خوارج در تاریخ اسلامی
چگونگی پیدایش خوارج
عموم مورخانی که به بحث و بررسی درباره خوارج و چگونگی پیدایش آنان پرداختهاند به وجود آمدن این فرقه را از جنگ صفین و قضیه «حکمیت» میدانند، اما به نظر ما برای ریشهیابی عمیقتر باید کمی به عقب برگشت؛ زیرا نمیتوان پذیرفت که یک حزب و گروه سازمان یافته و منسجم با موضعگیریهای سیاسی و عقیدتی، به یکباره و در مدت کمتر از چند ساعت و یا چند روز، ایجاد شود؟
آیا باور کردنی است که در نبرد صفین، عدهای با اصرار و پافشاری بسیار از امیرمؤمنان علی(ع) بخواهند که جنگ را خاتمه دهد و حکمیت را بپذیرد و حتی او را برای پذیرفتن این امر به قتل تهدید کنند، اما پس از قبول حکمیت از طرف علی(ع) فوراً موضع خود را تغییر دهند و پذیرش حکمیت را کفر بدانند؟ این، مسلماً برنامه و طرحی از پیش تنظیم شده بوده است که ریشه در پیش از نبرد صفین و مسأله حکمیت دارد. بنابراین بر یک محقق، لازم است که برای تحلیل و بررسی چگونگی پیدایش این گروه به عقب برگردد و قضیه را از ریشه دنبال کند و در این ریشهیابی به عامل مهم تعصبات قبیلهای، توجه بیشتری بکند.
بسیاری از رهبران خوارج و کسانی که در میان ساده لوحان سپاه علی(ع) در جنگ صفین، پس از پذیرش حکمیت، بذر شورش پاشیدند از قبیله بنی تمیم و بنی ربیعه بودند (بنی ربیعه، خود تیرهای از بنی تمیم است). کسانی مانند شبث بن ربعی و حرقوص بن زهیر (ذو الثدیه) و مسعر بن فدکی و عروة بن ادیه و مرداس بن ادیه که در نظر خوارج بعدی از سلف صالح هستند، همه از قبیله بنی تمیم بودند. البته از قبایل دیگر نیز کم و بیش شرکت داشتند اما بیشتر رهبران خوارج از این قبیله بودند و از قریش هیچ کس در میان خوارج نبود.
بنی تمیم در زمان جاهلیت با قبیله مضر و بخصوص تیره قریش دشمنی و جنگ داشتند و حتی پس از اسلام نیز که به ظاهر مسلمان شده بودند، گاه و بیگاه دشمنی دیرینه خود با قریش را آشکار میکردند و از این که پیامبر از قریش است ناراحت بودند و حسد میورزیدند. در این باره به دو سند تاریخی زیر توجه فرمایید:
- جمعی از قبیله بنی تمیم وارد مسجد پیامبر شدند و بیآنکه ادب و احترام پیامبر را رعایت کنند از پشت حجرهها ندا در دادند که «اخْرُجْ إِلَيْنَا يَا مُحَمَّدُ جِئْنَاكَ لِنُفَاخِرُكَ»؛ «ای محمد، بیرون آی که آمدهایم با تو مفاخره کنیم»، یعنی امتیازات و مفاخر و برتریهای قبیله خود را بر تو ثابت کنیم. آن گاه آنان به مال و ثروت و کثرت جمعیت و چیزهایی از این قبیل فخرفروشی کردند و این آیه شریفه درباره آنها نازل شد: ﴿إِنَّ الَّذِينَ يُنَادُونَكَ مِنْ وَرَاءِ الْحُجُرَاتِ أَكْثَرُهُمْ لَا يَعْقِلُونَ﴾[۱].[۲]
- در یکی از جنگها هنگامی که پیامبر خدا غنایم جنگی را تقسیم میکرد، مردی از بنی تمیم به نام ذوالخویصره، که همان حرقوص بن زهیر بود، سر رسید و گفت: یا محمد، عدالت را رعایت کن! پیامبر فرمود: وای بر تو، اگر من عدالت را رعایت نکنم پس چه کسی این کار را خواهد کرد؟ بعضی از اصحاب خواستند او را بکشند. پیامبر(ص) فرمود: رهایش کنید، همانا برای او یارانی خواهد بود که نماز شما در مقابل نماز آنها و روزه شما در برابر روزه آنها کوچک شمرده میشود و آنها قرآن را تلاوت میکنند اما از گلوهایشان تجاوز نمیکند، آنها از دین خارج میشوند همانگونه که تیر از کمان رها میشود. سپس افزود: آنها بر مسلمانان خروج میکنند. نشانه آنها این است که در میانشان مرد سیاه چهرهای است که یکی از پستانهای او مانند پستان زن است»[۳].
مفسران میگویند: درباره همین اعتراض حرقوص بن زهیر به پیامبر بود که این آیه شریفه نازل شد: ﴿وَمِنْهُمْ مَنْ يَلْمِزُكَ فِي الصَّدَقَاتِ فَإِنْ أُعْطُوا مِنْهَا رَضُوا وَإِنْ لَمْ يُعْطَوْا مِنْهَا إِذَا هُمْ يَسْخَطُونَ﴾[۴].[۵].
جالب است که در این سند تاریخی ـ که اکثر مورخان و محدثان و مفسران آن را نقل کردهاند ـ منافقی که به پیامبر اعتراض میکند و قرآن، او را از جمله منافقان میشمارد کسی است که «ذو الخویصره» نام دارد و او همان «حرقوص بن زهیر» است که یکی از رهبران خوارج بود و در جنگ صفین پس از جریان حکمت، شدیداً به علی(ع) اعتراض کرد و جمعی را به دنبال خود کشانید و سرانجام در جنگ نهروان کشته شد. او همان «ذو الثدیه» بود که علی(ع) جنازه او را جستجو کرد تا این که آن را یافت و از این که وعده پیامبر(ص) تحقق یافته است خدا را شکر کرد[۶].
دقت در این دو سند تاریخی به خوبی نشان میدهد که یکی از رهبران عمده خوارج چه سابقه فکری داشته است[۷].
اعتقادات خوارج
ریشه اصلی خارجیگری را چند چیز تشکیل میداد:
- تکفیر علی(ع)، عثمان، معاویه، اصحاب جمل و اصحاب تحکیم ـ کسانی که به حکمیت رضا دهند ـ عموماً مگر آنکه به حکمیت رأی داده و سپس توبه کرده باشند.
- تکفیر کسانی که مایل به کفر علی(ع)، عثمان و دیگران نباشند.
- ایمان، تنها عقیده قلبی نیست، بلکه عمل به اوامر و ترک نواهی جزو ایمان است؛ایمانامر مرکبی از اعتقاد و عمل است.
- وجوب بلاشرط شورش بر والی و امام ستمگر. میگفتند: امر به معروف و نهی از منکر مشروط به چیزی نیست و در همه جا بدون استثنا باید این دستور الهی انجام گیرد. اینها به واسطه این عقاید، تمام مردم روی زمین را کافر، مهدور الدم و مخلد در آتش میدانستند.
استاد شهید مطهری ممیزات خوارج را چهار چیز ذکر کرده است:
- آنها روحیهای مبارزهگر و فداکار داشتند و در راه عقیده و ایده خویش سرسختانه میکوشیدند.
- آنها مردمی عبادت پیشه و متنسک بودند؛ شبها را به عبادت میگذراندند؛ به دنیا و زخارف آن بیمیل بودند.
- خوارج مردمی جاهل و نادان بودند و در اثر جهالت و نادانی، حقایق را نمیفهمیدند و بد تفسیر میکردند. این کج فهمیها به صورت یک مذهب درآمد که بزرگترین فداکاریها را در راه تثبیت آن از خویش بروز دادند.
- آنان مردمی تنگ نظر و کوته بین بودند؛ اسلام را در اندیشههای محدود خود محصور کرده بودند و افراد دیگر را جهنمی میدانستند[۸].[۹]
نمونهای از تعصبات قبیلهای خوارج و دشمنی آنها با قریش
- ابو حمزه خارجی در سال ۱۳۰ به مدینه حمله کرد و مردم آن شهر را شکست داد که در تاریخ به نام «واقعه قدید» معروف است. وقتی اسیران را آوردند هرکس از قریش بود میکشتند و هر کس از انصار بود رها میکردند[۱۰].
- وقتی ضحاک بن قیس شیبانی خارجی، زمان کوتاهی در عراق حکومت یافت عبدالله بن عمر و سلیمان بن هشام به ناچار با او بیعت کردند. شبیل بن عزره، شاعر خارجی، با مباهات گفت: «أَ لَمْ تَرَ أَنَ اللَّهَ أَظْهَرَ دِينَهُ وصلت قریش خلف بکر بن وائل» «آیا ندیدی که چگونه خداوند دین خود را پیروز کرد و قریش پشت سر بکر بن وائل نماز خواند؟»[۱۱]
با توجه به زمینههای سیاسی و عصبیتهای قومی و نژادی که نمونههایی از آن را نقل کردیم، کسانی که کینه و حسد امیرالمؤمنین علی(ع) را در دل داشتند ولی به ناچار در سپاه آن حضرت قرار گرفته بودند و به ظاهر از جمله اصحاب علی(ع) به حساب میآمدند، همواره در پی فرصتی بودند که به آن حضرت ضربه بزنند و آنچه را که مدتها پنهان میکردند آشکار سازند. چنین فرصتی در جنگ صفین و در مسأله حکمیت به دست آمد و آنها توانستند از ساده لوحی سربازان علی(ع) سوء استفاده کنند و جمعیت زیادی را به دنبال خود بکشند و تا آنجا پیش رفتند که جنگ نهروان را بر امام مسلمین امیرالمؤمنین علی(ع) تحمیل کردند[۱۲].
نامهای دیگر خوارج
خوارج در تاریخ به نامهای دیگری هم مشهورند که اینک آنها را ذکر میکنیم:
- «شُراة»: این کلمه جمع «شاری» به معنای فروشنده است. خوارج این نام را بسیار دوست میداشتند، چون میپنداشتند که جان خود را به خدا فروختهاند و در راه او از جان خویش گذاشتهاند. این نام مأخوذ از این آیه است که در شأن علی(ع) در لیلة المبیت نازل شده است: ﴿وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ﴾[۱۳].
- «حروریه»: به این علت، آنها را حروریه میگویند که پس از ترک صفین و مخالفت با علی(ع) به روستای «حرورا» رفتند و این روستا دو میل با کوفه فاصله داشته است[۱۴].
- «خوارج»: خوارج جمع «خارجی» است، از ریشه خروج به معنی «بیرون شدن» و «قیام کردن» است. نام مشهور این فرقه، همان خوارج است. این نام از حدیث معروفی که از پیامبر(ص) در مقام پیشگویی از این گروه رسیده اقتباس شده است که فرمود: «سیخرج قوم یمرقون من الدین»؛ «به زودی قومی خروج میکنند که آنها از دین بیرون رفتهاند».
- «محکمه»: خوارج در جریان جنگ صفین و در اعتراض به مسأله حکمیت، شعار «لَا حُكْمَ إِلَّا لِلَّهِ» را سر دادند و نام «محکمه» از همین شعار معروف آنها گرفته شده است. مُحکِّم یا مُحکِّمه، اسم فاعل از تحکیم است و به معنای کسی است که تحکیم را قبول ندارد؛ از این رو ابن سیده گفته است: اطلاق محکمه بر خوارج، جنبه سلبی دارد؛ زیرا آنها نفی تحکیم میکردند»[۱۵] و شاید محکمه اسم فاعل از مصدر جعلی تحکیم است که به معنای گفتن جمله «لَا حُكْمَ إِلَّا لِلَّهِ» میباشد مانند «مُکبر» به معنای کسی که «الله اکبر» میگوید.
- «مارقین»: مارق از ماده مرق به معنای رها شدن و بیرون رفتن و دریدن است[۱۶]. در حدیثی از پیامبر گرامی اسلام(ص) فتنه خوارج، پیش بینی شده است که در جنگ نهروان آن حدیث را خواهیم آورد. نام «مارقین» برگرفته از همان حدیث پیامبر است[۱۷].
فرقههای خوارج
خوارج بر اثر علل و عواملی به دسته و فرقههای مختلفی تقسیم شدند. در تعداد فرقههای خوارج، میان نویسندگان ملل و نحل، اختلاف نظر وجود دارد؛ اشعری بیش از سی فرقه از آنها را نام میبرد[۱۸]. ملطی آنها را بیست و پنج فرقه میداند[۱۹]. شهرستانی آنها را به هشت فرقه اصلی، تقسیم میکند[۲۰]. ایجی آنها را هفت فرقه میداند[۲۱]. رازی آنها را به بیست و یک فرقه تقسیم میکند[۲۲]. اسفرائنی و بغدادی آنها را بیست فرقه میدانند[۲۳]. و ابن المرتضی از آنها در پنج فرقه اصلی، نام میبرد[۲۴] در این جا ما فقط مهمترین آنها را نام میبریم:
- ازارقه: پیروان نافع بن ازرق حنظل؛
- نجدات: پیروان نجدة بن عامر حنفی؛
- صفریه: پیروان زیاد بن اصفر؛
- عجارده: پیروان عبدالکریم بن عجرد؛
- شعیبیه: پیروان شعیب؛
- صلتیه: پیروان صلت بن عثمان؛
- حمزیه: پیروان حمزة بن اکرکند؛
- ثعالبه: پیروان ثعلبة بن مشکان؛
همچنین خازمیه، معلومیه و مجهولیه، اخفسیه، معبدیه، اباضیه، بیهسیه، بدعیه، یزیدیه، رشدیه از دیگر فرقههای خوارج هستند[۲۵].
سرآغاز فتنه خوارج و فعالیتهای آنان
امام(ع) پس از پیمان حکمیت، مصلحت دید که صفین را ترک گوید و به کوفه مقر حکومت اسلامی برگردد و در انتظار داوری «ابوموسی» و «عمروعاص» به سر برد، اما وقتی امام(ع) وارد کوفه شد با انشعاب ناجوانمردانهای در سپاه خود مواجه گردید؛ زیرا آن حضرت و یارانش مشاهده کردند که گروهی از سپاهیانش که تعداد آنان را تا دوازده هزار نفر ضبط کردهاند، به عنوان اعتراض به پذیرش حکمت از آمدن به کوفه خودداری کردند و دستهای از آنان به «حروراء» (سرزمینی نزدیک نهروان و اطراف کوفه) و دسته دیگر در اردوگاه نخیله رفتند و در آنجا با عبدالله بن وهب راسبی بیعت نمودند تا با امیرالمؤمنین(ع) از سر جنگ برآیند یا آنکه علی(ع) از این گناه پذیرش حکمیت توبه کند و فوراً برای جنگ با معاویه به صفین بازگردد! و آنها در این راستا از هیچ کوششی که مخالف موازین شرع انور بود کوتاهی نکردند[۲۶].
جنایات خوارج در راه نهروان
خوارج با شعار «لَا حُكْمَ إِلَّا لِلَّهِ» و با دلی پر از بغض و عداوت کوفه را به قصد نهروان ترک کردند، تا با امام مسلمین از در جنگ برآیند و عقدههای درونی خود را خالی کنند اما در بین راه دست به کارهای بسیار جاهلانه و دور از شرف و انسانیت زدند که با هیچ منطق و مرامی سازش نداشت، ما در این جا نمونهای از اعمال احمقانه آنان را ذکر میکنیم تا با چهره واقعی مخالفین امام(ع) بیشتر آشنا شویم.
ابو العباس میگوید: خوارج در راه نهروان با عبدالله بن خباب[۲۷] در حالی که قرآنی به گردن داشت و همسر حاملهاش نیز به همراهش بود، رو به رو شدند به عبدالله گفتند: این قرآنی که در گردن داری به ما دستور میدهد تا تو را به قتل برسانیم. عبدالله گفت: «مَا أَحْيَاهُ الْقُرْآنَ فَأَحْيَوْهُ وَ مَا أَمَاتَهُ فَأَمِيتُوهُ»؛ «هر چه را قرآن زنده کرده شما هم زنده کنید و آنچه را قرآن میرانده است شما هم بمیرانید».
در این موقع یکی از خوارج برخاست و خرمایی را که از درخت افتاده بود برداشت و در دهان گذاشت، دوستانش بر سر او فریاد زدند که: این مال مردم است بیرون بیانداز، آن مرد، خرما را برای رعایت پرهیزکاری از دهان بیرون انداخت، سپس یکی دیگر از این خوارج به خوکی زد و او را کشت؛ باز همراهانش گفتند: این کاری که کردی فساد فی الارض است، چرا این کار را کردی و خوک را کشتی؟
آن گاه به ابن خباب گفتند: از پدرت برای ما حدیثی بخوان؟ عبدالله گفت: پدرم از رسول خدا(ص) نقل کرد که فرمود: «سَتَكُونُ بَعْدِي فِتْنَةٌ يَمُوتُ فِيهَا قَلْبُ الرَّجُلِ كَمَا يَمُوتُ بَدَنُهُ يُمْسِي مُؤْمِناً وَ يُصْبِحُ كَافِراً فَكُنْ عَبْدَ اللَّهِ الْمَقْتُولَ وَ لَا تَكُنِ الْقَاتِلَ»؛ به زودی فتنهای رخ میدهد که قلب مؤمن در آن میمیرد، شب را با ایمان میخوابد و روز کافر میشود، در آن روز تو بندهای مقتول[۲۸] باش و قاتل نباش».
آنگاه از عبدالله درباره ابوبکر و عمر سؤال کردند: عبدالله از آنان به نیکی یاد کرده سپس درباره امام(ع) قبل از حکمت و درباره عثمان در آخر عمرش سؤال کردند، باز او به نیکی یاد کرد، آن گاه درباره امام(ع) بعد از قبول حکمیت پرسیدند؟ او گفت: «إن عليا أعلم بالله و أشد توقيا على دينه و أنفذ بصيرة»؛ به راستی علی(ع) نسبت به خدا داناتر و بر دین خدا محکمتر و از دیگران بصیرتش بیشتر است». آن مردم نادان و جاهل به او گفتند: تو پیرو هدایت نیستی، بلکه تابع اسم و رسم مردان هستی، آن گاه او را به کنار نهری آوردند و سر از بدنش جدا کردند[۲۹].
در نقل دیگری آمده است: وقتی عبدالله، حدیث رسول خدا(ص) را برای آنان خواند، گفتند: هدف این بود که این حدیث را از تو بشنویم به خدا سوگند! تو را به گونهای میکشیم که تاکنون کسی را چنان نکشتهایم، فوراً دست و پای او را بستند و به همراه همسر باردارش به زیر نخل آوردند در این هنگام دانه خرمایی از درخت افتاد و یکی از خوارج، آن را به دهان خود گذاشت، همفکرانش به او اعتراض کردند که چرا مال مردم را بدون رضایت صاحبش خوردی؟ او خرما را از دهان خود در آورد و به دور انداخت.
همچنین خوکی که متعلق به مرد مسیحی بود و از آن نقطه عبور میکرد با تیر یکی از خوارج از پای درآمد، فریاد دوستانش بلند شد که این عمل، فساد در روی زمین است، سپس از صاحب خوک رضایتطلبیدند، آن گاه عبدالله را که در بند کشیده بودند به سوی نهر آب آوردند و مثل گوسفند سر بریدند و به این هم اکتفا نکردند و همسر او را نیز به قتل رسانده بعد شکمش را پاره کردند و بچهای را که در شکم داشت در آورده و سر بریدند و باز هم به این مقدار جنایت اکتفا نکردند و سه زن دیگر را که یکی از آنان جزء زنان صحابی رسول خدا(ص) به نام «ام سنان» بود کشتند[۳۰].
ابن ابی الحدید در شرح خود در دنباله حدیث، آورده است: که خوارج پس از قتل عبدالله و همسر و فرزندش، به نزد مرد نصرانی که دارای درخت خرمایی بود رفتند و پیشنهاد کردند که خرمای آن درخت را به اینها بفروشد.
نصرانی گفت: میوه درخت خود را به شما بخشیدم، اما آنان نپذیرفتند و گفتند: حتماً باید بهای آن را بگیری. در این جا فریاد نصرانی بلند شد و گفت: وا عجباه أ تقتلون مثل عبد الله بن خباب و لا تقبلون جنا نخلة إلا بثمن؛ «شگفتا که شما از کشتن مسلمانی چون عبدالله بن خباب هراس ندارید اما از خوردن میوه درختی که صاحب آن اعلام رضایت کرده است خودداری میکنید!»[۳۱].[۳۲]
مردم کوفه و مارقین
از برخی متون برمیآید که جنگ نهروان به تقاضای مردم کوفه صورت گرفته است؛ بدین ترتیب که خوارج به قتل، غارت و راهزنی روی آورده و امنیت منطقه، به خصوص شهر کوفه را برهم زده بودند. مردم که برای حرکت به سوی شام آماده میشدند، نگران خانواده و اموال خود بودند؛ بنابراین از امام خواستند که پیش از عزیمت به شام و نبرد با معاویه، شر خوارج را ریشهکن سازد تا آنان با خیال راحت راهی شام شوند. این در حالی است که مطابق برخی متون تاریخی، امام علی(ع) بسیار کوشید تا مردم کوفه را برای نبرد با خوارج برانگیزد و در نهایت شمار کسانی که به درخواست امام پاسخ مثبت دادند و برای جنگ با مارقین آماده شدند، بسیار اندک بود.
در پاسخ به این دوگانگی میتوان گفت بسیاری از کسانی که در پی حکمیت، از سپاه امام علی(ع) خارج شدند و به صف مارقین پیوستند، فرزندان و برادران و پدران و خویشان مردم کوفه بودند. از این رو طبیعی بود که سپاه امام در جنگ با خوارج تردید داشته باشد و به کندی اقدام کند.
با لحاظ این مسئله و نظر به عدم جواز قصاص قبل از جنایت، طبیعی بود که امام علی(ع) به خوارج مهلت دهد و آنان را مدتی به حال خود رها کند و آزار و اذیتهایشان را، تا زمانی که مخل امنیت و نظم اجتماعی نباشد، تحمل کند؛ اما هنگامی که مرتکب جنایت شدند و زندگی عمومی مردم را به فساد و تباهی کشیدند، بر امام واجب بود که دست به کار شده، اوضاع را به حالت عادی بازگرداند، و از خوارج بخواهد که با مردم به عدل و داد رفتار کنند و آنگاه که این قوم بر تداوم فساد و فتنهانگیزی خویش اصرار ورزیدند، حضرت در مقام مجری احکام الهی، آنان را مجازات کرد و به کیفر اعمال ناشایستشان رساند.
اقدامات خشونتآمیز و قساوتآلود خوارج در ارتکاب محرمات و جنایات هولناک، موجب شد که مردم کوفه خطر بزرگ آنان را با تمام وجود لمس کنند و دریابند که اگر به جنگ معاویه، بروند، زنان فرزندان و اموالشان در امان نیستند. بنابراین لازم بود پیش از هر اقدامی، این خطر عظیم را از میان بردارند. اما این احساس خطر مردم کوفه درباره تهدید خوارج به دلایل مختلفی روح حماسی آنان را برای جنگ با این فرقه جداییطلب برنینگیخت و تا آنگاه که امام علی(ع) پیش از عزیمت به نهروان، در خطبهای غرا، مردم را به جنگ با خوارج فراخواند، جز عدهای اندک، کسی درخواست او را لبیک نگفت[۳۳]. با این حال، امام ترجیح داد که با همین شمار اندک که گفتهاند از چهار هزار نفر بیشتر نمیشدند، رهسپار جنگ با مارقین شود.
امیرالمؤمنین(ع) با احتجاجات قاطع و کوبنده چنان یقین یاران خویش را در حقانیت این جنگ تقویت کرد که آنان حاضر شدند بدون ذرهای تردید و احساس غم و اندوه، جانانه بجنگند. چنانکه نزدیک بود فتنه خوارج را به کلی ریشهکن کنند. تاریخ هیچ نمونهای را ثبت نکرده که احدی از یاران امام در این باره کوچکترین اعتراضی کرده باشد. آن حضرت قاطعانه ثابت کرد که پیامبر اکرم(ص) از این جنگ خبر داده است و نشانههای مختلفی را که در سیر این تحولات، به عیان دیدند بر اطمینان و یقین آنان افزود؛ برای نمونه پیشگوییِ قاطعانه امام درباره اینکه خوارج هرگز از رودخانه عبور نخواهند کرد، نخستین نشانه بود و کشف ذوالثدیه هم آخرین نبود.
یکی از پیشگوییهای غیبیای که عقل و وجدان مردم را برای در هم کوبیدن خوارج آماده کرد، پیشگویی درباره حضور ذوالثدیه در میان نیروهای خوارج بود. از زید بن وهب جهنی روایت شده که او نیز در سپاه علی(ع)، که عازم جنگ با خوارج بود، حضور داشت. او روایت میکند که علی(ع) به مردم گفت: مردم! من از رسول خدا(ص) شنیدم که فرمود: گروهی از امت من خارج میشوند آنان قرآن را چنان قرائت میکنند که با قرائت شما هیچ قرابتی ندارد.
روزه شما نیز با روزه آنان شباهتی ندارد. قرآن را میخوانند و خیال میکنند که آنان را تأیید میکند، در حالی که علیه آنان است. نمازشان به جایی نمیرسد. چنان از اسلام خارج میشوند که تیر از کمان به در میرود. اگر سپاهی که به جنگ آنان میروند، میدانستند که چه چیزی درباره آنان بر زبان رسول خدا(ص) است، هرگز در اقدام علیه آنان کوتاهی و تعلل نمیکردند و از نبرد با آنان خسته نمیشدند. نشانه آن چنین است: مردی در میان ایشان است که بازویی بدون استخوان دارد، و در سر بازوی او مقداری گوشت، همانند گوشت پستان، وجود دارد و چند موی سفید بر آن روییده است.
حال شما به جنگ معاویه و مردم شام میروید و اینها را رها میکنید تا پس از شما در فرزندان و اموالتان دستدرازی کنند و جایتان را بگیرند؟ به خدا سوگند که من امیدوارم آنان همین قوم باشند. اینان خون مردم بیگناه را بر زمین ریختند و اموال مردم را به غارت بردند. پس به نام خداوند به سوی آنان حرکت کنید. زید بن وهب گفت: وقتی با آنان درگیر شدیم، عبدالله بن وهب راسبی که بر ایشان امارت میکرد، به آنها گفت نیزهها را بیندازید و شمشیرهایتان را بکشید. من میترسم که همانند روز حروراء شما را به سوی خویش دعوت کنند. آنان بازگشتند و نیزههایشان را انداختند و شمشیرهایشان را از نیام بیرون آوردند. مردم با نیزه چنان به آنان حمله کردند که نیزهها در گوشت آنان فرو رفت.
او میگوید: خوارج یکی پس از دیگری بر روی هم افتادند؛ اما از مردم جز دو تن هدف قرار نگرفت. علی(ع) گفت: ناقصالخلقه را پیدا کنید. مردم در پی او گشتند، اما نیافتند. علی(ع) خود در جستجوی او به راه افتاد و تا اینکه به گروهی از کشتگان خوارج رسید که بر روی هم افتاده بودند. فرمود: آنها را کنار بزنید. ناقصالخلقه را در زیر آنان پیدا کردند. علی(ع) تکبیر گفت. سپس فرمود: «خداوند راست گفت و رسول خدا(ص) به راستی رساند». عبیده سلمانی به پا خاست و گفت: یا امیرالمؤمنین، به خدایی که جز او خدایی نیست، سوگند میخوری که این حدیث را از رسول خدا(ص) شنیدی؟! علی(ع) گفت: آری، به خدایی که جز او خدایی نیست، سوگند. او سه بار علی(ع) را سوگند داد و علی(ع) سوگند خورد[۳۴].
در روایت دیگری آمده است که در پایان جنگ نهروان و در ابتدای امر که ذوالثدیه را نیافتند، علی(ع) به یاران خود فرمود: اسب را بیاورید که او هدایت شده است و ما را به محل ذوالثدیه راهنمایی خواهد کرد. اسب را آوردند. علی(ع) سوار شد و ناقصالخلقه را پیدا کردند[۳۵].
به هر حال اگر مردم کوفه خواهان جنگ با خوارج بودهاند[۳۶]، این درخواست پس از آن بود که دریافتند با دو خطر عمده مواجهند: از یک سو دشمن مکار و سرسختی به نام معاویه دارند، و از سوی دیگر با خطر خوارج روبهرو بودند که خانوادهها و اموال آنان را تهدید میکردند. در یکی از گزارشها آمده است: چون خوارج در نهروان خروج کردند، علی(ع) در میان یاران خویش به پا خاست و گفت: این قوم، خون بیگناهان را بر زمین ریختهاند و اموال مردم را غارت کردهاند. بدانید که آنها نزدیکترین دشمنان شما هستند. اگر به. سوی دشمنتان (معاویه) حرکت کنید، میترسم که اینها در عقبه شما دستدرازی کنند...[۳۷].
اینجا بود که مردم دریافتند که باید از آنچه علی(ع) فرمان میدهد، اطاعت کنند؛ چراکه راه درست همین است[۳۸].
تصمیم امام
در اندیشه امام و یاران او چیزی جز جنگ با معاویه و ریشهکن کردن این غده فساد نبود و فقط روز شماری میکردند تا از رأی حکمین (ابوموسی و عمروعاص) در دومة الجندل آگاه شوند که ناگهان به امام(ع) خبر دادند: داوران، شما را از منصب خود عزل و معاویه را به جای خود ابقا نمودند.
با شنیدن این خبر، امام(ع) ابتدا یک سخنرانی تندی کرد و فرمود: «شما مرا مجبور کردید حکمیت را بپذیرم و بعد ابوموسی را به عنوان حکم به من تحمیل نمودید و قرار شد آن دو بر اساس قرآن داوری کنند و آنچه مرده بود طبق آیات قرآن زنده سازند ولی آن دو، چیزی را که زنده بود میراندند و از هوا و هوس خود پیروی کردند و بدون حجت و دلیل رأی دادند، از این جهت خدا و پیامبر و مؤمنان از هر دوی آنان بری هستند، آماده جهاد و حرکت به سوی شام باشید و در روز دوشنبه در پادگان نُخیله گرد هم آیید، به خدا سوگند! من با این گروه (معاویه و یارانش) میجنگم اگر تنها در این میان باشم».
پس از این سخنرانی، امام(ع) تصمیم گرفت هر چه زودتر کوفه را برای جنگ با معاویه به قصد صفین ترک گوید، برخی از یاران وی از حضرت خواستند که بهتر است خوارج را که از ما فاصله گرفتهاند نیز به شرکت در جهاد دعوت کنید. امام(ع) نامهای برای خوارج نوشت و آنان را دعوت به جهاد با معاویه و عمروعاص نمود و در نامه، پیروی عمروعاص از هوی و هوس و میراندن آنچه به قرآن زنده بود و دیگر مسائل را به آنان متذکر شد. متأسفانه در پاسخ امام(ع) جواب رد دادند و حاضر به همکاری نشدند از این رو امیرمؤمنان(ع) تصمیم گرفت در انتظار کمک آنان نباشد و با سپاهی که خود آماده میکند به صفین بشتابد لذا به ابن عباس استاندار بصره نامهای نوشت که هر چه زودتر نیروهای بصری را به جانب کوفه اعزام نماید.
اما ابن عباس با کمک احنف بن قیس و ابو الأسود و دیگران هر چه کوشش نمودند مردم بصره حاضر به همکاری نشدند تنها با تلاش بسیار، توانستند سه هزار و دویست نفر را آماده نموده و به کوفه اعزام نمایند، وقتی به کوفه آمدند امام(ع) از کمی نیروی بصره، بسیار غمگین شد.
از طرفی سعد بن قیس همدانی، عدی بن حاتم، حجر بن عدی و سایر بزرگان قبایل عراق به فرمان امام(ع) نامههایی به طوایف و قبایل خود نوشتند و برای جنگ با معاویه نیروطلبیدند و بدین ترتیب چهل هزار نفر رزمنده با هفده هزار نوجوان و هشت هزار غلام به ضمیمه لشکری که از بصره آمده بود در کوفه اجتماع کردند و سپاهی چشمگیر و دشمن شکن زیر لوای امیرمؤمنان آماده جنگ با معاویه شدند.
اما متأسفانه در چنین اوضاع حساسی خبر ناگوار شهادت عبدالله بن خباب را به امام دادند و گفتند: قاتلین به این هم اکتفا نکرده همسر او را نیز کشته و فرزندی که در رحم داشته از شکم او بیرون کشیده و او را سر بریدهاند.
امیرمؤمنان(ع) که از قتل عبدالله آگاه شد حارث بن مره را به اردوگاه خوارج فرستاد تا گزارش صحیحی برای آن حضرت بیاورد. وقتی حارث وارد جمع آنان شد تا از اوضاع قتل عبدالله و انگیزه آنان در این کار جویا شود برخلاف تمام اصول انسانی و اسلامی او را گرفتند و به قتل رساندند. این خبر موحش امام را بیش از پیش متأثر کرد.
در این موقع گروهی از یاران با وفای امام به محضرش آمدند و گفتند: آیا صحیح است که با وجود چنین خطری که پشت گوش ما وجود دارد به سوی شام برویم و زنان و فرزندان خود را در میان این افراد نادان بگذاریم؟[۳۹].[۴۰]
عزیمت امام(ع) به سوی نهروان
امام(ع) پس از آگاهی از شهادت عبدالله و نمایندهاش حارث بن مره به دست خوارج نهروان، تصمیم گرفت به جانب «حروراء» حرکت کند و قاتلان آن بیگناهان را قصاص نماید.
امام(ع) وقتی به کنار نهروان فرود آمد، به آنان پیام داد که قاتلان عبدالله و همسر و دو فرزند او را تحویل دهند تا قصاص شوند، خوارج پیام دادند که ما همگی قاتل او بودهایم و خون او را حلال شمردهایم. امام(ع) به نزدیک آنان آمد و برای هشیاری و بیداری آنان با آنان سخن گفت و داستان حکمت و ابو موسی، که حضرت را بالاجبار به این کار وادار کرده بودند یادآور شد اما آنان در حال و هوای خود بودند و هرگز سخن حق به گوششان نمیرفت و همان جوابهای واهی را دادند که باید از کفری که مرتکب شدهای توبه کنی تا با تو همکاری نماییم. امام(ع) فرمود: آیا پس از ایمان و جهاد در رکاب رسول خدا(ص) بر کفر خود شهادت دهم؟! آیا قبول حکمیت سبب میشود که شما شمشیرهای خود را بر دوش نهاده و بر فرق مردم فرود آورید و خون مردم را بریزید؟[۴۱] این سخنان کمترین تأثیری در دل مرده آنان نداشت[۴۲].
امیرالمؤمنین(ع) و شعارهای خوارج
امام علی(ع) بسیار کوشید تا خوارج را به اشتباهاتشان، در فهم درست مسائل، واقف سازد. حضرت بارها با خوارج مناظره و مذاکره کرد و بر نادرستی فهم آنان احتجاج نمود. بسیاری از آنان بازگشتند، اما شمار فراوانی نیز بر موضع باطل خویش باقی ماندند؛ در حالی که امام علی(ع) آشکارا و با استدلال توضیح داده بود که مردمان را در دین خدا حاکم نکرده، بلکه قرآن را حاکم قرار داده است[۴۳]. امام علی(ع) با تبیین شعار معروف خوارج که میگفتند «لَا حُكْمَ إِلَّا لِلَّهِ» آن را یک فریب آشکار نامید که با علم و تصمیم قبلی مطرح شده است. همینجا بود که حضرت، کلام مشهوری را که بعدها به صورت مَثَل درآمد، بر زبان راند: «كلمة حق يراد بها الباطل»[۴۴]. بدین ترتیب، امیرالمؤمنین(ع) ضمن تبیین اهداف واقعی خوارج، این نوع اقدام، و این شیوه عمل را مردود دانست.
از ابواسحاق روایت است که وقتی حروریان خروج کردند و شعار تحکیم سردادند، علی(ع) گفت: چه میگویند؟ گفتند: «لَا حُكْمَ إِلَّا لِلَّهِ». فرمود: «آری، حکم از آنِ خداوند است؛ اما منظورشان این است که امارتی وجود ندارد. بدانید که مردمان را امارت فرض است تا در سایه آن مؤمنْ عمل صالح انجام دهد و فاجر و کافر بهره خویش برند تا آنگاه که وعده حق سر رسد»...[۴۵].
قتاده چنین روایت میکند: وقتی علی(ع) سخن محکمه را شنید، گفت: اینان چه کسانی هستند؟ پاسخ دادند: قاریان قرآن. فرمود: خیر، بلکه عیبجو هستند. گفتند: آنان میگویند «لَا حُكْمَ إِلَّا لِلَّهِ». فرمود: سخن حقی است که از آن باطلی را میجویند...»[۴۶].[۴۷]
رویارویی امیرالمؤمنین(ع) با خوارج
شمار نیروهای خوارج که در نهروان کشته شدند، بین ۱۵۰۰ تا دههزار نفر گزارش شده است. به نظر ما از میان این ارقام چهارهزار به حقیقت نزدیکتر است. با لحاظ اینکه همه مارقین، به جز ده نفر، در نبرد نهروان کشته شدند، روشن میشود که همین رقم شمار کل نیروهای خوارج در نهروان بوده است.
در مقابل، شمار نیروهای امام علی(ع) بسیار اندک بود؛ زیرا به گفته ابن حبان[۴۸]، هدف امام این بود که خوارج را با گفتار به راه حق بازگرداند؛ از این رو جمعیت بسیار کمی همراه خویش برد. در این میان، برخی ارقام شگفتانگیزی بیان کردهاند؛ از جمله گفتهاند: شمار نیروهای علی(ع) در نهروان دوازدههزار نفر بود[۴۹]. البته این رقم بزرگی است و بعید مینماید که امام چنین نیرویی همراه برده باشد.
روایت ابن اعثم، گفته ابن حبان را تأیید میکند. بنا به گزارش وی، امام علی(ع) برای گردآوری مردم برای جنگ با خوارج بسیار کوشید و چندین بار خطبه خواند. پس از خطبه سوم آن حضرت، گروهی از مردم به سرعت به درخواست او پاسخ مثبت دادند و چهارهزار نفر یا بیشتر آماده نبرد شدند و امام آنان را از کوفه بیرون برد. عدی بن حاتم طائی هم پیشاپیش حرکت میکرد و شعر میخواند[۵۰].
شاهد دیگر بر قلّت نیروهای امام، اخباری است که در متون تاریخی نقل شده و گویای آن است که مردم عراق پس از جنگ صفین، زمینگیر شدند، و به شدت از حضور در جنگی دیگر رویگردان بودند. امام بارها آنان را برای جنگ فراخواند، اما هرگز موفق نشد دوباره ایشان را به جنگ معاویه ببرد، تا اینکه سرانجام به شهادت رسید.
ملائنی گزارش میدهد که وقتی علی(ع) برای جنگ با خوارج بیرون رفت، یکی از یاران او که پیشاپیش سپاه حرکت میکرد، دواندوان به حضور علی(ع) رسید و گفت: یا امیرالمؤمنین! مژده! آن حضرت فرمود: مژده تو چیست؟ گفت: این قوم (خوارج) که از رسیدن شما باخبر شدهاند، از رودخانه گذشتند. تو را بشارت باد که خداوند آنان را به دست تو سپرد. فرمود: تو را به خدا سوگند! آیا تو خود دیدی که از رودخانه عبور کردند؟! گفت: آری. علی(ع) او را سه بار سوگند داد و آن مرد در هر سه نوبت گفت: آری. علی(ع) فرمود: به خدا سوگند که از رودخانه عبور نکردهاند و هرگز از آن نخواهند گذشت. بدانید که قتلگاه آنان همین نقطه است. سوگند به او که دانه را شکافت و انسان را آفرید، هرگز به اثلاث و قصر بوازن نخواهند رسید تا اینکه خداوند آنان را هلاک گرداند....
راوی میگوید که سپس سوار دیگری به شتاب آمد و همانند اولی سخن گفت. علی(ع) توجهی نکرد. جوانی گفت: به خدا سوگند، از او دور نشوم. اگر آنان از رودخانه عبور کنند، این نیزه را در چشمان او فرو میکنم. آیا ادعای علم غیب میکند؟ چون علی(ع) به رودخانه رسید، دید که خوارج غلاف شمشیرهای خود را شکسته و اسبهای خود را پی کردهاند. آن جوان پیش آمد و گفت: یا امیرالمؤمنین! من پیشتر درباره تو شک کرده بودم. اینک به درگاه خدا و تو، توبه میکنم. علی(ع) فرمود: «خداوند است که گناهان را میبخشد. از او آمرزش بخواه»[۵۱].[۵۲]
حضرت علی(ع) وقتی در برابر خوارج قرار گرفت، درباره کشتن عبدالله بن خباب از آنها سؤال کرد. آنها به کشتن وی اقرار و اعتراف کردند. حضرت فرمود: از گردانها و گروههای آنها به طور جداگانه سؤال کنید (شاید افرادی باشند که از این کشتن بیزارند). سؤال کردند و همه آنها اقرار کردند. حضرت فرمود: چه کسی ابن خباب را کشته است؟ آنها گفتند: تو را میکشیم همانگونه که او را کشتیم یا گفتند: همگی ما او را کشتیم. حضرت فرمود: به خدا قسم اگر تمام اهل دنیا این گونه به قتل عبدالله اقرار کنند و من توانا باشم بر کشتن آنها به خاطر او، آنها را خواهم کشت[۵۳].
سپس حضرت در برابر آنها ایستاد و سخنرانی کرد و پند و اندرز داد[۵۴]؛ اما آنها متنبه نشدند و گفتند با یاران علی(ع) سخن نگویید و آماده جنگ شوید و به دیدار خدا به سوی بهشت بشتابید. آنگاه خوارج به سوی پل حرکت کردند. یاران امیرالمؤمنین(ع) گفتند: خوارج از پل عبور کردند. حضرت فرمود: هرگز از پُل نمیگذرند.
پس گروهی را برای تحقیق فرستادند. آنان هم آمدند و گفتند: خوارج از رودخانه گذشتند. میان خوارج و سپاه حضرت شاخهای از رودخانه فاصله بود و آن گروه از ترس مقدمه سپاه خوارج نزدیک نشدند و برگشتند و بدون تحقیق گفتند: آنان از رودخانه گذشتند. امام فرمود: به خدا سوگند آنها از رودخانه عبور نکردهاند. کشتارگاه آنان این سوی پل است و به خدا سوگند از شما ده نفر هم کشته نمیشود و از ایشان ده نفر هم سالم باقی نمیماند. علی(ع) پیش رفت و دید که خوارج کنار پل هستند و از رودخانه عبور نکردهاند مردم در ابتدا در صحت گفتار حضرتشک کرده بودند، ولی همین که دیدند خوارج از رودخانه نگذشتهاند، تکبیر گفتند و وضعیت آنان را به امام گزارش دادند. حضرت فرمود: به خدا سوگند دروغ نگفتم و به من هم دروغ گفته نشده است. آنگاه دو گروه صف آرایی کردند[۵۵].
پرچم امان و بزرگواری دیگر
امام(ع) به پیروی از سیره رسول الله(ص) مثل جنگهای قبل تمام تلاش و کوشش خود را برای نجات خوارج به کار برد تا شاید آنها هشیار شوند و دست از شمشیر بردارند لذا قبل از آغاز جنگ با خوارج، پرچمی را به دست «ابو ایوب انصاری» صحابی بزرگوار رسول خدا(ص) که در این جنگ همراه امام(ع) بود، داد تا به میان خوارج ببرد و هرکس در پشت این پرچم حاضر شود در امان باشد.
ابو ایوب پرچم را گرفت و به نزدیک آنان آمد و فریاد برآورد: راه بازگشت باز است کسانی که دور این پرچم گرد آیند توبه آنان پذیرفته است، هر کس وارد کوفه شود یا از این گروه فاصله بگیرد در امان است. در این هنگام هشت هزار نفر از آنان به دور پرچم ابو ایوب جمع شدند و امام(ع) توبه آنان را پذیرفت و دستور داد آنان به کناری بروند و باقیمانده خوارج که به قول طبری[۵۶] ۲۸۰۰ تن و به قول ابن اثیر[۵۷] تعداد آنان ۱۶۰۰ بودند بر مخالفت خود با امام(ع) اصرار ورزیدند و آماده جنگ با آن حضرت شدند[۵۸].[۵۹]
درگیری دو نیرو
خوارج در ابتدا چهار هزار نفر بودند که تنها همراه عبدالله بن وهب هزار و هشتصد نفر باقی مانده بود (و بقیه دست از جنگ برداشتند) که به سوی سپاه علی(ع) حمله آوردند. آن حضرت به یاران خود گفته بود که شما دست بدارید، تا آنان جنگ را شروع کنند. خوارج بانگ برداشتند: پیش به سوی بهشت و حمله کردند. سواران سپاه حضرت به دو گروه تقسیم شدند: عدهای به سمت راست و دستهای به سمت چپ رفتند. تیراندازان شروع به تیر اندازی کردند و سواران هم از دو سو حمله نمودند. پیادگان نیز با شمشیر و نیزه حمله بردند و چیزی نگذشت که آنان را از پای درآوردند و در کمتر از ساعتی آنان را کشتند؛ گویی به آنان گفته شده بود بمیرید و آنان مردند.
امام علی(ع) آنچه در اردوگاه آنان بود، جمع کرد؛ اسلحه و چهار پایان را که در جنگ به کار رفته بود، میان مسلمانان تقسیم کرد و دیگر کالاها و بردگان و کنیزان را به صاحبانشان رد فرمود.
عدی بن حاتم کشتگان خود را که در میان خوارج بودند، دفن کرد. چون این خبر به آن حضرت رسید، فرمود: میکشیدشان و دفن میکنید؛ حرکت کنید و مردم حرکت کردند و از یاران علی(ع) فقط هفت نفر کشته شدند که از جمله ایشان یزید بن نُوَیره بود که از اصحاب پیامبر(ص) و دارای سابقه بود[۶۰].
این خوارج همان کسانی هستند که در کتابها حدیثی از پیامبر(ص) درباره آنها نقل شده است که فرمود: گروهی از دین بیرون میروند، مانند بیرون رفتن تیر از کمان. آنها را بکشید؛ زیرا کشتن آنها پاداشی است برای کسانی که آنها را کشتهاند در روز قیامت[۶۱].
و پیامبر(ص) فرمود: گروهی خروج میکنند که از دین بیرون میروند همچنان که تیر از کمان بیرون میرود و نشانه آن مردی است که دست او ناقص است[۶۲]. از این روی امام علی(ع) در میان کشتگان به جستوجوی وی برآمد و آن مرد را پیدا کرد. بالای بازوی او گوشتی همچون پستان زن بود که اطرافش موهای سیاه بود و چون آن را میکشیدند به اندازه دست دیگر دراز میشد و چون رهایش میکردند، به طرف شانهاش جمع میشد.
علی(ع) پیش از واقعه خوارج این موضوع را پی در پی به مردم گفته بود. نام این مرد حرقوص بود. جنگ با خوارج نهروان در سال سی و هشتم صورت گرفته است[۶۳].[۶۴]
پایان فتنه خوارج و بازگشت امام(ع) به کوفه
نطفه خوارج در سرزمین صفین و در جریان پذیرش حکمیت به تاریخ صفر ۳۷ قمری بسته شد و در دهم شوال همان سال به صورت گروهی متشکل درآمده و در خانه عبدالله بن وهب راسبی و از همان جا به حروراء کوفه رفتند و سرانجام در نهم ماه صفر ۳۸ قمری ریشهکن شده و دیگر اثر ظاهری و تشکل اجتماعی از آنان باقی نماند[۶۵].
امام(ع) غنایم به دست آمده، مثل سلاحهای جنگی و چهارپایان را میان سربازان خود تقسیم کرد و لوازم زندگی و کنیزان و غلامان آنان را به وارثانشان بازگرداند[۶۶]. آن گاه در میان سپاهیان خود تشریف آورد و ضمن تقدیر از همراهی و همکاری آنان فرمود: از همین جا رهسپار صفین شویم تا ریشه معاویه را برکنیم اما اشعث بن قیس به نمایندگی از سربازان در پاسخ امام گفت: بازوان ما خسته شده و شمشیرهای ما شکسته و نیروهای ما پایان یافته، بهتر است که به کوفه بازگردیم و پس از آنکه بر نیروی خود افزودیم به جنگ معاویه برویم.
امام(ع) از نپذیرفتن پیشنهادش سخت ناراحت و افسرده گردید اما به ناچار همراه آنان به پادگان کوفه در نخیله بازگشت، و علیرغم این که به سربازان و یارانش سفارش کرد که کمتر به کوفه بروند اما آنان برای دیدارزن و فرزند به کوفه رفتند و دیری نگذشت که فقط گروه بسیار اندکی در پادگان باقی ماندند که هرگز با چنین نیروی کمی امکان نبرد با شامیان نبود[۶۷]. و بدین ترتیب امام وارد کوفه شد و دیگر زمینه جنگ با معاویه، ام الفساد تاریخ، برای او فراهم نیامد[۶۸].
شورشهای دیگر خوارج
از تاریخ استفاده میشود که حرکت و ضدیت خوارج، منحصر به خوارج نهروان نبود، بلکه گروههای دیگری نیز در مخالفت با امام علی(ع) قیام کردند. ابن اثیر گوید: چون خوارج نهروان کشته شدند، اشرس بن عوف شیبانی بر علی(ع) خروج کرد و نخست با دویست نفر در دَسکَره[۶۹] بود و سپس به سوی أنبار حرکت کرد.
علی(ع) اشرس بن حسان را همراه سیصد نفر به مقابله با او فرستاد. ولی أشرس در ماه ربیع الآخر سال سی و هشتم کشته شد. سپس هلال بن علقمه که از قبیله تیم الرباب بود، همراه برادرش، مُجالد، خروج کرد و به ماسَبَذان آمد. علی(ع) معقل بن قیس ریاحی را به مقابله وی فرستاد. او موفق شد که هلال و اصحابش را - که دویست نفر بودند - بکشد و کشته شدن آنان در جمادی الاولی سال سی و هشتم بود.
بعدها اشهب بن بشر که نامش را «اشعث» هم گفتهاند و از قبیله بَجیلَه بود همراه یکصد و هشتاد نفر خروج کرد و به نبردگاه هلال بن علقمه آمد و بر جنازهها نماز گزارد و هر کس را توانست دفن کرد. علی(ع) جاریة بن قدامه سعدی یا حُجر بن عدی را به مقابله او فرستاد و دو گروه در جرجرایا که در سرزمین جُوخی است رویاروی شدند و أشهب و یاران وی در جمادی الآخر سال سی و هشتم کشته شدند.
سپس سعید بن قفل تیمی که از قبیله تیم الله بن ثعلبه است در ماه رجب در بَندَ نیجَین همراه دویست نفر خروج کرد و به شهر دَرزَیجان که در دو فرسنگی مدائن است، آمد. مُجَیعَد بن مسعود به مقابله با آنان رفت و در همان ماه آنان را نابود کرد.
بعدها ابو مریم سُعدی تیمی خروج کرد و به شهر زوُر آمد. بیشتر همراهان او از بردگان بودند و گفته شده است همراه او از عربها پنج یا سه نفر بودند. دویست یا چهارصد مرد با او همراه شدند و به پنج فرسنگی کوفه آمد و در آنجا اردو زد. علی(ع) کسی را نزد او فرستاد و از او خواست بیعت کند و به کوفه آید. وی نپذیرفت و گفت: میان ما جز جنگ چیز دیگری نخواهد بود. علی(ع) شریح بن هانی را همراه هفتصد نفر به سوی او روانه فرمود. خوارج بر شریح حمله کردند و همراهان شریح گریختند و شریح با دویست نفر باقی مانده، در کنار دهکدهای پناه گرفت. برخی از همراهان گریختهاش برگشتند و دیگران به کوفه رفتند. علی(ع) خود بیرون آمد و جاریة بن قدامه سعدی را پیشاپیش فرستاد. و آنها را به اطاعت دعوت کرد و از کشته شدن برحذر داشت، اما نپذیرفتند. علی(ع) نیز آنان را به حق دعوت کرد و نپذیرفتند. چون جنگ درگرفت، یاران حضرت آنان را کشتند غیر از پنجاه نفر که امان خواستند و به آنان امان داده شد و چهل نفر که زخمی بودند و امیرالمؤمنین(ع) دستور فرمود آنها را به کوفه آوردند و معالجه کردند تا بهبود یافتند. این جنگ در ماه رمضان سال سی و هشتم اتفاق افتاد و این گروه، از شجاعترین خوارج بودند، چون جرئت کردند به نزدیک کوفه بیایند[۷۰].
از جمله حرکتهای مخالف حضرت علی(ع) خروج خریت بن راشد تمیمی و بنی ناجیه بود.
بنابراین علی(ع) علاوه بر سه جنگ معروف و دفع یورشهای مزدوران معاویه، شش درگیری با خوارج داشته است[۷۱].
خوارج پس از علی(ع)
خوارج پس از امیرالمؤمنین(ع) با خشونت و قساوت با امویان جنگیدند.... جنگهای خوارج و امویان دهها سال به طول انجامید. همین جنگهای سخت و طولانی بود که حکومت امویان را از بین برد. مروان بن محمد، آخرین خلیفه اموی دمشق، به سبب درگیری با خوارج نتوانست نصر بن سیار، عامل خویش در خراسان، را کمک کند و برای او نیروی کمکی بفرستد و به او پیغام داد که حاضر (شاهد) چیزی را میبیند که از دیده غایب پنهان است.
خوارج در دوره خلافت جدید نیز جنگهای خود را پی گرفتند و سالها با نیروهای خلفای عباسی جنگیدند و نسل آنان همچنان باقی است. این، تصدیق پیشگویی علی(ع) است که وقتی مردم به او گفتند خوارج را نابود کردی، فرمود: «آنان نابود نمیشوند؛ آنها تا روز قیامت در پشت مردان و رحم زنان هستند»[۷۲].
مهلب بن ابیصفره که فرماندهی جنگ با خوارج را بر عهده داشت، در این باره میگفت: «به خدا سوگند، مردمی همانند خوارج ندیدم، هر چه از آنان کم میشود، دوباره به آنها افزوده میشود»[۷۳]. هنوز بقایای خوارج در چندین منطقه جهان، از قبیلِ عمان و لیبی، زندگی میکنند[۷۴].
ریشهکنی فتنه
امام علی(ع) فرمود: «من بودم که چشم این فتنه را از حدقه بیرون آوردم، و آنگاه که امواج سیاهیهایش بالا گرفت و هاری آن سخت شد، جز من کسی را جرئت چنین برخوردی نبود. اگر من در میان شما نبودم، هرگز با ناکثین، قاسطین و مارقین جنگ نمیشد»[۷۵].
عدی بن حاتم که در جنگ نهروان در سپاه امام علی(ع) فرمانده بود، میگوید: «اگر کسی جز علی(ع) ما را به جنگ نمازگزاران دعوت میکرد، هرگز به او پاسخ مثبت نمیدادیم. هرگز علی(ع) به کاری اقدام نکرد، مگر اینکه او را از خداوند برهانی بود یا سببی از جانب پروردگار در دست داشت»[۷۶].
جنگ با این گروهها مخاطره بزرگی بود که جز امیرالمؤمنین(ع)، احدی را جرئت اقدام بدان نبود. چنانکه میدانیم، خلیفه اول، با ادعای ارتداد، با اهل قبله جنگید و آنان را به فرمانبرداری از حکومت خویش وادار ساخت. آنچه بیان شد، بر اساس دلایل و شواهدی است که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
قدرت دینی مارقین
مارقین به کثرت عبادت و قرائت قرآن معروف بودند. مروان بن حکم، والی مدینه، به امام حسن مجتبی(ع) پیغام داد که پدرت تفرقه را در پیش گرفت و عثمان را کشت و علما و زهاد (خوارج) را به قتل رساند[۷۷]. زهد ظاهری خوارج موجب شد که مردمان سادهلوح و نادان جذب آنان گردند. از این رو جنگ با مارقین که در ظاهر مسلمان و عابد و زاهد بودند، کاری دشوار بود و هر کس نمیتوانست بدان اقدام کند.
احمد بن حنبل روایت کرده است که پس از قتل اهالی نهروان، گویی مردم دچار نوعی شک و تردید شدند. امیرالمؤمنین(ع) حدیثی از پیامبر(ص) درباره خروج آنان از دین نقل کرد. آنگاه فرمود: «نشانه آن این است مرد سیاه ناقصالخلقهای در میان آنان است.... مردم تا او را دیدند، تکبیر گفتند و همدیگر را بشارت دادند و تردید آنان از بین رفت»[۷۸].
جندب بن عبدالله ازدی میگوید: «با علی در جمل و صفین بودم؛ اما در جنگ با آنان هیچ تردید نکردم؛ تا اینکه در نهروان فرود آمدیم. در اینجا بود که شک کردم. با خود گفتم: آیا ما قاریان و برگزیدگان را میکشیم؟ این گناه بزرگی است»[۷۹]. البته پس از آنکه پیشگوییهای امیرالمؤمنین(ع) درباره عدم عبور خوارج از رودخانه و قتل مسلمانِ قرآن به دست، به حقیقت پیوست، جندب به حقانیت جنگ و قتل خوارج مطمئن شد و شک او زایل شد. چنین مسئلهای برای یکی از سواران خوارج نیز پیش آمد. هنگامی که این مرد به حضور علی(ع) رسید با عنوان امیرالمؤمنین به او سلام نداد. حضرت علت این کار را از او پرسید. پاسخ داد که از روز صفین از وی برائت جسته است و او را به دلیل پذیرش حکمیت، مشرک میداند. خارجی سپس گفت: «اینک نمیدانم ولایت چه کسی را بپذیرم. به خدا سوگند، شناخت هدایت تو از گمراهیات برای من از دنیا و آنچه در آن است، دوستداشتنیتر است».
علی(ع) به او گفت: مادرت در عزایت گریه کند. به من نزدیک شو و لختی در کنارم باش تا نشانههای هدایت و ضلالت را به تو بنمایم. آن مرد نزدیک امام ایستاد. ناگهان سواری شتابان رسید و گفت: یا امیرالمؤمنین! بشارت فتح! خداوند چشمانت را روشن گرداند. به خدا سوگند که همه این قوم کشته شوند. امام فرمود: این طرف رودخانه یا آن سوی رود؟ گفت: این سوی رودخانه. امام فرمود: دروغ میگویی. به خدایی که دانه را شکافت و خلق را آفرید، سوگند که هرگز از رودخانه نخواهند گذشت تا کشته شوند.
آن مرد گفت: بیشتر در او نگریستم. مرد دیگری آمد که اسب خویش را به شتاب میراند. او نیز همانند قبلی سخن گفت. امیرالمؤمنین(ع) او را نیز همانند قبلی رد کرد. آن مرد گفت: کوشیدم تا به علی حملهور شوم و او را با شمشیر بکشم که دو سواره چنان شتابان آمدند که اسبهایشان عرق کرده بودند. آن دو گفتند: یا امیرالمؤمنین! چشمت روشن، بشارت باد تو را به فتح و پیروزی. به خدا سوگند که همه این قوم کشته شدند. علی(ع) گفت: آیا آن سوی نهر یا این طرف رودخانه؟ گفت: آن سوی رودخانه. هنگامی که با اسبهای خود به نهروان زدند، آب تا گلوی اسبان بالا آمد. خوارج بازگشتند و همه کشته شدند. امیرالمؤمنین(ع) گفت: راست میگویید. آن مرد از اسب خویش فرود آمد و بر دست و پای ایشان بوسه زد. آن حضرت فرمود: این برای تو نشانه است[۸۰].[۸۱]
منزلت علی(ع)
پس از انقلاب سخت و خونین بر ضد خلیفه سوم که به قتل او انجامید، مردم با امیرالمؤمنین علی(ع) بیعت کردند. در این میان معاویه، اختاپوس اموی، از به قدرت رسیدن حضرت خشنود نبود و بسیار میکوشید تا در مسیر عدالت و حاکمیت خط شریعت، به رهبری علی(ع)، مانع و مشکل ایجاد کند؛ اما با تمام اینها، موقعیت و منزلت امام در میان مسلمانان منحصر به فرد بود. هنوز مردم روایات فراوان و بیشماری از پیامبر به یاد داشتند که بر منزلت و فضیلت بینظیر علی(ع) تأکید میکرد. آنان بارها و بارها از پیامبر شنیده بودند که فرمود: «علی با حق است و حق با علی. هرجا علی بچرخد، حق با او میچرخد»[۸۲]. در جای دیگر فرمود: «علی با حق و قرآن است، و حق و قرآن با علی؛ از هم جدا نخواهند شد تا در حوض کوثر بر من وارد شوند»[۸۳].
نسبت علی با پیامبر، همانند نسبت هارون با موسی بود؛ او برادر، وصی، وزیر و جانشین پیامبر و ولی همه مؤمنان پس از آن حضرت بود، آنقدر در این باره روایت وجود دارد که به دلیل کثرت و تنوع لفظ، قابل شمارش نیست.
ابن قتیبه دینوری پس از اشاره به اختلاف مردم عراق در جنگ صفین میگوید: «عدی بن حاتم به پاخاست و گفت: مردم! اگر کسی جز علی ما را به جنگ با نمازگزاران دعوت میکرد، هرگز به او پاسخ مثبت نمیدادیم. هرگز علی(ع) به کاری اقدام نکرد مگر اینکه او را از خداوند برهانی بود یا سببی از جانب پروردگار در دست داشت»[۸۴].[۸۵]
آغاز پیدایش خوارج
ریشهیابی پرخاشگری خوارج
مورخان به طور کلی پیدایش گروه خوارج را از جنگ صفین و داستان حکمیت میدانند و از آن فراتر نمیروند و همچنین معتقدند که حرکت آنها صددرصد انگیزۀ دینی داشته و از تقوای زیاد و اعتقاد محکم به مبانی اسلامی نشأت گرفته است اگرچه در تشخیص خود دچار خطا و اشتباه شدهاند. حتی بعضی از نویسندگان آنها را به خاطر تقوا و دینباوری و شجاعتشان مورد ستایش قرار دادهاند. ولهاوزن میگوید: خوارج همانگونه که از نامشان پیداست یک حزب انقلابی روشنی بودند. آری، آنان انقلابیونی بودند که التزام به تقوا داشتند، و خوارج نه از تعصبات عربی بلکه از حقیقت اسلام منشأ گرفتهاند و به مسائل با تقوای اسلامی مینگریستند.[۸۶]. ولهاوزن در جایجای کتاب خود خوارج را ستوده و شیعه را کوبیده است، همچنانکه مانند «لامنس»، یکی دیگر از مستشرقان، از بنی امیه نیز طرفداری کرده و آنان را مورد تمجید قرار داده است.
درحالیکه با بررسی مجموعۀ اسناد و مدارک و تحقیق در سوابق سران حزب خوارج و وابستگیهای قبیلهای آنان و ریشهیابی اندیشهها و گفتههایشان بهویژه در جریان حکمیت، حقیقت امر روشن میشود و ماهیت واقعی رهبران خوارج از پشت پردۀ تزویر و تقدّس رخ مینماید. شک نیست که تودههای انبوه خوارج سادهلوحان احمقی بودند که با انگیزۀ دفاع از اسلام و اجرای حکم خدا قدم در این راه نهادند و به تعبیر امیر المؤمنین علی(ع): آنها حق را میجستند اما در راه خطا قدم برمیداشتند[۸۷]. ولی آیا سران خوارج و گردانندگان این حرکت نیز همینگونه میاندیشیدند؟ آیا باورکردنی است که یک حزب متشکّل و سازمانیافته و یک جریان تند و افراطی، بیهیچ سابقهای و به یکباره، در عرض چند ساعت متولد شود و تشکّل یابد؟ آیا باورکردنی است که در جنگ صفین گروهی با اصرار تمام از علی(ع) بخواهند که دست از جنگ بردارد و حکمیت را بپذیرد و حتی او را با تهدید به قتل به این کار وادار سازند، اما پس از قبول حکمیت از جانب علی(ع) بلافاصله تغییر موضع بدهند و قبول حکمیت را کفر بدانند و از علی(ع) بخواهند که از این کار کفرآمیز توبه کند وگرنه با او مثل یک کافر رفتار خواهند کرد، و بالاخره او را بکشند؟ ما تصور میکنیم که یک محقق نباید از کنار این واقعۀ تاریخی به سادگی بگذرد، بلکه باید زمینههای فکری آن را ریشهیابی کند و عامل مهم تعصبات قبیلهای را که حتی پس از اسلام نیز در میان عربها حاکمیت داشت از نظر دور ندارد.
بسیاری از رهبران خوارج و کسانی که در میان سادهلوحان از سپاه علی(ع) در جنگ صفین پس از پذیرش حکمیت بذر شورش پاشیدند از قبیلۀ بنی تمیم و بنی ربیعه بودند (و بنی ربیعه نیز تیرهای از بنی تمیم است). کسانی مانند شبث بن ربعی و حرقوص ابن زهیر (ذو الثدیه) و مسعر بن فدکی و عروة بن ادیه و مرداس بن ادیه، که در نظر خوارج بعدی از سلف صالح هستند، همه از قبیلۀ بنی تمیم بودند. البته از قبایل دیگر نیز کموبیش شرکت داشتند اما بیشتر رهبران خوارج از این قبیله بودند و از قریش هیچکس در میان خوارج نبود. بنی تمیم در زمان جاهلیت با قبیلۀ مضر و بخصوص تیرۀ قریش دشمنی و جنگ داشتند و حتی پس از اسلام نیز، که به ظاهر مسلمان شده بودند، گاه و بیگاه دشمنی دیرینۀ خود با قریش را آشکار میکردند و از اینکه پیامبر از قریش است ناراحت بودند و حسد میورزیدند.
در اینباره به دو سند تاریخی زیر توجه فرمایید:
- جمعی از قبیلۀ بنی تمیم وارد مسجد پیامبر شدند و بیآنکه ادب و احترام پیامبر را رعایت کنند از پشت حجرهها ندا در دادند که اخرج الينا يا محمّد جئناك لنفاخرك» (ای محمّد! بیرون آی که آمدهایم با تو مفاخره کنیم) یعنی امتیازات و مفاخر و برتریهای قبیلۀ خود را بر تو ثابت کنیم. آنگاه به مال و ثروت و کثرت جمعیت و چیزهایی از این قبیل فخرفروشی کردند و این آیۀ شریفه دربارۀ آنها نازل شد: ﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ يُنَادُونَكَ مِن وَرَآءِ ٱلْحُجُرَٰتِ أَكْثَرُهُمْ لَا يَعْقِلُونَ﴾[۸۸] کسانی که تو را از پشت حجرهها ندا میدهند بسیاری از آنها نمیفهمند[۸۹].
- در یکی از جنگها هنگامی که پیامبر خدا غنایم جنگی را تقسیم میکرد مردی از بنی تمیم به نام ذو الخویصره، که همان حرقوص بن زهیر بود، سررسید و گفت: یا محمّد! عدالت را رعایت کن! پیامبر فرمود: وای بر تو! اگر من عدالت را رعایت نکنم پس چه کسی این کار را خواهد کرد؟ بعضی از اصحاب خواستند او را بکشند، پیامبر فرمود: رهایش کنید، همانا برای او یارانی خواهد بود که نماز شما در مقابل نماز آنها و روزۀ شما در مقابل روزۀ آنها کوچک شمرده میشود، و آنها قرآن را تلاوت میکنند اما از گلوهایشان تجاوز نمیکند، آنها از دین خارج میشوند همانگونه که تیر از کمان رها میشود. سپس افزود: آنها بر مسلمانان خروج میکنند. نشانۀ آنها این است که در میانشان مرد سیاهرنگی است که یکی از پستانهای او مانند پستان زن است.[۹۰].
مفسران میگویند[۹۱]. دربارۀ همین جریان اعتراض حرقوص بن زهیر به پیامبر بود که این آیۀ شریفه نازل شد: ﴿وَمِنْهُم مَّن يَلْمِزُكَ فِى ٱلصَّدَقَـٰتِ فَإِنْ أُعْطُوا۟ مِنْهَا رَضُوا۟ وَإِن لَّمْ يُعْطَوْا۟ مِنْهَآ إِذَا هُمْ يَسْخَطُونَ﴾[۹۲] و از منافقان کسانی هستند که در امر صدقات تو را طعنه میزنند؛ اگر به آنها داده شود خرسند میشوند و اگر داده نشود پس آنان خشمگین میشوند. جالب است که در این سند تاریخی که اکثر مورخان و محدثان و مفسران آن را نقل کردهاند منافقی که به پیامبر اعتراض میکند و قرآن او را از جملۀ منافقان میشمارد کسی است که ذو الخویصره نام دارد و او همان حرقوص بن زهیر است که یکی از رهبران خوارج بود و در جنگ صفین، پس از جریان حکمیت، شدیدا به علی(ع) اعتراض نمود و جمعی را به دنبال خود کشید و سرانجام در جنگ نهروان کشته شد، و او همان ذو الثدیه بود که علی(ع) جنازۀ او را جستجو کرد تا اینکه آن را یافت و از اینکه وعدۀ پیامبر تحقق یافته است خدا را شکر نمود (تفصیل داستان بعدا خواهد آمد).
این سند بسیار باارزش است و سابقۀ تاریخی و زمینۀ فکری یکی از رهبران خوارج را بخوبی نشان میدهد. اما ولهاوزن که همواره از خوارج دفاع میکند میگوید: «طبیعی است که این قصه افسانهای بیش نیست»[۹۳] و در پانوشت همان صفحه میگوید: «این شخص مجهول است». چگونه است که آقای ولهاوزن مطلبی را که به مذاق او خوشایند نیست افسانه میداند، درحالیکه این مطلب در اکثر کتابهای تاریخی و حدیثی و حتی در صحیح مسلم و صحیح بخاری هم آمده و این کتابها همانهایی است که ولهاوزن تمام نظریات خود را براساس آنها ابراز داشته است؟ دیگر اینکه آقای دکتر نایف محمود اظهار میدارد که ذو الخویصره که آیه در حق او نازل شده غیر از حرقوص بن زهیر است و آنها دو نفرند[۹۴]. درحالیکه در بیشتر منابع تصریح شده که ذو الخویصره و ذو الثدیه لقب حرقوص بن زهیر بوده است[۹۵] و ابن جوزی پس از نقل این خبر گفته که این تمیمی اولین خارجی در اسلام است[۹۶].
یکی دیگر از سران و رهبران خوارج اشعث بن قیس است. این شخص عامل عثمان در آذربایجان بود و پس از قتل عثمان، علی(ع) نامهای به او نوشت و از وی خواست که اموال موجود را بازپس دهد. وقتی نامه به دست او رسید سخت وحشت کرد و به دوستان خود گفت تصمیم دارم که اموال آذربایجان را بردارم و به معاویه ملحق شوم. قوم او گفتند مرگ از این کار بهتر است. آیا قوم خود و شهر و دیار خود را رها میکنی و به اهل شام میپیوندی؟ اشعث شرمنده شد و از اینکه به معاویه ملحق شود ترسید و به ناچار به سوی علی آمد[۹۷]. این سند تاریخی ضعف ایمان و پولپرستی او را نشان میدهد و این حقیقت را روشن میسازد که او در سپاه علی چگونه و با چه روحیهای شرکت کرده بود. دنیاپرستی این گروه به ظاهر مقدس در سخنان مالک اشتر سردار رشید علی(ع) نیز منعکس است. مالک در مقام مناظره با آنها، هنگامی که علی(ع) را به قبول حکمیت و متوقف کردن جنگ مجبور کردند، گفت: یا اصحاب الجباه السود کنا نظن صلاتکم هذه زهادة فی الدنیا و شوقا الی الله فلا اری فرارکم من الموت الاّ الی الدنیا[۹۸].
ای صاحبان پیشانیهای پینهبسته و سیاه! چنین میپنداشتم که این نماز شما نشانۀ زهد و بیاعتنایی به دنیا و شوق به خداست. اکنون نمیبینیم فرار شما از مرگ را مگر به خاطر دنیا. حال به سند دیگری در مورد تعصبهای جاهلی اشعث بن قیس توجه کنید تا روشن گردد که سران خوارج چگونه گرفتار تعصبهای قبیلهای بودند. پس از آنکه در جنگ صفین علی(ع) را مجبور به قبول حکمیت کردند آن حضرت، عبدالله بن عباس را به عنوان حکم تعیین کرد، اما اشعث بن قیس که خود اهل یمن بود گفت: نه به خدا قسم نمیگذاریم که در این امر دو نفر از قبیلۀ مضر حکم باشند؛ عمر و عاص که از طرف معاویه تعیین شده از قبیلۀ مضر است و ما باید مردی از یمن انتخاب کنیم. آنگاه اضافه کرد: اینکه دو حکم به ضرر ما حکم کنند درحالیکه یکی از آن دو یمنی باشد برای ما بهتر است از اینکه به نفع ما حکم کنند درحالیکه هردو از قبیلۀ مضر هستند[۹۹].
ملاحظه کنید که شدّت و حدّت تعصبات نژادی چگونه در سخن این مرد خارجی موج میزند؛ مردی که اکنون خود گردانندۀ معرکۀ تحکیم است و در تعیین حکم اظهار نظر میکند ولی ساعتی بعد قبول حکمیت را کفر میداند و بقیۀ قضایا... بنابراین، انتخاب ابوموسی اشعری به حکمیت و تحمیل آن به حضرت علی(ع) از تعصبهای نژادی منشأ میگرفت و لذا ابن عباس به ابوموسی گفت: ای ابوموسی! این مردم تو را به حکمیت انتخاب کردند اما نه به خاطر فضیلتی که در توست زیرا مانند تو در میان مهاجر و انصار بسیارند، بلکه آنها نخواستند جز اینکه یک یمنی را برگزینند[۱۰۰].
خوارج نخستین همه از قبیلۀ ربیعه بودند و این قبیله پیش از اسلام با قبیلۀ مضر، که قریش از شاخههای آن است، دشمنی داشتند و به قول دکتر نجّار: شاید علت اینکه خوارج، قرشی بودن را در امام شرط نمیدانند همین باشد[۱۰۱]. تعصبهای قبیلهای و نژادی خوارج و بخصوص دشمنی آنان با قریش بعدها هم ادامه یافت که در تاریخ حیات آنها منعکس است و ما چند نمونۀ آن را ذکر میکنیم:
- هنگامی که ابو حمزۀ خارجی در سال ۱۳۰ به مدینه حمله کرد و مردم مدینه را شکست داد - که در تاریخ به نام «واقعۀ قدید» معروف است - اسیران را میآوردند، هرکس از قریش بود میکشتند و هرکس از انصار بود رها میکردند[۱۰۲].
- وقتی ضحاک بن قیس شیبانی خارجی زمان کوتاهی در عراق حکومت یافت عبدالله بن عمر و سلیمان بن هشام به ناچار با او بیعت کردند.
آیا ندیدی که چگونه خداوند دین خود را پیروز کرد و قریش پشت سر بکر بن وائل نماز خواند؟ از این نمونهها بسیار است که در فصول آینده خواهد آمد و همۀ اینها بیانگر روح متعصب آنهاست که علیرغم تظاهرشان به اسلام و زهد و تقوا، تعصب قبیلهای در کارهای آنها آشکار بود و لذا با وجود اینکه خوارج شعار مساوات میدادند و خلافت اسلامی را مخصوص قریش و حتی عرب نمیدانستند، درعینحال، مسلمانان غیر عرب که به موالی مشهور بودند کمتر دور خوارج را گرفتند؛ زیرا در پشت این شعارهای فریبنده تعصبات قومی آنها را میدیدند. ابن ابی الحدید نقل میکند که یک نفر از موالی دختر یکی از خوارج را خواستگاری کرده بود، دوستان آن خارجی که از جریان مطلع شده بودند به او گفتند ما را رسوا کردی[۱۰۳]. این است که احمد امین میگوید: تعداد موالی در میان خوارج اندک بود؛ زیرا آنها نسبت به نژاد خود متعصب بودند و موالی را تحقیر میکردند[۱۰۴].[۱۰۵]
داستان تحکیم و پیامدهای آن
با توجه به زمینههای سیاسی و عصبیتهای قومی و نژادی، که نمونههایی از آن را نقل کردیم، کسانی که کینه و حسد امیر المؤمنین علی بن ابی طالب(ع) را در دل داشتند ولی به ناچار در سپاه آن حضرت قرار گرفته بودند، و به ظاهر از جملۀ اصحاب علی(ع) به حساب میآمدند، همواره در پی فرصتی بودند که به آن حضرت ضربه بزنند و آنچه را که مدتها پنهان میکردند، آشکار سازند. چنین فرصتی در جنگ صفین به دست آمد، در مسألۀ تحکیم. جریان جنگ صفین و شرح جزئیات آن در کتابهای تاریخی به تفصیل آمده است و ما نیازی به تکرار آن نداریم. چیزی که ما در صدد آن هستیم ارزیابی مسألۀ حکمیت است که خط پایان جنگ صفین و نقطۀ آغاز پیدایش گروه خوارج بود که تنشهای تندی را در جامعۀ اسلامی پدید آورد و موجب دردسرهای بزرگی برای علی(ع) گردید و منجر به شهادت آن حضرت شد. در جنگ صفین، سپاه علی(ع) که طعم شیرین پیروزی را در جنگ جمل چشیده بود، در مقابل سپاه معاویه قرار گرفت و پس از آنکه جنگ شروع شد سپاه پیروز علی(ع) این بار هم در آستانۀ پیروزی نهایی قرار گرفت و چیزی نمانده بود که سپاه شام به طور کلی شکست بخورد و بساط معاویه برچیده شود که حیلهگریهای معاویه و دستیارانش از یک سو و توطئهها و فعالیتهای خیانتکاران در داخل سپاه علی(ع) از سوی دیگر، سرنوشت جنگ را عوض کرد و معاویه را از شکست حتمی نجات داد.
حیله این بود که به تدبیر عمر و عاص، سپاه شام قرآنها را به نیزه زدند و خطاب به سپاه علی(ع) گفتند: دست از جنگ بردارید، و میان ما و شما قرآن حاکم باشد[۱۰۶]. علی(ع) که معاویه و یارانش را خوب میشناخت فریاد زد که این یک حیله است، آنها اهل قرآن نیستند. و دستور داد که جنگ ادامه یابد، اما منافقان در سپاه علی(ع) و آنها که در انتظار فرصتی بودند، رودرروی آن حضرت قرار گرفتند و خواستار پایان جنگ و قبول حاکمیت قرآن شدند. در رأس این گروه، اشعث بن قیس قرار داشت. دربارۀ سوابق اشعث قبلا مطالبی را آوردیم. اکنون اضافه میکنیم که به گفتۀ یعقوبی، اشعث با معاویه ارتباط مخفیانه داشته و معاویه قبل از جریان قرآن به نیزه کردن، اشعث را به خود جلب کرده بود[۱۰۷]. چیزی که این نظریه را تقویت میکند، این است که اشعث شب قبل از قرآن به نیزه کردن، که به «لیلة الهریر» معروف است، در میان سپاه علی(ع) سخنرانی کرده و آنها را از جنگ برحذر داشته بود[۱۰۸]. ضمنا توجه کنیم که ترکیب سپاه علی(ع) بیشتر از قریش و مهاجر و انصار و مسلمانان بصره و کوفه بود و جمعی هم از یمن بودند؛ ولی سپاه معاویه بیشتر از یمنیها تشکیل شده بود و اشعث بن قیس هم یمنی بود.
علاوه بر اشعث، کسان دیگری مانند مسعر بن فدکی و زید بن حصین و مانند آنها که بعدها از سران خوارج شدند، با اصرار تمام از علی(ع) خواستند که جنگ را متوقف کند و مالک اشتر را که سخت درگیر جنگ بود، پیش خود فرابخواند. حتی آن حضرت را تهدید کردند که اگر از توقف جنگ و قبول حکمیت امتناع ورزد او را خواهند کشت، همانگونه که عثمان را کشتند و یا او را تحویل معاویه خواهند داد[۱۰۹]. و بدینگونه علی(ع) مجبور شد پیشنهاد معاویه را در مورد صلح و تعیین نمایندهای برای مذاکره بپذیرد. پس از پذیرش حکمیت از جانب علی(ع)، معاویه عمرو عاص را که مردی حیلهگر و شیاد بود، به عنوان حکم و نماینده تعیین کرد و علی(ع) مالک اشتر و عبدالله بن عباس را پیشنهاد کرد؛ ولی اینجا نیز دشمنان آن حضرت که در سپاه او جای گرفته بودند دشمنی خود را آشکار ساختند و امیر المؤمنین(ع) را مجبور کردند که ابوموسی اشعری را انتخاب کند. ابوموسی اشعری که مردی احمق و بیعرضه بود از جملۀ قاریان قرآن به حساب میآمد و گفته شده است که او صدای خوبی داشت و به مردم قرآن تعلیم میداد[۱۱۰] و صدای قرآن او از سنج و بربط و نی زیباتر بود[۱۱۱] و به همین جهت در میان قرّاء (که طبقۀ خاصی در جامعۀ اسلامی بودند و در سپاه علی(ع) جمعیت قابل اعتنایی را تشکیل میدادند) به زهد و تقوا معروفیت داشت و وجیه الملّه بود.
ابوموسی دشمن علی(ع) بود، بهطوریکه در جنگ جمل مردم را از جهاد در رکاب آن حضرت بازمیداشت[۱۱۲] و در جنگ صفین نیز از علی(ع) گریخته و در موضعی از شام مقیم شده بود. به همین جهت، هنگامی که او را به عنوان نماینده و حکم از سوی امیر المؤمنین(ع) پیشنهاد کردند آن حضرت فرمود که او مورد رضایت من نیست؛ او از من جدا شده و مردم را بر ضدّ من شورانیده و سپس فرار کرده است[۱۱۳]. بههرحال، منافقان از اصحاب علی(ع) که میخواستند ضربۀ دیگری را بر او وارد سازند، قرّاء سادهلوح را تحریک کردند و آنها همگی از آن حضرت خواستند که ابوموسی را به عنوان داور و حکم انتخاب کند و بدینگونه دست و بال علی(ع) را بستند و او را به این امر مجبور کردند. به قول ابن عبد ربه: «کسانی که عداوت امیر المؤمنین علی(ع) را در دل خود پنهان کرده بودند برای خود ظاهری از تقوا ساختند و به عنوان اصحاب رسول خود را قلمداد کردند تا در مواقع سرنوشتساز علی(ع) را به زحمت اندازند»[۱۱۴]. انتخاب ابوموسی درست در همین جهت بود، به اضافۀ اینکه تعصبات قبیلهای، بعضی از سران خوارج را اشباع میکرد. همانگونه که پیش از این نقل کردیم ابوموسی اهل یمن بود و اشعث بن قیس نیز یمنی بود و انتخاب عبدالله بن عباس را از این جهت رد کرد که او از قبیلۀ مضر بود و عمرو عاص هم مضری بود و گفت که ما حاضر نیستیم هردو داور مضری باشند؛ ما یک نفر یمنی را انتخاب میکنیم اگرچه به ضرر ما حکم کند. ابن عباس نیز گفته بود که ابوموسی را از این جهت پیشنهاد کردند که او یمنی بود.
سرانجام، سند صلح و حکمیت نوشته شد و علی(ع) برخلاف میل خود و برای حفظ مصالح اسلام آن را امضاء کرد[۱۱۵]. وقتی این قرارداد در مقابل صفوف لشکر خوانده شد، از گوشه و کنار صدای اعتراض و شورش برخاست. شورشیان میگفتند در دین خدا نباید کسی را داور قرار داد؛ میگفتند قبول حکمیت کفر است. کمکم موج اعتراض بالا گرفت و بخصوص طبقۀ قرّاء از سپاه علی(ع) فریاد «لا حکم الاّ للّه» سردادند و عجیب اینکه جمعی از کسانی که قبول حکمیت را به علی(ع) تحمیل کردند و به او گفتند که چرا دعوت به قرآن را نمیپذیرد، و تا جایی پیش رفتند که آن حضرت را تهدید به قتل کردند، آنها نیز به شورشیان پیوستند و قبول حکمیت را مساوی با کفر قلمداد کردند و گفتند که قبول حکمیت گناه کبیره است؛ ما از آن توبه کردیم، علی هم باید توبه کند[۱۱۶]. طبیعی بود که امیر المؤمنین(ع) نمیتوانست پس از امضای وثیقه و سند حکمیت، زیر بار آن نرود. بعلاوه، او خود را گناهکار نمیدانست که توبه کند و لذا سخن شورشیان را نپذیرفت و آنها نیز در مقابل آن حضرت قد علم کردند و بدینسان نطفۀ حزب خوارج بسته شد.
در اینجا باید دید که چگونه جمعیتی نخست مطلبی را با اصرار زیاد پیشنهاد میکنند و آن را تنها حکم خدا میدانند، بهطوریکه اگر کسی - ولو شخص خلیفه - آن را نپذیرد باید او را کشت، و آنگاه در عرض مدت بسیار کوتاهی که شاید از چند ساعت تجاوز نمیکند آنچنان تغییر عقیده میدهند که قبول آن پیشنهاد را کفر میدانند و کسی را که آن پیشنهاد را برخلاف میل باطنی خود عملی کرده است به عنوان کافر معرفی میکنند؟ راستی این یک تناقض آشکار نیست؟ آیا میتوان به سادگی از کنار این موضوع گذشت؟ برای رفع این تناقض، ولهاوزن از برنوف نقل میکند که گویا کسانی که قبول حکمیت را به علی تحمیل نمودند غیر از کسانی بودند که آن را محکوم کردند و شعار «لا حکم الاّ للّه» سردادند. برنوف گفته است که گروه اول از قرّاء و گروه دوم از بدویان بودند[۱۱۷]. این راهحل با واقعیتهای تاریخی جور درنمیآید؛ زیرا مورخان اتفاقنظر دارند همانهایی که حکمیت را به علی(ع) تحمیل کردند کسانی بودند که در مقام اعتراض برآمدند و چنانکه نقل کردیم در توجیه کار خود گفتند ما که حکمیت را قبول کرده بودیم مرتکب گناه شدهایم و اکنون توبه میکنیم. آقای ابراهیم حسن در این زمینه اظهار میدارد: پیدایش گروه خوارج مایۀ حیرت است؛ زیرا آنها بودند که علی(ع) را به پذیرفتن داوری واداشتند که به ناچار رضایت داد، و شگفتا که به دستاویز چیزی که خودشان در پذیرفتن آن اصرار داشتند، بر ضدّ علی(ع) برخاستند. ایشان پس از این بیان، نتیجه میگیرد که بنای ظهور خوارج بر مقدماتی است که بخوبی واضح نیست[۱۱۸].
به نظر ما در پشت این صحنۀ شگفتانگیز، دستهای مرموز خیانتکاری بوده است که با هدف ضربه زدن به امیر المؤمنین(ع) و ایجاد شکاف در صفوف سپاه آن حضرت و با نقشههای حساب شده و اندیشیده، فعالیت میکرده است. افراد خیانتکار و منافقی مانند اشعث بن قیس و حرقوص بن زهیر و مسعر بن فدکی، که قبلا با خیانتها و تعصبات نژادی و توطئهگریهای آنها آشنا شدیم، آتشبیار این معرکه بودند و همانها بودند که نخست امیر المؤمنین(ع) را مجبور به پذیرش حکمیت کردند به این بهانه که معاویه دعوت به قرآن میکند و باید آن را پذیرفت و آنگاه که این نقشه را عملی و زمینه را کاملا آماده ساختند، این اندیشه را که نمیتوان در دین خدا کسی را حکم قرار داد در میان سادهلوحان از سپاه علی(ع) پخش کردند و آنان را به شورش علیه آن حضرت واداشتند. علاوه بر مدارک مهمی که قبلا در مورد خیانتکاری و تعصبات نژادی این افراد نقل کردیم، این مطلب را هم در اینجا خاطرنشان میکنیم که پس از پایان جنگ صفین و جدایی خوارج از علی(ع)، مدت زمان زیادی طول نکشید که هزاران نفر از خوارج به خیانتکاری سران خود پی بردند و مجددا به سپاه آن حضرت پیوستند و از اینکه بازیچۀ دست توطئهگران شده بودند اظهار ناراحتی کردند و حتی در جنگ نهروان با خوارج جنگیدند بهطوریکه پس از این خواهد آمد.
بنابراین، باید حساب جمعیتی سادهاندیش و مقدس را که قلبی صاف داشتند ولی احمق و بیشعور بودند و فورا تحت تأثیر تبلیغات این و آن قرار میگرفتند، از حساب مشتی سیاستباز و دغلکار و توطئهگر که با اسلام و قریش و علی(ع) دشمنی دیرینه داشتند و خود را در سپاه آن حضرت جازده بودند، جدا کرد. اینها بودند که بازی حکمیت را با برنامهریزی دقیق به راه انداختند و آن گروه سادهلوح بیچاره را به بازی گرفتند و در دهانشان گذاشتند که قبول حکمیت واجب است و پس از آنکه کار خودشان را کردند باز در دهانشان گذاشتند که قبول حکمیت کفر است و باید شعار «لا حکم الاّ للّه» داد، و میدانیم که شعار همیشه از شعور ناشی نمیشود. در جریان حکمیت از طبقهای به نام «قرّاء» بسیار نام برده میشود. اکنون ببینیم آنها چه کسانی بودند؟
قرّاء جماعتی بودند که قرآن را نیکو تلاوت میکردند و اینها حتی در زمان پیامبر هم بودند و به این نام شهرت داشتند و از احترام و محبوبیت خاصی برخوردار بودند و حتی در اشغال بعضی از مناصب بر دیگران مقدم میشدند[۱۱۹]. بعدها قاریان قرآن برای مشخص شدن خود کلاه مخصوصی به نام «برنس»[۱۲۰] بر سر میگذاشتند و لذا به آنها «اصحاب برانس» هم گفته میشد. قرّاء در کارهای سیاسی دخالتی نداشتند اما در حکومت عثمان از کارهای او انتقاد میکردند، تا جایی که عثمان بعضی از آنها را تبعید کرد[۱۲۱]. و سرانجام به این دلیل که او از حدود الهی خارج شده است بر او شوریدند و در قتل او شرکت جستند. در جنگ میان امیر المؤمنین علی(ع) و معاویه جمعی از قرّاء از سیاست و جنگ و به قول خودشان از فتنهها کنارهگیری کردند که از جملۀ آنها عبدالله بن مسعود بود که با چهارصد نفر از قرّاء در جنگ صفین گوشهگیری و اعتزال پیش گرفتند و به کناری رفتند[۱۲۲]. در مقابل آنها جمع کثیری از قرّاء کوفه و بصره و مدینه در جنگ صفین در رکاب علی(ع) بودند و جمعی از قرّاء شام هم با معاویه همراهی میکردند[۱۲۳] و همین قرّاء سادهلوح و مقدس بودند که در جریانحکمیت بازیچۀ دست توطئهگران و دشمنان علی(ع) قرار گرفتند و ستون اصلی حزب خوارج شدند.
مطلب دیگری که باید در اینجا مورد توجه قرار گیرد این است که بعضی از نویسندگان معاصر، از جمله دکتر نایف محمود، میکوشند پیدایش گروه خوارج و بازیهای حکمیت را با اصحاب عبدالله بن سبا مرتبط سازند. اینان میگویند این سبائیه بود که حزب خوارج را به وجود آورد و تمام توطئههای مربوط به حکمیت از آنها ناشی شد؛ آنها در باطن دشمن علی(ع) بودند و از یهود دستور میگرفتند. مهمترین دلیل آنها این است که سبائیه در قتل عثمان شرکت فعالانه داشتند و گردانندۀ معرکه بودند و سران خوارج مانند نافع بن ارزق و حرقوص بن زهیر و ابن کواء و افراد دیگر نیز در قتل عثمان فعال بودند و این نشانۀ نوعی رابطه میان آنهاست[۱۲۴]. نویسندۀ دیگری میگوید: افکار مسموم عبدالله بن سبا در پیکرۀ امت اسلامی ریخته شد و از جمله معرکۀ صفین را به وجود آورد و افکار مسموم ابن سبا در مسألۀ حکمیت آشکار شد[۱۲۵]. به نظر ما این سخن پایۀ درستی ندارد و نمیتوان آن را قبول کرد، زیرا:
اولا، وجود تاریخی شخصی به نام عبدالله بن سبا و حزبی به نام سبائیه مورد تردید است و محققان آن را قبول ندارند[۱۲۶].
ثانیا، در جریان حکمیت در هیچ منبعی از ابن سبا و اصحاب او نامی برده نشده است و مجرد اینکه آنها در قتل عثمان شرکت داشتند به هیچ وجه نمیتواند رابطۀ میان ابن سبا و خوارج را ثابت کند.
ثالثا، کسانی که به وجود عبدالله به سبا عقیده دارند، او را از غالیان در حق علی(ع) میدانند که آن حضرت را تا سرحد خدایی بالا برد و حتی کشته شدن او را قبول نکرد و گفت او نمیمیرد. پس چگونه میتوان او و طرفدارانش را در صف خوارج و حتی از سران خوارج قلمداد کرد؟[۱۲۷]
بررسی یک نظریه دربارۀ خوارج
گفتیم که سران حزب خوارج و کسانی که آن را به وجود آوردند افراد معدودی بودند که با امیر المؤمنین علی(ع) و حتی با اساس اسلام دشمنی داشتند ولی خود را در سپاه علی(ع) جا زده بودند و در جنگ صفین در جریان حکمیت با برنامهریزی دقیق کار خودشان را کردند و جمعیت بسیاری از سپاه آن حضرت را که سادهلوحان نادانی بودند فریب دادند، و گفتیم که سران خوارج انگیزۀ دینی نداشتند بلکه عوامل سیاسی و تعصبات نژادی دستمایۀ کار آنها بود و این مطلب را با شواهد و قراین و اسناد تاریخی مهمی عنوان کردیم. اما متأسفانه بعضی از نویسندگان معاصر در این موضوع دچار اشتباه بزرگی شدهاند که نه تنها با منابع تاریخی تضادی آشکار دارد بلکه به نوعی کار خوارج را توجیه میکند، بهطوریکه آنها افرادی منطقی و متدیّن و قابل دفاع به نظر میرسند. این نویسنده در جهت رفع تناقض موجود در جریان حکمیت که قبلا آن را مطرح کردیم و در بیان اینکه چگونه جمعیتی ابتدا قبول حکمیت را واجب و سپس آن را مساوی کفر دانستند، راهحلی را پیشنهاد میکند که تمام منابع تاریخی با آن مغایرت دارد و به نظر میرسد که این نظریه نه از منابع و مدارک تاریخی که از ذهنیت نویسنده متولد شده است. این نظریه- که از طرف آقای دکتر سید جعفر شهیدی نویسندۀ کتاب تاریخ تحلیلی اسلام ابراز شده است - بر دو مطلب تأکید دارد که هردو از لحاظ تاریخی مخدوش است و منابع مسلّم تاریخی آنها را نفی میکند.
نخست اینکه مخالفت خوارج با قبول حکمیت در همان جنگ صفین اتفاق نیفتاد بلکه پس از گذشت چند ماه که رأی داوران اعلام شد قبول حکمیت را گناهی بزرگ دانستند که باید از آن توبه کرد. دوم اینکه داورها برای تعیین خلیفه انتخاب نشده بودند بلکه آنها فقط برای بررسی این مسأله تعیین شده بودند که آیا عثمان مظلوم کشته شد یا نه، و اگر آری، آیا معاویه حق دارد که قاتلان او را از علی(ع) مطالبه نماید و آنها را به خونخواهی عثمان قصاص کند یا خیر؟ و هنگامی که داوران از حدود وظایف خود خارج شدند و در عزل و نصب خلیفه دخالت نمودند خوارج برآشفتند و با آن رأی مخالفت کردند.
همانگونه که گفتیم این دو مطلب که از طرف مؤلف کتاب تاریخ تحلیلی اسلام عنوان شده مخدوش است و مسلّمات تاریخی آن را رد میکند. اینک تفصیل مطلب:
۱. در مورد مطلب اول، آقای دکتر شهیدی مدعی است که به هنگام سخن از تعیین داور، گروهی که به نام خوارج شناخته شدند با داوری موافقت کردند لیکن پس از چند ماهی همینکه رأی داوران اعلام شد به علی(ع) خرده گرفتند که چرا در دین خدا حکم قرار داده است. آقای دکتر شهیدی اضافه میکند که به نوشتۀ طبری، روزی که اشعث بن قیس آشتی نامه را بر سپاهیان عراق میخواند، تنها یک تن به نام عروة بن ادیه گفت شما حق ندارید در دین خدا حکم قرار دهید، لکن مردم از جانب وی عذرخواهی کردند. پس از صدور رأی داور شام بود که خوارج به یکباره برآشفتند و گفتند حکومت از آن خداست[۱۲۸]. باید بگوییم با همۀ احترامی که برای آقای دکتر شهیدی قائل هستیم و ایشان را مردی متتبع و صاحبنظر میدانیم اما در اینجا نمیتوانیم تعجب و تأسف خود را از بیتوجهی ایشان به منابع تاریخی پنهان کنیم. عجیب است که ایشان در این مسأله به منابع فراوانی که وجود دارد مراجعه نکرده و تنها در میان آنها تاریخ طبری را ملاحظه کردهاند، آن هم به صورت ناقص؛ زیرا همانگونه که خواهیم گفت طبری نیز با این نظر مخالف است و ایشان فقط به چند سطر از تاریخ طبری استناد نمودهاند و با افزودن جملۀ «تنها یک تن» که در متن طبری نیست، آن را با ذهنیت خود جور کردهاند.
ما تصور میکنیم که اگر ایشان تاریخ طبری را در این قسمت به طور کامل ملاحظه میکردند و مهمتر از آن اگر کتاب وقعۀ صفین نصر بن مزاحم را که متوفای سال ۲۱۲ یعنی حدود صد سال پیش از طبری بوده و کتاب او مهمترین و قدیمیترین منبع در این مسأله است مورد توجه قرار میدادند نظری غیر از این میداشتند. بههرحال، آنچه از منابع تاریخی به دست میآید این است که مخالفت با تعیین حکم در همان جنگ صفین یعنی بلافاصله پس از قبول حکمیت و نوشتن سند تحکیم به وجود آمد. به گفتۀ نصر بن مزاحم وقتی سند تحکیم در میان صفوف لشکریان علی(ع) خوانده شد ابتدا از گوشه و کنار صدای مخالفت برخاست و سپس موج مخالفت گسترش یافت تا اینکه از هر گوشهای شعار «لا حکم الاّ للّه» بلند شد و مردم فریاد میزدند که ما قبول نداریم در دین خدا کسی را حکم قرار بدهند[۱۲۹]. نصر اضافه میکند که در همانجا گروههایی نزد علی(ع) میآمدند و اعتراض میکردند و آن حضرت با آیات قرآنی با آنها محاجه میکرد.
همچنین بیشتر مورخان نقل کردهاند که وقتی علی(ع) با سپاه خود از صفین به کوفه بازگشت دوازده هزار تن از سپاهیان آن حضرت از قرّاء و غیر آنها به عنوان اعتراض به قبول حکمیت، از او جدا شدند و به حروراء رفتند و شبث بن ربعی را رهبر خود کردند[۱۳۰]. علی(ع) بارها با آنان که به «حروریه» معروف شده بودند مناظره کرد و حتی یک بار ابن عباس را بدانجا فرستاد تا با آنها مناظره و محاجه کند[۱۳۱] و این در حالی بود که طبق قرار بنا بود داورها رأی خود را پس از هشت ماه اعلام کنند. بنابراین، پرواضح است که مخالفت خوارج با قبول حکمیت ماهها قبل از اعلام حکم نهایی حکمین و از همان روزهای نخست اتفاق افتاد.
و اما اینکه آقای دکتر شهیدی از طبری نقل کردهاند که وقتی اشعث بن قیس آشتی نامه را بر سپاهیان عراق میخواند تنها یک تن به نام عروة بن ادیه اعتراض کرد، باید بگوییم که در عبارت طبری تعبیر «تنها یک تن» وجود ندارد بلکه طبری نقل میکند وقتی اشعث قرارداد تحکیم را بر جماعتی از بنی تمیم خواند، عروة بن ادیه گفت: آیا در امر خدا مردان را حکم قرار میدهید؟ لا حکم الاّ للّه. و لذا در کتابهای مربوط به تاریخ خوارج، عروة بن ادیه را نخستین کسی میدانند که شعار «لا حکم الاّ للّه» را داد و نه «تنها کس» (البته بعضیها هم کسان دیگری را به عنوان اولین گویندۀ این شعار نام بردهاند[۱۳۲]). مطلب دیگری که در اینجا ذکر میکنیم این است که متأسفانه در این مورد مرحوم آقای مطهری نیز مانند آقای دکتر شهیدی دچار بیتوجهی و غفلت شده و گمان کرده است که مخالفت خوارج با علی(ع) پس از اعلام رأی حکمین بوده است[۱۳۳].
۲. قسمت دیگر نظریۀ آقای دکتر شهیدی که مبتنی بر قسمت اول میباشد این است که مخالفت گروه خوارج با قبول حکمیت، که پس از اعلام رأی داورها ابراز شد، به این جهت بود که حکمین از حدود مسئولیت خود فراتر رفتند و در چیزی اظهار رأی نمودند که برای آن انتخاب نشده بودند. به عقیدۀ آقای شهیدی دو حکم فقط برای این انتخاب شده بودند که بررسی کنند آیا عثمان مظلوم کشته شده است یا نه و اگر بناحق کشته شده باید قاتلان او که در کنار علی(ع) هستند قصاص شوند؟ بنابراین، دو حکم حق نداشتند دربارۀ عزل و نصب خلیفه اظهارنظر کنند. آقای دکتر شهیدی مینویسد: «مقرر این بود که داوران بنشینند و در کتاب خدا و سنّت رسول بنگرند و دریابند که حقیقت چه بوده است. اگر عثمان بحق کشته شده معاویه نباید به خونخواهی او برخیزد، و اگر بناحق کشته شده در این صورت او ولیّ دم و خونخواه خلیفۀ مظلوم است...
... خوارج میگفتند داوران در کاری دخالت کردند که حق آنان نبود (عزل و نصب خلیفه). آنگاه از کجفهمی یا بدنیّتی، گناه این داوری غلط را به خلیفۀ وقت بستند و گفتند او بود که این داوری را پذیرفت. میگفتند تعیین صلاحیت خلیفه، حق عمومی مسلمانان است و علی(ع) نمیتواند تعیین صلاحیت برای تصدّی منصبی را که مسلمانان بدو دادهاند به شخصی خاص واگذار کند. حال که چنین کرده است مرتکب گناه شده و باید از آن توبه کند. شکی نیست که داوران را برای چنین کار نگزیدند. اصولا از نخست چنین سخنی در میان نبود. داوران از حدود مسئولیت خود فراتر رفتند و به کاری پرداختند که صلاحیت آن را نداشتند. امام علی(ع) نیز هیچگاه چنین داوری را نپذیرفته بود»[۱۳۴]. این قسمت از نظریۀ آقای دکتر شهیدی از قسمت اول نیز سستتر است و چون این مطلب براساس قسمت اول استوار شده و بیپایگی قسمت اول را روشن کردیم، بنابراین، قسمت دوم نیز از اعتبار ساقط میشود. همچنین منابع مسلّم تاریخی این نظریه را رد میکند.
درست است که معاویه در ابتدای امر، خونخواهی عثمان و قصاص از قاتلان او را بهانه قرار داده بود و نامههای متعددی در این زمینه میان او و امیر المؤمنین علی(ع) ردوبدل شده بود، اما در جنگ صفین مطلب از مسألۀ خونخواهی عثمان فراتر رفته بود و در قرارداد تحکیم و آشتی نامهای که نوشته شد و طی آن کار به داوری عمر و عاص و ابوموسی اشعری محول گردید اساسا صحبتی از خونخواهی عثمان نشده است. خوشبختانه این سند به طور کامل در کتابهای تاریخی نقل شده و حتی اسامی افرادی که آن را امضاء کردند در تاریخ آمده است. البته، سند تحکیم به چند صورت نقل شده که اختلاف جوهری میان آنها نیست و فقط بعضی از عبارات پسوپیش شده و یا تفاوتهای مختصری در الفاظ آن وجود دارد و در هیچ یک از آنها مسألۀ قتل عثمان مطرح نشده و فقط روی این مطلب تأکید گردیده که طرفین در مقابل حکم خدا و قرآن تسلیم هستند و داورها باید قرآن را از اول تا آخر حکم قرار دهند و آنچه را که قرآن احیاء کرده احیاء کنند و آنچه را که قرآن از بین برده از بین ببرند، و در متن دیگری که نقل شده سنّت پیامبر هم به قرآن اضافه شده است[۱۳۵]. در این کتاب سند تحکیم به دو صورت نقل شده است.
جالب اینکه در نسخهای از سند تحکیم که طبری آن را نقل کرده تقریبا تصریح شده است به اینکه حکمین مأموریت دارند دربارۀ سرنوشت امّت اسلامی و تعیین خلیفه براساس حکم قرآن با همدیگر مشورت کنند و حکم بدهند. عبارت طبری چنین است: «فاشترطا ان یرفعا ما رفع القرآن و یخفضا ما خفض القرآن و ان یختارا لامّة محمّد(ص)»[۱۳۶]. ترجمۀ عبارت چنین است: (اهل عراق و اهل شام پس از تعیین حکمین) شرط کردند که آنچه را که قرآن بالا برده بالا ببرند و آنچه را که قرآن پایین آورده پایین بیاورند و برای امّت محمّد(ص) انتخاب کنند. ملاحظه میفرمایید که در اینجا صحبت از انتخاب برای امّت اسلامی و بالا بردن و پایین آوردن است و نه خونخواهی عثمان. همچنین حضرت علی(ع) در خطبهای که در مقام پاسخگویی به اعتراضات خوارج ایراد فرموده است خاطرنشان میسازد که ما در حقیقت مردان را حکم قرار ندادیم بلکه قرآن را حکم قرار دادیم و البته قرآن احتیاج به کسی دارد که آن را بیان کند. آنگاه میفرماید: «فَإِذَا حُكِمَ بِالصِّدْقِ فِي كِتَابِ اللَّهِ فَنَحْنُ أَحَقُّ النَّاسِ بِهِ، وَ إِنْ حُكِمَ بِسُنَّةِ رَسُولِ اللَّهِ فَنَحْنُ أَحَقُّ النَّاسِ وَ أَوْلَاهُمْ بِهَا»[۱۳۷]. اگر به درستی در کتاب خدا حکم شود ما سزاوارترین مردم به آن هستیم و اگر به سنّت پیامبر حکم شود ما سزاوارترین و اولیترین مردم به آن هستیم.
میبینید که انتظار علی(ع) از حکمین این بوده است که با قرآن و سنّت پیامبر داوری کنند که اگر این کار را به درستی انجام میدادند علی را شایستهترین فرد مییافتند. اضافه میکنیم که در مذاکرات عمرو عاص و ابوموسی اشعری وقتی عمرو عاص جریان قتل عثمان را مطرح کرد و گفت که عثمان بناحق کشته شده و معاویه ولیّ دم اوست، ابوموسی گفت: هذا امر قد حدث في الاسلام و انما اجتمعنا لغيره[۱۳۸] (این کاری است که در اسلام اتفاق افتاده ولی ما برای چیزی غیر از آن در اینجا جمع شدهایم). با توجه به مجموع آنچه آوردیم بخوبی روشن میشود که مأموریت و مسئولیت حکمین تعیین ولیّ امر برای مسلمین بوده و نه بررسی قتل عثمان، و مخالفت خوارج با پذیرش حکمیت در همان جنگ صفین و بلافاصله پس از نوشتن قرارداد تحکیم شروع شد و بنابراین نظر آقای دکتر شهیدی در هردو قسمت مخدوش است. در اینجا تذکر میدهیم علت اینکه ما به تفصیل دربارۀ نظریۀ آقای دکتر شهیدی بحث کردیم این است که کتاب تاریخ تحلیلی اسلام در محافل علمی مطرح است و حتی در بعضی از دانشگاهها به عنوان متن درسی انتخاب شده و لذا نقد و بررسی این نظریه را بر خود لازم دیدیم؛ درعینحال، معتقدیم که آقای دکتر از استادان و محققان ارزندۀ کشور هستند.[۱۳۹]
خوارج در شهرهای اسلامی
خوارج در ایران
بهطوریکه گفتیم در جنگ و گریزهای بسیاری که میان خوارج و بنی امیه درگرفت سپاه خوارج در شهرهای ایران برای خود پناه میجستند و این شهرها جولانگاه خارجیان شده بود. شهرهایی که محل تاختوتاز آنان بود شامل مثلثی میشد که قاعدۀ آن را شهرهای خوزستان مانند اهواز و رامهرمز و شوشتر و شهرهای سیستان و کرمان و فارس و رأس آن را پس از عبور از اصفهان و ری شهرهای مازندران تشکیل میداد. اینکه خوارج شهرهای ایران را پناهگاه و محل استراحت و تجدید نیروی خود قرار داده بودند، دلیل روشنی دارد و آن اینکه ایرانیان اسلام را به خاطر جاذبههای خاص آن و برای ارزشهای والایی چون عدل و مساوات پذیرفته بودند، اما آنچه از خلفا و حاکمان رسمی اسلامی و کارگزاران محلی آنها میدیدند درست در جهت خلاف بود، و از طرفی، گروه خوارج با حرفهای فریبندۀ خود چنین تبلیغ میکردند که آنها طرفداران اسلام راستین هستند و با خلفا به سبب دوری آنها از اسلام میجنگند و گروههای غیر مذهبی و بیمبالات را نیز با وعدههای خوشایند و تشویق به اینکه به خلیفه خراج و مالیات ندهند به سوی خود جلب میکردند. خوارج در اوایل قرن دوم هجری در شهرهای ایران، بخصوص در سیستان و کرمان، نفوذ سیاسی و نظامی و حتی فکری یافته بودند و در جنگهای خود علیه سپاه خلیفه از این پایگاهها استفاده میکردند. حتی در چند مورد توانستند دولتکهایی نیز تشکیل بدهند و سروصدایی راه بیندازند، اما در هربار بزودی سقوط کردند و دولتشان مستعجل بود.[۱۴۰]
خوارج در طبرستان
پس از تارومار شدن خوارج ازارقه به وسیلۀ مهلب - که پیش از این شرح آن گذشت - یکی از گروههای انشعابی ازارقه به رهبری قطری بن فجائه به طبرستان (مازندران کنونی) رفت و از اسپهبد فرخان فرمانروای آن سرزمین خواستار شد که او را پناه بدهد و طی نامهای به او نوشت که ما قومی هستیم که از جور سلطانمان فرار کردهایم و ما قومی هستیم که به کسی ستم روا نمیداریم و مال کسی را غصب نمیکنیم و بیاجازه وارد منطقۀ کسی نمیشویم! اسپهبد اجازه داد و قطری و یارانش در طبرستان اقامت گزیدند، اما وقتی زخمهایشان بهبود یافت و مرکبهایشان فربه شد، قطری قاصدی را به سوی اسپهبد فرستاد و به او پیشنهاد کرد که یا اسلام را بپذیرد و یا با خواری و ذلّت جزیه بدهد.
اسپهبد پاسخ داد که شما رانده شده و آواره بودید و ما به شما پناه دادیم. اکنون با ما اینگونه سخن میگویید؟ قطری پیام فرستاد که در دین ما جز این راهی نیست. به دنبال این پیامها کار به جنگ کشید و خوارج که افرادی جنگدیده و کارآزموده بودند اسپهبد را شکست دادند و بر طبرستان مسلط شدند و چند ماه حکومت طبرستان در دست آنها بود تا اینکه حجاج بن یوسف لشکر عظیمی به طبرستان اعزام کرد و اسپهبد طبرستان نیز که به ری گریخته بود نیروهای خود را جمع کرد و به یاری سپاه حجاج، خوارج را شکست دادند و قطری کشته شد و سر او را نزد حجاج فرستادند[۱۴۱].[۱۴۲]
قیام حمزۀ سیستانی
سیستان یکی از مراکز مهم خوارج بود؛ زیرا این ناحیه از مرکز خلافت دور و علاوه بر این به وسیلۀ شنزارهای وسیع از سایر نقاط مجزا بود؛ به همین جهت خوارج آنجا را یکی از پناهگاههای مهم خود قرار داده بودند. این خوارج بیشتر از اهالی سیستان بودند و گویی مرادشان از این قیام دینی، رهانیدن سرزمین خود از چنگ عربهای غالب بوده است و اتفاقا بزرگترین پیشوایان این گروه در سیستان از ایرانیان بودند[۱۴۳]. یکی از قیامهای مهم خوارج سیستان که به رهبری یک خارجی ایرانی اتفاق افتاد قیام حمزة بن آذرک یا حمزة بن عبدالله بود که در عهد هارون و مأمون انجام گرفت. حمزه در سال ۱۸۰ به سفر حج رفت و در این سفر با یاران و پیروان قطری بن فجائه تماس گرفت و چون به سیستان برگشت مخالفان عباسیان و خوارج را دور خود جمع کرد و سپاهی عظیم فراهم آورد و عمال هارون الرشید را شکست داد و مردم سیستان را از ادای خراج بازداشت و خود نیز از آنان چیزی نگرفت و از این به بعد دیگر از این نواحی خراجی به بغداد فرستاده نشد. از این پس حمزه با علی بن عیسی عامل خراسان و سرداران او جنگهای بزرگ کرد و کرمان و خراسان و سیستان را بر خلیفه و عمال او تباه نمود و با آنکه خلیفه نامهای مبنی بر امان به حمزه نوشت، او حاضر به مصالحه نشد... خوارج در شهرها و قریهها بر هیچکس ابقا نمیکردند؛ حتی کودکان دبستان را نیز با معلم در مسجدها محصور میکردند و مسجد بر سر ایشان فرود میآوردند و در بعضی جاها نیز خانهها را آتش میزدند[۱۴۴].
حمزه سی هزار سپاهی برای جنگ با خلیفه گرد آورد و تا نیشابور پیش راند ولی چون در اینجا شنید که هارون درگذشته است به سند و هند رفت و تنها پنج هزار تن از سواران خود را در خراسان و سیستان و فارس و کرمان گماشت و گفت تا نگذارند این ظالمان بر ضعیفان ستم کنند[۱۴۵]. دلاوریهای حمزۀ آذرک که سالها بیم و وحشت در دل خلیفه افکنده بود گویا منشأ داستان معروف «امیر حمزه» شده باشد[۱۴۶]. از گفتۀ بغدادی چنین برمیآید که حمزه از نظر فکری از خوارج ازارقه بوده است؛ زیرا او اعتقاد داشت که اطفال مشرکان در جهنم هستند و مخالفان خود را مشرک میدانست و در جنگ، خانههای آنها را آتش میزد و اسیران آنها را میکشت[۱۴۷] و این امر با عقاید گروه ازارقه مطابقت میکند. حمزه با گروههای دیگر خوارج مانند بیهسیه و خازمیه و ثعالبه و خلیفه نیز جنگید و این نشان میدهد که او حتی خوارج دیگر را که کاملا با او همعقیده نبودند کافر میدانست. پس از مرگ حمزه، خوارج شخصی به نام ابو اسحاق و پس از او ابو عوف را به ریاست خود برگزیدند و همچنان به تاختوتاز پرداختند.[۱۴۸]
آیا یعقوب لیث صفاری به خوارج تمایل داشت؟
بهطوریکه میدانیم یکی از قیامهای مهم ایرانیان علیه خلفای بغداد که به تشکیل اولین دولت مستقل ایرانی بعد از اسلام منجر شد، قیام یعقوب بن لیث صفار بود که سلسلۀ سلاطین صفاری را پایهگذاری کرد. یعقوب از گروه عیاران و جوانمردان سیستان بود. در بسیاری از منابع تاریخی آمده است که یعقوب در ابتدا رئیس راهزنان و دزدان بود. اما شبانکارهای جریان راهزنی او را به این صورت نقل میکند که او با دویست نفر به سرحد بلاد کفر میرفت و کاروانهای آنها را میزد و اگر مسلمانی در کاروان بود با او کاری نداشت[۱۴۹]. او توانست با رشادتها و دلاوریهای خود در مقابل کارگزاران خلیفۀ بغداد قد علم کند و قسمتهای مهمی از شهرها و ایالتهای ایران را تحت سیطرۀ خود درآورد. دامنۀ قدرت یعقوب از سیستان به کرمان و فارس و خوزستان و خراسان و طبرستان (مازندران) رسید و حتی کابل را نیز فتح کرد و زبان فارسی و شعر فارسی را رواج داد[۱۵۰].
دربارۀ یعقوب لیث بعضیها مدعی شدهاند که شیعه بوده و بعضیها احتمال دادهاند که از خوارج باشد. قاضی نور الله شوشتری از تاریخ گزیده نقل میکند که یعقوب لیث شیعه بوده است و از جملۀ دلایل تشیّع او داستانی را نقل میکند که گویا در نزد او کسی از عثمان بن عفان به بدی یاد کرد. او خواست آن شخص را مجازات کند، گفتند: ای امیر! منظور او عثمان بن عفان سنجری که شیخ شماست نبود، بلکه منظور او عثمان بن عفان خلیفۀ دوم است. در این حال، یعقوب گفت: پس او را رها کنید! مرا با صحابه کاری نیست[۱۵۱]. به نظر ما این داستان نمیتواند دلیل تشیّع او باشد زیرا: اولا، صحت داستان مورد تردید است و حتی در بعضی از تواریخ همین داستان درست برعکس نقل شده و گفتهاند که نزد او از عثمان به بدی یاد کردند، خواست مجازات کند، به او گفتند منظور این شخص عثمان خلیفه نیست بلکه عثمان سنجری است[۱۵۲]. و ثانیا اگر هم داستان درست باشد دلیل بر تشیّع نیست؛ زیرا خوارج نیز عثمان را قبول نداشتند و از او به بدی یاد میکردند.
قراینی در دست است که نشان میدهد یعقوب به خوارج تمایل داشته است؛ زیرا علاوه بر اینکه سیستان در آن زمان مهد خوارج بود و تمام حرکتها به وسیلۀ آنها انجام میگرفت، شواهد تاریخی نشان میدهد که او به خوارج میل و رغبتی داشته است. مثلا در نامهای که یعقوب به عمّار خارجی مینویسد ضمن آنکه او را دعوت به همکاری میکند از حمزة بن آذرک خارجی (که پیش از این از او یاد کردیم) با تجلیل و احترام فراوان نام میبرد[۱۵۳] و نیز به وسیلۀ پسرعمّ خود ازهر بن یحیی گروههای بسیاری از خوارج را به دور خود جمع کرد و به آنها خلعت داد و وعده کرد که قدر و منزلت آنها را زیاد کند[۱۵۴] و در نامهای که به ابراهیم بن اخضر رئیس خوارج خراسان مینویسد میگوید: «تو و یاران دلقوی باید داشت که بیشتر سپاه من و بزرگان همه خوارجاند و شما اندرین میانه بیگانه نیستید»...[۱۵۵] البته یعقوب گاهی با بعضی از خوارج که سدّ راه او میشدند میجنگید. داستان سرکوبی عمّار خارجی و عبدالرحمان خارجی در کتابهای تاریخی آمده است. اما جنگ درونگروهی در میان خوارج بسیار بوده است.
مطلب دیگر اینکه یعقوب به طبرستان نیز حمله کرد تا حکومت علویان را که از شیعیان زیدی بودند براندازد. حسن بن زید داعی کبیر ناگزیر به فرار شد و یعقوب در تعقیب او شهرهای مازندران را مورد تاختوتاز قرار داد و حتی بعضی جاها را آتش زد. یعقوب در تعقیب داعی کبیر به کجور آمد و خراج دوساله از مردم آنجا بستاند، چندانکه در رویان قحط شد و نان نماند که مردم بخورند[۱۵۶]. جالب اینکه راهنمای او در لشکرکشی به طبرستان یکی از خوارج به نام بدیل کشی بود[۱۵۷]. با همۀ این احوال، ما معتقدیم که یعقوب لیث از خوارج نبود بلکه او یک سردار ملی با تمایلات ناسیونالیستی بود که فقط به ایران میاندیشید و هدف او تشکیل یک حکومت مستقل و قدرتمند در ایران بود و رفتار او با خوارج از مصلحتهای حکومتی سرچشمه میگرفت.[۱۵۸]
بقایای خوارج در ایران
همانگونه که پیشتر گفتیم خوارج در اواخر قرن اول و اوایل قرن دوم هجری در شهرهای ایران نفوذ سیاسی و نظامی و حتی فکری نیرومندی یافته بودند. بخصوص در شهرهای سیستان و کرمان نفوذ بیشتری داشتند، اما به تدریج قدرت سیاسی و نظامی آنها از بین رفت و به صورت افراد سربهزیر و سازشکاری درآمدند؛ ولی اندیشۀ انحرافی آنها کموبیش به اکثر شهرها راه یافته بود و حتی در خراسان و ماوراء النهر نیز کسانی از فکر آنها طرفداری میکردند.
ابن فضلان در سفرنامۀ خود مینویسد: «در بلاد خوارزم قریهای را دیدیم که به آنجا اردکو و اهل آنجا را کردلیه میگفتند. سخن گفتنشان مثل صدای قورباغه بود و آنها بعد از هر نمازی از امیر المؤمنین علی بن ابی طالب تبرّا میکردند».[۱۵۹] از آنجایی که به گفتۀ مقریزی، نجده از خوارج، مذهبش را در مرو آشکار کرد[۱۶۰] بعید نیست کسانی که ابن فضلان دیده است از خوارج باشند. از مؤلف حدود العالم نیز نقل شده است که در سال ۳۷۲ در گردیز مردمان خوارج بودند[۱۶۱]. همچنین در شهرهای سیستان کسانی به عنوان خوارج زندگی میکردند که سعی داشتند خود را افرادی متدیّن و قابل اعتماد معرفی کنند. به گفتۀ یاقوت در اوایل قرن هفتم در سیستان عدۀ کثیری خارجی میزیستند که آشکارا به مذهب خود مؤمن بودند. خارجیان در آن زمان به صورت فرقۀ مسالمت کاری درآمده بودند و خوارج محل به امانت و دیانت و عدالت شهرت داشتند. سپس یاقوت داستانی نقل میکند که گویا بازرگانی به سیستان میآید و وارد دکۀ پیشهوری میشود و چون سر قیمت چیزی چانه میزند، پیشهور میگوید: برادر! بدان که من از خوارج هستم و لذا از راه عدالت و راستی منحرف نمیشوم و شرم دارم که به تو زیانی برسانم[۱۶۲].
همچنین کرمان و شهرهای اطراف آن، مانند جیرفت و سیرجان، در عهد بنی امیه پایگاه مطمئنی برای خوارج شده بود و خوارج با همۀ اختلافات درونگروهی که داشتند، در هرکجا که از ناحیۀ سپاه خلیفه شکست میخوردند به کرمان میگریختند و در آنجا تجدید نیرو میکردند و حملات خود را پی میگرفتند. بخصوص فرقۀ ازارقه از خوارج، بیشتر در کرمان مقیم بودند. مؤلف تاریخ کرمان میگوید: «شبیب بن یزید خارجی پس از جنگهای سختی با حجاج به کرمان رفت. ازارقه در کرمان بودند، مقدم او را گرامی داشتند و شبیب تقویت شد و مجددا به جنگ حجاج رفت».[۱۶۳] خوشبختانه به تدریج اندیشۀ خارجیگری در ایران از میان رفت و ما اکنون در شهرها و قراء ایران جایی را سراغ نداریم که از خوارج پیروی کنند.[۱۶۴]
خوارج در عمان
سرسختی و سازشناپذیری خوارج و عقیدۀ افراطی آنها سبب شد که نتوانند در کنار دیگر مسلمانان زندگی کنند؛ زیرا آنها مسلمانان غیر خودشان را مشرک میدانستند و شهرهای اسلامی را بلاد شرک میانگاشتند و در نتیجه جنگ با آنها را یک وظیفۀ شرعی تلقی میکردند و همین امر باعث شد که آنها، هم با مردم و هم با حکومتها همواره در حال جنگ و ستیز باشند و طبیعی بود که حکومتها نیز سرکوبی آنها را در رأس برنامههای خود قرار داده بودند.
امیر المؤمنین(ع) چنین وضعی را برای آنها پیشبینی کرده و خطاب به آنها فرموده بود: «أَمَا إِنَّكُمْ سَتَلْقَوْنَ بَعْدِي ذُلًّا شَامِلًا وَ سَيْفاً قَاطِعاً وَ أَثَرَةً يَتَّخِذُهَا الظَّالِمُونَ فِيكُمْ سُنَّةً»[۱۶۵]. شما پس از من با ذلت فراگیر و شمشیر برنده و استبدادی روبرو خواهید شد که ستمگران آن را دربارۀ شما به عنوان یک سنّت قرار خواهند داد. به هرحال، خوارج در این جنگ و گریزها گاهی مجبور میشدند به شهرهای دوردستی کوچ کنند و در این مسافرتها بود که عقاید خودشان را منتشر میساختند و ای بسا موفقیتهایی نیز به دست میآوردند.
بهطوریکه پیش از این شرح دادیم مرکز درگیری خوارج و سپاه خلفا بصره و کوفه بود و هرگاه که خوارج شکست میخوردند به شهرهای دیگر عقبنشینی میکردند و گاهی مجبور میشدند به شهرهایی که فاصلۀ زیادی از بصره و کوفه داشت فرار کنند. این عقبنشینی زمانی به طرف شمال و شهرهای ایران، زمانی به طرف شرق و جنوب شرقی و شهرهای یمن و حجاز و حضرموت و بحرین و عمان و گاه نیز به سمت غرب و جنوب غربی و بلاد مغرب و شهرهای افریقا و بربرها بود. در مورد فعالیتهای خوارج در شهرهای ایران در فصل پیش سخن گفتیم و اینک فعالیتهای خوارج را در بلاد دیگر بخصوص عمان و بلاد مغرب بررسی میکنیم و یادآور میشویم که هماکنون نیز گروههایی از خوارج در عمان و لیبی و الجزایر و تونس زندگی میکنند و حتی در بعضی از شهرها دارای اکثریت هستند.
بهطوریکه در فصول آینده خواهیم گفت، خوارج به فرقههای مختلفی منشعب شدند و هر گروهی عقاید و شیوههای خاصی پیدا کردند. گروه ازارقه که تندروترین گروه خوارج بودند بیشتر در شهرهای ایران پراکنده شدند و گروه نجدات به سوی یمن و صنعا رفتند و گروههای اباضی و صفری که معتدلترین گروه خوارج بودند در عمان و شهرهای مغرب جای گرفتند. گروههای ازارقه و نجدات بزودی از بین رفتند ولی گروههای اباضیه و صفریه به خاطر معتدل بودنشان توانستند موفقیتهایی را کسب کنند. فرقۀ اباضیه از خوارج که بصره را پایگاه فکری خود قرار داده بودند برخلاف سایر گروهها دست به خشونت نمیزدند و به جای آن، از راه اعزام داعی و مبلّغ به شهرها، عقاید خود را تبلیغ میکردند و با فرستادن گروههایی تحت عنوان «حملة العلم» به شهرها تعلیمات لازم را از لحاظ فکری و سیاسی میدادند و در صورت فراهم شدن زمینه، به فکر تشکیل حکومت میافتادند. گفته شده است که مشایخ اباضیۀ بصره، بهویژه ابو عبیده، توانستند در نیمۀ اول قرن دوم سه مرکز امامت اباضی مستقل از یکدیگر در حضرموت و مغرب و عمان به وجود آورند. البته نویسندگان معاصر اباضی برخلاف اسلاف خود مدعیاند که اباضیه جزء خوارج نیستند. در اینباره بزودی به تفصیل بحث خواهیم کرد.[۱۶۶]
خوارج در عمان
از آغاز حرکت خوارج و درگیریهای آنها با امویان گروههای مختلف خوارج در شهرهای اسلامی پخش شدند. از جمله شهرها و مناطقی که مورد توجه خاص خوارج قرار گرفت منطقۀ عمان در جنوب خلیجفارس بود. فرقههای گوناگون خوارج به عمان رفتند اما هیچکدام جز فرقۀ اباضیه نتوانستند نفوذ پیدا کنند و چنانکه خواهیم دید اباضیه بر عمان مسلط شدند و تشکیل حکومت دادند و تاکنون نیز پابرجا ماندهاند. خوارج نجدات به رهبری نجدة بن عامر حنفی که نفوذ خود را تا شرق جزیرۀ عربی بسط داده بودند سعی کردند در عمان هم نفوذ کنند و لذا لشکری به فرماندهی عطیة بن اسود حنفی به آنجا فرستادند. عطیه بر عمان مسلط شد و پس از یک ماه توقف عمان را ترک کرد و ابو القاسم را جانشین خود قرار داد، اما عمانیها او را کشتند و نفوذ نجدات برافتاد و عمانیها مبادی فکری خوارج تندرو مانند ازارقه و نجدات را نپذیرفتند[۱۶۷]. همچنین خوارج صفریه که به رهبری شیبان بن عبدالعزیز در بحرین حکومت داشتند در برابر فشار سپاه عباسیان وارد عمان شدند، اما عمانیها آنها را نپذیرفتند و حتی با آنها جنگیدند[۱۶۸].
البته در بعضی از منابع اباضیه آمده است که مردم عمان قبلا مذهب خوارج صفریه را پذیرفته بودند، اما بعدها آن را رها کرده، به اباضیه روی آوردند. یکی از مؤلفان اباضی که در قرن چهارم میزیسته است میگوید: اهل عمان بر غیر سبیل استقامت بودند و گمان میکنم که آنها بر مذهب صفریه بودند و علم در آنها کم بود. نه آثاری داشتند و نه دانشمندانی. فقها و علما در طلب علم به بصره میرفتند[۱۶۹]. روابط فرهنگی و تجاری عمان با بصره از زمان حکومت زیاد در عراق بیشتر شد؛ زیرا تا آن زمان بحرین و عمان جزء سرزمین حجاز و تابع آنجا بود ولی وقتی زیاد به ولایت عراق منصوب شد بحرین و عمان نیز تابع عراق گردید[۱۷۰]. رهبران فکری اباضیه مانند جابر بن زید ازدی و ابو عبیده مسلم بن ابی کریمه در بصره بودند و برخلاف سایر فرقههای خوارج که کارشان جنگ و خشونت بود، آنها به تقویت مبانی فکری و تربیت شاگردان اشتغال داشتند و به مناطق مختلف مبلّغ اعزام میکردند.
یکی از جاهایی که مبلّغان اباضی رفتوآمد داشتند عمان بود. به گفتۀ کرمی، ناقلان علم از بصره به عمان چهار تن بودند: موسی بن ابی جار و بشر بن منذر و منیر بن نیر و محمد بن معلی[۱۷۱]. درست است که عبدالله بن اباض مؤسس گروه اباضیه بود، اما منابع اباضی به جابر بن زید بهای بیشتری میدهند و او را نخستین فقیه و امام اباضیه معرفی میکنند و از انس بن مالک نقل میکنند که موقع مرگ جابر گفت: امروز دانشمندترین فرد روی زمین از دنیا رفت[۱۷۲]. همین جابر بن زید را حجاج بن یوسف به عمان تبعید کرد. هنگامی که او به عمان آمد ملاحظه کرد که افکار اباضی پیش از او به عمان رفته است[۱۷۳]. جابر و بعضی دیگر از سران اباضیه که در بصره میزیستند از قبیلۀ ازد بودند و قبیلۀ ازد در عمان قدرت زیادی داشت. همین امر سبب شد که عمان پایگاه خوبی برای اباضیه باشد. و لذا میبینیم نخستین امام شناختهشدۀ اباضی در عمان، جلندی بن مسعود از قبیلۀ ازد بود و قدرت حاکم بر عمان به طور سنّتی از آن قبیلۀ ازد بوده است و امامان نیز اغلب از همین طایفه برگزیده میشدند و خاندان سلطنتی کنونی عمان نیز اباضی مذهب و از همین قبیلهاند[۱۷۴].
مطلب دیگر اینکه عبدالله بن یحیی معروف به طالب الحق با همکاری ابو حمزۀ ازدی خارجی که از خوارج اباضی بود[۱۷۵] در حضرموت یمن تشکیل حکومت داد و از سوی خلیفۀ اموی سپاه عظیمی برای سرکوبی آنها فرستاده شد. آنها شکست خوردند و طالب الحق کشته شد. پس از کشته شدن او دولت خوارج از حضرموت و یمن برچیده شد و اباضیان به سوی عمان روی آوردند و جلندی بن مسعود نخستین امام اباضی در عمان از یاران طالب الحق بود[۱۷۶]. به نظر میرسد که نخستین حکومت اباضی در عمان همزمان با انحلال حکومت بنی امیه در سال ۱۳۲ هجری به رهبری جلندی تأسیس گردید. فترتی که از ضعف بنی امیه حاصل شد و نوعی خلأ قدرت به وجود آمد سبب گردید که رهبران فکری اباضیه در بصره به دنبال شکست طالب الحق در حضرموت، متوجه عمان شدند و امامت ظهور را در عمان به دنبال بیعت با جلندی به عنوان نخستین امام ظهور اعلام کردند[۱۷۷]. اما بزودی از طرف سفاح خلیفۀ عباسی لشکری به فرماندهی حازم بن خزیمه مأموریت یافت که، پس از سرکوبی شیبان خارجی در بحرین، به عمان برود و خوارج عمان را نیز سرکوب نماید. این سپاه در سواحل عمان پیاده شد و با مقاومت شدید اباضیها به امامت جلندی روبرو گردید. سپاهیان خازم خانههای عمانیها را آتش زدند و بههرحال پیروز شدند. در این جنگ حدود ده هزار عمانی کشته شدند که از جملۀ آنها جلندی بود[۱۷۸].
و بدینسان در سال ۱۳۴ نخستین حکومت اباضی در عمان برچیده شد و اباضیها به مناطق داخلی عمان گریختند. پس از پایان حکومت جلندی و سپری شدن دورانی که اباضیۀ عمان در خفا بسر میبردند، مجددا آنها دور هم جمع شدند و شخصی را به نام محمد بن ابی عفان که عمانی نبود بلکه اهل عراق بود، به رهبری برگزیدند[۱۷۹]. البته طبق بعضی از منابع اباضی، ابن ابی عفان تنها امام دفاع بود[۱۸۰]. بزودی بر امام جدید خرده گرفتند و او را عزل کردند و با وارث بن کعب خروصی از قبیلۀ یحمد بیعت نمودند و پس از او مدتها امامت اباضی در آل یحمد بود. در زمان وارث، هارون الرشید شش هزار سپاهی به فرماندهی عیسی بن جعفر به عمان فرستاد. در شمال صحار دو لشکر به هم رسیدند و سپاه هارون تارومار شد و عیسی بن جعفر اسیر و سپس کشته شد[۱۸۱].
امامت اباضی بیش از صد سال در عمان ادامه یافت تا اینکه شخصی به نام صلت بن مالک خروصی به امامت انتخاب گردید. بیکفایتی او سبب شد که دو نفر به نامهای راشد بن نضر و موسی بن موسی او را خلع کردند و مشترکا امامت را به دست گرفتند. به گفتۀ سالم بن حمود، امامت راشد اسمی بود و امامت موسی واقعی[۱۸۲]. پس از این امامت مشترک که پدیدۀ نوظهوری بود، اباضیۀ عمان به دو دسته تقسیم شدند: نزوانیه و رستاقیه. نزوانیه امامت راشد و موسی را صحیح میدانستند ولی رستاقیه آن را باطل میشمردند. این امر سبب گردید که علمای اباضی با هم درگیر شدند و در صحّت و سقم و مشروعیت امامت راشد به بحث و جدل پرداختند. ابو بکر کندی با اینکه خود از نزوان است سخنان نزوانیه را رد میکند و امامت موسی و راشد را باطل میداند[۱۸۳]. جالب اینکه پس از گذشت چند قرن از زمان راشد و موسی کسانی در عمان پیدا شدند که برائت از آنها را بر مردم واجب میدانستند[۱۸۴]. اختلاف نزوانیها و رستاقیها که در بعضی منابع از آن به عنوان اختلاف نزاریها و یمانیها تعبیر شده[۱۸۵] دامنۀ گستردهای یافت تا آنجا که جماعتی از آل یحمد در رستاق جمع شدند و به قصد عزل کردن راشد بن نضر به سوی خزوی حرکت کردند. راشد خبردار شد و سپاهی بهسوی آنها فرستاد. دو سپاه در محلی به نام روضه با هم تلاقی کردند و جنگ سختی درگرفت و جمع کثیری کشته شدند.
رستاقیها با اینکه تلفات زیادی داده بودند خود را به نزوی رسانیدند و به قصر راشد حمله کردند و یاران او را شکست دادند و او را از امامت عزل و اسیر کردند و به جای او با عزان بن تمیم بیعت نمودند[۱۸۶]. این اختلاف کمر اباضیهای عمان را شکست تا جایی که علمای آنها که خود دو دسته شده بودند بحثهای کلامی گستردهای در حقانیت یا بطلان امامت راشد بن نضر کردند و کتابها نوشتند. اختلافات و تکفیرها چندان زیاد شد که به گفتۀ صاحب کتاب الاستقامة اکثر علما جلسهای تشکیل دادند و حکم کردند به اینکه هم طرفداران موسی و راشد و هم کسانی که از آنها تبرّا میجویند هر دو گروه در ولایت و بر دین هستند[۱۸۷]. در زمان امامت عزان بن تمیم که قدرت اباضیه به سبب جنگ داخلی تحلیل رفته بود، محمد بن نور از طرف معتضد عباسی به عمان حمله کرد و عمانیها که تاب مقاومت نداشتند تسلیم شدند و سپاه اندک عزان تارومار گردید و خود عزان کشته شد و سر او را برای معتضد فرستادند[۱۸۸].
طبری و ابن اثیر که این جریان را بسیار خلاصه و در یک خط ذکر کردهاند نام فاتح عمان را محمد بن ثور گفتهاند[۱۸۹] و مسعودی که اطلاعات نسبتا بیشتری داده است نام او را احمد بن ثور ذکر کرده و نام امام اباضیها را در این زمان صلت بن مالک و نام محل درگیری را «بروی»[۱۹۰] گفته که هر دو اشتباه است بلکه نام امامشان در حمله محمد بن ثور غران و نام محل درگیری «نزوی» بوده است. منابع اباضی حملۀ محمد بن ثور را وحشیانه و قابل مقایسه با حملۀ مغول معرفی کردهاند. طبق این منابع او کتابخانهها را سوزانید و نهرهای آب را پر کرد و خرابی بسیار نمود[۱۹۱]. پس از این جریان، امامت اباضی در عمان برچیده شد و در طول تاریخ از قرن چهارم به بعد کسی که امامت اباضی را با قدرت و نفوذ عام به دست گیرد سراغ نداریم و عمان زیر سلطۀ عباسیان و دیلمیان و بنی نبهان و سلجوقیان درآمد و البته گهگاه حرکتهایی از طرف اباضیه میشد و با امامی بیعت میکردند اما بزودی شکست میخوردند ولی، بههرحال، عقیدۀ بیشتر مردم عمان همچنان اباضی باقی ماند.[۱۹۲]
خوارج در بلاد مغرب
یکی دیگر از سرزمینهای اسلامی که گروه خوارج زمینۀ مساعدی برای گسترش نفوذ خود در آنجا یافتند شهرهای تازهمسلمان شدۀ شمال و شرق افریقا بود که در اصطلاح به آنها بلاد مغرب گفته میشود. در میان فرقههای گوناگون خوارج، دو فرقۀ صفریه و اباضیه در بلاد مغرب منتشر شدند و نفوذ خود را توسعه بخشیدند و چنانکه خواهیم دید در آن سرزمین دولتهای مقتدری هم تشکیل دادند. البته فرقۀ صفریه به شرحی که خواهد آمد به تدریج از صحنه خارج شد ولی فرقۀ اباضیه به نفوذ خود در بلاد مغرب ادامه داد بهگونهای که هماکنون نیز در قسمتهایی از لیبی و الجزایر و تونس پیروانی دارد. پیش از آنکه به بررسی چگونگی ورود و انتشار خوارج و فعالیتهای فرهنگی و سیاسی آنها در بلاد مغرب بپردازیم، لازم است مطلبی را که نویسندگان اباضی معاصر مطرح کردهاند مورد بحث قرار بدهیم.
این نویسندگان مدعی شدهاند که اباضیه جزء خوارج نیستند و نمیتوان نام خوارج را بر آنها اطلاق کرد. «معمر» یکی از نویسندگان معاصر اباضی که کتابهایی در معرفی تاریخ و عقاید اباضیه نوشته است بر این موضوع تأکید دارد که اباضیه از خوارج نیستند. از جمله میگوید: «اباضیه از دورترین مردم نسبت به خوارج و دشمنترین مردم به آنها هستند و مهمترین ایراد اباضیه بر فرقههای مختلف خوارج این است که آنها خون و مال مسلمین را حلال میدانند».[۱۹۳] همچنین سالم بن جمود السیابی در جایی از کتاب خود سخنی از ابن خلدون نقل میکند که ضمن آن از اباضیه به عنوان خوارج نام برده است. آنگاه میگوید: «چه زمانی اباضیه جزء خوارج بودند؟ ای ابن خلدون! هم از لحاظ دینی و هم از لحاظ تاریخی به خطا افتادی اگر نگوییم که متعمّد هستی».[۱۹۴] آقای معمر مؤلفان کتابهای ملل و نحل بخصوص ابو الحسن اشعری را مورد انتقاد قرار میدهد و از اینکه اباضیه را یکی از فرقههای خوارج معرفی کردهاند عصبانی میشود. مایۀ تعجب است که اینان چگونه چنین ادعایی میکنند در حالی که علاوه بر همۀ کتابهای ملل و نحل و کتابهای تاریخی و ادبی و رجالی که اباضیه را از فرقههای خوارج نام بردهاند و هیچ در آن تردید نکردهاند، در خود کتابهای قدیمی اباضیه نیز خوارج بودن اباضیه به وضوح دیده میشود. اباضیها ابوبلال مرداس بن جدر را از ائمۀ خود میدانند[۱۹۵] و معتقدند که اباضیه نخستین بار به وسیلۀ او به عمان برده شد[۱۹۶].
ابو بلال که با یارانش در آسک (شهری بود در خوزستان) کشته شد، در مرثیۀ او شعرهایی گفتند که در کتب اباضیها هم آمده است؛ از جملۀ آنها شعری است که عیسی بن فاتک گفته و ابن سلام و دیگران آن شعر را آوردهاند. در این شعرها به ابو بلال و یاران او «خوارج» اطلاق شده است: اللفا مؤمن فيما زعمتم و يهزمهم بآسك اربعونا كذبتم ليس ذلكم كذاكم و لكن الخوارج مؤمنونا[۱۹۷] همچنین در کتابهای قدیمیتر اباضیها وقتی از ائمه و سلف صالح خود صحبت میکنند، از عبدالله بن وهب که نخستین رهبر خوارج پس از جدایی آنها از امیر المؤمنین(ع) و فرمانده سپاه خوارج در جنگ نهروان بود و نیز از عبدالله بن اباض که از محکّمۀ اولی بود، با احترام نام میبرند و در بعضی از مسائل با سیرۀ آنها استدلال میکنند. صاحب کتاب الاهتداء که در قرن پنجم میزیسته مذهب اباضی را دین اهل استقامت از مسلمانان قلمداد میکند و میگوید: «این همان دین محمد و دین ابو بکر و دین عمر و دین عمّار یاسر و دین عبدالله بن وهب شاری امام اهل نهروان و دین عبدالله بن اباض امام مسلمین و دین عبدالله بن یحیی امام طالب الحق است».[۱۹۸] جالب است که آقای معمر در کتاب خود (الاباضیه فی موکب التاریخ) که تمام شخصیتهای تاریخ اباضیه را از ریز و درشت نام میبرد و هرکدام را با القاب و اوصاف پرطمطراق یاد میکند از عبدالله بن اباض بنیانگذار اباضیه که نام این مذهب هم از نام او گرفته شده است نام نمیبرد. دیگر اینکه در جایجای کتاب خود، ضمن اینکه از خوارج بیزاری میجوید، به دفاع از مواضع خوارج میپردازد. این امر هر صاحبنظری را در صحت گفتههای او دچار تردید میکند و ادعای او را زیر سؤال میبرد.
از همۀ اینها گذشته در کتابهای اباضیه خروج خوارج بر امیر المؤمنین(ع) و شعار معروف آنها «لا حکم الاّ للّه» کاری درست و مطابق حق قلمداد شده است. آنها راه اهل نهروان را حق و راه آن حضرت را پس از تحکیم باطل میدانند. کرمی سخنی دارد که خلاصهاش این است: اجماع اهل حق قائم است بر اینکه اهل نهروان بر آن حجتی که از جانب خدا بر آنها بود ثابتقدم ماندند و پیشی گرفتند و به خاطر آن جنگیدند[۱۹۹]. و همو میگوید: هرکس از مسلمانان بر طریق اهل نهروان باشد و آن را تغییر ندهد پس او حجت تامهای دارد بر سبیل آنچه که بر پیامبر و ابو بکر و عمر گذشته است[۲۰۰]. نویسندۀ دیگر اباضی میگوید: اهل نهروان عموما اباضی بودند. نفوس کریمۀ آنها وادارشان کرد تا در مقام مجاهده با نفس برای تعظیم امر خدا خود را به خطر اندازند. و همو میگوید: اهل نهروان با کلمۀ مقدس «لا حکم الاّ للّه» بر علی ابن ابی طالب خروج کردند[۲۰۱].
با توجه به مطالب بالا آیا میتوان گفت که اباضیه از خوارج نیستند و حتی آنها از خوارج بیزارند؟ البته اباضیه، تندرویهای گروههای دیگر خوارج مانند ازارقه و نجدات را ندارند، ولی این دلیل نمیشود که آنها از خوارج نباشند. خوارج اصطلاحی است که بر کسانی اطلاق میشود که در جنگ صفین بر امیر المؤمنین(ع) خروج کردند و شعار «لا حکم الاّ للّه» دادند و جنگ نهروان را به وجود آوردند، و کسانی که همین عقیده را داشته باشند و اهل نهروان را تأیید کنند از خوارج هستند و اگر بعدها میان آنها انشعاب حاصل شد و با قبول و تأیید اهل نهروان، در بعضی از مسائل اختلاف کردند و به گروههای متعددی منشعب شدند مطلب دیگری است.
عجیبتر از آقای علی یحیی معمر، نویسندۀ دیگری از اباضیهای الجزایر است که در وارونه کرد حقایق تاریخی سنگ تمام گذاشته است. او آقای سلیمان بن داوود بن یوسف مؤلف کتابی است به نام الخوارج هم انصار الامام علی که در سال ۱۴۰۳ ه ق. در الجزایر چاپ شده است. البته او در این کتاب، برخلاف آقای معمر، اباضیه را از جملۀ چهار گروه اصلی خوارج میداند[۲۰۲]، ولی سخنانی میگوید که به راستی مایۀ شگفتی است. او که کتاب خود را به حضرت علی و امام حسن و امام حسین(ع) و عبدالله بن وهب و حرقوص بن زهیر اهدا میکند، مدعی میشود که خوارج یاران باوفای علی(ع) بودند و در وفاداری او باقی ماندند و آن حضرت نمیخواست با اهل نهروان بجنگد، اشعث بن قیس او را به این کار مجبور نمود[۲۰۳] و همچنین اشعث به دستور معاویه، امیر المؤمنین را در مسجد کوفه به شهادت رساند[۲۰۴]. او در این کتاب تمام کاسه کوزهها را بر سر اشعث بن قیس و مسعر بن فدکی میشکند و این دو نفر را از خوارج نمیداند، ولی مالک اشتر را از سران خوارج به حساب میآورد[۲۰۵]، درحالیکه در جایی از کتاب خود میگوید که خوارج بصره مسعر بن فدکی را به فرماندهی خود برگزیدند[۲۰۶].
این نویسنده برای اثبات اینکه خوارج دوستان امیر المؤمنین(ع) بودند به مطالب عجیب و بیمدرکی متمسّک میشود. مثلا میگوید علت اینکه خوارج از عبدالله بن زبیر در مکه جدا شدند این بود که دیدند ابن زبیر عداوت علی(ع) را در دل دارد و طبعا آنها نمیتوانستند با دشمن آن حضرت اتفاق کنند[۲۰۷]. درحالی که در تمام منابع تاریخی آمده است که خوارج ابن زبیر را از آن جهت ترک کردند که دیدند او دربارۀ عثمان بن عفان با آنها همعقیده نیست[۲۰۸]. و نیز استدلال میکند به اینکه عکرمه غلام ابن عباس که از خوارج بود در فضایل علی(ع) حدیث نقل کرده است[۲۰۹]. درحالی که به فرض صحّت، امکان دارد آن احادیث را قبل از جریان حکمیت نقل کرده باشد. و عجیبتر اینکه از مسعودی نقل میکند که وقتی خوارج به حروراء رفتند یکی از شعرای آنها در مدح امیر المؤمنین(ع) چنین سروده است: و بالاصلع الهادي عليّ امامنا رضينا بذاك الشيخ في العسر و اليسر رضينا به حيا و ميتا فانه امام الهدي في موقف النهي و الامر معلوم میشود که این نویسنده برای اثبات مطلب خود همهچیز حتی تحریف در نقل را جایز میداند؛ زیرا مسعودی که این شعرها را نقل کرده میگوید این شعرها را یکی از کسانی که در جریان تحکیم حاضر بوده سروده است[۲۱۰]. جای تأسف است که چگونه این نویسنده به مسعودی نسبت میدهد که یکی از شعرای خوارج وقتی که آنها به حروراء رفتند این شعر را گفته است! البته مضمون شعر به روشنی گواهی میدهد که نه از خوارج بلکه بر ضدّ خوارج است. از اینگونه سخنان سست و بیاساس و ادعاهای عجیب و غریب در این کتاب بسیار است و ما تنها نمونههایی از آن را آوردیم و نمیدانیم که هدف این آقایان از این چرخش صد و هشتاد درجهای چیست. آیا به راستی از مواضع مسلّم اسلاف خود دست برداشتهاند و یا جهت تحکیم وحدت میان مسلمانان اقدام به چنین تنازلهایی میکنند و یا هدف دیگری در کار است؟ خدا داناتر است.[۲۱۱]
انتشار خوارج در بلاد مغرب
همانگونه که گفتیم دو گروه از خوارج در شهرهای مغرب عربی و شمال و شرق افریقا منتشر شدند که عبارت بودند از گروه صفریه و گروه اباضیه. شاید علت انتشار عقیدۀ خوارج در این سرزمینها که از نژاد بربرها بودند این باشد که آنها اسلام را به خاطر ارزشهای انسانی آن پذیرفته بودند، اما وقتی زیر بار ستم خلفای اموی و عباسی و کارگزاران آنها قرار گرفتند، برای مبارزه با دستگاه خلافت این عقیده را دستاویز خوبی یافتند و به گفتۀ آقای دکتر محمد اسماعیل «از آنجا که بربرها مورد ستم خلفا بودند و خوارج قیام علیه آنها را لازم میدانستند بربرها در مذهب خوارج توجیه خوبی برای شورش میدیدند».[۲۱۲] و به گفتۀ آلفرد بل «دعوت خوارج با مزاج بربرها که خواهان استقلال بودند سازگار بود و بزودی آنها فهمیدند که نمیتوانند بر ضدّ خلفا انقلاب کنند مگر اینکه واقعاً به عقیدۀ خوارج ایمان بیاورند و همین کار را هم کردند».[۲۱۳] میدانیم که قسمتهایی از افریقا توسط عمرو عاص در زمان خلیفۀ دوم و قسمتهای بیشتر آن به وسیلۀ عبدالله بن سعد بن ابی سرح در زمان خلیفۀ سوم فتح شد[۲۱۴]. سرزمینهای فتح شده که آشنایی چندانی با اسلام نداشتند با موج تبلیغات خوارج روبرو شدند و گروه خوارج صفریه به وسیلۀ عکرمه مولی ابن عباس و شاگردان وی، و گروه خوارج اباضیه به وسیلۀ فرستادگان و مبلّغان حوزۀ اباضی بصره دست به فعالیت زدند.[۲۱۵]
خوارج صفریه در مغرب اسلامی
عکرمه غلام آزادشدۀ ابن عباس بود و به خاطر مصاحبت طولانی با ابن عباس اطلاعات فراوانی بخصوص در موضوعات تفسیری به دست آورده بود بهطوریکه آراء تفسیری او - متأسفانه حتی در کتب شیعه - منعکس میباشد. عکرمه از خوارج صفریه بود و به اکثر شهرها از جمله خراسان و شام و یمن و مصر و افریقا مسافرت کرده بود. گفته میشود که اهل افریقا عقیدۀ صفریه را از او گرفتند[۲۱۶]. عکرمه خود از نژاد بربرها بود و طبعا به زبان و آداب و رسوم آنجا آشنایی کامل داشت. حتی منابع اباضی نیز از انتشار صفریه به وسیلۀ عکرمه در افریقا یاد کرده و گفتهاند که سلمة بن سعید و عکرمه با هم به افریقا آمدند. سلمه مردم را به مذهب اباضیه و عکرمه به مذهب صفریه دعوت میکردند[۲۱۷]. میسرۀ مطغری از رؤسای قبایل بربر با عکرمه ملاقات کرد و مذهب خوارج را از او گرفت و منتشر ساخت[۲۱۸] و نیز ابو القاسم سمکو شیخ مکناسه با عکرمه تماس گرفت و صفریه را در مناطق گوناگون بربرها و دوسان منتشر کرد، بهطوریکه به سمکو «شیخ الصفریه» میگفتند[۲۱۹].
ابن حجر پس از ذکر این مطلب که خوارج مغرب از عکرمه اخذ کردهاند، در اینکه او از چه گروه از خوارج بوده است تردید کرده و میگوید ابن مدینی گفته که او بر رأی نجده بوده و ابن معین گفته که او بر رأی صفریه بوده و عطا گفته که او اباضی بوده است[۲۲۰]. در صورتی که اگر خارجی بودن عکرمه ثابت باشد بیشک از صفریه بوده است زیرا، علاوه بر مطالب بالا، در منابع اباضی ذکری از عکرمه به عنوان ناشر اباضیه در افریقا به میان نیامده و گروه نجدات از خوارج نیز در افریقا وجود نداشته است. مرکز گروه صفریه از خوارج در بلاد افریقا شهر نوساز قیروان[۲۲۱] بود. گروه اباضیه که میخواستند در افریقا حکومت مطلقه داشته باشند، صفریه را مانع کار خود میدیدند و لذا ابو الخطاب اباضی به قیروان حمله کرد و آن شهر را به تصرف درآورد. پس از شکست صفریه در قیروان، ابو قرۀ صفری در نواحی تلمسان، و ابو القاسم سمکو در سجلماسه تشکیل حکومت دادند.
خوارج صفریه توانستند در سال ۱۴۰ از اضطراب احوال افریقا استفاده کنند و دولتی در سجلماسه تشکیل دهند. قبیلۀ مکناسه عمدهترین گروه تشکیلدهندۀ دولت بنی مدرار در سجلماسه بود که البته سودانیها هم کمک کردند. نخستین دولت صفری به رهبری عیسی بن یزید سودانی تشکیل شد، ولی پس از مدتی عیسی را کنار گذاشتند و با ابو القاسم سمکو ملقب به مدرار بیعت کردند و دولت بنی مدرار تأسیس شد[۲۲۲]. همزمان با تأسیس دولت بنی مدرار، چنانکه خواهیم گفت دولت بنی رستم در شهر تاهرت به وسیلۀ اباضیها تأسیس شد. دو دولت خارجی همواره با هم در جنگ و ستیز بودند تا اینکه عبدالرحمان بن رستم یکی از دخترانش را به ازدواج یکی از پسران ابو منصور مدرار درآورد و دو دولت در اثر این ازدواج مدتها در کنار هم بودند[۲۲۳]. خوارج صفریۀ افریقا با حملات پیدرپی سپاه خلفای عباسی و فاطمی از بین رفتند، ولی خوارج اباضیه با وجود شکستها و تلفات بسیار باقی ماندند.[۲۲۴]
خوارج اباضیه در مغرب اسلامی
مذهب اباضی نخستین بار توسط سلمة بن سعید به افریقا راه یافت. او در اوایل قرن دوم هجری به افریقا آمد. ده سال نگذشته بود که دعوت او مابین تلمسان و سرت منتشر شد و مذهب اباضی مذهب غالب ساکنان لیبی و تونس و الجزایر گردید. سلمه هیئتی را به عنوان هیئت علمی به بصره مرکز شعاع اباضیه فرستاد و آنها به عنوان «حاملان علم» به مغرب بازگشتند و هرکدام در جایی مشغول دعوت شدند[۲۲۵]. این گروه که در منابع اباضی «حملة العلم» نام گرفتهاند از ابو عبیده مسلم بن ابی کریمه رهبر فکری اباضی در بصره دستور میگرفتند. پس از آنکه زمینههای لازم فراهم شد با اشارۀ ابو عبیده، اباضیهای لیبی با ابو الخطاب عبد الاعلی المعافری به عنوان امام ظهور بیعت کردند و در شهر طرابلس حکومت را به دست گرفتند و این اولین دولت رسمی اباضیها در لیبی بود. منصور خلیفۀ عباسی برای سرکوبی ابو الخطاب لشکری به طرابلس فرستاد و اباضیان در جنگ با لشکر خلیفه شکست سختی خوردند و خود ابو الخطاب نیز کشته شد. مدتی حکومت در دست عمال خلیفه بود تا اینکه مجددا اباضیها با ابو حاتم یعقوب بن حبیب بیعت کردند و جنگهای متعددی میان او و سپاه خلیفه درگرفت و سرانجام ابو حاتم نیز کشته شد و اباضیها تارومار شدند و بقایای آنها به جبل نفوسه پناه بردند.
پس از شکست ابو حاتم و اباضیان لیبی، مرکز حکومت و امامت اباضی به الجزایر منتقل شد و اباضیهای الجزایر با عبدالرحمان بن رستم بیعت کردند و او در شهر تاهرت تشکیل حکومت داد و دولت بنی رستم پایهگذاری شد[۲۲۶] و اباضیهای لیبی نیز از تاهرت تبعیت کردند. عبدالرحمان بن رستم مؤسس سلسلۀ بنی رستم ایرانی بود و نسب او به شاپور ذو الاکتاف میرسید[۲۲۷]. بعضیها نسبت او را به رستم فرخزاد و بعضیها به انوشیروان میرسانند. او از شاگردان ابو عبیده در بصره بود و همراه با حملة العلم به افریقا آمد و در زمان ابو الخطاب قاضی طرابلس بود[۲۲۸]. درست است که مرکز حکومت اباضی در تاهرت قرار گرفت اما به نظر میرسد که مرکز فرهنگی و علمی آنها جبل نفوسه در لیبی بود. منابع اباضی میگویند که عبدالوهاب یکی از حاکمان بنی رستم در تاهرت از اباضیهای جبل نفوسه خواست که صد نفر از علما را جهت مناظره با معتزله پیش او بفرستند[۲۲۹]. این درحالی بود که به خاطر تسامح بنی رستم، علمای اهل سنّت و مذاهب دیگر به تاهرت رفتو آمد داشتند و با علمای اباضی دربارۀ مسائل عقیدتی بحثوجدل میکردند[۲۳۰].
در زمان عبدالوهاب و جانشین او افلح، شخصی به نام خلف بن سمح با امامت عبدالوهاب و افلح مخالفت کرد و در طرابلس ادعای امامت اباضیه را نمود و جمعی هم به او پیوستند. گرچه خلف بن سمح به وسیلۀ افلح سرکوب شد ولی این موضوع سبب گردید که میان اباضیۀ مغرب اختلاف افتاد به گونهای که طرفداران خلف بن سمح را فرقۀ نکاریه مینامیدند[۲۳۱]. این مسأله باعث نگرانیهای اباضیه در مشرق گردید. ابن سلام در کتاب خود متن نامهای را از شخصی به نام ابوعیسی ابراهیم بن اسماعیل خراسانی که فقیه اباضی در شرق بود آورده که خطاب به برادران اباضی خود در مغرب نوشته و در آن ادعای خلف بن سمح را رد کرده و مغربیها را به اطاعت از عبدالوهاب فراخوانده است[۲۳۲]. بدینسان ضعف و فتور در دولت و امامت اباضی راه یافت و حکومت بنی رستم راه زوال و اضمحلال پیش گرفت تا اینکه در سال ۲۹۷ به وسیلۀ ابو عبدالله شیعی یکی از دعاة فاطمیهای مصر، سقوط کرد[۲۳۳]. دولت بنی رستم در مغرب صد و سی و شش سال طول کشید[۲۳۴]. با سقوط دو دولت بنی مدرار و بنی رستم، امامت و حکومت اباضیه در مغرب اسلامی از بین رفت و تنها در بعضی از مناطق مانند جبل نفوسه تشکیلاتی داشتند که چندان مهم نبود اما، بههرحال، اباضیه به عنوان یک فکر و یک مذهب در بعضی از بلاد افریقا باقی ماند و هماکنون نیز طرفداران آن در لیبی و الجزایر کم نیستند.[۲۳۵]
نامهای خوارج
در متون تاریخی و بحثهای کلامی و کتابهای ملل و نحل از خوارج با نامها و تعبیرات مختلفی یاد شده که هریک از آنها بیانکنندۀ جنبۀ خاصی از طرز تفکر و عملکرد گروه خوارج و یا نشاندهندۀ تلقی و برداشت جامعۀ اسلامی از آنهاست. علاوه بر نامها و القاب مختلفی که بر همۀ خوارج اطلاق میشد هریک از فرقهها و گروههای انشعابی خوارج نیز نامهای جداگانهای دارند که بعد از این خواهیم گفت. اینک نامهایی که شامل همۀ گروههای خوارج میشود:
محکمه
خوارج
شایعترین نام برای این گروه همان نام خوارج است. این نام از حدیث معروفی که از پیامبر(ص) در مقام پیشگویی از این گروه رسیده اقتباس شده است که فرمود: «سیخرج قوم یمرقون من الدّین» یعنی بزودی قومی خروج میکنند که آنها از دین بیرون رفتهاند (متن کامل حدیث را در عنوان بعدی خواهیم آورد). و همچنین از این نظر که آنها بر امیر المؤمنین علی(ع) خروج کردند به آنها خوارج گفته میشود. شهرستانی در تعریف اصطلاح خوارج میگوید: هرکسی که بر امام حق خروج کند آن هم امامی که مردم بر او اتفاق کردهاند خارجی نامیده میشود، اعم از اینکه در زمان صحابه بر ائمۀ راشدین خروج کرده باشد و یا پس از آنها در عهد تابعین و یا هر امامی در هر زمانی باشد[۲۳۶]. بیشک این تعریف، تعریف نادرستی است؛ زیرا خوارج اصطلاح خاصی است که شامل خروجکنندگان بر امیر المؤمنین علی(ع) آن هم در جریان جنگ صفین و پس از قبول حکمیت میشود و پس از آن هم هرکسی اندیشههای خاص آنها را پذیرفته باشد در اصطلاح جزء خوارج به حساب میآید و این درست نیست که ما هر کسی را که بر امامی خروج کرد خوارج بنامیم بلکه آنها را در اصطلاح فقهی «باغی» و «بغاة» مینامند. حتی کسانی که پیش از جریان حکمیت بر حضرت علی(ع) خروج کردند مانند سپاه معاویه و یا طلحه و زبیر و سپاه جمل در اصطلاح، خوارج نامیده نمیشوند. البته اطلاق این نام به آنها از نظر لغوی اشکالی ندارد، ولی صحبت از اصطلاح خاص خوارج است که در متون تاریخی و کلامی آمده.
آقای نایف محمود نیز سخن شهرستانی را پذیرفته و حتی در تأیید او عبارتی را از ابن کثیر نقل کرده که گفته است: «انقلابکنندگان بر ضدّ عثمان خوارج بودند»[۲۳۷] و اظهارنظر کرده که نام خوارج پیش از جنگ صفین هم بوده است[۲۳۸]. اما چنانکه گفتیم این مطلب درست نیست و نباید معنای لغوی یک لفظ را با معنای اصطلاحی آن خلط نمود و اینکه ابن کثیر به انقلابیون علیه عثمان اطلاق نام خوارج کرده یا منظورش معنای لغوی کلمه است و یا خواسته میان آنها و خوارج که در جنگ صفین به وجود آمدند رابطه برقرار سازد و بگوید اینان همانها بودند. این احتمال را آقای نایف محمود خود نیز بیان کرده است.
مطلب دیگر اینکه خود خوارج از این نام خوششان میآید و لذا در شعرهایی که از آنها به جای مانده کلمۀ خوارج را مرتب تکرار کردهاند و این دلیل خرسندی آنها از این لقب است. آنها خوارج را از همانند مادّۀ خرج گرفتهاند، اما به معنای خروج علیه ظلم و کفر، و به آیۀ شریفۀ ﴿وَمَن يُهَاجِرْ فِى سَبِيلِ ٱللَّهِ يَجِدْ فِى ٱلْأَرْضِ مُرَٰغَمًۭا كَثِيرًۭا وَسَعَةًۭ وَمَن يَخْرُجْ مِنۢ بَيْتِهِۦ مُهَاجِرًا إِلَى ٱللَّهِ وَرَسُولِهِۦ ثُمَّ يُدْرِكْهُ ٱلْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُۥ عَلَى ٱللَّهِ وَكَانَ ٱللَّهُ غَفُورًۭا رَّحِيمًۭا﴾[۲۳۹] استناد کردهاند و روشن است که استناد بیپایهای است. البته بعضی از نویسندگان اباضی معتقدند که لقب خوارج را دشمنان آنها از بنی امیه به آنها دادهاند وگرنه نام آنها محکّمه یا حروریه بوده است[۲۴۰].[۲۴۱]
حروریه
شراة
مارقین
چهرههای سرشناس خوارج
از آنجا که خوارج همواره در جنگوستیز بوده و فرصت پرداختن به کارهای علمی نداشتهاند، بیشتر افراد سرشناس و معروف آنها جنگجویانی بودهاند که در میدانهای جنگ ساخته شدهاند و با ابزار شجاعت و دلاوری، همفکران خود را در اطراف خویش گرد آورده و آنها را رهبری کردهاند و لذا از گروه خوارج کسی که در علم و تفسیر و فقه و حدیث به مقام بالایی رسیده باشد کمتر سراغ داریم. البته در زمینههای ادبی و سرودن اشعار حماسی و ایراد خطبههای تحریککننده نیز کسانی از خوارج معروفیت یافتهاند ولی، درواقع، این نیز به جنگجویی و کشتن و کشته شدن آنها مربوط میشود. بههرحال، در این بخش خوانندگان عزیز را با شخصیتها و چهرههای سرشناس خوارج به طور اجمال آشنا میکنیم تا در صورت لزوم مورد مراجعه قرار گیرد. البته شرح حال مفصلتر آنها در بخشهای دیگر کتاب به صورت پراکنده آمده است.
ابوحمزه شاری
ابوطالوت خارجی
ابوفدیک عبدالله بن ثور
ابوالقاسم سمکو (مدرار)
اشرس بن عوف شیبانی
اشعث بن قیس
اشهب بن بشر
برک بن عبیدالله تمیمی
بلجاء بنت یربوع
جابر بن زید ازدی
حرقوص بن زهیر (ذو الخویصره)
حمزة بن آذرک (حمزۀ سیستانی)
حوثره اسدی
حیان بن ظبیان
خریت بن راشد
راشد بن نضر
زبیر بن علی بن ماحوز
زحاف طائی
زرعة بن برج طائی
زید بن حصین
سعدی تمیمی (ابو مریم)
سعید بن قفل تمیمی
سلمة بن سعید
سهم بن غالب تمیمی
شبث بن ربعی
شبیب بن بجره
شبیب بن یزید
شوذب یشکری
شیبان بن سلمه
شیبان بن عبدالعزیز یشکری
صاحب زنج
صالح بن مخراق
صالح بن مسرح تمیمی
صحصح خارجی
صلت بن مالک خروصی
ضحاک بن قیس شیبانی
عبدالاعلی معافری ابوالخطاب
عبدربه صغیر
عبدربه کبیر
عبدالرحمان بن رستم
عبدالرحمان بن ملجم مرادی
عبدالسلام بن هاشم یشکری
عبدالله بن اباض
عبدالله بن صفار
عبدالله بن کواء یشکری
عبدالله بن وهب راسبی
عبدالله بن یحیی طالب الحق
عبدالله بن ماحوز
عبیدة بن هلال یشکری
عروة بن ادیه
عزان بن تمیم
عطیة بن اسود حنفی
عکرمه مولی ابن عباس
عمار خارجی
عمران بن حطان شیبانی
عمرو بن بکر تمیمی
عمر بن حصین
عیسی بن فاتک
فروة بن نوفل
قریب ازدی
او با همکاری زحاف طائی خروج کرد و به وسیلۀ زیاد بن ابیه سرکوب شد.[۲۴۲]
قطام دختر علقمه
قطری بن فجائه
مرداس بن ادیه (ابو بلال)
مساور بن عبدالحمید
مستورد بن علفه تمیمی
مسعر بن فدکی
مسلم بن ابی کریمه (ابو عبیده)
مصقلة بن عتبه شیبانی
معاذ بن جوین
ملبد بن حرمله شیبانی
نافع بن ازرق
نجدة بن عامر
هلال بن علفه
وارث بن کعب خروصی
وردان بن مجالد
ولید بن طریف تغلبی
یعقوب بن حبیب ابوحاتم
ادبیات خوارج
فقر ادبی خوارج
همانگونه که فرقهها و گروههای گوناگون خوارج و اندیشههای متحجّر و افراطی آنها از بین رفته است و جز فرقۀ اباضیه که در گوشه و کنار جهان اسلام وجود دارند و آنها هم انتساب خود را به خوارج انکار میکنند، اثری از خوارج موجود نیست، ادبیات خوارج نیز که میتوانست آئینۀ افکار و آرمانهای آنها باشد در طول زمان از بین رفته و جز مقداری اشعار متفرقه و چند خطبه و نامه که به صورت پراکنده در کتابهای تاریخی و ادبی مشاهده میشود، آثار قابل توجهی از خوارج در دست نیست، اما همین نمونههای اندک نیز ما را در جهت شناخت درست ماهیت خوارج یاری میکند. در این نمونههای ادبی بازمانده از خوارج چیزی که بیانکنندۀ عقاید و یا آرمانهای سیاسی خاص آنها باشد به چشم نمیخورد بلکه سمتگیری این آثار بیشتر در جهت بیان کلیاتی است که طبعا هر گروهی به دنبال آن هستند، مقولاتی مانند انزجار از ظلم و ظالم و تعریف از شجاعت رزمندگان خود و قهرمانسازی از بزرگان خویش و انتقاد شدید از مخالفان و سرودن شعرهای حماسی و رثائی و از این قبیل. درست است که این آثار فقط کلیات را بیان میکند اما، در عین حال، میتوان خصوصیاتی مانند تهور و بیباکی در جنگها و سازشناپذیری با مخالفان و نترسیدن از مرگ در راه عقیده و بیاعتنایی به دنیا را در این آثار مشاهده کرد. البته چنانکه خواهیم دید، گاه اشعار عاشقانه و اشعاری در مورد تعصبات قبیلگی نیز در آثار خوارج به چشم میخورد.[۲۴۳]
شعر خوارج
از آنجا که خوارج همواره در حال جنگوستیز با مخالفان خود بودهاند طبیعی بود که چنین حالتی باعث شکوفایی استعدادهای آنها در سرودن رجزها و اشعار حماسی گردد. این است که بسیاری از اشعار خوارج را این نوع شعرها تشکیل میدهد. البته اشعاری هم در رثای کشتهشدگان و نیز در دعوت به زهد و همچنین در مدح امرا و هجو مخالفانشان به طور جستهوگریخته در آثار آنها آمده است. تعداد شاعران خوارج را نمیدانیم اما طبق تحقیق و استقصای آقای دکتر نایف محمود، اسامی نود شاعر از خوارج در کتابهای ادبی و تاریخی آمده که از هرکدام یک یا چند بیت یا قصیده بر جای مانده است و از میان آنها هشت تن زن بودهاند[۲۴۴]. یکی از ممیّزات شعر خوارج فصاحت لفظ و قدرت اسلوب است.
ابن زیاد دربارۀ آنها گفته است: سخن اینان در دلها آنچنان به سرعت اثر میکند که آتش در نیستان. و عبدالملک بن مروان دربارۀ یکی از آنها که با او سخن گفته بود اظهار میدارد که سخن او در من چنان اثر کرد که پنداشتم بهشت تنها برای آنها آفریده شده است. و پس از آنکه دستور داد او را زندانی کنند، گفت: اگر نمیترسیدم از اینکه با سخنان فریبندۀ خود مردم را به فساد بکشانی تو را زندانی نمیکردم[۲۴۵]. اشعار بازمانده از خوارج از نظر تعداد ابیات، اندک است و معمولا یکبیتی و دوبیتی است و احیانا تا هفت بیت میرسد. و تا آنجا که ما میدانیم تنها شعر بلندی که پنجاه و سه بیت دارد قصیدهای است که عمرو بن حصین خارجی در رثای ابو حمزۀ شاری سروده و به گفتۀ ابن ابی الحدید این اشعار از لحاظ فصاحت از اشعار برگزیدۀ عرب است. این قصیده که متن کامل آن را ابن ابی الحدید و ابو الفرج اصفهانی آوردهاند با این مطلع شروع میشود: هبت قبيل تبلج الفجر هند تقول و دمعها تجري[۲۴۶]. اساسا مرثیه در اشعار خوارج حجم بیشتری را به خود اختصاص داده است و آنها برای تحریک حس انتقامجویی در جنگجویان خود اشعار رثائی فراوانی سرودهاند.
شعر رثائی خوارج بر دو گونه است: گاه فقط صحبت از تأسف و ناراحتی و گریهوزاری برای کشتهشدگان است و گاه مرثیه نه در جهت گریه برای آنها بلکه در جهت ادامۀ راهشان سروده شده است. نمونۀ مضمون اول شعری است که شاعری به نام جعدی بن ابی حمام در رثای خوارجی که در محلی به نام «دقوقا» کشته شدهاند گفته است: جانم فدای کشتهشدگان در دقوقا که از بین رفتند، درحالی که سرها و دستهایشان قطع شده بود. باید زنان مسلمان بر آنها گریه کنند. و در مصیبتی کمتر از آن نیز جای گریهوزاری است[۲۴۷].
نمونۀ مضمون دوم شعر حیان بن ظبیان است در رثای خوارج نهروان: دوستان من! پس از کشتهشدگان نهروان، من نه عزا میگیرم و نه صبر میکنم و نه عقدهای دارم، جز اینکه در زیر پرچمهای بسیار قیام شود، مادام که به سوی خدا میخواند و برای خدا میجنگد[۲۴۸].
مطلب دیگری که باید در اینجا یادآور شویم این است که برخلاف آنچه معروف شده که خوارج اهل زهد و عبادت بودند و تنها در دین و عقیده تعصّب داشتند، در اشعار خوارج مقولههایی نیز که درست در جهت مخالف این مفاهیم است دیده میشود. مثلا قطری ابن فجائه که خود امام ازارقه و شاعر مهم خوارج بود در معاشقه با زنی از خوارج به نام امّ حکیم، که گویا بسیار زیبا بود و هرکس از او خواستگاری میکرد نمیپذیرفت، اشعار زیرا را گفته است: قسم به جان تو که من در زندگی و عیش زاهد هستم، مادامی که امّ حکیم را ملاقات نکردهام. از پردهنشینان سفیدروی مانند او دیده نشده که برای هر صاحب درد و بیماری شفابخش باشد. قسم به جان تو، روزی که به صورت او سیلی بزنم، جدّا بر مصیبتهای روزگار بخل خواهم ورزید.
اگر او مرا در روز «دولاب» مشاهده میکرد، نیزه زدن جوانی را در جنگ میدید که سزاوار هیچ سرزنشی نیست[۲۴۹]. همچنین مصقلة بن عتبۀ شیبانی، یکی دیگر از سران خوارج، با تعصب فراوان قبیلۀ خود را تعریف میکند و قبیلۀ دیگر را که با آن مخالف بوده مورد حمله قرار میدهد. بدیهی است که این تعصبات قبیلهای با تعصّبات دینی کاملا مغایرت دارد. او خطاب به خلیفۀ وقت میگوید: اگر تو قبیلۀ بکر بن وائل را از خود راضی نکنی، روز تو در عراق سخت خواهد بود. هیچ صلحی برقرار نخواهد شد مادام که در منبرهای سرزمین ما، از قبیلۀ ثقیف کسی خطبه میخواند[۲۵۰]. یکی از شاعران خوارج عمران بن حطان شیبانی بوده است که عقیدۀ صفریه از خوارج را داشت ولی آدم بزدلی بود و در جنگها شرکت نمیکرد. این شاعر در تعریف و تمجید از ابن ملجم مرادی که حضرت امیر المؤمنین(ع) را شهید کرده بود، اشعاری دارد که بعدها پاسخهای متعددی به آنها داده شد. ما در اینجا آن شعرها و قسمتی از پاسخهای داده شده را نقل میکنیم. اما قبل از آن، تأسف و تعجب خود را از محدّثان اهل سنّت از جمله بخاری و ابی داوود و نسائی ابراز میداریم که از عمران بن حطان در کتابهای خود حدیث نقل کرده و او را جزء راویان احادیث خود قرار دادهاند[۲۵۱]. تعجب است که اینها چگونه به خود اجازه دادهاند از خارجی فاسدی چون او که از قتل امیر المؤمنین(ع) تعریف میکند حدیث نقل کنند؟ به هرحال، شعر خوارج چیز تازهای ندارد و مانند اشعار معاصران خود و یا حتی ضعیفتر از آنها شامل کلیاتی مانند ابراز نفرت نسبت به مخالفان و ستایش از قهرمانان خود و از این قبیل است.[۲۵۲]
خطبهها و نامههای خوارج
اگر بتوانیم خطبهها و نامههای بازمانده از خوارج را که در کتابهای تاریخی آمده است به عنوان بخشی از ادبیات خوارج بپذیریم، آنها نیز چندان ارزش ادبی ندارند و تنها به عنوان اسناد تاریخی میتوانند مورد توجه قرار گیرند. البته خوارج خطبای زیادی داشتهاند که اسامی بعضی از آنها و قسمتهایی از خطبههایشان را جاحظ آورده است[۲۵۳]. همچنین خطبههایی از سران خوارج را طبری و دیگران نقل کردهاند، از جمله خطبۀ عبدالله بن وهب راسبی در حروراء و خطبۀ حماسی شبیب در یکی از جنگها و از همه مهمتر دو خطبۀ مفصّل ابو حمزۀ شاری که در مسجد مدینه ایراد نمود[۲۵۴] و چند خطبه و نامه از قطری بن فجائه[۲۵۵].
خطبههای خوارج نیز مانند شعرهایشان از مضمونهای حماسی و تحریککنندهای برخوردار است و بارهای عاطفی دارد و عبارات آن ساده و غیر متکلّفانه است، اما گاهی از جملههای کوتاه و مزدوج هم استفاده شده است، مثلا در قسمتی از خطبۀ مفصّل ابو حمزه در مدینه چنین آمده است: ثم ولي يزيد بن معاويه، يزيد الخمور، و يزيد القرود، و يزيد الفهود، الفاسق في بطنه، المابون في فرجه، فعليه لعنة الله و ملائكته[۲۵۶]. در خطبههای نقل شده از خوارج کلیات مورد قبول همۀ فرقههای خوارج مطرح گردیده و به اختلافات درونگروهی اشاره نشده است، برخلاف چند نامۀ بازمانده از آنها که بیشتر در مورد اختلافات فرقهای است و شامل انتقاد این فرقه از آن فرقه میشود. نمونۀ آن، دو نامهای است که میان نجدة بن عامر رئیس فرقۀ نجدات و نافع بن ازرق رئیس فرقۀ ازارقه ردّوبدل شده است[۲۵۷] که طی آن از عقاید یکدیگر سخت انتقاد کرده و به آیات قرآنی استشهاد نمودهاند.[۲۵۸]
منابع
پانویس
- ↑ «به راستی آنان که تو را از پشت (در) اتاقها صدا میزنند، بیشترشان خرد نمیورزند» سوره حجرات، آیه ۴.
- ↑ طبرسی، مجمع البیان، ج۹، ص۱۹۵؛ ابن هشام، السیرة البنویه، ج۴، ص۲۰۷.
- ↑ شرح ابن ابی الحدید، ج۲، ص۲۶۶؛ واقدی، المغازی، ج۲، ص۹۴۸.
- ↑ «و برخی از ایشان درباره زکاتها بر تو خرده میگیرند؛ اگر از آن به آنان داده شود خرسند میشوند و اگر داده نشود ناگهان به خشم میآیند» سوره توبه، آیه ۵۸.
- ↑ طبرسی، مجمع البیان، ج۵، ص۶۳؛ زمخشری، الکشاف، ج۲، ص۳۸۱؛ سیوطی، اسباب النزول، در حاشیه تفسیر جلالین، ص۴۲۲.
- ↑ خوارج در تاریخ، ص۱۴-۱۷.
- ↑ ناظمزاده، سید اصغر، تجلی امامت، ص۳۲۹؛ رجبی دوانی، محمد حسین، کوفه و نقش آن در قرون نخستین اسلامی، ص۲۱۲؛ عاملی، سید جعفر مرتضی، مقاله «مارقین»، دانشنامه امام علی ج۹، ص۲۳۲.
- ↑ مطهری، جاذبه و دافعه علی، ص۱۲۷ به نقل از: ضحی الاسلام، ج۳، ص۳۳۰ به نقل از: الفَرقُ بین الفِرَق.
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین ج۱، ص۲۵۸ - ۲۵۹.
- ↑ شرح ابن ابی الحدید، ج۵، ص۱۱۳.
- ↑ تاریخ طبری، ج۵، ص۶۱۰.
- ↑ ناظمزاده، سید اصغر، تجلی امامت، ص۳۳۱.
- ↑ «و از مردم کسی است که در به دست آوردن خشنودی خداوند از جان میگذرد و خداوند به بندگان مهربان است» سوره بقره، آیه ۲۰۷.
- ↑ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۲۴۵.
- ↑ ابن منظور، لسان العرب، ج۱۲، ص۱۴۲.
- ↑ ابن اثیر، النهایه، ج۴، ص۳۲۰.
- ↑ ناظمزاده، سید اصغر، تجلی امامت، ص۳۳۲.
- ↑ اشعری، مقالات اسلامیین، ج۱، ص۱۵۷.
- ↑ التنبیه و الرد، ص۱۷۸.
- ↑ الملل و النحل، ج۱، ص۱۱۵ - ۱۳۸.
- ↑ المواقف، ص۴۲۴.
- ↑ اعتقادات فرق المسلمین، ص۴۹.
- ↑ الفرق بین الفرق، ص۲۴؛ التبصیر فی الدین، ص۴۶.
- ↑ المنیة و الامل، ص۲۲.
- ↑ ناظمزاده، سید اصغر، تجلی امامت ص۳۳۳.
- ↑ ناظمزاده، سید اصغر، تجلی امامت، ص۴۶۷.
- ↑ خباب بن ارت پدر عبدالله از اصحاب رسول خدا(ص) و از یاران با وفای امیرمؤمنان بود، او همان مردی است که در اسلام شکنجههای بسیار از قریش دیده و در موقع مرگش هنوز آثار شکنجه در بدنش بود، او موقعی که امام(ع) در صفین بود از دنیا رفت و امام(ع) هنگام بازگشت از صفین به کوفه در کنار قبرش ایستاد او را ستود و برایش طلب مغفرت کرد.
- ↑ شاید منظور این باشد دین خود را حفظ کن اگر چه کشته شوی، نه آنکه بیدین بمانی اگرچه کشنده باشی.
- ↑ شرح ابن ابی الحدید، ج۲، ص۲۸۱.
- ↑ ابن قتیبة، الامامة و السیاسة، ص۱۳۶.
- ↑ شرح ابن ابی الحدید، ج۲، ص۲۸۲.
- ↑ ناظمزاده، سید اصغر، تجلی امامت، ص۴۶۷.
- ↑ ابن اعثم، الفتوح، ج۴، ص۱۰۰.
- ↑ بدخشانی، محمد بن معتمد، نزل الابرار، ص۶۰ – ۶۱؛ نیشابوری، مسلم بن حجاج، صحیح مسلم، ج۲، ص۷۴۸ - ۷۴۹.
- ↑ ر.ک: متقی هندی، علاء الدین، کنز العمال، ج۱۱، ص۲۷۵؛ هیثمی، نورالدین، مجمع الزوائد، ج۶، ص۴۱؛ بیهقی، المحاسن والمساوی، ج۲، ص۹۹؛ سیدرضی، خصائص الامام علی(ع)، ص۱۴۴؛ خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج۷، ص۲۳۷.
- ↑ ر.ک: ابن طقطقی، الفخری فی الآداب السلطانیه، ص۹۴؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۳۴۲؛ ابن کثیر، البدایة والنهایه، ج۷، ص۲۸۸؛ بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج۲، ص۳۶۸.
- ↑ ابن حنبل، احمد، المسند، ج۱، ص۹۱.
- ↑ عاملی، سید جعفر مرتضی، مقاله «مارقین»، دانشنامه امام علی ج۹، ص۲۴۹.
- ↑ تاریخ طبری، ج۴، ص۶۰؛ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۴۰۳، با کمی تفاوت.
- ↑ ناظمزاده، سید اصغر، تجلی امامت، ص۴۷۰.
- ↑ تاریخ طبری، ج۴، ص۶۱.
- ↑ سید اصغر ناظمزاده|ناظمزاده، سید اصغر، تجلی امامت (کتاب)|تجلی امامت، ص۴۷۲.
- ↑ ر.ک: اسکافی، ابو جعفر، المعیار والموازنه، ص۱۷۲، ۱۷۷، ۱۹۹؛ متقی هندی، علاء الدین، کنز العمال، ج۱۱، ص۲۹۱.
- ↑ ر.ک: ابن حنبل، احمد، المسند، ج۵، ص۴۴؛ اسکافی، ابو جعفر، المعیار والموازنه، ص۱۷۰؛ متقی هندی، علاء الدین، کنز العمال، ج۱، ص۱۸۰؛ هیثمی، نورالدین، مجمع الزوائد، ج۶، ص۲۳۰؛ خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج۱، ص۱۶۰ و ج۱۰، ص۳۰۵؛ جوینی، ابراهیم بن محمد، فرائد السمطین، ج۱، ص۲۷۷؛ ابن کثیر، البدایة والنهایه. ج۷، ص۲۹۳؛ اربلی، علی بن عیسی، کشف الغمه، ج۱، ص۲۶۴؛ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، ج۳، ص۱۸۸؛ طبری، محب الدین، ذخائر العقبی، ص۱۱۰؛ سبط ابن جوزی، تذکرة الخواص، ص۹۹؛ زرندی حنفی، جمال الدین، نظم درر السمطین، ص۱۱۶؛ ابن حبان، الثقات، ج۲، ص۲۹۵.
- ↑ صنعانی، عبدالرزاق، المصنف، ج۱۰، ص۱۵۰؛ متقی هندی، علاء الدین، کنز العمال، ج۱۱، ص۲۸۶؛ ابن عبدربه، العقد الفرید، ج۲، ص۳۸۸؛ بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج۲، ص۲۷۷؛ نهج البلاغه، خطبه ۴۱؛ احمد امین، فجر الاسلام، ص۲۵۹.
- ↑ صنعانی، عبدالرزاق، المصنف، ج۱۰، ص۱۵۰؛ اسکافی، ابو جعفر، المعیار والموازنه، ص۱۷۰؛ متقی هندی، علاء الدین، کنز العمال، ج۱۱، ص۲۷۳.
- ↑ عاملی، سید جعفر مرتضی، مقاله «مارقین»، دانشنامه امام علی ج۹، ص۲۷۱.
- ↑ ابن حبان، الثقات (جامع فهارس الثقات)، ج۲، ص۲۹۶.
- ↑ بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج۲، ص۲۷۱.
- ↑ ابن اعثم، الفتوح، ج۴، ص۱۰۵.
- ↑ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۲، ص۲۷۲؛ ابن مغازلی، مناقب علی بن ابیطالب، ص۴۰۶ - ۴۰۷؛ ابن اعثم، الفتوح، ج۴، ص۱۲۰.
- ↑ عاملی، سید جعفر مرتضی، مقاله «مارقین»، دانشنامه امام علی ج۹، ص۲۵۳.
- ↑ «وَ اللَّهِ لَوْ أَقَرَّ أَهْلُ الدُّنْيَا كُلُّهُمْ بِقَتْلِهِ هَكَذَا وَ أَنَا أَقْدِرُ عَلَى قَتْلِهِمْ بِهِ لَقَتَلْتُهُمْ»؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۲، ص۲۸۲؛ بحارالأنوار، ج۴۱، ص۱۰۱ و ج۳۳، ص۳۵۵.
- ↑ نهج البلاغه، فیض الاسلام، خطبه ۳۶، ص۱۱۹.
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین ج۱، ص۲۵۳ - ۲۵۴.
- ↑ تاریخ طبری، ج۴، ص۶۴.
- ↑ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۳۶۶.
- ↑ ابنشهرآشوب، مناقب آل ابی طالب، ج۳، ص۱۸۹.
- ↑ ناظمزاده، سید اصغر، تجلی امامت، ص۴۷۲.
- ↑ . نویری، نهایة الارب، ج۵، ص۲۲۳.
- ↑ «يَخْرُجُ قَوْمٌ... يَمْرُقُونَ مِنَ الدِّينِ كَمَا يَمْرُقُ السَّهْمُ مِنَ الرَّمِيَّةِ َّفَاقْتُلُوهُمْ فَإِنَّ قَتْلَهُمْ أَجْرٌ لِمَنْ قَتَلَهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ»؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۲، ص۲۶۷؛ بحارالأنوار، ج۳۳، ص۳۴۰.
- ↑ تاریخ طبری (هشت جلدی)، ج۴، ص۶۸.
- ↑ نویری، نهایة الإرب، ج۵، ص۲۲۳.
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین ج۱، ص۲۵۴ - ۲۵۶.
- ↑ ر.ک: تاریخ طبری، ج۴، ص۹۸.
- ↑ تاریخ طبری، ج۴، ص۶۶.
- ↑ ر. ک: تاریخ طبری، ج۴، ص۶۷.
- ↑ ناظمزاده، سید اصغر، تجلی امامت، ص۴۷۶.
- ↑ دسکره معرب دستگرد، نام شهری است در عراق، نزدیک دجله در مغرب بغداد. معجم البلدان، ج۲، ص۴۵۵.
- ↑ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۱۸۷؛ نویری، نهایة الإرب، ج۵، ص۲۲۳.
- ↑ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین ج۱، ص۲۵۶ ـ ۲۵۸؛ عاملی، سید جعفر مرتضی، مقاله «مارقین»، دانشنامه امام علی ج۹، ص۲۶۹.
- ↑ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۲، ص۲۱۱.
- ↑ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۴، ص۱۹۹.
- ↑ عاملی، سید جعفر مرتضی، مقاله «مارقین»، دانشنامه امام علی ج۹، ص۲۶۹.
- ↑ ر.ک: نهج البلاغه، خطبه ۸۹؛ یعقوبی، احمد بن ابییعقوب، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۹۳؛ ثقفی، ابن هلال، الغارات، ج۱، ص۶ – ۷؛ ابو نعیم اصفهانی، حلیة الاولیاء، ج۴، ص۱۸۶ و ج۱، ص۶۸؛ متقی هندی، علاء الدین، کنز العمال، ج۱۱، ص۲۸۵؛ اربلی، علی بن عیسی، کشف الغمه، ج۱، ص۲۴۴؛ مجلسی، محمدباقر، بحار الانوار، (چاپ قدیم)، ج۸، ص۵۵۶.
- ↑ دینوری، ابن قتیبه، الامامة والسیاسه، ج۱، ص۱۲۱؛ تستری، محمدتقی، بهج الصباغه، ج۴، ص۲۶۴.
- ↑ ر.ک: تستری، محمدتقی، بهج الصباغه، ج۳، ص۲۳۲؛ ج۵، ص۲۶۶؛ سبط ابن جوزی، تذکرة الخواص، ص٣٠٧.
- ↑ ابن کثیر، البدایة والنهایه، ج۷، ص۲۹۴؛ خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج۱۴، ص۳۶۳؛ تستری، محمدتقی، بهج الصباغه، ج۷، ص۱۸۷.
- ↑ ابن مغازلی، مناقب علی بن ابیطالب(ع)، ص۴۰۶؛ شریف رضی، خصائص امیر المؤمنین، ص۲۸ – ۲۹؛ اربلی، علی بن عیسی، کشف الغمه، ج۱، ص۲۷۷؛ هیثمی، نورالدین، مجمع الزوائد، ج۶، ص۲۴۱.
- ↑ کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، ج۱، ص۲۸۰.
- ↑ عاملی، سید جعفر مرتضی، مقاله «مارقین»، دانشنامه امام علی ج۹، ص۲۷۳.
- ↑ اربلی، علی بن عیسی، کشف الغمه، ج۱، ص۱۴۱ – ۱۴۶ و ج۲، ص۳۵؛ شیخ مفید، الجمل، ص۳۶؛ خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج۱۴، ص۳۲۱؛ حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصحیحین، ج۳، ص۱۱۹؛ متقی هندی، علاء الدین، کنز العمال، ج۶، ص۱۵۷؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۸، ص۷۲.
- ↑ زمخشری، محمود بن عمر، ربیع الابرار، ج۱، ص۸۲۸ - ۸۲۹.
- ↑ تستری، محمدتقی، بهج الصباغه، ج۴، ص۶۴؛ دینوری، ابن قتیبه، الامامة والسیاسه، ج۱، ص۱۲۱.
- ↑ عاملی، سید جعفر مرتضی، مقاله «مارقین»، دانشنامه امام علی ج۹، ص۲۷۵.
- ↑ ولهاوزن: الخوارج و الشیعه، ص۴۱
- ↑ نهج البلاغه، خطبۀ ۶۰
- ↑ «به راستی آنان که تو را از پشت (در) اتاقها صدا میزنند، بیشترشان خرد نمیورزند» سوره حجرات، آیه ۴.
- ↑ طبرسی: مجمع البیان، ج ۹، ص۱۹۵، ط بیروت؛ ابن هشام: السیرة النبویه، ج ۴، ص۲۰۷، ط مصر
- ↑ ابن ابی الحدید: شرح نهج البلاغه، ج ۲، ص۲۶۶؛ واقدی: المغازی، ج ۲، ص۹۴۸؛ مجلسی: بحار الانوار، چاپ قدیم، ج ۸، ص۵۹۶. البته پیشگویی پیامبر دربارۀ مارقین که همان خوارج هستند و قتال علی(ع) با آنها در منابع حدیثی به طور مکرر آمده است که در آینده آنها را خواهیم آورد
- ↑ مجمع البیان، ج ۵، ص۶۳؛ زمخشری: الکشاف، ج ۲، ص۲۸۱؛ سیوطی: اسباب النزول در حاشیۀ تفسیر جلالین، ص۴۲۲
- ↑ «و برخی از ایشان درباره زکاتها بر تو خرده میگیرند؛ اگر از آن به آنان داده شود خرسند میشوند و اگر داده نشود ناگهان به خشم میآیند» سوره توبه، آیه ۵۸.
- ↑ ولهاوزن: الخوارج و الشیعه، ص۴۵
- ↑ دکتر نایف محمود معروف: الخوارج فی العصر الاموی، ص۱۷
- ↑ مبرد: الکامل، ج ۳، ص۱۰۰۷؛ بغدادی: الفرق بین الفرق، ص۷۶؛ اسفرائینی: التبصیر فی الدین، ص۴۷؛ زمخشری: الکشاف، ج ۲، ص۲۸۱؛ ممقانی: تنقیح المقال، ج ۳، ص۶۳ و بسیاری منابع دیگر
- ↑ ابن جوزی: تلبیس ابلیس، ص۹۰
- ↑ نصر بن مزاحم: وقعۀ صفین، ص۲۱
- ↑ اسکافی: المعیار و الموازنه، ص۱۶۵
- ↑ نصر بن مزاحم: وقعۀ صفین، ص۵۰۰
- ↑ علامۀ مجلسی: بحار الأنوار، چاپ قدیم، ج ۸، ص۵۹۰
- ↑ دکتر عامر نجّار: الخوارج عقیدة و فکرا و فلسفة، ص۵۴
- ↑ ابن ابی الحدید: شرح نهج البلاغه، ج ۵، ص۱۱۳
- ↑ شرح نهج البلاغه
- ↑ احمد امین: فجر الاسلام، ص۲۶۲
- ↑ جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۱۳.
- ↑ قرآن به نیزه کردن سپاه معاویه در اکثر کتابهای تاریخی آمده است، ولی معلوم نیست که روی چه مبنایی بروکلمان آن را قبول ندارد و اعتقاد دارد که این یک امر وهمی است (تاریخ الشعوب الاسلامیه، ص۱۱۸)
- ↑ تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص۱۷۸
- ↑ نصر بن مزاحم: وقعۀ صفین، ص۴۸۱
- ↑ طبری: تاریخ الامم و الملوک، ج ۴، ص۳۴؛ ابو الفداء: المختصر فی اخبار البشر، ج ۲، ص۸۹
- ↑ ابن سعد: الطبقات الکبری، ج ۴، ص۱۰۷
- ↑ ابن حجر عسقلانی: الاصابه، ج ۲، ص۳۵۲
- ↑ ممقانی: تنقیح المقال، ج ۲، ص۲۰۳
- ↑ طبری: تاریخ الامم، ج ۴، ص۳۶؛ وقعۀ صفین، ص۴۹۹
- ↑ العقد الفرید، ج ۴، ص۳۴۷
- ↑ جزئیات این سند سیاسی و اختلافات و گفتگوهایی که بر سر آن میان اصحاب علی(ع) درگرفت و متنهای گوناگونی از آن در کتابهای تاریخی آمده است، از جمله وقعۀ صفین، ص۵۰۸ به بعد و تاریخ طبری، ج ۴ ص۳۸ به بعد و شرح نهج البلاغه، ج ۲، ص۲۰۶
- ↑ المبرد: الکامل، ج ۲، ص۱۱۷؛ وقعۀ صفین، ص۵۱۴؛ شیخ مفید: الاختصاص، ص۱۸۰
- ↑ الخوارج و الشیعه، ص۱۵
- ↑ تاریخ سیاسی اسلام، ترجمۀ ابو القاسم پاینده، ج ۱، ص۳۲۴
- ↑ دکتر محمود رامیار: تاریخ قرآن، ص۱۳۱
- ↑ برنس نوعی شبکلاه ساده است که هماکنون نیز در بعضی از کشورهای اسلامی بخصوص در شمال افریقا معمول است. رجوع کنید به پ. آذری: فرهنگ البسۀ مسلمانان، ترجمۀ حسینعلی هروی، ص۷۰
- ↑ طبری: تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص۲۶۱
- ↑ دینوری: الاخبار الطوال، ص۱۶۵
- ↑ ابن ابی الحدید: شرح نهج البلاغه، ج ۴، ص۲۹
- ↑ نایف محمود: الخوارج فی العصر الاموی، ص۵۵ به بعد
- ↑ دکتر عامر النجار: الخوارج عقیدة و فکرا و فلسفة، ص۲۶
- ↑ مرتضی عسکری: عبدالله بن سبا، ص۲۸؛ طه حسین: الفتنة الکبری، ج ۲، ص۹۱
- ↑ جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۲۳.
- ↑ دکتر سیّد جعفر شهیدی: تاریخ تحلیلی اسلام، صص ۱۲۹ و ۱۳۰
- ↑ نصر بن مزاحم: وقعۀ صفین، ص۵۱۳. نظیر آن را مبرد نیز نقل کرده است (الکامل، ج ۲، ص۱۱۷)
- ↑ مسعودی: مروج الذهب، ج ۲، ص۳۹۵؛ طبری: تاریخ الامم و الملوک، ج ۴، ص۴۶؛ ابن اثیر: الکامل، ج ۳، ص۱۶۵؛ تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص۱۸۰؛ سیوطی: تاریخ الخلفاء، ص۱۷۴؛ ابی الفداء: مختصر تاریخ البشر، ج ۲، ص۹۰؛ بغدادی: الفرق بین الفرق، ص۷۵؛ ابن کثیر: البدایة و النهایه، ج ۶، ص۳۱۶
- ↑ تاریخ طبری، ج ۴، ص۴۷
- ↑ ابن ابی الحدید: شرح نهج البلاغه، ج ۲، صص ۲۷۱-۲۷۳؛ بغدادی: الفرق بین الفرق، ص۷۴
- ↑ مرتضی مطهری: جاذبه و دافعۀ علی(ع)، ص۱۲۰
- ↑ تاریخ تحلیلی اسلام، صص ۱۳۰ و ۱۳۱
- ↑ وقعۀ صفین، صص ۵۰۴-۵۱۱
- ↑ تاریخ طبری، ج ۴، ص۴۱
- ↑ نهج البلاغه، خطبۀ ۱۲۳
- ↑ مسعودی: مروج الذهب، ج ۲، ص۳۹۷
- ↑ جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۳۴.
- ↑ جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۱۳۱.
- ↑ تاریخ یعقوبی، ج ۳، ص۲۲؛ دینوری: الاخبار الطوال، ص۲۸۰؛ ظهیر الدین مرعشی: تاریخ طبرستان و رویان و مازندران، ص۴۵؛ عبدالرفیع حقیقت: تاریخ نهضتهای ملی ایران، ص۱۷۲
- ↑ جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۱۳۲.
- ↑ ذبیح الله صفا: تاریخ ادبیات ایران، ج ۱، ص۳۵؛ عبدالحی حبیبی: تاریخ افغانستان، ص۳۵۰
- ↑ عبدالرفیع حقیقت: تاریخ نهضتهای ملی ایران، صص ۳۰۰ و ۳۰۱؛ عبدالحسین زرینکوب: تاریخ ایران بعد از اسلام، ص۴۵۷
- ↑ تاریخ سیستان از مؤلف ناشناخته، ص۱۸۰
- ↑ عبدالحسین زرینکوب: دو قرن سکوت، ص۲۰۹
- ↑ بغدادی: الفرق بین الفرق، صص ۹۸-۱۰۰
- ↑ جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۱۳۳.
- ↑ مجمع الأنساب، ص۱۹
- ↑ جریان قیام عیاران و چگونگی حال یعقوب و جزئیات کار او به طور مشروح در کتاب ارزشمند تاریخ سیستان از یک مؤلف ناشناخته با نثری دلپذیر آمده است. دربارۀ این کتاب رجوع شود به محمد تقی بهار: سبکشناسی، ج ۲، ص۴۴
- ↑ قاضی نور الله: مجالس المؤمنین، ج ۲، صص ۳۳۸-۳۴۰. نویسندگان روسی (تاریخ ایران، ترجمۀ کریم کشاورز، ص۲۰۳) نیز یعقوب لیث و برادرش عمرو را شیعه میدانند
- ↑ قاضی احمد کاشانی: تاریخ نگارستان، ص۹۳
- ↑ باستانی پاریزی: یعقوب لیث، ص۲۳
- ↑ باستانی پاریزی: یعقوب لیث، ص۲۲؛ دکتر زرینکوب: تاریخ ایران بعد از اسلام، ص۵۲۴
- ↑ تاریخ سیستان، ص۲۱۸
- ↑ ظهیر الدین مرعشی: تاریخ طبرستان و رویان و مازندران، ص۲۹۱
- ↑ عبدالرفیع حقیقت: تاریخ نهضتهای ملّی ایران، ص۵۷۵؛ محمد جواد مشکور: تاریخ ایرانزمین، ص۱۶۲
- ↑ جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۱۳۶.
- ↑ رحلۀ ابن فضلان، ص۸۲
- ↑ مقریزی: الخطط، ج ۲، ص۳۵۴
- ↑ عبدالحی حبیبی: تاریخ افغانستان بعد از اسلام، ص۸۸۵
- ↑ پطروشفسکی: اسلام در ایران، ص۶۷
- ↑ وزیری کرمانی: تاریخ کرمان، ص۲۲۵
- ↑ جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۱۳۹.
- ↑ نهج البلاغه، خطبۀ ۵۸
- ↑ جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۱۴۲.
- ↑ محمد رشید العقیلی: الاباضیة فی عمان و علاقاتها مع الدولة العباسیة، چاپ سلطنت عمان، ص۵
- ↑ تاریخ طبری، ج ۶، ص۱۱۵
- ↑ محمد بن سعید کرمی: الاستقامة، چاپ سلطنت عمان، ج ۱، ص۱۱۹
- ↑ ابن عبد ربه: العقد الفرید، ج ۵، ص۲۷۰
- ↑ الاستقامه، ج ۲، ص۹۱
- ↑ ابن سلام اباضی: بدء الاسلام، ص۱۰۸
- ↑ الاباضیة فی عمان، ص۷
- ↑ دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج ۲، ص۳۱۵
- ↑ ابن اثیر: الکامل، ج ۴، ص۲۹۷
- ↑ الاباضیة فی عمان، ص۱۱
- ↑ الاباضیة فی عمان، ص۱۵. امام ظهور در مقابل امام دفاع است. این دو اصطلاح در عقاید اباضی جایگاه ویژهای دارد
- ↑ تاریخ طبری، ج ۶، ص۱۱۵
- ↑ سالم بن جمود السیابی: عمان عبر التاریخ، ج ۲، ص۱۰
- ↑ الاباضیة فی عمان، ص۳۰
- ↑ عمان عبر التاریخ، ج ۲، صص ۲۹ و ۳۰
- ↑ عمان عبر التاریخ، ج ۲، ص۱۳۱
- ↑ ابو بکر احمد بن عبدالله نزوانی: الاهتداء، چاپ سلطنت عمان، ص۲۳۷
- ↑ عمان عبر التاریخ، ص۱۶۱
- ↑ الاباضیة فی عمان، ص۳۷
- ↑ عمان عبر التاریخ، صص ۱۳۵-۱۳۹
- ↑ الاستقامة، ج ۲، ص۹۵
- ↑ عمان عبر التاریخ، ص۱۸۳
- ↑ تاریخ طبری، ج ۸، ص۱۶۶؛ ابن اثیر: الکامل، ج ۶، ص۷۶
- ↑ مسعودی: مروج الذهب، ج ۴، ص۱۵۶
- ↑ عمان عبر التاریخ، ص۱۶۸
- ↑ جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۱۴۴-۱۵۲.
- ↑ علی یحیی معمر: الاباضیة فی موکب التاریخ، چاپ قاهره، ج ۳، ص۱۶۵
- ↑ سالم بن جمود السیابی: عمان عبر التاریخ، ص۱۹۵
- ↑ ابن سلام اباضی: بدء الاسلام، ص۱۱۰
- ↑ العقیلی: الاباضیة فی عمان، چاپ سلطنت عمان، ص۷
- ↑ بدء الاسلام، ص۱۱۱؛ احسان عباس: شعر الخوارج، ص۱۲
- ↑ احمد بن عبدالله نزوانی: الاهتداء، چاپ سلطنت عمان، ص۲۳۷
- ↑ الاستقامه، چاپ سلطنت عمان، ج ۱، ص۱۱۸
- ↑ الاستقامه، چاپ سلطنت عمان، ج ۱، ص۶۳
- ↑ شماخی: القول المتین، صص ۵۱ و ۵۳
- ↑ بن یوسف: الخوارج هم انصار الامام علی، ص۵۰
- ↑ بن یوسف: الخوارج هم انصار الامام علی، ص۹۱
- ↑ بن یوسف: الخوارج هم انصار الامام علی، ص۱۹۶
- ↑ بن یوسف: الخوارج هم انصار الامام علی، ص۱۰۰
- ↑ بن یوسف: الخوارج هم انصار الامام علی، ص۱۳۱
- ↑ بن یوسف: الخوارج هم انصار الامام علی، ص۵۲
- ↑ تاریخ طبری، ج ۳، ص۳۹۸
- ↑ الخوارج هم انصار الامام علی، ص۱۱۹
- ↑ مسعودی: مروج الذهب، ج ۲، ص۳۹۹
- ↑ جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۱۵۳.
- ↑ الخوارج فی الغرب الاسلامی، ص۳۴
- ↑ الفرق الاسلامیه فی الشمال الافریقی، ترجمۀ عبدالرحمان بدوی، چاپ لیبی، ص۱۴۷
- ↑ بلاذری: فتوح البلدان، ص۲۲۷
- ↑ جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۱۶۰.
- ↑ ابن عدی جرجانی: الکامل فی الضعفاء من الرجال، ج ۵، ص۱۹۰۵
- ↑ درجینی: طبقات الاباضیة، ورق ۶ به نقل از الخوارج فی الغرب الاسلامی، ص۲۸
- ↑ ابن خلدون: العبر (تاریخ ابن خلدون)، ج ۶، ص۱۱۸
- ↑ دکتر محمود اسماعیل: الخوارج فی الغرب اسلامی، ص۳۹
- ↑ ابن حجر عسقلانی: تهذیب التهذیب: ج ۷، ص۲۳۷
- ↑ این شهر توسط عقبة بن نافع در زمان حکومت معاویه بنا گردید. ضمنا قیروان یک کلمۀ فارسی و معرب کاروان است (سمعانی: الانساب، ج ۴، ص۵۷۳)
- ↑ قلقشندی: صبح الاعشی، ج ۵، ص۱۶۵
- ↑ الخوارج فی الغرب الاسلامی، ص۵۸ به بعد
- ↑ جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۱۶۱.
- ↑ علی یحیی معمر: الاباضیة فی موکب التاریخ، صص ۲۵ و ۲۶
- ↑ الخوارج فی الغرب الاسلامی، ص۶۵ به بعد
- ↑ یاقوت حموی: معجم البلدان، ج ۲، ص۸
- ↑ الخوارج فی الغرب الاسلامی، ص۱۰۸
- ↑ الاباضیة فی موکب التاریخ، ص۱۷
- ↑ الفرق الاسلامیه فی الشمال الافریقی، ص۱۴۹
- ↑ الاباضیة فی موکب التاریخ، ص۲۱۶
- ↑ ابن سلام اباضی: بدء الاسلام، ص۱۳۵
- ↑ الخوارج فی الغرب الاسلامی، ص۱۷۱
- ↑ رجب عبدالحلیم: الأباضیة فی مصر و المغرب، ص۱۱۰
- ↑ جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۱۶۴.
- ↑ شهرستانی: همان، ص۱۱۴
- ↑ ابن کثیر: البدایة و النهایة، ج ۷، ص۱۸۰
- ↑ دکتر نایف محمود: الخوارج فی العصر الاموی، ص۱۹۳
- ↑ «و هر کس در راه خداوند هجرت گزیند، در زمین سرپناههای فراوان و گستردگی (در روزی) خواهد یافت و هر که از خانه خویش برای هجرت به سوی خداوند و پیامبرش برون آید سپس مرگ او را دریابد؛ بیگمان پاداش او بر عهده خداوند است و خداوند آمرزندهای بخشاینده است» سوره نساء، آیه ۱۰۰.
- ↑ رجب محمد عبدالحلیم: الاباضیة فی مصر و المغرب و...، ص۱۳
- ↑ جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۱۷۳.
- ↑ جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۲۳۰.
- ↑ جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۲۹۱.
- ↑ الخوارج فی العصر الاموی، ص۲۴۷
- ↑ سهیر القلماوی: ادب الخوارج، ص۴۰
- ↑ شرح نهج البلاغه، ج ۵، ص۱۲۵
- ↑ یاقوت حموی: معجم البلدان، ج ۲، ص۴۵۹ (ذیل کلمۀ دقوقاء)
- ↑ تاریخ طبری، ج ۳، ص۷۴ (طبع دار الکتب بیروت، ۱۴۰۸ ه ق.)
- ↑ ابو الفرج اصفهانی: الاغانی، ج ۶، ص۱۴۸
- ↑ القلماوی: ادب الخوارج، ص۴۹
- ↑ مرتضی عسکری: مقدمۀ مرآة العقول، ج ۱، ص۲۶
- ↑ جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۲۹۲.
- ↑ البیان و التبیین، ج ۱، ص۲۲۷ به بعد و ج ۳، ص۲۱۴ به بعد
- ↑ ابن ابی الحدید: شرح نهج البلاغه، ج ۵، ص۱۱۴ به بعد
- ↑ عمر فروخ: تاریخ الادب العربی، ج ۱، ص۴۶۰
- ↑ ابن قتیبه: عیون الاخبار، ج ۱، ص۲۴۹؛ احمد زکی صفوت: جمهرة خطب العرب، ج ۲، ص۴۷۰
- ↑ ابن ابی الحدید: شرح نهج البلاغه، ج ۴، ص۱۳۷
- ↑ جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۲۹۸.