←امام کاظم{{ع}} در شهادت شهدای فخ
(←مقدمه) |
|||
| خط ۲۷: | خط ۲۷: | ||
[[کرامت نفس]] و [[آزادمردی]] و [[ظلمستیزی]] از عمق وجود [[مؤمن]] میجوشد. آنها که دنیای خود را با [[دنائت]] و [[پستی]] و تحقیر گره نزدهاند و در برابر [[زور]] و قلدری جوانمردانه میایستند و تحقیر را با [[شمشیر]] پاسخ میگویند. [[علویون]] در عصر [[امویان]] و [[عباسیان]] با پرونده قطوری از ظلمستیزی همیشه به دلیل [[آمر به معروف]] بودنشان مورد [[بغض]] و [[نفرت]] [[حکام]] خیرهسر و عیاش بودهاند و هر بار که استانداری برای خودشیرینی نزد [[حاکم]] به علویون فشار مضاعف آورده [[قیام]] خونین ضد [[ستمگری]] آنها را به جلو انداخته است. | [[کرامت نفس]] و [[آزادمردی]] و [[ظلمستیزی]] از عمق وجود [[مؤمن]] میجوشد. آنها که دنیای خود را با [[دنائت]] و [[پستی]] و تحقیر گره نزدهاند و در برابر [[زور]] و قلدری جوانمردانه میایستند و تحقیر را با [[شمشیر]] پاسخ میگویند. [[علویون]] در عصر [[امویان]] و [[عباسیان]] با پرونده قطوری از ظلمستیزی همیشه به دلیل [[آمر به معروف]] بودنشان مورد [[بغض]] و [[نفرت]] [[حکام]] خیرهسر و عیاش بودهاند و هر بار که استانداری برای خودشیرینی نزد [[حاکم]] به علویون فشار مضاعف آورده [[قیام]] خونین ضد [[ستمگری]] آنها را به جلو انداخته است. | ||
[[اسحاق بن عیسی]] از طرف هادی عباسی [[فرماندار مدینه]] بود و مردی از [[اولاد]] [[عمر بن خطاب]] بنام | [[اسحاق بن عیسی]] از طرف هادی عباسی [[فرماندار مدینه]] بود و مردی از [[اولاد]] [[عمر بن خطاب]] بنام عبدالعزیز را [[جانشین]] او گردانید. عبدالعزیز از همان ابتدای کار بنای [[بدرفتاری]] و [[آزار]] علویون را گذاشت از جمله آنکه: ۱. قطع [[حقوق]] ماهانه علویون و در تنگنا و مضیقه قرار دادن آنها. ۲. [[فرمان]] بازداشت [[علویون]]، ۳. [[قتل]] و [[خونریزی]] در [[مدینه]]. او به حوزه حکومتش بخشنامه کرد که [[فرزندان علی]]{{ع}} را هر کجا یافتید بازداشت کنید و به مدینه روانه کنید. مأموران چنان کردند و زندانها پر شد از [[سادات]] بیگناه، [[مدینه]] از [[اولاد علی]]{{ع}} تهی گشت و زندانها برای تازهواردین ظرفیت نداشت. | ||
[[حاکم]] از [[علویون]] مدینه میخواست تا همه [[روزه]] در [[دارالحکومه]] حاضر شوند و آنها نیز هر روزه در مقصوره میرفتند و خود را معرفی میکردند و هر یک از آنها کفالت حضور یک یا چند تن از بستگان خود را نیز به عهده داشت. | [[حاکم]] از [[علویون]] مدینه میخواست تا همه [[روزه]] در [[دارالحکومه]] حاضر شوند و آنها نیز هر روزه در مقصوره میرفتند و خود را معرفی میکردند و هر یک از آنها کفالت حضور یک یا چند تن از بستگان خود را نیز به عهده داشت. | ||
| خط ۳۶: | خط ۳۶: | ||
چون [[روز جمعه]] شد و آنها در مقصوره حاضر شدند، او نگذاشت هیچ کدام از آنجا بیرون بروند و سپس نزدیک ظهر که [[مردم]] به [[مسجد]] میرفتند آنها را [[آزاد]] کرد و وقت آنها همینقدر بود که لقمه نانی بخورند و [[وضو]] گرفته به مسجد بروند و پس از [[نماز جمعه]] نیز دوباره آنها را در مقصوره [[زندانی]] کرد، آنگاه به حضور و غیاب پرداخت و متوجه شد که [[حسن بن محمد]] حضور ندارد. با تندی رو به یحیی و حسین بن علی «[[صاحب فخ]]» کرده گفت: یا باید اکنون او را حاضر کنید و یا شما دو نفر را به [[زندان]] خواهم انداخت زیرا سه [[روز]] است که او حضور نیافته است و معلوم نیست که از [[شهر]] بیرون رفته یا بیجهت [[غیبت]] کرده! | چون [[روز جمعه]] شد و آنها در مقصوره حاضر شدند، او نگذاشت هیچ کدام از آنجا بیرون بروند و سپس نزدیک ظهر که [[مردم]] به [[مسجد]] میرفتند آنها را [[آزاد]] کرد و وقت آنها همینقدر بود که لقمه نانی بخورند و [[وضو]] گرفته به مسجد بروند و پس از [[نماز جمعه]] نیز دوباره آنها را در مقصوره [[زندانی]] کرد، آنگاه به حضور و غیاب پرداخت و متوجه شد که [[حسن بن محمد]] حضور ندارد. با تندی رو به یحیی و حسین بن علی «[[صاحب فخ]]» کرده گفت: یا باید اکنون او را حاضر کنید و یا شما دو نفر را به [[زندان]] خواهم انداخت زیرا سه [[روز]] است که او حضور نیافته است و معلوم نیست که از [[شهر]] بیرون رفته یا بیجهت [[غیبت]] کرده! | ||
برخی از حاضرین «که پیش از آن ناراحت شده بودند با شنیدن این سخنان لب گشوده و» پاسخ تندی به او دادند و یحیی نیز او را [[دشنام]] گفته از مقصوره خارج شد. | برخی از حاضرین «که پیش از آن ناراحت شده بودند با شنیدن این سخنان لب گشوده و» پاسخ تندی به او دادند و یحیی نیز او را [[دشنام]] گفته از مقصوره خارج شد. ابوبکر بن عیسی که چنان دید برخاسته به نزد [[حاکم]] «یعنی همان [[مرد]] عمری» رفت و جریان را گزارش داد. حاکم، یحیی و [[حسین بن علی]] را پیش خود خوانده و [[سرزنش]] کرد و در پایان سخنان تهدیدآمیزی نیز به آنها گفت. | ||
حسین به روی او خندیده گفت: ای اباحفص تو اکنون [[خشمناک]] هستی. [[مرد]] عمری گفت: آیا مرا مسخره میکنی و به کنیه مرا مخاطب قرار میدهی؟ حسین گفت: [[ابوبکر]] و عمر از تو بهتر و بالاتر بودند و [[مردم]] آن دو را به کنیه مخاطب میساختند و آنها ناراحت نمیشدند، ولی تو از اینکه کنیهات را ببرند ناراحت میشوی و دلت میخواهند تو را [[امیر]] خطاب کنند؟ | حسین به روی او خندیده گفت: ای اباحفص تو اکنون [[خشمناک]] هستی. [[مرد]] عمری گفت: آیا مرا مسخره میکنی و به کنیه مرا مخاطب قرار میدهی؟ حسین گفت: [[ابوبکر]] و عمر از تو بهتر و بالاتر بودند و [[مردم]] آن دو را به کنیه مخاطب میساختند و آنها ناراحت نمیشدند، ولی تو از اینکه کنیهات را ببرند ناراحت میشوی و دلت میخواهند تو را [[امیر]] خطاب کنند؟ | ||
[[حاکم]] گفت: پایان سخنت بدتر از آغازش بود «و عذر بدتر از [[گناه]] آوردی» گویا آرزوی امارت در سر داری؟ حسین گفت: پناه به [[خدا]]، خدا برای من چنین چیزی نخواسته و من هم [[اهل]] آن نیستم! حاکم گفت: مگر من تو را خواسته بودم که به من | [[حاکم]] گفت: پایان سخنت بدتر از آغازش بود «و عذر بدتر از [[گناه]] آوردی» گویا آرزوی امارت در سر داری؟ حسین گفت: پناه به [[خدا]]، خدا برای من چنین چیزی نخواسته و من هم [[اهل]] آن نیستم! حاکم گفت: مگر من تو را خواسته بودم که به من فخر ورزی و مرا آزردهخاطر سازی؟ در این وقت یحیی [[خشمگین]] شده رو بدان مرد عمری کرده گفت: پس از ما چه میخواهی؟ عمری گفت: میخواهم که [[حسن بن محمد]] را پیش من بیاورید! | ||
یحیی [[جواب]] داد: نمیتوانیم این کار را انجام دهیم او سر کار خودش هست و تو «همچنان که مجلس حضور و غیاب برای ما ترتیب دادهای» [[خاندان]] [[عمر بن خطاب]] را نیز جمعآوری کن و یکیک آنها را بخوان و اگر دیدی در میان آنها کسی نیست که غیبتش به اندازه حسن بن محمد طول کشیده باشد آن وقت هر چه بگویی [[حق]] داری تو از روی [[انصاف]] با ما [[رفتار]] کردهای؟! | یحیی [[جواب]] داد: نمیتوانیم این کار را انجام دهیم او سر کار خودش هست و تو «همچنان که مجلس حضور و غیاب برای ما ترتیب دادهای» [[خاندان]] [[عمر بن خطاب]] را نیز جمعآوری کن و یکیک آنها را بخوان و اگر دیدی در میان آنها کسی نیست که غیبتش به اندازه حسن بن محمد طول کشیده باشد آن وقت هر چه بگویی [[حق]] داری تو از روی [[انصاف]] با ما [[رفتار]] کردهای؟! | ||
| خط ۵۴: | خط ۵۴: | ||
حسین گفت: تو بدکاری! میکنی چونکه با این عمل جلوی کار ما یعنی قیامی را که در نظر داریم میگیری، یحیی به او پاسخ داد: چگونه من جلوی کار تو را میگیرم در صورتی که فاصله تو با [[مکه]] «و اقدام به کار [[قیام]] علیه [[خلیفه]]» ده [[روز]] است. | حسین گفت: تو بدکاری! میکنی چونکه با این عمل جلوی کار ما یعنی قیامی را که در نظر داریم میگیری، یحیی به او پاسخ داد: چگونه من جلوی کار تو را میگیرم در صورتی که فاصله تو با [[مکه]] «و اقدام به کار [[قیام]] علیه [[خلیفه]]» ده [[روز]] است. | ||
از آن طرف [[حسین بن علی صاحب فخ]] [[علویون]] را جمع کرد، حدود ۲۶ [[جوان]] [[علوی]] و جمعی از [[مردم]] را با خود همسو کرد، موقع [[اذان]] صبح به [[مسجد]] ریختند و [[مؤذن]] را گفتند در اذان حی علی خیر العمل را بگوید. [[حاکم مدینه]] که حی علی خیرالعمل را شنید [[احساس]] خطر کرد و متوجه قیام علویون شد و لذا سراسیمه سوار مرکبش شد و فرار کرد نماز صبح را حسین با مردم و با [[یاران]] خود که حدود سیصد تن میشدند خواند، بعد به قصد مکه از [[مدینه]] خارج شدند و دینار [[خزاعی]] را به جای خویش در مدینه [[منصوب]] کرد و چون به نزدیکی مکه در [[وادی]] فخ رسیدند، [[لشکریان]] [[بنیعباس]] به [[جنگ]] ایشان پرداختند و در نخستین برخورد [[عباس بن محمد]] «یکی از سران [[لشکر]] بنیعباس و عموزادگان [[هادی عباسی]]» به [[حسین بن علی]] [[امان]] داد و [[وعده]] | از آن طرف [[حسین بن علی صاحب فخ]] [[علویون]] را جمع کرد، حدود ۲۶ [[جوان]] [[علوی]] و جمعی از [[مردم]] را با خود همسو کرد، موقع [[اذان]] صبح به [[مسجد]] ریختند و [[مؤذن]] را گفتند در اذان حی علی خیر العمل را بگوید. [[حاکم مدینه]] که حی علی خیرالعمل را شنید [[احساس]] خطر کرد و متوجه قیام علویون شد و لذا سراسیمه سوار مرکبش شد و فرار کرد نماز صبح را حسین با مردم و با [[یاران]] خود که حدود سیصد تن میشدند خواند، بعد به قصد مکه از [[مدینه]] خارج شدند و دینار [[خزاعی]] را به جای خویش در مدینه [[منصوب]] کرد و چون به نزدیکی مکه در [[وادی]] فخ رسیدند، [[لشکریان]] [[بنیعباس]] به [[جنگ]] ایشان پرداختند و در نخستین برخورد [[عباس بن محمد]] «یکی از سران [[لشکر]] بنیعباس و عموزادگان [[هادی عباسی]]» به [[حسین بن علی]] [[امان]] داد و [[وعده]] صله و جایزه و [[عفو]] از کارهای گذشتهاش را نیز داد، ولی حسین بن علی به [[سختی]] امان او را رد کرد. | ||
[[سلیمان بن عباد]] گفت: وقتی حسین با [[سپاه]] بنیعباس روبرو گردید مردی را روی شتری نشاند که در دست شمشیری داشت و آن را میچرخانید: حسین یک کلمه یک کلمه به او میگفت، بگو، با صدای بلند فریاد میزد: مردم، ای طرفداران [[بنیعباس]]! این حسین پسر [[پیغمبر]] است و پسرعموی اوست شما را [[دعوت]] میکند به | [[سلیمان بن عباد]] گفت: وقتی حسین با [[سپاه]] بنیعباس روبرو گردید مردی را روی شتری نشاند که در دست شمشیری داشت و آن را میچرخانید: حسین یک کلمه یک کلمه به او میگفت، بگو، با صدای بلند فریاد میزد: مردم، ای طرفداران [[بنیعباس]]! این حسین پسر [[پیغمبر]] است و پسرعموی اوست شما را [[دعوت]] میکند به پیروی از کتاب خدا و [[سنت پیامبر]]{{صل}}<ref>بحارالانوار، ج۸، ص۱۶۹.</ref>. | ||
[[ابوالفرج]] از | [[ابوالفرج]] از ارطاه نقل میکند: وقتی [[مردم]] با حسین [[شهید فخ]] [[بیعت]] کردند گفت: من با شما بیعت میکنم مشروط به عمل کردن به [[کتاب خدا]] و سنت پیامبر و اینکه [[فرمانبرداری از خدا]] شود و [[معصیت]] انجام نگردد و [[قریش]] را [[دعوت]] میکنم که همداستان با شخصیتی شوید از [[آل محمد]] که مورد پسند باشد. شرط میکنم در میان شما از روی [[قرآن]] و [[سنت پیامبر]] [[رفتار]] کنم، بین [[مردم]] با عدالت عمل کنم و [[بیتالمال]] را مساوی تقسیم نمایم، مشروط بر اینکه شما [[پایداری]] کنید و با [[دشمنان]] ما به [[جنگ]] پردازید، اگر ما [[وفا]] کردیم شما نیز وفا کنید اگر ما وفا نکردیم [[بیعت]] ما از گردن شما برداشته است<ref>بحارالانوار، ج۴۸، ص۱۶۹.</ref>. | ||
اولین کسی که بر حسین و یارانش حمله کرد | اولین کسی که بر حسین و یارانش حمله کرد موسی بن عیسی بود که با حمله [[دفاعی]] آنها مواجه گردید، [[موسی]] برای آنکه آنها را به میان دره بکشاند شروع به عقبنشینی کرد و آنها نیز همگی سرازیر میان دره شدند. در این وقت [[محمد بن سلیمان]] از پشت سر به آنها حملهور شد و این حمله چنان سخت بود که بیشتر [[یاران حسین]] در این حمله کشته شدند، در این وقت سران [[لشکر]] [[بنیعباس]] مرتباً فریاد میزدند: ای حسین تو در امانی! و حسین نیز در پاسخ آنان فریاد میزد: من [[امان]] نمیخواهم و همچنان جنگید تا کشته شد<ref>ترجمه مقاتل الطالبین، ص۴۱۷.</ref>. | ||
[[حسن بن محمد]] از ابوالعرجاء شتردار نقل کرده که گفت: موسی | [[حسن بن محمد]] از ابوالعرجاء شتردار نقل کرده که گفت: موسی ابن عیسی مراطلبید و گفت: شترانت را حاضر کن. گوید: من رفتم و آنها را که صد شتر بود نزدش حاضر کردم، موسی دستور داد گردنهای شتران را مهر کردند و به من گفت: اگر مویی از آنها کم شود گردنت را میزنم، آنگاه آماده حرکت برای جنگ با [[حسین بن علی صاحب فخ]] گردید و همچنان با او بودیم تا به باغهای [[بنیعامر]] رسیدیم، در آنجا فرود آمد و به من گفت: برو از وضع [[حسین بن علی]] و لشکریانش اطلاعاتی به دست آور و به من گزارش ده، من رفتم و اطراف سپاه حسین گردش کردم و هیچگونه تشویش خاطر و [[سستی]] در میان همراهان حسین ندیدم و از هر قسمت که گذشتم مردانی دیدم که مشغول [[نماز]] و یا سرگرم [[راز و نیاز]] و [[زاری]] به درگاه خدای بینیاز بودند و یا اشخاصی را دیدم که [[قرآن]] را پیش روی خود باز کرده و بدان نظر میکردند و برخی هم [[اسلحه]] خود را [[اصلاح]] و آماده میساختند. | ||
من که آن منظره را دیدم به نزد [[موسی]] بازگشته و به او گفتم: این مردمی که من دیدم پیروزند! وی با تندی به من گفت: ای زنازاده مگر آنها را چگونه دیدی؟ من آنچه دیده بودم برای او شرح دادم، دیدم دست روی دست زد و گریست به حدی که من [[گمان]] کردم از [[جنگ]] با آنها منصرف خواهد شد، آنگاه رو به من کرده گفت: به [[خدا]] [[سوگند]] اینها در پیشگاه [[خداوند]] گرامیتر از ما هستند و به آنچه دست ماست «یعنی به [[حکومت]] و [[خلافت]]» از ما سزاوارتر و شایستهترند ولی چه باید کرد که [[سلطنت]] عقیم است، {{عربی|وَ لَوْ أَنَّ صَاحِبَ هَذَا الْقَبْرِ «يَعْنِي النَّبِيَّ{{صل}}» نَازَعَنَا الْمُلْكَ لَضَرَبْنَا خَيْشُومَهُ بِالسَّيْفِ}} بعد گفت: آری اگر صاحب این [[قبر]] یعنی [[پیغمبر]]{{صل}} درباره سلطنت و حکومت با ما به [[نزاع]] و [[مخالفت]] برخیزد بینیش را با [[شمشیر]] خواهیم زد! آنگاه گفت ای [[غلام]] طبل جنگ را بزن<ref>ترجمه مقاتل الطالبین، ص۴۲۰.</ref>. | من که آن منظره را دیدم به نزد [[موسی]] بازگشته و به او گفتم: این مردمی که من دیدم پیروزند! وی با تندی به من گفت: ای زنازاده مگر آنها را چگونه دیدی؟ من آنچه دیده بودم برای او شرح دادم، دیدم دست روی دست زد و گریست به حدی که من [[گمان]] کردم از [[جنگ]] با آنها منصرف خواهد شد، آنگاه رو به من کرده گفت: به [[خدا]] [[سوگند]] اینها در پیشگاه [[خداوند]] گرامیتر از ما هستند و به آنچه دست ماست «یعنی به [[حکومت]] و [[خلافت]]» از ما سزاوارتر و شایستهترند ولی چه باید کرد که [[سلطنت]] عقیم است، {{عربی|وَ لَوْ أَنَّ صَاحِبَ هَذَا الْقَبْرِ «يَعْنِي النَّبِيَّ{{صل}}» نَازَعَنَا الْمُلْكَ لَضَرَبْنَا خَيْشُومَهُ بِالسَّيْفِ}} بعد گفت: آری اگر صاحب این [[قبر]] یعنی [[پیغمبر]]{{صل}} درباره سلطنت و حکومت با ما به [[نزاع]] و [[مخالفت]] برخیزد بینیش را با [[شمشیر]] خواهیم زد! آنگاه گفت ای [[غلام]] طبل جنگ را بزن<ref>ترجمه مقاتل الطالبین، ص۴۲۰.</ref>. | ||
| خط ۶۸: | خط ۶۸: | ||
پس از آنکه حسین و یارانش به [[شهادت]] رسیدند، [[لشکریان]] سرهای ایشان را به نزد [[موسی]] و عباس بردند و در آن وقت گروهی از اولاد [[امام حسن]] و [[امام حسین]]{{ع}} نزد آن دو نشسته بودند و هیچ یک از آنها جز [[موسی بن جعفر]]{{ع}} سخنی نگفت. | پس از آنکه حسین و یارانش به [[شهادت]] رسیدند، [[لشکریان]] سرهای ایشان را به نزد [[موسی]] و عباس بردند و در آن وقت گروهی از اولاد [[امام حسن]] و [[امام حسین]]{{ع}} نزد آن دو نشسته بودند و هیچ یک از آنها جز [[موسی بن جعفر]]{{ع}} سخنی نگفت. | ||
علی بن عباس از [[ابراهیم بن اسحاق]] [[روایت]] کرده که گوید: من از [[حسین بن علی]] [[شهید فخ]] و [[یحیی بن عبدالله]] شنیدم که میگفتند: ما تا وقتی که با [[خاندان]] خود [[مشورت]] ننمودیم اقدام به خروج و [[قیام]] نکردیم و حتی با موسی بن جعفر{{ع}} مشورت کردیم و او به ما دستور خروج و قیام داد. | |||
از نصر خفاف روایت شده که گفت: من در جنگ به همراه حسین بن علی میجنگیدم، ضربتی به من اصابت کرد که گوشت و استخوان را برد و من آن شب را به ناله و آه به سر بردم و [[ترس]] آن را داشتم که نالهام را بشنوند و بیایند مرا دستگیر سازند تا اینکه مختصر خوابی مرا ربود و پیغمبر{{صل}} را در [[خواب]] دیدم که به نزد من آمد و استخوانی را برداشت و بر شانه یا بازوی من نهاد و چون صبح شد دیدم هیچ اثری از آن درد در من نیست. | از نصر خفاف روایت شده که گفت: من در جنگ به همراه حسین بن علی میجنگیدم، ضربتی به من اصابت کرد که گوشت و استخوان را برد و من آن شب را به ناله و آه به سر بردم و [[ترس]] آن را داشتم که نالهام را بشنوند و بیایند مرا دستگیر سازند تا اینکه مختصر خوابی مرا ربود و پیغمبر{{صل}} را در [[خواب]] دیدم که به نزد من آمد و استخوانی را برداشت و بر شانه یا بازوی من نهاد و چون صبح شد دیدم هیچ اثری از آن درد در من نیست. | ||
| خط ۷۸: | خط ۷۸: | ||
[[سلیمان بن عبدالله بن حسن]] و [[عبدالله بن ابراهیم بن حسن]] نیز با حسین کشته شدند. یک تیر به چشم [[حسن بن محمد]] خورد، تیر را همانطور گذاشت و با کمال [[مردانگی]] به [[جنگ]] پرداخت، بالاخره او را [[امان]] دادند ولی بعد کشتند. [[اسیران]] را پیش هادی [[خلیفه عباسی]] بردند دستور داد آنها را بکشند و در همان [[روز]] خودش از [[دنیا]] رفت. | [[سلیمان بن عبدالله بن حسن]] و [[عبدالله بن ابراهیم بن حسن]] نیز با حسین کشته شدند. یک تیر به چشم [[حسن بن محمد]] خورد، تیر را همانطور گذاشت و با کمال [[مردانگی]] به [[جنگ]] پرداخت، بالاخره او را [[امان]] دادند ولی بعد کشتند. [[اسیران]] را پیش هادی [[خلیفه عباسی]] بردند دستور داد آنها را بکشند و در همان [[روز]] خودش از [[دنیا]] رفت. | ||
[[روایت]] شده از احمد بن عبیدالله از بستگان [[محمد بن سلیمان]] «سرلشکری که در | [[روایت]] شده از احمد بن عبیدالله از بستگان [[محمد بن سلیمان]] «سرلشکری که در حمله به حسین مأموریت داشت و [[حاکم مدینه]] نیز بود» که وقتی هنگام فوت محمد بن سلیمان فرا رسید شروع کردند او را [[تلقین]] به [[شهادت]] [[اسلام]] {{متن حدیث|لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ}} دادن ولی او به جای [[گواهی دادن]] این [[شعر]] را میخواند: {{عربی|أَلَا لَيْتَ أُمِّي لَمْ تَلِدْنِي وَ لَمْ أَكُن *** لَقِيتُ حُسَيْنًا يَوْمَ فَخٍّ وَ لَا حَسَن}}، ای کاش مادر مرا نزاییده بود و نیز با [[حسین بن علی]] و حسن بن محمد در فخ جنگ نمیکردم که الان حسین را دیدم ولی عاقبت بخیری برایم نماند. پیوسته این شعر را تکرار کرد تا مرد<ref>مقاتل الطالبین، ص۴۲۴.</ref>. | ||
{{عربی|أَلَا لَيْتَ أُمِّي لَمْ تَلِدْنِي وَ لَمْ أَكُن *** لَقِيتُ حُسَيْنًا يَوْمَ فَخٍّ وَ لَا حَسَن}}، ای کاش مادر مرا نزاییده بود و نیز با [[حسین بن علی]] و حسن بن محمد در فخ جنگ نمیکردم که الان حسین را دیدم ولی | |||
موقعیت و جایگاه امام کاظم{{ع}} نزد [[خلیفه]] روشن بود و لذا بعد از [[شهادت]] | موقعیت و جایگاه امام کاظم{{ع}} نزد [[خلیفه]] روشن بود و لذا بعد از [[شهادت]] شهدای فخ، [[هادی عباسی]] گفت: به [[خدا]] قسم که حسین خروج نکرد مگر به دستور او «[[امام کاظم]]» و متابعت ننمود مگر [[محبت]] او را؛ زیرا اوست که در میان [[اهلبیت]] دارای [[مقام وصایت]] «[[امامت]]» میباشد. | ||
ابوالوضاح گفت: پدرم نقل کرد وقتی [[حسین بن علی]] [[شهید فخ]] کشته شد، [[مردم]] پراکنده شدند، سر او را با [[اسیران]] خانوادهاش پیش [[موسی]] بن [[مهدی]] بردند همین که موسی بن مهدی چشمش به آنها افتاد این [[شعر]] را به عنوان مثل خواند: | ابوالوضاح گفت: پدرم نقل کرد وقتی [[حسین بن علی]] [[شهید فخ]] کشته شد، [[مردم]] پراکنده شدند، سر او را با [[اسیران]] خانوادهاش پیش [[موسی]] بن [[مهدی]] بردند همین که موسی بن مهدی چشمش به آنها افتاد این [[شعر]] را به عنوان مثل خواند: | ||
| خط ۸۹: | خط ۸۸: | ||
وَ قَدْ سَاءَنِي مَا جَرَتِ الْحَرْبُ بَيْنَنَا *** بَنِي عَمِّنَا لَوْ كَانَ أَمْراً مُدَانِياً | وَ قَدْ سَاءَنِي مَا جَرَتِ الْحَرْبُ بَيْنَنَا *** بَنِي عَمِّنَا لَوْ كَانَ أَمْراً مُدَانِياً | ||
فَإِنْ قُلْتُمْ إِنَّا ظَلَمْنَا فَلَمْ نَكُنْ *** ظَلَمْنَا وَ لَكِنْ قَدْ أَسَأْنَا التَّقَاضِيَا}} | فَإِنْ قُلْتُمْ إِنَّا ظَلَمْنَا فَلَمْ نَكُنْ *** ظَلَمْنَا وَ لَكِنْ قَدْ أَسَأْنَا التَّقَاضِيَا}} | ||
بعد یکی از اسیران را مورد [[سرزنش]] قرار داده او را کشت! همین کار را نسبت به گروهی از [[فرزندان امیرالمؤمنین]] [[علی بن ابیطالب]] کرد و شروع نمود به | بعد یکی از اسیران را مورد [[سرزنش]] قرار داده او را کشت! همین کار را نسبت به گروهی از [[فرزندان امیرالمؤمنین]] [[علی بن ابیطالب]] کرد و شروع نمود به بدگویی و نسبتهای ناروا به [[اولاد]] [[ابیطالب]] تا به [[موسی بن جعفر]]{{ع}} رسید: گفت: به [[خدا]] قسم حسین به دستور او [[قیام]] کرد، علاقه به موسی بن جعفر{{ع}} او را بر این کار واداشت زیرا او [[رهبر]] و بزرگتر این [[خانواده]] است خدا مرا بکشد اگر او را زنده بگذارم. | ||
[[ابویوسف یعقوب بن ابراهیم قاضی]] که نسبت به او | [[ابویوسف یعقوب بن ابراهیم قاضی]] که نسبت به او جرأت داشت گفت: یا [[امیرالمؤمنین]] حرف بزنم یا ساکت باشم؟ موسی گفت: خدا مرا بکشد اگر موسی بن جعفر{{ع}} را ببخشم! اگر از مهدی نشنیده بودم که منصور برایش گفته بود [[جعفر بن محمد]] از نظر [[فضیلت]] در [[دین]] و [[علم]] [[شخصیت]] برجستهای است و شنیدهام که [[سفاح]] نیز از او خیلی تعریف و [[تمجید]] مینمود، قبرش را نبش میکردم و پیکرش را به [[آتش]] میسوختم. ابویوسف گفت: زنانم [[طلاق]] یافته باشند و هرچه [[بنده]] دارم [[آزاد]] باشند و تمام ثروتم در [[راه خدا]] [[صدقه]] باشد و مواشی و چهارپایانم ضبط شوند و پیاده به [[زیارت]] [[خانه خدا]] بروم اگر موسی بن جعفر{{ع}} [[اهل]] خروج و [[قیام]] باشد! نه او و نه هیچ یک از فرزندانش چنین عقیدهای ندارند از آنها نیز شایسته نیست. | ||
بعد روش [[زیدیه]] را برایش توضیح داده گفت: از زیدیها فقط همین عده باقیمانده بودند که با حسین [[قیام]] کردند و تو آنها را نابود کردی! پیوسته بر سر او خواند تا [[خشم]] و غضبش فرو نشست. | بعد روش [[زیدیه]] را برایش توضیح داده گفت: از زیدیها فقط همین عده باقیمانده بودند که با حسین [[قیام]] کردند و تو آنها را نابود کردی! پیوسته بر سر او خواند تا [[خشم]] و غضبش فرو نشست. | ||