محمد بن مسلمه انصاری
مقدمه
نام و نسب او محمد بن مسلمة بن خالد بن مالک بن اوس انصاری حارثی و کنیهاش اباعبدالرحمن و به نقلی اباعبدالله است[۱]. او در بدر و احد و اکثر جنگها شرکت داشته است. وی قدی بلند و موهای گندمگون داشت که موهای جلوی سرش ریخته بود. پیامبر(ص) او را در هنگام رفتن بعضی از غزواتش، در مدینه جانشین خود قرار میداد. به نقلی، در غزوه قرقرة الکدر جانشین آن حضرت در مدینه بود و در زمان فتنه خانه نشین بود[۲] و شمشیری از چوب ساخته و آن را در کاسه بزرگی قرار داده بود و میگفت که رسول خدا(ص) به او این چنین دستور داده است. در جنگهای جمل و صفین شرکت نکرد. عدهای او را کشنده مرحب یهودی در خیبر میدانند در حالی که اکثر اهل سیر و حدیث، علی(ع)را کشنده مرحب یهودی دانستهاند و نظر صحیح هم همین است[۳].
وی بیست و دو سال قبل از بعثت به دنیا آمد و از کسانی است که در جاهلیت محمد نامیده شده است. او از پیامبر(ص) احادیثی نقل کرده است و از او؛ پسرش محمود، ذؤیب، مسور بن مخرمه، سهل بن ابی حثمه، ابوبردة بن ابوموسی، عروه، اعرج و قبیصة بن حصن روایت نقل کردهاند. خودش و تعدادی از اولادش به نامهای جعفر، عبدالله، سعد، عبدالرحمن و عمر از صحابه رسول خدا(ص) هستند. او به دست مصعب بن عمیر قبل از سعد بن معاذ مسلمان شد و پیامبر(ص) بین او و ابو عبیده پیمان برادری بست[۴].[۵]
غزوه بدر
محمد بن مسلمه در این جنگ شرکت کرده اما از جزئیات حضور او در بدر خبری در منابع نیامده و فقط به نام او اشاره شده است[۶].[۷]
ابن مسلمه و کشتن ابن اشرف
کشتن ابن اشرف در ماه ربیع الاول و آغاز بیست و پنجمین ماه هجرت صورت گرفت. ابن اشرف، شاعر بود و پیامبر(ص) و اصحاب ایشان را هجو میکرد و در شعر خود کافران قریش را علیه مسلمانان بر میانگیخت. هنگامی که پیامبر(ص) به مدینه آمدند، مردم مدینه از گروههای مختلف بودند؛ برخی مسلمان، برخی اهل جنگ و برخی هم با قبیلههای اوس و خزرج همپیمان بودند. پیامبر(ص) پس از ورود به مدینه، قصد داشتند با همه پیمان دوستی ببندند، در عین حال گاهی مسلمانانی بودند که پدران ایشان، کافر بودند. مشرکان و یهودیان مدینه نیز پیامبر(ص) و اصحاب آن حضرت را به شدت آزار میدادند و خداوند متعال پیامبر خود و مسلمانان را به شکیبایی و گذشت از ایشان فرمان میداد و در این باره آیاتی نیز نازل شد[۸].
ابناشرف از ناسزا گفتن و آزار رساندن به پیامبر(ص) و مسلمانان خودداری نمیکرد، بلکه در این کار، مبالغه هم میکرد. چون زید بن حارثه برای دادن مژده پیروزی مسلمانان از بدر آمد و خبر کشته شدن کفار را آورد و ابن اشرف اسیران را در بند دید، خوار و زبون شد و به قوم خود گفت: "وای بر شما! به خدا سوگند، امروز زیر زمین برای شما بهتر از روی آن است! اینها که کشته و اسیر شدند سران و بزرگان مردم بودند؛ و حالا شما چه خیالی دارید؟" آنها گفتند: "تا زنده هستیم با محمد دشمنی میورزیم". ابن اشرف گفت: "این کار شما چه ارزشی دارد؟ او خویشان خود را لگدکوب کرد و از میان برد، ولی من پیش قریش میروم و آنها را بر میانگیزم و بر کشته شدگانشان مرثیه میگویم و میگریم، شاید آنها راه بیفتند و من هم همراه آنها میآیم". این بود که از مدینه بیرون آمد و به مکه رفت و به منزل ابو وداعة بن ضبیره سهمی وارد شد. همسر ابووداعه، عاتکه دختر اسید بن ابی العیص بود. ابن اشرف برای قریش مرثیهای سرود. حسان بن ثابت نیز در جواب او مرثیه ای سرود. چون خبر هجای حسان بن ثابت، به عاتکه، دختر اسید رسید، به همسر خود گفت: "ما را با این یهودی (کعب بن اشرف) چه کار؟ مگر نمیبینی که حسان چه بر سر ما میآورد؟" به ناچار ابن اشرف از نزد آنها رفت و پیش هر کسی که میرفت پیامبر(ص) حسان را میخواست و به او میفرمود که ابن اشرف به کجا رفته است و حسان همچنان آنها را هجو میکرد تا این اشرف از پیش آنها برود. چون این اشرف پناهگاهی نیافت، به مدینه برگشت و چون خبر بازگشت او به مدینه به پیامبر(ص) رسید، فرمود: پروردگارا، در ازای اشعاری که او سروده و شری که آشکار ساخته است، به هر طریقی که میخواهی، او را جزا بده". و نیز پیامبر(ص) فرمود: "چه کسی شر ابناشرف را از من دفع میکند که مرا آزرده است؟"[۹]
محمد بن مسلمه گفت: "ای رسول خدا من از عهده او بر میآیم و او را خواهم کشت". پیامبر(ص) فرمود: "این کار را بکن". نقل شده، محمد بن مسلمه تا چند روز چیزی نمیخورد. پیامبر(ص) او را احضار کرد و فرمود: "محمد، چرا خوراک و شامیدنی را ترک کردهای؟" او گفت: "ای رسول خدا، تعهدی برای شما کردهام که نمیدانم میتوانم آن را انجام دهم یا نه". پیامبر(ص) فرمود: "تو باید تلاش کنی". و همچنین فرمود: "درباره او با سعد بن معاذ مشورت کن".
این بود که محمد بن مسلمه همراه تنی چند از قبیله اوس از جمله، عباد بن بشر و ابونائله سلکان بن سلامه و حارث بن اوس و ابو عبس بن جبر جمع شدند و به پیامبر(ص) گفتند: ای رسول خدا، ما او را میکشیم؛ به ما اجازه بده که هر چه لازم باشد، بگوییم زیرا از این کار چارهای نیست". پیامبر(ص) فرمود: "هر چه میخواهید بگویید". سپس ابو نائله به سوی کعب بن اشرف رفت. چون کعب او را دید، خوشحال نشد و ترسید که نکند دیگران در کمین باشند. ابونائله گفت: "در کاری به کمک تو نیاز دارم". کعب در حالی که در میان قوم خود و یهودیان بود، به او گفت: "نزدیک بیا و حاجت خود را بگو. در عین حال، رنگ چهرهاش دگرگون شده و بیمناک بود.
ابونائله و محمد بن مسلمه هر دو برادران شیری کعب بودند؛ ابونائله و کعب ساعتی گفتگو کردند و برای یکدیگر شعر خواندند؛ کعب شاد شد و در آن میان از ابونائله پرسید: حاجت تو چیست؟ ابو نائله که شعر هم میسرود همچنان برای او شعر میخواند؛ کعب دوباره از او پرسید: حاجت تو چیست؟ شاید میخواهی کسانی که پیش ما هستند، برخیزند؟ چون مردم این سخن را شنیدند، برخاستند. ابونائله گفت: "خوش نداشتم که مردم گفتگوی ما را بشنوند و بدگمان شوند. آمدن این مرد(پیامبر(ص)) برای ما گرفتاری و بلا بود و همه عرب به جنگ ما برخاستهاند و ما را هدف قرار میدهند؛ راههای زندگی بر ما بسته شده است، به طوری که خودمان و خانوادههای مان سخت به زحمت افتاده ایم. او از ما زکات میخواهد و میگیرد، حال آنکه ما چیزی پیدا نمیکنیم که بخوریم". کعب گفت: "ای پسر سلامه، من که قبلا به تو گفته بودم کار به این جا میکشد". ابو نائله گفت: "مردانی از یاران من هم همراه من هستند که همین نظر را دارند، تصمیم گرفتیم همراه ایشان پیش تو بیاییم و از تو خرما یا خوراک دیگری بخریم و تو هم باید با ما نیکو رفتار کنی، البته ما چیزی را هم که به آن توجه داشته باشی نزد تو گرو میگذاریم". کعب گفت: "ولی انبارهای من از خرماهای خوب و نرمی انباشته است که دندان در آنها پنهان میشود. آن گاه گفت: ای ابو نائله، به خدا دوست نداشتم که تو را در این گرفتاری ببینم که تو در نظرم از گرامیترین مردم هستی، تو برادر منی و من با تو از یک پستان شیر خوردهام". ابو نائله به او گفت: آنچه درباره محمد به تو گفتم کردار مخفی بدار". کعب گفت: "یک حرف از آن را نخواهم گفت". سپس به ابو نائله گفت: "به من راست بگو، در باطن خود نسبت به محمد چه تصمیمی دارید؟" ابو نائله گفت: "خوار ساختن او و جدا شدن از او". کعب گفت: "خوشحالم کردی، حالا چه چیز را در گرو من میگذارید؟ پسران و زنانتان؟" ابو نائله گفت: "میخواهی ما را رسوا کنی و کار ما را آشکار سازی؟ نه! ولی ما آن قدر اسلحه در گرو تو میگذاریم که خشنود شوی". ابو نائله این مطلب را برای این میگفت که وقتی با اسلحه به سوی او آمدند تعجب نکند. کعب هم گفت: "آری! در سلاح، وفای به عهد است و همان کافی است".
سپس ابو نائله از نزد کعب بیرون رفت تا در وقتی که قرار گذاشته بود برگردد. او پیش یاران خود آمد و تصمیم گرفتند که شبانگاه پیش کعب بروند. آنگاه شب به حضور پیامبر(ص) آمدند و ماجرا را خبر دادند. پیامبر(ص) تا بقیع به همراه آنها آمد و از آنجا ایشان را روانه کرد و فرمود: "در پناه برکت و یاری خدا بروید". نقل شده، پیامبر(ص) در شب چهاردهم ماه ربیع الأول بیست و پنجمین ماه هجرت، بعد از گزاردن نماز عشاء آنها را در شبی مهتابی که همچون روز روشن بود، روانه کرد[۱۰].
آنها به راه افتادند تا به محله ابناشرف رسیدند. چون کنار خانه او رسیدند، ابو نائله او را صدا زد. ابن اشرف تازه ازدواج کرده بود؛ چون برخاست زنش گوشه لباس او را گرفت و گفت: "کجا میروی؟ تو مردی هستی در حال جنگ و کسی مثل تو در این ساعت از خانه بیرون نمیرود". او گفت: "با آنها قرار دارم، به علاوه او برادرم ابو نائله است، اگر میدانست خوابم بیدارم نمیکرد". و با دست خود جامهاش را گرفت و گفت: "اگر جوانمرد را برای نیزه زدن هم بخوانند میرود". آنگاه به استقبال ایشان آمد و ساعتی با هم نشستند و گفتگو کردند به طوری که با آنها انس گرفت. سپس آنها گفتند: آیا موافقی که به شرج العجوز[۱۱] برویم و باقی شب را به گفتگو بگذرانیم؟ سپس بیرون آمدند و به طرف شرج العجوز به راه افتادند.
در این حال، ابو نائله دست خود را میان موهای سر کعب وارد کرد و گفت: "خوش به حالت! این عطر تو چقدر خوشبو است!" کعب مشک ممزوج با آب و عنبر و روغن به موهای خود میمالید به طوری که روی زلفهایش باقی میماند؛ او مردی بسیار زیبا و با موهای مجعد بود. سپس ساعتی راه رفتند و ابو نائله دوباره همان کار را انجام داد به طوری که کعب مطمئن شد. ناگاه ابو نائله دستهای خود را در موهای او داخل کرد و دو طرف سرش را محکم گرفت و به یاران خود گفت: "دشمن خدا را بکشید!" و آنها با شمشیرهای خود به جانش افتادند. ولی چون شمشیرها به یک دیگر میخورد و او هم خود را به ابو نائله چسبانده بود کاری صورت نمیگرفت.
محمد بن مسلمه گوید: ناگاه یادم آمد که شمشیر کوچک و باریکی دارم که در نیام بود؛ آن را بیرون کشیدم و بر سینهاش نهادم و تا زیر نافش را دریدم؛ دشمن خدا چنان فریادی کشید که در همه کوشکهای یهود آتش افروخته شد. در این هنگام، ابن سنینه که یکی از یهودیان بنی حارثه بود و فاصله محل زندگی او و کعب، سه فرسخ بود، گفت: "من بوی خونی را که در مدینه ریخته شده است، میشنوم". ضمناً همچنان که آنها به کعب ضربه میزدند، یکی از آنها بدون توجه ضربهای به حارث بن اوس زد که پایش را به شدت زخمی کرد. آنها چون از کشتن کعب فارغ شدند، سرش را بریدند و همراه خود بردند و با شتاب بیرون آمدند چون از کمین یهودیان بیمناک بودند. ابتدا به محله بنی امیة بن زید و سپس به محله یهود بنی قریظه رسیدند که آتشهایشان بر فراز کوشکهایشان روشن شده بود. سپس به بعاث رسیدند و چون به حرة العریض رسیدند، زخم حارث خونریزی کرد و از ایشان عقب ماند؛ پس آنها را صدا زد و گفت: "سلام مرا به رسول خدا برسانید!" آنها بر او محبت کرده و او را به دوش گرفتند تا به حضور پیامبر(ص) بیایند و چون به بقیع رسیدند، تکبیر گفتند. اتفاقاً پیامبر(ص) هم آن شب در حال خواندن نماز بود و چون صدای تکبیر ایشان را شنید، تکبیر گفت و دانست که او را کشتهاند. آنها خود را به مسجد رساندند و دیدند که پیامبر(ص) کنار در مسجد ایستاده است؛ حضرت به آنها فرمود: "چهرههای شما شاد باد". آنها گفتند: "و چهره تو ای رسول خدا"؛ و سر او را برابر پیامبر(ص) قرار دادند، آن حضرت خدا را به سبب کشته شدن کعب ستایش کرد. سپس آنها دوست خود حارث را پیش آوردند و پیامبر(ص) آب دهان خود را در محل زخم او افکند و آن زخم به حارث زیانی نرساند[۱۲].
نقل شده، هنگامی که مروان بن حکم در مدینه بود و ابن یامین نضری هم پیش او بود، مروان از او پرسید: "کشتن ابن اشرف چگونه بود؟" این یامین گفت: "با حیله و مکر بود". محمد بن مسلمه هم که پیر سالخورده ای بود و در مجلس نشسته بود، گفت: "ای مروان، آیا در حضور تو به پیامبر(ص) نسبت حیله میدهند؟ به خدا قسم، ما او را نکشتیم مگر به فرمان رسول خدا(ص). به خدا قسم، از این پس سقف هیچ خانهای جز مسجد بر من و تو سایه نخواهد افکند و اما تو ای ابن یامین، برای خدا بر عهده من است که اگر شمشیر در دستم باشد و بر تو قدرت یابم، سرت را از تن جدا کنم!"
از آن پس ابنیامین از ترس به محله بنی قریظه نمیرفت مگر اینکه قبلاً کسی را میفرستاد که ببیند محمد بن مسلمه در چه حال است؛ اگر محمد بن مسلمه در مزرعه خود بود، او با عجله به آن محله سری میزد و کارش را انجام میداد و میرفت و در غیر آن صورت به آنجا نمیرفت. اتفاقاً روزی محمد بن مسلمه همراه جنازهای به بقیع آمده بود و ابن یامین هم آنجا بود. محمد بن مسلمه تابوت زنی را دید که بر آن مقداری ترکه تازه بود؛ به سراغ آن رفت و ترکهها را از آن باز کرد. مردم به او گفتند: "ای ابو عبدالرحمن چه میکنی؟ ما برایت انجام میدهیم!" محمد بن مسلمه به سوی ابن یامین رفت و با آن ترکهها به چهره و سر او کوبید، به طوری که همه آنها را یکی یکی بر سر و روی او شکست و حتی یکتر که سالم هم باقی نگذاشت و هنگامی او را رها کرد که دیگر نیرویی برایش باقی نمانده بود، سپس گفت: "به خدا قسم، اگر به شمشیر هم دست مییافتم با آن تو را میزدم"[۱۳].[۱۴]
جنگ احد
در مسیر حرکت به سمت احد، پیامبر(ص) شب را در منطقه شیخان[۱۵] توقف فرمود. ابن ابی هم با اصحاب خود همراه پیامبر(ص) بود. چون پیامبر(ص) از دیدار سپاه خود فارغ شد، آفتاب غروب کرد و بلال اذان مغرب گفت و پیامبر(ص) با یاران خود نماز گزارد. سپس بلال آذان نماز عشاء را گفت و آن حضرت نماز عشاء را هم به جا آورد. پیامبر(ص) میان بنی نجار فرود آمده بود. رسول خدا(ص) محمد بن مسلمه را همراه پنجاه نفر به پاسداری گماشت و آنها بر گرد لشکر میگشتند و پاسداری میدادند تا اینکه پیامبر(ص) در آخر شب قصد حرکت فرمود. چون پیامبر(ص) شب شنبه حرکت کرد مشرکان ایشان را میدیدند و همین که در منطقه شیخان فرود آمدند، مشرکان، سواران و سپاهیان خود را گرد آوردند و عکرمة بن ابی جهل را به سرپرستی آنان منصوب کردند. آن شب اسبهای آنها شیهه میکشیدند و آرام نداشتند و پیشگامان آنها به مسلمانان که کفار حره بودند نزدیک شدند ولی در آن منطقه پیش نمیرفتند و بالاخره سواران آنها برگشتند چه هم وزارت از امور منطقه ایران حره بسیار و هم از پاسداران محمد بن مسلمه بیم داشتند[۱۶].
محمد بن مسلمه درباره ماجرای جنگ احد میگوید: چون مسلمانان پراکنده و گریزان شدند، با چشم خود رسول خدا(ص) را دیدم و با گوش خود شنیدم که آن حضرت میفرمود: "فلانی و فلانی پیش من بیایید، من رسول خدایم!" ولی هیچ یک از آن دو توجهی به آن حضرت نکردند و گریختند[۱۷].
جنگ بنی نضیر
مرحوم قمی در ذیل آیات ابتدایی سوره حشر ﴿سَبَّحَ لِلَّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ * هُوَ الَّذِي أَخْرَجَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ مِنْ دِيَارِهِمْ لِأَوَّلِ الْحَشْرِ مَا ظَنَنْتُمْ أَنْ يَخْرُجُوا وَظَنُّوا أَنَّهُمْ مَانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللَّهِ فَأَتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ حَيْثُ لَمْ يَحْتَسِبُوا وَقَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ يُخْرِبُونَ بُيُوتَهُمْ بِأَيْدِيهِمْ وَأَيْدِي الْمُؤْمِنِينَ فَاعْتَبِرُوا يَا أُولِي الْأَبْصَارِ﴾[۱۸] مینویسد: سبب نزول این آیات این است که در مدینه سه گروه از یهود زندگی میکردند که عبارت بودند از بنی نضیر و قریظه و قینقاع و بین ایشان و رسول خدا(ص) عهدی بود که عهدشان را شکستند. پیامبر(ص) به محمد بن مسلمه انصاری فرمود: "به سوی بنی نضیر برو و به آنها اعلان کن که خداوند مرا از نیت پلید شما آگاه کرد و حال یا از سرزمین ما خارج شوید و یا برای جنگ آماده شوید"[۱۹].
واقدی نیز مینویسد: این واقعه در ماه ربیع الاول، که سی و ششمین ماه هجرت رسول خدا(ص) است، اتفاق افتاده است. پیامبر(ص) به محمد بن مسلمه فرمود: "پیش یهودیان بنی نضیر برو و بگو، مرا رسول خدا فرستاده است تا بگویم که از سرزمین او بیرون بروید". محمد بن مسلمه وقتی پیش یهودیان آمد، گفت: "مرا رسول خدا برای رساندن پیامی پیش شما فرستاده است و آن پیام را نمیگویم تا اینکه قبلا مطلبی را که خودتان بهتر میدانید، برای تان بگویم و گفت: شما را به توراتی که خدا بر موسی نازل فرموده است، سوگند میدهم، به یاد بیاورید که من پیش از آنکه محمد(ص) به رسالت مبعوث شود، پیش شما آمدم؛ تورات پیش شما بود و شما در همین جا که اکنون نشستهاید به من گفتید: ای ابن مسلمة، اگر آمدهای که با هم چاشت بخوریم، غذا آماده کنیم و بیاوریم و اگر دلت میخواهد تو را به آیین یهود در آوریم، آداب آن را به تو بیاموزیم؟ و من گفتم: برای من چاشت بیاورید ولی مرا به دین یهود دعوت نکنید که به خدا قسم، من هرگز یهودی نمیشوم! و شما مرا در کاسه بزرگی غذا دادید و به خدا قسم، گویی هم اکنون هم آن کاسه در نظرم هست که شبیه عقیق، رنگارنگ بود. شما به من گفتید: چیزی تو را از دین ما باز نمیدارد مگر اینکه دین یهود است. سپس گفتید: شاید میخواهی پیرو دین حنیفی شوی که درباره آن شنیدهای، ولی ابو عامر آن آیین را دوست نمیدارد و به آن عقیدهای ندارد. و هم گفتید: صاحب آن آیین، که خندان و در عین حال بسیار کشنده است، میآید؛ چشمان او سرخ فام است؛ او از جانب یمن خواهد آمد، بر شتر سوار میشود و عبا میپوشد و به پارهای از هر چیز قناعت میکند؛ شمشیر او بر دوش اوست، نشانهای همراه او نیست و او به حکمت صحبت میکند. گویی همین جمع شما در آن روز هم جمع بود و به خدا قسم، گفتید که در دهکده شما خونریزی و مثله و غارت خواهد بود؟
گفتند: " بله، ما این مطالب را گفتهایم ولی محمد آن پیامبری که میآید، نیست. " محمد بن مسلمه گفت: بسیار خوب، آسوده شدم، حالا به شما میگویم که رسول خدا(ص) مرا به سوی شما فرستاده و پیام داده است که به شما بگویم: پیمانی را که با شما بسته بودم با تصمیمی که برای غافلگیر کردن من داشتید شکستید!" آنگاه محمد بن مسلمه اندیشهای را که یهودیان برای کشتن پیامبر(ص) کرده بودند و رفتن عمرو بن جحاش را به روی پشت بام برای انداختن سنگ، باز گفت. یهودیانسکوت کردند چون سخنی نداشتند که بگویند[۲۰].
محمد بن مسلمه گفت: "پیامبر(ص) میفرماید: "از شهر من بیرون بروید، ده روز به شما مهلت دادم و پس از آن هر کس در اینجا دیده شود گردنش را خواهند زد!"یهودیان گفتند: "هرگز گمان نمیکردیم مردی از قبیله اوس حاضر شود چنین پیامی برای ما بیاورد". محمد بن مسلمه در پاسخ گفت: "دلها دگرگون شده است". یهودیان چند روزی توقف کردند ضمنا کارهای خود را انجام دادند و بارهای خود را به حصاری که در محل ذو الجدر داشتند، فرستادند و از گروهی از مردم قبیله اشجع، شتر کرایه کردند و آماده حرکت شدند[۲۱]. پیامبر(ص) یهودیان را پانزده شبانه روز محاصره فرمود و آنگاه، آنها را از مدینه تبعید کرد، کسی که این کار را به عهده گرفت محمد بن مسلمه بود. یهودیان گفتند: "ما از مردم طلبهایی داریم که مدت آن به سر نیامده". حضرت فرمود: "عجله کنید و حسابهای خود را تصفیه کنید"[۲۲].[۲۳]
غزوه خندق
محمد بن مسلمه درباره این جنگ نقل میکند: در آن شب خالد بن ولید همراه صد سوار از ناحیه وادی عقیق خود را به مذاد رساند و مقابل خیمه پیامبر(ص) در آن سوی خندق ایستاد. من به مسلمانان هشدار داده و به عباد بن بشر که سر پاسدار خیمه پیامبر(ص) و در آن زمان در حال نماز بود، گفتم: مواظب باش غافلگیر نشوی! او به سرعت به رکوع و سجود پرداخت و خالد همراه سه نفر دیگر جلوتر آمدند، و شنیدم که میگویند: این، خیمه محمد است، تیراندازی کنید! و به تیراندازی پرداختند. ما در این طرف خندق و آنها در طرف دیگر خندق، به مقابله پرداختیم و به سوی یکدیگر تیراندازی کردیم و یاران ما به کمک ما و یاران ایشان هم به یاری آنها شتافتند. گروه زیادی از هر دو سو زخمی شدند، و سپس آنها در کناره خندق به حرکت در آمدند و ما هم آنها را تعقیب کردیم، و به هر پست نگهبانی که میرسیدیم گروهی با ما راه میافتادند و گروهی هم همچنان پاسداری میدادند، تا به منطقه را تج رسیدیم. در آنجا دشمن مدتی طولانی ایستاد، و منتظر آمدن بنی قریظه شد تا به مرکز مدینه حمله کند. ناگاه متوجه شدیم که سواران سلمة بن اسلم بن حریش، که مشغول پاسداری از مدینه بودند، رسیدند و خود را به لشکر خالد زدند و با آنها به جنگ پرداختند. به اندازه دوشیدن میشی بیشتر طول نکشید که دیدم سواران خالد فرار کردند، و سواران سلمة بن اسلم آنها را تعقیب کردند تا اینکه آنها را از جایی که آمده بودند، بیرون کردند. چون صبح شد قریش و غطفان خالد را سرزنش کرده و گفتند: "هیچ کاری انجام ندادی؛ نه نسبت به آنها که از خندق پاسداری میکردند، و نه نسبت به آنان که به تو حمله کردند". خالد گفت: "من امشب جایی نمیروم؛ سواران دیگری را بفرستید تا ببینیم چه میکنند"[۲۴].
همچنین محمد بن مسلمه نقل میکند: در این جنگ، شبی گرد خیمه پیامبر(ص) پاسداری میدادیم و آن حضرت خواب بود، چنانکه صدای نفسهای بلند او را میشنیدیم؛ ناگاه تعدادی سوار بر بالای کوه سلع ظاهر شدند که نخست عباد بن بشر ایشان را دید و ما را خبردار کرد. من به طرف سواران حرکت کردم، و عباد بن بشر در حالی که دست به قبضه شمشیر خود داشت، همچنان بر در خیمه ایستاده و مرا نگاه میکرد. من برگشتم و گفتم: سواران، مسلمان و خودی هستند که به سرپرستی سلمة بن اسلم بن حریش بر بالای کوه آمدهاند. و سر جای خود برگشتیم. در جنگ خندق شبهای ما هم چون روز بود تا اینکه خداوند متعال گشایشی در آن پدید آورد[۲۵].[۲۶]
جنگ قرطاء
نقل شده، محمد بن مسلمه انصاری در ماه محرم به سوی قرطا رفت که در ناحیه ضریه[۲۷] در محل معروف به بکرات که در اختیار بنی ابی بکر بن کلاب بود، قرار داشت[۲۸]. خود نقل میکند: من ده شب از محرم گذشته از مدینه بیرون آمدم و نوزده شب در مدینه نبودم، و یک شب از محرم باقی مانده در ابتدای پنجاه و پنجمین ماه هجرت، به مدینه باز گشتم.
پیامبر(ص) محمد بن مسلمه را همراه سی مرد که عباد بن بشر، سلمة بن سلامة بن وقش و حارث بن خزمه جزء آنها بودند، به سوی قبیله بنی بکر بن کلاب فرستاد و به آنها دستور داد که شبها حرکت کنند و روزها پنهان شوند و بر آنها شبیخون بزنند. محمد بن مسلمه نیز این چنین رفتار میکرد. او هنگامی که در شربه[۲۹] بود، گروهی را دید که از آنجا کوچ میکردند. یکی از یاران خود را فرستاد تا بپرسد که کیستند. فرستاده پیش او رفت و برگشت و گفت: "گروهی از قبیله محارب هستند". آنها نزدیک محمد بن مسلمه آمده بارهای خود را گشودند و چهار پایان را برای چرا رها کردند. محمد بن مسلمه به آنها مهلت داد و همین که به راه افتادند، بر آنها حمله کرد و یکی از ایشان را کشت و دیگران گریختند و او به تعقیب فراریان نپرداخت و مقداری شتر و گوسفند غنیمت گرفت و به کوچ کنندگان نیز آسیبی نرساند. سپس به راه خود ادامه داد تا به جایی رسید که مشرف بر بنی بکر بود. پس عباد بن بشر را بین آنها فرستاد و او خود را به آنها رساند و در میان آنان اقامت گزید. همین که آنها چهار پایان خود را رها کردند و شیر دوشیدند، و شتران آنها آب آشامیده و زانو زدند، خود را پیش محمد بن مسلمه رساند و به او خبر داد. محمد بن مسلمه نیز بر آنها تاخت و ده نفر را کشت و مقداری شتر و گوسفند به غنیمت گرفت و به سوی مدینه بازگشت و تا صبح خود را به ضریه رساند و حال آنکه آن راه را باید در دو شب میپیمودند. یکی از یاران محمد بن مسلمه گوید: در آنجا بیم داشتیم که ما را تعقیب کنند، ناچار شترها را جلو انداختیم و گوسفندها را به سرعت میراندیم و حیوانها چنان حرکت میکردند که گویی اسب هستند. تا اینکه به عداسه رسیدیم، ولی در ربذه گوسفندها عقب ماندند، در نتیجه آنها را با چند نفر از یاران خود جا گذاشتیم که آنها را بعد بیاورند، و شتران را جلو انداختیم و آنها را به مدینه و حضور پیامبر(ص) آوردیم. محمد بن مسلمه گوید: من از ضریه که راه افتادم حتی یک قدم هم بر اسب سوار نشدم تا خود را به وادی نخل رساندم. محمد بن مسلمه یکصد و پنجاه شتر و سه هزار گوسفند و بز آورده بود. چون به مدینه رسیدیم، پیامبر(ص) خمس آنها را جدا و بقیه را میان اصحاب خود تقسیم کرد. شتران پروار را در تقسیم، معادل ده گوسفند قرار دادند و به همه اصحاب چیزی رسید[۳۰].[۳۱]
سریه ابن مسلمه در ذی القضه
نقل شده، پیامبر(ص) محمد بن مسلمه را همراه ده مرد به این سریه روانه فرمود. او به هنگام شب به سرزمین بنی ثعلبه رسید و آنها کمین کردند تا محمد بن مسلمه و یارانش خوابیدند. دشمن که تعداد آنها صد نفر بود، آنها را محاصره کرد و مسلمانان تا موقعی که تیراندازی نشده بود، متوجه محاصره نشدند. محمد بن مسلمه که کمانش همراهش بود، از جا برخاست و به یاران خود فرمان داد تا سلاح بپوشند. آنها هم آماده شدند، و ساعتی از شب را به تیراندازی به یک دیگر مشغول بودند. آنگاه آن عربها با نیزه به مسلمانان حمله کردند و سه نفر از ایشان را کشتند. یاران محمد بن مسلمة اطراف او جمع شدند و یک نفر از دشمن را کشتند. آنها دوباره به مسلمانان حمله کردند و بقیه را هم کشتند. محمد بن مسلمه هم زخمی شد و به زمین افتاد و چون پاشنههایش زخمی شده بود، نمیتوانست حرکت کند. افراد دشمن جامههای مسلمانان را در آوردند و با خود بردند.
پس از مدتی مردی از کنار کشتههای مسلمانان عبور کرد و ﴿إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ﴾ گفت. محمد بن مسلمه چون صدای او را شنید دانست که مسلمان است و حرکتی کرد. آن مرد به محمد بن مسلمه آب و خوراک داد و او را با خود به مدینه برد. پیامبر(ص) ابوعبیده جراح را همراه چهل نفر به محل کشته شدن مسلمانان فرستاد. عبیده کسی را پیدا نکرد و چند شتری را که یافته بود به غنیمت گرفت و به مدینه آمد. در این سریه، محمد بن مسلمه همراه این ده نفر بود: ابو نائله، حارث بن اوس، ابو عبس بن جبر، نعمان بن عصر، محیصة بن مسعود، حویصه، ابو بردة بن نیار، و دو مرد از مزینه و مردی از غطفان. دو مرد مزنی و مرد غطفانی کشته شدند، و محمد بن مسلمه از میان مجروحان جان سالم برد. محمد بن مسلمه میگوید: در جنگ خیبر به یکی از کسانی که در این سریه مرا مجروح کرده بود، برخوردم؛ همین که مرا دید، گفت: "مسلمان شدم". گفتم: چه خوب است[۳۲].[۳۳]
ابن مسلمه و جنگ تبوک
آیا محمد بن مسلمه در جنگ تبوک شرکت داشت یا نه؟ نقل شده، پس از آماده شدن لشکر رسول خدا(ص) برای حرکت به سوی تبوک آن حضرت، امیرالمؤمنین(ع) را جانشین خود در مدینه قرار داد و از ثنیة الوداع حرکت کرد. منافقان نسبت به علی(ع) حسادت ورزیدند و گفتند، چون پیامبر از علی ناراحت بوده، او را همراه خود نبرده است. این شایعه به گوش علی(ع) رسید. پس سلاحش را برداشت و حرکت کرد و در جرف به رسول خدا(ص) رسید. آن حضرت وقتی او را دید، از او پرسید: "ای علی، مگر تو را در مدینه جانشین خود قرار نداده بودم!؟" علی(ع) فرمود: "چرا، ولی منافقان گمان میکنند که چون از من ناراحت هستید، مرا در مدینه باقی گذاشتهاید"! رسول خدا(ص) فرمود: "ای علی، منافقان، دروغ میگویند، آیا به این راضی نیستی که برادر من هستی و من برادر تو هستم، و جایگاه تو نسبت به من همانند منزلت هارون است نسبت به موسی؟ الا اینکه بعد از من پیامبری نمیآید و تو جانشین من در امتم هستی و تو وزیر من و برادر من در دنیا و آخرت هستی". پس علی(ع) به مدینه بازگشت[۳۴].
ابن هشام مینویسد: رسول خدا(ص) لشکرگاه خود را در "ثنیه الوداع" آماده کرد و محمد بن مسلمه انصاری یا سباع بن عرفطة را در مدینه جانشین خود فرمود و خود بدان سو حرکت کرد، و عبدالله بن ابی ذباب" را که پائینتر از ثنیة الوداع بود، لشکرگاه همراهانش قرار داد و چون رسول خدا(ص) از لشکرگاه خود حرکت کرد، عبدالله بن أبی و منافقان دیگری که با او هم عقیده و منافق بودند؛ از رفتن به همراه آن حضرت خودداری کردند. هنگامی که رسول خدا(ص) خواست از مدینه کوچ کند علی بن ابی طالب را برای سرپرستی خانواده و همسران خویش در مدینه گذارد و به او دستور داد نزد آنها بماند[۳۵].
واقدی مینویسد: پیامبر(ص) ابوبکر را در لشکر جانشین خود قرار داده بود که با مردم نماز میگزارد، و چون رسول خدا(ص) آماده حرکت شد، در مدینه سباع بن عرفطه غفاری را جانشین خود قرار داد و هم گفتهاند که محمد بن مسلمه را به این کار گماشت و فقط او در این جنگ، همراه پیامبر(ص) نبود[۳۶].[۳۷]
محمد بن مسلمه شاهد نامه پیامبر(ص)
پیامبر(ص) در نامه خود به زمل امیر بن عمرو چنین نوشتند: "﴿بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ﴾[۳۸]؛ از محمد، رسول خدا به زمل بن عمرو و کسانی که با او ایمان آوردهاند؛ من زمل را برای همه قومش انتخاب کردم؛ هر کس اسلام آورد در حزب خدا و رسولش است و هر کس از پذیرش اسلام، سر باز زند دو ماه برای او أمان قرار دادم. بر این نامه علی بن أبی طالب و محمد بن مسلمه انصاری شاهد هستند"[۳۹].[۴۰]
محمد بن مسلمه در زمان ابوبکر
در کتابهای تاریخ درباره شرح حال محمد بن مسلمه در زمان خلفا مطلب زیادی نقل نشده است مگر مواردی جزئی که به همانها اشاره میشود. وی را از جمله حمله کنندگان به خانه حضرت زهرا(ع) میشمارند. ابن ابی الحدید مینویسد: از سعد بن ابراهیم نقل شده، عبدالرحمن بن عوف به همراه عمر و محمد بن مسلمه از کسانی بودند که به خانه فاطمه(ع) وارد شدند (برای گرفتن بیعت برای ابوبکر) و محمد بن مسلمه شمشیر زبیر را شکست[۴۱].
از قبیصة بن ذؤیب نقل شده که گفته است: روزی مادر بزرگ فردی به نزد ابوبکر آمد و درباره ارث خویش پس از مرگ نوادهاش پرسید؛ ابوبکر گفت: "در کتاب خداوند و سنت رسول خدا(ص) چیزی در این باره گفته نشده است. اینک برگرد تا از مردم در این باره بپرسم". مغیره بن شعبه گفت: "روزی من نزد رسول خدا بودم و او یک ششم ارث نوه را به مادر بزرگ او داد". ابوبکر گفت: "آیا کسی این سخن تو را تأیید میکند؟" پس محمد بن مسلمه انصاری برخاست و تصدیق کرد. ابوبکر نیز همان کار را انجام داد[۴۲].[۴۳]
محمد بن مسلمه در زمان عمر
محمد بن مسلمة، رئیس کارگزاران عمر بوده و عمر هرگاه به کارگزاری شک میکرد او را میفرستاده تا موضوع را بررسی کند[۴۴]. به طور نمونه، روزی به عمر خبر رسید که سعد بن ابیوقاص در ورودی خانه خود دری نصب کرده است. عمر به محمد بن مسلمه دستور داد به کوفه برود و آن در را بسوزاند و بلافاصله برگردد. محمد بن مسلمه به کوفه آمد و دستور را اجرا کرد و برگشت[۴۵].
از مسور بن مخرمه نقل شده که گفته است: روزی عمر بن خطاب با مردم درباره سقط جنین مشورت کرد. مغیره بن شعبه گفت: "شنیدم که رسول خدا(ص) در این باره به آزاد کردن بندهای یا کنیزی حکم فرمود". عمر گفت: "شاهدی بیاور که شهادت دهد". پس محمد بن مسلمه شهادت داد[۴۶].[۴۷]
محمد بن مسلمه در زمان عثمان
در زمان شورش مردم مصر علیه عثمان، عثمان از امام علی(ع) کمک خواست. علی(ع) با مردم مصرسخن گفت و آنها را باز گردانید. محمود بن لبید میگوید: وقتی مصریان در ذی خشب توقف کردند، عثمان با علی(ع) و یاران پیامبر خدا(ص) صحبت کرد که آنها را باز گردانند. پس علی(ع) آماده حرکت شد و چند تن از مهاجران و از جمله سعید بن زید، ابوجهم عدوی، جبیر بن مطعم، حکیم بن حزام، مروان بن حکم، سعید بن عاص و عبدالرحمان بن عتاب نیز با وی همراه شدند. از انصار نیز ابو اسید و ابو حمید ساعدی، زید بن ثابت، حسان بن ثابت و کعب بن مالک همراه آن حضرت بودند. از مردم عرب نیز ینار بن مکرز بود و سی نفر دیگر آن حضرت را همراهی میکردند. پس علی(ع) و محمد بن مسلمه که جلوتر رفته بودند با اهل مصر صحبت کردند و آنها سخن ایشان را قبول کرده و بازگشتند[۴۸].[۴۹]
ابن مسلمه در زمان امام علی(ع)
محمد بن حنفیه گوید: هنگامی که مردم عثمان را کشتند با پدرم بودم تا اینکه شبانگاه به خانه آمد و عدهای از یاران پیامبر خدا(ص) نزد آن حضرت آمدند و گفتند: "این مرد، کشته شده و مردم به امام نیاز دارند". آن حضرت فرمود: "در شوری مطرح شود".
گفتند: "به خلافت شما راضی هستیم".
علی(ع) فرمود: "پس به مسجد میرویم که همه مردم راضی باشند".
آن گاه به سوی مسجد رفت و افرادی که قصد بیعت داشتند، با ایشان بیعت کردند. انصار، به جز چند نفر، با علی(ع) بیعت کردند. در این حال طلحه گفت: "ما از این کار، بیش از آنچه سگ بو میکشد نصیبی نداریم".
عبدالله بن حسن میگوید: وقتی عثمان کشته شد، انصار به جز چند نفر و از جمله حسان بن ثابت، کعب بن مالک، مسلمة بن مخلد، ابو سعید خدری، محمد بن مسلمه، نعمان بن بشیر، زید بن ثابت و رافع بن خدیج، فضالة بن عبید و کعب بن عجره که عثمانی بودند، با وی بیعت کردند[۵۰].
در سال ۳۸ هجری، علی(ع) با خوارج نهروان جنگید و افرادی که تمایلات عثمانی داشتند از بیعت با ایشان خودداری کردند و منظورشان خروج از اطاعت وی بود که سعد بن ابیوقاص و عبدالله بن عمر از آن جمله بودند. قدامة بن مظعون، اهبان بن صیفی، عبدالله بن سلام و مغیرة بن شعبه ثقفی نیز از آن جمله بودند. از انصار نیز کعب بن مالک و حسان بن ثابت که شاعر بودند و ابوسعید خدری، محمد بن مسلمه، همپیمان بنیعبدالاشهل، زید بن ثابت، رافع بن خدیج، نعمان بن بشیر، فضالة بن عبید، کعب بن عجره، مسلمة بن خالد و گروه دیگری از انصار که تمایلات عثمانی داشتند و جمعی از بنی امیه و دیگران از بیعت خودداری کردند. علی(ع) املاکی را که عثمان به بعضی از مسلمانان بخشیده بود، پس گرفت و موجودی بیت المال را بین مردم تقسیم کرد و بین هیچ کس با دیگری فرق نگذاشت[۵۱].
و از سخنان آن حضرت است آنگاه که گروهی از بیعت با او سرباز زدند و سپس ایشان را دعوت کرد و با آنها در جلوی مردم و انصار و مهاجران سخن گفت. هنگامی که سر باز زدن عبدالله پسر عمر بن خطاب و سعد وقاص و محمد بن مسلمه را از بیعت، به ایشان خبر دادند؛ علی(ع) در میان مردم به پاخاسته و حمد و ثنای پروردگار را به جای آورد و به رسول خدا(ص) و اهل بیتش درود فرستاد و سپس فرمود: "ای مردم! شما با من بیعت کردید بر آنچه با افراد پیش از من بیعت کردید و البته تا مردم با کسی بیعت نکردهاند اختیار دار و آزادند و چون بیعت کردند اختیاری ندارند. و همانا بر زمامدار و پیشوای مردم است که استقامت داشته باشد، و بر مردم واجب است که به فرمانش گردن نهند و این بیعتی عمومی است که هر کس از آن سر باز زند، از پذیرش دین اسلام سرباز زده و راه دیگری جز راه مسلمانان، پیموده است و این بیعت شما با من بیعت ناگهانی و بدون تأمل نبوده و کار من و شما یکی نیست. من شما را برای خدا میخواهم ولی شما مرا برای خود میخواهید، و به خدا سوگند هر آینه رأی خود را ابی وقاص و محمد بن مسلمه خبرهایی به من رسیده که آنها را خوش ندارم و حق در میان من و ایشان حاکم است"[۵۲].
همچنین نقل شده، روزی عمار یاسر نزد علی(ع) آمد و گفت: "ای امیرالمؤمنین، اجازه بده به نزد عبدالله بن عمر بروم و با او سخن بگویم، شاید وی با ما همراه شود".
علی(ع) پذیرفت. عمار یاسر به عبدالله بن عمر گفت: "ابو عبدالرحمن، مهاجران و انصار با علی(ع) بیعت کردند. مردم کسی را برگزیدهاند که اگر او را بر تو برتری دهیم، تو را به خشم نمیآورد. و اگر تو را بر او برتری دهیم تو را خشنود نمیکند. تو، به کار بردن شمشیر را علیه اهل نماز ناپسند میداری در صورتی که میدانی کسی را که کسی را کشته است، به قصاص میکشند. علی(ع) تا کنون هیچ یک از اهل نماز را نکشته است تا لازم آید که علی(ع) را قاتل بدانیم".
عبدالله بن عمر گفت: "ابویقظان، پدرم انجمن شورا را تشکیل داد و رسول خدا(ص) هنگامی که از دنیا رحلت کرد، از آنان خشنود بود. در آن میان علی(ع) به خلافت از همه سزاوارتر بود. به خدا سوگند، دوست نمیدارم دنیا و آنچه در آن است از آن من باشد و در مقابل آن، دشمنی علی(ع) را، چه آشکار و چه پنهان، در دل داشته باشم".
علی(ع) به عمار یاسر فرمود: "چه میشد اگر نزد محمد بن مسلمه نیز میرفتی؟" عمار نزد محمد بن مسلمه رفت. وقتی او عمار را دید؛ گفت: "خوش آمدی ابویقظان؛ اگر سخنان پیامبر(ص) نزد من نبود هر آینه با علی بیعت میکردم".
عمار گفت: "آن سخن چیست؟"
محمد بن مسلمه گفت: "از رسول خدا شنیدم که میگفت: وقتی دیدی مسلمانان با همدیگر میجنگند، از آنان کنارهگیر".
عمار گفت: "رسول خدا(ص) در جای دیگر نیز گفته است، خون شما و اموال شما بر همدیگر حرام است. یا محمد! تو میگویی با کسانی که تجاوز کردند مقابله نکنیم؟"
محمد بن مسلمه گفت: "این سخن که گفتم برای تو کافی است".
عمار پس از مدتی نزد سعد بن ابیوقاص رفت و با او سخن گفت، تا جایی که سعد، سخنان زشتی بر زبان آورد، عمار نیز او را رها کرد[۵۳].
علی(ع) به عمار فرمود: "این گروه را رها کن؛ عبدالله بن عمر، شخصی ضعیف و سعد، مردی حسود است، اما گناه من درباره محمد بن مسلمه این است که قاتل برادرش، مرحب یهودی را در روز خیبر کشتم"[۵۴].[۵۵]
سرانجام محمد بن مسلمه
محمد بن مسلمه ده فرزند پسر و شش دختر داشت. او در مدینه از دنیا رفت و تاریخ وفاتش را صفر سال ۴۳[۵۶] یا ۴۶[۵۷] یا ۴۷[۵۸] هجری نقل کردهاند در حالی که ۷۷ سال داشت و مروان بن حکم که امیر مدینه بود بر او نماز خواند[۵۹].
البته عدهای نیز میگویند، اهل شام او را کشتهاند؛ یعقوب بن سفیان در تاریخش مینویسد: مردی از اهل شام و از اهالی اردن به خانهاش وارد شد و او را کشت[۶۰].[۶۱]
منابع
پانویس
- ↑ ابن حجر، ابا سعید نیز نقل کرده است. (الاصابه، ج۶، ص۲۹).
- ↑ سایر افرادی که این چنین روشی را برگزیدند، عبارتاند از: سعد بن ابیوقاص، عبد الله بن عمرو اسامة بن زید.
- ↑ الاستیعاب، ابن عبدالبر، ج۳، ص۱۳۷۷؛ اسد الغابه، ابن اثیر، ج۴، ص۳۳۷.
- ↑ الاصابه، ابن حجر، ج۶، ص۲۹.
- ↑ عسکری، عبدالرضا، مقاله «محمد بن مسلمه»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۷، ص۱۹۰-۱۹۱.
- ↑ المغازی، واقدی، ج۱، ص۱۵۸؛ الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۳، ص۳۳۸؛ الاستیعاب، ابن عبد البر، ج۳، ص۱۳۷۷؛ البدایة و النهایه، ابن کثیر، ج۵، ص۳۵۳؛ امتاع الاسماع، مقریزی، ج۷، ص۲۱۰.
- ↑ عسکری، عبدالرضا، مقاله «محمد بن مسلمه»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۷، ص۱۹۱.
- ↑ ﴿لَتُبْلَوُنَّ فِي أَمْوَالِكُمْ وَأَنْفُسِكُمْ وَلَتَسْمَعُنَّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَمِنَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا أَذًى كَثِيرًا وَإِنْ تَصْبِرُوا وَتَتَّقُوا فَإِنَّ ذَلِكَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ﴾؛ «بیگمان با مال و جانتان آزمون خواهید شد و از آنان که پیش از شما به آنان کتاب (آسمانی) دادهاند و از کسانی که شرک ورزیدهاند (سخنان دل) آزار بسیار خواهید شنید و اگر شکیبایی کنید و پرهیزگاری ورزید؛ بیگمان این از کارهایی است که آهنگ آن میکنند» (سوره آل عمران، آیه ۱۸۶). ﴿وَدَّ كَثِيرٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ لَوْ يَرُدُّونَكُمْ مِنْ بَعْدِ إِيمَانِكُمْ كُفَّارًا﴾؛ «بسیاری از اهل کتاب با آنکه حق برای آنان روشن است، از رشکی در درون جانشان، خوش دارند که شما را از پس ایمان به کفر بازگردانند؛ باری، (از آنان) درگذرید و چشم بپوشید تا (زمانی که) خداوند فرمان خویش را (پیش) آورد که خداوند بر هر کاری تواناست» (سوره بقره، آیه ۱۰۹).
- ↑ همانطور که میبینیم پیامبر(ص) به صورت عام و نه خاص درباره کشتن ابن اشرف اعلام رغبت میکند و میفرماید: چه کسی شر ابن اشرف را از من دفع میکند؟ سؤال این است که پیامبر(ص) چگونه این مطلب را اعلان فرمود که از طریق مشرکان مدینه یا یهود و یا حداقل منافقان به گوش ابن اشرف نرسید؟!! و چگونه ابن اشرف به این راحتی فریب خورد در حالی که میدانست محارب است؟ حتی درباره نقش ابن مسلمه در کشتن ابن اشرف تردید هست؟ و اگر به کتب سیره نگاهی بیندازیم نقش ابن مسلمه کم رنگ است و نقش اصلی با ابو نائله است. بلکه میتوان گفت سیاست در این امر، دخیل است؛ به این دلیل که ابن مسلمه را مردی شجاع، مخلص و... معرفی میکند در حالی که او از کسانی است که از بیعت با امیرالمؤمنین علی(ع) سرباز زده و در شرح نهج البلاغه آمده است که ابن مسلمه از مهاجمان به خانه فاطمه زهرا(س) است و از کسانی است که شمشیر زبیر را شکست و یکی از ثقات و معتمدان خلیفه دوم است. (الصحیح من سیره النبی الاعظم، سید جعفر مرتضی عاملی (چاپ قدیم)، ج۶، ص۵۰-۵۱).
- ↑ روش واقدی از لحاظ ذکر تاریخ وقایع به مراتب کاملتر از روش ابن اسحاق است. در عین حال لازم است به برخی از اشتباهات تاریخی که در مغازی واقدی هم هست اشاره کنیم. برای نمونه: در مورد تاریخ قتل کعب بن اشرف، اختلافی چنین دیده میشود که از یک سو واقدی میگوید، محمد بن مسلمه در شب چهاردهم ربیع الأول، که ماه بیست و پنجم هجرت است، برای کشتن کعب رفته است و پیامبر(ص) او را تا بقیع همراهی فرموده است، در صورتی که در واقعه ذی امر مینویسد که پیامبر(ص) روز پنجشنبه دوازدهم ربیع الاول از مدینه به غطفان رفتهاند. بدیهی است که ظاهرا امکان ندارد که پیامبر(ص) دو روز پس از خروج از مدینه محمد بن مسلمه را تا بقیع همراهی کرده باشند. (المغازی، واقدی، ترجمه: مهدوی دامغانی، ص۳۳ (مقدمه).
- ↑ شرج العجوز جایی نزدیک مدینه است. (وفاء الوفا، سمهودی، ج۲، ص۳۲۸).
- ↑ السیرة النبویه، ابن هشام، ج۲، ص۵۷-۵۴؛ المغازی، واقدی، ج۱، ص۱۹۰-۱۸۷؛ الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۲، ص۲۷-۲۵؛ تاریخ الطبری، طبری، ج۲، ص۴۸۹-۴۹۰؛ دلائل النبوه، بیهقی، ج۳، ص۱۹۱-۱۹۳؛ الکامل، ابن اثیر، ج۲، ص۱۴۳-۱۴۴؛ عیون الاثر، ابن سید الناس، ج۱، ص۳۵۰-۳۵۱؛ تاریخ الخمیس، دیاربکری، ج۱، ص۴۱۳-۴۱۴؛ بحار الانوار، علامه مجلسی، ج۲۰، ص۱۰-۱۲ (به نقل از منتقی کازرونی) و موسوعة التاریخ الاسلامی، یوسفی غروی، ج۲، ص۲۳۷-۲۴۰.
- ↑ المغازی، واقدی، ج۱، ص۱۹۲-۱۹۳.
- ↑ عسکری، عبدالرضا، مقاله «محمد بن مسلمه»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۷، ص۱۹۳-۱۹۹.
- ↑ شیخان: نام جایی میان مدینه و احد، در سمت شرقی مدینه است. (وفاء الوفا، سمهودی، ج۴، ص۱۰۳).
- ↑ المغازی، واقدی، ج۱، ص۲۱۷.
- ↑ عسکری، عبدالرضا، مقاله «محمد بن مسلمه»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۷، ص۲۰۰-۲۰۳.
- ↑ «آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است خداوند را به پاکی میستاید و او پیروزمند فرزانه است * اوست که کافران اهل کتاب را از خانههایشان در نخستین گردآوری بیرون راند (هر چند) شما گمان نمیکردید که بیرون روند و (خودشان) گمان میکردند که دژهایشان بازدارنده آنان در برابر خداوند است اما (اراده) خداوند از جایی که گمان نمیبردند بدیشان رسید و در دلها» سوره حشر، آیه ۱-۲.
- ↑ تفسیر القمی، علی بن ابراهیم قمی، ج۲، ص۳۵۹-۳۵۸.
- ↑ در این باره چنین نقل شده، چون عمرو بن امیه از بئر معونه برگشت و به محل قنات رسید، به دو نفر از بنی عامر برخورد و از نسب آن دو پرسید. آنها نسب خود را گفتند؛ او منتظر ماند و همین که آن دو خوابیدند، هر دو را کشت و پس از اندک زمانی که بیش از چند دقیقه طول نکشید، به حضور پیامبر(ص) رسید و این خبر را داد. پیامبر(ص) فرمود: کار بدی کردی، آنها از من امان داشتند! گفت: من خبر نداشتم و میپنداشتم که هنوز مشرک و کافرند، وانگهی، قوم ایشان آن خیانت را نسبت به ما روا داشته بودند، عمرو بن امیه لباسها و وسایل جنگی آن دو را هم با خود آورده بود، پیامبر(ص) دستور داد به آنها دست نزنند تا همراه خونبهایشان، برای بستگان آنها بفرستند. عامر بن طفیل هم کسی را به سراغ پیامبر(ص) فرستاد و پیام داد: مردی از یاران تو دو نفر از افراد مرا کشته است در صورتی که هر دو نفر از تو امان داشتهاند، پس، خون بهای هر دو را برای ما بفرست. پیامبر(ص) برای گفتوگو درباره پرداخت خونبهای آن دو به نزد قبیله بنی نضیر رفتند؛ زیرا، بنی نضیر همپیمان بنی عامر بودند. پیامبر(ص) روز شنبهای به این منظور از مدینه بیرون آمدند و گروهی از مهاجران و انصار هم همراه آن حضرت بودند. آنها در مسجد قبا نماز گزاردند، سپس، پیش بنی نضیر، که در مجمع خود بودند، آمدند. پیامبر(ص) و یارانش در نزد آنها نشستند و رسول خدا درباره کمک بنی نضیر برای پرداخت خونبهای دو نفری که عمرو بن امیه آنها را کشته بود، صحبت فرمود. بنی نضیر گفتند: ای ابو القاسم، هر چه دوست داشته باشی انجام میدهیم؟ چگونه است که لطف کرده و به دیدار ما آمدهای، بنشین تا غذا بیاوریم! پیامبر(ص) نشسته و به دیوار خانهای تکیه داده بود. در این هنگام، گروهی از آنها با یکدیگر خلوت کرده و در گوشی صحبت کردند. حیی بن اخطب گفت: ای گروه یهود، محمد همراه عده کمی از یاران خود که به ده نفر نمیرسند اینجا آمده است -در آن روز ابوبکر، عمر، علی، زبیر، طلحه، سعد بن معاذ، اسید بن حضیر و سعد بن عباده همراه پیامبر(ص) بودند-؛ پس باید از بالای پشت بام این خانه سنگی بر سر او افکند و او را کشت، چون هیچ وقت او را تنهاتر از این ساعت نمییابید! اگر او کشته شود، یاران او پراکنده خواهند شد، قریش به مکه برخواهند گشت و فقط افراد قبیلههای اوس و خزرج، که همپیمانان شمایند، اینجا باقی میمانند. بنابراین کاری را که بالاخره یک روزی باید انجام دهید، الآن تمامش کنید. پس، عمرو بن جحاش گفت: من هم اکنون بالای پشت بام میروم و سنگ را بر سر او میافکنم. سلام بن مشکم گفت: ای قوم فقط این دفعه حرف مرا گوش کنید و پس از آن، در موارد دیگر با من مخالفت کنید! و به خدا، اگر این کار را بکنید، معروف خواهد شد که ما نسبت به محمد پیمانشکنی و مکر کردهایم و این، نقض پیمانی است که میان ما و او بسته شده است؛ این کار را نکنید و به خدا سوگند، اگر این کار را بکنید، هر کس که تا روز قیامت سرپرستی اسلام را به عهده بگیرد، دشمنی خود را با یهود آشکار خواهد ساخت. در این هنگام که سنگ را آماده کرده بودند، تا بر سر پیامبر(ص) بیفکنند و او را بکشند، جبرئیل آن حضرت را از قصد ایشان آگاه ساخت و رسول خدا(ص) به سرعت برخاست و چنین وانمود که برای انجام کاری میرود و به سمت مدینه حرکت کرد. (المغازی، واقدی، ج۱، ص۳۶۳-۳۶۴).
- ↑ المغازی، واقدی، ج۱، ص۳۶۶-۳۶۷.
- ↑ المغازی، واقدی، ج۱، ص۳۷۴.
- ↑ عسکری، عبدالرضا، مقاله «محمد بن مسلمه»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۷، ص۲۰۴-۲۰۷.
- ↑ المغازی، واقدی، ج۲، ص۶۶-۴۶۵.
- ↑ المغازی، واقدی، ج۲، ص۴۶۸.
- ↑ عسکری، عبدالرضا، مقاله «محمد بن مسلمه»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۷، ص۲۰۸-۲۰۹.
- ↑ ضریه در هفت فرسخی مدینه است. (وفاء الوفاء، سمهودی، ج۳، ص۲۲۵).
- ↑ التنبیه والاشراف، مسعودی، ص۲۳۰.
- ↑ نام جایی میان ربذه و سلیله است. (معجم البلدان، حموی، ج۳، ص۳۳۲).
- ↑ المغازی، واقدی، ج۲، ص۵۳۴-۵۳۵.
- ↑ عسکری، عبدالرضا، مقاله «محمد بن مسلمه»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۷، ص۲۱۵-۲۱۶.
- ↑ المغازی، واقدی، ج۲، ص۵۵۱-۵۵۲.
- ↑ عسکری، عبدالرضا، مقاله «محمد بن مسلمه»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۷، ص۲۱۶-۲۱۷.
- ↑ تفسیر القمی، علی بن ابراهیم قمی، ج۱، ص۲۹۳.
- ↑ السیرة النبویه، ابن هشام، ج۲، ص۵۱۹.
- ↑ المغازی، واقدی، ج۳، ص۹۹۵.
- ↑ عسکری، عبدالرضا، مقاله «محمد بن مسلمه»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۷، ص۲۲۹-۲۳۰.
- ↑ «به نام خداوند بخشَنده بخشاینده» سوره فاتحه، آیه ۱.
- ↑ مکاتیب الرسول(ص)، احمدی میانجی، ج۲، ص۶۹۵.
- ↑ عسکری، عبدالرضا، مقاله «محمد بن مسلمه»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۷، ص۲۳۰.
- ↑ شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید، ج۶، ص۴۸ و نیز ر. ک: السقیفه و الفدی، جوهری، ص۴۸ و ۷۳ و قاموس الرجال، شوشتری، ج۹، ص۵۸۶.
- ↑ الموطأ، مالک، ج۲، ص۵۱۳؛ سنن الترمذی، ترمذی، ج۳، ص۲۸۴؛ سنن ابی داود، ابن اشعث سجستانی، ج۲، ص۵؛ سنن ابن ماجه، ابن یزید قزوینی، ج۲، ص۹۰۹؛ مسند احمد، احمد بن حنبل، ج۴، ص۲۲۵.
- ↑ عسکری، عبدالرضا، مقاله «محمد بن مسلمه»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۷، ص۲۳۰-۲۳۱.
- ↑ اسد الغابه، ابن اثیر، ج۴، ص۳۳۶.
- ↑ الاخبار الطوال، دینوری، ص۱۲۴؛ الاصابه، ابن حجر، ج۶، ص۲۹.
- ↑ سنن ابن ماجه، این یزید قزوینی، ج۲، ص۸۸۲؛ سنن ابی داوود، ابن اشعث سجستانی، ج۲، ص۳۸۳؛ نیل الاوطار، شوکاتی، ج۷، ص۲۲۷.
- ↑ عسکری، عبدالرضا، مقاله «محمد بن مسلمه»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۷، ص۲۳۱-۲۳۲.
- ↑ تاریخ الطبری، طبری، ج۴، ص۳۵۹.
- ↑ عسکری، عبدالرضا، مقاله «محمد بن مسلمه»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۷، ص۲۳۲.
- ↑ تاریخ الطبری، طبری، ج۴، ص۴۳۰-۴۲۹.
- ↑ مروج الذهب، مسعودی، ج۲، ص۳۵۲-۳۵۳.
- ↑ المعیار و الموازنه، اسکافی، ص۱۰۶-۱۰۵.
- ↑ جالب اینکه بعد از جنگ جمل، معاویه به محمد بن مسلمه انصاری نامه مینویسد و او را به سوی خود دعوت میکند. نامه معاویه: من نامه را برای این ننوشتم تا خواهان بیعت تو باشم، لکن میخواهم نعمتی را یاد کنم که تو از آن بیرون آمدی. تو دلاور انصار هستی، تو را بر کاری از رسول خدا میخوانم که کسی نمیتواند آن را نپذیرد، پس در این باره مرا یاری کن. آیا اهل نماز از کشتن یکدیگر نهی نشدهاند؟ یا این که عثمان و اهل خانهاش از گروه مسلمانان نیستند؟ اما درباره قوم تو که انصار هستند، از خدا نافرمانی و عثمان را رها کردند. از آنان بپرس و خدا نیز در روز قیامت از تو خواهد پرسید. پاسخ محمد بن مسلمه به معاویه: کسی درباره خلافت، گوشهگیری را برگزید که هیچ کس همچون من فرمان رسول خدا را در دست نداشت. من تو را از چیزی آگاه میکنم که هنوز پدید نیامده است. آن گاه که شمشیر خود را در غلاف کردم و در خانهام نشستم، در آن هنگام هیچ معروفی نبود که به آن فرمان دهم و هیچ منکری نبود که از آن نهی کنم. معاویه! به جانم سوگند، تو چیزی جز دنیا را نمیخواهی و از چیزی جز هوای نفست پیروی نمیکنی. اگر چه تو عثمان را وقتی کشته شد، یاری کردی ولی وقتی که زنده بود او را رها کردی. لکن ما و مهاجران سزاوارتریم که در جاده صواب گام برداریم. (الامامة و السیاسة، ابن قتیبه، ج۱، ص۱۲۰-۱۲۱؛ الفتوح، این اعثم، ج۲، ص۵۳۰-۵۳۱).
- ↑ الامامة و السیاسة، ابن قتیبه، ج۱، ص۷۳-۷۲.
- ↑ عسکری، عبدالرضا، مقاله «محمد بن مسلمه»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۷، ص۲۳۲-۲۳۶.
- ↑ الاستیعاب، ابن عبدالبر، ج۳، ص۱۳۷۷؛ الاصابه، ابن حجر، ج۶، ص۲۹.
- ↑ الاستیعاب، ابن عبد البر، ج۳، ص۱۳۷۷؛ اسد الغابه، ابن اثیر، ج۴، ص۳۳۷.
- ↑ الاستیعاب، ابن عبدالبر، ج۳، ص۱۳۷۷؛ اسد الغابه، ابن اثیر، ج۴، ص۳۳۷.
- ↑ الاستیعاب، ابن عبدالبر، ج۳، ص۱۳۷۷؛ اسد الغابه، ابن اثیر، ج۴، ص۳۳۷.
- ↑ الاصابه، ابن حجر، ج۶، ص۲۹.
- ↑ عسکری، عبدالرضا، مقاله «محمد بن مسلمه»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۷، ص۲۳۷-۲۳۸.