ولایت تکوینی در کلام اسلامی: تفاوت میان نسخه‌ها

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت
جز (جایگزینی متن - 'پنهانی' به 'پنهانی')
جز (جایگزینی متن - 'فروعات' به 'فروع')
 
(۴۲ نسخهٔ میانی ویرایش شده توسط ۶ کاربر نشان داده نشد)
خط ۱: خط ۱:
{{مدخل مرتبط
| موضوع مرتبط = ولایت تکوینی
| عنوان مدخل  = ولایت تکوینی
| مداخل مرتبط = [[ولایت تکوینی در لغت]] - [[ولایت تکوینی در قرآن]] - [[ولایت تکوینی در حدیث]] - [[ولایت تکوینی در کلام اسلامی]]
| پرسش مرتبط  =
}}


{{امامت}}
==مقدمه==
<div style="padding: 0.0em 0em 0.0em;">
از جمله مباحثی که بین [[متکلمان]] مطرح بوده و هست، [[ولایت تکوینی]] است. [[ولایت]] چیست و ولایت تکوینی چه معنایی دارد؟ آیا کسان دیگری غیر از [[انبیا]]، ولایت تکوینی یعنی [[حق تصرف]] در [[نظام تکوین]] را دارند؟
: <div style="background-color: rgb(252, 252, 233); text-align:center; font-size: 85%; font-weight: normal;">این مدخل از زیرشاخه‌های بحث '''[[ولایت]]''' است. "'''[[ولایت تکوینی]]'''" از چند منظر متفاوت، بررسی می‌شود:</div>
در اینجا به توضیح و شرح این موضوع می‌پردازیم.
<div style="padding: 0.0em 0em 0.0em;">
 
: <div style="background-color: rgb(255, 245, 227); text-align:center; font-size: 85%; font-weight: normal;">[[ولایت تکوینی در قرآن]] | [[ولایت تکوینی در حدیث]] | [[ولایت تکوینی در کلام اسلامی]] | [[ولایت تکوینی در عرفان اسلامی]]</div>
==تعریف ولایت==
<div style="padding: 0.0em 0em 0.0em;">
{{اصلی|ولایت}}
: <div style="background-color: rgb(206,242, 299); text-align:center; font-size: 85%; font-weight: normal;">در این باره، تعداد بسیاری از پرسش‌های عمومی و مصداقی مرتبط، وجود دارند که در مدخل '''[[ولایت تکوینی (پرسش)]]''' قابل دسترسی خواهند بود.</div>
فیومی می‌گوید: {{عربی|الولی مثل فَلْس: القرب.. والولایة بالفتح والکسر النصرة}}<ref>فیومی، المصباح المنیر فی غریب الشرح الکبیر للرافعی، ص۶۷۲.</ref>.
<div style="padding: 0.4em 0em 0.0em;">
وَلْی مثل فَلْس به معنای [[قرب]] است... و ولایت به «کسره و فتحه و واو» به معنای [[نصرت]] است.
 
جوهری می‌گوید: {{عربی|الولی: القرب والدنو... وکل من ولی أمر واحد فهو ولیه... والولایة بالکسر: السلطان والولایة والولایة: النصرة}}<ref>اسماعیل بن حماد جوهری، الصحاح: تاج اللغة وصحاح العربیة، ج۴، ص۲۵۲۸-۲۵۳۰.</ref>.
 
وَلی به معنای قرب و نزدیک شدن است... و هر کس امر شخصی را متکفل شود و از عهده آن برآید، ولی او خواهد بود... و ولایت با کسره و «واو» به معنای [[سلطان]] و نیز با «کسره و فتحه واو» به معنای نصرت آمده است.
 
در «[[اقرب]] الموارد» آمده است: {{عربی|الوَلْی حصول الثانی بعد [[الأول]] من غیر فصل. ولی الشیء و علی [[ولایة]] و ولایة: [[ملک]] أمره و قام به أو الولایة بالفتح المصدر و بالکسر الخطة و الإمارة والسلطان...}}<ref>سعید شرتونی، اقرب الموارد فی فصح العربیة و الشوارد، ج۲، ص۱۴۸۷.</ref>.
 
وَلْی عبارت است از قرار گرفتن فرد یا شیء چیز دوم، به دنبال فرد یا شیء اول، بدون فاصله. {{عربی|ولی الشیء وعلیه ولایة و ولایة}} یعنی مالک امر آن شده و به آن [[قیام]] کرد. یا آن‌که ولایت با فتح به عنوان مصدر و کسر - هر دو - معنای امر و [[امارت]] و [[سلطنت]] است....
 
راغب اصفهانی می‌گوید: {{عربی|الولاء والتوالی: أن یحصل شیئان فصاعداً حصولاً لیس بینهما ما لیس منهما}}<ref>راغب اصفهانی، مفردات ألفاظ القرآن، ص۸۸۵.</ref>.
[[ولاء]] و توالی به معنای آن است که دو چیز و یا بیشتر از آن، طوری قرار گیرند و واقع شوند که بین آن دو، غیر از خود آنها چیز دیگری نبوده باشد.
 
[[علامه طباطبایی]] در معنای اصطلاحی «[[ولایت]]» می‌نویسد: {{عربی|و إنها هی الکمال الأخیر الحقیقی للإنسان و إنها الغرض الأخیر من تشریح الشریعة الحقة الإلهیة}}<ref>محمدحسین طباطبایی، رسالة الولایة، ص۴.</ref>. ولایت، آخرین درجه [[کمال انسان]] است و آخرین منظور و مقصود از [[تشریع]] [[شریعت]] [[حق]] خداوندی است.
 
ایشان در [[تفسیر]] «[[المیزان]]» می‌نویسد: {{عربی|والولایة وإن ذکروا لها معانی کثیرة لکن الأصل فی معناها ارتفاع الواسطة الحائلة بین الشیئین بحیث لا یکون بینهما ما لیس منهما، ثم استعیرت لقرب الشیء من الشیء بوجه من وجوه القرب کالقرب نسباً أو مکاناً أو منزلة أو بصداقة أو غیر ذلک، ولذلک یطلق [[الولی]] علی کل من طرفی الولایة، و خاصة بالنظر إلی أن کلاً منهما یلی من [[الآخر]] ما لا یلیه غیره، فالله سبحانه ولی [[عبده]] [[المؤمن]]؛ لأنه یلی أمره و یدبر شأنه فیهدیه إلی صراطه المستقیم و یأمره و ینهاه فیما ینبغی له أو لا ینبغی و ینصره فی الحیاة الدنیا وفی الآخرة. و المؤمن حقا ولی ربه؛ لأنه یلی منه إطاعته فی أمره و نهیه ویلی منه عامة البرکات المعنویة من هدایة و [[توفیق]] و [[تأیید]] و [[تسدید]] و ما یعقبها من الإکرام بالجنة و الرضوان}}<ref>محمدحسین طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن، ج۱۰، ص۸۸-۸۹.</ref>.
 
کلمه «ولایت» هرچند که اهل لغت معانی بسیاری برای آن برشمرده‌اند، لکن اصل معنای آن، برداشته شدن واسطه‌ای است که بین دو چیز حائل شده باشد، به طوری که بین آن دو، غیر از آنها واسطه‌ای باقی نماند و سپس برای نزدیکی چیزی به چیز دیگر، به چند صورت به کار گرفته شده است: [[قرب]] نسبی، مکانی، منزلتی، [[صداقت]] و غیر اینها. به همین مناسبت بر هر یک از دو طرف [[وَلایت]]، ولی گفته می‌شود؛ بالأخص به جهت آنکه هر یک از آن دو نسبت به دیگری دارای حالتی است که غیر آن ندارد، بنابراین [[خداوند سبحان]] ولی [[بنده]] [[مؤمن]] خود است؛ امورش را زیر نظر دارد و [[شئون]] وی را [[تدبیر]] می‌کند، او را در [[صراط مستقیم]] [[هدایت]] می‌نماید، امور وی را بر عهده دارد و او را در [[دنیا]] و [[آخرت]] [[یاری]] می‌کند.
 
[[مؤمن حقیقی]] و [[واقعی]] نیز، ولی [[پروردگار]] است؛ زیرا خود را در [[اوامر و نواهی]] [[خداوند]]، تحت [[ولایت]] او در می‌آورد؛ همچنین در تمامی برکت‌های [[معنوی]] ([[هدایت]]، [[توفیق]]، [[تأیید]]، [[تسدید]] و آنچه در پی دارد)، از مکرّم شدن به [[بهشت]] و [[مقام]] [[رضوان]] خداوند، تحت ولایت و پذیرش خداوند خود است.<ref>[[علی اصغر رضوانی|رضوانی، علی اصغر]]، [[دانشنامه علمی کلمات امام حسین ج۱ (کتاب)|دانشنامه علمی کلمات امام حسین]]، ج۱، ص ۲۸۱.</ref>
 
== مقدمه ==
واژه‌ «تکوین» مصدر باب تفعیل از ریشه «کَوَّنَ» گرفته شده به معنای به وجود آوردن و به هستی درآوردن<ref>فرهنگ ابجدی الفبایی عربی فارسی: ترجمه کامل المنجد الابجدی، ص۲۵۳.</ref> اِحداث، گردانیدن، [[آفریدن]]، نوپدیدی، ساختن و صورت دادن است. پس [[تکوین]] شی‏ء، عملی است که به موجب آن، شی‏ء احداث می‏‌شود و به حالت موجود می‏‌رسد و یا به معنی مجموع صوری است که نسبت به شرایطی که برای نمود شی‏ء لازم است، پی در پی بر شی‏ء وارد می‏‌شود. از این قبیل است تکوین موجودات، تکوین [[وظایف]]، تکوین مؤسسات و غیره<ref>صلیبا، جمیل و صانعی دره بیدی، منوچهر، فرهنگ فلسفه، ۱۳۶۶ش، ص۲۵۲.</ref>. «ولایت تکوینی»، به معنای [[تصرف در امور]] [[تکوینی]] است به گونه‌ای که حقیقتی را به [[حقیقت]] دیگر یا صورتی را به صورت دیگر بدون اسباب طبیعی تبدیل نماید و تفصیلا به تمام مشخصات شیء مورد [[تصرف]] و اسباب آن [[علم]] داشته باشد و از همه جهات شیء مورد تصرف در [[اختیار]] [[صاحب ولایت]] باشد<ref>{{عربی|ولایة التصرف فی الأمور التکوینیة تبدیلا من حقیقة إلی أخری، أو من صورة إلی غیرها، بغیر أسباب طبیعیة متعارفة، مع علم المتصرف بکل تفاصیل المتصرف وأسبابه، من غیر تحدی ونبوة، بحیث تکون اختیاراتها بید المتصرف فیها من هذه الجهات}}؛ سید ‌علی عاشور، الولایة التکوینیة لآل محمد {{ع}}، ص۲۷.</ref>. چنین [[ولایتی]]، اصالتاً از آنِ خداست؛ زیرا تمام موجودات، تحت [[اراده]] و [[قدرت]] او هستند. اصل پیدایش و تغییرات و بقای همۀ موجودات به دست خداست؛ ازاین‌رو بر تمام موجودات عالم ولایت تکوینی دارد<ref> [[محمد تقی مصباح یزدی|مصباح یزدی، محمد تقی]]، [[حکیمانه‌ترین حکومت (کتاب)|حکیمانه‌ترین حکومت]]، ص۴۴.</ref>.
ولایت تکوینی را به لحاظ ذاتی و عرضی بودن، برای [[خداوند]] و [[انسان‌ها]] می‌شود این‌گونه تبیین کرد:
 
=== ولایت تکوینی خداوند ===
ولایت تکوینی به معنای [[تسلط]] بر [[جهان هستی]]<ref>همتی، ولایت تکوینی، ص۸۱.</ref>، [[سرپرستی]] موجودات جهان<ref>[[عبدالله جوادی آملی|جوادی آملی، عبدالله]]، [[ولایت فقیه - جوادی آملی (کتاب)|ولایت فقیه]]، ص۱۲۳.</ref> و عهده گرفتن [[تدبیر امر]] آنهاست<ref>علامه طباطبایی، تفسیر المیزان، ج۶، ص۱۵.</ref>. این ولایت زمانی محقق است که رابطه بین [[سرپرست]] و سرپرست شده‌ها رابطه علت و معلول باشد. این نوع ولایت که ذاتا ویژه خداست، به [[تکوین]] موجودات عینی جهان مربوط می‌شود و این نوع رابطه از سرپرستی حقیقی و به عبارتی ضروری است. از این رو هیچ گاه [[تخلف]] بردار نیست که در این [[آیه]] منعکس شده است: {{متن قرآن|إِذَا قَضَى أَمْرًا فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُن فَيَكُونُ}}<ref>سوره بقره، آیه ۱۱۷؛ سوره آل عمران، آیه ۴۷؛ سوره غافر، آیه ۶۸؛ سوره مریم، آیه ۲۵.</ref> یعنی: چون [[اراده]] [[آفریدن]] چیزی بفرماید، به محض اینکه بگوید موجود باش، ایجاد می‌شود. در [[ولایت تکوینی]]، [[اراده خداوند]]، مساوی با تحقق شیء متعلّق اراده است و تخلّف در آن راه ندارد<ref>امامت پژوهی، ص۲۳۰.</ref>.
 
در [[انسان]] نیز نوعی از این ولایت تکوینی وجود دارد. مانند [[ولایت انسان]] بر قوای درونی خودش و همچنین بر اعضاء و جوارح سالم خود که به آنها [[فرمان]] می‌دهد و باز می‌دارد<ref>[[عبدالله جوادی آملی|جوادی آملی، عبدالله]]، [[ولایت فقیه - جوادی آملی (کتاب)|ولایت فقیه]]، ص۱۳۲.</ref>.
 
=== ولایت تکوینی [[پیامبر]] و [[ائمه]] ([[معجزات]] و [[کرامات]]) ===
هرچند ولایت تکوینی بالذات و استقلالاً از آن خداست، از نظر [[عقلی]] و [[شرعی]] امکان دارد [[خداوند]] به [[بندگان]] خاصش (از [[فرشته]] و انسان) جهت [[علو]] [[شأن]] و یا [[اتمام حجت]] بر دیگران، ولایت تکوینی ([[قدرت]] در [[تصرف]] عالم امکان) یا [[تدبیر]] برخی امور را به آنها اعطا نماید. به عبارت دیگر مرتبه‏ای از این [[ولایت]] را به برخی بندگانش عطا می‏‌کند. معجزات و کرامات [[انبیاء]] و [[اولیاء]] از آثار همین ولایت تکوینی است<ref>[[محمد تقی مصباح یزدی|مصباح یزدی، محمد تقی]]، [[حکیمانه‌ترین حکومت (کتاب)|حکیمانه‌ترین حکومت]]، ص۴۴؛ امام رضا {{ع}} درباره امام واجد مقام ولایت در نظام تکوین می‌فرماید: "اگر زمین لحظه‌ای و به اندازه یک چشم برهم زدن از حجت و امام خالی بماند، زمین درهم فرو ریزد و اهلش را فرود برد: {{متن حدیث|لو خلت الأرض طرفة عین من حجة لساخت باهلها}}، صفار، محمد بن الحسن، بصائر الدرجات، ص۵۰۹؛ وجود پیامبر، ‌ ولی و امام در بقای عالم و نظام آن، همان اثری را دارد که منظومه شمسی و جاذبه آن در بقای نظام منظومه و جاذبه زمین در حیات و بقای موجودات ارضی وقلب در بقای حیات انسان دارد. [[لطف‌الله صافی گلپایگانی|صافی گلپایگانی، لطف‌الله]]، [[ولایت تکوینی و ولایت تشریعی (کتاب)|ولایت تکوینی و ولایت تشریعی]]، ص۸۶.</ref>.
 
==== [[ادله]] ولایت تکوینی پیامبر و ائمه {{ع}} ====
# ادله ولایت تکوینی [[پیامبر خاتم]] {{صل}}: [[رسول خدا]] {{صل}} به خاطر ولایتی‌ که خداوند برایش قرار داده، درکائنات و عالم [[خلقت]] و نیز شأنی از [[شؤون]] [[بندگان]] [[تصرف]] می‌کند. این مطلب در [[آیات]] متعدد بیان شده جهت رعایت اختصار، به ذکر چند نمونه اکتفا می‌شود:
## [[آیه]] اول: {{متن قرآن|النَّبِيُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ}}<ref>سوره احزاب، آیه۶؛ پیامبر نسبت به مؤمنان از خودشان سزاواتر است.</ref>؛ این جمله مطلق است و شامل تمام امور [[دین]] و [[دنیا]] می‌شود<ref>{{عربی|و قال فی الکشاف: النبی أولی بالمؤمنین فی کل شیء من أمور الدین و الدنیا من أنفسهم، و لهذا أطلق و لم یقید، فیجب علیهم أن یکون أحب إلیهم من أنفسهم و حکمه أنفذ علیهم من حکمها، و حقه آثر لدیهم من حقوقها، و شفقتهم علیه أقدم من شفقتهم علیها، و أن یبذلوها دونه، و یجعلوها فداءه، اذا أعضل خطب و وقاءه}}، موسوی شفتی، اسد الله، الامامة، ص۴۱۶.</ref>. پس او می‌تواند در تمام امور [[زندگی]] [[مؤمنان]] تصرف نماید. برخی تصریح کرده‌اند که ممکن است مقصود از [[اولویت]]، اولویت [[عامه]] [[الهی]] بر تمام [[بشر]] باشد؛ چون [[پیامبر]] [[خلیفة الله]] در روی [[زمین]] است و همان [[ولایت الهی]] به ایشان [[تفویض]] شده است، واژه «[[مؤمنین]]» در ‌آیه که ذکر شده به خاطر شرافتشان است<ref>{{عربی|یحتمل أن یکون المراد بالأولویّة فی الکریمة هو الأولویّة العامّة الإلهیّة علی جمیع البشر، لأنّ النبیّ {{صل}} خلیفة اللّه فی الأرض ففوّض ما کان له تعالی من الولایة علی جمیع البشر إلیه صلوات اللّه علیه. و المؤمنون خصّوا بالذکر لفضلهم و شرافتهم علی غیرهم. و کذلک فهذه الولایة عامّة لجمیع الأمور الدّینیة و الدنیویّة، و قد انتقلت الأولویة بعد النبیّ لخلفائه المکرمین و أوصیائه المعصومین صلوات اللّه علیهم‏}}، سبزواری، محمد، الجدید فی تفسیر القرآن المجید، ج‏۵، ص۴۲۱.</ref>.
## آیه دوم: {{متن قرآن|وَمَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَى اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْرًا أَن يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ}}<ref>سوره احزاب، آیه۳۶؛ هیچ مرد و زن با ایمانی حق ندارد هنگامی‌که خدا و پیامبرش امری را لازم بدانند، اختیاری از خود داشته باشد و هرکس نافرمانی خدا و رسولش را کند، به گمراهی آشکاری گرفتار شده است.</ref>. [[سیاق]] جمله {{متن قرآن|إِذَا قَضَى اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْرًاً}} [[شهادت]] می‌دهد که مقصود از «[[قضاء]]»، [[تصرف در شؤون مردم]] است که [[خداوند]] برایش [[جعل]] کرده است نه [[جعل تشریعی]] ویژه خداوند؛ چون امر واحدی را متعلق قضاء [[خدا]] و رسولش قرار داده است<ref>{{عربی|ویشهد سیاق قوله: {{متن قرآن|إذا قضی الله ورسوله أمرا}} حیث جعل الامر الواحد متعلقا لقضاء الله ورسوله معا، علی أن المراد بالقضاء التصرف فی شؤون الناس دون الجعل التشریعی المختص بالله}}، طباطبایی، محمد حسین، المیزان فی تفسیر القران، ج ۱۶، ص۳۲۱.</ref>.
# [[ادله]] [[ولایت تکوینی]] [[ائمه]] {{ع}}: ولایت تکوینی [[ائمه طاهرین]] {{ع}}، از [[آیات]] زیادی قابل [[اثبات]] است. برای نمونه دو [[آیه]] را ذکر می‌کنیم:
## آیه اول: {{متن قرآن|إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُواْ الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ}}<ref>سوره مائده، آیه۵۵، فقط خدا و پیامبر او وکسانی که ایمان آورده و نماز به پا داشته و زکات (صدقه) را در حال رکوع می‌دهند، ولی و سرپرست شما هستند.</ref>. در این آیه، اولاً: کلمه {{متن قرآن|إِنَّمَا}} از ادات [[حصر]] است و [[ولایت]] را منحصر به خدا، [[رسول]] و الذین آمنوا کرده است. ثانیاً: کلمه {{متن قرآن|وَالَّذِينَ}} بر {{متن قرآن|وَرَسُولُهُ}} عطف شده و نشان می‌دهد {{متن قرآن|وَلِيُّكُمُ}} بر سر او نیز می‌آید و در نتیجه ثابت می‌شود که ولایت در هر سه مورد، یک نوع ولایت می‌ّباشد. ثالثاً: مراد از [[ولایت خدا]] و رسول، همان [[تصرف]] در [[شؤون]] [[مسلمانان]] است و صرفا ولایت در [[محبت]] و [[نصرت]] مراد نیست. آیه‌ {{متن قرآن|النَّبِيُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ}} ولایت آیه مورد بحث را [[تفسیر]] می‌کند. پس معنای جمله {{متن قرآن|وَالَّذِينَ آمَنُواْ الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ}} این می‌شود، همان ولایتی‌که برای خدا و رسول ثابت است، برای کسی ‌که بین [[زکات]] و [[نماز]] جمع کرده، نیز ثابت خواهد بود<ref>{{عربی|و لا یختلف اثنان فی المراد بولایة اللّه و الرسول و انها التصرف فی شئون المسلمین، و لیس مجرد المحبة و النصرة، قال تعالی: {{متن قرآن|النَّبِيُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ‏}}، و الولایة فی هذه الآیة تفسیر و بیان للولایة فی الآیة التی نحن بصددها. {{متن قرآن|وَالَّذِينَ آمَنُواْ الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ}}. أی ان الولایة التی للّه و الرسول ثابتة أیضاً لمن جمع بین الزکاة و الرکوع‏}}، مغنیه، محمد جواد، التفسیر الکاشف، ج‏۳، ص۸۲.</ref>.
## [[آیه]] دوم: {{متن قرآن|وَمَنْ يَتَوَلَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغَالِبُونَ}}<ref>«و هر کس سروری خداوند و پیامبرش و آنان را که ایمان دارند بپذیرد (از حزب خداوند است) بی‌گمان حزب خداوند پیروز است» سوره مائده، آیه ۵۶.</ref>. پیش از ذکر [[استدلال]] توجه به این نکته ضروری است که مصداق {{متن قرآن|وَالَّذِينَ آمَنُوا}}، همه افراد با [[ایمان]] نیستند بلکه شخصی است که در آیه قبل با اوصاف معینی به او اشاره شد<ref>مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، ج۴، ص۴۳۳.</ref> و او وجود [[مبارک]] [[امیرمؤمنان]] {{ع}} است. از اینجا ثابت می‌شود که این آیه مربوط به [[امامت]] نیز هست. اما برای [[اثبات]] [[ولایت تکوینی]] [[ائمه]] باید گفت: از آنجایی‌که این آ‌یه بلافاصله پس از [[آیه ولایت]] ذکر شده، [[ولایتی]] که درباره آن سخن گفته شده، از جهت معنی و مقصود مرتبط با آیه قبل است. بدین جهت برخی [[مفسران]] گفته‌اند، این آیه به دور از هر گونه [[تأویل]]، [[نص صریح]] است بر اینکه مقصود از [[ولایت خدا]]، ‌ [[رسول]] و [[مؤمنین]] {{متن قرآن|الَّذِينَ آمَنُوا}}، یکی است. بنابراین، هر کسی‌که بین ولایت خدا، رسول و [[امام]] تفاوت قائل نشده، از جمله [[حزب الله]] است<ref>{{عربی|هذه الآیة نص صریح لا یقبل التأویل بحال علی أن المعنی المراد من ولایة اللَّه والرسول والمؤمنین واحد لا اختلاف فیه، وان من حافظ علی هذه الولایة، ولم یفرق بین اللَّه ورسوله ومن جمع بین الزکاة والرکوع فهو من حزب اللَّه الغالب بمنطق الحق وحجته}}، مغنیه، محمد جواد، التفسیر الکاشف، ج۳، ص۸۲؛ التفسیر المبین، ص۱۴۸.</ref> و در آیه ولایت که ولایت خدا، [[رسول]] و مصداق {{متن قرآن|الَّذِينَ آمَنُوا}} یعنی [[امام]] ذکر شده، [[ولایت]] در هر سه مورد به معنای [[تصرف در امور]] است<ref>{{عربی|وقال الشیعة: إن لفظ الجلالة والرسول ومن جمع بین الزکاة والرکوع جاء فی آیة واحدة، وولایة اللَّه والرسول معناها التصرف فیجب أیضاً أن یکون هذا المعنی بالذات مرادا من ولایة من جمع بین الوصفین، وإلا لزم أن یکون لفظ الولایة مستعملا فی معنیین مختلفین فی آن واحد، وهو غیر جائز}}، مغنیة، محمد جواد، التفسیر الکاشف، ج ۳، ص۸۲.</ref>. بنابراین، [[آیه]] محل بحث نیز بر [[ولایت تکوینی]] [[ائمه]] {{ع}} نیز دلالت دارد.


==مقدمه==
==[[شبهات]]==
*از نظر [[علامه طباطبائی]]، [[ولایت تکوینی]] این است که [[خدای متعال]] هرگونه [[تصرف]] در هر موجود و هر رقم [[تدبیر]] و به هر طوری که خود بخواهد برایش میسور و صحیح و رواست. ایشان در ادامه، این نوع از [[ولایت]] را "[[ولایت]] [[حقیقی]]" دانسته و بعضی [[آیات]] دلالت ‌کننده بر آن را می‌آورند<ref>المیزان، ج۶، ص۱۳.</ref>؛ از جمله: {{متن قرآن|أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِيَاءَ فَاللَّهُ هُوَ الْوَلِيُّ}}<ref>«آیا به جای او سرورانی (را به پرستش) گرفتند؟ اما خداوند است که سرور (راستین) است» سوره شوری، آیه ۹.</ref>، {{متن قرآن|مَا لَكُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ وَلَا شَفِيعٍ أَفَلَا تَتَذَكَّرُونَ}}<ref>«شما را هیچ دوست و میانجی‌یی جز او نیست؛ آیا پند نمی‌گیرید؟» سوره سجده، آیه ۴.</ref>، {{متن قرآن|أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ}}<ref>«تو سرور من در این جهان و در جهان واپسینی» سوره یوسف، آیه ۱۰۱.</ref> و {{متن قرآن|فَمَا لَهُ مِنْ وَلِيٍّ مِنْ بَعْدِهِ}}<ref>«پس از او، دیگر وی را سروری نیست» سوره شوری، آیه ۴۴.</ref>.
برخی از [[وهابیون]] [[ولایت تکوینی]] [[اهل بیت]]{{عم}} را [[انکار]]، و درباره آن اشکالات و شبهاتی ایراد کرده‌اند که آنها را در پنج [[شبهه]] دسته‌بندی و بررسی می‌کنیم.
*[[ولایت تکوینی]] [[انبیا]] و [[اولیا]] و [[ائمه هدی]]{{عم}} [[ولایت]] ذاتی مستقل در عرض [[ولایت]] [[خدای متعال]] نیست، بلکه امری [[خدادادی]] و عطایی ربانی است، به همین جهت می‌فرماید: {{متن قرآن|قُلْ لَا أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعًا وَلَا ضَرًّا}}<ref>«بگو من برای خود سود و زیانی در دست ندارم» سوره اعراف، آیه ۱۸۸.</ref>. [[قدرت]] آنان در طول [[قدرت خداوند]] است و به [[اراده]] او حاصل می‌گردد.
 
*[[ولایت باطنی]] یا [[قرب]] [[معنوی]] یا [[ولایت تکوینی]]، کمال [[روحی]] و [[معنوی]] اکتسابی است که در پرتو عمل به [[تعالیم]] آسمانی [[اسلام]] و طی طریق [[عبودیت]] و [[بندگی]] و پیمودن [[صراط مستقیم]] [[هدایت]] به دست می‌آید. به بیان [[علامه طباطبائی]]: "[[ولایت]]، واقعیتی است که در نتیجه عمل به فرآورده‌های [[نبوت]] و نوامیس خدایی در [[انسان]] به وجود می‌آید"<ref>محمد محمدی ری‌شهری، رهبری در اسلام، ص۶۶؛ به نقل از: رساله خلافت و ولایت، علامه طباطبائی. برای آگاهی از دیدگاه‌های مرحوم علامه طباطبائی به رساله ولایت‌نامه، ترجمه همایون همتی رجوع کنید. در اهمیت این رساله، استاد آیت الله جوادی آملی فرمود: بهترین اثر علامه طباطبائی، همان اثری است که با عنوان رسالة الولایة مرقوم فرمودند، ر.ک: "شرحی بر رسالة الولایه"، میراث جاویدان، شماره ۶، سال دوم، تابستان ۱۳۷۳، ص۹۳.</ref>.
===شبهه اول: انحصار ولایت تکوینی در [[خداوند]]===
*[[ولایت]]، [[موهبت]] عام [[الهی]] است که نه فرجام آن سر می‌رسد و نه محدود به عِده و عددی خاص است، بلکه پیوسته باب [[فیض الهی]] در فیضان است و [[علی]] الدَّوام "مَفتُوحٌ لِلرّاغِبین" است و هر کس می‌تواند به [[میزان]] [[معرفت]] و [[اخلاص]] و [[عبادت]] و [[ریاضت]] خود به مرتبه یا مراتبی از آن دست یابد. مرتبه اَعلای [[ولایت تکوینی]] و [[باطنی]] برای کسانی است که به بالاترین مرتبه [[کمال انسانی]]، یعنی "منتهای [[درجه]] [[قرب الهی]]" رسیده باشند. به این بیان که افزون بر تحصیل "[[ولایت]] عام [[الهی]]" که عُموم [[اهل]] [[ایمان]] کسب می‌کنند، به "[[ولایت]] خاص" که مخصوص [[اولیای الهی]] است، رسیده و آن را کسب کرده باشند<ref>علی‌اکبر بابازاده، تجلیات ولایت، ص۱۵۸.</ref>.
برخی از وهابیون و نیز بعضی [[علمای شیعه]] منکر ولایت تکوینی [[ائمه]]{{عم}} شده‌اند. ادعای هر یک از آنها را به‌صورت مستقل مطرح و بررسی می‌کنیم.
*نکتۀ مهم این است که [[ولایت باطنی]]، [[زمینه‌ساز]] نیل به مقام‌ها و مَناصب [[نبوت]]، [[ولایت]] و [[امامت]] ظاهری و اعتباری است، زیرا اساس مسئله در باب [[نبوت]] و [[امامت]]، جنبه [[معنوی]] و [[باطنی]] آن است، و [[مناصب]] [[الهی]] و دیگر [[شئون]] کمال انسان‌های متعالی و کامل، مرهون [[ولایت]] آنهاست که [[باطن]] کمال‌های یاد شده است. با این بیان، نسبت میان [[نبوت]] و [[ولایت]]، نسبت ظاهر و [[باطن]] است و [[دین]] که متاع [[نبوت]] است، ظاهر [[ولایت]] است و [[ولایت]] [[باطن نبوت]]، زیرا [[ظواهر]] [[اعمال]] [[دینی]]، بدون واقعیت [[باطنی]] و [[زندگی]] [[معنوی]] [[تصور]] ندارد و دستگاه [[آفرینش]] و مبدأ کلِّ هستی "[[خدا]]" برای [[انسان]] [[ظواهر دینی]] را تهیه نموده و وی را به آن [[دعوت]] کرده است و ضرورتاً این واقعیت [[باطنی]] را که نسبت به [[ظواهر دینی]] به منزله [[روح]] است، آماده خواهد ساخت<ref>[[هادی اکبری ملک‌آبادی|اکبری]] و [[رقیه یوسفی سوته|یوسفی]]، [[ولایت از دیدگاه علامه طباطبایی (کتاب)| ولایت از دیدگاه علامه طباطبایی]]، ص۱۴۹-۱۵۱.</ref>.
 
الف: برخی از وهابیون ولایت تکوینی را در خداوند منحصر کرده و منکر ولایت تکوینی غیر [[خدا]] شده‌اند و [[شیعیان]] را به جهت [[اعتقاد]] به ولایت تکوینی ائمه{{عم}} [[مشرک]] تلقی کرده‌اند؛ از جمله آقای [[ناصر]] القفاری با استناد به [[آیات]] ۵۴ [[سوره اعراف]]<ref>{{متن قرآن|أَلَا لَهُ الْخَلْقُ وَالْأَمْرُ}} «آگاه باشید که آفرینش و فرمان او راست» سوره اعراف، آیه ۵۴.</ref> و ۴۲ [[سوره نور]]<ref>{{متن قرآن|وَلِلَّهِ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ}} «و فرمانفرمایی آسمان‌ها و زمین از آن خداوند است» سوره آل عمران، آیه ۱۸۹.</ref>، به [[توحید در ربوبیت]]<ref>مراد او از توحید ربوبی، وحدت و یگانگی خداوند در ملک و خلق و تدبیر است؛ یعنی ایمان به اینکه خداوند تنها خالق، رازق، محیی و ممیت، نافع و ضار و مالک و مدبّر است و شریکی در این موارد ندارد. (القفاری، اصول مذهب الشیعة الامامیة، ج۲، ص۵۰۷).</ref> اشاره و شیعیان را متهم به [[شرک]] کرده و آنها را بدتر از [[مشرکان قریش]] شمرده است؛ چراکه به [[زعم]] او مشرکان قریش تنها در [[توحید عبادی]] مشرک بودند و خداوند را [[خالق]] و [[رازق]] خود می‌دانستند؛ ولی شیعیان در [[خالقیت]] و [[ربوبیت]] نیز برای خداوند [[شریک]] قائلند<ref>القفاری، اصول مذهب الشیعة الامامیة، ج۲، ص۵۰۷ و ۵۰۸.</ref>.
 
ب: برخی از علمای شیعه نیز منکر ولایت تکوینی غیر خدا بوده و آن را منحصر در خداوند دانسته‌اند؛ از جمله [[علامه]] فضل‌الله با انکار ولایت تکوینی، به زعم خود در [[ادله]] [[اثبات]] آن مناقشه کرده و در [[نفی]] آن [[ادله قرآنی]] و [[روایی]] اقامه کرده است. وی [[معجزات]] را نیز به [[استجابت]] دعای [[انبیا]] و [[اولیا]] [[تفسیر]] کرده و آنها را [[اراده]] و [[فعل خداوند]] دانسته که در [[مقام]] [[تحدی]] رخ می‌دهد؛ لذا ربطی به [[ولایت تکوینی]] ندارد<ref>فضل الله، نظرة اسلامیة حول الولایة التکوینیة، ص۳۸ و ۴۳-۴۹. وی در جای‌جای این کتاب به نفی و انکار ولایت تکوینی پرداخته است.</ref>. البته از نظر ایشان [[اعتقاد]] به ولایت تکوینی، [[غلو]] یا [[شرک]] نیست؛ چون قائلان آن بر اساس نظر و [[ادله]] خاصی به آن معتقدند<ref>نظرة اسلامیة حول الولایة التکوینیة، ص۸۹ و ۹۰.</ref>.
شیخ مغنیه بر آن است که اگرچه امکان ولایت تکوینی به لحاظ امکان و ثبوت محال نیست، اما آنچه است [[اثبات]] و وقوع آن است که منحصر در [[نص]] [[قطعی]] است و چنین نصی وجود ندارد. بر فرض اگر کسی ادعای چنین نص معتبر و قطعی‌ای کند، این مسئله تنها برای او [[حجت]] است، نه دیگران؛ زیرا این امر از [[ضروریات دین]] یا [[مذهب]] نیست. از نظر ایشان تنها [[ولایتی]] که برای [[ائمه]]{{عم}} به‌صورت قطعی ثابت است، [[ولایت]] [[محمدیه]]{{صل}} است که مراد از آن این است که هر حقی که برای [[رسول خدا]]{{صل}} نسبت به [[مسلمین]] ثابت است، برای [[امام]] هم ثابت است<ref>مغنیة، الجوامع و الفوارق بین السنة والشیعة، ص۱۲۸ و ۱۲۹.</ref>.
برخی دیگر نیز با استناد به [[آیات قرآن]] و اقوال [[علما]] و [[مفسران شیعه]]، ولایت تکوینی را در [[خداوند]] منحصر کرده و ولایت غیر [[خدا]] - اعم از [[ملائکه]]، [[انبیا]] و ائمه{{عم}} - را چه به‌صورت [[تفویض]] و چه به‌صورت شرکت یا [[استقلال]] و... [[نفی]] کرده‌اند<ref>ر.ک: قزوینی، الولایة التکوینیة والتشریعیة، ص۷، ۸، ۱۴، ۱۵، ۱۸ و ۸۲.</ref>. وی می‌نویسد:
هیچ یک از افعالی که ظاهراً [[تصرف]] در کون و ولایت تکوینی است، منتسب به [[پیامبران]] یا ائمه{{عم}} نیست؛ بلکه منتسب به خداست و تنها دعای [[معصوم]] در این باره [[مستجاب]] است. این [[استجابت دعا]] برای [[فخر]] و [[عزت]] و [[شرافت]] معصوم نزد خداوند کفایت می‌کند و نفی ولایت تکوینی نقصی برای معصوم نیست؛ بلکه [[رفعت]] و کمالی است برای او از اینکه [[شریک]] [[خدا]] باشد<ref>ر.ک: قزوینی، الولایة التکوینیة والتشریعیة، ص۱۴۸.</ref>.<ref>[[رضا باذلی|باذلی، رضا]]، [[ولایت تکوینی ائمه (مقاله)|مقاله «ولایت تکوینی ائمه»]]، [[موسوعه رد شبهات ج۱۶ (کتاب)|موسوعه رد شبهات ج۱۶]]، ص ۱۸۳.</ref>
 
===[[نقد]] و بررسی===
از خلال مباحث پیشین به خوبی نقد و پاسخ [[انکار]] [[ولایت تکوینی]] روشن شد. ولایت تکوینی به [[ادله قرآنی]] و [[روایی]] فراوان برای [[انبیا]] و [[ائمه]]{{عم}} قابل [[اثبات]] است که در حد گنجایش مقاله به برخی از آنها اشاره شد. برخی از این [[ادله]] تصریح در ولایت تکوینی برای غیر خدا دارند؛ همان‌طور که در [[معجزات پیامبران]]، از جمله [[حضرت عیسی]]{{ع}}، بیان شد. [[روایات]] نیز در این زمینه [[مستفیض]] و بلکه [[متواتر]] است. بنابراین انحصار ولایت تکوینی در [[خداوند]] به طور مطلق معنا ندارد؛ مگر اینکه مراد ولایت تکوینی بالاستقلال باشد که در این صورت [[شیعیان]] در صف اول [[منکران]] این‌گونه [[ولایت]] هستند.
به نظر می‌رسد [[وهابیون]] منکر ولایت تکوینی، [[درک]] و [[فهم]] دقیق و صحیحی از مسئله نداشتند و ازاین‌رو برای [[تنزیه]] خداوند و فرار از [[شرک]]، دست به انکار و [[نفی]] ولایت تکوینی زده‌اند؛ درحالی‌که ولایت تکوینی، به معنای صحیح آن، به هیچ وجه شرک نیست؛ چراکه چنین [[ولایتی]] در عرض [[ولایت خداوند]] نیست؛ بلکه به [[اذن]] و [[اراده]] و [[مشیت]] اوست؛ چنان‌که در نکته اول گذشت.
 
الف: درباره اظهارات آقای قفاری باید بگوییم:
 
اولاً: آقای قفاری [[توحید در خالقیت]] و [[ربوبیت]] را به یک معنا دانسته است؛ درحالی‌که هرچند [[توحید در ربوبیت]] و [[خالقیت]] با یکدیگر پیوند دارند، اما از لحاظ معنایی یکسان نیستند. توحید در ربوبیت به معنای [[توحید در تدبیر]] و [[اداره جهان]] است؛ ولی توحید در خالقیت مربوط به اصل ایجاد و [[آفرینش]] [[مخلوقات]] است، نه [[تدبیر]] آنها. [[شاهد]] این [[کلام]] آن است که [[فرعون]]<ref>{{متن قرآن|فَقَالَ أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَى}} «و گفت: من پروردگار برتر شمایم» سوره نازعات، آیه ۲۴.</ref> خود را [[ربّ]] [[مردم]] می‌دانست، نه [[خالق]] آنها<ref>عابدی، توحید و شرک، ص۲۸۳ و ۲۹۵.</ref>.
 
ثانیاً: درباره [[آیه شریفه]] {{متن قرآن|أَلَا لَهُ الْخَلْقُ وَالْأَمْرُ}}، که مستمسک بیشتر [[منکران ولایت]] [[تکوینی]] است، [[مفسران]] اختلاف‌نظر داشته و [[تفاسیر]] مختلفی ارائه کرده‌اند<ref>ر.ک: حقی، روح البیان، ج۳، ص۱۷۶؛ ابن ابی‌حاتم، تفسیر القرآن العظیم، ج۵، ص۴۹۹؛ شبر، تفسیر القرآن الکریم، ص۱۷۵؛ آلوسی، روح المعانی، ج۴، ص۳۷۸.</ref>؛ از جمله برخی [[خلق]] و امر را به معنای عالم اجسام و عالم [[ارواح]]<ref>حقی، روح البیان، ج۳، ص۱۷۶؛ فیض کاشانی، تفسیر الصافی، ج۲، ص۲۰۶.</ref> و عده‌ای به ایجاد و [[تصرف]]<ref>روح البیان، ج۳، ص۱۷۶؛ ابن کثیر، تفسیر القرآن العظیم، ج۳، ص۳۸۴؛ طبرسی، جوامع الجامع، ج۱، ص۴۴۲.</ref> و... [[تفسیر]] کرده‌اند. برخی نیز [[آیه شریفه]] را دال بر انحصار [[آفرینش]] و [[تدبیر]] در [[خداوند]] دانسته‌اند<ref>مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، ج۶، ص۲۰۶ و ۲۰۷؛ آلوسی، روح المعانی، ج۴، ص۳۷۸.</ref> و بعضی [[حصر]] را [[نفی]] کرده‌اند<ref>عابدی، توحید و شرک، ص۲۹۵.</ref>. اما بر فرض دلالت [[آیه]] بر انحصار [[خلقت]] و تدبیر در خداوند، مسلماً مراد خلقت و تدبیر بالاستقلال است؛ چراکه برخی [[آیات قرآن]] صراحتاً خلقت و تدبیر را به غیر [[خدا]] نیز نسبت داده‌اند که جمع آنها به این است که خلقت و تدبیر بالاستقلال منحصر در خداوند است؛ ولی [[انبیا]] و [[اولیا]] هم به [[اذن]] و [[مشیت]] و [[قدرت خدا]] توان انجام این امور را دارند.
آیه دوم نیز اگرچه بر حسب برخی تفاسیر<ref>ر.ک، طباطبایی، المیزان، ترجمه موسوی همدانی، ج۱۵، ص۱۸۸ و ۱۸۹؛ حقی، روح البیان، ج۶، ص۱۶۴.</ref> دال بر انحصار خلقت و تدبیر خداوند است، اما همان مطالبی که در آیه پیشین گفته شد در اینجا هم صادق است. افزون بر اینکه [[آلوسی]] ([[مفسر]] [[سنی]]) تصریح کرده که منظور آیه انحصار [[خالقیت]] و تدبیر بالاستقلال و بالاشتراک است<ref>روح المعانی، ج۹، ص۳۸۱.</ref>. روشن است که [[ولایت تکوینی]] نه بالاستقلال است و نه به‌صورت اشتراکی؛ بلکه به اذن و مشیت و [[قدرت الهی]] است؛ یعنی وابسته و متکی به خداست.
 
ثالثاً: [[شرک]] یا [[توحیدی]] بودن یک نظریه به میل و [[اراده]] ما نیست که هرچه را خواستیم شرک بنامیم و هرچه را خواستیم نام [[توحید]] روی آن بگذاریم. بلکه معیارهای دقیق [[قرآنی]] و برهانی وجود دارد<ref>مطهری، مجموعه آثار، ج۳، ص۲۸۸ و ۲۸۹.</ref>. [[شرک]] آن است که کسی چیزی را در عرض [[خداوند]] بداند؛ یعنی [[اعتقاد]] به دو موجود یا دو [[قدرت]] مستقل در عرض هم؛ اما [[باور]] به یک موجود و قدرت مستقل و موجودات و قدرت‌های وابسته و متکی به آن نه تنها شرک نیست، بلکه عین [[توحید]] است؛ زیرا توحید [[نفی]] غیر [[خدا]] نیست؛ بلکه نفی [[استقلال]] از غیر اوست. طرفدارن [[ولایت تکوینی]] معتقدند [[ولایت]] اصیل و بالاستقلال تنها از آنِ خداست و ولایت [[انبیا]] و اولیاءالله وابسته و متکی به امر و [[اذن خداوند]] است. انبیا و [[اوصیا]]، هر [[سلطنت]] و قدرت تصرفی که دارند، از [[ذات حق تعالی]] دارند و متکی و وابسته به او هستند.
بعید نیست [[منکران ولایت]] [[تکوینی]]، که قائل به شرک بودن ولایت تکوینی هستند، ولایت تکوینی را به معنای [[تفویض]] [[تفسیر]] کرده باشند؛ اما همان‌طور که گذشت، ولایت تکوینی غیر از تفویض است.
بنابراین به نظر می‌رسد [[اتهام]] شرک به [[معتقدان]] به ولایت تکوینی، یا ناشی از عدم [[درک]] صحیح آن است یا شبهه‌پراکنی و اتهام‌زنی به دیگران.
 
ب: پاسخ [[انکار]] ولایت تکوینی از سوی [[علمای شیعه]] نیز در خلال مباحث گذشته به خوبی روشن شد و نیز آشکار شد که [[ادله]]، به‌ویژه [[ادله روایی]]، [[مستفیض]] یا [[متواتر]] بوده و خدشه‌پذیر نیست. درباره تفسیر [[معجزات]] به [[استجابت دعا]] می‌توان گفت: اولاً خلاف ظاهر [[روایات]] و معجزات است؛ لااقل در بسیاری از معجزات درخواست یا دعایی در کار نبوده است؛ ثانیاً ادله ولایت تکوینی منحصر در معجزات نیست تا بر فرض اشکال در آن و ارائه [[تفسیری]] متفاوت، ولایت تکوینی زیر سؤال رود؛ بلکه بر فرض پذیرش چنین تفسیری، روایات دیگر برای [[اثبات]] مطلوب کافی هستند.
در پاسخ به شیخ مغنیه باید گفت: اولاً برای [[اثبات ولایت تکوینی]] [[نص]] معتبر فراوان داریم؛ ثانیاً [[ولایت مطلقه]] [[پیامبر]]{{صل}} شامل ولایت تکوینی می‌شود و چنان‌که گذشت، هر [[منصب]] و فضیلتی (غیر از [[نبوت]]) که [[پیامبر]]{{صل}} دارا بود، [[ائمه]]{{عم}} نیز از طریق [[وراثت]] یا غیر آن دارا بودند.
انتساب [[تصرف]] و ولایتِ در تکوینِ [[انبیا]] و ائمه{{عم}} به [[خداوند]] نیز خلاف ظاهر و بلکه خلاف [[نص]] [[آیات]] و [[روایات]] است؛ زیرا در آیات و روایات تصرف در [[تکوین]] صراحتاً به انبیا و ائمه{{عم}} نسبت داده شده است؛ مانند [[معجزات]] [[حضرت عیسی]] یا [[آصف بن برخیا]] و...<ref>برای نقد و پاسخ به این شبهات ر.ک: میلانی، اثبات الولایة العامة، ص۲۵۳-۲۶۱؛ خبّاز قطیفی، الولایة التکوینیة، ص۳۰۵-۳۵۱.</ref>.<ref>[[رضا باذلی|باذلی، رضا]]، [[ولایت تکوینی ائمه (مقاله)|مقاله «ولایت تکوینی ائمه»]]، [[موسوعه رد شبهات ج۱۶ (کتاب)|موسوعه رد شبهات ج۱۶]]، ص ۱۸۵.</ref>
 
===[[شبهه]] دوم: [[اسناد]] [[ربوبیت]] به [[ائمه]]{{عم}}===
به [[زعم]] آقای قفاری، [[شیعیان]] ائمه{{عم}} را [[ربّ]] و [[پروردگار]] می‌دانند. وی برای [[اثبات]] ادعای خود، روایتی از [[امیر مؤمنان علی]]{{عم}} نقل کرده که فرمود: {{متن حدیث|أنا رَبُّ الأرضِ الَّذِي يسكنُ الأرضُ به}}<ref>قفاری، اصول مذهب الشیعة الامامیة، ج۲، ص۵۱۰.</ref>؛ «من [[رب]] و پروردگار [[زمین]] هستم که زمین به وسیله او سکون و [[آرامش]] می‌یابد». سپس آن را به [[کبر]] و بزرگ‌بینی و [[غلو]] [[امیر مؤمنان]]{{ع}} [[تفسیر]] کرده و با استناد به [[آیه]] ۴۱ [[سوره فاطر]]<ref>{{متن قرآن|إِنَّ اللَّهَ يُمْسِكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ أَنْ تَزُولَا وَلَئِنْ زَالَتَا إِنْ أَمْسَكَهُمَا مِنْ أَحَدٍ مِنْ بَعْدِهِ إِنَّهُ كَانَ حَلِيمًا غَفُورًا}} «خداوند، آسمان‌ها و زمین را از اینکه از جای بروند باز می‌دارد و اگر از جای بروند پس از وی هیچ کس آنها را نگاه نخواهد داشت؛ به راستی او بردباری آمرزنده است» سوره فاطر، آیه ۴۱.</ref> در صدد بطلان این [[عقیده]] و اثبات ربوبیت و [[خالقیت]] [[خداوند]] و اینکه جز او کسی نمی‌تواند [[آسمان‌ها]] و زمین را نگه دارد، برآمده است. وی با استناد به [[حدیث]] دیگری از [[امام]] شیعیان نقل می‌کند: «من پروردگار و رب زمینم؛ یعنی امام زمین هستم». او مدعی است که شیعیان «رب» در برخی از [[آیات شریفه]]، مانند {{متن قرآن|وَأَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّهَا}}<ref>«و زمین (رستخیز) به نور پروردگارش تابناک می‌گردد» سوره زمر، آیه ۶۹.</ref>، {{متن قرآن|قَالَ أَمَّا مَنْ ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ ثُمَّ يُرَدُّ إِلَى رَبِّهِ فَيُعَذِّبُهُ عَذَابًا نُكْرًا}}<ref>«گفت: امّا آن کس که ستم ورزد عذابش خواهیم کرد سپس به سوی پروردگارش باز گردانده می‌شود و (پروردگار) او را عذابی سهمناک خواهد کرد» سوره کهف، آیه ۸۷.</ref> و {{متن قرآن|وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا}}<ref>«و در پرستش پروردگارش هیچ کس را شریک نسازد» سوره کهف، آیه ۱۱۰.</ref> را به [[امام علی]]{{ع}} تفسیر کرده‌اند<ref>القفاری، اصول مذهب الشیعة الامامیة، ج۲، ص۵۱۰ و ۵۱۱.</ref>.
ایشان بر آن است این تأویلات از این باب نیست که کلمه رب در لغت به معنای صاحب و [[سید]] است؛ زیرا این [[آیات]] [[نص]] و صریح در [[ربوبیت الهی]] هستند و احتمال دیگری در آنها نیست. در لغت نیز در صورت اضافه الف و لام به کلمه «[[رب]]»، تنها بر [[خداوند متعال]] اطلاق می‌شود. [[ابن تیمیه]] نیز [[اسما]] و صفات را دو قسم می‌کند: یک نوع مختص [[خداوند]] است، مانند [[إله]] و [[رب العالمین]]، و قسم دیگر مشترک میان خداوند و [[بندگان]] است، مانند [[حی]]، عالم، [[قادر]] و.... وی بر آن است که [[شیعیان]]، لفظ رب را، که مختص خداوند متعال است، برای [[ائمه]]{{عم}} به کار برده‌اند<ref>القفاری، اصول مذهب الشیعة الامامیة، ج۲، ص۵۱۱.</ref>.<ref>[[رضا باذلی|باذلی، رضا]]، [[ولایت تکوینی ائمه (مقاله)|مقاله «ولایت تکوینی ائمه»]]، [[موسوعه رد شبهات ج۱۶ (کتاب)|موسوعه رد شبهات ج۱۶]]، ص ۱۸۹.</ref>
 
===[[نقد]] و بررسی===
درباره اظهارات آقای قفاری چند نکته قابل توجه است:
 
یکم: [[روایت]] نخست به این صورت در منابع معتبر و مهم [[شیعی]] یافت نشد. خود آقای قفاری هم آن را از [[تفسیر]] مرآةالأنوار و مشکاةالأسرار نقل کرده است. این اثر افزون بر اینکه از منابع مهم [[شیعه]] نیست، ابهاماتی درباره آن وجود دارد<ref>ر.ک: بابایی، «تفسیر مرآةالأنوار و مشکاةالأسرار»، فصلنامه معرفت، ش۸۳، آبان ۱۳۸۳.</ref>.
 
دوم: صرف ذکر یک روایت در یک کتاب [[روایی]] یا [[تفسیری]] شیعه، دلیل آن نیست که محتوای آن جزء [[اعتقادات شیعه]] باشد؛ به خصوص اگر منبع آن روایت از منابع مهم و معتبر نباشد! علاوه بر اینکه برخی، [[روایات]] مذکور را به دلیل مرسل بودن [[تضعیف]] کرده‌اند<ref>عابدی، توحید و شرک، ص۲۹۸.</ref>.
 
سوم: معنای [[حدیث]] نخست این نیست که [[امام]]{{ع}} [[ربّ]] به معنای خداوند است؛ بلکه مراد علت غایی بودن امام یا واسطه بودن او نسبت [[خدا]] و [[زمین]] است، نه علت فاعلی زمین<ref>عابدی، توحید و شرک، ص۲۹۸.</ref>. همچنین ممکن است که مراد از روایت این باشد که [[امان]] و [[حفظ]] زمین به خاطر [[وجود امام]] است؛ همان‌طور که در روایات دیگر نیز آمده است که امام، [[امان زمین]] و [[اهل]] زمین است و اگر امام و [[حجت]] لحظه‌ای در زمین نباشد، زمین از بین می‌رود<ref>صدوق، کمال الدین و تمام النعمة، ج۱، ص۲۰۱-۲۱۰.</ref>. بنابراین از این جهت که [[آرامش]] و سکون [[زمین]] به جهت [[وجود امام]] است، او [[رب‌الارض]] نامیده شده است.
در اینکه [[آسمان]] و زمین از آنِ خداست و مالک اصلی آنها خداست، [[شک]] و تردیدی نیست؛ اما اختصاص اینها به [[خدا]] منافاتی با این ندارد که خدا دیگران را نیز مالک بگرداند و حقی برای آنها قرار بدهد. همچنین اگر [[خداوند]] در [[آیه]] ۴۱ [[سوره فاطر]] می‌فرماید که [[نگهدارنده زمین]] و آسمان خداست، منافاتی ندارد که خداوند به وسیله واسطه‌ای نگهدار زمین باشد؛ نه به‌صورت مستقیم و مباشر<ref>عابدی، توحید و شرک، ص۲۹۸.</ref>؛ همچنان‌که خداوند در [[تدبیر امور]] وسایطی مانند [[فرشتگان]] برای خود قرار داده است؛ حال چه اشکال دارد به [[مشیت]] و [[اراده خداوند]] غیر از [[ملائکه]]، وسایط دیگری نیز در کار باشد؟!
 
چهارم: همان‌گونه که آقای قفاری خود از کتاب مصباح المنیر<ref>ر.ک فیومی، المصباح المنیر، ج۲، ص۲۱۴. فیومی می‌گوید کلمه رب هم به‌صورت معرف به الف و لام و هم مضاف به خداوند اطلاق می‌شود؛ اما استعمال رب با الف و لام به معنای مالک برای مخلوق (غیر خدا) جایز نیست؛ زیرا الف و لام مفید عمومیت است و مخلوق هرگز نمی‌تواند مالک جمیع مخلوقات باشد. البته استعمال آن به‌صورت مضاف به معنای مالک و سید برای غیر خدا هم جایز است. (المصباح المنیر، ج۲، ص۲۱۴).</ref> نقل کرده، کلمه «[[رب]]» اگر با الف و لام استعمال شود، اختصاص به خداوند دارد؛ ولی اگر به‌صورت اضافه به کلمه‌ای دیگر استعمال شود، مانند رب الابل و رب الدار، به معنای مالک، صاحب و [[سید]] است که در مورد غیر خداوند نیز به کار می‌رود<ref>ارباب لغت برآنند که کلمه رب به‌صورت مطلق (بدون اضافه به چیزی) و با الف و لام تنها بر خداوند اطلاق می‌شود و در غیر خدا به کار نمی‌رود؛ ولی در حالت اضافه به چیزی، در مورد غیر خدا نیز استعمال می‌شود؛ مانند ربّ الدّار و ربّ الفرس. (راغب، مفردات، ص۳۳۶؛ ابن منظور، لسان العرب، ج۱، ص۳۹۹).</ref>. حال باید از ایشان پرسید در کدام یک از [[آیات]] و [[روایات]] واژه «[[رب]]» با الف و لام بوده است؟ غیر از این است که در همه آیات و روایاتی که وی بدان‌ها استناد کرده، کلمه رب بدون الف و لام و به صورت اضافه استعمال شده است؟! مانند رب الأرض یا ربها و...؟! بنابراین استعمال رب در این‌گونه آیات و روایات، برای غیر [[خدا]] هم جایز است و استعمال آن هیچ انحصاری در [[خداوند]] ندارد. ازاین‌رو مراد از رب در روایات مذکور و آیاتی که به [[امام]] [[تفسیر]] شده‌اند، صاحب و [[سید]] است. در برخی از [[تفاسیر]]، بعد از [[تفسیر آیه]] ۸۷ [[سوره کهف]] به [[امام علی]]{{ع}}، تصریح کرده که رب به معنای صاحب است و مراد از [[روایت]] این است که امام علی{{ع}} [[قسیم الجنة و النار]] و متولی [[ثواب]] و [[عذاب]] است<ref>حسینی استرآبادی، تأویل الآیات الظاهرة، ص۷۳۷.</ref>.
 
پنجم: درباره [[آیه]] ۶۹ [[سوره زمر]] در روایتی که رب در آیه به امام تفسیر شده - [[رب الارض]] یعنی امام الارض<ref>علی بن ابراهیم، تفسیر القمی، ج۲، ص۲۵۳؛ بحرانی، البرهان، ج۴، ص۷۳۳؛ فیض کاشانی، تفسیر الصافی، ج۴، ص۳۳۱؛ ر.ک: طباطبایی، المیزان، ترجمه موسوی همدانی، ج۱۷، ص۴۴۶-۴۴۸.</ref> - چنین آمده است:
[[مفضل بن عمر]] گفت آیه فوق را از [[حضرت صادق]]{{ع}} سؤال کردم، فرمود: «رب الارض، امام است». سؤال کردم: «پس زمانی که خارج شود چه اتفاقی می‌افتد؟» فرمود: «در آن هنگام ([[روز قیامت]]) [[مردم]] از [[نور]] [[خورشید و ماه]] [[بی‌نیاز]] می‌شوند و خلایق به وسیله [[نور امام]] [[سیر]] می‌کنند»<ref>تفسیر القمی، ج۲، ص۲۵۳.</ref>.
طبق ذیل روایت، این تفسیر از آیه هیچ ربطی به [[ربوبیت]] و [[شرک]] ندارد. افزون بر اینکه می‌توان این روایت را همانند روایت نخست به علت غایی و واسطه بودن امام معنا کرد؛ نه علت فاعلی (خدا).
روایتی ذیل آیه ۸۷ سوره کهف<ref>تأویل الآیات الظاهرة، ص۷۳۷. با مختصر جست‌وجو در منابع دیگر، چنین روایتی یافت نشد.</ref> و نیز روایتی ذیل [[آیه]] ۱۱۰ [[سوره کهف]] نقل شده که این دو آیه به [[امام علی]]{{ع}} و [[ولایت]] و [[خلافت]] ایشان [[تفسیر]] شده است. [[روایت]] ذیل آیه ۱۱۰ [[کهف]] این‌چنین است:
[[امام صادق]]{{ع}} در پاسخ به سؤال [[راوی]] درباره [[آیه شریفه]] فرمود: «یعنی [[تسلیم]] برای علی{{ع}}؛ پس کسی را که [[خلافت]] برای او نیست و اهلیت خلافت ندارد، با علی{{ع}} [[شریک]] مکن»<ref>عیاشی، تفسیر العیاشی، ج۲، ص۳۵۳؛ بحرانی، البرهان، ج۳، ص۶۹۱. برخی روایات، آیه ۱۱۰ کهف را به ولایت آل محمد{{صل}} تفسیر کرده‌اند. (علی بن ابراهیم، تفسیر القمی، ج۲، ص۴۷).</ref>.
باید از آقای قفاری پرسید این [[روایات]] و [[تفاسیر]] آنها چه اشکالی و چه ارتباطی با [[شرک]] دارند؟ کجای این تفسیر شرک است؟ البته ممکن است کسی بگوید تفسیر این چنینی [[آیه تأویل]] و [[اشتباه]] است که البته این سخن دیگری است و مجال بررسی آن اینجا نیست؛ ولی در هر حال نمی‌توان گفت که [[اعتقاد]] به چنین [[تفسیری]] شرک است!
 
ششم: [[ائمه اطهار]]{{عم}}، همواره خود را [[عبد]] و [[بنده خدا]] معرفی و از [[غلو]] درباره خودشان [[انتقاد]] کرده‌اند. روایاتی مانند {{متن حدیث|إِيَّاكُمْ وَ الْغُلُوَّ فِينَا قُولُوا إِنَّا عَبِيدٌ مَرْبُوبُونَ‌}}<ref>از غلو درباره ما بپرهیزید و بگویید همانا ما بندگان و تربیت‌یافتگانیم. (شیخ صدوق، الخصال، ج۲، ص۶۱۴).</ref>، {{متن حدیث|إِنَّ لِي رَبّاً أَعْبُدُهُ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ}}<ref>امام صادق{{ع}} سه مرتبه فرمود: «همانا من خدایی دارم که او را می‌پرستم». (صفار، بصائر الدرجات، ج۱، ص۲۴۱).</ref>، {{متن حدیث|إِنِّي وَ اللَّهِ عَبْدٌ مَخْلُوقٌ لِي رَبٌّ أَعْبُدُهُ إِنْ لَمْ أَعْبُدْهُ وَ اللَّهِ عَذَّبَنِي بِالنَّارِ}}<ref>امام صادق{{ع}} فرمود: «به خدا قسم من بنده‌ای هستم مخلوق؛ خدائی دارم که او را می‌پرستم. اگر عبادتش نکنم به خدا قسم مرا با آتش عذاب خواهد کرد». (بصائر الدرجات، ج۱، ص۲۴۲).</ref> {{متن حدیث|فَوَ اللَّهِ مَا نَحْنُ إِلَّا عَبِيْدُ الَّذِي خَلَقَنَا وَ اصْطَفَانَا مَا نَقْدِرُ عَلَى ضَرٍّ وَ لَا نَفْعٍ وَ إِنْ رَحِمَنَا فَبِرَحْمَتِهِ وَ إِنْ عَذَّبَنَا فَبِذُنُوبِنَا}}<ref>به خدا قسم ما جز بندگانی که خدا آنها را آفریده و برگزیده، نیستیم. ما قدرت سود و زیانی را نداریم. اگر مورد رحمت قرار گیریم، به لطف اوست و اگر معذب شویم، به واسطه گناهان ماست. (حر عاملی، إثبات الهداة، ج۵، ص۳۹۹).</ref> و روایاتی مشابه<ref>حر عاملی، إثبات الهداة، ج۵، ص۳۹۸ و ۳۹۹.</ref> فراوان از [[ائمه]]{{عم}} نقل شده است که شائبه هرگونه [[شرک]] درباره [[اهل بیت]]{{عم}} را بر طرف می‌کند.
[[شیعه واقعی]] [[مطیع]] ائمه{{عم}} است. بنابراین با توجه به این [[روایات]]، بر فرض اگر روایتی بر خلاف این [[عقیده]] بوده و شائبه شرک در آن باشد، در صورت امکان، باید توجیه و [[تأویل]] شود و در غیر این صورت کنار گذاشته شود.<ref>[[رضا باذلی|باذلی، رضا]]، [[ولایت تکوینی ائمه (مقاله)|مقاله «ولایت تکوینی ائمه»]]، [[موسوعه رد شبهات ج۱۶ (کتاب)|موسوعه رد شبهات ج۱۶]]، ص ۱۹۰.</ref>
 
===[[شبهه]] سوم: [[مالکیت]] [[ائمه]]{{عم}} نسبت به [[دنیا]] و [[آخرت]] و [[تصرف]] در آنها===
آقای قفاری با اشاره به {{عربی|بَابُ أَنَّ الْأَرْضَ كُلَّهَا لِلْإِمَامِ‌}} در [[اصول کافی]] و ذکر [[روایت]] [[ابوبصیر]] از [[روایات]] آن باب<ref>کلینی، کافی، ج۲، ص۳۵۲.</ref> و با استناد به هفت [[آیه]] از [[قرآن]] با محتوای مشابه آیه {{متن قرآن|لِلَّهِ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا فِيهِنَّ}}<ref>«فرمانفرمایی آسمان‌ها و زمین و آنچه در آنهاست از آن خداوند است و او بر هر کاری تواناست» سوره مائده، آیه ۱۲۰.</ref><ref>حکومت آسمان‌ها و زمین و آنچه در آنهاست، از آن خداست و او بر هر چیزی تواناست. (مائده: ۱۲۰). آیات دیگر عبارتند از: (بقره: ۱۰۷؛ مائده: ۱۸؛ فرقان ۲؛ نجم ۲۵؛ سبأ: ۲۴؛ فاطر: ۳؛ عنکبوت: ۱۷).</ref> به [[شیعه]] نسبت [[شرک]] در [[ربوبیت]] داده است. به [[زعم]] او این [[آیات]] [[آسمان‌ها]] و [[زمین]] را [[ملک]] [[خداوند]] دانسته و او را در ملک و [[رزق]] و [[تدبیر]]، واحد و یگانه می‌دانند و شریکی برای او قائل نیستند؛ اما [[شیعیان]] بر خلاف این آیات، ملک و تدبیر و آنچه مقتضای [[ربوبیت الهی]] است را به ائمه{{عم}} نسبت داده‌اند! وی در ادامه شبهه‌پراکنی خود، ادعا کرده است که شیعیان هیچ [[برهان]] و استدلالی برای ادعای خود ندارند، مگر [[پیروی]] از آنچه [[شیاطین]] و زنادقه‌شان بر آنها دیکته می‌کنند. وی [[وقاحت]] را به نهایت رسانده و چنین پنداشته که قید «من [[الله]]»، که در [[روایات شیعه]] آمده است، سرپوشی برای [[الحاد]] و [[کفر]] و کوششی جهت مخفی کردن [[هدف]] بزرگ شیاطین آنها در [[الوهیت]] ائمه{{عم}} و اعطای صفات [[ربوبی]] خداوند بر آنهاست<ref>قفاری، اصول مذهب الشیعة الامامیة، ص۵۱۲ و ۵۱۳.</ref>.<ref>[[رضا باذلی|باذلی، رضا]]، [[ولایت تکوینی ائمه (مقاله)|مقاله «ولایت تکوینی ائمه»]]، [[موسوعه رد شبهات ج۱۶ (کتاب)|موسوعه رد شبهات ج۱۶]]، ص ۱۹۵.</ref>
 
===[[نقد]] و بررسی===
با [[رجوع]] به باب {{عربی|بَابُ أَنَّ الْأَرْضَ كُلَّهَا لِلْإِمَامِ‌}}<ref>ر.ک: کلینی، کافی، ج۲، ص۳۴۹-۳۵۶.</ref> و توجه به روایات آن، مغرض بودن آقای قفاری روشن می‌شود؛ زیرا روایات این باب درباره [[زکات]] و [[خمس]] و [[فیء]] ([[جزیه]] و [[خراج]]) و... است و ربطی به [[توحید ربوبی]] یا [[ولایت تکوینی]] ائمه{{عم}} ندارد. در واقع [[روایات]] این باب درباره این است که آیا باید [[زکات]] و [[خراج]] [[اراضی خراجیه]]<ref>مراد از اراضی خراجیه، زمین‌هایی است که متعلق به همه مسلمانان است و کسی که روی آنها کار کند باید مالیاتی که به آن خراج می‌گویند، بپردازد. خراج، مالیاتی است که از می‌سوی دولت اسلامی بر زمین‌های خراجی مقرر می‌گردد.</ref> را به [[امام]] داد یا به [[سلطان]] و اینکه آیا خود امام نیز باید زکات بدهد یا خیر؛ لذا ربطی به مسئله [[ربوبیت]] و [[مالکیت]] [[حقیقی]] ندارد. جالب است که صدر [[روایت]] [[ابوبصیر]]، که آقای قفاری بدان استناد کرده، پرسشی درباره زکات است و امام در جواب آن فرموده است که کل [[زمین]] برای امام است؛ ولی آقای قفاری صدر روایت را حذف کرده است. درحالی‌که صدر [[حدیث]] در معنای روایت تأثیر بسزایی دارد و مراد از آن را روشن می‌کند. این روایت به‌صورت کامل این‌گونه است:
{{متن حدیث|عَنْ أَبِي بَصِيرٍ: عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ{{ع}}، قَالَ: قُلْتُ لَهُ: أَ مَا عَلَى الْإِمَامِ زَكَاةٌ؟ فَقَالَ: «أَحَلْتَ يَا أَبَا مُحَمَّدٍ، أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ الدُّنْيَا و الْآخِرَةَ لِلْإِمَامِ يَضَعُهَا حَيْثُ يَشَاءُ، و يَدْفَعُهَا إِلى مَنْ يَشَاءُ، جَائِزٌ لَهُ ذلِكَ مِنَ اللَّهِ. إِنَّ الْإِمَامَ يَا أَبَا مُحَمَّدٍ، لَايَبِيتُ لَيْلَةً أَبَداً و لِلَّهِ فِي عُنُقِهِ حَقٌّ يَسْأَلُهُ عَنْهُ}}<ref>کلینی، کافی، ج۲، ص۳۵۲.</ref>.
ابوبصیر گوید: به [[امام صادق]]{{ع}} عرض کردم: «آیا بر امام زکات نیست؟» فرمود: «سخن محالی گفتی، ای ابامحمد! مگر نمی‌دانی که [[دنیا]] و [[آخرت]] از آنِ امام است و او آن را هر کجا خواهد، صرف کند و به هر که خواهد، دهد. این [[حق]] برای او از جانب [[خدا]] روا گشته، ای ابامحمد! همانا امام شبی نیست که بخوابد و برای خدا در گردن او حقی باشد که از آن مورد بازخواست گردد».
این حدیث دلالت دارد که زمین [[ملک امام]] است<ref>عابدی، توحید و شرک، ص۳۰۲.</ref>. ازاین‌رو زکات بر امام [[واجب]] نیست<ref>مجلسی، مرآة العقول، ج۴، ص۳۵۰.</ref>. شاید مراد این باشد که [[زمین]] [[بیت‌المال]] است و مانند سایر بیت‌المال‌ها در [[اختیار]] [[امام]] است و او بهتر از هر کسی می‌داند آن را چگونه و در چه راهی استفاده کند. بنابراین [[روایات]] این باب مربوط به [[فقه]] و فروع [[فقهی]] است و هیچ ربطی به بحث [[شرک]] و [[توحید]] ندارد. افزون بر اینکه [[علامه مجلسی]] این [[روایت]]، و شش روایت از نه روایت این باب را [[ضعیف]] شمرده است<ref>مجلسی، مرآة العقول، ج۴، ص۳۴۷-۳۵۵. ضعف سند روایت ابوبصیر به جهت علی بن ابی‌حمزه بطائنی است که در رجال تضعیف شده است. (توحید و شرک، ص۳۰۳) برخی برای اثبات ولایت تکوینی ائمه{{عم}} به روایات باب مذکور استناد کرده و آنها را به ولایت تکوینی تفسیر کرده‌اند. (میلانی، اثبات الولایة العامة، ص۲۳۳-۲۳۶) البته در این صورت هم با تعریف و توضیحاتی که پیرامون ولایت تکوینی ارائه شد، اشکالی پیش نخواهد آمد.</ref>.
 
اما در پاسخ به اتهامات دیگر آقای قفاری که [[شیعیان]] را پیرو [[شیاطین]] و زنادقه دانسته و قائل است که قید «من [[الله]]» سرپوشی برای [[الحاد]] و [[کفر]] و [[الوهیت]] [[ائمه]]{{عم}} است، باید از آقای قفاری پرسید که آیا [[خداوند]] نمی‌تواند به [[اذن]] و [[اراده]] خود زمین و مانند آن را به کسی عطا کند؟ آیا اگر چنین کرد و زمین را به [[بندگان خاص]] خود عطا کرد، این شرک و مخالف [[ربوبیت الهی]] خواهد بود؟ مگر نه آن است که خداوند خود فرمود است: {{متن قرآن|إِنَّ الْأَرْضَ لِلَّهِ يُورِثُهَا مَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ}}<ref>«موسی به قوم خود گفت: از خداوند یاری بخواهید و شکیبا باشید، بی‌گمان زمین از آن خداوند است، به هر کس از بندگان خویش که بخواهد به میراث می‌دهد و سرانجام (نیکو) از آن پرهیزگاران است» سوره اعراف، آیه ۱۲۸.</ref> و مگر نه اینکه شرک آن است که کسی در برابر و عرض خداوند ادعای [[استقلال]] کند؟ هنگامی که [[ائمه اطهار]]{{عم}} به اذن و [[مشیت الهی]] دارای [[ولایت تکوینی]] و [[تصرف]] در [[زمین]] و [[کائنات]] باشند، کجای این [[شرک]] است؟ این مالکیتی که آقای قفاری برای [[ائمه]]{{عم}} ادعا کرده و نیز [[ولایت]] در [[تصرف]]، همه به [[اذن الهی]] است. بنابراین نه تنها شرک نیست، بلکه عین [[توحید]] است. ظاهراً آقای قفاری هرگونه [[مالکیت]] و ولایت برای غیر [[خدا]] را شرک و مخالف [[ربوبیت]] و مالکیت [[الهی]] به شمار می‌آورد؛ ولو اینکه به [[اذن]] و [[مشیت الهی]] باشد! بنابراین اظهارات ایشان در این باب، تماماً مغرضانه و [[اتهام]] و [[افترا]] به [[شیعه]] است.<ref>[[رضا باذلی|باذلی، رضا]]، [[ولایت تکوینی ائمه (مقاله)|مقاله «ولایت تکوینی ائمه»]]، [[موسوعه رد شبهات ج۱۶ (کتاب)|موسوعه رد شبهات ج۱۶]]، ص ۱۹۶.</ref>
 
===[[شبهه]] چهارم: اِسناد حوادث [[جهان هستی]] به [[ائمه]]{{عم}}===
قفاری در کتاب خود می‌نویسد: «همه حوادث این [[جهان]] به امر و [[تقدیر الهی]] است و [[خدا]] در این باره هیچ شریکی ندارد؛ اما در منابع [[شیعه امامیه]] ادعای تعجب‌برانگیزی مبنی بر [[اسناد]] حوادث این جهان به ائمه{{عم}} وجود دارد»! وی برای [[اثبات]] سخن خود، [[روایت]] سماعة بن مهران از [[امام صادق]]{{ع}} را نقل می‌کند که در آن [[امام]]{{ع}} فرموده است: «رعد و برق به دستور [[امیر مؤمنان]]{{ع}} است». درحالی‌که [[خداوند]] می‌فرماید: {{متن قرآن|هُوَ الَّذِي يُرِيكُمُ الْبَرْقَ خَوْفًا وَطَمَعًا وَيُنْشِئُ السَّحَابَ الثِّقَالَ}}<ref>«اوست که برق را که هم بیم‌آور و هم امیدبخش است به شما می‌نمایاند و ابرهای بارور را پدید می‌آورد» سوره رعد، آیه ۱۲.</ref>. این همان [[عقاید]] [[فرقه سبائیه]]<ref>فرقه سبائیه، پیروان عبدالله بن سبأ هستند که گفته شده نخست یهودی بود، سپس مسلمان شد. وی درباره حضرت علی{{ع}} غلو کرده و قائل به الوهیت او بود. فرقه سبائیه جزء غالیان محسوب می‌شوند. در این باره ر.ک: لیلا خسروی، فرقه سبائیه، دو ماهنامه مشکوة النور، شماره ۳، دی و بهمن ۱۳۷۶.</ref> است که در کتب [[شیعیان]] آمده است. آیا این ادعای [[ربوبیت]] علی یا [[شرک]] در [[ربوبیت الهی]] نیست؟ [[علمای شیعه]] مانند [[شیخ مفید]] و [[مجلسی]] چگونه بر [[نوشتن]] چنین مطالبی و اسناد آنها به جعفر{{ع}} جرئت کردند؟ این همان [[الحاد]] و [[کفر]] آشکار است که کسی جز [[کافر]] و [[زندیق]] چنین ادعایی نمی‌کند<ref>قفاری، اصول مذهب شیعة الامامیة، ج۲، ص۵۱۴.</ref>!
 
وی می‌گوید: «شیعیان برآنند که ابرها نسبت به علی{{ع}} همانند مرکب رامی هستند که هرگونه بخواهد آنها را حرکت می‌دهد» و برای ادعای خود به این روایت متمسک می‌شود: {{متن حدیث|مَا كَانَ مِنْ سَحَابٍ فِيهِ رَعْدٌ وَ صَاعِقَةٌ وَ بَرْقٌ فَصَاحِبُكُمْ يَرْكَبُهُ أَمَا إِنَّهُ سَيَرْكَبُ السَّحَابَ وَ يَرْقَى فِي الْأَسْبَابِ أَسْبَابِ السَّمَاوَاتِ السَّبْعِ وَ الْأَرَضِينَ السَّبْعِ خَمْسٌ عَوَامِرُ وَ اثْنَتَانِ خَرَابَان‌}}. سپس چنین ادامه می‌دهد: گویا شیعیان قائلند که علی{{ع}} [[سیر]] و حرکت‌دهنده ابرهاست و به گفتار [[خداوند متعال]] کافرند که فرمود: {{متن قرآن|وَهُوَ الَّذِي يُرْسِلُ الرِّيَاحَ بُشْرًا بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ حَتَّى إِذَا أَقَلَّتْ سَحَابًا ثِقَالًا سُقْنَاهُ لِبَلَدٍ مَيِّتٍ فَأَنْزَلْنَا بِهِ الْمَاءَ}}<ref>«و اوست که بادها را پیشاهنگ رحمت خویش (باران)، نویددهنده می‌فرستد تا چون ابری بارور را برداشت آن را به سرزمینی بایر برانیم و از آن، آب فرو فشانیم و با آن از هر گونه میوه برآوریم؛ به همین گونه مردگان را بر می‌انگیزیم باشد که پند گیرید» سوره اعراف، آیه ۵۷.</ref> و {{متن قرآن|اللَّهُ الَّذِي يُرْسِلُ الرِّيَاحَ فَتُثِيرُ سَحَابًا فَيَبْسُطُهُ فِي السَّمَاءِ كَيْفَ يَشَاءُ}}<ref>«خداوند است که بادها را می‌فرستد که ابرها را برمی‌انگیزد و آن را در آسمان هر گونه خواهد می‌گسترد و آن را پاره‌پاره می‌گرداند و آنگاه باران پیاپی را می‌نگری که از لابه‌لای آن بیرون می‌زند و چون (خداوند) آن را به کسانی از بندگانش که بخواهد برساند ناگهان شاد می‌شوند» سوره روم، آیه ۴۸.</ref>. وی این مدعای [[شیعیان]] را امتداد [[فرقه سبائیه]] دانسته که قائلند [[امام علی]]{{ع}} کسی است که سوار بر ابرها می‌آید و رعد صدای او و برق [[تبسم]] اوست<ref>قفاری، اصول مذهب الشیعة الامامیة، ج۲، ص۵۱۵.</ref>.
قفاری به برخی از فقرات [[روایت]] مفصلی از [[بحار الانوار]] درباره [[معجزات امام علی]]{{ع}} نیز اشاره کرده، سپس می‌گوید: «این روایت با آن‌که مشتمل بر [[غلو]] و چیزی است که هرگز به [[ذهن]] خطور نمی‌کند، اما [[مجلسی]] آن را رد نکرده و قبول نموده است. بنابراین سایر [[روایات]] به طریق اولی مورد قبول است»<ref>قفاری، اصول مذهب الشیعة الامامیة، ج۲، ص۵۱۷.</ref>.<ref>[[رضا باذلی|باذلی، رضا]]، [[ولایت تکوینی ائمه (مقاله)|مقاله «ولایت تکوینی ائمه»]]، [[موسوعه رد شبهات ج۱۶ (کتاب)|موسوعه رد شبهات ج۱۶]]، ص ۱۹۸.</ref>
 
===[[نقد]] و بررسی===
از آنجا که آقای قفاری [[شبهات]] خود را به چند روایت مستند کرده است، پیش از بررسی سخنان وی، روایات مذکور از حیث سند و دلالت بررسی می‌گردد:
 
[[بررسی سندی]]: همه روایاتی که آقای قفاری در این باب نقل کرده است، [[مشکل سندی]] دارند و [[ضعیف]] هستند.
 
[[سند روایت]] [[سماعة بن مهران]]: {{متن حدیث|الْمُعَلَّى بْنُ مُحَمَّدٍ الْبَصْرِيُّ عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ سَمَاعَةَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْقَاسِمِ عَنْ سَمَاعَةَ بْنِ مِهْرَانَ قَالَ: كُنْتُ عِنْدَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ{{ع}}}}<ref>مفید، الإختصاص، ص۳۲۷.</ref>. «[[معلی بن محمد بصری]]» مضطرب الحدیث و المذهب<ref>یعنی روایات و مذهب او دارای ابهام است. این ابهام ممکن است در سند باشد یا در متن یا در هر دو، اضطراب در سند یعنی اینکه با سندهای مختلفی نقل شده که با همدیگر هم‌خوانی ندارد و مراد از اضطراب در متن این است که روایت با محتواهای مختلف یا متضاد نقل شده است. این عبارت دلالت بر ضعف راوی و روایت دارد. (ساعدی، الضّعفاء من رجال الحدیث، ج۱، ص۱۰۸-۱۱۰).</ref> است<ref>الإختصاص، ص۳۲۷.</ref>. «[[عبدالله بن قاسم]]»<ref>در کتب رجالی دو شخص با این نام هستند: عبدالله بن قاسم حارثی و عبدالله بن قاسم حضرمی. ولی گفته شده که هر دو یک شخص هستند. (الضعفاء من رجال الحدیث، ج۲، ص۲۹۳ و ۲۹۸) البته اگر دو شخص هم باشند، هر دو ضعیف و از غالیان شمرده شدند. (ر.ک: پاورقی بعدی).</ref> نیز توسط [[علمای رجال]] [[ضعیف]]، غالی و [[کذاب]] شمرده شده است<ref>نجاشی، رجال نجاشی، ص۲۲۶؛ ابن غضائری، الرجال، ص۷۸؛ حلی، الرجال، ص۲۳۷؛ الضعفاء من رجال الحدیث، ج۲، ص۲۹۳-۲۹۵ و ۲۹۸.</ref>. [[نجاشی]] و [[علامه حلی]] درباره وی گفته‌اند که خیری در او نیست و به [[روایت]] او اعتنا نمی‌شود<ref>رجال نجاشی، ص۲۲۶؛ حلی، الرجال، ص۲۳۷.</ref>. بنابراین این روایت از لحاظ سندی ضعیف است و قابل اعتنا نیست.
 
[[سند روایت]] دوم: {{متن حدیث|عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَمَّنْ حَدَّثَهُ عَنْ عَبْدِ الرَّحِيمِ الْقَصِيرِ قَالَ ابْتَدَأَنِي أَبُو جَعْفَرٍ{{ع}}...}}<ref>الاختصاص، ص۱۹۹؛ صفار، بصائر الدرجات، ص۴۰۹. سند بصائر: {{متن حدیث|حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي خَالِدٍ وَ أَبُو سَلَّامٍ عَنْ سَوْرَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ{{ع}}}}. در این سند هم محمد بن سنان وجود دارد که رجالیون به‌شدت او را تضعیف کرده‌اند.</ref>. سند این روایت علاوه بر اینکه مرسل است؛ زیرا (عمّن حدثه) معلوم نیست چه کسی است، به جهت [[محمد بن سنان]] نیز [[ضعیف]] است؛ زیرا [[رجالیون]] [[محمد بن سنان]] را [[تضعیف]] و متهم به [[غلو]] کرده‌اند<ref>نجاشی، رجال نجاشی، ص۳۲۸؛ شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۳۶۴؛ ر.ک: ساعدی، الضعفاء من رجال الحدیث، ج۳، ص۱۸۵-۱۹۸.</ref>؛ برخی گفته‌اند [[احادیث]] او را رد کنید و [[نقل احادیث]] او [[حلال]] نیست<ref>کشی، رجال الکشی، ص۳۸۹؛ الضعفاء من رجال الحدیث، ج۳، ص۱۸۵ و ۱۸۹. البته برخی از معاصرین او را ثقه داشته‌اند. میلانی، اثبات الولایة العامة، ص۳۳۰؛ درس رجال آیت‌الله شبیری زنجانی، جلسه ۳۷ و ۳۸، سایت مدرسه فقاهت.</ref>.
 
[[روایت]] سوم: روایت منقول از [[بحار الانوار]]<ref>ر.ک: مجلسی، بحار الأنوار، ج۲۷، ص۳۳-۴۰.</ref> - که به جهت طولانی بودن از نقل آن صرف‌نظر شد - نیز [[اشکال سندی]] دارد؛ زیرا خود [[علامه مجلسی]]، که ناقل آن است، ذیل روایت می‌نویسد: «این [[حدیث]] مرسل است و از کتاب مجهول و منفردی روایت شده است و در آن جملاتی سخت پیچیده و غامض وجود دارد»<ref>مجلسی، بحار الأنوار، ج۲۷، ص۳۳.</ref>.
بنابراین آقای قفاری برای [[اثبات]] اظهارات خود به روایاتی ضعیف، شاذ و غیرقابل اعتنا استناد کرده است و از آنجا که روایت اول و سوم در پاورقی منبع آن تضعیف شده بود، مغرضانه بودن گفتار او آشکار می‌شود. حال آن‌که علامه مجلسی در انتهای روایت سوم، آن را از جمله [[روایات]] شاذ و [[غریب]] شمرده و گفته است: «من آن را در اصول [[شیعه]] نیافتم؛ لذا این روایت را رد نمی‌کنم و [[علم]] آن را به [[ائمه]]{{عم}} واگذار می‌کنم»<ref>مجلسی، بحار الأنوار، ج۲۷، ص۴۰.</ref>؛ یعنی در این مورد متوقف هستم؛ ولی قفاری می‌گوید: [[مجلسی]] جرئت رد این روایت را نداشته؛ لذا سایر روایات را به طریق اولی قبول می‌کند! به هر حال با استناد به چند روایت شاذ و ضعیف نمی‌توان بر [[مکتب]] متقن و [[استوار]] [[تشیع]] لطمه‌ای وارد کرد.
 
'''بررسی دلالی''': بر فرض [[صحت سند]] این روایات، محتوای آنها را می‌توان بر [[تسخیر]] ابرها برای [[امیر مؤمنان]]{{ع}} حمل کرد<ref>عابدی، توحید و شرک، ص۳۰۸.</ref> که در این صورت هیچ اشکالی ندارد و با [[ربوبیت الهی]] نیز قابل جمع، و نیز مطابق [[قرآن]] است؛ چنان‌که [[خداوند]] درباره [[حضرت سلیمان]] می‌فرماید: {{متن قرآن|فَسَخَّرْنَا لَهُ الرِّيحَ تَجْرِي بِأَمْرِهِ رُخَاءً حَيْثُ أَصَابَ}}<ref>«پس ما باد را رام او کردیم که به فرمان او هر جا می‌خواست به نرمی روان می‌شد» سوره ص، آیه ۳۶.</ref>.
هنگامی که خداوند باد را به [[تسخیر]] حضرت سلیمان{{ع}} درآورد، چه بُعدی دارد که [[ابر]] و باد و امثال آنها را مسخّر [[ائمه]]{{ع}} - که [[برتری]] آنها را نسبت به [[انبیا]] [[اثبات]] کردیم – گرداند. [[سوار شدن]] بر ابرها نیز، کنایه از تسخیر آنها برای [[امیر مؤمنان]]{{ع}} است.
اما پاسخ [[اتهام]] [[شرک]] درباره [[اسناد]] حوادث [[جهان]] به ائمه{{عم}} از مطالب گذشته روشن شد. کسی ادعا نکرده که رعد و برق تنها در انحصار [[فرمان امام علی]]{{ع}} است تا چنین ادعایی شرک و [[کفر]] باشد؛ بلکه بر فرض [[صحت]] [[روایت]]، دلالت بر [[ولایت تکوینی]] امیر مؤمنان{{ع}} دارد و اینکه امر [[امام علی]]{{ع}} در طول [[امر الهی]] و به [[اذن]] و [[مشیت]] اوست. آقای قفاری به جهت عدم [[درک]] صحیح ولایت تکوینی و [[توحید در ربوبیت]]، نتوانسته میان آن دو جمع کند. ازاین‌رو هرگونه [[تصرف]] و [[تدبیر]] توسط [[مخلوقات]] را شرک و کفر تلقی کرده است! درحالی‌که این‌گونه امور از آنجا که به اذن و مشیت و [[قدرت الهی]] است، مستلزم هیچ‌گونه شرک یا کفری نیست. ظاهراً [[وهابیون]] تمام موجودات را در عرض خداوند و مستقل از او می‌دانند که در صورت اسناد چیزی به غیر [[خدا]]، آن را شرک یا کفر و مخالف [[توحید]] تلقی می‌کنند!
آقای قفاری می‌گوید اگر رعد و برق به امر علی{{ع}} است، پس به [[امر خدا]] نیست و اگر به امر خداست، به امر علی{{ع}} نیست. اگر این‌گونه باشد، این بدترین شرک است؛ زیرا همه چیز را در عرض خدا قرار می‌دهد<ref>عابدی، توحید و شرک، ص۳۰۹ و ۳۱۰.</ref>!
 
[[اصرار]] آقای قفاری در [[انکار ولایت]] و [[قدرت]] تصرف انبیا و [[ائمه]]{{عم}} یادآور [[ضرب‌المثل]]«شاه می‌بخشد، اما شاه‌قلی نمی‌بخشد»<ref>شاه‌قلی نام یکی از غلامان شاه قاجار بود.</ref> است؛ چراکه [[خداوند]] خود چنین [[قدرت]] و [[ولایتی]] را به [[بندگان خاص]] خود عطا کرده است؛ ولی آقای قفاری مخالف این اعطا و [[بخشش]] بوده و آن را به هیج وجه نمی‌پذیرد.
نکته آخر اینکه [[فرقه سبائیه]] ربطی به [[شیعه]] ندارد؛ زیرا این [[فرقه]] جزء فرقه‌های غالی است که خود [[شیعیان]] و در رأس آنها ائمه{{عم}} از آنها [[اظهار برائت]] کرده و آنها را [[کافر]] شمرده‌اند.<ref>[[رضا باذلی|باذلی، رضا]]، [[ولایت تکوینی ائمه (مقاله)|مقاله «ولایت تکوینی ائمه»]]، [[موسوعه رد شبهات ج۱۶ (کتاب)|موسوعه رد شبهات ج۱۶]]، ص ۲۰۰.</ref>
 
===[[شبهه]] پنجم: [[حلول]] جزء [[الهی]] در [[ائمه]]{{عم}}===
اعلام آقای قفاری در شبهه‌ای دیگر مدعی است که [[شیعیان]]، بر اساس برخی روایاتشان، بر این باورند که جزئی از [[نور الهی]] در علی{{ع}} حلول کرده است. این همان جزء الهی است که ائمه{{عم}} از طریق آن به [[قدرت]] مطلقه دست یافته و معجزاتی ارائه کرده‌اند. اگر کسی [[معجزات]] فراوان ائمه{{عم}} در [[منابع روایی شیعه]] را مطالعه کند، ملاحظه می‌کند در این [[روایات]]، ائمه{{عم}} در اموری مانند [[زنده کردن]]، [[میراندن]]، [[آفریدن]] و [[رزق دادن]] به منزله [[رب العالمین]] در نظر گرفته شده‌اند<ref>ر.ک: مجلسی، بحار الأنوار، ج۴۲، ص۱۷-۵۶ و ۳۱۱-۳۳۹.</ref>! البته گاهی برای ابهام‌گویی و تلبیس – (مشتبه کردن [[واقعیت]]) این امور را از جانب [[خدا]] دانسته‌اند<ref>قفاری، اصول مذهب الشیعة الامامیة، ج۲، ص۵۱۸.</ref>. وی سپس احادیثی<ref>از جمله این روایت که سلمان نقل می‌کند: {{متن حدیث|لَوْ أَقْسَمَ أَبُو الْحَسَنِ عَلَى اللَّهِ أَنْ يُحْيِيَ الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ لَأَحْيَاهُمْ}}؛ «اگر علی{{ع}} به خدا قسم بخورد که اولین و آخرین را زنده کند، مسلماً آنها را زنده می‌کند»، (بحار الأنوار، ج۴۱، ص۲۰۱).</ref> نقل کرده مبنی بر اینکه [[حضرت علی]]{{ع}} مردگانی مانند [[مردگان]] [[مقبره]] جبانة<ref>بحار الأنوار، ج۴۱، ص۱۹۴.</ref> را زنده کرده، آن‌گاه می‌گوید: «بی‌تردید این [[افراط]] و غلوّی است که [[بت‌پرستان]] درباره [[بت‌ها]] و معبودهایشان ادعا می‌کنند؛ صرف [[تصور]] این مطلب و ادعا، در [[فساد]] آن کافی است؛ زیرا مخالف نقل و [[عقل]] است؛ علاوه بر اینکه با [[حقیقت]] ائمه و اقراراتشان هم نقض می‌شود».
وی سپس روایتی<ref>{{متن حدیث|فَوَ اللَّهِ مَا نَحْنُ إِلَّا عَبِيْدَ الَّذِي خُلِقْنَا وَ اصْطَفَانَا مَا نَقْدِرُ عَلَى ضُرٍّ وَ لَا نَفْعٍ إِنْ رُحِمْنَا فَبِرَحْمَتِهِ وَ إِنْ عُذِّبْنَا فَبِذُنُوبِنَا، وَ اللَّهِ مَا لَنَا عَلَى اللَّهِ مِنْ حُجَّةٍ وَ لَا مَعَنَا مِنَ اللَّهِ بَرَاءَةٌ وَ إِنَّا لَمَيِّتُونَ وَ مَقْبُورُونَ وَ مُنْشَرُونَ وَ مَبْعُوثُونَ وَ مَوْقُوفُونَ وَ مَسْئُولُونَ}}؛ (کشی، رجال الکشی، ص۲۲۵ و ۲۲۶).</ref> نقل کرده که به زعمش مخالف و متناقض با روایات پیشین است و شیعیان این‌گونه روایات را حمل بر [[تقیه]] کرده‌اند. وی همچنین مدعی است که [[حلول]] جزء [[الهی]] در [[ائمه]] در اثر تطور و گسترش به «[[وحدت وجود]]» رسیده و برخی مانند نراقی و [[فیض کاشانی]] آن را بالاترین درجه و [[غایت]] [[توحید]] شمرده‌اند. [[افراط]] و [[غلو]] در [[صوفیه]] به [[مذهب شیعه اثناعشری]] هم [[رسوخ]] پیدا کرده است؛ لذا میان صوفیه غالی و [[شیعه]] گسترش‌یافته تشابهات و تلاقی‌هایی وجود دارد<ref>قفاری، اصول مذهب الشیعة الامامیة، ج۲، ص۵۱۹ و ۵۲۰.</ref>.<ref>[[رضا باذلی|باذلی، رضا]]، [[ولایت تکوینی ائمه (مقاله)|مقاله «ولایت تکوینی ائمه»]]، [[موسوعه رد شبهات ج۱۶ (کتاب)|موسوعه رد شبهات ج۱۶]]، ص ۲۰۴.</ref>
 
===[[نقد]] و بررسی===
با اینکه آقای قفاری در این فصل از کتاب خود [[شبهه]] [[حلول خدا در ائمه]]{{عم}} را مطرح کرده، ولی هیچ‌یک از روایاتی که نقل کرده، ربطی به حلول جزء الهی ندارند. وی دو فقره از دو [[حدیث]] را برای [[اثبات]] ادعای خود نقل کرده است: {{متن حدیث|ثُمَّ مَسَحَنَا بِيَمِينِهِ فَأَفْضَى نُورَهُ فِينَا}}<ref>کلینی، کافی، ج۲، ص۴۳۸.</ref> و {{متن حدیث|وَ لَكِنَ اللَّهَ خَلَطَنَا بِنَفْسِهِ‌}}<ref>کلینی، کافی، ج۲، ص۴۱۹.</ref>. درباره فقره اول، گذشته از اینکه [[علامه مجلسی]] آن حدیث را [[ضعیف]] دانسته<ref>مجلسی، مرآة العقول، ج۵، ص۱۸۶.</ref>، اطلاق مسح به [[یمین]] کنایه از [[لطف]] و [[رحمت]] است و معنای {{متن حدیث|فَأَفْضَى نُورَهُ فِينَا}}این است که [[خداوند]] نورش (کنایه از [[علم]] و [[کمالات]] و آثار عظمتش) را به ما عطا کرد<ref>مجلسی، مرآة العقول، ج۵، ص۱۸۹؛ مازندرانی، شرح الکافی، ج۷، ص۱۳۹.</ref>. در این فقره هیچ دلالتی بر حلول جزء الهی در خداوند به چشم نمی‌خورد؛ مگر آن‌که جمله را به‌صورت ظاهری معنا کنیم که مستلزم جسمیت و محدودیت [[خداوند متعال]] است.
حدیث دوم هم اولاً مجهول است<ref>مجلسی، مرآة العقول، ج۵، ص۱۳۴.</ref>؛ ثانیاً فقره {{متن حدیث|وَ لَكِنَ اللَّهَ خَلَطَنَا بِنَفْسِهِ‌}} در [[تفسیر آیه]] {{متن قرآن|وَمَا ظَلَمُونَا وَلَكِنْ كَانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ}}<ref>«و آنان بر ما ستم نکردند بلکه بر خویشتن ستم روا می‌داشتند» سوره بقره، آیه ۵۷.</ref> بیان شده و به این صورت است:
 
{{متن حدیث|قَالَ إِنَّ اللَّهَ أَعَزُّ وَ أَمْنَعُ مِنْ أَنْ يَظْلِمَ أَوْ يَنْسُبَ نَفْسَهُ إِلَى ظُلْمٍ وَ لَكِنَّ اللَّهَ خَلَطَنَا بِنَفْسِهِ فَجَعَلَ ظُلْمَنَا ظُلْمَهُ وَ وَلَايَتَنَا وَلَايَتَهُ...}}<ref>مرآة العقول، ج۲، ص۱۲۲؛ ج۵، ص۱۵۲؛ مازندرانی، شرح الکافی، ج۷، ص۱۱۷.</ref>.
[[خداوند]] عزیزتر و باشوکت‌تر از آن است که [[ظلم]] کند یا نسبت [[ظلم به خود]] دهد (یعنی [[مظلوم]] باشد)؛ ولی خداوند [[انبیا]] و [[ائمه]]{{عم}} را به خودش آمیخته و پیوسته است. پس ظلم به آنها را ظلم به خود و [[ولایت]] آنها را ولایت خود قرار داده است.
این عبارت به روشنی دلالت بر [[کرامت]] و [[شرافت]] و [[عظیم‌الشأن]] بودن ائمه{{عم}} دارد و ارتباطی با مسئله [[حلول]] ندارد. شگفت است از آقای قفاری که این عبارات را چگونه بر حلول جزء [[الهی]] در ائمه{{عم}} حمل کرده و سپس به [[شیعه]] [[تهمت]] [[شرک]] داده است! هر شخص منصفی که عبارات قبل و بعد را مطالعه کند، متوجه می‌شود که این [[احادیث]] ربطی به حلول ندارند!
در واقع ایشان منشأ [[ولایت تکوینی]] ائمه{{عم}} را حلول جزء الهی دانسته است؛ ولی با توجه به توضیحاتی که درباره دو [[حدیث]] فوق ذکر شد، این ادعا و افترائی بی‌دلیل است و بطلان آن اظهر من الشمس است. علاوه بر اینکه حلول جزء الهی به [[ادله عقلی]] واضح البطلان است.
 
اساساً در [[خداشناسی]] [[اسلامی]]، حلول یکی از [[صفات سلبی]] و [[جلالی]] خداوند است که به جهت تلازم با [[نقص]] و محدودیت و [[نیازمندی]] به غیر، از خداوند سلب می‌شود<ref>سبحانی، منشور عقاید امامیه، ص۶۶.</ref>؛ زیرا در حلول، حالّ در بقایش به محلّ، متقوم و نیازمند است و نیازمندی و تقوّم به غیر، مستلزم محدودیت و با [[وجوب وجود]] ناسازگار است. افزون بر این، نفس حالّ و محلّ بودن دلیل بر محدودیت است که با بساطت و لایتناهی بودن [[خدا]] متناقض است. بنابراین خداوند نمی‌تواند حالّ در چیزی باشد<ref>قراملکی، خدا در تصور انسان، ص۳۶۳.</ref>. همچنین بر اساس [[عرفان اسلامی]]، [[عارفان]] [[مسلمان]] [[معتقد]] به [[وحدت]] شخصیه وجود بوده و نظریه حلول را جزء برداشت‌های نادرست از نظریه وحدت شخصیه وجود به شمار می‌آورند؛ لذا آن را تخطئه کرده و [[باطل]] دانند<ref>ر.ک: امینی‌نژاد، حکمت عرفانی، ص۲۶۹ و ۲۷۰.</ref>. علاوه بر اینکه جزء داشتن [[خداوند]] نیز مستلزم ترکیب و [[نیازمندی]] و در نتیجه متناهی و محدود بودن خداوند است. بنابراین معلوم می‌شود که جناب قفاری نه [[مکتب شیعه]] را صحیح و دقیق [[درک]] و [[فهم]] کرده است و نه [[صوفیه]] و نه [[عرفان]] را.
‌درباره [[احیای اموات]]، قید «من [[الله]]» و [[روایات]] دال بر [[عبودیت]] و [[بندگی]] [[ائمه اطهار]]{{عم}} پیش از این مطالبی بیان شد که به جهت اجتناب از اطناب از ذکر [[مجدد]] آنها خودداری می‌شود.<ref>[[رضا باذلی|باذلی، رضا]]، [[ولایت تکوینی ائمه (مقاله)|مقاله «ولایت تکوینی ائمه»]]، [[موسوعه رد شبهات ج۱۶ (کتاب)|موسوعه رد شبهات ج۱۶]]، ص ۲۰۶.</ref>
 
===نتیجه‌گیری===
با توجه به [[آیات]] و روایات روشن شد که [[ولایت تکوینی]] ائمه اطهار{{عم}} امری مسلم و بر [[حق]] بوده و با [[توحید]] و [[ولایت خداوند]] هیچ منافاتی ندارد. در این زمینه برخی از [[شبهات]] آقای قفاری مطرح گردید و به آنها پاسخ داده شد.
متأسفانه آقای قفاری در [[نقد]] و بررسی‌های خود [[اخلاق]] نقد و [[انصاف]] را رعایت نکرده است. ایشان در نقد [[مکتب]] حقه [[شیعه]]، به هر راه و وسیله‌ای دست یازیده تا به هر قیمتی این مکتب را در معرض نقد و [[شرک]] و [[تکفیر]] قرار دهد! ازاین‌رو به روایات شاذ و [[غریب]] و [[ضعیف]]، فراوان استناد کرده و با تقطیع آنها محتوای آنها را به نفع خود و به ضرر [[تشیع]] معنا و [[تفسیر]] کرده است. در غیر این موارد هم یا واقعاً معنای صحیح روایات را درک نکرده و بد تفسیر کرده یا اینکه عمداً دست به چنین کاری زده است. به هر حال با این‌گونه نقدها و به عبارت دقیق‌تر تهمت‌ها و افتراها و تکفیرها، نمی‌توان [[حقانیت]] و [[صحت]] مکتب حقه [[شیعه امامیه]] را زیر سؤال برد؛ بلکه تنها [[عناد]] و [[دشمنی]] [[وهابیت]] بیش از پیش روشن‌تر می‌شود.<ref>[[رضا باذلی|باذلی، رضا]]، [[ولایت تکوینی ائمه (مقاله)|مقاله «ولایت تکوینی ائمه»]]، [[موسوعه رد شبهات ج۱۶ (کتاب)|موسوعه رد شبهات ج۱۶]]، ص ۲۰۸.</ref>


==معنا و مفهوم [[ولایت تصرف]] ([[ولایت تکوینی]])==
==شبهه وهابیان در ولایت تکوینی==
*[[ولایت تکوینی]] یعنی [[حقّ]] دخل و [[تصرف]] در کائنات و [[نظام آفرینش]]. از نظر [[شیعه]] در هر زمان یک "[[انسان کامل]]" که بر [[جهان]] و [[انسان]] [[نفوذ]] [[غیبی]] دارد و ناظر بر [[ارواح]] و [[نفوس]] و [[قلوب]] است و دارای نوعی [[تسلط تکوینی]] بر [[جهان]] و [[انسان]] است، همواره وجود دارد و به این اعتبار نام او "[[حجت]]" است<ref>مرتضی مطهری، ولاءها و ولایت‌ها، ص۷۸.</ref>.
وهابیان ادعا می‌کنند: [[شیعیان]] در [[ارتباط با امامان]] خود، قائل به «[[ولایت تکوینی]]» هستند؛ یعنی بر این باورند که [[امامان]] [[قادر]] به [[تصرف در عالم]] [[آفرینش]] هستند، در حالی که چنین کاری تنها از [[خالق هستی]] ساخته است و از [[انسان‌ها]] برنمی‌آید.
*البته باید توجه کرد که [[ولایت تکوینی]] به این معنا نیست که [[انسانی]] از [[انسان‌ها]] سِمَت [[سرپرستی]] و قیمومتِ [[جهان]] پیدا کند؛ به‌طوری که گرداننده [[زمین]] و [[آسمان]] و [[خالق]] و [[رازق]] و [[محیی]] و [[ممیت]] مِن جانب‌الله باشد<ref>مرتضی مطهری، ولاءها و ولایت‌ها، ص۷۸.</ref>؛ زیرا اگرچه [[خداوند]]، [[نظام]] [[جهان]] را بر [[نظام]] اسباب و مسببات قرار داده و در [[قرآن کریم]] میان موجودات علّیت و معلولیت را [[اثبات]] نموده، و سببیت بعضی را برای بعضی دیگر [[تصدیق]] کرده است، [[امر]] تمام موجودات را به [[خدای تعالی]] نسبت داده است. پس اسباب وجودی، سببیت خود را از خود ندارند، و مستقل در تأثیر نیستند، بلکه مؤثر [[حقیقی]] و به تمام معنای کلمه، کسی جز خدای نیست، و در این باره فرموده: {{متن قرآن|أَلَا لَهُ الْخَلْقُ وَالْأَمْرُ}}<ref>«آگاه باشید که آفرینش و فرمان او را راست» سوره اعراف، آیه ۵۴.</ref>، و نیز فرموده: {{متن قرآن|لِلَّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ}}<ref>«آنچه در آسمان‌ها و آنچه در زمین است از آن خداوند است» سوره بقره، آیه ۲۸۴.</ref> و نیز فرمود: {{متن قرآن|لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ}}<ref>«فرمانفرمایی آسمان‌ها و زمین از آن خداوند است» سوره بقره، آیه ۱۰۷.</ref> و نیز فرمود: {{متن قرآن|قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ}}<ref>«بگو همه (چیز) از سوی خداوند است» سوره نساء، آیه ۷۸.</ref> و آیاتی بسیار دیگر، که همه دلالت می‌کنند که هر چیزی مملوک محض برای خداست، و کسی در [[مُلک]] عالَم [[شریک]] [[خدا]] نیست، و [[خدا]] می‌تواند هرگونه تصرفی که بخواهد و [[اراده]] کند در آن بکند، و کسی نیست که در چیزی از عالم [[تصرف]] نماید، مگر بعد از آن‌که [[خدا]] اجازه دهد. که البته [[خدا]] به هرکس بخواهد اجازه [[تصرف]] می‌دهد، ولی در عین حال همان کس نیز مستقل در [[تصرف]] نیست، بلکه تنها اجازه دارد، و معلوم است که شخص مجاز، دخل و تصرفش به مقداری است که اجازه‌اش داده شوند، دخل و تصرفش به مقداری است که اجازه‌اش داده باشند، و در این باره فرموده: {{متن قرآن|قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشَاءُ وَتَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشَاءُ}}<ref>«بگو خداوندا! ای دارنده فرمانروایی! به هر کس بخواهی فرمانروایی می‌بخشی و از هر کس بخواهی فرمانروایی را باز می‌ستانی» سوره آل عمران، آیه ۲۶.</ref> و نیز فرموده: {{متن قرآن|الَّذِي أَعْطَى كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَى}}<ref>«پروردگار ما کسی است که آفرینش هر چیز را به (فراخور) او، ارزانی داشته سپس راهنمایی کرده است» سوره طه، آیه ۵۰.</ref> و آیاتی دیگر از این قبیل، که تنها [[خدا]] را مستقل در ملکیت عالم معرفی می‌کنند<ref>المیزان، ج۱، ص۷۹.</ref>.
*[[خداوند متعال]] در دو [[آیه]] زیر اجازۀ [[تصرف]] را به پاره‌ای [[اثبات]] نموده، در یکی فرموده: {{متن قرآن|لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ}}<ref>«همه آنچه در آسمان‌ها و زمین است از آن اوست، کیست که جز به اذن وی نزد او شفاعت آورد» سوره بقره، آیه ۲۵۵.</ref> و در دومی می‌فرماید: {{متن قرآن|ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ يُدَبِّرُ الْأَمْرَ مَا مِنْ شَفِيعٍ إِلَّا مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ}}<ref>«سپس بر اورنگ (فرمانفرمایی جهان) استیلا یافت؛ کار (هستی) را کارسازی می‌کند، هیچ میانجی مگر با اذن او (در کار) نیست» سوره یونس، آیه ۳.</ref>.
*پس با در نظر گرفتن این [[آیات]]، اسباب هر چه باشند، مالک سببیت خود هستند، اما به تملیک [[خدای تعالی]]، و در عین اینکه مالک سببیت خود هستند، مستقل در اثر نیستند. این معنا همان است که [[خدای تعالی]] از آن به [[شفاعت]] و [[اذن]] تعبیر نموده، و معلوم است که [[اذن]] وقتی معنای صحیحی خواهد داشت که وجود و عدمش یکسان نباشد؛ به این معنا که اگر [[اذن]] باشد مانعی از [[تصرف]] [[مأذون]] نباشد، و اگر [[اذن]] نباشد، مانعی از [[تصرف]] او جلوگیری کند، و آن [[مانع]] هم وقتی [[تصور]] دارد، که در شیء مورد بحث اقتضایی برای [[تصرف]] باشد، چیزی که هست [[مانع]] جلو آن اقتضا را بگیرد، و نگذارد شخص [[مأذون]] در آن شیء [[تصرف]] کند <ref>المیزان، ج۱، ص۸۰.</ref>.
*با بیانات فوق روشن می‌گردد که به هیچ وجه هیچ موجودی "[[ولیّ]]" به معنای [[یار]] و [[یاور]] [[خدا]] و حتی آلت و ابزار [[خدا]] به شمار نمی‌رود و وجود اسباب و مسببات و موجوداتی که تدبیر کننده امور عالَمند<ref>قرآن کریم، موجوداتی به نام ملائکه را نام برده که مُدبّرات امر و مُقسّمات امر به اذن الله هستند؛ مانند آیه ۵ سوره نازعات: {{متن قرآن|فَالْمُدَبِّرَاتِ أَمْرًا}} و آیه ۴ ذاریات {{متن قرآن|فَالْمُقَسِّمَاتِ أَمْرًا}} و هم‌چنین در آیه ۶۱ سوره انعام رسولانی را هم نگهبان و هم قبض‌کننده ارواح معروفی می‌کند: {{متن قرآن|وَيُرْسِلُ عَلَيْكُمْ حَفَظَةً حَتَّى إِذَا جَاءَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا}}.</ref>، هیچ‌گونه منافاتی با [[شریک]] نداشتن [[خداوند]] در [[ملک]] و [[خالقیت]] ندارد. بنابراین، نسبت مخلوق به [[خالق]] جز مخلوقیت و مربوبیت مطلقه و لاشَیئیت نیست<ref>مرتضی مطهری، ولاءها و ولایت‌ها، ص۸۰.</ref>.
*پس [[بشر]] هرگز نمی‌تواند بر اثر سِیر تکاملی خود [[جانشین]] هیچ‌یک از وسائط [[فیض]] گردد بلکه خودش نیز [[فیض]] را از همان وسائط می‌گیرد؛ یعنی [[فرشته]] به او [[وحی]] می‌کند و [[فرشته]] [[مأمور]] [[حفظ]] و [[مأمور]] [[قبض روح]] او می‌گردد، در عین اینکه ممکن است [[مقام قرب]] و سعه وجودی آن [[انسان]] از آن فرشته‌ای که [[مأمور]] اوست، اَحیاناً بیشتر و بالاتر باشد<ref>مرتضی مطهری، ولاءها و ولایت‌ها، ص۸۱.</ref><ref>[[هادی اکبری ملک‌آبادی|اکبری]] و [[رقیه یوسفی سوته|یوسفی]]، [[ولایت از دیدگاه علامه طباطبایی (کتاب)| ولایت از دیدگاه علامه طباطبایی]]، ص۲۲۹-۲۳۳.</ref>.


==حدود [[ولایت تصرف]]==
در پاسخ به چند نکته اشاره می‌شود:
*هر چند مجموع قرائن [[قرآنی]] و قرائن [[علمی]] اجمالاً وصول [[انسان]] را به مرتبه‌ای که اراده‌اش بر [[جهان]] [[حاکم]] باشد ثابت می‌کند، درباره محدوده آن سخنی به میان نیامده است<ref>مرتضی مطهری، ولاءها و ولایت‌ها، ص۸۱.</ref><ref>[[هادی اکبری ملک‌آبادی|اکبری]] و [[رقیه یوسفی سوته|یوسفی]]، [[ولایت از دیدگاه علامه طباطبایی (کتاب)| ولایت از دیدگاه علامه طباطبایی]]، ص۲۳۳.</ref>.


==شأنیت [[ولایت تصرف]]==
'''نکته نخست''': هر کس که در [[جهان آفرینش]]، کاری انجام می‌دهد، بی‌تردید از [[قدرت خداوند]] سرچشمه گرفته و خارج از [[اذن]] و [[اراده خدا]] نیست. اگر [[آفتاب]] نورافشانی می‌کند، اگر [[زمین]] دانه‌اش را می‌رویاند و اگر باد سرزمینی را در می‌نوردد، همه‌اش با تکیه بر [[قدرت]] خداست.
*[[مردم]] از نظر درجات [[انقطاع]] از عالَم مادّه و حرکت به سوی [[خداوند سبحان]]، سه گروه‌اند:
[[انسان]] هم اگر در این عالم کاری انجام می‌دهد و در امور طبیعی تصرفی می‌کند در چارچوب اذن و [[اراده]] خداست؛ حتی بنابر فرموده [[قرآن]]، آن ساحری که با سحرش در این عالم اسباب و مسببات دخالت می‌کند، از چارچوب [[اذن خدا]] خارج نیست. قرآن می‌فرماید: {{متن قرآن|وَمَا هُمْ بِضَارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ}}<ref>«در حالی که جز به اذن خداوند به کسی زیان نمی‌رساندند» سوره بقره، آیه ۱۰۲.</ref>.
*'''گروه اوّل:''' انسان‌های تامّ الاستعدادی که در [[مقام علم]] و عمل، [[انقطاع]] تام دارند و کاملاً [[دل]] از عالَم مادّه کنده‌اند و [[یقین]] کامل به [[معارف الهی]] دارند و دلبستگی‌شان فقط خداست. چنین [[انسانی]] می‌تواند ماورای [[طبیعت]] را [[مشاهده]] نماید و اِشراف بر [[انوار]] [[الهی]] پیدا کند؛ مانند [[پیامبران]] که این گروه در [[کلام الهی]] "مقربین" نام گرفته‌اند<ref>محمد حسین طباطبائی، طریق عرفان (ترجمه و شرح رسالة الولایه)، ترجمه صادق حسن‌زاده، ص۳۴.</ref>.
*'''گروه دوم:''' انسان‌های تامّ الایقان و [[اهل]] یقین‌اند که [[انقطاع]] تام از عالم [[طبیعت]] ندارند و این به جهت آن است که هنوز تحت تأثیر [[افکار]] [[نادرست]] و [[یأس‌آور]] و مورد تهاجم بعضی دلبستگی‌های [[دنیوی]] قرار دارند که این امور آنها را از توجه نمودن کامل به ماورای [[طبیعت]] و [[رهایی]] کامل از نشئه مادّه، [[ناامید]] می‌سازد<ref>محمد حسین طباطبائی، طریق عرفان (ترجمه و شرح رسالة الولایه)، ترجمه صادق حسن‌زاده، ص۳۴.</ref>.
*این گروه، [[خدا]] را چنان می‌پرستند که گویا او را می‌بینند. پس: [[عبادت]] اینان از رویِ [[صدق]] و صفاست نه لعب و بازیچه، لکن از ورای [[حجاب]] و تنها به خاطر [[ایمان به غیب]] است و اینان در [[مقام عمل]] از اهلِ [[احسان]] به شمار می‌آیند.
*[[آیت الله]] [[عبدالله جوادی آملی]] درباره این گروه می‌گوید: ممکن است در [[مقام علم]] کامل باشند ولی در [[مقام عمل]] متوسط‌اند؛ یعنی یا در [[مقام علم]] و عمل متوسط‌اند یا در [[مقام علم]] کامل‌اند و در [[مقام عمل]] متوسط؛ اینها در [[کلام الهی]] جزءِ [[اصحاب]] یَمین هستند که به عمق این [[باطن]] راه پیدا نمی‌کنند. به باطنِ [[باطن]]، راه ندارند، گرچه به [[باطن]] عالم، راه دارند. [[درجه]] [[ولایت]] اینها همانند [[درجه]] [[ولایت]] مقربین و [[سابقین]] نخواهد بود، زیرا مقربین و [[سابقین]] از [[ولایت]] خاصه‌ای برخوردارند که به [[اصحاب یمین]] و اَبرار، اِشراف دارند<ref>مجله میراث جاویدان، سال دوم، شماره دوم، ص۹۴.</ref>.
*'''گروه سوم:''' افراد این گروه را [[اکثریت]] [[مردم]] تشکیل می‌دهند و این گروه – البته به استثنای [[اهل]] عناد و [[انکار]] و [[الحاد]] – کسانی‌اند که می‌توانند [[عقاید]] صحیح و [[اعتقادات]] واقعی در خصوص [[مبدأ و معاد]] به دست آورند و طبق آن به طور اجمالی - نه تفصیلی - عمل نمایند. و این تنزل، از جهت [[دنیاگرایی]] و [[پیروی]] از [[خواهش‌های نفسانی]] و [[دنیادوستی]] آنهاست. پس این [[حُبّ]] [[دنیا]] و جلوه‌های فریبای آن موجب دل‌مشغولی و توجه بیش از حد به آن می‌شود و همین امر سببی است که تمام حرکات و سَکَنات [[انسان]] براساس دنیا محوری و [[دنیادوستی]] قرار گیرد و خود این مسئله [[گرایش]] شدید نفس به [[دنیا]] را فراهم می‌آورد و [[همت]] و تلاش [[انسان]] فقط راستای عالم مادّه قرار می‌گیرد و از ماورای مادّه [[غافل]] می‌شود و این موجب رکود و توقف آن شده و از به دست آوردن [[اعتقادات]] صحیح باز می‌ماند، به طوری که هیچ تأثیری برای او ندارد و فعالیت نیز نمی‌یابد و تنها به یک [[سری]] [[اعمال]] خشک و ظاهر می‌پردازد و از [[حقیقت]] آن و سرایت ظاهر به [[باطن]] و تحقق لوازم آن [[اعمال]] فرو می‌ماند. گروه سوم نمی‌توانند به [[انقطاع]] کامل دست یابند و توجه کامل به [[خداوند سبحان]] پیدا نمایند مگر در حدّ [[اعتقادات]] [[حقیقی]] اجمالی و [[اعمال]] بدنی که اندک توجهی به دنبال دارد و در [[عبادات]] نیز فی‌الجمله مبدأ مدّنظر قرار می‌گیرد<ref>محمدحسین طباطبائی، طریق عرفان، ص۳۵ – ۳۸.</ref>.
*[[آیت الله]] [[عبدالله جوادی آملی]] درباره گروه سوم می‌گوید: گروه سوم کسانی هستند که نتوانستند خود را به [[باطن]] [[دنیا]] برسانند، فقط در ظاهر آن سِیر کرده‌اند؛ [[باطن]] را ندیده‌اند. ظاهر [[دنیا]] هم که جز [[فریب]]، چیز دیگری نبود. اینها اگر به دستورهای اعتباری [[دین]] عمل می‌کردند، به [[باطن]] [[دنیا]] راه می‌یافتند؛ اما چون به اعتباریات [[دینی]] اعتنایی نکرده‌اند و به این [[دستورها]] حُرمت ننهادند، در ظاهر [[طبیعت]] که "متاع [[غرور]]" است مانده‌اند و هرگز راهی به [[باطن]] پیدا نکرده‌اند. اینها [[اصحاب]] دنیایند که از آنها در [[منطق]] [[قرآن]] به عنوان "اصحابُ الشِّمال" و "[[اصحاب]] مَشئمه" و مانند آن یاد می‌شود. اینها سهمی از [[باطن]] [[دنیا]] ندارند<ref>مجله میراث جاویدان، سال دوم، ۴ شماره دوم، ص۹۴.</ref>.
*با توجه به مطالب فوق روشن می‌گردد که [[ولایت تصرف]]، [[شأن]] بنده‌ای است که از [[هواجس]] [[نفسانی]] به کلّی [[پاک]] شده است. این [[قدرت]]، قدرتی نیست که به اصطلاح، دل‌بخواه و تابع [[هوس]] و میل خودسر یک [[انسان]] باشد. اساساً [[انسانی]] که هنوز محکوم [[هوس‌ها]] و میل‌های خودسر است، از چنین کرامت‌هایی [[محروم]] است. [[انسانی]] که تا آن حد [[پاک]] باشد، اراده‌اش از مبادی و مقدماتی که [[اراده]] ما را مُنبعث می‌کند هرگز منبعث نمی‌شود. انبعاث اراده‌اش با تحریکی درونی و اشاره‌ای [[غیبی]] است<ref>مرتضی مطهری، ولاءها و ولایت‌ها، ص۸۱- ۸۲.</ref>.
*[[انبیا]] و [[اولیا]] که دارای [[مقام عبودیت]] برای [[خدا]] هستند، و نیز [[مؤمنین]] که دارای [[یقین]] به [[خدا]] هستند، در [[اراده]] خود، [[اعتماد]] به [[پروردگار]] خود می‌کنند، این چنین صاحبان [[اراده]] هیچ چیزی را [[اراده]] نمی‌کنند، مگر برای پروردگارشان، و نیز به مدد او، و این قسم [[اراده]]، اراده‌ای است [[طاهر]]، که نفس صاحبش نه به هیچ وجه استقلالی از خود دارد، و نه به هیچ رنگی از رنگ‌های [[تمایلات نفسانی]] متلون می‌شود، و نه جز به [[حق]] بر چیز دیگری [[اعتماد]] می‌کند. پس چنین اراده‌ای در [[حقیقت]] [[اراده ربانی]] است که مانند [[اراده]] خود [[خدا]] محدود و [[مقید]] به چیزی نیست<ref>المیزان، ج۱، ص۲۴۳.</ref>.
*البته [[علامه طباطبائی]] اشاره می‌دارند که راه‌یابی به [[باطن]] عالم و [[اسرار غیب]] مخصوص [[انبیا]] نیست بلکه برای همگان امکان‌پذیر است، زیرا نسبت عالَم مادّه با ماورای مادّه، نسبت علّیت و معلولیت و کمال و [[نقص]] است <ref>در فلسفه به برهان ثابت است که علّیت، مقتضی قیام معلول به علت است؛ چه از جهت وجود و چه از جهت کمالات اوّلیه و ثانویه، و آنچه از مقام علت تنزل و تعیّن مییابد همین امور است نه نواقص و جهات عدمیه، (نظر دقیق و ثانوی در مسئله علّیت ثابت می‌کند که اصلاً معلول در قبال علت نمی‌تواند وجودی مستقل و فی‌نفسه داشته باشد و تا از علت قطع نظر شود، معلول نیست و نابود خواهد بود. این‌طور نیست که سه امر در میان باشد؛ وجود علت، وجود معلول و احتیاج معلول به علت، بلکه وجود معلول عین احتیاج به علت است. و به عبارت دیگر، احتیاج و فقر عین ذات معلول است نه اینکه معلول وجودی است که احتیاج بر آن عارض شده... بنابراین، معلول عین‌الرّبط به علت است و شاید تعبیرِ $تجلی% از هر تعبیر دیگری مناسب‌تر باشد، معلول تجلی علت است، ظهور علت است و به هیچ معنا قابل انفکاک از آن نیست. و نیز ثابت است که عالم مادّه از جهتِ وجود مسبوق به عالَم دیگری است که مادّی نیست اگر چه احکام ماده در آن یافت می‌شود، و در واقع این عالم، علت عالم مادّی است. و نیز عالم ماده مسبوق به عالم دیگری است که از مادّه و احکام آن هر دو مجرد است که در حقیقت علتِ عالَم مادّی است. این دو عالَم، عالَم مثال و عقل یا عالَم برزخ و روح نامیده میشوند. از این بیان نتیجه می‌شود که انسان با جمیع خصوصیات ذات و صفات و افعالش در عالَم مثال موجود است بدون آن‌که اوصاف رذیله و افعال سَیئه و لوازم نقصی و جهات عدمی با وی همراه باشند. به این ترتیب، انسان در عالَم مثال در زمره پاکیزگان و ملائکه پاک زندگی نیک و مسرّت‌بخش دارد و به مشاهده نور پروردگار و نورانیت ذات خویش مُبتهج است و از مرافقت نیکان و مسامرت پاکان در اِلتذاذ. در آنجا نه رنجی است و نه دردی: از کدورات نقایص و عیوب منزه و از وصول به مرادات و مشتهیات بهره‌مند: محمدحسین طباطبائی، انسان از آغاز تا انجام، ص۹.</ref> که ایشان از این [[ارتباط]] تعبیر به ظاهر و [[باطن]] می‌کنند. از آنجا که ظاهر ضرورتاً [[مشاهده]] می‌شود و [[شهود]] ظاهر، نمی‌تواند خالی از [[شهود]] [[باطن]] باشد، برای اینکه وجود ظاهر از اَطوار وجود [[باطن]] و رابط آن است، پس این [[باطن]] نیز هنگام [[شهود]] ظاهر، بالفعل مشهود است و از آنجا که ظاهر، حد و تعیّن [[باطن]] است، پس اگر [[انسان]] از این حد [[اعراض]] نماید و با [[مجاهدت]] و کوشش بسیار آن را به [[فراموشی]] بسپارد، ناگزیر [[باطن]] را [[مشاهده]] خواهد کرد<ref>محمدحسین طباطبائی، طریق عرفان، ص۴۳- ۴۴.</ref>.
*همه [[انسان‌ها]] از نظر وجودی، استعداد رسیدن به [[ولایت تکوینی]] را دارند اما از آنجایی که نفس [[آدمی]]، تعلق و اتحادی با [[بدن]] دارد این امر موجب می‌شود که نفس، خود را همان [[بدن]] و عین آن بداند و وقتی [[بدن]] از طریق حواس خود، نفس را [[مشاهده]] می‌کند، خود را جدا و منفصل از او می‌پندارد و هنگامی که این [[پندار]] شکل گرفت، نفس در مرتبه [[بدن]] متوقف شده و از مرتبه عُلیای خودش [[غافل]] می‌شود. مرتبۀ عُلیای هر کس همان عالَم مثال اوست؛ نه تنها عالَم مثال بلکه عوالِم بالاتر از مثال، از جمله مراتب عُلیا و مرتبه والای [[انسان]] است و نفس هر مرتبه از مراتب خودش را فراموش کند، خصوصیات مختص به آن مرتبه و عالَم مخصوص را نیز فراموش خواهد کرد، ولی در عین حال، انیّت و [[حقیقت]] خودش را که همان "من" است [[مشاهده]] می‌کند؛ این [[مشاهده]] ضروری و جدا ناپذیر است. پس از انقطاعِ "من" از "تن"، دیگر هیچ [[حاجب]] و مانعی باقی نمی‌ماند و بنابراین اساس، اگر [[انسان]] با [[علم]] مفید و [[عمل نیک]] به نفس و [[حقیقت]] خود بازگردد، حتماً آن [[حقیقت]] نفس و مراتب و موجودات و [[اسرار]] [[باطنی]] آن عالَم را [[مشاهده]] خواهد کرد<ref>محمدحسین طباطبائی، طریق عرفان، ص۴۵.</ref>.
*پس: به [[تحقیق]] روشن شد که برای [[انسان]] امکان‌پذیر است در این عالَم مادّه باشد در حالی‌که به حقایق پوشیده و پنهانی که بعد از [[مرگ طبیعی]] با آن روبه‌رو خواهد شد، اطلاع و وقوف پیدا نماید<ref>[[هادی اکبری ملک‌آبادی|اکبری]] و [[رقیه یوسفی سوته|یوسفی]]، [[ولایت از دیدگاه علامه طباطبایی (کتاب)| ولایت از دیدگاه علامه طباطبایی]]، ص۲۳۳-۳۴۷.</ref>.


==رابطه [[ولایت تکوینی]] و [[عرفان]]==
'''نکته دوم''': [[خداوند]] انسان را به گونه‌ای [[خلق]] کرده است که اگر به تقویت نفس و روحش [[همت]] گمارد، می‌تواند بر عالم اسباب و مسببات [[سلطه]] یابد و در [[تکوین]] این عالم [[تصرف]] کند.
*شکی نیست که [[ولایت تکوینی]] از مسائل [[عرفانی]] است و از دید [[تشیع]]، یک مسئله [[اسلامی]] نیز هست. [[تشیع]] یک [[مذهب]] است و [[عرفان]]، یک مسلک. این [[مذهب]] و آن مسلک در این نقطه یعنی مسئله "[[انسان کامل]]" و به تعبیر دیگر "[[حجت]] زمان" با یکدیگر تلاقی کرده‌اند<ref>مرتضی مطهری، ولاءها و ولایت‌ها، ص۸۵- ۸۶.</ref>.
برای رسیدن به این مرحله راه‌هایی وجود دارد برخی از این راه‌ها [[حرام]] و خلاف مسیر [[انسانی]] است؛ مانند کارهایی که [[مرتاضان]] با ریاضت‌های [[آزاردهنده]] به آن می‌رسند. آنان با این ریاضت‌ها [[روح]] خود را به قدری تقویت می‌کنند که می‌توانند با آن بر قسمتی از [[نظام اسباب و مسببات]] عالم فائق آیند و در آن تصرف کنند؛ ولی این مسیر، با [[طبیعت]] انسانی سازگاری ندارد و در [[شرع مقدس اسلام]] هم، [[مذموم]] و [[ناپسند]] شمرده شده است.
*عرفا نیز مانند [[تشیع]] قائل‌اند که عالَم هیچ‌گاه از [[حکمت]] و [[عدالت]] و از شخصی که [[جهان]] [[قائم]] به او بوده، حجج و بیّنات دارد، خالی نیست. [[عنایت الهی]] مقتضی وجود این عالَم است و [[صلاح]] آن را نیز اقتضا می‌کند، بنابراین، هیچ‌گاه [[زمین]] از یکی و یا گروهی از آنها خالی نیست، ایشان حفاظ و استوانه‌های عالَمند، با وجود آنها [[نظام]] عالَم، [[استمرار]] و استقرار یافته و به [[فیض]] [[باری تعالی]] اتصال می‌یابد. اگر زمانی عالَم از وجود آنها خالی شود، با [[هرج و مرج]] و [[جهل]]، [[فاسد]] شده و [[انسان‌ها]] هلاک خواهند شد پس این [[سنّت الهی]] تا وقتی که [[آسمان‌ها]] و [[زمین]] برپاست، [[استمرار]] دارد<ref>سهروردی، مجموعه مصنّفات، ج۲، ص۱۱، ۱۹- ۲۰.</ref>.
راه دیگر برای [[تسلط]] انسان بر تکوین آن است که انسان از طریق [[بندگی]] و [[عبودیت]] [[خدا]] به مقاماتی برسد که به اذن خدا بتواند بر عالم تکوین سلطه یابد و در آن تصرف کند. این نوع از [[کمالات انسانی]] را اصطلاحاً «[[ولایت تکوینی]]» گویند. «ولایت تکوینی» از آثار کمال [[نفس انسانی]] است که بر اثر [[تقرب]] انسان به خدا حاصل می‌شود. معنایش این است که [[آدمی]] در پرتو [[عبادت خدا]]، به مرحله‌ای از [[قرب الهی]] نائل می‌شود که نه تنها بر نفس خود [[امیر]] می‌گردد بلکه [[جهان طبیعت]] هم، [[مطیع]] و [[اسیر]] او می‌شود.
*[[ولایت]] در [[تشیع]] نیز معمولاً به آن معنای خیلی به اصطلاح غلیظش مطرح است؛ به معنای "[[حجت]] زمان"، که هیچ زمانی خالی از [[حجت]] نیست؛ همان‌طور که در [[روایت]] آمده: {{متن حدیث|لَوْ لاَ اَلْحُجَّةِ لَسَاخَتِ اَلْأَرْضُ بِأَهْلِهَا}}<ref>بحارالانوار، ج۵۷، کتاب اسماء و العالم، باب الممدوح من البلدان و المذموم منها، ح۲۲، ص۲۱۲- ۲۱۳، ح۲۲.</ref>؛ یعنی هیچ وقت نبوده و نخواهد بود که [[زمین]] از یک [[انسان کامل]] خالی باشد. [[شیعیان]] برای آن [[انسان کامل]] [[مقامات]] و درجات زیادی قائلند و آن را مختص [[امامان معصوم]]{{عم}} می‌دانند. از نظر [[علامه طباطبائی]] این [[شخصیت]] [[انسانی]] منطبق بر همان کسی است که [[شیعه]] به عنوان [[امام]] وقت، [[اعتقاد]] به وجود و لزومش دارد، هرچند که [[عارفان]] غالباً آن را بر [[قطب]] [[سلسله]] [[ارشاد]]، [[تطبیق]] می‌کنند <ref>محمد حسین طباطبائی، ظهور شیعه، ص۶۱.</ref>.
*حال که [[عرفان]] و [[تشیع]] در این نقطه نظر با یکدیگر تلاقی دارند و الزاماً بناست که یکی از این دو از دیگری گرفته شده باشد، باید گفت متصوفه از [[شیعه]] گرفته‌اند. از جمله سؤال‌های [[هانری کُربن]] در مصاحبه با [[علامه طباطبائی]] این بود: این موضوع را آیا [[شیعه]] از متصوفه گرفته یا متصوفه از [[شیعه]]؟ [[علامه طباطبائی]] در پاسخ فرمود: متصوفه [[اهل سنت]] را نظر به مطالبی که در دست دارند، اصطلاحاً [[شیعه]] نمی‌شود نامید، ولی مطالب زیادی، از مواد [[مذهب تشیع]] را در دست داشته و بنای روششان روی آن گذاشته شده است، چیزی که بیشتر از همه قابل توجه و تعمق است این است که عُموم سلسله‌های تصوف خود را با کثرتی که دارند به استثنای یکی به [[امام]] اوّل [[شیعه]] [[علی بن ابی‌طالب]]{{ع}} نسبت داده، و [[سرسپردگی]] خود را به حضرتش [[ارتباط]] می‌دهند<ref>محمدحسین طباطبائی، ظهور شیعه، ص۶۱.</ref>.
*با توجه به بیانات [[علامه طباطبائی]]، به دو [[دلیل]] متصوفه از [[شیعه]] گرفته‌اند:
#این مسئله از زمانی بین [[شیعه]] مطرح است که هنوز تصوف، صورتی به خود نگرفته بود و هنوز این مسائل در میان متصوفه مطرح نبود. بعدها این مسئله در میان متصوفه مطرح شد<ref>مطهری، امامت و رهبری، ص۵۵- ۵۶.</ref>.
#[[دلیل]] دیگر بر اینکه [[عرفان]] و [[ظهور]] آن ناشی از [[تعلیم و تربیت]] [[ائمه شیعه]] می‌باشد این است که از میان ۲۵ [[سلسله]] کلی تصوف، غیر از یک [[طایفه]]، همه آنها، [[سلسله]] [[طریقت]] و [[ارشاد]] خود را به پیشوای اوّل [[شیعه]] [[علی]]{{ع}} منتسب می‌سازند<ref>مسعود امید، نظری به زندگی و برخی آرای علامه طباطبائی، ص۱۰۳.</ref>.
*مجموعه عواملی را که [[علامه طباطبائی]] برای [[ظهور]] [[سلوک]] [[عرفانی]] در [[تاریخ اسلام]] بیان کرده‌اند، می‌توان چنین برشمرد<ref>محمدحسین طباطبائی، رسالت تشیع در دنیای امروز، به کوشش علی احمدی میانجی و سیدهادی خسروشاهی.</ref>:
#[[نفوذ]] و سرایت تعلیمات [[معنوی]] [[اهل بیت]]{{عم}} و در رأس آنها [[حضرت علی]]{{ع}}.
#گرفتاری‌های دوران [[بنی‌امیه]]: [[ستمگری]] فزون از حد و [[بی‌بندوباری]] [[عُمّال]] [[حکومت]] که زمینه را برای روی‌گردانی از [[امور دنیوی]] و توجه به [[امور معنوی]]، در عده‌ای از [[مردم]] فراهم آورد.
#بیان حقایق [[معنوی]] و [[عرفانی]] توسط جمعی که تربیت‌ یافتۀ [[مکتب اهل بیت]]{{عم}} بودند<ref>[[هادی اکبری ملک‌آبادی|اکبری]] و [[رقیه یوسفی سوته|یوسفی]]، [[ولایت از دیدگاه علامه طباطبایی (کتاب)| ولایت از دیدگاه علامه طباطبایی]]، ص۲۳۹-۲۴۱.</ref>.


==مراحل و منازل [[ولایت تکوینی]]==
'''نکته سوم''': [[اولیای الهی]] به دلیل [[منزلت]] و [[قرب به خدا]] که در پرتو [[عبودیت]] به دست می‌آورند به قدرتی می‌رسند که می‌توانند با آن در عالم [[تکوین]] [[نفوذ]] کنند.
*انتهای [[عبودیت]] یعنی "تذلّل"، "[[خضوع]]"، "فنا"، و "نیستی از خود" همان [[ربوبیت]] است. [[ربوبیت]] و خداوندگاری و [[ولایت]]، منازل و مراحلی دارد:
جالب توجه آن‌که به دست آوردن چنین قدرتی، لزوماً در انحصار [[پیامبران]] نیست بلکه [[خداوند]] در [[قرآن کریم]] داستان‌هایی از غیر پیامبران نقل می‌کند که توانستند به این [[قدرت روحی]] و [[کمال معنوی]] برسند. از جمله [[قرآن]] یاد می‌کند: آن‌گاه که سلیمان{{ع}} به اطرافیانش گفت: کدام یک می‌توانید [[تخت بلقیس]] را از فاصله [[یمن]] تا [[فلسطین]] حاضر کنید؟ یک نفر از [[جنیان]] گفت: {{متن قرآن|أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقَامِكَ وَإِنِّي عَلَيْهِ لَقَوِيٌّ أَمِينٌ}}<ref>«دیوساری از جن گفت: من آن را پیش از آنکه از جایت برخیزی برایت می‌آورم و من در این کار بسی توانمند درستکارم» سوره نمل، آیه ۳۹.</ref>.
===[[تسلط بر نفس]]<ref>کلمه "نفس" واژه‌ای عربی است که معادل آن در فارسی "خود" و گاهی "من" به کار می‌رود. این واژه در قرآن به صورت‌های مختلفی استعمال شده است. چیزی که به آن نفس گفته می‌شود همان "هویت" انسان است و چیزی جدا از آن نیست. وجود انسان یک نفس واحد ذومراتب دارد. نفس انسان قوّه‌ای به نام عقل دارد که ادراکات او و تشخیص خوب و بد به آن مربوط می‌شود. همین نفس، خواسته‌ها و گرایش‌هایی نیز دارد. بُعد خواسته‌ها و گرایش‌های انسان، فقط خواستن و میل داشتن است و حدّومرز نمی‌شناسد. دو بُعد "خواسته‌ها و گرایش‌ها" و "ادراکات عقلانی" همواره با یکدیگر در حال جنگ و ستیزند. اینکه در قرآن کریم و روایات معصومین{{عم}} تعبیر به سه نفس "امّاره"، "لَوّامه" و "مُطمئنه" شده است، در واقع مربوط به همین ابعاد وجودیِ نفس واحدۀ انسان است. برای اطلاع بیشتر از جزئیات، ر.ک: محمدتقی مصباح یزدی، آیین پرواز، ص۲۵ - ۲۷.</ref> امّاره===
تعبیر به {{متن قرآن|وَإِنِّي عَلَيْهِ لَقَوِيٌّ أَمِينٌ}} (و من بر این کار، [[توانایی]] دارم) نشان می‌دهد [[اراده]] و خواست این [[جن]] می‌توانست بر تکوین نفوذ کند و این کار [[خارق‌العاده]] را انجام دهد.
*در این [[درجه]] از [[تکامل]]، [[انسان]] در برابر [[خواهش‌های نفسانی]] و حیوانی نیرومند می‌گردد و بر [[نفس امّاره]] چیره می‌شود و [[تمایلات نفسانی]] را [[تسخیر]] می‌نماید و زمام [[حکومت]] بر خویش را در دست می‌گیرد و سرانجام [[رهبر]] و مدیر لایقی در دایره وجود خود می‌شود.
آن وقت قرآن از «[[آصف بن برخیا]]» - [[وزیر]] و خواهرزاده سلیمان [[نبی]]{{ع}} - یاد کرده، می‌فرماید: {{متن قرآن|قَالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتَابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ}}<ref>«آن که دانشی از کتاب (آسمانی) با خویش داشت گفت: من پیش از آنکه چشم بر هم زنی آن را برایت می‌آورم» سوره نمل، آیه ۴۰.</ref>.
*نشانه رسیدن به این [[درجه]] از [[تکامل]]، [[بصیرت]] و [[روشن‌بینی]] است، بدین معنا که بر اثر [[تسلط]] بر [[تمایلات نفسانی]] که در لسان [[قرآن کریم]] [[تقوا]] نامیده می‌شود، [[انسان]] بینشی پیدا می‌کند که در پرتو آن می‌تواند حقایق [[عقلی]] را چنان‌که هست ببیند و [[حق]] را از [[باطل]] باز شناسد<ref>مرتضی مطهری، ولاءها و ولایت‌ها، ص۱۰۲ به بعد؛ ر.ک: محمد محمدی ری‌شهری، رهبری در اسلام، ص۶۶ به بعد.</ref>. [[قرآن کریم]] می‌فرماید: {{متن قرآن|يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقَانًا}}<ref>«ای مؤمنان! اگر از خداوند پروا کنید در شما نیروی شناخت درستی از نادرستی می‌نهد» سوره انفال، آیه ۲۹.</ref>.
روشن است که «آصف بن برخیا» [[پیامبر]] نبود؛ ولی کارش در [[بندگی]] و [[عبادت]] به جایی رسیده بود که [[دانشی از کتاب]] به وی داده شد که می‌توانست با آن بر بخشی از عالم تکوین [[سلطه]] یابد. در واقع رمز نفوذش در [[طبیعت]]، همین نکته بود که واجد بخشی از علومی شد که [[خدا]] در [[اختیار]] [[خواص]] قرار می‌دهد.
*"[[تقوا]]" عبارت است از [[امتثال]] [[اوامر]] [[خدای تعالی]]، و اجتناب از آنچه از ارتکاب آن [[نهی]] فرموده، و [[شکر]] در برابر نعمت‌هایش و [[صبر]] هنگام [[ابتلا]] به بلایش که برگشت این دو تای اخیر به یکی است، و آن همان [[شکرگزاری]] است. چون "[[شکر]]" عبارت است از اینکه [[انسان]] هر چیزی را در جای خود قرار دهد، و [[صبر]] در هنگام برخورد با بلای خدایی یکی از مصادیق این معناست. پس [[صبر]] هم [[شکر]] است. و سخن کوتاه اینکه، تقوای [[خدای سبحان]] عبارت است از اینکه [[خدای تعالی]] [[اطاعت]] بشود و [[معصیت]] نشود. و [[بنده]] او در همه احوال برای او [[خاضع]] گردد، چه اینکه او نعمتش بدهد و چه اینکه ندهد (و یا از دستش بگیرد)<ref>المیزان، ج۳، ص۳۶۷.</ref>.
از این رو، [[خداوند]] در توصیفش وی را با تعبیر به {{متن قرآن|الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتَابِ}} [[ستوده]] است.
*اگر کلمه [[تقوا]] با قید "[[حقّ]] [[تقوا]]" اعتبار شود با در نظر گرفتن اینکه [[حقّ]] التّقوی، آن تقوایی است که مشوب با [[باطل]] و فاسدی از سنخ خودش نباشد. قهراً "[[حقّ]] التّقوی" عبارت خواهد شد از [[عبودیت]] [[خالص]]، عبودیتی که مخلوط با انانیت و [[غفلت]] نباشد. به بیان ساده‌تر، عبارت خواهد شد از [[پرستش]] [[خدای تعالی]] فقط، بدون اینکه مخلوط باشد با [[پرستش]] هوای خویش، و یا [[غفلت]] از [[مقام]] [[ربوبی]]. و چنین پرستشی عبارت است از [[اطاعت]] بدون [[معصیت]] و [[شکر]] بدون [[کفران]]، و یا دائم بدون [[فراموشی]]، و این حالت، همان [[اسلام حقیقی]] است؛ البته [[درجه]] عالی از [[اسلام]]<ref> المیزان، ج۳، ص۳۶۷.</ref>.
شایان توجه آن‌که وی این کار [[خارق‌العاده]] را به خود نسبت می‌دهد و می‌گوید {{متن قرآن|أَنَا آتِيكَ}} من آن تخت را می‌آورم و این تعبیر نشان می‌دهد [[اراده]] وی در این امر نافذ بوده و در واقع او بر این [[امر تکوینی]] [[سلطه]] یافته است.
*[[علامه طباطبائی]] تأکید می‌کند حقّ‌التقوی چیزی نیست که همه افراد بتوانند آن را به دست آورند، زیرا ریشه در [[باطن]] و [[ضمیر انسان]] دارد. و در این مسیر [[باطنی]]، مواقف و معاهدی بس دشوار و خطرهایی [[ناپیدا]] هست، که جز افراد دانشمند، پی به آن مواقف نمی‌برند<ref> المیزان، ج۳، ص۳۶۷.</ref>.
*البته راه رسیدن به این مرحله از [[ولایت]]، از نظر [[علامه طباطبائی]] [[معرفت نفس]] است؛ تا [[انسان]] نفس خویش را نشناسد نمی‌تواند بر آن چیره شود. درجات [[انسان‌ها]] از نظر استعداد متفاوت است، به همین سبب، [[طهارت]] نفس در آنها نیز مختلف است.
*[[علامه طباطبائی]]، [[هدف از خلقت انسان]] را [[تشریع دین]] و سپس [[تطهیر]] [[الهی]] معرفی کرده و یاد آورده است که همه افراد [[انسان]] به این کمال نمی‌رسند: نقطه نهایی [[هدف از خلقت]] [[انسان‌ها]] همان [[تشریع دین]]، و به دنبالش [[تطهیر]] [[الهی]] است. و این [[کمال انسانی]] مانند سایر [[کمالات]] که [[خدا]] و [[عقل]] به سوی آن [[دعوت]] می‌کنند چیزی نیست که تمامی افراد به آن برسند، و جز افرادی مخصوص به آن دست نمی‌یابند هرچند که از همه [[بشر]] [[دعوت]] شده تا به سوی آن حرکت کنند. پس [[تربیت]] یافتن به [[تربیت دینی]] تنها در افرادی مخصوص به نتیجه می‌رسد، و آنان را به [[درجه]] کامل از [[طهارت]] نفس می‌رساند، و مابقی را به بعضی از آن درجات می‌رساند که البته برحسب [[اختلاف مردم]] در استعداد، آن درجات نیز مختلف است. مسئله [[طهارت]] نفس، عیناً مانند داشتن [[تقوا]] در مرحله عمل است، که [[خدای تعالی]] تمامی افراد [[بشر]] را به آن [[دعوت]] کرده، و فرموده: {{متن قرآن|اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقَاتِهِ}}<ref>«از خداوند چنان که سزاوار پروا از اوست پروا کنید» سوره آل عمران، آیه ۱۰۲.</ref> و لیکن [[حقّ]] [[تقوا]] که همان کمال آن و نهایت درجۀ آن است، جز در افرادی معدود حاصل نمی‌شود، و آنچه در مابقی [[مردم]] حاصل می‌شود درجات پایین‌تر از آن حد است، (الأمثل فالأمثل)، همه اینها به [[دلیل]] اختلافی است که [[مردم]] در [[فهم]] و [[طبیعت]] خود دارند<ref>المیزان، ج۳، ص۵۸.</ref>.
*[[قرآن]] قاطعانه اعلام می‌دارد که تنها راه رسیدن [[انسان‌ها]] به این [[هدف]] این است که [[نفس انسان]] را به [[انسان]] بشناسانند، و به این منظور او را در [[علم]] و [[عمل]] [[تربیت]] کنند.
*در [[ناحیه]] [[علم]]، به این قِسم که حقایق مربوط به او را از مبدأ گرفته تا [[معاد]] به او [[تعلیم]] دهند، تا حقایق عالم، و هم نفس خود را، که مرتبط با حقایق و واقعیات عالَم است بشناسد و در این صورت شناختی [[حقیقی]] از نفس خود می‌یابد. و اما در [[ناحیه]] عمل، به این قسم که [[قوانین]] [[صالح]] [[اجتماعی]] را بر او [[تحمیل]] کنند تا [[شئون]] [[زندگی]] اجتماعی‌اش [[صالح]] گردد، و [[مفاسد]] [[زندگی اجتماعی]]، او را از برخورداری از [[علم]] و [[عرفان]] باز ندارد. و بعد از [[تحمیل]] آن [[قوانین]] یک [[سری]] [[تکالیف عبادی]] بر او [[تحمیل]] کنند، که بر اثر تکرار و مواظبت بر عمل به آن، نفسش و سویدای دلش متوجه [[مبدأ و معاد]] شود، و به عالم معنا و [[طهارت]] نزدیک و مشرّف گردد، و از [[آلودگی]] به مادیات و پلیدی‌های آن [[پاک]] شود<ref> المیزان، ج۳، ص۵۸.</ref>.
*چون [[هدف]] [[اسلام]] سر و سامان دادن به جمیع جهات [[زندگی]] [[انسانی]] است و هیچ یک از [[شئون]] [[انسانیت]] نه کم و نه زیاد، نه کوچک و نه بزرگ را از قلم نینداخته، از این جهت سر تا پای [[زندگی]] را دارای [[ادب]] نموده و برای هر عملی از [[اعمال]] [[زندگی]] [[هیئت]] [[زیبایی]] ترسیم کرده که از [[غایت]] [[حیات]] حکایت می‌کند. پس از نظر [[دین اسلام]] هیچ غایتی برای [[حیات]] جز [[توحید]] [[خدای سبحان]] در مرحله [[اعتقاد]] و عمل نیست، به این معنا که [[اسلام]] کمال [[انسانیت]] و غرض نهایی زندگی‌اش را این می‌داند که [[معتقد]] شود به اینکه برای او معبودی است که هر چیزی را او [[آفریده]] و برگشت هر چیزی به سوی اوست، و برای او اسمای حُسنا و مثال‌های بلندی است<ref>برای اطلاع بیشتر از معانی و مراتب توحید، و هم‌چنین اسمای الهی، ر.ک: رساله التوحید.</ref>، آن‌گاه بعد از تحصیل چنین [[اعتقادی]] در مجرای [[زندگی]] قدم نهاده، هر عملی را که انجام می‌دهد یک یک، حکایت از [[عبودیت]] او و [[عبودیت]] هر چیزی نزد [[خدای سبحان]] می‌نماید و به همین وسیله [[توحید]] [[پروردگار]] در ظاهر و باطنش سرایت نموده و [[خلوص]] در [[بندگی]] و عبودیتش از اقوال و [[افعال]] و سایر جهات وجودی‌اش ظاهر می‌گردد؛ ظهوری که هیچ پرده‌ای نتواند آن را بپوشاند. خلاصه، [[ادب الهی]] و یا [[ادب]] [[نبوت]]، همانا عمل را بر [[هیئت]] [[توحید]] انجام دادن است<ref> المیزان، ج۶، ص۲۵۷- ۲۵۸.</ref>.
*[[علامه طباطبائی]] در رساله الولایه کیفیت و روش [[سیر]] و حرکت در مسیر [[معرفت نفس]] را بررسی و بیان می‌کند: پس به [[تحقیق]]، بعضی چنین پنداشته‌اند که کیفیت سِیر از این راه، از نظر [[شرع]] روشن و بیان نشده، حتی بعضی نویسندگان ادعا کرده‌اند که این روش [[سیر و سلوک]] در [[اسلام]] همچون [[رهبانیت]] در [[دین]] [[مسیح]] است که [[نصارا]] از خودشان در آورده‌اند و [[بدعت]] است و [[خداوند]] چنین حکمی را نفرستاده و آن را هم از آنان نخواهد پذیرفت، زیرا [[خداوند سبحان]] می‌فرماید: {{متن قرآن|رَهْبَانِيَّةً ابْتَدَعُوهَا مَا كَتَبْنَاهَا عَلَيْهِمْ إِلَّا ابْتِغَاءَ رِضْوَانِ اللَّهِ فَمَا رَعَوْهَا حَقَّ رِعَايَتِهَا}}<ref>«و ما رها کردن این جهان را که از خود درآوردند بر آنان مقرّر نداشتیم جز آنکه برای رسیدن به خشنودی خداوند چنین کردند امّا آن را چنان که سزاوار نگاهداشت آن است نگاه نداشتند» سوره حدید، آیه ۲۷.</ref>، هم‌چنین این مدعیان گفته‌اند که راه [[معرفت نفس]] نیز در [[شریعت]] وارد نشده، جز اینکه [[شریعت]]، راهی است برای وصول به کمال [[پسندیده]]<ref>طریق عرفان، ص۷۸- ۷۹.</ref>.
*[[علامه طباطبائی]]، نتیجه [[اعتقاد]] این افراد را انجام ریاضت‌ها و [[سیر]] و سلوک‌های مخصوص می‌دانند که در [[قرآن]] و [[سنّت]] از آنها خبری نیست و در [[سیره رسول خدا]]{{صل}} و [[ائمه اطهار]]{{عم}} چنین روش‌هایی یافت نمی‌شود، لذا ایشان تأکید می‌نمایند که اتفاقاً راه [[معرفت نفس]] در [[شریعت]] وارد شده است و راه و روش‌هایی که از غیر [[مسلمانان]] که از حکمای متألّه و [[اهل]] [[ریاضت]] می‌باشند، به دست می‌آید از نظر [[اسلام]] مردود است"[[حقیقت]] چیزی است که [[اهل حق]] آن را قبول دارند و از [[قرآن]] و [[سنّت]] نیز به دست میآید که همانا [[شریعت اسلام]] به هیچ عنوان اجازه توجه به غیر [[خدای سبحان]] را برای [[اهل]] [[سلوک]] نمی‌دهد و [[تمسک]] به غیر [[خدای سبحان]] را روا نمی‌دارد مگر راهی که خود [[شریعت]] به [[لزوم]] و به ‌کارگیری آن [[فرمان]] داده است و همانا [[شریعت اسلام]]، کمترین ذرّه نیز در [[بیان احکام]] [[سعادت]] و [[شقاوت]] فروگذاری نکرده و هیچ چیزی را که در [[سیر]] الی [[الله]] برای سالکان لازم است فروگذار نگذاشته است، خواه آن چیز کم اهمیت باشد یا مهم و بزرگ، پس هر کسی در گرو [[اعمال]] خویش است و بر اساس آن نیز [[حسابرسی]] خواهد شد<ref> طریق عرفان، ص۷۹.</ref>.
*[[خداوند]] در [[قرآن]] می‌فرمایند: {{متن قرآن|وَلَقَدْ ضَرَبْنَا لِلنَّاسِ فِي هَذَا الْقُرْآنِ مِنْ كُلِّ مَثَلٍ...}}<ref>«و بی‌گمان ما در این قرآن برای مردم هر گونه مثلی زده‌ایم.».. سوره روم، آیه ۵۸.</ref>، {{متن قرآن|قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ}}<ref>«بگو اگر خداوند را دوست می‌دارید از من پیروی کنید تا خداوند شما را دوست بدارد» سوره آل عمران، آیه ۳۱.</ref>، {{متن قرآن|لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ}}<ref>«بی‌گمان فرستاده خداوند برای شما نمونه‌ای نیکوست» سوره احزاب، آیه ۲۱.</ref> و آیاتی دیگر نیز در این رابطه است و روایاتی هم به طور [[مستفیض]] یا [[متواتر]] از [[ائمه اطهار]]{{عم}} به دستمان رسیده است.
*از نظر [[علامه طباطبائی]]، نصیب و بهره هرکس از کمال به مقدار [[متابعت]] او از [[شرع]] است. و چه نیکوست این سخن که بعضی از [[اهل]] کمال گفته‌اند که دست برداشتن از [[سیر و سلوک]] [[شرعی]] و روی آوردن به ریاضت‌های سخت، یک نوع فرار از سخت‌تر به آسان‌تر است! زیرا [[تبعیت]] و [[فرمان‌برداری]] از [[شرع]]، نفس کُشیِ دائمی و تدریجی است و مادام که نفس موجود باشد ریاضت‌های [[شرعی]] نیز باید انجام گیرد. اما ریاضت‌های سخت، که [[شرع]] اجازه آن را نداده، [[قتل]] دفعی و غیرتدریجی برای شما پیش میآید برای همین نیز این ریاضتِ سخت، آسان‌تر و کم ایثارتر است و خلاصه اینکه [[شرع]] کیفیت [[سیر و سلوک]] از راه نفس را به هیچ عنوانی فروگذار و اهمال نکرده است<ref>طریق عرفان، ص۸۰.</ref><ref>[[هادی اکبری ملک‌آبادی|اکبری]] و [[رقیه یوسفی سوته|یوسفی]]، [[ولایت از دیدگاه علامه طباطبایی (کتاب)| ولایت از دیدگاه علامه طباطبایی]]، ص۲۴۲-۲۴۸.</ref>.


===[[چیرگی]] بر [[خیال‌پردازی]]===
سؤال این است که اگر [[وزیر]] سلیمان [[پیامبر]]{{ع}} می‌تواند به چنین [[قرب الهی]] نایل شود، چرا وزیر [[پیامبر آخرالزمان]]{{صل}} [[ذریه]] و [[اهل بیت]]{{عم}} آن حضرت نتوانند به چنین مقاماتی برسند؟! آیا [[مقام]] [[پیامبر اسلام]]{{صل}} از مقام سلیمان{{ع}} کمتر است یا مقام وزیر سلیمان{{ع}} که از مقام [[وزیر پیامبر]] [[آخر الزمان]]{{ع}} بیشتر است؟! چگونه وزیر سلیمان{{ع}} می‌تواند به این [[مقامات]] برسد، ولی وزیر و ذریه [[پیامبر خاتم]]{{صل}} نمی‌تواند؟!
*نفس [[آدمی]] دارای مراتب گوناگونی است که به وسیله آنها [[کسب علم]] می‌نماید، از جمله مراتب نازله نفس، که صُوَر دریافتی توسط حواس پنج‌گانه را پردازش کرده و در آنها دخل و [[تصرف]] می‌کند [[قوه]] متخیله می‌باشد، به تعبیر [[حضرت]] [[امام]]، "طائر [[خیال]]"، مرغی است که بسیار پر جنب و [[جوش]] است و در هر آنی خود را از شاخه‌ای از درخت آویزان می‌کند؛ و همین موجب بسیاری از بدبختی‌ها می‌شود؛ زیرا [[خیال]] یکی از دست‌آویزهای [[شیطان]] است که [[انسان]] را به واسطه آن بیچاره کرده، به [[شقاوت]] [[دعوت]] می‌کند<ref>امام خمینی، شرح چهل حدیث، ص۱۷، ح۱.</ref>.
*به موجب قوۀ متخیله است که [[ذهن]] [[آدمی]] هر لحظه از موضوعی متوجه موضوع دیگر می‌شود و به اصطلاح، تداعی معانی و [[تسلسل]] خواطر صورت می‌گیرد. این قوّه در [[اختیار]] ما نیست، بلکه ما در [[اختیار]] این قوۀ عجیب هستیم، و لذا هرچه بخواهیم [[ذهن]] خود را در یک موضوع معیّن متمرکز کنیم که متوجه چیز دیگر نشود برای ما میسر نیست. بی‌اختیار قوۀ متخیله ما را به این‌سو و آن‌سو می‌کشاند؛ مثلاً هر چه می‌خواهیم [[نماز]] [[حضور قلب]] داشته باشیم، نمی‌توانیم! یک وقت متوجه می‌شویم که [[نماز]] به پایان رسیده است و این [[شاگرد]] در سراسر این مدت [[غایب]] بوده است<ref>مرتضی مطهری، ولاء‌ها و ولایت‌ها، ص۱۰۶.</ref>.
*[[انسان]] [[مجاهد]] که درصدد [[اصلاح خود]] برآمده و می‌خواهد [[باطن]] خود را صفایی دهد و از [[جنود]] [[ابلیس]] آن را خالی کند، باید زمام [[خیال]] را در دست گیرد و نگذارد هرجا که می‌خواهد پرواز کند؛ و [[مانع]] شود از اینکه خیال‌های فاسدِ [[باطل]] برای او پیش آید؛ از قبیلِ [[خیال]] [[معاصی]] و [[شیطنت]]، بلکه همیشه [[خیال]] خود را متوجه امور شریفه کند. و این کار اگرچه در قدم‌های اوّلیه مشکل به نظر می‌رسد و [[شیطان]] و جنودش آن را بزرگ جلوه می‌دهند، با اندکی [[مراقبت]] و مواظبت امر سهل می‌شود<ref>امام خمینی، شرح چهل حدیث، ص۱۷، ح۱.</ref> و [[آدمی]] قدم در دومین مرتبه از [[تکامل]] می‌گذارد.
*در دومین [[درجه]] از [[تکامل]]، [[انسان]] بر اثر [[ولایت تکوینی]]، بر نیروی [[خیال‌پردازی]] خود چیره می‌شود و آن را بَرده و [[مطیع]] خویش می‌سازد، لذا از این پس هرگاه [[روح]] و [[ضمیر بشر]]، بنا بر [[فطرت]] خداجویش، [[شوق]] [[عروج]] به سوی [[معشوق]] [[حقیقی]] را پیدا می‌کند، نیروی تخیّل توانِ [[خیال‌پردازی]] ندارد و نمی‌تواند با بازیگری‌های خود [[مانع]] و مزاحم [[عروج]] [[عاشق]] گردد<ref>مرتضی مطهری، ولاء‌ها و ولایت‌ها، ص۱۰۵- ۱۱۰؛ ر.ک: محمد محمدی ری‌شهری، رهبری در اسلام، ص۶۷.</ref>.
*اما برای اینکه [[انسان]] بتواند بر این قوّه چموش [[پیروز]] شود، هیچ چیزی به اندازه [[عبادت]] کارساز نیست، زیرا اساس [[عبادت]] توجه به خداست؛ پس هرگاه [[انسان]] [[دل]] را متوجه [[خدا]] کند و متذکر شود که در برابر رَبّ الاَرباب و [[خالق]] و مدیر کل قرار گرفته است، زمینه تجمع خاطر و تمرکز [[ذهن]] برایش فراهم می‌گردد<ref>مرتضی مطهری، ولاء‌ها و ولایت‌ها، ص۱۰۵- ۱۱۰.</ref>.
*شیخ‌الرّئیس، [[ابوعلی سینا]]، در نمط نُهم اشارات، پس از تشریح [[عبادت]] عوامانه که برای مزد است و [[ارزش]] چندانی ندارد، به عبارت‌های مقرون به [[معرفت]] می‌پردازد: "[[عبادت]] از نظر [[اهل معرفت]]، [[ورزش]] همّت‌ها و قوای وهمیه و خیالیه است که در اثر تکرار و [[عادت]] دادن به حضور در محضر [[حق]]، همواره آنها را از توجه به مسائل مربوط به [[طبیعت]] و مادّه به سوی تصورات ملکوتی بکشاند و در نتیجه، این قوا تسلیمِ "سرّ [[ضمیر]]" و [[فطرت]] [[خداجویی]] [[انسان]] گردند و [[مطیع]] او شوند، به حدی که هروقت [[اراده]] کند که در پی جلب جلوه [[حق]] برآید، این قوا در جهت خلاف فعالیت نکنند و [[کشمکش]] درونی میان دو میل عِلوی و سِفلی ایجاد نشود و "سرّ [[باطن]]" بدون مزاحمت اینها از [[باطن]] کسب [[اشراق]] نماید<ref>{{عربی|والعبادة عند العارف رياضة ما لهممه و قوي نفسه المتوهمة و المتخيلة ليجرها بالتعويد عن جناب الغرور إلی جناب الحق فتصير مسالمة للسر الباطن حينما يستجلي الحق لا تنازعه في السر إلی الشروق الباطن}}؛ ابن سینا، حسین بن عبدالله، الاشارات و التنبیهات، ج۳، ص۴۰۱.</ref>.
*[[علامه طباطبائی]] نیز [[عبادت]] را مقدمه و زمینه [[معرفت الهی]] دانسته و به‌جا آوردن [[عبادت]] [[حقیقی]] را [[نیازمند]] سِیر در [[معرفت]] میداند و با استناد به این [[حدیث]] [[امام صادق]]{{ع}}: "[[علم]] و عمل قرین و هم‌نشین یکدیگرند، پس هرکس دانست، عمل کرد و به [[علم]] دست یافت"<ref>{{متن حدیث|الْعِلْمُ مَقْرُونٌ إِلَى الْعَمَلِ فَمَنْ عَلِمَ عَمِلَ وَ مَنْ عَمِلَ عَلِمَ}}؛ بحارالانوار، ج۲، ص۴۰.</ref> تأکید می‌کند که: "لازم است [[عبادت]] از روی [[معرفت]] انجام پذیرد تا معرفت‌آفرین گردد" به عبارت دیگر، از نظر ایشان [[عبادت]] و [[معرفت]] متلازم یکدیگرند<ref>طریق عرفان، ص۸۶- ۸۷.</ref>.
*ایشان با استفاده از [[روایات]] مختلفی که با تعابیر گوناگون، انواع [[عبادت]] را [[وصف]] کرده‌اند<ref>برای مثال: در کتاب کافی به طور مُسند از هارون از أبی‌عبدالله روایت شده است که فرمود: {{متن حدیث|إِنَّ الْعُبَّادَ ثَلَاثَةٌ قَوْمٌ عَبَدُوا اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَوْفاً فَتِلْكَ عِبَادَةُ الْعَبِيدِ وَ قَوْمٌ عَبَدُوا اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى طَلَبَ الثَّوَابِ فَتِلْكَ عِبَادَةُ الْأُجَرَاءِ وَ قَوْمٌ عَبَدُوا اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ حُبّاً لَهُ فَتِلْكَ عِبَادَةُ الْأَحْرَارِ وَ هِيَ أَفْضَلُ الْعِبَادَةِ}}. و در نهج البلاغه نیز چنین آمده است: {{متن حدیث|إِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ رَغْبَةً فَتِلْكَ عِبَادَةُ التُّجَّارِ وَ إِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ رَهْبَةً فَتِلْكَ عِبَادَةُ الْعَبِيدِ وَ إِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ شُكْراً فَتِلْكَ عِبَادَةُ الْأَحْرَارِ}}. در کتاب علل و مجالس و خصال به طور مسند از یونس از امام صادق{{ع}}، روایت شده که فرمودند: {{متن حدیث|إِنَّ النَّاسَ يَعْبُدُونَ اللَّهَ عَلَى ثَلَاثَةِ أَوْجُهٍ، فَطَبَقَةٌ يَعْبُدُونَهُ رَغْبَةً فِي ثَوَابِهِ فَتِلْكَ عِبَادَةُ الْحُرَصَاءِ وَ هُوَ الطَّمَعُ، وَ آخَرُونَ يَعْبُدُونَهُ فَرَقاً مِنَ النَّارِ فَتِلْكَ عِبَادَةُ الْعَبِيدِ وَ هِيَ الرَّهْبَةُ، وَ لَكِنِّي أَعْبُدُهُ حُبّاً لَهُ عَزَّ وَ جَلَّ فَتِلْكَ عِبَادَةُ الْكِرَامِ، وَ هُوَ الْأَمْنُ لِقَوْلِهِ تَعَالَى: {{متن قرآن|وَهُمْ مِنْ فَزَعٍ يَوْمَئِذٍ آمِنُونَ}} وَ لِقَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَّ: {{متن قرآن|قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ...}} فَمَنْ أَحَبَّ اللَّهَ أَحَبَّهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ}}؛ به نقل از: علامه طباطبائی در رسالة الولایه، ترجمه همایون همتی، ص۷۴ و ۷۵.</ref>، انجام [[عبادت]] را سه‌گونه تصویر می‌نمایند: [[عبادت]] به [[طمع]] [[بهشت]]، [[عبادت]] از [[بیم]] [[آتش دوزخ]]، [[عبادت]] برای [[خدا]]، نه از روی [[بیم]] و نه از روی [[طمع]].
*در قسم اوّل و دوم، [[هدف]] از انجام [[عبادت]]، رسیدن به راحت و و [[آرامش]] یا [[رهایی]] از [[عذاب]] است، پس غایتِ آن نیز دست‌یابی به خواهش [[نفسانی]] خواهد بود. [[توجه به خدا]] در این‌گونه [[عبادات]]، همانا برای دست‌یابی به خواهش [[نفسانی]] است و [[خداوند سبحان]]، واسطه رسیدن به خواهش‌ها قرار میگیرد. و واسطه از آن‌رو که واسطه است مقصود بالذات نبوده و تنها بالتَّبع و بالعَرَض مقصود است. و چنین عبادتی در [[حقیقت]] چیزی جز [[پرستش]] [[شهوت]] نخواهد بود. اما تنها قسم سوم است که [[عبادت]] [[حقیقی]] به حساب میآید. [[عبادت]]، توجه و تذلل و [[خوار]] ساختن خویش برای [[خداوند سبحان]] است، از آن جهت که جمیل بالذات است. پس خود [[خدای سبحان]] مقصود لِنَفسه است، نه مقصود لِغَیره<ref>محمدحسین طباطبائی، رسالةالولایه، ترجمه همایون همتی، ص۷۴- ۷۶.</ref>، چنان‌که می‌فرماید: {{متن قرآن|وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ}}<ref>«و پریان و آدمیان را نیافریدم جز برای آنکه مرا بپرستند» سوره ذاریات، آیه ۵۶.</ref>.
*بنابراین، از نظر [[علامه طباطبائی]]، [[عبادت]] [[حقیقی]] بدون [[معرفت]] و [[شناخت]] [[الهی]] تحقق نمی‌یابد و تحصیل این [[معرفت]] نیز از دو راه قابل تصور است: "سِیرِ آفاقی" و "سِیرِ اَنفُسی".
*سِیرِ آفاقی عبارت است از: [[تفکر]] و [[تدبر]] و نظر کردن به موجودات آفاقی، از مخلوقات و مصنوعات [[خداوند]] و نشانه‌های او در [[آسمان]] و [[زمین]] که همگی خارج از [[لوح]] نفس می‌باشند. تا اینکه این [[اندیشه]] و [[تدبر]] مایه و موجب پیدایی [[یقین]]، به [[خدا]] و اسما و افعالِ او گردد، زیرا این [[نشانه‌ها]] و مخلوقات، تمامی آثار و ادلۀ وجود [[خدا]] هستند و [[علم]] و [[آگاهی]] از [[دلیل]]، موجب [[علم]] و [[آگاهی]] به مدلول می‌گردد بِالضَّروره<ref>محمدحسین طباطبائی، رساله الولایه، ص۷۸.</ref>.
*و راه دوم که [[سیر]] اَنفُسی باشد: [[رجوع]] و بازگشت به نفس و [[شناخت]] و [[معرفت خدا]] از طریق آن، زیرا نفس از نظر وجودی، هیچ‌گونه استقلالی از خود ندارد و [[شناخت]] موجودی که کاملاً وابسته و غیر مستقل است، از [[شناخت]] موجود مستقلی که مقوّم و نگه ‌دارنده اوست، جدا نیست و هر دو [[شناخت]]، به یک اعتبار یکی است<ref>محمدحسین طباطبائی، رساله الولایه، ص۷۹.</ref>.
*[[علامه طباطبائی]] با [[برهان]] [[اثبات]] می‌کند که [[سیر]] آفاقی به [[تنهایی]] نمی‌تواند موجب پیدایی [[معرفت حقیقی]] و [[عبادت]] [[راستین]] گردد، زیرا [[شناخت]] موجودات آفاقی از آن جهت که آثار و [[آیات]] و نشانه‌های [[خداوند]] هستند، تنها مایه پیدایی [[علم حصولی]] به وجودِ صانع تعالی و صفات او می‌شود. و از آنجایی که [[علم حصولی]] مستلزم وجود ماهیتی برای شیء است و تا آن ماهیت در [[ذهن]] نقش نبندد، [[علمی]] به آن حاصل نمی‌شود، لذا [[خداوند]] [[باری تعالی]] که وجودی صِرف و محض است و هیچ‌گونه ماهیتی ندارد، باید دارای ماهیت باشد که این [[اجتماع]] نَقیضَین و مُحال است. پس هرچه را که [[ذهن]] [[تصور]] می‌کند و آن را [[واجب]] می‌پندارد، و نسبت به او [[حکم]] می‌کند و محمولاتی همچون اسما و صفات، بر آن حمل می‌کند، همگی غیر [[خدای سبحان]] خواهد بود<ref>محمدحسین طباطبائی، رساله الولایه، ص۷۹.</ref>.
*و اما آنچه موجب حصول [[معرفت حقیقی]] می‌شود، همان سِیر اَنفُسی است و آن راه این است که [[انسان]]، روی [[دل]] خویش را به سوی [[حق]] بگرداند و از هر مانعی خود را جدا سازد و [[دل]] برکَنَد و به خویش [[رجوع]] کرده و به خود بپردازد تا به [[مشاهده]] خویشتنِ خویش نائل آید؛ آن خویشتنی که حقیقتش عین نیاز به [[خداوند سبحان]] است. و هرکه شأنش چنین باشد [[مشاهده]] آن، از [[مشاهده]] مقوّم آن، جدا نخواهد بود. پس هنگامی که [[خداوند سبحان]] را [[مشاهده]] کرد، ضرورتاً او را با یک [[شناخت]] [[بدیهی]] خواهد [[شناخت]]. سپس خویشتن را حقیقتاً به او خواهد [[شناخت]]، زیرا ذاتش عین ربط و [[وابستگی]] به [[خدای سبحان]] است و سپس هر چیزی را با او و از طریق او خواهد [[شناخت]]. و این هنگام است که آن توجه [[عبادی]]، [[موقعیت]] و [[مقام]] خاصّ خود را می‌یابد، زیرا بدون این [[مشاهده]] ما هرگونه که به [[خدا]] توجه کنیم، فقط چیزی را در [[ذهن]] خود [[تصور]] کرده‌ایم. و این مفهوم [[تصور]] و صورت ذهنیه و هم‌چنین مصداق محدودی که برای آن توهم شده است، غیر [[خداوند سبحان]] است. این هنگام آن‌که [[معبود]] است و پرستیده می‌شود غیر از آن خدای [[حقیقی]] مورد نظر است. و این حال و وضع غیر [[عارفان]] و [[عالمان ربانی]] است، قبول این‌گونه [[عبادات]] همانا فقط و فقط از [[فضل]] و [[رحمت]] [[خداوند]] تبارک و تعالی است. و این به خلاف [[عبادت]] [[عارفان]] [[الهی]] و [[بندگان]] [[مخلص]] [[خداوند]] است، زیرا آنان در [[عبادات]] خود نه به مفهوم توجه می‌کنند نه به مصداق به مفهوم، بلکه به خدای خویش -عزَّوجلَّ- توجه می‌کنند. و در زمره [[مخلَصین]] قرار می‌گیرند. پس کسانی که [[خالص]] گشته‌اند هیچ حجابی بین آنها و [[خداوند]] نیست، زیرا طبق روایتی از [[امام]] [[موسی بن جعفر]]{{ع}} که می‌فرماید: "[[مانع]] و حجابی که باعث می‌شود مخلوقات [[خداوند]] را نبینند، مخلوق بودنشان است"{{متن حدیث| لاَ حِجَابَ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ خَلْقِهِ غَيْرُ خَلْقِهِ }}؛ <ref>محمد حسین طباطبائی، رساله الولایه، ص۸۴.</ref>.
*بنابراین، آنچه برای معرفت‌الله، نافع‌تر است، همان [[معرفت نفس]] است اما باید توجه کرد؛ کسانی که به [[معرفت نفس]] پرداخته‌اند، خود بر دو دسته‌اند<ref>المیزان، ج۶، ص۱۹۳- ۱۹۴.</ref>:
#آنهایی که اشتغالشان از این باب است و می‌خواهند آثار [[غریب]] نفس را که از حِیطه اسباب و مسببات [[مادّی]] خارج است احراز نموده و به این وسیله راهی برای [[معیشت]] و یا اِعمال اَغراض دیگرِ خود پیدا کنند؛ مانندِ اساتید طلسمات، و تسخیرِ روحانیاتِ کواکب، و موکلین بر امور، و [[تسخیر]] [[جن]] و اِحضارِ [[ارواح]] [[انسانی]] و هم‌چنین مانند آنان که با [[دعا]] و افسون سروکار دارند.
#آنهایی که کار با خود نفس دارند، و می‌خواهند به وسیله دل‌کندن از [[امور مادّی]] و امور خارج از نفس و نیز به وسیله [[دل بستن]] به نفس سر از [[حقیقت]] آن درآورند، و در آن غور کنند، مانند طبقات و مسلک‌های مختلف تصوف. پس جا دارد این دسته دوم یعنی [[اهل عرفان]] [[حقیقی]] را نیز به دو [[طایفه]] تقسیم کنیم: طایفه‌ای از اینها این طریقه را تنها برای این جهت [[سلوک]] می‌کنند که به این طریقه علاقه‌مند هستند، البته از مختصری از [[معارف]] نفس هم بهره‌ای دارند، لیکن این [[معرفت]] برای آنان هیچ وقت به طور کامل و تمام[[دست]] نمی‌دهد، زیرا اینان از آنجایی که غیر از خودِ نفس، غرض دیگری از این [[معرفت]] ندارند، از همین جهت از [[آفریدگار]] نفس یعنی [[خدای تعالی]] که سبب [[حقیقی]] نفس است و زمام نفس در وجود و آثار وجودش به دست اوست غافلند، از این رو آن‌طور که باید، نتوانستند به [[معرفت]] النّفس نائل شوند.
*از این دسته، [[طایفه]] دیگری هست که طریقۀ معرفت‌النّفس را از این نظر دنبال می‌کنند که معرفتِ خود، وسیله [[معرفت]] به پروردگارشان است. این طریقۀ معرفت‌النّفس همان معرفت‌النّفسی است که [[دین]] هم [[مردم]] را به آن [[دعوت]] نموده و آن را تا اندازه‌ای می‌پسندد. و این طریقه همین است که [[انسان]] به [[معرفت نفس]] خود از این نظر بپردازد که نفس را آیتی از [[آیات]] [[پروردگار]] خود، بلکه نزدیک‌ترین آیه‌های پروردگارش به خود می‌داند. *خلاصه نفس را وسیله و راهی بداند که به سوی [[پروردگار]] سبحان منتهی می‌شود: {{متن قرآن|إِنَّ إِلَى رَبِّكَ الرُّجْعَى}}<ref>«به یقین بازگشت به سوی پروردگار توست» سوره علق، آیه ۸.</ref>.
*کیفیت شروع به طی کردن این راه و رسیدن به [[انقطاع]]، در واقع مراعات کردن همان دستورهایی است که در [[شرع]] وارد شده است<ref>بیان این نکته ضرورت است که مسئله عرفان نفس، مسئله فکری و نظری نیست، بلکه مقصدی است عملی که جز با عمل نمی‌توان معرفت تام و کامل درباره آن به دست آورد، و اما علم‌النّفسی که فلاسفه قدیم، کتاب‌ها درباره آن تدوین کرده‌اند، علمی نیست که چیزی از این غرض را که اشاره شد تأمین کند. و هم‌چنین علم نفس تربیتی که متأخرین در همین تازگی‌ها کتاب‌هایی درباره آن نوشته‌اند، نیز در حقیقت شعبه‌ای است از فنّ اخلاق به سبک قدیم، و در ایفای غرض مذکور اثری ندارد. - و خدا راهنماست، المیزان، ج۶، ص۱۹۴.</ref>؛ همچون: [[توبه]]، اِنابه، [[محاسبه]]، [[مراقبه]]، صَمت، جُوع، [[خلوت]] و [[شب‌زنده‌داری]]<ref>محمدحسین طباطبائی، رسالة الولایه، ص۸۶.</ref>. از نظر [[علامه طباطبائی]]، سالک با عمل به [[دستورها]] و انجام [[عبادات]]، به [[مجاهدت]] با نفس می‌پردازد و با اندیشیدن و [[پند]] [[آموختن]]، [[عبادات]] و [[اعمال]] را مدد می‌رساند تا اینکه منجر به [[انقطاع]] کامل و [[غفلت]] از نفس و توجه تام به [[خداوند سبحان]] می‌گردد و طالعی از [[غیب]]، درخشیدن می‌گیرد، و به دنبال آن نفحاتِ [[الهی]] و جذبات رحمانی، پی‌ درپی فرا می‌رسند و موجب [[محبت]] و [[گرایش]] بیشتر به [[معبود]] که همان ذکر و یاد خداست می‌شوند. سپس برقی می‌درخشد که هیچ‌گاه فروکش نمی‌کند و جذبه‌ای طالع می‌گردد و اشتیاقی دست می‌دهد تا اینکه [[سلطان]] [[محبت]]، در [[دل]] استقرار می‌یابد و ذکر، بر نفس مستولی و چیره می‌گردد و به [[مقام]] جمع می‌رسد و امر پایان می‌یابد و همانا پایانِ هر چیز به سوی [[پروردگار]] توست<ref>محمدحسین طباطبائی، رسالة الولایه، ص۸۶.</ref>.
*[[علامه طباطبائی]]، [[شناخت خداوند]]<ref>معرفتِ اِکتناهی و درکِ کُنه ذات، به هیچ وجه میسورِ اَحَدی نیست و ذات اقدس واجب الوجود – جَلَّ اسمُه – مُدرِک و معلوم غیر خود قرار نمی‌گیرد، نه به "علم حصولی ارتسامی"، و نه به "علم حضوری اشراقی"، و نه به عنوان "تعقل"، و نه به عنوان "تخیل" و نه به عنوان "احساس". و این از عمیق‌ترین مباحث الهیات و مسائل فلسفی است. خداوند، محیط بر همه اشیاست: {{متن قرآن|اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطًا}}، لاجرم هیچ شیئی واقع نخواهد شد و اکتناپذیر نخواهد بود. علامه نیز می‌فرماید: توحید ذاتی به معنای شناخت ذات خداوند از آن جهت که ذات خداوند است مُستحیل و ناممکن خواهد بود، زیرا شناخت یک رابطه و نسبتی است بین شناسنده و شناخته‌ شونده و همه نسبت‌ها و رابطه‌ها در آنجا معدوم و نابودند و در آنجا نسبتی در کار نیست و تنها شناختی که می‌توان در مورد او (مقام ذات خداوند) به دست آورد همانا شناخت "اسم" اوست نه "ذات" او، زیرا احاطه علمی به مقام ذات حق میسر نیست. محمدحسین طباطبائی، مجموعه رسائل (رسالة التوحید)، ج۱، ص۷۸.</ref> را امری [[فطری]] و [[بدیهی]] می‌داند اما آنچه [[مانع]] این [[شناخت]] و [[معرفت]] می‌شود، [[غفلت]] و بی‌توجهی [[دل]] به آن است. این [[غفلت]]، در نتیجه توجه و اشتغال [[دل]] به [[دنیا]] و سرگرمی‌های آن حاصل می‌شود، لذا تمام فضای [[دل]] آکنده از [[محبت]] و [[دوستی دنیا]] می‌گردد و تمام [[همت]] [[آدمی]] صَرف آن می‌شود. در این صورت، آینه چنین دلی، دیگر شفاف و صاف نیست تا [[جمال]] زیبای [[خداوند]] در آن بازتاب کند و [[معرفت]] حاصل شود<ref>محمدحسین طباطبائی، مجموعه رسائل (رسالة التوحید)، ج۱، ص۹۶.</ref>.
*[[علامه طباطبائی]] برای [[رهایی]] از دل‌مشغولی‌هایی که قوّه [[خیال]] برای [[انسان]] حاصل می‌کند و موجب نداشتن [[حضور قلب]] هنگام [[عبادت]] می‌شود، راهکار ذیل را پیشنهاد می‌نماید: در مکان خلوتی که هیچ مشغولی‌آور و بازدارنده‌ای همچون: [[نور]]، صدا اثاث و مانند آن نباشد، می‌نشینی، به طوری که به هیچ کاری مشغول نباشی و هیچ کاری از تو صورت نگیرد و چشم‌هایت را بسته نگه می‌داری. سپس صورتی را مثلاً صورت "ا" در [[خیال]] مجسم ساخته. تمام توجهت را روی آن متمرکز می‌سازی، و میکوشی که هیچ صورت دیگری را به ذهنت وارد نسازی و تنها به همان صورت "ا" توجه داشته باشی. در آغاز امر می‌بینی که صورت‌های خیالی و وهمی دیگری مزاحم ذهنت شده، آن را تاریک و مشوش می‌سازند، صورت‌هایی که بسیاری از آنها قابل تشخیص از یکدیگر نیستند، صورت‌هایی که مربوط به [[افکار]] روزانه و شبانه و [[خواسته‌ها]] و هدف‌های توست که مثلاً پس از یک [[ساعت]] دیگر، تو در فلان جا و با فلان شخص [[دیدار]] کرده و یا مشغول به انجام فلان کار خواهی بود. این در حالی است که تو در [[خیال]] خود تنها به صورت "ا" نظر داری و متوجه آن هستی، و این تشویش [[فکر]] و بی‌نظمی [[ذهنی]] تا مدتی دوام خواهد داشت و با تو خواهد بود. سپس اگر چند روزی کوشش را در خالی کردن [[ذهن]] از صورت‌های مزاحم و غیر مورد نظر ادامه دهی، خواهی دید که پس از مدتی خواطر و اوهام رو به کاهش گذاشته و رفته رفته کم می‌شود، و قوّه [[خیال]]، نورانیتی به دست میآورد؛ به طوری که هر چه را به قلبت خطور می‌کند، چنان روشن و صاف است که گویی داری آن را با چشم [[حسی]] می‌بینی. سپس همین طور روزبه‌روز این خواطر کاهش یافته و تا آنجا پیش می‌رود که متوجه می‌شوی هیچ صورت دیگری جز همان صورت "ا" در ذهنت پدیدار نمی‌شود... بنابراین، [[دستورها]] و آموزش‌هایی که گفته‌اند، همچون: [[مراقبه]]، [[خلوت]] و مانند آنها، همگی وسیله‌ای برای تحصیل این حالت [[قلبی]] است که گفته شد، تا در اثر این [[دستورها]] به جایی برسی که دلت تنها متوجه [[خدای سبحان]] باشد و به وصل حضرتش{{ع}} برسی. و این همان [[ذکر خدا]] و رسیدن به او می‌باشد که در [[حقیقت]] کلیدِ آخرین است. و [[خداوند]] [[هدایتگر]] است<ref>محمدحسین طباطبائی، مجموعه رسائل (رسالة التوحید)، ج۱، ص۹۶- ۹۷.</ref>.
*سالک که توانست خود را از اوهام و و خیالات برهاند، متذکر شده و متوجه می‌شود که نسبت به خدای خویش در چه موقفی قرار دارد و نسبت او با سایر اجزای عالَم چه نسبتی است، نفس خود را می‌یابد که منقطع و بریده از غیر خداست و حال آن‌که غیر متذکر چنین درکی ندارد و همین متذکر هم قبل از تذکرش نفس خود را بسته و مربوط به عالم می‌یافت و نیز می‌یابد که در برابرش حجاب‌هایی است که کسی را جز پروردگارش به آنها مساس و دسترسی و احاطه و تأثیر نیست و تنها [[پروردگار]] او [[قادر]] بر رفع ر آن حجاب‌هاست. پروردگاری که او را هم از پشت سر دفع داده و دورش می‌کند، و هم از پیشِ روی به وسیله [[قدرت]] و [[هدایت]] به سوی خود می‌کشاند. و نیز نفس خود را می‌یافت که با [[پروردگار]] خود خلوتی دارد که مونسی و [[دوستی]] جز او برایش نیست<ref>ترجمه تفسیر المیزان، ج۶، ص۴۲۷.</ref>.
*اینجاست که [[ادراک]] و [[شعور]] نفس عوض شده و نفس از افق [[شرک]]، به موطن [[عبودیت]] و [[مقام]] [[توحید]] [[مهاجرت]] نموده و اگر [[عنایت الهی]] دستگیرش، و [[توفیق]]، شامل حالش گردد، [[شرک]] و [[اعتقاد]] به موهومات و دوری از [[خدا]] و [[تکبر]] [[شیطانی]] و استغنای پوشالی و خیالی را یکی پس از دیگری به [[توحید]] و [[درک]] حقایق و [[نزدیکی به خدا]] و [[تواضع]] رحمانی و [[فقر]] و [[عبودیت]] تبدیل می‌نماید<ref>ترجمه تفسیر المیزان، ج۶، ص۴۲۸.</ref><ref>[[هادی اکبری ملک‌آبادی|اکبری]] و [[رقیه یوسفی سوته|یوسفی]]، [[ولایت از دیدگاه علامه طباطبایی (کتاب)| ولایت از دیدگاه علامه طباطبایی]]، ص۲۴۸-۲۶۱.</ref>.


===توانِ انجام کار بدون ابزار [[مادّی]]===
'''نکته چهارم''': با این که [[اولیای الهی]] بر اثر [[بندگی]] و [[عبودیت]] به این [[قدرت روحی]] و کمال [[نفسانی]] می‌رسند، هیچ یک از چارچوب [[اذن الهی]] خارج نیست؛ از این رو آنان همه این [[کارهای خارق‌العاده]] را به اذن الهی نسبت می‌دهند.
*[[خدای تعالی]] [[انسان]] را – آن روز که ایجاد می‌کرد – از دو جزء و دو جوهر ترکیب کرد؛ یکی: مادّه بدنی، و یکی هم: جوهری مجرد، که همان نفس و [[روح]] باشد، و این دو، تا زمانی که [[انسان]] در [[دنیا]] [[زندگی]] می‌کند متلازم و با یکدیگرند، همین که [[انسان]] مُرد، بدنش می‌میرد، و روحش، هم‌چنان زنده می‌ماند، و [[انسان]]، که حقیقتش همان [[روح]] است، به سوی [[خدای سبحان]] باز می‌گردد<ref>المیزان، ج۲، ص۱۱۳.</ref>.
[[عیسی مسیح]]{{ع}} در [[تکوین]] [[نفوذ]] می‌کند، بر پرنده می‌دمد آن را زنده می‌کند، [[کور]] مادرزاد را [[شفا]] می‌بخشد، [[مردگان]] را زنده می‌کند؛ ولی همه اینها را به اذن الهی نسبت می‌دهد. [[قرآن]] از قول عیسی مسیح نقل می‌کند: {{متن قرآن|أَنِّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْرًا بِإِذْنِ اللَّهِ وَأُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَالْأَبْرَصَ وَأُحْيِي الْمَوْتَى بِإِذْنِ اللَّهِ}}<ref>«و به پیامبری به سوی بنی اسرائیل (می‌فرستد، تا بگوید) که من برای شما نشانه‌ای از پروردگارتان آورده‌ام؛ من برای شما از گل، (اندامواره‌ای) به گونه پرنده می‌سازم و در آن می‌دمم، به اذن خداوند پرنده‌ای خواهد شد و به اذن خداوند نابینای مادرزاد و پیس را شفا خواهم داد و به اذن خداوند مردگان را زنده خواهم کرد و شما را از آنچه می‌خورید یا در خانه می‌انبارید آگاه خواهم ساخت، این نشانه‌ای برای شماست اگر مؤمن باشید» سوره آل عمران، آیه ۴۹.</ref>.
*[[خدای تعالی]] در این باره می‌فرماید: {{متن قرآن|الَّذِينَ يَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ وَلَقَدْ خَلَقْنَا الإِنسَانَ مِن سُلالَةٍ مِّن طِينٍ ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِي قَرَارٍ مَّكِينٍ ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَامًا فَكَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْمًا ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ ثُمَّ إِنَّكُمْ بَعْدَ ذَلِكَ لَمَيِّتُونَ ثُمَّ إِنَّكُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ تُبْعَثُونَ}}<ref>«همانان که بهشت را به میراث می‌برند؛ آنان در آن جاودانند و بی‌گمان ما انسان را از چکیده‌ای از گل آفریدیم سپس او را نطفه‌ای در جایگاهی استوار نهادیم سپس نطفه را خونی بسته و آنگاه خون بسته را گوشت پاره‌ای و گوشت پاره را استخوان‌هایی آفریدیم پس از آن بر استخوان‌ها گوشت پوشاندیم سپس آن را آفرینشی دیگر دادیم؛ پس بزرگوار است خداوند که نیکوترین آفریدگاران است سپس بی‌گمان شما پس از این خواهید مرد آنگاه به یقین شما در روز رستخیز برانگیخته خواهید شد» سوره مؤمنون، آیه ۱۱-۱۶.</ref> و در این معناست [[آیه شریفه]] {{متن قرآن|فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ}}<ref>«پس هنگامی که او را باندام برآوردم و در او از روان خویش دمیدم، برای او به فروتنی در افتید!» سوره حجر، آیه ۲۹.</ref> و از همه [[آیات]] روشن‌تر، [[آیه]] شریفه‌ای است که می‌فرماید: {{متن قرآن|وَقَالُوا أَإِذَا ضَلَلْنَا فِي الْأَرْضِ أَإِنَّا لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ بَلْ هُمْ بِلِقَاءِ رَبِّهِمْ كَافِرُونَ قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ إِلَى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ}}<ref>«و گفتند: آیا چون در (زیر) زمین ناپدید گشتیم، آفرینش تازه‌ای خواهیم داشت؟ بلکه آنان لقای پروردگارشان را منکرند بگو: آن فرشته مرگ که بر شما گمارده‌اند جان شما را می‌ستاند سپس به سوی پروردگارتان بازگردانده می‌شوید» سوره سجده، آیه ۱۰-۱۱.</ref>.
قابل توجه آن‌که [[عیسی مسیح]]{{ع}} نمی‌گوید که من [[دعا]] می‌کنم و از [[خدا]] چنین اموری را می‌خواهم، بلکه ادعایش این است که خودم این [[کارها]] را - البته به [[اذن خدا]] - انجام می‌دهد. وی خود را فاعل این کارها معرفی می‌کند.
*نفس [[آدمی]] بر خلاف بدنش، موجودی مجرد<ref>برای اطلاع از دلیل‌های علامه بر اینکه نفس (روح) آدمی مجرد از مادّه است، ر.ک: المیزان، ج۱، ص۳۶۵.</ref> است و [[جسم]] و قابل قسمت نیست و [[حیات]] و فعالیت اعضای [[بدن]]، به او متکی است. برای نفس به اعتبارات مختلف نام‌های متنوعی استعمال شده است. از آن جهت که [[زندگی]] [[بدن]] به آن وابسته است، وی را "[[روح]]" نامند. واژه [[روح]] در [[قرآن]]، در [[سوره‌ها]] و [[آیات]] متعددی تکرار شده است و متبادر از آن، همان موجودی است که مبدأ [[حیات]] و [[زندگی]] است و آن را منحصر به [[انسان]] و یا [[انسان]] و حیوان ننموده است، بلکه آن را در غیر [[انسان]] و حیوان نیز [[اثبات]] نموده است<ref>مانند سوره‌های مریم، آیه ۲۵؛ سوره اسراء، آیه ۸۵؛ سوره یس، آیه ۸۹؛ سوره نساء، آیه ۱۷۱؛ سوره حجر، آیه ۲۹۰ و سوره سجده، آیه ۹.</ref>. و از آن جهت که نفس [[آدمی]]، [[قدرت]] [[ادراک معقولات]] را دارد، "[[عقل]]" نامیده شده و سرانجام از آن جهت که به وسیله خاطرات دگرگون می‌شود، "[[قلب]]" نامیده می‌شود. بنابراین، همین جوهر مجرد به لحاظ تعلق به [[بدن]] و [[تدبیر]] در آن "نفس" است و با [[قطع]] نظر از این لحاظ "[[عقل]]" است. تجرد [[عقل]] هم در ذات است و هم در فعل؛ ولی تجرد نفس تنها در ذات است<ref>ملّا احمد نراقی، معراج السعاده، ج۱، ص۲۰– ۲۲؛ ر.ک: ملاّ مهدی نراقی، جامع السّعادات، ترجمه کریم فیضی، ج۱، ص۶۳ به بعد.</ref>.
*[[علامه طباطبائی]]، درباره اشتراک [[معنوی]] این الفاظ می‌نویسد: مراد از [[قلب]]، خود [[آدمی]] یعنی خویشتن او و نفس و [[روح]] اوست، برای اینکه هر چند طبق [[اعتقاد]] بسیاری از [[عوام]] ممکن است [[تعقل]] و [[تفکر]] و [[حب]] و [[بغض]] و [[خوف]] و امثال اینها را به [[قلب]] نسبت داد، به این [[پندار]] که در [[خلقت]] [[آدمی]]، این عضو است که [[مسئول]] [[درک]] است، هم‌چنان‌ که طبق همین [[پندار]]، شنیدن را به گوش، و دیدن را به چشم، و چشیدن را به زبان، نسبت می‌دهیم، ولیکن مُدرِک واقعی خود [[انسان]] است، و این اعضا، آلت و ابزار [[درک]] هستند چون [[درک]]، خود یکی از مصادیق کسب و اکتساب است، که جز به خود [[انسان]] نسبت داده نمی‌شود<ref>المیزان، ج۲، ص۲۲۴.</ref>.
*[[انسان‌ها]]، [[ادراک]] و [[شعور]] و هر چه که بویی از [[شعور]] در آن باشد؛ از قبیل [[حب]] و [[بغض]] و [[رجا]] و [[خوف]] و قصد و [[حسد]] و [[عفت]] و [[شجاعت]] و جرئت و امثال آن را به [[قلب]] نسبت می‌دهند، و منظورشان از [[قلب]]، همان [[روحی]] است که به [[بدن]] وابسته است، و یا به وسیله [[قلب]]، در [[بدن]] جریان می‌یابد، و لذا [[ادراکات]] نام‌برده را، هم به "[[قلب]]" نسبت می‌دهند، و هم به "[[روح]]"، و هم به "نفس". گاهی می‌گویند: فلانی را دوست دارم، و گاهی می‌گویند: روحم او را [[دوست]] می‌دارد، و نیز می‌گویند: قلبم او را [[دوست]] می‌دارد، و گاهی هم می‌گویند: نفسم او را [[دوست]] می‌دارد. آن‌گاه این مجازگویی آن‌قدر ادامه می‌یابد که لفظ [[قلب]] را بر "نفس" اطلاق می‌کنند، هم‌چنان‌که بسیار اتفاق افتاده که از این هم [[تجاوز]] نموده، کلمه "صدر" را بر [[قلب]] اطلاق می‌کنند، چون [[قلب]] در سینه قرار دارد، اَنحای [[ادراکات]] و [[افعال]] و صفات [[روحی]] را به سینه نسبت میدهند<ref>المیزان، ج۲، ص۲۲۵.</ref>.
*[[علامه طباطبائی]] بر این [[باور]] است که [[روح انسانی]] از عالَمِ عِلوی است و هنگامی که در آن عالم بود [[مشاهده]] کرد که اگر بخواهد به [[کمالات]] [[شایسته]] خود دست یابد می‌بایست از عالَم عِلوی فرود آید و در این مسیر آن اندازه فرود آمد تا به عالم مادّه محض رسید و [[حقیقت]] خود را نطفه تنزل یافت. آن‌گاه از پایین‌ترین و [[پست‌ترین]] نقطه وجودی، حرکت تکاملی خود را آغاز کرد و آن [[روح]] نطفه شده، بر اثر حرکت جوهری به صورت و ماهیت‌های مختلفی تبدیل شد و [[تغییر]] یافت تا به جایی رسید که [[خلقت]] و [[آفرینش]] جدید یافت که می‌توانست از آنجا [[سیر]] تکاملی خود را شروع کند؛ این [[نیاز انسان]] و [[روح انسانی]] بود و اگر به عالم [[کثرت]] نمی‌آمد نمی‌توانست [[سیر]] تکاملی خود را آغاز کند و به [[کمالات]] [[دست]] یابد<ref>محمدحسین حسینی تهرانی، مهر تابان، ص۲۳۵- ۲۴۲.</ref>.
*[[علامه طباطبائی]] می‌کوشد با این بیان، موضوع وجود [[ارواح]] را که در [[روایات]] بسیاری آمده است توجیه کند. در [[روایات]] است که [[ارواح]] [[آدمی]] در [[عالم ملکوت]] است و هر کسی در زمانی مشخص به عالَم خاکی می‌آید و در اینجا [[سیر]] تکاملی خود را آغاز می‌کند. [[علامه طباطبائی]] می‌کوشد تا میان آغاز حرکت تکاملی [[انسان]] با مسئله وجود [[ارواح]]، نوعی [[ارتباط]] و هم‌آهنگی منطقی و [[عقلی]] پدید آورد.
*[[علامه طباطبائی]] توضیح میدهد که وقتی [[انسان]] از این عالَم به واسطه [[مرگ]] می‌میرد و به عالَم دیگری منتقل می‌شود، این [[روح]] مجرد اوست که یک‌باره مادّه را ترک می‌کند و می‌رود و مادّه و [[جسم]] نخستین، بدون نفس روی [[زمین]] می‌ماند. البته به نظر ایشان حرکت جوهری و تکاملی [[انسان]] پس از [[مرگ]] نیز ادامه می‌یابد و [[انسان]] پس از [[مرگ]] به واسطه حرکت جوهری خود رو به استکمال می‌رود و پس از گذران [[عالم برزخ]] به صورت تجرد قیامتی در می‌آید و [[جامه]] قیامتی می‌پوشد. بنابراین، حرکت جوهری خصیصه [[انسان]] است. هنگامی که در [[جسم]] بود، این حرکت جوهری در مادّه بوده است و هنگامی که [[خلقت]] و [[آفرینش]] دیگری یافت و "نفسِ ناطقه" شد، حرکت جوهری‌اش در نفس ناطقه است و هنگامی که می‌میرد و [[روح]] مجرد می‌شود، در [[عالَم برزخ]] این حرکت جوهری ادامه می‌یابد تا به [[روح]] قیامتی تبدیل می‌گردد<ref>محمدحسین حسینی تهرانی، مهر تابان، ص۲۳۵- ۲۴۲.</ref>.
*اما [[روح]] و [[نفس انسان]] این [[توانایی]] را دارد که قبل از اینکه به واسطه [[مرگ طبیعی]]<ref>از نظر برخی فیلسوفان (ملاصدرا)، مرگ می‌تواند طبیعی یا اخترامی و یا اختیاری باشد. مرگ طبیعی این است که بدن فرسوده شود و دیگر قادر به انجام کاری نباشد و مرگ اخترامی، در واقع از دست دادن بدن است بر اثر اتفاقات ناگهانی مانند تصادف، ولی مرگی اختیاری که بالاترین درجۀ موت است یکی از مراتب سالک الی‌الله است که این موت اختیاری، رهایی از خود و در واقع نفی آن است، شرط نیل به کمال، و آخرین پله‌ای است که با آن می‌توان به بام بقایِ بعدالفنا برآمد. چنان‌که در حدیث به آن اشاره شده است: {{متن حدیث|مُوتُوا قَبْلَ أَنْ تَمُوتُوا}}.</ref> از [[بدن]] جدا شود، در همین عالَم و هنگامی که در [[ارتباط]] با [[بدن]] خاکی است، به درجاتی از [[تکامل]] برسد که در مراحل [[قوّت]] و [[قدرت]] و [[ربوبیت]] خود در بسیاری از چیزها از [[بدن]] بی‌نیاز گردد و این در حالی است که [[روح]] و [[بدن]] در [[جهان]] [[طبیعت]] به یکدیگر نیاز مبرم دارند، زیرا [[روح]] بر [[بدن]] علاقه تدبیری دارد، [[بدن]] را از [[فساد]] و خرابی باز می‌دارد. از طرف دیگر، [[روح]] در فعالیت‌های خود به [[بدن]] [[نیازمند]] است و در پرتو اعضا و جوارح بدنی، می‌تواند بشنود و ببیند و...، نیاز [[بدن]] به [[روح]] صد درصد است، [[حیات]] [[بدن]] به [[روح]] است، [[روح]]، صورت و [[حافظ]] [[بدن]] است. سلب علاقه تدبیری [[روح]] به [[بدن]]، مستلزم خرابی و [[فساد]] [[بدن]] است. و از طرف دیگر، [[روح]] در فعالیت‌های خود [[نیازمند]] به استخدام [[بدن]] است، بدون به کار بردن اعضا و و جوارح و ابزارهای بدنی، [[قادر]] به کاری نیست. [[بی‌نیازی]] [[روح]] از [[بدن]] به این است که در برخی فعالیت‌ها از استخدام [[بدن]] بی‌نیاز می‌گردد، این [[بی‌نیازی]] گاهی در چند لحظه و گاهی مکرر و گاهی دائم صورت می‌گیرد. این همان است که به "خَلع [[بدن]]" معروف است<ref>مرتضی مطهری، ولاءها و ولایت‌ها، ص۱۱۴.</ref>.
*بنابراین، گاهی [[روح]] بر اثر کمال و قدرتی که از [[ناحیه]] [[عبادت]] و [[بندگی]] [[حق]] پیدا می‌کند، از استخدام [[بدن]] بی‌نیاز می‌شود و می‌تواند خود را [[خلع]] کند. [[پذیرش]] [[خلع]] [[روح]] در حالت [[بیداری]] و [[هشیاری]] شاید برای مادّی‌گرایان سنگین باشد؛ اما بر پویندگان راه [[حق]] این کار چنان آسان است که هرگاه بخواهند می‌توانند [[روح]] خود را از [[بدن]] [[خلع]] کنند. مرحوم [[علامه طباطبائی]] در پاسخ این [[پرسش]] که: آیا حاج [[سید علی آقا قاضی طباطبائی]]، [[قدرت]] بر [[خلع]] [[روح]] از [[بدن]] داشتند؟ فرمودند: "[[خلع]] [[روح]] از [[بدن]] برای او کار مهمی نبود"<ref>جعفر سبحانی، اصالت روح از نظر قرآن، ص۲۱۳.</ref>. [[آیت الله]] [[جعفر سبحانی]] نیز می‌فرماید: "[[بنده]] سرگذشتِ [[خلع]] [[روح]] [[آیت الله]] میرزا [[جوادآقا تهرانی]] را از خود ایشان شنیدم"<ref>جعفر سبحانی، اصالت روح از نظر قرآن، ص۲۱۳.</ref>. از نظر [[اسلام]] راه سالم برای تحصیل [[تسلط]] بر چنین نیرویی، همان [[عبودیت]] و [[بندگی]] خداست. [[بندگی]] [[حق]]، به [[انسان]] [[قدرت]] و [[توانایی]] عجیبی بخشیده و او را بر رشته کارهایی شگفت‌انگیز از جمله "[[خلع]] [[روح]]" [[قادر]] می‌سازد<ref>[[هادی اکبری ملک‌آبادی|اکبری]] و [[رقیه یوسفی سوته|یوسفی]]، [[ولایت از دیدگاه علامه طباطبایی (کتاب)| ولایت از دیدگاه علامه طباطبایی]]، ص۲۶۱-۲۶۷.</ref>.
===[[چیرگی]] کامل بر [[بدن]]===
*افعالی که از [[انسان]] سر می‌زند، ارتباطی با احوال درونی و ملَکات [[اخلاقی]] دارد، و از سرچشمه [[صفات]] [[نفسانی]] تراوش می‌کند، و در عین حال تأثیری متقابل در نفس دارد. پس [[افعال]] در عین اینکه آثار نفس و صفات نفس هستند، در نفس و صفات آن، اثر هم می‌گذارند. به عبارت دیگر، عمل [[آدمی]] مطابق و هم‌سنخ نفس او صادر می‌شود، هر [[قدر]] نفس دارای صفات کامل‌تری باشد، عمل دارای کیفیت بیشتری از [[حُسن]] می‌گردد و این همان وسعت عرضی است و بر اثر تکرار این‌گونه [[اعمال]]، ملَکات فاضله [[رسوخ]] بیشتری در نفس پیدا می‌کند و در نتیجه صدور این‌گونه [[اعمال]] دوام و بقای بیشتری می‌یابد و این همان وسعت طولی است<ref>المیزان، ج۲، ص۱۵۰.</ref>.
*در ازای ملَکات و حسناتی که در نفس و [[جان]] سالک فی‌الله [[رسوخ]] می‌کند، [[بدن]] وی از هر لحاظ تحت [[فرمان]] و [[اراده]] نفسش در می‌آید، به طوری که نفس می‌تواند در حوزه بدنِ خود، [[اعمال]] خارق‌العاده‌ای انجام دهد، چنان‌که [[امام صادق]]{{ع}} فرمودند: {{متن حدیث|مَا ضَعُفَ بَدَنٌ عَمَّا قَوِيَتْ عَلَيْهِ النِّيَّةُ}}<ref>شیخ صدوق، امالی، ص۲۹۳؛ من لا یحضره الفقیه، ج۴، ص۲۷۸.</ref>؛ آنچه [[همت]] و [[اراده]] نفس در آن نیرومند گردد و مورد توجه جدّیِ نفس واقع شود، [[بدن]] از انجام آن [[ناتوانی]] نشان نمی‌دهد.
*اگر [[روح]] و [[نیّت]]، [[قوی]] و [[اراده]]، نیرومند گردد، [[بدن]] به [[تبعیت]] از آن مبادرت خواهد کرد و هیچ‌گاه [[بدن]] در پرتو [[قدرت]] [[روح]]، [[احساس]] [[ضعف]] نمی‌کند، لیکن هرچه [[گرایش]] [[روح]] به عالَم [[قدس]] ضعیف‌تر بوده و [[نیّت]] و [[اراده]] [[قوی]] نباشد، [[احساس]] [[ضعف]] [[بدن]] بیشتر خواهد بود<ref>عبدالله جوادی آملی، انسان در اسلام، ص۶۶.</ref>.
*اینکه در مورد [[حضرت امیرالمؤمنین]]{{ع}} [[نقل]] می‌کنند هنگام [[نماز]]، تیرِ شکسته را از پای مبارک‌شان بیرون آوردند و ایشان [[احساس]] نکردند، ناظر بر [[کمالات]] عالیه ایشان نیست بلکه از زمره [[کمالات]] عادی است که از سایر [[اولیای الهی]] و حتی از افرادی که [[روح]] خود را در جهت محبوب‌های کاذب تقویت نموده‌اند، قابل [[مشاهده]] است؛ مثلاً: [[مادری]] که برای [[نجات]] [[فرزند]] خود از آب و [[آتش]] می‌گذرد و تیغ را و یا [[خون]] و درد را در پای خود [[احساس]] نمی‌کند، و یا حتی گاهی به [[دلیل]] شدت توجه، [[قطع]] پای خود را متوجه نمی‌شود، و یا فردی که برای رسیدن به یک [[هدف]]، چندین روز دست از [[غذا خوردن]] می‌کشد، از [[قدرت]] نفس و [[روح]] خود استفاده و [[تغذیه]] می‌نماید<ref>عبدالله جوادی آملی، انسان در اسلام، ص۶۶.</ref>.
*بنابراین، اگر [[روح]] به به جهتی جهتی خاص توجه کند و [[اراده انسان]] در آن جهت خاص [[قوی]] و نیرومند گردد، آستانه‌های حسّی [[بدن]] به اندازه‌ای [[تغییر]] می‌کند که برای رسیدن به آن جهت خاص، دیگر چیزی را [[احساس]] نمی‌کند. برای نمونه: [[عشق]] و [[محبت]] کاذبی که زنانِ درباری [[مصر]] به [[حضرت یوسف]]{{ع}} پیدا کرده بودند، آنها را وادار کرد که چون [[یوسف]]{{ع}} را دیدند، به جای اینکه با کارد، میوه را پوست کَنند، دست‌های خود را بریده و [[احساس]] درد نکردند{{متن قرآن|فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ وَقَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ}}<ref>«چون او را دیدند بزرگش یافتند و دست خویش را (از خودباختگی) بریدند» سوره یوسف، آیه ۳۱.</ref>.
*هم‌چنین اگر [[انسان]] که [[فقر]] و نیاز محض است، به [[خداوند سبحان]]، که [[جان]] و جانان و [[حقیقت]] عالَم است، [[محبت]] صِرف پیدا کند، از [[قطع]] کلّ [[بدن]] و [[انقطاع]] کامل با [[طبیعت]] هیچ درد و رنجی را [[احساس]] نخواهد کرد<ref>عبدالله جوادی آملی، انسان در اسلام، ص۶۴- ۶۵.</ref><ref>[[هادی اکبری ملک‌آبادی|اکبری]] و [[رقیه یوسفی سوته|یوسفی]]، [[ولایت از دیدگاه علامه طباطبایی (کتاب)| ولایت از دیدگاه علامه طباطبایی]]، ص۲۶۷-۲۶۹.</ref>.


===[[چیرگی]] بر [[جهان هستی]]===
تعبیراتی چون: {{متن قرآن|أَخْلُقُ}}: «من [[خلق]] می‌کنم»، {{متن قرآن|أُبْرِئُ}}؛ «من بهبود می‌بخشم» و {{متن قرآن|أُحْيِي}}؛ «من زنده می‌کنم» به روشنی بیانگر آن است که [[خداوند]] چنین نیرویی را در [[اختیار]] عیسی مسیح{{ع}} قرار داده است که می‌تواند در عالم اسباب و مسببات [[نفوذ]] کند و اراده‌اش را بر آنها [[تحمیل]] نماید.
*[[انسان]] در سِیر خویش به سوی [[حق]] سبحان، ناگزیر از گذر از جمیع مراتب [[افعال]] و اسما و ذَوات است تا به توحیدِ ثلاث برسد. چون [[آدمی]] به کمال مرتبه‌ای نمی‌رسد، مگر به فنای از آن مرتبه و بقای آن کمال در همان محل. پس در هر مرتبه‌ای از کمال، بر جمیع انواع فیوضاتی که بر مراتب مادون آن مترشح می‌گردد وقوف می‌یابد و بدان متحقق می‌گردد، تا به [[مقام]] "[[توحید ذات]]" می‌رسد. پس در آنجا دیگر نه "اسمی" بر جا می‌ماند و نه "رسمی"، {{متن قرآن|الْمُلْكُ يَوْمَئِذٍ لِلَّهِ}}<ref>«فرمانفرمایی در آن روز از آن خداوند است» سوره حج، آیه ۵۶.</ref><ref>محمدحسین طباطبائی، مجموعة رسائل (رسالة الولایه)، ص۹۹.</ref>.
همین بیان در [[سوره مائده]] [[آیه]] ۱۱۰ نیز [[تأیید]] شده است. البته باید توجه کرد، هیچ یک از اینها جدای از [[اذن]] و [[اراده خدا]] نیست، بلکه همه اینها از [[قدرت الهی]] سرچشمه گرفته و [[مقید]] به اذن اوست؛ به همین دلیل کلمه {{متن قرآن|بِإِذْنِ اللَّهِ}} چند بار تکرار شده است تا [[شبهه]] [[استقلال]] در کارها به [[ذهن]] نیاید.
*بنابراین، در آخِرین مرحله از [[سیر]] الی‌الله، نفس و [[اراده انسان]] از [[قدرت]] و توانایی‌ای برخوردار می‌شود که افزون بر [[تسلط]] کامل بر حوزه وجودی خویش، میتواند در [[جهان هستی]] [[تصرف]] کند و آنچه را بخواهد انجام دهد. [[معجزات]] و [[کرامات]] [[انبیا]] و اولیای [[حق]] از این مقوله است.
در داستان [[آصف بن برخیا]] نیز چنین است. در آن قضیه تا «[[آصف]]» [[تخت بلقیس]] را در یک چشم به هم زدن از [[یمن]] تا [[فلسطین]] آورد، سلیمان [[پیامبر]]{{صل}} به جای آن‌که از آصف تشکر کند از خدا تشکر می‌کند و [[ادب]] [[بندگی]] را به جا می‌آورد. [[قرآن]] می‌فرماید: {{متن قرآن|فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قَالَ هَذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّي}}<ref>«آن که دانشی از کتاب (آسمانی) با خویش داشت گفت: من پیش از آنکه چشم بر هم زنی آن را برایت می‌آورم و چون (سلیمان) آن (اورنگ) را نزد خود پای برجا دید گفت: این از بخشش (های) پروردگار من است» سوره نمل، آیه ۴۰.</ref>.
*[[علامه طباطبائی]] در مورد [[اراده]] و نفس قویِّ [[انبیا]] و [[اولیا]] که دارای [[مقام عبودیت]] برای [[خدا]] هستند، و نیز [[مؤمنین]] که دارای [[یقین]] به [[خدا]] هستند، می‌نویسد: آنها در [[اراده]] خود، [[اعتماد]] به [[پروردگار]] خود می‌کنند، این‌چنین صاحبان [[اراده]] هیچ چیزی را [[اراده]] نمی‌کنند، مگر برای پروردگارشان، و نیز به مدد او، و این قِسم [[اراده]]، اراده‌ای است [[طاهر]]، که نفس صاحبش نه به هیچ وجه استقلالی از خود دارد، و نه به هیچ رنگی از رنگ‌های [[تمایلات نفسانی]] مُتلوّن می‌شود، و نه جز به [[حق]] بر چیز دیگری [[اعتماد]] می‌کند. پس چنین اراده‌ای در [[حقیقت]] ارادۀ ربانی است که مانند [[اراده]] خود [[خدا]] محدود و [[مقید]] به چیزی نیست <ref>المیزان، ج۱، ص۲۴۳.</ref>.
یعنی هر چند آصف خود شخصاً این کار را انجام داد، ولی وی خارج از چارچوب قدرت الهی، نمی‌تواند [[اعمال قدرت]] کند. اگر آصف کاری انجام می‌دهد با بهره‌گیری از [[قدرت خداوند]] است.
*سپس ایشان ارادۀ [[انبیا]] و [[اولیا]] و صاحبان [[یقین]] را از نظر مورد، بر دو قسم تقسیم می‌کند:
در [[ارتباط با اهل بیت]] پیامبر{{صل}} نیز سخن همین است. آنان به [[اذن الهی]] [[قادر]] به انجام کارهایی هستند که دیگران از انجام آن ناتوان‌اند.
#[[معجزه]]: اگر مورد [[اراده]]، مورد تحدّی باشد، و بخواهد مثلاً [[نبوت]] خود را اثبات کند، که در این صورت آن عمل خارق‌العاده‌ای که به این منظور می‌آورد، [[معجزه]] است.
#[[کرامت]]: اگر موردش، مورد [[تحدی]] نباشد، [[کرامت]] است و اگر دنبال دعایی باشد، [[استجابت]] دعاست <ref>المیزان، ج۱، ص۲۴۳.</ref>.
*از نظر ایشان، [[عمل خارق‌العاده]] هرچه باشد، دائر مدارِ [[قوّت]] [[اراده]] است، که خود مراتبی از شدت و [[ضعف]] دارد، و چون چنین است، شاید بعضی اراده‌ها اثر بعضی دیگر را خنثی سازد؛ همان‌طور که می‌بینیم معجزۀ [[موسی]] سِحرِ ساحران را [[باطل]] می‌کند و یا آن‌که [[اراده]] بعضی از [[نفوس]] در بعضی [[نفوس]] مؤثر نیفتد، برای اینکه نفس صاحب [[اراده]] ضعیف‌تر، و آن دیگری قوی‌تر باشد<ref>المیزان، ج۱، ص۲۴۳.</ref>.
*[[علامه طباطبائی]] [[معتقد]] است تمام امور [[خارق‌العاده]]، چه سِحر، و چه [[معجزه]]، و چه غیر آن، مانند کرامت‌های [[اولیا]]، و دیگر خصالی که با [[ریاضت]] و [[مجاهده]] به دست می‌آید، همه مستند به مبادی [[نفسانی]] و مقتضیات ارادی است، چنان‌که [[کلام]] [[خدای تعالی]] تصریح دارد آن مبدئی که در [[نفوس]] [[انبیا]] و و [[اولیا]] و [[رسولان]] [[خدا]] و [[مؤمنین]] هست، مبدئی است مافوق تمام اسباب ظاهری، و غالب بر آنها در همه احوال، [[کلام خدا]] صراحتاً اشاره می‌فرماید که: {{متن قرآن|وَلَقَدْ سَبَقَتْ كَلِمَتُنَا لِعِبَادِنَا الْمُرْسَلِينَ * إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ * وَإِنَّ جُنْدَنَا لَهُمُ الْغَالِبُونَ}}<ref>«و درباره بندگانی که فرستاده‌ایم، از سوی ما از پیش سخن رفته است * که آنان یاری شده‌اند * و بی‌گمان تنها سپاه ماست که پیروز است» سوره صافات، آیه ۱۷۱-۱۷۳.</ref>، و نیز فرموده: {{متن قرآن|كَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَرُسُلِي}}<ref>«خداوند مقرّر فرموده است که من و فرستادگانم پیروز خواهیم شد» سوره مجادله، آیه ۲۱.</ref>، و نیز فرموده: {{متن قرآن|إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنَا وَالَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَيَوْمَ يَقُومُ الْأَشْهَادُ}}<ref>«ما پیامبران خویش و مؤمنان را در زندگی این جهان و در روزی که گواهان (به گواهی) برخیزند یاری می‌کنیم» سوره غافر، آیه ۵۱.</ref>.
*از اطلاق این [[آیات]] ممکن است نتیجه گرفته شود که مبدأ موجود در [[نفوس]] [[انبیا]] که همواره از طرف [[خدا]] [[منصور]] و [[یاری]] شده است، امری است [[غیرطبیعی]] و مافوق عالَم [[طبیعت]] و مادّه، چون اگر [[مادّی]] بود، مانند همه [[امور مادّی]] مقدر و محدود بود، و در نتیجه در برابر مادّه قوی‌تری مقهور و مغلوب میشد. در این صورت خواهی گفت امور مجرده هم مانند [[امور مادّی]] همین ‌طورند، یعنی در مورد تَزاحُم، [[غلبه]] با قوی‌تر است، در پاسخ می‌گوییم: درست است، ولی در امور مجرده، تزاحمی پیش نمی‌آید، مگر آن‌که آن دو مجردی که فرض کرده‌ایم، تعلقی به مادّیات داشته باشند، که اگر یکی قوی‌تر باشد [[غلبه]] می‌کند، و اما اگر تعلقی به مادّیات نداشته باشند تزاحمی هم نخواهند داشت، و مبدأ [[نفسانی]] مجرد، که به [[اراده]] [[خدای سبحان]] همواره [[منصور]] است، وقتی به مانعی [[مادّی]] برخورد، [[خدای تعالی]] نیرویی به آن مبدأ مجرد [[افاضه]] می‌کند که [[مانع]] [[مادّی]]، تاب و توان [[مقاومت]] در برابرش نداشته باشد<ref>المیزان، ج۱، ص۸۰.</ref>.
*تمام امور - چه عادی، و چه [[خارق‌العاده]] - و [[خارق‌العاده]] هم، چه طرف خیر و [[سعادت]] باشد، مانند [[معجزه]] و [[کرامت]]، و چه جانب شرّش باشد، مانند [[سحر]] و [[کهانت]]، همه مستند به اسباب طبیعی است، و در عین اینکه مستند به اسباب طبیعی است، موقوف به [[اراده خدا]] نیز هست. هیچ امری وجود پیدا نمی‌کند، مگر به امر [[خدای سبحان]]؛ یعنی به اینکه سبب آن امر مصادف و یا [[متحد]] باشد با امر [[خدای تعالی]].
*و تمام اشیا، هرچند از نظر استناد وجودش به [[خدای تعالی]] به‌طور مساوی مستند به اوست، به این معنا که هر جا [[اذن]] و امر [[خدا]] باشد، موجودی از مسیر اسبابش وجود پیدا می‌کند، و اگر امر و اجازه او نباشد تحقق پیدا نمی‌کند، یعنی سببیت سببش تمام نمی‌شود، الاّ اینکه قسمی از آن امور یعنی [[معجزه]] [[انبیا]]، و یا دعای [[بنده]] [[مؤمن]]، همواره همراه [[اراده خدا]] هست، چون خودش چنین وعده‌ای را داده، و درباره خواست انبیایش فرموده: {{متن قرآن|كَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَرُسُلِي}}<ref>«خداوند مقرّر فرموده است که من و فرستادگانم پیروز خواهیم شد» سوره مجادله، آیه ۲۱.</ref>، و درباره [[اجابت]] دعای [[مؤمن]] [[وعده]] داده، و فرموده: {{متن قرآن|أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ}}<ref>«دعاکننده چون مرا بخواند دعا (ی او) را پاسخ می‌دهم» سوره بقره، آیه ۱۸۶.</ref>، آیاتی دیگر نیز این استثنا را بیان می‌کنند<ref>المیزان، ج۱، ص۸۲.</ref>.
*[[علامه طباطبائی]]، در مقایسه بین امور عادی و امور [[خارق‌العاده]] (اعم از [[معجزه]] و [[کرامت]] و سِحر و [[کهانت]]) بر این [[باور]] است که [[معجزه]] هم مانند دیگر امور [[خارق‌العاده]] از اسباب عادی، خالی نیست و مانند امور عادی محتاج به سببی طبیعی است، و هر دو اسبابی [[باطنی]] غیر آنچه ما مسبب می‌دانیم دارند، تنها فرق میان امور عادی و امور [[خارق‌العاده]] این است که امور عادی مسبب از اسباب ظاهری و عادی و آن اسباب هم توأم با اسبابی [[باطنی]] و [[حقیقی]] هستند، و آن اسباب [[حقیقی]] توأم با [[اراده خدا]] و امر او هستند، که گاهی آن اسباب با اسباب ظاهری هم‌آهنگی نمی‌کنند، و در نتیجه سبب ظاهری از سببیت می‌افتد، و آن امر عادی موجود نمی‌شود، چون [[اراده]] و امر [[خدا]] بدان تعلق نگرفته است<ref>المیزان، ج۱، ص۸۲.</ref>. امور [[خارق‌العاده]] که چه در [[ناحیه]] [[شرور]]، مانند سِحر و [[کهانت]]، و چه [[خیرات]]، چون [[استجابت دعا]] و امثال آن، و چه [[معجزات]]، مستند به اسباب طبیعی عادی نیستند، بلکه مستند به اسباب طبیعی غیر عادی‌اند، یعنی اسبابی که برای عُموم قابل لمس نیست، و آن اسباب طبیعی غیر عادی نیز مقارِن با سبب [[حقیقی]] و [[باطنی]] است، و در آخر مستند به [[اذن]] و [[اراده خدا]] هستند و تفاوتی که میان سِحر و [[کهانت]] از یک طرف، و [[استجابت دعا]] و [[کرامات]] [[اولیا]] و [[معجزات انبیا]] از طرفی دیگر، هست این است که در اوّلی اسباب [[غیرطبیعی]] مغلوب می‌شوند ولی در دو قسم اخیر نمی‌شوند.
*باز فرق میان مصادیقِ قسم دوم این است که در مورد [[معجزه]] از آنجا که پای تَحدّی مبارزه ‌طلبی و [[هدایت]] خَلق در کار است، و با صدور آن صحت [[نبوت]] [[پیغمبری]] و [[رسالت]] و دعوتش به سوی [[خدا]] [[اثبات]] می‌شود، لذا صاحب [[معجزه]]، در آوردن آن صاحب [[اختیار]] است، به این معنا که هر وقت از او [[معجزه]] خواستند می‌تواند بیاورد، و [[خدا]] هم اراده‌اش را عملی می‌سازد، بر خلاف [[استجابت دعا]] و [[کرامات]] [[اولیا]]، که چون پای تحدّی در کار نیست، و اگر [[تخلف]] بپذیرد کسی [[گمراه]] نمی‌شود، و خلاصه [[هدایت]] کسی وابسته بدان نیست، لذا [[تخلف]] آن امکان‌پذیر است<ref>المیزان، ج۱، ص۸۳.</ref><ref>[[هادی اکبری ملک‌آبادی|اکبری]] و [[رقیه یوسفی سوته|یوسفی]]، [[ولایت از دیدگاه علامه طباطبایی (کتاب)| ولایت از دیدگاه علامه طباطبایی]]، ص۲۶۹-۲۷۴.</ref>.


==منابع==
اگر در [[امت‌های پیشین]]، از طبقه غیر [[پیامبران]]، افرادی بودند که [[توانایی]] [[تصرف در عالم]] [[آفرینش]] داشتند، در [[امت پیامبر]] [[آخر الزمان]]{{صل}} نیز که [[کامل‌ترین]] و [[برترین]] [[امت]] است، چنین افرادی وجود دارند و هیچ منع [[عقلی]] یا [[نقلی]] در این باب وجود ندارد. بر اساس [[اعتقاد شیعه]]، [[اهل بیت پیامبر]] [[اکرم]]{{صل}} و [[ذریه]] [[پاک]] آن حضرت از چنین قدرتی برخوردار هستند.<ref>[[مهدی رستم‌نژاد|رستم‌نژاد، مهدی]]، [[پاسخ به شبهات وهابیان علیه شیعه (کتاب)|پاسخ به شبهات وهابیان علیه شیعه]] ص ۳۲۳</ref>.
* [[پرونده: 1100453.jpg|22px]] [[هادی اکبری ملک‌آبادی|اکبری]] و [[رقیه یوسفی سوته|یوسفی]]، [[ولایت از دیدگاه علامه طباطبایی (کتاب)|''' ولایت از دیدگاه علامه طباطبایی ''']]


==جستارهای وابسته==
== منابع ==
{{منابع}}
# [[پرونده:152051.jpg|22px]] [[لطف‌الله صافی گلپایگانی|صافی گلپایگانی، لطف‌الله]]، [[ولایت تکوینی و ولایت تشریعی (کتاب)|'''ولایت تکوینی و ولایت تشریعی''']]
# [[پرونده:IM010404.jpg|22px]] [[علی اصغر رضوانی|رضوانی، علی اصغر]]، [[دانشنامه علمی کلمات امام حسین ج۱ (کتاب)|'''دانشنامه علمی کلمات امام حسین ج۱''']]
# [[پرونده:IM010361.jpg|22px]] [[محمد تقی مصباح یزدی|مصباح یزدی، محمد تقی]]، [[حکیمانه‌ترین حکومت (کتاب)|'''حکیمانه‌ترین حکومت''']]
# [[پرونده:IM010366.jpg|22px]] [[عبدالله جوادی آملی|جوادی آملی، عبدالله]]، [[ولایت فقیه - جوادی آملی (کتاب)|'''ولایت فقیه''']]
# [[پرونده:IM009895.jpg|22px]] [[رضا باذلی|باذلی، رضا]]، [[ولایت تکوینی ائمه (مقاله)|مقاله «ولایت تکوینی ائمه»]]، [[موسوعه رد شبهات ج۱۶ (کتاب)|'''موسوعه رد شبهات ج۱۶''']]
{{پایان منابع}}


==پانویس==
== پانویس ==
{{یادآوری پانویس}}
{{پانویس}}
{{پانویس2}}


[[رده:مدخل]]
[[رده:ولایت]]
[[رده:ولایت تکوینی]]
[[رده:ولایت تکوینی]]

نسخهٔ کنونی تا ‏۲۴ اکتبر ۲۰۲۵، ساعت ۰۰:۰۱

مقدمه

از جمله مباحثی که بین متکلمان مطرح بوده و هست، ولایت تکوینی است. ولایت چیست و ولایت تکوینی چه معنایی دارد؟ آیا کسان دیگری غیر از انبیا، ولایت تکوینی یعنی حق تصرف در نظام تکوین را دارند؟ در اینجا به توضیح و شرح این موضوع می‌پردازیم.

تعریف ولایت

فیومی می‌گوید: الولی مثل فَلْس: القرب.. والولایة بالفتح والکسر النصرة[۱]. وَلْی مثل فَلْس به معنای قرب است... و ولایت به «کسره و فتحه و واو» به معنای نصرت است.

جوهری می‌گوید: الولی: القرب والدنو... وکل من ولی أمر واحد فهو ولیه... والولایة بالکسر: السلطان والولایة والولایة: النصرة[۲].

وَلی به معنای قرب و نزدیک شدن است... و هر کس امر شخصی را متکفل شود و از عهده آن برآید، ولی او خواهد بود... و ولایت با کسره و «واو» به معنای سلطان و نیز با «کسره و فتحه واو» به معنای نصرت آمده است.

در «اقرب الموارد» آمده است: الوَلْی حصول الثانی بعد الأول من غیر فصل. ولی الشیء و علی ولایة و ولایة: ملک أمره و قام به أو الولایة بالفتح المصدر و بالکسر الخطة و الإمارة والسلطان...[۳].

وَلْی عبارت است از قرار گرفتن فرد یا شیء چیز دوم، به دنبال فرد یا شیء اول، بدون فاصله. ولی الشیء وعلیه ولایة و ولایة یعنی مالک امر آن شده و به آن قیام کرد. یا آن‌که ولایت با فتح به عنوان مصدر و کسر - هر دو - معنای امر و امارت و سلطنت است....

راغب اصفهانی می‌گوید: الولاء والتوالی: أن یحصل شیئان فصاعداً حصولاً لیس بینهما ما لیس منهما[۴]. ولاء و توالی به معنای آن است که دو چیز و یا بیشتر از آن، طوری قرار گیرند و واقع شوند که بین آن دو، غیر از خود آنها چیز دیگری نبوده باشد.

علامه طباطبایی در معنای اصطلاحی «ولایت» می‌نویسد: و إنها هی الکمال الأخیر الحقیقی للإنسان و إنها الغرض الأخیر من تشریح الشریعة الحقة الإلهیة[۵]. ولایت، آخرین درجه کمال انسان است و آخرین منظور و مقصود از تشریع شریعت حق خداوندی است.

ایشان در تفسیر «المیزان» می‌نویسد: والولایة وإن ذکروا لها معانی کثیرة لکن الأصل فی معناها ارتفاع الواسطة الحائلة بین الشیئین بحیث لا یکون بینهما ما لیس منهما، ثم استعیرت لقرب الشیء من الشیء بوجه من وجوه القرب کالقرب نسباً أو مکاناً أو منزلة أو بصداقة أو غیر ذلک، ولذلک یطلق الولی علی کل من طرفی الولایة، و خاصة بالنظر إلی أن کلاً منهما یلی من الآخر ما لا یلیه غیره، فالله سبحانه ولی عبده المؤمن؛ لأنه یلی أمره و یدبر شأنه فیهدیه إلی صراطه المستقیم و یأمره و ینهاه فیما ینبغی له أو لا ینبغی و ینصره فی الحیاة الدنیا وفی الآخرة. و المؤمن حقا ولی ربه؛ لأنه یلی منه إطاعته فی أمره و نهیه ویلی منه عامة البرکات المعنویة من هدایة و توفیق و تأیید و تسدید و ما یعقبها من الإکرام بالجنة و الرضوان[۶].

کلمه «ولایت» هرچند که اهل لغت معانی بسیاری برای آن برشمرده‌اند، لکن اصل معنای آن، برداشته شدن واسطه‌ای است که بین دو چیز حائل شده باشد، به طوری که بین آن دو، غیر از آنها واسطه‌ای باقی نماند و سپس برای نزدیکی چیزی به چیز دیگر، به چند صورت به کار گرفته شده است: قرب نسبی، مکانی، منزلتی، صداقت و غیر اینها. به همین مناسبت بر هر یک از دو طرف وَلایت، ولی گفته می‌شود؛ بالأخص به جهت آنکه هر یک از آن دو نسبت به دیگری دارای حالتی است که غیر آن ندارد، بنابراین خداوند سبحان ولی بنده مؤمن خود است؛ امورش را زیر نظر دارد و شئون وی را تدبیر می‌کند، او را در صراط مستقیم هدایت می‌نماید، امور وی را بر عهده دارد و او را در دنیا و آخرت یاری می‌کند.

مؤمن حقیقی و واقعی نیز، ولی پروردگار است؛ زیرا خود را در اوامر و نواهی خداوند، تحت ولایت او در می‌آورد؛ همچنین در تمامی برکت‌های معنوی (هدایت، توفیق، تأیید، تسدید و آنچه در پی دارد)، از مکرّم شدن به بهشت و مقام رضوان خداوند، تحت ولایت و پذیرش خداوند خود است.[۷]

مقدمه

واژه‌ «تکوین» مصدر باب تفعیل از ریشه «کَوَّنَ» گرفته شده به معنای به وجود آوردن و به هستی درآوردن[۸] اِحداث، گردانیدن، آفریدن، نوپدیدی، ساختن و صورت دادن است. پس تکوین شی‏ء، عملی است که به موجب آن، شی‏ء احداث می‏‌شود و به حالت موجود می‏‌رسد و یا به معنی مجموع صوری است که نسبت به شرایطی که برای نمود شی‏ء لازم است، پی در پی بر شی‏ء وارد می‏‌شود. از این قبیل است تکوین موجودات، تکوین وظایف، تکوین مؤسسات و غیره[۹]. «ولایت تکوینی»، به معنای تصرف در امور تکوینی است به گونه‌ای که حقیقتی را به حقیقت دیگر یا صورتی را به صورت دیگر بدون اسباب طبیعی تبدیل نماید و تفصیلا به تمام مشخصات شیء مورد تصرف و اسباب آن علم داشته باشد و از همه جهات شیء مورد تصرف در اختیار صاحب ولایت باشد[۱۰]. چنین ولایتی، اصالتاً از آنِ خداست؛ زیرا تمام موجودات، تحت اراده و قدرت او هستند. اصل پیدایش و تغییرات و بقای همۀ موجودات به دست خداست؛ ازاین‌رو بر تمام موجودات عالم ولایت تکوینی دارد[۱۱]. ولایت تکوینی را به لحاظ ذاتی و عرضی بودن، برای خداوند و انسان‌ها می‌شود این‌گونه تبیین کرد:

ولایت تکوینی خداوند

ولایت تکوینی به معنای تسلط بر جهان هستی[۱۲]، سرپرستی موجودات جهان[۱۳] و عهده گرفتن تدبیر امر آنهاست[۱۴]. این ولایت زمانی محقق است که رابطه بین سرپرست و سرپرست شده‌ها رابطه علت و معلول باشد. این نوع ولایت که ذاتا ویژه خداست، به تکوین موجودات عینی جهان مربوط می‌شود و این نوع رابطه از سرپرستی حقیقی و به عبارتی ضروری است. از این رو هیچ گاه تخلف بردار نیست که در این آیه منعکس شده است: ﴿إِذَا قَضَى أَمْرًا فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُن فَيَكُونُ[۱۵] یعنی: چون اراده آفریدن چیزی بفرماید، به محض اینکه بگوید موجود باش، ایجاد می‌شود. در ولایت تکوینی، اراده خداوند، مساوی با تحقق شیء متعلّق اراده است و تخلّف در آن راه ندارد[۱۶].

در انسان نیز نوعی از این ولایت تکوینی وجود دارد. مانند ولایت انسان بر قوای درونی خودش و همچنین بر اعضاء و جوارح سالم خود که به آنها فرمان می‌دهد و باز می‌دارد[۱۷].

ولایت تکوینی پیامبر و ائمه (معجزات و کرامات)

هرچند ولایت تکوینی بالذات و استقلالاً از آن خداست، از نظر عقلی و شرعی امکان دارد خداوند به بندگان خاصش (از فرشته و انسان) جهت علو شأن و یا اتمام حجت بر دیگران، ولایت تکوینی (قدرت در تصرف عالم امکان) یا تدبیر برخی امور را به آنها اعطا نماید. به عبارت دیگر مرتبه‏ای از این ولایت را به برخی بندگانش عطا می‏‌کند. معجزات و کرامات انبیاء و اولیاء از آثار همین ولایت تکوینی است[۱۸].

ادله ولایت تکوینی پیامبر و ائمه (ع)

  1. ادله ولایت تکوینی پیامبر خاتم (ص): رسول خدا (ص) به خاطر ولایتی‌ که خداوند برایش قرار داده، درکائنات و عالم خلقت و نیز شأنی از شؤون بندگان تصرف می‌کند. این مطلب در آیات متعدد بیان شده جهت رعایت اختصار، به ذکر چند نمونه اکتفا می‌شود:
    1. آیه اول: ﴿النَّبِيُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ[۱۹]؛ این جمله مطلق است و شامل تمام امور دین و دنیا می‌شود[۲۰]. پس او می‌تواند در تمام امور زندگی مؤمنان تصرف نماید. برخی تصریح کرده‌اند که ممکن است مقصود از اولویت، اولویت عامه الهی بر تمام بشر باشد؛ چون پیامبر خلیفة الله در روی زمین است و همان ولایت الهی به ایشان تفویض شده است، واژه «مؤمنین» در ‌آیه که ذکر شده به خاطر شرافتشان است[۲۱].
    2. آیه دوم: ﴿وَمَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَى اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْرًا أَن يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ[۲۲]. سیاق جمله ﴿إِذَا قَضَى اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْرًاً شهادت می‌دهد که مقصود از «قضاء»، تصرف در شؤون مردم است که خداوند برایش جعل کرده است نه جعل تشریعی ویژه خداوند؛ چون امر واحدی را متعلق قضاء خدا و رسولش قرار داده است[۲۳].
  2. ادله ولایت تکوینی ائمه (ع): ولایت تکوینی ائمه طاهرین (ع)، از آیات زیادی قابل اثبات است. برای نمونه دو آیه را ذکر می‌کنیم:
    1. آیه اول: ﴿إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُواْ الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ[۲۴]. در این آیه، اولاً: کلمه ﴿إِنَّمَا از ادات حصر است و ولایت را منحصر به خدا، رسول و الذین آمنوا کرده است. ثانیاً: کلمه ﴿وَالَّذِينَ بر ﴿وَرَسُولُهُ عطف شده و نشان می‌دهد ﴿وَلِيُّكُمُ بر سر او نیز می‌آید و در نتیجه ثابت می‌شود که ولایت در هر سه مورد، یک نوع ولایت می‌ّباشد. ثالثاً: مراد از ولایت خدا و رسول، همان تصرف در شؤون مسلمانان است و صرفا ولایت در محبت و نصرت مراد نیست. آیه‌ ﴿النَّبِيُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ ولایت آیه مورد بحث را تفسیر می‌کند. پس معنای جمله ﴿وَالَّذِينَ آمَنُواْ الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ این می‌شود، همان ولایتی‌که برای خدا و رسول ثابت است، برای کسی ‌که بین زکات و نماز جمع کرده، نیز ثابت خواهد بود[۲۵].
    2. آیه دوم: ﴿وَمَنْ يَتَوَلَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغَالِبُونَ[۲۶]. پیش از ذکر استدلال توجه به این نکته ضروری است که مصداق ﴿وَالَّذِينَ آمَنُوا، همه افراد با ایمان نیستند بلکه شخصی است که در آیه قبل با اوصاف معینی به او اشاره شد[۲۷] و او وجود مبارک امیرمؤمنان (ع) است. از اینجا ثابت می‌شود که این آیه مربوط به امامت نیز هست. اما برای اثبات ولایت تکوینی ائمه باید گفت: از آنجایی‌که این آ‌یه بلافاصله پس از آیه ولایت ذکر شده، ولایتی که درباره آن سخن گفته شده، از جهت معنی و مقصود مرتبط با آیه قبل است. بدین جهت برخی مفسران گفته‌اند، این آیه به دور از هر گونه تأویل، نص صریح است بر اینکه مقصود از ولایت خدا، ‌ رسول و مؤمنین ﴿الَّذِينَ آمَنُوا، یکی است. بنابراین، هر کسی‌که بین ولایت خدا، رسول و امام تفاوت قائل نشده، از جمله حزب الله است[۲۸] و در آیه ولایت که ولایت خدا، رسول و مصداق ﴿الَّذِينَ آمَنُوا یعنی امام ذکر شده، ولایت در هر سه مورد به معنای تصرف در امور است[۲۹]. بنابراین، آیه محل بحث نیز بر ولایت تکوینی ائمه (ع) نیز دلالت دارد.

شبهات

برخی از وهابیون ولایت تکوینی اهل بیت(ع) را انکار، و درباره آن اشکالات و شبهاتی ایراد کرده‌اند که آنها را در پنج شبهه دسته‌بندی و بررسی می‌کنیم.

شبهه اول: انحصار ولایت تکوینی در خداوند

برخی از وهابیون و نیز بعضی علمای شیعه منکر ولایت تکوینی ائمه(ع) شده‌اند. ادعای هر یک از آنها را به‌صورت مستقل مطرح و بررسی می‌کنیم.

الف: برخی از وهابیون ولایت تکوینی را در خداوند منحصر کرده و منکر ولایت تکوینی غیر خدا شده‌اند و شیعیان را به جهت اعتقاد به ولایت تکوینی ائمه(ع) مشرک تلقی کرده‌اند؛ از جمله آقای ناصر القفاری با استناد به آیات ۵۴ سوره اعراف[۳۰] و ۴۲ سوره نور[۳۱]، به توحید در ربوبیت[۳۲] اشاره و شیعیان را متهم به شرک کرده و آنها را بدتر از مشرکان قریش شمرده است؛ چراکه به زعم او مشرکان قریش تنها در توحید عبادی مشرک بودند و خداوند را خالق و رازق خود می‌دانستند؛ ولی شیعیان در خالقیت و ربوبیت نیز برای خداوند شریک قائلند[۳۳].

ب: برخی از علمای شیعه نیز منکر ولایت تکوینی غیر خدا بوده و آن را منحصر در خداوند دانسته‌اند؛ از جمله علامه فضل‌الله با انکار ولایت تکوینی، به زعم خود در ادله اثبات آن مناقشه کرده و در نفی آن ادله قرآنی و روایی اقامه کرده است. وی معجزات را نیز به استجابت دعای انبیا و اولیا تفسیر کرده و آنها را اراده و فعل خداوند دانسته که در مقام تحدی رخ می‌دهد؛ لذا ربطی به ولایت تکوینی ندارد[۳۴]. البته از نظر ایشان اعتقاد به ولایت تکوینی، غلو یا شرک نیست؛ چون قائلان آن بر اساس نظر و ادله خاصی به آن معتقدند[۳۵]. شیخ مغنیه بر آن است که اگرچه امکان ولایت تکوینی به لحاظ امکان و ثبوت محال نیست، اما آنچه است اثبات و وقوع آن است که منحصر در نص قطعی است و چنین نصی وجود ندارد. بر فرض اگر کسی ادعای چنین نص معتبر و قطعی‌ای کند، این مسئله تنها برای او حجت است، نه دیگران؛ زیرا این امر از ضروریات دین یا مذهب نیست. از نظر ایشان تنها ولایتی که برای ائمه(ع) به‌صورت قطعی ثابت است، ولایت محمدیه(ص) است که مراد از آن این است که هر حقی که برای رسول خدا(ص) نسبت به مسلمین ثابت است، برای امام هم ثابت است[۳۶]. برخی دیگر نیز با استناد به آیات قرآن و اقوال علما و مفسران شیعه، ولایت تکوینی را در خداوند منحصر کرده و ولایت غیر خدا - اعم از ملائکه، انبیا و ائمه(ع) - را چه به‌صورت تفویض و چه به‌صورت شرکت یا استقلال و... نفی کرده‌اند[۳۷]. وی می‌نویسد: هیچ یک از افعالی که ظاهراً تصرف در کون و ولایت تکوینی است، منتسب به پیامبران یا ائمه(ع) نیست؛ بلکه منتسب به خداست و تنها دعای معصوم در این باره مستجاب است. این استجابت دعا برای فخر و عزت و شرافت معصوم نزد خداوند کفایت می‌کند و نفی ولایت تکوینی نقصی برای معصوم نیست؛ بلکه رفعت و کمالی است برای او از اینکه شریک خدا باشد[۳۸].[۳۹]

نقد و بررسی

از خلال مباحث پیشین به خوبی نقد و پاسخ انکار ولایت تکوینی روشن شد. ولایت تکوینی به ادله قرآنی و روایی فراوان برای انبیا و ائمه(ع) قابل اثبات است که در حد گنجایش مقاله به برخی از آنها اشاره شد. برخی از این ادله تصریح در ولایت تکوینی برای غیر خدا دارند؛ همان‌طور که در معجزات پیامبران، از جمله حضرت عیسی(ع)، بیان شد. روایات نیز در این زمینه مستفیض و بلکه متواتر است. بنابراین انحصار ولایت تکوینی در خداوند به طور مطلق معنا ندارد؛ مگر اینکه مراد ولایت تکوینی بالاستقلال باشد که در این صورت شیعیان در صف اول منکران این‌گونه ولایت هستند. به نظر می‌رسد وهابیون منکر ولایت تکوینی، درک و فهم دقیق و صحیحی از مسئله نداشتند و ازاین‌رو برای تنزیه خداوند و فرار از شرک، دست به انکار و نفی ولایت تکوینی زده‌اند؛ درحالی‌که ولایت تکوینی، به معنای صحیح آن، به هیچ وجه شرک نیست؛ چراکه چنین ولایتی در عرض ولایت خداوند نیست؛ بلکه به اذن و اراده و مشیت اوست؛ چنان‌که در نکته اول گذشت.

الف: درباره اظهارات آقای قفاری باید بگوییم:

اولاً: آقای قفاری توحید در خالقیت و ربوبیت را به یک معنا دانسته است؛ درحالی‌که هرچند توحید در ربوبیت و خالقیت با یکدیگر پیوند دارند، اما از لحاظ معنایی یکسان نیستند. توحید در ربوبیت به معنای توحید در تدبیر و اداره جهان است؛ ولی توحید در خالقیت مربوط به اصل ایجاد و آفرینش مخلوقات است، نه تدبیر آنها. شاهد این کلام آن است که فرعون[۴۰] خود را ربّ مردم می‌دانست، نه خالق آنها[۴۱].

ثانیاً: درباره آیه شریفه ﴿أَلَا لَهُ الْخَلْقُ وَالْأَمْرُ، که مستمسک بیشتر منکران ولایت تکوینی است، مفسران اختلاف‌نظر داشته و تفاسیر مختلفی ارائه کرده‌اند[۴۲]؛ از جمله برخی خلق و امر را به معنای عالم اجسام و عالم ارواح[۴۳] و عده‌ای به ایجاد و تصرف[۴۴] و... تفسیر کرده‌اند. برخی نیز آیه شریفه را دال بر انحصار آفرینش و تدبیر در خداوند دانسته‌اند[۴۵] و بعضی حصر را نفی کرده‌اند[۴۶]. اما بر فرض دلالت آیه بر انحصار خلقت و تدبیر در خداوند، مسلماً مراد خلقت و تدبیر بالاستقلال است؛ چراکه برخی آیات قرآن صراحتاً خلقت و تدبیر را به غیر خدا نیز نسبت داده‌اند که جمع آنها به این است که خلقت و تدبیر بالاستقلال منحصر در خداوند است؛ ولی انبیا و اولیا هم به اذن و مشیت و قدرت خدا توان انجام این امور را دارند. آیه دوم نیز اگرچه بر حسب برخی تفاسیر[۴۷] دال بر انحصار خلقت و تدبیر خداوند است، اما همان مطالبی که در آیه پیشین گفته شد در اینجا هم صادق است. افزون بر اینکه آلوسی (مفسر سنی) تصریح کرده که منظور آیه انحصار خالقیت و تدبیر بالاستقلال و بالاشتراک است[۴۸]. روشن است که ولایت تکوینی نه بالاستقلال است و نه به‌صورت اشتراکی؛ بلکه به اذن و مشیت و قدرت الهی است؛ یعنی وابسته و متکی به خداست.

ثالثاً: شرک یا توحیدی بودن یک نظریه به میل و اراده ما نیست که هرچه را خواستیم شرک بنامیم و هرچه را خواستیم نام توحید روی آن بگذاریم. بلکه معیارهای دقیق قرآنی و برهانی وجود دارد[۴۹]. شرک آن است که کسی چیزی را در عرض خداوند بداند؛ یعنی اعتقاد به دو موجود یا دو قدرت مستقل در عرض هم؛ اما باور به یک موجود و قدرت مستقل و موجودات و قدرت‌های وابسته و متکی به آن نه تنها شرک نیست، بلکه عین توحید است؛ زیرا توحید نفی غیر خدا نیست؛ بلکه نفی استقلال از غیر اوست. طرفدارن ولایت تکوینی معتقدند ولایت اصیل و بالاستقلال تنها از آنِ خداست و ولایت انبیا و اولیاءالله وابسته و متکی به امر و اذن خداوند است. انبیا و اوصیا، هر سلطنت و قدرت تصرفی که دارند، از ذات حق تعالی دارند و متکی و وابسته به او هستند. بعید نیست منکران ولایت تکوینی، که قائل به شرک بودن ولایت تکوینی هستند، ولایت تکوینی را به معنای تفویض تفسیر کرده باشند؛ اما همان‌طور که گذشت، ولایت تکوینی غیر از تفویض است. بنابراین به نظر می‌رسد اتهام شرک به معتقدان به ولایت تکوینی، یا ناشی از عدم درک صحیح آن است یا شبهه‌پراکنی و اتهام‌زنی به دیگران.

ب: پاسخ انکار ولایت تکوینی از سوی علمای شیعه نیز در خلال مباحث گذشته به خوبی روشن شد و نیز آشکار شد که ادله، به‌ویژه ادله روایی، مستفیض یا متواتر بوده و خدشه‌پذیر نیست. درباره تفسیر معجزات به استجابت دعا می‌توان گفت: اولاً خلاف ظاهر روایات و معجزات است؛ لااقل در بسیاری از معجزات درخواست یا دعایی در کار نبوده است؛ ثانیاً ادله ولایت تکوینی منحصر در معجزات نیست تا بر فرض اشکال در آن و ارائه تفسیری متفاوت، ولایت تکوینی زیر سؤال رود؛ بلکه بر فرض پذیرش چنین تفسیری، روایات دیگر برای اثبات مطلوب کافی هستند. در پاسخ به شیخ مغنیه باید گفت: اولاً برای اثبات ولایت تکوینی نص معتبر فراوان داریم؛ ثانیاً ولایت مطلقه پیامبر(ص) شامل ولایت تکوینی می‌شود و چنان‌که گذشت، هر منصب و فضیلتی (غیر از نبوت) که پیامبر(ص) دارا بود، ائمه(ع) نیز از طریق وراثت یا غیر آن دارا بودند. انتساب تصرف و ولایتِ در تکوینِ انبیا و ائمه(ع) به خداوند نیز خلاف ظاهر و بلکه خلاف نص آیات و روایات است؛ زیرا در آیات و روایات تصرف در تکوین صراحتاً به انبیا و ائمه(ع) نسبت داده شده است؛ مانند معجزات حضرت عیسی یا آصف بن برخیا و...[۵۰].[۵۱]

شبهه دوم: اسناد ربوبیت به ائمه(ع)

به زعم آقای قفاری، شیعیان ائمه(ع) را ربّ و پروردگار می‌دانند. وی برای اثبات ادعای خود، روایتی از امیر مؤمنان علی(ع) نقل کرده که فرمود: «أنا رَبُّ الأرضِ الَّذِي يسكنُ الأرضُ به»[۵۲]؛ «من رب و پروردگار زمین هستم که زمین به وسیله او سکون و آرامش می‌یابد». سپس آن را به کبر و بزرگ‌بینی و غلو امیر مؤمنان(ع) تفسیر کرده و با استناد به آیه ۴۱ سوره فاطر[۵۳] در صدد بطلان این عقیده و اثبات ربوبیت و خالقیت خداوند و اینکه جز او کسی نمی‌تواند آسمان‌ها و زمین را نگه دارد، برآمده است. وی با استناد به حدیث دیگری از امام شیعیان نقل می‌کند: «من پروردگار و رب زمینم؛ یعنی امام زمین هستم». او مدعی است که شیعیان «رب» در برخی از آیات شریفه، مانند ﴿وَأَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّهَا[۵۴]، ﴿قَالَ أَمَّا مَنْ ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ ثُمَّ يُرَدُّ إِلَى رَبِّهِ فَيُعَذِّبُهُ عَذَابًا نُكْرًا[۵۵] و ﴿وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا[۵۶] را به امام علی(ع) تفسیر کرده‌اند[۵۷]. ایشان بر آن است این تأویلات از این باب نیست که کلمه رب در لغت به معنای صاحب و سید است؛ زیرا این آیات نص و صریح در ربوبیت الهی هستند و احتمال دیگری در آنها نیست. در لغت نیز در صورت اضافه الف و لام به کلمه «رب»، تنها بر خداوند متعال اطلاق می‌شود. ابن تیمیه نیز اسما و صفات را دو قسم می‌کند: یک نوع مختص خداوند است، مانند إله و رب العالمین، و قسم دیگر مشترک میان خداوند و بندگان است، مانند حی، عالم، قادر و.... وی بر آن است که شیعیان، لفظ رب را، که مختص خداوند متعال است، برای ائمه(ع) به کار برده‌اند[۵۸].[۵۹]

نقد و بررسی

درباره اظهارات آقای قفاری چند نکته قابل توجه است:

یکم: روایت نخست به این صورت در منابع معتبر و مهم شیعی یافت نشد. خود آقای قفاری هم آن را از تفسیر مرآةالأنوار و مشکاةالأسرار نقل کرده است. این اثر افزون بر اینکه از منابع مهم شیعه نیست، ابهاماتی درباره آن وجود دارد[۶۰].

دوم: صرف ذکر یک روایت در یک کتاب روایی یا تفسیری شیعه، دلیل آن نیست که محتوای آن جزء اعتقادات شیعه باشد؛ به خصوص اگر منبع آن روایت از منابع مهم و معتبر نباشد! علاوه بر اینکه برخی، روایات مذکور را به دلیل مرسل بودن تضعیف کرده‌اند[۶۱].

سوم: معنای حدیث نخست این نیست که امام(ع) ربّ به معنای خداوند است؛ بلکه مراد علت غایی بودن امام یا واسطه بودن او نسبت خدا و زمین است، نه علت فاعلی زمین[۶۲]. همچنین ممکن است که مراد از روایت این باشد که امان و حفظ زمین به خاطر وجود امام است؛ همان‌طور که در روایات دیگر نیز آمده است که امام، امان زمین و اهل زمین است و اگر امام و حجت لحظه‌ای در زمین نباشد، زمین از بین می‌رود[۶۳]. بنابراین از این جهت که آرامش و سکون زمین به جهت وجود امام است، او رب‌الارض نامیده شده است. در اینکه آسمان و زمین از آنِ خداست و مالک اصلی آنها خداست، شک و تردیدی نیست؛ اما اختصاص اینها به خدا منافاتی با این ندارد که خدا دیگران را نیز مالک بگرداند و حقی برای آنها قرار بدهد. همچنین اگر خداوند در آیه ۴۱ سوره فاطر می‌فرماید که نگهدارنده زمین و آسمان خداست، منافاتی ندارد که خداوند به وسیله واسطه‌ای نگهدار زمین باشد؛ نه به‌صورت مستقیم و مباشر[۶۴]؛ همچنان‌که خداوند در تدبیر امور وسایطی مانند فرشتگان برای خود قرار داده است؛ حال چه اشکال دارد به مشیت و اراده خداوند غیر از ملائکه، وسایط دیگری نیز در کار باشد؟!

چهارم: همان‌گونه که آقای قفاری خود از کتاب مصباح المنیر[۶۵] نقل کرده، کلمه «رب» اگر با الف و لام استعمال شود، اختصاص به خداوند دارد؛ ولی اگر به‌صورت اضافه به کلمه‌ای دیگر استعمال شود، مانند رب الابل و رب الدار، به معنای مالک، صاحب و سید است که در مورد غیر خداوند نیز به کار می‌رود[۶۶]. حال باید از ایشان پرسید در کدام یک از آیات و روایات واژه «رب» با الف و لام بوده است؟ غیر از این است که در همه آیات و روایاتی که وی بدان‌ها استناد کرده، کلمه رب بدون الف و لام و به صورت اضافه استعمال شده است؟! مانند رب الأرض یا ربها و...؟! بنابراین استعمال رب در این‌گونه آیات و روایات، برای غیر خدا هم جایز است و استعمال آن هیچ انحصاری در خداوند ندارد. ازاین‌رو مراد از رب در روایات مذکور و آیاتی که به امام تفسیر شده‌اند، صاحب و سید است. در برخی از تفاسیر، بعد از تفسیر آیه ۸۷ سوره کهف به امام علی(ع)، تصریح کرده که رب به معنای صاحب است و مراد از روایت این است که امام علی(ع) قسیم الجنة و النار و متولی ثواب و عذاب است[۶۷].

پنجم: درباره آیه ۶۹ سوره زمر در روایتی که رب در آیه به امام تفسیر شده - رب الارض یعنی امام الارض[۶۸] - چنین آمده است: مفضل بن عمر گفت آیه فوق را از حضرت صادق(ع) سؤال کردم، فرمود: «رب الارض، امام است». سؤال کردم: «پس زمانی که خارج شود چه اتفاقی می‌افتد؟» فرمود: «در آن هنگام (روز قیامت) مردم از نور خورشید و ماه بی‌نیاز می‌شوند و خلایق به وسیله نور امام سیر می‌کنند»[۶۹]. طبق ذیل روایت، این تفسیر از آیه هیچ ربطی به ربوبیت و شرک ندارد. افزون بر اینکه می‌توان این روایت را همانند روایت نخست به علت غایی و واسطه بودن امام معنا کرد؛ نه علت فاعلی (خدا). روایتی ذیل آیه ۸۷ سوره کهف[۷۰] و نیز روایتی ذیل آیه ۱۱۰ سوره کهف نقل شده که این دو آیه به امام علی(ع) و ولایت و خلافت ایشان تفسیر شده است. روایت ذیل آیه ۱۱۰ کهف این‌چنین است: امام صادق(ع) در پاسخ به سؤال راوی درباره آیه شریفه فرمود: «یعنی تسلیم برای علی(ع)؛ پس کسی را که خلافت برای او نیست و اهلیت خلافت ندارد، با علی(ع) شریک مکن»[۷۱]. باید از آقای قفاری پرسید این روایات و تفاسیر آنها چه اشکالی و چه ارتباطی با شرک دارند؟ کجای این تفسیر شرک است؟ البته ممکن است کسی بگوید تفسیر این چنینی آیه تأویل و اشتباه است که البته این سخن دیگری است و مجال بررسی آن اینجا نیست؛ ولی در هر حال نمی‌توان گفت که اعتقاد به چنین تفسیری شرک است!

ششم: ائمه اطهار(ع)، همواره خود را عبد و بنده خدا معرفی و از غلو درباره خودشان انتقاد کرده‌اند. روایاتی مانند «إِيَّاكُمْ وَ الْغُلُوَّ فِينَا قُولُوا إِنَّا عَبِيدٌ مَرْبُوبُونَ‌»[۷۲]، «إِنَّ لِي رَبّاً أَعْبُدُهُ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ»[۷۳]، «إِنِّي وَ اللَّهِ عَبْدٌ مَخْلُوقٌ لِي رَبٌّ أَعْبُدُهُ إِنْ لَمْ أَعْبُدْهُ وَ اللَّهِ عَذَّبَنِي بِالنَّارِ»[۷۴] «فَوَ اللَّهِ مَا نَحْنُ إِلَّا عَبِيْدُ الَّذِي خَلَقَنَا وَ اصْطَفَانَا مَا نَقْدِرُ عَلَى ضَرٍّ وَ لَا نَفْعٍ وَ إِنْ رَحِمَنَا فَبِرَحْمَتِهِ وَ إِنْ عَذَّبَنَا فَبِذُنُوبِنَا»[۷۵] و روایاتی مشابه[۷۶] فراوان از ائمه(ع) نقل شده است که شائبه هرگونه شرک درباره اهل بیت(ع) را بر طرف می‌کند. شیعه واقعی مطیع ائمه(ع) است. بنابراین با توجه به این روایات، بر فرض اگر روایتی بر خلاف این عقیده بوده و شائبه شرک در آن باشد، در صورت امکان، باید توجیه و تأویل شود و در غیر این صورت کنار گذاشته شود.[۷۷]

شبهه سوم: مالکیت ائمه(ع) نسبت به دنیا و آخرت و تصرف در آنها

آقای قفاری با اشاره به بَابُ أَنَّ الْأَرْضَ كُلَّهَا لِلْإِمَامِ‌ در اصول کافی و ذکر روایت ابوبصیر از روایات آن باب[۷۸] و با استناد به هفت آیه از قرآن با محتوای مشابه آیه ﴿لِلَّهِ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا فِيهِنَّ[۷۹][۸۰] به شیعه نسبت شرک در ربوبیت داده است. به زعم او این آیات آسمان‌ها و زمین را ملک خداوند دانسته و او را در ملک و رزق و تدبیر، واحد و یگانه می‌دانند و شریکی برای او قائل نیستند؛ اما شیعیان بر خلاف این آیات، ملک و تدبیر و آنچه مقتضای ربوبیت الهی است را به ائمه(ع) نسبت داده‌اند! وی در ادامه شبهه‌پراکنی خود، ادعا کرده است که شیعیان هیچ برهان و استدلالی برای ادعای خود ندارند، مگر پیروی از آنچه شیاطین و زنادقه‌شان بر آنها دیکته می‌کنند. وی وقاحت را به نهایت رسانده و چنین پنداشته که قید «من الله»، که در روایات شیعه آمده است، سرپوشی برای الحاد و کفر و کوششی جهت مخفی کردن هدف بزرگ شیاطین آنها در الوهیت ائمه(ع) و اعطای صفات ربوبی خداوند بر آنهاست[۸۱].[۸۲]

نقد و بررسی

با رجوع به باب بَابُ أَنَّ الْأَرْضَ كُلَّهَا لِلْإِمَامِ‌[۸۳] و توجه به روایات آن، مغرض بودن آقای قفاری روشن می‌شود؛ زیرا روایات این باب درباره زکات و خمس و فیء (جزیه و خراج) و... است و ربطی به توحید ربوبی یا ولایت تکوینی ائمه(ع) ندارد. در واقع روایات این باب درباره این است که آیا باید زکات و خراج اراضی خراجیه[۸۴] را به امام داد یا به سلطان و اینکه آیا خود امام نیز باید زکات بدهد یا خیر؛ لذا ربطی به مسئله ربوبیت و مالکیت حقیقی ندارد. جالب است که صدر روایت ابوبصیر، که آقای قفاری بدان استناد کرده، پرسشی درباره زکات است و امام در جواب آن فرموده است که کل زمین برای امام است؛ ولی آقای قفاری صدر روایت را حذف کرده است. درحالی‌که صدر حدیث در معنای روایت تأثیر بسزایی دارد و مراد از آن را روشن می‌کند. این روایت به‌صورت کامل این‌گونه است: «عَنْ أَبِي بَصِيرٍ: عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ(ع)، قَالَ: قُلْتُ لَهُ: أَ مَا عَلَى الْإِمَامِ زَكَاةٌ؟ فَقَالَ: «أَحَلْتَ يَا أَبَا مُحَمَّدٍ، أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ الدُّنْيَا و الْآخِرَةَ لِلْإِمَامِ يَضَعُهَا حَيْثُ يَشَاءُ، و يَدْفَعُهَا إِلى مَنْ يَشَاءُ، جَائِزٌ لَهُ ذلِكَ مِنَ اللَّهِ. إِنَّ الْإِمَامَ يَا أَبَا مُحَمَّدٍ، لَايَبِيتُ لَيْلَةً أَبَداً و لِلَّهِ فِي عُنُقِهِ حَقٌّ يَسْأَلُهُ عَنْهُ»[۸۵]. ابوبصیر گوید: به امام صادق(ع) عرض کردم: «آیا بر امام زکات نیست؟» فرمود: «سخن محالی گفتی، ای ابامحمد! مگر نمی‌دانی که دنیا و آخرت از آنِ امام است و او آن را هر کجا خواهد، صرف کند و به هر که خواهد، دهد. این حق برای او از جانب خدا روا گشته، ای ابامحمد! همانا امام شبی نیست که بخوابد و برای خدا در گردن او حقی باشد که از آن مورد بازخواست گردد». این حدیث دلالت دارد که زمین ملک امام است[۸۶]. ازاین‌رو زکات بر امام واجب نیست[۸۷]. شاید مراد این باشد که زمین بیت‌المال است و مانند سایر بیت‌المال‌ها در اختیار امام است و او بهتر از هر کسی می‌داند آن را چگونه و در چه راهی استفاده کند. بنابراین روایات این باب مربوط به فقه و فروع فقهی است و هیچ ربطی به بحث شرک و توحید ندارد. افزون بر اینکه علامه مجلسی این روایت، و شش روایت از نه روایت این باب را ضعیف شمرده است[۸۸].

اما در پاسخ به اتهامات دیگر آقای قفاری که شیعیان را پیرو شیاطین و زنادقه دانسته و قائل است که قید «من الله» سرپوشی برای الحاد و کفر و الوهیت ائمه(ع) است، باید از آقای قفاری پرسید که آیا خداوند نمی‌تواند به اذن و اراده خود زمین و مانند آن را به کسی عطا کند؟ آیا اگر چنین کرد و زمین را به بندگان خاص خود عطا کرد، این شرک و مخالف ربوبیت الهی خواهد بود؟ مگر نه آن است که خداوند خود فرمود است: ﴿إِنَّ الْأَرْضَ لِلَّهِ يُورِثُهَا مَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ[۸۹] و مگر نه اینکه شرک آن است که کسی در برابر و عرض خداوند ادعای استقلال کند؟ هنگامی که ائمه اطهار(ع) به اذن و مشیت الهی دارای ولایت تکوینی و تصرف در زمین و کائنات باشند، کجای این شرک است؟ این مالکیتی که آقای قفاری برای ائمه(ع) ادعا کرده و نیز ولایت در تصرف، همه به اذن الهی است. بنابراین نه تنها شرک نیست، بلکه عین توحید است. ظاهراً آقای قفاری هرگونه مالکیت و ولایت برای غیر خدا را شرک و مخالف ربوبیت و مالکیت الهی به شمار می‌آورد؛ ولو اینکه به اذن و مشیت الهی باشد! بنابراین اظهارات ایشان در این باب، تماماً مغرضانه و اتهام و افترا به شیعه است.[۹۰]

شبهه چهارم: اِسناد حوادث جهان هستی به ائمه(ع)

قفاری در کتاب خود می‌نویسد: «همه حوادث این جهان به امر و تقدیر الهی است و خدا در این باره هیچ شریکی ندارد؛ اما در منابع شیعه امامیه ادعای تعجب‌برانگیزی مبنی بر اسناد حوادث این جهان به ائمه(ع) وجود دارد»! وی برای اثبات سخن خود، روایت سماعة بن مهران از امام صادق(ع) را نقل می‌کند که در آن امام(ع) فرموده است: «رعد و برق به دستور امیر مؤمنان(ع) است». درحالی‌که خداوند می‌فرماید: ﴿هُوَ الَّذِي يُرِيكُمُ الْبَرْقَ خَوْفًا وَطَمَعًا وَيُنْشِئُ السَّحَابَ الثِّقَالَ[۹۱]. این همان عقاید فرقه سبائیه[۹۲] است که در کتب شیعیان آمده است. آیا این ادعای ربوبیت علی یا شرک در ربوبیت الهی نیست؟ علمای شیعه مانند شیخ مفید و مجلسی چگونه بر نوشتن چنین مطالبی و اسناد آنها به جعفر(ع) جرئت کردند؟ این همان الحاد و کفر آشکار است که کسی جز کافر و زندیق چنین ادعایی نمی‌کند[۹۳]!

وی می‌گوید: «شیعیان برآنند که ابرها نسبت به علی(ع) همانند مرکب رامی هستند که هرگونه بخواهد آنها را حرکت می‌دهد» و برای ادعای خود به این روایت متمسک می‌شود: «مَا كَانَ مِنْ سَحَابٍ فِيهِ رَعْدٌ وَ صَاعِقَةٌ وَ بَرْقٌ فَصَاحِبُكُمْ يَرْكَبُهُ أَمَا إِنَّهُ سَيَرْكَبُ السَّحَابَ وَ يَرْقَى فِي الْأَسْبَابِ أَسْبَابِ السَّمَاوَاتِ السَّبْعِ وَ الْأَرَضِينَ السَّبْعِ خَمْسٌ عَوَامِرُ وَ اثْنَتَانِ خَرَابَان‌». سپس چنین ادامه می‌دهد: گویا شیعیان قائلند که علی(ع) سیر و حرکت‌دهنده ابرهاست و به گفتار خداوند متعال کافرند که فرمود: ﴿وَهُوَ الَّذِي يُرْسِلُ الرِّيَاحَ بُشْرًا بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ حَتَّى إِذَا أَقَلَّتْ سَحَابًا ثِقَالًا سُقْنَاهُ لِبَلَدٍ مَيِّتٍ فَأَنْزَلْنَا بِهِ الْمَاءَ[۹۴] و ﴿اللَّهُ الَّذِي يُرْسِلُ الرِّيَاحَ فَتُثِيرُ سَحَابًا فَيَبْسُطُهُ فِي السَّمَاءِ كَيْفَ يَشَاءُ[۹۵]. وی این مدعای شیعیان را امتداد فرقه سبائیه دانسته که قائلند امام علی(ع) کسی است که سوار بر ابرها می‌آید و رعد صدای او و برق تبسم اوست[۹۶]. قفاری به برخی از فقرات روایت مفصلی از بحار الانوار درباره معجزات امام علی(ع) نیز اشاره کرده، سپس می‌گوید: «این روایت با آن‌که مشتمل بر غلو و چیزی است که هرگز به ذهن خطور نمی‌کند، اما مجلسی آن را رد نکرده و قبول نموده است. بنابراین سایر روایات به طریق اولی مورد قبول است»[۹۷].[۹۸]

نقد و بررسی

از آنجا که آقای قفاری شبهات خود را به چند روایت مستند کرده است، پیش از بررسی سخنان وی، روایات مذکور از حیث سند و دلالت بررسی می‌گردد:

بررسی سندی: همه روایاتی که آقای قفاری در این باب نقل کرده است، مشکل سندی دارند و ضعیف هستند.

سند روایت سماعة بن مهران: «الْمُعَلَّى بْنُ مُحَمَّدٍ الْبَصْرِيُّ عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ سَمَاعَةَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْقَاسِمِ عَنْ سَمَاعَةَ بْنِ مِهْرَانَ قَالَ: كُنْتُ عِنْدَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ(ع)»[۹۹]. «معلی بن محمد بصری» مضطرب الحدیث و المذهب[۱۰۰] است[۱۰۱]. «عبدالله بن قاسم»[۱۰۲] نیز توسط علمای رجال ضعیف، غالی و کذاب شمرده شده است[۱۰۳]. نجاشی و علامه حلی درباره وی گفته‌اند که خیری در او نیست و به روایت او اعتنا نمی‌شود[۱۰۴]. بنابراین این روایت از لحاظ سندی ضعیف است و قابل اعتنا نیست.

سند روایت دوم: «عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَمَّنْ حَدَّثَهُ عَنْ عَبْدِ الرَّحِيمِ الْقَصِيرِ قَالَ ابْتَدَأَنِي أَبُو جَعْفَرٍ(ع)...»[۱۰۵]. سند این روایت علاوه بر اینکه مرسل است؛ زیرا (عمّن حدثه) معلوم نیست چه کسی است، به جهت محمد بن سنان نیز ضعیف است؛ زیرا رجالیون محمد بن سنان را تضعیف و متهم به غلو کرده‌اند[۱۰۶]؛ برخی گفته‌اند احادیث او را رد کنید و نقل احادیث او حلال نیست[۱۰۷].

روایت سوم: روایت منقول از بحار الانوار[۱۰۸] - که به جهت طولانی بودن از نقل آن صرف‌نظر شد - نیز اشکال سندی دارد؛ زیرا خود علامه مجلسی، که ناقل آن است، ذیل روایت می‌نویسد: «این حدیث مرسل است و از کتاب مجهول و منفردی روایت شده است و در آن جملاتی سخت پیچیده و غامض وجود دارد»[۱۰۹]. بنابراین آقای قفاری برای اثبات اظهارات خود به روایاتی ضعیف، شاذ و غیرقابل اعتنا استناد کرده است و از آنجا که روایت اول و سوم در پاورقی منبع آن تضعیف شده بود، مغرضانه بودن گفتار او آشکار می‌شود. حال آن‌که علامه مجلسی در انتهای روایت سوم، آن را از جمله روایات شاذ و غریب شمرده و گفته است: «من آن را در اصول شیعه نیافتم؛ لذا این روایت را رد نمی‌کنم و علم آن را به ائمه(ع) واگذار می‌کنم»[۱۱۰]؛ یعنی در این مورد متوقف هستم؛ ولی قفاری می‌گوید: مجلسی جرئت رد این روایت را نداشته؛ لذا سایر روایات را به طریق اولی قبول می‌کند! به هر حال با استناد به چند روایت شاذ و ضعیف نمی‌توان بر مکتب متقن و استوار تشیع لطمه‌ای وارد کرد.

بررسی دلالی: بر فرض صحت سند این روایات، محتوای آنها را می‌توان بر تسخیر ابرها برای امیر مؤمنان(ع) حمل کرد[۱۱۱] که در این صورت هیچ اشکالی ندارد و با ربوبیت الهی نیز قابل جمع، و نیز مطابق قرآن است؛ چنان‌که خداوند درباره حضرت سلیمان می‌فرماید: ﴿فَسَخَّرْنَا لَهُ الرِّيحَ تَجْرِي بِأَمْرِهِ رُخَاءً حَيْثُ أَصَابَ[۱۱۲]. هنگامی که خداوند باد را به تسخیر حضرت سلیمان(ع) درآورد، چه بُعدی دارد که ابر و باد و امثال آنها را مسخّر ائمه(ع) - که برتری آنها را نسبت به انبیا اثبات کردیم – گرداند. سوار شدن بر ابرها نیز، کنایه از تسخیر آنها برای امیر مؤمنان(ع) است. اما پاسخ اتهام شرک درباره اسناد حوادث جهان به ائمه(ع) از مطالب گذشته روشن شد. کسی ادعا نکرده که رعد و برق تنها در انحصار فرمان امام علی(ع) است تا چنین ادعایی شرک و کفر باشد؛ بلکه بر فرض صحت روایت، دلالت بر ولایت تکوینی امیر مؤمنان(ع) دارد و اینکه امر امام علی(ع) در طول امر الهی و به اذن و مشیت اوست. آقای قفاری به جهت عدم درک صحیح ولایت تکوینی و توحید در ربوبیت، نتوانسته میان آن دو جمع کند. ازاین‌رو هرگونه تصرف و تدبیر توسط مخلوقات را شرک و کفر تلقی کرده است! درحالی‌که این‌گونه امور از آنجا که به اذن و مشیت و قدرت الهی است، مستلزم هیچ‌گونه شرک یا کفری نیست. ظاهراً وهابیون تمام موجودات را در عرض خداوند و مستقل از او می‌دانند که در صورت اسناد چیزی به غیر خدا، آن را شرک یا کفر و مخالف توحید تلقی می‌کنند! آقای قفاری می‌گوید اگر رعد و برق به امر علی(ع) است، پس به امر خدا نیست و اگر به امر خداست، به امر علی(ع) نیست. اگر این‌گونه باشد، این بدترین شرک است؛ زیرا همه چیز را در عرض خدا قرار می‌دهد[۱۱۳]!

اصرار آقای قفاری در انکار ولایت و قدرت تصرف انبیا و ائمه(ع) یادآور ضرب‌المثل«شاه می‌بخشد، اما شاه‌قلی نمی‌بخشد»[۱۱۴] است؛ چراکه خداوند خود چنین قدرت و ولایتی را به بندگان خاص خود عطا کرده است؛ ولی آقای قفاری مخالف این اعطا و بخشش بوده و آن را به هیج وجه نمی‌پذیرد. نکته آخر اینکه فرقه سبائیه ربطی به شیعه ندارد؛ زیرا این فرقه جزء فرقه‌های غالی است که خود شیعیان و در رأس آنها ائمه(ع) از آنها اظهار برائت کرده و آنها را کافر شمرده‌اند.[۱۱۵]

شبهه پنجم: حلول جزء الهی در ائمه(ع)

اعلام آقای قفاری در شبهه‌ای دیگر مدعی است که شیعیان، بر اساس برخی روایاتشان، بر این باورند که جزئی از نور الهی در علی(ع) حلول کرده است. این همان جزء الهی است که ائمه(ع) از طریق آن به قدرت مطلقه دست یافته و معجزاتی ارائه کرده‌اند. اگر کسی معجزات فراوان ائمه(ع) در منابع روایی شیعه را مطالعه کند، ملاحظه می‌کند در این روایات، ائمه(ع) در اموری مانند زنده کردن، میراندن، آفریدن و رزق دادن به منزله رب العالمین در نظر گرفته شده‌اند[۱۱۶]! البته گاهی برای ابهام‌گویی و تلبیس – (مشتبه کردن واقعیت) این امور را از جانب خدا دانسته‌اند[۱۱۷]. وی سپس احادیثی[۱۱۸] نقل کرده مبنی بر اینکه حضرت علی(ع) مردگانی مانند مردگان مقبره جبانة[۱۱۹] را زنده کرده، آن‌گاه می‌گوید: «بی‌تردید این افراط و غلوّی است که بت‌پرستان درباره بت‌ها و معبودهایشان ادعا می‌کنند؛ صرف تصور این مطلب و ادعا، در فساد آن کافی است؛ زیرا مخالف نقل و عقل است؛ علاوه بر اینکه با حقیقت ائمه و اقراراتشان هم نقض می‌شود». وی سپس روایتی[۱۲۰] نقل کرده که به زعمش مخالف و متناقض با روایات پیشین است و شیعیان این‌گونه روایات را حمل بر تقیه کرده‌اند. وی همچنین مدعی است که حلول جزء الهی در ائمه در اثر تطور و گسترش به «وحدت وجود» رسیده و برخی مانند نراقی و فیض کاشانی آن را بالاترین درجه و غایت توحید شمرده‌اند. افراط و غلو در صوفیه به مذهب شیعه اثناعشری هم رسوخ پیدا کرده است؛ لذا میان صوفیه غالی و شیعه گسترش‌یافته تشابهات و تلاقی‌هایی وجود دارد[۱۲۱].[۱۲۲]

نقد و بررسی

با اینکه آقای قفاری در این فصل از کتاب خود شبهه حلول خدا در ائمه(ع) را مطرح کرده، ولی هیچ‌یک از روایاتی که نقل کرده، ربطی به حلول جزء الهی ندارند. وی دو فقره از دو حدیث را برای اثبات ادعای خود نقل کرده است: «ثُمَّ مَسَحَنَا بِيَمِينِهِ فَأَفْضَى نُورَهُ فِينَا»[۱۲۳] و «وَ لَكِنَ اللَّهَ خَلَطَنَا بِنَفْسِهِ‌»[۱۲۴]. درباره فقره اول، گذشته از اینکه علامه مجلسی آن حدیث را ضعیف دانسته[۱۲۵]، اطلاق مسح به یمین کنایه از لطف و رحمت است و معنای «فَأَفْضَى نُورَهُ فِينَا»این است که خداوند نورش (کنایه از علم و کمالات و آثار عظمتش) را به ما عطا کرد[۱۲۶]. در این فقره هیچ دلالتی بر حلول جزء الهی در خداوند به چشم نمی‌خورد؛ مگر آن‌که جمله را به‌صورت ظاهری معنا کنیم که مستلزم جسمیت و محدودیت خداوند متعال است. حدیث دوم هم اولاً مجهول است[۱۲۷]؛ ثانیاً فقره «وَ لَكِنَ اللَّهَ خَلَطَنَا بِنَفْسِهِ‌» در تفسیر آیه ﴿وَمَا ظَلَمُونَا وَلَكِنْ كَانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ[۱۲۸] بیان شده و به این صورت است:

«قَالَ إِنَّ اللَّهَ أَعَزُّ وَ أَمْنَعُ مِنْ أَنْ يَظْلِمَ أَوْ يَنْسُبَ نَفْسَهُ إِلَى ظُلْمٍ وَ لَكِنَّ اللَّهَ خَلَطَنَا بِنَفْسِهِ فَجَعَلَ ظُلْمَنَا ظُلْمَهُ وَ وَلَايَتَنَا وَلَايَتَهُ...»[۱۲۹]. خداوند عزیزتر و باشوکت‌تر از آن است که ظلم کند یا نسبت ظلم به خود دهد (یعنی مظلوم باشد)؛ ولی خداوند انبیا و ائمه(ع) را به خودش آمیخته و پیوسته است. پس ظلم به آنها را ظلم به خود و ولایت آنها را ولایت خود قرار داده است. این عبارت به روشنی دلالت بر کرامت و شرافت و عظیم‌الشأن بودن ائمه(ع) دارد و ارتباطی با مسئله حلول ندارد. شگفت است از آقای قفاری که این عبارات را چگونه بر حلول جزء الهی در ائمه(ع) حمل کرده و سپس به شیعه تهمت شرک داده است! هر شخص منصفی که عبارات قبل و بعد را مطالعه کند، متوجه می‌شود که این احادیث ربطی به حلول ندارند! در واقع ایشان منشأ ولایت تکوینی ائمه(ع) را حلول جزء الهی دانسته است؛ ولی با توجه به توضیحاتی که درباره دو حدیث فوق ذکر شد، این ادعا و افترائی بی‌دلیل است و بطلان آن اظهر من الشمس است. علاوه بر اینکه حلول جزء الهی به ادله عقلی واضح البطلان است.

اساساً در خداشناسی اسلامی، حلول یکی از صفات سلبی و جلالی خداوند است که به جهت تلازم با نقص و محدودیت و نیازمندی به غیر، از خداوند سلب می‌شود[۱۳۰]؛ زیرا در حلول، حالّ در بقایش به محلّ، متقوم و نیازمند است و نیازمندی و تقوّم به غیر، مستلزم محدودیت و با وجوب وجود ناسازگار است. افزون بر این، نفس حالّ و محلّ بودن دلیل بر محدودیت است که با بساطت و لایتناهی بودن خدا متناقض است. بنابراین خداوند نمی‌تواند حالّ در چیزی باشد[۱۳۱]. همچنین بر اساس عرفان اسلامی، عارفان مسلمان معتقد به وحدت شخصیه وجود بوده و نظریه حلول را جزء برداشت‌های نادرست از نظریه وحدت شخصیه وجود به شمار می‌آورند؛ لذا آن را تخطئه کرده و باطل دانند[۱۳۲]. علاوه بر اینکه جزء داشتن خداوند نیز مستلزم ترکیب و نیازمندی و در نتیجه متناهی و محدود بودن خداوند است. بنابراین معلوم می‌شود که جناب قفاری نه مکتب شیعه را صحیح و دقیق درک و فهم کرده است و نه صوفیه و نه عرفان را. ‌درباره احیای اموات، قید «من الله» و روایات دال بر عبودیت و بندگی ائمه اطهار(ع) پیش از این مطالبی بیان شد که به جهت اجتناب از اطناب از ذکر مجدد آنها خودداری می‌شود.[۱۳۳]

نتیجه‌گیری

با توجه به آیات و روایات روشن شد که ولایت تکوینی ائمه اطهار(ع) امری مسلم و بر حق بوده و با توحید و ولایت خداوند هیچ منافاتی ندارد. در این زمینه برخی از شبهات آقای قفاری مطرح گردید و به آنها پاسخ داده شد. متأسفانه آقای قفاری در نقد و بررسی‌های خود اخلاق نقد و انصاف را رعایت نکرده است. ایشان در نقد مکتب حقه شیعه، به هر راه و وسیله‌ای دست یازیده تا به هر قیمتی این مکتب را در معرض نقد و شرک و تکفیر قرار دهد! ازاین‌رو به روایات شاذ و غریب و ضعیف، فراوان استناد کرده و با تقطیع آنها محتوای آنها را به نفع خود و به ضرر تشیع معنا و تفسیر کرده است. در غیر این موارد هم یا واقعاً معنای صحیح روایات را درک نکرده و بد تفسیر کرده یا اینکه عمداً دست به چنین کاری زده است. به هر حال با این‌گونه نقدها و به عبارت دقیق‌تر تهمت‌ها و افتراها و تکفیرها، نمی‌توان حقانیت و صحت مکتب حقه شیعه امامیه را زیر سؤال برد؛ بلکه تنها عناد و دشمنی وهابیت بیش از پیش روشن‌تر می‌شود.[۱۳۴]

شبهه وهابیان در ولایت تکوینی

وهابیان ادعا می‌کنند: شیعیان در ارتباط با امامان خود، قائل به «ولایت تکوینی» هستند؛ یعنی بر این باورند که امامان قادر به تصرف در عالم آفرینش هستند، در حالی که چنین کاری تنها از خالق هستی ساخته است و از انسان‌ها برنمی‌آید.

در پاسخ به چند نکته اشاره می‌شود:

نکته نخست: هر کس که در جهان آفرینش، کاری انجام می‌دهد، بی‌تردید از قدرت خداوند سرچشمه گرفته و خارج از اذن و اراده خدا نیست. اگر آفتاب نورافشانی می‌کند، اگر زمین دانه‌اش را می‌رویاند و اگر باد سرزمینی را در می‌نوردد، همه‌اش با تکیه بر قدرت خداست. انسان هم اگر در این عالم کاری انجام می‌دهد و در امور طبیعی تصرفی می‌کند در چارچوب اذن و اراده خداست؛ حتی بنابر فرموده قرآن، آن ساحری که با سحرش در این عالم اسباب و مسببات دخالت می‌کند، از چارچوب اذن خدا خارج نیست. قرآن می‌فرماید: ﴿وَمَا هُمْ بِضَارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ[۱۳۵].

نکته دوم: خداوند انسان را به گونه‌ای خلق کرده است که اگر به تقویت نفس و روحش همت گمارد، می‌تواند بر عالم اسباب و مسببات سلطه یابد و در تکوین این عالم تصرف کند. برای رسیدن به این مرحله راه‌هایی وجود دارد برخی از این راه‌ها حرام و خلاف مسیر انسانی است؛ مانند کارهایی که مرتاضان با ریاضت‌های آزاردهنده به آن می‌رسند. آنان با این ریاضت‌ها روح خود را به قدری تقویت می‌کنند که می‌توانند با آن بر قسمتی از نظام اسباب و مسببات عالم فائق آیند و در آن تصرف کنند؛ ولی این مسیر، با طبیعت انسانی سازگاری ندارد و در شرع مقدس اسلام هم، مذموم و ناپسند شمرده شده است. راه دیگر برای تسلط انسان بر تکوین آن است که انسان از طریق بندگی و عبودیت خدا به مقاماتی برسد که به اذن خدا بتواند بر عالم تکوین سلطه یابد و در آن تصرف کند. این نوع از کمالات انسانی را اصطلاحاً «ولایت تکوینی» گویند. «ولایت تکوینی» از آثار کمال نفس انسانی است که بر اثر تقرب انسان به خدا حاصل می‌شود. معنایش این است که آدمی در پرتو عبادت خدا، به مرحله‌ای از قرب الهی نائل می‌شود که نه تنها بر نفس خود امیر می‌گردد بلکه جهان طبیعت هم، مطیع و اسیر او می‌شود.

نکته سوم: اولیای الهی به دلیل منزلت و قرب به خدا که در پرتو عبودیت به دست می‌آورند به قدرتی می‌رسند که می‌توانند با آن در عالم تکوین نفوذ کنند. جالب توجه آن‌که به دست آوردن چنین قدرتی، لزوماً در انحصار پیامبران نیست بلکه خداوند در قرآن کریم داستان‌هایی از غیر پیامبران نقل می‌کند که توانستند به این قدرت روحی و کمال معنوی برسند. از جمله قرآن یاد می‌کند: آن‌گاه که سلیمان(ع) به اطرافیانش گفت: کدام یک می‌توانید تخت بلقیس را از فاصله یمن تا فلسطین حاضر کنید؟ یک نفر از جنیان گفت: ﴿أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقَامِكَ وَإِنِّي عَلَيْهِ لَقَوِيٌّ أَمِينٌ[۱۳۶]. تعبیر به ﴿وَإِنِّي عَلَيْهِ لَقَوِيٌّ أَمِينٌ (و من بر این کار، توانایی دارم) نشان می‌دهد اراده و خواست این جن می‌توانست بر تکوین نفوذ کند و این کار خارق‌العاده را انجام دهد. آن وقت قرآن از «آصف بن برخیا» - وزیر و خواهرزاده سلیمان نبی(ع) - یاد کرده، می‌فرماید: ﴿قَالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتَابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ[۱۳۷]. روشن است که «آصف بن برخیا» پیامبر نبود؛ ولی کارش در بندگی و عبادت به جایی رسیده بود که دانشی از کتاب به وی داده شد که می‌توانست با آن بر بخشی از عالم تکوین سلطه یابد. در واقع رمز نفوذش در طبیعت، همین نکته بود که واجد بخشی از علومی شد که خدا در اختیار خواص قرار می‌دهد. از این رو، خداوند در توصیفش وی را با تعبیر به ﴿الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتَابِ ستوده است. شایان توجه آن‌که وی این کار خارق‌العاده را به خود نسبت می‌دهد و می‌گوید ﴿أَنَا آتِيكَ من آن تخت را می‌آورم و این تعبیر نشان می‌دهد اراده وی در این امر نافذ بوده و در واقع او بر این امر تکوینی سلطه یافته است.

سؤال این است که اگر وزیر سلیمان پیامبر(ع) می‌تواند به چنین قرب الهی نایل شود، چرا وزیر پیامبر آخرالزمان(ص) ذریه و اهل بیت(ع) آن حضرت نتوانند به چنین مقاماتی برسند؟! آیا مقام پیامبر اسلام(ص) از مقام سلیمان(ع) کمتر است یا مقام وزیر سلیمان(ع) که از مقام وزیر پیامبر آخر الزمان(ع) بیشتر است؟! چگونه وزیر سلیمان(ع) می‌تواند به این مقامات برسد، ولی وزیر و ذریه پیامبر خاتم(ص) نمی‌تواند؟!

نکته چهارم: با این که اولیای الهی بر اثر بندگی و عبودیت به این قدرت روحی و کمال نفسانی می‌رسند، هیچ یک از چارچوب اذن الهی خارج نیست؛ از این رو آنان همه این کارهای خارق‌العاده را به اذن الهی نسبت می‌دهند. عیسی مسیح(ع) در تکوین نفوذ می‌کند، بر پرنده می‌دمد آن را زنده می‌کند، کور مادرزاد را شفا می‌بخشد، مردگان را زنده می‌کند؛ ولی همه اینها را به اذن الهی نسبت می‌دهد. قرآن از قول عیسی مسیح نقل می‌کند: ﴿أَنِّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْرًا بِإِذْنِ اللَّهِ وَأُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَالْأَبْرَصَ وَأُحْيِي الْمَوْتَى بِإِذْنِ اللَّهِ[۱۳۸]. قابل توجه آن‌که عیسی مسیح(ع) نمی‌گوید که من دعا می‌کنم و از خدا چنین اموری را می‌خواهم، بلکه ادعایش این است که خودم این کارها را - البته به اذن خدا - انجام می‌دهد. وی خود را فاعل این کارها معرفی می‌کند.

تعبیراتی چون: ﴿أَخْلُقُ: «من خلق می‌کنم»، ﴿أُبْرِئُ؛ «من بهبود می‌بخشم» و ﴿أُحْيِي؛ «من زنده می‌کنم» به روشنی بیانگر آن است که خداوند چنین نیرویی را در اختیار عیسی مسیح(ع) قرار داده است که می‌تواند در عالم اسباب و مسببات نفوذ کند و اراده‌اش را بر آنها تحمیل نماید. همین بیان در سوره مائده آیه ۱۱۰ نیز تأیید شده است. البته باید توجه کرد، هیچ یک از اینها جدای از اذن و اراده خدا نیست، بلکه همه اینها از قدرت الهی سرچشمه گرفته و مقید به اذن اوست؛ به همین دلیل کلمه ﴿بِإِذْنِ اللَّهِ چند بار تکرار شده است تا شبهه استقلال در کارها به ذهن نیاید. در داستان آصف بن برخیا نیز چنین است. در آن قضیه تا «آصف» تخت بلقیس را در یک چشم به هم زدن از یمن تا فلسطین آورد، سلیمان پیامبر(ص) به جای آن‌که از آصف تشکر کند از خدا تشکر می‌کند و ادب بندگی را به جا می‌آورد. قرآن می‌فرماید: ﴿فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قَالَ هَذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّي[۱۳۹]. یعنی هر چند آصف خود شخصاً این کار را انجام داد، ولی وی خارج از چارچوب قدرت الهی، نمی‌تواند اعمال قدرت کند. اگر آصف کاری انجام می‌دهد با بهره‌گیری از قدرت خداوند است. در ارتباط با اهل بیت پیامبر(ص) نیز سخن همین است. آنان به اذن الهی قادر به انجام کارهایی هستند که دیگران از انجام آن ناتوان‌اند.

اگر در امت‌های پیشین، از طبقه غیر پیامبران، افرادی بودند که توانایی تصرف در عالم آفرینش داشتند، در امت پیامبر آخر الزمان(ص) نیز که کامل‌ترین و برترین امت است، چنین افرادی وجود دارند و هیچ منع عقلی یا نقلی در این باب وجود ندارد. بر اساس اعتقاد شیعه، اهل بیت پیامبر اکرم(ص) و ذریه پاک آن حضرت از چنین قدرتی برخوردار هستند.[۱۴۰].

منابع

پانویس

  1. فیومی، المصباح المنیر فی غریب الشرح الکبیر للرافعی، ص۶۷۲.
  2. اسماعیل بن حماد جوهری، الصحاح: تاج اللغة وصحاح العربیة، ج۴، ص۲۵۲۸-۲۵۳۰.
  3. سعید شرتونی، اقرب الموارد فی فصح العربیة و الشوارد، ج۲، ص۱۴۸۷.
  4. راغب اصفهانی، مفردات ألفاظ القرآن، ص۸۸۵.
  5. محمدحسین طباطبایی، رسالة الولایة، ص۴.
  6. محمدحسین طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن، ج۱۰، ص۸۸-۸۹.
  7. رضوانی، علی اصغر، دانشنامه علمی کلمات امام حسین، ج۱، ص ۲۸۱.
  8. فرهنگ ابجدی الفبایی عربی فارسی: ترجمه کامل المنجد الابجدی، ص۲۵۳.
  9. صلیبا، جمیل و صانعی دره بیدی، منوچهر، فرهنگ فلسفه، ۱۳۶۶ش، ص۲۵۲.
  10. ولایة التصرف فی الأمور التکوینیة تبدیلا من حقیقة إلی أخری، أو من صورة إلی غیرها، بغیر أسباب طبیعیة متعارفة، مع علم المتصرف بکل تفاصیل المتصرف وأسبابه، من غیر تحدی ونبوة، بحیث تکون اختیاراتها بید المتصرف فیها من هذه الجهات؛ سید ‌علی عاشور، الولایة التکوینیة لآل محمد (ع)، ص۲۷.
  11. مصباح یزدی، محمد تقی، حکیمانه‌ترین حکومت، ص۴۴.
  12. همتی، ولایت تکوینی، ص۸۱.
  13. جوادی آملی، عبدالله، ولایت فقیه، ص۱۲۳.
  14. علامه طباطبایی، تفسیر المیزان، ج۶، ص۱۵.
  15. سوره بقره، آیه ۱۱۷؛ سوره آل عمران، آیه ۴۷؛ سوره غافر، آیه ۶۸؛ سوره مریم، آیه ۲۵.
  16. امامت پژوهی، ص۲۳۰.
  17. جوادی آملی، عبدالله، ولایت فقیه، ص۱۳۲.
  18. مصباح یزدی، محمد تقی، حکیمانه‌ترین حکومت، ص۴۴؛ امام رضا (ع) درباره امام واجد مقام ولایت در نظام تکوین می‌فرماید: "اگر زمین لحظه‌ای و به اندازه یک چشم برهم زدن از حجت و امام خالی بماند، زمین درهم فرو ریزد و اهلش را فرود برد: «لو خلت الأرض طرفة عین من حجة لساخت باهلها»، صفار، محمد بن الحسن، بصائر الدرجات، ص۵۰۹؛ وجود پیامبر، ‌ ولی و امام در بقای عالم و نظام آن، همان اثری را دارد که منظومه شمسی و جاذبه آن در بقای نظام منظومه و جاذبه زمین در حیات و بقای موجودات ارضی وقلب در بقای حیات انسان دارد. صافی گلپایگانی، لطف‌الله، ولایت تکوینی و ولایت تشریعی، ص۸۶.
  19. سوره احزاب، آیه۶؛ پیامبر نسبت به مؤمنان از خودشان سزاواتر است.
  20. و قال فی الکشاف: النبی أولی بالمؤمنین فی کل شیء من أمور الدین و الدنیا من أنفسهم، و لهذا أطلق و لم یقید، فیجب علیهم أن یکون أحب إلیهم من أنفسهم و حکمه أنفذ علیهم من حکمها، و حقه آثر لدیهم من حقوقها، و شفقتهم علیه أقدم من شفقتهم علیها، و أن یبذلوها دونه، و یجعلوها فداءه، اذا أعضل خطب و وقاءه، موسوی شفتی، اسد الله، الامامة، ص۴۱۶.
  21. یحتمل أن یکون المراد بالأولویّة فی الکریمة هو الأولویّة العامّة الإلهیّة علی جمیع البشر، لأنّ النبیّ (ص) خلیفة اللّه فی الأرض ففوّض ما کان له تعالی من الولایة علی جمیع البشر إلیه صلوات اللّه علیه. و المؤمنون خصّوا بالذکر لفضلهم و شرافتهم علی غیرهم. و کذلک فهذه الولایة عامّة لجمیع الأمور الدّینیة و الدنیویّة، و قد انتقلت الأولویة بعد النبیّ لخلفائه المکرمین و أوصیائه المعصومین صلوات اللّه علیهم‏، سبزواری، محمد، الجدید فی تفسیر القرآن المجید، ج‏۵، ص۴۲۱.
  22. سوره احزاب، آیه۳۶؛ هیچ مرد و زن با ایمانی حق ندارد هنگامی‌که خدا و پیامبرش امری را لازم بدانند، اختیاری از خود داشته باشد و هرکس نافرمانی خدا و رسولش را کند، به گمراهی آشکاری گرفتار شده است.
  23. ویشهد سیاق قوله: ﴿إذا قضی الله ورسوله أمرا حیث جعل الامر الواحد متعلقا لقضاء الله ورسوله معا، علی أن المراد بالقضاء التصرف فی شؤون الناس دون الجعل التشریعی المختص بالله، طباطبایی، محمد حسین، المیزان فی تفسیر القران، ج ۱۶، ص۳۲۱.
  24. سوره مائده، آیه۵۵، فقط خدا و پیامبر او وکسانی که ایمان آورده و نماز به پا داشته و زکات (صدقه) را در حال رکوع می‌دهند، ولی و سرپرست شما هستند.
  25. و لا یختلف اثنان فی المراد بولایة اللّه و الرسول و انها التصرف فی شئون المسلمین، و لیس مجرد المحبة و النصرة، قال تعالی: ﴿النَّبِيُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ‏، و الولایة فی هذه الآیة تفسیر و بیان للولایة فی الآیة التی نحن بصددها. ﴿وَالَّذِينَ آمَنُواْ الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ. أی ان الولایة التی للّه و الرسول ثابتة أیضاً لمن جمع بین الزکاة و الرکوع‏، مغنیه، محمد جواد، التفسیر الکاشف، ج‏۳، ص۸۲.
  26. «و هر کس سروری خداوند و پیامبرش و آنان را که ایمان دارند بپذیرد (از حزب خداوند است) بی‌گمان حزب خداوند پیروز است» سوره مائده، آیه ۵۶.
  27. مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، ج۴، ص۴۳۳.
  28. هذه الآیة نص صریح لا یقبل التأویل بحال علی أن المعنی المراد من ولایة اللَّه والرسول والمؤمنین واحد لا اختلاف فیه، وان من حافظ علی هذه الولایة، ولم یفرق بین اللَّه ورسوله ومن جمع بین الزکاة والرکوع فهو من حزب اللَّه الغالب بمنطق الحق وحجته، مغنیه، محمد جواد، التفسیر الکاشف، ج۳، ص۸۲؛ التفسیر المبین، ص۱۴۸.
  29. وقال الشیعة: إن لفظ الجلالة والرسول ومن جمع بین الزکاة والرکوع جاء فی آیة واحدة، وولایة اللَّه والرسول معناها التصرف فیجب أیضاً أن یکون هذا المعنی بالذات مرادا من ولایة من جمع بین الوصفین، وإلا لزم أن یکون لفظ الولایة مستعملا فی معنیین مختلفین فی آن واحد، وهو غیر جائز، مغنیة، محمد جواد، التفسیر الکاشف، ج ۳، ص۸۲.
  30. ﴿أَلَا لَهُ الْخَلْقُ وَالْأَمْرُ «آگاه باشید که آفرینش و فرمان او راست» سوره اعراف، آیه ۵۴.
  31. ﴿وَلِلَّهِ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ «و فرمانفرمایی آسمان‌ها و زمین از آن خداوند است» سوره آل عمران، آیه ۱۸۹.
  32. مراد او از توحید ربوبی، وحدت و یگانگی خداوند در ملک و خلق و تدبیر است؛ یعنی ایمان به اینکه خداوند تنها خالق، رازق، محیی و ممیت، نافع و ضار و مالک و مدبّر است و شریکی در این موارد ندارد. (القفاری، اصول مذهب الشیعة الامامیة، ج۲، ص۵۰۷).
  33. القفاری، اصول مذهب الشیعة الامامیة، ج۲، ص۵۰۷ و ۵۰۸.
  34. فضل الله، نظرة اسلامیة حول الولایة التکوینیة، ص۳۸ و ۴۳-۴۹. وی در جای‌جای این کتاب به نفی و انکار ولایت تکوینی پرداخته است.
  35. نظرة اسلامیة حول الولایة التکوینیة، ص۸۹ و ۹۰.
  36. مغنیة، الجوامع و الفوارق بین السنة والشیعة، ص۱۲۸ و ۱۲۹.
  37. ر.ک: قزوینی، الولایة التکوینیة والتشریعیة، ص۷، ۸، ۱۴، ۱۵، ۱۸ و ۸۲.
  38. ر.ک: قزوینی، الولایة التکوینیة والتشریعیة، ص۱۴۸.
  39. باذلی، رضا، مقاله «ولایت تکوینی ائمه»، موسوعه رد شبهات ج۱۶، ص ۱۸۳.
  40. ﴿فَقَالَ أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَى «و گفت: من پروردگار برتر شمایم» سوره نازعات، آیه ۲۴.
  41. عابدی، توحید و شرک، ص۲۸۳ و ۲۹۵.
  42. ر.ک: حقی، روح البیان، ج۳، ص۱۷۶؛ ابن ابی‌حاتم، تفسیر القرآن العظیم، ج۵، ص۴۹۹؛ شبر، تفسیر القرآن الکریم، ص۱۷۵؛ آلوسی، روح المعانی، ج۴، ص۳۷۸.
  43. حقی، روح البیان، ج۳، ص۱۷۶؛ فیض کاشانی، تفسیر الصافی، ج۲، ص۲۰۶.
  44. روح البیان، ج۳، ص۱۷۶؛ ابن کثیر، تفسیر القرآن العظیم، ج۳، ص۳۸۴؛ طبرسی، جوامع الجامع، ج۱، ص۴۴۲.
  45. مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، ج۶، ص۲۰۶ و ۲۰۷؛ آلوسی، روح المعانی، ج۴، ص۳۷۸.
  46. عابدی، توحید و شرک، ص۲۹۵.
  47. ر.ک، طباطبایی، المیزان، ترجمه موسوی همدانی، ج۱۵، ص۱۸۸ و ۱۸۹؛ حقی، روح البیان، ج۶، ص۱۶۴.
  48. روح المعانی، ج۹، ص۳۸۱.
  49. مطهری، مجموعه آثار، ج۳، ص۲۸۸ و ۲۸۹.
  50. برای نقد و پاسخ به این شبهات ر.ک: میلانی، اثبات الولایة العامة، ص۲۵۳-۲۶۱؛ خبّاز قطیفی، الولایة التکوینیة، ص۳۰۵-۳۵۱.
  51. باذلی، رضا، مقاله «ولایت تکوینی ائمه»، موسوعه رد شبهات ج۱۶، ص ۱۸۵.
  52. قفاری، اصول مذهب الشیعة الامامیة، ج۲، ص۵۱۰.
  53. ﴿إِنَّ اللَّهَ يُمْسِكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ أَنْ تَزُولَا وَلَئِنْ زَالَتَا إِنْ أَمْسَكَهُمَا مِنْ أَحَدٍ مِنْ بَعْدِهِ إِنَّهُ كَانَ حَلِيمًا غَفُورًا «خداوند، آسمان‌ها و زمین را از اینکه از جای بروند باز می‌دارد و اگر از جای بروند پس از وی هیچ کس آنها را نگاه نخواهد داشت؛ به راستی او بردباری آمرزنده است» سوره فاطر، آیه ۴۱.
  54. «و زمین (رستخیز) به نور پروردگارش تابناک می‌گردد» سوره زمر، آیه ۶۹.
  55. «گفت: امّا آن کس که ستم ورزد عذابش خواهیم کرد سپس به سوی پروردگارش باز گردانده می‌شود و (پروردگار) او را عذابی سهمناک خواهد کرد» سوره کهف، آیه ۸۷.
  56. «و در پرستش پروردگارش هیچ کس را شریک نسازد» سوره کهف، آیه ۱۱۰.
  57. القفاری، اصول مذهب الشیعة الامامیة، ج۲، ص۵۱۰ و ۵۱۱.
  58. القفاری، اصول مذهب الشیعة الامامیة، ج۲، ص۵۱۱.
  59. باذلی، رضا، مقاله «ولایت تکوینی ائمه»، موسوعه رد شبهات ج۱۶، ص ۱۸۹.
  60. ر.ک: بابایی، «تفسیر مرآةالأنوار و مشکاةالأسرار»، فصلنامه معرفت، ش۸۳، آبان ۱۳۸۳.
  61. عابدی، توحید و شرک، ص۲۹۸.
  62. عابدی، توحید و شرک، ص۲۹۸.
  63. صدوق، کمال الدین و تمام النعمة، ج۱، ص۲۰۱-۲۱۰.
  64. عابدی، توحید و شرک، ص۲۹۸.
  65. ر.ک فیومی، المصباح المنیر، ج۲، ص۲۱۴. فیومی می‌گوید کلمه رب هم به‌صورت معرف به الف و لام و هم مضاف به خداوند اطلاق می‌شود؛ اما استعمال رب با الف و لام به معنای مالک برای مخلوق (غیر خدا) جایز نیست؛ زیرا الف و لام مفید عمومیت است و مخلوق هرگز نمی‌تواند مالک جمیع مخلوقات باشد. البته استعمال آن به‌صورت مضاف به معنای مالک و سید برای غیر خدا هم جایز است. (المصباح المنیر، ج۲، ص۲۱۴).
  66. ارباب لغت برآنند که کلمه رب به‌صورت مطلق (بدون اضافه به چیزی) و با الف و لام تنها بر خداوند اطلاق می‌شود و در غیر خدا به کار نمی‌رود؛ ولی در حالت اضافه به چیزی، در مورد غیر خدا نیز استعمال می‌شود؛ مانند ربّ الدّار و ربّ الفرس. (راغب، مفردات، ص۳۳۶؛ ابن منظور، لسان العرب، ج۱، ص۳۹۹).
  67. حسینی استرآبادی، تأویل الآیات الظاهرة، ص۷۳۷.
  68. علی بن ابراهیم، تفسیر القمی، ج۲، ص۲۵۳؛ بحرانی، البرهان، ج۴، ص۷۳۳؛ فیض کاشانی، تفسیر الصافی، ج۴، ص۳۳۱؛ ر.ک: طباطبایی، المیزان، ترجمه موسوی همدانی، ج۱۷، ص۴۴۶-۴۴۸.
  69. تفسیر القمی، ج۲، ص۲۵۳.
  70. تأویل الآیات الظاهرة، ص۷۳۷. با مختصر جست‌وجو در منابع دیگر، چنین روایتی یافت نشد.
  71. عیاشی، تفسیر العیاشی، ج۲، ص۳۵۳؛ بحرانی، البرهان، ج۳، ص۶۹۱. برخی روایات، آیه ۱۱۰ کهف را به ولایت آل محمد(ص) تفسیر کرده‌اند. (علی بن ابراهیم، تفسیر القمی، ج۲، ص۴۷).
  72. از غلو درباره ما بپرهیزید و بگویید همانا ما بندگان و تربیت‌یافتگانیم. (شیخ صدوق، الخصال، ج۲، ص۶۱۴).
  73. امام صادق(ع) سه مرتبه فرمود: «همانا من خدایی دارم که او را می‌پرستم». (صفار، بصائر الدرجات، ج۱، ص۲۴۱).
  74. امام صادق(ع) فرمود: «به خدا قسم من بنده‌ای هستم مخلوق؛ خدائی دارم که او را می‌پرستم. اگر عبادتش نکنم به خدا قسم مرا با آتش عذاب خواهد کرد». (بصائر الدرجات، ج۱، ص۲۴۲).
  75. به خدا قسم ما جز بندگانی که خدا آنها را آفریده و برگزیده، نیستیم. ما قدرت سود و زیانی را نداریم. اگر مورد رحمت قرار گیریم، به لطف اوست و اگر معذب شویم، به واسطه گناهان ماست. (حر عاملی، إثبات الهداة، ج۵، ص۳۹۹).
  76. حر عاملی، إثبات الهداة، ج۵، ص۳۹۸ و ۳۹۹.
  77. باذلی، رضا، مقاله «ولایت تکوینی ائمه»، موسوعه رد شبهات ج۱۶، ص ۱۹۰.
  78. کلینی، کافی، ج۲، ص۳۵۲.
  79. «فرمانفرمایی آسمان‌ها و زمین و آنچه در آنهاست از آن خداوند است و او بر هر کاری تواناست» سوره مائده، آیه ۱۲۰.
  80. حکومت آسمان‌ها و زمین و آنچه در آنهاست، از آن خداست و او بر هر چیزی تواناست. (مائده: ۱۲۰). آیات دیگر عبارتند از: (بقره: ۱۰۷؛ مائده: ۱۸؛ فرقان ۲؛ نجم ۲۵؛ سبأ: ۲۴؛ فاطر: ۳؛ عنکبوت: ۱۷).
  81. قفاری، اصول مذهب الشیعة الامامیة، ص۵۱۲ و ۵۱۳.
  82. باذلی، رضا، مقاله «ولایت تکوینی ائمه»، موسوعه رد شبهات ج۱۶، ص ۱۹۵.
  83. ر.ک: کلینی، کافی، ج۲، ص۳۴۹-۳۵۶.
  84. مراد از اراضی خراجیه، زمین‌هایی است که متعلق به همه مسلمانان است و کسی که روی آنها کار کند باید مالیاتی که به آن خراج می‌گویند، بپردازد. خراج، مالیاتی است که از می‌سوی دولت اسلامی بر زمین‌های خراجی مقرر می‌گردد.
  85. کلینی، کافی، ج۲، ص۳۵۲.
  86. عابدی، توحید و شرک، ص۳۰۲.
  87. مجلسی، مرآة العقول، ج۴، ص۳۵۰.
  88. مجلسی، مرآة العقول، ج۴، ص۳۴۷-۳۵۵. ضعف سند روایت ابوبصیر به جهت علی بن ابی‌حمزه بطائنی است که در رجال تضعیف شده است. (توحید و شرک، ص۳۰۳) برخی برای اثبات ولایت تکوینی ائمه(ع) به روایات باب مذکور استناد کرده و آنها را به ولایت تکوینی تفسیر کرده‌اند. (میلانی، اثبات الولایة العامة، ص۲۳۳-۲۳۶) البته در این صورت هم با تعریف و توضیحاتی که پیرامون ولایت تکوینی ارائه شد، اشکالی پیش نخواهد آمد.
  89. «موسی به قوم خود گفت: از خداوند یاری بخواهید و شکیبا باشید، بی‌گمان زمین از آن خداوند است، به هر کس از بندگان خویش که بخواهد به میراث می‌دهد و سرانجام (نیکو) از آن پرهیزگاران است» سوره اعراف، آیه ۱۲۸.
  90. باذلی، رضا، مقاله «ولایت تکوینی ائمه»، موسوعه رد شبهات ج۱۶، ص ۱۹۶.
  91. «اوست که برق را که هم بیم‌آور و هم امیدبخش است به شما می‌نمایاند و ابرهای بارور را پدید می‌آورد» سوره رعد، آیه ۱۲.
  92. فرقه سبائیه، پیروان عبدالله بن سبأ هستند که گفته شده نخست یهودی بود، سپس مسلمان شد. وی درباره حضرت علی(ع) غلو کرده و قائل به الوهیت او بود. فرقه سبائیه جزء غالیان محسوب می‌شوند. در این باره ر.ک: لیلا خسروی، فرقه سبائیه، دو ماهنامه مشکوة النور، شماره ۳، دی و بهمن ۱۳۷۶.
  93. قفاری، اصول مذهب شیعة الامامیة، ج۲، ص۵۱۴.
  94. «و اوست که بادها را پیشاهنگ رحمت خویش (باران)، نویددهنده می‌فرستد تا چون ابری بارور را برداشت آن را به سرزمینی بایر برانیم و از آن، آب فرو فشانیم و با آن از هر گونه میوه برآوریم؛ به همین گونه مردگان را بر می‌انگیزیم باشد که پند گیرید» سوره اعراف، آیه ۵۷.
  95. «خداوند است که بادها را می‌فرستد که ابرها را برمی‌انگیزد و آن را در آسمان هر گونه خواهد می‌گسترد و آن را پاره‌پاره می‌گرداند و آنگاه باران پیاپی را می‌نگری که از لابه‌لای آن بیرون می‌زند و چون (خداوند) آن را به کسانی از بندگانش که بخواهد برساند ناگهان شاد می‌شوند» سوره روم، آیه ۴۸.
  96. قفاری، اصول مذهب الشیعة الامامیة، ج۲، ص۵۱۵.
  97. قفاری، اصول مذهب الشیعة الامامیة، ج۲، ص۵۱۷.
  98. باذلی، رضا، مقاله «ولایت تکوینی ائمه»، موسوعه رد شبهات ج۱۶، ص ۱۹۸.
  99. مفید، الإختصاص، ص۳۲۷.
  100. یعنی روایات و مذهب او دارای ابهام است. این ابهام ممکن است در سند باشد یا در متن یا در هر دو، اضطراب در سند یعنی اینکه با سندهای مختلفی نقل شده که با همدیگر هم‌خوانی ندارد و مراد از اضطراب در متن این است که روایت با محتواهای مختلف یا متضاد نقل شده است. این عبارت دلالت بر ضعف راوی و روایت دارد. (ساعدی، الضّعفاء من رجال الحدیث، ج۱، ص۱۰۸-۱۱۰).
  101. الإختصاص، ص۳۲۷.
  102. در کتب رجالی دو شخص با این نام هستند: عبدالله بن قاسم حارثی و عبدالله بن قاسم حضرمی. ولی گفته شده که هر دو یک شخص هستند. (الضعفاء من رجال الحدیث، ج۲، ص۲۹۳ و ۲۹۸) البته اگر دو شخص هم باشند، هر دو ضعیف و از غالیان شمرده شدند. (ر.ک: پاورقی بعدی).
  103. نجاشی، رجال نجاشی، ص۲۲۶؛ ابن غضائری، الرجال، ص۷۸؛ حلی، الرجال، ص۲۳۷؛ الضعفاء من رجال الحدیث، ج۲، ص۲۹۳-۲۹۵ و ۲۹۸.
  104. رجال نجاشی، ص۲۲۶؛ حلی، الرجال، ص۲۳۷.
  105. الاختصاص، ص۱۹۹؛ صفار، بصائر الدرجات، ص۴۰۹. سند بصائر: «حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي خَالِدٍ وَ أَبُو سَلَّامٍ عَنْ سَوْرَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ(ع)». در این سند هم محمد بن سنان وجود دارد که رجالیون به‌شدت او را تضعیف کرده‌اند.
  106. نجاشی، رجال نجاشی، ص۳۲۸؛ شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۳۶۴؛ ر.ک: ساعدی، الضعفاء من رجال الحدیث، ج۳، ص۱۸۵-۱۹۸.
  107. کشی، رجال الکشی، ص۳۸۹؛ الضعفاء من رجال الحدیث، ج۳، ص۱۸۵ و ۱۸۹. البته برخی از معاصرین او را ثقه داشته‌اند. میلانی، اثبات الولایة العامة، ص۳۳۰؛ درس رجال آیت‌الله شبیری زنجانی، جلسه ۳۷ و ۳۸، سایت مدرسه فقاهت.
  108. ر.ک: مجلسی، بحار الأنوار، ج۲۷، ص۳۳-۴۰.
  109. مجلسی، بحار الأنوار، ج۲۷، ص۳۳.
  110. مجلسی، بحار الأنوار، ج۲۷، ص۴۰.
  111. عابدی، توحید و شرک، ص۳۰۸.
  112. «پس ما باد را رام او کردیم که به فرمان او هر جا می‌خواست به نرمی روان می‌شد» سوره ص، آیه ۳۶.
  113. عابدی، توحید و شرک، ص۳۰۹ و ۳۱۰.
  114. شاه‌قلی نام یکی از غلامان شاه قاجار بود.
  115. باذلی، رضا، مقاله «ولایت تکوینی ائمه»، موسوعه رد شبهات ج۱۶، ص ۲۰۰.
  116. ر.ک: مجلسی، بحار الأنوار، ج۴۲، ص۱۷-۵۶ و ۳۱۱-۳۳۹.
  117. قفاری، اصول مذهب الشیعة الامامیة، ج۲، ص۵۱۸.
  118. از جمله این روایت که سلمان نقل می‌کند: «لَوْ أَقْسَمَ أَبُو الْحَسَنِ عَلَى اللَّهِ أَنْ يُحْيِيَ الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ لَأَحْيَاهُمْ»؛ «اگر علی(ع) به خدا قسم بخورد که اولین و آخرین را زنده کند، مسلماً آنها را زنده می‌کند»، (بحار الأنوار، ج۴۱، ص۲۰۱).
  119. بحار الأنوار، ج۴۱، ص۱۹۴.
  120. «فَوَ اللَّهِ مَا نَحْنُ إِلَّا عَبِيْدَ الَّذِي خُلِقْنَا وَ اصْطَفَانَا مَا نَقْدِرُ عَلَى ضُرٍّ وَ لَا نَفْعٍ إِنْ رُحِمْنَا فَبِرَحْمَتِهِ وَ إِنْ عُذِّبْنَا فَبِذُنُوبِنَا، وَ اللَّهِ مَا لَنَا عَلَى اللَّهِ مِنْ حُجَّةٍ وَ لَا مَعَنَا مِنَ اللَّهِ بَرَاءَةٌ وَ إِنَّا لَمَيِّتُونَ وَ مَقْبُورُونَ وَ مُنْشَرُونَ وَ مَبْعُوثُونَ وَ مَوْقُوفُونَ وَ مَسْئُولُونَ»؛ (کشی، رجال الکشی، ص۲۲۵ و ۲۲۶).
  121. قفاری، اصول مذهب الشیعة الامامیة، ج۲، ص۵۱۹ و ۵۲۰.
  122. باذلی، رضا، مقاله «ولایت تکوینی ائمه»، موسوعه رد شبهات ج۱۶، ص ۲۰۴.
  123. کلینی، کافی، ج۲، ص۴۳۸.
  124. کلینی، کافی، ج۲، ص۴۱۹.
  125. مجلسی، مرآة العقول، ج۵، ص۱۸۶.
  126. مجلسی، مرآة العقول، ج۵، ص۱۸۹؛ مازندرانی، شرح الکافی، ج۷، ص۱۳۹.
  127. مجلسی، مرآة العقول، ج۵، ص۱۳۴.
  128. «و آنان بر ما ستم نکردند بلکه بر خویشتن ستم روا می‌داشتند» سوره بقره، آیه ۵۷.
  129. مرآة العقول، ج۲، ص۱۲۲؛ ج۵، ص۱۵۲؛ مازندرانی، شرح الکافی، ج۷، ص۱۱۷.
  130. سبحانی، منشور عقاید امامیه، ص۶۶.
  131. قراملکی، خدا در تصور انسان، ص۳۶۳.
  132. ر.ک: امینی‌نژاد، حکمت عرفانی، ص۲۶۹ و ۲۷۰.
  133. باذلی، رضا، مقاله «ولایت تکوینی ائمه»، موسوعه رد شبهات ج۱۶، ص ۲۰۶.
  134. باذلی، رضا، مقاله «ولایت تکوینی ائمه»، موسوعه رد شبهات ج۱۶، ص ۲۰۸.
  135. «در حالی که جز به اذن خداوند به کسی زیان نمی‌رساندند» سوره بقره، آیه ۱۰۲.
  136. «دیوساری از جن گفت: من آن را پیش از آنکه از جایت برخیزی برایت می‌آورم و من در این کار بسی توانمند درستکارم» سوره نمل، آیه ۳۹.
  137. «آن که دانشی از کتاب (آسمانی) با خویش داشت گفت: من پیش از آنکه چشم بر هم زنی آن را برایت می‌آورم» سوره نمل، آیه ۴۰.
  138. «و به پیامبری به سوی بنی اسرائیل (می‌فرستد، تا بگوید) که من برای شما نشانه‌ای از پروردگارتان آورده‌ام؛ من برای شما از گل، (اندامواره‌ای) به گونه پرنده می‌سازم و در آن می‌دمم، به اذن خداوند پرنده‌ای خواهد شد و به اذن خداوند نابینای مادرزاد و پیس را شفا خواهم داد و به اذن خداوند مردگان را زنده خواهم کرد و شما را از آنچه می‌خورید یا در خانه می‌انبارید آگاه خواهم ساخت، این نشانه‌ای برای شماست اگر مؤمن باشید» سوره آل عمران، آیه ۴۹.
  139. «آن که دانشی از کتاب (آسمانی) با خویش داشت گفت: من پیش از آنکه چشم بر هم زنی آن را برایت می‌آورم و چون (سلیمان) آن (اورنگ) را نزد خود پای برجا دید گفت: این از بخشش (های) پروردگار من است» سوره نمل، آیه ۴۰.
  140. رستم‌نژاد، مهدی، پاسخ به شبهات وهابیان علیه شیعه ص ۳۲۳