بنی حارث بن تیمالله
نسب این قوم
مردم این طایفه از اعراب عدنانی[۱] و از شاخههای قبیله بزرگ بکر بن وائلاند که نسب از حارث بن تیم الله بن ثعلبة بن عکابة بن صعب بن علی بن بکر بن وائل میبرند[۲]. مادر حارث را زنی از قبیله قیس بن عیلان به نام ماریة بنت حارث بن حمار بن ناج بن أبی ملک گفتهاند[۳]. حرث بن تیم الله از همسر خود عدنة[۴] بنت شیبان بن ذهل ابن ثعلبه صاحب پسرانی به اسامی: ثعلبه معروف به «غُباب»، مالک، عامر و شیبان و از همسر ضبیهای خود دارای فرزندانی به نامهای عدی و جلیحه شد[۵]. از ثعلبة بن حارث، عائذ، مالک، ربیعه، غنم و عریج متولد شدند[۶] و از عدی بن حارث: حنتم و شیبان[۷]. این فرزندان، در کنار دیگر فرزندان و نوادگان این قوم[۸] قبیلهای را بنیان نهادند که بعدها به نام سر شاخه آن بنی حارث بن تیم الله شهرت یافت. این قبیله نیز بسان دیگر قبایل عرب از فروعات و شعب متعددی شکل یافته که جمله آن میتوان از بنی حنتم بن عدی بن حارث[۹]، بنی غباب[۱۰]، بنی عائذ بن ثعلبة بن حارث[۱۱] و بنی حنش (بنی جشم) بن عدی[۱۲] یاد کرد.[۱۳]
منازل و مساکن بنی حارث
از مواطن اختصاصی بنی حارث بن تیم الله در دوران جاهلی اطلاعی بهدست نیامده است؛ اما به نظر میرسد مردم بنی حارث هم چونان دیگر طوایف مادری خود بکر بن وائل در سرزمینی که از یمامه تا بحرین، و از آنجا تا ساحل کاظمه، و سپس تا بحرین و کنارههای سواد عراق، و سپس تا ابله و هیت امتداد داشت، سکونت داشتند[۱۴]. آنها به تدریج به سوی عراق پیش رفتند و در امتداد رودخانه دجله در منطقهای که امروزه هنوز به نام آنها، «دیار بکر» شناخته میشود، ساکن شدند. این سرزمین، بلاد وسیعی بود که به بکر بن وائل نسبت داده میشد و منطقه غرب دجله، از منطقه کوهستانی مشرف به نصیبین تا خود دجله را در بر میگرفت و شامل مناطق و شهرهای: حصن کیفا، آمد و میّا فارقین میشد. قلمرو آنها گاهی فراتر از دجله تا سعرت، جیزان و حین و سرزمینهای بین آنها امتداد مییافت، اما از دشتها فراتر نمیرفتند[۱۵]. پس از ظهور اسلام و در پی تأسیس شهرهای جدید اسلامی، جمع زیادی از آنان در عراق و بهویژه شهر کوفه[۱۶] و احتمالاً بصره منزل گزیدند. سالیان بعد، دامنه سرزمینی این مردم به ایران نیز کشیده شد و جمعی از ایشان همراه با جمعی دیگر از اعراب، در نقاط مختلف خراسان ساکن شدند[۱۷].[۱۸]
بنی حارث و تاریخ جاهلی
جنگها و ستیزههای جاهلی را باید عنصر اصلی سازنده بخش اعظم تاریخ این قوم و دیگر اقوام عرب در دوران جاهلیت دانست. از مهمترین این جنگها، که بنی حارث تیم الله در آن به ایفای نقش پرداختند میتوان از «روز اُواره [اول]» یاد کرد. سبب وقوع این جنگ را -که میان منذر بن امرؤ القیس [و متحدانش بنی تغلب و بنی نمر] و قبیله بکر بن وائل در گرفت- پناهنده شدن سلمة بن حارث از قبیله تغلب به قبیله بکر بن وائل گفتهاند. پس از این اتفاق، فرزندان بکر، پیرامون سلمه حلقه زدند و او را به ریاست برگزیدند. منذر بن امرؤ القیس کسانی را به نزدشان فرستاد و از آنان خواست که به فرمان وی در آیند. اما آنان بدین کار تن در ندادند. تمرد بنی بکر از اطاعت فرمان منذر، او را سخت به خشم آورد و سوگند خورد که به زودی بر سویشان لشکر خواهد کشید و چنانچه که اگر به پیروزی یافت، آن قدر از ایشان بر فراز کوه اواره بکشد که خونشان تا دامنه کوه فرود آید. در پی این لشکرکشی، پیکاری سخت در دامنه کوه اواره میانشان در گرفت که با شکست قبیله بکر و همپیمانانشان پایان یافت. یزید بن شرحبیل کندی -رییس کندی و از همپیمانان بنی بکر-اسیر گردید و به فرمان منذر کشته شد. منذر از قبیله بکر اسیران بسیاری گرفت و دستور داد که بر فراز کوه اواره آنان را سر ببرند. او همچنین دستور داد که زنان قبیله بکر را زنده بسوزانند. ولی با وساطت مردی از خاندان بنی قیس بن ثعلبه -از بیوت بنی حارث- که از آن خاندان گسسته و به منذر پیوسته بود، منذر از این اقدام منصرف و دستور به آزادی شان داد[۱۹]. در این جنگ، بنی حارث بن تیم الله هم در کنار دیگر طوایف بکر بن وائل حضور داشت. در این نبرد، علقمة بن شیبان بن عدی بن حارث بن تیم الله، معروف به «فارس الأبرش»[۲۰] از جمله تکسواران این قوم بود. وی سوار بر این اسب در یوم أواره شرکت کرد و در آن، به کارزار فردی به نام متمطّر -از مردان بنی نصر- از طایفه نعمان بن منذر، -که او را به مبارزهطلبیده بود،- رفت و وی را هلاک کرد[۲۱]. همانگونه که گفته شد، پس از شکست بکریها، جماعت بسیاری از بکریها از جمله زنان و کودکان بنی حارث به اسارت در آمدند که با وساطت أوس بن محصن بن عامر بن عبداللّه بن عائذ بن ثعلبة بن حارث بن تیم اللّه بن ثعلبه معروف به «الأشمّ» آزاد گردیدند[۲۲].
نبرد جاهلی براجم با بنی حارث و کشمکشهای یکی از حارثیها با مردی نهشلی به نام «جراح» بر سر اسبی اصیل به نام «عصماء»، از دیگر وقایع جاهلی است که در آن به ذکر نامی از بنی حارث و افرادش پرداخته شده است. نقل است: ابوجعل برادر عمرو بن حنظله از براجم، گروهی از مطرودین اسد، تمیم و دیگران را گرد آورده بود و آنها به بنی حارث بن تیم الله بن ثعلبه حمله کردند. بنی حارث در دفاع از خود، به شدت با آنها جنگیدند تا اینکه موفق شدند آنها را در هم شکسته، نیروهایشان را پراکنده کندند. در این هنگام، مردی از بنی حارث بن تیم الله بن ثعلبه به گروهی از بنی نهشل که جراح بن اسود بن یعفر، حر بن شمر بن هزان بن زهیر بن جندل، رافع بن صهیب بن حارثه بن جندل، عمرو و حارث پسران حریر بن سلمی بن جندل از جمله ایشان بودند، رسید. مرد حارثی پس از ابراز شگفتی از نبرد آنها در این جنگ، در میان ایشان فرود آمد و جهت تحقیرشان به تراشیدن موهای پیشانی شان پرداخت. در این بین، جراح بن اسود متوجه یکی از اسبهای آنها شد و آن را بهترین اسب روی زمین پنداشت. پس بر آن جست و از آنجا فرار کرد. مرد حارثی از کسانی که با او مانده بودند پرسید که آیا این مرد را میشناسند؟ آنها پاسخ مثبت دادند و به او وعده دادند که وی را در استرداد آن اسب از جراح بن اسود یاری دهند. جراح نزد پدرش رفت و از او خواست با آن اسب که نامش را «عصماء» میگفتند به بنیسعد فرار کند. مردان قبیله نهشل نزد قوم خود بازگشتند و ضمن اعلام حمایت خود از صاحب عصماء سوگند خوردند که آن را بیابند و به صاحبش تحویل دهند. بنی جَرول با بنی سلمی بن جندل علیه بنی حارثة بن جندل همپیمان بودند از این رو در یاری او بر ضد تیحان بن بلج بن جَرول بن نهشل وارد عمل شدند. اسود بن یعفر -پدر جراح- هم شعری هجوآمیز علیه او سرود. وقتی اسود دید که آنها دل از این اسب نمیکنند و در برگرداندن آن اصرار دارند، از آنها قسم گرفت که در ازای تحویل اسب، کره هایش را نزد خود نگه دارد. آنها نیز پذیرفتند و اسب را تحویل گرفتند و به صاحبش باز گرداندند و پس از متولد شدن کرهها، آنها را به اسود تحویل دادند[۲۳].
حضور برخی از بنی حارثیها از جمله ثعلبة بن حارث بن تیم الله معروف به «غُباب» در جنگ با بنیکلب[۲۴] و به نقلی «یوم التحالیق» (یوم التّحالق)[۲۵] یا «یوم قِضَّه»[۲۶] -که نبردی بین بکر بن وائل و تغلب بود و به پیروزی بنی بکر منجر شد-[۲۷]، و نیز ستیزه با بنی عبس و دستگیری رییس آنان -مروان القرظ بن زنباع عبسیّ- توسط تک سوار جاهلی بنی حارث -زهیر بن أمیة بن حنتم-[۲۸] هم از دیگر اخبار این قوم در عهد جاهلی است.[۲۹]
بنی حارث و تاریخ اسلامی
از تاریخ اسلامی این قوم در دوران حیات نبی اکرم(ص) و نیز نقش آنان در حوادث و وقایع مهم به وقوع پیوسته در دوران خلافت ابوبکر و عمر از جمله ماجرای رده و فتوحات اسلامی که به نظر میرسد بنی حارث بن تیم الله نیز در آن چونان سایر قبایل عرب -خصوص قبیله مادریاش بکر بن وائل- نقش آفرین بودند، اطلاعی جز حضور یزید بن حجیّه تیمی در نبرد قادسیه به دست نیامده است. بر اساس برخی گزارشات، پس از پیروزی مسلمانان در نبرد قادسیه، سعد بن وقاص به تقسیم غنائم جنگ بر آمد و تصمیم گرفت تا بر اساس مقدار محفوظات قرآنی هر کس، آنها را از غنائم جنگی بهره مند سازد. بر این اساس او خواست تا از سهم بشیر بن ربیعه خثعمی و یزید بن حجیه تیمی که از فعالترین و زبدهترین افراد لشکر در این جنگ بودند و در عین حال آیات چندانی از قرآن را از بر نداشتند، بکاهد. اما آن دو، با یادآوری خدمات و زحمات بسیار خود در این جنگ، خواستار تفضیل خود بر دیگر رزمندگان شدند و از گرفتن سهم اعطایی سعد خودداری کردند[۳۰]. از تاریخ اسلامی این قوم در دورههای بعد نیز، چیزی افزون بر آنچه که در ذیل تراجم برخی از افراد شهیر این طایفه آمده، اطلاعی به دست نیامده است. بیگمان زیاد بن خصفه تیمی[۳۱]، یزید بن حجیّه تیمی[۳۲] و عبدالله بن وال تیمی[۳۳] از جمله مشهورترین چهره این قوم در طول تاریخ اسلامی هستند که شرح حال زندگی شان، مهمترین منبع در تأمین اطلاعات ما در باره طایفه بنی حارث بن تیم الله است. مشارکت برخی از حارثیها در جریان اعتراضات مردم کوفه علیه زعامت سعید بن عاص -حاکم منصوب عثمان بر کوفه- در سال ۳۳ هجری را میتوان از نخستین اخبار بهدست آمده از این قوم دانست، که به نقشآفرینی مردان آنان در حوادث و اتفاقات این دوره پرداخته است. در پی فسق و فجورهای بیشمار ولید بن عقبه -فرماندار عثمان در کوفه- و در پس آن شکوائیهها و اعتراضات بسیار کوفیان از ولید نزد عثمان، وی مجبور به عزل ولید و جانشینی سعید بن عاص به جای وی گردید[۳۴]. با ورود سعید به کوفه، جمعی از بزرگان و قرّاء کوفه همچون مالک اشتر، زید بن صوحان و برادرش صعصعه، جندب بن کعب ازدی، عمرو بن حمق خزاعی و دیگران، به انتقاد علنی از عملکرد سعید بن عاص -والی انتصابی عثمان در کوفه- پرداختند. والی کوفه این امر را برنتافت و از عثمان در این باره کسب تکلیف کرد. بدین ترتیب، به دستور عثمان، این جمع به شام تبعید شدند[۳۵]. تبعید این افراد و بدرفتاریهای سعید، باعث شد تا عدهای از بزرگان و سرشناسان کوفه نامهای اعتراض-آمیز به عثمان نوشته، شکایت خود را نسبت به آن ابراز کنند[۳۶]. حضور این معترضان در شام و افشاگریهای آنان، معاویه را به شدت ترساند؛ وی، نگرانی خود را از این واقعه طی نامه ای به اطلاع عثمان رساند. عثمان نیز دستور بازگرداندن این جمع را به کوفه صادر کرد. تداوم انتقادات این گروه در کوفه، سعید بن عاص را به ستوه آورد و موجب شد تا بار دیگر شکوائیه ای به خلیفه نوشته، شکایت خود را نسبت به این امر ابراز کند. عثمان نیز دستور داد آنها را به حمص، نزد عبدالرحمن بن خالد روانه سازد[۳۷]. با فراخوان عاملان عثمان در بلاد و سرزمینهای مختلف اسلامی به مدینه از سوی خلیفه -در سال یازدهم خلافت وی-[۳۸]، مخالفان و معترضانی که در کوفه بودند، رفتن سعید بن عاص را مغتنم شمرده، طی نامهای که به وسیله «هانی بن خطاب ارحبی همدانی» به سوی تبعیدیان حمص فرستاده شد، از آنان جهت آمدن به کوفه دعوت به عمل آوردند تا بدین سبب از بازگشت سعید به کوفه جلوگیری نمایند. در میان نویسندگان این نامه، نام دو تن از حارثیها به اسامی زیاد بن خصفه تیمی و عبدالله بن قفل بکری تیمی نیز به چشم می-خورد[۳۹]. با آمدن مالک اشتر به کوفه، وی گروههایی را به فرماندهی افراد مختلف، جهت جلوگیری از ورود سعید بن عاص به کوفه، به مناطق اطراف فرستاد[۴۰]. از جمله این گروهها، سپاهی از سواران کوفه به فرماندهی یزید بن حجیه تیمی بود که مالک آنها را روانه «مدائن» و «جوخی» کرد[۴۱]. پس از آن، معترضین طی نامهای به عثمان، خواستار گماشتن ابوموسی اشعری بر امارت کوفه و حذیفة بن یمان بر خراج این شهر شدند. عثمان نیز خواستههای معترضین را بالاجبار پذیرفت[۴۲].-[۴۳]
پس از قتل عثمان، یزید بن حجیه و زیاد بن خصفه به جرگه یاران امیرالمؤمنین(ع) در آمدند و با ایشان بیعت کردند. یزید و زیاد هر دو در جنگهای جمل، صفین و نهروان در کنار حضرت حضور یافتند[۴۴] و همراه با جمعی کثیر از مردمان طایفه خود[۴۵]، به نبرد با دشمنان ایشان پرداختند. در صفین و در پی وقوع ماجرای تحکیم، یزید بن حجیه تیمی[۴۶] از سوی امام علی(ع)، در شمار شهود سپاه عراق قرار گرفت[۴۷] و سپس در سال ۳۹ هجری[۴۸] و پس از جنگ نهروان[۴۹]، به امارت ری و دستبی منصوب گردید[۵۰]. یزید از مالیات آن شهر، سی هزار درهم برداشت کرد و بقیه را نزد حضرت فرستاد[۵۱]. امیرالمؤمنین(ع) او را احضار کرد و بقیه اموال را از وی مطالبه نمود اما یزید انکار کرد. حضرت، چند ضربه تازیانه بر او زد و در خانهاش زندانی کرد و سعد-غلام خود- را به زندانبانی او گماشت. اما یزید از غفلت سعد استفاده کرد و از محبس گریخت و به رقه رفت[۵۲] و سپس از آنجا به معاویه پناهنده شد[۵۳]. پس از فرار او، پسر عموی او زیاد بن خصفة تیمی از علی(ع) خواست تا وی را در پی یزید بن حجیّه بفرستد تا او را نزد حضرت آورد. یزید بن حجیّه در رقّه بود که از سخن زیاد بن خصفه به علی(ع) خبر یافت. پس در این باب شعری سرود و دعوی زیاد بن خصفه را به باد تمسخر گرفت و در شعری دیگر به ستایش از مردم شام پرداخت. او همچنین شعری سرود و ضمن نکوهش امام علی(ع) در این شعر، از دشمنی خود با آن حضرت خبر داد. چون این خبر به امیرالمؤمنین(ع) رسید، به اصحاب خود فرمود تا دستها را به آسمان بر دارند. آنان نیز چنین کردند؛ پس امام(ع) نفرین کردند و آنان آمین گفتند[۵۴]. عفاق بن شرحبیل بن ابی رهم تیمی -از بزرگان بنی حارث بن تیم الله- که در آن مجلس حضور داشت، پرسید: این قوم چه کسی را نفرین میکنند؟ گفتند: یزید بن حجیّه را. گفت: دستهایشان پر از خاک باد. آیا اشراف ما را نفرین میکنند؟ یاران علی(ع) بر سر او ریختند و او را زدند؛ آن سان که نزدیک بود هلاک شود. زیاد بن خصفه که از یاران امام علی(ع) بود، بر جست و از آنها خواست تا پسر عمویش را رها سازند. مردم نیز به دستور حضرت، دست از او بداشتند. زیاد دست عفاق را گرفت و از مسجد بیرون برد و همچنان که با او میرفت و خاک از چهرهاش میزدود، عفاق میگفت: به خدا سوگند تا زندهام و توان راه رفتن دارم، از شما متنفر خواهم بود. زیاد هم پیوسته او را نصیحت میکرد و آن را باعث زیان و خسران بیشتر او بر میشمرد. زیاد در پی نصایح خود، اشعاری در وصف توصیههای خود و بیاثر بودن آن بر عفاق سرود. عفاق هم در پاسخ به این اشعار، سه اشتباه کوفیان را برشمرد و گفت: همه این پیروزیهای شامیان به سبب فراست یکی از آنها بود. سپس از آنجا رفت. رفتن او، سبّ و لعن خویشان و هم قبیله ایها و یارانش را به همراه داشت. بعدها، وی هر بار که بر کوفیان میگذشت، از نفرتش از امیرالمؤمنین(ع) و عشق و ارادت خود به عثمان بن عفّان میگفت. ابوعبداللّه بن وأل تیمی نیز در پاسخ بدو میگفت: «بار خدایا من علی(ع) را دوست دارم و از پسر عفان و از تو ای عفاق بیزارم». عفاق دست از ناسزایی خود بر نمیداشت. برای همین مردم کوفه جهت آسوده شدن از شر زبان او، مردی مسجّع گو از اصحاب امام علی(ع) را آوردند تا آنها را از شر زبان این مرد برهاند. چون عفاق بر آنان گذشت و چونان گذشته، لب به سخنان بیهوده گشود، آن مرد مهلتش نداد و گفت: «اللهم اقتل عفاقاً فانّه اسرّ نفاقاً و اظهر شقاقاً و بیّن فراقاً و تلوّن اخلاقاً؛ بار خدایا عفاق را که در دل دارد نفاق و سخنش پدید آورنده شقاق و رواج دهنده فراق و اخلاقش متلوّن است، بکش!» عفاق چون بشنید گفت: «وای بر شما؛ چه کسی این مرد را بر من مسلط ساخته؟» آن مرد گفت: «خدا مرا بر تو مسلط کرده که زبانت را ببرم و دندانهایت را از دهانت بر کنم و آن شیطان که در تن تو لانه کرده است، بتارانم». عفاق هم از آن پس از یاران علی(ع) کناره گرفت و به نزد بنی مزینه رفت[۵۵].
پس از پیوستن یزید بن حجیّه به معاویه، معاویه هر آنچه را که یزید ربوده بود به او بخشید. یزید بن حجیّه در شام اقامت کرد و همواره به علی(ع) ناسزا میگفت. یزید پس از صلح با امام حسن(ع) و سلطه معاویه بر جمیع بلاد اسلامی، همراه با او به عراق رفت. معاویه، به پاس همراهیهای ابن حجیّه، بار دیگر فرمانداری ایالت ری را به او سپرد[۵۶]. یزید بن حجیّه از همراهان زیاد بن ابیه در واقعه قیام حجر بن عدی در سال ۵۱ هجری، و فرستاده او در رساندن برخی نامه هایش به معاویه بود. در یکی از این موارد، یزید با نامه زیاد به شام رفت و در منطقه عذراء از برابر حجر و یارانش عبور کرد. پس ندا در داد: «ای جماعت، به خدا قسم، آزادی شما بعید است؛ نامه ای آورده ام که مضمون آن، کشته شدنتان است. هر چه میخواهید و میپندارید برایتان سودمند است بگویید تا انجام دهم و بگویم». حجر گفت: «به معاویه بگو ما بر بیعت خویش هستیم و آن را نقض نکردیم و نخواهیم کرد. این دشمنان ما و مردم مشکوک الحال بودند که بر ضدمان شهادت دادند». یزید نامه را پیش معاویه برد و سخنان حجر را نیز بدو رساند. اما معاویه گفت: به نزد ما زیاد از حجر راستگوتر است[۵۷]. او همچنین، بعد از انتقال حجر بن عدی به شام، و پس از اسارت دو تن دیگر از یاران حجر به اسامی عتبة بن اخنس از بنی سعد بن بکر و سعید بن نمران همدانی، همراه با عامر بن اسود عجلی مسئولیت اعزام ایشان به شام را بر عهده گرفت[۵۸].
علاوه بر یزید بن حجیّه، عفاق بن شرحبیل بن ابی رهم تیمی هم از دیگر حارثیهایی بود که در واقعه قیام حجر نامی از او به ثبت رسیده است. عفاق -همانگونه که پیشتر هم گفته شد- از دشمنان سرسخت امیرالمؤمنین(ع) بود و بواسطه همین حقد و کینه ای که نسبت به حضرت و اصحاب و شیعیانش داشت، علیه حجر بن عدیّ شهادت داد و با امضای شهادت نامه دروغین زیاد بن ابیه، اسباب شهادت حجر و یارانش را فراهم آورد[۵۹]. او همچنین در دوران حکومت امام حسن(ع)، زمانی که کارزار سپاه امام(ع) به فرماندهی قیس بن عباده انصاری با سپاه معاویه به آتش بس کشیده شد و قیس در انتظار فرمان حضرت نشسته بود، همراه با خالد بن معمر سدوسی از جمله بزرگان عراق بودند که نزد معاویه رفتند و با او بیعت کردند. چون این خبر به امام حسن(ع) رسید، از این رفتار آنها گله کرد و فرمود: «ای مردم عراق، شما کسانی هستید که پدرم را به جنگ و حکومت مجبور کردید، سپس با او مخالفت کردید! به من رسیده است که بزرگان شما نزد معاویه آمده و با او بیعت کردهاند، پس بس است، مرا در دین و جانم فریب ندهید».[۶۰]
زیاد بن خصفه تیمی نیز را نیز از دیگر کارگزاران حارثی دولت امیرالمؤمنین(ع) گفتهاند. او در جنگ جمل حضور داشت و پس از آن در پیکار بزرگ صفین مشارکت کرد[۶۱]. در این نبرد، علی(ع) وی را به فرماندهی فوجی از لشکر خود گماشت[۶۲] و در برخی ایام او را روانه میدان میکرد. امیرالمؤمنین(ع) خوش نداشتند که با همه سپاه عراق با مردم شام روبرو شوند؛ چراکه بیم داشتند این کار سبب هلاک قوم شود. از همین رو، هر روز یکی از مردان بنام خود را راهی میدان میکرد که با گروهی میرفت و با گروهی از یاران معاویه که به مقابله وی میآمدند، سواره و پیاده جنگ میکردند و سپس باز میگشتند. بنا بر این، یک بار خود بیرون میرفت، یکبار مالک اشتر، یک بار زیاد بن خصفه و..[۶۳]. زیاد همراه با قبیله بکر بن وائل حملاتی را علیه معاویه ترتیب داد و در این راه، متحمل تلفات سنگینی شد[۶۴]. از زیاد بن خصفه در برخی گزارشات، بنا بر نقلی به عنوان قاتل عبیدالله بن عمر در صفین یاد شده است[۶۵]. او همچنین بنا بر نقل منقری (م ۲۱۲ هجری)، پس از کشته شدن مردی کلاعی در صفین، به همآورد خواهی پسر وی پاسخ داد و به میدان رفت و در نبردی تن به تن او را هلاک کرد[۶۶].
در پی متارکه موقت جنگ در جنگ صفین، و با به جنب و جوش در آمدن میانجیگران، دو طرف به امید دستیابی به صلح، فرستادگانی را به اردوگاه مقابل فرستادند. بر این اساس، علی(ع)، زیاد بن خصفه را همراه با بزرگانی چون: عدی بن حاتم، یزید بن قیس ارحبی و شبث بن ربعی روانه بارگاه معاویه کرد. پس از رسیدن این گروه نزد معاویه، عدی شروع به سخن کرد و پس از حمد و ثنای الهی، از معاویه خواست تا به اطاعت امیرالمؤمنین(ع) تن در دهد و جنگ را رها کند. اما معاویه بر او پرخاش کرد و ضمن رد این خواسته، با متهم کردن عدی بن حاتم به قتل عثمان، سخن او را دور از انتظار و بیجا توصیف کرد. در این هنگام، شبث و زیاد به حمایت از عدی برخاستند و ضمن تأکید بر آمدنشان به قصد مصالحه، معاویه را از سخنوری نهی کردند و از او خواستند تا گفتار و کردار بیحاصل را به یک سو نهد و در باب چیزی که نفع عموم در آن است، گفتگو کند[۶۷]. پس از گفتگوهای بیحاصل دو طرف، زمانی که فرستادگان حضرت، آماده بازگشت نزد ایشان بودند، معاویه دنبال زیاد بن خصفه تیمی فرستاد و از او خواست تنها نزد وی حاضر شود. پس از آمدن زیاد بن خصفه، معاویه ضمن حمد و ثنای الهی و بدگویی از امیرالمؤمنین(ع)، از او خواست که با دودمان و عشیرهاش به وی بپیوندد و تعهد کرد که در صورت انجام این کار، حکومت هر یک از دو شهری را که خوش دارد بدو واگذار نماید. زیاد هم بعد از حمد و ثنای الهی با گفتن این جمله که: «اما بعد، مرا از پروردگارم عهد و پیمانی، و به نعمتی که بر من رانده، برهانی آشکار است؛ فلن أکون ظهیراً للمجرمین؛ پس من هرگز پشتیبان جنایتکاران نخواهم بود»[۶۸] دعوت او را رد کرد و سپس برخاست. معاویه به عمرو بن عاص-که در کنار وی نشسته بود- نسبت به وجود چنین یارانی برای امیرالمؤمنین(ع) اظهار ناخرسندی کرد و گفت: «هرگز نشد که مردی از ما با یکی از اینان کلمهای سخن گوید و پاسخی خوب بشنود، اینان را چه میشود؟ خدا دست و پایشان را از هم بگسلد که دلهاشان جز به دل یک تن نمیماند».[۶۹]
با پایان گرفتن جنگ صفین و آغاز فتنه خوارج و خروج و تجمع آنان در نهروان، علی(ع) پس از نا امید شدن از بازگشت خوارج، یاران خود را به نخیله فرا خواندند و در اجتماع جمعی از ایشان در این مکان، به سخن ایستادند و آنها را به جهاد فرا خواندند. مدتی بعد، و در پی کم کاری و حمایت ضعیف مردم -بهویژه مردم بصره- از دعوت ایشان، حضرت، سران کوفه و امرای اسباع و رؤسای قبایل و بزرگان کوفه را فراهم آورد و ضمن گله از بیتوجهی مردم از فرامین خود، از ایشان در این باب مشورتطلبید. زیاد بن خصفه و جمعی از بزرگان همچون عدی بن حاتم و حجر بن عدی پس از سخنان سعید بن قیس همدانی و معقل بن قیس ریاحی به پا خواستند و در حمایت و اطاعت خود از حضرت، سخنانی ایراد کردند. سپس با ارائه فهرستی از تعداد جنگاوران خود، همگی با حضرت روانه پیکار با مارقین شدند[۷۰]. در این نبرد که با پیروزی امیرالمؤمنین(ع) و سپاهیانش خاتمه یافت، به نقلی، عبدالله بن وهب راسبی -رهبر خوارج نهروان- با تلاش مشترک هانی بن خطاب (حاطب) ازدی و زیاد بن خصفه تیمی به هلاکت رسید[۷۱].
زیاد بن خصفه در سرکوب فتنه خریت بن راشد در سال ۳۸ هجری نیز مشارکت داشت. نقل است که چون علی(ع) خبر عصیان و فرار خریت بن راشد و یارانش را از کوفه شنید فرمود: «دور شوند چنانکه قوم ثمود دور شدند. شیطان آنها را فریب داد و گمراه کرد و فردا، خود شیطان از آنها کناره خواهد گرفت و از آنها بری خواهد شد». زیاد بن خصفه بکری خطاب به حضرت عرض ه داشت: «ای امیر المؤمنین؛ جدائی آنها برای ما آن چنان مهم نیست که تو بر فرار آنها افسوس بخوری. آنها اگر میماندند بر عده ما نمیافزودند و اگر بروند، از عده ما نمیکاهند. با بودن و قبل از خروج آنها، بیم آن داشتیم که دیگران را بفریبند و کسانی را که مطیع تواند منحرف و دچار فتنه و فساد نمایند. به من اجازه بده که آنها را تعقیب کنم و به کوفه برگردانم». امیرالمؤمنین(ع) پرسید: «آیا میدانی که آنها کجا رفتند؟» گفت: «نه؛ پرسان پرسان در پی آنها خواهم رفت تا بدیشان دست یابم». حضرت برای زیاد بن خصفه دعای خیر کرد و از وی خواست تا در «دیر ابوموسی» منزل بگیرد و در همانجا بماند تا فرمان ایشان به او برسد.
زیاد از نزد امام(ع) به خانه خود رفت و یاران خود را از قبیله بکر بن وائل گرد آورد و از بین آنها سی تن را برگزید و با همان عده، به دیر ابوموسی رفت و در آنجا منزل کرد. پس از یک روز انتظار، قرظه بن کعب انصاری -از فرمانداران حضرت در عراق- طی نامه ای به امام علی(ع)، از آمدن آنها با جماعت خود سوی خود خبر داد و نوشت آنها در طول مسیر کشاورزی مسلمان را به شهادت رساندهاند. امیرالمؤمنین(ع) این خبر را به زیاد داد و به او فرمان داد که آنها را دنبال کرده، به کوفه برگرداند؛ اگر خودداری کنند با آنها بستیزد. نامه حضرت توسط یکی از جوانان غیور بنی حارث بن تیم الله به نام عبداللَّه بن وال تیمی به سوی زیاد بن خصفه فرستاده شد. عبداللَّه بن وال از امام(ع) اجازه خواست تا پس از رساندن نامه، زیاد را در این جنگ همراهی کند. علی(ع) هم به او اجازه داد و فرمود: «امیدوارم که تو هم از یاران من باشی و مرا بر احقاق حق و گرفتن آن از قوم ستمگر یاری کنی». زیاد، پرسان پرسان گریختگان را دنبال کرد تا در «مذار» به آنها رسید؛ ولی یاران او از فرط خستگی، یارای نبرد با دشمن را نداشتند. در این هنگام، زیاد که مردی خردمند و با تجربه بود، با دیدن خریت و یارانش که سوار بر اسبهای خود آماده پیکار بودند، جهت ایجاد فرصت برای تجدید قوای یاران، و در پاسخ به پرسش خریت و یارانش که پرسیده بودند: از آنها چه میخواهند؟، او را به گفتگوی خصوصی دعوت کرد تا در فرصت بوجود آمده، یارانش کمی بیاسایند و آماده پیکار شوند. پس از استراحت و بازیابی توان رزمی، خریت و بزرگانی از اصحابش جهت گفتگو نزد زیاد بن خصفه رفتند. زیاد از خریت از چرایی جدایی از امیرالمؤمنین(ع) پرسید و وی در پاسخ گفت: «من رفیق شما (علی(ع)) را شایسته ندیدم که امام باشد. رفتار شما را هم نپسندیدم. صلاح در این دیدم که از شما برکنار باشم و به کسانی که معتقد به تشکیل شوری هستند ملحق شوم». زیاد به او گفت: «آیا ممکن است مردم بر انتخاب مردی متفق شوند که مانند رفیق تو باشد که تو او را ترک و مفارقت کردی؟ آیا مانند او (علی) کسی هست که از حیث علم و سنت و عمل به قرآن و قرابت پیغمبر و سابقه اسلام چنین باشد؟» خریت پاسخ منفی داد. زیاد از دلیل قتل آن مرد مسلمان پرسید و خریت آن را به اتباع خود نسبت داد. زیاد از او خواست تا قاتلین را به زیاد واگذارد. اما وی نپذیرفت. در این هنگام، زیاد اتباع خود را خواند و خریت هم یاران خویش را خواست و با هم به جنگ پرداختند. در این نبرد سخت، جمعی از دو طرف کشته و مجروح شدند. تا این که شب در رسید. خریت و بقیه اتباع او شبانه از معرکه گریختند و زیاد هم راه بصره را پیش گرفت. خبر به زیاد رسید که خریت به اهواز رفته و در یکی از نواحی آن، منزل گزیده، و با ملحق شدن جمعی از مردم به او، عده آنها بالغ بر دویست تن شده است. از این رو، زیاد به امام علی(ع) نامه نوشت و ضمن با خبر کردن ایشان از ماجرا، نوشت که تا مداوای مجروحین در محل خود اقامت خواهد کرد تا فرمان حضرت برسد[۷۲]. علی(ع) هم، مدتی بعد با فرستادن سپاهی به فرماندهی معقل بن قیس ریاحی آنها را در هم شکست[۷۳].
عبدالله بن وال تیمی[۷۴] نیز از دیگر رجال بزرگ بنی حارث بن تیم الله بود که نامی از او در تاریخ به ثبت رسیده است. به نظر میرسد که عبدالله در شمار معترضان حاضر در مدینه در جریان قیام مردمی شهرها علیه عثمان بود. او پس از قتل خلیفه سوم، همراه با بزرگانی چون مالک اشتر، حکیم بن جبله عبدی، کمیل بن زیاد نخعی و.... در مدینه با امام علی(ع) بیعت کرد[۷۵]. همانگونه که گفته شد، عبدالله بن وال نامه رسان امیرالمؤمنین(ع) به زیاد بن خصفه در جریان فتنه خریت بود[۷۶]. او را همچنین از نخستین نامه رسانان کوفه در جریان قیام امام حسین(ع) گفتهاند. نقل است که مردم کوفه پس از اطلاع از مرگ معاویه و خروج اباعبدالله الحسین(ع) از مدینه به مکه، به خروش آمدند و در منزل سلیمان بن صرد خزایی، گرد آمدند. آنان در این گرد همآیی، از هلاکت معاویه سخن به میان آوردند و خداوند را بر آن شکر نمودند. سلیمان بن صُرَد خطاب به حاضران در مجلس، ضمن اعلام خبر مرگ معاویه و خودداری امام حسین(ع) از بیعت با یزید، از آنها خواست که اگر در خود توان یاری ایشان و نبرد با دشمنانش را میبینند، برایش نامه بنویسند و ایشان را به کوفه دعوت کنند. حاضران از آمادگی خود در رویارویی با دشمنان ایشان گفتند و خود را جان فدای حضرت خواندند[۷۷]. پس برای حضرت نامه نوشتند و ضمن حمد و ثنای الهی، از جور و ظلم حکام اموی بر خود و از بیپیشوایی شان گفتند و از حضرت خواستند رو سوی کوفه آورد[۷۸]. آن گاه نامه را به همراه عبداللّه بن سَبعِ هَمْدانی و عبداللّه بن وال تیمی روانه مکه کردند[۷۹] و به آنان دستور دادند با سرعت حرکت کنند. آن دو -که اولین فرستادگان مردم کوفه به مکه به شمار میآمدند،-[۸۰] با شتاب راه پیمودند تا اینکه خود را دهم ماه رمضان در مکّه به امام حسین(ع) رساندند[۸۱].
با وجود این تلاشها، و با آغاز قیام حسینی، عبدالله بن وال تیمی به مانند بسیاری دیگر از سران و بزرگان کوفه از پیوستن به قیام عاجز ماند تا این که سید و سالار شهیدان(ع) در کربلا به شهادت رسید. افسوس این عدم همراهی، سرانجام او و چهار تن دیگر از بزرگان و سران شیعه کوفه یعنی: سلیمان بن صرد خزاعی، مسیب بن نجبه فزاری، عبدالله بن سعد بن نفیل ازدی و رفاعة بن شداد بجلی را در منزل سلیمان بن صرد خزاعی گرد آورد. ایشان در این گرد همآیی، در غم شهادت سیدالشهدا(ع) و یاران باوفایش اشک ریختند و هر کدام از آنها جهت خونخواهی از قاتلان شهدای کربلا سخنی گفتند و عزم جزم کردند که انتقام خون حضرت را از قاتلین او بگیرند. آنان همراه با دیگر شیعیان و ارادتمندان اهل بیت پیامبر(ص) سپاه توابین را تشکیل دادند و به رهبری سلیمان بن صرد خزاعی به سال ۶۴ هجری در خونخواهی از سید و سالار شهیدان(ع) و یاران مظلومش علیه حکومت اموی قیام کردند[۸۲]. عبدالله بن وال تیمی در این قیام علاوه بر فرماندهی، خزانه داری توابین را نیز بر عهده داشت[۸۳]. به وقت پیکار توابین با سپاه اموی، سلیمان بن صرد در تعیین فرماندهان جنگ، پس از خود، مسیب بن نجبه فزاری، و بعد او عبدالله بن سعد بن نفیل ازدی و بعد او عبدالله بن وال و سپس رفاعة بن شداد بجلی را امرای جنگ معرفی کرد[۸۴]. عبدالله بن وال پس از شهادت عبدالله بن سعد، در حالی که پرچم سپاهی را به دوش میکشید و میگفت: «هر کسی زندگی میخواهد که پس از آن مرگ نباشد و راحتی میخواهد که بعد از آن سختی نباشد و خوشحالی که پس از آن اندوه نباشد، با جهاد با این ستمگران خود را به خدا نزدیک کند و خداوند رحمت کند شما را بشتابید به سوی بهشت»[۸۵]، جنگید تا این که به شهادت رسید[۸۶].
نقل است که در این جنگ، مسیب بن نجبه فزاری -از فرماندهان قیام- بهدست خصفة بن ثقفة (نوف) بن ربیع بن حارث بن تیم الله به شهادت رسید که این امر، حکایت از حضور برخی از حارثیها در سپاه شام، در مواجهه با توابین دارد[۸۷]. از شخصیتهای متأخرتر بنی حارث بن تیم الله میتوان از نهار بن توسعه تیمی و مجشر بن خلید بن زید نام برد. مجشّر از اصحاب و تک سواران عبیداللّه بن حر جعفی بود[۸۸]. او از ابتدای شورش عبیدالله بن حر در سال ۶۸ هجری با وی همراه بود و در همراهی با او، در جنگ با بسطام بن مصقلة بن هبیره شیبانی -عامل زبیریان در عین التمر- شرکت کرد. بسطام در اثنای این ستیز، مجشّر را به هماوردیطلبید. مجشّر نیز به نبرد او رفت و در جنگی سخت و خست ه کننده، سرانجام بسطام بر مجشّر ظفر یافت. عبیدالله بن حر که وضع را چنین دید بر بسطام حمله برد و با اندک زد و خوردی، او را به اسارت گرفت[۸۹]. سپس عبیدالله بن حر در ادامه طغیان خود، به تکریت رفت و به گرفتن خراج پرداخت. او در برابر قوای بزرگ اعزامی زبیری به فرماندهی ابرد بن قره ریاحی و جون بن کعب همدانی و یزید بن معقل، مجشّر را پرچمدار سپاه خود کرد و او را همراه با دلهم مرادی به نبرد لشکر زبیری فرستاد. مجشّر و یارانش دو روز با سپاه زبیری جنگیدند و سپس بعد از آمدن ابن حر به منطقه، همراه با او به کوفه رفتند. وی در یکی از مناطق کوفه به نام «دیر اعور» در همراهی با عبیدالله بن حر، با سپاه اعزامی مصعب بن زبیر به فرماندهی حجار بن ابجر و جون بن کعب همدانی و عمر بن عبیدالله وارد پیکار شد. در این جنگ سخت که به زخمی شدن بسیاری از یاران عبیدالله بن حر و نابودی بسیاری از اسبان جنگی شان شد، مجشّر -پرچمدار ابن حر- زخمی شد. عبیدالله بن حر در پایان این جنگ، ضمن سرودن اشعاری، به تمجید از شخصیت مجشّر و اقدامات شجاعانه او در این نبرد پرداخت[۹۰].
نهار بن توسعه هم مشهورترین شاعر بنی بکر در خراسان و مادح برخی ولاة آنجا بود. او در اشعارش به توصیف برخی حوادث سیاسی دوران خود پرداخته است[۹۱]. با این حال، نهار فردی هجّاء[۹۲] بود[۹۳]. او قتیبة بن مسلم -امیر بزرگ امویان در خراسان- را هجو کرد. از همین روی، قتیبه او را نزد خود خواند. نهار هم از بیم عقوبت گریخت و به مادر قتیبه پناه برد و نزد او بود تا اینکه قتیبه از گناه او در گذشت[۹۴]. از نهار ابیاتی در رثای مهلب بن ابی صفره بر جا مانده است[۹۵]. نهار بن توسعه علاوه بر شعر و شاعری در فنون نظامی نیز دستی داشت و به همین جهت، در برخی جنگها و فتوحات دوران خلافت اموی حضور یافت. نهار در جنبش عبدالله بن زبیر به طرفداری از او پرداخت و در سال ۶۵ هجری و همزمان با خلافت مروان بن حکم (حک. ۶۴-۶۵ هجری شش ماه)، همراه با حنیف بن سجف -امیر ابن زبیر در بصره- از بصره جهت مقابله با سپاه اموی که به فرماندهی حُبَیش بن دَلَجه قینی در مدینه مستقر بودند رفت و در ربذه با آنها رو در رو شد. در این جنگ -که به شکست قوای اموی و کشته شدن حبیش بن دلجه منتهی شد،- مردی از اهل شام از سپاه خود بیرون آمد و هماوردطلبید. نهار بن توسعه به همآوردی او رفت و او را به قتل رساند[۹۶]. نهار در پی سیطره مجدد امویان بر بلاد اسلامی، به آنان پیوست و در برخی از وقایع از جمله فتوحات ماوراءالنهر آنان را همراهی کرد. او در فتوحات جنید بن عبدالرحمن مزنی با ترکان که به سال ۱۱۲ هجری اتفاق افتاد، حضور داشت و پس از شکست و عقب نشینی ترکان، همراه با زمیل بن سوید مری جهت ارائه برخی اخبار نزد هشام بن عبدالملک (حک. ۱۰۵-۱۲۵ هجری) فرستاده شد[۹۷].[۹۸]
اعلام و رجال بنی حارث
از مشاهیر بنام این قوم، علاوه بر نام یزید بن حجیّه، زیاد بن خصفه، عبدالله بن وال، مجشّر بن خلید بن زید و نهار بن توسعه -که پیشتر به نام شان پرداخته شد - میتوان از شعرایی چون: توسعة بن ابی عتبان (تمیم) (پدر نهار بن توسعه و شاعر بنام بنی بکر بن وائل در خراسان-[۹۹]، عتاب بن نهار (پسر نهار بن توسعه)[۱۰۰]، حبیبه بنت عتیق از شعرای معاصر امام علی(ع)[۱۰۱]، عثمان بن قتادة بن خلید[۱۰۲]، قیس بن عبّاد بن ربیع عائذی از اشراف و شعرای بنی حارث[۱۰۳]، حذیم بن حارث بن حارثة بن حنتم[۱۰۴]، بجیر بن لأی بن حجر بن عائذ بن ثعلبة بن حارث بن تیم اللّه[۱۰۵]، و ردیح بن حارث بن ربیعه[۱۰۶]و پسرش بشر بن ردیح ملقب به «حثاث»[۱۰۷] یاد کرد.
علقمة بن شیبان بن عدی بن حارث بن تیم الله، معروف به «فارس الأبرش» از تک سواران این قوم در یوم أواره[۱۰۸]، أوس بن محصن بن عامر بن عبداللّه بن عائذ بن ثعلبة بن حارث بن تیم اللّه معروف به «الأشمّ» واسطه آزادی اسرای بنی حارث از بند منذر بن امرؤالقیس[۱۰۹]، ثعلبة بن حارث بن تیم الله ملقب به «غُباب» از بزرگان جاهلی بنی حارث[۱۱۰]، زهیر بن أمیّة بن حنتم از شجاعان جاهلی بنی حارث و اسیر کننده مروان القرظ بن زنباع عبسیّ[۱۱۱]، جوّال بن عبداللّه بن عائذ از اشراف و بزرگان جاهلی[۱۱۲]، عبداللّه بن قفل بن سلمة بن أسود بن عامر بن جوّال از اشراف و بزرگان قوم[۱۱۳]، عبداللّه بن یعلی بن سلمة بن أسود بن عامر بن جوّال[۱۱۴]، و نیز بیان بن بدر بن معضد بن أسود بن عامر بن جوّال[۱۱۵]، عمرو بن أبجر بن عبّاد بن ربیعة بن غنم[۱۱۶]، خالد بن حجیّة بن عمرو بن عبداللّه بن عائذ معروف به «المکواة»[۱۱۷] همگی از اشراف، رجال و بزرگان بنی حارث، قیس بن عبّاد بن ربیعة بن غنم از تروریستها و شعرای این قوم[۱۱۸]، عفاق بن شرحبیل بن أبی رهم بن عبد یغوث بن لأی بن موألة بن عائذ، از دشمنان سرسخت امیرالمؤمنین(ع) و از امضا کنندگان شهادت نامه دروغین زیاد بن ابیه علیه حجر بن عدی[۱۱۹]، أسود بن ردیح بن حارث بن ربیعة بن غنم بن ربیعه از اشراف و سران و بزرگان اسلامی بنی حارث[۱۲۰]، ابوالمحیاه یحیی بن یعلی بن حرمله تیمی کوفی از محدثان این قوم[۱۲۱]، خوصاء دختر خصفة بن ثقیف بن ربیعه -همسر عبدالله بن جعفر بن ابیطالب و مادر محمد بن عبدالله بن جعفر از شهدای کربلا-[۱۲۲] و... هم از دیگر بزرگان بنی حارث بن تیم الله به شمار رفتهاند که نامی از آنها در منابع به ثبت و ضبط رسیده است.[۱۲۳]
منابع
- حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت
پانویس
- ↑ قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۴۶؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۲۲۷.
- ↑ ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۵۱۷؛ ابن قتیبه، المعارف، ص۹۸؛ مبرد، نسب عدنان و قحطان، ص۱۵-۱۶؛ عوتبی صحاری، الانساب، ج۱، ص۱۷۱.
- ↑ ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۵۱۷. نیز ر.ک: ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۴.
- ↑ ابن حزم نام او را «عدیّه» ذکر کرده است. (ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۱۵)
- ↑ ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۵۱۷؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۱۵.
- ↑ ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۵۱۸.
- ↑ ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۵۲۰.
- ↑ ر.ک: ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۵۱۸ و ۴۲۱. نیز ر.ک: ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۵.
- ↑ زبیدی، تاج العروس، ج۱۶، ص۱۸۷. نیز ر.ک: ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۵۲۰؛ مبرد، نسب عدنان و قحطان، ص۱۶. در کتاب معجم قبائل العرب از این طایفه با عنوان «حنم بن عدی» یاد شده که به نظر اشتباه تایپی است. (عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۳۱۲)
- ↑ «غباب»، لقب ثعلبة بن حارث بن تیم الله بود. بدین نام خوانده شد چون در جنگ کلب، (دار قطنی، المؤتلف و المختلف، ج۳، ص۱۶۹۹؛ سمعانی، الانساب، ج۱۰، ص۱۳؛ ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۲، ص۳۷۴) و به نقلی «یوم التحالیق» (یوم التّحالق) (ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۱۵؛ سمعانی، الانساب، ج۱۰، ص۱۴؛ ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۲، ص۳۷۴) گفته بود: «اضرب ضربا غیر ما تغبیب؛ بزن، اما نه طوری که باعث درد شود». (دار قطنی، المؤتلف و المختلف، ج۳، ص۱۶۹۹؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۱۵؛ سمعانی، الانساب، ج۱۰، ص۱۳)
- ↑ ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۲، ص۳۰۸؛ زرکلی، الاعلام، ج۳، ص۲۳۹. ر.ک: ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۵.
- ↑ قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۲۳۷.
- ↑ حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
- ↑ حسن بن احمد همدانی، صفه جزیره العرب، ص۱۶۹.
- ↑ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۴۹۴؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۹۴.
- ↑ ر.ک: ثقفی کوفی؛ الغارات، ج۲، ص۷۷۴؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۷۹ و ۵۵۲؛ ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۵، ص۲۸.
- ↑ ر.ک: ابن قتیبه، الشعر و الشعراء، ج۱، ص۵۲۸؛ ابن ابیحاتم، الجرح و التعدیل، ج۹، ص۱۹۶؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۶۲، ص۳۱۴ و ۳۱۷؛ ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۲، ص۳۰۸.
- ↑ حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
- ↑ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۵۵۲-۵۵۳.
- ↑ ابرش نام اسب اوست.
- ↑ ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۵۲۱. نیز ر.ک: ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۷-۴۸.
- ↑ ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۷؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۱۵. ابن کلبی در کتاب دیگر خود نام او را «عامر بن عبد اللّه بن عائذ» ذکر کرده است. (ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۵۱۸-۵۱۹) به روایت ابن اثیر، -همانگونه که گفته شد- این فرد از خاندان بنی قیس بن ثعلبه بود. (ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۵۵۲-۵۵۳.)
- ↑ ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج۱۳، ص۱۸-۱۹.
- ↑ دار قطنی، المؤتلف و المختلف، ج۳، ص۱۶۹۹؛ سمعانی، الانساب، ج۱۰، ص۱۳؛ ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۲، ص۳۷۴.
- ↑ دار قطنی، المؤتلف و المختلف، ج۳، ص۱۶۹۹؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۱۵؛ سمعانی، الانساب، ج۱۰، ص۱۴.
- ↑ ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۵۱۷.
- ↑ ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج۵، ص۳۱؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۴، ص۳۶۸؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۵۳۷.
- ↑ ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۵۲۱. نیز ر.ک: ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۷.
- ↑ حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
- ↑ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۶۵، ص۱۵۰.
- ↑ نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۱۹۷-۱۹۹؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۵۷۴ و ج۵، ص۵-۷، ۳۶، ۸۷، ۱۱۵-۱۲۲؛ ابن صباغ، الفصول المهمه فی معرفة الائمه، ج۱، ص۴۴۸-۴۴۹.
- ↑ ثقفی کوفی؛ الغارات، ج۲، ص۵۲۱-۵۳۲؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۵۴ و ۲۷۳؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۲، ص۲۶۲.
- ↑ بلاذری، انساب الاشراف، ج۳، ص۱۵۸ و ج۶، ص۳۶، ۳۶۵ و ۳۷۱؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۱۱۷، ۵۵۳،۵۵۲، ۵۵۵ و...؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۳۶۵، ج۴، ص۱۵۸، ۱۶۱، ۱۸۱ و....
- ↑ بلاذری، انساب الاشراف، ج۵، ص۵۲۸؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۱۰۵.
- ↑ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۳۲۳-۳۲۶؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۵، ص۵۲۹-۵۳۰؛ ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۲، ص۳۸۶-۳۸۷.
- ↑ ابن شبه نمیری، تاریخ المدینه، ج۳، ص۱۱۴۲؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۵، ص۴۳۰؛ ابناعثم کوفی، الفتوح، ج۲، س۳۹۰.
- ↑ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۳۲۳-۳۲۶؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۵، ص۵۲۹-۵۳۰؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۱۳۷-۱۴۴.
- ↑ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۳۳۰.
- ↑ بلاذری، انساب الاشراف، ج۵، ص۵۳۴.
- ↑ بلاذری، انساب الاشراف، ج۵، ص۵۳۳-۵۳۴.
- ↑ بلاذری، انساب الاشراف، ج۵، ص۵۳۵؛ ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۲، ص۳۹۸.
- ↑ بلاذری، انساب الاشراف، ج۵، ص۵۳۵-۵۳۶.
- ↑ با نگاهی به معصومی جشنی، قبیله همدان و نقش آن در تاریخ اسلام و تشیع(قرن اول هجری قمری)، ص۷۹-۸۱.
- ↑ در باب حضور یزید بن حجیّه در این جنگها ر. ک: (ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۲۸۸.) و درباره مشارکت زیاد بن خصفه ر. ک: (ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۵۲۰؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۷۹ و ۸۷؛ ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۲، ص۳۰۸.)
- ↑ ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۲، ص۳۰۸.
- ↑ برخی منابع از او با نسبت «تمیمی» یاد کردهاند (ثقات۲، ص۲۹۸-۲۹۹) که به نظر اشتباه تایپی است.
- ↑ نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۵۱۱؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۲، ص۳۳۵؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۵۴
- ↑ ابن حبان، الثقات، ج۲، ص۲۹۸. «ابن اثیر» به اشتباه این اتفاق را در ذیل وقایع سال ۳۶ هجری ذکر کرده است. (ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۲۸۷)
- ↑ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۲۸۸.
- ↑ ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۵۱۹؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۲، ص۴۵۹؛ ثقفی کوفی؛ الغارات، ج۲، ص۵۲۵
- ↑ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۲۸۸.
- ↑ در آن زمان، افرادی که میخواستند به نزد معاویه بگریزند، نخست به رقه میرفتند و سپس با کسب اجازه از معاویه نزد او میرفتند.
- ↑ ثقفی کوفی؛ الغارات، ج۲، ص۵۲۵-۵۲۶؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۴، ص۸۳-۸۴؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۲۸۸.
- ↑ حضرت در دعای خود فرمود: «بار خدایا یزید بن حجیّه مال مسلمانان را ربود و گریخت و به قوم فاسقین پیوست؛ ما را از مکر و حیله او حفظ کن و او را کیفری ده چون کیفر ستمکاران».
- ↑ ثقفی کوفی؛ الغارات، ج۲، ص۵۲۶-۵۳۱؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۴، ص۸۴-۸۷ نیز ر.ک: ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۶۵، ص۱۴۹.
- ↑ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۲۸۸.
- ↑ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۲۷۳.
- ↑ بلاذری، انساب الاشراف، ج۵، ص۲۵۹.
- ↑ ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۵۲۰؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۵، ص۲۵۴؛ ثقفی کوفی؛ الغارات، ج۲، ص۵۲۸.
- ↑ بلاذری، انساب الاشراف، ج۳، ص۳۹.
- ↑ ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۵۲۰؛ ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۲، ص۳۰۸.
- ↑ ر.ک: نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۲۹۷؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۵۷۴ و ج۵، ص۳۶؛ ابن صباغ، الفصول المهمه فی معرفة الائمه، ج۱، ص۴۴۸-۴۴۹.
- ↑ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۵۷۴؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۲۸۷؛ ابن صباغ، الفصول المهمه فی معرفة الائمه، ج۱، ص۴۴۸-۴۴۹.
- ↑ ر.ک: نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۲۹۷؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۳۶.
- ↑ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۵، ص۱۳.
- ↑ نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۲۶۱.
- ↑ نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۱۹۷-۱۹۹؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۵؛ ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۳، ص۲۰-۲۱.
- ↑ سوره قصص، آیه۱۷.
- ↑ نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۱۹۹-۲۰۰؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۶-۷.
- ↑ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۷۹.
- ↑ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۸۷؛ ابناعثم، الفتوح، ج۲، ص۲۷۲؛ مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۴۰۶. «طبری» ضمن ارائه گزارشی در این باره، به نقل از ابوجناب نقل کرده که: هانی بن خطاب و زیاد بن خصفه، خدمت امیرمؤمنان(ع) آمدند و هرکدام مدعی کشتن عبدالله بن وهب راسبی شدند. حضرت از آنها پرسید: «چه کردید؟» گفتند: یا امیرالمؤمنین، هنگامی که هانی بن خطاب را دیدیم و شناختیم، هرکدام با نیزه به او حمله کردیم و در این حمله از همدیگر سبقت میگرفتیم. امام(ع) فرمود: «با هم اختلاف نکنید، هر دوی شما او را کشته اید». (محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۸۷. نیز ر.ک: مامقانی، تنقیح المقال فی علم الرجال، ج۳، ص۲۹۰)
- ↑ ثقفی کوفی؛ الغارات، ج۱، ص۳۳۶-۳۵۰؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۱۱۵-۱۲۲؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۳۶۴-۳۶۷.
- ↑ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۱۱۳-۱۲۷؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۳۶۴-۳۷۰.
- ↑ برخی منابع با نسبت «تمیمی» از او یاد کردند (ر.ک: ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۵، ص۲۸-۲۹، ۸۱ و ج۶، ص۲۰۳-۲۰۴؛ مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۳، ص۹۳؛ شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۷۸) که به نظر میرسد اشتباه در استنساخ است.
- ↑ شیخ مفید، الجمل، ص۵۲.
- ↑ نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۳۴۲؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۱۱۷؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۳، ص۱۰۱-۱۰۲.
- ↑ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۵، ص۳۵۲؛ ابن-اعثم کوفی، الفتوح، ج۵، ص۲۷.
- ↑ متن کامل این نامه چنین است: «به نام خداوند بخشنده مهربان. به حسین بن علی(ع)، از سوی سلیمان بن صرد، مسیب بن نجبه، رفاعة بن شداد، حبیب بن مظاهر و شیعیان او از مؤمنان و مسلمانان کوفه. درود بر شما! به راستی که ما خداوند یگانه را حمد میگوییم. امّا بعد، ستایش خدایی را که دشمن جبّار و سرکش تو را در هم شکست؛ دشمنی که در بدی کردن بر این امّت، شتاب کرد و زمام امور را به زور، به دست گرفت، ثروتهای عمومی را غصب کرد و بدون رضایت امّت، بر آنان حکومت نمود. آن گاه بهترین-های امّت را به شهادت رسانید و اشرار را رها کرد و ثروت الهی را میان ثروتمندان و زورمداران، قسمت کرد. از رحمت خدا دور باد، چنان که قوم ثمود، دور شدند! اینک ما، پیشوایی نداریم؛ به سوی ما روی آور. امید است که خداوند، ما را به واسطه شما بر محور حقیقت، گرد آورد. نعمان بن بشیر، در قصرِ حکومتی است؛ ولی ما در نماز جمعه و مراسم عید او، حاضر نمیشویم. اگر به ما خبر رسد که شما به سمت ما میآیید، او را از قصر بیرون میکنیم تا به خواست خدا به شام برود. درود و سلام خدا بر شما باد!» (بلاذری، انساب الاشراف، ج۳، ص۱۵۷-۱۵۸؛ ابناعثم کوفی، الفتوح، ج۵، ص۲۷-۲۸؛ شیخ مفید، الإرشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، ج۲، ص۳۶-۳۷)
- ↑ بلاذری، انساب الاشراف، ج۳، ص۱۵۸؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۵، ص۳۵۲؛ ابناعثم کوفی، الفتوح، ج۵، ص۲۸. شیخ مفید در کتابش از عبدالله بن سبع با نام عبدالله بن مسمع یاد کرده است. (شیخ مفید، الإرشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، ج۲، ص۳۷)
- ↑ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۸، ص۱۵۱. «ابن اعثم» از عبدالله بن وال را از فرستادگان متأخرتر نزد حضرت گفته است. (ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۵، ص۲۹)
- ↑ دینوری، الاخبار الطوال، ص۲۲۹؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۳، ص۱۵۸؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۵، ص۳۵۲.
- ↑ بلاذری، انساب الاشراف، ج۶، ص۳۶۴-۳۶۵؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۵۵۲-۵۵۴؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۸، ص۲۴۷ وقتی حسین بن علی(ع) به شهادت رسید و ابن زیاد از اردوگاه خود در نخیله به کوفه بازگشت، شیعیان با سرزنش و پشیمانی روبرو شدند و دیدند که ننگ و گناهشان در کشتن او جز با کشتن قاتل یا کشته شدن در این ماجرا پاک نمیشود، بنابراین در کوفه به پنج نفر از سران شیعیان: سلیمان بن صرد خزاعی، مسیب بن نجبه فزاری، عبدالله بن وال تیم ی، عبدالله بن سعد بن نفیل ازدی و رفاعة بن شداد بجلی روی آوردند که از یاران علی(ع) و از بهترینهای آنها بودند. (الثقفی کوفی؛ الغارات، ج۲، ص۷۷۴-۷۷۵)
- ↑ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۵۵۵؛ ابو علی مسکویه، تجارب الامم، ج۲، ص۱۰۹؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۱۶۱.
- ↑ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۵۹۶؛ ابو علی مسکویه، تجارب الامم، ج۲، ص۱۲۴.
- ↑ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۶۰۲؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۱۸۴.
- ↑ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۶۰۲. نیز ر.ک: ابو علی مسکویه، تجارب الامم، ج۲، ص۱۲۷.
- ↑ فسوی، المعرفة و التاریخ، ج۲، ص۶۴۹؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۵۸، ص۱۹۶.
- ↑ ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۵۲۰.
- ↑ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۶، ص۱۳۳.
- ↑ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۶، ص۱۳۴. «طبری» اشعار عبیدالله بن حر در ستایش مجشّر را چنین عنوان کرده است: لو أن لی مثل الفتی المجشر *** ثلاثة بیتهم لا أمتری ساعدنی لیلة دیر الأعور *** بالطعن والضرب وعند المعبر لطاح فیها عمر بن معمر «ابن کلبی» هم در نقلی متفاوت: و کلّ فتی مثل المجشّر منهم *** یعانق مثلی المستمیت المدجّجا را شعر ابن حر در تمجید از مجشر ذکر کرده است. (ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۵۲۰. نیز ر.ک: ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۶)
- ↑ فواد سزگین، تاریخ التراث العربی، قسم۳ ج۲، ص۱۰۶. نیز ر.ک: ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۶۲، ص۳۱۴-۳۲۲
- ↑ یعنی هجو کننده و بدگو.
- ↑ زرکلی، الاعلام، ج۸، ص۴۹.
- ↑ ابن قتیبه، الشعر و الشعراء، ج۱، ص۵۲۸-۵۲۹.
- ↑ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۶، ص۳۵۵؛ ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۷، ص۸۱؛ مسعودی، التنبیه و الاشراف، ص۲۷۸.
- ↑ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۶۲، ص۳۱۸. نیز ر.ک: محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۶۱۲.
- ↑ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۶۲، ص۳۱۴؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۷، ص۷۹؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۳، ص۱۱۳.
- ↑ حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
- ↑ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۶۲، ص۳۱۷؛ زرکلی، الاعلام، ج۸، ص۴۹.
- ↑ مرزبانی، معجم الشعراء، ص۱۴۱.
- ↑ ابن ماکولا، اکمال الکمال، ج۲، ص۳۷۱. زبیدی پدر حبیبه را در شمار شعرای عصر حضرت برشمرده است. (زبیدی، تاج العروس، ج۱، ص۴۰۲)
- ↑ ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۵۱۸. نیز ر.ک: ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۷.
- ↑ ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۵۱۸.
- ↑ ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۵۲۱.
- ↑ ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۵۲۰. نیز ر.ک: ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۷.
- ↑ ابن ماکولا، اکمال الکمال، ج۴، ص۴۵.
- ↑ ابن ماکولا، اکمال الکمال، ج۴، ص۴۵؛ سمعانی، الانساب، ج۲، ص۱۵۲. نیز ر.ک: زبیدی، تاج العروس، ج۴، ص۳۷۵.
- ↑ ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۵۲۱. نیز ر.ک: ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۷-۴۸.
- ↑ ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۷؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۱۵. ابن کلبی در کتاب دیگر خود از «عامر بن عبد اللّه بن عائذ» با لقب «الاشم» یاد کرده، او را عامل آزادی اسرا از بند منذر بن امرؤ القیس عنوان کرده است. (ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۵۱۸-۵۱۹)
- ↑ دار قطنی، المؤتلف و المختلف، ج۳، ص۱۶۹۹؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۱۵؛ سمعانی، الانساب، ج۱۰، ص۱۴.
- ↑ ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۵۲۱.
- ↑ ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۵۱۸. نیز ر.ک: ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۵.
- ↑ ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۵۱۸؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۵، ص۵۳۴.
- ↑ ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۶.
- ↑ ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۵۱۸.
- ↑ ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۵۲۰.
- ↑ او را به واسطه سرایش این بیت به این لقب خوانده اند: و إنّی لأکوی ذا النّسا من ظلاعه *** و ذا الفلق الملوی و أکوی المناظرا (ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۵۱۹. نیز ر.ک: ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۶) ابن حبیب در کتاب «ألقاب الشعراء» ص۳۱۹ و سیوطی در کتاب «المزهر» ج۲، ص۴۳۵ عبداللّه بن خالد بن حجبة بن عمرو بن عبداللّه بن عابد را ملقب به «المکواة» دانستهاند.
- ↑ ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۵۲۰.
- ↑ ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۵۲۰؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۵، ص۲۲۴؛ ثقفی کوفی؛ الغارات، ج۲، ص۵۲۸.
- ↑ ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۵۲۰. نیز ر.ک: ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۶.
- ↑ بخاری، التاریخ الکبیر، ج۸، ص۳۱۱؛ ابن ابیحاتم، الجرح و التعدیل، ج۹، ص۱۹۶؛ ابن حبان، الثقات، ج۹، ص۲۶۱.
- ↑ ابن سعد، الطبقات الکبری، خامسه۲، ص۶؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۴۶۹.
- ↑ حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.