بنی جذام

نسخه‌ای که می‌بینید نسخه‌ای قدیمی از صفحه‌است که توسط Jaafari (بحث | مشارکت‌ها) در تاریخ ‏۲۲ ژانویهٔ ۲۰۲۵، ساعت ۱۳:۳۵ ویرایش شده است. این نسخه ممکن است تفاوت‌های عمده‌ای با نسخهٔ فعلی بدارد.

مقدمه

بنی جذام در کنار قبایل: لخم، عامله و غسان، در شمار چهار قبیله سبئی خارج از سرزمین یمن بودند[۱] که در پی آشفتگی‌های اقتصادی و سیاسی حاصل از کشمکش‌های حمیریان و قحطانیان و تغییر راه‌های تجاری یمن که شریان اصلی اقتصاد یمن بسته بدان بود، و سرانجام با تخریب سد مأرب[۲] در حدود قرن اول و دوم میلادی[۳] و وارد شدن آسیب شدید بر شبکه آبیاری مأرب، همراه با بسیاری از قبایل یمنی دیگر، جلای وطن کرده، به امید یافتن زیستگاهی بهتر، روی به شمال آوردند و در شام[۴] و فلسطین[۵] و نواحی اطراف آن، -همچون اِرم، معان، مدین و اَیله-[۶]، و سپس مصر و شمال افریقا و بعد، اندلس ساکن شدند. جذامی‌ها در ادوار مختلف تاریخی، نقش‌آفرین بسیاری از حوادث و وقایع مناطق محل سکونت خود، در روزگار پیش از اسلام و قرون نخست اسلامی بودند که در این مقاله به بخشی از آن پرداخته خواهد شد.[۷]

نسب بنی جذام

در نسب این قوم اختلاف است. در حالی که بیشتر نسب‌شناسان عرب، قبیلۀ جُذام را از بطون کهلان و از نسل بنی سبأ گفته‌اند[۸] و نسب او را به شخصی به نام عمرو[۹] یا عامر[۱۰] بن عدی بن حارث بن مُرة بن أدد بن زید بن یشجب بن عریب بن زید بن کهلان معروف به جذام رسانده‌اند[۱۱]، در مقابل اما، برخی نسب‌شناسان عرب –از جمله نسابه مضر-[۱۲]، از نسب مضری (عدنانی) بنی جذام خبر داده‌اند[۱۳]، جهت اثبات اندیشه خود، به اشعاری از برخی بزرگان عرب استناد جسته‌اند[۱۴]. این گروه خود به چند دسته‌اند: برخی بنی جذام و برادرانش لخم و عامله را از فرزندان عمرو بن أسدة بن خزیمه[۱۵]، و بعضی، ایشان را از فرزندان اسدة بن خزیمة بن مدرکة بن إلیاس بن مضر بن نزار بن معد -برادر کنانه- دانسته‌اند[۱۶]. قول اخیر، –که روح بن زنباع، زعیم بنی جذام در فلسطین در دوران دولت اموی، از طرفداران شاخص و شناخته شده آنهاست-[۱۷]، در همان ابتدای امر نیز، موافقانی[۱۸] و مخالفانی داشته؛ که ناتل بن قیس، -بزرگ جذام در شام‌، که در آن زمان، سن و سالی از او گذشته بود،- از جمله این مخالفان بود. وی از سخن روح بن زنباع جوان، سخت برآشفت و ضمن کذّاب خواندن او، با رد این انتساب، دودمان خود را قحطانی معرفی کرده است[۱۹]. زمخشری (محمود بن عمر، مفسر، لغوی، نحوی، ادیب، محدّث، فقیه حنفی و متکلم معتزلی مشهور قرن‌های پنجم و ششم) هم، به نقل از بعضی نسب‌شناسان، از انتساب این طایفه به اولاد اراشة بن مر بن ادَّ بن طابخة بن إلیاس خبر داده است[۲۰]. لازم به ذکر است که برخی محققان غیر عرب، قوم جذام را نه طایفه‌ای عرب، بلکه از اقوام نبطی برشمردند[۲۱]. این دانشمندان با در نظر گرفتن این مسأله که محل زندگی بنی جذام از منطقۀ حِسمی در شمال تبوک و وادی القری تا فلسطین امتداد داشت و شامل مناطقی چون اِرم، معان، مدین و اَیله می‌شده است[۲۲]، و این که مناطق مذکور از سده‌های هفتم قبل از میلاد، مسکن نَبطیان بوده است، بدین نتیجه رسیده‌اند که بنی جذام هم از اعقاب این قوم بوده‌اند. براساس این نظر، اعقاب نبطیان مقارن ظهور اسلام، پس از افول حکومت نبطی، به «جذام» معروف شدند[۲۳]. در این صورت، یمنی‌الاصل بودن بنی جذام -چنان‌که در سنت نسب‌شناسی اعراب مورد قبول بوده است-چندان قابل اعتماد نمی‌تواند باشد.

در باب این که چرا این قوم به بنی جذام شهرت یافته‌اند، اقوال متعددی بیان شده است. مشهورترین آن قولی است مستند به روایتی افسانه‌ای، که در آن مالک بن عدی، طی مشاجره‌ای، برادر خود عمرو را مجروح[۲۴]، و یکی از انگشتانش را قطع کرد[۲۵]. از این‌رو، از آن پس، مالک را لخم (لطمه‌زننده) و عمرو بن عدی را جذام (قطع‌شده و مجروح‌شده) خوانده‌اند[۲۶]. بعضی هم، ملقب شدن عمرو بن عدی به جذام را به جهت خدمتکاری برادرش لخم[۲۷] عنوان کرده‌اند. از مادر جذام و برادرانش لخم و عامله با نام رقاش بنت همدان یاد شده است[۲۸]. جذام، فرزندانی به نام حرام و حِشم داشت[۲۹]. که از نسل آن دو، کلیه شعب و فروعات طایفه بنی جذام متفرع گردیدند[۳۰]. از مهمترین فروعات بنی حشم می‌توان از بنی عتیب بن أسلم بن خالد بن شنوءة بن تدیل بن حشم بن جذام[۳۱]، و از مهمترین شعب حرام بن جذام نیز باید از بنی غطفان و أفصی فرزندان سعد بن إیاس بن حرام یاد کرد[۳۲]. از دیگر شعب و فروعات بسیار و مهم بنی جذام بن عدی می‌توان من باب نمونه از بنی عدی بن عمرو بن سود[۳۳]، بنی مطعم بن عوف[۳۴]، بنی مر بن حرام[۳۵]، بنی وائل بن زید مناة[۳۶]، بنی خصیب[۳۷]، بنی ضبیب[۳۸]، بنی نفاثه[۳۹]، بنی سالم[۴۰]، بنی سوید[۴۱]، بنی طریف[۴۲]، بنی محرمه[۴۳]، بنی صخر[۴۴]، بنی صونیون[۴۵]، بنی حریث[۴۶]، بنی محریه[۴۷]، بنی بعجه[۴۸]، بنی ردینی بن زیاد[۴۹]، بنی عنبس[۵۰]، بنی نضره[۵۱]، بنی أبامه[۵۲]، بنی عبده[۵۳]، بنی حرب[۵۴]، حبانیون[۵۵]، بنی حیه[۵۶]، بنی ذبیان[۵۷]، بنی عمارة بن ولید[۵۸]، بنی عبید[۵۹]، بنی ادعیاء[۶۰]، دعجیون یا دعاجنه[۶۱]، عطیون[۶۲]، بنی عفیر[۶۳]، بنی ولید بن سوید[۶۴]، بنی زهیر[۶۵] و قبایل بنی سعود[۶۶] و... یاد کرد[۶۷]. بنی وائل هم از دیگر طوایف مشهور بنی جذام و قوم شعیب نبی(ع) بود. نقل است که پیامبر اسلام(ص) خطاب به وفد جذام، آنان را قوم شعیب، و خویشاوندان حضرت موسی(ع) خواندند و افزودند که در آخر زمان، حضرت عیسی مسیح‌(ع) پس از رجعت، با زنی از قبیلۀ جذام ازدواج خواهد کرد[۶۸].

عمر رضا کحاله بقایای جذام تا قرن نهم هجری را ۲۱ شاخه عنوان کرده و آنان را چنین برشمرده است: بنی زبیر، بنی مجریه، بنی زهیر، بنی العائذ، بنی عقبه، بنی طریف، بنی صخر، بنی خصیب، بنی واصل، بنی مره، بنی فیض، بنی شجاع، بنی ایوب، عناتره، بنی نمیر، بنی وهران، بنی حریث، بنی عمرو و بنی اسلم[۶۹].[۷۰]

مساکن و منازل این قوم

خاستگاه اولیه این قوم را مانند دیگر خویشاوندان هم‌نسب‌شان –چونان بنی عامله و بنی لخم- یمن گفته‌اند[۷۱]. جذامی‌ها در سده‌های نخستین میلادی در پی سیل عرم و ویرانی سد مأرب[۷۲]، همراه با قبایل لخم و عامله و غسان به نواحی شمالی جزیرة العرب و شام کوچ کردند[۷۳]. از گزارش طبری (م. ۳۱۰ هجری) درباره همکاری قبیله جذام با فِهْر بن مالک –فرمانده مردم مکه- در جنگ با ابن عبد کُلال -از شاهان متأخر سلسلة دوم حِمْیَریان یمن- که به قصد انتقال حجرالاسود به یمن، به مکه لشکر کشید[۷۴]، چنین بر می‌آید که مهاجرت این قبیله به تهامه، پس از ویرانی اول سد مأرب، انجام گرفته است. منازل آنان از منطقۀ حِسمی در شمال تبوک و وادی القری -که امروزه در شمال‌غربی شبه جزیرۀ عربستان سعودی و جنوب غربی اردن قرار دارد- تا فلسطین امتداد داشت و شامل مناطقی چون اِرم، معان، مدین و اَیله می‌شد[۷۵]. آنان پیش از اسلام در شام و مناطق متعدد آن، از جمله فلسطین[۷۶] و سواحل دریای مدیترانه[۷۷] پراکنده بودند. مرزی که امروزه فلسطین را از مصر جدا می‌کند، در گذشته نیز خط فاصل میان قبیلهٔ جذام و مردم مصر بود[۷۸]. جبال حسمی در آن سوی وادی القری در مجاورت فلسطین نیز، از دیگر مساکن و منازل جمعی از مردم بنی جذام[۷۹] بود که بین فزاره و جذام قرار داشت و از حدود جذام[۸۰] به شمار می‌رفت. مناطق میانی بین مدین تا تبوک تا سرزمین اذرح هم از دیگر مساکن و منازل این قوم به شمار رفته است[۸۱]؛ ضمن این که جمع زیادی هم از ایشان در اطراف طبریه-از سرزمین‌های اردن- تا منطقه اللجون و الیامون تا ناحیه عکا ساکن بودند[۸۲]. ایله هم از دیگر مناطقی بود که جمعی از مردم بنی جذام از تیره بنی نفاثه در آن سکونت داشتند[۸۳]. آنان از آغاز اعمال حجاز تا ینبع در اطراف یثرب و نیز حوالی معان در سرزمین شام دارای حکومت بودند. این فرمانروایی در خاندان بنی نافره از نفاثه بود و فروة بن عمرو بن نافره از جانب روم بر قوم خود و بر اعراب ساکن حوالی معان حکمرانی می‌کرد[۸۴]. ابن خلدون در ادامه مطالب خود، از سکونت ذراری و فرزندان این قوم در این مناطق در دوران خود خبر داده و آورده: «باقیمانده ایشان در مواطن پیشین خود ساکنند. آنان دو تیره‌اند: یکی بنی عائد که میان بلبیس از اعمال مصر تا عقبه ایله تا کرک از ناحیه فلسطین ساکنند و آن دیگری، که به بنی عقبه معروفند و در سرزمین‌هایی از کرک تا ازلم نزدیک حجاز سکونت دارند. نگهبانی کاروان‌هایی که ما بین مصر و مدینه تا حدود غزه در شام حرکت می‌کردند بر عهده آنان است»[۸۵]. از رمله[۸۶]، ورّاده و عریش هم در شمار دیگر منازل بنو جذام یاد شده است[۸۷]. غالب ساکنان عریش را قوم بنی العثل از بنی جری تشکیل می‌دادند[۸۸]. ضمن این که روستایی در عبسان در منطقه داروم غزه هم از دیگر مناطقی بود که به بنی الثعل تعلق داشت[۸۹].

بر پایه برخی از گزارش‌ها، از عصر توراتی تا سال نهم هجرت و هم‌زمان با غزوۀ تبوک، این قبیله در بخش‌های بزرگی از شام -از جمله بلقا و جنوب فلسطین- در مجاورت قبیله‌های لخم و عامله می‌زیسته است[۹۰]. مردم جذام از زمان‌های قدیم در فلسطین سکونت داشتند[۹۱] و به گفتهٔ یعقوبی در قرن سوم[۹۲] یکی از گروه‌های تشکیل‌دهندهٔ مردم فلسطین بوده‌اند. نواحی غَزَّه از جمله دمری[۹۳] و بَیْسان از جمله منازل بنی جذام در فلسطین و اردن بود[۹۴] که حضور بنی جذام را تا چندین قرن پس از اسلام نیز در خود حفظ کرده بود. علاوه بر فلسطین، بسیاری از مردم عرب‌تباران لبنان نیز نسب از قبیله بنی جذام می‌بردند[۹۵]. علاوه بر این مناطق، بلقاء[۹۶] و نیز اطراف منطقه کرک در شام[۹۷] نیز از دیگر مراکز عمده سکونتگاهی برخی طوایف مردم جذام از جمله عطیون[۹۸]، دعجیون (دعاجنه)[۹۹]، بنی صونیون[۱۰۰] و طوایف بنی مهدی از جمله: بنی ادعیاء[۱۰۱]، درالات[۱۰۲]، بنی عفیر[۱۰۳] و... در شام به شمار می‌رفت. علاوه بر شام، ذات المَنار[۱۰۴]، مَدیَن -در کرانه دریای سرخ-[۱۰۵]، حوالی أیله -در ابتدای منطقه حجاز-[۱۰۶]، نیز، موطن جمعی از جذامی‌ها قرار گرفته بود. برخی نقل‌های افسانه‌ای هم از سکونت این قوم در منطقه حیره خبر داده‌اند و عنوان داشته‌اند که تبع اسعد ابوکرب معروف به «تبع اصغر» –فرمانروای بزرگ حمیر- در لشکرکشی خود به حیره جمعی از مردم ازد و لخم و جذام و عامله و قضاعه در آنجا گماشت و آنان در حیره به ساخت و ساز پرداختند تا این که جمع دیگری از اعراب نیز به ایشان پیوستند[۱۰۷]. حجاز هم مسکن گروهی از جذامی‌ها از طایفه بنی واصل بن عقبه[۱۰۸] و بصره در عراق هم، موطن شاخه‌ای از بنی جذام به نام بنی عَتِیب در بخشی فراخ از این شهر بود[۱۰۹]. به گزارش ابن خلدون افراد این قبیله، در سدة هشتم، در حوالی اَیْلَه یا ایلا[۱۱۰] از ابتدای توابع حجاز تا اطراف یثرب و مَعان و حوالی معان، از سرزمین شام، پراکنده بودند[۱۱۱].

سرزمین مصر نیز از دیگر مناطق عمده محل سکونت بنی جذام در دوران اسلامی به شمار رفته است. با شروع فتوحات بزرگ اسلامی، جذام نخستین قبیله از اعراب مسلمانان به شمار می‌آمد که همراه با عمرو بن عاص وارد مصر شد[۱۱۲]. به شکرانه این فتح، عمرو بن عاص زمین‌هایی را به ایشان اقطاع کرد که قرنهای متمادی همچنان در اختیار اعقاب آن قبیله قرار داشت، چنانکه «قلقشندی» در سدة هشتم و نهم از دهها طایفة جذام نام برده است که در دوران او در نواحی مختلف مصر سکونت داشتند[۱۱۳]. هربیط، تل لسطه، نوب و ام زماد[۱۱۴] از جمله این مناطق بود که جذامی‌ها به اقطاع گرفته بودند. علاوه بر اقطاعات صورت گرفته در زمان عمرو بن عاص، صلاح الدین ایوبی (۵۳۲ – ۵۸۹ هجری) نیز به اقطاعات این قوم وسعت بخشید و فاقوس و اطراف آن را به هلبا سوید بخشید[۱۱۵]. شهر عریش در بخش شمالی شبه جزیرة سینا[۱۱۶] و قریة بَقّاره آن[۱۱۷] و نیز اسکندریه هم از دیگر منازل جذامی‌ها در مصر بود. جذامی‌های ساکن اسکندریه، مردمانی شجاع و جنگجو، و شمشیر زنانی قهار و تیراندازی ماهر بودند[۱۱۸]. حوف(خوف) در شرق مصر[۱۱۹]، حلوان[۱۲۰]، سواحل شرقی صعید مصر بین دیر الجمیزه و ترعة صول[۱۲۱]، دقهلیه(قهلیه) و مرتاحیه[۱۲۲]، جزائر بنی جری که بر گرفته از نام بنی جری -از شاخه‌های بنی جذام- که ریگزاری سفید بود[۱۲۳]، تل محمد[۱۲۴]، ریف میت غمرات و ساکنان پرهمتوش و مشایخ آن و نیز، ساکنان تل طنبول تا نبوب و تقدوس و دمدط و..[۱۲۵]. هم از دیگر سکونتگاههای این قوم در مصر به شمار آمده‌اند. ضمن این که بسطه (مرکز الزقاریق فعلی)، هریبط (مرکز ابو کبیر فعلی) و طرابیه (مرکز فاقوس و ابوحماد و التل الکبیر) هم از دیگر مناطق مصر بودند که جماعتی از بنی جذام در کنار مردمانی از قبایل بنی غفار و بنی اسلم در آن سکونت داشتند[۱۲۶]. بنی جری هم از طوایف و شاخه‌های بنی حشم بن جذام بودند که در منطقه الرمل از مناطق الفرما –از شهرهای ساحلی مصر- در کنار بنی بیاضه -دیگر قوم و خویش خود از قبیله جذام،- مسکن داشتند[۱۲۷]. برخی منابع، جذامی‌ها را مالک مزارع و ارزاق در مصر و از فساد بسیارشان در این سرزمین خبر داده‌اند[۱۲۸].

شمال افریقا و سپس اندلس (اسپانیا) نیز عرصه‌ای دیگر برای حضور فرزندان جذام در این مناطق بود. افراد این قبیله همپای گسترش اسلام، در شمال افریقا و اندلس پراکنده شدند. یعقوبی (متوفای نیمه دوم قرن سوم) در ضمن گزارشات خود از بلاد اسلامی شمال افریقا، از سکونت جمعی از مردم قبیله جذام در ناحیة بزرگ بَرْقَه (سیرنائیک) یا مَرْج کنونی در لیبی خبر داده است[۱۲۹]. ابن خلدون (متوفای قرن هشتم هجری) نیز گروههایی از چادرنشینان عرب ناحیة طرابلس-در مغرب لیبی- را از این قبیله برشمرده است[۱۳۰]. جمعیت بسیاری از این قبیله -از جمله بنی ثعلبة بن عبید- در پی فتح اندلس، به این منطقه نقل مکان کردند. بنی ثعلبی‌ها از شاخه‌ها و شعب متعددی در اندلس برخوردار بودند و در شمار رؤسای قوم و منطقه به شمار می‌آمدند. سرزمین‌های آنان در این منطقه معروف بود[۱۳۱]. همچنین از شَذُونة، الجزیره، تُدمیر و اشبیلیه(سویل) –بزرگترین سرزمین اندلس- به عنوان برخی از مناطق محل سکونت افراد قبیلة جذام در اندلس در قرن چهارم و پنجم یاد شده است[۱۳۲]. ولایت ثغر اعلی به مرکزیت سرقسطه در شمال شرقی اندلس[۱۳۳]، ارده[۱۳۴] و تطیله[۱۳۵] هم از دیگر مناطقی بودند که حضور جمعی از بنی جذام در آن گزارش شده است.[۱۳۶]

بنی جذام و تاریخ جاهلی این قوم

همان‌گونه که گفته شد، جذامی‌ها در سده‌های نخستین میلادی در پی سیل عرم و ویرانی سد مأرب[۱۳۷]، همراه با قبایل لخم و عامله و غسان به نواحی شمالی جزیرة العرب و شام وارد شده بودند[۱۳۸] و در دایره وسیعی از این سرزمین که مناطقی همچون نقاط ساحلی شام[۱۳۹] و فلسطین[۱۴۰] و نیز مناطق میانی بین مدین تا تبوک تا سرزمین اذرح[۱۴۱] همچنین، اطراف طبریه از سرزمین‌های اردن تا منطقه اللجون و الیامون تا ناحیه عکا[۱۴۲] را در بر می‌گرفت، ساکن شدند. این گستره عظیم جغرافیایی، با آن پشتبند جمعیتی قابل توجه، –به‌ویژه زمانی که با حمایت‌های خویشاوندان لخمی و عاملی شان در منطقه توأم می‌شد- چنان قدرتی به آنها می‌بخشید که نگاه دولت‌های منطقه را خواسته یا ناخواسته به خود معطوف داشته، مسئولیت‌های سیاسی و اجتماعی بزرگی را متوجه آنان می‌کرد. چندان که ایشان در کنار قبایل خویشاوند خود لخم، عامله و غساسنه همیشه یک پای وقایع و جریانات بزرگ منطقه در پیش و پس ظهور اسلام بودند. از نمودهای بارز رفتارهای سیاسی بنی جذام، شرکت در نبردهای نظامی است. گذشته از روایت افسانه‌ای همراهی ایشان با تبع اسعد ابوکرب معروف به «تبع اصغر» در لشکرکشی هایش به حیره[۱۴۳]، همکاری با فِهْر بن مالک –فرمانده قریشی ها- در جنگ با ابن عبد کلال -از شاهان متأخر سلسلة دوم حِمْیَریان یمن- هم، از نخستین گزارش‌ها از این دست است که به نقش‌آفرینی بنی جذام در وقایع منطقه می‌پردازد. حسان بن عبد کلال حمیری، با بسیار کس از قبایل یمن به وادی مکه آمده بود تا حجرالاسود را را با خود به یمن ببرد. پس قریش به همراه قبایل کنانه، خزیمه، اسد، جذام و دیگر تیره‌های مضر به فرماندهی فهر بن مالک به مقابله با او برخاستند و پس از جنگی سخت و خونین، شکست بزرگی را بر لشکر یمن تحمیل کردند و ضمن کشتن بسیاری از آنان، پادشاه آنان –حسان- را به اسارت گرفتند[۱۴۴]. غارت مالک بن شنوه بر بنی شیبان نیز از دیگر اخبار دوران جاهلی این قوم است[۱۴۵].

قبیلۀ جذام در مسیر ارتباطی کاروانهای تجارتی حجاز، شام و مصر زندگی می‌کردند، و در نخستین سالهای هجری از مهم‌ترین هم‌پیمانان بیزانس به شمار می‌رفتند[۱۴۶]. جذامی‌ها در دوران جاهلی، در قیاس با اعراب بادیه‌نشین در سرزمین آبادتری می‌زیستند[۱۴۷]، و با تمدنهای بزرگ روم و ایران ارتباط داشتند. این ارتباطات هر چند موجب شد تا بعضی از طوایف جذام در آخرین سالهای دورة جاهلیت، تحت تأثیر دولت بیزانس، تا حدی به تکامل اجتماعی رسیدند و حکومتی مخصوص خود برپا کنند، اما بر اثر این نوع زندگی زبان قبیلۀ جذام فصاحت زبان اعراب بادیه‌نشین را از دست داد، و نژادشان هم کاملاً خالص نماند[۱۴۸]. حکومت جذامی‌ها در پیش از اسلام، منطقه بزرگی که از ابتدای منطقه حجاز تا ینبع در اطراف یثرب و نیز حوالی معان در سرزمین شام را شامل می‌شد، در بر می‌گرفت. این فرمانروایی در خاندان بنی نافره از نفاثه بود و فروة بن عمرو بن نافره از جانب روم بر قوم خود و بر اعراب ساکن حوالی معان حکومت می‌کرد[۱۴۹]. وی -همان‌گونه که خواهد آمد،- پس از غزوة تبوک مسلمان شد و به همین سبب در سالهای نخستین اسلام، اسیر رومیان[۱۵۰]و به نقلی حارث بن ابی شمر -پادشاه غسانیانِ شام و عامل دولت بیزانس- گشت و در فلسطین اعدام شد[۱۵۱].[۱۵۲]

ادیان جاهلی این قوم

بنی جذام نیز مانند غالب اعراب جاهلی، به بت‌پرستی و پرستش مظاهر طبیعی اشتغال داشتند. آنان در شام بتی به نام «اُقَیصِر» داشتند که همراه با قبایل قضاعه، لخم، عامله و غسان به پرستش آن مشغول بودند[۱۵۳]. آنان به سوی این بت حج به جا می‌آوردند و سرهایشان را نزد آن می‌تراشیدند[۱۵۴]. با این حال، ارتباط قبایل شمال عربستان از جمله جذام و لخم با بیزانس و مراودات گسترده‌ای که مردم این قوم با شامیان داشتند، باعث گرویدن برخی از آنان به مسیحیت شده بود[۱۵۵]. صرف نظر از انتساب طوایف یهودی بنی نضیر و بنی قُرَیْظة مدینه به قبیلة جذام[۱۵۶]، و اندک مسیحیان جذامی ناحیة شام و مصر[۱۵۷]، بسیاری از اعضای این قبیله در دورة جاهلیت، سیارة مشتری را می‌پرستیدند[۱۵۸].[۱۵۹]

اسلام بنی جذام

به نظر می‌رسد که اسلام‌پذیری بنی‌جذام نیز بمانند برخی دیگر از قبایل، طی مراحل و گونه‌های مختلفی اتفاق افتاده باشد. با توجه به فاصله بسیار مساکن این قوم با کانون اصلی اسلام و نیز همپیمانی و تأثیرپذیری این قوم از رومیان، توقع اسلام‌پذیری زود هنگام و بالتبع نقش‌آفرینی قابل توجه این قوم در حوادث و رخدادهای ایام حیات نبوی(ص) را قدری با مشکل مواجه می‌کند. عدم ذکر نامی از ایشان در جمع مسلمانان نخستین یا همراهی ایشان با مسلمین در وقایع مهم دوران حیات نبی اکرم(ص)، خود، گواهی صادق بر این امر است. گویا طلیعه نفوذ اسلام در این قوم و نخستین تلاش گروهی این قوم جهت پذیرش اسلام را باید در وفد رفاعه بن زید جذامی نزد پیامبر(ص) در ذی القعده سال ششم یا هفتم هجرت جست[۱۶۰]. رفاعه بن زید جذامی -که از خاندان بنی ضبیب بود،- پیش از جنگ خیبر (سال ششم هجری) و در زمان صلح حدیبیه با جماعتی نزد پیامبر(ص) رفتند و ضمن تقدیم بُرد‌هایی یمانی[۱۶۱] و غلامی به نام «مدعم» -که بعدها در نبرد خیبرکشته شد،-[۱۶۲] مسلمان شدند. پیامبر(ص) نیز پیامی با این مضمون برای او صادر فرمود و آن را همراه با رفاعه نزد قومش بنی ضبیب فرستاد: «بسم الله الرحمن الرحیم. این نامه برای رفاعه بن زید جذامی نوشته شده است تا آن را برای تمامی افراد قبیله خود و کسانی که همراه او هستند ببرد و آنها را به سوی خدا و رسول خدا(ص) فرا خواند. هر کس از قبیله رفاعه، این دعوت را بپذیرد، از حزب خدا و رسول خدا(ص) خواهد بود و هر کس که دعوت را نپذیرد، دو ماه به او امان داده خواهد شد». رفاعه نزد قوم خود رفت و نامه پیامبر خدا(ص) را برای آنان قرائت کرد. قوم رفاعه، دعوت او را پذیرفتند و همگی مسلمان شدند[۱۶۳]. آنان پس از پذیرش اسلام به «حرة الرجلاء»[۱۶۴] کوچ کردند و در آنجا اقامت گزیدند[۱۶۵].

فروة بن عمرو بن نافره هم از دیگر بزرگان این قوم بود که گزارش‌هایی از اسلام آوردن او در پی جریان نامه نگاری‌های رسول خدا(ص) به سران و پادشاهان جهان در سال ششم هجرت به دست ما رسیده است. فروه مردی از خاندان بنی نفاثه از طوایف قبیله جذام بود که از طرف رومی‌ها به استانداری سرزمین‌های عرب مجاور روم از جمله شهر معان و اطراف آن منصوب شده بود. وی پس از دریافت نامه پیامبر(ص)، اسلام آورد و نماینده‌ای را پیش حضرت فرستاد و ضمن اعلام مسلمانی خود، استری سفید به آن حضرت تقدیم کرد[۱۶۶]. نام این استر در برخی منابع «دلدل» عنوان شده[۱۶۷] و آمده که فروه علاوه بر این استر، اسبی به نام «الظرب»[۱۶۸] را نیز به پیامبر(ص) اهداء کرده است. چون خبر اسلام فروه به رومی‌ها رسید، احضارش کردند و به زندان افکندند و مدتی بعد او را بیرون آوردند تا گردنش را بزنند. او در این هنگام چنین سرود: ابلغ سراة المؤمنین بأننی سلم لربی اعظم و مقامی به سران و بزرگان مؤمنان پیام مرا برسان که سراپای وجودم تسلیم مشیت الهی است سپس گردنش را زدند و پیکرش را به دار کشیدند[۱۶۹]. در نقلی دیگر هم آمده، چون قیصر بر این خبر اطلاع یافت، حارث بن ابی اشمر غسانی پادشاه غسان را بر ضد او بر انگیخت. حارث، فروه را به اسارت گرفت و در فلسطین بر دار کرد[۱۷۰].

از دیگر وفود بنی جذام می‌توان به وفد برذع بن زید جذامی و مالک بن احمر جذامی اشاره کرد. برذع بن زید جذامی -که برخی از او با نام بردع بن زید نیز یاد کرده‌اند،-[۱۷۱] از ساکنان بیت جبرین شام بود که همراه با برادران خود رفاعه و سوید و ده تن از مردم قومش از فلسطین، نزد حضرت رفت و اسلام آورد[۱۷۲]. از تاریخ دقیق این وفد اطلاعی به‌دست نیامده، اما به نظر می‌رسد این وفد، وفدی جدا از وفد رفاعة بن زید جذامی که پیش از واقعه خیبر اتفاق افتاد، بوده است. مالک بن احمر هم از دیگر وفد کنندگانی بود که همراه با جمعی از مردم قومش در تبوک بر پیامبر(ص) وارد شد[۱۷۳]. وی ضمن اظهار مسلمانی، از حضرت خواست تا مکتوبی برای او بنویسند تا بواسطه آن قوم خود را به اسلام بخواند. حضرت نیز چنین کرد و نامه‌ای برای او نوشت و در آن برای کسانی که تبعیتش کنند و نماز اقامه کنند و زکات پرداخت کنند و ضمن اجتناب از مشرکان، خمس اموال خود را بپردازند، امان الهی و امان پیامبرش را تضمین کردند[۱۷۴].علاوه بر هیئاتی که از طوایف مختلف بنی جذام در نقاط مختلف، خود را به رسول خدا(ص) رسانده بودند و اظهار مسلمانی یا تبعیت کرده بودند، برخی از جذامی‌ها هم، در قالب هیئات قبایل خویشاوند خود، نظیر بنی لخم، خود را به پیامبر(ص) رسانده بودند. زنباع بن بن سلامه جذامی -پدر روح بن زنباع- یکی از آنان بود که در ضمن هیأتی از بنی دار -از شاخه‌های قبیله بنی لخم،- خود را به مدینه رسانده بود. وی و ده تن دیگر از اقوامش، بعد از باز گشت حضرت از تبوک، (در سال نهم هجری) خدمت آن حضرت شرفیاب شد و پس از پذیرش اسلام، تا وفات پیامبر(ص) در مدینه ماندگار شدند[۱۷۵]. وفد قیس بن زید بن حیّان بن امری‌ء القیس هم از دیگر وفود کنندگان جذامی نزد نبی اکرم(ص) بود. او که سالار قوم خود، -سعد بن مالک بن زید مناة بن أفصی- بود، نزد رسول خدا(ص) شرفیاب شد و پس از اظهار مسلمانی، حضرت او را عامل خود بر قومش بنی سعد قرار داد[۱۷۶].

سوای از این وفود که به قصد اظهار مسلمانی انجام گرفت، برخی از وفدها نه به منظور اظهار مسلمانی، بلکه به قصد اظهار تبعیت از دولت نبوی(ص) انجام گرفت که وفد امیران ایله و جرباء و اذرح در زمان غزوه تبوک در سال نهم هجرت از آن جمله بود. این افراد در تبوک، نزد حضرت آمدند و در ازای قبول پرداخت جزیه با ایشان پیمان بستند. امیر ایله در این زمان یوحنا پسر رؤیة بن نفاثه از جذام بود. او استری سفید به پیامبر(ص) بخشید[۱۷۷]. علاوه بر این جمع، گروه کثیری از مردم این قوم همچنان بر آیین خود باقی ماندند تا اینکه در پی ارسال سرایا توسط حضرت و یا بعد از رحلت ایشان و پس از انجام فتوحات اسلامی در سالهای چهاردهم و پانزدهم رفته رفته اسلام پذیرفتند.[۱۷۸]

بنی جذام و تعامل با دولت نبوی(ص)

از نخستین تعاملات این قوم با رسول خدا(ص) و نقش‌آفرینی ایشان در حوادث و وقایع دوران نبوی(ص) –همان‌گونه که پیش از این بدان پرداخته شد- می‌توان به خبر وفد رفاعة بن زید جذامی به مدینه اشاره کرد. او پس از مسلمانی، از پیامبر(ص) نامه‌ای دریافت کرد تا قومش را به اسلام دعوت کند. رفاعه سپس همراه با نامه پیامبر(ص) به میان قوم خود بنی ضبیب رفت و آنان را به اسلام دعوت کرد. ایشان نیز بی‌درنگ مسلمان شدند و سپس همگی در حرة الرجلاء ساکن شدند.[۱۷۹] همزمان با این واقعه نخستین رویارویی یاران پیامبر(ص) با بنی جذام نیز اتفاق افتاد. بر پایه برخی گزارشات، دحیة بن خلیفه کلبی –نماینده رسول خدا(ص) نزد قیصر روم- در راه بازگشت از سفر خود از روم، در منطقه «شنار»[۱۸۰] مورد هجمه جمعی از مردم جذام از تیره بنی ضلیع[۱۸۱] به رهبری هنید بن عارض و پسرش عارض بن هنید قرار گرفت و اموال و جامه‌های اهدایی قیصر همراه او توسط جذامی‌ها به غارت رفت. دحیه کلبی در حالی که جز لباس کهنه و مندرسی که بر تن داشت، چیزی همراه نداشت، به مدینه نزد پیامبر(ص) بازگشت و به شرح ما وقع پرداخت[۱۸۲]. حضرت هم پس از شنیدن این خبر، گروهی پانصد نفره ای[۱۸۳] را در جمادی الاخر سال ششم هجری[۱۸۴] به سرپرستی زید بن حارثه جهت سرکوبی مهاجمان روانه دیار بنی جذام کرد[۱۸۵]. زید با راهنمایی مردی از بنی عذره خود را به محل استقرار هنید بن عارض و همراهانش رساند و سپیده دم بر آنان تاخت. هنید و پسرش عارض و گروه زیادی از همراهانشان کشته شدند[۱۸۶] و غنایم بسیاری که تعداد آن را هزار شتر و پنج هزار گوسفند گفته‌اند همراه با یکصد نفر زن و بچه به دست سپاه مسلمین افتاد[۱۸۷]. با انتشار این خبر، بنی ضبیب –از شاخه‌های بنی جذام- به فرماندهی حبان بن مله و پسرش، جهت نبرد با زید بن حارثه و آزادی اسرا دست به کار شدند. تصمیم این گروه بر این قرار گرفت که آنان ابتدا به مسلمانان نزدیک شوند و تنها حبان بن مله با مسلمانان صحبت کند و سپس در فرصت مناسب با رمز «قودی» به مسلمانان حمله برند[۱۸۸]. آنها نزد زید رفته، از مسلمانی خود گفتند. زید بن حارثه پس از پرسش از سوره حمد و قرائت آن از سوی حبان بن مله، ادعای آنان را تصدیق کرد[۱۸۹] و دستور به آزادی اسرا داد اما بعد، از این امر منصرف شد و دستور حرکت به سوی مدینه را صادر کرد. حبان و همراهانش شب را در کنار خانواده‌های اسیر جذامی، سپری کردند و صبحگاه، به سرعت خود را به منطقه کراع نزد رفاعة بن زید جذامی رساندند و او را از ماجرا با خبر کردند[۱۹۰]. رفاعه هم همراه با ایشان، در حالی که نامه‌ای که پیش از آن، رسول خدا(ص) برای او مکتوب کرده بود را همراه داشت، نزد پیامبر(ص) شتافت و ایشان را از نقض این پیمان با خبر کردند[۱۹۱]. پیامبر(ص)، ضمن هدر اعلام کردن خون کشته شدگان، دستور به آزادی اسرا دادند. سپس، امیرالمؤمنین علی(ع) را با رفاعة بن زید و حبان بن مله همراه کردند تا اسرا و اموال را از زید بن حارثه باز پس گیرند[۱۹۲]. آنان در منطقه فَحلَتَین با زید بن حارثه و همراهانش برخوردند و اسرا و اموال خود را بازگرداندند[۱۹۳].

نبرد موته هم عرصه‌ای دیگر در رویارویی بنی جذام با سپاه اسلام در دوران حیات نبوی(ص) به شمار رفته است. پس از صلح حدیبیه، پیامبر اکرم(ص) فرصت را مغتنم شمردند و به تبلیغ جهانی اسلام پرداخت. ایشان نامه‌هایی را به سران کشورهای مختلف نوشتند و آنان را به اسلام دعوت کردند. حضرت، حارث بن عمیر ازدی را همراه نامه‌ای نزد فرمانروای بُصری فرستاد و او را به پذیرش اسلام فرا خواند. اما حارث پس از رسیدن به دهکده موته، به‌دست شرحبیل بن عمرو غسانی –کارگزار هرقل در منطقه- گرفتار آمد و به شهادت رسید. این خبر بر پیامبر(ص) سخت ناگوار آمد. از این رو دستور اجتماع مسلمانان را در اردوگاه جرف صادر کردند. پس از اجتماع، ایشان سپاهی سه هزار نفره را به فرماندهی زید بن حارثه روانه شام کردند و ضمن انتصاب فرماندهان سپاه، به آنان فرمودند تا به قتلگاه حارث بن عمیر بروند و ساکنان آنجا را به اسلام بخوانند و در صورتی که نپذیرند با آنها بجنگند. خبر این حرکت به دشمن رسید و آنها هم، سپاهی بزرگ متشکل از صد هزار سپاهی به فرماندهی شرحبیل بن عمرو فراهم آوردند و در مآب -از سرزمین‌های بلقاء- فرود آمدند. در این هنگام، جماعتی از قبایل جذام، لخم، بهراء، وائل، بکر و... که برخی تعداد ایشان را نیز تا صد هزار تن برشمردند[۱۹۴]، بدیشان پیوستند. از آن سو، سپاه مسلمین، به معان از سرزمین‌های شام رسید و در آنجا از حضور نیروهای هرقل روم مطلع شدند. مسلمانان پس از دو شب اقامت در معان و مشورت در ادامه راه یا انصراف و بازگشت به مدینه، سرانجام با سخنان پر شور عبدالله بن رواحه تصمیم به ادامه مسیر گرفتند. آنان تا روستای موته پیش رفتند و در آنجا با سپاه بزرگ روم رو در روی شدند. در این جنگ نابرابر که در جمادی الاولی سال هشتم هجرت به وقوع پیوست، فرماندهان اسلام یکی پس از دیگری به شهادت رسیدند. در نهایت سپاه اسلام به فرماندهی خالد بن ولید، عقب نشستند و با مابقی سپاه خود را به مدینه رساندند.[۱۹۵]

رویارویی دیگر جذامی‌ها با پیامبر اکرم(ص) در سال هشتم هجری رقم خورد. بنا بر نقل برخی منابع، رسول خدا(ص) در جمادی الاخر این سال، جمعی از بزرگان مهاجر و انصار از جمله ابوبکر و عمر و ابوعبیده را به فرماندهی عمرو بن عاص به ذات السلاسل –که در فاصله ده روز راه تا مدینه قرار داشت،- فرستاد. این گروه پس از رسیدن به منطقه مورد نظر، به اجتماع دشمن، متشکل از قضاعه، عامله، لخم و جذام، حمله بردند و ضمن به هلاکت رساندن تعداد زیادی از آنان، اموال بسیاری از ایشان را به غنیمت گرفتند[۱۹۶]. غزوه تبوک در سال نهم هجرت هم از دیگر وقایع مهم تاریخ دوران پیامبر(ص) است که در آن ذکری از بنی جذام به میان رفته است. در این سال، گروهی از بازرگانان شامی خبر آوردند که هرقل –امپراطور بیزانس- سپاهی بزرگ از رومیان فراهم آورده و مردم لخم، جذام، عامله و غسان را بر مقدمه آن گماشته و آنها را به بلقاء[۱۹۷] فرستاده است. در پی دریافت این خبر، رسول خدا(ص) با وجود گرمای شدید هوا، دستور به بسیج عمومی مردم دادند و از آنها خواستند تا با آماده‌سازی تمام امکانات خود، مهیای این جنگ شوند. پیامبر(ص)، اشخاصی را هم به مکه و قبایل دیگر اعزام فرمود تا آنها را برای جنگ حرکت دهند. با گرد آمدن سپاه، لشکر راهی سرزمین روم شدند[۱۹۸].[۱۹۹]

منابع

پانویس

  1. بر اساس برخی روایات منتسب به پیامبر(ص) نیز، از لخم و جذام و عامله و غسان، به عنوان چهار قبیله سبئی که از یمن به شام کوچیده و در آن سرزمین منزل گزیده‌اند، نام برده شده است. (ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۳۹؛ مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۴۷؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۱۵۹.)
  2. ر.ک: أبو الفداء، المختصر فی اخبار البشر، ج، ص۲۲؛ احمد امین، پرتو اسلام، ص۲۹؛ غلامحسین مصاحب، دائرة المعارف فارسی، جلد اول، ص۱۲۵۶؛ فیلیپ خلیل حتّی، تاریخ عرب، ص۸۳ و...
  3. احمد پاکتچی، ازد [پیش از اسلام]، دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج۸، ص۲۴-۲۵.
  4. سمعانی، الانساب، ج۳، ص۲۲۴.؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۳۰۸.
  5. یعقوبی، تاریخ، ج۱، ص۱۹۰؛ مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۹۸. نیز ر.ک: بلاذری، انساب الاشراف، ج۶، ص۲۵۹؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۵۳۱.
  6. ر.ک: یاقوت، معجم البلدان، ج۱، ص۱۵۴-۱۵۵ و ج۲، ص۲۵۸-۲۵۹؛ بکری، معجم ما استعجم، ج۳، ص۱۲۰۱و ص۱۲۴۷؛ مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۹۸؛ زمخشری، الفائق فی غریب الحدیث، ج۳، ص۱۶۳.
  7. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت
  8. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۱، ص۲۰۱؛ حسن بن احمد همدانی، الإکلیل من أخبار الیمن و أنساب حمیر، ص۱؛ ابن‌حزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۰.
  9. خلیفة بن خیاط، الطبقات، ص۱۳۰؛ ابن درید، الاشتقاق، ص۳۷۵؛ ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۳، ص۳۵۰.
  10. ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۹، ص۲۴۱؛ نویری، نهایه الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۰۷.
  11. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۱، ص۲۰۱؛ ابن درید، الاشتقاق، ص۳۷۵؛ ابن‌حزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۰. برخی نیز ایشان از بنی حضرموت و از نسل جذام یا همان صدف بن شوال بن عمرو بن دعمی بن زید بن حضرموت یا به نقلی دیگر صدف بن اسلم بن زید بن مالک بن زید بن حضرموت الاکبر گفته‌اند. (سمعانی، الانساب، ج۳، ص۲۲۴)
  12. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۲۰۶.
  13. ر.ک: بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۷؛ یعقوبی، تاریخ، ج۱، ص۲۲۹؛ قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۲۰۶.
  14. بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۷؛ یعقوبی، تاریخ، ج۱، ص۲۳۰.
  15. ر.ک: بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۷.
  16. مصعب زبیری، نسب قریش، ص۸-۹؛ یعقوبی، تاریخ، ج۱، ص۲۲۹..
  17. ابن‌حزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۱.
  18. ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج۹، ص۲۱۴-۲۱۵.
  19. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۱، ص۲۰۳؛ ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج۹، ص۲۱۴-۲۱۵.
  20. زمخشری، الفائق فی غریب الحدیث، ج۳، ص۲۹۰.
  21. همان‌گونه که گفته شد محل زندگی بنی جذام از منطقۀ حِسمی در شمال تبوک و وادی القری تا فلسطین امتداد داشت و شامل مناطقی چون اِرم، معان، مدین و اَیله می‌شد. (یاقوت، معجم البلدان، ج۱، ص۱۵۴-۱۵۵ و ج۲، ص۲۵۸-۲۵۹؛ بکری، معجم ما استعجم، ج۳، ص۱۲۰۱ و ۱۲۴۷؛ مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۹۸؛ ابن‌حزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۱؛ زمخشری، الفائق فی غریب الحدیث، ج۳، ص۱۶۳.) از آنجا که از سده‌های هفتم قبل از میلاد، نَبطیان در این مناطق ساکن بودند، برخی محققان بنی جذام را هم از اعقاب آنان دانسته‌اند. براساس این نظر، اعقاب نبطیان مقارن ظهور اسلام، پس از افول حکومت نبطی، به جذام معروف شدند. (تقی‌زاده، حسن، از پرویز تا چنگیز، ج۱، ص۱۱۴ و ص۱۱۸) در این صورت یمنی‌الاصل بودن بنـی جـذام -چنان‌که در سنت نسب‌شناسی اعـراب مورد قبول بـوده است-چندان قابل اعتماد نمی‌تواند باشد.
  22. یاقوت، معجم البلدان، ج۱، ص۱۵۴-۱۵۵ و ج۲، ص۲۵۸-۲۵۹؛ بکری، معجم ما استعجم، ج۳، ص۱۲۰۱و ۱۲۴۷؛ مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۹۸؛ ابن‌حزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۱؛ زمخشری، الفائق فی غریب الحدیث، ج۳، ص۱۶۳.
  23. حسن تقی‌زاده، از پرویز تا چنگیز، ج۱، ص۱۱۴ و ص۱۱۸.
  24. ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۱۶۲؛ نویری، نهایه الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۰۳.
  25. نویری، نهایه الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۰۳.
  26. مقریزی در توصیف و توجیه این نامگذاری چنین عنوان شده که «لخم و جذام دو برادر بودند. نام لخم، مالک بود. در علت نامگذاری این دو به لخم و جذام چنین گفته شده: که این دو برادر به نزاع با هم برخاستند. جذام با دندانش، انگشت برادرش را قطع کرد، و بخاطر این «قطع کردن»، «جذام» نامیده شد. و لخم را از این جهت لخم گفتند که به صورت برادرش لطمه زد و چشمش را از کاسه بیرون کشید و از این رو به خاطر این «لطمه زدن،» «لخم» نامیده شد. در وجه تسمیه این دو دلایل دیگری هم ذکر شده است». (مقریزی، البیان والاعراب عما بارض مصر من الاعراب، ج۱، ص۱۱) در برخی منابع، این ضربت زننده، پسر عموی جذام بن عدی معرفی شده است. (ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۱، ص۲۰۱)
  27. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۱، ص۱۳۵.
  28. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۱، ص۱۳۵؛ حسن بن احمد همدانی، الإکلیل من أخبار الیمن و أنساب حمیر، ص۱. قلقشندی از او با نام «رقاش بنت فارس بن همدان» یاد کرده است. (قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۳۵۸)
  29. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۱، ص۲۰۱؛ ابن درید، الاشتقاق، ص۳۷۵؛ ابن‌حزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۰.
  30. ابن درید، الاشتقاق، ص۳۷۵؛ ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۳، ص۳۵۰؛ نویری، نهایه الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۰۷.
  31. ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۳، ص۳۵۰.
  32. ابن‌حزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۰؛ ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۳، ص۳۵۰؛ نویری، نهایه الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۰۷-۳۰۸.
  33. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۱، ص۲۰۱.
  34. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۱، ص۲۰۲.
  35. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۱، ص۲۰۲.
  36. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۱، ص۲۰۲.
  37. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۱، ص۲۰۴.
  38. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۱، ص۲۰۴؛ ابن حبیب بغدادی، مختلف القبائل و مؤتلفها، ص۷۵؛ ابن‌حزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۱.
  39. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۱، ص۲۰۵؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۳۰۷؛ عمر رضا کحّاله، معجم قبائل العرب، ج۳، ص۱۱۸۹.
  40. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۲۸۱؛ عمر رضا کحّاله، معجم قبائل العرب، ج۲، ص۴۹۶.
  41. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۲۹۹.
  42. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۳۲۳.
  43. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۴۱۵.
  44. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۳۱۳.
  45. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۱۴۱.
  46. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۱۲۷.
  47. ابن‌حزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۱؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۳۰۷.
  48. ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۳۰۷.
  49. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۲۶۱؛ زرکلی، الاعلام، ج۳، ص۱۹.
  50. ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۳، ص۳۵۰.
  51. ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۳، ص۳۵۰.
  52. ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۳، ص۳۵۰.
  53. ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۳، ص۳۵۰.
  54. ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۳، ص۳۵۰.
  55. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۱۳۰.
  56. بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۱، ص۴۰۴.
  57. بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۲، ص۴۴۲.
  58. بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۱۰۷.
  59. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۳۴۶.
  60. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۱۶۷.
  61. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۱۳۲.
  62. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۱۴۷.
  63. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۱۴۷.
  64. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۷۹.
  65. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۲۷۵.
  66. قبایل بنی سعود عبارتند از: بنی سعد بن ایاس، بنی سعد بن مالک بن زید بن اقصی، بنی سعد بن مالک بن حرام، بنی سعد بن سامة بن عنبس بن غطفان. (قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۲۸۶-۲۸۷)
  67. جهت مطالعه بیشتر ر.ک: نویری، نهایه الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۰۷-۳۰۹ و قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، کل کتاب.
  68. بکری، معجم ما استعجم، ج۳، ص۱۲۰۱؛ قلقشندی، قلائد الجمان، ج۱، ص۵۴-۵۵.
  69. عمر رضا کحّاله، معجم قبائل العرب، ج۵، ص۳۱۱.
  70. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت
  71. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۲۲۹.
  72. محسن امین، اعیان الشیعه، ج۱، ص۱۹۴.
  73. سمعانی، الانساب، ج۳، ص۲۲۴. بر اساس برخی روایات منتسب به پیامبر(ص) نیز، از لخم و جذام و عامله و غسان، به عنوان چهار قبیله سبئی که از یمن به شام کوچیده و در آن سرزمین منزل گزیده‌اند، نام برده شده است. (ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۳۹؛ مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۴۷؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۱۵۹)
  74. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۲۶۲-۲۶۳؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۲۶؛ ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۲۲۶-۲۲۷.
  75. یاقوت، معجم البلدان، ج۱، ص۱۵۴-۱۵۵ و ج۲، ص۲۵۸-۲۵۹؛ بکری، معجم ما استعجم، ج۳، ص۱۲۰۱و ص۱۲۴۷؛ مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۹۸؛ زمخشری، الفائق فی غریب الحدیث، ج۳، ص۱۶۳.
  76. یعقوبی، تاریخ، ج۱، ص۱۹۰؛ مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۹۸. نیز ر.ک: بلاذری، انساب الاشراف، ج۶، ص۲۵۹؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۵۳۱.
  77. ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۳۰۸.
  78. ر.ک: به وصفی زکریا، عشائر الشام، ج۱، ص۶۹.
  79. مسعودی، التنبیه و الاشراف، ص۲۱۹؛ عمر رضا کحّاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۱۷۴. نیز ر.ک: حسن بن احمد همدانی، صفه جزیره العرب، ص۱۲۹؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۲۵۹.
  80. حسن بن احمد همدانی، صفه جزیره العرب، ص۱۲۹.
  81. حسن بن احمد همدانی، صفه جزیره العرب، ص۱۲۹؛ عمر رضا کحّاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۱۷۴.
  82. حسن بن احمد همدانی، صفه جزیره العرب، ص۱۲۹؛ عمر رضا کحّاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۱۷۴.
  83. ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۳۰۷.
  84. ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۳۰۸.
  85. ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۳۰۸.
  86. ر.ک: ابن حبان، الثقات، ج۳، ص۱۹؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۲، ص۲۲۷.
  87. حسن بن احمد همدانی، صفه جزیره العرب، ص۱۳۰.
  88. حسن بن احمد همدانی، صفه جزیره العرب، ص۱۳۰.
  89. حسن بن احمد همدانی، صفه جزیره العرب، ص۱۳۰.
  90. بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۶۸؛ نیز نک‍: محمد تقی فقیه، جبل عامل فی التاریخ، ص۸۳-۸۴.
  91. ر.ک: وصفی زکریا، عشائر الشام، ج۱، ص۶۹.
  92. یعقوبی، البلدان، ص۳۲۹.
  93. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۱۲۷. نیز ر.ک: مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۹۸.
  94. مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۹۸.
  95. ر.ک: آل صفا، تاریخ جبل عامل، ص۲۷.
  96. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۱۳۲ و ۱۶۷.
  97. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۱۴۱ و ۱۴۷.
  98. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۱۴۷.
  99. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۱۳۲.
  100. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۱۴۱.
  101. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۱۶۷.
  102. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۱۳۲.
  103. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۱۴۷.
  104. ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۱، ص۲۲۹.
  105. بکری، معجم ما استعجم، ج۴، ص۱۲۰۱. نیز ر.ک: اشرف الرسولی، طرفة الاصحاب فی معرفة الانساب، ص۶۴.
  106. ابن‌حزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۱.
  107. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۱، ص۵۶۶؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۲۷۷؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۶۱.
  108. عمر رضا کحّاله، معجم قبائل العرب، ج۲، ص۷۹۷.
  109. ابن درید، الاشتقاق، ص۳۷۵-۳۷۶.
  110. بندری است در خلیج عقبه در دریای سرخ نزدیک شام. (یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۲۹۲)
  111. ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۳۰۷ـ ۳۰۸
  112. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۲۰۶.
  113. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، سراسر کتاب.
  114. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۲۰۶.
  115. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۲۰۷.
  116. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۴، ص۱۱۴.
  117. یعقوبی، البلدان، ص۳۳۰؛ حسن بن احمد همدانی، صفه جزیره العرب، ص۱۲۹.
  118. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۲۰۷؛ عمر رضا کحّاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۱۷۴.
  119. ۱۳۰ و ۲۶۱، ۳۴۶ و... قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۱۳۰ و ۲۶۱، ۳۴۶ و...؛ عمر رضا کحّاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۲۷۹.
  120. بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۱، ص۴۰۴.
  121. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۲۸۱ و ۳۶۹؛ عمر رضا کحّاله، معجم قبائل العرب، ج۲، ص۴۹۶.
  122. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۲۷۵ و ۳۴۶.
  123. حسن بن احمد همدانی، صفه جزیره العرب، ص۱۳۰.
  124. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۲۶۱؛ زرکلی، الاعلام، ج۳، ص۱۹.
  125. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۲۸۷.
  126. النسابون العرب...،«قبیلة الغفار فی التاریخ و النسب»، م ایمن زغروت.
  127. حسن بن احمد همدانی، صفه جزیره العرب، ص۱۲۹؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۴، ص۲۵۵.
  128. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۲۸۷.
  129. یعقوبی، البلدان، ص۳۴۳.
  130. ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۳۰۸. نیز ر.ک: زرکلی، الاعلام، ج۴، ص۲۴۰؛ عمر رضا کحّاله، معجم قبائل العرب، ج۲، ص۷۹۷.
  131. ابن‌حزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۱.
  132. ابن‌حزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۱.
  133. ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۲۰۹؛ قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۳۴۳؛ عمر رضا کحّاله، معجم قبائل العرب، ج۳، ص۱۲۳۵.
  134. زرکلی، الاعلام، ج۳، ص۱۳۲.
  135. زرکلی، الاعلام، ج۳، ص۱۳۲. ر.ک: ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۲۰۹.
  136. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت
  137. محسن امین، اعیان الشیعه، ج۱، ص۱۹۴.
  138. سمعانی، الانساب، ج۳، ص۲۲۴. بر اساس برخی روایات منتسب به پیامبر(ص) نیز، از لخم و جذام و عامله و غسان، به عنوان چهار قبیله سبئی که از یمن به شام کوچیده و در آن سرزمین منزل گزیده‌اند، نام برده شده است. (ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۳۹؛ مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۴۷؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۱۵۹)
  139. ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۳۰۸.
  140. یعقوبی، تاریخ، ج۱، ص۱۹۰؛ مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۹۸. نیز ر.ک: بلاذری، انساب الاشراف، ج۶، ص۲۵۹؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۵۳۱.
  141. حسن بن احمد همدانی، صفه جزیره العرب، ص۱۲۹؛ عمر رضا کحّاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۱۷۴.
  142. حسن بن احمد همدانی، صفه جزیره العرب، ص۱۲۹؛ عمر رضا کحّاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۱۷۴.
  143. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۱، ص۵۶۶؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۲۷۷؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۶۱.
  144. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۲۶۲-۲۶۳؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۲۶؛ ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۲۲۶-۲۲۷.
  145. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۱، ص۲۰۲.
  146. دائره بزرگ اسلامی، مقاله «بنی جذام»، مسعود تاره.
  147. ابن خلدون، تاریخ، ج۱، ص۱۶۲.
  148. ابن خلدون، تاریخ، ج۱، ص۷۶۵. نیز ر.ک: سیوطی، المزهر فی علوم اللغه و انواعها، ج۱، ص۱۶۷.
  149. ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۳۰۸.
  150. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۶۶؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۵۹۱؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۲۹۷.
  151. ر.ک: ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۳۰۸.
  152. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت
  153. ابن کلبی، الاصنام، ص۳۸؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۲۳۸.
  154. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۲۳۸؛ عمر رضا کحّاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۱۷۴.
  155. ر.ک: جاحظ، الحیوان، ج۷، ص۲۱۶؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۲۶۹.
  156. یعقوبی، تاریخ، ج۲، ص۴۹، ۵۲.
  157. بری، القبائل العربیه فی مصرفی القرون الثلاثة الاولی للهجره، ص۱۹۶.
  158. ابن صاعد اندلسی، التعریف بطبقات الامم: تاریخ جهانی علوم و دانشمندان تا قرن پنجم هجری، ص۲۰۴؛ عمر رضا کحّاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۱۷۴.
  159. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت
  160. ر.ک: بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۷۷.
  161. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۶۶.
  162. محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۵۵۷؛ ابن قتیبه دینوری، المعارف، ص۱۴۸؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۱۴۰.
  163. محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۵۵۷؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۵۹۶؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۳، ص۱۴۰.
  164. حره‌ای است در دیار بنی القین بن جسر بین مدینه و شام. (یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۲۴۶)
  165. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۵۹۶؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۱۴۰.
  166. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۵۹۱؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۶۶ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۴، ص۵۷.
  167. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۳۸۱؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۵۱۱.
  168. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۳۸۰؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۵۱۰؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۱۷۴.
  169. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۶۶.و با اشعار متفاوت در: ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۵۹۱؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۲۹۷.
  170. ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۳۰۸.
  171. ابو نعیم، معرفة الصحابه، ج۱، ص۳۸۱.
  172. ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۱، ص۲۰۸ و ج۲، ص۳۳۶؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۱، ص۴۱۷. نیز ابن حبان، الثقات، ج۳، ص۱۷۷.
  173. ابن ابی‌حاتم، الجرح و التعدیل، ج۸، ص۲۰۳؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۳، ص۱۳۴۵.
  174. ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۴، ص۲۳۳؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۵، ص۵۲۳.
  175. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۵۸-۲۵۹. نیز ر.ک: ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۲، ص۵۶۴؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۲، ص۱۰۸؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۲، ص۴۷۰.
  176. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۱، ص۲۰۳.
  177. ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۲۶۷.
  178. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت
  179. محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۵۵۷. برخی از نقلها حاکی از آن است که وی از پیامبر(ص) اجازه اقامت در مدینه را گرفت. (ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۵۹۶؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۶۶؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۳، ص۱۴۰)
  180. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۶۱۲؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۱۴۱.
  181. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۱۴۱.
  182. محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۵۵۵-۵۵۶؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۶۱۲-۶۱۳؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۳، ص۱۴۱.
  183. محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۵۵۷؛ ابن سیدالناس، عیون الاثر، ج۲، ص۱۴۶.
  184. محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۵۵۵؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۶۷؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۲۰۷.
  185. محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۵۵۷؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۳، ص۱۴۱؛ محمد بن یوسف صالحی، سبل الهدی و الرشاد فی سیرة خیر العباد، ج۶ ص۸۸. بنا بر برخی نقلها، پس از این واقعه، افراد تازه مسلمان قبیله جذام به کسانی که اموال دحیه کلبی را غارت کرده بودند، حمله بردند؛ اما غارتگران فرار کردند و پراکنده شدند. (محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۵۵۷. نیز ر.ک: محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۳، ص۱۴۱.) زید بن حارثه، موضوع حمله قبیله رفاعه بن زید جذامی و فرار غارتگران اموال دحیه کلبی را به اطلاع پیامبر(ص) رساند. پس از این گزارش، رسول خدا(ص) زید را به همراه پانصد نفر، (محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۵۵۷؛ ابن سیدالناس، عیون الاثر، ج۲، ص۱۴۶). در جمادی الآخر سال ششم هجری برای سرکوبی و دستگیری غارتگران اعزام فرمود و دحیه کلبی را نیز همراه او فرستاد. (محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۵۵۵؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۶۷؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۶۴۱)
  186. محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۵۵۸؛ ابن سیدالناس، عیون الأثر، ج۲، ص۱۴۶.
  187. محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۵۵۸؛ ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الأمم و الملوک، ج۳، ص۲۵۸؛ ابن سیدالناس، عیون الأثر، ج۲، ص۱۴۶.
  188. محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۵۵۸؛ «قودی» یعنی «بکش»
  189. محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۵۵۸؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۳، ص۱۴۲.
  190. محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۵۵۸؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۳، ص۱۴۲.
  191. محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۵۵۹؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۶۱۵؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۶۸.
  192. محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۵۵۹؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۶۱۵؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۶۸.
  193. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۶۱۶؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۶۸؛ ابن سیدالناس، عیون الأثر، ج۲، ص۱۴۶.
  194. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۳۷۵؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۳۷؛ مقدسی، البدء و التاریخ، ج۴، ص۲۳۱.
  195. محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۷۵۵-۷۶۵؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۳۷۰-۳۸۳؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۹۷-۹۸.
  196. محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۷۶۹-۷۷۳؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۸۰-۳۸۱؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۳۲.
  197. «بلقاء» ناحیه‌ای است از مناطق تحت حاکمیت دمشق، بین شام و وادی القری. (یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۴۸۹)
  198. محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۳، ص۹۹۰؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۱۲۵-۱۲۶؛ مقریزی، إمتاع الأسماع بما للنبی من الأحوال و الأموال و الحفدة و المتاع‌، ج۲، ص۴۷.
  199. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت