←مقدمه
بدون خلاصۀ ویرایش |
(←مقدمه) |
||
| خط ۲۳: | خط ۲۳: | ||
# با این همه زخم و پاره پارگی پیکر و [[ناتوانی]] [[جسم]] از بسیاری خونی که از بدنش رفته بود، چون [[سپاه]] [[کفر]] صحنه را ترک کرد، [[پیامبر خدا]]، [[علی]]{{ع}} را از نهانگاه فرستاد تا چگونگی [[سپاه]] [[دشمن]] را گزارش کند که صحنه را کاملًا ترک کردهاند یا نه. | # با این همه زخم و پاره پارگی پیکر و [[ناتوانی]] [[جسم]] از بسیاری خونی که از بدنش رفته بود، چون [[سپاه]] [[کفر]] صحنه را ترک کرد، [[پیامبر خدا]]، [[علی]]{{ع}} را از نهانگاه فرستاد تا چگونگی [[سپاه]] [[دشمن]] را گزارش کند که صحنه را کاملًا ترک کردهاند یا نه. | ||
* [[امام صادق]]{{ع}}: چون در [[جنگ]] احُد، [[مردم]] از گِرد [[پیامبر]]{{صل}} پراکنده شدند، ایشان، رو به آنان میفرمود: "من، [[محمد]] هستم. من [[پیامبر]] خدایم. کشته نشده و نمردهام"... [[مشرکان]]، از سمت راست به [[پیامبر]]{{صل}} حمله کردند که [[علی]]{{ع}}، آنان را پراکنده میکرد و چون پراکندهشان میساخت، از سمت چپ به [[پیامبر]]{{صل}} یورش میبردند و پیوسته، در این حال بود تا آنکه شمشیرش [[شکست]] و سه تکه شد. پس نزد [[پیامبر]]{{صل}} آمد و [[شمشیر]] شکستهاش را پیش ایشان [بر زمین] نهاد و گفت: این [[شمشیر]] من شکسته است. آن روز، [[پیامبر]]{{صل}}، [[ذوالفقار]] را به او داد و چون [[پیامبر]]{{صل}}، لرزش پاهای [[علی]]{{ع}} را از فراوانی [[کارزار]] دید، سر به [[آسمان]] بلند کرد و در حالی که میگریست، گفت: "ای [[پروردگار]]! به من [[وعده]] دادهای که از دینت [[پشتیبانی]] کنی، و اگر بخواهی، میتوانی". پس [[علی]]{{ع}} به [[پیامبر]]{{صل}} رو آورد و گفت: ای [[پیامبر خدا]]! همهمه شدیدی میشنوم و میشنوم که میگوید: "حَیزوم<ref>حیزوم، نام مَرکب جبرئیل{{ع}} است.</ref>، به پیش!" و قصد ضربه زدن به کسی را نمیکنم، جز آنکه پیش از ضربت من، بیجان فرو میافتد. | * [[امام صادق]]{{ع}}: چون در [[جنگ]] احُد، [[مردم]] از گِرد [[پیامبر]]{{صل}} پراکنده شدند، ایشان، رو به آنان میفرمود: "من، [[محمد]] هستم. من [[پیامبر]] خدایم. کشته نشده و نمردهام"... [[مشرکان]]، از سمت راست به [[پیامبر]]{{صل}} حمله کردند که [[علی]]{{ع}}، آنان را پراکنده میکرد و چون پراکندهشان میساخت، از سمت چپ به [[پیامبر]]{{صل}} یورش میبردند و پیوسته، در این حال بود تا آنکه شمشیرش [[شکست]] و سه تکه شد. پس نزد [[پیامبر]]{{صل}} آمد و [[شمشیر]] شکستهاش را پیش ایشان [بر زمین] نهاد و گفت: این [[شمشیر]] من شکسته است. آن روز، [[پیامبر]]{{صل}}، [[ذوالفقار]] را به او داد و چون [[پیامبر]]{{صل}}، لرزش پاهای [[علی]]{{ع}} را از فراوانی [[کارزار]] دید، سر به [[آسمان]] بلند کرد و در حالی که میگریست، گفت: "ای [[پروردگار]]! به من [[وعده]] دادهای که از دینت [[پشتیبانی]] کنی، و اگر بخواهی، میتوانی". پس [[علی]]{{ع}} به [[پیامبر]]{{صل}} رو آورد و گفت: ای [[پیامبر خدا]]! همهمه شدیدی میشنوم و میشنوم که میگوید: "حَیزوم<ref>حیزوم، نام مَرکب جبرئیل{{ع}} است.</ref>، به پیش!" و قصد ضربه زدن به کسی را نمیکنم، جز آنکه پیش از ضربت من، بیجان فرو میافتد. | ||
* [[پیامبر]]{{صل}} فرمود: "این، [[جبرئیل]] و [[میکائیل]] و [[اسرافیل]]{{عم}} با فرشتگاناند". سپس [[جبرئیل]]{{ع}} آمد و کنار [[پیامبر خدا]] ایستاد و گفت: "ای [[محمد]]! بی [[گمان]]، این کار، [[ازخودگذشتگی]] است". | * [[پیامبر]]{{صل}} فرمود: "این، [[جبرئیل]] و [[میکائیل]] و [[اسرافیل]]{{عم}} با فرشتگاناند". سپس [[جبرئیل]]{{ع}} آمد و کنار [[پیامبر خدا]] ایستاد و گفت: "ای [[محمد]]! بی [[گمان]]، این کار، [[ازخودگذشتگی]] است". [[پیامبر]]{{صل}}] فرمود: "[[علی]] از من است و من از علیام". [[جبرئیل]]{{ع}} گفت: "و من هم از شمایم". سپس، [[مشرکان]] در هم شکسته شدند<ref>الإمام الصادق{{ع}}: {{متن حدیث|لَما انهَزَمَ الناسُ یومَ احُدٍ عَنِ النبِی{{صل}} انصَرَفَ إلَیهِم بِوَجهِهِ وهُوَ یقولُ: أنَا مُحَمدٌ، أنَا رَسولُ اللهِ، لَم اقتَل ولَم أمُت... وکانَ الناسُ یحمِلونَ عَلَی النبِی{{صل}} المَیمَنَةَ فَیکشِفُهُم عَلِی{{ع}}، فَإِذا کشَفَهُم أقبَلَتِ المَیسَرَةُ إلَی النبِی{{صل}}، فَلَم یزَل کذلِک حَتی تَقَطعَ سَیفُهُ بِثَلاثِ قِطَعٍ، فَجاءَ إلَی النبِی{{صل}} فَطَرَحَهُ بَینَ یدَیهِ وقالَ: هذا سَیفی قَد تَقَطعَ، فَیومَئِذٍ أعطاهُ النبِی{{صل}} ذَا الفَقارِ، ولَما رَأَی النبِی{{صل}} اختِلاجَ ساقَیهِ مِن کثرَةِ القِتالِ رَفَعَ رَأسَهُ إلَی السماءِ وهُوَ یبکی وقالَ: یا رَب وَعَدتَنی أن تُظهِرَ دینَک وإن شِئتَ لَم یعیک، فَأَقبَلَ عَلِی{{ع}} إلَی النبِی{{صل}} فَقالَ: یا رَسولَ اللهِ، أسمَعُ دَوِیاً شَدیداً، وأسمَعُ «أقدِم حَیزومُ» وما أهُم أضرِبُ أحَداً إلاسَقَطَ مَیتاً قَبلَ أن أضرِبَهُ. فَقالَ: هذا جَبرَئیلُ ومیکائیلُ وإسرافیلُ فِی المَلائِکةِ، ثُم جاءَ جَبرَئیلُ{{ع}} فَوَقَفَ إلی جَنبِ رَسولِ اللهِ{{صل}} فَقالَ: یا مُحَمدُ! إن هذِهِ لَهِی المُواساةُ، فَقالَ: إن عَلِیاً مِنی وأنَا مِنهُ، فَقالَ جَبرَئیلُ: وأنَا مِنکما. ثُم انهَزَمَ الناسُ}} (الکافی، ج ۸، ص ۳۱۸، ح ۵۰۲).</ref>. | ||
* [[الإرشاد (کتاب)|الإرشاد]]: چون [[مردم]] در جنگ احد از گِرد [[پیامبر]]{{صل}} پراکنده شدند و [[امیر مؤمنان]]، [[ایستادگی]] کرد، | * [[الإرشاد (کتاب)|الإرشاد]]: چون [[مردم]] در جنگ احد از گِرد [[پیامبر]]{{صل}} پراکنده شدند و [[امیر مؤمنان]]، [[ایستادگی]] کرد، [[پیامبر]]{{صل}}] به او فرمود: "تو چرا با [[مردم]] نرفتی؟". [[امیر مؤمنان]] گفت: بروم و تو را وا نهم، ای [[پیامبر خدا]]؟! به [[خدا]] [[سوگند]] که نمیروم تا کشته شوم و یا [[خداوند]]، [[وعده]] [[یاری]] به تو را تحقق بخشد. پس [[پیامبر]]{{صل}} به او فرمود: "ای [[علی]]! مژده باد که [[خداوند]]، وعدهاش را تحقق میبخشد و [[مشرکان]]، دیگر هیچگاه مانند امروز بر ما دست نمییابند!". سپس به گروهی که به او رو آورده بودند، نگریست و به [[علی]]{{ع}} فرمود: "ای [[علی]]! کاش به اینان حمله میبردی". [[امیر مؤمنان]]، حمله برد و هشام بن [[امیه]] مخزومی را از آنان کشت و گروه، در هم [[شکست]]. | ||
پس گروه دیگری رو آوردند و [[پیامبر]]{{صل}} به [[علی]]{{ع}} فرمود: "به اینان حمله کن!"، که بر آنان حمله کرد و عمرو بن [[عبد الله]] جُمحی را از آنان کشت و آنان نیز پراکنده شدند. سپس گروه دیگری رو آوردند و [[پیامبر]]{{صل}} به [[علی]]{{ع}} فرمود: "به این گروه، حمله کن!" که بر آنان حمله بُرد و [[بشر]] بن مالک عامری را از آنان کشت و گروه، در هم [[شکست]] و پس از آن، دیگر هیچ یک از آنان بازنگشت. مسلمانانِ فراری به نزد [[پیامبر]]{{صل}} باز آمدند و [[مشرکان]]، به [[مکه]] بازگشتند. [[پیامبر]]{{صل}} نیز به [[مدینه]] بازگشت. پس [[فاطمه]]{{س}} به استقبال او آمد و با ظرف آبی که همراه داشت، صورت [[پدر]] را شست. در پی او، [[علی]]{{ع}} آمد که دستش تا شانه خونین بود و "[[ذوالفقار]]" را همراه داشت. آن را به [[فاطمه]]{{س}} داد و گفت: این [[شمشیر]] را بگیر که امروزْ مرا همگامی [[استوار]] بود؛ (...) | پس گروه دیگری رو آوردند و [[پیامبر]]{{صل}} به [[علی]]{{ع}} فرمود: "به اینان حمله کن!"، که بر آنان حمله کرد و عمرو بن [[عبد الله]] جُمحی را از آنان کشت و آنان نیز پراکنده شدند. سپس گروه دیگری رو آوردند و [[پیامبر]]{{صل}} به [[علی]]{{ع}} فرمود: "به این گروه، حمله کن!" که بر آنان حمله بُرد و [[بشر]] بن مالک عامری را از آنان کشت و گروه، در هم [[شکست]] و پس از آن، دیگر هیچ یک از آنان بازنگشت. مسلمانانِ فراری به نزد [[پیامبر]]{{صل}} باز آمدند و [[مشرکان]]، به [[مکه]] بازگشتند. [[پیامبر]]{{صل}} نیز به [[مدینه]] بازگشت. پس [[فاطمه]]{{س}} به استقبال او آمد و با ظرف آبی که همراه داشت، صورت [[پدر]] را شست. در پی او، [[علی]]{{ع}} آمد که دستش تا شانه خونین بود و "[[ذوالفقار]]" را همراه داشت. آن را به [[فاطمه]]{{س}} داد و گفت: این [[شمشیر]] را بگیر که امروزْ مرا همگامی [[استوار]] بود؛ (...) | ||
| خط ۳۱: | خط ۳۱: | ||
{{مدخل امام علی}} | {{مدخل امام علی}} | ||
== پرسشهای وابسته == | == پرسشهای وابسته == | ||
* [[نقش امام علی در جنگ احد چه بود؟ (پرسش)]] | * [[نقش امام علی در جنگ احد چه بود؟ (پرسش)]] | ||