سال هفتم هجرت در تاریخ اسلامی

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت

وقایع سال هفتم هجرت

غزوه خیبر

هنگامی که رسول خدا(ص) از حدیبیه به مدینه بازگشت، ماه ذیحجه و مقداری از محرم را در مدینه ماند و آن سال، متولی حج، مشرکان بودند. پیامبر(ص) از مدینه به عزم خیبر[۱] بیرون رفته و پرچم سفید خود را به علی بن ابی‌طالب(ع) داد و در مسیر راه خیبر، به عامر بن اکوع[۲] فرمود: فرود آی و شعر بخوان. او پیاده شد و این رجز را خواند: وَ اللّٰهِ لَوْ لَا اللّٰهُ مَا اهْتَدَيْنَا *** وَ لَا تَصَدَّقْنَا وَ لَا صَلَّيْنَا إِنَّا إِذَا قَوْمٌ بَغَوْا عَلَيْنَا *** وَ إِنْ أَرَادُوا فِتْنَةً أَبَيْنَا فَأَنْزِلَنْ سَكِينَةً عَلَيْنَا *** وَ ثَبِّتِ الْأَقْدَامَ إِنْ لَاقَيْنَا[۳] رسول خدا(ص) هنگامی که رجز او را شنید، فرمود: خدا تو را رحمت کند[۴]. مردی گفت: یا رسول الله! او شهید می‌شود، چه می‌شد که زنده می‌ماند؟ پس عامر در خیبر به شهادت رسید و سبب شهادتش آن شد که در حال جنگ، سر شمشیر خودش به بدنش برخورد کرد و زخم شدیدی برداشت و از دنیا رفت. مسلمانان درباره او دچار تردید شدند و گفتند: سلاحش او را کشته است. فرزند برادرش سلمة بن عمرو از رسول خدا سؤال کرد و گفت: یا رسول الله! مردم می‌گویند که او را سلاح خودش کشته است. پیامبر فرمود: او شهید است. و بر او نماز گزارد و مسلمانان نیز بر او نماز خواندند[۵].[۶]

دعای رسول خدا(ص)

پیامبر(ص) هنگامی که نزدیک خیبر رسید، به اصحاب فرمود که بایستند و بعد فرمود: «اللّٰهُمَّ رَبَّ السَّمَاوَاتِ السَّبْعِ وَ مَا أَظْلَلْنَ وَ رَبَّ الْأَرَضِينَ السَّبْعِ وَ مَا أَقْلَلْنَ وَ رَبَّ الشَّيَاطِينِ وَ مَا أَضْلَلْنَ، فَإِنَّا نَسْأَلُكَ خَيْرَ هَذِهِ الْقَرْيَةِ، وَ خَيْرَ أَهْلِهَا، وَ خَيْرَ مَا فِيهَا، وَ نَعُوذُ بِكَ مِنْ شَرِّ هَذِهِ الْقَرْيَةِ وَ شَرِّ أَهْلِهَا وَ شَرِّ مَا فِيهَا، أَقْدِمُوا بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ»؛ ای پروردگار آسمان‌های هفت‌گانه و آنچه بر آن سایه افکنده، و پروردگار زمین‌های هفت‌گانه و هرچه در خود جای داده، و پروردگار شیاطین و آنچه را گمراه کرده‌اند، از تو می‌خواهیم خیر این قریه و اهل آن و آنچه در آن است، و به تو پناه می‌بریم از شرّ این قریه و اهل آن و آنچه در آن است. با نام خدا پیش بروید[۷].[۸]

خبر پیروزی

انس می‌گوید: ورود رسول خدا(ص) به خیبر شب‌هنگام بود، و عادت پیامبر این بود که چون برای جنگ با قومی می‌رفت و شب‌هنگام بود، تا صبح نشده، بر آنها حمله نمی‌کرد. وقتی صبح شد و یهود با وسایل کشاورزی خود بیرون آمده و پیامبر را دیدند، گفتند: این محمد به همراه سپاهش آمده است. نبی اکرم(ص) فرمود: خیبر خراب شد، ما هنگامی که در منطقه قومی فرود آییم که به حق تن در ندادند، روزی ناپسند خواهند داشت[۹]. خداوند در سوره فتح به پیامبر(ص) وعده داده بود که هنگام بازگشت از حدیبیه به غنیمت خواهند رسید که آن غنیمت، خیبر بود.

تعداد یهود و سپاه اسلام

پیامبر(ص) بیست و چند روز اهل خیبر را محاصره نمود و تعداد آنان چهارده هزار نفر بود تا اینکه قلعه‌های آنها را یکی پس از دیگری فتح کرد[۱۰]. کسانی که در حدیبیه حضور نداشتند، آمدند که همراه رسول خدا (به خیبر بروند. پس رسول خدا فرمود: هر کس را که رغبت در جهاد است برای غنیمت، بیرون نیاید و سپس فرمود تا منادی همین را به مردم اعلان نماید[۱۱]. رسول خدا(ص) به جای خود در مدینه غیلة بن عبدالله و بعضی گفته‌اند سباع بن عرفطه را قرار داد و تعداد مسلمانان ۱۴۰۰ نفر پیاده و دویست نفر سواره بود[۱۲].[۱۳]

قبیله دوس

ابو هریره گوید: ما هشتاد خانوار بودیم که از دوس رهسپار مدینه شدیم. کسی گفت که رسول خدا در خیبر می‌باشد و باز خواهد گشت. من با خود گفتم: هر جا که پیامبر(ص) باشد، به آنجا خواهم رفت. پس به خیبر آمدیم و به خدمت پیامبر رسیدیم و صبر کردیم تا خیبر فتح شد. پس به مدینه بازگشتیم و نماز صبح را پشت سر سباع بن عرفطه در مدینه گزاردیم. البته بعضی گفته‌اند که پیامبر ابوذر را در مدینه به جای خود گذاشته بود، اما طبق آنچه نزدم ثابت است، پیامبر سباع بن عرفطه را قرار داده بود[۱۴].

کشته شدن محمود بن مسلمه[۱۵]

رسول خدا(ص) پرچم را به مردی از مهاجران داد، اما او از میدان بازگشت و نتوانست کاری کند. پس به شخص دیگری از مهاجران واگذار کرد و او نیز بدون اینکه ضربه‌ای به دشمن زند، بازگشت. سپاهیان مسلح یهود بیرون آمدند و جلوی آنها یاسر بود. انصار میدان را خالی کردند تا یاسر به جایگاه رسول خدا نزدیک شد. پیامبر آن روز را شام کرد در حالی که مغموم و ناراحت به نظر می‌رسید. همچنین در آن روز محمود بن مسلمه برادر محمد بن مسلمه که از جمله سپاهیان اسلام بود، پس از آن‌که از جنگ خسته شده و در سایه دیوار قلعه نشسته بود، مرحب خیبری سنگی از بالای قلعه بر سر او افکند که محمود بن مسلمه در اثر آن به قتل رسید. هفت روز بدین منوال گذشت و محمد بن مسلمه هر روز برای جنگ بیرون می‌آمد و محلی تعیین شده بود که مجروحان مسلمانان را به آنجا منتقل می‌نمودند[۱۶].[۱۷]

علی(ع) محبوب خدا و رسول(ص)

بریده اسلمی نقل می‌کند: رسول خدا(ص) هنگامی که به قلعه‌های خیبر فرود آمد، پرچم را به دست عمر بن خطاب داد و گروهی از مردم با او حرکت نموده و با اهل خیبر برخورد کردند. عمر و کسانی که با او بودند، شکست خوردند و نزد رسول خدا بازگشتند، در حالی که او ترسیده و یارانش را می‌ترسانید. پیامبر فرمود: فردا پرچم را به دست کسی می‌دهم که خدا و پیامبر را دوست دارد و خدا و پیامبر هم او را دوست دارند. فردای آن روز ابوبکر و عمر انتظار می‌کشیدند که آن مرد چه کسی خواهد بود. پس رسول خدا علی(ع) را که چشم‌درد داشت‌طلبید و آب دهان به چشمان او مالید و پرچم را به دستش داد[۱۸]. سهل بن سعد گوید: رسول خدا(ص) در روز خیبر فرمود: فردا این پرچم و رایت را به مردی خواهم داد که خیبر به دست او فتح می‌شود؛ خدا و رسولش را دوست می‌دارد و خدا و رسول هم او را دوست دارند. آن شب مردم بیتوته کردند و مضطرب و نگران بودند که پرچم به چه کسی داده می‌شود. صبح هنگام نزد پیامبر(ص) آمدند و هرکس امید آن داشت که پیامبر رایت و پرچم را به او دهد، پس پیامبر فرمود: علی بن ابی‌طالب کجاست؟ گفتند: یا رسول الله! چشمانش ناراحت است. فرمود: نزد او بفرستید. علی(ع) را آوردند و پیامبر آب دهان به چشمان او مالیده[۱۹] و دعا کرد و چشمان علی(ع) شفا یافت، به گونه‌ای که گویا دردی از قبل نداشته است؛ پس پرچم را به دست او داد. علی گفت: یا رسول الله با آنها جنگ می‌کنم تا آنها همانند ما مسلمان شوند.

فرمود: با آرامش و ملایمت برو، هنگامی که به منطقه آنان وارد شدی آنها را به اسلام دعوت نما و از آنچه بر آنها از حق خدا واجب و لازم است با خبر ساز. سوگند به خدا اگر خدا یک مرد را به دست تو هدایت کند، بهتر از آن است که شترانی سرخ‌موی داشته باشی[۲۰]. سلمة بن عمرو گوید: رسول خدا(ص) پرچم را به ابی‌بکر داد و او را به سوی بعضی از قلعه‌های خیبر فرستاد. او جنگید و بازگشت و هر چه تلاش کرد، پیروزی به دست نیامد. فردای آن روز رسول خدا(ص) عمر بن خطاب را فرستاد و او هم پس از جهد و تلاش بدون پیروزی بازگشت. آن‌گاه رسول خدا(ص) فرمود: فردا پرچم را به دست کسی خواهم داد که خداوند به دست او خیبر را فتح می‌کند. پس علی را خواند و او چشم‌درد داشت. آب به چشم او مالیده و فرمود: پرچم را بگیر و با آن روانه شو تا خدا خیبر را بر تو فتح کند. سلمه می‌گوید: سوگند به خدا علی با هروله حرکت کرد و من به دنبال او بودم تا پرچم خود را در میان سنگ‌ها پایین قلعه نصب کرد. مردی از یهودیان از بالای قلعه سر کشیده و گفت: کیستی؟ فرمود: من علی بن ابی‌طالب هستم. آن مرد یهودی گفت: سوگند به آنچه بر موسی نازل شد، شما پیروز شدید[۲۱]. پس علی(ع) بازنگشت تا اینکه خداوند قلعه را به دست او فتح نمود[۲۲].[۲۳]

کشته شدن مرحب

بریده گوید: علی(ع) در حالی که لباسی سرخ‌رنگ در بر داشت، به سوی شهر خیبر حرکت کرد. مرحب که صاحب قلعه بود، در حالی که خودی یمانی به رنگ زرد و سنگی که همانند بیضه آن را سوراخ کرده بود بر سر داشت، بیرون آمد و این رجز را می‌خواند: قَدْ عَلِمْتَ خَيْبَرُ أَنِّي مَرْحَبٌ *** شَاكِي السِّلَاحِ بَطَلٌ مُجَرَّبٌ[۲۴] علی(ع) فرمود: «أَنَا الَّذِي سَمَّتْنِي أُمِّي حَيْدَرَةً *** أَكِيلُكُمْ بِالسَّيْفِ كَيْلَ السَّنْدَرَةِ لَيْثٌ لِغَابَاتٍ شَدِيدٌ قَسْوَرَةٌ»[۲۵] پس او علی(ع) را شمشیری زد که کارگر نیفتاد. آن حضرت شمشیری بر فرق او زد که سنگ را شکست و خود را پاره کرد و سر او را تا به دندان درید و پس از آن، علی(ع) خیبر را تصرف کرد[۲۶]. در نقل دیگری آمده است که: اول کسی که از یهود برای مبارزه با علی(ع) از قلعه بیرون آمد، حارث برادر مرحب بود که مردی معروف به شجاعت بود. مسلمانان چون او را دیدند، فرار کردند، اما علی(ع) ایستاد. پس با یکدیگر جنگیدند و علی(ع) او را از پای درآورد. یهود چون چنین دیدند، فرار کرده و وارد قلعه شدند. پس از این جریان، مرحب بیرون آمد[۲۷].[۲۸]

درب خیبر

ابو رافع گوید: هنگامی که علی(ع) پرچم را به دست گرفت و به قلعه نزدیک شد، اهل قلعه از آن خارج شدند و علی(ع) با آنها جنگید. مردی از یهود ضربه‌ای به علی(ع) زد که سپر از دست او افتاد. پس علی(ع) دری را که در کنار قلعه بود به دست گرفت و آن را سپر قرار داد و جنگید تا خداوند او را پیروز گردانید و سپس آن درب را انداخت. ابو رافع گوید: هفت نفر با من بود، هرچه تلاش کردیم آن درب را بازگردانیم نتوانستیم[۲۹]. جابر گوید: علی(ع) روز خیبر درب را با خود حمل کرد و مسلمانان بر آن بالا رفتند تا قلعه را فتح نمودند و پس از آن، چهل نفر تلاش کردند آن را جابه‌جا کنند، اما نتوانستند[۳۰]. در نامه‌ای که امام(ع) به سهل بن حنیف نوشته است، می‌فرماید: به خدا سوگند با قوه جسم و نیروی غذا من درب خیبر را نکندم و چهل ذراع به پشت سر پرتاب نکردم، بلکه این، تأییدی بود از ملکوت و نفسی که به نور پروردگار روشن شده بود[۳۱].[۳۲]

عامر بن واثله[۳۳]

عامر بن وائله گوید: از علی بن ابی‌طالب در روز شورا شنیدم که می‌گفت: شما را به خدا آیا در میان شما کسی به یاد دارد هنگامی که در خیبر عمر بازگشت و خود ترسیده بود و یارانش او را می‌ترسانیدند و پرچم پیامبر را در حالی که شکست خورده بود، بازگردانید. رسول خدا(ص) فرمود: من فردا پرچم را به دست کسی خواهم داد که فرار نمی‌کند، خدا و پیامبر او را دوست دارند و او هم خدا و پیامبر را دوست می‌دارد، بازنگردد تا اینکه خدا پیروزی را از آن او نماید. آن‌گاه صبح فرمود: علی را بخوانید. گفتند: یا رسول الله او مبتلا به درد چشم است که نمی‌تواند چشمش را باز کند. فرمود: او را بیاورید. هنگامی که من به حضور پیامبر رسیدم، آب دهان به چشمم مالید و فرمود: خدایا! گرمی و سردی را از او برطرف کن و از آن روز تاکنون، سردی و گرمی هوا را احساس نمی‌کنم. پس پرچم را گرفتم و خدا مشرکان را نابود نموده، مرا پیروز گردانید. آیا غیر از من کسی به چنین فضیلتی رسیده است؟ گفتند: این فضیلت برای تو بوده است[۳۴]. وَ لَهُ يَوْمَ خَيْبَرَ فَتَكَاتٌ *** كَبُرَتْ مَنْظَراً عَلَى مَنْ رَآهَا يَوْمَ قَالَ النَّبِيُّ إِنِّي لَأُعْطِي *** رَايَتِي لَيْثَهَا وَ حَامِيَ حِمَاهَا فَاسْتَطَالَتْ أَعْنَاقُ كُلِّ فَرِيقٍ *** لِيَرَوْا أَيُّ مَاجِدٍ يُعْطَاهَا فَدَعَا أَيْنَ وَارِثُ الْحِلْمِ وَ الْبَأْسِ *** مُجِيرُ الْأَنَامِ مِنْ بَأْسَاهَا فَأَتَاهُ الْوَصِيُّ أَرْمَدَ عَيْنٍ *** فَسَقَاهَا مِنْ رِيقِهِ فَشَفَاهَا وَ مَضَى يَطْلُبُ الصُّفُوفَ فَوَلَّتْ *** عَنْهُ عِلْماً بِأَنَّهُ أَمْضَاهَا وَ يَرَى مَرْحَباً بِكَفِّ اقْتِدَارٍ *** أَقْوِيَاءُ الْأَقْدَارِ مِنْ ضُعَفَاهَا وَ دَحَى بَابَهَا بِقُوَّةِ بَأْسٍ *** لَوْ حَمَتْهُ الْأَفْلَاكُ مِنْهُ دَحَاهَا[۳۵].

مناقب علی در خیبر

امیرالمؤمنین(ع) در جنگ خیبر دارای مناقب و ویژگی‌هایی است که دیگران در آن سهیم نبودند. آن مناقب عبارت‌اند از:

  1. در این جنگ همانند سایر جنگ‌های پیامبر، علی(ع) صاحب رایت و پرچم رسول خدا بوده است، اما به علت عارضه چشم، پرچم به دست دیگران افتاد، و هنگامی که آنان از خیبریان شکست خورده و بازگشتند و خداوند چشمان علی را به برکت رسولش شفا داد، باز علی(ع) رایت را به دست گرفت.
  2. حدیث رایت و سخن پیامبر(ص) که فرمود: فردا رایت و علم را به دست مردی خواهم داد که خدا و رسولش را دوست می‌دارد و خدا و رسول او را دوست می‌دارند، او هرگز فرار نمی‌کند و خداوند پیروزی را بر دست او قرار خواهد داد.
  3. در این جنگ، علی(ع) شدت ناراحتی و حزن را از رسول خدا(ص) و مسلمانان برطرف نمود. هنگامی که انصار فرار کرده و بازگشتند، این بر پیامبر گران آمد و شب را در غم و حزن سپری نمود و مردم نیز در شدت و سختی بودند؛ اما با فتح علی(ع) در روز بعد، دل‌های آنان آرام شد و تسکین یافت.
  4. هنگامی که رایت را علی(ع) گرفت، با سرعت و بدون درنگ به سوی دشمن رهسپار شد و تا پرچم را در وسط قلعه نصب ننموده، توقف نکرد.
  5. هنگامی که یهود نام او را شنیدند، به شدت ترسیدند و به شکست خود یقین پیدا کردند.
  6. مرحب خیبری را با ضربتی که لشکر صدای آن را شنیدند، به قتل رساند.
  7. هنوز تمام سپاهیان اسلام به او نپیوسته بودند که مرحب را به قتل رساند و خداوند پیروزی را به او عطا فرمود.
  8. پیامبر زره خود را به آن حضرت پوشاند، عمامه را به دست خود بر سرش نهاد، لباس بر او کرد، ذوالفقار را به کمر او بست و او را سوار نمود.
  9. حارث برادر مرحب را که معروف به شجاعت بود، به قتل رساند.
  10. در آن هنگام که حارث بیرون آمد، مسلمانان شکست خورده و فرار کردند، اما علی(ع) ثابت و استوار در میدان ماند.
  11. هنگامی که کلام پیامبر(ص) را شنید که فرمود: «لَأُعْطِيَنَّ الرَّايَةَ»، علی(ع) گفت: خدایا! هر کسی را که تو منع کردی، کسی به او عطا نکند و هر که را عطا نمودی، کسی را قدرت منع او نباشد. علی(ع) همانند دیگران، به امارت و فرماندهی علاقه نشان نداد.
  12. پیامبر(ص) به او فرمود: اهل خیبر را به اسلام دعوت کن که اگر حتی یک نفر به دست تو هدایت شود، از داشتن شتران سرخ‌موی برای تو بهتر است.
  13. رسول خدا(ص) او را دعا نمود که خدا او را از سرما و گرما نگه دارد و خداوند، این دعا را مستجاب نمود.
  14. علی(ع) درب خیبر را سپر قرار داد، در حالی که ۱۸ نفر توان جابه‌جایی آن را نداشتند.
  15. درب قلعه خیبر را برکند و آن را پلی روی خندق قرار داد که هفتاد نفر آن را به جای خود بازگرداندند[۳۶].[۳۷]

غلام حبشی

از جمله مسلمانانی که در خیبر شهید شدند، شبانی سیاه‌چهره بود که اجیر مردی از یهود بود و برای او گوسفند می‌چرانید. او غلامی حبشی و نامش اسلم و یا یسار بود. او در روزهای محاصره خیبر، نزد پیامبر آمد و گفت: یا رسول الله! اسلام را بر من بنما و پیامبر هم اسلام را بر او عرضه نمود. در روایت دیگری آمده است که او گفت: اگر مسلمان شوم، صاحب چه خواهم شد؟ رسول خدا(ص) فرمود: بهشت. پس او اسلام آورد و به پیامبر گفت: من نزد صاحب این گوسفندان و اجیر او هستم و اینها نزد من امانت است، با آنها چه کنم؟ رسول خدا فرمود: آنها را در مسیر قرار ده تا نزد مالکشان روند. پس آن غلام آنها را به سوی مالکشان برگرداند و گفت: نزد صاحب خود بروید. گوسفندان به صورت دسته‌جمعی همانند اینکه چوپانی آنها را سوق می‌دهد، رفتند تا داخل قلعه شدند. سپس آن غلام حبشی همراه مسلمانان با دشمن جنگید تا اینکه سنگی به او اصابت نمود ـ و در روایت دیگری آمده که تیری به او خورد ـ و در اثر همان، شهید شد و این در حالی بود که هنوز سجده‌ای برای خدا به جای نیاورده بود. او را نزد رسول خدا بردند، فرمود: هم‌اکنون دو حوری با او می‌بینم که خاک از چهره او پاک می‌کنند و می‌گویند: «تَرَّبَ اللَّهُ وَجْهَ مَنْ تَرَّبَ وَجْهَكَ»؛ «خداوند چهره کسی را که صورت تو را خاک‌آلود کرد، با خاک بپوشاند و او را بکشد». بعد پیامبر(ص) فرمود: خدا به این بنده لطف کرد و او را به سوی نیکی کشاند[۳۸].[۳۹]

قلعه ناعم

نخستین قلعه‌ای که به دست علی(ع) از خیبر فتح شد، قلعه ناعم بود. یزید بن ابی‌عبید گوید: من در ساق پای سلمة بن اکوع اثر ضربتی را مشاهده کردم، از او درباره آن پرسیدم، گفت: این ضربه‌ای است که در جنگ خیبر به من رسید و مردم گفتند که در اثر آن ضربت کشته می‌شوم. پس نزد رسول خدا رفتم و ایشان سه بار در آن جراحت دمید و تا این ساعت، هیچ‌گونه درد و ناراحتی ندارم و آن زخم بهبودی یافت[۴۰].

قلعه صعب

در این قلعه، پانصد نفر مرد جنگجو بود. پیش از آن‌که این قلعه فتح شود، مردی از درون آن به نام یوشع بیرون آمد. حباب بن منذر[۴۱] در برابر او قرار گرفت و او را به قتل رساند. بعد مرد دیگری به نام دبال از قلعه بیرون آمد و عمارة بن عقبه[۴۲] برابر او ایستاد و او را به قتل رساند. پس از آن یهود یک‌باره حمله نمودند و انصار عقب کشیدند تا به نزد پیامبر که از اسب پیاده شده بود، رسیدند. اما در همین حال حباب بن منذر پابرجا ایستاد و پیامبر مسلمانان را به جهاد ترغیب می‌کرد و آنها بازگشته و همراه با حباب، به یهودیان حمله کردند و آنان را به عقب رانده و آنها به داخل قلعه رفتند و درب را بستند. پس مسلمانان هجوم برده، قلعه را گشودند و مقدار زیادی آذوقه را که در آنجا ذخیره شده بود، به دست آوردند. بعد منادی رسول خدا ندا داد که از آن آذوقه‌ها بخورند، اما از آنجا بیرون روند. همچنین در این قلعه، آلات و ادوات جنگی نیز وجود داشت[۴۳].

قلعه قله

پس از فتح قلعه صعب، کسانی که جان سالم به در برده و از آنجا گریخته بودند، به قلعه قله پناهنده شدند که سومین قلعه از قلعه‌های خیبر بود و به مجموع آن سه، «نطاة» می‌گفتند. مسلمانان سه روز این قلعه را محاصره کرده و سپس آن را فتح نمودند.

قلعه ابی

پس از آزاد کردن قلعه قله، مسلمانان به سوی قلعه‌های «شق» روی آوردند که نخستین آنها قلعه «ابی» بود. پس مردی به نام غزوال از قلعه بیرون آمد و حباب بن منذر بر او حمله کرد و دست او را قطع کرد و در حال فرار به داخل قلعه بود که یکی از مسلمانان او را از پای درآورد، پس مسلمانان با ابو دجانه بر آن قلعه حمله بردند و آن را فتح نمودند.

قلعه بری

پس از فتح قلعه ابی، مسلمانان قصد حمله به قلعه بری را داشتند. اهل آن قلعه، مسلمانان را با تیر و سنگ می‌زدند که حتی بعضی از آن تیرها به لباس پیامبر اصابت کرد؛ پس پیامبر مشتی سنگریزه برداشت و به طرف آنها پاشید و مسلمانان حمله کرده، آن را نیز فتح کردند.

قلعه‌های کتیبه

آنها مجموع سه قلعه قموص، و طیع و سلالم بود و مهمترین قلعه خیبر، قلعه قموص بود که مسلمانان بیست شب آن را محاصره کرده بودند و خداوند به دست علی بن ابی‌طالب(ع) آن را فتح نمود[۴۴].[۴۵]

رفتار با اسیران

هنگامی که قلعه قموص که آن را قلعه بنی ابی‌الحقیق نیز می‌گفتند فتح شد، بلال، صفیه دختر حیی بن اخطب و زنی دیگر را نزد پیامبر(ص) آورد، در حالی که آنها را از کنار کشته‌شدگان یهود عبور داد. آن دو وقتی کشته‌ها را مشاهده کردند، زنی که با صفیه بود، سیلی به روی خود زده و خاک بر سر ریخت. رسول خدا(ص) وقتی آن زن را دید فرمود: او را از نزد من دور کنید، اما به صفیه امر کرد که به قسمت پشت سر پیامبر(ص) برود، و رسول خدا(ص) ردای خود را روی او انداخت و مسلمانان دانستند که او را اختیار کرده است. پس رسول خدا هنگامی که شیون آن زن یهودی را شنید، به بلال فرمود: در آن هنگام که این دو زن را بر کشته مردانشان عبور می‌دادی، مهربانی و رحم از تو گرفته شده بود[۴۶].

خواب صفیه

صفیه قبل از فتح خیبر، همسر کنانة بن ربیع بود. او در خواب دید که ماه در دامنش افتاد. پس خواب خود را برای شوهرش نقل کرد، او گفت: این نیست جز اینکه تو تمنای سلطان حجاز، محمد را داری و چنان سیلی به روی او زد که چشمش کبود شد. زمانی که او را نزد پیامبر آوردند، از آن کبودی سؤال کرد، صفیه گفت: این اثر سیلی کنانة بن ربیع است[۴۷]. صفیه از فرزندان هارون برادر موسی بن عمران است و رسول خدا او را به دحیه کلبی داده بود. پس گروهی دیگر از اصحاب نیز او را می‌خواستند. رسول خدا(ص) به دحیه فرمود: از دیگر اسرا زنی را اختیار کن. او هم خواهر کنانة بن ربیع را برگزید[۴۸]. آن‌گاه رسول خدا صفیه را بین اینکه او را آزاد نماید و به همسری خود درآورد یا اینکه او را به خانواده‌اش ملحق کند، مخیر گردانید. او اختیار کرد که پیامبر آزادش کند و به همسری خود در آورد[۴۹]. صفیه می‌گوید: هنگامی که همسری رسول خدا را برگزیدم، حفصه و عایشه به من گفتند: ما نزد پیامبر گرامی‌تر از تو هستیم. ما هم زنان پیامبریم و هم از خویشان او هستیم. پس تفاخر آنها را به رسول خدا عرض کردم، فرمود: به آنها می‌گفتی که شما چگونه بهتر از من هستید در حالی که شوهرم محمد(ص)، پدرم هارون و عمویم موسی(ع) می‌باشد؟![۵۰].[۵۱]

سؤال صفیه

ابی‌اسحاق سبیعی می‌گوید: بر مسروق اجدع وارد شدیم، نزد او مهمانی بود که او را نمی‌شناختم و آنها مشغول غذا خوردن بودند. مهمان او گفت: در حنین با رسول خدا بودیم، صفیه دختر حیی بن اخطب نزد رسول خدا آمد و گفت: یا رسول الله! من همانند دیگر همسران شما نیستم؛ زیرا پدر و برادر و شوهرم در خیبر کشته شده‌اند و کسی را ندارم. اگر شما از دنیا رفتید، به چه کسی مراجعه کنم؟ (یعنی وصی بعد از شما کیست؟) پیامبر به علی بن ابی‌طالب اشاره فرمود[۵۲].[۵۳]

کنانة بن ربیع

کنانة بن ربیع را نزد رسول خدا(ص) آوردند و نزد او گنج بنی نضیر بود. پس حضرت از وی سؤال کرد، اما او از پاسخ دادن خودداری ورزید. مردی از یهود آمد و به پیامبر گفت: من کنانه را می‌دیدم که هر روز به گرد این مکان که مخروبه است، دور می‌زد. پیامبر به کنانه فرمود: اگر ما آن مال را نزد تو بیابیم، تو را خواهیم کشت. او گفت: قبول دارم. رسول خدا(ص) دستور داد آن مکان را کندند و بعضی از آن اموال را از آنجا خارج کردند. از باقی آن سؤال نمود، او از دادن بقیه اموال خودداری کرد، پس رسول خدا به زبیر بن عوام دستور داد که او را عقوبت کند تا خبر اموال را بگوید، اما باز هم اظهار ننمود، سپس به محمد بن مسلمه سپردندش تا به جای برادرش محمود بن مسلمه او را به قتل رساند[۵۴].[۵۵]

ابو ایوب انصاری

زمانی که پیامبر(ص) از جنگ خیبر فارغ شد، در خیمه‌ای استراحت می‌نمود و شب تا صبح، ابو ایوب در حالی که شمشیر خود را آماده کرده بود، از پیامبر نگهبانی می‌کرد. صبح هنگام رسول خدا از او پرسید: ای ابو ایوب! در اینجا چه می‌کنی؟ عرض کرد: یا رسول الله! از این زن (صفیه) بر شما بیمناک بودم؛ زیرا پدر و شوهر و قوم وی کشته شده بودند و او تازه از کفر به اسلام روی آورده بود. شب را بیدار ماندم تا از شما حفاظت کنم. رسول خدا(ص) گفت: خدایا! ابو ایوب را حفظ کن همچنان که از من محافظت کرد[۵۶].

بازگشت جعفر بن ابی‌طالب از حبشه

رسول خدا(ص) قبل از رفتن به سوی خیبر، عمرو بن امیه را نزد نجاشی پادشاه حبشه فرستاد و او را به اسلام دعوت نمود. او هم اسلام آورد و به عمرو بن امیه دستور داد که جعفر و یاران او را از حبشه به مدینه بازگرداند. همچنین نجاشی وسیله رفتن را برای جعفر و همراهانش آماده کرد و آنها را با دو کشتی به مدینه فرستاد[۵۷]. جعفر بن ابی‌طالب درست در همان روز فتح خیبر، وارد مدینه شد. پیامبر از جای برخاست و بین چشمان او را بوسید و فرمود: نمی‌دانم به کدام یک از این امر مسرور باشم، به آمدن جعفر یا فتح خیبر[۵۸].[۵۹]

اسماء بنت عمیس[۶۰]

ابو موسی می‌گوید: در یمن بودیم که خبر هجرت پیامبر به ما رسید. پس ما نیز با گروهی که تعدادشان به ۵۳ نفر می‌رسید از آنجا خارج شدیم تا به سوی او هجرت کنیم. پس بر کشتی سوار شده و به حبشه رفتیم و با جعفر بن ابی‌طالب در آنجا ماندیم تا اینکه بعد از مدتی در زمان فتح خیبر، همگی راهی مدینه شدیم. گروهی از مردم به ما می‌گفتند: ما در هجرت بر شما سبقت گرفتیم. اسماء بنت عمیس که از جمله مهاجرین به حبشه بود بر حفصه همسر رسول خدا وارد شد و ما نیز نزد حفصه بودیم. پس در این هنگام عمر بن خطاب بر حفصه (دخترش) وارد شد و وقتی اسماء را دید، به حفصه گفت: این کیست؟ حفصه گفت: اسماء بنت عمیس است. عمر گفت: این حبشیه و این بحریه است. اسماء گفت: آری. عمر گفت: ما بر شما به هجرت سبقت گرفتیم و ما به رسول خدا از شما سزاوارتریم. اسماء خشمگین شد و گفت: نه، به خدا قسم شما با پیامبر بودید، گرسنه خود را سیر می‌کردید و نادان از خود را پند می‌دادید، ولی ما در دیار غربت در حبشه بودیم و این دوری و غربت، برای خدا و رسولش بود، سوگند به خدا غذا نمی‌خورم و آب نمی‌نوشم، تا اینکه آنچه گفته‌ای با رسول خدا بازگو کنم، ما باید همیشه مورد اذیت قرار گرفته و ترسان باشیم، به زودی این را به پیامبر خواهم گفت و از او سؤال خواهم نمود، سوگند به خدا دروغ نمی‌گویم و بر کلام او اضافه نمی‌کنم. وقتی پیامبر آمد، اسماء گفت: ای رسول خدا! عمر چنین سخنانی گفته است. پیامبر به اسماء فرمود: چه جواب او را گفتی؟ اسماء گفت: یا رسول الله! به او گفتم ما این‌چنین بوده‌ایم که به سرزمین غربت و دور افتاده هجرت کردیم. پیامبر فرمود: او به من سزاوارتر از شما نیست؛ زیرا برای او و یارانش تنها یک هجرت و برای شما اصحاب سفینه، دو هجرت است[۶۱].[۶۲]

قطیفه

حذیفه بن یمان می‌گوید: هنگامی که جعفر بن ابی‌طالب از سرزمین حبشه به مدینه آمد، رسول خدا(ص) در خیبر بودند. جعفر از حبشه برای رسول خدا چیزهایی آورده بود که در میان آنها قطیفه‌ای بود. رسول خدا فرمود: این قطیفه را به کسی خواهم داد که خدا و پیامبر را دوست دارد و خدا و پیامبر هم او را دوست می‌دارند. اصحاب پیامبر مترصد و منتظر بودند که این شخص کیست. رسول خدا فرمود: علی کجاست؟ عمار یاسر به سرعت از جای برخاسته و علی(ع) را فرا خواند. زمانی که علی(ع) آمد، نبی اکرم به او فرمود: ای علی! این قطیفه را بگیر. و علی(ع) آن را گرفت و چون به مدینه آمد، به بقیع که آن روزها بازار مدینه در آنجا بود، رفته و به طلاسازی فرمود که آن را باز کند. پس طلای آن را که هزار مثقال می‌شد فروخته و بر فقیران مهاجران و انصار تقسیم کرد و به منزل بازگشت و چیزی از آن را برای خود برنگزید.

فردای آن روز پیامبر در حالی که گروهی از اصحاب هم بودند، او را دید و فرمود: یا علی! دیروز آن قطیفه را که هزار مثقال بود، گرفتی، پس من و اصحابم امروز برای غذا به خانه تو می‌آییم. علی(ع) که در آن هنگام چیزی نداشت، از روی حیا و احترام گفت: بفرمایید. پس نبی اکرم(ص) داخل خانه علی(ع) شد، حذیفه گوید: ما پنج نفر بودیم: من، عمار، سلمان، ابوذر و مقداد که وارد شدیم. علی(ع) نزد فاطمه رفت و چیزی در منزل نداشتند. ناگهان در وسط خانه ظرفی از غذا که از آن بوی مشک به مشام می‌رسید، یافتند و علی آن را آورد و نزد پیامبر نهاد و ما از آن خوردیم بدون اینکه از آن کم شود. پیامبر برخاست و نزد فاطمه رفت و فرمود: این غذا از کجا آمد؟ ما صدای زهرا را می‌شنیدیم که گفت: «هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسَابٍ». پس نبی اکرم نزد ما آمد و در حالی که می‌گریست می‌فرمود: خدا را سپاس که از دنیا نرفتم تا اینکه برای دخترم دیدم آنچه زکریا برای مریم مشاهده کرد که هرگاه به محراب او می‌رفت، نزد او غذایی می‌دید و می‌گفت: این از کجاست؟ مریم می‌گفت: ﴿هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَرْزُقُ مَنْ يَشَاءُ بِغَيْرِ حِسَابٍ[۶۳].[۶۴].[۶۵]

فدک

هنگامی که رسول خدا(ص) از جنگ خیبر فراغت یافت، خداوند عزوجل در دل اهالی فدک رعب و ترس انداخت. وقتی به آنها خبر رسید که اهل خیبر مغلوب شده و شکست خورده‌اند و خدا مسلمانان را پیروز گردانید، نزد رسول خدا فرستاده و با پیامبر با نصف آنچه در فدک بود مصالحه کردند و پیامبر هم پذیرفت و این در حالی بود که پیامبر هنوز در خیبر یا طائف و یا مدینه بود. پس فدک مخصوص رسول خداست؛ زیرا مسلمانان آن را به وسیله جنگ به دست نیاوردند[۶۶]. در نقل دیگری آمده است که: هنگامی که رسول خدا از جنگ خیبر فارغ شد، پرچم را مهیا کرده و فرمود: چه کسی این پرچم را گرفته و حق آن را ادا می‌نماید؟ ایشان می‌خواستند که آن شخص را روانه فدک نمایند، زبیر از جا برخاست و اظهار کرد: من انجام می‌دهم. پیامبر فرمود: بنشین. سعد از جا برخاست، به او هم فرمود: تو نیز بنشین. آن‌گاه فرمود: یا علی! برخیز و این علم را گرفته و نزد اهالی فدک برو و با آنها مصالحه کن تا خونشان محفوظ باشد.

بنابراین فدک مخصوص رسول خدا(ص) می‌باشد. آن‌گاه جبرئیل فرود آمد و گفت: خدای عزوجل امر می‌کند که حق ذوی‌القربی و نزدیکانت را به آنها بدهی. پیامبر فرمود: نزدیکان من چه کسانی هستند و حق آنها چیست؟ جبرئیل گفت: فاطمه است، پس فدک و آنچه را برای خدا و رسول در آن است به او عطا کن. رسول خدا(ص) فاطمه را خواست و نامه‌ای نوشت که بعد از وفات پیامبر، فاطمه آن را نزد ابوبکر برد و گفت: این نامه پیامبر است که برای من و فرزندان من نوشته است[۶۷]. عایشه نقل می‌کند: فاطمه(س) دختر پیامبر، نزد ابوبکر فرستاد و از او ارث رسول خدا را در مدینه و فدک و آنچه از خمس خیبر بود، مطالبه کرد. ابوبکر گفت: رسول خدا گفته است که ما ارث بجا نمی‌گذاریم و آنچه از ما بماند، صدقه است و آل محمد نمی‌توانند از این مال بخورند. سوگند به خدا من هرگز صدقه پیامبر را از وضعیت خودش که در عهد رسول خدا بوده است تغییر نمی‌دهم و در آن، همان‌گونه که رسول خدا عمل کرده، عمل خواهم کرد. پس فاطمه(س) بر ابوبکر غضب کرد و از وی دوری جست و با او سخن نگفت تا از دنیا رفت و شش ماه پس از نبی اکرم زنده ماند و هنگامی که از دنیا رفت، شوهرش علی(ع) شبانه بر بدن فاطمه نماز خواند و او را دفن کرد و ابوبکر را باخبر نکرد[۶۸].[۶۹]

زمین خیبر

رسول خدا(ص) پس از غلبه بر خیبر و پیروزی مسلمانان، زمین‌های آنجا را به ساکنان خیبر واگذار نمود، مشروط بر اینکه بخشی از میوه‌ها و کشاورزی آن سرزمین را به خود آنها اعطا نماید و بقیه، از آن مسلمانان باشد و به آنها فرمود: اگر ما تصمیم گرفتیم که شما را از این منطقه بیرون کنیم، شما را اخراج خواهیم کرد. آنها در آنجا ماندند تا در زمان عمر بن خطاب، خیانتی از ایشان در مورد مسلمانان سر زد و عمر پس از مشورت با اصحاب، آنها را روانه شام ساخت[۷۰].

غذای مسموم

زن سلام بن مشکم، زینب دختر حارث گوسفندی را پخت و به رسم هدیه، نزد رسول خدا آورد و قبلاً سؤال کرده بود که چه عضو از گوسفند بیشتر مورد علاقه رسول خداست، به او گفته بودند که ذراع و کتف. پس به آن قسمت سم زیادی زده و دیگر قسمت‌ها را هم مسموم نموده و آنها را آورد و در برابر رسول خدا نهاد. پیامبر ذراع آن گوسفند را برداشته و مقداری از آن را جوید، اما گوارا نبود. بشر بن براء[۷۱] هم همانند رسول خدا مقداری از آن گوسفند را خورد. سپس رسول خدا آن را انداخت و فرمود: این استخوان به من خبر می‌دهد که مسموم است. آن‌گاه آن زن را‌طلبید و او اعتراف کرد که آن را مسموم نموده است. پیامبر فرمود: چه چیز تو را بر این عمل وادار کرد؟ آن زن گفت: قوم و قبیله من به دست شما کشته شدند، من با خود گفتم اگر این شخص پیامبر باشد، به او خبر داده می‌شود و اگر سلطان است، ما با این کار، از دست او راحت می‌شویم. نبی اکرم او را بخشیده و از او درگذشت، اما بشر بن براء در اثر همان غذای مسموم، از دنیا رفت[۷۲].[۷۳]

وفات بشر بن براء

او در بیعت عقبه حضور داشت و از جمله تیراندازان مشهور بوده و در بدر و اُحد و خندق و حدیبیه و خیبر حضور داشته است. با رسول خدا از گوشت گوسفند مسموم تناول کرد و در همان مکان از دنیا رفت. و گفته شده که پس از یک سال وفات نمود[۷۴]. هنگامی که رسول خدا(ص) از جنگ خیبر به سوی مدینه باز می‌گشت، زنی از یهود که اظهار اسلام می‌کرد به خدمت آن حضرت آمد و کتف گوسفندی را که به زهر آلوده کرده بود، برای آن حضرت هدیه آورد. پیامبر فرمود: این چیست؟ گفت: یا رسول الله! فدایت شوم، چون به جنگ رفتی، بسیار غم تو داشتم؛ زیرا می‌دانستم که آنها در نهایت قوت و شجاعتند؛ پس نذر کردم اگر خدا تو را از شرّ ایشان سالم بدارد، این بره را ذبح کنم. در همان وقت برا بن معرور[۷۵] و علی بن ابی‌طالب هم با آن حضرت نشسته بودند. حضرت فرمود: نان بیاورید. وقتی نان آوردند، براء بن معرور دست دراز کرد و لقمه‌ای از آن برداشت و به دهان گذاشت. علی(ع) گفت: ای براء! بر پیامبر سبقت مگیر. براء گفت: یا علی! مگر پیامبر را بخیل می‌دانی؟ فرمود: نه، اما مناسب رعایت عظمت آن حضرت است که نه من و نه تو و نه هیچ‌کس در گفتار، کردار، خوردن و آشامیدن بر او سبقت نگیریم. براء گفت: من رسول خدا را بخیل نمی‌دانم. علی(ع) فرمود: این غذا را زن یهودی آورده است، اگر با رسول خدا بخوری، ضامن سلامتی تو خواهد بود و اگر به غیر امر او بخوری، او تو را به خود وامی‌گذارد. حضرت اینها را می‌فرمود و براء مشغول خوردن بود، ناگاه حق تعالی آن کتف را به سخن آورد و گفت: یا رسول الله! از من مخور که مرا به زهر آلوده کرده‌اند. و در همان ساعت براء از دنیا رفت.

رسول خدا(ص) آن زن را‌طلبید و گفت: چرا چنین کردی؟ گفت: خویشان من کشته شدند، با خود گفتم اگر این شخص پادشاه است، با این کار از او انتقام می‌گیرم و اگر پیامبر است، خدا او را حفظ خواهد کرد. پس دست بر آن کتف زهر آلود گوسفند گذاشت و بر آن دمید و گفت: «بِسْمِ اللَّهِ الشَّافِي، بِسْمِ اللَّهِ الْكَافِي، بِسْمِ اللَّهِ الْمُعَافِي، بِسْمِ اللَّهِ الَّذِي لَا يَضُرُّ مَعَ اسْمِهِ شَيْءٌ فِي الْأَرْضِ وَ لَا فِي السَّمَاءِ، وَ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ» و فرمود: به نام خدا بخورید، و خود آن حضرت نیز تناول نمود. همه خوردند تا سیر شدند و آن‌گاه آب آشامیدند. پس آن زن یهودیه را حبس نموده و روز دوم او را‌طلبیده و فرمودند: دیدی این جماعت را که در حضور تو خوردند و خدا از من و آنان دفع ضرر نمود. آن زن گفت: یا رسول‌الله! تا به حال در شک بودم و اکنون یقین کردم که تو رسول خدایی. پس شهادتین گفت و مسلمان شد و اسلامش نیکو گردید. امام زین العابدین(ع) فرمود: پدرم از جدش به من خبر داد که چون جنازه براء بن معرور را آوردند که رسول خدا بر او نماز بخواند، فرمود: علی بن ابی‌طالب کجاست؟ گفتند: یا رسول‌الله! او در پی حاجت مسلمانی به سوی قبا رفته است. حضرت نشست و نماز نخواند. گفتند: یا رسول‌الله! چرا بر او نماز نمی‌خوانی؟ فرمود: خدا مرا امر کرده است تا علی حاضر نشود و براء را از آنچه در حضور من بر او گفت بری الذمه ننماید، بر او نماز نخوانم. بعضی از حاضران گفتند: یا رسول‌الله! این سخن را از راه مزاح گفت. رسول خدا فرمود: اگر از روی جد می‌گفت، حق تعالی همه اعمال او را باطل می‌نمود و اگر هرچه داشت صدقه می‌داد هم فایده نمی‌بخشید، ولی چون مزاح بود و علی او را حلال کرده است، می‌خواهم کسی از شما گمان نکند علی از او آزرده است. می‌خواهم او بیاید و در حضور شما او را حلال و برای او طلب استغفار کند تا قرب و منزلت او نزد خدا بیشتر شود. در این اثنا امیرالمؤمنین(ع) حاضر شد و در برابر جنازه ایستاد و گفت: خدا رحمت کند تو را ای براء، به درستی که بسیار روزه می‌داشتی و بسیار نماز می‌خواندی و در راه خدا از دنیا رفتی. پس رسول خدا برخاست و بر وی نماز خواند و او را دفن کردند[۷۶].[۷۷]

غزوه وادی‌القری

پس از بازگشت از خیبر، نبی اکرم(ص) متوجه وادی‌القری شدند و ساکنان آنجا را محاصره نمودند و بعد از چند شب، آنجا را نیز فتح نمودند. در روزهایی که اهل آنجا را محاصره کرده بودند، شخصی به نام مدعم غلام رفاعة بن زید که او را به پیامبر اهدا نموده بود، کشته شد. مسلمانان گفتند: بهشت بر او گوارا باد. اما رسول خدا فرمود: چنین نیست، قسم به آن کسی که جان محمد به دست اوست، آن پارچه (عباء) که او در روز خیبر از غنایم مسلمانان بدون اذن برداشته است، آتش را بر او شعله‌ور می‌کند. مردی چون این سخن از آن حضرت شنید، گفت: یا رسول‌الله! من به دو بند کفش از غنایم دست یافتم و آن را برای خود برداشتم. رسول خدا(ص) فرمود: نظیر همان آتش برای تو هم خواهد بود[۷۸]. پس رسول خدا(ص) زمین و درختان خرما را در دست اهالی وادی‌القری قرار داد و همان‌گونه که با اهل خیبر مقرر کرده بود، با آنها نیز عمل نمود. آنها تا زمان ولایت عمر ماندند، آن‌گاه او آنها را از آنجا خارج کرد، و بعضی گفته‌اند که چون آن منطقه خارج از محدوده حجاز بود، آنها را اخراج ننمود[۷۹]. در جنگ خیبر به همراه رسول خدا، زنانی از مسلمانان در جنگ شرکت کردند که پیامبر، مقداری از غنایم را نیز به آنها عطا فرمود[۸۰].[۸۱]

قصه حجاج بن علاط[۸۲]

او به رسول خدا(ص) گفت: من در مکه اموالی دارم، به من اذن ده که به آنجا روم و آنها را جمع کنم. پیامبر به وی اجازه داد و او به مکه رفت. مردم مکه از حجاج درباره رسول خدا سؤال کردند که در خیبر چه کرد، و خبر از اسلام حجاج نداشتند. گفت: یهود او را شکست داده و گروهی از اصحابش کشته و خود او نیز اسیر شده است و یهود گفته‌اند که او را نمی‌کشیم بلکه به مکه می‌فرستیم تا اهل مکه او را به قتل رسانند. فریاد اهل مکه از شادی بلند شد. پس حجاج به اهل مکه گفت: مرا در جمع کردن اموالم کمک کنید که بروم و از اموال اصحاب محمد که خیبریان به غنیمت گرفته‌اند، خریداری کنم. پس مال او را جمع کرده و به او دادند. عباس بن عبدالمطلب نزد او آمد و از ماجرای خیبر سؤال کرد، او خبر پیروزی رسول خدا را در خیبر به او رسانید و گفت: من برای جمع اموالم آمده‌ام. این خبر را تا سه روز پنهان کن. پس عباس تا سه روز خبر را افشا نکرد و وقتی حجاج از مکه خارج شد، عباس حله‌ای به تن کرد و بیرون آمد و کعبه را طواف نمود. قریش او را دیدند و گفتند: در مصیبت شکست برادرزاده‌ات محمد صبر پیشه کرده‌ای؟ گفت: نه، پیامبر خیبر را فتح کرد و اموال و اهل آنان را گرفت و حجاج به شما راست نگفت. گفتند: اگر می‌دانستیم او ما را فریب داده، او را مجازات می‌کردیم[۸۳].[۸۴]

سریه غالب بن عبدالله[۸۵]

پیامبر اسلام(ص) در ماه رمضان سال هفتم هجری، غالب بن عبدالله را با گروهی از مسلمانان که بیش از یکصد نفر بودند، روانه اهل میفعه که موضعی از نجد است، نمود. پس یاران رسول خدا بر آنان حمله کرده گروهی از آنها را به قتل رسانیدند و غنایمی به دست آورده و به مدینه بردند. در همین سریه، اسامة بن زید شخصی به نام مرداس بن نهیک را به قتل رساند[۸۶]. مرداس از یهود بود و هنگامی که احساس کرد سپاه اسلام آمده‌اند، خانواده و اموال خود را جمع‌آوری کرده و به سمت کوهی که در آنجا بود روانه گردید و خود به طرف مسلمانان رو کرد و گفت: أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ. اسامه بن زید بر او گذشت و با نیزه بر او زد و او را کشت.

وقتی به خدمت رسول خدا(ص) بازگشت و ماجرا را برای پیامبر شرح داد، رسول خدا به او فرمود: مردی که شهادت به توحید و رسالت می‌دهد، می‌کشی؟ اسامه گفت: یا رسول الله، این شهادت او برای فرار از کشته شدن بود. رسول خدا فرمود: تو پرده از دل او کنار نزدی که آنچه در دل اوست بر آن مطلع شوی. نه آنچه به زبان گفت پذیرفتی، و نه آنچه در دل او بود، دانستی. اسامه گوید: از آن پس سوگند یاد کردم با کسی که شهادت به توحید و رسالت می‌دهد، جنگ نکنم و این آیه در این باره نازل شد: ﴿وَلَا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقَى إِلَيْكُمُ السَّلَامَ لَسْتَ مُؤْمِنًا تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا فَعِنْدَ اللَّهِ مَغَانِمُ كَثِيرَةٌ كَذَلِكَ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلُ فَمَنَّ اللَّهُ عَلَيْكُمْ فَتَبَيَّنُوا إِنَّ اللَّهَ كَانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرًا[۸۷].[۸۸] عبدالرحمن بن عائذ می‌گوید: رسول خدا(ص) هرگاه گروهی را برای جنگ اعزام می‌نمود، به آنها دستور می‌داد که: با آن مردم انس و الفت بگیرید و بر آنها یورش نبرید مگر اینکه ابتدا آنها را به اسلام دعوت کنید؛ و اینکه آنها را مسلمان نزد من آرید، برای من محبوب‌تر است از اینکه مردان آنها را کشته و زنان و کودکان آنها را اسیر گرفته و بیاورید[۸۹].[۹۰]

سریه بشیر بن سعد

پیامبر(ص) او را با سی نفر از اصحاب به سوی قبیله بنی مرّه روانه نمود. وقتی به آنجا رسیدند، چوپان‌های آن قبیله در حال چرانیدن چهارپایان بودند. پس چون خواستند به آن قبیله حمله کنند، چوپانان فریاد برآوردند و جمع زیادی از قبیله، شبان‌گاه برای مقابله آمدند. یاران بشیر به سوی آنها تیراندازی کردند تا تیرهایشان تمام ش د. پس تعدادی از اصحاب پیامبر کشته شدند و گروهی بازگشتند. بشیر بن سعد هم جراحتی برداشت، اما هنوز رمقی داشت. آنها گمان کردند که او کشته شده؛ لذا دست از وی کشیدند. او شب هنگام از جای برخاست و به سوی مدینه بازگشت[۹۱].

سریه عبدالله بن رواحه

پیامبر(ص) او را پس از غزوه خیبر با سی نفر از اصحاب که از جمله آنها عبدالله بن انیس بود، به سوی بشیر بن رزام یهودی[۹۲] اعزام نمود؛ زیرا مطلع شده بود که آنها در تدارک جمع نفرات برای جنگ هستند. پس یاران پیامبر نزد او آمده و به او گفتند: ما فرستادگان رسول خداییم و آمده‌ایم که تو را در خیبر منصوب کنیم. او با سی سوار حرکت کرد و چون شش مایل از محل دور شد، پشیمان شد و خواست شمشیر عبدالله بن انیس را بگیرد. عبدالله متوجه او شد و شترش را راند. بعد عبدالله بن انیس ضربتی به پای بشیر بن رزام زد و پایش را قطع نمود و او نیز جراحتی بر صورت عبدالله وارد کرد. پس هر کدام از مسلمانان، یکی از دشمنان را از پای درآورد و به جز یک نفر از یهود، کسی از آنها باقی نماند و از مسلمانان، کسی کشته نشد. مسلمانان به مدینه برگشتند و رسول خدا آب دهان بر زخم عبدالله بن انیس مالید که تا زنده بود، آن جراحت او را اذیت نکرد[۹۳].[۹۴]

قصه ام‌حبیبه

او که با شوهرش عبیدالله بن جحش به حبشه مهاجرت کرده بود، گوید: در خواب شوهرم را به صورت زشتی مشاهده کردم و مضطرب شدم. چون صبح شد، او به من گفت: من مسیحیت را بهتر می‌دانم. به او گفتم: چنین نیست و خواب خود را برایش بیان کردم، اما توجهی نکرد و به خوردن شراب روی آورد تا از دنیا رفت. باز در خواب دیدم که کسی مرا ام‌المؤمنین می‌خواند و فهمیدم که همسر رسول خدا می‌شوم. دیری نگذشت فرستاده نجاشی که زنی به نام ابرهه بود نزد من آمد و گفت: رسول خدا به نجاشی نامه نوشته که تو را به همسری او درآورد. پس من نزد خالد بن سعید فرستاده و او را وکیل نمودم که مرا به رسول خدا تزویج نماید. به دستور نجاشی جعفر بن ابی‌طالب و دیگر مسلمانان حاضر شدند و نجاشی خطبه‌ای خواند و در آن خطبه گفت: پیامبر همان کس است که عیسی بن مریم به او بشارت داده است و آن‌گاه، مرا با مهریه چهارصد دینار به عقد پیامبر درآورد. ام‌حبیبه می‌گوید: هنگامی که به مدینه می‌آمدم، ابرهه به من گفت: حاجت من به تو این است که سلام مرا به پیامبر برسانی و بگویی که من از دین تو تبعیت می‌کنم. وقتی به مدینه آمده و به خدمت رسول خدا رسیدم، سلام او را به پیامبر رساندم، ایشان فرمود: سلام و رحمت و برکات خدا بر او باد[۹۵].[۹۶]

عمرة القضاء

این عمره در ماه ذیقعده سال هفتم هجری بوده و انجام آن بر اساس صلح حدیبیه می‌باشد؛ لذا آن را عمرة الصلح می‌گویند، بنابراین مجموعه عمره‌هایی که رسول خدا(ص) پس از هجرت انجام داده‌اند، چهار عمره می‌باشد: ۱. عمره حدیبیه؛ ۲. عمرة‌القضاء؛ ۳. عمرة‌الجعرانه؛ ۴. عمره‌ای که با حجة‌الوداع انجام دادند. و تمام این عمره‌ها، در ماه ذیقعده واقع شده است، به استثنای عمره حجة‌الوداع. البته در مدت سیزده سالی که پیامبر در مکه بوده‌اند، نقل نشده که از خارج مکه عمره به جای آورده باشند[۹۷]. هنگامی که پیامبر از خیبر به مدینه بازگشت، تا ماه شوال در مدینه ماند و در این مدت، غزوه و سریه‌هایی رخ داد. پس در ماه ذیقعده، یعنی همان ماهی که مشرکان سال گذشته از انجام عمره آن حضرت جلوگیری کردند، به همراه مسلمانان از مدینه حرکت نمودند.

اهل مکه چون از حرکت پیامبر مطلع شدند، بیرون آمدند و قریش با یکدیگر می‌گفتند که محمد و یارانش در سختی و مضیقه‌اند؛ و در مقابل دارالندوه صف کشیدند تا پیامبر و اصحاب او را تماشا کنند. رسول خدا هنگامی که وارد مسجدالحرام شد، لباس احرام خود را از زیر دست برده و کتف خود را بیرون گذاشته[۹۸] و فرمود: خدا آن کس را که نیروی خود را به کفار نشان می‌دهد، رحمت کند. آن‌گاه استلام رکن کرده و خود و اصحاب هروله می‌کردند و رکن یمانی را استلام نموده و آن‌گاه رفتند تا حجر الاسود را استلام کردند و تا سه دور از طواف را هروله نمودند و در بقیه دورها، به طور عادی راه رفتند. در این عمره هنگامی که داخل مکه شدند، عبدالله بن رواحه مهار ناقه پیامبر را گرفته بود و می‌گفت: خَلُّوا بَنِي الْكُفَّارِ عَنْ سَبِيلِهِ *** إِنِّي شَهِيدٌ أَنَّهُ رَسُولُهُ خَلُّوا فَكُلُّ الْخَيْرِ فِي رَسُولِهِ / يَا رَبِّ إِنِّي مُؤْمِنٌ بِقَبْلِهِ أَعْرِفُ حَقَّ اللَّهِ فِي قُبُولِهِ / نَحْنُ قَتَلْنَاكُمْ عَلَى تَأْوِيلِهِ كَمَا قَتَلْنَاكُمْ عَلَى تَنْزِيلِهِ ضَرْبًا يُزِيلُ الْهَامَ عَنْ مُقْبِلِهِ وَ يَذْهَلُ الْخَلِيلُ عَنْ خَلِيلِهِ[۹۹].

پس رسول خدا(ص) سه روز در مکه توقف کردند و در روز سوم، حویطب بن عبدالعزی با گروهی از قریش نزد پیامبر آمده و گفتند: مدت مقرر در صلح به پایان رسیده است و باید از مکه بیرون روید. آن حضرت فرمود: شما را چه می‌شود که من در اینجا غذایی آماده نمایم و شما نیز از آن بهره برید. گفتند: ما را حاجتی به غذای شما نیست، باید بیرون روید. پس پیامبر از مکه بیرون رفت و به ابو رافع دستور داد که در مکه بماند تا میمونه دختر حارث را که عمویش عباس به عقد پیامبر در آورده بود، با خود بیاورد. ابو رافع پس از آن آمد و در سرف[۱۰۰] به پیامبر پیوست[۱۰۱]. نقل شده است که پس از خواندن آن اشعار توسط عبدالله بن رواحه، رسول خدا به او فرمود: ای پسر رواحه! حال بگو: «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ صَدَقَ وَعْدَهُ وَ نَصَرَ عَبْدَهُ وَ أَعَزَّ جُنْدَهُ وَ هَزَمَ الْأَحْزَابَ وَحْدَهُ». پس عبدالله شروع به گفتن آن کرد و مسلمانان نیز با او می‌گفتند و پیامبر هم‌چنان که بر مرکب بود، طواف می‌کرد. آن‌گاه داخل خانه گردید و در آنجا ماند تا هنگام زوال. بعد بلال اذان ظهر را بر بام کعبه گفت.

عکرمة بن ابی‌جهل که یکی از کفار بود، چون صدای اذان را شنید گفت: چه خوب که پدرم ابوجهل زنده نیست تا صدای این بنده را بشنود. صفوان بن امیه یکی دیگر از کفار گفت: خدا را حمد می‌کنم که پدرم را برد قبل از آن‌که این صحنه را ببیند. خالد بن اسید گفت: حمد خدا را که پدرم را برد و شاهد این روز نبود که ببیند بلال بر فراز کعبه فریاد می‌زند. و سهیل بن عمرو چون صدای بلال را شنید، صورتش را پوشاند[۱۰۲]. آن‌گاه رسول خدا بین صفا و مروه سعی کرد و سر تراشید و آن‌گاه قربانی کرد. گویند که سر مبارک آن حضرت را معتمر بن عبدالله[۱۰۳] تراشید. سپس از مکه بیرون رفت و عماره دختر حمزه بن عبدالمطلب را که در مکه بود، به همراه مادرش سلمی دختر عمیس به مدینه آوردند. در روایتی آمده است که علی(ع) او را به فاطمه(س) سپرد و چون به مدینه آمدند، برای نگهداری او سه نفر گفت‌وگو می‌کردند: زید بن حارثه می‌گفت: من برادر و وصی حمزه هستم؛ جعفر بن ابی‌طالب می‌گفت: او دختر عموی من و خاله‌اش اسماء همسر من است؛ و علی(ع) می‌فرمود: او دختر عموی من است و من او را از مکه آورده‌ام. پس رسول خدا او را به جعفر سپرد و فرمود: خاله مثل مادر است. و در همین جریان بود که پیامبر به علی(ع) فرمود: «أَنْتَ أَخِي وَ صَاحِبِي» و در تعبیر دیگر فرمود: «أَنْتَ مِنِّي وَ أَنَا مِنْكَ»؛ تو از من و من از تو هستم[۱۰۴].[۱۰۵]

وفات ولید بن ولید

او که در جنگ بدر همراه کفار و بر دین آنان بود، توسط عبدالله بن جحش اسیر گردید. خالد و هشام، برادران او، برای آزادی‌اش فدیه نزد رسول خدا آوردند و او را با خود به سوی مکه بازگرداندند. چون به ذو الحلیفه رسید، از برادران خود جدا شد و نزد پیامبر بازگشت و اسلام آورد. به او گفتند: چرا قبلا مسلمان نشدی؟ گفت: برای اینکه قریش نگویند برای فرار از فدیه دادن، مسلمان شد. او در این سال (هفتم هجری) از دنیا رفت[۱۰۶].[۱۰۷]

منابع

پانویس

  1. خیبر نام ولایتی است که یهود در آن ۷ قلعه داشتند و دارای مزرعه‌ها و درختان خرمای زیادی بوده است، فاصله آن تا مدینه هشت منزل می‌باشد. (مراصد الاطلاع، ج۱، ص۴۹۴).
  2. او عامر بن سنان اسلمی است که شاعر بود و در جنگ خیبر شهید شد، و پیامبر(ص) درباره او فرمود: «مَاتَ جَاهِدًا مُجَاهِدًا». (اسد الغابه، ج۳، ص۸۲).
  3. سوگند به خدا اگر لطف خدا نمی‌بود هدایت نمی‌شدیم، و صدقه نمی‌دادیم و نماز نمی‌خواندیم؛ ما جماعتی هستیم که اگر قومی قصد ما کنند، و یا قصد فتنه‌انگیزی داشته باشند، ابا می‌کنیم؛ خدایا! سکینه‌ات را بر ما فرو فرست و گام‌های ما را هنگام برخورد با دشمن، استوار کن.
  4. در تاریخ ابن اثیر، ج۲، ص۲۱۶ آمده است که رسول خدا این جمله را به هرکس می‌فرمود، او کشته می‌شد.
  5. سیره ابن هشام، ج۳، ص۳۴۲.
  6. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۹۳.
  7. البدایة والنهایة، ج۴، ص۲۰۸.
  8. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۹۴.
  9. صحیح بخاری، ج۵، ص۱۶۷.
  10. کحل البصر، ص۶.
  11. سیرة حلبیه، ج۳، ص۳۶.
  12. سیره زینی دحلان، ج۲، ص۲۳۳.
  13. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۹۵.
  14. المغازی، ج۲، ص۶۳۶.
  15. او محمود بن مسلمه انصاری است که در اُحُد، خندق و خیبر شرکت داشت و در خیبر شهید شد. (اسد الغابه، ج۴، ص۳۳۳).
  16. سیرة حلبیه، ج۳، ص۴۰.
  17. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۹۶.
  18. تاریخ طبری، ج۳، ص۱۲.
  19. در این حدیث آمده است که پیامبر آب دهان به چشم علی مالید و دعا کرد. منظور از مالیدن آب دهان چیست؟ اگر دعا کافی است، پس برای چه رسول خدا آب دهان خود را به چشم علی(ع) می‌مالد؟ این و نظایر آن‌که در کتب معتبر اهل سنت آمده است، دلیل و برهان قوی و روشنی است بر ضد ابن تیمیه و طرفداران او که این امور را قبول ندارند و آنها را رد می‌کنند.
  20. صحیح بخاری، ج۵، ص۱۷۱.
  21. از پرسش این مرد یهودی و پاسخ امام علی(ع) چنین استفاده می‌شود که یهودیان در کتاب‌های خود خوانده بودند که علی(ع) فاتح خیبر و ویران‌کننده آن خواهد بود؛ لذا وقتی علی(ع) را شناخت، فریاد زد که شما پیروزید.
  22. سیره ابن هشام، ج۳، ص۳۴۹.
  23. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۹۷.
  24. مردم خیبر می‌دانند که من مرحب، و پهلوانی با تجربه و غرق در سلاح می‌باشم.
  25. من همان کسی هستم که مادر مرا حیدر نام نهاده، شما را با شمشیر می‌سنجم و از میان برمی‌دارم، هیبتی همانند شیر در بیشه‌ها دارم.
  26. تاریخ طبری، ج۳، ص۱۳.
  27. سیرة حلبیه، ج۳، ص۴۳.
  28. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۴۹۹.
  29. سیره ابن هشام، ج۳، ص۳۴۹.
  30. البدایة و النهایة، ج۴، ص۲۱۶.
  31. بحارالانوار، ج۲۱، ص۲۶ به نقل از امالی.
  32. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۰۰.
  33. او عامر بن وائله کنانی و کنیه او ابو الطفیل است و به کنیه مشهورتر. در سال جنگ اُحد متولد شد و هشت سال پیامبر را درک کرد. بعد در کوفه ساکن شد و آن‌گاه به مکه رفت. او از اصحاب علی(ع) و دوستان آن حضرت بوده و در جنگ‌های آن حضرت شرکت کرده است. او آخرین اصحاب پیامبر است که از دنیا رفته. سال وفات او را ۱۰۰ یا ۱۱۰ هجری ذکر کرده‌اند. (اسد الغابه، ج۳، ص۹۶).
  34. بحارالانوار، ج۲۱، ص۲۰.
  35. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۰۱.
  36. اعیان الشیعه، ج۱، ص۴۰۵.
  37. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۰۲.
  38. سیرة حلبیه، ج۳، ص۴۵.
  39. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۰۴.
  40. سیرة زینی دحلان، ج۲، ص۲۴۵.
  41. او حباب بن منذر انصاری و مردی صاحب رأی بوده است. در جنگ بدر و دیگر جنگ‌ها شرکت داشته و همان‌کس است که در سقیفه بنی ساعده گفت: از ما انصار امیری باشد و از شما مهاجران هم امیری باشد. او در زمان عمر بن خطاب از دنیا رفت. (اسد الغابه، ج۱، ص۳۶۴).
  42. او عمارة بن عقبه کنانی است، در جنگ خیبر تیری به او زدند و با همان از دنیا رفت. (اسد الغابه، ج۴، ص۵۰).
  43. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۰۵.
  44. سیرة حلبیه، ج۳، ص۴۷ و ۴۸.
  45. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۰۶.
  46. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۰۷.
  47. سیره ابن هشام، ج۳، ص۳۵۰.
  48. سیره زینی دحلان، ج۲، ص۲۴۹.
  49. بحارالانوار، ج۲۱، ص۳۴؛ سیره حلبیه، ج۳، ص۵۰.
  50. اسد الغابه، ج۵، ص۴۹۱.
  51. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۰۷.
  52. امالی شیخ طوسی، ج۱، ص۳۱.
  53. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۰۸.
  54. سیره ابن هشام، ج۳، ص۳۵۱.
  55. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۰۹.
  56. سیرة حلبیه، ج۳، ص۵۲.
  57. بحارالانوار، ج۲۱، ص۲۳.
  58. الخصال، ص۷۴، ح۱۲۱، المطبعة الحیدریه.
  59. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۱۰.
  60. او اسماء دختر عمیس بن معبد خثعمی و از زن‌هایی است که در اوایل بعثت پیامبر اسلام آورد و با شوهرش جعفر بن ابی‌طالب به حبشه هجرت نمود و در آنجا، عبدالله، عون و محمد فرزندان جعفر از او متولد شده‌اند. سپس به مدینه هجرت کرد و هنگامی که جعفر شهید شد، ابوبکر با او ازدواج نمود و محمد بن ابی‌بکر از او متولد شد. پس از ابوبکر، علی بن ابی‌طالب(ع) او را به ازدواج خود درآورده و یحیی از او متولد شده است. اسماء خواهر میمونه همسر پیامبر و ام‌الفضل همسر عباس بن عبدالمطلب می‌باشد (اسدالغابه، ج۵، ص۳۹۵).
  61. صحیح بخاری، ج۵، ص۱۷۴.
  62. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۱۰.
  63. «از نزد خداوند؛ (آری) خداوند به هر که بخواهد بی‌حساب (و شمار) روزی می‌دهد» سوره آل عمران، آیه ۳۷.
  64. امالی شیخ طوسی، ج۲، ص۲۲۷.
  65. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۱۲.
  66. سیره ابن هشام، ج۳، ص۳۶۸.
  67. بحارالانوار، ج۲۱، ص۲۳.
  68. صحیح بخاری، ج۵، ص۱۷۷.
  69. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۱۳.
  70. سیره زینی دحلان، ج۲، ص۲۵۴.
  71. او بشر بن براء بن معرور انصاری است. در جنگ‌های بدر، اُحد و خیبر شرکت کرده و رسول خدا بین او و واقد بن عمرو عقد اخوت برقرار کرد و او را بزرگ قبیله بنی سلمه نمود. گفته شده که پس از خوردن آن گوسفند مسموم، از جای برنخاست و از دنیا رفت، و بعضی گفته‌اند: پس از یک سال در اثر آن زهر مریض بود و از دنیا رفت. (اسد الغابه، ج۱، ص۱۸۳).
  72. تاریخ طبری، ج۳، ص۱۵.
  73. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۱۰.
  74. المنتظم، ج۳، ص۳۰۶.
  75. همان‌گونه که از نقل بالا و دیگر نقل‌ها در همین کتاب معلوم شد، این شخص بشر بن براء است، نه براء بن معرور؛ زیرا براء بن معرور پدر بشر، قبل از آمدن پیامبر به مدینه از دنیا رفته بوده است.
  76. حیوة القلوب، ج۴، ص۴۴۸، به اختصار.
  77. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۱۶.
  78. المغازی، ج۲، ص۷۰۹.
  79. سیره ابن هشام، ج۳، ص۳۷۱.
  80. سیره ابن هشام، ج۳، ص۳۵۶.
  81. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۱۸.
  82. او حجاج بن علاط بن خالد سلمی است. در مدینه سکونت کرد و در آنجا مسجد و خانه‌ای ساخت. مردی زیبا‌روی بود و او پدر نصر بن حجاج است که عمر بن خطاب او را از مدینه اخراج کرد. حجاج اسلام آورد و در خیبر با پیامبر بود و سبب اسلام او این شد که شبی با گروهی به مکه می‌رفتند، در بیابانی ترسناک فرود آمدند. گوینده‌ای را شنیدند که این آیه را می‌خواند: ﴿يَا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَنْفُذُوا مِنْ أَقْطَارِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ فَانْفُذُوا لَا تَنْفُذُونَ إِلَّا بِسُلْطَانٍ، چون به مکه آمد، این خبر را به قریش داد و آنها از او نپذیرفتند. او گفت: والله، من و کسانی که با من بودند همه شنیدیم. سپس اسلام آورد. (اسد الغابه، ج۱، ص۳۸۱).
  83. کامل ابن اثیر، ج۲، ص۲۲۲ و ۲۲۳.
  84. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۱۹.
  85. او غالب بن عبدالله لیثی است. پیامبر وی را در سال فتح مکه فرستاد تا مقدمات حرکت پیامبر را فراهم سازد. این کلبی گفته که رسول خدا او را به سوی بنی مرّه به فدک فرستاد و در آنجا شهید شد. (اسد الغابه، ج۴، ص۱۶۸).
  86. سیره زینی دحلان، ج۲، ص۲۵۷؛ اما واقدی در مغازی، ج۲، ص۷۲۴ نام آن مرد را نهیک بن مرداس و سریه بشیر بن سعد ذکر کرده است.
  87. «و به کسی که به شما ابراز اسلام می‌کند نگویید: تو مؤمن نیستی، که بخواهید کالای ناپایدار این جهان را بجویید زیرا غنیمت‌های بسیار نزد خداوند است؛ خود نیز در گذشته چنین بودید و خداوند بر شما منّت نهاد (و به اسلام راه نمود) بنابراین بررسی کنید، بی‌گمان خداوند به آنچه انجام می‌دهید آگاه است» سوره نساء، آیه ۹۴.
  88. بحارالانوار، ج۲۱، ص۱۱.
  89. کنز العمال، ج۴، ص۴۶۹، ح۱۱۳۹۶.
  90. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۲۰.
  91. سیره زینی دحلان، ج۲، ص۲۵۷.
  92. واقدی در مغازی، ج۱، ص۵۶۶ (نام این مرد را اُسیر بن زارم ثبت کرده است).
  93. بحارالانوار، ج۲۱، ص۴۱.
  94. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۲۱.
  95. بحارالانوار، ج۲۱، ص۴۳.
  96. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۲۳.
  97. سیرة حلبیه، ج۳، ص۷۱.
  98. کفار مکه برای تماشای مسلمانان در کنار مسجدالحرام گرد آمده بودند و تصور آنها این بود که مسلمانان بسیار ناتوان و در سختی هستند. از این رو دستور پیامبر برای بیرون گذاشتن مسلمانان شانه‌های خود را از لباس احرام در حقیقت نمایش قدرت و توانمندی مسلمانان در برابر کفار بوده است. (وسائل الشیعه، ج۹، ص۴۲۸، باب ۲۹).
  99. ای فرزندان کفار راه پیامبر را باز کنید، من گواهی می‌دهم که او رسول است؛ کنار بروید که تمام خیر در رسول خداست، پروردگارا! به گفتار او ایمان دارم؛ و می‌دانم که حق خدا در پذیرفتن سخن اوست. ما با شما همان‌گونه که بر تنزیل مقاتله کردیم؛ بر تأویل نیز مقاتله می‌کنیم، جنگی که سرها را ببراند؛ و دوست را از دوست خود غافل نماد.
  100. سرف: اسم مکانی است که فاصله آن تا مکه شش مایل می‌باشد. (مراصد الاطلاع، ج۲، ص۷۰۸).
  101. تاریخ طبری، ج۳، ص۲۳.
  102. مشهور این است که این جریان در فتح مکه بوده است و البته ممکن است چند بار رخ داده باشد.
  103. سیره حلبیه، ج۳، ص۷۶.
  104. صحیح بخاری، ج۵، ص۱۷۹.
  105. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۲۳.
  106. المنتظم، ج۳، ص۳۰۹.
  107. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۵۲۷.