خوارج در معارف و سیره علوی

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت

جهاد‌ امیرالمؤمنین با خوارج

یکی از گروه‌هایی که امیرالمؤمنین(ع) با آنان جنگید خوارج بودند. این گروه از سپاه امیرالمؤمنین(ع) منشعب شدند و با شعار «لاحکم الا لله» به مبارزه با حضرت پرداختند. آنان در منطقه حروراء اولین تجمع خود را برگزار کردند و به همین جهت حروریه خوانده می‌شوند[۱]. امیرالمؤمنین در آغاز با آنان با مسالمت برخورد کرد و به پرسش‌ها و شبهه‌های آنان پاسخ داد[۲]. جمعی دست از عقیده خود برداشتند و گروهی بر عقیده باطل خود اصرار ورزیدند. از آنان به عنوان مارقین نیز یاد شده است.

این جنگ «جنگ نهروان» هم نامیده شده؛ چون نبرد در منطقه نهروان[۳] بوده است. جنگ با این گروه از جهت توجیه افکار عمومی بسیار سخت بود؛ چراکه اینان انسان‌هایی عابدپیشه و متنسک بودند. سخنان رسول خدا(ص) که در گذشته درباره این جمع فرموده بود، تا حدودی افراد باورمند به امیرالمؤمنین(ع) را با حضرت همراه کرد. رسول خدا(ص) آن‌گاه که خوارج را توصیف می‌کرد فرمود: آنان از دین خارج می‌شوند مانند خارج‌شدن تیر از کمان[۴].

بدیهی است که جمعی از اصحاب حضرت، اگرچه با خوارج نبودند، در نبرد بر ضد آنان نیز حضور نداشتند و جمعی نیز دچار شک و تردید شدند؛ به همین جهت سال‌های پایانی حکومت امیرالمؤمنین(ع) با مشکلات متعددی همراه بود. خوارج هر از چند گاه به مخالفت با حکومت حضرت می‌پرداختند[۵]. از طرف دیگر معاویه هم جنایتکارانی را برای قتل و غارت به مناطق تحت نفوذ امیرالمؤمنین(ع) می‌فرستاد که کتاب الغارات ثقفی دراین‌باره است[۶].

مدارای امام علی(ع) با خوارج

امام علی(ع) کسی نبود که در پی سلطنت و حاکمیت مطلق باشد و مردم از ترس و وحشت او نفس‌های خویش را در سینه حبس کنند. او می‌خواست امنیت جامعه را تأمین کند، مردم را آموزش دهد و به راه راست هدایت فرماید و مطابق حکم الهی بر ایشان حکومت کند. مولا هرگز نمی‌خواست مردم از او بترسند، بلکه در صدد بود تا آنان را خداترس بارآورد. چنان‌که فقط و فقط به قانون الهی و احکام شرع عمل کنند و جان و دین خویش را از هرگونه آفتی مصون دارند. مبنای سیاست علی(ع) در برخورد با خوارج و دیگران چنین بود.

روایت کرده‌اند که مردی از خوارج خدمت امام رسید و گفت: یا امیرالمؤمنین! فلانی تو را ناسزا می‌گوید. حضرت فرمود: همان‌گونه که او مرا ناسزا گفت، تو نیز او را ناسزا بگو. گفت: او تو را تهدید می‌کند. فرمود: کسی که مرا نکشته، نمی‌کشم. آن‌گاه فرمود: آنان سه حق بر گردن ما دارند: هرگاه بخواهند در مساجد یاد خدا کنند، آنان را از ورود به آنجا منع نکنیم؛ تا زمانی که دست آنان در دست ما است، سهم آنان را از فیء بپردازیم؛ و با آنان نجنگیم تا اینکه آنان با ما بجنگند[۷].[۸]

تحرکات خوارج

هنگامی که نتیجه حکمیت و ماجرای ابوموسی اشعری و عمرو بن عاص به علی(ع) رسید، حضرت نامه‌ای به ابن الکواء، عبدالله بن وهب راسبی، یزید بن حصین و همراهان آنان فرستاد و از آنان دعوت کرد تا برای جنگ با معاویه به او بپیوندند. خوارج درخواست علی(ع) را رد کردند و از او خواستند که به کفر خویش اقرار کند تا آن‌گاه درباره مسائل فیمابین بیندیشند. در اینجا بود که علی(ع) از خوارج ناامید شد. گفته‌اند علی(ع) تصمیم گرفت که آنان را به حال خود رها کند و با همراهان خویش به جنگ شامیان برود. زمانی که علی(ع) آماده حرکت به سوی شام شد، به او خبر رسید که خوارج علیه مردم شوریده‌اند. آنان عبدالله بن خباب بن ارت، یکی از صحابه رسول خدا(ص) را کشته و شکم زن باردارش را دریده بودند و سه زن دیگر را از قبیله طی و نیز بانوی دیگری به نام ام‌سنان صیداوی را به قتل رسانده بودند. چون این اخبار به علی(ع) رسید، حارث بن مرة عبدی را نزد خوارج فرستاد تا درباره این اخبار تحقیق کند و به او گزارش دهد. چون حارث به خوارج رسید و در این‌باره از آنان سؤال کرد، او را گرفتند و کشتند. خبر قتل حارث در اردوگاه نخیله به علی(ع) رسید و به این ترتیب حضرت دستور حرکت به سوی اردوگاه خوارج را صادر فرمود.

چون علی(ع) به خوارج نزدیک شد، از آنان خواست قاتلان برادرانش را به او تسلیم کنند. اما آنان گفتند: ما همه قاتل ایشان هستیم و همه ما خون آنان را حلال می‌دانیم. سپس قیس بن سعد بن عباده با آنان سخن گفت، اما به او پاسخ مثبت ندادند[۹].

شیوه امام علی(ع) در برخورد با خوارج نمونه بارزی از حکمت، درایت، دوراندیشی، تدبیر و ملایمت انسانی و دینی بود. موضعگیری قاطعانه آن حضرت تجسم کامل تعهد و التزام به حدود الهی و سیاست ربانی در هدایت بندگان و اداره کشور است. امام علی(ع) موضع خویش را در قبال خوارج پس از ماجرای حکمیت این‌گونه بیان فرمود: «... پس گروهی از آنان از ما جدا شدند و تا هنگامی که ما را به حال خود رها کنند، آنان را به حال خودشان وامی‌گذاریم»[۱۰]. آن حضرت موضع خویش را با تفصیل بیشتری چنین بیان فرمود: «اگر سکوت کنند، آنان را به حال خودشان وامی‌گذاریم و اگر دهان به سخن گشایند با آنان احتجاج می‌کنیم و اگر بر ما خروج کنند، با آنان می‌جنگیم. و آن‌گاه که شنید مردی خارجی می‌گفت: «لَا حُكْمَ إِلَّا لِلَّهِ‌»، امام فرمود: «این، واژه حقی است که از آن باطل اراده می‌شود».

امام پس از جنگ نهروان نیز سیاست خود را در قبال خوارج تغییر نداد. ابوخلیفه طایی می‌گوید: «آن‌گاه که از نهروان بازمی‌گشتیم، پیش از آن‌که به مداین برسیم، ابو عیزار طایی را دیدیم. او به عدی بن حاتم گفت: اباطریف، آیا با غنیمت و به سلامت بازگشتید یا ستم‌گر و گناه‌کار؟! عدی گفت: با غنیمت و به سلامت می‌آییم، نه ستم‌گر و گناه‌کار. و او گفت: بدین ترتیب حکم از آن توست. اسود بن یزید و اسود بن قیس مرادی که همراه عدی بن حاتم بودند، به ابو عیزار گفتند: سخن شری بود که بر زبان آوردی. گویی تو نیز همانند خوارج می‌اندیشی. آن‌گاه او را گرفتند و نزد علی(ع) آورده، گفتند: این مرد همانند خوارج می‌اندیشد و به عدی چنین و چنان گفته است. علی(ع) گفت: با او چه کنیم؟ گفتند: او را بکش. علی گفت: آیا کسی را بکشم که بر من خروج نکرده است؟ گفتند: او را حبس کن. علی(ع) گفت: جرمی مرتکب نشده تا او را به اتهام آن حبس کنم! او را رها کنید»[۱۱].

این جریان گویای ثبات عقیده و موضع امام علی بن ابی‌طالب(ع) در قبال خوارج است. آن حضرت به هیچ وجه حاضر نبود از اصول ارزشی خویش دست بردارد و از مسیر اعتدال گام بیرون نهد و کسی را به ناحق مجازات کند یا فردی را به ناروا بستاید یا پاداش دهد.

امام علی(ع) تلاش‌های فراوانی کرد تا شاید بتواند خوارج را بر پذیرش حق قانع سازد و آنان را از ایجاد اختلاف و تفرقه در صفوف مسلمانان بازدارد. او خطبه‌های فراوانی ایراد کرد[۱۲] و شماری از این خطبه‌ها در کتاب نهج البلاغه آمده است[۱۳]. علاوه بر این، بارها این گروه کج‌اندیش را از راهی که در پیش گرفتند، بازداشت. با هر زبانی آنان را اندرز داد و پیامدهای ناگوار این اقدام را بر ایشان تبیین کرد؛ اما نه تنها از این اندیشه بازنگشتند، بلکه شماری از زنان مسلمان را کشتند یا به اسارت گرفتند و اقدامات ناشایستی از این قبیل مرتکب شدند[۱۴].

آنان در راه‌ها، جلوی مردم را می‌گرفتند و اموال، چارپایان و سلاح‌های آنان را به یغما می‌بردند. برای عملی کردن مقاصد خود وارد روستاها می‌شدند و همچنان به این اقدامات خویش ادامه می‌دادند تا به نهروان رسیدند. زمانی که علی(ع) به آنان رسید، چندین روز خویشتنداری کرد و آنان را به راه حق فراخواند و با ایشان احتجاج کرد؛ اما خوارج پاسخ ندادند و خود را برای قتل او آماده کردند. علی(ع) مردم را بسیج کرد و به قصد نبرد با خوارج بیرون آمد. حضرت دوباره آنان را به پذیرش حق دعوت کرد؛ اما نپذیرفتند و جنگ را شروع کردند. علی(ع) ناچار با آنان جنگید و تقریباً تمام آنها را کشت[۱۵].

برخی هم‌اندیشان خوارج نیز از اقدامات ناروای آنان ناخشنود بودند. وقتی خوارج به نهروان رسیدند، گروهی به جنگ و کشتار مردم روی آوردند. دیگران می‌گفتند: با این کارها چرا از علی(ع) جدا شدیم[۱۶]. شاید به دلیل همین بینش بود که وقتی علی(ع) آنان را موعظه کرد و با آنها احتجاج فرمود و راه حق را فراروی آنان نمایان ساخت، شمار فراوانی از ایشان بازگشتند. به هر حال امام علی(ع) به مردم خبر داد که حدیث «مارقین» بر این قوم منطبق است. حضرت پس از بیان حدیث، فرمود: «به خدا سوگند، امیدوارم که آنان، همین مردم باشند. آنان خون‌های محترم را به زمین ریخته‌اند و مردمان را آماج قتل و غارت قرار داده‌اند و همه این اعمال را به نام خدا مرتکب شده‌اند»[۱۷].[۱۸]

خوارج و امنیت سفیر یهودی

شگفت‌انگیز است که خوارج، حارث بن مره عبدی، سفیر مسلمان علی(ع) را که برای مذاکره نزد آنان رفته بود، کشتند؛ اما سفیر یهودی آن حضرت را به حضور پذیرفتند و با او مذاکره کردند. علی(ع) با شناختی که از این قوم داشت، سفیر دوم خود را از میان یهودیان عراق انتخاب کرد.

امام به سفیر جدید پیغام داد که خوارج، قاتلان برادر وی را تحویل دهند و در مقابل، او نیز خوارج را به حال خود واخواهد گذاشت تا اینکه از جنگ با معاویه خلاص شود. آنها پیغام دادند که ما همگی قاتلان یاران تو هستیم، و در قتلشان شریک هستیم[۱۹]، و همه ما خون آنان را حلال می‌دانیم. به نظر می‌رسد امام علی(ع) چندین سفیر نزد خوارج فرستاده است. در منابع تاریخی از براء بن عازب، که سه روز در میان خوارج ماند و آنان را به حق دعوت کرد، صعصعة بن صوحان و عبدالله بن عباس که مأموریت داشتند با این قوم احتجاج کنند و آنان را به پذیرش حق قانع سازند، به نام سفرای امام یاد شده است[۲۰].[۲۱]

مواضع ضد و نقیض خوارج

مورخان درباره رفتارها و مواضع شگفت‌انگیز مارقین حکایت‌ها نقل کرده‌اند. یکی از این مورخان، ابن قتیبه دینوری نویسنده کتابِ الامامة والسیاسه است. او در گزارشی تاریخی چنین می‌گوید: خوارج در مسیر خود به سوی نهروان، مردی را دیدند که همسرش را بر الاغی سوار کرده بود و به سوی مقصد خویش می‌رفت. آنان (خوارج) از فرات گذشتند تا به او رسیدند. از وی پرسیدند: تو کیستی؟ من مردی باایمان هستم. نظرت درباره علی بن ابی‌طالب چیست؟ نظرم این است که وی امیرمؤمنان و نخستین کسی است که به خدا و پیامبرش ایمان آورد. نام تو چیست؟ عبدالله بن خباب بن ارت، صحابی رسول خدا(ص).

حدیثی از پدرت برای ما بگو که آن را از رسول خدا(ص) شنیده است. شاید خداوند بهره‌ای به ما برساند. بلی، پدرم از رسول خدا(ص) برایم روایت کرد که آن حضرت فرمود: پس از من فتنه‌ای به پا خواهد شد که در این فتنه قلب‌های مردان همچون بدن‌ها خواهد مرد. شب را با ایمان آغاز می‌کنند و آن را با کفر به پایان می‌برند. منظور ما همین حدیث بود که از تو پرسیدیم. به خدای سوگند، چنان تو را بکشیم که هرگز کسی را بدان صورت نکشته‌ایم. او را گرفتند و دستانش را بستند. آن‌گاه او و همسرش را، که در آستانه وضع حمل بود، به زیر درخت خرمایی بردند. خرمایی از درخت افتاد. یکی از خوارج آن را برداشت و در دهان انداخت. دیگری به او گفت: بدون پرداخت بهای خرما، آن را می‌خوری؟ آن مرد خرما را از دهانش بیرون انداخت. آن‌گاه کسی از خوارج شمشیرش را کشید و خوکی را کشت. این خوک مال اهل ذمه بود. یکی از خوارج گفت: این کار یکی از مصادیق فساد در روی زمین است. آن مرد با صاحب خوک دیدار کرد و رضایتش را جلب نمود. وقتی عبدالله بن خباب این اعمال آنان را دید، گفت: اگر در آن‌چه از شما دیدم راستگو باشید، مرا از شما باکی نیست به خدای سوگند که من در حال ایمان کار ناشایستی در اسلام مرتکب نشده‌ام. او و همسرش را کنار رودخانه بردند و عبدالله را همچون گوسفند سر بریدند و خونش را در آب ریختند. آن‌گاه سراغ زنش رفتند. همسر عبدالله گفت: من زن هستم. آیا از خدا نمی‌ترسید؟ خوارج، شکم او را دریدند و سه زن دیگر از جمله ام‌سنان، یکی از زنان صحابی رسول خدا(ص)، را نیز کشتند.

این خبر به علی(ع) رسید. ایشان حارث بن صره را به سفارت نزد خوارج فرستاد تا درباره قتل عبدالله و زنان مسلمان تحقیق کند و حقیقت ماجرا را برایش گزارش کند. وقتی حارث به خوارج رسید، به او حمله بردند و وی را به قتل رساندند.

مردم به فریاد آمدند: ای امیرمؤمنان! آیا این قوم را رها می‌کنی تا پس از ما، در فرزندان و اموال ما دست دراز کنند؟ ما را به سوی آنان حرکت ده و آن‌گاه که از کار اینها فراغت یافتیم، ما را به سوی دشمنان شامی حرکت ده[۲۲]. البته مورخان درباره چگونگی دستگیری و قتل ابن خباب، اختلاف نظر دارند. علاوه بر نظر مشهور که پیش از این آوردیم، در برخی از متون تاریخی اشاره شده است که عبدالله بن خباب از فتنه پیش‌آمده در میان مسلمانان کناره‌گیری کرد و در خانه خویش در یک دهکده عزلت گزید. اما خوارج سراغ وی رفتند و او را دستگیر کرده، به قتل رساندند[۲۳].

از نظر ما این روایت نادرست است؛ چراکه با اندک تأملی می‌توان دریافت که روایت فوق در صدد القای این شبهه است که مردم در حقانیت علی(ع) شبهه داشتند و در آن فتنه، حق و باطل بر ایشان روشن نبود؛ چندان که فردی همچون عبدالله بن خباب نیز ترجیح داد خویشتن را از این فتنه به دور دارد و هیچ یک از دو طرف را تأیید نکند و به این ترتیب در چنین وضعیتی خوارج نیز حق داشته‌اند در تشخیص حق و باطل و اتخاذ موضع درست اشتباه کنند. بنابراین علی(ع) در کشتار آنان متهم است!

در روایت دیگری در خصوص چگونگی قتل عبدالله بن خباب تصریح شده است که وی در دهکده «بدار» در حوالی بصره، در حالی که همراه همسر، فرزند و کنیزش برای ملاقات علی(ع) عازم کوفه بود، به دست نیروهای خوارج دستگیر شد[۲۴]. روایت چهارم گویای آن است که علی(ع) او را در مقام عامل خویش به منطقه اعزام کرد و خوارج او را شناسایی کردند و به قتل رساندند[۲۵] و روایت دیگری بیان‌گر آن است که امام علی(ع) او را به سفارت نزد خوارج فرستاد و آنان، او را کشتند و امام به آنان پیغام داد که قاتل عبدالله را تحویل دهند. خوارج پیغام فرستادند چگونه می‌توانیم قاتل او را تحویل دهیم در حالی که همه ما قاتل او هستیم[۲۶]؟

در عین حال ابن شهرآشوب تصریح کرده که عبدالله کارگزار امام علی(ع) در منطقه نهروان بود[۲۷]. مسعودی نیز او را عامل حضرت در مداین معرفی کرده است[۲۸]. به نظر می‌رسد که مسعودی از یک مرحله پیش‌تر سخن می‌گوید؛ زیرا پیش از این، عبدالله مدتی کارگزار امام در مداین بود و بعد کارگزار حضرت در نهروان شد. احتمال می‌دهیم که دوره کارگزاری عبدالله در نهروان ناتمام ماند. به ویژه با توجه به نظر شیخ طوسی که گفته است: امام علی(ع) عبدالله را در مقام عامل خود در منطقه نهروان فرستاد و خوارج او را کشتند[۲۹].[۳۰]

احتجاجات علی(ع) و بازگشت خوارج

امام علی(ع) و یاران او احتجاجات فراوانی با خوارج داشتند. این احتجاجات نتایج مثبت فراوانی بر جای گذاشت. چنان‌که هزاران نفر از آنان توبه کردند و به راه حق بازگشتند. طبق برخی متون تاریخی شمار کسانی که از خوارج جدا شدند، به بیست هزار نفر می‌رسد. می‌گویند به سبب احتجاج عبدالله بن عباس با خوارج، بیست هزار نفر بازگشتند و چهارهزار نفر باقی ماندند که همگی در نهروان کشته شدند[۳۱]. بنا به گزارش ابن اعثم، ابن شهر آشوب و اربلی «هشت‌هزار نفر از علی(ع) امان خواستند و چهارهزار نفر برای جنگ با آن حضرت باقی ماندند»[۳۲] و مطابق برخی نقل‌ها «دوهزار نفر امان خواستند»[۳۳]. ابووائل گفته است: ما چهارهزار نفر بودیم که خارج شدیم. علی به سوی ما آمد و آن‌قدر با ما سخن گفت که دو هزار نفر بازگشتند[۳۴].

شاید دلیل اختلاف ارقام، این باشد که برخی راویان از یک مرحله یا حادثه سخن می‌گویند و دیگران از مرحله یا واقعه دیگر. دو هزار نفر کسانی بودند که در پی احتجاج عبدالله بن عباس بازگشتند. بنا به نقل ابن عساکر در تاریخ دمشق، بر اثر احتجاجات علی(ع) و یاران او «ثلث خوارج بازگشتند، ثلث دیگر آنان منصرف شدند و باقیمانده (ثلث سوم) بر گمراهی خویش پای فشردند»[۳۵].

مطابق نقل برخی متون تاریخی احتجاجات ابن عباس در حروراء مؤثر واقع نشد و خوارج درخواست کردند که علی، خود، با آنان سخن گوید. آن‌گاه که علی(ع) با آنان سخن گفت، ابن الکواء و ده تن از یاران او بازگشتند[۳۶] و دیگران بر گمراهی خویش ماندند. آنان، عبدالله بن وهب راسبی را امیر خویش کردند و در نهروان اردو زدند.

به این ترتیب علی(ع) به سوی خوارج حرکت کرد و در دو فرسخی آنان دستور توقف داد و با آنان مکاتبه کرد و کسانی را به نزدشان فرستاد؛ اما هیچ یک از خوارج بازنگشتند، تا آن‌گاه که عبدالله بن عباس را فرستاد. ابن عباس با آنان سخن گفت. علی(ع) پشت سر او بود و سخنان آنان را می‌شنید. امام پیش رفت. خوارج با او سخن گفتند و آن‌چه را بر او ایراد گرفته بودند، دوباره یادآور شدند و حضرت علی(ع) به آنان پاسخ داد. در نتیجه این مذاکره هشت هزار نفر از او امان خواستند. امام فرمان داد که در آن زمان از او کناره گیرند. سپس با باقیمانده خوارج جنگید و همه آنان را که چهارهزار نفر بودند، از پای درآورد[۳۷].

ذکر این نکته ضروری است که احتجاجات ابن عباس، به قدری کوبنده و متقن بود که موجب تنبه حداقل دو هزار نفر از نیروهای خوارج شد. بنابراین سخن کسانی که می‌خواهند تلاش‌های وی را بی‌رنگ جلوه دهند، نادرست است. آورده‌اند: پس از احتجاج عبدالله بن عباس با خوارج، عبدالله بن الکواء با دو هزار نفر بازگشت و دیگران باقی ماندند و عبدالله راسبی را بر خویش امیر کردند و آنان از آن زمان، راسبیه نامیده شدند[۳۸].

می‌دانیم که علی(ع) بارها خوارج را مخاطب قرار داد و برایشان سخنرانی کرد و با سخنان شیرین آنان را به حق و حقیقت فراخواند. این بدان معنا است که تجمع خوارج در نهروان اولین یا آخرین نوبت از سلسله شورش‌های این مردم علیه امام نبود. در اینجا یک فقره از خطبه مولا را در نهروان می‌آوریم. که فرمود: «نَحْنُ أَهْلُ بَيْتِ النُّبُوَّةِ وَ مَوْضِعُ الرِّسَالَةِ وَ مُخْتَلَفُ الْمَلَائِكَةِ وَ عُنْصُرُ الرَّحْمَةِ وَ مَعْدِنُ الْعِلْمِ وَ الْحِكْمَةِ نَحْنُ أُفُقُ الْحِجَازِ بِنَا يَلْحَقُ الْبَطِي‌ءُ وَ إِلَيْنَا يَرْجِعُ التَّائِبُ»[۳۹].[۴۰]

یکی از احتجاجات، احتجاج ابن عباس با خوارج است:

۱. هنگامی که دوازده هزار تن از سپاهیان علی (ع) از آن حضرت جدا شدند و به حروراء رفتند، امام پسر عم خود ابن عباس را به سوی آنها فرستاد تا با آنها گفتگو کند. آنها به ابن عباس گفتند: خود علی پیش ما بیاید تا سخن او را بشنویم که در این صورت ممکن است شبهه‌هایی که داریم برطرف شود. ابن عباس، نزد امام برگشت و پیشنهاد خوارج را مطرح ساخت. امام که از هر فرصتی برای هدایت آنان استفاده می‌کرد با جمعی از یاران خود به طرف آنها رفت. ابن کواء که رهبر خوارج بود با جمعی از دوستانش جلو آمد. امام فرمود: ای ابن کواء سخن بسیار است از یاران خود پیش من بفرست تا با او سخن بگوییم. ابن کواء: آیا از شمشیر تو در امانم؟ امام: آری.

ابن کواء با ده نفر پیش آمد و امام ضمن صحبت درباره جنگ با معاویه و حیله قرآن به نیزه کردن او و داستان حکمین فرمود: آیا به شما نگفتم که اهل شام بدین وسیله شما را فریب می‌دهند، جنگ آنها را در هم کوبیده است، بگذارید کارشان را تمام کنیم ولی شما قبول نکردید؟ آیا این طور نبود که من می‌خواستم پسر عموی خود ابن عباس را حکم قرار دهم و گفتم که او فریب نمی‌خورد، ولی شما داوری جز ابوموسی را قبول نکردید و من به ناچار پیشنهاد شما را اجابت کردم؟ اگر در آن هنگام جز شما کسان دیگری را کمک و یاور می‌داشتم، هرگز در برابرتان تسلیم نمی‌شدم. در حضور شما با حکمین شرط کردم که مطابق قرآن از اول تا آخر آن و مطابق سنت رسول الله (ص) داوری کنند و اگر چنین نکردند داوری آنها را نخواهیم پذیرفت، آیا این طور نبود؟ ابن کواء: درست است، همه اینها واقع شد، ولی اکنون چرا به جنگ معاویه نمی‌روی؟ امام: منتظرم مدتی که میان ما و آنها تعیین شده به سر آید. ابن کواء: آیا تو در این امر، قاطع هستی؟ امام: آری و جز این، راه دیگری ندارم.

در این هنگام، ابن کواء با ده تن از یارانش به سپاه امام پیوستند ولی دیگران شعار «لَا حُكْمَ إِلَّا لِلَّه‌» سر دارند و عبدالله بن وهب و حرقوص بن زهیر را امیر خود کردند و در نهروان اردو زدند[۴۱].

۲. احتجاج دیگر آن حضرت این است که امام (ع) همراه با ابن عباس به سوی خوارج رفت و به ابن عباس فرمود: از آنها بپرس که چه چیزی باعث نارضایی شما از امیرالمؤمنین (ع) شده است؟ ابن عباس پیش آنها رفت و گفت: چه چیزی باعث نارضایی شما از امیرالمؤمنین (ع) شده است؟ خوارج: نارضایی ما به سبب چیزهایی است که اگر علی (ع) در این جا حاضر بود او را تکفیر می‌کردیم. علی (ع) که پشت سر ابن عباس بود، سخن آنها را شنید جلو آمد و فرمود: ای مردم، من علی بن ابی طالب هستم، اینک ایرادهایی که بر من دارید بگویید.

خوارج: یکی از ایرادهای ما این است که نزد تو در بصره جنگیدیم. وقتی که خدا تو را بر آنها پیروز کرد آنچه در لشکرگاه آنها بود بر ما حلال کردی، ولی ما را از زن‌ها و بچه‌هایشان منع نمودی، اگر مال آنها بر ما حلال بود چطور زن‌هایشان حلال نبود؟

امام: ای مردم، اهل بصره با ما جنگیدند و جنگ را آنها شروع کردند، وقتی شما پیروز شدید اموال آنها را قسمت کردید، ولی من شما را از زن‌ها و بچه‌های آنها منع کردم؛ زیرا که زن‌ها با ما جنگ نکرده بودند و بچه‌ها بر اساس فطرت، زاییده شده بودند و نقض پیمان نکرده بودند و آنها گناهی نداشتند. من خود دیده‌ام که پیامبر بر مشرکان منت می‌گذاشت، پس تعجب نکنید که من بر مسلمانان منت گذاشتم و زن‌ها و بچه‌هایشان را اسیر نکردم.

خوارج: ایراد دیگر ما این است که تو در جنگ صفین از جلوی اسم خود، «امیرالمؤمنین» را محو کردی، حال که تو امیر ما نبودی پس ما هم از تو اطاعت نمی‌کنیم.

امام: ای مردم من به مصالحه رسول خدا با سهیل بن عمرو اقتدا کردم (اشاره به داستان صلح حدیبیه و محو کردن کلمه «رسول الله» از جلوی اسم پیامبر در قرارداد صلح).

خوارج: ایراد دیگر ما این است که تو، به حکمین گفتی که به کتاب خدا نظر کنید، و اگر مرا افضل از معاویه یافتید پس مرا در خلافت تثبیت کنید. یا علی، اگر تو در حقانیت خود شک داشتی پس ما بیشتر شک می‌کنیم.

امام: من انصاف را رعایت کردم. اگر می‌گفتم حتماً به نفع من حکم کنید و معاویه را رها سازید، راضی نمی‌شدند و قبول نمی‌کردند، همان گونه که اگر پیامبر خدا به نصارای نجران که پیش او آمده بودند می‌گفت: مباهله کنیم و لعنت خدا را با شما قرار بدهیم، آنها راضی نمی‌شدند. پیامبر انصاف را رعایت نمود و طبق فرمان خداوند گفت: ﴿فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ[۴۲] من نیز چنین کردم.

خوارج: ایراد دیگر ما این است که تو درباره حقی که مال تو بود تن به حکمیت دادی. امام: پیامبر خدا هم درباره بنی قریظه، سعد بن معاذ را حکم و داور قرار داد و اگر می‌خواست این کار را نمی‌کرد و من هم به پیامبر اقتدا نمودم. پس از این گفتگوها، امام فرمود: آیا مطلب دیگری هم دارید؟

آنها همه ساکت شدند و گروه‌هایی از آنان از هر طرف، فریاد برآوردند: التوبه، التوبه، یا امیرالمؤمنین، پس از آن، حدود هشت هزار تن از آنان به امام پیوستند و چهار هزار تن دیگر به جنگ با امام مصمم شدند[۴۳].[۴۴]

واپسین سخن علی(ع) با خوارج

هنگامی که دو سپاه در نهروان، برای جنگ روبه‌روی هم صف کشیدند، امیرالمؤمنین علی(ع) پیش رفت و بین دو سپاه ایستاد و گفت: «هان گروهی که آنان را لجاجت برانگیخته، و هوای نفسْ از حق بازداشته است و در نتیجه به خطا افتادند! من به شما اندرز و بیم می‌دهم که در گمراهی خود پافشاری نکنید و بدون هیچ دلیل و برهانی از سوی خداوند، کشته نشوید. مگر من شما را از حکمیت نهی نکردم و از آن برحذر نداشتم؟ مگر به شما نگفتم که طرح موضوع حکمیت از سوی آنان مکر و فریب است؟ اما شما با من مخالفت کردید و از درایت و دوراندیشی فاصله گرفتید و مرا عصیان نمودید، تا اینکه مجبور شدم حکم تعیین کنم. اما با دو داور شرط کردم و از آنان پیمان گرفتم و آنان را فرمان دادم که باید آن‌چه را قرآن زنده کرده است، زنده کنند و آن‌چه را قرآن از میان برداشته، از میان بردارند. آنان با فرمان من مخالفت کردند و به هوای نفس خویش عمل نمودند و ما بر همان حال نخست هستیم. پس به کجا می‌روید و شما را به کجا می‌برند؟»

مطابق این نقل، سخنگوی خوارج از علی(ع) خواست که او نیز همانند آنان توبه کند. علی(ع) فرمود: خدا شما را نابود کند، آیا پس از ایمان به خدا و جهاد در راه خدا و هجرت با رسول خدا(ص) به کفر اقرار کنم؟ در این صورت گمراه خواهم بود و از هدایت‌شدگان نخواهم بود.... سپس بر آنان حمله کرد و آنها را شکست داد[۴۵].

یکی از صفات امام علی بن ابی‌طالب(ع) این بود که همواره، همچون مقتدای خود، آغازگر جنگ با دشمنان نبود. موضع او در برابر خوارج نیز پیرو همین سیاست بود. حضرت به یاران خویش فرمود: «دست نگه دارید تا خوارج جنگ را آغاز کنند»[۴۶]. این سیاست امام معروف و شناخته‌شده بود و شیعیان نیز به او تأسی می‌کردند[۴۷]. مهلب بن ابی‌صفره به فرزندانش سفارش می‌کرد که «شما جنگ با خوارج را آغاز نکنید تا اینکه آنان جنگ را شروع کنند و بر شما بشورند؛ زیرا هرگاه آنان علیه شما شورش کنند، شما بر آنان پیروز خواهید شد»[۴۸].

شگفت‌انگیزتر اینکه خوارج با آن‌که در ارتکاب جنایت و خشونت بی‌پروا بودند، گاه آشکارا از آموزه‌های علی(ع) پیروی می‌کردند. هنگامی که ابو حمزه خارجی با مخالفان خود روبه‌رو شد، به یارانش گفت: «دست نگه دارید و با آنان نجنگید تا اینکه آنان جنگ را آغاز کنند. آن‌گاه آنان را بازدارید و با آنها نجنگید...»[۴۹]. ابوحمزه خارجی نیز در جنگ با مخالفان خود در قدید از امیرالمؤمنین علی(ع) تقلید کرد و به پیروانش اجازه نداد که فراریان را تعقیب کنند و زخمی‌ها را بکشند. وقتی از او خواستند که اجازه دهد فراری‌ها را تعقیب کنند و زخمی‌ها را بکشند، گفت: «من مخالف سیره اسلاف خویش عمل نخواهم کرد»[۵۰]؛ در حالی که اسلاف وی خلاف این عمل می‌کردند. سیره آنان در این باره چنان روشن است که نیازی به توضیح ندارد.

امام علی(ع) با احدی نجنگید، مگر اینکه ابتدا محبت را بر او تمام کرد. ابوحمزه خارجی نیز وقتی با ابن عطیه برخورد کرد، از همین روش استفاده کرد. او به یاران خود گفت: «پیش از آن‌که آنان را آزمایش کنید، با آنها نجنگید. فریاد برآوردند و گفتند: مردم شام! نظر شما درباره قرآن و عمل بنده چیست»[۵۱]؟

از آن‌چه درباره تأثیر شگرف سیره علوی بر جامعه و از جمله مخالفان حضرت گذشت، درمی‌یابیم که تا چه اندازه آموزه‌های دینی و اخلاقی مولا، در منصب حاکم و زمامدار دینی، بر نسل‌ها تأثیر گذاشته است[۵۲].

تردید خوارج

خوارج در صحت موضع خود در قبال علی(ع) بسیار تردید داشتند. آنان بارها در جاهای مختلف از این امر پرده برداشته‌اند؛ از جمله، ابن ملجم از شبیب برای قتل علی(ع) یاری خواست. شبیب به او گفت: «وای بر تو، اگر کس دیگری جز علی بود، بر من آسان بود. ما رنج‌هایی را که او در راه اسلام تحمل کرد و نیز سابقه او را می‌دانیم.»..[۵۳].

علی(ع) نیز از شک خوارج در صحت مواضع خود خبر داده است. آن‌گاه که شنید مردی خارجی شب‌زنده‌داری می‌کند و قرآن می‌خواند، فرمود: «خواب در یقین، از نماز در شک بهتر است»[۵۴].

فروة بن نوفل اشجعی از جنگ با علی(ع) در نهروان منصرف شد؛ زیرا حقیقت امر بر او مشتبه بود. او می‌گفت: «به خدا سوگند، نمی‌دانم به چه دلیل با علی می‌جنگیم، جز اینکه از جنگ روی بگردانم تا اینکه برایم روشن شود که با او بجنگم یا از او پیروی کنم»[۵۵].

فرقه خازمیه (پیروان خازم بن علی خارجی) درباره علی(ع) توقف کرده، از آن حضرت برائت نمی‌جویند؛ در صورتی که برائت خویش از دیگران را به صراحت بر زبان رانده‌اند[۵۶]. این در حالی است که ظهور خوارج به دلیل مخالفت با آن حضرت بود.

خوارج چهارهزار نفر بودند. رهبری آنان را عبدالله بن وهب راسبی بر عهده داشت. هنگامی که علی(ع) در نهروان فرود آمد، بسیاری از آنان پراکنده شدند، و از ۱۸۰۰ یا ۱۵۰۰ نفر باقیمانده، همگی کشته شدند مگر شماری اندک. علت پراکنده شدن خوارج از اطراف عبدالله بن وهب راسبی، این بود که وقتی در محاصره قرار گرفتند، با هم منازعه کردند. جمعی گفتند: بشتابید به سوی خوشی در بهشت. عبدالله بن وهب گفت: و شاید به سوی آتش. یکی از جدایی‌طلبان گفت: شگفتا که ما در کنار مردی می‌جنگیم که در کار خود شک دارد[۵۷]. در گزارش دیگری آمده است که وقتی عبدالله بن وهب راسبی شنید مردی می‌گوید «بشارت باد شما را به خوشی در بهشت»، گفت: «نمی‌دانم به سوی بهشت می‌رویم یا به سوی آتش جهنم»[۵۸].

ابن طقطقی می‌گوید: «گروهی از خوارج پیش از آغاز جنگ رفتند. آنان می‌گفتند: به خدا سوگند، نمی‌دانیم به چه دلیل با علی می‌جنگیم. در ناحیه‌ای می‌نشینیم و نظاره می‌کنیم که کار به کجا می‌انجامد»[۵۹].

یکی از دلایلی که نشان می‌دهد خوارج درباره جنگ با علی(ع) شک داشتند، جمله‌ای است که هنگام به خلافت رسیدن معاویه بر زبان آوردند. آنان می‌گفتند: «اینک وضعیتی به وجود آمده که شکی در آن نداریم». صخر بن عروه خارجی می‌گفت: «من جنگ با علی بن ابی‌طالب را به سبب سابقه و قرابت او با پیامبر خوش نداشتم؛ اما الان جز خروج، چاره‌ای ندارم»[۶۰].

آن دسته از خوارج که در نهروان از یاران خود جدا شدند، چنین عذر آوردند که آنان را در جنگ با علی، حجتی نیست[۶۱]. بنا بر این، حقد و کینه سبب اقدام خوارج برای جنگ با علی(ع) بود، نه اعتقاد و پذیرش عقلانی. آنان در انتخاب این گزینه نادرست تحت تأثیر هوای نفس قرار گرفتند[۶۲].

توصیه امام علی(ع) درباره خوارج

با اینکه امیرالمؤمنین(ع) با خوارج جنگید و به یاران خویش فرمان داد هرکس را که به شعار خوارج فراخوانَد، بکشند، جنگ با خوارج را پس از خویش ممنوع کرد و فرمود: «خوارج را پس از من نکشید. چه، کسی که در طلب حق اشتباه کند، همانند کسی نباشد که باطل را بجوید و بدان دست یازد»[۶۳].

امام حسن(ع) نیز این نکته را به معاویه گوشزد کرد. عمر بن عبدالعزیز هم در گفت‌وگو با یکی از خوارج به همین مطلب استناد کرد. امیرالمؤمنین(ع) در متون دیگری هدف خویش را از نهی جنگ با خوارج توضیح داده است. هنگامی که حضرت شنید مردی به خوارج ناسزا می‌گوید، فرمود: خوارج را ناسزا نگویید. اگر با امامی عادل یا جماعت مسلمانان مخالفت کردند، با آنان بجنگید که شما را در این اقدام پاداش است، و اگر با امامی ستم‌گر مخالفت کردند، با آنان نجنگید که آنان را در این اقدام گفتاری هست»[۶۴]. در جای دیگر فرمود: «هرگاه بر ضد امام هدایت خروج کردند، آنان را ناسزا گویید، و اگر بر امام ضلالت خروج کردند، آنان را ناسزا نگویید که آنان را در این اقدام، گفتاری هست»[۶۵].[۶۶]

اهداف امام علی(ع) از جنگ با خوارج

امام علی(ع)، زمانی به جنگ خوارج رفت که آنان در زمین به تباهی پرداختند، راه‌ها را ناامن کردند، بی‌گناهان را کشتند و جنگ را شروع کردند. البته امام پیش از جنگ، با آنان مذاکره و مناظره و احتجاج کرد، و آن‌گاه که از بازگشت آنان ناامید شد، راه‌حل نهایی را در جنگ دید. اهداف امام از این جنگ، عبارتند از:

  1. دفع تباهی خوارج در زمین، و بازداشت آنان از ارتکاب جنایات، و گسترش صلح و امنیت در میان امت اسلامی.
  2. اعلان انحراف خوارج از راه راست و دوری آنان از حق و حقیقت، و اصرارشان بر باطل، به منظور ایمن‌سازی مردم از تبلیغات اغواگرانه خوارج.
  3. ضرورت حفظ حکومت الهی و نظام مقدس عدل‌گستر و دفاع از آن در مقابل تهدیدات خوارج.
  4. ضرورت مجازات پیمان‌شکنان و بیعت‌شکنان به منظور حفظ مصالح مردمی و رواج صلح و امنیت، و برقراری نظم در سراسر کشور[۶۷].

جنگ با خوارج، دفاع از نظام اموی

امام علی(ع) می‌دانست که جنگ با خوارج به مثابه دفاع از نظام اموی و تحکیم بنیان این سلطنت ستم‌پیشه خواهد بود. بنا بر این، چرا می‌بایست بهترین نیروهای مؤمن و مخلص در جنگی کشته شوند که نتیجه‌ای جز تحکیم قدرت ستم‌گران و جباران اموی ندارد. از سوی دیگر، خوارج پس از امام علی(ع) با امویان خواهند جنگید که خطرشان برای اسلام و امت مسلمان از این فرقه نادان بسی بیش‌تر است. بنا بر این، در چنین حالتی جنگ با خوارج به معنای حمایت از حکومت اموی است. این کار به مصلحت اسلام و امت مسلمان نبود. امیرالمؤمنین(ع) در خطبه‌ای خطر امویان را چنین بیان فرمود: «همانا ترسناک‌ترین فتنه‌ها در دیده من، فتنه فرزندان امیه است که فتنه‌ای است سردرگم و تار حکومتِ آن بر همگان و آزارش دامن‌گیر. آن‌که فتنه را نیک بیند و شناسد، آزار آن بدو رسد، و آن‌که آن را نبیند، از بلای آن رهد. به خدای سوگند، پس از من فرزندان امیه را برای خود اربابان بدی خواهید یافت: چون ماده‌شتر بدخویی که با دست به زمین کوبد و به پا لگد زند و به دهان گاز گیرد و دوشیدن شیرش را نپذیرد. پیوسته با شما چنین کنند تا از شما کسی را به جای نگذارند؛ جز آن‌که به آنان سودی رساند یا زیانی به ایشان بازنگرداند. و بلای آنان چندان ماند که یاری خواستن شما از ایشان، چون یاری خواستن بنده باشد از خداوندگاری که او را پرورده یا همراهی آن‌که همراهی او را پذیرفته. بلای آنان بر سرتان آید با چهره‌ای زشت و ترس‌آور، و ظلمتی با تاریکی عصر جاهلیت برابر. نه نور هدایتی در آن آشکار، و نه نشانی در آن پدیدار»[۶۸].

هنگامی که از امیرالمؤمنین(ع) خواستند که به جنگ خوارج روند، در ترغیب و تشویق مردم برای جنگ با اهالی شام چنین فرمود: «به جنگ قومی روید که با شما می‌جنگند تا جباران ستم‌پیشه، پادشاه نباشند و بندگان خداوندگار را به بردگی گیرند»[۶۹].

آن حضرت به همین مناسبت فرمود: «با گناه‌کاران گمراه بجنگید، با قاسطین، کسانی که نه قاری قرآنند و نه فقیه در دین، و نه عالم به تأویل، و نه سزاوار این امر (امامت) به واسطه سبقت در اسلام. به خدای سوگند، اگر بر شما مسلط شوند، همانند کسرا و هرقل با شما رفتار خواهند کرد»[۷۰].

امام علی(ع) این سخن را زمانی بیان فرمود که فتنه خوارج را به مردم شناساند. به تعبیر آن حضرت، امواج سیاهی‌های این فتنه بالا گرفته بود و هاری‌اش سخت شده بود و فقط او بود که توانست چشم این فتنه را از حدقه بیرون آورد. بنابراین، خوارج به رغم شدت انحرافات و جنایات هولناکی که مرتکب شدند، از امویان به حق سزاوارترند[۷۱]؛ چنان‌که امام علی(ع) پس از فراغت از غائله نهروان فرمود: «کسی پس از من با خوارج نخواهد جنگید، مگر کسانی که خوارج از آنان به حق سزاوارترند». آنان چنان در عقاید مسلمانان تصرف کردند که خواسته‌های شیطانی‌شان ایجاب می‌کرد. امویان جبر را با عنوان قدر وارد عقاید مسلمانان ساختند و در این باره غلو کردند و آن را توحید ناب خواندند. این امر موجب عدم احساس مسئولیت انسان‌ها در قبال اعمال زشت خویش و عدم پایبندی به دیانت شد. چنان‌که دانشمندان اهل کتاب و شاگردانشان که به حکومت و حاکمان اموی نزدیک بودند، همانند کعب الاحبار، و عبدالله بن عمرو بن عاص، بسیاری از عقاید فاسد و زشت اهل کتاب را وارد دین کردند. اعتقاد به تجسم خداوند که موجب سلب تفکر و بصیرت دینی مردم و آشوب عقلی گردید، از آن جمله است. علاوه بر این، حاکمان اموی به منظور دور ساختن هر چه بیش‌تر علی(ع) و فرزندانش از مقام خلافت، به غلو فاحش درباره خلفای سه‌گانه پرداختند؛ چنان‌که اعتقاد به امامت و خلافت آن سه نفر را جزء دین، بلکه از مهم‌ترین ارکان آن، قرار دادند. اما بنا به دلایلی که در پی می‌آید، دعوت خوارج چنین خطری نداشت:

الف) خوارج عموماً از اعراب بیابانگرد و خشن بودند و اندیشه و فرهنگ آنان در آن حد نبود که بتوانند با شبهات و انحرافات خویش خطری برای دین به وجود آورند.

ب) دعوت خوارج مخالف فطرت انسانی بود، و فقط عده‌ای ساده‌لوح، مدتی تحت تأثیر شعارهای آنان قرار گرفتند؛ اما در مقابل دعوت به فطرت و عقل سلیم مقاومت نمی‌کردند و از عقاید خارجی‌گری رویگردان می‌شدند. این مطلب هنگامی روشن خواهد شد که در کنار خشونت آنان در برخورد با دیگران، طبیعت تعالیم دینی آنها مطمح نظر قرار گیرد. برای نمونه، به عقاید یکی از فرقه‌های مشهور آنان اشاره می‌کنیم: ازارقه، به رهبری نافع بن ازرق بزرگ‌ترین و مهم‌ترین فرقه خوارج بود؛ زیرا ده نفر از امرای خارجی همراه نافع بودند؛ در حالی که در فرقه‌های دیگر، یا یک نفر از امرای خوارج حضور داشت یا هیچ کس[۷۲]. فرقه‌های خوارج از نظر شمار پیروان، به پای این فرقه نمی‌رسیدند و هرگز از نظر شوکت همتای آن نبودند[۷۳]. این فرقه مدتی بر اهواز فارس و کرمان مستولی شد و خراج این مناطق را گرفت[۷۴].

از جمله عقاید ازارقه این است که جز پیروان خویش، همه را کافر می‌دانند، و مؤمنان ازرقی حق ندارند به دعوت دیگران به نماز، پاسخ دهند و از ذبح دیگران بخورند و با آنان ازدواج کنند. نه خارجی از دیگران ارث می‌برد و نه دیگران از خارجی. دیگران از نظر این فرقه همانند کفار عرب و بت‌پرستان هستند و از آنان جز اسلام یا قتل پذیرفته نیست و سرزمینشان دار حرب است، و قتل زنان و کودکانشان حلال. غدر با مخالفان جایز است. همچنان که با قاعدان از جنگ نیز می‌توان غدر کرد[۷۵].

قطری بن فجائه، خوارجی را که از کرمان و فارس نزد او آمده بودند، همراه صالح بن مخراق و سعد الطلائع به جنگ عبدالعزیز، برادر مهلب، فرستاد. آنان عبدالعزیز را شکست دادند و زنان را به اسارت بردند و اسرای بی‌شماری گرفتند و دست آنان را بستند و در درون غاری جای دادند. آن‌گاه درِ غار را بستند تا همه در آنجا مردند[۷۶]. فرزندان و خانواده قطری بن فجائه در خانه جرموز مازنی بودند و او از آنان پذیرایی می‌کرد. جرموز از قطری بن فجائه درخواست کرد که اجازه دهد فرزندانش را نزد او فرستد تا آنها را کمک کند. قطری جواب داد: اگر فرزندانش را نزد او فرستد، گردنشان را خواهد زد و سرهایشان را برای او خواهد فرستاد. جرموز از این گفته قطری شگفت‌زده شد؛ زیرا او فرزندان و خانواده قطری را در خانه خود داشت و از آنان پذیرایی می‌کرد، اما قطری می‌خواست فرزندان وی را گردن زند و سرشان را برای او بفرستد. قطری گفت: آن‌چه تو برای خانواده‌ام انجام دادی، مطابق تعالیم مذهبی‌ات بود، و آن‌چه من با فرزندانت انجام می‌دهم، مطابق تعالیم مذهب خودم است[۷۷].

ج) خوارج تا حدودی دنیاخواه بودند، اما خواسته‌های آنان غالباً به مسائل پست و ناچیز محدود می‌شد و خواسته‌های بزرگی نداشتند؛ مگر رؤسای آنان که هدفشان از جنگ با علی(ع)، سلطنت و فرمانروایی بود[۷۸].

مقایسه بنی‌امیه و خوارج

امویان حق و حقیقت را می‌شناختند و از روی استکبار، ستم‌گری و برتری‌جویی با آن می‌جنگیدند. آنان باطل را می‌خواستند، که در سلطنت نمود یافته بود. البته خوارج در جنگ با امام علی(ع) در پی دنیا نیز بودند، ولی فریب خوردند و گمان بردند که پیروز خواهند شد، و آن‌گاه که خواستند مواضع خود را با متون دینی تطبیق دهند، به سبب خشونت، جهالت و اطاعت از هوای نفس، امر بر آنان مشتبه شد و دچار باطل شدند. همانان زمانی که به جنگ امویان روی آوردند، هیچ‌گونه شک و شبهه‌ای نداشتند و از روی اعتقاد به فساد امویان و وجوب جنگ با آنان در این مسیر گام برداشتند؛ هرچند در این مرحله نیز اندکی در پی دنیا و نیل به حطام ناچیز آن بودند.

در مقایسه خوارج با بنی امیه، ذکر این نکته مفید است که اصلاح‌طلب برتر است از آن‌که خواهان تباهی است، و آن‌که حق‌طلب است اما اشتباه می‌کند و گرفتار باطل و تردید می‌شود، برتر است از آن‌که با علم و برنامه و با اصرار خواهان باطل است و با تمام توان می‌کوشند تا نور خدا را خاموش، و باطل را محکم سازد.

امیرالمؤمنین(ع) پس از نهروان، در این باره چنین سفارش می‌کند: «پس از من با خوارج نجنگید. چه، کسی که خواهان حق است و اشتباه می‌کند، همانند کسی نیست که در پی باطل است و بدان دست می‌یابد»[۷۹]. امام حسن مجتبی(ع) نیز وقتی معاویه از او خواست تا فرماندهی سپاه او را در جنگ با خوارج بر عهده گیرد، بر همین مطلب تأکید فرمود و طاغوت اموی را ساکت کرد[۸۰].

عمر بن عبدالعزیز در مناظره با خوارج گفت: «می دانم که شما فرزندان و خانواده‌های خود را ترک نکرده‌اید و خود را در معرض قتل و قتال قرار نداده‌اید، مگر به این دلیل که خود را بر جاده صواب می‌دانید؛ اما شما اشتباه کردید و گمراه شدید، و حق را ترک گفتید»[۸۱].

وقتی به امیرالمؤمنین(ع) خبر رسید که مردم معتقدند ابتدا باید با خوارج جنگید، فرمود: جنگ با مردم شام برای ما مهم‌تر است؛ زیرا آنان با شما می‌جنگند تا پادشاهان جبار و ستم‌گر باشند و بندگان خدا را برده خویش سازند...[۸۲].

ابن ابی‌الحدید، نهی امام علی(ع) از جنگ با خوارج را به گونه‌ای دیگر تفسیر کرده است. او می‌گوید: بی تردید مردم دین‌دار و اهل حق از خوارج برائت جسته‌اند؛ زیرا آنان از علی جدا شدند و از او برائت جستند و عقاید دیگری که داشتند - از جمله اعتقاد به خلود فاسق در جهنم، و عقیده به خروج بر ضد اُمرای جور - دانشمندان ما نیز بدان عقیده دارند. بنابراین، چیزی باقی نمی‌ماند که مقتضی برائت‌جویی از خوارج شود مگر برائت آنان از علی. [اما] معاویه آشکارا و در منابر، در نمازهای جمعه و اعیاد، در مدینه و مکه و دیگر شهرهای اسلامی او [علی(ع)] را لعنت می‌کرد. او نیز با خوارج در این مسئله که مورد پسند دیگران نیست، شریک است؛ اما امتیاز خوارج، اظهار دیانت و التزام به قوانین شریعت و تلاش در عبادت و انکار منکرات بود. آنان سزاوارتر بودند که بر ضد معاویه یاری شوند، تا معاویه برضد آنان. بدین ترتیب، فرموده امیرالمؤمنین روشن می‌شود که گفت: پس از من با خوارج نجنگید...[۸۳].

درباره سخن ابن ابی‌الحدید ذکر چند نکته مفید است:

  1. او نهی امیرالمؤمنین از جنگ با خوارج را مختص زمان معاویه می‌داند؛ در حالی که فرمایش امام اعم از این دوره است. ابن ابی‌الحدید بلافاصله پس از این سخن، به استعانت عبدالله بن زبیر از خوارج برای جنگ با یزید بن معاویه استشهاد کرده است.
  2. ابن ابی الحدید خوارج را اهل دین و عبادت، و ملتزم به قوانین شریعت می‌داند؛ حال آن‌که واقعیت چنین نبود. رسول اکرم(ص) خبر داد که آنان از دین خارج خواهند شد، چنان‌که تیر از کمان خارج می‌شود. از سوی دیگر، مخالفت آشکار آنان با شریعت موجب شد که علی(ع) با آنان بجنگد.
  3. عقیده به خلود فاسق در جهنم، از جمله عقاید معتزله است، و دیگر فرقه‌های اسلامی بدان اعتقاد ندارند. شیعه با استناد به ادله محکم و براهین قاطع، بطلان این عقیده را ثابت کرده است.
  4. ابن ابی‌الحدید عقاید خوارج را مطابق عقاید سایر فرقه‌های مسلمان می‌داند؛ در حالی که وجدان بیدار، هیچ یک از اعتقادات مفتضحانه آنان را نمی‌پذیرد. موافقت یک نفر در برخی عقاید، نه به معنای موافقت با دیگران است و نه به معنای پذیرش همه عقاید آنان[۸۴].

دیدگاه خوارج در مورد مرتکبان گناهان کبیره

خوارج معتقد بودند که مرتکب گناه کبیره، کافر است. امام (ع) درباره این انحراف به آنان فرمود: «فَإِنْ أَبَيْتُمْ إِلَّا أَنْ تَزْعُمُوا أَنِّي أَخْطَأْتُ وَ ضَلَلْتُ فَلِمَ تُضَلِّلُونَ عَامَّةَ أُمَّةِ مُحَمَّدٍ (ص) بِضَلَالِي وَ تَأْخُذُونَهُمْ بِخَطَئِي وَ تُكَفِّرُونَهُمْ بِذُنُوبِي سُيُوفُكُمْ عَلَى عَوَاتِقِكُمْ تَضَعُونَهَا مَوَاضِعَ الْبُرْءِ وَ السُّقْمِ وَ تَخْلِطُونَ مَنْ أَذْنَبَ بِمَنْ لَمْ يُذْنِبْ وَ قَدْ عَلِمْتُمْ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ (ص) رَجَمَ الزَّانِيَ الْمُحْصَنَ ثُمَّ صَلَّى عَلَيْهِ ثُمَّ وَرَّثَهُ أَهْلَهُ وَ قَتَلَ الْقَاتِلَ وَ وَرَّثَ مِيرَاثَهُ أَهْلَهُ وَ قَطَعَ [يَدَ] السَّارِقَ وَ جَلَدَ الزَّانِيَ غَيْرَ الْمُحْصَنِ ثُمَّ قَسَمَ عَلَيْهِمَا مِنَ الْفَيْ‌ءِ وَ نَكَحَا الْمُسْلِمَاتِ فَأَخَذَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ (ص) بِذُنُوبِهِمْ وَ أَقَامَ حَقَّ اللَّهِ فِيهِمْ وَ لَمْ يَمْنَعْهُمْ سَهْمَهُمْ مِنَ الْإِسْلَامِ وَ لَمْ يُخْرِجْ أَسْمَاءَهُمْ مِنْ بَيْنِ أَهْلِهِ...».

اگر در این پندار خود اصرار دارید که من خطا کرده و گمراه شده‌ام پس چرا به گمراهی من، همه امت محمد (ص) را گمراه می‌دانید و به خطای من، آنها را مورد مؤاخذه قرار می‌دهید و به گناهان من آنها را تکفیر می‌کنید؟ شما شمشیرهای خود را به دوش گرفته‌اید و از آن در جای سالم و ناسالم استفاده می‌کنید و گناهکار و بی‌گناه را درهم می‌آمیزید، در حالی که می‌دانید پیامبر (ص) زناکار همسردار را سنگسار می‌کرد اما پس از آن بر جنازه وی نماز می‌خواند و ارث او را به خانواده‌اش می‌داد. دست دزد را می‌برید و زناکار بدون همسر را تازیانه می‌زد ولی سهم آنها را از غنائم می‌داد و آنها با زنان مسلمان ازدواج می‌کرند. بنابر این، پیامبر (ص) آنها را به سبب گناهانشان کیفر می‌داد و حق خدا را درباره آنها اجرا می‌کرد اما در عین حال، سهم آنها را از اسلام منع نمی‌نمود و نام‌های آنان را از دفتر مسلمانان خارج نمی‌ساخت»[۸۵].[۸۶]

جنگ شیعه با خوارج پس از علی(ع)

به رغم توصیه امیرالمؤمنین(ع) درباره خوارج و نهی شیعیان از جنگ با آنان، از سخنان مهلّب برمی‌آید که شیعیان در جنگ با خوارج شرکت داشتند، بلکه ستون فقرات سپاه مهلب را تشکیل می‌دادند. او می‌گفت: با خوارج بجنگید، بر آن‌چه علی بن ابی‌طالب با آنان جنگید. شاید علت حضور شیعیان در این جنگ آن بود که امویان مردم عراق را به جنگ با خوارج وادار کردند. معاویه به اهالی کوفه ابلاغ کرد که هیچ یک در امان نیستند مگر اینکه جلوی تحرکات خوارج بر ضد او را بگیرند[۸۷].

هنگامی که مغیرة بن شعبه سه هزار جنگجو را برای نبرد تجهیز کرد، بیش‌ترشان را از شیعیان علی(ع) برگزید. آنان بزرگان و سواران شیعه بودند و فرماندهی آنان را معقل بن قیس، از فرماندهان معروف سپاه علی(ع) بر عهده داشت. عبدالله بن عامر نیز سه هزار نفر از شیعیان بصره را که اکثر آنان از قبیله ربیعه بودند، فراهم کرد[۸۸]. حجاج بن یوسف ثقفی نیز مردم عراق را شکنجه کرد و شمار زیادی را کشت تا آنان را وادار سازد که با خوارج بجنگند[۸۹]. نتیجه اقدامات خشونت‌آمیز حجاج این بود که مردم از ترس فرار کردند و از اهالی سواد درخواست کمک نمودند. همچنین مردم برای جنگ با مهلب ازدحام کردند[۹۰]؛ به گونه‌ای که تنها در یکی از جنگ‌های امویان علیه خوارج، هفتاد نفر از قاریان عراقی، از جمله شماری از یاران علی(ع)، با عبدالرحمان بن مخنف کشته شدند[۹۱]. با این حال، ائمه معصوم(ع) شیعیان خود را از درگیری با خوارج برحذر می‌داشتند. چنان‌که وقتی ابن عبدالله در جنگ با خوارج سیستان کشته شد، امام صادق(ع) او را از خود راند و بر او جفا کرد[۹۲]. امام صادق(ع) می‌خواست به مردم بفهماند که اقدام ابن عبدالله بیان‌گر دیدگاه ائمه و پیروانشان نیست، و با وجود دشمن خطرناک‌تری همچون حکومت ستم‌گر اموی، انگیزه‌ای برای گشودن جبهه دیگری با خوارج وجود ندارد[۹۳].

امام علی و خوارج

از انشعاب خوارج تا جنگ نهروان

همان‌گونه که گفتیم گروه خوارج بلافاصله پس از جریان حکمیت در جنگ صفین، پیدا شدند و در مقابل امیر المؤمنین علی(ع) سربرآوردند. پس از پایان دردناک جنگ صفین و درگیریهای لفظی تندی که میان جمعی از یاران امیر المؤمنین(ع) به وجود آمد آن حضرت همراه با سپاه خود منطقه را به قصد کوفه ترک کرد، اما دوازده هزار تن از سپاهیان، به عنوان اعتراض به قبول حکمیت، از آن حضرت جدا شدند و به جای کوفه عازم محلی به نام «حروراء» شدند. حروراء آبادی کوچکی بود در نزدیکی کوفه که به گفتۀ بعضیها دو میل با کوفه فاصله داشت[۹۴]. انشعاب این گروه نسبتا زیاد از سپاهیان علی(ع) زخم تازه‌ای بر پیکر جامعۀ اسلامی بود و شکاف جدیدی در میان مسلمانان پدید آورد و گروهی تندرو و غیرقابل انعطاف و خودخواه به نام خوارج به وجود آمدند که خود را سخنگو و نمایندۀ شرع و تنها وارثان اسلام راستین می‌دانستند و دیگران را در فهم اسلام تخطئه می‌کردند.

هنگامی که این گروه دوازده هزار نفری به حروراء رسیدند منادی در میان آنها ندا داد که فرماندهی سپاه به عهدۀ شبث بن ربعی تمیمی و امامت نماز به عهدۀ عبدالله بن کواء یشکری است و پس از رسیدن به پیروزی، کارها به صورت شورایی خواهد بود و تنها با خدا بیعت خواهد شد[۹۵]. جدایی این تعداد از سپاهیان و افتادن آنها در یک مسیر انحرافی خطرناک مایۀ نگرانی شدید امیر المؤمنین(ع) شد و لذا برای هدایت آنها از هیچ کوششی فروگذار نکرد و جهت مقابله با فتنه‌ای که جامعۀ اسلامی را تهدید می‌کرد در سه مرحله اقدام نمود:

  • مرحلۀ اول: با آنها با سعۀ‌صدر و خویشتن‌داری و صبر و حوصله رفتار کرد به‌طوریکه آنها آزادانه حرفهای خود را می‌زدند و انتقاد می‌کردند و گاهی چنان تند می‌رفتند که از موازین ادب دور می‌شدند؛ اما امیر المؤمنین(ع) با کرامت با آنها برخورد می‌نمود. گاهی چنان می‌شد که در وسط خطبه و سخنرانی امام بعضی از خوارج اعتراض می‌کردند و حتی سخن او را قطع می‌نمودند و شعار می‌دادند، اما علی(ع) با بزرگواری می‌فرمود: شما را بر ما سه حق است، مادامی که با ما مصاحبت می‌کنید رعایت خواهیم کرد: یکی اینکه شما را از مسجد منع نمی‌کنیم، دوم اینکه سهم شما را از بیت‌المال قطع نمی‌کنیم، سوم اینکه تا وقتی که شروع به جنگ نکرده‌اید با شما نمی‌جنگیم[۹۶]. گاهی آنها آیاتی از قرآن را برای علی(ع) می‌خواندند و به آن حضرت گوشه و کنایه می‌زدند و او با صبر و حوصله آیه‌ای از قرآن می‌خواند و پاسخ آنها را می‌داد[۹۷]. آیا در تاریخ بشری حکومتی را سراغ دارید که تا این حد به مخالفان خود آزادی بدهد؟
  • مرحلۀ دوم: به منظور ارشاد گروه خوارج و پاسخگویی به اشکالات آنها، علی(ع) با آنها مخاصمه نمود و وارد مذاکره شد. نخست عبدالله بن عباس را به سوی آنان روانه کرد تا با آنها به صحبت بنشیند و اشکالات آنها را حل کند و آنگاه خود آن حضرت به سوی آنها رفت و مستقیما و رودرروی با سران آن گروه صحبت نمود و حجّت را بر آنان تمام کرد، به‌طوریکه این امر سبب شد بسیاری از آن فریب خوردگان به اشتباه خود پی ببرند و به سوی آن حضرت بازگردند.

کیفیت مذاکره و احتجاج علی(ع) با گروه خوارج که در چند نوبت صورت گرفته در کتابهای تاریخی با تفاوتهای مختصری نقل شده است و ما یکی را به صورتی که علی بن عیسی اربلی نقل کرده با تلخیص در زیر می‌آوریم: چون علی(ع) از جنگ صفین به کوفه بازگشت چهارهزار تن از اصحاب خاص او جدا شدند و در مخالفت با او شعار دادند. هشت هزار تن دیگر نیز به آنها ملحق شدند. این گروه دوازده هزار نفری به «حروراء» رفتند و عبدالله بن کواء را امیر خود قرار دادند. علی(ع) ابن عباس را به سوی آنها روانه ساخت تا با آنها مذاکره نماید. ابن عباس به طور مفصل با آنان صحبت کرد، اما آنها از راه خود بازنگشتند و گفتند خود علی بن ابی طالب پیش ما بیاید و با ما سخن بگوید. ابن عباس به کوفه برگشت و مطلب را به علی(ع) گفت. آن حضرت با چند تن به سوی آنها رفت و با ابن کواء روبرو شد. او مسألۀ جنگ با معاویه و قبول حکمیت را مطرح ساخت، علی(ع) در پاسخ او فرمود: آیا به شما نگفتم که اهل شام شما را فریب می‌دهند، چون در جنگ شکست خورده‌اند، بگذارید کار را تمام کنیم، اما شما نگذاشتید (و مرا مجبور به قبول حکمیت نمودند)؟ آیا من نخواستم که پسر عم خود (ابن عباس) را حکم قرار بدهم و گفتم که او فریب نمی‌خورد و شما قبول نکردید مگر ابوموسی اشعری را و من به ناچار او را پذیرفتم‌؟ اگر در آن زمان یارانی و کمکهایی می‌داشتم این امر را نمی‌پذیرفتم. من در حضور شما با حکمین شرط کردم که مطابق قرآن و سنّت پیامبر حکم کنند و اگر چنین نکردند تعهدی در مقابل آنها ندارم. آیا این کارها در حضور شما انجام نشد؟ ابن کواء گفت: همۀ اینها درست است، ولی چرا به جنگ با معاویه ادامه نمی‌دهی‌؟ حضرت فرمود: تا آن مدتی که میان ما و آنها تعیین شده است سپری شود.

ابن کواء گفت: پس به این کار تصمیم قطعی گرفته‌ای‌؟ حضرت فرمود: آری و جز این راهی نیست. اینجا بود که ابن کواء و ده تن که با او بودند به سوی علی(ع) بازگشتند و از خوارج جدا شدند[۹۸]. همچنین علی(ع) در موارد دیگر نیز با خوارج گفتگو کرد و به ایرادهای آنان پاسخ داده که متن سخنان آن حضرت در کتابها آمده است[۹۹]. گروه خوارج به مخالفتهای خود با امیر المؤمنین و جامعۀ اسلامی ادامه می‌دادند تا اینکه نیرنگ عمرو عاص و حماقت ابوموسی آشکار شد و حکمین رأی خود را اعلام کردند. از این به بعد مبارزۀ خوارج وارد مرحلۀ تازه‌ای شد و آنها در جلسه‌ای که در خانۀ عبدالله بن وهب تشکیل دادند او را به فرماندهی خود برگزیدند و آمادۀ جنگ با علی(ع) شدند و برای این منظور به سوی نهروان[۱۰۰] حرکت کردند تا در آنجا از آبادیهای مهمی که در این منطقه واقع شده شهر نهروان در کنار جسر نهروان است که بعدها بسیار آباد شد، چون سر راه بغداد به خراسان قرار داشت و سپس در زمان - سلجوقیان خراب شد.

در این هنگام علی(ع) خود را آماده کرده بود که مجددا با معاویه بجنگد، اما چون حرکتهای جنگ‌طلبانۀ خوارج را به آن حضرت گزارش دادند نامه‌ای به آنها نوشت و نصیحتشان کرد و از آنها خواست که به سپاه وی ملحق شوند و آمادۀ جنگ با معاویه باشند. خوارج در پاسخ نامۀ امام دعوت او را رد کردند و امام دیگر از آنها مأیوس شد و با مشورت اصحاب خود تصمیم گرفت برای مقابله با آنها به نهروان برود[۱۰۱]. البته امام سپاه خود را برای جنگ با معاویه آماده کرده بود و هنوز هم مایل نبود که با خوارج بجنگند، اما رسیدن گزارشهای متعدد از فتنه‌انگیزیهای خوارج و کشتن خباب بن ارت صحابی پیامبر از یک سو و اصرار یاران و اصحاب برای مقابله با آنها از سوی دیگر باعث شد که امام به سوی نهروان حرکت کند. امام هنوز می‌خواست آنها هدایت شوند. این بود که صعصعة بن صوحان را برای محاجّه به طرف آنها فرستاد. او پس از سخنانی مستدل، از خوارج خواست که دست از مخالفت بردارند. اما عبدالله بن وهب سخن او را رد کرد و گفت که میان ما و علی باید شمشیر حکومت کند.

صعصعه برگشت[۱۰۲] و امام یک بار دیگر ابن عباس را به سوی آنها فرستاد تا از آنها بپرسد که چه چیزی سبب ناراحتی آنها از امیر المؤمنین شده است‌؟ ابن عباس به سوی آنها رفت و این سؤال را از آنها کرد. آنها گفتند ما ایرادهایی داریم که به سبب آن علی را تکفیر می‌کنیم. امام که پشت سر ابن عباس بود سخن آنها را شنید. ابن عباس به امام گفت: یا امیر المؤمنین! سخنان آنها را شنیدی، اکنون شایسته است که خود جواب آنها را بدهی. علی(ع) پیش آمد و خطاب به آنها فرمود: من علی بن ابی طالب هستم، با من سخن بگویید و ایرادهای خود را ذکر کنید. آنها ایرادهای خود را به روش علی(ع) بیان کردند و امام با متانت و صبر و حوصله به یک‌یک آنها پاسخ داد و با آیات قرآنی و سنّت پیامبر استدلال نمود. وقتی گفتگوها به پایان رسید چند لحظه‌ای سکوت در آنجا حکم‌فرما شد، ناگهان گروه‌های بسیاری از گوشه و کنار سپاه خوارج فریاد زدند: التوبه، التوبه، یا امیر المؤمنین! و از امام تقاضای عفو و بخشش کردند و از سپاه دوازده هزار نفری خوارج، هشت هزار تن به آن حضرت پناهنده شدند.

نکتۀ جالب اینکه امام پس از قبول توبۀ گروه توّابین به آنان فرمود: شماها در این جنگ شرکت نکنید و به جای دیگری بروید[۱۰۳].

  • مرحلۀ سوم: وقتی امام از هدایت و راهیابی آن گروه لجوج و بی‌تمیز مأیوس گردید، از باب «آخر الدواء الکی» و به ناچار تصمیم گرفت با آنها بجنگد و ریشۀ فساد و فتنه و انحراف را بسوزاند ولی، در عین حال، به عنوان آخرین اقدام مسالمت‌آمیز به اصحاب خود فرمود: تا آنها شروع نکرده‌اند شما حمله را آغاز نکنید[۱۰۴]. سرانجام، خوارج جلو آمدند و حمله را شروع کردند، اما با عکس‌العمل شدید نیروهای امام روبرو شدند و در عرض مدت کوتاهی همگی به هلاکت رسیدند، جز نه تن که گریختند. تلفات سپاه امام هم نه نفر بود و امام پیش از مقابلۀ دو سپاه فرموده بود: به خدا قسم قتلگاه آنها کنار جسر نهروان است و به خدا قسم از شما ده نفر کشته نمی‌شوند و از آنها ده نفر باقی نمی‌ماند. و همان طور هم شد و پس از جنگ نهروان فقط نه نفر از خوارج زنده ماندند که دو نفرشان به عمان و دو نفرشان به کرمان و دو نفرشان به سیستان و دو نفرشان به جزیره و یک نفرشان به یمن رفتند و بدعت خود را در بلاد آشکار کردند[۱۰۵].

وقتی جنگ تمام شد امام به اصحاب خود فرمود: بگردید و در میان کشتگان، ذو الثدیه را پیدا کنید. ولی آنها نتوانستند ذو الثدیه را پیدا کنند و خود آن حضرت در میان کشته‌ها می‌گشت و به شدت جستجو می‌کرد و می‌گفت: «و الله مَا كَذَبْتُ وَ لَا كُذِّبْتُ» (به خدا قسم نه دروغ گفته‌ام و نه به من دروغ گفته شده)، تا اینکه بالاخره جنازه‌ها را که روی هم انباشته شده بود پس‌وپیش کردند و جسد ذو الثدیه را یافتند و اینجا بود که امام تکبیر گفت[۱۰۶]

علت اینکه امام با اهتمام زیاد جنازۀ ذو الثدیه را جستجو می‌کرد این بود که طبق روایات بسیاری که هم از طریق شیعه و هم از طریق سنّی نقل شده است، پیامبر به علی(ع) خبر داده بود که او در آینده با گروه مارقین جنگ خواهد کرد. آنها کسانی هستند که اهل نماز و روزه و عبادت‌اند اما از دین خارج شده‌اند و نشانی آنها این است که رهبرشان شخصی است که یکی از پستانهایش مانند پستان زن است و از یک دست ناقص است و او در این جنگ کشته می‌شود. مضمون این حدیث به صورتهای گوناگون در جوامع حدیثی شیعه و سنّی و نیز در کتب تاریخ به طور مکرر نقل شده است[۱۰۷].

ابو قتاده انصاری می‌گوید: پس از جنگ نهروان با عایشه ملاقات نمودم و داستان جنگ نهروان و خوارج را برای او نقل کردم و گفتم که وقتی علی، ذو الثدیه را کشت گفت که پیامبر از این روز خبر داده بود. عایشه گفت: خصومت میان من و علی باعث نمی‌شود که حق را نگویم. من خودم از پیامبر شنیدم که فرمود: امّت من دو فرقه می‌شوند؛ یک فرقه از امت من از دین خارج می‌شوند و سرهایشان را می‌تراشند. آنها قرآن را می‌خوانند ولی از زبانشان تجاوز نمی‌کند. آنها را کسی که محبوب‌ترین فرد نزد خدا و من است می‌کشد. ابو قتاده می‌گوید به عایشه گفتم: یا امّ المؤمنین! تو این را می‌دانستی، پس آن چه کاری بود که کردی‌؟ عایشه گفت: ای ابو قتاده! تقدیر چنین بود...[۱۰۸]. پس از پایان جنگ نهروان علی(ع) به کوفه بازگشت و طی خطبه‌ای فرمود: « فَإِنِّي فَقَأْتُ عَيْنَ الْفِتْنَةِ وَ لَمْ يَكُنْ لِيَجْتَرِئَ عَلَيْهَا أَحَدٌ غَيْرِي بَعْدَ أَنْ مَاجَ غَيْهَبُهَا وَ اشْتَدَّ كَلَبُهَا»[۱۰۹]. این من بودم که چشم فتنه را درآوردم و جز من کسی دیگر جرأت آن را نداشت بعد از آنکه ظلمت فتنه موج زد و به شدت خود رسیده بود، چنین کاری را انجام بدهد. امام در این خطبه به دشواری مبارزه با خوارج اشاره می‌کند زیرا که آنها افرادی ظاهرالصلاح و مقدس‌مآب و اهل عبادت و قاریان قرآن بودند.[۱۱۰]

خوارج پس از جنگ نهروان

جنگ نهروان پایان کار خوارج نبود. درست است که در جنگ نهروان فقط نه نفر از خوارج نجات پیدا کردند اما به گفتۀ مبرد، همزمان با جنگ نهروان، حدود دو هزار نفر در کوفه زندگی می‌کردند که در باطن عقیدۀ خوارج را داشتند و از آن گذشته، در میان آن هشت هزار نفری که در جنگ نهروان توبه کردند و به علی(ع) پناهنده شدند کسانی بودند که مجددا به خوارج پیوستند و این امر بخصوص پس از شهادت امام بیشتر انجام می‌شد. پس از واقعۀ نهروان که در سال ۳۷ و یا ۳۸ اتفاق افتاد، باقیماندۀ خوارج بارها برای امیر المؤمنین ایجاد مزاحمت کردند ولی فورا سرکوب شدند. در همان سال ۳۸ بقایای خوارج نهروان با خوارج کوفه که عقیدۀ خود را مخفی نگه داشته بودند، متحد شدند و در نخیله منزل کردند. امیر المؤمنین(ع) ابن عباس را به سوی آنها فرستاد. او آنها را به اطاعت امام دعوت کرد ولی نپذیرفتند. علی(ع) علی‌رغم نهی عفیف بن قیس که گفته بود این ساعت نحس است، به سوی آنها رفت و همۀ آنها را کشت مگر چند تن که جان سالم به‌در بردند.

یکی دیگر از آنها خریت بن راشد از بنی ناجیه بود که با سیصد تن به حضور امام رسید و مسألۀ حکمیت را پیش کشید و گفت: ما از تو اطاعت نخواهیم کرد. امام(ع) با سعۀ صدر آنها را نصیحت نمود و فرمود: آیا حاضری با هم براساس کتاب و سنّت گفتگو کنیم و مطالبی به تو بگویم که شاید آنچه را که نمی‌دانی بدانی‌؟ خریت گفت: بزودی به سوی تو برمی‌گردم. حضرت فرمود: مبادا شیطان تو را فریب بدهد و نادانها تو را سبک کنند. به خدا قسم اگر از من طلب هدایت کنی و پیش من آیی تو را به راه مستقیم هدایت خواهم کرد. خریت از پیش امام رفت و دیگر برنگشت و شبانه با یاران خود از کوفه خارج شد و پس از فتنه‌انگیزیهای بسیار به اهواز رسید و در آنجا بی‌دینها و دزدها و کسانی که از دادن خراج سرباز می‌زدند و نصرانیها دور او جمع شدند و کار او بالا گرفت. سرانجام، امام(ع) سپاهی را به فرماندهی معقل بن قیس به سوی او فرستاد و در رامهرمز دو سپاه به هم رسیدند و پس از جنگ‌وگریز بسیار بالاخره سپاه خریت تارومار شد و خود او به هلاکت رسید و معقل جمع بسیاری از آنان را به اسارت گرفت و آنها را که مسلمان بودند و از کار خود توبه کردند، رها نمود ولی نصرانیها را با خود برد[۱۱۱].

طبری دربارۀ خریت عبارتی دارد که به نظر می‌رسد درست نباشد. می‌گوید: خریت و یاران او که سیصد نفر بودند در جنگ جمل و صفین و نهروان با علی(ع) بودند[۱۱۲]. حضور خریت در نهروان در سپاه امام بعید به نظر می‌رسد؛ زیرا او از جمله کسانی بود که در همان جنگ صفین به امام اعتراض نمود و قبول حکمیت را رد کرد و از آن حضرت گریخت[۱۱۳]. شاید برای همین است که ابن اثیر دربارۀ خریت و یارانش همان عبارت طبری را می‌آورد اما کلمۀ نهروان را ساقط می‌کند[۱۱۴]. عبارت طبری در اینجا ولهاوزن را دچار اشتباه بزرگی کرده است. او می‌پندارد که جنگ نهروان پیش از اعلام رأی حکمین در دومة الجندل اتفاق افتاد، به دلیل اینکه خریت ناجی در نهروان همراه با علی(ع) بود و طبعا اعتراض او به آن حضرت و جدایی‌اش از امام پس از اعلام رأی حکمین بوده است[۱۱۵]. در حالی که بی‌شک جنگ نهروان پس از اعلام رأی حکمین بوده و این امر در نامۀ امام به خوارج نهروان و همچنین در سیر حوادث که پیش از این نقل کردیم کاملا منعکس است.

دربارۀ خریت مطالب گوناگونی نقل شده است که نشان می‌دهد او زودبه‌زود رنگ عوض می‌کرد. زمانی او در کنار علی(ع) می‌جنگد و از چند تن از اصحاب حضرت فاطمه مانند عبدالله بن وهب و زید بن حصین پیش او سعایت می‌کند و می‌گوید که اینها قصد فساد و فرار از تو را دارند[۱۱۶]، و زمانی خود او فرار می‌کند و با علی(ع) می‌جنگد و دست آخر به گفتۀ مسعودی، نصرانی می‌شود[۱۱۷]. علاوه بر خریت کسانی دیگری نیز از خوارج بر امیر المؤمنین(ع) خروج کردند و به وسیلۀ سپاهیان آن حضرت سرکوب شدند. ابن اثیر اسامی این افراد و کیفیت خروج و هلاکت آنها را در کتاب خود نقل کرده است و ما به اجمال فهرستی از آنها را در زیر می‌آوریم:

  1. اشرس بن عوف شیبانی که در دسکره با دویست تن بر امام خروج کرد و سپس به شهر انبار رفت. امام ابرش بن حسان را با سیصد کس به سوی آنها فرستاد و غائله با کشته شدن اشرس و تارومار شدن خوارج خاتمه یافت.
  2. هلال ابن علفه از قبیلۀ تیم الرباب با برادرش مجالد به همراهی بیش از دویست تن از خوارج در ماسبذان بر امام خروج کردند و امام با فرستادن لشکری به فرماندهی معقل بن قیس آنها را سرکوب کرد.
  3. اشهب بن بشر با صد و هشتاد تن از خوارج در همان محلی که هلال بن علفه و همراهانش به هلاکت رسیدند، خروج کرد و امام سپاهی به فرماندهی جاریة بن قدامه - و به نقلی حجر بن عدی - به سوی آنها فرستاد و در محلی به نام جرجرایا سرکوب شدند.
  4. سعید بن قفل تمیمی با دویست تن در محلی به نام در زنجان که در چند فرسخی مداین واقع است خروج کرد و به وسیلۀ سعد بن مسعود کشته شدند.
  5. ابو مریم سعدی تمیمی که بسیاری از موالی را دور خود جمع کرد و به شهرزور آمد. گفته شده است که در سپاه او فقط شش تن از عرب‌ها شرکت داشتند و بقیه همه از موالی و تازه‌مسلمانان غیر عرب بودند. او در پنج فرسخی کوفه اردو زد. علی(ع) به او پیغام داد که بیعت کند و به کوفه وارد شود، اما او قبول نکرد و گفت: میان ما جز جنگ چیز دیگری نخواهد بود. امام سپاهی را به فرماندهی شریح بن هانی به سوی آنها فرستاد و بالاخره با تارومار شدن سپاه ابو مریم کار فیصله یافت.

جالب اینکه امام دستور داد مجروحان از سپاه ابو مریم را به کوفه بردند و مداوا کردند[۱۱۸].[۱۱۹]

توطئۀ بزرگ خوارج

دیدیم که گروه خوارج بارها و بارها نیروهای خود را سازماندهی کردند و حتی از نصاری و مرتدها و دشمنان اسلام و دزدان و راهزنان نیز استفاده نمودند و با حکومت امیر المؤمنین(ع) جنگیدند اما جز شکست و فضاحت چیزی عایدشان نشد. پس، از طریق دیگری وارد شدند و برای ترور امام توطئه کردند و متأسفانه این بار نقشۀ آنها عملی شد و پیشوای حق و عدالت و امام مسلمین به دست آنها به شهادت رسید. به‌طوریکه مورخان اسلامی می‌نویسند جمعی از خوارج در مکه دور هم جمع شدند و دربارۀ زمامداران صحبت کردند و از کارهای آنان انتقاد نمودند و کشته‌شدگان در جنگ نهروان را به یاد آوردند و متأثر شدند.

آنها به همدیگر گفتند که ما باید جان خود را به خدا بفروشیم و پیشوایان گمراه را از بین ببریم و مردم را از آنها راحت کنیم و انتقام کشته‌شدگان در نهروان را بگیریم. در این هنگام عبد الرحمان بن ملجم مرادی گفت علی به عهدۀ من، برک بن عبیدالله تمیمی گفت معاویه هم به عهدۀ من، و عمرو بن بکر تمیمی نیز گفت عمرو عاص به عهدۀ من. هر سه تن برای انجام این کار با یکدیگر پیمان بستند و شب نوزدهم ماه رمضان را با هم وعده گذاشتند. ابن ملجم به کوفه آمد و در آنجا با دوستان خارجی خود تماس گرفت. روزی در منزل یکی از خوارج با دختر زیبارویی به نام قطام آشنا شد و به او پیشنهاد ازدواج نمود. پدر و برادر قطام در جنگ نهروان کشته شده بودند. قطام این پیشنهاد را پذیرفت، اما مهریۀ خود را چند چیز قرار داد که مهمترین آنها کشتن علی(ع) بود. ابن ملجم شرایط او را پذیرفت و اظهار داشت که به خدا قسم به شهر کوفه نیامده‌ام مگر برای کشتن علی.

قطام شخصی به نام وردان بن مجالد را برای کمک به ابن ملجم تعیین کرد. ابن ملجم از آن خانه بیرون آمد و با مردی به نام شبیب بن بجره از خوارج مصادف شد و او را نیز با خود همداستان کرد و سرانجام در شب ۱۹ رمضان (سال ۴۰ ه‍.) در مسجد اعظم کوفه جمع شدند و اشعث بن قیس نیز به آنها ملحق گردید و ابن ملجم را در انجام مأموریت خود تشویق کرد تا اینکه سحرگاهان، آن فاجعۀ بزرگ اتفاق افتاد و شمشیر ابن ملجم به فرق مبارک امیر المؤمنین(ع) فرود آمد...[۱۲۰]. و بدین‌سان خوارج در یک توطئۀ حساب شده ضربت مهلکی را بر پیکر اسلام و مسلمین وارد کردند و پرهیزکارترین فرد روزگار به دست شقی‌ترین فرد روزگار به شهادت رسید. در اینجا توجه خوانندگان محترم را به چند مطلب جلب می‌کنیم:

۱. توطئۀ قتل امام یک اقدام شخصی نبود: گاه تصور می‌شود نقشه‌ای که برای قتل علی(ع) و معاویه و عمرو عاص در یک شب معین کشیده شد به ابتکار همان سه تن بود که در مکه این نقشه را کشیدند و سپس عملی کردند (که البته معاویه و عمرو عاص از آن جان سالم به‌در بردند) و این نوعی اقدام شخصی بوده است. به نظر می‌رسد که این توطئه مربوط به گروه خوارج بود که به‌وسیلۀ آن سه تن عملی شد زیرا، همان‌گونه که نقل کردیم، در اکثر روایتهای تاریخی چنین آمده است که جمعی از خوارج در مکه گرد هم آمدند و آن حرفها را زدند و آن نقشه را کشیدند و این سه تن داوطلب اجرای نقشه شدند. و لذا می‌بینیم وقتی ابن ملجم به کوفه آمد با اینکه طبق اصول مخفی‌کاری کسی را از قصد خود آگاه نکرده بود، خوارج کوفه از او پذیرایی کردند و به نظر می‌رسد که ترتیب ملاقات ابن ملجم با قطام طبق یک نقشۀ قبلی بوده و خوارج کوفه از قصد او آگاهی داشتند و این صحنه را به وجود آوردند تا ابن ملجم با عشق قطام و وعدۀ ازدواج با او در انجام مأموریت خود مصمم‌تر شود و دچار تزلزل نگردد.

۲. ابن ملجم که بود؟: عبد الرحمان بن عمرو بن ملجم مرادی اهل یمن بود. او در یمن قرآن را از معاذ بن جبل آموخته بود و مانند اکثریت قاطع خوارج از جملۀ قاریان قرآن به شمار می‌رفت و در پیشاپیش او اثر سجده نمایان بود. او در زمان خلیفۀ دوم در فتح مصر شرکت کرد و پس از فتح در آنجا اقامت گزید. خلیفۀ دوم طی نامه‌ای به عمرو عاص نوشت که به ابن ملجم خانه‌ای در نزدیکی مسجد بدهد تا به مردم قرآن بیاموزد[۱۲۱]. او بعدها به یمن رفت و پس از قتل عثمان و بیعت مردم با امیر المؤمنین(ع) به کوفه آمد و از یاران امام محسوب می‌شد و پس از جریان حکمیت و پیدایش خوارج از امام جدا شد و از کوفه بیرون رفت[۱۲۲]. او به طور مکرر مورد لطف و احسان امام قرار گرفت و امام گاه با اشاره و گاه با صراحت فرموده بود که او مرا خواهد کشت. بی‌شک، ابن ملجم از خوارج بود و به عنوان یکی از خوارج امیر المؤمنین(ع) را کشت، امّا به گفتۀ آقای دکتر شهیدی بعضی از مورخان معاصر گروه خوارج، مدعی شده‌اند که ابن ملجم از خوارج نبود و خوارج در قتل علی(ع) شرکت نداشتند بلکه طرح قتل آن حضرت به دست اشعث بن قیس و به اشارۀ معاویه بوده و مهمترین دلیل آنها این است که ابن ملجم از قبیلۀ بنی مراد بود و بنی مراد در شمار خوارج نبودند[۱۲۳]. به راستی که سخن عجیبی است. چنین می‌نماید که خوارج معاصر حتی شهامت اسلاف خودشان را هم ندارند و برای دفاع از خود حاضرند مسلّمات تاریخی را انکار کنند. همۀ مورخان از قبیل طبری و مسعودی و یعقوبی و ابن اثیر و مبرد و ابن عبد ربه و ابن ابی الحدید و دیگران بر این موضوع اتفاق نظر دارند که ابن ملجم از خوارج بود و اگر بنا باشد مطلبی را که همۀ مورخان بر آن متفق‌اند، رد کنیم دیگر سنگ روی سنگ نمی‌ماند و همه چیز را می‌توان رد کرد.

و اما استدلال آنها به اینکه بنی مراد از خوارج نبودند سست‌تر از خانۀ عنکبوت است. آیا اگر یک نفر عقیده‌ای را پذیرفت لازم است که همۀ افراد قبیله همان عقیده را داشته باشند؟ ممکن است کسی یا کسانی از یک قبیله دارای عقیده‌ای باشند و کسان دیگر از همان قبیله آن عقیده را نداشته باشند و این امر روشنی است. مثلا معقل بن قیس یکی از فرماندهان سپاه امیر المؤمنین(ع) قاتل خوارج بود و به‌طوریکه پیش از این آوردیم چندین بار، و از جمله در جریان خریت خارجی، با سپاه خوارج جنگید و آنها را شکست داد. حالا اگر کسی بگوید که معقل خودش از خوارج بود زیرا که او از قبیلۀ بنی تمیم بود و بنی تمیم از سران خوارج بودند، آیا سخن خنده‌داری نگفته است‌؟ از این گذشته، ما اسنادی داریم که از بنی مراد نیز به گروه خوارج پیوسته بودند. به این سند توجه کنید: و سقط في بعض ايامهم رمح لرجل من مراد من الخوارج فقاتلوا عليه...[۱۲۴] در بعضی از روزهایشان نیزه‌ای از دست مردی از قبیلۀ مراد از خوارج به زمین افتاد که به خاطر آن جنگیدند... این مطلب را هم اضافه کنیم که ابن ملجم از قبیلۀ تجوب بود که از تیره‌های قبیلۀ حمیر و از هم‌پیمانان بنی مراد بودند و بنی مراد هم از قبایل کنده به شمار می‌رود[۱۲۵].

۳. چرا ابوموسی در لیست ترور قرار نگرفت‌؟: دیدیم که خوارج علاوه بر امیر المؤمنین علی(ع) و معاویه، عمر و عاص را نیز در لیست ترور قرار دادند. اکنون این سؤال مطرح می‌شود که ابوموسی اشعری نیز همچون عمرو عاص یکی از دو حکم بود، پس چرا او را در ردیف عمرو عاص قرار ندادند؟ در ابتدا به نظر می‌رسد که ابوموسی حکومت و ریاستی نداشت و علی(ع) و معاویه هردو را از خلافت خلع کرده بود، بنابراین او مانند عمرو عاص نبود؛ اما این احتمال را هم نباید از نظر دور داشت که ابوموسی اهل یمن بود و همان‌گونه که در بحثهای گذشته گفتیم فتنۀ خوارج ریشۀ نژادی داشت و بعضی از سران و بازیگران این فتنه اهل یمن بودند و حتی ابوموسی را هم همانها به خاطر یمنی بودن به حکمیت انتخاب کرده بودند. پس، بعید نیست که ابوموسی مورد حمایت سران یمنی خوارج قرار گرفته باشد.

۴. آیا اشعث بن قیس در توطئۀ قتل امام شرکت داشت‌؟: اشعث بن قیس که از اصحاب پیامبر محسوب می‌شد پس از رحلت آن حضرت مرتد شد و مسلمانان او را اسیر نمودند؛ سپس توبه کرد و خلیفۀ اول دختر خود را به ازدواج او درآورد. او در زمان خلافت علی(ع) از جملۀ اصحاب آن حضرت بود، ولی به گفتۀ شیخ طوسی سرانجام از خوارج شد[۱۲۶] و در روایاتی که از ائمۀ معصومین(ع) نقل شده است، او مورد ذمّ شدید قرار گرفته و همو بود که از امیر المؤمنین(ع) بدگویی می‌کرد و او را استهزاء می‌نمود[۱۲۷]. نقل شده است که روزی اشعث به خدمت علی(ع) رسید و پس از گفتگوی تندی که درگرفت اشعث، امام را تهدید به قتل کرد. امام فرمود: آیا مرا با مرگ می‌ترسانی‌؟ به خدا سوگند اهمیت نمی‌دهم که من به سوی مرگ بروم یا مرگ به سوی من آید[۱۲۸]. به گفتۀ مورخان شب ۱۹ رمضان که ابن ملجم با وردان و شبیب در مسجد کوفه نشسته بودند اشعث بن قیس نیز با آنها بود و ابن ملجم را به ترور امام تشویق می‌کرد[۱۲۹]. با توجه به این نص تاریخی و با در نظر گرفتن سابقۀ کینه و عداوت اشعث نسبت به امام، نظر آقای دکتر نایف محمود که شرکت اشعث در توطئۀ قتل امام را به دلیل ازدواج امام حسن(ع) با دختر وی بعید می‌داند[۱۳۰]، استبعاد بی‌موردی است.[۱۳۱]

خوارج پس از شهادت امام علی(ع)

شهادت امیر المؤمنین(ع) به دست خوارج، آغازی بود بر پایان حکومت عدل اسلامی و با این فاجعه، جامعۀ مسلمین نه تنها رهبر شایسته و عدل‌گستری را از دست داد که اتحاد و همبستگی و خوشی و رفاه و ارزشها و معیارهای اسلامی را نیز هم. گروه خوارج پس از شهادت امیر المؤمنین(ع) و راست شدن کار برای معاویه، به‌ویژه پس از صلح امام حسن مجتبی(ع)، نیروهای خود را سروسامان دادند و سازماندهی کردند و خود را برای جنگ با معاویه آماده ساختند. البته جنگ با معاویه هدف خوبی بود، اما خوارج نه با معاویه که با همۀ مسلمانان سر جنگ داشتند و هرکسی را که با آنها هم‌عقیده نبود کافر می‌دانستند و شهرهای اسلامی را بلاد کفر و بلاد شرک تلقی می‌کردند. بنابراین، تعجب‌آور نیست که می‌بینیم برای مبارزه و مقابله با خوارج همۀ مسلمانان متحد می‌شوند و به‌طوریکه خواهیم گفت شیعیان علی(ع) در کنار کارگزاران حکومت اموی با آنها می‌جنگند. نکتۀ مهمی را که باید در اینجا تذکر بدهیم این است که خوارج تا وقتی که فقط با معاویه و کارگزاران او می‌جنگیدند، شیعیان و هواداران علی(ع) با آنها کاری نداشتند و این به خاطر سفارش امیر المؤمنین بود که فرموده بود: «لا تُقاتِلوا (تَقْتُلوا) الخَوارِجَ بَعْدى...» پس از من با خوارج جنگ نکنید...[۱۳۲].

به همین جهت بود که معاویه پس از صلح با امام حسن(ع) هنگامی که گروهی از خوارج به رهبری حوثرۀ اسدی خروج کردند و به آن حضرت پیشنهاد نمود که با آنها بجنگد امام در مقابل این پیشنهاد فرمود: چگونه از جانب تو با گروهی جنگ کنم که به خدا قسم تو اولی‌تر از آنها هستی که با تو بجنگم‌؟[۱۳۳] سیاست صبر و انتظار شیعیان در مقابل خوارج همچنان ادامه داشت تا اینکه طغیانگری و فتنه و فساد خوارج بالا گرفت و آنها در شهرها به کشتار مردم پرداختند و حتی از شیعیان هم سلب امنیت کردند. اینجا بود که شیعیان به ناچار و به خاطر دفاع از خود به مقابله با خوارج پرداختند و برای این منظور با افرادی چون مغیرة بن شعبه و عبدالله بن زبیر هماهنگی کردند و به‌طوریکه خواهیم گفت، در سرکوبی خوارج با گروههایی که هرگز آنها را قبول نداشتند، همداستان شدند.[۱۳۴]

مغیرة بن شعبه و خوارج

گروه خوارج برای مقابله با معاویه بارها به میدان آمدند و از آنجا که موقعیت مردمی نداشتند و مایۀ ناامنی و فساد در جامعۀ اسلامی بودند، هربار شکست خوردند. یکی از قیامهای مهم خوارج قیام مستورد بن علفۀ تمیمی بود که شرح مفصّل آن را طبری و ابن اثیر آورده‌اند. در این واقعه، خوارجی که پس از جنگ نهروان به مناطق دیگری از جمله ری و فارس گریخته بودند به کوفه آمدند و همفکران خود را از کوفه و بصره و جاهای دیگر گرد آوردند و با مستورد بیعت نمودند و نیروی نسبتا زیادی جمع‌آوری کردند تا بر ضد معاویه خروج کنند و روز معینی را در نظر گرفتند، اما نقشۀ آنها لو رفت و حاکم کوفه پیشدستی کرد و بعضی از سران آنها را دستگیر ساخت و به زندان انداخت، ولی بسیاری از آنها از جمله مستورد از کوفه گریختند و سپاهی را تشکیل دادند. آنها هرچند یک بار تغییر جا می‌دادند و خود را برای حمله آماده می‌ساختند. حاکم کوفه از طرف معاویه در آن زمان مغیرة بن شعبه بود. مغیره از عثمانیها بود و سابقۀ فساد اخلاقی داشت، ولی مردی حیله‌گر و سیاستمدار بود به‌طوریکه او را یکی از چهار هوشمند عرب می‌شمارند[۱۳۵]. او وقتی که به حکومت کوفه رسید با همه و از جمله با شیعیان علی(ع) مدارا می‌کرد. مغیره که خود را در مقابل نیروهای مستورد ناتوان می‌دید سران کوفه را گرد هم آورد و ضمن تهدید کسانی که به خوارج پناه بدهند و یا آنها را یاری کنند، از آنان برای سرکوب خوارج کمک خواست. سران کوفه به مغیره پاسخ مثبت دادند و برای جنگ با خوارج که ایجاد ناامنی و فتنه و فساد کرده بودند پیشقدم شدند.

بنابر روایات تاریخی سه تن از یاران خاص امیر المؤمنین علی(ع) در این جریان با مغیره اعلام همکاری کردند. این سه تن عبارت بودند از عدی بن حاتم، صعصعة بن صوحان و معقل بن قیس[۱۳۶]. آنها در جمع‌آوری نیرو برای جنگ با خوارج سخت فعالیت کردند و بخصوص معقل بن قیس که در زمان امیر المؤمنین(ع) بارها با خوارج جنگیده بود و تجربیات ارزشمندی داشت از مغیره خواست که فرماندهی سپاه را به او واگذارد. مغیره این پیشنهاد را پذیرفت و معقل با سه‌هزار سپاهی به تعقیب مستورد بن علفه پرداخت و پس از جنگ و گریزهای بسیار و تلفات سنگینی که به هردو طرف وارد شد سرانجام خوارج شکست سختی خوردند و خود مستورد نیز به هلاکت رسید و البته معقل بن قیس هم کشته شد[۱۳۷]. جریان خروج مستورد بسیار مفصّل است و ما خلاصه‌ای از آن را آوردیم. نکتۀ قابل توجه در اینجا این است که بعضی از نویسندگان سعی کرده‌اند شرکت شیعیان در جنگ با مستورد را به حساب زرنگی و سیاستمداری مغیره و ساده‌دلی شیعیان بگذارند و این جریان را پیروزی مضاعفی برای معاویه قلمداد کنند. آنها می‌گویند:

مغیره توانست به بهانۀ خوارج، شیعیان کوفه را از معارضه با بنی امیه و معاویه منصرف سازد و از شیعیان برای جنگ با خوارج استفاده کند[۱۳۸].

هنگامی که خوارج به رهبری مستورد بن علفه قیام کردند، مغیرة ابن شعبه به وسیلۀ شیعیان آنها را سرکوب نمود[۱۳۹].

نظیر این سخنان را ولهاوزن نیز در موارد متعددی عنوان می‌کند[۱۴۰]. شکی نیست که مغیره شخص سیاستمدار و زرنگی بود و باز شکی نیست که شرکت شیعیان در جنگ با خوارج به نفع دستگاه حاکمه تمام شد، اما مسأله این است که شیعیان نه برای خوشایند مغیره یا معاویه بلکه برای دفاع از خود و شهر خود و آرمانها و باورهای خود با خوارج جنگیدند. آنها می‌دیدند که خوارج با این همه نیرو و سازوبرگ نظامی که فراهم ساخته‌اند در شهرهای شیعه‌نشین مانند کوفه و بصره حاکمیت را به دست خواهند گرفت و این چیزی نبود که شیعیان بتوانند آن را تحمل کنند. و اما سفارش امیر المؤمنین(ع) در مورد اینکه پس از من با خوارج جنگ نکنید ناظر بر این بود که شیعیان شروع‌کننده نباشند و به عنوان خونخواهی علی(ع) دست به کاری نزنند که منجر به خونریزی و کشتار میان مسلمانان باشد، همان کاری که معاویه به بهانۀ خونخواهی عثمان انجام داد و امت اسلامی را دچار آن بدبختیها کرد.[۱۴۱]

ابن زیاد و خوارج

با شکست مستورد بن علفه مدتها گروه خوارج دچار سردرگمی شدند و هرازچندی در گروههای کوچک خروج می‌کردند و سرکوب می‌شدند. در این زمان حکومت کوفه و بصره با ابن زیاد بود که در مقابل خوارج شدت عمل نشان می‌داد:

  1. گروهی به فرماندهی حیان بن ظبیان که از کوفه خارج شدند و در محلی به نام بانقیا تارومار گشتند.
  2. گروهی به فرماندهی سهم بن غالب تمیمی که در مقابل ابن عامر مجبور به تسلیم شدند و از ابن عامر امان خواستند و او به آنها امان داد. بعدها زیاد بن ابیه، سهم بن غالب را کشت.
  3. گروهی به فرماندهی قریب ازدی و زحاف طائی که به وسیلۀ زیاد بن ابیه سرکوب شدند.
  4. گروهی به رهبری ابو بلال مرادس بن ادیه برادر عروة بن ادیه که به زندان ابن زیاد گرفتار آمدند و بعد کشته شدند.

و از این گروههای کوچک بسیار بودند که طبری و ابن اثیر جزئیات داستان آنها را ذکر کرده‌اند. ابن زیاد در مقابل آنها سختگیری بسیار نمود و هرکجا که خوارج را می‌یافت می‌کشت و حتی به زنهای آنها نیز رحم نمی‌کرد. نمونه‌اش کشتن زنی به نام بلجاء بود. این زن خارجی همه جا سخنرانی می‌کرد و در نزد خوارج عظمت داشت. ابن زیاد او را دستگیر ساخت و پس از آنکه دستها و پاهایش را قطع کرد او را کشت و جنازه‌اش را به بازار انداخت[۱۴۲].[۱۴۳]

عبدالله بن زبیر و خوارج

کشته شدن این زن خارجی دیگ خشم خوارج را به غلیان آورد، اما به علت سختگیریهای ابن زیاد نمی‌توانستند عکس‌العملی از خود نشان بدهند. بسیاری از خوارج به زندان افتادند و بعضی از آنها از ترس ابن زیاد به مکه گریختند و به عبدالله بن زبیر که در آنجا داعیۀ خلافت داشت ملحق شدند و او را در مقابله با یزید و سپاه شام یاری کردند. اتحاد خوارج با ابن زبیر یک امر طبیعی بود زیرا ابن زبیر، هم با بنی امیّه مخالف بود و هم با امیر المؤمنین(ع)، و از آن حضرت به بدی یاد می‌کرد. دشمنی او با بنی هاشم تا بدانجا بود که آنها را در مکه در محلی جمع کرد و اطراف آنها چوبهای خشک قرار داد و خواست آنها را بسوزاند که ناگهان سپاه مختار از راه رسید و بنی هاشم را نجات داد[۱۴۴].

اما اتحاد خوارج با ابن زبیر به درازا نکشید و پس از کشته شدن یزید ابن معاویه و تضعیف موقعیت ابن زیاد در کوفه و بصره، نجدة بن عویمر رئیس خوارج از ابن زبیر سؤالاتی کرد و میان آنها اختلاف افتاد و به دنبال آن خوارج ابن زبیر را ترک کردند. سپس نجده به یمامه رفت و کارش بالا گرفت تا جایی که یمن و طائف و عمان و بحرین و وادی تمیمی و عامر را گرفت[۱۴۵]. جمعی از خوارج نیز از ابن زبیر جدا شدند و به بصره رفتند که از جملۀ آنها بود نافع بن ارزق و عبدالله بن صفار و عبدالله بن اباض. اینان هنگامی به بصره رسیدند که ابن زیاد گریخته و اوضاع بصره به خاطر درگیریهای قبیله‌ای آشفته بود و آن گروه از خوارج که در زندان بسر می‌بردند در زندان را شکسته و بیرون آمده بودند[۱۴۶].[۱۴۷]

خوارج در نهج البلاغه

یکی از منابع بسیار مطمئن و بی‌نظیر در جهت شناخت درست خوارج و آشنایی با چگونگی پیدایش و نشوونمای آنها و آرمانها و اندیشه‌ها و روحیات ویژه و سخت‌گیریها و لجبازیهای آنها، نهج البلاغه است. سخنان امیر المؤمنین(ع) دربارۀ خوارج که به صورت گسترده‌ای در نهج البلاغه آمده است، روشنگر ماهیت اصلی این گروه متعصب و نادان و منعکس‌کنندۀ انحرافات و کج‌رویها و سیاست‌بازیها و فریبکاریهای سران آنهاست. در بحثهای گذشته به مناسبتهای مختلفی فرازهایی از سخنان امام را نقل کرده‌ایم، اکنون بر سر آنیم که سخنان امام را دربارۀ خوارج در این فصل یکجا بیاوریم که به عنوان اسناد تاریخی مهم و دست‌اول فراروی خوانندگان قرار گیرد تا بیش از پیش با ماهیت و افکار و عملکرد گروه خوارج آشنا شوند و با رنجها و درددلهای امام نیز هم.[۱۴۸]

داستان حکمیت

مهمترین بهانۀ خوارج در جدایی آنها از امیر المؤمنین(ع) پذیرفتن حکمیت از جانب آن حضرت در جنگ صفین بود، در حالی که آنها خود امام را مجبور به پذیرش حکمیت کردند. امام دربارۀ اصل حکمیت و مشروعیت آن مطالبی ایراد فرموده است که قسمتهایی از آن را ملاحظه می‌کنید: «إِنَّا لَمْ نُحَكِّمِ الرِّجَالَ وَ إِنَّمَا حَكَّمْنَا الْقُرْآنَ، هَذَا الْقُرْآنُ إِنَّمَا هُوَ خَطٌّ مَسْطُورٌ بَيْنَ الدَّفَّتَيْنِ لَا يَنْطِقُ بِلِسَانٍ وَ لَا بُدَّ لَهُ مِنْ تَرْجُمَانٍ وَ إِنَّمَا يَنْطِقُ عَنْهُ الرِّجَالُ. وَ لَمَّا دَعَانَا الْقَوْمُ إلَى أَنْ نُحَكِّمَ بَيْنَنَا الْقُرْآنَ لَمْ نَكُنِ الْفَرِيقَ الْمُتَوَلِّيَ عَنْ كِتَابِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى، فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ؛ فَرَدُّهُ إِلَى اللَّهِ أَنْ نَحْكُمَ بِكِتَابِهِ وَ رَدُّهُ إِلَى الرَّسُولِ أَنْ نَأْخُذَ بِسُنَّتِهِ. فَإِذَا حُكِمَ بِالصِّدْقِ فِي كِتَابِ اللَّهِ فَنَحْنُ أَحَقُّ النَّاسِ بِهِ، وَ إِنْ حُكِمَ بِسُنَّةِ رَسُولِ اللَّهِ فَنَحْنُ أَحَقُّ النَّاسِ وَ أَوْلَاهُمْ بِهَا. وَ أَمَّا قَوْلُكُمْ لِمَ جَعَلْتَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُمْ أَجَلًا فِي التَّحْكِيمِ، فَإِنَّمَا فَعَلْتُ ذَلِكَ لِيَتَبَيَّنَ الْجَاهِلُ وَ يَتَثَبَّتَ الْعَالِمُ، وَ لَعَلَّ اللَّهَ أَنْ يُصْلِحَ فِي هَذِهِ الْهُدْنَةِ أَمْرَ هَذِهِ الْأُمَّةِ وَ لَا تُؤْخَذَ بِأَكْظَامِهَا، فَتَعْجَلَ عَنْ تَبَيُّنِ الْحَقِّ وَ تَنْقَادَ لِأَوَّلِ الْغَيِّ إِنَّ أَفْضَلَ النَّاسِ عِنْدَ اللَّهِ مَنْ كَانَ الْعَمَلُ بِالْحَقِّ أَحَبَّ إِلَيْهِ وَ إِنْ نَقَصَهُ وَ كَرَثَهُ مِنَ الْبَاطِلِ وَ إِنْ جَرَّ إِلَيْهِ فَائِدَةً وَ زَادَهُ»[۱۴۹].

ما اشخاص را حکم قرار ندادیم، تنها قرآن را به حکمیّت پذیرفتیم. ولی این قرآن فقط خطوطی است پنهان در میان جلد. با زبان سخن نمی‌گوید و نیازمند به ترجمان است و تنها انسان‌ها می‌توانند از آن سخن بگویند. هنگامی که آن قوم ما را دعوت کردند که قرآن میان ما حکومت کند، ما کسانی نبودیم که به کتاب خدا پشت کنیم. درحالی که خداوند فرموده است اگر در چیزی اختلاف کردید آن را به خدا و رسول او واگذارید. ارجاع دادن اختلاف به خدا این است که کتابش را حاکم سازیم و ارجاع اختلاف به پیامبر این است که سنّت او را اخذ کنیم. هرگاه به راستی کتاب خدا داور قرار بگیرد ما سزاوارترین مردم به آن هستیم و اگر سنّت پیامبر حکم باشد باز ما سزاوارترین و برترین آنها هستیم. اینکه می‌گویید چرا میان خود و آنها مدتی را قرار داده‌ای این کار تنها برای آن بود که بی‌خبران به جستجوی حقیقت بپردازند و آگاهان در آگاهی خود تثبیت شوند، شاید خداوند در این فاصله کار این امت را اصلاح کند و راه تحقیق به روی آنها بسته نشود تا در جستجو عجله نکنند و تسلیم نخستین گمراهی نشوند. همانا گرامی‌ترین مردم نزد خدا کسی است که عمل به حق نزد او محبوب‌تر از باطل باشد، هرچند از منافع او کاسته شود و باطل برای او منفعت و افزونی داشته باشد.

«فَأَجْمَعَ رَأْيُ مَلَئِكُمْ عَلَى أَنِ اخْتَارُوا رَجُلَيْنِ، فَأَخَذْنَا عَلَيْهِمَا أَنْ يُجَعْجِعَا عِنْدَ الْقُرْآنِ وَ لَا يُجَاوِزَاهُ وَ تَكُونَ أَلْسِنَتُهُمَا مَعَهُ وَ قُلُوبُهُمَا تَبَعَهُ، فَتَاهَا عَنْهُ وَ تَرَكَا الْحَقَّ وَ هُمَا يُبْصِرَانِهِ وَ كَانَ الْجَوْرُ هَوَاهُمَا وَ الِاعْوِجَاجُ [دَأْبَهُمَا] رَأْيَهُمَا، وَ قَدْ سَبَقَ اسْتِثْنَاؤُنَا عَلَيْهِمَا فِي الْحُكْمِ بِالْعَدْلِ وَ الْعَمَلِ بِالْحَقِّ سُوءَ رَأْيِهِمَا وَ جَوْرَ حُكْمِهِمَا، وَ الثِّقَةُ فِي أَيْدِينَا لِأَنْفُسِنَا حِينَ خَالَفَا سَبِيلَ الْحَقِّ وَ أَتَيَا بِمَا لَا يُعْرَفُ مِنْ مَعْكُوسِ الْحُكْمِ»[۱۵۰]. نظر شماها بر این قرار گرفته که دو تن را انتخاب کنید و ما از آن دو نفر پیمان گرفتیم که در برابر قرآن خاضع باشند و از آن تجاوز نکنند، زبان آنها با قرآن و دلهایشان پیرو آن باشد. اما آنها از قرآن روی برتافتند و با اینکه آشکارا حق را می‌دیدند آن را ترک کردند. خواستۀ آنها جوروستم بود و رأیشان کج، اما پیش از این سوءنظر و حکم ظالمانه با آنها شرط کرده بودیم که به عدل حکم کنند و به حق عمل نمایند. هنگامی که آنها با رأی حق مخالفت کردند و حکمی برعکس صادر نمودند حجت در دست ما و برای ما بود.

«ألَا وَ إِنَّ الْقَوْمَ اخْتَارُوا لِأَنْفُسِهِمْ أَقْرَبَ الْقَوْمِ مِمَّا تُحِبُّونَ [يُحِبُّونَ]، وَ إِنَّكُمُ اخْتَرْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ أَقْرَبَ الْقَوْمِ مِمَّا تَكْرَهُونَ؛ وَ إِنَّمَا عَهْدُكُمْ بِعَبْدِ اللَّهِ بْنِ قَيْسٍ بِالْأَمْسِ يَقُولُ إِنَّهَا فِتْنَةٌ، فَقَطِّعُوا أَوْتَارَكُمْ وَ شِيمُوا سُيُوفَكُمْ؛ فَإِنْ كَانَ صَادِقاً فَقَدْ أَخْطَأَ بِمَسِيرِهِ غَيْرَ مُسْتَكْرَهٍ، وَ إِنْ كَانَ كَاذِباً فَقَدْ لَزِمَتْهُ التُّهَمَةُ [التُّهْمَةُ]. فَادْفَعُوا فِي صَدْرِ عَمْرِو بْنِ الْعَاصِ بِعَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْعَبَّاسِ وَ خُذُوا مَهَلَ الْأَيَّامِ وَ حُوطُوا قَوَاصِيَ الْإِسْلَامِ»[۱۵۱]. آگاه باشید که اهل شام برای خود نزدیکترین شخصی را که دوست داشتند به حکمیت انتخاب کردند و شما برای خود نزدیکترین شخصی را که از او بدتان می‌آید برگزیدید. شما با عبدالله بن قیس (ابوموسی) روبرو هستید که تا دیروز می‌گفت جنگ فتنه است، بند کمانها را قطع کنید و شمشیرها را در نیام قرار دهید. او اگر در این سخن راستگو است پس اینکه بدون اجبار حضور پیدا کرده خطاکار است، و اگر دروغ می‌گفت پس متهم است. بنابراین به وسیلۀ ابن عباس سینۀ عمرو عاص را دفع کنید و از مهلت روزگار بهره برگیرید و مرزهای اسلام را در اختیار داشته باشید.

«فَإِنَّمَا حُكِّمَ الْحَكَمَانِ لِيُحْيِيَا مَا أَحْيَا الْقُرْآنُ وَ يُمِيتَا مَا أَمَاتَ الْقُرْآنُ، وَ إِحْيَاؤُهُ الِاجْتِمَاعُ عَلَيْهِ وَ إِمَاتَتُهُ الِافْتِرَاقُ عَنْهُ، فَإِنْ جَرَّنَا الْقُرْآنُ إِلَيْهِمُ اتَّبَعْنَاهُمْ وَ إِنْ جَرَّهُمْ إِلَيْنَا اتَّبَعُونَا. فَلَمْ آتِ لَا أَبَا لَكُمْ بُجْراً وَ لَا خَتَلْتُكُمْ عَنْ أَمْرِكُمْ وَ لَا لَبَّسْتُهُ عَلَيْكُمْ...»[۱۵۲] اگر آن دو نفر به حکمیت انتخاب شدند برای این بود که آنچه را قرآن زنده کرده، زنده کنند و آنچه را قرآن از بین برده از بین ببرند. احیای قرآن این است که بر آن اجتماع کنند و میراندن آن پراکندگی است. پس اگر قرآن ما را به سوی آنها بکشاند از آنان تبعیت کنیم و اگر آنها را به سوی ما بکشاند از ما تبعیت کنند. ای بی‌ریشه‌ها! شرّی به راه نینداخته و شما را از واقعیت امر فریب نداده و چیزی را بر شما مشتبه نکرده‌ام...[۱۵۳]

نامه به ابوموسی

پس از اعلام رأی حکمین و توطئۀ عمرو عاص و حماقت ابوموسی اشعری، امام نامه‌ای به ابوموسی نوشت و ضمن آن فرمود: «وَ لَيْسَ رَجُلٌ فَاعْلَمْ أَحْرَصَ عَلَى جَمَاعَةِ أُمَّةِ؟ مُحَمَّدٍ ص؟- وَ أُلْفَتِهَا مِنِّي- أَبْتَغِي بِذَلِكَ حُسْنَ الثَّوَابِ وَ كَرَمَ الْمَآبِ- وَ سَأَفِي بِالَّذِي وَأَيْتُ عَلَى نَفْسِي- وَ إِنْ تَغَيَّرْتَ عَنْ صَالِحِ مَا فَارَقْتَنِي عَلَيْهِ- فَإِنَّ الشَّقِيَّ مَنْ حُرِمَ نَفْعَ مَا أُوتِيَ مِنَ الْعَقْلِ وَ التَّجْرِبَةِ...»[۱۵۴] بدان که هیچ‌کس نسبت به وحدت و الفت امت محمّد(ص) از من حریص‌تر نیست. من در این کار پاداش نیک و عاقبتی شایسته را طلب می‌کنم و به آنچه تعهد کرده‌ام وفادارم، هرچند که تو آن شایستگی را که موقع جدا شدن از من داشتی از دست دادی. بدبخت کسی است که از سود عقل و تجربه‌ای که به او داده شده محروم ماند...[۱۵۵]

احتجاجات امام با خوارج

پس از جدایی گروه خوارج از سپاه امام، آن حضرت به لشکرگاه آنها رفت و خطاب به آنها فرمود: آیا همۀ شما در صفین همراه ما بودید؟ گفتند: بعضی از ما حاضر بودیم و بعضی حاضر نبودیم. فرمود: پس به دو گروه تقسیم شوید: کسانی که در صفین حاضر بودند یک گروه و آنها که حاضر نبودند یک گروه بشوند. حتی هریک از دو گروه را سخنی متناسب با آن بگویم... سپس آن حضرت به طور مشروح و مفصل با آنها صحبت کرد، از جمله در مقام احتجاج با آنها فرمود: «أَ لَمْ تَقُولُوا عِنْدَ رَفْعِهِمُ الْمَصَاحِفَ حِيلَةً وَ غِيلَةً وَ مَكْراً وَ خَدِيعَةً إِخْوَانُنَا وَ أَهْلُ دَعْوَتِنَا اسْتَقَالُونَا وَ اسْتَرَاحُوا إِلَى كِتَابِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ، فَالرَّأْيُ الْقَبُولُ مِنْهُمْ وَ التَّنْفِيسُ عَنْهُمْ؟ فَقُلْتُ لَكُمْ هَذَا أَمْرٌ ظَاهِرُهُ إِيمَانٌ وَ بَاطِنُهُ عُدْوَانٌ، وَ أَوَّلُهُ رَحْمَةٌ وَ آخِرُهُ نَدَامَةٌ، فَأَقِيمُوا عَلَى شَأْنِكُمْ وَ الْزَمُوا طَرِيقَتَكُمْ وَ عَضُّوا عَلَى الْجِهَادِ بَنَوَاجِذِكُمْ، وَ لَا تَلْتَفِتُوا إِلَى نَاعِقٍ نَعَقَ إِنْ أُجِيبَ أَضَلَّ وَ إِنْ تُرِكَ ذَلَّ، وَ قَدْ كَانَتْ هَذِهِ الْفَعْلَةُ وَ قَدْ رَأَيْتُكُمْ أَعْطَيْتُمُوهَا...»[۱۵۶]. مگر آنوقت که از روی حیله و مکر و خدعه و فریب قرآنها را بر سر نیزه بلند کردند نگفتید که برادران ما و اهل دین ما هستند، از ما می‌خواهند از آنان بگذریم و به حکومت قرآن راضی شده‌اند، نظر ما این است که آنها را بپذیریم و رهایشان سازیم‌؟ پس من به شما گفتم این کاری است که ظاهر آن ایمان و باطن آن دشمنی است، اول آن رحمت و آخر آن پشیمانی است، پس به همین حال باشید و به راهتان ادامه دهید و در جهاد دندانها را روی هم بفشرید و به هر صدایی بی‌اعتنا باشید؛ زیرا این صدایی است که اگر به آن پاسخ بدهید گمراه می‌کند و اگر ترکش کنید ذلیل می‌شود. اما شما آن کار را کردید و دیدیم که خواستۀ آنها را عملی ساختید...

امام در پاسخ یکی از خوارج سخنانی فرمود، از جمله گفت: «إِنَّ الشَّيْطَانَ يُسَنِّي لَكُمْ طُرُقَهُ، وَ يُرِيدُ أَنْ يَحُلَّ دِينَكُمْ عُقْدَةً عُقْدَةً، وَ يُعْطِيَكُمْ بِالْجَمَاعَةِ الْفُرْقَةَ وَ بِالْفُرْقَةِ الْفِتْنَةَ، فَاصْدِفُوا عَنْ نَزَغَاتِهِ وَ نَفَثَاتِهِ، وَ اقْبَلُوا النَّصِيحَةَ مِمَّنْ أَهْدَاهَا إِلَيْكُمْ وَ اعْقِلُوهَا عَلَى أَنْفُسِكُمْ»[۱۵۷]. همانا شیطان راههای خود را به شما نشان می‌دهد و می‌خواهد دین شما را گره‌به‌گره باز کند و به جای اتحاد شما را متفرق سازد و با تفرقه میان شما فتنه برپا کند. پس از وسوسه‌ها و فریبهای او روی بگردانید و از کسی که نصیحت را به شما هدیه می‌کند بپذیرید و آن را در نفس خود جای دهید.

برای محاجه و مناظره با خوارج یک بار نیز عبدالله بن عباس از طرف امام مأموریت یافت که پیش آنها برود. هنگام عزیمت ابن عباس به سوی خوارج امام به وی فرمود: «لَا تُخَاصِمْهُمْ بِالْقُرْآنِ فَإِنَّ الْقُرْآنَ حَمَّالٌ ذُو وُجُوهٍ تَقُولُ وَ يَقُولُونَ... وَ لَكِنْ حَاجِجْهُمْ بِالسُّنَّةِ فَإِنَّهُمْ لَنْ يَجِدُوا عَنْهَا مَحِيصاً»[۱۵۸]. با آیات قرآنی با آنها محاجه نکن؛ زیرا قرآن تاب معانی مختلف و تفسیرها و وجوه گوناگون را دارد، تو چیزی می‌گویی و آنها چیزی می‌گویند. لکن با سنّت پیامبر با آنها بحث کن که در برابر آن جای فرار ندارند.[۱۵۹]

بیان انحرافات خوارج

در مورد این انحراف بزرگ خوارج که می‌گفتند مرتکب گناه کبیره کافر است امام فرمود: «فَإِنْ أَبَيْتُمْ إِلَّا أَنْ تَزْعُمُوا أَنِّي أَخْطَأْتُ وَ ضَلَلْتُ، فَلِمَ تُضَلِّلُونَ عَامَّةَ أُمَّةِ مُحَمَّدٍ(ص) بِضَلَالِي وَ تَأْخُذُونَهُمْ بِخَطَئِي وَ تُكَفِّرُونَهُمْ بِذُنُوبِي؟ سُيُوفُكُمْ عَلَى عَوَاتِقِكُمْ تَضَعُونَهَا مَوَاضِعَ الْبُرْءِ وَ السُّقْمِ وَ تَخْلِطُونَ مَنْ أَذْنَبَ بِمَنْ لَمْ يُذْنِبْ! وَ قَدْ عَلِمْتُمْ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ (ص) رَجَمَ الزَّانِيَ الْمُحْصَنَ ثُمَّ صَلَّى عَلَيْهِ ثُمَّ وَرَّثَهُ أَهْلَهُ، وَ قَتَلَ الْقَاتِلَ وَ وَرَّثَ مِيرَاثَهُ أَهْلَهُ، وَ قَطَعَ [يَدَ] السَّارِقَ وَ جَلَدَ الزَّانِيَ غَيْرَ الْمُحْصَنِ ثُمَّ قَسَمَ عَلَيْهِمَا مِنَ الْفَيْءِ وَ نَكَحَا الْمُسْلِمَاتِ؛ فَأَخَذَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ(ص) بِذُنُوبِهِمْ وَ أَقَامَ حَقَّ اللَّهِ فِيهِمْ وَ لَمْ يَمْنَعْهُمْ سَهْمَهُمْ مِنَ الْإِسْلَامِ وَ لَمْ يُخْرِجْ أَسْمَاءَهُمْ مِنْ بَيْنِ أَهْلِهِ...»[۱۶۰]. اگر در این پندار خود اصرار دارید که من خطا کرده و گمراه شده‌ام پس چرا به گمراهی من همۀ امّت محمّد(ص) را گمراه می‌دانید و به خطای من آنها را مورد مؤاخذه قرار می‌دهید و به گناهان من آنها را تکفیر می‌کنید؟ شما شمشیرهای خود را به دوش گرفته‌اید و از آن در جای سالم و ناسالم استفاده می‌کنید و گناهکار را با بیگناه درهم می‌آمیزید، درحالی‌که می‌دانید پیامبر(ص) زناکار همسردار را سنگسار می‌کرد اما پس از آن بر جنازۀ وی نماز می‌خواند و ارث او را میان خانواده‌اش تقسیم می‌نمود، قاتل را می‌کشت ولی میراث او را به خانواده‌اش می‌داد، دست دزد را می‌برید و زناکار بدون همسر را تازیانه می‌زد ولی سهم آنها را از غنائم می‌داد و آنها با زنان مسلمان ازدواج می‌کردند. بنابراین، پیامبر(ص) آنها را به سبب گناهانشان کیفر می‌داد و حق خدا را دربارۀ آنها اجرا می‌کرد اما، درعین‌حال، سهم آنها را از اسلام منع نمی‌نمود و نامهای آنان را از دفتر مسلمانان خارج نمی‌ساخت...

خوارج همواره این شعار را تکرار می‌کردند که «لا حکم الاّ للّه». امام دربارۀ شعار به ظاهر فریبندۀ خوارج که از آن یک معنای انحرافی را اراده کرده بودند فرمود: «كَلِمَةُ حَقٍّ يُرَادُ بِهَا بَاطِلٌ، نَعَمْ إِنَّهُ لَا حُكْمَ إِلَّا لِلَّهِ وَ لَكِنَّ هَؤُلَاءِ يَقُولُونَ لَا إِمْرَةَ إِلَّا لِلَّهِ، وَ إِنَّهُ لَا بُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ أَمِيرٍ بَرٍّ أَوْ فَاجِرٍ، يَعْمَلُ فِي إِمْرَتِهِ الْمُؤْمِنُ وَ يَسْتَمْتِعُ فِيهَا الْكَافِرُ وَ يُبَلِّغُ اللَّهُ فِيهَا الْأَجَلَ...»[۱۶۱]. سخن حقی است که از آن ارادۀ باطل شد. آری، درست است که حکمی جز حکم خدا نیست ولی این گروه می‌گویند زمامداری جز خدا نیست. درحالی که مردم به‌هرحال به یک زمامدار نیاز دارند، خواه نیکوکار باشد یا بدکار، تا مؤمنان در سایۀ آن حکومت، به کار خویش مشغول شود و کافران نیز بهره‌مند گردند و خداوند آن حکومت را به پایان خود برساند.

امام دربارۀ جمعی از سپاه کوفه که به خوارج پیوسته بودند سخنانی ایراد کرد از جمله فرمود: «إِنَّ الشَّيْطَانَ الْيَوْمَ قَدِ اسْتَفَلَّهُمْ وَ هُوَ غَداً مُتَبَرِّئٌ مِنْهُمْ وَ مُتَخَلٍ عَنْهُمْ، فَحَسْبُهُمْ بِخُرُوجِهِمْ مِنَ الْهُدَى وَ ارْتِكَاسِهِمْ فِي الضَّلَالِ وَ الْعَمَى وَ صَدِّهِمْ عَنِ الْحَقِّ وَ جِمَاحِهِمْ فِي التِّيهِ»[۱۶۲]. شیطان امروز از آنها درخواست تفرقه کرد، اما فردا از آنها بیزاری خواهد جست و از آنها کناره‌گیری خواهد کرد. آنها را همین بس که از طریق هدایت خارج شدند و به گمراهی و کوری رسیدند. آنها راه حق را سدّ کردند و در وادی حیرت فروماندند.[۱۶۳]

درددل‌ها و شکوه‌های امام

یکی از یاران امام، پس از «لیلة الهریر» در مقام اعتراض به آن حضرت گفت: ما را از حکمیت نهی کردی و سپس به آن فرمان دادی. نمی‌دانیم کدامیک درست است‌؟ امام دستان خود را به‌هم زد و فرمود: «هَذَا جَزَاءُ مَنْ تَرَكَ الْعُقْدَةَ، أَمَا وَ اللَّهِ لَوْ أَنِّي حِينَ أَمَرْتُكُمْ [بِمَا أَمَرْتُكُمْ] بِهِ، حَمَلْتُكُمْ عَلَى الْمَكْرُوهِ الَّذِي يَجْعَلُ اللَّهُ فِيهِ خَيْراً، فَإِنِ اسْتَقَمْتُمْ هَدَيْتُكُمْ وَ إِنِ اعْوَجَجْتُمْ قَوَّمْتُكُمْ وَ إِنْ أَبَيْتُمْ تَدَارَكْتُكُمْ لَكَانَتِ الْوُثْقَى، وَ لَكِنْ بِمَنْ وَ إِلَى مَنْ؟ أُرِيدُ أَنْ أُدَاوِيَ بِكُمْ وَ أَنْتُمْ دَائِي، كَنَاقِشِ الشَّوْكَةِ بِالشَّوْكَةِ وَ هُوَ يَعْلَمُ أَنَّ ضَلْعَهَا مَعَهَا. اللَّهُمَّ قَدْ مَلَّتْ أَطِبَّاءُ هَذَا الدَّاءِ الدَّوِيِّ»[۱۶۴]. این است جزای کسی که پیمان را ترک کند. سوگند به خدا هنگامی که شما را به جهاد دستور دادم به کاری وادارتان کرد که برایتان ناپسند بود ولی خداوند خیر شما را در آن قرار داده بود. اگر درست عمل می‌کردید شما را رهبری می‌کردم و اگر منحرف می‌شدید به اصلاح شما می‌پرداختم و اگر خودداری می‌کردید کسان دیگری را جایگزین شما می‌ساختم. در چنین صورتی کار محکم می‌شد. اما این کار را به کمک چه کسی انجام می‌دادم و به چه کسی اعتماد می‌کردم‌؟ من می‌خواهم به وسیلۀ شما دردها را درمان کنم، درحالی‌که خود درد من هستید. من مانند کسی هستم که خار را به وسیلۀ خار بیرون آورد، درحالی‌که خود می‌داند تیغهای آن همواره با اوست. خداوندا! طبیبان این درد جانگزا خسته شده‌اند...

پس از آنکه اصحاب آن حضرت دربارۀ حکمیت دچار تشویش شدند فرمود: «أَيُّهَا النَّاسُ، إِنَّهُ لَمْ يَزَلْ أَمْرِي مَعَكُمْ عَلَى مَا أُحِبُّ حَتَّى نَهِكَتْكُمُ الْحَرْبُ، وَ قَدْ وَ اللَّهِ أَخَذَتْ مِنْكُمْ وَ تَرَكَتْ وَ هِيَ لِعَدُوِّكُمْ أَنْهَكُ. لَقَدْ كُنْتُ أَمْسِ أَمِيراً، فَأَصْبَحْتُ الْيَوْمَ مَأْمُوراً؛ وَ كُنْتُ أَمْسِ نَاهِياً، فَأَصْبَحْتُ الْيَوْمَ مَنْهِيّاً؛ وَ قَدْ أَحْبَبْتُمُ الْبَقَاءَ، وَ لَيْسَ لِي أَنْ أَحْمِلَكُمْ عَلَى مَا تَكْرَهُون»[۱۶۵]. ای مردم! همواره وضع من و شما آنچنان بود که دوست می‌داشتم، تا آنگاه که جنگ شما را خسته کرد، و به خدا سوگند که جمعی از شما را گرفت و جمعی را باقی گذاشت، اما این جنگ برای دشمنان شما کوبنده‌تر بود. من دیروز فرمانده و امیر شما بودم و امروز مأمور و فرمانبر شما شده‌ام، دیروز نهی‌کننده بودم و امروز نهی‌شونده هستم. شما ماندن در دنیا را دوست می‌دارید و من نمی‌توانم شما را بر چیزی که دوست نمی‌دارید مجبور کنم.

بعد از اعلام رأی حکمین، ضمن خطبه‌ای فرمود: «أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ مَعْصِيَةَ النَّاصِحِ الشَّفِيقِ الْعَالِمِ الْمُجَرِّبِ تُورِثُ الْحَسْرَةَ وَ تُعْقِبُ النَّدَامَةَ، وَ قَدْ كُنْتُ أَمَرْتُكُمْ فِي هَذِهِ الْحُكُومَةِ أَمْرِي وَ نَخَلْتُ لَكُمْ مَخْزُونَ رَأْيِي، لَوْ كَانَ يُطَاعُ لِقَصِيرٍ أَمْرٌ، فَأَبَيْتُمْ عَلَيَّ إِبَاءَ الْمُخَالِفِينَ الْجُفَاةِ وَ الْمُنَابِذِينَ الْعُصَاةِ حَتَّى ارْتَابَ النَّاصِحُ بِنُصْحِهِ وَ ضَنَّ الزَّنْدُ بِقَدْحِهِ....»[۱۶۶] همانا سرپیچی از نصیحت‌کنندۀ مهربانی که دانا و باتجربه است، باعث حسرت می‌شود و پشیمانی به دنبال دارد. من دربارۀ این حکمیت فرمان خود را به شما گفتم و نظر خالص را در اختیار شما قرار دادم (اگر کسی به حرف قصیر گوش می‌داد). اما شما همانند مخالفان جفاکار و نافرمانان پیمان‌شکن، امتناع کردید تا جایی که نصیحت‌کننده در پند خود به تردید افتاد و از پندواندرز خودداری کرد...

جمعی از خوارج به آن حضرت گفتند که اگر به کفر خود اعتراف کنی و سپس توبه نمایی به تو ملحق خواهیم شد. حضرت فرمود: «أَصَابَكُمْ حَاصِبٌ وَ لَا بَقِيَ مِنْكُمْ آبِرٌ آثِرٌ. أَ بَعْدَ إِيمَانِي بِاللَّهِ‏ وَ جِهَادِي مَعَ رَسُولِ اللَّهِ أَشْهَدُ عَلَى نَفْسِي بِالْكُفْرِ؟ لَ قَدْ ضَلَلْتُ إِذاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُهْتَدِينَ؛ فَأُوبُوا شَرَّ مَآبٍ وَ ارْجِعُوا عَلَى أَثَرِ الْأَعْقَابِ...»[۱۶۷] گردبادی از بلا شما را فراگیرد و یادگار خوبی از شما باقی نماند. آیا پس از ایمانم به خدا و جهاد کردنم در رکاب رسول خدا، به کفر خویشتن گواهی بدهم‌؟ اگر چنین کنم گمراه شده‌ام و از هدایت‌یافتگان نخواهم بود. پس به بدترین جایگاه رهسپار شوید و با پاشنه‌های پای خود برگردید...[۱۶۸]

جنگ نهروان

هنگامی که آن حضرت برای جنگ با خوارج عزیمت نمود، به او گفته شد که خوارج از پل نهروان عبور کرده‌اند. حضرت فرمود: «مَصَارِعُهُمْ دُونَ النُّطْفَةِ، وَ اللَّهِ لَا يُفْلِتُ مِنْهُمْ عَشَرَةٌ وَ لَا يَهْلِكُ مِنْكُمْ عَشَرَةٌ»[۱۶۹]. قتلگاه آنها این طرف نهر است. به خدا سوگند از آنها حتی ده نفر نیز باقی نخواهند ماند و از شما ده نفر کشته نخواهند شد.

در جنگ نهروان وقتی دو سپاه در مقابل یکدیگر قرار گرفتند، امام برای آخرین بار به نصیحت کردن خوارج پرداخت و فرمود: «فَأَنَا نَذِيرٌ لَكُمْ أَنْ تُصْبِحُوا صَرْعَى بِأَثْنَاءِ هَذَا النَّهَرِ وَ بِأَهْضَامِ هَذَا الْغَائِطِ عَلَى غَيْرِ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ لَا سُلْطَانٍ مُبِينٍ مَعَكُمْ. قَدْ طَوَّحَتْ بِكُمُ الدَّارُ وَ احْتَبَلَكُمُ الْمِقْدَارُ. وَ قَدْ كُنْتُ نَهَيْتُكُمْ عَنْ هَذِهِ الْحُكُومَةِ فَأَبَيْتُمْ عَلَيَّ إِبَاءَ الْمُخَالِفِينَ الْمُنَابِذِينَ حَتَّى صَرَفْتُ رَأْيِي إِلَى هَوَاكُمْ. وَ أَنْتُمْ مَعَاشِرُ أَخِفَّاءُ الْهَامِ سُفَهَاءُ الْأَحْلَامِ وَ لَمْ آتِ لَا أَبَا لَكُمْ بُجْراً وَ لَا أَرَدْتُ لَكُمْ ضُرّاً»[۱۷۰]. من شما را بیم می‌دهم از اینکه در کنار این نهر و در این گودال کشته شوید بی‌آنکه از خدایتان دلیلی داشته باشید و یا مدرک روشنی به دستتان باشد. دنیا شما را پرتاب کرده و سرنوشتتان آماده شده. من شما را از این حکمیت نهی کردم اما شما با سرسختی با من مخالفت کردید و سخن مرا پشت سر انداختید تا جایی که به دلخواه شما تن دردادم، و شما گروهی کم‌عقل و سفیه هستید. ای بی‌ریشه‌ها! من کار خلافی انجام نداده‌ام و نمی‌خواستم ضرری به شما برسانم.[۱۷۱]

پس از جنگ نهروان

جنگ نهروان با نابودی سپاه خوارج پایان یافت. امام که از کنار کشته‌شدگان خوارج عبور می‌کرد فرمود: «بُؤْساً لَكُمْ، لَقَدْ ضَرَّكُمْ مَنْ غَرَّكُمْ. فَقِيلَ لَهُ مَنْ غَرَّهُمْ يَا أَمِيرَالْمُؤْمِنِينَ؟ فَقَالَ الشَّيْطَانُ الْمُضِلُّ وَ الْأَنْفُسُ الْأَمَّارَةُ بِالسُّوءِ؛ غَرَّتْهُمْ بِالْأَمَانِيِّ وَ فَسَحَتْ لَهُمْ بِالْمَعَاصِي وَ وَعَدَتْهُمُ الْإِظْهَارَ، فَاقْتَحَمَتْ بِهِمُ النَّارَ»[۱۷۲]. بدا به حال شما! آن کس که شما را فریب داد به شما ضرر زد. به امام عرض شد: یا امیر المؤمنین! چه کسی آنها را فریب داد؟ فرمود: شیطان گمراه‌کننده و نفس امّاره آنها را به وسیلۀ آرزوها فریب داد و راه گناه را به روی آنها گشود و به آنها وعدۀ پیروزی داد و آنها را به جهنم فرستاد.

امام در یکی از خطبه‌ها مطلبی دارد که به عقیدۀ مفسران و شارحان نهج البلاغه دربارۀ خوارج و دفع فتنۀ آنهاست و دشواری مبارزه با خوارج را، که گروهی به ظاهر متدیّن بودند، نشان می‌دهد. فرمود: «أَيُّهَا النَّاسُ فَإِنِّي فَقَأْتُ عَيْنَ الْفِتْنَةِ وَ لَمْ يَكُنْ لِيَجْتَرِئَ عَلَيْهَا أَحَدٌ غَيْرِي بَعْدَ أَنْ مَاجَ غَيْهَبُهَا وَ اشْتَدَّ كَلَبُهَا...»[۱۷۳]. ای مردم! این من بودم که چشم فتنه را درآوردم و کسی جز من جرأت انجام این کار را نداشت و این پس از آن بود که امواج فتنه همه‌جا گسترده و بیماری شدت یافته بود.

«أَلَا وَ قَدْ أَمَرَنِيَ اللَّهُ بِقِتَالِ أَهْلِ الْبَغْيِ وَ النَّكْثِ وَ الْفَسَادِ فِي الْأَرْضِ‏؛ فَأَمَّا النَّاكِثُونَ فَقَدْ قَاتَلْتُ، وَ أَمَّا الْقَاسِطُونَ فَقَدْ جَاهَدْتُ، وَ أَمَّا الْمَارِقَةُ فَقَدْ دَوَّخْتُ، وَ أَمَّا شَيْطَانُ الرَّدْهَةِ فَقَدْ كُفِيتُهُ بِصَعْقَةٍ سُمِعَتْ لَهَا وَجْبَةُ قَلْبِهِ وَ رَجَّةُ صَدْرِهِ، وَ بَقِيَتْ بَقِيَّةٌ مِنْ أَهْلِ الْبَغْيِ؛ وَ لَئِنْ أَذِنَ اللَّهُ فِي الْكَرَّةِ عَلَيْهِمْ لَأُدِيلَنَّ مِنْهُمْ إِلَّا مَا يَتَشَذَّرُ فِي أَطْرَافِ الْبِلَادِ تَشَذُّراً»[۱۷۴]. آگاه باشید که خداوند مرا به نبرد با سرکشان و پیمان‌شکنان و کسانی که فساد در روی زمین به راه می‌اندازند، دستور داده است. اما ناکثین (اصحاب جمل) با آنها جنگیدم، و اما قاسطین (اصحاب معاویه) با آنها جهاد کردم، و اما مارقین (خوارج) آنها را به خاک مذلّت نشاندم، و اما «شیطان ردهه» (که همان ذو الثدیه رئیس خوارج بود) با صاعقه‌ای که قلبش را به تپش درآورد و سینه‌اش را به لرزه انداخت کارش را ساختم. تنها عده‌ای محدود از سرکشان باقی مانده‌اند که اگر خداوند رخصت حمله به آنها را بدهد نابودشان خواهم کرد، مگر افراد قلیلی که به اطراف بلاد پراکنده شوند.[۱۷۵]

آیندۀ خوارج

امام(ع) دربارۀ آیندۀ خوارج نیز سخنانی دارد که در اینجا می‌آوریم.

  1. در جایی خطاب به خوارج می‌فرماید: «أَمَا إِنَّكُمْ سَتَلْقَوْنَ بَعْدِي ذُلًّا شَامِلًا وَ سَيْفاً قَاطِعاً وَ أَثَرَةً يَتَّخِذُهَا الظَّالِمُونَ فِيكُمْ سُنَّةً»[۱۷۶]. آگاه باشید! بزودی خواری و ذلت سراسر وجودتان را فراخواهد گرفت و گرفتار شمشیر برنده خواهید شد و استبدادی بر شما حکومت خواهد کرد که ستمگران آن را دربارۀ شما یک سنّت قرار خواهند داد.
  2. پس از جنگ نهروان، یکی از اصحاب امام گفت: همۀ خوارج هلاک شدند و دیگر اثری از آنها باقی نمانده است. حضرت فرمود: «كَلَّا وَ اللَّهِ إِنَّهُمْ نُطَفٌ فِي أَصْلَابِ الرِّجَالِ وَ قَرَارَاتِ النِّسَاءِ، كُلَّمَا نَجَمَ مِنْهُمْ قَرْنٌ قُطِعَ حَتَّى يَكُونَ آخِرُهُمْ لُصُوصاً سَلَّابِينَ»[۱۷۷]. نه به خدا قسم، آنها نطفه‌هایی در پشت مردان و رحم زنان خواهند بود که هرزمان شاخی از آنها سر برآورد بریده می‌شود تا اینکه آخرشان دزدان و راهزنان خواهند شد.
  3. در مورد رفتار با خوارج پس از آن حضرت، فرمود: «لَا تُقَاتِلُوا الْخَوَارِجَ بَعْدِي، فَلَيْسَ مَنْ طَلَبَ الْحَقَّ فَأَخْطَأَهُ كَمَنْ طَلَبَ الْبَاطِلَ فَأَدْرَكَهُ»[۱۷۸]. بعد از من با خوارج جنگ نکنید؛ زیرا کسی که در جستجوی حق بوده و خطا کرده مانند کسی نیست که طالب باطل بوده و آن را یافته است.

این بود شمّه‌ای از درددلظ‌ها و گفته‌های امام دربارۀ گروه نادان و لجباز خوارج که کوبنده مثل فولاد بود و کوتاه مثل آه....[۱۷۹]

منابع

پانویس

  1. شیخ صدوق، من لایحضره الفقیه، ج‌۴، ص‌۵۴۵؛ محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج۲۳، ص‌۱۹.
  2. محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج‌۶، ص‌۴۴۲.
  3. نهروان منطقه‌ای وسیع بین بغداد و واسط و دارای روستاهای زیادی است (یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۵، ص۳۲۵).
  4. شیخ صدوق، من لایحضره الفقیه، ج‌۱، ص‌۱۲۴: «إِنَّهُمْ يَمْرُقُونَ مِنَ الدِّينِ كَمَا يَمْرُقُ السَّهْمُ مِنَ الرَّمِيَّةِ».
  5. ابن‌اثیر جزری (عزالدین)، الکامل، ج۳، ص۳۷۲.
  6. ذاکری، علی اکبر، سیره نظامی معصومان در کتاب‌های چهارگانه شیعه، ص ۱۵۶
  7. متقی هندی، علاء الدین، کنز العمال، ج۱۱، ص۲۸۷ و ۳۰۸.
  8. عاملی، سید جعفر مرتضی، مقاله «مارقین»، دانشنامه امام علی ج۹، ص ۲۴۲.
  9. ثقفی، ابن هلال، الغارات، ج۱، ص۲۱۳؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۶، ص۹۸؛ دینوری، ابن قتیبه، الامامة والسیاسه، ج۱، ص۱۷۷؛ مجلسی، محمدباقر، بحار الانوار، ج۳۰، ص۲۲ و ج۳۳، ص۵۷۱؛ محمودی، محمدباقر، نهج السعاده، ج۵، ص۲۴۵.
  10. بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج۲، ص۳۵۲؛ تستری، محمدتقی، بهج الصباغه، ج۷، ص۱۵۵؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۳۳۴ – ۳۳۵.
  11. خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ص۳۶۵ - ۳۶۶.
  12. زرندی حنفی، جمال الدین محمد، نظم درر السمطین، ص۱۱۷.
  13. ر.ک: نهج البلاغه، خطبه‌های ۱۱۷، ۱۱۸، ۱۲۱ و ۱۲۳.
  14. ابن طقطقی، الفخری فی الآداب السلطانیه، ص۹۴.
  15. جواهر الاخبار والآثار، ج۲، ص۳۷۱.
  16. ر.ک: متقی هندی، علاء الدین، کنز العمال، ج۱۱، ص۲۷۱.
  17. صنعانی، عبدالرزاق، المصنف، ج۱۰، ص۱۴۸؛ متقی هندی، علاء الدین، کنز العمال، ج۱۱، ص۲۸۰؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۳۶؛ جوینی، ابراهیم بن محمد، فرائد السمطین، ج۱، ص۲۷۶.
  18. عاملی، سید جعفر مرتضی، مقاله «مارقین»، دانشنامه امام علی ج۹، ص ۲۴۳.
  19. مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب، ج۲، ص۴۰۵.
  20. خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج۱، ص۱۷۷.
  21. عاملی، سید جعفر مرتضی، مقاله «مارقین»، دانشنامه امام علی ج۹، ص ۲۴۶.
  22. ر.ک: دینوری، ابن قتیبه، الامامة والسیاسه، ج۱، ص۱۴۶ – ۱۴۷؛ ابن کثیر، البدایة والنهایه، ج۷، ص۲۸۸.
  23. متقی هندی، علاء الدین، کنز العمال، ج۱۱، ص۲۷.
  24. هیثمی، نورالدین، مجمع الزوائد، ج۶، ص۲۳۰.
  25. شیخ طوسی، المبسوط، ج۷، ص۲۷۰.
  26. مزی، ابو الحجاج، تهذیب الکمال، ج۱۴، ص۴۴۷.
  27. ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی‌طالب، ج۳، ص۱۸۸.
  28. مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب، ج۲، ص۴۰۴.
  29. شیخ طوسی، المبسوط، ج۷، ص۲۷۰.
  30. عاملی، سید جعفر مرتضی، مقاله «مارقین»، دانشنامه امام علی ج۹، ص ۲۴۶.
  31. هیثمی، نورالدین، مجمع الزوائد، ج۶، ص۲۴۱.
  32. ابن اعثم، الفتوح، ج۴، ص۱۲۵؛ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی‌طالب، ج۳، ص۱۸۹؛ اربلی، علی بن عیسی، کشف الغمه، ج۱، ص ۳۶۵ - ۳۶۷.
  33. ر.ک: نسائی، احمد بن شعیب، خصائص امیرالمؤمنین، ص۱۴۷؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۴، ص۹۹.
  34. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۴، ص۹۹.
  35. ابن عساکر، ترجمة الامام علی بن ابی‌طالب(ع)، من تاریخ مدینة دمشق، ج۳، ص۱۵۲.
  36. ر.ک: اربلی، علی بن عیسی، کشف الغمه، ج۱، ص۲۶۴ – ۲۶۵.
  37. ر.ک: اربلی، علی بن عیسی، کشف الغمه، ج۱، ص۲۶۵ – ۲۶۷.
  38. مقدسی، طاهر بن مطهر، البدء والتاریخ، ج۵، ص۱۳۶ ـ ۱۳۷.
  39. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۲، ص۲۸۳.
  40. عاملی، سید جعفر مرتضی، مقاله «مارقین»، دانشنامه امام علی ج۹، ص ۲۵۵.
  41. بحار الانوار، ج۲۳، ص۳۹۵؛ و نیز با اندکی تفاوت در شرح ابن ابی الحدید، ج۲، ص۲۷۴؛ تهذیب تاریخ دمشق، ج۷، ص۳۰۶.
  42. «آنگاه (به درگاه خداوند) زاری کنیم تا لعنت خداوند را بر دروغگویان نهیم» سوره آل عمران، آیه ۶۱.
  43. نهج البلاغه، خطبه ۱۲۷.
  44. ناظم‌زاده، سید اصغر، تجلی امامت ص ۳۳۷.
  45. زبیر بن بکار، الاخبار الموفقیات، ص۳۲۵ – ۳۲۷؛ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الامم والرسل والملوک، ج۴، ص۶۲؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱، ص۴۵۸؛ دینوری، ابن قتیبه، الامامة والسیاسه، ج۱، ص۱۰؛ دینوری، ابو حنیفه، الاخبار الطوال، ص۲۰۷ – ۲۰۸.
  46. بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج۲، ص۳۷۱؛ شبلنجی حنفی، نور الابصار، ص۱۰۲؛ ابن کثیر، البدایة والنهایه، ج۷، ص۲۸۹؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۲، ص۲۷۱ – ۲۷۲.
  47. جاحظ، عمرو بن بحر، البرهان والعرجان، ص۳۳۳.
  48. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۴، ص۱۹۶.
  49. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۵، ص۱۱۲.
  50. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۵، ص۱۱۲.
  51. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۵، ص۱۲۳.
  52. عاملی، سید جعفر مرتضی، مقاله «مارقین»، دانشنامه امام علی ج۹، ص ۲۵۷.
  53. اربلی، علی بن عیسی، کشف الغمه، ج۲، ص۵۶ - ۵۷؛ طبری، محب الدین، ذخائر العقبی، ص۱۱۴؛ خوارزمی، موفق بن احمد، المناقب، ص۲۷۶.
  54. سبط ابن جوزی، تذکرة الخواص، ص۱۰۵؛ تستری، محمدتقی، بهج الصباغه، ج۷، ص۱۶۶.
  55. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۳۴۶؛ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الامم والرسل والملوک، ج۴، ص۶۲.
  56. شهرستانی، محمد بن عبدالکریم، الملل والنحل، ج۱، ص۱۳۱.
  57. حموی، یاقوت، معجم الادباء، ج۵، ص۲۶۴؛ الاحیمر، محمدعلی، التبیین المفید فی شرح عقیدة التوحید، ص۸۴.
  58. ر.ک: ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۲، ص۲۷۲ - ۲۷۳؛ بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج۲، ص۲۷۱.
  59. ابن طقطقی، الفخری فی الآداب السلطانیه، ص۹۵.
  60. مبرد، ابو العباس، الکامل فی الآدب، ج۳، ص۲۷۶.
  61. دینوری، ابو حنیفه، الاخبار الطوال، ص۲۱۰؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۳۴۶.
  62. عاملی، سید جعفر مرتضی، مقاله «مارقین»، دانشنامه امام علی ج۹، ص ۲۷۷.
  63. نهج البلاغه، خطبه ۵۸؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۵، ص۹۸؛ احمد امین، فجر الاسلام، ص۲۶۳.
  64. ر.ک: متقی هندی، علاء الدین، کنز العمال، ج۱۱، ص۳۹؛ شیخ طوسی، تهذیب الاحکام، ج۶، ص۱۴۵؛ حسینی الخطیب، سید عبدالزهراء، مصادر نهج البلاغه، ج۲، ص۴۰؛ شیخ صدوق، علل الشرایع، ص۲۰۱؛ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج۱۱، ص۶۰؛ مجلسی، محمدباقر، بحار الانوار (چاپ قدیم)، ج۸، ص۵۸۱.
  65. متقی هندی، علاءالدین، کنز العمال، ج۱۱، ص۳۱۰.
  66. عاملی، سید جعفر مرتضی، مقاله «مارقین»، دانشنامه امام علی ج۹، ص ۲۷۹.
  67. عاملی، سید جعفر مرتضی، مقاله «مارقین»، دانشنامه امام علی ج۹، ص ۲۸۰.
  68. مجلسی، محمدباقر، بحار الانوار (چاپ قدیم)، ج۸، ص۵۵۸؛ ثقفی، ابن هلال، الغارات، ج۱، ص١۰.
  69. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۳۴۱.
  70. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۳۳۹.
  71. شیخ طوسی، تهذیب الاحکام، ج۶، ص۱۴۴؛ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج۱۱، ص۶۰.
  72. ر.ک: ابن میثم، شرح نهج البلاغه، ج۲، ص۱۵۴.
  73. بغدادی، عبدالقاهر، الفرق بین الفرق، ص۸۳؛ شهرستانی، محمد بن عبد الکریم، الملل والنحل، ج۱، ص۱۱۸ - ۱۱۹.
  74. شهرستانی، محمد بن عبدالکریم، الملل والنحل، ج۱، ص۱۱۹؛ ابن میثم، شرح نهج البلاغه، ج۲، ص۱۵۴؛ بغدادی، عبد القاهر، الفرق بین الفرق، ص۸۵؛ افندی، بدران عبدالقادر تهذیب تاریخ دمشق، ج۴، ص۱۴۷.
  75. ر.ک: شهرستانی، محمد بن عبدالکریم، الملل والنحل، ج۱، ص۱۲۱ - ۱۲۲؛ ابن جوزی، تلبیس ابلیس، ص۹۵؛ افندی بدران، عبدالقادر، تهذیب تاریخ دمشق، ج۴، ص۱۴۷؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۴، ص۱۳۶ - ۱۳۸؛ احمدامین، فجر الاسلام، ص۲۶۰؛ ابن عبدربه، العقد الفرید، ج۱، ص۲۲۳؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۱۶۸؛ طعیمه، صابر عبدالرحمان، الاباضیه، عقیدةً و مذهباً، ص۲۸ - ۲۹؛ عامر النجار، الخوارج، عقیدةً و فکراً و فلسفةً، ص۷۰ – ۷۲.
  76. مبرد، ابو العباس، الکامل فی الادب، ج۳، ص۳۵۵؛ نایف محمود، اسماعیل، الخوارج فی العصر الاموی، ص۱۵۴.
  77. جاحظ، عمرو بن بحر، البرهان والعرجان، ص۶۷.
  78. عاملی، سید جعفر مرتضی، مقاله «مارقین»، دانشنامه امام علی ج۹، ص ۲۸۰.
  79. نهج البلاغه، خطبه ۶۰.
  80. شیخ صدوق، علل الشرایع، ص۲۱۸.
  81. سعیدی، عمر، العیون والحدائق، ص۴۴؛ ابن خلدون، عبدالرحمان، تاریخ ابن خلدون، ج۳، ص۱۶۲؛ احمد امین، فجر الاسلام، ص۲۶۳؛ مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب، ج۳، ص۱۹۱؛ ابن عبدربه، العقد الفرید، ج۲، ص۴۰۱.
  82. ابن خلدون، عبدالرحمان تاریخ ابن خلدون، ج۲، ص۱۸۰؛ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الامم والرسل والملوک، ج۴، ص۵۹؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۳۴۱؛ ر.ک: دینوری، ابن قتیبه، الامامة والسیاسه، ج۱، ص۱۴۵؛ مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب، ج۲، ص۴۰۴؛ علوی، محمد بن عقیل، النصایح الکافیه، ص۲۶؛ ابن صباغ، الفصول المهمه، ص۹۱.
  83. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۵، ص۱۳۱.
  84. عاملی، سید جعفر مرتضی، مقاله «مارقین»، دانشنامه امام علی ج۹، ص ۲۸۵.
  85. بحار الانوار، ج۲۳، ص۳۹۷؛ و نیز با اندکی تفاوت در احتجاج طبرسی، ص۱۸۷؛ ابن اعثم، الفتوح، ج۴، ص۱۲۲.
  86. ناظم‌زاده، سید اصغر، تجلی امامت ص ۳۴۰.
  87. ر.ک: مبرد، ابو العباس، الکامل فی الادب، ج۳، ص۲۴۰؛ ابن عبدربه، العقد الفرید، ج۱، ص۲۱۶؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۵، ص۹۸ و ج، ۱۶، ص۱۴؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۴۰۹؛ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الامم و الرسل والملوک، ج۴، ص۱۴۷ – ۱۴۸.
  88. ابن خلدون، عبدالرحمان، تاریخ ابن خلدون، ج۳، ص۱۴۳؛ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الامم والرسل والملوک، ج۴، ص۱۴۴؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۴۳۰ – ۴۳۱.
  89. ر.ک: مبرد، ابو العباس، الکامل فی الادب، ج۳، ص۳۶۶؛ مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب، ج۳، ص۱۲۷ - ۱۲۹.
  90. مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب، ج۳، ص۱۲۷ - ۱۲۹.
  91. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۴، ص۱۸۸.
  92. نجاشی، ابو العباس، رجال النجاشی، ص۱۱۱؛ مامقانی، عبدالله، تنقیح المقال، ج۱، ص۲۶۲؛ تستری، محمدتقی، قاموس الرجال، ج۳، ص۱۰۸؛ شیخ طوسی، اختیار معرفة الرجال (رجال الکشی)، ص۳۳۴ - ۳۳۶.
  93. عاملی، سید جعفر مرتضی، مقاله «مارقین»، دانشنامه امام علی ج۹، ص ۲۸۸.
  94. یاقوت حموی: معجم البلدان، ج ۲، ص۲۴۵
  95. مجلسی: بحار الانوار، ج ۸، ص۶۱۱ چاپ قدیم؛ تاریخ طبری، ج ۴، ص۴۶
  96. تاریخ طبری، ج ۴، ص۵۳
  97. مسعودی: مروج الذهب، ج ۲، ص۳۹۵
  98. کشف الغمه، ج ۱، ص۲۶۴. این گفتگو به صورتهای دیگری نیز نقل شده است که تقریبا نزدیک همان است. رجوع شود به تاریخ طبری، ج ۴، ص۴۸
  99. طبرسی: الاحتجاج، ص۱۸۵؛ نهج البلاغه، خطبه‌های ۳۵ و ۱۲۰ و ۱۲۳
  100. نهروان به منطقۀ وسیعی اطلاق می‌شود که میان بغداد و واسط در شرق دجله قرار دارد و دارای شهرها و دهاتی متعدد است و این اسم به خاطر عبور نهر بزرگی به نام نهروان در آن منطقه می‌باشد. این رودخانه از نواحی آذربایجان و کردستان به طرف عراق جاری می‌شود و پس از مشروب کردن آبادیهای بسیاری، در پایین مداین به دجله می‌ریزد. طول این رودخانه به پنجاه فرسنگ می‌رسد. نهروان معرب «جوروان» است که یک کلمۀ فارسی است
  101. ابن قتیبه: الامامة و السیاسة، ص۱۲۳؛ دینوری: الاخبار الطوال، ص۲۰۶
  102. شیخ مفید: الاختصاص، ص۱۲۲. مطابق بعضی از منابع، امام یک بار هم براء بن عازب را به سوی نهروان فرستاد ولی مؤثر واقع نشد (خطیب بغدادی: تاریخ بغداد، ج ۱، ص۱۷۷)
  103. کشف الغمه، ج ۱، ص۲۶۶. تعداد کسانی را که توبه کردند در بیشتر منابع هشت هزار نفر نوشته‌اند، اما یعقوبی آنها را دو هزار نفر ذکر کرده درحالی‌که خود تأکید می‌کند که پس از توبۀ آنها شمار سپاه خوارج فقط چهار هزار تن بود (تاریخ یعقوبی، ج ۳ / - - ص۱۸۲) و تعداد کل خوارج را که از علی(ع) جدا شدند هشت هزار و یا دوازده هزار تن می‌داند (همان، ص۱۸۰). شاید به عقیدۀ یعقوبی گروههایی هم قبل از محاجۀ علی(ع) از آنها جدا شده‌اند. - ص۱۸۲ و تعداد کل خوارج را که از علی جدا شدند هشت هزار و یا دوازده هزار تن می‌داند (همان، ص۱۸۰). شاید به عقیدۀ یعقوبی گروههایی هم قبل از محاجۀ علی(ع) از آنها جدا شده‌اند
  104. ابن قتیبه: الامامة و السیاسه، ص۱۲۸
  105. قلقشندی: صبح الاعشی، ج ۱۳، ص۲۲۲
  106. ابن ابی الحدید: شرح نهج البلاغه، ج ۲، ص۲۷۶؛ بحار الانوار، ج ۸، ص۶۱۰ (چاپ قدیم)؛ ابن کثیر: البدایة و النهایة، ج ۴، ص۳۰۰
  107. ابن بطریق: العمده، ص۴۴۵؛ بحار الانوار، ج ۸، ص۵۹۶ (چاپ قدیم)؛ شیخ مفید: الاختصاص، ص۱۷۹؛ فضل بن شاذان: الایضاح، ص۴۵۳. و از کتب اهل سنّت رک. متقی هندی: کنز العمال، ج ۱۱، ص۱۹۸؛ مسند احمد بن حنبل، ج ۱، ص۱۶۰؛ ابن اثیر: الکامل: ج ۳، ص۱۷۵؛ ابن کثیر: البدایة و النهایه، ج ۴، ص۳۰۱؛ عبد القادر بدران: تهذیب تاریخ دمشق، ج ۱، ص۳۷
  108. خطیب بغدادی: تاریخ بغداد، ج ۱، ص۱۶۰
  109. نهج البلاغه، خطبۀ ۹۳
  110. جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۵-۵۵.
  111. ابن اثیر: الکامل فی التاریخ، ج ۲، صص ۱۸۳-۱۸۷؛ ابراهیم بن هلال ثقفی: الغارات، ج ۱، ص۳۶۲؛ ابن اعثم کوفی: الفتوح، ج ۴، ص۷۵
  112. تاریخ طبری، ج ۴، ص۸۶
  113. ابن ابی الحدید: شرح نهج البلاغه، ج ۳، ص۱۲۸؛ ثقفی: الغارات، ج ۱، ص۳۳۳؛ ابن حجر عسقلانی: الاصابه، ج ۱، ص۴۲۳
  114. ابن اثیر: الکامل، ج ۳، ص۱۸۳
  115. ولهاوزن: الدولة العربیة، ص۷۳ به نقل از الخوارج فی العصر الاموی، ص۹۸
  116. ثقفی: الغارات، ج ۱، ص۳۷۱. این دو نفر بعدها از سران خوارج شدند
  117. مسعودی: مروج الذهب، ج ۲، ص۴۰۷. البته مسعودی از او به نام حارث بن راشد ناجی نام می‌برد، ولی داستان فرار او و جنگ معقل با او را در نزدیکیهای اهواز ذکر می‌کند و این نشان می‌دهد که منظور همان خریت بن راشد است. همچنین ابن کثیر در جایی نام او را حارث و در جایی حریث ذکر می‌کند (البدایة و النهایه، ج ۴، صص ۳۲۰ و ۳۲۸)
  118. ابن اثیر: الکامل، ج ۳، صص ۱۸۷ و ۱۸۸
  119. جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۵۵.
  120. شیخ مفید: الارشاد، ص۱۶؛ مجلسی: بحار الانوار، ج ۴۲، ص۲۲۹؛ اربلی: کشف الغمه، ج ۱، ص۴۲۸. جریان اجتماع سه تن از خوارج و توطئۀ آنها برای ترور امیر المؤمنین علی(ع) و معاویه و عمرو عاص همان‌گونه که گفتیم و در کتابهای تاریخی نیز آمده در شهر مکه بوده است، اما به گفتۀ هندوشاه نخجوانی این اجتماع نه در مکه بلکه در مسجد آدینۀ کوفه بوده، که البته قول شاذّی است (رجوع شود به تجارب السلف، ص۳۹). همچنین عبدالله مستولی نام برک بن عبید الله را که مأمور قتل معاویه بود، مبارک بن عبدالله ذکر می‌کند (تاریخ گزیده، ص۱۹۷)
  121. ابن تغری: النجوم الزاهره، ص۱۲۰
  122. فرار او از امام در سخنان خودش که به قطام می‌گوید آمده است (بحار، ج ۴۲، ص۳۳۰)
  123. تاریخ تحلیلی اسلام، ص۱۳۴. البته آقای دکتر شهیدی این نظریه را نمی‌پذیرد
  124. ابن عبد ربه: عقد الفرید، ج ۱، ص۱۸۶. همچنین ابن ابی الحدید اشعاری از مردی از بنی مراد به نام رهین مرادی نقل کرده و گفته است که او از فقهای خوارج و عبّاد آنها بود. (شرح نهج البلاغه، ج ۵، ص۹۹)
  125. ابن منظور: لسان العرب، ج ۱، ص۲۸۷؛ ابن ابی الحدید: شرح نهج البلاغه، ج ۶، ص۱۱۵
  126. رجال شیخ طوسی، ص۳۵
  127. ممقانی: تنقیح المقال، ج ۱، ص۱۴۹
  128. ابو الفرج اصفهانی: مقاتل الطالبیین، ص۳۴
  129. شیخ مفید: الارشاد، ص۱۷
  130. الخوارج فی العصر الاموی، ص۸۹
  131. جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۵۵-۶۷.
  132. نهج البلاغه، خطبۀ ۵۹
  133. اربلی: کشف الغمه، ج ۲، ص۱۵۰؛ مجلسی: بحار الانوار، ج ۴۴، ص۱۰۶. در اینجا ابن اثیر روایت را به صورت متفاوتی نقل می‌کند. طبق روایت او، در این قضیه رهبر خوارج فروة بن نوفل بوده و پاسخ امام حسن(ع) به معاویه به این صورت بود که اگر می‌خواستم با کسی از اهل قبله جنگ کنم با تو می‌جنگیدم (الکامل، ج ۳، ص۲۰۵. مقایسه شود با کامل مبرد، ج ۳، ص۹۷۸ و عقد الفرید، ج ۱، ص۲۵۳). احتمال اینکه اینها دو قضیه باشند چندان بعید نیست.
  134. جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۶۸.
  135. ابن اثیر: اسد الغابه، ج ۴، ص۴۰۷
  136. این سه تن را شیخ طوسی از اصحاب امیر المؤمنین(ع) شمرده است (رجال طوسی، صص ۴۵ و ۴۹ و ۵۹). همچنین در کتب رجالی این هر سه به جلالت قدر و وفاداری به امیر المؤمنین(ع) یاد شده‌اند (رجوع شود به مامقانی: تنقیح المقال، ذیل اسامی این افراد)
  137. تاریخ طبری، ج ۴، صص ۱۳۸-۱۵۸
  138. نایف محمود: الخوارج فی العصر الاموی، ص۱۲۱
  139. عمر ابو النصر: الخوارج فی الاسلام، ص۳۲
  140. الخوارج و الشیعه، ص۵۳
  141. جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۷۲.
  142. ابن ابی الحدیث: شرح نهج البلاغه، ج ۵، ص۸۳. ابن اثیر اسم این زن را بثجاء می‌داند (الکامل، ج ۳، ص۲۵۵)
  143. جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۷۴.
  144. مسعودی: مروج الذهب، ج ۳، ص۷۶؛ تاریخ یعقوبی، ج ۳، ص۸
  145. عمر ابو النصر: الخوارج فی الاسلام، ص۴۶
  146. تاریخ طبری، ج ۴، ص۴۳۹؛ ابراهیم حسن: تاریخ سیاسی اسلام، ج ۱، ص۳۷۴
  147. جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۷۵.
  148. جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۳۰۳.
  149. نهج البلاغه، خطبۀ ۱۲۵
  150. نهج البلاغه، خطبۀ ۱۷۷
  151. نهج البلاغه، خطبۀ ۲۳۸
  152. نهج البلاغه، خطبۀ ۱۲۷
  153. جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۳۰۴.
  154. نهج البلاغه، نامۀ ۷۸
  155. جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۳۰۷.
  156. نهج البلاغه، خطبۀ ۱۲۲
  157. نهج البلاغه، خطبۀ ۱۲۱
  158. نهج البلاغه، نامۀ ۷۷
  159. جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۳۰۸.
  160. نهج البلاغه، خطبۀ ۱۲۷
  161. نهج البلاغه، خطبۀ ۴۰
  162. نهج البلاغه، خطبۀ ۱۸۱
  163. جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۳۱۰.
  164. نهج البلاغه، خطبۀ ۱۲۱
  165. نهج البلاغه، خطبۀ ۲۰۸
  166. نهج البلاغه، خطبۀ ۳۵
  167. نهج البلاغه، خطبۀ ۵۸
  168. جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۳۱۲.
  169. نهج البلاغه، خطبۀ ۵۹
  170. نهج البلاغه، خطبۀ ۳۶
  171. جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۳۱۵.
  172. نهج البلاغه، کلمات قصار ۳۲۳
  173. نهج البلاغه، خطبۀ ۹۳
  174. نهج البلاغه، خطبۀ ۱۹۲ (خطبۀ قاصعه)
  175. جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۳۱۶.
  176. نهج البلاغه، خطبۀ ۵۸
  177. نهج البلاغه، خطبه ۶۰
  178. نهج البلاغه، خطبۀ ۶۱
  179. جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۳۱۸.