قیام شهید فخ
حسین بن علی شهید فخ از نوادگان امام حسن مجتبی (ع)، در زمان خلافت هادی عباسی در مدینه و ذیقعده سال ۱۶۹ به علت ستمگریهای بیش از حد حاکمان عباسی قیام کرد و جمع زیادی از علویان با او همراه شدند اما در منطقه «فخ» (نزدیکی مکه مکرمه) در هشتم ذیحجه همراه با یارانش به شهادت رسید.
مقدمه
یکی از قیامهایی که در کتب حدیث و تاریخ اسلام مطرح است، قیام حسین بن علی شهید فخ است. درباره این قیام در اصول کافی خبری وارد شده است. این قیام در زمان امام کاظم (ع) رخ داده و با قیام محمد بن عبدالله حسنی متفاوت بوده است.
فخ کجاست؟
شهید فخ کیست؟
علامه مجلسی درباره نسب "شهید فخ" اینگونه نوشته است: وی "حسین بن علی بن حسن بن حسن بن حسن" است. مادرش زینب دختر عبدالله بن حسن، دخترعموی پدر وی است. حسین در زمان خلافت هادی عباسی در مدینه در ذیقعده سال ۱۶۹ بعد از مرگ مهدی عباسی قیام کرد و جمع زیادی از علویان با او همراه شدند[۱]. در هشتم ذیحجه با شهادت حسین و یارانش در فخ (در شش میلی مکه) این قیام پایان یافت[۲].[۳]
علت قیام
مهدی عباسی "اسحاق بن عیسی بن علی" را بر شهر مدینه گماشته بود. وقتی مهدی، خلیفه عباسی مُرد، اسحاق بن عیسی برای گفتن تسلیت به عراق رفت و مردی از خاندان عمر بن خطاب به نام "عبدالعزیز بن عبدالله" را جانشین خود در مدینه قرار داد[۴]. عبدالعزیز به علویان حمله میکرد و بر آنان سخت میگرفت و از آنان میخواست هر روز خود را معرفی کنند و آنان را به بهانه کفالت دیگری مورد مؤاخذه قرار میداد؛ به گونهای که حسین بن علی کفالت یحیی بن عبدالله بن حسن و او کفالت حسن بن محمد را بر عهده گرفت و.... هفتاد تن از شیعیان با حسین دیدار کردند. خبر این دیدار به مرد عُمری رسید. او بیشتر خشونت نشان داد و مردی را بر طالبیان گمارد. او روز جمعه آنان را جمع کرد و به آنها اجازه رفتن به منزلهایشان نمیداد. آنان مجبور شدند نماز عصر را همانجا در دارالاماره بخوانند. بعد از آن، افراد را با نام میخواند. در جمع آنان حسن بن محمد غایب بود. به یحیی و حسین گفت: باید او را بیاورید و الا شما را زندانی میکنم؛ زیرا سه روز است که در مدینه دیده نشده؛ او رفته یا غیبش زده است. بین حسین و حاکم درگیری لفظی به وجود آمد و حاکم عُمری حسین را تهدید کرد که اگر تا شب او را نیاورید، حسین را هزار ضربه شلاق میزنم و اگر حسن را بیابد، او را خواهد کشت و بر این کار سوگند خورد. یحیی هم سوگند خورد او را بیاورد. بعد از آن، جوانمردان طالبی جمع شدند و طرفداران آنان که جمعاً ۲۶ نفر از علویان و ده نفر از حجاج و جمعی از موالی آنان بودند، با گفتن اذان صبح توسط "عبدالله بن جعفر افطس" و گفتن جمله حَيَّ عَلَى خَيْرِ الْعَمَلِ قیام خود را آغاز کردند. مرد عمری ترسید و خود را مخفی کرد و بعد گریخت[۵].[۶]
بیعتنامه حسین
حسین شهید فخ مدینه را تصرف کرد و بیعتنامه وی با مردم چنین بود: با شما بیعت میکنم بر کتاب خدا و سنت پیامبر (ص) و بر اینکه از خدا اطاعت شود و معصیت الهی انجام نگیرد و شما را به رضای از آلمحمد دعوت میکنم. بنابر اینکه در میان شما به کتاب خدا و سنت پیامبر (ص) عمل شود و به عدالت در میان مردم رفتار شود و بیتالمال بین همه افراد مساوی تقسیم میشود و اینکه با ما قیام کنید و همراه ما با دشمن ما بجنگید[۷].
این متن مشابه متنی است که زید بن علی بن الحسین در بیعت خود، قرار داده بود که هم عمل طبق کتاب خدا و سنت پیامبر (ص) در آن آمده بود و هم دعوت به رضای از آلمحمد و هم تقسیم بالسویه بیتالمال[۸].[۹]
امام کاظم(ع) در شهادت شهدای فخ
کرامت نفس و آزادمردی و ظلمستیزی از عمق وجود مؤمن میجوشد. آنها که دنیای خود را با دنائت و پستی و تحقیر گره نزدهاند و در برابر زور و قلدری جوانمردانه میایستند و تحقیر را با شمشیر پاسخ میگویند. علویون در عصر امویان و عباسیان با پرونده قطوری از ظلمستیزی همیشه به دلیل آمر به معروف بودنشان مورد بغض و نفرت حکام خیرهسر و عیاش بودهاند و هر بار که استانداری برای خودشیرینی نزد حاکم به علویون فشار مضاعف آورده قیام خونین ضد ستمگری آنها را به جلو انداخته است.
اسحاق بن عیسی از طرف هادی عباسی فرماندار مدینه بود و مردی از اولاد عمر بن خطاب بنام عبدالعزیز را جانشین او گردانید. عبدالعزیز از همان ابتدای کار بنای بدرفتاری و آزار علویون را گذاشت از جمله آنکه: ۱. قطع حقوق ماهانه علویون و در تنگنا و مضیقه قرار دادن آنها. ۲. فرمان بازداشت علویون، ۳. قتل و خونریزی در مدینه. او به حوزه حکومتش بخشنامه کرد که فرزندان علی(ع) را هر کجا یافتید بازداشت کنید و به مدینه روانه کنید. مأموران چنان کردند و زندانها پر شد از سادات بیگناه، مدینه از اولاد علی(ع) تهی گشت و زندانها برای تازهواردین ظرفیت نداشت.
حاکم از علویون مدینه میخواست تا همه روزه در دارالحکومه حاضر شوند و آنها نیز هر روزه در مقصوره میرفتند و خود را معرفی میکردند و هر یک از آنها کفالت حضور یک یا چند تن از بستگان خود را نیز به عهده داشت. و حسین بن علی و یحیی بن عبدالله بن حسن از کسانی بودند که حضور حسن ابن محمد بن عبدالله را به عهده گرفته بودند، این جریان همچنان بود تا ایام حج شد و گروهی از شیعیان در حدود هفتاد نفر برای رفتن به حج به مدینه آمدند و در بقیع در خانه ابن افلح منزل کردند و به دیدن حسین بن علی و دیگران رفتند، این خبر که به گوش آن مرد عمری «فرماندار مدینه» رسید ناراحت شد.
وقتی آن عمری از ورود شیعیان در خانه ابن افلح مطلع شد، کار حضور در مقصوره را بر بنیهاشم سخت گرفت و شخصی به نام ابیبکر بن عیسی را مأمور حضور و غیاب آنها در مقصوره کرد.
چون روز جمعه شد و آنها در مقصوره حاضر شدند، او نگذاشت هیچ کدام از آنجا بیرون بروند و سپس نزدیک ظهر که مردم به مسجد میرفتند آنها را آزاد کرد و وقت آنها همینقدر بود که لقمه نانی بخورند و وضو گرفته به مسجد بروند و پس از نماز جمعه نیز دوباره آنها را در مقصوره زندانی کرد، آنگاه به حضور و غیاب پرداخت و متوجه شد که حسن بن محمد حضور ندارد. با تندی رو به یحیی و حسین بن علی «صاحب فخ» کرده گفت: یا باید اکنون او را حاضر کنید و یا شما دو نفر را به زندان خواهم انداخت زیرا سه روز است که او حضور نیافته است و معلوم نیست که از شهر بیرون رفته یا بیجهت غیبت کرده!
برخی از حاضرین «که پیش از آن ناراحت شده بودند با شنیدن این سخنان لب گشوده و» پاسخ تندی به او دادند و یحیی نیز او را دشنام گفته از مقصوره خارج شد. ابوبکر بن عیسی که چنان دید برخاسته به نزد حاکم «یعنی همان مرد عمری» رفت و جریان را گزارش داد. حاکم، یحیی و حسین بن علی را پیش خود خوانده و سرزنش کرد و در پایان سخنان تهدیدآمیزی نیز به آنها گفت.
حسین به روی او خندیده گفت: ای اباحفص تو اکنون خشمناک هستی. مرد عمری گفت: آیا مرا مسخره میکنی و به کنیه مرا مخاطب قرار میدهی؟ حسین گفت: ابوبکر و عمر از تو بهتر و بالاتر بودند و مردم آن دو را به کنیه مخاطب میساختند و آنها ناراحت نمیشدند، ولی تو از اینکه کنیهات را ببرند ناراحت میشوی و دلت میخواهند تو را امیر خطاب کنند؟
حاکم گفت: پایان سخنت بدتر از آغازش بود «و عذر بدتر از گناه آوردی» گویا آرزوی امارت در سر داری؟ حسین گفت: پناه به خدا، خدا برای من چنین چیزی نخواسته و من هم اهل آن نیستم! حاکم گفت: مگر من تو را خواسته بودم که به من فخر ورزی و مرا آزردهخاطر سازی؟ در این وقت یحیی خشمگین شده رو بدان مرد عمری کرده گفت: پس از ما چه میخواهی؟ عمری گفت: میخواهم که حسن بن محمد را پیش من بیاورید!
یحیی جواب داد: نمیتوانیم این کار را انجام دهیم او سر کار خودش هست و تو «همچنان که مجلس حضور و غیاب برای ما ترتیب دادهای» خاندان عمر بن خطاب را نیز جمعآوری کن و یکیک آنها را بخوان و اگر دیدی در میان آنها کسی نیست که غیبتش به اندازه حسن بن محمد طول کشیده باشد آن وقت هر چه بگویی حق داری تو از روی انصاف با ما رفتار کردهای؟!
عمری که چنان دید، رو به حسین بن علی کرده و به طلاق همسر و آزادی بردگانش قسم خورد که دست از او برندارد و تا اینکه حسن را تا پایان روز در نزد او حاضر کند و اگر او را حاضر نکرد، خود آن مرد عمری به سوی سویقه برود و آنجا را ویران کرده و بسوزاند و هزار تازیانه نیز به حسین بن علی بزند و نیز سوگند خورد که اگر چشمش به حسن بن محمد بیفتد همان دم او را به قتل برساند!
یحیی که این سوگند را از او شنید خشمناک شد و از جا برخاسته گفت: من هم با خدا عهد و پیمانی میبندم که هر بردهای که دارم آزاد شود و اگر امشب خواب به چشمم بیاید جز اینکه حسن بن محمد را نزد تو حاضر کنم و اگر او را نیافتم به در خانهات بیایم و در را بکوبم که بدانی من به نزد تو آمدهام!
یحیی این سخن را گفت و با حسین بن علی که او هم خشمگین شده بود، بیرون آمدند و چون از آنجا خارج گشتند، حسین رو به یحیی کرده گفت: به خدا سوگند بدکاری کردی که قسم خوردی حسن را به نزد او ببری! و چگونه تو حسن را پیدا میکنی!
یحیی گفت: سوگند به خدا که من نمیخواستم حسن را نزد او حاضر کنم وگرنه من فرزند رسول خدا(ص) و علی(ع) نیستم، بلکه من میخواستم امشب که میشود با شمشیر به در خانه او بروم و اگر توانستم او را به قتل برسانم.
حسین گفت: تو بدکاری! میکنی چونکه با این عمل جلوی کار ما یعنی قیامی را که در نظر داریم میگیری، یحیی به او پاسخ داد: چگونه من جلوی کار تو را میگیرم در صورتی که فاصله تو با مکه «و اقدام به کار قیام علیه خلیفه» ده روز است.
از آن طرف حسین بن علی صاحب فخ علویون را جمع کرد، حدود ۲۶ جوان علوی و جمعی از مردم را با خود همسو کرد، موقع اذان صبح به مسجد ریختند و مؤذن را گفتند در اذان حی علی خیر العمل را بگوید. حاکم مدینه که حی علی خیرالعمل را شنید احساس خطر کرد و متوجه قیام علویون شد و لذا سراسیمه سوار مرکبش شد و فرار کرد نماز صبح را حسین با مردم و با یاران خود که حدود سیصد تن میشدند خواند، بعد به قصد مکه از مدینه خارج شدند و دینار خزاعی را به جای خویش در مدینه منصوب کرد و چون به نزدیکی مکه در وادی فخ رسیدند، لشکریان بنیعباس به جنگ ایشان پرداختند و در نخستین برخورد عباس بن محمد «یکی از سران لشکر بنیعباس و عموزادگان هادی عباسی» به حسین بن علی امان داد و وعده صله و جایزه و عفو از کارهای گذشتهاش را نیز داد، ولی حسین بن علی به سختی امان او را رد کرد.
سلیمان بن عباد گفت: وقتی حسین با سپاه بنیعباس روبرو گردید مردی را روی شتری نشاند که در دست شمشیری داشت و آن را میچرخانید: حسین یک کلمه یک کلمه به او میگفت، بگو، با صدای بلند فریاد میزد: مردم، ای طرفداران بنیعباس! این حسین پسر پیغمبر است و پسرعموی اوست شما را دعوت میکند به پیروی از کتاب خدا و سنت پیامبر(ص)[۱۰].
ابوالفرج از ارطاه نقل میکند: وقتی مردم با حسین شهید فخ بیعت کردند گفت: من با شما بیعت میکنم مشروط به عمل کردن به کتاب خدا و سنت پیامبر و اینکه فرمانبرداری از خدا شود و معصیت انجام نگردد و قریش را دعوت میکنم که همداستان با شخصیتی شوید از آل محمد که مورد پسند باشد. شرط میکنم در میان شما از روی قرآن و سنت پیامبر رفتار کنم، بین مردم با عدالت عمل کنم و بیتالمال را مساوی تقسیم نمایم، مشروط بر اینکه شما پایداری کنید و با دشمنان ما به جنگ پردازید، اگر ما وفا کردیم شما نیز وفا کنید اگر ما وفا نکردیم بیعت ما از گردن شما برداشته است[۱۱].
اولین کسی که بر حسین و یارانش حمله کرد موسی بن عیسی بود که با حمله دفاعی آنها مواجه گردید، موسی برای آنکه آنها را به میان دره بکشاند شروع به عقبنشینی کرد و آنها نیز همگی سرازیر میان دره شدند. در این وقت محمد بن سلیمان از پشت سر به آنها حملهور شد و این حمله چنان سخت بود که بیشتر یاران حسین در این حمله کشته شدند، در این وقت سران لشکر بنیعباس مرتباً فریاد میزدند: ای حسین تو در امانی! و حسین نیز در پاسخ آنان فریاد میزد: من امان نمیخواهم و همچنان جنگید تا کشته شد[۱۲].
حسن بن محمد از ابوالعرجاء شتردار نقل کرده که گفت: موسی ابن عیسی مراطلبید و گفت: شترانت را حاضر کن. گوید: من رفتم و آنها را که صد شتر بود نزدش حاضر کردم، موسی دستور داد گردنهای شتران را مهر کردند و به من گفت: اگر مویی از آنها کم شود گردنت را میزنم، آنگاه آماده حرکت برای جنگ با حسین بن علی صاحب فخ گردید و همچنان با او بودیم تا به باغهای بنیعامر رسیدیم، در آنجا فرود آمد و به من گفت: برو از وضع حسین بن علی و لشکریانش اطلاعاتی به دست آور و به من گزارش ده، من رفتم و اطراف سپاه حسین گردش کردم و هیچگونه تشویش خاطر و سستی در میان همراهان حسین ندیدم و از هر قسمت که گذشتم مردانی دیدم که مشغول نماز و یا سرگرم راز و نیاز و زاری به درگاه خدای بینیاز بودند و یا اشخاصی را دیدم که قرآن را پیش روی خود باز کرده و بدان نظر میکردند و برخی هم اسلحه خود را اصلاح و آماده میساختند.
من که آن منظره را دیدم به نزد موسی بازگشته و به او گفتم: این مردمی که من دیدم پیروزند! وی با تندی به من گفت: ای زنازاده مگر آنها را چگونه دیدی؟ من آنچه دیده بودم برای او شرح دادم، دیدم دست روی دست زد و گریست به حدی که من گمان کردم از جنگ با آنها منصرف خواهد شد، آنگاه رو به من کرده گفت: به خدا سوگند اینها در پیشگاه خداوند گرامیتر از ما هستند و به آنچه دست ماست «یعنی به حکومت و خلافت» از ما سزاوارتر و شایستهترند ولی چه باید کرد که سلطنت عقیم است، وَ لَوْ أَنَّ صَاحِبَ هَذَا الْقَبْرِ «يَعْنِي النَّبِيَّ(ص)» نَازَعَنَا الْمُلْكَ لَضَرَبْنَا خَيْشُومَهُ بِالسَّيْفِ بعد گفت: آری اگر صاحب این قبر یعنی پیغمبر(ص) درباره سلطنت و حکومت با ما به نزاع و مخالفت برخیزد بینیش را با شمشیر خواهیم زد! آنگاه گفت ای غلام طبل جنگ را بزن[۱۳].
پس از آنکه حسین و یارانش به شهادت رسیدند، لشکریان سرهای ایشان را به نزد موسی و عباس بردند و در آن وقت گروهی از اولاد امام حسن و امام حسین(ع) نزد آن دو نشسته بودند و هیچ یک از آنها جز موسی بن جعفر(ع) سخنی نگفت.
علی بن عباس از ابراهیم بن اسحاق روایت کرده که گوید: من از حسین بن علی شهید فخ و یحیی بن عبدالله شنیدم که میگفتند: ما تا وقتی که با خاندان خود مشورت ننمودیم اقدام به خروج و قیام نکردیم و حتی با موسی بن جعفر(ع) مشورت کردیم و او به ما دستور خروج و قیام داد.
از نصر خفاف روایت شده که گفت: من در جنگ به همراه حسین بن علی میجنگیدم، ضربتی به من اصابت کرد که گوشت و استخوان را برد و من آن شب را به ناله و آه به سر بردم و ترس آن را داشتم که نالهام را بشنوند و بیایند مرا دستگیر سازند تا اینکه مختصر خوابی مرا ربود و پیغمبر(ص) را در خواب دیدم که به نزد من آمد و استخوانی را برداشت و بر شانه یا بازوی من نهاد و چون صبح شد دیدم هیچ اثری از آن درد در من نیست.
به همراه آن سرهای مقدس اسیرانی بودند که به طناب و زنجیر بسته و در دست و پاهایشان غل و آهن نهاده بودند و آنها را با تمام ذلت و خواری وارد کردند. هادی عباسی دستور داد تا همه آنها را شهید کردند و بدنشان را در ورودی زندان به دار آویختند. در بین اسرا مردی بود که سخت رنجور و بیمار بود. از هادی التماس کرد و گفت: من غلام شمایم یا امیرالمؤمنین، ولی هادی بر سرش داد کشید و گفت: آیا غلام من بر من خروج میکند؟ همراه هادی چاقویی بود گفت: به خدا قسم که با این چاقو بند از بندت جدا میکنم! آن مرد لحظهای خاموش شد، چیزی نگذشت که بیماری و دردش شدت گرفت و افتاد و مُرد، بعد سرهای علویون را مقابل هادی نهادند[۱۴].
نقل شده وقتی شهدای فخ کشته شدند موسی بن عیسی به مدینه رفت و مجلسی تشکیل داد، مردم را فراخواند و به آنها دستور داد به خاندان ابوطالب دشنام دهند مردم شروع کردند به آنها دشنام دادن تا جایی که به همه ناسزا گفتند[۱۵].
سلیمان بن عبدالله بن حسن و عبدالله بن ابراهیم بن حسن نیز با حسین کشته شدند. یک تیر به چشم حسن بن محمد خورد، تیر را همانطور گذاشت و با کمال مردانگی به جنگ پرداخت، بالاخره او را امان دادند ولی بعد کشتند. اسیران را پیش هادی خلیفه عباسی بردند دستور داد آنها را بکشند و در همان روز خودش از دنیا رفت.
روایت شده از احمد بن عبیدالله از بستگان محمد بن سلیمان «سرلشکری که در حمله به حسین مأموریت داشت و حاکم مدینه نیز بود» که وقتی هنگام فوت محمد بن سلیمان فرا رسید شروع کردند او را تلقین به شهادت اسلام «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ» دادن ولی او به جای گواهی دادن این شعر را میخواند: أَلَا لَيْتَ أُمِّي لَمْ تَلِدْنِي وَ لَمْ أَكُن *** لَقِيتُ حُسَيْنًا يَوْمَ فَخٍّ وَ لَا حَسَن، ای کاش مادر مرا نزاییده بود و نیز با حسین بن علی و حسن بن محمد در فخ جنگ نمیکردم که الان حسین را دیدم ولی عاقبت بخیری برایم نماند. پیوسته این شعر را تکرار کرد تا مرد[۱۶].
موقعیت و جایگاه امام کاظم(ع) نزد خلیفه روشن بود و لذا بعد از شهادت شهدای فخ، هادی عباسی گفت: به خدا قسم که حسین خروج نکرد مگر به دستور او «امام کاظم» و متابعت ننمود مگر محبت او را؛ زیرا اوست که در میان اهلبیت دارای مقام وصایت «امامت» میباشد.
ابوالوضاح گفت: پدرم نقل کرد وقتی حسین بن علی شهید فخ کشته شد، مردم پراکنده شدند، سر او را با اسیران خانوادهاش پیش موسی بن مهدی بردند همین که موسی بن مهدی چشمش به آنها افتاد این شعر را به عنوان مثل خواند: بَنِي عَمِّنَا لَا تَنْطِقُوا الشِّعْرَ بَعْدَ مَا *** دَفَنْتُمْ بِصَحْرَاءِ الْغَمِيمِ الْقَوَافِيَا فَلَسْنَا كَمَنْ كُنْتُمْ تُصِيبُونَ نَيْلَهُ *** فَنَقْبَلُ ضَيْماً أَوْ نُحَكِّمُ قَاضِياً وَ لَكِنَّ حُكْمَ السَّيْفِ فِينَا مُسَلَّطٌ *** فَنَرْضَى إِذَا مَا أَصْبَحَ السَّيْفُ رَاضِياً وَ قَدْ سَاءَنِي مَا جَرَتِ الْحَرْبُ بَيْنَنَا *** بَنِي عَمِّنَا لَوْ كَانَ أَمْراً مُدَانِياً فَإِنْ قُلْتُمْ إِنَّا ظَلَمْنَا فَلَمْ نَكُنْ *** ظَلَمْنَا وَ لَكِنْ قَدْ أَسَأْنَا التَّقَاضِيَا بعد یکی از اسیران را مورد سرزنش قرار داده او را کشت! همین کار را نسبت به گروهی از فرزندان امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب کرد و شروع نمود به بدگویی و نسبتهای ناروا به اولاد ابیطالب تا به موسی بن جعفر(ع) رسید: گفت: به خدا قسم حسین به دستور او قیام کرد، علاقه به موسی بن جعفر(ع) او را بر این کار واداشت زیرا او رهبر و بزرگتر این خانواده است خدا مرا بکشد اگر او را زنده بگذارم.
ابویوسف یعقوب بن ابراهیم قاضی که نسبت به او جرأت داشت گفت: یا امیرالمؤمنین حرف بزنم یا ساکت باشم؟ موسی گفت: خدا مرا بکشد اگر موسی بن جعفر(ع) را ببخشم! اگر از مهدی نشنیده بودم که منصور برایش گفته بود جعفر بن محمد از نظر فضیلت در دین و علم شخصیت برجستهای است و شنیدهام که سفاح نیز از او خیلی تعریف و تمجید مینمود، قبرش را نبش میکردم و پیکرش را به آتش میسوختم. ابویوسف گفت: زنانم طلاق یافته باشند و هرچه بنده دارم آزاد باشند و تمام ثروتم در راه خدا صدقه باشد و مواشی و چهارپایانم ضبط شوند و پیاده به زیارت خانه خدا بروم اگر موسی بن جعفر(ع) اهل خروج و قیام باشد! نه او و نه هیچ یک از فرزندانش چنین عقیدهای ندارند از آنها نیز شایسته نیست.
بعد روش زیدیه را برایش توضیح داده گفت: از زیدیها فقط همین عده باقیمانده بودند که با حسین قیام کردند و تو آنها را نابود کردی! پیوسته بر سر او خواند تا خشم و غضبش فرو نشست.
علی بن یقطین برای موسی بن جعفر(ع) جریان را نوشت. آن حضرت نیز شیعیان و خویشاوندان خود را جمع کرد، خبری که رسیده بود به آنها رساند. فرمود: چه صلاح میدانید گفتند: ما صلاح میدانیم که خود را از دسترس این ستمگر دور کنی! زیرا از ستم و بیدادگری او نمیتوان اطمینان داشت. مخصوصاً با این تهدیدها که ما و شما را نموده است. امام موسی بن جعفر(ع) لبخندی زده این شعر کعب بن مالک برادر بنی سلمه را به عنوان مثال خواند: زَعَمَتْ سَخِينَةُ أَنْ سَتَغْلِبُ رَبَّهَا *** فَلَيُغْلَبَنَّ مُغَالِبُ الْغَلَّابِ امام(ع) روی به جانب حاضرین از غلامان و خویشاوندان نموده فرمود: ناراحت نباشید و ترس به خود راه ندهید، اولین نامهای که از عراق برسد خبر مرگ موسی بن مهدی است که هلاک شده است و قسم یاد کرد به حرمت قبر پیغمبر که همین امروز مُرده است بزودی خواهید فهمید.
امام کاظم(ع) فرمود: بعد از نماز پس از تمام شدن دعایم نشسته بودم که چشمم به خواب رفت، ناگهان جدم پیامبر اکرم را در خواب دیدم شکایت از موسی بن مهدی کردم و عرض کردم چه بر سر اهلبیت او آورده و گفتم: من از ستم او بیمناکم. فرمود: آسوده باش خداوند موسی را بر تو مسلط نمیکند! در همان بین که صحبت میکردم دست مرا گرفت و به من گفت: هماکنون خداوند دشمنت را هلاک کرد! شکر خدا را بجای آور، در این موقع روی به قبله نموده و دستهای خود را به سوی آسمان بلند کرده شروع به دعا کرد[۱۷].
امام کاظم(ع) که در دستگاه خلیفه نیروی نفوذی داشت و علی بن یقطین را در پست حساسی در دستگاه خلیفه مأمور کرده بود، علی تصمیم خلیفه مبنی بر قتل را به اطلاع امام رساند. این خود نشان میدهد امام کاظم(ع) در تشکیلات شیعی چقدر اوضاع را در دست داشته و بر شرایط سیاسی آن روز مسلط بوده است.
در حقانیت عظمت مقام انقلابیون فخ که به فیض عظمای شهادت رسیدند، همین بس که ائمه معصومین قبل از قیام آنها و بعد از شهادتشان از آن بزرگواران به خوبی و فضیلت یاد میکنند.
ابوصالح فزاری از محمد بن اسحاق از حضرت جواد نقل میکند که فرمود: حضرت رسول(ص) از سرزمین فخ میگذشت، از مرکب پیاده شد دو رکعت نماز خواند در رکعت دوم شروع کرد به گریه کردن! مردم که دیدند پیغمبر اکرم گریه میکند آنها نیز شروع به گریه کردند. از آنجا که گذشت به مردم فرمود برای چه گریه میکردید؟ عرض کردند چون شما را گریان دیدیم گریه کردیم. فرمود: پس از رکعت اول جبرئیل بر من نازل شد و گفت یا محمد یک نفر از فرزندانت در این سرزمین کشته خواهد شد که اجر شهید با او برابر دو شهید است.
از نضر بن قرواش نقل شده: گفت شتران سواری خود را به حضرت صادق(ع) از مدینه کرایه دادم وقتی از دره مر رد شدیم به من فرمود: نضر وقتی رسیدیم به فخ مرا مطلع کن. عرض کردم مگر آن محل را نمیشناسی؟ فرمود: چرا ولی میترسم خوابم ببرد. به فخ که رسیدیم نزدیک محمل امام شدم، دیدم خواب است سرفهای کردم بیدار نشد. محمل را تکان دادم حرکت کرده نشست.
عرض کردم: به فخ رسیدیم. فرمود محمل مرا باز کن. سپس فرمود: قطار را بهم وصل کن، وصل کردم! امام(ع) را از جاده به کناری بردم و شترش را خواباندم فرمود آب و آفتابه را بده. وضو گرفت و نماز خواند بعد سوار شد. عرض کردم فدایت شوم این عملی که انجام دادید جزء اعمال حج است؟ فرمود: نه ولی اینجا مردی از خویشاوندانم با گروهی شهید میشود که ارواح آنها جلوتر از بدنهایشان رهسپار بهشت میشود[۱۸].[۱۹]
جستارهای وابسته
منابع
پانویس
- ↑ مجلسی، محمد باقر، مرآة العقول فی شرح أخبار آل الرسول، ج۴، ص۱۵۱-۱۵۸.
- ↑ علی بن حسین مسعودی، مروج الذهب، ج۳، ص۳۲۶.
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیره سیاسی معصومان در کتابهای چهارگانه شیعه، ص ۳۲۳.
- ↑ ابوجعفرمحمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۶، ص۴۱۰.
- ↑ ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص۳۷۲؛ محمدباقر مجلسی، مرآة العقول فی شرح أخبار آل الرسول، ج۴، ص۱۵۱؛ ابنطقطقی، الفخری، ص۱۸۸؛ شمسالدین محمد بن احمد ذهبی، تاریخ الإسلام، ج۱۰، ص۳۴.
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیره سیاسی معصومان در کتابهای چهارگانه شیعه، ص ۳۲۴.
- ↑ ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص۳۷۸؛ محمدباقر مجلسی، مرآة العقول فی شرح أخبار آل الرسول، ج۴، ص۱۵۴.
- ↑ احمد بن اعثم، الفتوح، ج۸، ص۲۸۷.
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیره سیاسی معصومان در کتابهای چهارگانه شیعه، ص ۳۲۵.
- ↑ بحارالانوار، ج۸، ص۱۶۹.
- ↑ بحارالانوار، ج۴۸، ص۱۶۹.
- ↑ ترجمه مقاتل الطالبین، ص۴۱۷.
- ↑ ترجمه مقاتل الطالبین، ص۴۲۰.
- ↑ زندگانی امام کاظم(ع) از شریف قرشی، ج۱، ص۵۲۸.
- ↑ ترجمه مقاتل الطالبین، ص۴۲۱.
- ↑ مقاتل الطالبین، ص۴۲۴.
- ↑ بحارالانوار، ج۴۸، ص۱۵۲.
- ↑ بحارالانوار، ج۴۸، ص۱۷۰؛ ترجمه مقاتل الطالبین، ص۱۴۹.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام کاظم، ص ۴۱.