اصول مدیریت در معارف و سیره علوی

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت

نسخه‌ای که می‌بینید نسخه‌ای قدیمی از صفحه‌است که توسط Jaafari (بحث | مشارکت‌ها) در تاریخ ‏۱۳ مهٔ ۲۰۲۶، ساعت ۰۹:۵۴ ویرایش شده است. این نسخه ممکن است تفاوت‌های عمده‌ای با نسخهٔ فعلی بدارد.

هماهنگی و انسجام

یکی از مسائل مهمی که باید به عنوان یک خصلت، در مجموعه قواعد به چشم آید، هماهنگی و انسجام آنهاست؛ بدین معنا که هر یک از قواعد درواقع، به منزله جزئی از یک نظام است که در رابطه با دیگر اجزا تعیین و تبیین می‌شود؛ چراکه هرگونه نگاه انتزاعی، استقلالی و جزیره‌ای به آنها، به درکی نادرست، یا دست‌کم ناقص منتهی می‌شود. افزون بر این، لازمه عملکرد سیستمی که براساس اصول شکل می‌گیرد، آن است که نوعی هماهنگی و تعاون میان آنها وجود داشته و ضمنِ تعاضد و همکاری و تقویت آثار همدیگر، موجب هم‌افزایی و در نتیجه برایندی واحد، در راستای تحقق اهداف مورد نظر شوند؛ این بدان معناست که میان اصول برخاسته از مبانی هماهنگ، هرگز نباید تزاحم و تعارض وجود داشته باشد؛ به ویژه در مجموعه‌های انسانی، که مبتنی بر اختیارات، شکل می‌گیرند، موضع‌گیری‌ها باید به گونه‌ای باشند که جهت‌گیری کلی حاکم بر نظام باورها، نظام فکری، نظام عملکرد، همسویی و هماهنگی داشته باشند. در فصل پنجم، به این امر در قالب بررسی چهار اصل «هم‌جهتی»، «همدلی»، «همفکری» و «همکاری»، پرداخته شده است.[۱]

اصول چهارگانه

هم‌جهتی (هم‌راستایی)

از جمله اصول حاکم بر نظام خدامحور، هم‌جهتی، همراهی و هم‌راستایی، یا هم‌مسیر بودن اعضاست. بدان معنا که همه حرکت‌ها و فعالیت‌ها در یک جهت و در یک سو و در یک راستاست؛ به گونه‌ای که همگی بازتابنده یک مفهوم کلی و مشترک هستند. انسان به دلیل اختیاری که دارد، می‌تواند یکی از دو جهت حق یا باطل را برگزیند و به رغم اینکه مخلوق است و از این حیث باید تابع بی‌چون و چرای خالق خود باشد، ولی بافت وجودی او به گونه‌ای است که خداوند براساس فلسفه خلقت (که ابتلاء و آزمایش است) به او اجازه داده که نسبت به جهت حاکم بر رفتار و فعالیت‌هایش، خود تصمیم بگیرد. البته حکمت الهی ایجاب می‌کند که پیش از اختیار، راه نیک و بد به او فهمانده شود: ﴿فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا[۲] و ضمن آگاهی از آثار و پیامدهای انتخابی که می‌‌کند، در اخذ یکی از طرفین حق یا باطل آزاد باشد. اگرچه شایسته و سزاوار و هماهنگ با فطرت، آن است که شاکر نعمت‌های الهی بوده و همان راهی را در پیش گیرد که انبیای عظام(ع)، به عنوان صراط مستقیم، برای او ترسیم کرده‌اند؛ اما در عین حال، وضعیت خلقت او به گونه‌ای است که می‌‌تواند کفران کرده، و راه خلاف آن را برگزیند: ﴿إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا[۳]. اصل مهم حاکم بر سازمان خدامحور، آن است که اعضا همه در انتخاب، همسو و هم-جهت‌اند؛ یعنی اختیار آنها، وحدت دارد؛ همه به این نتیجه رسیده‌اند که تنها جهتی که به قرب و کمال می‌‌رسد، گام نهادن در راهی است که از سوی وحی الهی ترسیم شده است؛ این بدان معنا است که شاکر بودن و قدم نهادن در وادی فطرت، آن هم ﴿فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا[۴]، خط مشی حاکم بر حرکت افراد و برقراری ارتباط با دیگران است.[۵]

همدلی (همدردی)

عامل بسیار مهم دیگر حاکم بر نظام خدامحور، «همدلی» است، همدلی، یعنی نزدیکی و یکی شدن دل‌ها؛ قلب مرکز عواطف، احساسات، باورها، اعتقادات و انعکاس جهت انتخاب شده است. «هم‌جهتی» بر اساس محور حق، به این منجر می‌شود که قلب‌ها، بتوانند بر مبنای واحدی به وحدت برسند. به سخن دیگر، نخستین جایی که انتخاب، جهتِ حق یا باطل خود را نشان می‌‌دهد و نخستین جلوه‌ای که می‌یابد، «جلوه قلبی، روحی و روانی» است؛ یعنی اگر فردی محور حق یا باطل را انتخاب کرد، نظام قلبی، نظام حساسیت‌ها، نظام حبّ و بغض‌ها، نظام باورها، نظام اعتقادها و نظام روحی و روانی او، بر همین مبنا شکل می‌‌گیرد و درواقع مصداقی از نظام قلبی حق-محور، یا غیرخداگرایانه، تحقق می‌‌یابد.

اساس شکل‌گیری روابط در نظام خدامحور، «همدلی» افراد است. دل‌های اعضا در این نظام، چنان ویژگی‌ها و خصوصیاتی دارند که بیشترین وجه اشتراک را با هم دارند و کم‌ترین وجه اختلاف. همین امر باعث می‌شود که به راحتی با هم ارتباط برقرار کنند و دل‌های خود را به هم نزدیک سازند و در استحکام روابط بکوشند. تحکیم «همدلی» بر تداوم و استمرار روابط انسانی و فرهنگ حاکم بر جامعه خدامحور، بسیار مؤثر است. برای همدلی هر چه بیشتر، باید افعال قلبی خاصی صورت گیرند و نوعی خاص از مدیریت و اداره، تحقق یابد، که می‌‌توان از آن به عنوان «مدیریت قلبی»یا «مدیریت بر مبنای دل» تعبیرکرد. ویژگی‌ها و شاخص‌های مدیریت بر مبنای دل را می‌‌توان، در فرازهای مختلفی از نامه امام علی(ع) به مالک اشتر، ملاحظه کرد.[۶]

همفکری (هم‌اندیشی- هم‌رأیی)

از آنجا که انسان‌ها همیشه تمایل دارند آنچه را که در دلشان است، بروز دهند و جلوه‌های عینی آن را آشکار سازند، صرف «همدلی» برای تحقق یک نظام خدامحور و ارتباط درست با مردم کافی نیست، بلکه آن «همدلی» باید به «همفکری» بینجامد. افکار و اندیشه‌های حاکم بر رفتار زمامدار، براساس «هم‌جهتی» و «همدلی» حاکم بر آن، سمت و سو گرفته و هماهنگ با آن صورت می‌گیرند؛ به سخن دیگر، انسان‌ها آن‌گونه می‌اندیشند که باور دارند؛ یعنی میان مکنونات قلبی و افکار، لزوماً باید نوعی هماهنگی وجود داشته باشد؛ کسی که میان عقاید و ارزش‌ها و فکر و اندیشه او تعارض وجود دارد، نمی‌تواند اعتدال داشته باشد. ویژگی‌ها و شاخص‌های همفکری هم در فرازهایی از نامه ۵۳ امام علی(ع) به چشم می‌‌خورد.[۷]

همکاری (همیاری)

همفکری، زمانی می‌تواند به تحقق روابط انسانی و مبتنی بر فرهنگ خدامحور منجر شود که خود اساس شکل‌گیری همکاری، همیاری و تعاون افراد و اعضا، براساس تقوا شود. درواقع انسان‌ها، براساس باورهای خود، می‌اندیشند و براساس افکار و اندیشه خود عمل می‌کنند. هم‌جهتی، ترسیم کننده راه است. همدلی، استقرار جهت است، همفکری جریان و پویایی جهت را هموار می‌کند و همکاری، به آن عینیت می‌بخشد. به سخن دیگر، در نظام خدامحور باید میان افعال و رفتار اعضا، میان اندیشه‌ها و افکار آنها و میان ارزش‌ها و عقاید آنها هماهنگی و تناسب وجود داشته باشد و محور این هماهنگی هم تقوا و حرکت در مسیر تقرب الهی است. هرگونه ناهماهنگی میان این عناصر، موجب بی‌تعادلی و در نتیجه انفعال خواهد بود. فرازهای متعددی، در عهدنامه امام علی(ع) به این امر اشاره دارند.[۸]

نظام ارتباطی حاکم بر اصول چهارگانه

اصولاً هر آنچه که در صحنه عینیت و عمل، به نحوی موضوعیت دارد، می‌‌توان با اندک دقت فهمید که ارتباط تنگاتنگی نیز با نظر و تفکری خاص دارد؛ یعنی عمل، مبتنی بر فکر انجام می‌‌گیرد و فکر هم در یک رتبه قبل‌تر، مبتنی بر ارزش‌ها و باورهای قلبی فرد یا جامعه شکل می‌گیرد؛ این فرایند را می‌‌توان هم در عملکرد و رفتارهای تک‌ تک افراد مشاهده کرد و هم در عملکرد و رفتارهای جامعه.

ارتباط اصول در عملکرد افراد

هر انسانی به دلیل ویژگی مهم و حیاتی اختیار[۹] که درواقع وجه ممیز اصلی او با حیوان است، قبل از هر امری جهت‌گیری کلی خود را مشخص می‌کند. این جهت‌گیری لزوماً مبتنی بر یکی از دو محور «هوا» یا «تقوا»[۱۰] است. «جهت»، در شکل‌گیری وجود انسان و ابعاد هستی او نقش تعیین‌کننده دارد، به گونه‌ای که هویت و شخصیت انسان و مسیر تغییرات و تحولات او، متأثر از این «جهت» است. بعد از تعیین سمت و سوی حرکت، اولین جلوه‌ای که از این جهت‌گیری در فرد مشاهده می‌شود، شکل‌گیری حالات، باورها، ویژگی‌های روحی و قلبی او و در یک کلام «نظام تعلقات» اوست. براساس این نظام است که ارزش‌ها و حبّ و بغض‌های فرد تعیین می‌شوند. نظام تعلقات، میل و تمایل به درنوردیدن همه ابعاد وجودی انسان را دارد؛ به همین علت، بر اندیشه و تفکر انسان غالب و به همسویی و هم‌جهتی آن با خود منتهی می‌شود؛ بدین معنا که اگر انسان‌ها در رابطه با امری خاص اندیشه دارند، یا اگر دغدغه فکری ویژه‌ای بر آنها مستولی است، ریشه آن را باید در نظام باورها، نظام ارزش‌ها، نظام روحیات، یا «نظام تعلقات» آنها جستجو کرد؛ چه اینکه «نظام تعلقات» جهت‌دهنده به «نظام ادراکات» و نظام ادراکات تابع «نظام تعلقات» هستند؛ از این رو انسان‌ها درواقع برای نزدیک کردن ارزش‌ها و باورهای خود به فضای عینی، آنها را از مصداق‌ها و شکل «قلبی» به شکل «ذهنی» و برنامه تبدیل می‌کنند[۱۱].

شکل‌گیری «نظام ادراکات» یا «نظام فکری» هم، برای آن نیست که انسان در همان حالت ذهنی و برنامه‌ای باقی بماند، بلکه مقصد او تحقق یافتن و تجسم عینی پیدا کردن است؛ چه اینکه هیچ عملی را از هیچ فردی نمی‌توان سراغ گرفت، مگر اینکه مبتنی بر فکر و برنامه‌ای صورت یافته است؛ یعنی همان‌گونه که نظام ادراکات، نظام اطلاعات یا نظام فکری، مبتنی بر نظام تعلقات و به تبع آن شکل می‌‌گیرد، «نظام رفتار عینی» یا «نظام عملکرد» افراد هم به تبع نظام فکری و متأثر از آن است. البته با وجود اینکه قلب، ذهن و جسم سه بعد وجودی انسان است، در عین حال قابل تفکیک هم نیستند، ثمره این ابزار در قالب سه نظام «تعلقات، ادراکات و رفتار» هم لزوماً قابل تفکیک از یکدیگر نیستند و در نتیجه برخورد انتزاعی با هر یک، در واقع نگرش جزءنگر و غیر مجموعه‌ای به انسان است. حال می‌‌توان نتیجه گرفت که در جریان ارزش‌ها از قلب به ذهن و از آنجا به عینیت، در حقیقت یک محور و یک جهت است که چهره‌های گوناگون خود را به منصه ظهور می‌رساند و این محور، ماهیتی متناسب با «هوا» یا «تقوا» دارد؛ یعنی انسان‌ها چه بدانند و یا ندانند، و چه بخواهند یا نخواهند، یک برایند وجودی (و در قالب رفتارهای مختلف قلبی، ذهنی و عینی) دارند که لزوماً همسو با یکی از این دو محور و معرف شخصیت آنهاست.[۱۲]

ارتباط اصول در بعد اجتماعی

فرایندی که در رابطه با شکل‌گیری افراد ترسیم شد، به نوعی در رابطه با فعالیت‌های اجتماعی هم قابل مشاهده است. هر اجتماعی هم لزوماً در سطح کلان نوعی جهت‌گیری دارد، که با اندک دقت می‌‌توان همان دو محور «هوا» و «تقوا» را در بعد اجتماعی، نسبت به آن صادق دانست. این محور و ماهیت آن را می‌‌توان در قوانین بالادستی، مثل: قوانین اساسی و استراتژی‌های کلان یک جامعه، ملاحظه کرد. به سخن دیگر، جلوه عینی این محور در ارزش‌های اجتماعی، یا فرهنگ جامعه است. فرهنگ هر جامعه، مهم‌ترین بعد وجودی آن است و باورها، اعتقادها، روحیات و تعلقات اجتماعی، نخستین اموری هستند که از جهت‌گیری کلی حاکم بر جامعه تأثیر می‌‌پذیرند و متناسب با آن «نظام تعلقات اجتماعی» را شکل می‌دهند.

چنان‌که در بعد فردی، «نظام تعلقات» در فرایند سیر خود، به شکل‌گیری، «نظام ادراکات» و در رتبه بعد، «نظام رفتار» فردی منجر می‌شود، در بعد اجتماعی نیز «نظام تعلقات اجتماعی» موجب می‌شود «نظام ادراکات اجتماعی» و سپس «نظام رفتار اجتماعی» متناسب با آن شکل بگیرند. بنابراین، می‌‌توان نتیجه گرفت که مجموعه فعالیت‌های اجتماعی، خواه ناخواه دارای رنگی از ارزش‌های کلان اجتماعی یا فرهنگ آن جامعه هستند و همه تلاش جوامع آن است که به هر ترتیبی شده، ارزش‌های خود را در قالب برنامه‌های اجتماعی درآورد و از این طریق به آنها عینیت بخشد.[۱۳]

انصاف و عدالت

یکی از اصول مهمی که می‌‌توان آن را روح حاکم بر مجموعه اوامر امام علی(ع) به مالک دانست، اصل انصاف و عدالت در مواضع و موضع‌گیری‌های مختلف زمامدار می‌‌باشد. امام علی(ع)، در فرازهای مختلفی از نامه، مالک را به رعایت انصاف و رفتار عدالت‌محور و پرهیز از هرگونه ظلم و ستم فرامی‌خواند و در این مسیر به فلسفه و آثار هر یک از این اصول می‌‌پردازد. در بخشی از فراز ۵، وجود عدل را ملاک قضاوت مردم نسبت به دولت‌ها معرفی کرده و بر پرهیز از اولویت خود نسبت به دیگران تأکید نموده است؛ در فراز ۱۰ به مصادیق مختلف رفتار منصفانه اشاره شده است که مهم‌ترین آنها رفتار منصفانه با خدا، مردم، خود، خویشان و دوستان صمیمی است؛ در فرازهای ۱۱ تا ۱۳، به شاخص‌های رفتار منصفانه و مبتنی بر عدل، اشاره، و در این میان به سه شاخص مهم «میانه‌روی»، «شمولیت حداکثری» و «اولویت رضایتمندی عوام بر خواص»، پرداخته شده است؛ در راستای تبیین بیشتر انصاف و عدالت، مفهوم سلبی آن، یعنی رفتار ظالمانه و تبعیض‌آمیز، هم، در بخشی دیگر از فراز ۱۰ و نیز فرازهای ۸۰ و ۸۱ مورد بحث، و آثار آن در مواضع مختلف بیان گردیده است. در این فصل موارد فوق به طور مختصر توضیح داده شده است.[۱۴]

مفهوم و معنای عدالت

معنای لغوی و اصطلاحی

«عدل»، که واژه‌ای عربی است، در لغت عرب، «مستقیم» معنا شده و متضاد واژه «جور» است. اگر گفته می‌شود حاکم در حکم و دستور خود، عدالت به خرج داد، بدین معناست که والی اقدام به گسترش عدل خود کرد؛ و اگر یکی از اسمای الهی «عدل» است به این معناست که تحت تأثیر هوا و خواهش نفس قرار ندارد، تا در حکم و دستور خود، دچار ظلم و جور شود[۱۵]. گذشته از معنای لغوی و تحت‌اللفظی واژه «عدل»، در معنای اصطلاحی این واژه، بنابر مبانی و دیدگاه‌ها و منظرها، می‌‌توان تعریف‌های متعددی ارائه کرد، اما معنای مشترک همه این عرصه‌ها را شاید بتوان در تعریف ذیل جمع‌بندی کرد: «عدل عبارت است از: حق هر چیزی را ادا کردن». البته برخی در این تعریف دقت و تأمّل کرده و معتقدند: تعریف «عدل» متوقّف بر پذیرش یک سلسله معرفت‌ها و شناخت‌هایی است که جنبه پیشینی دارند. حق هر چیزی را باید ابتدا براساس معیار و مبنایی تعریف کرد تا پس از آن، بتوان برای اعطای حق هر صاحب حقی اقدام کرد. پس عدالت اولاً، مبتنی بر وجود پیشینی حق بوده و بدان وابسته است؛ ثانیاً، باید پیش از عدالت، وضعیت طبیعی یا قراردادی وجود داشته و برای هر چیزی جای مناسب آن پیش‌بینی شده باشد.[۱۶]

تفاوت مفهومی «قسط» و «عدل»

«عدل» یک معنای عام است؛ «عدل» همان معنای والا و برجسته‌ای است که در زندگی شخصی و عمومی و جسم و جان و سنگ و چوب و همه حوادث دنیا وجود دارد؛ یعنی یک موازنه صحیح؛ یعنی رفتار صحیح، معتدل بودن، و به سمت عیب و خروج از حد نرفتن؛ ولی «قسط» همان عدل در مناسبات اجتماعی است؛ یعنی آن چیزی که امروزه از آن به «عدالت اجتماعی» تعبیر می‌شود. این غیر از آن «عدل» به معنای کلی است. اگرچه حرکت کلی انبیا به سمت عدالت به معنای کلی است «بِالْعَدْلِ قَامَتِ السَّمَاوَاتُ وَ الْأَرْضُ»[۱۷].

آسمان‌ها نیز با همان اعتدال و عدالت و میزان بودن، سر پا هستند، اما آن چیزی که هم‌اکنون برای بشر مسئله است و او تشنه آن است و با کمتر از آن نمی‌تواند زندگی کند، قسط است. «قسط» یعنی اینکه عدل خُرد شود و به شکل عدالت اجتماعی درآید: ﴿لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ[۱۸]. انبیا برای قسط (عدالت اجتماعی) آمده‌اند[۱۹]؛ «قسط» فراتر از عدالت است؛ چون «عدل» در عرصه اجتماعی است؛ اما «قسط» شامل تمام عرصه‌ها و از جمله عرصه اجتماعی می‌شود[۲۰]. در حالی که حکومت و قوانین، اسلامی هستند؛ طبیعتاً قسط و عدل جز با انطباق به قوانین اسلامی تحقق نمی‌یابد؛ هر چه خلاف اسلام باشد، عدل و قسط نیست، بلکه ظلم است؛ «اصولاً ملاک عدل و اقامه آن، قانون است؛ اگر چیزی بر طبق قانون تحقق پیدا کرد، عدالت است و خلاف عدالت، آن است که بر خلاف قانون انجام بشود»؛ البته ملاک قانون، شرع است»[۲۱].[۲۲]

معنا و مفهوم انصاف

«انصاف» از ریشه «نَصف» گرفته شده، که به نیمه هر چیزی اطلاق می‌‌شود؛ از آنجا که عدالت، سبب می‌شود انسان، حقوق اجتماعی را در میان خود و دیگران، عادلانه تقسیم کند، از این جهت به آن انصاف گفته‌اند. در بیان دیگر، انصاف آن است که انسان هرچه برای خود و دوستان و نزدیکان خود می‌خواهد، برای دیگران هم بخواهد و آنچه درباره خود و افراد مورد علاقه‌اش روا نمی‌دارد درباره دیگران نیز روا ندارد. در حدیثی، امام صادق(ع) برترین اعمال را سه چیز می‌داند که نخستین آنها را رعایت انصاف درباره مردم می‌شمرد و در تفسیر آن می‌فرماید: «باید به گونه‌ای باشد که هر چه را برای خود می‌‌خواهی مانند آن را برای دیگران هم بخواهی؛ «سَيِّدُ الْأَعْمَالِ ثَلَاثَةٌ إِنْصَافُ النَّاسِ مِنْ نَفْسِكَ حَتَّى لَا تَرْضَى بِشَيْ‏ءٍ إِلَّا رَضِيتَ لَهُمْ مِثْلَهُ»[۲۳].

البته این کار، چندان آسان نیست؛ زیرا انسان همیشه مایل است کفه خویشتن و نزدیکان خود را سنگین‌تر از کفه دیگران کند، بر همین اساس است که امام صادق(ع)، به یکی از یاران خود فرمود: «آیا می‌خواهی سخت‌ترین چیزی را که خداوند بر مردم واجب کرده است برای تو بازگو کنم؟ آن‌گاه فرمود: رعایت انصاف درباره مردم نسبت به خویشتن، مواسات با برادران دینی داشتن، و در هر حال به یاد خدا بودن؛ «إِنْصَافُ النَّاسِ مِنْ نَفْسِكَ وَ مُوَاسَاتُكَ أَخَاكَ وَ ذِكْرُ اللَّهِ فِي كُلِّ مَوْطِنٍ»[۲۴].[۲۵]

رابطه عدل و انصاف

عدل و انصاف دو روی یک سکه و مقوم یکدیگرند؛ کسی که بخواهد رفتار عادلانه داشته باشد و حق و حقوق دیگران را رعایت کند، باید به حق خویش قانع باشد و هرچه برای خود می‌پسندد برای دیگران نیز بپسندد و آن‌چه را بر خود روا نمی‌دارد، بر دیگران نیز روا ندارد و این، یعنی منصف بودن. می‌‌توان گفت انصاف شرط رعایت عدالت است و عدل و رعایت حق نیز مستلزم انصاف است؛ به گونه‌ای که می‌‌توان این دو مفهوم را دو روی یک سکه و مکمل و مقوم هم دانست؛ چنان‌که در بسیاری از موارد، این دو با هم و به صورت مترادف به کار می‌‌روند؛ به همین دلیل در برخی مستندات اسلامی در تعریف عدالت، از انصاف استفاده شده است. برای مثال حضرت علی(ع) در تبیین مفهوم عدالت می‌فرماید: «الْعَدْلُ الْإِنْصَافُ وَ الْإِحْسَانُ التَّفَضُّلُ»[۲۶]. «عدل، انصاف دادن است و احسان، دست بخشش گشودن»؛ عدل یعنی انصاف؛ به استناد این حدیث شریف، مدیری که رفتاری منصفانه با زیردستان داشته باشد، یعنی عادلانه رفتار کرده است[۲۷].

بر این اساس می‌‌توان گفت انصاف تعریف عملیاتی عدالت است و از جمله شاخص‌های آن است؛ به گونه‌ای که هرگاه کسی بتواند به حق خویش قانع بوده و ضمن رعایت قوانین و ضوابط، در توزیع امکانات، در رفتار با دیگران و در جبران تلاش‌های افراد، خود را به جای آنان قرار دهد، در این صورت رفتاری منصفانه انجام داده، که حقیقت آن انعکاس‌دهنده عدالت است. به همین دلیل است که حضرت علی(ع) و در فراز دهم عهدنامه، مالک اشتر را به انصاف در موضع‌گیری‌ها فرامی‌‌خواند.[۲۸]

جایگاه و اهمیت انصاف و عدالت

انصاف، ابزار همدلی

رعایت اصل انصاف و عدالت و در مقابل آن پرهیز از ظلم و تعدی، از جمله مهم‌ترین اصولی است که می‌‌تواند منشأ نفوذ در دل‌های دیگران و در نتیجه اثربخشی عملکرد زمامدار شود. عدالت‌خواهی امری فطری و نزد هر انسانی مطلوب و پسندیده است؛ چنان‌که زشتی ظلم، تبعیض و بی‌عدالتی نیز امری فطری و ناپسند است؛ چون هیچ انسانی را نمی‌توان یافت که آشکارا تبلیغ ظلم و نفی عدل کند؛ حتی ظالم‌ترین افراد، عمل خود را با توجیهی، در قالب عدل انجام می‌دهند. فطری بودن عدالت و انصاف، باعث می‌شود مدیر و رهبر و حاکم، بتوانند با توسل به آن، راهی به سوی دل‌ها باز کنند. منشأ امور فطری، دل و جان آدمی است، هر نوع رفتاری که مصداقی از عدالت را بازتاب دهد، به همدلی می‌انجامد و همدلی یعنی در دل دیگران و در مرکز احساسات و مرکز تصمیم‌گیری دیگران قرار گرفتن و به تبع آن، اندیشه و کردار را با او هماهنگ کردن، و این چیزی جز رهبری و مدیریت اثربخش نیست.

شاید هیچ‌یک از مکاتب و فرهنگ‌ها، به اندازه اسلام، بر رعایت عدالت تأکید نورزیده‌اند. این تأکید به حدی است که عدالت، یکی از ارکان دین اسلام و اصول مذهب شیعه، محسوب شده و خداوند در قرآن کریم به اجرای عدالت امر فرموده‌اند: ﴿إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْإِحْسَانِ[۲۹]؛ و در آیه دیگر مؤمنان را به رعایت عدالت، حتی درباره خود و اطرافیان، توصیه می‌کند: «ای کسانی که ایمان آورده‌اید، به عدالت برخیزید و برای خدا شهادت دهید؛ هر چند علیه خودتان یا پدر و مادر و خویشاوندان شما بوده باشد؛ ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ شُهَدَاءَ لِلَّهِ وَلَوْ عَلَى أَنْفُسِكُمْ أَوِ الْوَالِدَيْنِ وَالْأَقْرَبِينَ[۳۰]. رسول مکرم اسلام(ص) درباره ارزش و جایگاه عدالت می‌فرماید: «یک ساعت عدالت، از شصت سال عبادت بهتر است که شبش به عبادت و روزش به روزه‌داری بگذرد و یک ساعت بی‌عدالتی در حکومت (داوری) نزد خدا سخت‌تر و سنگین‌تر از شصت سال گناه است؛ «عَدْلُ سَاعَةٍ خَيْرٌ مِنْ عِبَادَةِ سِتِّينَ سَنَةً قِيَامٍ لَيْلُهَا وَ صِيَامٍ نَهَارُهَا، وَ جَوْرُ سَاعَةٍ فِي حُكْمٍ أَشَدُّ وَ أَعْظَمُ عِنْدَ اللَّهِ مِنْ مَعَاصِي سِتِّينَ سَنَةً»[۳۱].

بر این اساس، «عدالت ناموس اصلی جهان است؛ در همه نظام هستی عدالت و انتظام به کار رفته است؛ جهان به عدالت و تناسب برپاست»[۳۲]. در هر جامعه و سازمانی، تنها برقراری نظم کافی نیست، نظم باید همراه با عدالت باشد. افراد باید احساس کنند که با آنها عادلانه رفتار می‌‌شود. چنان‌چه نظام و سازمانی امنیت و نظم را تأمین کند ولی عادلانه نباشد، ممکن است بتواند مردم را به اطاعت وادار سازد، ولی هرگز نمی‌تواند وفاداری، تعهد و تعلق خاطر آنها را جلب کند. چنین افرادی با رضایت خاطر تلاش نمی‌کنند و روزبه‌روز توانایی و شوق به کار، در آنان کاهش می‌یابد. آن اندازه که تبعیض و بی‌عدالتی افراد را رنج می‌دهد، کمبود امکانات آنان را خشمگین و ناراضی نمی‌کند. خشنودی و رضایتِ افراد و به تبع آن توانمندی آنان و افزایش بهره‌وری عملکرد آنان، در سایه احساس عدالت، امکان‌پذیر است. حضرت علی(ع) درباره تأثیر عدالت در افزایش بهره‌وری می‌فرماید: «با عدالت و دادگری، برکت‌ها دوچندان می‌‌شود»؛ «بِالْعَدْلِ تَتَضَاعَفُ الْبَرَكَاتُ»[۳۳]. و در حدیثی دیگر عدالت را عاملی برای اصلاح افراد دانسته، می‌‌فرماید: «عدالت، مردم را اصلاح می‌کند و مایه اصلاح و سامان یافتن رعیت است»؛ «الْعَدْلُ يُصْلِحُ الْبَرِيَّةَ، صَلَاحُ الرَّعِيَّةِ الْعَدْلُ»[۳۴].[۳۵]

عدالت، گمشده بشر

عدالت، گمشده انسان‌ها در عصرها و دوران‌های گوناگون است. عدالت برای آحاد بشر، از هر دین و مذهب و قوم و نژادی که باشد، مطلوبیت ذاتی دارد. «امروز بشر عیناً همان نیازهایی را دارد که ۵ هزار سال پیش، این نیازها را داشت. نیازهای اصولی بشر هیچ تفاوتی نکرده است. آن روز هم بشر از نفوذ قدرت‌های ستمگر رنج می‌برد؛ آن روز هم نیاز بزرگ بشر عدالت بود و برترین رنج او بی‌عدالتی؛ امروز هم در دنیا بزرگ‌ترین مشکل بشر بی‌عدالتی است»[۳۶].

«امروز اگر سخن از آزادی و کرامت بشر می‌رود، اگر حقوق انسان در جوامع مطرح می‌‌شود، اگر عدالت و رفع تبعیض همچنان در دنیا یک شعار جذّاب است، اگر مبارزه با فساد و مفسدان و مبارزه با ظلم و توجه به ایثار و فداکاری در راه حق، در چشم بشریت جذّاب و شیرین است، به خاطر این است که این مفاهیم را پیغمبران، این مردان خدا، به تاریخ عرضه کردند و آنها را در اختیار بشریت قرار دادند. بنابراین، مردان خدا تاریخ را متحوّل می‌‌کنند»[۳۷].[۳۸]

برپایی عدالت، هدف بعثت انبیا

همه ادیان و تمام انبیای بزرگوار در طول تاریخ بشریت، برای یک هدف مهم مبعوث شده‌اند و آن عبارت است از: دعوت مردم به سوی توحید و تأمین عدالت در زندگی دنیا و آخرت. از این رو، در تعالیم تمام انبیای الهی، ذرّه‌ای اختلاف و تضاد و دوگانگی وجود ندارد. هر پیامبری ادامه‌دهنده راه ترسیم شده توسط پیامبر قبلی بود. حتی در قرآن شریف، بارها تأکید شده است که بعثت پیامبر اعظم، حضرت محمد(ص)، همراه با تصدیق به کتب و خط مشی پیامبران پیش از ایشان، از جمله حضرت ابراهیم، موسی و عیسی(ع) بوده است. بر این مبنا «انبیا و منادیان حق امروز زنده‌اند؛ زیرا فضائل و هدف‌هایی که [افراد]بشر دنبال می‌کردند با رفتن آنها، نمُرد و به تدریج، هدفشان در واقعیت عالم و جریان تاریخ تحقق یافت»...[۳۹].[۴۰]

عدالت، هدف نظام خدامحور

با توجه به سخنان گهربار امیرالمؤمنین علی(ع) به هنگام پذیرش حکومت، فلسفه وجودی حکومت در احقاق حق و برپایی عدالت نهفته است. «حکومت معنایش این است که انسان حقی را احقاق کند؛ عدل را برپا بدارد. امیرالمؤمنین(ع) فرمود: این حکومت به قدر این کفش، یا بند این کفش، برای من ارزش ندارد. بعد فرمود: «إِلَّا أَنْ أُقِيمَ حَقّاً»؛ «مگر اینکه حقی را اقامه کنم»[۴۱].

«در تمام آثار دینی، هدف و غایت برای حرکت جامعه اسلامی، تشکیل جامعه عادله است. راجع به امام زمان(ع)، این همه اثر هست و در اغلب اینها، گفته می‌شود که آن بزرگوار تشریف بیاورند تا اینکه جهان را پر از عدل کنند»[۴۲]. بنابراین، در نظام اسلامی هم، دولتمردان باید گام‌های استوار خود را در ارائه الگوی کشوری عدالت‌محور، رو به پیش بردارند «ما باید عدالت را در واقع جامعه خودمان تجسّم ببخشیم و روی دست بگیریم؛ به دنیا نشان بدهیم»...[۴۳]. «البته دنبال عدالت بودن، هزینه‌ها و دردسرهایی دارد و موجب دشمنی قشرهایی هم می‌شود. امیرالمؤمنین(ع) در نامه خود به مالک اشتر می‌‌گویند: آنجایی که امر دایر شد بین توده مردم - آنهایی که محتاج عدالت تو هستند- با خواص و مجموعه‌های کوچک و بهره‌مند و ممتاز جامعه، حتماً توده مردم را ترجیح بده»[۴۴].[۴۵]

عدالت، مبنای مشروعیت حاکمان

معیار اساسی و سنگ‌بنای مشروعیت حاکمان در نظام اسلامی، «عدالت‌خواهی» و «مبارزه با ظلم و بی‌عدالتی» است. مقام معظّم رهبری در این رابطه می‌فرماید: «مشروعیت من و شما وابسته به مبارزه با فساد، تبعیض و نیز عدالت‌خواهی است. این پایه مشروعیت ماست. الآن درباره مشروعیت، حرف‌های زیادی زده می‌شود، اما حقیقت قضیه این است که اگر ما دنبال عدالت نباشیم، حقیقتاً من که اینجا نشسته‌ام، وجودم نامشروع خواهد بود؛ یعنی هر چه اختیار دارم و هر چه تصرّف کنم، تصرّف نامشروع خواهد بود؛ دیگران هم همین‌طور»[۴۶]. «بعضی می‌خواهند با عنوان «تندروی»، عدالت را متهم و محکوم کنند. عدالت، تندروی نیست؛ حق‌گرایی است؛ توجه به حقوق آحاد مردم است؛ جلوگیری از ویژه‌خواری است؛ جلوگیری از تجاوز و تعدّی به حقوق مظلومان است»[۴۷].[۴۸]

عدالت در ادبیات مدیریت

در ادبیات موجود مدیریت نیز پژوهش‌های فراوانی پیرامون تأثیر رعایت عدالت با رفتار کارکنان در سازمان صورت گرفته است. یکی از مشهورترین مطالعاتی که به نظریه برابری[۴۹] معروف شده، از سوی آدامز[۵۰] انجام شده است؛ نظریه برابری یکی از چندین نظریه‌ای است که از «فرایند مقایسه اجتماعی» ناشی شده است. مقایسه اجتماعی عبارت است: از ارزیابی وضعیت خودمان در چارچوب وضعیت‌هایی که دیگران دارند[۵۱]. به عقیده آدامز، نظریه برابری مبتنی بر پیش‌فرض ساده‌ای است که، آدم‌ها می‌‌خواهند با آنان منصفانه برخورد شود. بر این مبنا، برابری باوری است که فرد میزان ستاده خود، به نسبت میزان داده‌های خود را با مقدار ستاده دیگری نسبت به داده وی، مقایسه و قضاوت می‌کند که آیا با او منصفانه برخورد شده است یا نه؟[۵۲]

مصداق‌های انصاف

امام علی(ع) در فراز دهم عهدنامه، مالک اشتر را به رفتار مبتنی بر فطرت، یعنی انصاف فرامی‌‌خواند. اما از آنجا که رفتار منصفانه و توأم با عدالت، نیازمند صرف انصاف است، با اشاره ضمنی به انواع ارتباط انسان در نظام خدامحور، به تبع آن رعایت انصاف در این روابط را هم مطرح می‌‌فرماید: «أَنْصِفِ اللَّهَ وَ أَنْصِفِ النَّاسَ مِنْ نَفْسِكَ وَ مِنْ خَاصَّةِ أَهْلِكَ وَ مَنْ لَكَ فِيهِ هَوًى‏ مِنْ رَعِيَّتِكَ». زمامدار در نظام خدامحور باید همواره به دو رابطه مهم توجه داشته و در این ارتباط، رعایت انصاف و شرط عدالت را به جای آورد؛ یکی در ارتباط خود با خدا و دیگری در ارتباط خود با مردم. بر این اساس، امام علی(ع) خدا، مردم، اقوام و خویشان و محبان زمامدار و خود او را، از جمله مصداق‌هایی می‌داند که رعایت انصاف نسبت به آنها ضروری است.

انصاف نسبت به خدا

امام علی(ع) در آغاز فراز دهم عهدنامه، مالک را به رفتار توأم با انصاف، در رابطه خود با خدا، فرامی‌‌خواند که: «أَنْصِفِ اللَّهَ»؛ «ای مالک انصاف را در رابطه با خدا به جای آور». توضیح این سخن آن است که در نظام خدامحور، جهت حاکم بر همه حرکت‌ها باید خداوند باشد و هیچ انسانی نمی‌تواند این رابطه را فراموش کند و از آن غافل شود. انسان به تبع اختیار خود ممکن است خود را از دایره خدامحوری بیرون ببرد، اما اگر تقوا، حق و خدامحوری را انتخاب کرد، چنان‌چه بخواهد عاقلانه رفتار کند، دیگر رفتارهای او نیز باید هماهنگ با این جهت باشد. جهت‌گیری اولیه انسان و اعتقاد و باور به اینکه بر مبنای خدامحوری زندگی کند، مستلزم آن است که دل، اندیشه و رفتار خود را نیز در همین مسیر و جهت به کار اندازد؛ چراکه هر نوع حرکت ناهمسو با این جهت‌گیری، به معنای ناهماهنگی ابعاد وجودی انسان و انفعال است. کسی که در دل خداباور و در اندیشه و عمل به او شرک می‌ورزد، چگونه می‌‌تواند از وجودی متعال برخوردار باشد؟ در هر حال، اولین مصداق انصاف: انصاف با خداست، که شاید بتوان آن را ریشه و اساس دیگر مصداق‌های انصاف دانست. حال باید پرسید: انصاف، در این مصداق خاص به چه معناست و رعایت آن در رابطه با خداوند، چه مفهومی دارد؟

رعایت انصاف در یک «ارتباط»، یعنی حق «ارتباط» را به جای آوردن و این حق، در مواضع مختلف، براساس قوانین و بایدها و نبایدها، تعیین می‌شود. به جای آوردن حق، در «ارتباط انسان و خدا» هم، مستلزم درک همین بایدها و نبایدهاست. انسان مخلوق خداوند است و مختار؛ به محض اینکه انسان به این رابطه بندگی اذعان کرد و آن را پذیرفت، حقوقی در اینجا موضوعیت پیدا می‌کند. حق بنده بر خدا (ارائه قوانین هدایت و کسانی که او را راهنمایی کنند) و حق خدا بر بنده (رهپویی هدایت و اطاعت از خدا، اولیا و قوانین و اصول هدایت). بر این اساس می‌‌توان نتیجه گرفت که رعایت انصاف در رابطه با خدا، یعنی تقیّد به رعایت بایدها و نبایدهای الهی؛ شاکر نعمت‌های او بودن و پرهیز از هرگونه کفران نعمت. بنابراین، «هرگونه کفران نعمت در مقابل عنایات و الطاف الهی و هر نوع مخالفت و نافرمانی از دستورهای خداوند، نوعی بی‌انصافی نسبت به ساحت قدس الهی است»[۵۳].[۵۴]

انصاف درباره مردم (همدلی)

در نظام خدامحور، همواره بر جایگاه و اهمیت انسان‌ها تأکید شده است. در فراز دهم عهدنامه، بلافاصله پس از سفارش به رعایت انصاف در رابطه با خدا، به رعایت انصاف در رابطه با مردم گوشزد شده است؛ این نشانه آن است که میان این دو، ارتباط و هماهنگی وجود دارد؛ یعنی کسی که انصاف را در رابطه با خدا به جای می‌‌آورد، قطعاً همان را نسبت به مردم هم، رعایت می‌‌کند؛ چراکه مردم آفریده خداوند هستند و خداوند آفریده خود را دوست دارد. ولی هر کدام از این مصداق‌ها، ضمن اشتراک، لوازم خاص خود را دارد. در اینجا هم انصاف به معنای رعایت حق ارتباط بوده و مستلزم رعایت قوانین و مقررات حاکم بر آن است. به سخن دیگر مفهوم رعایت انصاف، در رابطه با مردم، این است که از برقرار شدن روابط تبعیض‌آمیز جلوگیری شود؛ چراکه مردم در عمل بر بسیاری از دشواری‌های زندگی و ناملایمات و فشارهای اقتصادی و...، صبر و تحمل دارند؛ اما تبعیض و گروه‌گرایی و بی‌انصافی و خلاف عدالت را، به هیچ‌وجه برنمی‌تابند. رعایت انصاف در رابطه با مردم نیز خود مصداق‌هایی دارد:

انصاف در رابطه با خود

در نظام خدامحور انسان به عنوان آفریده خدا ارزش و جایگاه بالایی دارد. شرافت انسانی به گونه‌ای است که اگر یک انسان، به ظلم، به قتل برسد، گویی به همه بشر ظلم شده است. در چنین حالتی هر نفر، از آن جهت که مصداقی از یک انسان است، احترام و کرامت و حقوقی دارد؛ حتی هر فرد هم، دارای حق و حقوقی است که انسان در رابطه با خود نیز باید این حقوق را رعایت کند. برای مثال، هیچ انسانی در نظام خدامحور حق ندارد به خود ضرر بزند، یا خود را از میان ببرد؛ این حقی است که خداوند برای هر فردی قرار داده و انسان آن‌گاه که می‌‌خواهد نسبت به خود تصمیم بگیرد، انصاف آن است که رعایت این حقوق بشود. به همین دلیل است که امام(ع) در مصداق‌های انصاف در رابطه با مردم، انصاف و رعایت حق در رابطه با خود را سفارش کرده و می‌فرماید: «أَنْصِفِ النَّاسَ مِنْ نَفْسِكَ»؛ «انصاف را درباره مردم رعایت کن، از جمله در رابطه با خودت»؛ یعنی ای مالک تبعیض و زیاده‌خواهی برای خود هم روا مدار؛ در برخورداری‌ها و اختصاص امکانات و اموال بیت‌المال، شرط انصاف را رعایت کن و همان چیزی که برای مردم می‌پسندی برای خود هم بپسند؛ نه آن‌که بیشترین و بهترین امکانات و فرصت‌ها را به خود اختصاص دهی، ولی برای دیگران چنین نکنی.[۵۵]

انصاف با خویشان نزدیک

هر مدیر و هر مسئولی، وقتی به مقام و منصبی می‌رسد، خواه ناخواه، اقوام و آشنایان نزدیکی دارد، که ممکن است از او توقعاتی داشته باشند و بخواهند از موقعیت و مقام او سوء استفاده کنند. امام علی(ع) یکی دیگر از مصداق‌های انصاف در رابطه با مردم، را توجه به ارتباط منصفانه و توأم با عدالت با این دسته از افراد می‌داند: «وَ أَنْصِفِ النَّاسَ... مِنْ خَاصَّةِ أَهْلِكَ»؛ «انصاف را در رابطه با مردم رعایت کن، از جمله... درباره با خویشان نزدیکت». در اینجا هم رعایت انصاف، به معنای دقت در رعایت قوانین و مقررات و بایدها و نبایدها درباره آنهاست. یعنی نوع رفتار باید به گونه‌ای باشد که حق آنها رعایت شود، نه کمتر و نه بیشتر. یعنی مدیر و مسئول نباید از ترس حرف مردم به این افراد سخت بگیرد و مراعات آنها را نکند و نه اجازه بدهد که بیش از حقی که دارند، نصیب آنها شود. از افراط و تفریط جلوگیری کرده و به اعتدال روی آورد. نه خود در عمل به آنها لطف بیش از حد کرده و آنها را در موقعیتی قرار دهد که لیاقت آن را ندارند و نه اجازه دهد که بستگان و نزدیکان وی، به اتکای اینکه از سوی حاکم حمایت می‌شوند، نسبت به مردم بی‌انصافی کنند؛ زیرا طبعاً هر کسی نسبت به بستگان و نزدیکان خود، به ویژه طرف‌داری از آنها یا جهت‌گیری به سود آنها کشیده می‌‌شود؛ حال آن‌که برخورد تبعیض‌آمیز به هیچ‌وجه جایز نیست.[۵۶]

انصاف درباره محبان

دسته سوم از مردم که رعایت انصاف درباره آنها سفارش شده، افرادی هستند که به هر دلیل، مورد توجه و محبت مدیر قرار دارند. اینها ممکن است آشنای نزدیک مدیر هم نباشند، ولی مدیر آنها را دوست دارد و همین دوستی موجب می‌شود که انصاف و میانه‌روی درباره آنها، آن‌گونه که باید، رعایت نشود. «أَنْصِفِ النَّاسَ... وَ مَنْ لَكَ فِيهِ هَوًى مِنْ رَعِيَّتِكَ»؛ «ای مالک انصاف را درباره مردم رعایت کن، از جمله... درباره کسی که دوستش می‌داری. مبادا که میان او و مردم تبعیض روا داری».[۵۷]

انصاف در برابر ظلم

در ادامه توصیف «رعایت عدالت و انصاف»، بر آثار بی‌توجهی به این شیوه رفتاری، دقت شده است. به سخن دیگر، کسی که انصاف را در ارتباط با بندگان خدا رعایت نکند، در واقع به آنها ستم کرده است که توجه به آثار آن می‌تواند انگیزه‌ای بر تلاش در رعایت عدل و انصاف شود. رعایت انصاف و عدالت، در مقابل ظلم قرار دارد به همین دلیل امام(ع)، رفتار نکردن منصفانه با مردم را ظلم تلقی کرده است: «فَإِنَّكَ إِلَّا تَفْعَلْ تَظْلِمْ»؛ «اگر به انصاف با مردم (چه خود، چه بستگان و چه دوستان) رفتار نکنی، ظلم و ستم روا داشته‌ای»؛ یعنی چهره واقعی رعایت نکردن عدل و انصاف، ظلم و ستم است و در مدیریت، مصداقی از ظلم تحقق یافته است. عدالت، یعنی قرار گرفتن هر چیز در جای خود و جای هر چیز، بر مبنای قوانین حق و حقیقیت تعیین می‌شود. تحقق هر مصداق از ظلم، یعنی قرار گرفتن امری، چیزی یا کسی در غیر موضع خود، یعنی در موضع ناحق و باطل؛ که در واقع چیزی جز ستم، تبعیض و ظلم نیست. کسی که انصاف را در ارتباط با بندگان خدا رعایت نکند و به آنها ظلم روا دارد پیامدهای متنوعی به دنبال خواهد داشت:

دشمنی مردم

طبیعی است کسی که بر او ستم شده، نسبت به ظالم، کینه به دل گرفته و با او دشمن می‌‌شود: «وَ مَنْ ظَلَمَ عِبَادَ اللَّهِ كَانَ اللَّهُ خَصْمَهُ دُونَ عِبَادِهِ»؛ «کسی که ظلم به بندگان خدا بکند، افزون بر بندگان، خدا هم دشمن او می‌شود».[۵۸]

دشمنی خدا

ظلم به بندگان خدا، ظلم به خداست؛ چراکه خداوند بندگانش را دوست دارد و ظلم به آنها را روا نمی‌دارد: «كَانَ اللَّهُ خَصْمَهُ». درواقع کسی که به بندگان خدا ستم می‌کند، طرف مخاصمه او خداوند است. یعنی خداوند پیش از افراد ستمدیده و به جای آنها، با شخص ظالم قهر و خشم خواهد کرد. اگر «الْخَلْقُ عِيَالُ اللَّهِ»[۵۹]، یعنی بندگان خدا جزء خانواده و عیال خدا محسوب می‌شوند و همگی تحت تکفل و حمایت الهی قرار دارند، چگونه امکان دارد وقتی بر انسان‌هایی ستم می‌شود و آنان نتوانند در مقابل ستم دفاع و مقابله کنند و حق خود را بگیرند، خداوند خود با ظالمان و ستمگران به مقابله برنخیزد؟[۶۰]

بطلان دلیل و برهان

ظلم امری است قبیح و کسی که به آن اقدام می‌کند، هیچ حجتی بر عمل خود ندارد و نمی‌تواند هیچ دلیلی برای توجیه عمل خود بیاورد و در عمل هم مجبور می‌شود که تنها میل و سلیقه و دیکتاتوری را پشتوانه کارش قرار دهد و آشکارا در تقابل با خدا و مردم قرار گیرد، و این، نتیجه‌ای جز شکست ندارد؛ چراکه ثمره ظلم آن است که خداوند را دشمن فاعل آن می‌‌کند (خاصمه الله)؛ و کسی که خدا با او دشمنی کند (من خاصمه الله)، به شدت تنها می‌‌شود و رفتار او توجیه‌پذیر نیست و حجتی بر رفتار خود ندارد (أدحض حجته)؛ از آنجا که ظالم با خدا طرف است و تنها براساس زور و قلدری با چهره‌ای دروغین با مردم برخورد می‌‌کند، خداوند که بالاترین قدرت‌هاست ﴿يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ[۶۱]، با افشای چهره ظالم برای مردم، ثابت می‌کند که ظلم و ستم او براساس ستمگری و هواهای نفسانی است، تا مردم با تکیه به خداوند با ظالم درگیر شده و پیروز شوند.[۶۲]

در موضع محاربه با خداوند قرار گرفتن

کسی که با خدا دشمنی کند، افزون بر اینکه از لحاظ فکری و نظری نمی‌تواند هیچ دفاعی از خود بکند، در عمل نیز اعلان جنگ با خدا داده و تا زمانی که در چنین موضعی قرار دارد، جایگاه او موضعی تهاجمی علیه خداوند است. به کار بردن واژه «وَ كَانَ لِلَّهِ حَرْباً» و به کار نبردن كَانَ اللهُ مُحَارِباً، دلالت بر آن دارد که نه تنها شخص ظالم، در حالت جنگ با خداست، بلکه خودش، مفهوم و مصداق جنگ با خدا، نفس حرب با خدا و عین جنگ و حرب است. یعنی ظالم مجسمه جنگ و تجسم حرب با خدا است[۶۳]. این جبهه‌گیری و رودررویی تا زمانی که فرد از لحاظ نیّت و عمل تغییر نکند، برقرار است، مگر اینکه از ظلم دست بردارد و از آن دور شود «حتی ینزع»؛ یا اینکه توبه کند و به بدی اعمال خود اقرار کرده، ضمن جبران گذشته، در آینده نیز سراغ آن نرود «و یتوب».[۶۴]

دگرگونی نعمت‌ها و بروز نقمت‌ها (سختی و گرفتاری‌ها)

هر جا به اقامه ظلم اقدام شود، به بروز آثاری می‌‌انجامد که در واقع جلوه‌ها و حالت‌های مختلف همان ظلم را متبلور می-سازند. ظلم، همچون یک بیماری و ویروس سرطانی است که هر جا رخ دهد، بر موضع و مکان خود حمله کرده و آثار سلامت، شادابی، فراوانی و نعمت را از میان برده و به مرور زمان آثاری متناسب با ذات خود بروز می‌دهد. در جوامع، سازمان‌ها، میان مردم، حتی در خانواده‌ها، ممکن است شاهد دگرگونی نعمت‌های مختلف فرهنگی و اقتصادی - سیاسی باشیم و ببینیم که آسایش و راحتی دور شده و در مقابل، مشکلات و تنگناها بسیار شده‌اند. در مقام علت تحقق این امور، دلائل متعددی ممکن است مطرح شود. امام علی(ع) مهم‌ترین و مؤثرترین دلیل را اقامه ظلم می‌داند؛ «وَ لَيْسَ شَيْءٌ أَدْعَى إِلَى تَغْيِيرِ نِعْمَةِ اللَّهِ وَ تَعْجِيلِ نِقْمَتِهِ مِنْ إِقَامَةٍ عَلَى ظُلْمٍ»؛ «و هیچ چیز مؤثرتر در تغییر نعمت‌های الهی و تسریع بدبختی‌ها، همانند برپا داشتن ظلم و ستم نیست». ممکن است دلائل ظاهری دیگری برای دگرگونی نعمت‌ها و بروز نقمت‌ها آورده شود، ولی تحلیل امر، ما را به علت اصلی، که همان ظلم است، سوق می‌دهد.[۶۵]

در کمین خدا قرار گرفتن و هلاکت

ظلم، اعلان جنگ با خداست، اگرچه رحمت گسترده الهی، به ظالم فرصت می‌‌دهد که دست از کار خود بردارد و توبه کند «حَتَّى يَنْزِعَ وَ يَتُوبَ»، اما اصرار در این امر، باعث می‌شود آن فرد، آثار عمل خود را ببیند؛ چراکه در واقع اگر او در سنگر جنگ با خدا قرار گرفته، خداوند هم متقابلاً و به اقتضای بازتاب آثار و لوازم عمل ستمگر، در کمین اوست. به سخن دیگر، ظالم به بندگان خدا ظلم می‌کند و آنها یارای مقابله ندارند و خداوند قادر، که حامی بندگان خود است و دعا و استغاثه آنها را می‌‌شنود، به مقابله با ظلم برمی‌‌خیزد و در بزنگاه مناسب، او را به هلاکت می‌‌رساند؛ هلاکتی که در واقع انعکاس کردار خود ستمگر است. «فَإِنَّ اللَّهَ يَسْمَعُ دَعْوَةَ الْمُضْطَهَدِينَ وَ هُوَ لِلظَّالِمِينَ بِالْمِرْصَادِ»؛ بنابراین، در یک جمع‌بندی می‌‌توان چنین نتیجه گرفت که رعایت نکردن انصاف، یعنی تحقق ظلم، که از یک سو، دشمنی بندگان خدا و نفرین آنها را در پی‌دارد و از سوی دیگر، دشمنی خدا، بطلان حجت، اعلان جنگ با خدا و در کمین او قرار گرفتن را دنبال دارد، به تغییر نعمت‌ها، بروز نقمت‌ها و هلاکت ظالم می‌‌انجامد. در حدیثی از امام باقر(ع) آمده است: «هیچ کس بر دیگری ستم نمی‌کند، مگر اینکه خداوند به سبب آن او را کیفر می‌دهد؛ کیفری در جانش یا در مالش»[۶۶]. در کلمات قصار امام علی(ع) نیز آمده است: «مَنْ عَمِلَ بِالْجَوْرِ عَجَّلَ اللَّهُ هُلْكَهُ»؛ «کسی که ستم کند خداوند در هلاکت او شتاب می‌ورزد»[۶۷].

همچنین در حدیثی از امام صادق(ع) می‌خوانیم: خداوند به یکی از انبیای خود که در سرزمین یکی از ستمکاران زندگی می‌کرد، وحی فرستاد که سراغ این ستمکار برو و به او بگو: «إِنَّنِي لَمْ أَسْتَعْمِلْكَ عَلَى سَفْكِ الدِّمَاءِ وَ اتِّخَاذِ الْأَمْوَالِ وَ إِنَّمَا اسْتَعْمَلْتُكَ لِتَكُفَّ عَنِّي أَصْوَاتَ الْمَظْلُومِينَ فَإِنِّي لَمْ أَدَعْ ظُلَامَتَهُمْ وَ إِنْ كَانُوا كُفَّاراً»؛ من این مقام را به تو ندادم تا خون بی‌گناهان بریزی و اموال مردم را بگیری، بلکه این مقام را بدین جهت به تو دادم که صدای ناله مظلومان را به درگاه من فروبنشانی؛ زیرا من از ستمی که بر آنها رفته صرف‌نظر نمی‌کنم، هر چند کافر باشند»[۶۸].[۶۹]

شاخص‌ها و معیارهای رفتار منصفانه

امام علی(ع)، در فراز دهم عهدنامه، به انصاف و پرهیز از ظلم سفارش کرد و آثار آن را برشمرد، ولی ممکن است سؤالی پیش آید که آیا انصاف در عمل چگونه است و در چه صورتی می‌‌توان منصفانه رفتار کرد؟ امام در فراز بعد و دیگر فرازها، برای رفتار منصفانه و هر کاری که بخواهد موصوف به وصف انصاف شود، سه ویژگی و ضابطه و معیار و ملاک اساسی را مطرح کرده است، که عبارت‌اند از: میانه‌روی بر مبنای حق، شمولیت حداکثری و اولویت رضایتمندی عوام نسبت به خواص. این شاخص‌ها در فصل بیست‌ویکم، تبیین شده‌اند. در یک جمع‌بندی از اصل «رعایت عدالت و انصاف»، ابعاد، مؤلفه‌ها و شاخص‌های آن، در نامه امام علی(ع) و از منظر مدیریت، همراه با مستندات مربوط، در نمودار شماره ۶-۶، ترسیم شده است.[۷۰]

منابع

پانویس

  1. امیری، علی نقی، الگوی اداره در نهج البلاغه، ص ۱۰۹.
  2. «پس به او نافرمانی و پرهیزگاری را الهام کرد» سوره شمس، آیه ۸.
  3. «ما به او راه را نشان داده‌ایم خواه سپاسگزار باشد یا ناسپاس» سوره انسان، آیه ۳.
  4. «سرشتی که خداوند مردم را بر آن آفریده است» سوره روم، آیه ۳۰.
  5. امیری، علی نقی، الگوی اداره در نهج البلاغه، ص ۱۱۰.
  6. امیری، علی نقی، الگوی اداره در نهج البلاغه، ص ۱۱۱.
  7. امیری، علی نقی، الگوی اداره در نهج البلاغه، ص ۱۱۱.
  8. امیری، علی نقی، الگوی اداره در نهج البلاغه، ص ۱۱۲.
  9. ﴿إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا «ما به او راه را نشان داده‌ایم خواه سپاسگزار باشد یا ناسپاس» سوره انسان، آیه ۳.
  10. ﴿فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا «پس به او نافرمانی و پرهیزگاری را الهام کرد» سوره شمس، آیه ۸.
  11. امیری، علی‌نقی، مدیریت اسلامی (تحلیلی مدیریتی بر فرمان امام علی(ع) به مالک اشتر).
  12. امیری، علی نقی، الگوی اداره در نهج البلاغه، ص ۱۱۳.
  13. امیری، علی نقی، الگوی اداره در نهج البلاغه، ص ۱۱۴.
  14. امیری، علی نقی، الگوی اداره در نهج البلاغه، ص ۱۱۷.
  15. ابن منظور، لسان العرب، ج۹، ص۸۳.
  16. امیری، علی نقی، الگوی اداره در نهج البلاغه، ص ۱۲۰.
  17. ابن ابی‌جمهور، عوالی اللآلی، ج۴، ص۱۰۳؛ فیض کاشانی، ملامحسن، تفسیر الصافی، ج۵، ص۱۰۷.
  18. «تا مردم به دادگری برخیزند» سوره حدید، آیه ۲۵.
  19. خامنه‌ای، سیدعلی، بیانات در دیدار با مسئولان و کارگزاران نظام، به مناسبت عید مبعث، اول بهمن ۱۳۷۱.
  20. خامنه‌ای، سیدعلی، بیانات در دیدار با استانداران سراسر کشور، ۸ اسفند ۱۳۸۴.
  21. خامنه‌ای، سیدعلی، بیانات در دیدار با رئیس و مسئولان قوه قضائیه، ۲۰ شهریور ۱۳۶۸.
  22. امیری، علی نقی، الگوی اداره در نهج البلاغه، ص ۱۲۰.
  23. کلینی، محمد بن یعقوب، اصول کافی، ج۲، ص۱۴۴، ح۳.
  24. کلینی، محمد بن یعقوب، اصول کافی، ج۲، ص۱۴۵، ح۸؛ مکارم شیرازی و دیگران، پیام امام: شرح تازه و جامعی بر نهج‌البلاغه، ج۱۰، ص۳۹۳.
  25. امیری، علی نقی، الگوی اداره در نهج البلاغه، ص ۱۲۱.
  26. فیض الاسلام، سیدعلی‌نقی، ترجمه و شرح نهج‌البلاغه، حکمت ۲۳۱.
  27. رضائیان، علی، مبانی سازمان و مدیریت، ص۱۶۷.
  28. امیری، علی نقی، الگوی اداره در نهج البلاغه، ص ۱۲۲.
  29. «به راستی خداوند به دادگری و نیکی کردن فرمان می‌دهد» سوره نحل، آیه ۹۰.
  30. «ای مؤمنان! به دادگری بپاخیزید و برای خداوند گواهی دهید هر چند به زیان خود یا پدر و مادر و یا نزدیکان (تان) باشد» سوره نساء، آیه ۱۳۵.
  31. شعیری، تاج الدین، جامع الأخبار، ص۴۳۵.
  32. مطهری، مرتضی، عدل الهی، ص۲۸.
  33. آمدی، غررالحکم و دررالکلم، ح۴۲۱۱.
  34. آمدی، غررالحکم و دررالکلم، ح۵۸۰۴.
  35. امیری، علی نقی، الگوی اداره در نهج البلاغه، ص ۱۲۲.
  36. خامنه‌ای، سیدعلی، بیانات در دیدار با استادان و دانشجویان دانشگاه امام صادق(ع)، ۲۹ دی ۱۳۸۴.
  37. خامنه‌ای، سیدعلی، بیانات در مراسم شانزدهمین سالگرد ارتحال امام خمینی، ۱۴ خرداد ۱۳۸۴.
  38. امیری، علی نقی، الگوی اداره در نهج البلاغه، ص ۱۲۴.
  39. خامنه‌ای، سیدعلی، خواص و عوام، ج۲، ص۶۶.
  40. امیری، علی نقی، الگوی اداره در نهج البلاغه، ص ۱۲۴.
  41. فیض الاسلام، سیدعلی‌نقی، ترجمه و شرح نهج‌البلاغه، خطبه ۳۳.
  42. خامنه‌ای، سیدعلی، بیانات در دیدار با هیئت دولت در آغاز کار دوره دوم ریاست جمهوری حجت‌الاسلام علی‌اکبر هاشمی رفسنجانی، ۳ شهریور ۱۳۷۲.
  43. خامنه‌ای، سیدعلی، بیانات در دیدار با اعضای بسیج و نیروهای اداره کل اطلاعات استان همدان، ۱۶ تیر ۱۳۸۳.
  44. فیض الاسلام، سیدعلی‌نقی، ترجمه و شرح نهج‌البلاغه، نامه ۵۳.
  45. امیری، علی نقی، الگوی اداره در نهج البلاغه، ص ۱۲۵.
  46. خامنه‌ای، سیدعلی، بیانات در دیدار با اعضای هیئت دولت، ۵ شهریور ۱۳۸۲.
  47. خامنه‌ای، سیدعلی، بیانات در مراسم تنفیذ حکم رئیس جمهوری دکتر محمود احمدی‌نژاد، ۱۲ مرداد ۱۳۸۴.
  48. امیری، علی نقی، الگوی اداره در نهج البلاغه، ص ۱۲۵.
  49. Equity theory.
  50. Adoms.
  51. گودمن و ژوهانز، دیدگاه‌های نوین در مورد اثربخشی سازمانی، ص۹۷. Goodman and johannes.
  52. امیری، علی نقی، الگوی اداره در نهج البلاغه، ص ۱۲۶.
  53. فاضل لنکرانی، محمد، آیین کشورداری از دیدگاه امام علی(ع)، ص۱۰۱.
  54. امیری، علی نقی، الگوی اداره در نهج البلاغه، ص ۱۲۶.
  55. امیری، علی نقی، الگوی اداره در نهج البلاغه، ص ۱۲۸.
  56. امیری، علی نقی، الگوی اداره در نهج البلاغه، ص ۱۲۹.
  57. امیری، علی نقی، الگوی اداره در نهج البلاغه، ص ۱۳۰.
  58. امیری، علی نقی، الگوی اداره در نهج البلاغه، ص ۱۳۱.
  59. کلینی، محمد بن یعقوب، اصول کافی، ج۲، ص۱۶۴.
  60. امیری، علی نقی، الگوی اداره در نهج البلاغه، ص ۱۳۱.
  61. «دست خداوند بالای دست‌های آنان است» سوره فتح، آیه ۱۰.
  62. امیری، علی نقی، الگوی اداره در نهج البلاغه، ص ۱۳۱.
  63. فاضل لنکرانی، محمد، آیین کشورداری از دیدگاه امام علی(ع)، ص۱۰۶.
  64. امیری، علی نقی، الگوی اداره در نهج البلاغه، ص ۱۳۲.
  65. امیری، علی نقی، الگوی اداره در نهج البلاغه، ص ۱۳۲.
  66. کلینی، محمد بن یعقوب، اصول کافی، ج۲، ص۳۳۲، ح۱۲.
  67. آمدی، غررالحکم و دررالکلم، ح۸۰۴۷.
  68. کلینی، محمد بن یعقوب، اصول کافی، ج۲، ص۳۳۳، ح۱۴؛ مکارم شیرازی و دیگران، پیام امام: شرح تازه و جامعی بر نهج‌البلاغه، ج۱۰، ص۳۹۸.
  69. امیری، علی نقی، الگوی اداره در نهج البلاغه، ص ۱۳۳.
  70. امیری، علی نقی، الگوی اداره در نهج البلاغه، ص ۱۳۵.