امامت امام کاظم در تاریخ اسلامی
ظهور امامت ایشان در عصر اختفاء
مورخین معتقدند از اواخر سالهای عصر خلافت هزار ماهه امویان که حکومت ننگین آنها رو به ضعف رفت، تا ۱۳۵ (هـ. ق) که دوران روی کار آمدن و تحکیم خلافت عباسیون است، دوره گشایش نام دارد. چون در این دوره به خاطر نزاع بنیعباس و بنیامیه امام صادق(ع) فرصت کرد معارف شیعه را بیان کند. موضوع تدریس و تربیت دانشمندان و تلمذ بزرگان در محضر درس و فضل امام صادق(ع) در قسمتی از این تاریخ رخ داده است. در آن قسمت از عصر بنیامیه که در خراسان و در آفریقا، در فارس، در ماوراءالنهر و در دیگر جاهای دنیای اسلام درگیری و جنگ وجود داشته و مشکلات بزرگی فراروی بنیامیه پیش آمده حضرت صادق(ع) از فرصت استفاده کرده و مسائل تشیع را تبیین و تبلیغ نموده است.
عرض اندام فقاهت شیعه و طرح آن به عنوان یک مکتب کاربردی و جا باز کردن آن مکتب به عنوان تجسم مذهب و دعوت پیامبر اکرم(ص) و امیرمؤمنان(ع) برای عباسیان سخت و گران بود. دوران خلافت سفاح با پاکسازی بقایای امویان و تحکیم پایههای نوظهور عباسیان گذشت، ولی در عصر خلافت طولانی منصور، فرصتی برای مقابله با علویون به قصد براندازی صورت گرفت. از طرفی منصور توانست بنیالحسن را به شدت سرکوب و قلع و قمع کند و بسیاری از آنها در سیاهچالها جان دادند و بعضی را لای دیوارها زنده به گور کرد و در مقابل چهره سرشناس بنیالحسین یعنی حضرت صادق(ع) میگفت: جعفر بن محمد مثل استخوانی در گلویم گیر کرده. اگر شهیدش میکرد منصور از بازتابش میترسید و در ادامه حیاتش بیشتر هراس و وحشت داشت، ولی سرانجام آن خورشید پر فروغ را به شهادت رساند.
عباسیان از انتشار ندای تشیع توسط امام صادق(ع) این درس را گرفتند که نباید امامت شیعه را در تماس با توده مردم آزاد گذاشت و تنها سیاست موفق برای کنترل امامت، حایل شدن و ایجاد فاصله بین او و مردم است. گرچه این سیاست را بسیاری از طواغیت قبلی اجرا کرده بودند، ولی بایکوت سیاسی ناجوانمردانهترین سیاستی بوده که توانسته امام را در محاق تاریک و انزوای تاریخ فرو برد.
آنگونه که ۲۵ سال انزوای سیاسی امیرالمؤمنین جز خسارت برای امت اسلامی نبود و لذا با تشدید فشارها و کنترل روزافزون برای شناسایی جانشین بعد از امام صادق(ع) اولین مشکل عصر امامت حضرت کاظم(ع) ورق خورد و در آن فضای ارعاب و تجسس بود که حضرت صادق(ع) نقشههای آنها را نقش بر آب کرد و برای حفظ جان منجی امت و امام بعد از خود در وصیتنامهاش پنج نفر را وصی معرفی کرد و ارزش را لای ضدارزشها مخفی نگه داشت، تا متقین با چراغ فرقان حق را از باطل تشخیص دهند.
حضرت صادق(ع) در وصیتنامهاش با فراست دشمن را به رد گم کردن کشاند و در زمانی که منصور جستجوگرانه دنبال جانشین امام صادق(ع) بود از مدینه به او خبر دادند که در بین ۵ نفر جانشینان امام، اولین آنها خلیفه «منصور» و دومین آنها استاندار «محمد بن سلیمان» معرفی شدهاند و منصور متوجه شد که امام صادق(ع) چگونه امام بعد از خود را از خطر، حفظ و صیانت کرده است.
در سالهای آخر عمر حضرت صادق(ع) بحث جانشینی امام جز برای خواص طرح نمیشد و این گویای خفقان عصر عباسیان است.
فیض بن مختار در یک حدیث طولانی راجع به امامت موسی بن جعفر(ع) گفت، امام صادق(ع) فرمود: این فرزندم امام تو است، از جای حرکت کن و به مقام او اقرار نما! حرکت کرده دست و سرش را بوسیدم و برایش دعا کردم. امام صادق(ع) فرمود: ولی اجازه داده نشده که آشکارا دعوت کند. عرض کردم: فدایت شوم من به کسی بگویم؟ فرمود: به زن و فرزند و دوستانت و همسفرت بگو! در آن سفر زن و فرزندم همراهم بودند. یونس بن ضبیان نیز از رفقای من بود وقتی جریان را گفتم، خدای را بر این نعمت سپاسگزاری کردند. ولی یونس که مردی عجول بود گفت: نه من باید از خود حضرت صادق(ع) بشنوم. از منزل خارج شد تا پیش امام برود من هم از پی او رفتم، همین که رسیدم به درب خانه که یونس جلوتر وارد شده بود امام فرمود: یونس جریان همانطوری است که فیض برایت نقل کرده مطلب را داشته باش، عرض کرد به چشم آقا[۱]. امام در شرایط خفقان به یاران خاصش اجازه میداد فقط به زن و فرزندش امام و حجت خدا را معرفی کنند تا رعایت مسائل امنیتی شود.
مورخین، عصر زندگی امام صادق(ع) را عصر احیاء فقه شیعی میدانند، ولی در عصر حیات امام کاظم(ع) معتقدند دوره فقه به سر رسید. اولین سؤالی که مطرح میشود اینست که آیا امام کاظم(ع) فقیه آل محمد نبود؟ در اینکه علم امام کاظم(ع) هموزن پدر بزرگوارش حضرت صادق(ع) میباشد هیچ شکی وجود ندارد، با این تفاوت که تنگناهای سیاسی خلفا فرصتی برای بروز فقه امام کاظم(ع) را ندادند و تبعید و اختفاء و زندانهای متعدد و مکرر امام، باعث شد مردم و جامعه اسلامی از علم و فضل و فقه امام محروم شوند و لذا مورخین، عصر امامت حضرت کاظم(ع) را دوران اختفاء نامیدهاند.
خلفا در دوران امامت حضرت کاظم(ع) با رویکرد جدیدی به مسئله رهبری و امامت شیعه نگریستند. به ویژه در عصر هارون الرشید که با حرص و ولع بزم عیش و نوش و عیاشیهای آنچنانی را در کنار سیمینتنان و آوازهخوانان اصل قرار داده بود و برای حفظ آن مجالس آلوده و ناپاکیها چون خفاش از نور امامت و ارشاد و وعظ و هدایتگریزان بود و لذا حضرت در سختترین شرایط آزاردهنده حبس از زندانی به زندان دیگر منتقل میشد تا خلیفه به اصالت لذت و کامجوییاش خدشهای وارد نگردد[۲].
امام کاظم(ع) در معرفی امامتش
سالهای آخر عمر حضرت صادق(ع) با تسلط قهرآمیز و کنجکاوانه منصور بر فعالیتهای حضرت صادق(ع) گذشت و امام از ترس جان امام کاظم(ع) شرایط را برای معرفی ایشان به امامت مساعد نمیدید، حضرت صادق(ع) در وصیتنامهاش در جهت رد گم کردن عباسیون شگرد خاص خودش را بهکار برد و اسم جانشین خود را لابلای دیگران مطرح کرد. بعد از شهادت حضرت صادق(ع) خواص اصحاب به سردرگمی افتادند و نسبت به امام خود متحیر ماندند. البته بعد از شهادت امام صادق(ع) یکی از فرزندانش به نام عبدالله افطح داعیه امامت داشت و با این ادعا آخرت خود را تباه کرد.
حسادت نسبت به امام کاظم(ع) باعث شد که ایشان ادعای امامت کند و حکومت عباسی هم بیمیل نبود کسی که از فضل و فقه و دانش کافی برخوردار نیست امام شیعیان شود، تا پتانسیل انقلابی آنها تقلیل یابد. این رذیله حسادت به ساحت مقدس حضرت کاظم(ع) در لسان پدر بزرگوارش تصریح شده است.
یزید بن اسباط بر امام صادق(ع) به عنوان عیادت آن بزرگوار در بیماری که به وفاتش انجامید وارد شد. امام صادق(ع) رو به او کرد و فرمود: ای یزید آیا این پسر را میبینی؟ در حالی که اشاره به امام کاظم(ع) داشت فرمود: هرگاه مردم را دیدی که درباره او اختلاف دارند، تو از طرف من گواه باش که من به تو خبر دادم که تنها گناه یوسف در نزد برادرانش که او را به چاه انداختند حسد آنان نسبت به وی بود، وقتی که به اطلاع ایشان رساند در خواب یازده ستاره و خورشید و ماه را دیده است که بر او سجده میکنند، ناگزیر نسبت به این پسر حسد خواهند برد[۳].
یکی از بارزترین مصادیق مظلومیت حضرت صادق(ع) این بود که حتی برای بسیاری از خواص اصحاب نتوانست موضوع امامت و جانشینی بعد از خود را بیان نماید، هم به دلیل وجود جاسوسهای حکومت و هم به دلیل قلت ارتباطات و هم به دلیل ضرورت استتار برای حفظ امام بعد از خود و لذا بعد از شهادت حضرت صادق(ع) علاوه بر موج تأثر فقدان رئیس مذهب و از دست دادن امام معصوم، سرگردانی شیعیان رنجی دیگر بود که آنها را میآزرد.
محمد بن قولویه از هشام بن سالم روایت کرده که گفت: پس از وفات امام صادق(ع) من و محمد بن نعمان «مؤمن الطاق» در مدینه بودیم و مردم اطراف عبدالله بن جعفر به این گمان جمع شده بودند که او صاحب امر و امام است. پس ما بر او وارد شدیم و مردم نزد او بودند، همین که مجلس آرام گرفت سؤال زیر را از او پرسیدم: زکات دویست درهم چقدر میشود؟ گفت: ۵ درهم. گفتم: پس زکات ۱۰۰ درهم چقدر است؟ گفت: ۵/۲ درهم همه از این فتوا که با هیچ وصلهای به اسلام نمیچسبید تعجب کردند زیرا که کمتر از دویست درهم زکات ندارد.
هشام با مسخره گرفتن این فتوایی که هیچ مدرکی نداشت، رو به عبدالله کرد و گفت: به خدا قسم که مرجئه هم این را قبول ندارند! گفت: به خدا که من نمیدانم عقیده مرجئه چیست؟ پس ما از نزد عبدالله بن جعفر گمراه بیرون آمدیم و نمیدانستیم به کجا برویم و در کنار یکی از کوچههای مدینه نشسته گریه میکردیم و نمیدانستیم چه باید بکنیم و به که روی آوریم، با خود میگفتیم به سوی مرجئه، یا به سوی قدریه، یا به سوی معتزله، یا به سوی زیدیه برویم؟ در همین حال، بودیم من مردی را که نمیشناختم دیدم با دست به من اشاره میکند. ترسیدم جاسوسی از جاسوسان منصور دوانیقی باشد، چون منصور جاسوسانی در مدینه داشت که ببیند مردم پس از جعفر بن محمد امامت چه شخصی را خواهند پذیرفت تا او را دستگیر کرده گردن بزنند. من ترسیدم این پیرمرد از همان جاسوسان باشد. پس به مؤمن الطاق گفتم: تو از من دور شو زیرا من بر خود و بر تو نگرانم و این مرد مرا میخواهد نه تو را، تو از من دور شو مبادا به هلاکت افتی و به دست خود در نابودیت کمک کرده باشی، پس مؤمن الطاق به فاصله زیادی از من دور شد و من به دنبال پیرمرد رفتم و چنین گمان میکردم که نمیتوانم از دست او رها شوم و به ناچار همچنان به دنبال او رفته و تن به مرگ داده بودم تا اینکه مرا به در خانه حضرت موسی بن جعفر(ع) برد، آنگاه مرا رها کرده و رفت، دیدم خادمی بر در خانه است به من گفت خدایت رحمت کند داخل شو، من داخل خانه شده دیدم حضرت موسی بن جعفر(ع)ر آنجا است و بدون سابقه فرمود: نه به سوی مرجئه و نه به سوی قدریه، و نه به سوی معتزله و نه به سوی زیدیه، بلکه به سوی من، به سوی من. عرض کردم: فدایت شوم پدرت از دنیا رفت؟ فرمود: آری. گفتم: پس از او امام ما کیست؟ فرمود: اگر خدا بخواهد تو را راهنمایی کند خواهد کرد! گفتم: قربانت شوم همانا عبدالله برادر شما چنین پندارد که او پس از پدرش امام است؟ فرمود: عبدالله میخواهد خدا را نپرستد، گفتم: پس بفرمایید بعد از پدر شما امام کیست؟ فرمود: اگر خدا بخواهد تو را راهنمایی کند خواهد کرد، عرض کردم: قربانت گردم آن امام شما هستی؟ فرمود: من آن را نمیگویم، گوید: با خود گفتم من از راه مسأله درست وارد نشدم، سپس «پرسش را عوض کرده» گفتم: برای شما امامی هست؟ «و بر شما لازم است از امامی پیروی کنی؟» فرمود: نه، گوید: «در این هنگام» چنان هیبت و عظمتی از آن بزرگوار در دلم افتاد که جز خدا نمیداند، سپس عرض کردم قربانت من از تو پرسش کنم همانگونه که از پدرت میپرسیدم؟ فرمود: بپرس تا پاسخگیری ولی فاش مکن که اگر فاش کنی نتیجهاش سر بریدن است «یعنی ما را میکشند».
گوید: من از او پرسشهایی کرده دیدم دریایی است بیکران، عرض کردم قربانت شیعیان پدرت گمراه و سرگردان شدهاند آیا با این پیمانی که شما بر پنهان داشتن جریان از من گرفتهاید «اجازه میدهید» جریان امامت شما را به آنها برسانم و آنان را به سویت دعوت کنم؟ فرمود: هر کدام رشد و خردمندی و رازداریشان را دریافتی به او برسان و پیمان بگیر که فاش نکند و اگر فاش کند سر بریدن در کار است «و با دست اشاره به گلوی خود کرد» گوید: پس از نزد آن حضرت بیرون رفتم و اباجعفر احول را دیدم به من گفت: چه خبر بود؟ گفتم: هدایت بود و داستان را برایش گفتم.
آنگاه زراره و ابوبصیر را دیدار کردیم «به آن دو نیز جریان را گفته» آنان خدمت آن حضرت رسیده سخنانش را شنیدند و پرسشهایی کرده یقین به امامتش پیدا کردند بعد عامه مردم شیعه دستهدسته نزد امام میآمدند و به امامتش اقرار میکردند[۴].
فیض امامت، آنها را دستگیری نمود و از سردرگمی رهایی داد و باب نجات را به آنها ارشاد فرمود و این خود دلیل حقانیت مکتب اهلبیت است که وقتی شیعه از همه جا مأیوس شود و راه به جایی نبرد با تصرف امامت، دل شیعه را به حق ارشاد مینمایند.
فیض بن مختار کوفی وقتی خدمت امام صادق(ع) میرسد خیلی اصرار دارد که امام صادق(ع) امام بعد از خود را معرفی کند امام صادق(ع) پرده را که در کنار اطاق آویخته بود بالا زد و پشت آن پرده رفت و او راطلبید، فیض چون به آنجا وارد شد دید آنجا مسجد آن حضرت است. امام در آنجا نماز میخواند بعد از نماز امام صادق(ع) منحرف از قبله نشست، فیض نیز در مقابل آن حضرت قرار گرفت که ناگاه امام کاظم(ع) وارد شد. آن موقع به سن ۵ سالگی بود و در دست خود تازیانهای داشت، حضرت صادق(ع) او را بر روی زانوی خود نشانید و فرمود: پدر و مادرم به فدایت این تازیانه در دستت چیست؟ فرمود: از کنار علی برادرم رد شدم دیدم، با این تازیانه حیوانی را میزد از دست او گرفتم.
بعد حضرت فرمود: ای فیض همانا صحف ابراهیم و موسی بر رسول خدا رسید و پیامبر به علی(ع) واگذار کرد، پس یکیک ائمه را ذکر کرد تا آنکه فرمود آن صحف نزد من است و این پسرم را با کمی سنش من بر آن امین دانستم و اینک نزد اوست. فیض گفت: دانستم منظور آن حضرت را ولی گفتم: فدایت شوم بیانی بیشتر از این میخواهم! فرمود: ای فیض، پدرم هرگاه میخواست که دعایش مستجاب شود مرا به طرف راست خود مینشانید و دعا میکرد و من آمین میگفتم پس دعایش مستجاب میشد و من نیز با این پسرم چنین هستم و دیروز تو را در موقف یاد کردیم. «فَذَكَّرْنَاكَ بِالْخَيْرِ» گفتم: سید من بیشتر بفرما! فرمود: هرگاه پدرم به سفر میرفت من با او بودم، پس هر گاه بر روی مرکب خود میخواست خواب رود من مرکب خود را نزد مرکب او میبردم و دست خود را متکای او مینمودم به اندازه یک میل، دو میل تا از خواب برمیخاست. این پسر نیز با من چنین مینماید، باز تقاضا کردم بیشتر بفرما! فرمود: من مییابم در این پسرم آنچه را که یعقوب در یوسف یافت.
گفتم ای سید من بیشتر بفرما! فرمود: این همان امام است که از آن سؤال نمودی، پس اقرار کن به حق او، پس برخاستم و سر آن حضرت را بوسیدم و برای او دعا کردم. پس فیض اجازه خواست که به بعضی اظهار کند فرمود با اهل و اولاد و رفقایت بگو! فیض در آن سفر به اهل و اولاد خود اطلاع داد[۵].[۶]
امام کاظم(ع) در غصب خلافت الهیه
حق مسلم خلافت صالحه امت از آنِ امام معصوم میباشد و خداوند در یوم الغدیر نه فقط علی(ع) را خلیفه مسلمین معرفی کرد و از همه اخذ بیعت نمود، بلکه جریان رهبری و خلافت امامت نور را در پهنه تاریخ، در جغرافیای غدیر امضا فرمود.
اگر بعضی از ائمه ظاهراً دنبال قبضه کردن خلافت اسلامی نبودهاند به این معنی نیست که خلافت را نخواستهاند، بلکه به این معنی است که شرایط جامعه برای قبضه کردن خلافت و تبدیل آن به خلافت صالحان مقدور نیست. آنگونه که امیرالمؤمنین بعد از رحلت نبی مکرم در خانه مهاجر و انصار میرود تا شاید بتواند به حق طبیعی خود برسد و آنگونه که امام مجتبی پس از شهادت امیرالمؤمنین برای قبضه کردن خلافت با معاویه نامهنگاری دارد و اعزام نیرو میکند تا خار سر راه اسلام را برای ایجاد حکومت معصوم بردارد و شرایط را فراهم کند و آنگونه که سیدالشهداء در حرکتش به کوفه به دنبال اینست که اگر کوفیان به عهد خود وفا کنند حکومت الهیه تشکیل دهد.
قطعاً حضرت کاظم(ع) هم اگر شرایط را مناسب ببیند به دنبال این حق طبیعی خواهد بود ولی حکام غاصب برای نوشیدن شیر از پستان خلافت «به تعبیر امیرالمؤمنین «لَشَدَّ مَا تَشَطَّرَا ضَرْعَيْهَا»» هیچ وقت اجازه ندادند این فرصت به ائمه اطهار برسد. غاصبین خلافت بعد از پیامبر ۲۵ سال علی(ع) را بایکوت سیاسی کردند، معاویه با تطمیع کوفیان حرکت مبارزاتی امام مجتبی را به آتشبس کشاند و ابنزیاد با سیاست شیطانی خود از شمشیرهای آماده کوفیان علیه خورشید امامت یعنی سیدالشهداء بهره گرفت... و امام کاظم(ع) هم در شرایطی قرار دارد که بدمستان عباسی با تمام قوا به خلافت چسبیده و هیچ مجالی برای طرح خلافت حقه الهیه مشاهده نمیکند.
امام خمینی فرزند خلف ائمه اطهار در فکر و اعتقاد و عمل زیباترین اندیشه ناب حکومتی را در حیات سیاسی امام کاظم(ع) اینگونه ترسیم میکند، میفرماید: «حکام جور هم همیشه از ائمه وحشت داشتند، آنها میدانستند که اگر به ائمه فرصت بدهند قیام خواهند کرد. اینکه میبینید هارون حضرت موسی بن جعفر(ع) را میگیرد و چندین سال حبس میکند نه از این جهت است که سید و اولاد پیغمبرند و اینها با پیغمبر مخالفند بلکه از باب «الملک عقیم» است و اینها میدانستند که اولاد علی(ع) داعیه خلافت داشته و بر تشکیل حکومت اسلامی اصرار دارند و حکام جائر میدیدند که اگر موسی بن جعفر(ع) آزاد باشد زندگی را بر آنها حرام خواهد کرد و ممکن است زمینهای فراهم شود که حضرت قیام کند و سلطنت را براندازد، از این جهت مهلت ندادند.
اگر مهلت داده بودند بدون تردید حضرت قیام میکرد. شکی نیست که اگر فرصتی برای موسی بن جعفر(ع) پیش میآمد قیام میکرد و اساس دستگاه سلاطین غاصب را واژگون میساخت. بر حسب روایت که امام بر هارون وارد شد دستور داد حضرت را تا نزدیک مسند سواره بیاورند و کمال احترام را به ایشان نمود، بعد که موقع تقسیم سهمیه بیتالمال شد و نوبت به بنیهاشم رسید، مبلغ بسیار اندکی مقرر داشت. مأمون که حاضر بود از آن تجلیل و از این طرز توزیع درآمد تعجب کرد، هارون به او گفت: عقل تو نمیرسد بنیهاشم را باید همینطور نگه داشت، اینها باید فقیر باشند، حبس باشند، تبعید باشند، رنجور باشند، مسموم شوند، کشته شوند، وگرنه قیام خواهند کرد و زندگی را بر ما تلخ خواهند ساخت»[۷]. امروزه بعضی از درک این فراز عالی کلام امام راحل عاجزند که اگر امام کاظم(ع) فرصتی پیدا میکرد قیام مینمود... .
امام کاظم(ع) در زمان شهادت پدر بزرگوارش ۲۰ سال داشت که امامت را عهدهدار شد و منصور دوانیقی دهمین سال سلطنتش را میگذراند، بعد از مرگ منصور خلافت به مهدی عباسی رسید.
مهدی در آغاز حکومتش برخورد بدی با امام نداشت و صدمهای به او نرساند و تنها در آزردن او به مراقبت و تحت نظر شدید او بسنده کرد، اما وقتی که آوازه حضرت همه جا پیچید و مشهور گشت، مهدی عداوت خود را آشکار ساخت و تصمیم به زندان کردن امام گرفت ولی به خاطر کرامتی که از امام دید او را آزاد کرد[۸].
مهدی عباسی پس از پدرش منصور، بنا به وصیت وی و برای ایجاد جو مناسب جهت ادامه حاکمیتش تصمیم میگیرد اموال به زور غصب شده مردم را بازپس گرداند. در این نمایش، امام را نیز دعوت کردند، امام چون دید این حرکت را به رخ وی میکشند فرمود: اگر قرار است جبران ستمگریهایی که به عمل آمده است بشود چرا حقوق مورد تجاوز ما بازگردانده نمیشود؟ مهدی پرسید: حقوق غصب شده شما چیست؟ امام فرمودند: فدک! مهدی گفت: حدود آن را برایم بیان کن تا بازپس گردانم! امام تمام قلمرو حکومت آن روز را به عنوان مرزهای فدک مشخص میکند «یک حد آن کوه احد، حد دیگر آن عریش مصر، حد سوم سیف البحر و حد چهارم دومه الجندل» آنگاه رنگ از چهره مهدی میپرد و میگوید: اینها خیلی زیاد است باید درباره آن اندیشه کنم[۹].
بعد از خلافت مهدی، در حکومت هارون الرشید هم همین اندیشه خلافتخواهی و احقاق حق از طرف امام کاظم(ع) وجود داشت. روزی هارون به امام کاظم(ع) گفت: خُذْ فَدَكاً حَتَّى أَرُدَّهَا إِلَيْكَ حدود فدک را معین کن تا آن را به تو برگردانم! هارون میخواست غصب فدک را که تبدیل به سند مظلومیت اهلبیت در تاریخ شده بود بیاثر کند. حضرت ابتدا امتناع کرد، بعد که اصرار هارون را دید فرمود: «لَا آخُذُهَا إِلَّا بِحُدُودِهَا» اگر قرار است فدک را برگردانی باید با محدوده واقعی آن را بدهی! هارون قبول کرد، امام حدود فدک را معین کرد فرمود: «الْحَدُّ الْأَوَّلُ فَعَدَنُ»، یک سوی آن عدن است. «فَتَغَيَّرَ وَجْهُ الرَّشِيدِ وَ قَالَ إِيهاً» بیاختیار گفت: اوه، «قَالَ وَ الْحَدُّ الثَّانِي سَمَرْقَنْدُ فَارْبَدَّ وَجْهُهُ» فرمود: حد دوم سمرقند منتهیالیه شرق قلمرو، هارون رنگش تیره شد. «قَالَ وَ الْحَدُّ الثَّالِثُ إِفْرِيقِيَةُ» مرز سوم آن تونس است، منتهیالیه غربی کشور. «فَاسْوَدَّ وَجْهُهُ وَ قَالَ هِيهِ» صورتش سیاه شد و گفت: عجب! «قَالَ وَ الرَّابِعُ سِيفُ الْبَحْرِ مِمَّا يَلِي الْجُزُرَ وَ أَرْمِينِيَةَ». مرز چهارم کناره دریاست و پشت خزر و ارمنستان، یعنی منتهیالیه شمالی کشور. هارون از روی عصبانیت گفت: فَلَمْ يَبْقَ لَنَا شَيْءٌ پس چیزی برای ما باقی نماند!! امام فرمود: به تو گفته بودم که اگر مرزهای فدک را بگویم آن را برنخواهی گردانید! در پایان حدیث آمده که: «فَعِنْدَ ذَلِكَ عَزَمَ عَلَى قَتْلِهِ» اینجا بود که هارون تصمیم گرفت امام را به قتل برساند.
در روایت پسر اسباط چنین است که فرمود: حد اول عریش مصر و دوم دومة الجندل و سوم احد و چهارم سیف البحر. است. هارون گفت: این تمام دنیا است. فرمود این سرزمینها در اختیار یهودیان بود که خداوند بدون جنگ و جدال و لشکرکشی به تصرف پیامبر اکرم درآورد دستور دادند که به فاطمه زهرا(س) واگذارد[۱۰].
امام با این گفتار به هارون فهماند که جهان اسلام باید در اختیار ما باشد و شما و سایر خلفای دیگر غاصب مقام رهبری اسلامی هستید. امام در حالی مجلس هارون را ترک گفت که هارون در دل تصمیم گرفت آن بزرگوار را به شهادت برساند. اینگونه برخوردها به روشنی نشانگر هدف بزرگ امام یعنی تشکیل حکومت و ایجاد نظام صالح الهی است و نیز بیانگر اینکه فاطمه زهرا چرا از فدک دم میزد؟ حاکمان ستمگر زمان امام این هدف حضرت را به خوبی میدانستند، این است که مهدی عباسی به امام میگوید آیا مرا از خروج خویش در امنیت قرار میدهی؟[۱۱]
هادی عباسی امام را مدتی به زندان میاندازد و هارون بدون توجه به وصیت پدرش که در برابر اهلبیت پیامبر روش مسالمتآمیز داشته باش، امام کاظم را به زندان میاندازد و برای حفظ ظاهر و جلوگیری از طغیان مردم بر سر قبر پیامبر آمده و چنین میگوید: ای پیامبر، من از تو درباره کاری که میخواهم انجام دهم عذر میخواهم! بر آنم که موسی بن جعفر(ع) را به زندان بیفکنم زیرا او میخواهد در میان امت تو اختلاف اندازد و خونریزی به راه بیافتد[۱۲].
این است که امام قسمت زیادی از امامتش را در عمق زندانها و تاریکی سیاهچالها و در میان غل و زنجیر به سر میبرد.
ابن شهرآشوب در مناقب روایتی را نقل میکند که چنین چیزی از آن برمیآید «دَخَلَ مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ(ع) بَعْضَ قُرَى الشَّامِ مُتَنَكِّراً هَارِباً» موسی بن جعفر(ع) بهطور ناشناس وارد یکی از دهات شام شد، از حکومت وقت گریزان بود. درباره هیچ یک از ائمه چنین چیزی نداریم، اینها نشاندهنده جرقههایی در زندگی امام موسی کاظم(ع) است و با ملاحظه اینهاست که معنای آن زندان و حبس ابد کذایی معلوم میشود و الا هارون اول که به خلافت رسید و به مدینه آمد، امام کاظم(ع) را احترام کرد و این داستان معروف است که نقل شده که مأمون به قوم خود گفت: آیا میدانید چه کسی تشیع را به من آموخت؟ جمع حاضر همگی گفتند: نه به خدا نمیدانیم.
گفت: پدرم هارون الرشید آن را به من تعلیم داد، پرسیدند: چطور ممکن است، حال اینکه او این خاندان را به قتل میرساند؟ مأمون گفت: ایشان را برای بقای ملک و سلطنت خود میکشت؛ زیرا حکومت و سلطنت عقیم است «یعنی فامیل و غیر فامیل نمیشناسد».
سپس ادامه داد: روزی موسی بن جعفر(ع) بر هارون وارد شد و او در مقابلش برخاسته و از او استقبال نموده و در صدر مجلس نشانده و در مقابلش نشست و مطالبی میانشان رد و بدل شد. سپس موسی بن جعفر(ع) به پدرم گفت: ای امیرالمؤمنین خداوند عزّ و جلّ بر والیان عهد خود واجب فرموده که حاجات فقرای امّت را برآورده و مشکل غرامت دیدگان را حل کنند و دین سنگین بدهکاران را پرداخت کنند و بیلباسها را جامه پوشند و رفتارشان با اسرا نیکو باشد و شما از همه به انجام این فرمایشات سزاوارترید. هارون گفت: همینگونه خواهم کرد ای ابوالحسن.
سپس با قیام موسی بن جعفر(ع) پدرم نیز برخاسته و میان دو دیده و صورت او را بوسید، سپس روی به جانب من و امین و مؤتمن نموده و گفت: «ای عبدالله و ای محمد و ای ابراهیم پیشاپیش پسرعمو و آقای خود حرکت کنید و رکاب او را گرفته و جامهاش را مرتب کنید و تا درب منزلش او را مشایعت نمایید، بعد موسی بن جعفر(ع) پنهانی مرا بشارت به خلافت داده و گفت: «هرگاه به خلافت رسیدی رفتارت با فرزندانم خوب باشد».
سپس به نزد هارون بازگشتیم و در میان برادرانم من جرأت و جسارت بیشتری در برابر پدر داشتم، وقتی مجلس خلوت شد گفتم ای امیرالمؤمنین این مرد که بود که آنقدر به او عزت و احترام گذاشتید؛ در مقابلش از جا برخاسته و به استقبالش رفتی، وی را در صدر مجلس نشاندی و خود پایینتر نشستی و به ما فرمان دادی برایش رکاب گیریم؟ هارون گفت: او امام مردم و حجت خدا بر خلق و خلیفه او بر بندگان است. گفتم: ای امیرالمؤمنین مگر این صفات منحصراً در شما و برای شما نیست؟ گفت: من در ظاهر و از سر اجبار و غلبه، امام جامعه و مردم هستم و موسی بن جعفر(ع) امام حق است. به خدا سوگند ای فرزندم او به جانشینی رسول خدا(ص) از من و همه مردم سزاوارتر است و به خدا سوگند اگر تو هم که فرزند من هستی بخواهی حکومت را از من بگیری، گردنت را میزنم زیرا حکومت عقیم است و فرزندی ندارد.
پس هنگام حرکت امام از مدینه به مکّه، هارون دستور داد دویست دینار در کیسهای سیاه بریزند و به فضل بن ربیع گفت: این پول را به موسی بن جعفر(ع) بده و از قول من به او بگو: فعلاً دستمان تنگ است و در آینده صله و برّ ما به شما خواهد رسید.
مأمون گوید: من به این عمل پدر اعتراض کرده و گفتم: ای امیرالمؤمنین، صله شما به فرزندان مهاجر و انصار و قریش و بنیهاشم و آنکه حسب و نسب او را نمیشناختید پنج هزار دینار به پایین بود حال اینکه به موسی بن جعفری که آن همه عزت و احترام و اجلال نمودی دویست دینار؟!! این کمترین انعام شما بوده که تا حال به کسی دادهاید! هارون گفت: خفه شو بیمادر! اگر آنچه ضمانت کرده بودم به او میدادم، هیچ تضمینی وجود نداشت که فردا با صدهزار شمشیرزن از شیعیان و موالی مقابل من نایستد و فقر و ناداری او و اهلبیتش برای من و شما آرامشبخشتر از ثروتمند شدن و دست باز بودن ایشان است[۱۳].
هارون الرشید چون به اهداف و افکار بلند امامت واقف است که به دنبال تحقق حکومت صالحان میباشند، آن همه فشار اقتصادی و زندان و شکنجه را برای امام کاظم(ع) تجویز میکند تا خود بتواند چند روز عمرش را در پناه عیش و نوش و لذت سپری کند[۱۴].
منابع
پانویس
- ↑ بحارالانوار، ج۴۸، ص۱۵.
- ↑ راجی، علی،، مظلومیت امام کاظم، ص ۶.
- ↑ بحارالانوار، ج۱۱، ص۳۳۶؛ زندگانی امام کاظم(ع) از شریف قرشی، ص۱۵۷.
- ↑ ارشاد، ج۲، ص۲۱۳؛ مناقب شهرآشوب، ج۴، ص۲۹۰؛ کافی، ج۲، ص۶۲۱.
- ↑ تحفة الاحباب، ص۳۸۶؛ بحارالانوار، ج۴۸، ص۲۷.
- ↑ راجی، علی،، مظلومیت امام کاظم، ص ۸.
- ↑ ولایت فقیه، ص۱۸۱.
- ↑ زندگانی امام کاظم(ع) از شریف قرشی، ج۱، ص۵۰۴.
- ↑ حیاة الامام موسی بن جعفر(ع)، ج۱، ص۵۴۱؛ عمدة الاخبار فی مدینة المختار، ص۳۱۶.
- ↑ بحارالانوار، ج۴۸، ص۱۴۵.
- ↑ وفیات الاعیان، ابن خلکان، ج۲، ص۲۵۲؛ اسلام در ایران، ص۴۸۹.
- ↑ مقاتل الطالبین، ص۵۰۶؛ حیاة الامام موسی بن جعفر(ع)، ج۲، ص۴۶۴؛ الامامة و السیاسة، ج۲، ص۱۸۳.
- ↑ احتجاج طبرسی، ج۲، ص۳۵۹.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام کاظم، ص ۱۳.