سیره نظامی پیامبر خاتم در معارف و سیره نبوی
قرارگاه فرماندهی پیامبر(ص)
با بررسی سیره رسولخدا(ص) مشخص میشود که حضرت دو قرارگاه فرماندهی داشته است؛ یکی: ثابت و دائم، و دیگری: در میدان جنگ.
قرارگاه ثابت مسجد پیامبر بود که در آن یاران برجستهاش کنار حضرت، حضور داشتند. هرگاه امر دشواری برای پیامبر(ص) رخ مینمود، مسلمانان را در مسجد گرد میآورد و با آنان مشورت میکرد. حضرت در تصمیمگیریهای نظامی، بیش از هر موضوع دیگری، با اصحاب مشورت میکرد؛ زیرا تصمیمها، سرنوشتساز بود و تأثیر سازنده یا ویرانگر آن متوجه حکومت و تمام امت اسلامی میشد. پیامبر(ص) سپاه خود را از مسجد بهسوی دشمن اعزام میکرد. همچنین، فرمانهای نظامی و دستورهای جنگی را در مسجد صادر میکرد. افزون بر اینها، مسجد محل ارسال کمک به سپاه اسلام هم به شمار میآمد. نیز، پایگاه آموزش فرهنگ نظامی اسلام و تربیت رزمندگان بود که رسولخدا(ص) در آن، رزمندگان را با آداب جنگ در اسلام و عوامل پیروزی بر دشمن آشنا میکرد.
مسجد، محل اعزام سریّهها و گروههای اعزامی بود که برای دعوت مردم به اسلام و مقابله با دشمنان این دعوت گسیل میشدند؛ تعیین فرماندهان و امیران این سریّهها نیز در مسجد صورت میگرفت.
اطلاعات مربوط به دشمن را که نیروهای اطلاعاتی مسلمان یا غیرمسلمان به دست میآوردند، نیز به مسجد که قرارگاه فرماندهی پیامبر بود، منتقل میشد. پیامبر(ص)، نیروهای اطلاعاتی خود را برای کسب اطلاعات مربوط به شمار نیروها، توان نظامی، تجهیزات، اقدامها و اهداف دشمنان و نیز آگاهییافتن از موضع آنان در قبال حکومت اسلامی و نقشههایشان برای آزاررسانی به مسلمانان گسیل میکرد. بنابراین، مسجد قرارگاه اطلاعاتی پیامبر(ص)، نیز بود.
وسایل ارتباطی مسلمانان با یکدیگر، ساده و در دسترس بود؛ چنان که ارتباط با رزمندگان مسلمانی که در جوامع جاهلی میزیستند، با سرعت و پیوسته صورت میپذیرفت. فرماندهی نظامی مسلمانان، که پایگاه آن مسجد نبوی بود، با مسلمانان تحتفشار و تضعیفشده مکه، ارتباطی دائم داشت. از همینرو، هنگامی که آیه شریف درباره گناهکار بودن مسلمانانی که توان هجرت داشتند، ولی هجرت نمیکردند، نازل شد، پیامبر(ص)، فرمان داد تا آیات مربوط نگاشته، و برای مسلمانان مکه ارسال شود[۱].
در این آیات آمده است: ﴿إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلَائِكَةُ ظَالِمِي أَنْفُسِهِمْ قَالُوا فِيمَ كُنْتُمْ قَالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الْأَرْضِ قَالُوا أَلَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُوا فِيهَا فَأُولَئِكَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَسَاءَتْ مَصِيرًا * إِلَّا الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجَالِ وَالنِّسَاءِ وَالْوِلْدَانِ لَا يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً وَلَا يَهْتَدُونَ سَبِيلًا﴾[۲].
فرماندهی مستقر در قرارگاه دائم، با مسلمانان هجرتکرده به حبشه نیز ارتباط نزدیکی داشت. نکته دیگر درباره قرارگاه دائم پیامبر، وجود بخش نقلیه در آن است؛ زیرا پس از صدور فرمان بسیج عمومی پیامبر(ص) برای غزوه تبوک، برخی مسلمانان به وسایل نقلیهای نیاز پیدا کردند که آنها را به میدان نبرد برساند. پیامبر(ص) از مسلمانان برای فراهمآوردن وسایل موردنیاز کمکطلبید؛ چون حضرت، خود برای حل مشکلات رزمندگان اقدام میکرد. سرانجام، پیامبر(ص) وسایل نقلیه لازم را برای همه نیازمندان به آن، جز اندکشمار افرادی که در تاریخ، «گریهکنندگان» نامیده شدهاند، تهیه کرد. این دستاورد نتیجه همکاری ثروتمندان و توانگران با پیامبر فرمانده بود.
کارکرد دیگر مسجد در قالب قرارگاه فرماندهی، امدادرسانی به مجروحان جنگی و مداوای آنان بود. چنانکه پیامبر(ص) به «رفیده اسلمی» اجازه داد تا سعد بن معاذ، بزرگ «اوس»، را در مسجد درمان کند.
فرماندهی مستقر در مسجد پیامبر، مسلمانان حاضر در مدینه را از آنچه برای سپاه اسلام رخ میداد و از نتایج جنگهای مسلمانان، آگاه میکرد. اگر پیامبر(ص) در قرارگاه دائماش حضور داشت، خود اطلاعرسانی میکرد؛ اما چنانچه حضرت همراه سپاه اسلام در خارج از مدینه بود، یک یا چند تن را از میدان نبرد به مدینه میفرستاد تا مسلمانان را از نتایج جنگها آگاه کند.
این کار به آن سبب بود که مسلمانان، پیوند قلبی عمیقی با مجاهدان داشتند و مشتاق آگاهی از اخبارشان بودند. بایسته بود که تازههای اخبار پیوسته به افراد این امت منتقل شود تا از آنچه بر امت و مجاهدانش میگذشت آگاه شوند، احساسات آنان را درک کنند و، مانند آنان، فداکاری و ازخودگذشتگی کنند؛ چراکه مجاهدان، از آن امت و برادران مسلمانان بودند؛ آنان مسلمانان را دوست داشتند و مسلمانان نیز آنها را؛ آنان از امت اسلامی دفاع میکردند و مسلمانان نیز مدافع آنها بودند. آنچه در کتابهای سیره و سنّتنبوی آمده است، بیان میکند که پیامبر(ص) مسلمانان مدینه را از رخدادهای سریّه «موته» و نتایج آن آگاه کرده است. محمد بن اسماعیل بخاری در صحیح خود، از مالک بن انس روایت کرده است: پیامبر(ص)، پیش از رسیدن اخبار میدان نبرد به مدینه، از شهادت زید، جعفر و ابن رواحه خبر داد و فرمود: «پرچم سپاه را زید بن حارثه در دست داشت تا به شهادت رسید؛ سپس جعفر پرچمداری کرد، اما او نیز شهید شد؛ پس از او عبدالله بن رواحه پرچم را در دست گرفت؛ او هم با چشمانی اشکبار، به شهادت رسید. آنگاه شمشیری از شمشیرهای خدا[۳] (خالد بن ولید)، پرچم سپاه اسلام را به دست گرفت تا خداوند پیروزی را نصیب آنها گرداند»[۴].
احمد بن حنبل نیز در مسند خود از ابوقتاده روایت کرده است: رسولخدا(ص) سپاه فرماندهان را روانه ساخت و فرمود: «فرمانده شما، زید بن حارثه است، اگر شهید شد، جعفر و در صورت شهادتش، عبدالله بن رواحه انصاری». در این هنگام، جعفر پیش آمد و گفت: «پدرم بهفدایت ای رسولخدا! هیچگاه از اینکه زید را به فرماندهیام بگماری، بیم نداشتهام». پیامبر(ص) فرمود: «به راه افتید؛ زیرا نمیدانی کدام نیکوتر است».
چنان که پیشتر اشاره شد، اگر پیامبر(ص)، خود با سپاه مسلمانان، خارج از مدینه بود، کسی را از میدان نبرد به مدینه میفرستاد تا مردم را از نتایج جنگها آگاه سازد. اما قرارگاه فرماندهی موقت یا غیردائم پیامبر، در میدان جنگ مستقر میشد. پیامبر(ص)، با یاران و فرماندهان خود برای تعیین مکان این قرارگاه، تأمین امنیت آن و بهرهوری بهینه از آن مشورت میکرد. سیره پیامبر(ص) آگاهیهایی درباره قرارگاه فرماندهی پیامبر در غزوههای بدر کبری، اُحُد، احزاب، حدیبیه، فتح مکه، حُنین، بنیقریظه، بنینضیر و بنیقینقاع به دست میدهد. این قرارگاه موقت و میدانی بود و مکانش بر پایه مشورت با فرماندهان تعیین میشد[۵].
تواضع و همسانی فرمانده با سربازان
از سیره رسولخدا(ص) دور بود که خود در کاخی مرمرین زندگی کند اما سربازانش را به حال خویش رها سازد تا با گرسنگی و دشواریهای زندگی دستوپنجه نرم کنند؛ بلکه حضرتش در آسایش و دشواری، با سربازان سپاهش همراه بود و لحظهای آنها را ترک نمیکرد. هرگاه پیاده حرکت میکردند، او نیز پیاده میرفت و هرگاه بر پشت مرکبها سوار بودند، او نیز بر مرکبی مینشست و هرگاه آنها را مأمور انجام دادن کاری میکرد، خود نیز با آنها کار میکرد و حتی دشوارترین کارها را برای خود بر میگزید و آنها را انجام میداد.
احمد بن حنبل، از عبدالله بن مسعود روایت کرده است: در بدر، هر سه تن سپاهی مسلمان، یک شتر داشتند. ابولبابه و علی بن ابیطالب(ع)، هممرکبان پیامبر(ص) بودند. که به حضرت عرض کردند: «کنار تو پیاده حرکت خواهیم کرد!»
حضرت پاسخ داد: «نه شما از من نیرومندترید و نه من برای پاداش از شما بینیازترم»[۶]. حضرت، شبانگاه وقتی مسلمانان خواب بودند، برای آسایش سربازان سپاهش، تا صبح بیدار میماند و به درگاه پروردگارش دعا میکرد و از او نصرت و پیروزی میطلبید. علی بن ابیطالب(ع) روایت میکند: در جنگ بدر، تنها مجاهد سوارکار سپاه اسلام مقداد بود. و [در شب نبرد] اردوگاه مسلمانان را دیدم که در آن، تنها رسولخدا(ص)، ایستاده بود و تا سپیدهدم، نماز میگزارد و میگریست[۷].
در غزوه احزاب که رسولخدا(ص) با پیشنهاد سلمانفارسی، تصمیم گرفت به دست مسلمانان، خندقی گرداگرد مدینه حفر کند، جوانان و پیران، زنبیلهای پر از خاک را بر سر خود نهاده و جابهجا میکردند و پس از تخلیهکردن، آنها را از سنگهای کوه «سلع» پرکرده و بازمیگرداندند تا اگر سربازان احزاب به خندق نزدیک شدند، با سنگ آنها را مضروب سازند[۸].
همراهی و مشارکت پیامبر(ص) با یارانش حقیقی و راستین بود؛ چنانکه آن حضرت، خود خاک را جابهجا و سنگها را خرد میکرد. این رفتار پیامبر(ص)، با ظاهرسازیهای بسیاری از رهبران و فرماندهان دوران ما، تفاوت بسیار دارد.
نمونه دیگر این رفتار در سیره پیامبر(ص)، وقتی است که در یکی از سفرهای گروهیاش، هنگام فراهمآوردن مقدمات طبخ غذا، دشوارترین کار را خود برگزید. آنگاه هنگامی که یکی از یاران، ذبح گوسفند، دیگری، پوست کندن آن و نفر سوم، طبخش را عهدهدار شدند، پیامبر(ص) هیزم جمع کرد که سختترین کار بود. البته، حضرت برای ظاهرسازی دست به این کار نزد تا یارانش او را از آن بازدارند و وی کار را رها سازد، بلکه عملاً به این کار مبادرت ورزید و حتی هنگامی که یارانش از او خواستند این کار را واگذارد و استراحت کند، حضرت نپذیرفت و از اینکه میان خود و یاران تفاوتی قائل شود و آنان را به کار وادارد و خود به نظاره بپردازد، اِبا نمود.
از دیگر جلوههای افتادگی پیامبر اسلام(ص) آن است که حضرت در روز فتح مکه، هنگام ورود به آن، به نشان تواضع، چنان سر مبارک خود را به زیر افکنده بود که نزدیک بود محاسن شریفش با پشت مرکب، تماس یابد.
این رفتار فرمانده پیروزی است که بر سختترین و کینهتوزترین دشمنان خویش و دینش غالب آمده است و چنان هیمنه و شکوهشان را در هم کوبیده است که کمتر فرماندهی را میتوان یافت که دشمنی سرسخت و ماهر در فنون نبرد را، چنین از پای درآورد و خوار سازد.
بیشک، پیروزی نظامی چون این، فرماندهان دنیاگرا و دوستداران شهرت و جاه را خواهد فریفت و خودبرتربینی و غرور ناشی از آن، سراپای وجودشان را در خود غرق خواهد کرد و آنان را به گردنکشی بر مردمان شکستخورده وامیدارد تا برایشان جشنها و مراسم قدردانی بر پا شود و نشانهای نظامی و حکومتی بر سینههاشان نصب گردد.
اما این اندیشههای دنیایی نزد آنان که سرای آخرت همتشان را به خود مصروف داشته است جایگاهی ندارد. دغدغه حقیقی آنها آن است که جهادشان نزد خداوند متعال مقبول واقع شود و پروردگار، اخلاص را قرین تلاشها و جهادشان سازد. این تواضع سبب میشود که آنها تمام پیروزیهای قاطع خود بر دشمنان را جلوهای از قدرت و یاری خدای متعال بشمارند و او را کسی بدانند که پیروزی را به آنها ارزانی داشته و سزاوار شکر، ستایش و بندگی است. آنان در آن حال، خشوع و افتادگی در برابر خداوند را از عالیترین مظاهر بندگی میبینند.
بر همین اساس است که پیامبر اسلام(ص)، این فرمانده فاتح که بزرگترین پیروزی بر سران شرک را محقق ساخته است، چنان متواضعانه و سربهزیر در برابر پروردگارش وارد مکه فتحشده میشود که نزدیک است محاسن شریفش، به پشت مرکب ساییده شود؛ چون هر کس در برابر خدای متعال تواضع ورزد، در دنیا و آخرت، جایگاهی والا خواهد داشت و هر کس تکبر ورزد و گردن فرازد، خود را در صفت «کبریا»، از صفات متمایزکننده خداوند از مخلوقاتش، با او شریک پنداشته است: ﴿وَلَهُ الْكِبْرِيَاءُ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ﴾[۹].[۱۰]
شجاعت، پایداری و فداکاری فرمانده
از مهمترین ویژگیهای هر فرمانده نظامی است که به زیور شجاعت و پیشگامی آراسته باشد تا بیهراس از مرگ، دلاورانه در عرصههای نبرد حضور یابد. دیگر آنکه باید اراده آهنین داشته باشد و در اجرای رسالتی که بر دوش دارد و اصولی که به آن گردن نهاده است، در برابر دشمن، تا فداکردن جان خود، پایداری و ثبات قدم داشته باشد.
بیبهره بودن فرمانده از هر یک از این ویژگیها، شکست او و کسانی را که تحت فرماندهیاش هستند سبب خواهد شد؛ زیرا همچنان که شجاعت فرمانده، در سربازان او نیز شجاعت و اشتیاق به نبرد را پرورش میدهد، بیم او از مرگ، روحیه جنگاوری را در سربازان تضعیف میکند و به شکست میانجامد. پایداری فرمانده نیز ثبات قدم را در سربازان برمیانگیزد و آنان را بدان وامیدارد و در مقابل، سستی و تزلزل او، نهتنها به تضعیف و تزلزل سربازان میانجامد، بلکه حتی اگر آنان در پی ایستادگی در سایه فرمانده خود باشند، چون این ویژگی را در او نمییابند، در نهایت، از پایداری خود نتیجهای نخواهند گرفت.
نکته دیگر، اینکه باید دانست شایستهترین فرد به فداکاری در راه رسالت، اصول، آبرو، جان و مال مسلمانان کسی است که منصب فرماندهی آنان بر عهده او نهاده شده و جان و مالشان تحت مدیریت او قرار گرفته است.
با بررسی سیره پیامبر(ص) میتوان آشکارا دریافت که آن حضرت، بهعنوان کسی که رسالت الهی و ابلاغ مبانی اسلام بر عهدهاش نهاده شده است، نهتنها تمام توان، ظرفیت و داراییاش، بلکه جان خویش را نیز وقف تحقق رسالت خویش کرده بود و در اجرای این رسالت، سختترین دشواریها را بر خود هموار ساخته و با هجوم ناجوانمردانه مخالفان و دردناکترین شکنجهها روبهرو شده بود. او و ایمانآورندگانش، در شعب ابوطالب، در مکه محاصره شدند و حلقههای این محاصره چنان بر آنها تنگ شد که برای رهایی از فشار گرسنگی، برگ درختان را میخوردند. اما پیامبر اسلام(ص)، سخت شکیبایی ورزید و بیآنکه ارادهاش سست یا انگیزهاش تضعیف شود، برای ابلاغ رسالت و گسترش دعوتش پایداری کرد و با وجودی سرشار از اخلاص، در این راه گام برداشت تا خداوند او را بر دشمنانش غالب ساخت و بر بدخواهان و کینهتوزان پیروز کرد. بدین ترتیب حضرت(ص)، نسلی قرآنی و بیهمتا تربیت کرد و بهترین امتی را که برای مردم پدیدار شده بود، شکل داد و حکومتی بر پایههای عدالت و برابری بنیان نهاد.
پیامبر(ص) پس از برپاسازی حکومت خود، با سریّههایی که اعزام میکرد یا غزوههایی به فرماندهی خود، مبارزه با دشمنان دین را آغازید. تأمل در این سریّهها و غزوهها، مینمایاند که پیامبر اسلام(ص) فرمانده نظامی بیهمتایی بود که دلاوری شجاعان عرب در برابر شجاعتش، بیفروغ مینمود. پایداریاش در سختترین زمانها و تنگناها، چون ایستادگی کوههای استوار بود. او با تمام وجود در اجرای رسالت خود فداکار بود و چنان مهارت و تجربهای داشت که در دام حیلههای دشمنان گرفتار نمیشد. پیامبر(ص) در میدان نبرد، پیشاپیش صفوف جنگجویان سپاهش قرار میگرفت. دشوارترین مسئولیتها را عهدهدار میشد و حتی دلاورترین جنگجویانش، چون علی بن ابیطالب(ع) و دیگران، در سختترین لحظات نبرد، به او پناه میآوردند. علی(ع) نقل میکند: «آنگاه که جنگ شدّت مییافت و چشمها چون کاسه خون میشد، به رسولخدا(ص) پناه میآوردیم؛ حالآنکه او از هر کس دیگر به دشمن نزدیکتر بود»[۱۱].[۱۲]
رابطه فرمانده با سربازان خود
با بررسی سیره پیامبر(ص) و تأمل در چگونگی ارتباط این فرمانده نظامی با سربازانش درمییابیم که این رابطه بر پایه محبتی متقابل استوار است. این فرمانده، به سربازان خود عشق میورزید و میکوشید آنان را در دنیا و آخرت به سعادت برساند. او تمام حکمت، خِرَد و توانبدنی خدادادیاش را به کار میگرفت تا شرایط آسانتری برای سربازانش فراهم آورد؛ در راه آنان، ازخودگذشتگی میکرد؛ گرسنه میماند تا آنان سیر باشند؛ برهنه میماند تا آنها پوشیده باشند و سختی میکشید تا آسوده باشند. به همین دلیل، سربازان نیز عشقی وصفناشدنی به او داشتند که دوست و دشمن از آن آگاه بودند.
یکی از جایگاههای تجلی این عشق و محبت، در ماجرای هجرت است. هجرتی که زمینهساز فراهم آمدن نیروی نظامی شگرفی برای مسلمانان شد که سرزمینها را یکی پس از دیگری فتح کرد و برای خداباوران و مقدسان، رهایی را به ارمغان آورد. این عشق راستین و جانفشانی در راه پیامبر(ص) در وجود صحابیان حضرت کاملاً تجلی یافته بود؛ چندان که او را بیش از خود، فرزندان، دارایی [خویش] و تمام مردمان، دوست میداشتند.
در ماجرای هجرت، ابوبکر در چند جایگاه این محبت را متجلی ساخته است. هنگامی که پیامبر(ص)، ابوبکر را از اذن خداوند برای هجرت آگاه ساخت، ابوبکر از حضرت خواست که با او همراه شود. با پاسخ مثبت حضرت، ابوبکر از شدّت شادی گریست. پیداست که این خوشحالی از سنخ خوشحالیهای دنیایی نبود؛ زیرا ابوبکر در حالی با شنیدن پاسخ مثبت پیامبر(ص) سراپا غرق شادمانی شده بود که میدانست با پانهادن در این راه، هر لحظه در معرض کشتهشدن به دست مشرکان است. بنابراین شادی او بر اثر توفیق همراهی با پیامبر(ص) بود. این مصاحبت، سبب میشد او تمام رنجها و دشواریهای احتمالی این راه را به فراموشی بسپارد و تمام خطرهایی را که ممکن بود با آن مواجه شود، حتی مرگی دلخراش را به جان بخرد؛ چراکه او با گامنهادن در این راه، به سعادت همراهی با پیامبر خدا(ص) نائل میآمد و همین توفیق، هر دشواری را در نظرش آسان و هر تلخی را در کامش شیرین میساخت.
زمانی که پیامبر(ص) به غار نزدیک میشد، ابوبکر با اصرار از حضرت اجازه خواست که پیشتر وارد غار شود تا اگر حیوانی وحشی یا خزندهای خطرناک در آن باشد، به او آسیب برساند، نه به پیامبر(ص).
هنگامی که مشرکان به در غار رسیده بودند و راهنمای آنان میگفت که رد پاها به این جا منتهی میشود، ابوبکر که سخت نگران جان رسولخدا(ص) بود، بهشدّت میگریست.
پس از خارجشدن پیامبر(ص) و ابوبکر از غار، حضرت میدید که ابوبکر، که نهتنها در میان قوم خود، قریش، بلکه در تمام جزیرةالعرب به شرافت و وجاهت شناخته شده و به سبب اعتباری که از آن برخوردار بود، میان آنان داوری میکرد، با حرکاتی عجیب، گاهی به جلو، پشت سر، سمت راست یا سمت چپ حضرت میپرد! رفتار او سبب شد تا حضرت از علت آن سؤال کند. ابوبکر پاسخ داد: «ای رسولخدا! هرگاه احساس میکردم کسی از دشمنان بر سر راهت به کمین نشسته است، خود را بر تو مقدّم میساختم تا من کشته شَوَم نه تو. هرگاه احساس میکردم دشمن از پشتسر در تعقیب توست، پشت سرت قرار میگرفتم تا آسیب او، متوجه من شود نه تو. هرگاه احساس میکردم خطر در سمت راست یا چپ توست، خود را به سمت راست یا چپ تو میرساندم تا جان من گرفته شود نه تو»[۱۳].
عشق یاران پیامبر(ص) به حضرت در سواد بن غزیه نیز تجلی یافته بود. در جریان غزوه بدر کبری، هنگامی که پیامبر(ص) در حال آماده ساختن و مرتبکردن صفوف رزمندگان بود، سواد را دید که اندکی از صف خارج شده بود. حضرت با تیر بدون پری که در دست داشت و با آن صفها را مرتب میکرد، بر شکم او زد و فرمود: «ای سواد! در صف جا بگیر».
سواد پاسخ داد: «ای رسولخدا! ضربه تو شکم مرا به درد آورد. چون خداوند تو را برای برپاداشتن حق و عدالت برگزیده است، باید این ضربه را بر تو تلافی کنم». حضرت پیراهن خود را از روی شکم کنار زد و فرمود: «تلافی کن».
در این هنگام، سواد ناگهان پیامبر(ص) را در آغوش گرفت و به شکم حضرت بوسهها زد. پیامبر(ص) از سواد پرسید: «چرا چنین کردی؟» پاسخ داد: «در موقعیتی که پیشآمده و [احتمال شهادت در میان است] خواستم در واپسین دیدارم با تو، بدنم، بدنت را لمس کرده باشد».
پس از این سخنان، پیامبر(ص) برایش دعا کرد[۱۴]. این عشق در وجود زید بن دثنه نیز شعلهور بود. مشرکان مکی، او را از کسانی که اسیرش کرده بودند، خرید تا برای انتقام خون یکی از کشتهشدگانشان در جنگ بدر، او را بکشند. هنگامی که مشرکان برای کشتن او مهیا شدند، ابوسفیان به او گفت: «ای زید! تو را به خدا آیا دوست نداشتی اکنون محمد در جایت ایستاده بود و سرش از تن جدا میشد و تو بهسلامت در میان خانوادهات میبودی؟»
زید پاسخ داد: «به خدا سوگند دوست نمیدارم من بین خانوادهام باشم و محمد در هر مکانی که هست، با فرورفتن خاری در پایش آزرده شود»[۱۵].
خبیب بن عدی نیز اینگونه بود. هنگامی که مشرکان تصمیم گرفتند به دارش آویزند، از آنان اجازه خواست دو رکعت نماز بگزارد. چون اجازه دادند، او چنین کرد و سپس بر دارش آویختند. در آن لحظات دشوار پایان زندگی، خبیب هیچ سخنی از خانواده و فرزندانش بر زبان نیاورد بلکه تنها از محبوب و پیامبر خود محمد مصطفی(ص) یادکرد و از خداوند خواست پیامبرش را آگاه سازد که او به وظیفهاش در رساندن پیام اسلام عمل کرده و با رضای خاطر، جانش را در این راه فدا ساخته است. او از خداوند خواست که پیامبرش را از وی خشنود گرداند و در پایان به درگاه خدا عرضه داشت: «پروردگارا! ما پیام رسولت را رساندیم؛ تو نیز خبر آنچه را مشرکان با ما کردند به او برسان. پروردگارا! شمار آنان را اندک ساز، نابودشان گردان و احدی از آنان را باقی نگذار»[۱۶].
این عشق در وجود فرزند عبدالله بن ابی بن سلول، رهبر منافقان، نیز جلوهگر شده بود. هنگامی که عبدالله، سخنی بر زبان آورد که سبب رنجش پیامبر(ص) و یاران مهاجر و انصاریاش شد، فرزند او جانب رسولخدا(ص) را گرفت و در برابر پدر خود ایستاد. افزون بر این، از پیامبر(ص) خواست هرگاه فرمان قتل پدرش را صادر کرد، اجرای آن را به او واگذارد نه به کسی دیگر! در راه بازگشت از غزوه بنیمصطلق نیز که عبدالله بن ابی گفت: «اگر به مدینه بازگردیم، عزیزان ذلیلان را بیرون میکنند».
فرزند او در برابرش ایستاد و مانع ورود پدرش به مدینه شد تا وی از پیامبر(ص) اجازه ورود طلبد و حضرت به او اجازه بدهد؛ چراکه فرزند عبدالله بن ابی، پیامبر(ص) را عزیز میدانست و پدرش را ذلیل[۱۷].
همین عشق، در غزوه اُحُد، ابودجانه و طلحة بن عبیدالله را واداشت برای دفاع از پیامبر خود جانبازی کنند. چنان که پیشتر اشاره کردیم در این غزوه، مسلمانان از گرد پیامبر(ص) پراکنده شده بودند. در چنین شرایطی، عبدالله بن حمید بن زهیر، از لشکر مشرکان پیش آمد و فریاد زد: «محمد را نشانم دهید؛ به خدا سوگند یا او را خواهم کشت یا در این راه جانم را از دست میدهم». ابودجانه به او گفت: «بهسوی کسی بیا که با جان خود از جان محمد دفاع میکند».
سپس، او چون باز شکاری بهسوی عبدالله بن حمید هجوم برد و با ضربهای اسبش را پی کرد، آنگاه شمشیرش را بر او فرود آورد و هلاکش کرد. رسولخدا(ص) که نظارهگر این صحنه بود، فرمود: «پروردگارا! همانگونه که من از ابو خرشه[۱۸] خشنودم، تو نیز از او خرسند باش».
در ادامه جنگ، زمانی که تیراندازی مشرکان بهسوی رسولخدا(ص) فزونی یافت، ابودجانه که میترسید تیرهای مشرکان به حضرت اصابت کند، چارهای نجست جز آنکه خود را سپر حضرت گرداند. با این کار تیرها یکی پس از دیگری بر پیکرش مینشست اما او بیآنکه از جای خود حرکت یا بیتابی کند، جانش را سپر رسولخدا(ص) ساخت[۱۹].
طلحة بن عبیدالله نیز قهرمانانه در دفاع از پیامبر(ص) جنگید. هنگامی که مشرکان، از هر طرف به حضرت هجوم آوردند، طلحه گِرد حضرت میچرخید و با شمشیرش از هر سو از او دفاع میکرد. طلحه پیکرش را سپر پیامبر(ص) کرده بود و ضربههای شمشیر و تیرهای دشمن از هر طرف بر تن او مینشست. رسولخدا(ص) با دیدن جانفشانی طلحة بن عبیدالله فرمود: «او با جنگ و جهاد خود و دفاع از پیامبر خدا، بهشت را بر خود واجب کرد». مشرکان تیری را بهطرف پیامبر(ص) پرتاب کردند که صورت حضرت را نشانه رفته بود؛ طلحه دست خود را در برابر تیر قرار داد، تیر به یکی از انگشتانش خورد و آن را فلج کرد[۲۰].
زنان و مردان مسلمان، همگی به پیامبر(ص) عشق میورزیدند و یکی از اسبابی که مصیبت زنان پدر، برادر یا عزیزی ازدستداده را میکاست، آن بود که میدیدند حضرت، بهسلامت از کارزار بازگشته است.
ابن اسحاق از سعد بن ابی وقاص نقل کرده است: رسولخدا(ص) بر زنی از قبیله بنی دنیا گذشت که همسر، پدر و برادرش در جنگ اُحُد در رکاب حضرت، جان خود را ازدستداده بودند. هنگامی که خبر شهادت آنان را به او دادند، گفت: «حال رسولخدا(ص) چگونه است؟» پاسخ دادند: «خوب است و خدا را شکر، همانگونه است که تو دوست میداری». زن گفت: «پیامبر را نشانم دهید تا او را ببینم».
حضرت را به وی نشان دادند. زن با دیدن او گفت: «هر مصیبت سنگینی با سلامت بودن تو، کوچک و ناچیز است»[۲۱]. یاران پیامبر(ص) حضرت را بسیار دوست میداشتند و او را بر خود مقدّم میکردند. هیچ غزوهای نبود مگر آنکه یاران، گِرد حضرتش جمع میشدند و برای محافظت از او شمشیر میزدند. و هیچ کاری نبود که آسودگی حضرت را در پی داشته باشد، مگر آن کار را برای او اجرا میکردند. این رفتار صحابیان، نشان عشق وصفناشدنی آنان به پیامبر و مقدّم دانستن او بر خود بود.
جابر بن عبدالله بن حرام، درباره غزوه ذات الرّقاع گفته است: «یاران پیامبر(ص) هرگاه به درختی میرسیدند که سایهای داشت، آن را برای حضرت میگذاردند»[۲۲].
در آنچه بیان شد، افزون بر درس علاقهمندی سربازان به فرمانده خود، درسی دیگر نیز نهفته است؛ این درس، تلاش سربازان برای فراهمآوردن راحتی کامل برای فرمانده است تا او بتواند به طرحریزی و پیگیری برنامههایش بپردازد. فرمانده موفق به روحی آرام، قلبی سرشار از آرامش، اندیشهای آسوده و جسمی توانمند نیاز دارد. از این رو در حدّ امکان، باید از جان فرمانده محافظت کرد.؛ چراکه ازدستدادن فرمانده در بحبوحه نبرد، از هر خسارتی سنگینتر است؛ زیرا اگر سربازی جان خود را از دست دهد، آسان میتوان سرباز دیگری را جایگزین او کرد؛ اما یافتن جایگزین برای فرمانده، آن هم در لحظات دشوار جنگ، ساده نیست. به این دلیل یافتن جایگزینی برای فرمانده که به طرح و برنامه جنگ، تحرکات لشکر در جبهههای مختلف، وضعیت سربازان و نیازهای آنان و نیز روشهای برآوردن آن نیازها احاطه کامل داشته باشد، بههیچوجه آسان نیست.
افزون بر این، ازدستدادن فرمانده در شرایط جنگی، بر روحیه جنگاوری و انگیزه نبرد در سربازان، تأثیر منفی سنگینی دارد.
نمونههای پیشین نشاندهنده عشق و علاقه رزمندگان اسلام به فرمانده و پیامبر خود بود. اگرچه نمونههای فراوان دیگری نیز برای این مسئله وجود دارد، به آنچه بیان شد، بسنده میکنیم و فقط این نکته را میافزاییم که دشمنان، بهویژه سران آنان نیز به علاقه و وفاداری سربازان سپاه اسلام به فرمانده و پیامبر خود، پی برده بودند. ابوسفیان، فرمانده مشرکان مکه، در اینباره گفته است: «ندیدم کسی آنگونه که یاران محمد، او را دوست دارند، کسی دیگر را دوست داشته باشد».
عروة بن مسعود ثقفی، از سران مشرکان، نیز پس از دیدار با پیامبر(ص) در حُدیبیه به قوم خود گفت: «ای مردم! به خدا سوگند من پادشاهان عرب، قیصر، کسری و نجاشی را دیدهام؛ به خدا سوگند هیچ پادشاهی را ندیدم که یارانش آنگونه او را بزرگ دارند که یاران محمد، محمد را بزرگ میدارند... هرگاه به آنان فرمانی دهد، در اجرای فرمانش بر یکدیگر پیشی میگیرند؛ هرگاه وضو میگیرد، برای رسیدن به زیادی آب وضویش یکدیگر را کنار میزنند؛ هرگاه سخن میگوید، صداهای خود را نزد او پایین میآورند و از سر تعظیم، هیچگاه به او خیره نمینگرند. او پیشنهادی خردمندانه و خیرخواهانه به شما داده است؛ پس آن را بپذیرید»[۲۳].
این عشق و علاقه، ثمره رحمت و مهربانی فراوان و فراگیر پیامبر(ص) به یاران خود بود که خدای متعال نیز به این مهربانی شهادت داد: ﴿لَقَدْ جَاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَءُوفٌ رَحِيمٌ﴾[۲۴].
این مهربانی، دل حضرت را به آنان نرم ساخته بود و سبب میشد از خطاهایشان درگذرد. او با یاران خود، هماحساس بود؛ با شادی هرکدام از آنان شاد میشد و با اندوهشان، اندوهگین. هرگاه آنان گرسنگی میکشیدند نهتنها او نیز گرسنگی میکشید، بلکه بیشتر گرسنه میماند.
ابن عباس روایت کرده است: «[گاه] رسولخدا(ص) شبهای پیاپی را گرسنه به سر میآورد و خانوادهاش غذایی برای شام نمییافتند. نان آنها، اغلب از جو بود»[۲۵].
مسلم و ترمذی نیز از عایشه روایت کردهاند: «تا پایان عمر پیامبر(ص)، خانواده او حتی دو روز پیاپی، از نان جو، سیر تناول نکردند»[۲۶].
رسولخدا(ص)، افزون بر مهربانی وصفناشدنیاش، اخلاقی قرآنی داشت و صفات جلال و کمال انسانیاش نیز آشکار بود. یاران، شجاعت، پایداری، جانفشانی، شکیبایی، افتادگی و فداکاری را بهروشنی در وجودش مییافتند. از همین رو، چنان دلدادهاش شدند که حتی دشمنان نیز زبان به تحسین آن گشودند؛ و چنان که اشاره آمد، یاران حضرت، عشق راستین خویش را در جایگاههای بسیار، آشکار کردند.
هر فرمانده نظامی که میخواهد محبوب سربازانش باشد و آنان در راه او جانفشانی کنند، باید شیوههای پیامبر فرمانده را در تعامل با سربازان خود پیشه سازد و هر رهبر و حاکمی که میخواهد، ملتش، آنگونه که مسلمانان پیامبر خود را دوست میداشتند، صادقانه او را دوست بدارند، باید در تعامل با ملت خویش به پیامبر(ص) اقتدا کند، با دردهای ملت خود دردمند شود و با شادیهایشان شادمان باشد.
محبت، با اجبار یا فرمانهای خشک نظامی و تهی از مهر و عطوفت پدید نمیآید؛ اگرچه میتوان انسان را با اجبار به کارهای بسیاری واداشت، محبتورزی و علاقهمندی، مقولهای از این سنخ نیست. عشق و محبت، از قلب میجوشد و کسی اختیارش را در دست ندارد. به خیابان کشاندن مردم، سربازان، دانشجویان، کارگران و دیگران برای استقبال از رهبران و فرماندهان، نمونهای از واداری مردم به ابراز محبت ظاهری، تشویقکردن ساختگی و ستایشهای زبانی است. درحالیکه همین مردمی که بهاجبار به خیابانها کشانده شدهاند و با این کار از رسیدگی به کارهای ضروری و امور خویش محروم شدهاند، در دل، به رهبر یا فرماندهی که آنان را به این کار واداشته است، نفرین و لعنت میفرستند. شاید اگر مردم برای استقبال از افراد، اجباری نمیداشتند، یکدهم جمعیتی که به خیابانها کشانده شده است نیز به پیشواز نمیآمد. پس، چهبسا انسان در ظاهر به کسی که از او متنفر است و سینهاش آکنده از کینه اوست، اظهار محبت و علاقه کند!
این حالت را با موقعیت پیامبر(ص) در مدینه مقایسه کنید. اهل مدینه، همهروزه همراه فرزندان و پیران و زنان خود یا در همراهی نمایندگان قبایل خود، نزد حضرت میرفتند و از او میخواستند نزد خانواده یا قبیله آنها تشریففرما شود و در میان آنان باشد[۲۷].
توانایی حل مشکلات
فرمانده نظامی موفق کسی است که از روبهروشدن با مشکلات نمیگریزد بلکه افزون بر اندیشیدن جدّی به راهکارهای حل آنها، برای مرتفع ساختن آنها، گامهای عملی بر میدارد؛ زیرا سستی و اهمال در رسیدگی به مشکلات، خطرهای بسیاری در پی دارد و چهبسا امنیت جامعه یا حکومت را به خطر بیندازد؛ چراکه اهمال در رفع مشکلات، فتنهها را به دنبال خواهد داشت، فتنهها به کشمکش میانجامد و کشمکش به تضعیف کشور. چنانکه خدای متعال فرموده است: ﴿وَلَا تَنَازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَتَذْهَبَ رِيحُكُمْ﴾[۲۸].
خطرناکترین تهدیدها برای یک کشور، مشکلات داخلی است؛ زیرا کشور را از دشمن غافل میکند، توان و ظرفیتهای آن را به هدر میدهد و به تضعیف ساختارهای آن میانجامد. به همین دلیل، پیامبر(ص) نیز به برطرف ساختن مشکلات نظامی، اقتصادی، اجتماعی و سیاسی درون حکومت خود، توجهی ویژه داشت[۲۹].
شناخت دقیق فرماندهان دشمن و ویژگیهای آنان
پیامبر اکرم(ص) شناخت کاملی از فرماندهان دشمن، ویژگیها و مواضعشان در قبال مسلمانان داشت که به او کمک میکرد رفتارهای آنان را پیشبینی کند و با فهم دقیق و تحلیل آن، تدابیری مناسب بیندیشد.
در غزوه حدیبیه، قریشیان، «حلیس»، بزرگ طایفه احابیش[۳۰] را بهسوی پیامبر(ص) فرستادند. حضرت با مشاهده او فرمود: «او از قومی خداپرست است. شترهای قربانی را به سویش بفرستید تا آنها را ببیند». حلیس با دیدن شتران قلاده در گردن (نشاندار) که پشم آنها به دلیل طول اقامت در آن محل ریخته بود و در دشت بهسوی او میآمدند، به دلیل تعجب از آنچه دیده بود، بیآنکه نزد پیامبر(ص) برود، بهسوی قریشیان بازگشت و دیدههایش را برای آنان شرح داد. قریشیان به او گفتند: «تو خود را کنار بکش، تو یک بادیهنشین ناآگاه بیشتر نیستی».
حلیس از این سخن به خشم آمد و گفت: «ای قریشیان! به خدا سوگند، آنچه از شما سر زد، در پیمان میان ما نبود. آیا کسی را که برای بزرگداشت بیتالله بهسوی آن روانه است، از راه خود بازمیدارید؟ به خدا سوگند تمام احابیش را یکباره بر ضدتان خواهم شوراند». قریشیان در پاسخ گفتند: «ای حلیس! دست از سر ما بردار تا تصمیمی را بگیریم که خوش داریم».
پس از آنکه قریشیان بر نظر خود پای فشردند و درخواست حلیس را نپذیرفتند، مکرز بن حفص از آنها اجازه خواست نزد پیامبر(ص) برود و با او سخن بگوید و سپس شنیدههایش را به آنان منتقل کند. به وی اجازه دادند و او بهسوی پیامبر(ص) روانه شد. حضرت تا او را دید، به مسلمانان فرمود: «این مرد، نیرنگباز است».
مکرز، نظر پیامبر(ص) درباره خود را تأیید کرد؛ زیرا همو بود که در اثنای تبادل سفیران میان مسلمانان و قریشیان، همراه پنجاه تن از قریشیان، پنهانی به اردوگاه مسلمانان نفوذ کرد تا با استفاده از غفلتشان، آسیبی به آنان برساند. اما چون پیامبر(ص) و مسلمانان در کمینشان بودند، اسیرشان کردند[۳۱].[۳۲]
استفاده از راهنماها و راهبلدها در تحرکات نظامی
سیره پیامبر اکرم(ص) بیانگر این است که حضرت، توجه ویژهای به استفاده از دانش آگاهان به راههای نظامی امن داشته است. او راهبلدانی ماهر را به خدمت میگرفت و با یاری آنان اهداف نظامیاش را محقق میساخت. این راهنمایان، نیروهای نظامی مسلمان را از امنترین و گاه کوتاهترین و امنترین راهها پیش میبردند و آنان را به مقصد مربوط میرساندند.
پیامبر اکرم(ص) در راه هجرت به مدینه، از عبدالله بن اریقط، که مشرک بود، یاری گرفت که به آگاهی از راههای امن، شهره بود[۳۳].
در غزوه اُحُد، وقتی پیامبر(ص) میخواست سپاه اسلام را به میدان نبرد و نزدیک اردوگاه مشرکان برساند، به اصحاب خود فرمود: کیست که ما را از راهی کوتاه، نزدیک دشمن برساند بیآنکه، ما را با آنان روبهرو سازد؟» ابوخیثمه گفت: «ای رسول خدا! من چنین میکنم».
او سپاه اسلام را از سرزمین سنگلاخ بنی حارثه و از میان املاک آنان عبور داد و به باغ مربع بن قیظی حارثی وارد شد. سپس، راه خود را ادامه داد تا اندکی پیش از طلوع فجر، مسلمانان را به مکان دلخواه پیامبر(ص) رساند[۳۴].
در غزوة دومة الجندل در ۲۵ ربیعالاول سال پنجم، پیامبر(ص) از راهبلدی از مردمان بنی عذره، به نام «مذکور» یاری گرفت[۳۵]. در غزوه حدیبیه، حضرت با خبر شد که قریشیان از مکه خارج، و بر سر راهش مستقر شدهاند و کمینی به فرماندهی خالد بن ولید برای او و یارانش سامان دادهاند. پیامبر(ص) که بههیچوجه، نمیخواست با قریشیان برخورد نظامی داشته باشد، تصمیم گرفت مسیر سپاه اسلام را تغییر دهد. او به یارانش فرمود: کیست ما را از راهی جز مسیری که قریشیان بر سر آن قرار گرفتهاند، پیش برد؟» مردی از قبیله اسلم گفت: «ای رسول خدا! من این کار را میکنم».
او مسلمانان را از راهی سخت از میان کوهها و پیمودنش با دشواری بسیاری همراه بود، پیش برد تا به سرزمینی هموار در پایان مسیلی رساند[۳۶]. در سریه عمر بن خطاب، در سال هفتم هجری، پیامبر(ص)، راهنمایی از بنی هلال را با یاران خود همراه ساخته بود که آنان را شبانه حرکت میداد و روزها پنهان میکرد[۳۷].
در سریهای که غالب بن عبدالله لیثی بهسوی بنی عوال و بنی ثعلبه اعزام شد، راهبلد آنان، یسار، برده آزاد شده رسول خدا(ص) بود[۳۸]. در غزوه تبوک نیز علقمة بن فغواء خزاعی، راهنمای سپاه اسلام بود[۳۹].
در غزوه خیبر که مسلمانان شناخت کافی از راههای منتهی به خیبر و شرایط جغرافیایی آن منطقه نداشتند، پیامبر(ص) از راهنمایانی ماهر بهره گرفت تا سپاه اسلام را در امنیت کامل به خیبر برساند؛ یعنی: حسیل بن خارجه و عبدالله بن نعیم. آنان هر دو از قبیله نجدی اشجع بودند که مردمانش در عصر جاهلیت، پیوسته به خیبر آمدوشد داشتند[۴۰].[۴۱]
منابع
پانویس
- ↑ تفسیر فخر رازی، ج۱۱، ص۱۹۷.
- ↑ «از کسانی که فرشتگان جانشان را در حال ستم به خویش میگیرند، میپرسند: در چه حال بودهاید؟ میگویند: ما ناتوان شمردهشدگان روی زمین بودهایم. میگویند: آیا زمین خداوند (آنقدر) فراخ نبود که در آن هجرت کنید؟ بنابراین، سرای (پایانی) اینان دوزخ است و بد پایانهای است * بجز آن مردان و زنان و کودکان ناتوان شمرده شدهای که نه چارهای میتوانند اندیشید و نه راه به جایی دارند» سوره نساء، آیه ۹۷-۹۸.
- ↑ قسمت اخیر حدیث، درست به نظر نمیرسد؛ زیرا در این جنگ پیروزی به دست نیامد و خالد که فرماندهی را به عهده گرفت هزیمت شد و فرار کرد و دیگران نیز پشت سر او فرار کردند. از همین رو، وقتی نزدیک مدینه رسیدند، مردم به استقبال آنها رفتند! و بر چهره آنها خاک میپاشیدند و میگفتند: ای فرارکنندگان، آیا در راه خدا گریختهاید؟ برخی سپاهیان را همسرانشان به خانه راه نمیدادند و میگفتند: «آیا با همراهان خود برگشتهاید؟» برخی سپاهیان هم، بعد از آن، در خانه نشسته و از ترس سرزنش مردم بیرون نمیآمدند. هر چند رسولخدا(ص) آبروداری کرد و فرمود: اینان فراری نیستند و انشاءالله حملهکننده خواهند بود (ترجمه مغازی واقدی، ص۵۸۲ و ۵۸۳؛ تاریخ طبری، ج۲، ص۳۲۳). در نتیجه: لقب «سیفالله» برگرفته از همین روایت برای خالد، با مطالب مسلم تاریخی و شکست و هزیمت مسلمانان در این جنگ سازگار نیست. افزون بر پارهای رفتارهای نابهنجار او در برخی سریّهها که بهیقینن با سیفاللهبودنش ناساز است! برای روشنشدن مطلب، ر.ک: الاستیعاب، تحقیق علی محمد البجاوی، دارالجیل، بیروت، چاپ اول، ج۲، ص۴٢٧؛ الاصابة، تحقیق گروهی از علما، دارالکتب، بیروت، چاپ اول، ج۲، ص۲۱۵؛ اسدالغابة، نشر دار احیاء التراث العربی، بیروت، ذیل کلمه خالد بن ولید؛ الکامل، با تحقیق عمر عبدالسلام تدمری، دارالکتاب العربی، بیروت، چاپ سوم، ج۲، ص۴۴ و ١٢١؛ سفینةالبحار، اسوه، چاپ سوم، ج۲، ص۶۶٣؛ الغدیر، تحقیق مرکزالدراسات الاسلامیة، ج۷، ص٢٢٩-٢٣۴.
- ↑ صحیح بخاری (متن فتحالباری)، ج۹، ص۵۴.
- ↑ ابوفارس، محمد عبدالقادر، مکتب نظامی پیامبر اعظم، ص ۲۱.
- ↑ مسند احمد، ج۱، ص۳؛ نک: الطبقات الکبری، ج۲، ص۲۱.
- ↑ موارد الظمآن الی زوائد ابن حبان، ص۴۰۶.
- ↑ غزوة الاحزاب، ص۹۹.
- ↑ «و در آسمانها و زمین، بزرگی او راست و او پیروزمند فرزانه است» سوره جاثیه، آیه ۳۷.
- ↑ ابوفارس، محمد عبدالقادر، مکتب نظامی پیامبر اعظم، ص ۲۵-۳۵.
- ↑ الرحیق المختوم، ص۵۴۵.
- ↑ ابوفارس، محمد عبدالقادر، مکتب نظامی پیامبر اعظم، ص ۳۹ ـ ۴۷.
- ↑ مؤلف محترم برای این مطالب مأخذی ارائه نکرده است، البته باید دانست که بالاترین فداکاری در مسئله هجرت از آنِ امیرمؤمنان(ع) است که در فراش حضرت خوابید و آیه شریفه ۲۰۷ سوره بقره در شأن این جانفشانی نازل گردید.
- ↑ عیون الاثر، ج۱، ص۲۵۵.
- ↑ نک: سیره نبوی ابن هشام، ج۲، صص۱۶۹-۱۸۲؛ سیره نبوی ابن کثیر، ج۳، صص۱۲۲-۱۳۴.
- ↑ سیره نبوی ابن هشام، ج۲، صص۱۶۹-۱۸۲؛ سیره نبوی ابن کثیر، ج۳، صص۱۲۲-۱۳۴.
- ↑ نک: غزوة الاحزاب، صص۲۲-۳۲.
- ↑ ابوخرشه، کنیه (= پَسنام) دیگر ابودجانه است.
- ↑ نک: الفتح الربانی، ج۲۱، ص۵۸؛ مختصر صحیح مسلم، شماره ۱۷۱۰؛ صفة الصفوة، ج۱، صص۴۸۵-۴۸۶؛ امتاع الاسماع، ج۱، ص۱۳۶.
- ↑ نک: إمتاع الأسماع، ج۱، صص۱۴۲ و ۱۴۳؛ سیرة ابن کثیر، ج۳، ص۵۸. نوشتنی است که «طلحه» بنا بر حدیثی در کتابهای اهلسنت از عشرة مبشره به شمار میآید، درحالیکه او در محاصره عثمان و کشتهشدن او نقش فعال داشت و بعد از بیعت با امیرالمؤمنین(ع) عهدشکنی کرد و از آتشافروزان جنگ جمل بود و در همان جنگ بهوسیله نیروهای جبهه خودش یعنی مروان بن حکم به انتقام خون عثمان کشته شد. نک: تلخیص الغدیر، صص۱۰۲۷ تا ۱۰۳۴.
- ↑ نک: سیره نبوی ابن هشام، ج۲، ص۹۸؛ امتاع الاسماع، ج۸، صص۱۴۶-۱۴۸.
- ↑ صحیح بخاری (متن فتح الباری، ج۸، ص۴۳۲).
- ↑ صحیح بخاری (متن فتح الباری، ج۶، صص۴۶۴-۴۶۸)؛ نک: کنز العمال، ج۱۰، صص۴۸۶-۴۸۷.
- ↑ «بیگمان پیامبری از (میان) خودتان نزد شما آمده است که هر رنجی ببرید بر او گران است، بسیار خواستار شماست، با مؤمنان مهربانی بخشاینده است» سوره توبه، آیه ۱۲۸.
- ↑ التاج الجامع للأصول فی احادیث الرسول، ج۵، ص۱۷۶. ترمذی این روایت را با سند صحیح نقل کرده است.
- ↑ التاج الجامع للأصول فی احادیث الرسول، ج۵، ص۱۷۵.
- ↑ ابوفارس، محمد عبدالقادر، مکتب نظامی پیامبر اعظم، ص ۴۷-۵۵.
- ↑ «و در هم نیفتید که سست شوید و شکوهتان از میان برود» سوره انفال، آیه ۴۶.
- ↑ ابوفارس، محمد عبدالقادر، مکتب نظامی پیامبر اعظم، ص ۵۶ ـ ۷۰.
- ↑ احابیش، مجموعه گروههایی از قبیلههای مختلف را گویند. «حلیس» نیز رئیس قبایل غیرقرشی مکه و همپیمان با قریش بود.
- ↑ غزوة الحدیبیة، ص۸۰، به نقل از سیره نبوی ابن هشام، ج۲، ص۳۱۲.
- ↑ ابوفارس، محمد عبدالقادر، مکتب نظامی پیامبر اعظم، ص ۷۱.
- ↑ زاد المعاد، ج۳، ص۵٣.
- ↑ غزوه اُحُد، ص۶٠؛ السیرة الحلبیة، ج۲، ص۴٩۵.
- ↑ غزوة الاحزاب، ص۱۹-۲۰.
- ↑ سیره نبوی ابن هشام، ج۲، ص۳۰۹-۳۱۰؛ المغازی النبویة، ص۵٠-۵١.
- ↑ غزوة الحدیبیة، ص١٨۶.
- ↑ غزوة الحدیبیة، ص۱۸۸.
- ↑ نک: امتاع الاسماع، ج۱، ص۴۵١؛ شرح المواهب اللدنیة، ج۳، ص٧٢.
- ↑ اقتباس النظام العسکری فی عهد الرسول، ص۲۵۹؛ به نقل از: صفحه ۱۱۱ کتاب «غزوه خیبر» تألیف استاد باشمیل.
- ↑ ابوفارس، محمد عبدالقادر، مکتب نظامی پیامبر اعظم، ص ۲۱۳.