سال یازدهم هجرت
وقایع سال یازدهم هجرت
آخرین سریه
رسول خدا(ص) از حجةالوداع به مدینه بازگشت و بقیه ذیحجه و محرم و صفر را در مدینه ماند و مردم را به سوی شام فرستاد و اسامة بن زید بن حارثه[۱] را بر آنها امیر کرد و به او فرمان داد تا سرزمین فلسطین پیش رود. پس مردم خود را آماده نمودند و تمام مهاجران نخستین با اسامه بودند[۲].[۳]
جرف
«جرف» محلی بود که اسامه آنجا را پادگان سپاه قرار داده بود. اسامه و اصحابش در تدارک اسباب و لوازم جنگ بودند و خود را آماده میکردند که رسول خدا(ص) بیمار شد. سپس آن حضرت کمی بهبود یافت و در حالی که پارچه به سر بسته بود، بیرون آمد و بر منبر نشست و پس از حمد و ثنای الهی فرمود: ای مردم! سپاه اسامه را روانه کنید، به جان خودم سوگند اگر شما درباره فرماندهی او اعتراض کردید، در فرمانده بودن پدر او نیز معترض بودید، او سزاوار فرماندهی است و پدر او هم سزاوار بود. بعد سپاه اسامه به جرف رفت و مردم به سوی جرف رفتند و در آنجا توقف کردند و منتظر حال پیامبر بودند. اسامه میگوید: هنگامی که بیماری پیامبر سخت شد، من با دیگر مردم از جرف بازگشتم، رسول خدا سخن نمیگفت، بلکه دست خود را به سوی آسمان بر میداشت و بر من مینهاد و من دانستم که در حق من دعا میکند[۴].[۵]
تفصیل جریان اسامه
روز دوشنبه چهار شب مانده به آخر صفر سال یازدهم هجرت، رسول خدا(ص) به مردم فرمان داد که برای جنگ با روم مهیا شوند و روز بعد، اسامه را خواست و به او فرمود: برو به ناحیهای که پدرت در آنجا کشته شد و بر اهل آنجا حمله کن و اگر پیروز شدی، مکث مکن و بازگرد. روز چهارشنبه پیامبر را تب و سر درد عارض شد، و روز پنجشنبه خود پرچم را به دست اسامه داد و فرمود: با نام خدا با کسی که کافر به خداست، بجنگ. او بیرون آمد و پرچم را به دست بریدة بن حصیب داد تا سپاه در جرف تجمع کنند و از بزرگان مهاجر و انصار کسی نبود مگر اینکه در این غزوه حضور داشت که از جمله آنان ابوبکر، عمر بن خطاب، ابو عبیدة جراح، سعد بن ابیوقاص، سعید بن زید، قتادة بن نعمان و سلمة بن اسلم بودند. گروهی گفتند: پیامبر این کودک را بر مهاجران نخستین امیر کرده است. رسول خدا(ص) به شدت خشمگین شد و در حالی که پارچهای بر سر بسته بود، بر منبر رفته و فرمود: بعد از حمد و ثنای الهی، این سخن که از برخی از شما درباره فرماندهی اسامه به من رسیده، چیست؟ اگر در فرماندهی او طعن میزنید، پیش از این در فرماندهی پدر او نیز طعن زدید. سوگند به خدا، او سزاوار فرماندهی بود و فرزندش نیز بعد از او سزاوار و از محبوبترین افراد نزد من و از جمله خوبان شماست. سپس از منبر فرود آمد و به منزل رفت و این، روز شنبه دهم ربیع الاول بود. مسلمانان با رسول خدا وداع و با اسامه به سوی جرف حرکت کردند و حال پیامبر وخیمتر شد و مکرر میفرمود: لشکر اسامه را اعزام نمایید.
روز یکشنبه که حال رسول خدا رو به وخامت بیشتری گذاشت، اسامه به مدینه آمد و در حالی که پیامبر در حال بیهوشی بود، سرش را نزدیک آورد و پیامبر را بوسید و رسول خدا سخن نمیگفت بلکه دست مبارک خود را بر اسامه میگذاشت، گویا او را دعا میکرد[۶].
بعد اسامه به لشکرگاه بازگشت و روز دوشنبه باز بر پیامبر وارد شد و حال پیامبر بهتر شده بود. پیامبر به او فرمود: حرکت کن. اسامه پیامبر را وداع کرد و به لشکرگاه بازگشت و اعلان حرکت نمود. در آن هنگام که او میخواست سوار شود، فرستاده مادرش امایمن آمد و گفت: رسول خدا از دنیا میرود. پس اسامه در حالی که عمر و ابو عبیده با او بودند، به مدینه بازگشت. مسلمانان هم از جرف بازگشتند و بریدة بن حصیب پرچم را آورد و کنار درب خانه رسول خدا نصب نمود[۷]. علامه حلی میگوید: ابوبکر از رفتن با لشکر اسامه تخلف کرد، در حالی که رسول خدا(ص) او را با اسامه فرستاده و اسامه را بر او امیر و فرمانده قرار داده بود و مکرر امر به خروج و حرکت میکرد و میفرمود: لشکر اسامه را تجهیز کنید، خدا لعنت کند کسی را که از رفتن با سپاه اسامه، تخلف کند[۸].[۹]
خبر وفات
واثلة بن اسقع[۱۰] گوید: رسول خدا(ص) بیرون آمد و فرمود: شما گمان دارید که من آخرین شما هستم که وفات میکنم؟ بدانید من اولین شما هستم که وفات خواهم کرد و شما در پی جماعتی میافتید و بعضی از شما بعضی دیگر را هلاک خواهد کرد. عکرمه میگوید: عباس گفت: من مدت ماندن رسول خدا را در میان خودمان میدانم؛ زیرا من به آن حضرت گفتم: یا رسول الله! مردم شما را دوست میدارند، چه خوب بود که شما خانهای و یا قصری برای خود بنا میکردید. فرمود: سوگند به خدا، من اینقدر در میان این جماعت و مردم خواهم بود که درباره ردا با من منازعه و غبار آنها بر من اصابت میکند، تا خدا مرا از اینها راحت کند. عباس میگوید: آن وقت دانستم که ماندن رسول خدا در میان ما، کم خواهد بود[۱۱].
سدی میگوید: وقتی آیه ﴿إِنَّكَ مَيِّتٌ وَإِنَّهُمْ مَيِّتُونَ﴾[۱۲] نازل شد، رسول خدا(ص) فرمود: ای کاش زمان مرگم را میدانستم. خداوند سوره نصر را نازل کرد. از آن پس رسول خدا پس از تکبیر نماز سکوت میکرد و میگفت: «سُبْحَانَ اللَّهِ وَ بِحَمْدِهِ أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ وَ أَتُوبُ إِلَيْهِ»، آنگاه شروع به قرائت مینمود. از آن حضرت علت آن را پرسش نمودند، فرمود: خبر مرگم را به من دادند، و سپس گریه شدیدی کرد. به آن حضرت گفته شد: آیا شما از مرگ میهراسید در حالی که خداوند گذشته و آیندهتان را بر شما بخشوده است؟ فرمود: پس هول قیامت و تنگی قبر و ضیق لحد را چه باید کرد؟ و بعد از نزول این سوره، رسول خدا(ص) یک سال زیست[۱۳]. عبدالله بن مسعود میگوید: رسول خدا(ص) یک ماه قبل از وفات، خبر وفات خود را دادند. چون هنگام فراق فرا رسید، ما را در اتاق عایشه جمع نمود و نظری به ما کرد و اشک در چشمانش حلقه زد و فرمود: «مَرْحَباً بِكُمْ، حَيَّاكُمُ اللَّهُ، رَحِمَكُمُ اللَّهُ، آوَاكُمُ اللَّهُ، حَفِظَكُمُ اللَّهُ، رَفَعَكُمُ اللَّهُ، وَفَّقَكُمُ اللَّهُ، سَلَّمَكُمُ اللَّهُ، قَبِلَكُمُ اللَّهُ» شما را به تقوای خدا وصیت میکنم و به خدا درباره شما توصیه میکنم و او را جانشین خود بر شما قرار میدهم و شما را به او میسپارم. من از طرف خدا نذیر و بشیر به سوی شما هستم که برتری بر خدا در میان بندگانش و بلادش نکنید؛ زیرا خدا به من و شما فرموده است: ﴿تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ﴾[۱۴].
ابن مسعود گوید: به رسول خدا(ص) گفتیم: اجل شما چه زمانی است؟ فرمود: فراق و بازگشت به سوی خدا و سدرةالمنتهی و رفیق اعلی و جنة المأوی نزدیک است. به پیامبر گفتیم: چه کسی شما را غسل دهد؟ فرمود: نزدیکترین اهل من. به آن حضرت گفتیم: در چه چیز شما را کفن کنند؟ فرمود: در لباسم یا در پارچه سفید. گفتیم: چه کسی بر شما نماز گزارد؟ فرمود: خدای شما را بیامرزد و پیامبر شما را جزای خیر دهد. پس ما گریستیم و آن حضرت نیز گریه کرد و سپس فرمود: مرا بر تختم در کنار قبرم بگذارید و آنگاه خارج شوید، جبرئیل و اسرافیل و میکائیل و ملکالموت با گروهی از ملائکه بر من نماز گزارند، سپس بر من فوج فوج وارد شده و نماز بگزارید و مرا به تزکیه و ناله نیازارید. سلام مرا به خود و اصحاب من که غایبند و همچنین بر کسانی که از دین من متابعت کنند، برسانید[۱۵].[۱۶]
ابو مویهبه[۱۷]
او میگوید: رسول خدا(ص) شبهنگام بهدنبال من فرستاد و فرمود: ای ابو مویهبه! من مأمور شدهام که برای اهل بقیع استغفار کنم. پس به بقیع رفتیم، و هنگامی که پیامبر برابر بقیع رسید فرمود: سلام بر شما ای اهل قبور، گوارا باد شما را آنچه در آن هستید، فتنهها همانند قطعههای شب ظلمانی رویآور است که آخر آنها از اولش پیروی میکند و آخر آن، بدتر از اول آن است[۱۸]. ابو مویهبه گوید: آنگاه پیامبر رو به من نمود و فرمود: ای ابو مویهبه! کلید گنجهای دنیا و جاودان بودن در آن را به من دادند و من مخیر شدم که از بین آنها و ملاقات پروردگارم و بهشت، یکی را انتخاب کنم، و من، ملاقات پروردگارم و بهشت را برگزیدم. ابو مویهبه گوید: من به رسول خدا(ص) گفتم: پدر و مادرم به فدایت، هم جاودان بودن در دنیا و کلیدهای خزاین آن و هم بهشت را اختیار میکردی. پیامبر فرمود: نه، سوگند به خدا ای ابو مویهبه! من ملاقات پروردگارم و بهشت را برگزیدم. سپس رسول خدا(ص) برای اهل بقیع استغفار کرد و آنگاه بازگشت و پس از آن، بیماری آن حضرت که در پی آن رحلت نمود، آغاز شد[۱۹].[۲۰]
آغاز بیماری
عبیدالله بن عبدالله بن عتبه[۲۱] از عایشه نقل کرده است که او گفت: رسول خدا(ص) از بقیع بازگشت و مرا در آن هنگام سردردی عارض شده بود و میگفتم: سرم درد میکند. رسول خدا فرمود: سوگند به خدا ای عایشه سر من هم درد میکند. عایشه میگوید: رسول خدا فرمود: از جانب من به تو چه ضرری میرسید اگر قبل از من میمردی و من تو را کفن کرده و بر تو نماز میگزاردم و تو را دفن مینمودم؟ به رسول خدا گفتم: سوگند به خدا، گویا شما را میبینم که اگر چنین مینمودی، به خانه من بازگشته و با بعضی از همسران خودت خلوت نمودهای. دیدم رسول خدا تبسمی کرد و از همان زمان، بیماری پیامبر آغاز شد و آن حضرت همچنان به همسران خود سر میزد تا اینکه مریضی آن حضرت شدت پیدا کرد و در خانه میمونه بستری شد و زنان خود را خواند و از آنها خواست که در خانه من بستری شود و آنها موافقت نمودند[۲۲]. عایشه میگوید: پس رسول خدا(ص) از خانه میمونه، به همراه دو نفر از خانواده خود که یکی از آنها فضل بن عباس و مردی دیگر بود، خارج گردید و پاهای آن حضرت به زمین ساییده میشد و سرش را بسته بود تا وارد خانه من گردید. عبیدالله راوی این حدیث میگوید: من این حدیث عایشه را برای عبدالله بن عباس ذکر کردم، او گفت: آیا میدانی آن مرد دیگر که با فضل رسول خدا را همراهی میکرد، چه کسی بوده است؟ گفتم: نمیدانم. گفت: علی بن ابیطالب بوده است، ولی عایشه در حالی که میتوانست، علی را به خیر یاد نکرد[۲۳].[۲۴]
تجدید عهد
بیماری رسول خدا(ص) شدت پیدا کرد، آن حضرت دستور داد تا از چاههای مختلف هفت مشک آب بیاورند و بر ایشان بریزند تا نزد مردم رفته و با آنها سخن بگوید. عایشه گوید: پس پیامبر را در ظرفی که از آن حفصه بود نشاندند و از آن آبها بر حضرت ریختند تا فرمود: کافی است[۲۵].
تصفیه حساب
فضل بن عباس میگوید: من هنگام بیماری نبی اکرم بر ایشان وارد شدم. آن حضرت به من فرمود: ای فضل! این پارچه را بر سر من ببند. من آن پارچه را به سر پیامبر بستم. سپس فرمود: دست خود را جلو بیاور. فضل گوید: دست رسول خدا را گرفته، آن حضرت برخاست تا به مسجد رفتیم. پس رسول خدا حمد و ثنای الهی را به جای آورد و فرمود: ممکن است در میان شما حقوقی از من باشد و من بشرم، پس حقوق هر کس را که من پایمال کردهام، مرا قصاص کند و هر کس که بر بدنش صدمهای وارد ساختم، این بدن من است؛ و هر کس که از مالش نزد من است، این مال من است، از آن بردارد. بدانید سزاوارترین شما به من، کسی است که حقی بر من دارد و مطالبه نماید؛ یا مرا حلال کند تا خدا را ملاقات کنم و او از حقش درگذشته باشد. کسی نگوید که من از دشمنی و یا کینه رسول خدا هراس دارم که این دو خصلت، در طبیعت و خوی من نیست و کسی که نفسش بر او چیره گشته، از من بخواهد تا برای او دعا کنم. در این میان مردی برخاست و گفت: روزی مستمند و نیازمندی نزد شما آمد، به من امر کردید و من به او سه درهم دادم. فرمود: راست میگوید، ای فضل! او را سه درهم عطا کن[۲۶].
سپس از منبر به زیر آمد و نماز ظهر گزارد و بعد بازگشت و بر منبر نشست و همان سخنان قبلی را تکرار کرد و فرمود: ای مردم! اگر کسی نزد او چیزی است، آن را بپردازد و نگوید در دنیا مفتضح میشوم. بدانید که مفتضح شدن در دنیا، آسانتر از مفتضح و رسوا شدن در آخرت است. در این هنگام مردی برخاست و گفت: یا رسول الله! نزد من سه درهم است که مخفیانه آن را از اموال خدا برداشتهام. رسول خدا فرمود: چرا چنین کردی؟ گفت: من در آن هنگام بدان محتاج بودم. پیامبر فرمود: ای فضل! آن درهمها را از او بگیر. سپس فرمود: اگر کسی از نفس خود ترسان است، برخیزد تا برای او دعا کنم. مردی برخاست و گفت: یا رسول الله! من مردی کذاب و دشنامدهنده و پرخواب هستم. رسول خدا(ص) گفت: خدایا! او را صدق و ایمان بده و هر وقت که خواهد، خواب را از او زایل کن. پس مرد دیگری برخاست و گفت: والله یا رسول الله! من کذاب و منافقم و جنایتی نیست مگر اینکه آن را به جا آوردهام. عمر بن خطاب به پاخاست و گفت: ای مرد! تو خود را رسوا نمودی. رسول خدا(ص) فرمود: ای پسر خطاب! رسوایی در دنیا آسانتر از رسوایی آخرت است. خدایا! او را صدق و ایمان عطا کن و عاقبت امر او را به خیر و خوبی بازگردان[۲۷]. بعد زنی برخاست و گفت: من فلان بیماری را دارم، دعا کن تا خدا آن را از من زایل گرداند. رسول خدا(ص) فرمود: به خانه عایشه برو. پس هنگامی که پیامبر به منزل عایشه بازگشت، عصای خود را بر سر آن زن نهاد و او را دعا کرد. عایشه گوید: آن زن را دیدم که سجدهای طولانی کرد. رسول خدا فرمود: سجده را طولانی کن که نزدیکترین ساعات بنده به خدا، آن لحظهای است که در حال سجده است. عایشه گوید: سوگند به خدا آن زن از نزد من نرفته بود، که دیدم دعای رسول خدا درباره او مستجاب گردید[۲۸].[۲۹]
وصیت برای انصار
عبدالله بن کعب میگوید: رسول خدا(ص) در همان روز که به مسجد آمد و نماز خواند و برای اصحاب اُحد طلب غفران کرد و درود بر آنها فرستاد، فرمود: ای مهاجران! شما را درباره انصار سفارش میکنم که به آنها نیکی کنید. مردم زیاد شدند و انصار بر همان هیئت خود باقی ماندهاند، اینان محل وثوق من هستند که به آنها روی آوردم، پس به نیکوکار آنها احسان و از بدکار آنها درگذرید. سپس از منبر به زیر آمد و داخل مسجد شد[۳۰].[۳۱]
مواعظ پیامبر(ص)
در روایتی آمده است: هنگامی که انصار دیدند بیماری پیامبر(ص) رو به وخامت گذاشته، به مسجد آمده و از رحلت رسول خدا ترسان بودند. فضل بن عباس نزد آن حضرت آمد و پیامبر را از وضعیت انصار خبر داد. سپس علی(ع) وارد شد و نگرانی انصار را بازگو کرد. بعد عباس هم آمد و همین مطلب را ذکر کرد. رسول خدا(ص) در حالی که بر علی(ع) و فضل تکیه کرده و سر خود را بسته بود و عباس پیشاپیش آن حضرت حرکت میکرد، به مسجد آمد و بر پله پایین منبر نشست و مردم گرد آمدند. آن حضرت پس از حمد و ثنای الهی فرمود: به من خبر رسیده که شما از مرگ نبی خود بیم دارید، مگر پیامبری قبل از من در دنیا باقی مانده است تا من بمانم؟ بدانید که من به پروردگارم ملحق خواهم شد و شما نیز به او ملحق میشوید. شما را به نخستین مهاجران وصیت به خیر میکنم و مهاجران را نیز سفارش میکنم که بین خود به خوبی عمل کنند، خدای متعال میفرماید: ﴿إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ﴾[۳۲]؛ «انسان در خسران است»، و جریان امور به اذن خداست. درنگ چیزی، شما را به عجله وامدارد؛ خداوند به سبب عجله کسی، عجله نکند.
و کسی که با خدا درافتد، خدا بر او غالب آید. و کسی که با خدا خدعه کند، خود گرفتار آن شود. آنگاه سفارش انصار را نمود و فرمود: من از شما پیشی گرفتم و شما نیز به من ملحق خواهید شد، و بدانید که میعاد شما حوض است. پس کسی که دوست دارد فردا بر من وارد شود، دست و زبان خود را حفظ کند مگر در چیزی که سزاوار است. ای مردم! گناهان، نعمتها را دگرگون کند. وقتی مردم نیکی کنند، پیشوایان آنها هم نیکی کنند و هنگامی که مردم به فجور روی آورند، رهبران خود را نافرمانی و عصیان نمایند[۳۳].[۳۴]
هفت دینار
سهل بن سعد گوید: پیامبر(ص) هفت دینار داشت که آن را نزد عایشه گذاشته بود. هنگامی که آن حضرت بیمار شد، فرمود: ای عایشه! آن پولها را نزد علی(ع) بفرست؛ سپس از هوش رفت. عایشه را اشتغال به بیماری پیامبر از انجام آن مسئولیت بازداشت. تا سه مرتبه، هر وقت رسول خدا بهتر میشد، میفرمود: آن پولها را نزد علی(ع) بفرست، تا اینکه آن را نزد علی(ع) فرستاد و آن حضرت آن را صدقه داد. در حدیث ابیسلمه آمده است که پیامبر به عایشه فرمود: آن پولها را بیاور. عایشه میگوید: آنها را نزد رسول خدا آوردم و آنها هفت و یا نه عدد بود. رسول خدا آن را به دست مبارک خود گرفت و فرمود: محمد چه گمان دارد اگر خدا را ملاقات کند و این پولها نزد او باشد[۳۵].
رسول خدا(ص) به اصحابش میفرمود: مرا همانند مسیحیان که عیسی بن مریم را مدح میکنند، مدح و ثنا نکنید. من بنده هستم، بگویید بنده و رسول خدا. آن حضرت در نهایت دوری از دنیا بود، بر روی حصیر و یا پوست نماز میخواند و چهبسا بر روی آن حصیر میخوابید که اثر آن بر بدن حضرت به جای میماند و گاهی بر بساطی که از لیف خرما پر شده بود، میخوابید. به آن حضرت گفته شد: این چه بستری است؟ میفرمود: مرا با دنیا چه کار است[۳۶]. عبدالرزاق نقل کرده است که نبی اکرم(ص) فرمود: من مخیر شدم که بمانم تا ببینم آنچه به دست امت من فتح میشود و یا از دنیا بروم. من خود رفتن از دنیا را اختیار کردم[۳۷].[۳۸]
اهانت هنگام وفات
ابن عباس میگوید: هنگامی که وفات رسول خدا(ص) فرارسید و در خانه مردانی بودند که از جمله آنها عمر بن خطاب بود، رسول خدا فرمود: بیایید تا نامهای را برای شما بنویسم که هرگز گمراه نشوید. عمر بن خطاب گفت: بر رسول خدا مرض غالب شده و نزد شما کتاب خداست و کتاب خدا برای ما کافی است[۳۹]. پس بین اهل خانه اختلاف و منازعه شد، برخی گفتند: بگذارید تا رسول خدا آن نامه را برای شما بنویسد؛ و برخی دیگر سخن عمر را تأیید مینمودند.
هنگامی که اختلاف و منازعه بالا گرفت، پیامبر ناراحت شد و فرمود: از نزد من برخیزید. عبیدالله بن عبدالله میگوید: این عباس همیشه میگفت: مصیبت و تمام مصیبت این بود که بین رسول خدا و نوشتن آن نامه مانع شدند و اختلاف کردند[۴۰]. در روایت دیگری آمده است: هنگامی که رسول خدا(ص) قلم و کاغذ طلبید تا آن نامه را بنویسد، بعضی[۴۱] از کسانی که آنجا بودند گفتند: نبی خدا هذیان میگوید. پس به پیامبر گفته شد: آیا آنچه را طلب کردید بیاوریم؟ رسول خدا فرمود: بعد از آن سخن که گفتید! و دیگر درخواست ننمود. از عمر بن خطاب نقل است که گفت: ما نزد پیامبر بودیم، فرمود: آب بر من بریزید و کاغذی بیاورید تا نامهای برای شما بنویسم که گمراه نشوید. زنان آن حضرت که در پشت پرده بودند گفتند: آنچه رسول خدا دستور داد، بیاورید. من به زنان ایشان گفتم: ساکت باشید، شما همان کسانی هستید که وقتی پیامبر بیمار میشود، چشمهایتان میگرید و وقتی بهبود مییابد او را میآزارید. رسول خدا(ص) فرمود: آنان بهتر از شمایند[۴۲]. سید ابن طاوس میگوید: تمام عامه شهادت دادهاند که نبی اکرم هنگام وفات خواست برای مردم چیزی بنویسد تا آنها گمراه نشوند، ولی عمر بن خطاب مانع شد[۴۳].[۴۴]
علی(ع) با قرآن است
امسلمه میگوید: رسول خدا(ص) در وقتی که بیمار بود و به همان بیماری وفات کرد و اتاق از اصحاب آن حضرت پر شده بود، فرمود: ای مردم! به زودی قبض روح میشوم و مرا میبرند، من سخنی را برای شما گفتم که برایتان حجت است. بدانید من کتاب پروردگارم و عترتم را که اهلبیت من هستند، در میان شما میگذارم. سپس دست علی(ع) را گرفته و بلند کرد و فرمود: این علی با قرآن است و قرآن با علی، دو جانشین یاریکنندهای که از یکدیگر جدا نشوند تا بر من در حوض وارد شوند، و من درباره آن دو سؤال خواهم کرد[۴۵].[۴۶]
وصیت به سه چیز
ابن عباس میگوید: رسول خدا(ص) به سه چیز وصیت کرد:
- مشرکان را از جزیرة العرب بیرون کنید.
- وفود را همانگونه که من به آنها اجازه دادم، اجازه دهید.
سعید بن جبیر میگوید: ابن عباس سکوت کرد و سومی را عمدا نگفت[۴۷] یا آنکه گفت و من آن را فراموش کردم[۴۸].[۴۹]
رحلت حضرت رسول(ص)
نزول جبرئیل
حضرت باقر(ع) میفرماید: هنگامی که وفات پیامبر(ص) فرارسید، جبرئیل به خدمت آن حضرت آمد و گفت: یا رسول الله! مایلید که بازگردید؟ فرمود: نه، من رسالات پروردگارم را به مردم رساندم. جبرئیل گفت: قصد رجوع به دنیا دارید؟ فرمود: نه، بلکه به سوی رفیق اعلی میروم. سپس رسول خدا به کسانی که در اطرافش اجتماع کرده بودند، فرمود: ای مردم! پیامبری بعد از من، و سنتی بعد از سنت من نیست. پس کسی که چنین ادعا کرد، ادعای او و بدعتش در آتش است و هرکس چنین ادعایی داشت، او را به قتل برسانید، و هر کس از او پیروی کند در آتش است. ای مردم! قصاص و حق را زنده نگه دارید و پراکنده نشوید، اسلام آورده و تسلیم شوید، خداوند نوشته است که من و رسولان من غالب خواهند شد و خداوند قوی و عزیز است[۵۰].[۵۱]
جزع فاطمه(س)
هنگامی که بیماری رسول خدا شدت یافت و هنگام رحلت آن حضرت فرارسید، آب را با دست مبارکش گرفته و بر صورتش میریخت و میفرمود: «وَا كَرْبَاهْ»! فاطمه(س) گفت: ای پدر! حزن من برای مشقت تو است. رسول خدا(ص) فرمود: بعد از امروز دیگر مشقت و حزنی بر پدر تو نخواهد بود. ولی وقتی شدت جزع فاطمه(س) را دید او را نزدیک خود خواند و بهطور محرمانه به او چیزی گفت که فاطمه(س) گریست. پس باز به طور محرمانه چیزی به او گفت که زهرا شاد شد. هنگامی که رسول خدا از دنیا رفت، عایشه از آن کلام سرّی از فاطمه سؤال کرد، فرمود: پدرم مرا خبر داد که از دنیا میرود و من گریستم، اما بعداً مرا خبر داد که من اولین کسی هستم که پس از او از دنیا میروم و به او ملحق میشوم و من شاد شدم و خندیدم. روایت شده که مرتبه دوم که پیامبر با فاطمه بهطور محرمانه سخن گفت، این بود که فاطمه گفت: مرا خبر داد که من سرور زنان بهشت هستم و من شاد شدم[۵۲].[۵۳]
روز دوشنبه
انس بن مالک میگوید: هنگامی که روز دوشنبه (روز وفات رسول خدا) فرارسید، پیامبر مردم را مخاطب قرار داد و با صدایی بلند به گونهای که صدای آن حضرت در خارج مسجد میرفت، فرمود: ای مردم! آتش برافروخته شده و فتنهها همانند قطعههای شب تاریک روی آورده است. سوگند به خدا شما نمیتوانید چیزی را بر من حفظ کنید و من برای شما حلال نکردم، مگر آنچه را قرآن برای شما حلال کرد، و حرام نکردم مگر آنچه را قرآن برای شما حرام کرد[۵۴].
صفیه
زنان پیامبر در بیماری پیامبر گرد آمدند، صفیه که یکی از همسران پیامبر است، گفت: یا نبی الله! سوگند به خدا دوست داشتم که این بیماری که بر شماست، مرا باشد. دیگر زنان پیامبر با اشاره او را مورد تعرض قرار دادند که تو راست نمیگویی. پیامبر آن عکسالعمل را دید و فرمود: آب در دهان گردانید. زنان آن حضرت گفتند: از چه چیز یا رسول الله؟ فرمود: از اشارهتان به صفیه، سوگند به خدا او راست میگوید[۵۵].[۵۶]
تعهد امیرالمؤمنین(ع)
موسی بن جعفر(ع) فرمود: به پدرم ابو عبدالله(ع) گفتم: آیا امیرالمؤمنین(ع) نویسنده وصیت نبود که رسول خدا بر او املا مینمود و جبرئیل و ملائکه مقرب، گواه آن بودند؟ پدرم قدری سر به زیر انداخت و سپس فرمود: یا ابا الحسن! همانگونه است که بیان نمودی، ولی وقتی وفات رسول خدا فرارسید، جبرئیل با ملائکه وصیت را از طرف خدا آوردند و جبرئیل گفت که امر کن همه به جز علی بیرون روند تا او وصیت را گرفته و ما شاهد و او ضامن باشد. رسول خدا دستور داد همه به غیر از علی بیرون رفتند و فاطمه بین پرده و درب بود. جبرئیل گفت: ای محمد! پروردگارت سلام میرساند و میگوید: این نوشته آن چیزی است که با تو عهد کردم و شرط نمودم و شهادت داده و ملائکه خود را بر آن گواه گرفتم و شهادت من کافی است. پس مفاصل نبی اکرم لرزید و گفت: ای جبرئیل! «رَبِّي هُوَ السَّلَامُ وَ مِنْهُ السَّلَامُ وَ إِلَيْهِ يَعُودُ السَّلَامُ» گفته خدای عزوجل درست است، آن نوشته را بده. جبرئیل آن را به پیامبر داد و گفت: آن را به امیرالمؤمنین(ع) بده تا بخواند. پس علی تمام آن را قرائت کرد. رسول خدا فرمود: یا علی! این عهد پروردگار من و شرط و امانت اوست که من رسانده و ادا نمودم. علی(ع) گفت: پدر و مادرم به فدایت، من گواهی میدهم که شما آن را رساندی. جبرئیل گفت: من نیز گواهی میدهم. رسول خدا(ص) فرمود: یا علی! وصیت مرا گرفتی و آن را دانستی و ضمانت میکنی که بدان عمل نمایی؟ علی(ع) گفت: آری، و از خدا بر ادای آن کمک و توفیق میخواهم.
رسول خدا(ص) فرمود: یا علی! من میخواهم گواه بگیرم. علی(ع) گفت: گواه بگیر. رسول خدا(ص) فرمود: هماکنون جبرئیل و میکائیل و ملائکه مقرب حاضرند و من آنها را گواه میگیرم. علی(ع) گفت: من نیز آنها را گواه میگیرم و از جمله چیزهایی که نبی اکرم به دستور جبرئیل شرط نمود، این بود که: یا علی! هرکس که دوست خداست، او را دوست؛ و هرکس دشمن خداست، او را دشمن بدار و از او با شکیبایی و فروبردن خشم بیزاری جوی. بر بردن حق من و غصب حق تو و هتک حرمتت صبر کن. علی(ع) گفت: صبر میکنم یا رسول الله. امیرالمؤمنین(ع) میگوید: سوگند به آن خدایی که دانه را شکافت و انسان را آفرید، از جبرئیل شنیدم که به پیامبر میگفت: یا محمد! او را آگاه کن که حرمتش را هتک میکنند و آن حرمت خدا و رسول اوست و محاسن او را به خون سرش خضاب خواهند کرد. امیرالمؤمنین(ع) میفرماید: وقتی آن سخن را از جبرئیل شنیدم، فریاد زدم و سر به زیر افکنده و گفتم: پذیرفتم و راضی شدم، گرچه حدود و سنتها تعطیل؛ و کتاب الهی، پاره؛ و کعبه، خراب؛ و محاسنم به خون سرم خضاب گردد، یا رسول الله! صبر میکنم تا بر تو وارد شوم. آنگاه رسول خدا(ص) فاطمه و حسن و حسین راطلبید و آنها را نیز آگاه کرد و آن وصیت را مهر نموده و به امیرالمؤمنین داد.
راوی میگوید: به موسی بن جعفر(ع) عرض کردم: نفرمودی در آن وصیت چه بود؟ فرمود: سنتهای خدا و سنت رسول او. گفتم: آیا در وصیت، مخالفت با امیرالمؤمنین و ظلم بر او آمده؟ فرمود: آری، سوگند به خدا تمام آنها در آن وصیت بوده است[۵۷]. ابو الحویرث میگوید: رسول خدا(ص) هرگاه بیمار میشد، از خدا عافیت و صحت طلب میکرد، اما در آن بیماری که به وفات آن حضرت انجامید، دیگر از خدا شفا درخواست ننمود و این جمله را میفرمود: ای نفس! تو را چه میشود که به هر سویی پناه میبری؟ جعفر بن محمد(ع) از پدرش نقل کرده است: وقتی رحلت نبی اکرم(ص) فرارسید، آن حضرت قدحی از آبطلبید و از آن به صورت خود میزد و میفرمود: خدایا مرا بر مشقت مرگ یاری فرما[۵۸].[۵۹]
حسن و حسین(ع)
از ابن عباس روایت شده که رسول خدا(ص) در بیماریاش میفرمود: دوست و حبیب مرا بخوانید. پس هر که میآمد، رسول خدا از او دوری میجست تا به فاطمه گفته شد که رسول خدا به جز علی را نمیخواهد. فاطمه به دنبال علی(ع) فرستاد و هنگامی که او آمد، رسول خدا دیده باز کرد و در حالی که چهرهاش باز و گشاده شد، فرمود: ای علی! نزد من بیا؛ و دست او را گرفته و بر بالین خود نشانید. آنگاه بیحال شد. بعد حسن و حسین(ع) آمده و فریاد میزدند و میگریستند تا خود را به سینه پیامبر چسبانیدند، علی(ع) خواست آنها را از پیامبر جدا کند، ولی رسول خدا به حال آمد و فرمود: یا علی! اجازه بده تا ایشان را ببویم و اینان نیز مرا ببویند، من از آنها توشه برگرفته و آنان از من توشه برگیرند. بدان که این دو به زودی مورد ستم قرار میگیرند و به ستم کشته میشوند و لعنت خدا بر کسی که بر این دو ظلم نماید. و سه بار این جمله را فرمود[۶۰].[۶۱]
وصی پیامبر(ص)
از علی(ع) نقل شده است که فرمود: رسول خدا وصیت کرد که کسی به جز من او را غسل ندهد[۶۲]. عبدالواحد بن ابیعون میگوید: رسول خدا(ص) در آن بیماری که به وفات آن حضرت منتهی گردید، به علی بن ابیطالب فرمود: ای علی! هنگامی که من از دنیا رفتم، مرا غسل بده. علی(ع) گفت: یا رسول الله! من هنوز میتی را غسل ندادهام. رسول خدا فرمود: تو مهیا و آماده میگردی و برای تو آسان میشود. علی(ع) گفت: من رسول خدا را غسل میدادم و اراده غسل هر عضوی را میکردم، خود آن عضو حرکت میکرد[۶۳]. ابن عباس میگوید: در بیماری پیامبر، تعدادی از صحابه نزد آن حضرت گرد آمدند. عمار بن یاسر به پاخاست و عرض کرد: پدرم و مادرم به فدایت یا رسول الله، چه کسی شما را پس از رحلت غسل میدهد؟ فرمود: آن شخص علی بن ابیطالب است[۶۴].[۶۵]
تعیین محل دفن
عقبة بن بشیر از حضرت ابیجعفر(ع) نقل کرده است که رسول خدا(ص) به علی(ع) فرمود: ای علی! مرا در این مکان دفن کن و قبرم را از زمین به مقدار چهار انگشت از زمین مرتفع گردان و بر روی آن آب بریز. حلبی از حضرت ابیعبدالله(ع) نقل کرده که عباس نزد امیرالمؤمنین(ع) آمد و گفت: ای علی! مردم اجتماع کرده و تصمیم گرفتهاند که در بقیع بر رسول خدا نماز گزارده و دفن کنند. پس امیرالمؤمنین(ع) بیرون آمد و فرمود: ای مردم! رسول خدا در حال زنده بودن و پس از وفات، امام ماست، و من آن حضرت را در همان مکانی که از دنیا رفته، دفن خواهم نمود. سپس بر کنار درب ایستاد و بر آن حضرت نماز خواند و به مردم امر کرد که ده نفر ده نفر بیایند و بر آن حضرت نماز بخوانند و خارج شوند[۶۶].[۶۷]
سه پیام
امیرالمؤمنین(ع) فرمود: رسول خدا به من امر کرد که بیرون رفته و در میان مردم ندا دهم کسی که اجیری را در مزدش ظلم کند، بر او لعنت خدا باد؛ و کسی که ولایت غیر از موالیان خود را بپذیرد، بر او لعنت خدا باد؛ و کسی که والدین خود را سب کند و دشنام دهد، بر او لعنت خدا باد. علی بن ابیطالب میگوید: من بیرون رفتم و پیام رسول خدا را رساندم. عمر بن خطاب مرا گفت: آیا این سخن و پیام تفسیری دارد؟ گفتم: خدا و پیامبر داناتر است. پس عمر و جماعتی از اصحاب بر رسول خدا وارد شدند، عمر گفت: یا رسول الله! آیا آنچه که علی به مردم رسانید تفسیری دارد؟ فرمود: آری من به او امر کردم که ندا دهد هر کسی اجیری را در مزدش ستم کند، بر او لعنت خدا باد، چون خدا میفرماید: ﴿قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى﴾[۶۸] پس کسی که ظلم به ما کند، بر او لعنت خدا باد. همچنین به او امر کردم که ندا کند هرکس ولایت غیر از موالی خود را بپذیرد، لعنت خدا بر او باد، چون خدا میفرماید: ﴿النَّبِيُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ﴾[۶۹] و «مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلَاهُ» پس هرکس غیر از علی را مولی بداند، بر او لعنت خدا باد. و نیز امر کردم که ندا دهد هر کس والدین خود را دشنام دهد، لعنت خدا بر او باد. من خدا و شما را گواه میگیرم که من و علی دو پدر مؤمنان هستیم، پس کسی که یکی از ما را سب کند، لعنت خدا بر او باد. در این هنگام از خدمت رسول خدا بیرون آمدند و عمر به آنها گفت: رسول خدا نه در غدیر خم و نه در غیر آن، همانند امروز بر ولایت علی تأکید ننمود[۷۰].[۷۱]
آخرین خطبه
ابو سعید خدری میگوید: آخرین خطبهای که رسول خدا برای ما ایراد نمود، خطبهای بود که در بیماریای که به وفاتش منتهی شد، ایراد کرد. ایشان در حالی که بر علی بن ابیطالب و میمونه کنیزش تکیه کرده بود، بیرون آمد و بر منبر نشست و سپس فرمود: ای مردم! من دو امر نفیس در میان شما میگذارم و سکوت کرد. مردی به پاخاست و گفت: یا رسول الله! این دو شیء نفیس چیست؟ رسول خدا غضب کرد، به گونهای که چهره آن حضرت سرخ گردید، آنگاه آرام شد و فرمود: آن دو، یکی قرآن است که یک طرف آن به دست خدا و طرف دیگرش به دست شماست؛ و دیگری، اهلبیت من است. سپس فرمود: سوگند به خدا من این را به شما میگویم، اما مردانی در صلبهای اهل شرک هستند که من به آنها از خیلی از شما امیدوارترم، والله هیچ بندهای آن دو را دوست نمیدارد مگر اینکه خداوند در قیامت نوری به او عطا مینماید، و هیچ بندهای آنها را مبغوض ندارد مگر اینکه خداوند در روز قیامت از او احتجاب کند[۷۲].[۷۳]
هزار باب علم
از ابیجعفر(ع) نقل است که رسول خدا(ص) در آن بیماری که به وفات آن حضرت منتهی شد، فرمود: دوست و خلیل مرا نزد من بخوانید، عایشه و حفصه نزد پدران خود فرستاده و آنها آمدند. رسول خدا خود را پوشاند و آنها بازگشتند. باز رسول خدا سر برآورد و فرمود: خلیل مرا نزد من بخوانید، باز حفصه و عایشه نزد پدران خود فرستادند، اما وقتی آن دو آمدند رسول خدا سر خود را پوشاند و آن دو رفتند و گفتند: پیامبر ما را طلب نکرده است. آن دو گفتند: آری، پیامبر فرمود: حبیب و خلیل مرا بخوانید و امید داشتیم که شما را طلب کرده باشد. پس از مدتی امیرالمؤمنین(ع) آمد و رسول خدا سینه خود را به سینه او چسبانید و علی را به هزار حدیث خبر داد که هر حدیث را هزار باب است[۷۴]. در روایت دیگری آمده است: رسول خدا(ص) در آخرین لحظات، علی(ع) را نزدیک خود خواند و او را زیر پارچهای که روی خود انداخته شده بود، برد و با او مناجات کرد تا هنگامی که از دنیا رفت. پس علی(ع) از زیر آن پارچه بیرون آمد و فرمود: خدا اجر شما را عظیم گرداند، خداوند پیامبر را قبض روح نمود. صدای ضجه و گریه از حضار برخاست، بعد به امیرالمؤمنین گفتند هنگامی که زیر آن روانداز نزد پیامبر بودی ایشان چه گفت؟ علی فرمود: هزار باب از علم به من آموخت که از هر باب، هزار باب دیگر باز میشود[۷۵].
آخرین دعا
انس میگوید: فاطمه(س) آمد در حالی که حسن و حسین(ع) با او بودند. بعد سینه خود را روی سینه رسول خدا(ص) قرار داد و گریست. نبی اکرم(ص) او را از گریستن نهی کرد و در حالی که قطرات اشک از دیدگانش میریخت، گفت: «اللَّهُمَّ أَهْلَ بَيْتِي وَ أَنَا مُسْتَوْدِعُهُمْ كُلَّ مُؤْمِنٍ»؛ «خدایا! من اهل بیتم را نزد هر مؤمن امانت میگذارم» و این را سه مرتبه فرمود[۷۶]. در نقل دیگری آمده است آخرین دعای آن حضرت این بود: «اللّٰهُمَّ اغْفِرْ لِي وَ ارْحَمْنِي وَ أَلْحِقْنِي بِالرَّفِيقِ الْأَعْلَى»[۷۷].
نزول جبرئیل
ابو بصیر از حضرت باقر(ع) نقل کرده آن حضرت فرمود: هنگام وفات نبی اکرم، جبرئیل نازل شد و به رسول خدا گفت: آیا مایلید بازگردید؟ رسول خدا فرمود: نه، من رسالت پروردگار خود را رسانیدهام. سپس به پیامبر گفت: آیا اراده و قصد رجوع به دنیا را دارید؟ رسول خدا فرمود: نه، بلکه رفیق اعلی را خواهانم، آنگاه رسول خدا به کسانی که اطراف او جمع شده بودند فرمود: ای مردم پیامبری بعد از من نخواهد بود و سنتی بعد از سنت من نمیباشد، پس کسی که مدعی آن شود، ادعا و بدعت او در آتش است و هرکس چنین ادعایی کند، او را به قتل رسانید و هرکس او را پیروی و متابعت کند هم در آتش خواهد بود. ای مردم! قصاص را زنده بدارید، و حق را احیا کنید، و متفرق نشوید و اسلام را بپذیرید تا سلامت را به دست آورید، خدای متعال فرموده است: ﴿كَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَرُسُلِي إِنَّ اللَّهَ قَوِيٌّ عَزِيزٌ﴾[۷۸][۷۹].[۸۰]
فاطمه(س) در کنار پیامبر(ص)
در لحظات پایانی، فاطمه(س) کنار بستر پدر آمد و پرسید: در روز فزع اکبر تو را کجا یابم؟ آن حضرت جواب داد: بر درب بهشت در زیر پرچم حمد، در آن زمان که برای گناهان امتم از رحمت رحمان به استغفار مشغول باشم. فاطمه گفت: ای پدر! اگر در آنجا نیابم، تو را در کجا بطلبم؟ فرمود: کنار صراط، در آن هنگام که برای تضرع ایشان ایستاده باشم و طلب سلامتی ایشان کنم. گفت: اگر در آنجا نیز نبینم کجا طلب نمایم؟ فرمود: کنار میزان به دعای سلامت مشغول باشم. باز فاطمه گفت: اگر در آن محل نیز دست ندهد چه کنم؟ فرمود: بر کنار دوزخ ایستاده باشم تا زبانههای آتش را از امت خویش منع کنم. فاطمه شادمان گشت و بعد از آن، رسول خدا چشمهای خود را بر هم نهاد[۸۱].
ملک الموت
بیهقی روایت نموده: هنگامی که سه روز از عمر رسول خدا باقی مانده بود، جبرئیل به خدمت آن حضرت آمد و گفت: ای محمد! خدا مرا برای گرامیداشت شما نزد شما فرستاده تا از حال شما سؤال کنم که او خود داناتر از شماست. رسول خدا گفت: ای جبرئیل! خود را غمگین و ناراحت مییابم. روز بعد باز جبرئیل به خدمت رسول خدا آمد و پرسش نمود و باز همان جواب را دریافت کرد. روز سوم باز جبرئیل سؤال کرد و همان جواب را از پیامبر شنید. سپس ملک الموت اذن خواست، جبرئیل گفت: ای احمد! این ملک الموت است که اذن میطلبد و هنوز از هیچ انسانی قبل از شما اجازه نگرفته و بعد از شما نیز اجازه نمیگیرد. رسول خدا(ص) فرمود: او را اذن ده. پس ملک الموت وارد شد و در برابر پیامبر ایستاد و گفت: یا رسول الله! خدای عزوجل مرا به سوی تو فرستاده و مأمور نموده که از تو اطاعت کنم. اگر اجازت دهی، قبض روح کنم و اگر اجازت ندهی، بازگردم. جبرئیل گفت: ای محمد! خداوند تعالی مشتاق توست. رسول خدا فرمود: ای ملک الموت! به آنچه مأمور هستی عمل کن. جبرئیل گفت: این آخرین مرتبه آمدن من به زمین بود. پس ملک الموت آن حضرت را قبض روح نمود. در آن هنگام صدایی از طرف خانه شنیده شد که هاتفی میگوید: «السَّلَامُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ، كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ وَ إِنَّما تُوَفَّوْنَ أُجُورَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ». صبر در هر مصیبتی را خدا دهد و او جانشین از بین رفتگان و جبرانکننده هر فوتشدهای است. پس به خدا امیدوار و به او اطمینان داشته باشید. مصیبت برای آنکس است که از ثواب محروم ماند. «وَ السَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ». علی(ع) فرمود: آیا میدانید صاحب این صدا کیست؟ او خضر(ع) بود[۸۲]. روایت شده که جبرئیل گفت: ملک الموت از شما طلب اذن میکند و او از کسی نه قبل و نه بعد از شما اجازه نمیگیرد. پس رسول خدا ملک الموت را اذن داد و داخل شد و بر پیامبر سلام کرد و گفت: ای احمد! خدای تعالی مرا نزد شما فرستاده تا از تو اطاعت کنم. آیا روح شما را قبض کنم و یا بازگردم؟ پیامبر به او اجازه داد و سپس ملک الموت، روح مقدس پیامبر را قبض کرد[۸۳].[۸۴]
آخرین لحظات
علی بن الحسین(ع) میگوید: رسول خدا(ص) از دنیا رفت، در حالی که سر آن حضرت در دامن علی(ع) بود. جابر بن عبدالله انصاری میگوید: کعب الاحبار در زمان عمر در حالی که ما نزد او نشسته بودیم، برخاست و گفت: آخرین سخنی که رسول الله فرمود چه بود؟ عمر گفت: از علی(ع) بپرس. کعب گفت: او کجاست؟ عمر گفت: او همینجاست. پس از علی(ع) سؤال کرد، آن حضرت فرمود: من رسول خدا را در لحظات آخر بر سینهام تکیه دادم و سر او روی شانهام بود، فرمود: «الصَّلَاةَ الصَّلَاةَ». پس کعب گفت: آخرین عهد انبیا چنین بوده و به همین مأمور بوده و مبعوث شدهاند. آنگاه کعب به عمر گفت: چه کسی رسول خدا را غسل داد؟ عمر گفت: از علی بپرس. کعب از علی(ع) سؤال نمود، ایشان فرمود: من او را غسل دادم و عباس نشسته بود و اسامه و شقران هم آب میآوردند.
ابیغطفان میگوید: از ابن عباس سؤال کردم: آیا سر پیامبر هنگامی که از دنیا رفت، در دامن کسی بود؟ گفت: رسول خدا از دنیا رفت، در حالی که به سینه علی تکیه کرده بود. به ابن عباس گفتم: عروه از عایشه نقل کرده که او گفت: رسول الله سرش روی سینه من بود. ابن عباس گفت: آیا آن را میپذیری[۸۵]؟ والله رسول خدا از دنیا رفت، در حالی که به سینه علی تکیه زده بود و علی او را غسل داد و فضل برادرم، با او همکاری کرد و پدرم عباس قبول نکرد که حاضر شود و گفت: رسول خدا ما را امر کرده که خود را مستور بداریم؛ لذا او در پس پرده بود[۸۶].[۸۷]
علت وفات
پیامبر(ص) مدتی بیمار و بستری بود که البته در مقدار آن اختلاف و اقوال متعددی است. حلبی میگوید: مدت بیماری آن حضرت سیزده شب بوده است، و البته برخی آن را چهارده، گروهی دوازده، عدهای ده و بعضی هشت شب گفتهاند[۸۸]. در علت وفات آن حضرت نیز در کتب تاریخ و سیر اختلاف شده است، ولی مشهور در میان تاریخنگاران و سیرهنویسان و همچنین آنچه از بعضی از اخبار فریقین معلوم میشود، این است که آن حضرت مسموم از دنیا رحلت کرد[۸۹]. شیخ طوسی میفرماید: رسول خدا مسموم از دنیا رحلت کرد[۹۰]. ابیالاحوص میگوید: عبدالله گفت: اگر نه مرتبه سوگند یاد کنم که رسول خدا را به قتل رسانیدند، نزد من محبوبتر از آن است که یک بار قسم بخورم؛ زیرا خداوند آن حضرت را نبی و شهید قرار داد[۹۱].
اما راجع به اینکه چه کسی آن حضرت را مسموم نمود نیز اختلاف شده است. مشهور آن است که آن حضرت به وسیله سمی که در خیبر خورد وفات کرد. ابو بصیر از حضرت صادق(ع) نقل کرده است که فرمود: رسول خدا را در روز خیبر مسموم کردند و آن گوشت به سخن آمد و گفت: یا رسول الله! مرا مسموم کردهاند و پیامبر هنگام وفات میفرمود: امروز توان و نیروی مرا آن غذایی که در خیبر خوردم[۹۲] گرفت و کمرم را قطع کرد[۹۳]. مالک بن دینار از حسن نقل کرده است که: زنی یهودی گوشت گوسفند مسمومی را به رسم هدیه نزد پیامبر فرستاد. رسول خدا مقداری از آن را در دهان گذاشت، سپس آن را بیرون آورد و به اصحابش فرمود: از این گوسفند مخورید، ران این گوسفند مرا آگاه کرد که مسموم است. سپس در پی آن زن یهودی فرستاد و به او فرمود: چه باعث شد که تو چنین کنی؟ آن زن گفت: آن را مسموم کردم تا بدانم که اگر شما در ادعای خود صادق هستی، خدا بر مسموم بودن این گوسفند آگاهت میکند؛ و اگر راست نمیگویی، من مردم را از شما راحت گردانم[۹۴].[۹۵]
تعیین روز وفات
ظاهرا اختلافی نیست که رسول خدا(ص) روز دوشنبه وفات کرده است. در سیره ابن هشام آمده است انس بن مالک گفت رسول خدا روز دوشنبه وفات کرد[۹۶]. طبری از واقدی نقل کرده که رسول خدا روز دوشنبه رحلت نموده است[۹۷]. ابن اثیر نیز میگوید: وفات پیامبر در روز دوشنبه بوده است[۹۸]. محمد بن سعد از عثمان بن محمد روایت کرده که رسول خدا روز دوشنبه هنگام ظهر از دنیا رفت و روز چهارشنبه به خاک سپرده شد[۹۹]. اربلی از صاحب کتاب التنویر نقل کرده که رسول خدا بدون شک روز دوشنبه وفات کرد[۱۰۰]. در سیره زینی دحلان آمده است که وفات آن حضرت روز دوشنبه هنگام ظهر بوده و اختلافی در آن نیست[۱۰۱]. بنابراین ظاهراً در روز وفات اختلاف وجود ندارد، ولی در ماه آن و همچنین در اینکه چه روزی از ماه بوده، اختلاف است. بیشتر امامیه وفات آن حضرت را روز دوشنبه دو شب مانده به آخر صفر سال یازدهم هجرت ذکر کردهاند[۱۰۲].
شیخ طوسی در تهذیب میگوید: رسول خدا(ص) روز دوشنبه دو شب باقیمانده از صفر سال دهم هجرت در حالی که مسموم شده بود، از دنیا رفت[۱۰۳]. محمد بن سعد در طبقات از محمد بن قیس نقل کرده که رسول خدا روز چهارشنبه یازده شب از ماه صفر باقیمانده سال یازدهم هجرت بیمار شد و بیماری آن حضرت سیزده شب به طول انجامید و روز دوشنبه، دو شب از ماه ربیعالاول گذشته وفات کرد[۱۰۴]. و همین قول را طبری از فقهای اهل حجاز نقل کرده است[۱۰۵]. اما مشهور بین عامه این است که وفات آن حضرت، روز دوازدهم ربیعالاول بوده است. و خوارزمی گفته که آن حضرت، روز دوشنبه اول ماه ربیع وفات نموده است[۱۰۶].[۱۰۷]
سن پیامبر(ص)
در مقدار سن رسول اکرم(ص) نیز اختلاف شده است. ابن عباس میگوید: رسول خدا(ص) سیزده سال در مکه اقامت کرد که به او وحی میشد و در مدینه ده سال ماند، بعد از دنیا رحلت نمود، در حالی که ۶۳ سال از عمرش گذشته بود[۱۰۸]. انس بن مالک درباره عمر نبی اکرم(ص) نقل کرده است به پیامبر وحی شد هنگامی که از عمر او چهل سال گذشته بود، و ده سال در مکه، و ده سال در مدینه ماند، و در ۶۰ سالگی وفات کرد، در حالی که بیست طاقه موی سفید در محاسنش نبود[۱۰۹].
از ابن حنظله نقل شده است که گفت: پیامبر در حالی که شصت و پنج سال از عمرش گذشته بود وفات کرد، و همین قول از ابن عباس نیز نقل شده است[۱۱۰]. اربلی میگوید: رسول خدا ۶۳ سال زندگی کرد. دو سال و چهار ماه با پدرش و هشت سال با جدش عبدالمطلب بود. بعد از وفات عبدالمطلب، عمویش ابوطالب او را کفالت کرد و او را گرامی میداشت و حمایت میکرد و با دست و زبان او را یاری مینمود. پیامبر شش ساله بود که مادرش از دنیا رفت[۱۱۱]. پس رسول خدا در حالی که بیست و پنج ساله بود با خدیجه ازدواج کرد، و عمویش ابوطالب از دنیا رفت در حالی که چهل و شش سال و هشت ماه و بیست و چهار روز از عمر پیامبر گذشته بود و خدیجه بعد از ابوطالب به فاصله سه روز وفات نمود. بعد پیامبر پس از سیزده سال از بعثت در مکه، به مدینه هجرت نمود بعد از آنکه سه یا شش روز در غار توقف کرد و روز دوازده ربیعالاول وارد مدینه شد و ده سال در آنجا ماند و دو شب باقیمانده به آخر صفر سال یازدهم هجرت، از دنیا رفت[۱۱۲].[۱۱۳]
انکار وفات پیامبر(ص)
هنگامی که رسول خدا(ص) از دنیا رفت، عمر بن خطاب به پاخاست و گفت: مردانی از منافقین[۱۱۴] گمان میکنند که رسول خدا از دنیا رفته است. سوگند به خدا که رسول خدا از دنیا نرفته است و او همانند موسی بن عمران نزد پروردگار خود رفته که چهل روز از قوم خود غیبت نمود و بعد از آنکه گفته شد موسی از دنیا رفته است، بازگشت. سوگند به خدا، پیامبر همانند موسی بازگردد و دست و پای کسانی را که گمان کردهاند که وفات کرده است، قطع کند.
هنگامی که این خبر به ابوبکر رسید، آمد و بر درب مسجد ایستاد و عمر همچنان سخن میگفت و به چیزی التفات نمینمود. بعد ابوبکر وارد خانه عایشه گردید و رسول خدا در حالی که با بردی یمنی پوشیده شده بود، درون خانه بود. پس روپوش از چهره پیامبر برگرفت و ایشان را بوسید، سپس گفت: پدر و مادرم به فدایت، آن مرگی را که خدا بر تو نوشته بود، چشیدی که دیگر آن به تو نرسد. سپس با آن بُرد صورت پیامبر را پوشانید و بیرون آمد، در حالی که عمر همچنان با مردم سخن میگفت. پس رو به عمر نموده و گفت: ای عمر! آرام باش و ساکت شو. او امتناع کرده و کلام خود را تکرار میکرد. ابوبکر رو به مردم نمود و مردم هنگامی که ابوبکر را دیدند، متوجه او شدند. او پس از حمد و ثنای الهی گفت: ای مردم! کسی که محمد را میپرستد، او از دنیا رفت؛ و کسی که خدا را عبادت کند، خدا حی لا یموت است. پس این آیه را خواند: ﴿وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ وَمَنْ يَنْقَلِبْ عَلَى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئًا وَسَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرِينَ﴾[۱۱۵]. ابو هریره میگوید: سوگند به خدا گویا مردم این را نمیدانستند تا ابوبکر بخواند و عمر وقتی آن را شنید، متحیر شد و روی زمین نشست و دانست که پیامبر از دنیا رفته است[۱۱۶]. حمیدی در کتاب جمع بین صحیحین گفته است: روزی که رسول خدا از دنیا رفت، عمر گفت: رسول خدا نمرده است و نخواهد مرد، مگر پس از همه ما، تا اینکه این آیه بر او قرائت شد ﴿إِنَّكَ مَيِّتٌ وَإِنَّهُمْ مَيِّتُونَ﴾[۱۱۷] و عمر بن خطاب از ادعای خود برگشت[۱۱۸].[۱۱۹]
پس از وفات
در لحظات پایانی زندگی رسول خدا(ص)، دست راست امیرالمؤمنین(ع) زیر چانه آن حضرت بود و در آن حالت، رسول خدا جان داد. پس علی دست خود را بر صورتش مالید و سپس پیامبر را روی زمین و به طرف قبله خوابانید و پارچهای بر روی آن حضرت کشیده و در تدارک تجهیز و فراهم آوردن امور آن بزرگوار گردید[۱۲۰]. سعید بن مسیب میگوید: از ابو هریره شنیدم که میگفت: هنگامی که رسول خدا از دنیا رفت، بُردی یمنی (حبره) بر بدن آن حضرت پوشانده شد[۱۲۱].[۱۲۲]
ندبه فاطمه
پس از وفات رسول خدا(ص)، فاطمه(س) با این جملات بر پیامبر و آن مصیبت عظیم ندبه میکرد: «وَا أَبَتَاهْ! أَجَابَ دَاعٍ دَعَاهُ؛ يَا أَبَتَاهْ! الْفِرْدَوْسُ مَأْوَاهُ؛ يَا أَبَتَاهْ! إِلَى جَبْرَئِيلَ نَنْعَاهُ»[۱۲۳]؛ «ای پدر! دعوت خدا را لبیک گفتی. ای پدر! بهشت ماوای توست. ای پدر! به جبرئیل درگذشت تو را خبر دهیم».
بوی مشک
امسلمه میگوید: در روز رحلت رسول خدا، دست بر سینه مبارک او نهادم، بوی مشک از دست من دمیدن گرفت و چند جمعه بر من میگذشت که من غذا میخوردم و دست میشستم و آن بوی مشک از دست من زایل نمیگشت[۱۲۴].
مصیبت پیامبر(ص)
از امام صادق(ع) نقل شده است: هنگامی که رسول خدا از دنیا رفت، فاطمه(س) صیحه زد و مسلمانان نیز صیحه زده و خاک بر سر خود میریختند[۱۲۵]. سهل بن سعد میگوید: رسول خدا(ص) فرمود: زود باشد که مردم یکدیگر را به جهت من تعزیت گویند. مردم میگفتند: منظور پیامبر از این سخن چیست؟ پس هنگامی که رسول خدا از دنیا رفت، مردم یکدیگر را بر مصیبت پیامبر تعزیت و تسلیت میگفتند[۱۲۶].[۱۲۷]
شام وفات
از حضرت باقر(ع) روایت شده که فرمود: هنگامی که رسول خدا وفات کرد، شام آن روز آل محمد شب طولانی و سختی را سپری کردند، گویا آسمانی بر آنان سایه نیفکنده و زمینی آنان را جای نداده؛ زیرا وفات رسول خدا مصیبتی برای هر دور و نزدیک بود. در آن هنگام شخصی که صدایش شنیده میشد، اما او را نمیدیدند، آمد و گفت: سلام بر شما ای خاندان نبوت و رحمت خدا و برکاتش بر شما باد، خدا شکیبایی دهنده هر مصیبت و نجات دهنده از هر هلاکت و جبران کننده هر فوت شدهای است، هرکسی شربت مرگ را میچشد و پاداش شما در قیامت داده شود. کسی که از آتش رست و داخل بهشت شد، برنده است. و دنیا نیست مگر متاعی فریبنده. خداوند شما خاندان را برگزید، فضیلت داد، پاک کرد، اهلبیت پیامبر خود گردانید، علم خود را به ودیعت به شما داد، شما را وارث کتاب خود نمود، علم و عزت را به شما اعطا کرد و شما را از لغزشها و فتنهها حفظ نمود. پس شکیبایی در راه خدا پیشه سازید. خدا رحمتش را از شما نگرفته و نعمت خود را دریغ نداشته و شما اهل الله هستید که در مورد شما نعمت تمام و بهوسیله شما از پراکندگی جلوگیری میشود و وحدت تحقق مییابد. شما اولیای خدایید، کسی که ولایت شما را بپذیرد، رستگار میشود؛ و کسی که به حق به شما ستم کند، از بین میرود. خدا در کتابش مودّت شما خاندان را بر مؤمنین واجب گردانیده و او بر نصرت شما، هنگامی که بخواهد، قادر است. پس برای عواقب امور صبر کنید؛ زیرا بازگشت آنها به خداست و او شما را از پیامبر به عنوان امانت پذیرفته و به اولیای مؤمن خود در زمین به ودیعت نهاده است. پس شما امانت به ودیعت گذاشته شده هستید، هر کس امانت را ادا کرد خدا پاداشش دهد. مودّت برای شما واجب شده و طاعت فرض شده است. پیامبر از دنیا رفت و خدا دین خود را کامل نمود و راه بیرون رفتن را به شما نشان داد. پس جاهل را حجتی نیست و کسی که نداند، یا خود را به نادانی بزند، انکار یا فراموش نماید، حساب او با خداست. شما را به خدا میسپارم. درود بر شما. راوی گوید: از حضرت باقر سؤال کردم: این تعزیت از جانب چه کسی بود؟ فرمود: از طرف خدا بود[۱۲۸]. انس بن مالک گوید: آن روزی که رسول خدا از دنیا رفت، مدینه تاریک شد و همه چیز را تاریک نمود و هنوز دست از خاک آن حضرت نشسته بودیم که انکار یکدیگر از دلهای ما پدیدار گردید[۱۲۹].[۱۳۰]
غسل پیامبر(ص)
عبدالله بن مسعود گوید: به نبی اکرم عرض کردم: يا رسول الله! هنگامی که از دنیا رفتید چه کسی شما را غسل میدهد؟ فرمود: هر پیامبری را وصی او غسل میدهد. گفتم: يا رسول الله! وصی شما کیست؟ فرمود: علی بن ابیطالب. گفتم: يا رسول الله! او چقدر بعد از شما زندگانی میکند؟ فرمود: سی سال، و يوشع بن نون وصی موسی هم بعد از او سی سال زندگانی کرد و صفراء دختر شعیب ـ همسر موسی ـ بر او خروج نمود و گفت: من از تو بر این امر سزاوارتر هستم. پس يوشع با او مقاتله کرد و گروهی از طرفداران او را به قتل رساند، او را اسیر کرد و به او احسان نمود و دختر ابوبکر همسر من با چند هزار از امت من بر علی خروج کند، پس علی با او مقاتله نماید و یاران او را به قتل رساند، او را اسیر نماید و به او احسان کند و خدا درباره او نازل کرده است: ﴿وَقَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَلَا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيَّةِ الْأُولَى﴾[۱۳۱].[۱۳۲]
عامر میگوید: رسول خدا(ص) را غسل دادند، در حالی که عباس نشسته و فضل پیامبر را گرفته بود و علی(ع) او را غسل میداد و پیراهن در بدن پیامبر بود و اسامه در حال رفت و آمد بود. و در حدیثی دیگر نیز آمده است: علی بن ابیطالب و فضل بن عباس و اسامة بن زید رسول خدا را غسل میدادند و علی(ع) آن حضرت را میشست و میگفت: پدر و مادرم به فدایت که در حال حیات و ممات پاک و طیب هستی[۱۳۳].[۱۳۴]
اوس بن خولی[۱۳۵]
او که یکی از اصحاب پیامبر و از اهل بدر و خزرجی میباشد، هنگامی که رسول خدا را غسل میدادند، ندا داد و به علی بن ابیطالب گفت: يا علی! تو را به خدا سوگند میدهم که نصیب و حظّ ما را از رسول خدا ملحوظ بداری[۱۳۶]. علی(ع) فرمود: داخل شو. پس وارد حجره شد و نشست و در غسل پیامبر حضور پیدا کرد. علی(ع) پیامبر را به سینه خود تکیه داد و عباس[۱۳۷] و فضل و قثم آن حضرت را جابهجا میکردند و اسامة بن زید و شقران غلام پیامبر آب میریختند و علی(ع) او را غسل میداد در حالی که به سینه خود چسبانیده بود و پیراهن آن حضرت را از پشت سر تکان میداد و دست به بدن پیامبر نمیمالید و میگفت: پدر و مادرم به فدایت، در حیات و ممات چقدر پاکیزه و طیب هستی. و اموری که در اموات دیده میشود، در پیامبر دیده نشد[۱۳۸]. باز از علی(ع) نقل شده است که فرمود: هرگاه اراده میکردیم عضوی از اعضای پیامبر را برای غسل بلند کنیم، خود آن عضو حرکت میکرد و بلند میشد[۱۳۹]. از حکم بن عتبه نقل شده: وقتی خواستند رسول خدا(ص) را غسل دهند، اراده کردند که پیراهن پیامبر را بیرون آورند، پس صدایی شنیدند که میگفت: پیامبرتان را عریان نکنید و در حالی که پیراهن در بر اوست، او را غسل دهید.
عباد بن عبدالله از عایشه نقل نموده که او گفت: من اگر به آینده امرم مینگریستم، آنگونه که به گذشته توجه کردم، رسول خدا را به جز زنانش غسل نمیدادند[۱۴۰]. رسول خدا(ص) هنگامی که از دنیا رفت اصحاب او اختلاف کردند. بعضی گفتند: آن حضرت را در لباس غسل دهید، در آن هنگام گویندهای ناشناس همانند وقت خواب به ایشان گفت: او را در حالی که لباس بر تن اوست، غسل دهید[۱۴۱]. از علی(ع) روایت شده که فرمود: رسول خدا به من وصیت کرد هنگامی که از دنیا رفتم، با هفت مشک آب از چاه خود که چاه غرس[۱۴۲] است، مرا غسل دهید[۱۴۳].[۱۴۴]
حنوط پیامبر(ص)
روایت شده که جبرئیل حنوطی را که وزن آن چهل درهم بود، نزد رسول خدا آورد و ایشان آن را سه قسمت نمود: قسمتی را برای خود، قسمتی را برای علی(ع) و قسمت سوم را برای فاطمه(س) مقرر نمود[۱۴۵]. از حضرت ابیجعفر(ع) نقل شده است که امیرالمؤمنین(ع) در روز شورا فرمود: شما را به خدا سوگند، آیا در میان شما کسی هست به جز من که رسول خدا او را حنوط بهشتی داده و فرموده باشد که با یک سوم آن مرا حنوط کن، یک سوم دیگر را برای دخترم قرار ده و یک سوم آخر را برای خودت بگذار؟ گفتند: نه[۱۴۶]. حلبی نقل کرده که نزد علی(ع) مشکی بود که میفرمود: این زیادی حنوط رسول خداست[۱۴۷].[۱۴۸]
علی(ع) بعد از پیامبر(ص)
آن حضرت هنگامی که مشغول غسل و تجهیز پیامبر(ص) گردید، این جملات را میفرمود: «بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي لَقَدِ انْقَطَعَ بِمَوْتِكَ مَا لَمْ يَنْقَطِعْ بِمَوْتِ غَيْرِكَ مِنَ النُّبُوَّةِ وَ الْإِنْبَاءِ وَ أَخْبَارِ السَّمَاءِ خَصَّصْتَ حَتَّى صِرْتَ مُسَلِّياً عَمَّنْ سِوَاكَ وَ عَمَّمْتَ حَتَّى صَارَ النَّاسُ فِيكَ سَوَاءً وَ لَوْ لَا أَنَّكَ أَمَرْتَ بِالصَّبْرِ وَ نَهَيْتَ عَنِ الْجَزَعِ لَأَنْفَدْنَا عَلَيْكَ مَاءَ الشُّئُونِ وَ لَكَانَ الدَّاءُ مُمَاطِلًا وَ الْكَمَدُ مُحَالِفاً وَ قَلَّا لَكَ وَ لَكِنَّهُ مَا لَا يُمْلَكُ رَدُّهُ وَ لَا يُسْتَطَاعُ دَفْعُهُ بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي اذْكُرْنَا عِنْدَ رَبِّكَ وَ اجْعَلْنَا مِنْ بَالِكَ»[۱۴۹]؛ پدرم و مادرم به فدایت، با رحلت تو، چیزی گرفته شد و قطع گردید که با مرگ دیگری منقطع نشود و آن، نبوت و وحی و اخبار آسمان است. مصیبت تو آنچنان بود که دیگر مصایب را آسان کرد و تمام مردم در آن سهیم و شریکاند. اگر تو ما را امر به صبر و شکیبایی نمیکردی و از جزع نهیمان نمینمودی، اشک چشم را بر تو تمام میکردیم، ولی درد و اندوه همچنان ملازم ما خواهد بود و آن هم برای تو کم است و این را دیگر نمیتوان رد نمود و توان دفعش نیست. پدر و مادرم فدایت باد، ما را به یاد داشته و نزد پروردگارت یاد کن. محمد بن حبیب میگوید: پس از اتمام غسل پیامبر، علی(ع) پارچه را از روی صورت ایشان کنار زد و خم شد و مکرر چهره رسول خدا را بوسید و گریه طولانی نمود و فرمود: «بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي» تا آخر خطبهای که گذشت، سپس پارچه را روی صورت پیامبر قرار داد[۱۵۰].[۱۵۱]
کفن پیامبر(ص)
زهری از علی بن الحسین(ع) روایت کرده که فرمود: هنگامی که از غسل رسول خدا فارغ شدند، آن حضرت را در سه پارچه کفن کردند: دو پارچه صحاری و یک بُرد که رسول خدا را در آن پیچیدند[۱۵۲]. از مکحول نقل شده که رسول خدا(ص) را در سه پارچه سفید کفن کردند[۱۵۳]، ولی ابو مریم انصاری میگوید: از حضرت ابیجعفر(ع) شنیدم که میفرمود: رسول خدا را با سه پارچه کفن کردند که یکی از آنها بُردی سرخرنگ و دو پارچه سفید صحاری[۱۵۴] بود[۱۵۵]. حلبی نیز میگوید: در روایتی آمده که آن حضرت را در دو پارچه و یک برد سرخرنگ کفن کردند. و نیز میگوید: در روایتی آمده که آن حضرت را در هفت پارچه کفن نمودند[۱۵۶].[۱۵۷]
روز سهشنبه
پس از مراسم غسل پیامبر(ص) که روز سهشنبه بود، بدن مطهر رسول خدا را روی تختی که در خانه آن حضرت بود قرار دادند[۱۵۸].
نماز بر پیامبر(ص)
پس از انجام غسل، مراسم نماز بر پیکر پاک رسول خدا انجام شد. از حضرت ابیجعفر(ع) روایت شده که فرمود: مردم گفتند: چگونه بر پیامبر نماز بخوانیم؟ علی(ع) فرمود: رسول خدا در حیات و ممات امام ما میباشد، پس ده نفر بر حجرهای که پیکر مطهر رسول خدا در آنجا بود وارد شده و روز دوشنبه[۱۵۹]، شب سهشنبه تا صبح و روز سهشنبه بر آن حضرت نماز خواندند تا اینکه نزدیکان و خواص بر پیکر مطهر آن بزرگوار نماز خواندند، در حالی که اهل سقیفه در این مراسم حضور پیدا نکردند و علی(ع) بریده را در پی آنها فرستاد؛ زیرا بیعت آنها بعد از دفن پیامبر خاتمه یافت[۱۶۰]. شیخ مفید گفته است: هنگامی که علی(ع) از غسل و تجهیز رسول خدا(ص) فارغ گردید، خود به تنهایی بر پیامبر نماز خواند و کسی با آن حضرت نبود و مسلمانان در مسجد در اینکه چه کسی برای نماز بر بدن پیامبر امامت کند و کجا رسول خدا دفن شود، بحث و گفتوگو میکردند[۱۶۱].
عبدالله بن محمد از جدش علی بن ابیطالب نقل کرده است: هنگامی که رسول خدا(ص) را روی تخت نهادند، علی(ع) فرمود: رسول خدا در حیات و ممات، امام شماست، کسی به عنوان امام بر او نماز نگزارد. پس مردم دستهدسته وارد میشدند و بدون امام صف میکشیدند و بر آن حضرت نماز میخواندند و تکبیر میگفتند و علی(ع) در کنار پیکر پیامبر ایستاده و میگفت: «سَلَامٌ عَلَيْكَ أَيُّهَا النَّبِيُّ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ». خدایا! ما شهادت میدهیم که پیامبر آنچه بر او نازل شده بود ابلاغ کرد و امت خود را نصیحت نمود و در راه خدا جهاد کرد تا اینکه دین خدا عزیز و کلام او تمام شد. خدایا! ما را از کسانی که از آنچه بر او نازل شده پیروی کردند، قرار ده و ما را بعد از او ثابت و پایدار بگردان و بین ما و او جمع کن. مردم آمین میگفتند تا اینکه مردان و سپس زنان و کودکان بر آن حضرت نماز خواندند. عمر بن محمد از پدرش حدیث کرده که گفت: اولین کسانی که بر پیامبر وارد شده و نماز خواندند، بنیهاشم و سپس مهاجران و پس از آنها انصار و بعد از آن، زنان و کودکان بودند[۱۶۲].[۱۶۳]
مراسم خاکسپاری
عکرمه از ابن عباس نقل کرده که او گفت: ابو عبیده جراح برای اهل مکه قبر حفر مینمود و ابوطلحه زید بن سهل برای مردم مدینه قبر حفر میکرد و برای قبر، لحد نیز قرار میداد. وقتی خواستند برای رسول خدا قبر بکنند، عباس دو مرد راطلبید و به یکی از آنان گفت: تو نزد ابو عبیده جراح میروی، و به دیگری گفت: تو به سوی ابو طلحه برو. و آنگاه گفت: خدایا! برای رسول الله خودت اختیار کن آن کس را که خواهی، پس آن کس که به دنبال ابو طلحه رفته بود وی را یافت و او برای پیامبر قبر حفر نمود[۱۶۴]. پس امیرالمؤمنین علی(ع)، عباس، فضل و اسامه آمدند تا رسول خدا را دفن نمایند. انصار از خارج خانه ندا کردند: يا علی! تو را به خدا سوگند حق ما از رسول خدا امروز از بین نرود، یکی از ما را وارد کنید تا ما را بهرهای از دفن رسول خدا باشد. علی(ع) فرمود: اوس بن خولی که مردی از خزرج و از اهل بدر بود داخل شود. علی(ع) به او فرمود: به داخل قبر برو. پس اوس میان قبر رسول خدا رفت و علی(ع) پیکر پاک پیامبر را روی دست او نهاد و او آن حضرت را داخل قبر قرار داد. سپس به او فرمود که از قبر بیرون آید، پس اوس بیرون آمد و علی(ع) خود داخل قبر پیامبر گردید و صورت پیامبر را باز کرده و گونه ایشان را روی خاک نهاد، در حالی که روی به قبله بود. پس خشت نهاد و خاک بر روی آن حضرت ریخت[۱۶۵]. عکرمه میگوید: علی(ع)، فضل و اسامة بن زید داخل قبر رسول خدا شدند، پس مردی از انصار که او را ابن خولی میگفتند گفت: شما میدانید که من بر قبور شهدا حاضر بودم و نبی اکرم افضل شهدا میباشد، پس او را نیز وارد کردند[۱۶۶].[۱۶۷]
شقران
هنگامی که رسول خدا را در قبر نهادند، شقران[۱۶۸] غلام پیامبر قطیفهای را که پیامبر آن را در بر میکرد و روی آن مینشست، گرفته و داخل قبر نمود و گفت: سوگند به خدا این قطیفه را پس از شما کس دیگری در بر نکند[۱۶۹]. آنگاه ـ آن طور که روایت شده است ـ با نه عدد خشت، روی بدن پیامبر را پوشانید[۱۷۰].[۱۷۱]
ادعای مغیره
او میگفت: آخرین نفر که از قبر پیامبر بیرون آمد، من بودم. من انگشتر خود را عمداً در قبر انداختم و گفتم که انگشترم در قبر افتاد تا رسول خدا را لمس کنم و آخرین نفری باشم که از او جدا شوم. عبدالله بن حارث میگوید: در زمان عمر بن خطاب و یا عثمان، برای انجام عمره با علی بن ابیطالب به مکه رفتیم. آن حضرت بر خواهرش ام هانی وارد شده بود و هنگامی که از عمره فارغ شد، من محلی را برای غسل کردن او آماده کردم. آن حضرت غسل کرد و هنگامی که از غسل فارغ شد، گروهی از مردم عراق بر او وارد شدند و گفتند: يا ابا الحسن! ما نزد تو آمدهایم که از چیزی سؤال کنیم و علاقهمند هستیم ما را مطلعسازی. علی(ع) فرمود: مرا گمان است که مغیره برای شما گفته آخرین نفر که از رسول خدا(ص) جدا شد، من هستم. گفتند: آری ما آمدهایم همین مطلب را سؤال کنیم. علی(ع) فرمود: دروغ میگوید، آخرین کسی که از قبر رسول خدا جدا شد، قثم بن عباس بود[۱۷۲].[۱۷۳]
زمان خاکسپاری
ابن شهاب میگوید: رسول خدا(ص) روز دوشنبه هنگام ظهر از دنیا رفت و در شب به خاک سپرده شد. متولی دفن آن حضرت، نزدیکان او بودند و قبیله بنیغنم، در حالی که در خانههای خود بودند صدای بیلها را میشنیدند که برای پیامبر قبر حفر مینمودند. مردی از قبیله بنیغنم گوید: ما صدای بیلها را میشنیدیم و رسول خدا(ص) در شب دفن شد. نوح بن یزید میگوید: از ابراهیم بن سعد سؤال شد: چه مقدار پیکر مطهر نبی اکرم روی زمین ماند؟ گفت: سه روز[۱۷۴]. سید ابن طاوس میگوید: در روایتی وارد شده که بدن مبارک آن حضرت، سه روز روی زمین ماند تا اینکه دفن شد و میگوید: ابراهیم ثقفی در کتاب المعرفه خود ذکر کرده است که بدن پیامبر سه روز باقی ماند تا اینکه دفن شد؛ زیرا مردم برای ولایت ابوبکر مشغول منازعه بودند[۱۷۵].
عثمان بن محمد اخنسی میگوید: رسول خدا(ص) روز دوشنبه هنگام زوال از دنیا رفت و روز چهارشنبه به خاک سپرده شد. از ابن عباس نقل شده که گفت: رسول خدا(ص) روز دوشنبه وفات نمود و روز چهارشنبه آن حضرت را به خاک سپردند[۱۷۶]. از عایشه نقل شده است: نبی اکرم شب چهارشنبه مدفون گردید و ما وقتی صدای بیلها را شنیدیم، بر آن اطلاع یافتیم[۱۷۷]. حلبی میگوید: صحیح این است که روز دوشنبه، شب سهشنبه، روز سهشنبه و قسمتی از شب چهارشنبه نیز گذشت، آنگاه پیامبر را به خاک سپردند؛ و سبب در تأخیر دفن این بود که مردم مشغول بیعت با ابوبکر بودند تا آنکه کار بیعت انجام پذیرفت[۱۷۸]. جابر بن عبدالله میگوید: بر قبر پیامبر آب پاشیدند[۱۷۹] و بلال مشکی آب آورد و از قسمت بالای قبر شروع کرد و روی قبر رسول خدا آب ریخت[۱۸۰] و از طرف راست سر آن حضرت آب ریخت تا پایین پا و بقیه آن آب را بر دیوار ریخت[۱۸۱].[۱۸۲]
قبر پیامبر(ص)
علی بن ابراهیم از امام صادق(ع) و آن حضرت از پدرش نقل میکند: قبر رسول خدا(ص) به مقدار یک وجب از زمین ارتفاع دارد[۱۸۳] و بر قبر آن حضرت، ریگهای سرخ و سفید قرار داده شد[۱۸۴]. حماد از ابراهیم نقل میکند که بر قبر نبی اکرم چیزی نهاده شد که از زمین بالا آمد تا بدین وسیله، قبر آن حضرت معلوم باشد[۱۸۵]. حلبی میگوید: اجماع بر این است که آن مکان که اعضای شریف رسول خدا را در بر گرفته، افضل بقعههای روی زمین است. حتی قبر مطهر آن حضرت از کعبه هم برتر میباشد؛ و بعضی گفتهاند که از بقعههای آسمان و حتی از عرش افضل است[۱۸۶]. قاسم بن محمد میگوید: من در حالی که کودک بودم، قبر رسول خدا با قبرهای دیگر را مشاهده کردم که بر آنها ریگهای سرخرنگ بود[۱۸۷].[۱۸۸]
عزاداری فاطمه(س)
عده زیادی از مردم روایت کردهاند که فاطمه(س) روز وفات پیامبر و همچنین پس از آن، با این الفاظ برای رسول خدا ندبه میکرد: «يَا أَبَتَاهْ! جَنَّةُ الْخُلْدِ مَثْوَاهُ؛ يَا أَبَتَاهْ! عِنْدَ ذِي الْعَرْشِ مَأْوَاهُ؛ يَا أَبَتَاهْ! كَانَ جَبْرَئِيلُ يَغْشَاهُ؛ يَا أَبَتَاهْ! لَسْتُ بَعْدَ الْيَوْمِ أَرَاهُ»؛ «ای پدرم، بهشت جاوید جایگاه توست، و نزد صاحب عرش، مکان توست. ای پدرم، جبرئیل بر تو نازل میشد و دیگر او را نمیبینم»[۱۸۹]. انس میگوید: هنگامی که بیماری رسول خدا(ص) شدت پیدا کرد و سختی بدن آن حضرت را فراگرفت، فاطمه میگفت: «وَا كَرْبَ أَبَتَاهُ». پیامبر به او فرمود: بر پدرت بعد از امروز سختی نباشد. هنگامی که رسول خدا از دنیا رفت، فاطمه(س) میگفت: «يَا أَبَتَاهُ! أَجَابَ رَبًّا دَعَاهُ؛ يَا أَبَتَاهُ! جَنَّةُ الْفِرْدَوْسِ مَأْوَاهْ؛ يَا أَبَتَاهْ! إِلَى جِبْرِيلَ نَنْعَاهْ! يَا أَبَتَاهْ! مِنْ رَبِّهِ مَا أَدْنَاهْ!».
انس گوید: هنگامی که رسول خدا(ص) دفن شد، فاطمه به من گفت: ای انس! آیا دلهای شما راضی شد که بر روی پیامبر خاک بریزید؟! پس هنگامی که فاطمه(س) این سخنان را میگفت؛ نزد قبر رسول خدا(ص) آمد و دست برد و قدری از خاک قبر شریف را برگرفته و بر روی چشمانش نهاد و این اشعار را سرود: «مَاذَا عَلَى مَنْ شَمَّ تُرْبَةَ أَحْمَد *** أَنْ لاَ يَشَمَّ مَدَى الزَّمَانِ غَوَالِيَا صُبَّتْ عَلَيَّ مَصَائِبٌ لَوْ أَنَّهَا *** صُبَّتْ عَلَى الأَيَّامِ عُدْنَ لَيَالِيَا»[۱۹۰] شبل بن علا از پدرش نقل کرده است: هنگامی که وفات رسول خدا(ص) فرارسید، فاطمه(س) گریست. نبی اکرم به او فرمود: ای دخترم! گریه مکن، وقتی من از دنیا رفتم بگو: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ»؛ زیرا برای هر انسان از هر مصیبتی عوضی خواهد بود}}. فاطمه گفت: و از شما يا رسول الله؟ فرمود: از من همچنین باشد[۱۹۱].[۱۹۲]
امایمن
عکرمه گوید: وقتی رسول خدا(ص) وفات کرد، امایمن میگریست. به او گفته شد: ای امایمن! برای رسول خدا گریه میکنی؟ او در پاسخ گفت: به خدا سوگند برای او گریه نمیکنم، چون میدانم او به جایی منتقل شده که برایش از دنیا بهتر است، بلکه گریهام برای این است که خبر آسمان و وحی از ما منقطع شد[۱۹۳]. انس میگوید: روزی را زیباتر و پرفروغتر از آن روزی که رسول خدا وارد مدینه شد یاد ندارم؛ و روزی را هم تیرهتر و تاریکتر از روزی که پیامبر از دنیا رفت، در خاطرم نیست. در روایتی آمده است که او گفت: آن روز که پیامبر به مدینه وارد شد، از نور وجود او همه چیز روشن گردید؛ و هنگامی که آن حضرت از دنیا رفت، از رحلت او همه چیز تاریک شد، و ما هنوز دست خود را از خاک قبر او برنداشته بودیم که یکدیگر را انکار کردیم[۱۹۴].[۱۹۵]
قرضهای پیامبر(ص)
عبدالواحد بن ابیعون میگوید: هنگامی که رسول خدا(ص) وفات کرد، علی(ع) کسی را مأمور نمود که فریاد زند: هرکس نزد پیامبر دَینی دارد و یا وعده به او داده شد، نزد من بیاید[۱۹۶]. پس علی(ع) هر سال شخصی را به حج میفرستاد تا روز عید قربان کنار جمره عقبه ایستاده و این پیام را به مردم اعلان کند تا اینکه علی(ع) از دنیا رفت. پس از آن حضرت، حسن بن علی این کار را انجام میداد تا زمانی که آن حضرت از دنیا رفت. و سپس حسین(ع) انجام داد و بعد از آنها، این کار تمام شد. ابن ابیعون میگوید: هر کسی از خلایق که نزد علی میآمد و چیزی را مطالبه مینمود، چه آن شخص به حق بود و یا آن حق را نداشت، علی(ع) به او اعطا مینمود[۱۹۷].[۱۹۸]
رثای پیامبر(ص)
هنگامی که علی(ع) به زیارت قبر پیامبر میآمد، این اشعار را میخواند: «مَا غَاضَ دَمْعِي عِنْدَ نَائِبَةٍ *** إِلَّا جَعَلْتُكَ لِلْبُكَاءِ سَبَباً وَ إِذَا ذَكَرْتُكَ ساَمَحَتْكَ بِهِ *** مِنِّي الْجُفُونُ فَفَاَضَ وَ اِنْسَكَبَا إِنِّي أُجِلُّ ثَرَى حَلَلْتَ بِهِ *** عَنْ أَنْ أُرَى بِسِوَاهُ مُكْتَئِباً»[۱۹۹] همچنین محمد بن سعد در طبقات اشعاری از صفیه، اروی، عاتکه دختران عبدالمطلب، هند دختر حارث بن عبدالمطلب و امایمن پرستار رسول خدا، ذکر کرده است[۲۰۰].[۲۰۱]
زیارت پیامبر(ص)
حمیری از حضرت صادق(ع) روایت کرده که فرمود: رسول خدا(ص) فرموده است: هر کس مرا در حیات یا بعد از فوت زیارت کند، در روز قیامت شفیع او خواهم بود[۲۰۲]. صفوان بن سلیمان از پدرش و او از نبی اکرم(ص) نقل کرده است که فرمود: کسی که مرا در حال حیات و بعد از وفات زیارت کند، روز قیامت در جوار من خواهد بود[۲۰۳]. زید شحام میگوید: به حضرت صادق(ع) عرض کردم: برای کسی که قبر رسول خدا(ص) را زیارت کند، چه ثوابی است؟ فرمود: او همانند کسی است که خدا را در عرش زیارت کند. عامر بن عبدالله گوید: به حضرت صادق(ع) گفتم: من دو و یا سه دینار به کسی که شتر او را در اختیار دارم میدهم که مرا به مدینه ببرد. حضرت صادق(ع) فرمود: کار نیکی انجام میدهی که نزد قبر رسول خدا میروی، پیامبر از نزدیک کلام تو را میشنود، و از دور آن را به او ابلاغ میکنند[۲۰۴].[۲۰۵]
برکات پس از وفات
ابو بصیر از حضرت ابیجعفر(ع) نقل کرده که گفت: رسول خدا(ص) به اصحابش فرمود: حیات من برای شما خیر است؛ زیرا من برای شما حدیث میکنم؛ و ممات من نیز برای شما خیر خواهد بود، چون اعمال شما بر من عرضه میگردد. پس اگر من آنها را نیک و پسندیده ببینم، خدای را بر آن حمد؛ و اگر آنها را آنگونه نیافتم، برای شما استغفار میکنم[۲۰۶].[۲۰۷]
جستارهای وابسته
منابع
پانویس
- ↑ مادر او امایمن پرستار رسول خداست و او و ایمن برادر مادری هستند. پیامبر او را دوست میداشت و هنگامی که او را امیر آن سپاه نمود، هجده سال داشت. وقتی بیماری رسول خدا شدت پیدا کرد، وصیت نمود که سپاه اسامه برود، و در میان آن سپاه، عمر بن خطاب نیز بود. او در سال ۵۸ هجرت از دنیا رفت و او را با مروان بن حکم مشاجرهای بود. به اسدالغابه، ج۱، ص۶۴ مراجعه شود.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۴، ص۲۵۳.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۷۴۷.
- ↑ طبقات ابن سعد، ج۲، ص۲۴۸.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۷۴۷.
- ↑ هدف از نقل تفصیلی جریان اسامه، این بود که خواننده محترم بداند ابوبکر و عمر و ابوعبیده و دیگران، در سپاه اسامه بودند. چگونه میشود که ابوبکر هفده نماز به جای رسول خدا بهجای آورده باشد؟ اگر رسول خدا او را به این کار امر کرده بود، دیگر بودن او در سپاه اسامه و فرستادن پیامبر او را، چه معنایی خواهد داشت؟! و اگر او بدون اطلاع از جرف به مدینه آمده و نماز خوانده که ظاهر عبارت طبری، ج۳، ص۱۹۶، همین است که رسول خدا فرمود: علی را بگویید بیاید. عایشه گفت: ابوبکر بیاید. حفصه گفت: عمر بیاید. آنها آمدند، اما رسول خدا فرمود: بازگردید، اگر مرا حاجتی بود، نزد شما خواهم فرستاد. از این نقل واضح است که رسول خدا اگر میخواست ابوبکر را مأمور بر نماز کند، این جمله را نمیفرمود. از اینجا معلوم میشود که نماز خواندن ابوبکر، به دستور رسول خدا نبوده است، چه اگر او به دستور رسول خدا نماز میگزارد، پیامبر با آن حال مریض، وقتی متوجه شد که او به جایش امامت جماعت میکند، به مسجد نمیآمد و خود نماز نمیخواند.
- ↑ طبقات ابن سعد، ج۲، ص۱۸۹.
- ↑ نهج الحق، ص۲۶۳.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۷۴۸.
- ↑ او وائلة بن اسقع کنانی است و هنگامی که رسول خدا مجهز برای رفتن به تبوک میشد، اسلام آورد. واقدی نقل کرده که رسول خدا نماز صبح را در مدینه به جا آورد و سپس به صورت اصحابش نظر مینمود، هنگامی که وائله را دید، فرمود: برای چه بدینجا آمدهای؟ وائله گفت: برای اینکه با شما بیعت کنم. رسول خدا فرمود: بر آنچه دوست داری و یا مکروه میداری، بیعت میکنی؟ گفت: آری، یا رسول الله به میزانی که طاقت دارم. او به بصره و از آنجا به بیت المقدس رفت و در سال ۸۳ در ۱۰۵ سالگی از دنیا رفت. (اسدالغابه، ج۵، ص۷۷).
- ↑ طبقات ابن سعد، ج۲، ص۱۹۳.
- ↑ «بیگمان تو خواهی مرد و آنان نیز میمیرند» سوره زمر، آیه ۳۰.
- ↑ مناقب ابن شهر آشوب، ج۱، ص۲۳۴.
- ↑ «آنک سرای واپسین! آن را برای کسانی مینهیم که بر آنند تا در روی زمین، نه گردنکشی کنند و نه تباهی؛ و سرانجام (نیکو) از آن پرهیزگاران است» سوره قصص، آیه ۸۳.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۳۱۹.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۷۵۰.
- ↑ او غلام رسول خداست که او را خرید و آزاد کرد، و گفته شده که در غزوه مریسیع شرکت داشته است، و ابو مویهبه کنیه اوست و نام او معلوم نیست. (اسدالغابه، ج۵، ص۳۱۰).
- ↑ این اعلان خطر و هشداری بود از جانب رسول خدا در مورد آنچه بعد از وفات آن بزرگوار رخ داد، البته پیامبر نظیر این جملات را در موارد دیگری نیز فرموده است که برخی از آنها را قبلاً ذکر کردیم.
- ↑ تاریخ طبری، ج۳، ص۱۸۸.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۷۵۲.
- ↑ او عبیدالله بن عبدالله بن عتبه بن مسعود هذلی و پسر برادر عبدالله بن مسعود میباشد. پسرش حمزه از او روایت کرده است که به پدرم گفتم: از رسول خدا چه یاد داری؟ گفت: من کودکی پنج و یا شش ساله بودم که رسول خدا مرا در دامان خ ود نشانید و دست بر سرم کشید و برای من و ذریهام دعا کرد. (اسدالغابه، ج۳، ص۲۰۲).
- ↑ سیره ابن هشام، ج۴، ص۲۹۲.
- ↑ تاریخ طبری، ج۳، ص۱۸۹.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۷۵۳.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۴، ص۲۹۹.
- ↑ طبقات ابن سعد، ج۲، ص۲۵۵.
- ↑ تاریخ طبری، ج۳، ص۱۹۰.
- ↑ طبقات ابن سعد، ج۲، ص۲۵۵.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۷۵۵.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۴، ص۳۰۰.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۷۵۷.
- ↑ «که آدمی در زیانمندی است» سوره عصر، آیه ۲.
- ↑ سیره حلبیه، ج۳، ص۳۸۶.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۷۵۷.
- ↑ طبقات ابن سعد، ج۲، ص۲۳۸ و ۲۳۹.
- ↑ سیره حلبیه، ج۳، ص۳۸۰.
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۳، ص۳۸۱.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۷۵۸.
- ↑ آن چیزی که رسول خدا میخواست بنویسد و عمر مانع شد، چه بوده است؟ از متون به خوبی ظاهر است که بر اساس قرائن، عمر خوب میدانست که هدف پیامبر از نوشتن آن نامه، تصریح به امامت علی(ع) و تأکید بر آن است، اگرچه ابن کثیر در البدایة و النهایة، ج۵، ص۲۴۸ میگوید: اینکه شیعه میگوید، تمسک به متشابه و ترک محکم است، و اهل سنت محکم را گرفته و متشابه را رها میکنند؛ و سپس این متشابه را تفسیر میکند که رسول خدا میخواست ابوبکر را تعیین کند! ولی بر هیچ عاقلی پوشیده نیست که اگر رسول خدا میخواست ابوبکر را نصب کند، عمر که از پیشگامان تثبیت خلافت ابوبکر بود، هرگز ممانعت نمیکرد. و ثانیاً ابن کثیر میگوید این از متشابهات است، پس چرا خود بدینگونه آن را تفسیر میکند. و ثالثاً باید ببینیم عمر بن خطاب که مانع از این اقدام بود و از قضایا کاملاً آگاهی داشت، چه میگوید. ابن عباس میگوید: روزهای اول خلافت عمر بن خطاب بود، نزد او رفتم، طبقی از خرما در مقابلش بود و میخورد و به من نیز گفت از آن خرماها خوردم. سپس گفت: پسر عمویت کجاست؟ من ابتدا تصور کردم که عبدالله بن جعفر را میگوید. گفتم: نزد دوستانش بود. گفت: بزرگ شما خاندان، علی را میگویم. گفتم: در بستان نخل و مشغول آبیاری است. گفت: ای پسر عباس! بر عهده تو خون شتران باشد اگر مطلب را کتمان کنی، آیا هنوز هم علی فکر و اندیشه خلافت دارد؟ گفتم: علی بر این عقیده است که رسول خدا او را نصب کرده است و از پدرم عباس نیز سؤال کردم، گفت: علی راست میگوید. عمر بن خطاب گفت: رسول خدا درباره او سخنانی میگفت که اثبات حجت و قطع عذر نمیکند و هنگام مرگش میخواست او را تعیین کند ولی من به خاطر ترس بر اسلام نگذاشتم. (شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید، ج۱۲، ص۲۰).
- ↑ طبقات ابن سعد، ج۲، ص۲۴۴.
- ↑ این حدیث در صحیحین و دیگر سنن و تواریخ و سیر آمده و ابن طاووس در کشف المحجه، ص۶۴ ذکر کرده است و محمد بن سعد در طبقات درباره آن عنوانی را ذکر کرده؛ لذا ما از آنجا نقل کردیم.
- ↑ طبقات ابن سعد، ج۲، ص۲۴۲.
- ↑ الطرائف، ص۴۳۱.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۷۵۹.
- ↑ کشف الغمه، ج۱، ص۴۰۸.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۷۶۱.
- ↑ در هر صورت جای تأمل و تعجب است؛ زیرا چگونه ابن عباس عمداً سکوت میکند. این وصیت پیامبر است که مردم باید بدانند و جای سکوت عمدی نیست، مگر اینکه او تقیه کرده باشد و یا فراموش کرده باشد. البته چگونه ممکن است فراموش شده باشد؛ زیرا سه وصیت که بیشتر نبوده است، مضافاً بر اینکه اگر ابن عباس فراموش کرده بود، دیگران که حضور داشتند. چطور باید وصیت سوم برای امت در بوته ابهام بماند.
- ↑ تاریخ طبری، ج۳، ص۱۹۳.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۷۶۲.
- ↑ امالی شیخ مفید، ص۳۳۰.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۷۶۳.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۳۲۳.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۷۶۳.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۴، ص۳۰۳.
- ↑ طبقات ابن سعد، ج۲، ص۳۱۳.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۷۶۴.
- ↑ اصول کافی، ج۱، ص۲۸۲.
- ↑ طبقات ابن سعد، ج۲، ص۲۵۷.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۷۶۵.
- ↑ بحارالأنوار، ج۲۲، ص۵۱۰.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۷۶۷.
- ↑ سیره حلبیه، ج۳، ص۳۹۳.
- ↑ طبقات ابن سعد، ج۲، ص۲۸۱.
- ↑ بحارالأنوار، ج۲۲، ص۵۰۷.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۷۶۸.
- ↑ اصول کافی، ج۱، ص۴۵۰، ح۳۶ و ۳۷.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۷۶۹.
- ↑ «بگو: برای این (رسالت) از شما مزدی نمیخواهم جز دوستداری خویشاوندان (خود) را» سوره شوری، آیه ۲۳.
- ↑ «پیامبر بر مؤمنان از خودشان سزاوارتر است» سوره احزاب، آیه ۶.
- ↑ بحارالأنوار، ج۲۲، ص۴۹۰.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۷۶۹.
- ↑ امالی شیخ مفید، ص۷۹.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۷۷۰.
- ↑ خصال، ص۶۱۴، ح۵۲.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۷۷۱.
- ↑ بحارالانوار، ج۲۲، ص۴۶۰.
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۳، ص۳۸۱.
- ↑ «خداوند مقرّر فرموده است که من و فرستادگانم پیروز خواهیم شد؛ بیگمان خداوند توانایی پیروزمند است» سوره مجادله، آیه ۲۱.
- ↑ امالی شیخ مفید، ص۳۲.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۷۷۲.
- ↑ روضه الصفا، ج۲، ص۵۵۶.
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۳، ص۳۸۵.
- ↑ مناقب ابن شهر آشوب، ج۱، ص۲۳۷.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۷۷۳.
- ↑ مقصود از نقل این روایات که بیش از این مقدار است، ظاهر شدن کذب روایاتی است که از عایشه نقل شده که او گفته: پیامبر هنگام وفات سرش روی سینه من بود، و بدون تردید سخن علی در این رابطه حق است؛ زیرا رسول خدا فرمود: حق با اوست و او با حق است؛ لذا بعد از دفن زهرا به پیامبر خطاب کرد و گفت: «وَ فَاضَتْ بَيْنَ نَحْرِي وَ صَدْرِي نَفْسُكَ». (نهجالبلاغه، خ ۲۰۲ و ۳۱۹).
- ↑ طبقات ابن سعد، ج۲، ص۲۶۲.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۷۷۵.
- ↑ سیره حلبیه، ج۳، ص۳۹۱.
- ↑ الاحادیث الغیبیه، ج۱، ص۴۴.
- ↑ تهذیب الاحکام، ج۶، ص۳.
- ↑ طبقات ابن سعد، ج۲، ص۲۰۱.
- ↑ البته خیلی بعید است زیرا از فتح خیبر تا وفات رسول خدا، نزدیک به چهار سال فاصله وجود دارد، مگر اینکه گفته شود که آن سم به تدریج در کاهیدن جسم مبارک حضرت تأثیر داشته، کما اینکه از روایت هم همین معنا ظاهر است. البته در بعضی از روایات، مسموم کردن آن حضرت به کیفیت دیگری ذکر شده است.
- ↑ بحارالأنوار، ج۲۲، ص۵۱۶.
- ↑ طبقات ابن سعد، ج۲، ص۲۰۰؛ المحلی، ج۱۱، ص۲۶، و او از این روایات به صحاح تعبیر میکند.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۷۷۶.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۴، ص۳۰۳.
- ↑ تاریخ طبری، ج۳، ص۲۰۰.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۳۲۳.
- ↑ طبقات ابن سعد، ج۲، ص۲۷۳.
- ↑ کشف الغمة، ج۱، ص۱۹.
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۳، ص۳۹۵.
- ↑ بحارالأنوار، ج۲۲، ص۵۱۴.
- ↑ تهذیب الاحکام، ج۶، ص۳.
- ↑ طبقات ابن سعد، ج۲، ص۲۷۲.
- ↑ تاریخ طبری، ج۳، ص۲۰۰.
- ↑ بحارالأنوار، ج۲۲، ص۵۳۵.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۷۷۷.
- ↑ تاریخ طبری، ج۳، ص۲۱۵.
- ↑ طبقات ابن سعد، ج۲، ص۳۰۸.
- ↑ تاریخ طبری، ج۳، ص۲۱۶.
- ↑ مسلم در صحیح خود نقل کرده که رسول خدا فرمود: من از پروردگارم اذن گرفتم که مادرم را زیارت کنم و خدا به من اذن داد، قبور را زیارت کنید که آن برای شما یادآور مرگ است.
- ↑ کشف الغمه، ج۱، ص۱۶.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۷۷۹.
- ↑ آیا نسبت نفاق به صحابه دادن بیحرمتی به آنان نیست؟ مگر به جز عمر بن خطاب، کسی این گمان باطل را داشت که پیامبر نمرده است؟ این خود انحراف اذهان از یک واقعیت مسلم بود. چگونه این سخن از عمر پذیرفتنی است، در حالی که رسول خدا مکرر میفرمود: ای مردم! مردن من نزدیک است. پس انکار وفات پیامبر جز القای شبهه و انحراف ایشان و سرگرم کردن آنها به اینکه شاید چنین باشد، نیست. این حقیقت را از زبان یکی از اهل سنت بشنویم: ابن ابیالحدید در شرح نهجالبلاغه، ج۲، ص۴۲ میگوید: عمر قدرش بالاتر از آن است که چنین اعتقادی داشته باشد، ولکن چون میدانست رسول خدا از دنیا رفته، ترسید که از طرف انصار و یا دیگران در مسئله امامت فتنهای واقع شود لذا مصلحت را در آن دید که برای ساکت کردن مردم، بگوید رسول خدا از دنیا نرفته است. البته باید به امثال ابن ابیالحدید گفت: مگر رسول خدا خود از فتنه در مسئله امامت ترسان نبود؟ مگر نفرمود: «إِنَّ الْفِتَنَ قَدْ أَقْبَلَتْ كَقِطَعِ اللَّيْلِ الْمُظْلِمِ؟» پس چرا پیامبر بر اساس اعتقاد و گمان شما مصلحتاندیشی نکرد و تکلیف مردم را در مسئله امامت که امام را خودشان تعیین کنند و یا خود تعیین کند، روشن نکرد و بدون وصیت از دنیا رفت؟
- ↑ «و محمد جز فرستادهای نیست که پیش از او (نیز) فرستادگانی (بوده و) گذشتهاند؛ آیا اگر بمیرد یا کشته گردد به (باورهای) گذشته خود باز میگردید؟ و هر کس به (باورهای) گذشته خود باز گردد هرگز زیانی به خداوند نمیرساند؛ و خداوند سپاسگزاران را به زودی پاداش خواهد داد» سوره آل عمران، آیه ۱۴۴.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۴، ص۳۰۵.
- ↑ «بیگمان تو خواهی مرد و آنان نیز میمیرند» سوره زمر، آیه ۳۰.
- ↑ الطرائف، ص۴۵۱؛ نهج الحق، ص۲۷۶.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۷۸۰.
- ↑ بحارالانوار، ج۲۲، ص۵۲۸.
- ↑ طبقات ابن سعد، ج۲، ص۲۶۴.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۷۸۲.
- ↑ سیره حلبیه، ج۳، ص۳۹۱.
- ↑ روضة الصفا، ج۲، ص۵۷۳.
- ↑ بحارالانوار، ج۲۲، ص۵۲۹.
- ↑ طبقات ابن سعد، ج۲، ص۲۷۵.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۷۸۳.
- ↑ اصول کافی، ج۱، ص۴۴۵.
- ↑ طبقات ابن سعد، ج۲، ص۲۷۴.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۷۸۴.
- ↑ «و در خانههایتان آرام گیرید و چون خویشآرایی دوره جاهلیت نخستین خویشآرایی مکنید» سوره احزاب، آیه ۳۳.
- ↑ اکمال الدین، ج۱، ص۲۷.
- ↑ طبقات ابن سعد، ج۲، ص۲۷۷.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۷۸۵.
- ↑ او در بدر و اُحد و سایر جنگها با رسول خدا بود و پیامبر او را با شجاع بن وهب برادر نمود و در زمان عثمان درگذشت. (اسدالغابه، ج۱، ص۱۴۴).
- ↑ ابن ابیالحدید در شرح نهجالبلاغه، ج۱۳، ص۴۰، میگوید: اینکه اوس علی(ع) را صدا میزند، نشان میدهد که محور تمام امور پیامبر، علی(ع) بوده است.
- ↑ اینکه عباس در غسل پیامبر شرکت داشته، با روایاتی که به بعضی از آنها اشاره شد و از طبقات نقل کردیم، منافات دارد.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۴، ص۳۱۲.
- ↑ اسدالغابه، ج۱، ص۳۴.
- ↑ این جمله حکایت از آن دارد که عایشه از این فضیلت که امیرالمؤمنین(ع) مخصوص به آن گردید و او پیامبر را غسل داد به شدت ناراحت بود.
- ↑ طبقات ابن سعد، ج۲، ص۲۷۶.
- ↑ غرس: چاهی است در قبا و رسول خدا فرمود: چاه غرس خوب چاهی است و از جمله چشمههای بهشتی است و آب آن پاکترین آبها میباشد. (سیره حلبیه، ج۳، ص۳۹۳).
- ↑ بحارالأنوار، ج۲۲، ص۵۲۴.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۷۸۶.
- ↑ علل الشرایع، ج۱، ص۳۰۲، باب ۲۴۲، ح۱؛ تهذیب الاحکام، ج۱، ص۳۰۷، ح۸۴۵/۱۳.
- ↑ الاحتجاج، ج۱، ص۳۳۴.
- ↑ سیره حلبیه، ج۳، ص۳۹۴؛ طبقات ابن سعد، ج۲، ص۲۸۸.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۷۸۷.
- ↑ نهجالبلاغه، ص۳۵۵، خ ۲۳۵.
- ↑ شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید، ج۱۳، ص۴۲.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۷۸۸.
- ↑ تاریخ طبری، ج۳، ص۲۱۲.
- ↑ طبقات ابن سعد، ج۲، ص۲۸۳.
- ↑ پارچه صحاریه، آنگونه که شیخ در تهذیب، ج۱، ص۳۰۸، ضمن حدیثی نقل کرده است از یمامه بوده است.
- ↑ تهذیب الاحکام، ج۱، ص۳۱۳، ح۸۶۹/۳۷.
- ↑ سیره حلبیه، ج۳، ص۳۹۴.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۷۸۹.
- ↑ تاریخ طبری، ج۳، ص۲۱۳.
- ↑ این نقل با آنچه پیش از این ذکر کردیم که پیامبر را روز سهشنبه غسل دادند، منافات دارد.
- ↑ بحارالأنوار، ج۲۲، ص۵۲۴.
- ↑ کحل البصر، ص۱۴۸.
- ↑ طبقات ابن سعد، ج۲، ص۲۹۱.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۷۹۰.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۴، ص۳۱۳.
- ↑ اعلام الوری، ص۱۴۴.
- ↑ طبقات ابن سعد، ج۲، ص۳۰۰.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۷۹۲.
- ↑ اسم او صالح و بندهای حبشی بود که عبدالرحمن بن عوف او را به پیامبر داد و گفته شده که رسول خدا او را خرید و پس از جنگ بدر آزاد کرد. رسول خدا هنگام وفات سفارش او را کرد و هنگام غسل پیامبر حضور داشت و او قطیفه را در قبر نهاد و میگفت: سوگند به خدا قطیفه را در قبر و زیر پیامبر انداختم. (اسدالغابه، ج۳، ص۲).
- ↑ سیره ابن هشام، ج۴، ص۳۱۵.
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۳، ص۴۰۱.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۷۹۳.
- ↑ تاریخ طبری، ج۳، ص۲۱۴.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۷۹۳.
- ↑ طبقات ابن سعد، ج۲، ص۳۰۴ و ۳۰۵.
- ↑ کشف المحجه، ص۷۱.
- ↑ طبقات ابن سعد، ج۲، ص۲۷۳.
- ↑ تاریخ طبری، ج۳، ص۲۱۷.
- ↑ سیره حلبیه، ج۳، ص۴۰۳.
- ↑ طبقات ابن سعد، ج۲، ص۳۰۶.
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۳، ص۴۰۳.
- ↑ البدایة و النهایه، ج۵، ص۲۹۲.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۷۹۳.
- ↑ تهذیب الاحکام، ج۱، ص۴۹۹، ح۱۵۳۸.
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۳، ص۴۰۴.
- ↑ طبقات ابن سعد، ج۲، ص۳۰۶.
- ↑ سیره حلبیه، ج۳، ص۴۰۴.
- ↑ طبقات ابن سعد، ج۲، ص۳۰۷.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۷۹۵.
- ↑ شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید، ج۱۳، ص۴۳.
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۳، ص۴۰۲.
- ↑ طبقات ابن سعد، ج۲، ص۳۱۲.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۷۹۶.
- ↑ طبقات ابن سعد، ج۲، ص۳۱۱.
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۳، ص۴۰۴.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۷۹۷.
- ↑ بر فرض صحت این خبر، این کار از امیرالمؤمنین(ع) اتمام حجت بوده است؛ زیرا - همانگونه که پیش از این ذکر شد - رسول خدا در لحظات پایانی عمر خود، در ملأ عام فرمود: هر کس از من چیزی طلب دارد بیاید و آن را دریافت کند؛ لذا در منهاج البراعه، ج۲، ص۳۸۴ آمده است که دیگر کسی مدعی دین نبود، به استثنای آن شخص که میگفت من تازیانهای خوردهام.
- ↑ طبقات ابن سعد، ج۲، ص۳۱۹.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۷۹۸.
- ↑ دیوان امام علی(ع)، ص۱۰۴، م ۵۶. در هر سوگ که اشک من خشکیده، هم به بهانه تو گریستهام. چون تو را یاد کنم، پلکها لبریز از اشک شوند و فرو چکند. خاکی را که تو در آن فرود آمدهای، برتر از آن میدارم که برای جز آن مرا اندوهگین ببینند.
- ↑ طبقات ابن سعد، ج۲، ص۳۲۵.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۷۹۹.
- ↑ قرب الاسناد، ص۶۵، ح۲۰۵.
- ↑ تهذیب الاحکام، ج۶، ص۴، ح۲.
- ↑ کامل الزیارات، ص۱۵.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۷۹۹.
- ↑ بحارالأنوار، ج۲۲، ص۵۵۱؛ طبقات ابن سعد، ج۲، ص۱۹۴.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۸۰۰.