سیره سیاسی امام هادی
اوضاع سیاسی عصر امام هادی(ع)
دوران زندگی امام هادی(ع) با شماری از حاکمان عباسی معاصر بود و این دوره را باید به دو مرحله تقسیم کرد. مرحله نخست که امام هادی(ع) همزمان با حیات پدر بزرگوارشان، امام جواد(ع)، به مدت حدود هشت سال (۲۱۲ – ۲۲۰ق) با حکومت مأمون و معتصم معاصر بوده است. مرحله دوم، دوران امامت امام هادی(ع) که با حکومت شش حاکم عباسی به ترتیب ذیل معاصر بوده است.
مُعتصِم محمد بن هارون الرشید(حک: ۲۱۸ - ۲۲۷) مهمترین اتفاق در دوره او تسلط ترکان بر امور نظامی و دیوانی بود که سبب آزار مردم شد[۱]، انتقال مرکز خلافت از بغداد به سامرّا (سر من رای) و نیز موضوع خلق قرآن و تفتیش عقاید بود که مخالفان را به شدت مورد اذیت و آزار قرار داد[۲].[۳]
امام هادی(ع) و خلفا
واثق هارون بن معتصم (حک: ۲۲۷ - ۲۳۲)
پس از مُعتصِم، فرزند او «هارون»» مشهور به واثق به حکومت رسید. او در ماه شعبان سال ۱۹۶ق، به دنیا آمد و در ربیع الاول سال ۲۲۷ ق، به خلافت رسید. در سال ۲۲۹ق، وضع مالی حکومت به دست برمکیان به شدت ضعیف شده بود از این رو در صدد برآمد آنان را برکنار کند و واثق نیز با تأیید اقدام جدّش، برای پیشگیری از چنین وضعیتی تصمیم گرفت با دبیران و کارگزاران حکومت خود مقابله کند[۴].
واثق دستور داد همه کاتبان دولتی را به زندان بیندازند. وی آنان را جریمه کرده و اموالشان را مصادره کرد[۵]. سبب این اقدام واثق از آن رو بود که پیشتر جدّش، هارون الرشید، متوجه اوضاع بد مالی حکومت به دست برمکیان شده بود و در صدد برکناری آنان برآمده بود. واثق نیز با تأیید اقدام جدش، چنین کرد[۶].
واثق به سال ۲۳۱ق، به پیروی از پدر خود[۷] با ارسال نامهای به امیر بصره، دستور داد همه ائمه جماعت و مؤذنان را درباره خلق قرآن مورد امتحان قرار دهند[۸]. اما در اواخر حکومت از این کار دست برداشت[۹]. ۶ واثق به سال ۲۳۲ در اثر ابتلا به «استسقاء» درگذشت[۱۰].[۱۱]
متوکل (۲۳۲ - ۲۴۷)
پس از واثق، جعفر پسر معتصم، معروف به متوکّل به خلافت رسید. وی از ابتدای خلافت به عقاید اهل حدیث از اهل سنت اظهار تمایل کرده، محنت خلق قرآن را برطرف و در سال ۲۳۴ق، دستوری در این زمینه به سراسر قلمرو اسلامی صادر کرد[۱۲]. درباره متوکّل گفتهاند: مردی غرق در لذتها و نوشیدن شراب بوده است. او ۴ هزار «سریّه» داشت[۱۳] علی بن جهم گوید: متوکّل بسیار شیفته و شیدای کنیزی به نام «قبیحه» بود. او کنیزی زیبا بود که از باب نامگذاری به ضد شئ نام او را قبیحه گذاشته بودند و همو مادر معتزّ، خلیفه آینده شد[۱۴].
متوکّل به بغض و کینه نسبت به امیرالمؤمنین علی(ع) و اهل بیت و شیعیان آن حضرت معروف بود. چندان که گفتهاند اگر میشنید کسی به آنان علاقه دارد اموال او را غصب میکرد یا او را به قتل میرساند[۱۵]. احضار امام هادی(ع) از مدینه به سامرّا نیز در زمان متوکّل صورت گرفت.
متوکّل در اقدامی دیگر توطنهای برای کشتن امام هادی(ع) ترتیب داد که موفق نشد[۱۶]. سرانجام متوکّل جان خود را بر سر دشمنی با اهل بیت(ع) از دست داد. گفتهاند متوکّل ندیمی به نام «عَبّادَة مُخَنَّث» داشت؛ وی در مجلس متوکّل، زیر لباس خود متکائی بر شکم میبست و دستار از سر بیموی خود برمیداشت و در برابر متوکّل میرقصید و آوازهخوانان همصدا چنین میخواندند: «این مرد طاس با شکم بزرگش آمده تا خلیفه مسلمانان شود». آنان مقصودشان از این جمله کنایه و به سخرهگرفتن امیرالمؤمنین علی(ع) بود. متوکّل اهل میگساری بود و خندههای مستانه سر میداد. در یکی از روزها که عبّاده طبق معمول به دلقکبازی خود مشغول بود، منتصر، پسر متوکّل، در مجلس حضور داشت، وی از دیدن این برنامه ناراحت شد و با اشاره، عبّاده را تهدید به مرگ کرد. عبّاده از ترس ساکت شد. چون متوکّل از علت آن پرسید عبّاده برخاست و علت را بیان کرد. در این هنگام، منتصر نیز به پاخاست و گفت: ای امیرالمؤمنین! آن کسی که این شخص ادای او را در میآورد و مردم میخندند، پسرعموی تو، بزرگ خاندان تو و مایه افتخار توست. اگر خود میخواهی گوشت او را بخوری بخور، اما اجازه نده این سگ و امثال او از آن بخورند. متوکّل در پاسخ او شعری زشت به زبان آورد و او را ساکت کرد، اما همین باعث شد منتصر، با همکاری برخی از ترکان از جمله باغر ترک، پدر خود متوکّل را در سال ۲۴۷ق، به قتل برساند[۱۷].[۱۸]
منتصر (۲۴۷ - ۲۴۸ق)
پس از متوکّل، پسرش محمد، مشهور به منتصر در شوال سال ۲۴۷ ق، و پس از قتل پدر به خلافت رسید و دو برادر خود معتزّ و مؤیّد را از ولایتعهدی برکنار و معتزّ را زندانی کرد. درباره منتصر گفتهاند: عدل و انصاف را در میان رعیت آشکار کرد و فردی کریم و بردبار بود. از این رو، دلهای مردم بر خلاف ترسی که از منتصر داشتند به سوی او گرایش یافت؛ اما منتصر نتوانست بیش از شش ماه از خلافت خود بهرهای ببرد.
منتصر، به آل ابیطالب بسیار نیکی میکرد. او بر خلاف پدرش، دوستی با امیرالمؤمنین علی(ع) و خاندان او را آشکار کرد و به مردم دستور داد به زیارت امام حسین(ع) بروند و به علویان که در زمان پدرش در بیم و وحشت به سر میبردند، ایمنی داد. منتصر در زمان کوتاه حکومتش سه اقدام مهم انجام داد: ۱. فدک را به علویان پس داد؛ ۲. موقوفات علویان را به آنان بازگرداند؛ ۳. صالح بن علی، والی مدینه را که با بنیهاشم بدرفتاری میکرد، برکنار کرد و به جای او علی بن الحسین را بدین منصب گمارد و به او توصیه کرد که از نیکی و خدمت به بنیهاشم دریغ نورزد؛ اما از آنجا که دوران خلافت منتصر کوتاه بود، پس از وی باز اختناق و فشار از سر گرفته شد. منتصر به سال ۲۴۸ به سبب درد گلو یا ورمی که در معده داشت درگذشت[۱۹].[۲۰]
مستعین (۲۴۸ - ۲۵۲ق)
پس از منتصر، احمد پسر معتصم بن هارون عباسی، برادر متوکّل، معروف به مستعین، به حکومت رسید. فرماندهان لشکر بعد از مرگ منتصر، مستعین را به خلافت برگزیدند؛ اما ترکان همین که دیدند وی باغر ترک، یکی از قاتلان متوکّل را تبعید کرد و وصیف و بُغا، دو تن از فرماندهان بزرگ ترک را کشت، خلافت او را انکار کردند. به همین دلیل، مستعین از ترکان هراس داشت و مقرّ خلافت خود را از سامرّا به بغداد منتقل کرد. ترکان به او پیام دادند و معذرت خواستند و اعلام خضوع و سرافکندگی کرده، از او خواستند به سامرّا بازگردد، اما وی خواسته آنان را نپذیرفت. به همین دلیل آنان به زندان حملهور شدند و معتز را از زندان بیرون آورده، با او بیعت و مستعین را از خلافت خلع کردند. سپس معتزّ سپاه بزرگی برای جنگ با مستعین گرد آورد. حکومت مستعین بیش از چهار سال و چند ماه طول نکشید. مستعین در آغاز سال ۲۵۲ق خود را از خلافت خلع کرد و به شهر واسط تبعید شد و نُه ماه در آنجا تحت نظر مردی امین محبوس بود، سپس به سامرّا فرستاده شد[۲۱].
معتزّ پیکی را سوی احمد بن طولون فرستاد تا او نزد مستعین برود و او را به قتل برساند؛ اما احمد بن طولون در پاسخ به خدا سوگند یاد کرد که هرگز دست خود را به خون اولاد خلفا آلوده نخواهد کرد. بدینسان معتزّ، سعید حاجب را برای کشتن مستعین فرستاد و وی در سوم شوال همان سال او را در ۳۱ سالگی سر برید[۲۲].[۲۳]
معتز (۲۵۲ - ۲۵۵ق)
پس از مستعین، محمد فرزند متوکّل، معروف به معتزّ به سال ۲۵۲ خلافت رسید. کنیه او ابوعبدالله و مادرش کنیزی امّولد بود و قبیحه نام داشت. او در سال ۲۳۲ ق، به دنیا آمد و در نوزده سالگی برای خلافت با او بیعت شد. قبل از او کسی در چنین سنّی به خلافت نرسیده بود. در سال ۲۵۲ ق، در دوران امامت امام هادی(ع)، مستعین از حکومت کناره گرفت و حکومت را به معتزّ سپرد و در روز پنجشنبه، هفتم محرم سال ۲۵۲ق، با معتزّ به عنوان خلیفه بیعت شد. با آنکه تصور میشد بیعت با معتزّ بدون مخالفت صورت گیرد، اما برخی، از جمله ابن مجاهد والی شِمشاط[۲۴]و[۲۵]، عیسی بن شیخ در فلسطین، یزید بن عبدالله در مصر و عمران بن مهران در اصفهان از بیعت با او سر باز زدند. از این رو، معتزّ برای مقابله با هریک از آنان نیرو و سپاهی فراهم کرد و با جنگ و اجبار برای خود بیعت گرفت.
معتزّ در برابر ترکان بسیار ضعیف و همچون بازیچهای در دست آنان بود. از این رو، او را از حکومت [خلع کردند. سپس محمد بن واثق را که معتزّ به بغداد تبعید کرده بود، به سامرّا فراخواندند و با او بیعت کرد. پس از برکناری معتزّ، او را از به حمّام بردند و هنگامی که از حمّام بیرون آمد به او آب با یخ دادند و چون آن آب را خورد بر زمین افتاد و درگذشت[۲۶].[۲۷]
فعالیت و مواجهه سیاسی امام هادی(ع)
حکومت عباسیان در دوران امامان(ع) با بحران مشروعیت روبهرو بود و این وضع در دوران امام هادی(ع) نیز ادامه داشت. آنان چون نتوانسته بودند این مشکل را حل کنند، افزون بر اعمال فشارهای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی بر شیعیان و امامان شیعه، برای حفظ اقتدار و تداوم حاکمیت خود راه چاره را در مراقبت دائمی و تحت نظر گرفتن امامان میدیدند. احضار امام هادی(ع) به سامرّا در همین راستا صورت گرفت. با این حال امام هادی(ع) در عرصه سیاسی اقدامات مؤثری انجام داد که برخی از آنها بدین شرحاند.
مخالفت با مشروعیت حکومت خلفا
امام هادی(ع) به شکلهای مختلف مشروعیت حکومت و حاکمان عباسی را به چالش میکشید. برای نمونه، هنگامی که در ضمن گفتگویی، متوکّل عباسی از آن حضرت پرسید: فرزند پدر تو، (یعنی خود امام هادی(ع)) درباره عباس بن عبدالمطلب چه میگوید؟ امام فرمود: ای امیر مؤمنان! فرزند پدر من چه میگوید درباره مردی (یعنی خود امام هادی(ع)) که خدا اطاعت از فرزندان او را بر خلق خود واجب کرد و اطاعت از او (یعنی خود امام هادی(ع)) را بر فرزندانش (یعنی فرزندان عباس) واجب کرد. متوکّل (با این گمان که حضرت به خواسته او مهر تأیید زده و اطاعت از فرزندان عباس را واجب شمرده خوشحال شد) و دستور داد ۱۰۰ هزار درهم به آن حضرت بدهند.
در موردی دیگر، هنگامی که متوکّل شنید آن حضرت آیه ﴿يَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَى يَدَيْهِ﴾[۲۸][۲۹] را درباره خلیفه اول و دوم میداند، مشورت کرد که چگونه با آن حضرت رفتار کند و آنان گفتند او را احضار و در مقابل مردم درباره تفسیر این آیه از آن حضرت سؤال کن؛ اگر به همینگونه تفسیر کرد مردم با او مقابله خواهند کرد و اگر بر خلاف آن تفسیر کرد نزد اصحاب و یاران خود رسوا میشود؛ متوکّل نیز قاضیان، بنیهاشم و بزرگان را دعوت کرد و در حضور آنان درباره این آیه پرسید؛ امام هادی(ع) در پاسخ فرمود: منظور از این آیه دو نفری هستند که خداوند با کنایه از آنان یاد کرده و بر آنان منّت گذاشته و نامشان را پوشیده داشته است؛ آیا امیرالمؤمنین (یعنی متوکّل) مایل است از آنچه خداوند پوشیده داشته است پرده بردارد؟ متوکّل گفت: نه دوست ندارم[۳۰]. بدین وسیله بدخواهان باز هم در دشمنی خود ناکام ماندند و نتوانستند به مقصود خود برسند و زمینه را برای محدودیت بیشتر امام هادی(ع) فراهم کنند[۳۱].
نهی از یاری رساندن به حکومت
سیاست مبارزه منفی به صورت تحریم همکاری با دستگاه خلافت عباسی به عنوان یک سیاست راهبردی از زمان امامان پیشین بود و امام هادی(ع) آن را ادامه داد. برای نمونه، محمد بن علی بن عیسی[۳۲] در صف عباسیان و کارگزار آنان بود. وی برای روشن شدن وضعیت درآمدی که از کار کردن برای عباسیان به دست میآورد، به امام هادی(ع) نامه نوشت و نظر ایشان را درباره کار خود و پول گرفتن از آنان پرسید. امام هادی(ع) در پاسخ فرمود: آن مقدار از همکاری که به جبر و زور صورت گرفته، اشکال ندارد و خداوند عذرپذیر است؛ اما در غیر این موارد، کراهت دارد و در صورتی که چارهای نباشد، مقدار اندک آن بهتر از بسیار آن است. وی برای روشنتر شدن مطلب، به امام نوشت که انگیزهاش از همکاری با آنان تنها یافتن راهی برای ضربه زدن به آنان و تشفی خاطر است. امام نیز پاسخ داد: در این صورت همکاری با آنان نه تنها حرام نیست، بلکه پاداش نیز دارد[۳۳].[۳۴]
امام هادی(ع) و اهتمام به نکات امنیتی
حضرت امام هادی(ع) علیرغم شرایط سختی که بر آن حضرت و شیعیانشان از جهت تحت تعقیب بودن از طرف هیئت حاکم، همچنین دور کردن شیعیان از امام و مجبور کردن آن حضرت به اقامت در شهر سامرا برای تحت نظر داشتن آن حضرت حاکم بود وظیفه امامت و رهبری خود را به عنوان رهبری که باید حافظ مصالح پیروان خود باشد به نحو احسن به انجام میرساندند. اقداماتی که حضرت امام هادی(ع) در رابطه با این مسأله به انجام رساندهاند در این موارد ظهور و بروز مییابد: حفاظت کامل از شیعیان و رعایت مصلحتهای خاصّ و عامّ آنان، برآوردن حاجات شیعیان، بر حذر داشتن شیعیان از توطئههای حکومت بر ضدّ آنان و آگاه کردن شیعیان از راههای احتیاطی و وجوب مخفیکاری در فعّالیتها و ارتباطات، تا بدینوسیله از افتادن در دامهای حکومت ستمگر که در کمین امام(ع) و شیعیان آن حضرت بود، برحذر باشند.
توصیههائی که حضرت امام هادی(ع) به پیروان خود مینمودند میزان اهتمام آن حضرت را به این مسأله و میزان نزدیکی آن حضرت را به حوادث عام و خاص جامعه نشان میدهد. دستوراتی که آن حضرت به گروه صالح شیعیان خود صادر میفرمودند به صورتی دقیق و سریع به آنان میرسید، بلکه در بسیاری از مواقع این دستورات قبل از رویدادهای مربوطه بهدست شیعیان میرسید تا آنان بتوانند از توطئهای که بر ضدّشان تدارک دیده شده به سلامت بیرون آیند. چنین است که میبینیم فعّالیتها و روشهای امام هادی(ع) نمونه یک کار سازمانیافته و حزبی در عالیترین حدّ دقّت و برنامهریزی بوده است، این مطلب را میتوانیم از نامههای آن حضرت به شیعیانش نیز دریابیم.
نامههایی که در دل خود حامل روشها و وسایل مختلف و متعدّدی برای روبرو شدن با شرایط مختلف زمان میباشد. اینک به گوشهای از این روشها، وسایل و راهنماییهایی که آن حضرت برای این دست یافتن به این هدف بهکار گرفتهاند توجّه نمائید:
برحذر داشتن شیعه از نوشتن بعضی از چیزها
امام هادی(ع) اصحاب خود را از نوشتن و تدوین بعضی از چیزها به خصوص مطالبی که مربوط به روابط و اوضاع گروه شیعه و موضعگیریهای آنها میشود برحذر میداشتند، از «داود صرمی» روایت شده است که گفت: مولایم امام هادی(ع) دستورات زیادی به من داد، و چیزهای بسیاری به من گفت. سپس به من فرمود: «چگونه میگویی؟» من آنچه را که آن حضرت به من گفته بود کاملا از حفظ نبودم، آن حضرت دوات پیش آورد و نوشت: «بسم الله الرّحمن الرّحیم اکره ان شاء الله و الأمر بید الله»؛ به نام خداوند بخشنده مهربان، اگر خدا بخواهد آن را به یاد میآورم و کار به دست خداست»، من تبسّم کردم. امام هادی(ع) فرمودند: تو را چه میشود؟ گفتم: خیر است، امام هادی(ع) به من فرمودند: مرا از حقیقت حال خود خبر بده، عرضه داشتم خداوند مرا فدای شما گرداند. به یاد حدیثی افتادم که مردی از اصحاب ما آن را از جدّ شما حضرت امام رضا(ع) نقل کرده است، که چون دستور انجام کاری را صادر مینمودند اینگونه مینوشتند: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ أَذْكُرُهُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ وَ الْأَمْرُ بِيَدِ اللَّهِ»؛ به نام خداوند بخشنده مهربان، اگر خدا بخواهد آن را به یاد میآورم. بهخاطر همین مطلب بود که من تبسّم کردم، امام هادی(ع) به من فرمودند: «يَا دَاوُدُ! وَ لَوْ قُلْتُ إِنَّ تَارِكَ التَّقِيَّةِ كَتَارِكِ الصَّلَاةِ لَكُنْتُ صَادِقاً»؛ ای داوود، اگر بگویم: ترککننده تقیه مانند ترککننده نماز است راست گفتهام»[۳۵].
امام هادی(ع) در این روایت پنهانکاری و احتیاط را با یکی از مفاهیم اسلامی یعنی «تقیه» ارتباط میدهد که در رابطه با آن احادیث و آیات کریمهای از قرآن نیز آمده است. مانند ﴿إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقَاةً﴾[۳۶]، و همچنین قول خداوند تعالی: ﴿إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمَانِ﴾[۳۷]، و این آیهای است که در قضیه عمّار بن یاسر نازل شده است. آنجا که مشرکان مکه عمّار را به سختی شکنجه میکردند تا وی حضرت پیامبر اکرم(ص) را دشنام داده و او را ترک نماید، تا دست از شکنجه او بردارند. عمّار بن یاسر پس از این قضیه به نزد پیامبر اکرم(ص) آمده، جریان را برای آن حضرت نقل کرد. پیامبر اکرم به او فرمودند: اگر آنان دوباره از تو چنین کاری خواستند تو نیز دوباره همانکار را انجام بده. امام هادی(ع) این دستورات را تنها از ترس کشف شدن فعّالیتهای شیعه توسّط حکومت صادر نمیفرمودند، بلکه مراد آن حضرت تأکید بر این مفهوم اسلامی بود که شیعه از بدو پیدایش، آن را میشناخته و به جهت امتثال سفارشات ائمّه(ع) و قرآن کریم با آن آشنا بوده است[۳۸].
تغییر نامها
امام هادی(ع) در نامههایی که به یکی از اصحاب خود سلیمان بن حسن بن جهم مینوشتند وی را با عنوان زراری مورد خطاب قرار میدادند، در حالی که طایفه این شخص ـ که از بزرگترین خاندانهای شیعه و اصحاب ائمّه(ع) بهشمار میآمدند ـ به بنی جهم معروف بودند. لازم به ذکر است که آن حضرت از این جهت سلیمان بن حسن بن جهم را زراری مینامیدند که مادر حسن بن جهم دختر «عبید بن زراره»، نوه «زرارة بن أعین» صحابی معروف میباشد ابو غالب زراری که خود نیز یکی از این خاندان است در رسالهاش- که در میان علما به «رساله ابو غالب» معروف است- مینویسد: امام هادی(ع) بدینجهت این لقب را برای سلیمان بن حسن بن جهم که از اصحاب آن حضرت بود بهکار میبردند که با این کار توریه کرده، او را از دشمنان پوشیده بدارند. بعدا بهکار بردن این لقب گسترش یافته و همه خاندان ما بدان نامیده شد. امام هادی(ع) در رابطه با کارهایی که در کوفه و بغداد داشتند با سلیمان بن حسن بن جهم مکاتبه داشتند[۳۹].[۴۰]
برحذر داشتن یاران از گفتن سخنان مهم در اماکن عمومی
حضرت امام هادی(ع) بعضی از اصحاب خود را از سخن گفتن و پرسیدن مسأله در طول راهها یا اماکن دیگری که امکان وجود جاسوسان حکومت در آن بود منع مینمودند.
از «محمد بن شرف» روایت شده است که گفت: من در مدینه به همراه حضرت امام هادی(ع) راه میرفتم. آن حضرت به من فرمودند: «آیا تو ابن شرف نیستی؟» عرضه داشتم: آری، آنگاه خواستم که از آن حضرت سؤالی کنم. امّا آن حضرت قبل از اینکه من از او سؤالی کنم به من فرمود: «اکنون ما در یک خیابان عمومی هستیم و اینجا جای سؤال کردن نیست»[۴۱].
نفوذ در دستگاه دولتی
پس از سقوط دولت اموی در سال ۲۳۲ ه. ق بنی عبّاس با زور و قهر و غلبه بر حکومت اسلامی مسلّط گشتند. آنان به اندازهای در زمین فساد کردند که کارشان به وخامت کشید. در دوران حکومت این طایفه کشتار و تبعید و گرفتن اموال مردم امری پیشپا افتاده بود، و از آنجا که حکومت آنان فاقد مشروعیت اسلامی بود، کار کردن با آنها و در دستگاه حکومتی آنان نیز مشروعیت نداشت. به همین دلیل بود که محمد بن علی بن عیسی- یکی از اصحاب امام هادی(ع)- به آن حضرت نامهای نوشت و از آن حضرت در رابطه با کار کردن در دستگاه بنی عبّاس و گرفتن حقوق از آنان و جواز این کار سؤال کرد. آن حضرت در پاسخ او نوشتند: کارهایی که داخل شدن در آن اجباری بوده و به اختیار نباشد خداوند عذر بندگان را در آن کارها خواهد پذیرفت و کارهایی که بدینگونه نباشد مکروه است، و در هرصورت هرچه از این کارها کمتر باشد بهتر است و هنگامی این عمل به کفر آن شخص منجر میشود که روزیدهندهاش او را به کارهایی مجبور نماید که به دست او اعمالی درباره ما و دوستان ما صورت پذیرد که به شرکش منجر شود.
هنگامی که نامه حضرت امام هادی(ع) به محمد بن علی بن عیسی رسید، وی فورا برای آن حضرت نامه دیگری ارسال کرده، در آن نوشت: عقیده من در رابطه با داخل شدن در دولت بنی عبّاس این بوده است تا راهی برای ضربه زدن به دشمنان پیدا کرده، با نزدیک کردن خودم به ایشان دستم در انتقامگیری از آنان باز باشد. امام(ع) در پاسخ او فرمودند: هرکس با چنین هدفی این کار را انجام بدهد داخل شدن او در کار بنی عبّاس نهتنها حرام نیست، بلکه برای او دارای اجر و پاداش است[۴۲].
امام هادی(ع) در دو عبارت فوق ضوابط همکاری کردن با حاکم جائر و ستمگر را بیان فرمودهاند. این ضوابط در به دست آوردن وسیلهای برای تضعیف ستمگران یا خدمت رساندن به شیعیان مظلوم خلاصه میشود[۴۳].
سازمان وکلا
پس از اینکه ائمّه اهلبیت(ع) نقش رهبری دینی خود را در اقشار مختلف شیعیان تثبیت نموده، اهمّیت ولایت خود را برای آنان آشکار ساختند، دامنه جغرافیائی پیروان اهلبیت(ع) گسترش یافت، در نتیجه آنان به کسانی نیاز پیدا کردند که احتیاجات دینی آنها را برآورده ساخته، همچون حلقه اتّصالی میان شیعیان و ائمّه(ع) باشد. اینجا بود که ائمّه(ع) به تعیین وکیلان و معتمدانی در مناطق مختلف مبادرت کرده و پیروان خود را به آنان ارجاع میدادند.
مأموریتهایی که این وکیلان به عهده داشتند در کارهایی مانند بیان احکام شرعی، موضعگیریهای سیاسی و اجتماعی، راهنمایی و ارائه نصایح اخلاقی و تربیتی، دریافت حقوق شرعی و پخش کردن آنها در مواضع از پیش تعیین شده، حلّ و فصل نزاعها و درگیریها و تولّی موقوفات و امور افرادی که قاصر بوده و کسی را به عنوان ولی نداشتند خلاصه میگردید.
افرادی که مسئولیت مهم وکالت ائمّه(ع) را به عهده میگرفتند، جدای از ایمان، معرفت به احکام و شئون شریعت اسلام، هوشیاری سیاسی و قدرت بر حفظ اسرار امام و پیروانش از دید حکام و جاسوسان، میبایست راستگویی و عدالت را نیز به عنوان دو شرط اساسی دارا میبودند.
بعضی از این وکیلان به صورت مستقیم با امام(ع) ارتباط داشته و بعضی دیگر بهواسطه وکیلی دیگر که به عنوان محوری برای مجموعهای از وکلا در تعدادی از مناطق نزدیک به یکدیگر به حساب میآمد با امام ارتباط پیدا میکردند.
تأسیس این نظام ارتباطی به عصر حضرت امام صادق(ع) و حتّی امامان قبل از آن حضرت(ع) بازمیگردد. امّا گستردگی و تکامل این نظام پس از عصر امام صادق(ع) صورت گرفته است؛ چراکه تحوّلات سیاسی جدید و مشکلات امنیتی که شیعیان را دربرگرفته و کیان و وجود آنها را تهدید مینمود، ضرورت این کار را بیش از پیش ساخته بود.
از زمان حضرت امام جواد(ع) تا ابتدای غیبت صغری، این سیستم نقش فعّال و بزرگی در حفظ کیان گروه شیعه و نگاه داشتن آن از اضمحلال و فروپاشی داشت.
به برکت همین سیستم ارتباطی دقیق و عناصر فعّال در آن بود که انتقال به عصر غیبت امام مهدی(ع) میسّر گشته، خطراتی که ممکن بود از پدیده غیبت امام معصوم، نظام شیعه را تهدید کند بسیار کم شد. تا جایی که میبینیم همین سازمان وکلا با همه خصوصیاتش به نظام نیابت خاصّه در زمان غیبت صغری متحوّل گشته، سفیر امام غائب(ع) نایب خاصّی بود که نقش امام را نسبت به مجموعه وکیلان ایفا مینمود... و هم او بود که از طریق وساطت بین امام معصوم و دیگر وکیلان، در واقع رابطی میان امام معصوم و همه پیروان او به حساب میآمد.
مناطق نفوذ و وجود وکیلان در حجاز: مدینه، مکه و یمن، در عراق: کوفه، بغداد، سامرا، واسط و بصره، در ایران: خراسان بزرگ ـ که شامل نیشابور، بیهق، سبزوار، بخارا، سمرقند، هرات، قم، آوه، ری، قزوین، همدان، آذربایجان، قرمیسین، اهواز، سیستان، بسط، و در شمال آفریقا: مصر بود. این مناطقی بود که پیروان اهلبیت در آن یافت شده، وکیلان و نمایندگان اهلبیت نیز در آن استقرار یافته، به عنوان حلقه اتّصال میان شیعیان و امام عمل نموده و بدینوسیله بسیاری از اهداف ائمّه(ع) را محقّق مینمودند[۴۴].
وکیلان امام هادی(ع)
اینک نام تعدادی از وکیلان امام هادی(ع) در مناطق مختلف را در دست داریم که اسامی آنها بدینقرار است:
- ابراهیم بن محمد همدانی؛
- ابوعلی بن راشد؛
- احمد بن اسحاق رازی؛
- علی بن جعفر وکیل؛
- محمد بن ابراهیم بن مهزیار؛
- حسین بن عبد ربه؛
- ابوعلی بن بلال؛
- ایوب بن نوح؛
- جعفر بن سهیل صیقل؛
- علی بن مهزیار اهوازی؛
- فارس بن حاتم؛
- علی بن حسین بن عبد ربه؛
- عثمان بن سعید عمری.
البته بعضی از وکیلان ائمّه از رویه و راه و رسمی که ائمّه(ع) برای آنها ترسیم نموده بودند منحرف میشدند، و در چنین مواقعی، مثلا وقتی اموالی که به دست یکی از وکیلان ائمّه(ع) میرسید، باعث وسوسه او شده، به فکر میافتاد تا از منصب وکالت برای اغراض دنیوی و مادّی خود استفاده و سودجوئی کند، ائمّه(ع) حقیقت امر را بر مردم روشن کرده و به آنها اجازه گمراه کردن مردم و سودجویی از آنها را نمیدادند.
سیستم وکیلان که تا حدّی مأموریتهای آن را دانستیم، یکی از عوامل ایمنسازی امنیتی شیعه در عصر امام هادی(ع) بود که برای امام و پیروان آن حضرت نقش ایمنیبخشی داشت.
گذشته از مأموریت مهم امنیتی این نظام، آنان در ایمنیبخشی اقتصادی، قضائی و سیاسی گروه شیعه نیز نقش مهمی داشتند. این یک دستگاه بسیار حسّاس و مهم بود و به همین سبب ائمّه(ع) اهمّیت زیادی به آن داده و پیوسته برای متحوّل ساختن و پاسداری کردن از این نظام در برابر عوامل ضعف و انهدام کوشش میکردند.
بهزودی خواهیم دید که سازماندهی چنین دستگاهی به عنوان بهترین وسیله برای آماده کردن گروه شیعه برای داخل شدن در عصر غیبت تا چه اندازه ضروری بوده، و تا چه اندازه میتوانسته است از صدمه غیبت و جدا شدن شیعیان از امام معصوم جلوگیری نماید. خصوصا در رابطه با پیروان اهلبیت(ع) که در طول دو قرن و نیم به دیدن امامان و ملاقات مستقیم با آن حضرات انس و الفت پیدا کرده بودند[۴۵].
جستارهای وابسته
- سبک زندگی امام هادی
- سیره اخلاقی امام هادی
- سیره عبادی امام هادی
- سیره خانوادگی امام هادی
- سیره تربیتی امام هادی
- سیره اجتماعی امام هادی
- سیره علمی امام هادی
- سیره تبلیغی امام هادی
- سیره سیاسی امام هادی
- سیره اقتصادی امام هادی
- سیره فرهنگی امام هادی
- سیره مدیریتی امام هادی
- سیره نظامی امام هادی
- سیره قضایی امام هادی
منابع
پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، تاریخ اسلام بخش دوم ج۲
حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲
پانویس
- ↑ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۶، ص۴۵۲.
- ↑ مسعودی، مروج الذهب، ج۳، ص۴۶۴.
- ↑ پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، تاریخ اسلام بخش دوم ج۲، ص۱۷۷.
- ↑ طبری، تاریخ، ج۹، ص۱۲۷ - ۱۲۸.
- ↑ طبری، تاریخ، ج۹، ص۱۲۷ - ۱۲۸؛ ابن مسکویه، تجارب الامم، ج۴، ص۲۷۸.
- ↑ احمدیمنش، فراز و فرود عباسیان، ص۱۸۰ – ۱۸۲.
- ↑ ذهبی، العبر، ج۱، ص۴۰۸.
- ↑ ذهبی، العبر، ج۱، ص۴۰۸.
- ↑ ابن جوزی، المنتظم، ج۱۱، ص۱۲۲.
- ↑ طبری، تاریخ، ج۹، ص۱۵۰.
- ↑ پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، تاریخ اسلام بخش دوم ج۲، ص۱۷۸.
- ↑ ذهبی، تاریخ الاسلام، ج۱۷، ص۱۳؛ سیوطی، تاریخ الخلفا، ص۳۷۳.
- ↑ سیوطی، تاریخ الخلفاء، ص۳۷۷. سریّه به کنیزی گفته میشد که از وی به عنوان معشوقه استفاده شود.
- ↑ ذهبی، تاریخ الاسلام، ج۱۸، ص۱۹۸ - ۱۹۹.
- ↑ ابن مسکویه، تجارب الأمم، ج۴، ص۱۲۰.
- ↑ ر.ک: اربلی، کشف الغمه، ج۲، ص۹۰۲.
- ↑ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۷، ص۵۵.
- ↑ پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، تاریخ اسلام بخش دوم ج۲، ص۱۷۸.
- ↑ طبری، تاریخ، ج۹، ص۲۵۱.
- ↑ پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، تاریخ اسلام بخش دوم ج۲، ص۱۸۰.
- ↑ سیوطی، تاریخ الخلفا، ص۳۸۷.
- ↑ سیوطی، تاریخ الخلفا، ص۳۸۷.
- ↑ پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، تاریخ اسلام بخش دوم ج۲، ص۱۸۰.
- ↑ شهری در روم در کنار رود فرات.
- ↑ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۳، ص۳۶۲.
- ↑ سیوطی، تاریخ الخلفا، ص۳۸۹.
- ↑ پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، تاریخ اسلام بخش دوم ج۲، ص۱۸۱.
- ↑ «و روزی که ستم پیشه، دست خویش (به دندان) میگزد» سوره فرقان، آیه ۲۷.
- ↑ مجلسی، بحارالانوار، ج۵۰، ص۲۱۴.
- ↑ از یاران امام هادی(ع) و از چهرههای برجسته قم که از جانب سلطان در قم امیر بوده و او را محمد بن علی بن عیسی اشعری قمی معرفی کردهاند، وی از امام هادی(ع) پرسشهایی داشته است، برای آگاهی بیشتر، ر.ک: تستری، قاموس الرجال، ج۹، ص۴۵۲ - ۴۵۳.
- ↑ پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، تاریخ اسلام بخش دوم ج۲، ص۱۸۵.
- ↑ ابن ادریس حلی، مستطرفات السرائر، ص۵۸۴.
- ↑ از یاران امام هادی(ع) و از چهرههای برجسته قم که از جانب سلطان در قم امیر بوده و او را محمد بن علی بن عیسی اشعری قمی معرفی کردهاند، وی از امام هادی(ع) پرسشهایی داشته است، برای آگاهی بیشتر، ر.ک: تستری، قاموس الرجال، ج۹، ص۴۵۲ - ۴۵۳.
- ↑ پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، تاریخ اسلام بخش دوم ج۲، ص۱۸۶.
- ↑ مسند الامام الهادى(ع)، ص۳۰۱.
- ↑ «مگر آنکه (بخواهید) به گونهای از آنان تقیّه کنید» سوره آل عمران، آیه ۲۸.
- ↑ «نه آن کسان که وادار (به اظهار کفر) شدهاند و دلشان به ایمان گرم است» سوره نحل، آیه ۱۰۶.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۲۷۴.
- ↑ تاریخ کوفه، ص۳۹۳.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۲۷۶.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۲۷۴.
- ↑ مستطرفات السّرائر، ص۶۸، ح۱۴، به نقل از آن وسائل الشیعة، ج۱۷، ص۱۹، ح۹، ب ۴۵؛ ج۱۲، ص۱۳۷.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۲۷۷.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۲۷۹.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۲۸۱.