خلافت بنیامیه
مقدمه
از روزی که خلیفه دوم، معاویه بن ابو سفیان را به فرمانروایی شام منصوب کرد، اولین پایههای حکومت بنیامیه نهاده شد و در سال چهلویک هجری پس از برقراری پیمان صلح امام حسن (ع) با معاویه، حکومت امویان به نحو رسمی، آغاز گردید[۱].
بنیامیه بیش از هشتاد سال بر سرزمینهای اسلامی حکومت کردند و در سال یکصدوسیودو ه. ق با کشته شدن مروان بن محمد معروف به مروان حمار، خلافت آنان پایان یافت[۲]. در عهد بنیامیه، فتوحات اسلامی، همچنان ادامه یافت و سپاهیان مسلمان با خلق حماسههای شگفتانگیز، سرزمینهای پهناور دیگری را به تصرف خود درآورند. فتح اندلس و نفوذ مسلمانان به شمال آفریقا از جمله حوادث مهم این دوره از تاریخ به شمار میرود.
با ورود بنیامیه به عرصه سیاست، چهره جدیدی از نظام خلافت به نمایش گذاشته شد؛ زیرا حاکمان بنیامیه، هم از لحاظ شکل به قدرت رسیدن و هم از لحاظ شیوه عملکرد و برخورد با مردم، وضعیتی کاملاً متفاوت با خلفای پیشین داشتند. آنان در نخستین گام با تصرف در مفهوم خلافت، آن را به سلطنت موروثی تبدیل نموده و قدرت و حاکمیت را به نام خود و فرزندانشان به ثبت رساندند و سپس در ادامه از هر طریق مشروع یا غیرمشروعی برای باقی ماندن خلافت در دست آل ابوسفیان و آل مروان تلاش کردند؛ بنابراین نظام سیاسی در زمان بنیامیه، نه تنها جنبه دینی نداشت؛ بلکه حتی فاقد هرگونه وجهه مردمی و مشروعیت رایج سیاسی بود[۳].
علاوه بر این، خلفای بنیامیه خط مشی تازهای برای اداره جامعه در پیش گرفتند که آمیخته از سه ابزار مهم قدرت، یعنی زر، زور و تزویر بود. آنان با استفاده از این سه ابزار، توانستند همه کانونهای مقاومت را تصرف کرده و دامنه سلطه خود بر جامعه اسلامی فراگیر سازند؛ از این رو در زمان بنیامیه از فضای آزاد و انتقادپذیری خلفای پیشین، خبری نبود و استبداد بر همه جا سایه افکنده بود. در این نظام استبدادی، ملاک و قانون ویژهای برای اداره جامعه، جز اراده خلیفه و تأمین منافع مادی وی و اطرافیان وجود نداشت و حتی اساسیترین احکام دین نیز در صورت تعارض با این ملاک، کنار گذاشته میشد؛ یعنی هرگاه که منافع خلفا ایجاب میکرد، خون انسانهای بیگناه به زمین ریخته میشد، اموال مسلمانان به تاراج میرفت و آبروی آنان سلب میشد و در این میان، هیچ کس حق اعتراض و انتقاد نداشت.
در زمان بنیامیه، جنایاتی در جهان اسلام صورت گرفت که تاریخ از بازگویی آن، شرم دارد و حقوقی از مسلمانان پایمال شد که محاسبه آن امکانپذیر نیست. حادثه عظیم عاشورا و به شهادت رسیدن سیدالشهداء و دیگر شهدای گلگون کفن کربلا، تنها یکی از جنایات دودمان بنیامیه است که تا ابد قلوب شیعیان را جریحهدار کرده است؛ همچنین “واقعه حرّه” یکی دیگر از جنایات این خاندان است. در این حادثه “یزید بن معاویه”، شهر مدینه و جان، مال و ناموس مردم آن را به مدت سه روز بر لشکرش مباح کرد و سربازان وی در این مدت، یکی از دردناکترین جنایات بشری را در شهر پیامبر مرتکب شدند[۴]. شیوه عملکرد حاکمان بنیامیه، متأثر از الگویی بود که معاویه، اولین خلیفه این خاندان، طراحی کرده بود. معاویه که پس از فتح مکه، به اجبار مسلمان شده بود با اهلبیت پیامبر دشمنی میکرد و حاضر به تبعیت از امام علی (ع) نشد. وی پس از سلطه بر حجاز و عراق، بسیاری از شیعیان را به شهادت رساند و لعن و ناسزاگویی به امیرالمؤمنین را رواج داد[۵].
این سنّت شرمآور پس از معاویه، توسط دیگر خلفای بنیامیه نیز دنبال شد تا هنگامی که عمر بن عبدالعزیز آن را ممنوع ساخت، اما دشمنی با اهل بیت پیامبر و شیعیان آنها، همچنان در میان بنیامیه تداوم یافت[۶].[۷]
ماهیت دولت اموی
وقتی حوادث تاریخی را پیگیری میکنیم، میبینیم نخستین چیزی که خواستاران قدرت از آن دم میزدند، خویشاوندی خودشان با رسول اکرم(ص) بود. ابوبکر نخستین کسی بود که در روز «سقیفه» این شِگرد را آغاز کرد. سپس عمر بود که اعلام داشت کسی حق ندارد با آنان در طلب حجت منازعه کند؛ زیرا هیچکس به لحاظ خویشاوندی از ایشان به پیامبر نزدیکتر نمیباشد[۸]. یا اینکه ایشان دوستان و خویشاوندان پیامبرند[۹] و یا میگفتند که اینان عترت پیغمبر و جدا شده از اویند[۱۰]. و خلاصه با این سخنان انصار را از صحنه بیرون راندند؛ زیرا ادعای خلافت آنان را بر همین اساس، بیپایه و اساس قلمداد میکردند. پس از آنها - ابوبکر و عمر – بنیامیه که همگی خود را خویشاوند پیامبر معرفی میکردند، نیز چنین ادعایی کردند. حتی ده تَن از رهبران اهل شام و ثروتمندان و بزرگان آن نزد سفاح سوگند خوردند که تا پیش از قتل مروان، یکی از خویشان پیامبر، نمیدانستند که غیر از بنیامیه کسی دیگر هم میتواند خلافت را به ارث ببرد[۱۱].
خلاصه خویشاوندی نَسَبی با پیغمبر اسلام نقش مهمی در خلافت اسلامی بازی میکرد. مردم نیز به علت جهل یا عدم آگاهی لازم از محتوای اسلام، میپذیرفتند که مجردِ خویشاوندی، کافی برای حقانیت در خلافت است. شاید هم علت این اشتباه، آیات و احادیث نبوی بسیاری بود که مردم را به دوستی و محبت و پیوستگی با اهلبیت توصیه کرده بودند. از این بدفهمی توده، ریاستطلبان بهرهبرداری کردند و این اندیشه غلط را در ذهن مردم تثبیت نمودند. این بهرهبرداری و سوءاستفاده منفی از نسبت دادن خویشاوندی خود به پیامبر اکرم از سوی این ریاستطلبان در حالی صورت میگرفت که حاکمانشان نیز، دارای عملکردی ناپسند و زمامدارانی زشتسیرت بودند. استبداد حاکم و فقدان قانون، نبودِ نظام قضایی صحیح، رواج بیعدالتی، فقدان عدالت اجتماعی، دوری کردن از تعالیم اسلام، و تحریف و انکار دستورات اسلامی از ویژگیهای این دوره بهشمار میآید. همچنین همانگونه که پیشتر نیز اشاره شد، ایجاد بدعت و ساختن و پرداختن احادیث دروغین و احادیث ساختگی، ابزاری برای توجیه کارهای خلاف حکمرانان اموی بود که به تأسیس مذهب جبرگرایی انجامید. سیاست تحمیق، تحمیر و تجهیل مردم، از کارآمدترین ابزارهای حفظ قدرت آنان در این دوران به حساب میآمد. سیاست امویان، کاستن از مقام امام علی با شیوههای ترساندن شیعیان و پنهان کردن و از بین بردن فضیلتهای حضرت(ع) و عقاب کردن گویندگان آن بود. سیاست اقتصادی امویان هم، شیعیان علویان و پیروان اهلبیت را به تهیدستی کشاند. تحلیل امام حسین(ع) از اوضاع و شرایط مردم چنین است: «النَّاسُ عَبِيدُ الدُّنْيَا وَ الدِّينُ لَعْقٌ عَلَى أَلْسِنَتِهِمْ يَحُوطُونَهُ مَا دَرَّتْ مَعَايِشُهُمْ فَإِذَا مُحِّصُوا بِالْبَلَاءِ قَلَّ الدَّيَّانُونَ». عصر اختناق، بامعناترین نام برای دورانی است که امام سجاد(ع) در کنار پدرش در آن میزیست. یزید برای حفظ قدرت حاضر بود حتی فرزند پیامبر(ص) را بکشد و از هیچ جنایتی فروگذار نکند. نومیدی از پیروزی حرکت مسلحانه، نتیجه رعب و وحشت شدیدی بود که امویان ایجاد کرده بودند. سیاست امویان در تخریب قداست و مرکزیت مکه و مدینه، در به ابتذال و اباحیگری کشاندن مردم بود و آن شهرها به مراکز فساد و فحشا مبدل شد. ترویج فرهنگ ابتذال در جامعه مردم را از فکر قیام و انقلاب و سیاست و حکومت دور میکرد و داستان منع حدیث هم، قصیده بلندی از فقر شدید فرهنگی، علمی، دینی و اخلاقی مردم بود. بنابراین با این اوصاف، میتوان گفت ماهیت دولت اموی نه الهی و نه مردمی بود. برخلاف دولت در اندیشه اسلامی - امام سجاد(ع) که الهی است و مقبولیت آن مردمی میباشد. در این شکل دولت حق، دولتی است که بر اساس معیارهای الهی و حق و با خواست و اقبال مردم شکل میگیرد و با مشارکت فعال آنان عمل مینماید.[۱۲]
دولت اموی، کارآمد یا ناکارآمد
مفهوم کارآمدی دولت مانند هر مفهوم دیگری در چارچوب مقتضیات خاص جامعهای که این مفهوم در آن بررسی میگردد، تعریف میشود. به تعبیر بهتر واجد بُعدی هرمنوتیک و گفتمانی است که تبیین آن منوط به لحاظ کردن مجموعهای از پیشفرضها، انتظارات و ارزشهایی است که برای و درباره انسان و دولت مطرح میشود که البته این مجموعه به اقتضای شرایط زمانی-مکانی متحول و سیال میباشد. ازاینرو، تعریف مفهوم کارآمدی و تعیین شاخصههای آن از جامعهای به جامعه دیگر تفاوت میکند؛ لذا در تعریف این مفهوم باید به مؤلفههای مختلفی چون اهداف یا غایات دولت، جامعه، کارویژهها و وظایف آنان، وضعیت ساختارها و سازماندهی آنها، وضعیت نیروی انسانی و سرمایه توجه داشت. حال تبیین کارآمدی یا ناکارآمدی دولت اموی نیز منوط به روشن نمودن ویژگیهای جامعه آن روز از نظر تحولات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی و... است که پیشتر بدانها - البته تا قبل از دوران امامت امام سجاد(ع) - پرداخته شد.
اما بهطور کلی دولت امویان با داشتن شاخصههایی چون: استبدادی و موروثی شدن نظام حکومت اسلامی از زمان معاویه، بهکارگیری درآمد دولت (بیتالمال) در راه خوشگذرانی و زندگی اشرافی حاکمان، رواج دستگیری، زندانی کردن، شکنجه، کشتار و گاه قتل عام مردم، زیر پا نهادن موازین فقهی و رسمی و رایج و عمل برخلاف قرآن و سنت پیامبر(ص)، نادیده گرفتن حدود و دیات (کیفرهای الهی) و مجازات مجرمان بر اساس نظر حاکم، تعطیل شدن امر به معروف و نهی از منکر به سبب خشونت فرمانروایان، در هم شکستن حرمت شعائر و مظاهر اسلامی و اهانت به مقدسات، کشتار دستهجمعی فرزندان پیغمبر(ص) و به اسارت درآوردن زنان و دختران ایشان، رواج شعارها و سنتهای جاهلی مذموم در عصر پیامبر(ص)، ظهور فقیهان و مفسران دینفروش و توجیهگر گفتار حاکمان نالایق، رواج تجملگرایی و شکلگیری کاخهای باشکوه، شیوع میگساری و خرید کنیزکان آوازخوان و ظهور تبعیض نژادی خشن به سود اعراب[۱۳] نفرت و نارضایتی عمومی را در بیشتر سرزمینهای اسلامی پدید آوردند و زمینه را برای سرنگونی خویش در سال ۱۳۲ هجری فراهم آوردند. با دارا بودن چنین حاکمانی و نیز اجرایی نمودن دستورالعملهای آنان میتوان به ضعف و ناتوانی این دولت پی برد و از این رهگذر ناکارآمدی آنها را اثبات نمود.[۱۴]
سوابق بنی امیه
بیمناسبت نیست نیم نگاهی به گذشته داشته باشیم و سابقه دشمنی آنها را با اسلام یادآور شویم. امویان از جمله تیرههای قریشی بودند که بیش از دیگران، به دلیل ظهور پیامبری از نسل هاشم بن عبد مناف، به او رشک میبردند. آنان چون پیامبری رسول خدا(ص) را موجب برتری موقعیت بنی هاشم نسبت به خود میدانستند، بر مبنای عصبیت قبیلگی و از سر حسادت و برای پیروزی ابوسفیان در رقابت رهبری، مواضع سختی بر ضد پیامبر اتخاذ کردند. رد پای سران بنی امیه و دیگر تبارهای عبد شمس در بیشتر اقدامات قریش در مقابل آن حضرت آشکار است. آنان برای مهار دعوت اسلامی، از هر راهکاری که میتوانستند، بهره جستند. همراهی با مشرکان دیگر مکه در محاصره اقتصادی بنی هاشم در مکه[۱۵] برای قتل رسول خدا از آن جملهاند.
مصادره خانه مهاجران
پس از هجرت پیامبر به یثرب، امویان خانه و کاشانه برخی از مهاجران همپیمان خود در عصر جاهلی چون «بنو جحش» را مصادره کردند[۱۶]. ابوسفیان رئیس بنی امیه نیز، در نامهای مردم یثرب را به دلیل پناه دادن به رسول خدا نکوهش کرد[۱۷]. از آن پس، ابوسفیان جز در نبرد بدر، در تمام توطئهها و اقدامات سیاسی- نظامی قریش بر ضد پیامبر، فرماندهی آنان را بر عهده داشت[۱۸]. در پی پیروزی مسلمانان در نبرد بدر و کشته شدن جگر پارههای قریش از جمله عقبة بن ابی معیط اموی و فرزند ابوسفیان، حنظله و نیز کشته شدن عتبه، شیبه و ولید از بنی عبد شمس[۱۹] و به اسارت درآمدن حدود دوازده تن از بنی امیه و همپیمانان ایشان از جمله عمرو بن ابی سفیان و دیگر نوادگان عبد شمس[۲۰]، فضای مناسبی در اختیار ابوسفیان قرار گرفت تا علاوه بر رهبری بنی امیه، از نفوذ خود در رهبری قریش نیز بهره ببرد[۲۱]. از اینرو وی در غزوات بزرگی چون احد و خندق، سپاه قریش را فرماندهی میکرد[۲۲].
فرزند او معاویه نیز پا به پای پدر بر ضد رسول خدا حرکت میکرد. دیگر چهرههای اموی نیز در رکاب آنان به ستیزه جویی با مسلمانان مشغول بودند؛ چنان که در غزوه احد، معاویة بن مغیره اموی از مثله کنندگان بدن حمزه سیدالشهدا بود و بینی حمزه را جدا کرد[۲۳]. در سال چهارم هجرت، ابوسفیان طرح ترور رسول خدا را ریخت که به نتیجه نرسید[۲۴].
ایمان ظاهری بنی امیه
پس از صلح حدیبیه در سال ششم هجرت و پیمانشکنی قریش و تلاشهای بیثمر سرکرده آنان ابوسفیان برای تجدید پیمان، زمینههای فتح مکه فراهم گردید و سرانجام، این شهر در سال هشتم هجری فتح شد. در پی این واقعه مهم، رسول خدا گذشت فراوانی نسبت به قریش و بنی امیه و دیگر دشمنان کینهتوز و دیرپای اسلام، از خود نشان داد و با بلند نظری، از دشمنیهای پیشین ایشان چشم پوشی کرد و در این راه کرامت و بزرگواری فراوانی نمود و حتی به توصیه عباس بن عبدالمطلب، خانه ابوسفیان را از مکانهایی اعلام کرد که مشرکان در صورت پناهندگی بدان، در امان خواهند بود[۲۵]. رسول خدا پس از ورود به مکه، با فرمان عفو عمومی، قریش و از جمله بنی امیه را طلقا نامید[۲۶]. و بدین ترتیب با گذشت ۲۱ سال از بعثت آن حضرت، و عناد و دشمنی مستمر بنی امیه با پیامبر ایشان با رسول خدا بیعت کرده، به ظاهر اسلام آوردند. همچنین نبی مکرم در غزوه حنین که به دنبال فتح مکه رخ داد، برای جذب دلهای برخی اشراف قریش، از جمله بنی امیه، به چند تن از آنان، از جمله ابوسفیان و دو تن از پسرانش یزید و معاویه و برخی دیگر از امویان، سهمی از غنایم بخشید[۲۷]. از اینرو آنان در زمره المؤلفة قلوبهم[۲۸] قرار گرفتند. بعدها مسلمانان این اقدام رسول خدا را در حق بنی امیه، تحقیر آنان تلقی میکردند.
نکوهش بنی امیه در روایات
رسول خدا(ص) از آینده بنی امیه بر امت اسلامی، به شدت نگران بود و بارها در این خصوص به مردم هشدار داده، فرموده بود: ویل لبنی امیه[۲۹]؛ «وای بر بنی امیه». همچنین آن حضرت فرمود: «هرگاه تعداد فرزندان ابوالعاص (از بنی امیه) به سی یا چهل تن برسد، سرزمین خدا را ملک خود، و بندگان خدا را بردگان خود قرار داده، دین خدا را به نفاق خواهند گرفت»[۳۰]. آن حضرت امویان را فاجرترین طایفه قریش و شرورترین[۳۱]، و دشمنترین قبایل عرب نسبت به بنی هاشم[۳۲] معرفی کرد.
بنی امیه در کلام ائمه
امیرمؤمنان علی(ع) نیز مخوفترین فتنهها را فتنه بنی امیه دانست که همه جا را فراخواهد گرفت و تنها اهل بصیرت از آن رهایی خواهند یافت. (امام حسن(ع) نیز در مجلسی که یاران معاویه برای توهین به ایشان ترتیب داده بودند، خطاب به معاویه میگوید: آیا به یاد نداری روزی را که پدرت بر شتر سرخ مویی سوار بود که افسارش به دست تو بود و برادرت عتبه در پی شما میآمد و رسول خدا(ص) با دیدن شما فرمود: اللهم العن الرکب والقائد و السائق امام همچنین به معاویه و یارانش گوشزد میکند که پیامبر خدا در هفت مورد یقینی، که توان انکار هیچ یک از آنها را ندارد، پدرت ابوسفیان را لعنت کرده است)[۳۳] آن حضرت، آفت امت اسلامی را بنی امیه میدانست[۳۴]. از اینرو در معرفی آنان فرمود: «آنها بیشترند و بیشتر اهل منکرات و اهل مکر و حیلهاند و ما فصیحتر و خوش روتر و باسخاوتتر هستیم».[۳۵] گویا امام، در نامه ۱۶ نهج البلاغه هم به بنی امیه اشاره دارد. «ما اسلموا ولکن استسلموا و اسروا الکفر، فلما وجدوا اعوانا علیه اظهروه؛ اینان مسلمان نشدند، بلکه تسلیم اسلام شدند و کفر را پنهان داشتند و آنگاه که یارانی بر آن (کفر) یافتند، پدیدارش نمودند».
تبدیل خلافت به سلطنت موروثی
چنانکه گذشت، امویان به تدریج و با شگردها و دسیسههایی توانستند حکومت را به دست بگیرند. در نتیجه، معاویه پایه گذار حکومتی شد که با دوره قبل از خود، تفاوتهای فاحشی داشت و سیاست او، سرمشق خلفای پس از وی شد؛ حکومتی که هیچ گونه سنخیتی با حکومت پیامبر و حتی شیخین نداشت[۳۶]. معاویه حکومت اسلامی را به یک سازمان سیاسی دنیوی بدل کرد و خلافت پیامبر را به صورت قدرت دنیوی درآورد[۳۷]. حکومت او به معنای بازگشت به حاکمیت جناح اصلی قریش بود که زمانی با اسلام درگیر بودند. از اینرو دوران جدیدی از حکمفرمایی در میان مسلمانان آغاز شد و حکومتی تجملگرا و پرزرق و برق، و با نظام سیاسی ویژهای شکل گرفت که تنها بر پایه مصالح و منافع دنیوی خاص خود استوار شده بود. به عبارت دیگر در این دوره، تعصب جاهلی و توحش، به جای اسلام حکومت میکرد و زیربنای این نظام حکومتی، مبتنی بر عصبیت موروثی عربی و انحراف از دستورهای قرآن، و عدول از سنت نبوی بود. جنبه فزاینده غیردینی در دولت اموی، موجب شد که مسلمانان دولت ایشان را نه خلافت، بلکه سلطنت بدانند[۳۸].
معاویه نخستین پادشاه
در دوره اسلامی، معاویه را نخستین پادشاه[۳۹] نامیدهاند. او برای تثبیت حکومتش از حیلههای سیاسی و از هر ابزاری استفاده میکرد[۴۰]. سیاستهای ضداسلامی او موجب پدید آمدن فجایع و بدعتهای بسیاری شد. انتخاب فرزند ناخلفش یزید برای ولیعهدی، و موروثی کردن حکومتش، از بزرگترین بدعتهای نامشروعی بود که او با تطمیع و تهدید به انجام رساند و برای تحقق بخشیدن آن، سالها تلاش کرد؛ چراکه به عللی چون پیمان صلح با امام حسن(ع) (که در آن تصریح شده بود که پس از معاویه حکومت به دست حسن بن علی(ع) و بعد از آن به دست حسین بن علی خواهد بود)، بیسابقه بودن چنین کاری در اسلام، و شخصیت فاسد یزید، ممکن بود مردم به آسانی خلافت او را نپذیرند. با این وجود، معاویه این بدعت (ولیعهدی) را پدید آورد و همه خلفای پس از او، این سیاست را استمرار بخشیدند. در اینجا این پرسش اساسی مطرح میشود که وظیفه امام حسین(ع) که در برابر چنین بدعت آشکاری چه بود؟ آیا میتوانست ساکت باشد و انحراف امت اسلامی را با بیتفاوتی نظاره کند؟ چنان که در فصل بررسی ماجرای ولیعهدی یزید» به تفصیل بحث خواهد شد، امام حسین(ع) در برابر این بدعت بزرگ ایستاد و ولیعهدی یزید را به رسمیت نشناخت و سرانجام با روی کار آمدن یزید، قیام کرد.[۴۱]
جستارهای وابسته
منابع
پانویس
- ↑ مروج الذهب، ج۲، ص۱۱.
- ↑ مروج الذهب، ج۳، ص۲۷۷.
- ↑ تاریخ طبری، ج۵، ص۲۳۰-۲۴۰.
- ↑ انساب الاشراف، ج۴، ص۳۷.
- ↑ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۴، ص۶۳.
- ↑ جلالالدین السیوطی، تاریخ الخلفاء، ص۲۴۳.
- ↑ نصرتی، علی اصغر، نظام سیاسی اسلام، ص ۲۰۲.
- ↑ شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا، ج۲، ص۲۳۳.
- ↑ محمد بن جریر طبری، تاریخ طبری، ج۳، ص۲۲۰.
- ↑ محمد بن جریر طبری، تاریخ طبری، ج۳، ص۲۰۰
- ↑ علی بن الحسین مسعودی، مروج الذهب، ج۳، ص۳۳.
- ↑ آقا سید محمد قاری، فاطمه سادات، سیره امام سجاد در برخورد با سلاطین اموی، ص ۱۳۷.
- ↑ علی اکبر حسنی، تاریخ تحلیلی و سیاسی اسلام، ج۲، ص۱۴۸-۱۵۰.
- ↑ آقا سید محمد قاری، فاطمه سادات، سیره امام سجاد در برخورد با سلاطین اموی، ص ۱۳۹.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویة، تحقیق مصطفی سقاء و ابراهیم آبیاری و شلبی، ج۱، ص۳۷۵-۳۷۷؛ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الامم و الملوک، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، ج۲، ص۹۸؛ ابن خلدون، عبدالرحمن، تاریخ ابن خلدون (العبر)، ج۲، ص۴۲۱.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویه، تحقیق مصطفی سقاء و ابراهیم آبیاری و شلبی، ج۲، ص۳۴۶؛ ازرقی، محمد بن عبدالله، اخبار مکه، تحقیق رشدی صالح ملحسی، ج۲، ص۲۴۴.
- ↑ محمد بن حبیب، المحبر، تصحیح ایلزه لیختن شتیتر، ص۲۷۱.
- ↑ بلاذری، احمدبن یحیی، انساب الاشراف، تحقیق سهیل زکار و ریاض زرکلی، ج۵، ص۱۲.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویة، تحقیق مصطفی سقاء و ابراهیم آبیاری و شلبی، ج۲، ص۵۲۶؛ واقدی، المغازی، تحقیق مارسدن جونس، ج۱، ص۶۹؛ معتزلی، ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، ج۱۵، ص۱۹۹؛ ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق الکبیر، تحقیق علی عاشور الجنوبی، ج۶، ص۱۵۲.
- ↑ صالحی شامی، سبل الهدی والرشاد، تحقیق عادل احمد عبدالموجود و علی محمد معوض، ج۴، ص۷۸.
- ↑ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، ج۱، ص۳۳۴.
- ↑ هاشمی بصری، محمد بن ابن سعد، الطبقات الکبری، تصحیح محمد بن صامل سلمی، ج۲، ص۶۶؛ ابن خلدون، عبدالرحمن، تاریخ ابن خلدون (العبر)، ج۲، ص۴۴۱.
- ↑ ابن کثیر دمشقی، اسماعیل بن عمر، البدایه والنهایه، تحقیق مکتب تحقیق التراث، ج۹، ص۷۷.
- ↑ هاشمی بصری، محمد بن ابن سعد، طبقات الکبری، تصحیح محمد بن صامل سلمی، ج۲، ص۹۳-۹۴؛ ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق الکبیر، تحقیق علی عاشور الجنوبی، ج۴۵، ص۴۲۶.
- ↑ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الامم و الملوک، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، ج۲، ص۳۳۳؛ اصفهانی، ابوالفرج، کتاب الاغانی، تحقیق علی محمد سجاوی، ج۶، ص۵۲۸؛ ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق الکبیر، تحقیق علی عاشور الجنوبی، ج۲۳، ص۴۵۷.
- ↑ تمیمی بستی، محمد بن حبان، کتاب التقات، ج۲، ص۵۶؛ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الامم و الملوک، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، ج۲ ص۳۳۷؛ ابن کثیر دمشقی، اسماعیل بن عمر، البدایه والنهایه، تحقیق مکتب تحقیق التراث، ج۴، ص۳۴۴.
- ↑ ابن هشام، عبدالملک، السیرة النبویه، تحقیق مصطفی سقاء و ابراهیم آبیاری و شبلی، ج۴، ص۹۲۹؛ واقدی، محمد بن عمر، المغازی، تحقیق مارسدن جونس، ج۳، ص۹۴۴-۹۴۵؛ ابن خیاط، خلیفه، تاریخ خلیفة بن خیاط، تحقیق سهیل زکار، ص۸۹.
- ↑ واقدی، محمد بن عمر، المغازی، تحقیق مارسدن جونس، ج۳، ص۹۴۴؛ هاشمی بصری، محمد بن سعد، الطبقات الکبری، تصحیح محمد بن صامل سلمی، ج۲، ص۱۱۶؛ ابن خیاط، خلیفه، تاریخ خلیفة بن خیاط، تحقیق سهیل زکار، ص۸۹.
- ↑ قندوزی، سلیمان بن ابراهیم، ینابیع المودة، تحقیق سید علی جمال اشرف حسینی، ج۲، ص۸۴؛ ابن اثیر، احمدبن ابی الکرم، اسد الغابة فی معرفة صحابه، ج۱، ص۵۲۸.
- ↑ یعقوبی، احمدبن ابی یعقوب، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۷۲؛ ابن اعثم کوفی، احمد، کتاب الفتوح، تحقیق علی شیری، ج۲، ص۳۷۴؛ حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصحیحین، تحقیق مصطفی عبدالقادر عطاء، ج۴، ص۵۲۷؛ متقی هندی، علی بن حسامالدین، کنز العمال، تصحیح صفوة السقاء، ج۱۱، ص۱۱۷؛ متقی هندی، کنز العمال، تصحیح صفوة السقاء، ج۱۱، ص۳۵۹.
- ↑ قندوزی، سلیمان بن ابراهیم، ینابیع المودة، ج۲، ص۷۶؛ امینی، عبدالحسین احمد، الغدیر، ج۸، ص۲۵۱.
- ↑ حاکم نیشابوری، محمد، المستدرک علی الصحیحین، تحقیق مصطفی عبدالقادر عطاء، ج۴، ص۵۳۴؛ صالحی شامی، سبل الهدی والرشاد، تحقیق عادل احمد عبدالموجود و علی محمد معوض، ج۱۰، ص۱۵۲؛ قندوزی، سلیمان بن ابراهیم، ینابیع المودة، تحقیق سید علی جمال اشرف حسینی، ج۲، ص۴۶۹.
- ↑ امام علی(ع)، نهج البلاغه، ص۸۱، خطبه۹۳؛ ثقفی، ابراهیم بن محمد، الغارات، ج۱، ص۱۰؛ متقی هندی، علی بن حسامالدین، کنز العمال، تصحیح صفوة السقاء، ج۱۱، ص۳۶۴-۳۶۵؛ ابن ابی الحدید معتزلی، عبدالحمید، شرح نهج البلاغة، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، ج۶، ص۲۸۹-۲۹۰.
- ↑ تمیمی مغربی، قاضی نعمان، شرح الاخبار فی فضائل الائمة الاطهار، تحقیق سید محمد حسینی جلالی، ج۲، ص۱۴۸؛ متقی هندی، علی بن حسامالدین، کنزالعمال، ج۱۴، ص۸۷.
- ↑ «سئل علی عن بنی امیه و بنی هاشم، فقال، هم اکثر وانکر و امکر ونحن افصح واصبح واسمح» ابن عبد ربه، احمد، العقد الفرید، تحقیق علی شیری، ج۳، ص۲۶۹؛ مقریزی، احمدبن علی، النزاع والتخاصم فیما بین بنی امیه و بنی هاشم، ص۷۳.
- ↑ طه حسین، الاسلامیات، ص۱۴۸.
- ↑ فیلیپ حتی، ادوارد جرجی و جبرائیل جبور، تاریخ العرب، ج۱، ص۲۵۸.
- ↑ کمبریج، تاریخ اسلام کمبریج، ترجمه احمد آرام، ص۱۲۴.
- ↑ یعقوبی، احمد بن ابی یعقوب، تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۱۶-۲۱۷.
- ↑ جرجی زیدان، تاریخ التمدن الاسلامی، ج۱، ص۸۲ به بعد.
- ↑ پیشوایی، مهدی، مقتل جامع سیدالشهداء، ج۱، ص ۲۲۲.