بحث:ولایتعهدی امام رضا در تاریخ اسلامی
پشت پرده ولایتعهدی
خوشباوری است اگر کسی قبول کند که مأمون براساس میثاق با پروردگارش حاضر شده به نفع امام از خلافت کنار برود، به همان میزان که مصلحتهای شرعی در قاموس مأمون وجود ندارد مصلحتهای اجتماعی و... هم وجود ندارد و جز بازی سیاسی چیز دیگری نیست.
از مفاد و نقشه مأمون به شرحی که عبدالله بن سهل ابن نوبخت ندیم و صاحب سرِّ مأمون روایت کرده اینطور استفاده میشود؛ مأمون از توجه مردم به بنیفاطمه و علویون بیمناک بود و چون عده سادات موسوی روزافزون شده بودند و علما و دانشمندان هم از این طبقه بودند، احساس کرد نمیتواند مانند پدر قتلعام کند؛ زیرا عکسالعمل همان قتلها نیز همین محبوبیت علویون نزد مردم شد، به طوری که مردم همان عقیدهای را که به پیغمبر داشتند به ائمه معصومین هم ابراز مینمودند و هرکس از آنها اعراض میکرد یا حس بدبینی به علویون نشان میداد او را از جرگه دین خارج میدانستند.
بسیار به فکر فرو رفت تا به اینجا رسید که اولاً کلیه علویون و عباسیون را تمرکز دهد و زیر نظر بگیرد تا مبادا کسی بر او خروج کند و تمام اشخاص شاخص خاندان علوی و عباسی را نیز از نزدیک شاهد و ناظر باشد. با مطالبات کامل خود به این فکر افتد که اگر زاهدترین و عالمترین فرد بنی هاشم و علویون را که مورد احترام و عقیده عامه مردم است در جریان کار سیاست بگذارد و چون سیاست عقیم است در عزل و نصب و جلب منافع و دفع مضار افراد مخصوصاً ندیمان و عمال سیاست از دور و نزدیک، قهراً اصطکاک منافع پیش میآید و آن کسی که محبوب و مطاع و مورد احترام است منفور و مورد لعن قرار میگیرد و آن نتیجهای را که مأمون دنبالش بود حاصل میشد.
به عبارت دیگر مأمون خواست مقام وزارت خود را به فرد شاخصی از علویون بسپارد و او را در امور سیاست لکهدار و ننگین سازد، با پروندهسازی و تبلیغات مؤثر آنها را منفور و سپس معزول کرده و در گوشه انزوای اجباری وادارد که هم افکار عمومی از آنها برگردد و هم مبانی حکومت خود را استوار کرده و هیچ نوع معارضی در میدان نباشد. در اینکه پشت پرده چه اهدافی را مأمون دنبال میکرد باید به چند نکته اشاره شود:
تهمت محبت دنیا به حضرت رضا(ع)
از جمعبندی تجارب گذشته و عدم موفقیت امویان و خلفای عباسی پیش از خود، در نبردهای نظامی و سیاسی با علویون، مأمون دریافته بود که محبوبیت آل علی و انقلابیون علوی در این است که اینان با تکیه بر تقوی و عدالت همیشه با حکومت اموی و عباسی به مبارزه برخاسته و با اتکاء به نیروی مردم از پشتوانه کافی برخوردار بودند. مأمون چنین میپنداشت که محبوبیت جناح مخالف حکومت، به خاطر آلوده نشدن به مسائل سیاسی است، بنابراین بهتر است اینان را به صحنه سیاست آورد و در کشاکش مسائل سیاسی قرار داد و با آلوده ساختن آنان به مظاهر دنیا، مردم را از حوزه رهبری ایدهآلشان رانده و در نتیجه محبوبیت دینی و موقعیت اجتماعی آنها را خدشهدار ساخت.
کوبیدن شخصیت حضرت رضا(ع) و متهم کردنش به دنیا در صدر اهداف مأمون بود. او میدید امام با محبوبیتش توانسته قفل دل مردم را باز کند و این محبوبیت از ناحیه عدم گرایش به زخارف دنیاست و لذا سعی میکرد این سوژه الهی را به گمان خودش بگیرد و امام را خلع سلاح کند تا بتواند علویون انقلابی را نسبت به چهره محبوب درجه اول خودشان بدبین کند و لذا وقتی حضرت را از مدینه به مرو دعوت اجباری کرد، بیش از دو ماه به حضرت رضا(ع) اصرار میکرد که خلافت را بپذیرد و امام امتناع مینمود.
حسین بن ابراهیم از ابوالصلت هروی روایت کرده که مأمون به حضرت رضا(ع) گفت: ای فرزند رسول خدا من مقام علمی و فضل و بیاعتنایی شما به دنیا و پارسائیت و ترس از خدا و ورع و عبادت تو را شناختم! و تو را به خلافت سزاوارتر از خویش تشخیص دادم، حضرت فرمود: به بندگی پروردگار خود افتخار میکنم و با زهد و بیرغبتی به دنیا نجات و خلاص خود را از شر دنیا میطلبم و با ورع و عدم نزدیکی به محرمات الهی امیدوار رسیدن به سعادت و فائز شدن به بهرههای خداوندی و درجات قرب به درگاه اویم و با تواضع و فروتنی در این دنیا آرزوی مقام بلند را به نزد پروردگار خود دارم.
مأمون گفت: من در نظر دارم خود را از خلافت خلع کنم و این مقام را به تو بسپارم و با تو بیعت کنم، حضرت در پاسخ او فرمود: اگر این خلافت از آن تو است، پس خدا برای تو قرار داده است و جایز نیست که لباس و خلعتی را که خداوند به قامت تو پوشانیده از تن بیرون کنی و به غیرخود بپوشانی و به دیگری واگذار نمایی و اگر این مقام از آن تو نیست پس حق نداری اینکه چیزی را که از تو نیست به من واگذاری.
مأمون گفت: ای فرزند پیغمبر ناچاری از اینکه این پیشنهاد را بپذیری و این فرمان را قبول کنی، حضرت فرمود: افتخارم به عبودیت الهی است و نجات از شر دنیا را با زهد جستجو میکنم... این امر را از روی میل و رغبت هیچگاه نمیپذیرم؛ پی در پی مأمون در این موضوع تا چند روز اصرار میورزید و پافشاری مینمود تا بالاخره از آن مأیوس گشت، ناچار به حضرت پیشنهاد کرد که اکنون که آن را (خلافت را) نمیپذیری و حاضر نمیشوی که من به عنوان خلافت با تو بیعت ناچار ولیعهدی مرا باید قبول کنی (تا خلافت پس از من از آن تو باشد).
حضرت فرمود: به خدا سوگند پدرم از جدّ گرامش از امیرمؤمنان(ع) از رسول خدا(ص) برای من حدیث کرد که من در زمان حیات تو مسموماً از دنیا میروم و مظلوم کشته میشوم، در حالی که فرشتگان آسمان و زمین بر من گریه میکنند و در سرزمین غربت در کنار هارون الرشید مدفون میگردم، مأمون به گریه افتاد، سپس پرسید: یا ابن رسول الله چه کسی تو را میکشد؟ و تا من زنده هستم چه کسی قدرت یا جرأت بدی کردن به تو را خواهد داشت؟! حضرت فرمود: من اگر بخواهم قاتل خود را معرفی کنم میکنم و میگویم که چه کسی مرا خواهد کشت، مأمون گفت: یا ابن رسول الله با این گفتار میخواهی خود را آسوده کنی و ولایتعهدی مرا نپذیری تا مردمان بگویند علی بن موسی چقدر زاهد و بیرغبت به ریاست دنیا است؟!
حضرت فرمود: به خدا سوگند از روزی که خدای عزوجل مرا آفریده تاکنون دروغ نگفتهام و دنیا را برای رسیدن به دنیا ترک نگفتهام و من خوب میدانم تو چه میخواهی، مأمون پرسید: چه میخواهم؟ امام گفت: آیا امانم میدهی اگر راست را بگویم؟ مأمون گفت: تو در امانی، حضرت فرمود: تو نظرت اینست که مردم بگویند: علی بن موسی به دنیا و ریاست بیرغبت نیست، بلکه این دنیا است که به او بیرغبت است، مگر نمیبینید چگونه از روی آز و طمع ولایتعهدی را پذیرفت، باشد که به خلافت نائل گردد، مأمون از این سخن در خشم شده گفت: تو مرتب با من طوری رفتار میکنی که من آن را خوش ندارم و گویا از قدرت و شوکت من باک نداری و خود را ایمن میدانی، به خدا سوگند باید ولایتعهدی را به اختیار بپذیری و اِلّا تو را بدان مجبور میکنم، پس اگر قبول کردی که چه بهتر و اگر مخالفت نمودی گردنت را میزنم.
حضرت فرمود: خداوند مرا از اینکه خود را به هلاکت اندازم نهی فرموده، اگر امر بدین منوال است هر کار که به نظرت رسیده انجام ده و من آن را میپذیرم به شرط آنکه در عزل و نصب احدی دخالت نکنم و رسمی را تغییر ندهم و سنتی را نشکنم و دورادور مشیر و راهنما باشم، پس مأمون با این شرط از ایشان پذیرفت و امام را ولیعهد قرار داد و لکن کاملاً از آن کراهت داشت[۱].
احمد بن علی الانصاری میگوید: از ابوالصلت سؤال کردم مأمون با آن همه محبت و احترام و اکرام و ولایتعهدی امام چگونه حاضر به کشتن امام شد؟ گفت: مأمون برای این ولایتعهدی آن حضرت را گرامی داشت که مردم آن حضرت را اینگونه بشناسند که تمایل و رغبت به دنیا دارد تا محبت او از دلهای مردم کم شود، چون دید به عکس شد توجه مردم روی عقیده به امام است از راه دیگری وارد شد.
متکلمین و فلاسفه ادیان هر جا بودند جمع نمود به طمع اینکه آوازه فضل و علم او را بشکند. آن مجلس بینظیر را فراهم کرد، آن هم نتیجه به عکس داد. مجلس که تمام شد یهود و نصاری و صائبین حتی ملحدین همه میگفتند: این بزرگوار اولی به خلافت است از مأمون! سخنان مردم را گماشتگان مأمون خبر بردند؛ لذا غضب او بیشتر شد. حضرت هم در سؤالات مأمون ملاحظه از او نداشت. آنچه حق بود میفرمود؛ لذا بر کینه او افزود تا بنای حیله و مکر را نهاد و خواست حضرت را روی مکر و حیله به قتل برساند[۲].[۳]
سرکوب نهضتهای علویون
مأمون پس از آنکه کابینه خود را تشکیل داد و میخواست زندگی آرامی را بگذراند از هر گوشه و کنار مملکت صدایی بلند شد، مأمون به خاطر نهضتهای داخل که تصور میکردند فرزندان امام کاظم(ع) هستند در معرض خطر جدی بود؛ زیرا که آنان به جهت ظلم و جور و شکنجهای که دیده بودند در برابر حکومت عباسی دست به شورش و انقلاب زده بودند. از طرفی طاهر ذوالیمینین با حسن بن فضل در افتاد و به اتفاق هزیمه از سرداران لشکر به کوفه رفت و با محمد بن ابراهیم حسنی معروف به این طباطبا بیعت نمود و با لشکر محمد سپاه حسن بن سهل را شکست دادند، از طرف دیگر در مکه محمد بن جعفر معروف به دیباج خروج نمود و عدهای را بر او شوراند، در مدینه محمد بن سلیمان و در یمن ابراهیم بن موسی و در بصره زید بن موسی و عدهای از هواداران سلطنت محمد امین آرام نبودند. جنگهای خارج از کشور هم نیز مجال را از مأمون ربوده بود، آتش انقلاب و کودتا از هر طرف شعله میکشید و عقاب وحشتناک جنگ مأمون را تهدید میکرد. مأمون دید خاندان علوی در زمان منصور و سایر عباسیان در فشار بودند، از این جهت نوعاً مخفی و برکنار از جمعیت و کار ایشان از مردم پوشیده است. روی این نظر مردم درباره آنها مقامات قائلند، عقاید گوناگون دارند و آنها را نسبت به پیغمبر میدهند، خواست افکار عمومی را از آنها سلب کند، دید تعرض به آنها کار را آشفتهتر میکند.
از طرفی قسمت عمدهای از سرزمینهای اسلامی مثل حجاز و یمن و بخشی از عراق و جاهای دیگر به دست شورشیان سقوط کرده بود و از طرف دیگر مأمون گسترش تشیع را در ایران و عراق مشاهده میکرد و از فرجام جنبشهای علوی نسبت به خلافت و حکومت خویش بیمناک شد. از آغاز خلافت عباسیان تا عصر مأمون بیش از ۳۰ قیام از سوی علویون صورت گرفته و دهها قیام دیگر به نفع آنها رخ داده بود.
مأمون وقتی دید تشیع همه جا را فراگرفته و علویون در تمام نواحی قیام کردهاند و تشیع تا درون دربار او نفوذ کرده است، از عاقبت جنبش علوی نسبت به حکومت و خلافت خود بیمناک گردید و صلاح دید در برابر نهضتی که از سوی علویان به چشم میخورد چارهای بیندیشد. مأمون شبها را به بیدارخوابی میگذراند و به دنبال وسایلی بود تا بتواند از این خطر مهلک نجات یابد و پس از اندیشههای پیگیر به این نتیجه رسید که بهترین وسیله برای خاموش ساختن آتش جنگ و نجات از دست دشمنان آن است که امام رضا(ع) را پس از خود ولیعهد قرار داده و او را شریک خلافت سازد تا با این حیله، نظر شورشیان را جلب کند و از سرکشی و شورش باز دارد.
همچنین نظر علویون را که تمام آنها امام رضا(ع) را به علم فضیلت و زهد بر خود مقدم میداشتند نیز جلب نماید. با تحمیل ولایتعهدی به امام رضا(ع) میخواست به علویون بگوید که رهبران شما که علیه من قیام میکنند، دنبال حاکمیت حق نیستند، بلکه دنبال کسب قدرتاند والّا ببینید علی بن موسی که همه او را قبول دارید نه تنها با من خصومتی ندارد بلکه ولیعهد من هم هست و از من حمایت میکند. مأمون از طرح مسئله ولایتعهدی امام رضا(ع) میخواست به عنوان وسیلهای برای خلع سلاح ناخودآگاه جنبشهای ضد عباسی استفاده کند.
لذا صلاح در این دید یک نفرشان را به عنوان پیشوایی اختیار کند، رسماً عمل را که دیدند دو نتیجه دارد: -۱ رفتار گذشته را فراموش میکنند و همه ظاهر خواهند شد. و از گوشهنشینی بیرون خواهند آمد. ۲- مردم هم آگاه میشوند که مقصود آنها انجام شده، تمام یک دل و یک زبان به ما متوجه میشوند. این فکر را در نظر خود پخته، دید لذا از اطرافیانش مخفی داشت، گاهی به عنوان شور فکر خود را طرح مینمود تا نظریه دیگران را بفهمد تا اینکه تصمیم به عمل گرفت... .
پس از ورود حضرت رضا(ع) به مرو تا دو ماه اصرار داشت برای امر خلافت و ولایت، هر مرتبه که میگفت با منع شدید امام مواجه میشد تا به ولایت عهد قانع شد، باز هم امام رضا(ع) با فرمود تا موضوع تهدید به قتل را مأمون مطرح کرد.
یکی از نویسندگان محدث شیعی معتقد است که عامل سیاسی «حمایت از مصالح دولت عباسی» مأمون را به انتخاب امام علی الرضا(ع) به ولایتعهدی برانگیخت. او مینویسد: مأمون از سیاستمداران زیرک و کاردان بود و چون گسترش تشیع را در سرزمینها و پایداری علویان را در نقاط گوناگون جهان اسلام دید و جریان تشیع را در حوزه خلافتش مشاهده کرد، از عواقب این حرکت انقلابی علوی، علیه حکومت خود ترسید و بر آن شد که برای فریب دادن علویانی که به حرکتهای مزبور اقدام کرده بودند و نیز آنهایی که چنین افکاری در سر داشتند دست به این اقدام بزند[۴]. و لذا چنین تشخیص داد که با انتخاب امام رضا(ع) به ولایتعهدی کسی دیگر متعرض حکومت او نخواهد شد بنی عباس را هم به مقام و منصب و زر و سیم تطمیع و ساکت نمود و علویین را با انتخاب امام رضا(ع) آرام ساخت، بنی امیه را هم مطرود نمود و ولایتعهدی را به امام رضا(ع) داده دختر خود را هم به آن حضرت تزویج کرده و سکه به نام حضرت زد و خطبه به نام ایشان خواند.
در نتیجه مأمون میخواست با طرح واگذاری ولایتعهدی به امام، چهره سیاسی حضرت را بین شیعیان و علویون انقلابی آن عصر و شیعیان در طول تاریخ مخدوش و لکهدار کند و ثابت کند که امامت شیعه در حوزه خلافت و سلطنت جابرانه عباسیون از عناصر کلیدی بوده است.
ولی امام وقتی مجبور شد ولایتعهدی را بپذیرد با شرکت در مناظرات علمی و کلامی با سران فرق و مذاهب آن روز، جایگاه امامت شیعه و رهبری اسلامی را با تسلط و تفوق علمی اثبات کرد. تبیین مبانی رهبری و ولایت شیعه که سالهای سال خلفا اجازه طرح آن را نداده بودند، امام رضا(ع) توانست به راحتی مطرح کند و اذهان را روشن نماید. حقانیت اهل بیت که نود سال بالای منبرها با دشنام و بدگویی در محاق تاریخ فرو رفته بود، در مدت دو سال حضور حضرت در خراسان بر همگان اثبات و روشن شد[۵].
کنترل شخصیت و موقعیت امام
مأمون دریافته بود که امامت شیعه اگر مجالی در نورانیت علمی و معنوی پیدا کند همه قلوب را تسخیر خواهد کرد و همه مخالفان را با تدبیر علم و عمل ساکت خواهد نمود. او شخصیت حضرت رضا(ع) را کشف کرده بود که اگر در مدینه بماند و خلیفه در مرو حکومت کند، مکتب علمی و وجهه معنوی ایشان فضاسازی خواهد کرد و با تربیت نسلی محب اهل بیت جبهه معارضی نسبت به خلافت عباسیان به وجود خواهد آمد. از این رو در پی تأمین این سیاست ناپاک خود که شخصیت و موقعیت حضرت را به کنترل درآورد و اجازه ندهد امام آزادانه به اهداف الهی خود برسد، موضوع تبعید محترمانه از مدینه به مرو را تدارک دید.
از دید مأمون چهره امام رضا(ع) که با هیچ وسیلهای تطمیع نمیشود و با هیچ شگردی از صحنه تبلیغ رسالت کوتاه نمیآید باید تحت مراقبتهای شدید قرار گیرد تا فضای جهالت و کجاندیشی مردم به روشنبینی و اندیشه پاک تغییر پیدا نکند. اگر حضرت رضا(ع) اجازه مییافت که این تفکر را که او فرزند معصوم رسول خداست و ولایتش بر همگان فرض و واجب است در اعتقاد مردم نهادینه کند، اولین سؤالی که در اذهان خلجان میکرد این بود که پس مأمون چه کاره است؟ و حضور نامشروع او در صحنه خلافت و امارت چه معنی دارد؟
مأمون برای پاک کردن صورت مسئله به محدود کردن شخصیت امام اقدام کرد و امام را به عنوان رهبر بنی هاشم و علویون، با فاصله زیاد مدینه تا مرو زیر نفوذ خود درآورد، به گونهای که قیامهای علویون تشدید نشود بلکه با تبعیدی محترمانه آنگونه که باعث خوشنامی امام نگردد، بلکه باعث بدنامی حضرت هم باشد.
این سوژه به کنترل درآوردن امام را بعدها مأمون برای دیگران هم به کار برد. علویون انقلابیون دیگری بودند که برای خلافت دردسرساز شدند و مأمون برای آنها این دام فریب را پهن کرد.
مأمون به عبدالله بن موسی الجون که بر ضد او علم مخالفت افراشته بود، نامهای نوشت و در آن وعده ولیعهدی خود را داده و گفته بود من فکر نمیکنم بعد از آن معاملهای که با حضرت رضا(ع) کردم دیگر آل ابی طالب از من وحشت داشته باشند. عبدالله در پاسخ او نوشت: من در تعجبم از تو که بخواهی عهد ولایت را بعد از خود به من بسپاری، تو خیال میکنی من نمیدانم با حضرت رضا(ع) چه کردی؟ تو فکر کردهای من به چه، دل خوش خواهم کرد تا ولیعهدی تو را بپذیرم به آن ملکی که لذتش تو را فریفته خود ساخته یا به آن انگور زهرآلودی که به حضرت رضا(ع) دادی و او را شهید کردی؟ عبدالله سپس مأمون را تهدید به قیام مسلحانه نمود و نوشت تا آخرین قطره خونم علیه تو از پا نخواهم نشست[۶].[۷]
ایجاد تنفر عمومی از امام و علویون بین مردم
از مفاد نقشه مأمون به شرحی که عبدالله بن سهل نوبخت ندیم و صاحب سر مأمون روایت کرده این طور استفاده میشود که مأمون از اقبال و توجه مردم به علویین و اولاد علی(ع) بیمناک بود و چون تعداد سادات بنی الزهراء روزافزون شده بودند و علما و دانشمندان هم اکثراً از این طبقه بودند، از طرفی میدید نمیتواند مثل پدرش هارون الرشید با حاکمیت قتل و خونریزی کار را پیش ببرد؛ زیرا عکس العمل همان قتلها باز هم باعث محبوبیت علویون نزد مردم شد، به طوری که مردم همان عقیدهای را که به پیامبران داشتند به ائمه معصومین ابراز مینمودند و هر کس از آنها اعراض میکرد یا بدبینانه به علویون مینگریست او را از دین خارج میدانستند. از طرف دیگر معتقد بود حتماً باید با سیاستی مرموزانه علویون را به کنترل خود درآورد؛ لذا به فکر فرو رفت و بدینجا رسید که اولاً: تمام علویون را متمرکز کند و زیر نظر بگیرد تا مبادا کسی قیام کند و چهرههای شاخص علویون را از نزدیک شاهد و ناظر باشد.
به این فکر افتاد که اگر زاهدترین و عالیترین فرد بنی هاشم و علویون را که مورد احترام و وقار عامه مردم است در جریان کار سیاست قرار دهم، چون سیاست عقیم است، در عزل و نصب و جلب منافع و دفع ضرر نسبت به خواص و کارگزاران حکومتی طبیعتاً اصطکاکها پیش میآید و حب و بغضهای سیاسی باعث میشود آن کسی که محبوب و مورد احترام است منفور و مورد طعن قرار میگیرد و آن نتیجهای که مطلوب ماست به دست میآید و لذا تصمیم گرفت شاخصترین فرد از علویون را در امور سیاست لکهدار و ننگین سازد تا با پروندهسازی و با تبلیغات مؤثر آنها را منفور و سپس معزول کرده به گوشه انزوا سوق دهد. مأمون میخواست هم افکار عمومی از حضرت رضا(ع) برگردد و هم مبانی حکومت خود را محکم کند و هم ریشه انقلابات علویون را بخشکاند و لذا به حضرت فشار آورد تا ولایتعهدی را بپذیرد[۸].
زدودن جرائمی که هارون علیه علویون انجام داده بود
هارون الرشید با بزرگترین ظلمی که در حق حضرت کاظم(ع) انجام داده بود، داغ ننگینی را بر پیشانی عباسیان زد. عباسیان که به نام مبارزه با ستم امویان روی کار آمدند و شعارهای فریبنده پیروی از آل پیامبر را داده بودند در حق ذریه پیامبر و امام بر حق شیعیان آنگونه عمل کردند که سالها متواری و سپس در زندان و سرانجام هم در غل و زنجیر به شهادت رساندند. این عملکرد وحشیانه فضای افکار عمومی را علیه هارون و عباسیان تیره ساخت و مأمون که فردی سیّاس و فاضل بود در مقام جرمزدایی از پرونده هارون بر آمد و تصمیم گرفت خلاف پدرش عمل کند تا بار رسوایی را سبکتر کرده باشد و لذا ظاهراً با حضرت رضا(ع) از باب مسالمت وارد شد و به زعم مأمون پیشنهاد ولایتعهدی نقطه وصلی بود که علویون و اولاد موسی بن جعفر در تشکیلات حکومتی نقشی داشته باشند تا جرم هارون رفته رفته سبکتر جلوه کند[۹].
مشروعیت بخشیدن به خود
مأمون در پیشنهاد خلافت و در مرتبه بعد پیشنهاد ولایتعهدی به حضرت رضا(ع)، به دنبال مشروعیت بخشیدن به خود بود مأمون معتقد بود که اگر بتواند حضرت را متقاعد کند که ولایتعهدی را بپذیرد، جایگاه خلافت خود را شرعاً تثبیت نموده است و از حضور حضرت رضا(ع) در دستگاه سیاسی کسب مشروعیت کرده است. مأمون معتقد بود آنها که حضرت رضا(ع) را ولی خدا و حجت بر حق او میدانند، اگر منصبی از مناصب حکومتی را به عهده گیرد، طبیعتاً اصل نظام را مشروعیت داده است، در نتیجه او به اهداف خود رسیده است.
مأمون میخواست امام را به یک توجیهگر سیاسی برای دستگاه مأمون و مؤید سیاستهای خلیفه تبدیل کند و حیات سیاسی امام زیر بلیط خلافت غاصبانه شکل گیرد؛ یعنی امامت مؤید خلافت جور باشد.
امام بعد از اینکه مجبور شد ولایتعهدی را بپذیرد و شرط کرد که در امور سیاسی و عزل و نصبها دخالتی نداشته باشد، برای بیاثر گذاشتن نیرنگ ذکر شده مأمون، روزی که به حضرت پیشنهاد شد که نماز عید فطر را اقامه فرماید امام نپذیرفت. «دلیل اینکه نپذیرفت این بود که میبایست امام به سبک خلفا در جمع محافظین با تشریفات سیاسی وارد جایگاه نماز شود و خطبهها در تأیید نظام حاکم باشد» سپس وقتی با اصرار زیاد مأمون مواجه شد امام شرط کرد که نماز را به شیوه پیامبر و علی بن ابیطالب به جا آورد و لذا همانطور که قبلاً اشاره شد اسکورت خلیفه که چکمهپوش با اسبهای آراسته درب خانه امام آمده بودند، امام بیاعتنا به آنها در آستانه در قرار گرفت و تکبیر گفت و وارد بر اقیانوس مردم شد و با لباسی سفید در میان اشک شوق مردم به سوی جایگاه تشریف برد[۱۰].
گوشمالی مأمون به عباسیان به دلیل بیرغبتی آنها به حکومتش
هارون الرشید فرزندش محمدامین را بر فرزند دیگرش مأمون در احراز قدرت مقدّم داشت؛ زیرا زبیده مادر امین، عرب و قرشی بود؛ در حالی که مادر مأمون کنیزی ایرانی از اهالی خراسان بود و این اقدام هارون با تشویق فضل بن ربیع صورت گرفت. مأمون چون مادرش ایرانی بود در نتیجه به ایرانیان توجه پیدا کرده بود و عباسیان از این گرایش مأمون ناخشنود بودند. خصوصاً پس از مرگ امین که مادرش عرب بود، این نگرانی بیشتر شد و لذا تصمیم گرفتند که در بغداد خلافت عباسیون را احیا کنند و با ابراهیم بن مهدی بیعت کردند و این تعیین خلیفه تعرضی بود به مأمون و زیر سؤال بردن گرایشات او.
مأمون از فاصله گرفتن عباسیان با او مطلع بود؛ ولی چون در اِعمال قدرت، خود را مبسوطالید میدانست حق دخالت و تصرفی از ناحیه عباسیان در امور سیاسی قائل نبود و لذا برای گوشمالی به عباسیان ولایتعهدی را به حضرت رضا(ع) داد تا ثباتقدم خود را در امور سیاسی به اثبات رساند[۱۱].
پانویس
- ↑ عیون اخبار الرضا(ع)، ج۲، ص۳۱۵؛ الشیعه و الحاکمون، ص۱۶۴؛ علل الشرایع، ج۱، ص۷۶۵.
- ↑ شرح قصیده، ص۲۰۲؛ حکومت عباسیان، ص۲۶۴؛ تتمة المنتهی، ص۲۸۱.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام رضا، ص ۱۰۳.
- ↑ تاریخ الشیعه، ص۵۱؛ جهاد الشیعه، ص۳۴۶.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام رضا، ص ۱۰۶.
- ↑ الحیاة السیاسیة للامام الرضا(ع)، ج۳، ص۷۶.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام رضا، ص ۱۰۹.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام رضا، ص ۱۱۰.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام رضا، ص ۱۱۱.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام رضا، ص ۱۱۱.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام رضا، ص ۱۱۲.