جابر بن عبدالله انصاری در تاریخ اسلامی

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت

نسخه‌ای که می‌بینید نسخه‌ای قدیمی از صفحه‌است که توسط Heydari (بحث | مشارکت‌ها) در تاریخ ‏۱۷ دسامبر ۲۰۲۱، ساعت ۲۳:۰۸ ویرایش شده است. این نسخه ممکن است تفاوت‌های عمده‌ای با نسخهٔ فعلی بدارد.

این مدخل مرتبط با مباحث پیرامون جابر بن عبدالله انصاری است. "جابر بن عبدالله انصاری" از چند منظر متفاوت، بررسی می‌شود:

مقدمه

جابر بن عبدالله بن عمرو بن حرام انصاری، از طایفه خزرج و یکی از بزرگان صحابة پیامبر اسلام(ص) است. مادرش، نسیبه، دختر عقبة بن عدی است و کنیه‌اش ابوعبدالله یا ابوعبدالرحمان می‌باشد[۱]. وی در سال دوم ظهور اسلام در عقبه همراه پدر بود. خود می‌گوید: رسول خدا(ص) در ۲۱ غزوه و جنگ حاضر بود که من در نوزده غزوه آن شرکت داشتم[۲]. ولی جابر در جنگ‌های بدر و اُحد شرکت نداشت، زیرا پدرش او را منع کرد، لکن در آب دادن، به مسلمانان کمک می‌کرد. پس از رحلت پیامبر(ص) در تمام جنگ‌ها حاضر بود، در صفین هم در رکاب امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب(ع) حاضر بوده است[۳].[۴]

پدر جابر

پدر جابر، عبدالله بن عمرو خزرجی سلمی، رئیس قبیله بنی‌سلمه و از افرادی بود که در عقبه با پیامبر اسلام(ص) بیعت کرد و در جنگ‌های بدر و اُحد در رکاب پیامبر(ص) جنگید و در اُحد شهید شد. جابر می‌گوید: وقتی که پدرم تصمیم گرفت به میدان اُحد برود، مرا خواند و گفت: "فرزندم، من در این جنگ کشته می‌شوم و پس از رسول خدا(ص) کسی را بیشتر از تو دوست ندارم؛ من مقروضم، قرض‌های مرا بپرداز و نسبت به خواهرانت مهربان باش". عبدالله اول کسی است که پس از شهادت، گوش و دماغش را بریدند.

عبدالله کشته شدن خود را از خوابی که دیده بود، می‌دانست؛ زیرا چند روز قبل از جنگ اُحد، مبشر بن عبدالمنذر را که در جنگ بدر کشته شده بود، در خواب دید. او به عبدالله گفت: "به زودی نزد ما خواهی آمد". عبدالله از او پرسید: تو در کجایی؟ او گفت: "در بهشت؛ هر جا بخواهیم می‌رویم". عبدالله پرسید: مگر در بدر کشته نشدی؟ او گفت: "آری، ولی دوباره زنده شدم". عبدالله عبدالله خوابش را برای پیامبر(ص) تعریف کرد، پیامبر(ص) به او فرمود: "در راه خدا کشته می‌شوی".

عبدالله با عمرو بن جموح، همسر خواهر خود انس و الفتی داشت و هر دو در اُحد کشته شدند و به خاطر همین علاقه پیامبر(ص) دستور داد تا آن دو را در یک قبر دفن کنند. پس از گذشت ۴۶ سال از جنگ اُحد، سیل قبرشان را خراب کرد و وقتی جابر خواست بدن آنها را به جای دیگری انتقال دهد، هیچ گونه تغییری در جسدشان دیده نشد مثل آنکه دیروز دفن شده‌اند؛ حتی مقداری از بوته‌های اسپند که روی پاهای عبدالله ریخته بودند، تغییر نکرده بود. عبدالله دستش را بر جراحتی که در صورت داشت، نهاده بود، جابر خواست دست او را در کنارش نهد ولی همین که دست او را از روی صورتش برداشت، خون تازه جاری شد و به ناچار دست را به جای خود برگردانید تا خون ایستاد.

جابر می‌گوید: در روز اُحد بر بالین پدر آمده و او را کشته دیدم، در حالی که اعضای او را بریده بودند، ناراحت شده، گریه کردم. اصحاب مرا از گریه باز می‌داشتند ولی رسول خدا مرا نهی نکرد. لکن وقتی که عمه‌ام گریه کرد، پیامبر(ص) به او فرمود: "چرا گریه می‌کنی، با آنکه ملائکه آسمان بر او سایه افکنده‌اند تا وقتی که او را برداشته، دفن کنید"[۵].[۶]

جابر و غزوه ذات الرقاع[۷]

در یکی از غزوات، شتر جابر از راه رفتن بازماند و به روی زمین خوابید و حرکت نکرد. جابر با تأسف به فکر فرو رفت که چه کند تا از میدان جنگ باز نماند؛ در این حال پیامبر(ص) از پشت سر به او رسید و پرسید: کیستی؟

جابر گفت: "منم جابر بن عبدالله".

پیامبر(ص) پرسید: اینجا چه می‌کنی؟

جابر: پدر و مادرم به قربانت، شترم از راه رفتن در مانده است.

پیامبر(ص): چوب یا عصایی نداری؟

جابر: دارم و عصایی را که در دست داشت به رسول خدا(ص) داد.

پیامبر(ص) عصایی به شتر زد و شتر فوری از جا بلند شد. سپس او را خوابانید و دست‌هایش را با پای مبارک کمی لگد کرد و به جابر فرمود: "سوار شو"[۸]. جابر می‌گوید: وقتی که سوار شتر شدم، دیدم که شترم به خاطر قدم‌های مبارک رسول خدا(ص) از همه شتران پیشی می‌گیرد؛ در آن شب رسول خدا ۲۵ بار برای من طلب آمرزش کرد[۹].

نقل شده پیامبر(ص) از جابر پرسید: جابر، پدرت چند فرزند به جا گذاشته است؟

جابر: هفت دختر.

پیامبر(ص): آیا قرض هم داری؟

جابر: آری.

پیامبر(ص): چون به مدینه برگشتی با صاحبان قرض شرط کن که در موقع برداشت محصول خرما قرض‌هایت را بپردازی.

پیامبر(ص): آیا ازدواج کرده‌ای؟

جابر: آری.

پیامبر(ص): با چه کسی ازدواج کرده‌ای؟

جابر: فلانی را که زنی بیوه بود، گرفتم.

پیامبر(ص): چرا دختر نگرفتی؟[۱۰]

جابر: یا رسول‌الله، خواهرانم دخترانی سبک سرند، فکر کردم در عوض آنکه دختر دیگری به آنها افزوده شود، این زن سالخورده بهتر می‌تواند به آنان رسیدگی کند".

پیامبر(ص): آری خوب کاری کرده‌ای[۱۱].[۱۲]

جابر و لطف پیامبر(ص) به او

پیامبر(ص) که همواره به حال ضعفا و مستمندان رسیدگی می‌فرمود و چون می‌دانست پدر جابر مقروض بوده، پس از خاتمه جنگ اُحد از جابر پرسید: جابر، قرض پدرت چه شد؟

جابر: به حال خود باقی است.

پیامبر(ص): طلبکار شما کیست؟

جابر: فلان مرد یهودی.

پیامبر(ص): وقت پرداخت آن چه موقع است؟

جابر: هنگام خشک شدن خرماها.

پیامبر(ص): هرگاه خرماها خشک شد قبل از آنکه به آنها دست بزنی و در آنها تصرفی کنی مرا خبر کن و آنها را مخلوط نکن.

وقتی که خرماها خشک شد، جابر، رسول خدا(ص) را خبر کرد. پیامبر(ص) به نخلستان جابر آمد و وقتی خرماها را دید، از هر نوع مشتی برداشت و دوباره روی آنها ریخت، آن‌گاه به جابر فرمود: "به طلبکار خود بگو بیاید".

وقتی مرد یهودی آمد، پیامبر(ص) به او فرمود: طلب خود را از کدام نوع خرما می‌ستانی؟"

یهودی: همه اینها برای طلب من کفایت نمی‌کند تا چه رسد به یک رقم آن.

پیامبر(ص): از هر نوع که می‌خواهی شروع کن و طلب خود را بستان.

یهودی: از خرمای صیهانی شروع می‌کنم.

پیامبر(ص): با نام خدا شروع به پیمانه کردن خرماها کرد و تمام طلب یهودی را پرداخت بدون آنکه چیزی از آنها کم شود. پس پیامبر(ص) از جابر پرسید: جابر! آیا به فرد دیگری هم بدهکار هستی؟

جابر گفت: نه یا رسول‌الله.

پیامبر(ص) فرمود: "بنابراین این خرماها را به خانه ببر و خدا به تو برکت دهد".

جابر می‌گوید: یک سال از آن خرماها خوردیم و برای رفع سایر نیازهایمان از آن فروختیم و به فقرا نیز بخشیدیم تا آنکه خرمای جدید به دست آمد، و این خرماها بدون اینکه کم یا زیاد بیاید، ما را کفایت کرد[۱۳].[۱۴]

جابر و دعوت پیامبر(ص) به مهمانی

جابر می‌گوید: در ایامی که رسول اکرم(ص) و مسلمانان مشغول کندن خندق بودند، روزی پیامبر(ص) را ملاقات و احساس کردم حضرت بسیار گرسنه است پس به خانه آمده، و به همسرم گفتم: فکر می‌کنم مدتی است رسول خدا غذا نخورده است، اگر او را مهمان کنیم، امید است نزد خدا مقامی بیابیم.

همسرم گفت: "آری، با مقدار یک من آرد و بزغاله‌ای که داریم می‌توانیم از حضرت پذیرایی کنیم؛ به نزدش برو و اجازه بگیر، اگر اجازه فرمود، غذا را تهیه می‌کنیم". پس به حضور حضرت آمده و گفتم: اگر صلاح بدانید امروز در خانه ما غذا بخورید. پیامبر(ص) پرسید: در خانه چه داری؟ گفتم: یک صاع آرد و یک رأس بزغاله. فرمود: "خود تنها بیایم یا هر که را خواستم بیاورم؟" شرم کردم که بگویم تنها بیایید، و فکر می‌کردم شاید با علی(ع) خواهد آمد، پس گفتم: با هر که دوست دارید، بیایید.

پس به خانه برگشته بزغاله را کشتم و همسرم نیز آرد را خمیر کرد و آبگوشت آماده شد. پس به حضور حضرت رفته، گفتم: یا رسول‌الله، غذا حاضر است، بفرمایید.

پیامبر(ص) جلو خندق ایستاد و با صدای رسا فرمود: "همگی به خانه جابر بیایید و دعوت میهمانی او را اجابت کنید". پس تمام مهاجران و انصار به سوی خانه ما به راه افتادند. پیامبر(ص) در راه هم به هر کسی از اهل مدینه که می‌رسید آنها را هم به خانه ما دعوت می‌فرمود. چنان در اندوه فرو رفتم که جز خدا نمی‌دانست و با خود می‌گفتم: رسوا خواهم شد. پس جلوتر از مردم به خانه آمده و به همسرم گفتم: پیامبر(ص) به همراه همه جمعیتی که مشغول کندن خندق بودند به این جا می‌آیند، و ما نمی‌توانیم از عهده برآییم.

همسرم گفت: "مگر به پیامبر(ص) نگفتی چه مقدار غذا داریم؟" گفتم: آری، گفتم. همسرم گفت: پس ناراحت نباش، پیامبر(ص) خود بهتر می‌داند". همسرم از من داناتر بود. مردم آمدند و پیامبر(ص) دستور داد تا همگی بیرون خانه بایستند، پس خود و علی بن ابی‌طالب(ع) وارد خانه شدند. پیامبر(ص) نگاهی در تنور و به داخل دیگ آبگوشت انداخت و به همسرم فرمود: "نان را دانه دانه از تنور بگیر و به من بده". همسرم نان می‌داد و پیامبر(ص) و علی(ع) آنها را در قدحی بزرگ خرد کرده، آبگوشت را روی آن می‌ریختند هر بار ده نفر می‌آمدند و غذا خورده، بیرون می‌رفتند. همسرم مواظب نان‌ها بود و هرگاه پیامبر(ص) نان می‌خواستند، او از تنور می‌گرفت و به ایشان می‌داد ولی همواره تنور پر از نان بود.

من هم به ایشان گوشت می‌دادم و ایشان مرتب می‌فرمود: "دست بده". گفتم: یا رسول‌الله مگر بزغاله چند تا دست دارد؟ ایشان فرمود: "دو تا". گفتم: تاکنون سه تا دست داده‌ام، پیامبر(ص) فرمود: "اگر سکوت می‌کردی همه این مردم را از گوشت دست گوسفند سیر می‌کردم".

پس از آنکه همه مردم غذا خوردند و از خانه بیرون رفتند، پیامبر(ص) به من فرمود: "بیا تا غذا بخوریم". من و علی بن ابی‌طالب(ع) هم با رسول خدا(ص) غذا خوردیم، در حالی که تنور هم چنان پر از نان بود و دیگ پر از آبگوشت و ما تا چند روز از آن استفاده می‌کردیم[۱۵].[۱۶]

جابر و حق‌گویی

یکی از خصوصیات جابر نداشتن تعصب و کینه بود، شاهد این مدعا روایتی است که او درباره سعد معاذ نقل کرده است؛ با آنکه او از طایفه خزرج و سعد از قبیله اوس است و میان آن دو طایفه قبل از اسلام در حدود یک قرن جنگ و اختلاف بوده است.

جابر از رسول خدا(ص) روایت کرده که در مرگ سعد بن معاذ عرش پروردگار به لرزه درآمد. به او گفتند: جابر، چگونه چنین می‌گویی با آنکه براء گفته که تخت و سریر سعد لرزید نه عرش پروردگار جهانیان؛ جابر پاسخ داد: "این گفته به خاطر کینه و عداوتی است که از قدیم میان قبیله اوس و خزرج بوده است. از رسول خدا شنیدم که فرمود: عرش پروردگار به خاطر مرگ سعد بن معاذ به لرزه درآمد"[۱۷].[۱۸]

جابر و حکم ازدواج موقت

از جابر نقل شده است: ما در زمان پیامبر(ص) و ابوبکر با مهریه یک مشت خرما و آرد، ازدواج موقت می‌کردیم تا این که عمر ما را نهی کرد[۱۹]. در روایت دیگری آمده است: روزی ابن عباس و عبدالله بن زبیر درباره حلال و حرام بودن متعتین (دو متعه) اختلاف پیدا کردند، پس پیش جابر آمدند. جابر به آن دو گفت: "در زمان پیامبر(ص) آنها را انجام می‌دادیم تا اینکه عمر از آنها نهی کرد"[۲۰].

چون عده‌ای ادعا داشتند که متعه بعد از جواز به دست رسول اکرم(ص) تحریم شده یا حکم آن نسخ شده، جابر به صراحت نسخ نشدن جواز و استمرار آن را بیان می‌کرد[۲۱].[۲۲]

جابر و ابلاغ پیام رسول خدا(ص)

جابر بن یزید جعفی که از یاران بزرگ امام سجاد و امام باقر(ع) است، از جابر بن عبدالله انصاری روایت کرده که چون خدای متعال آیه ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ[۲۳]. را بر پیامبرش نازل فرمود. به رسول خدا(ص) گفتم: یا رسول‌الله، خدا و رسولش را شناخته‌ایم ولی فرمانداری که خدا اطاعت او را به اطاعت خود مقرون ساخته، کیست؟

پیامبر(ص) فرمود: "جابر، آنان جانشینان من هستند که پس از من پیشوای مسلمانانند. اول ایشان علی بن ابی‌طالب است، پس از او فرزندش حسن و بعد از او فرزند دیگرش حسین، سپس علی بن الحسین، بعد از او فرزندش محمد است که در تورات باقر خوانده شده و تو او را درک می‌کنی و وقتی او را ملاقات کردی، سلام مرا به او برسان؛ پس از او فرزندنش صادق، جعفر بن محمد است، بعد از او فرزندش موسی است؛ سپس علی فرزند موسی و از پس او فرزندش محمد، و پس از او فرزندش علی و پس از او فرزندش حسن و پس از او هم‌نام و هم کنیه من، حجت خدا در روی زمین و خلیفه او در میان بندگان، فرزند حسن عسکری(ع) است که خدای متعال مشرق و مغرب زمین را به دست او فتح می‌کند. او غیبتی می‌کند که جز کسانی که خدا قلب آنان را آزموده است، بر امامت او باقی نمی‌مانند".

گفتم: یا رسول‌الله، آیا در غیبت او بهره‌ای برای دوستانش هست؟

پیامبر(ص) فرمود: "آری، به خدایی که مرا به نبوت برگزیده است، آنان از نور وجودش استفاده می‌کنند و از ولایت و دوستی‌اش بهره‌مند می‌شوند چنانکه مردم از خورشید هنگامی که در پس ابر است، استفاده می‌کنند". سپس فرمود: "این مطلب از اسرار خدایی و از دانش و علوم اندوخته اوست و آن را جز به کسانی که لیاقت دارند، اظهار مکن".

در ادامه جابر بن یزید می‌گوید: روزی جابر بن عبدالله در خدمت امام سجاد(ع) بود و در حالی که با حضرت مشغول صحبت بود، ناگهان حضرت باقر(ع) در سن کودکی با زلفی که در جلو سر داشت، از اطاق زن‌ها بیرون آمد؛ همین که چشم جابر به او افتاد، بدنش لرزید و موی بر اندامش راست شد و با دقت تمام به سوی او نگریست. آن گاه گفت: "ای پسر، نزدیک بیا" امام جلو آمد، سپس جابر به او گفت: "برگرد" و او به عقب برگشت.

جابر گفت: به خدای کعبه قسم، این پسر دارای شمائل پیامبر(ص) است. پس برخاست و نزدیک او رفت و از او پرسید: ای پسر، نام تو چیست؟ او فرمود: "نامم محمد است".

جابر: پسر کیستی؟

امام باقر(ع): "فرزند علی بن الحسین".

جابر: "جانم به قربانت، تو باقری؟"

امام باقر(ع): "آری من محمد باقرم. آنچه رسول خدا(ص) به وسیله تو به حق پیام داده، برسان".

جابر: سید من، پیامبر(ص) به من مژده داد که زنده می‌مانم تا شما را ملاقات کنم و فرمود هرگاه او را ملاقات کردی سلام مرا به او برسان.

امام باقر(ع): "سلام به رسول خدا تا وقتی که آسمان و زمین باقی است و سلام بر تو که سلام پیامبر را رساندی"[۲۴].

هم‌چنین در روایت دیگری نقل شده است که جابر عمامه‌ای مشکی داشت و روزها در مسجد نبوی می‌نشست و صدا می‌کرد: "یا باقرالعلوم یا باقرالعلوم"، به طوری که اهل مدینه می‌گفتند، جابر دیوانه شده است و وی پاسخ می‌داد: "نه به خدا قسم، دیوانه نشده‌ام بلکه از رسول خدا(ص) شنیدم که می‌فرمود: " تو شخصی از اهل بیت مرا درک خواهی کرد که اسم او اسم من و شمائل او شمائل من است و علم را می‌شکافد. " روزی جابر از کوچه‌ای عبور می‌کرد که به امام باقر(ع) برخورد. زمانی که به او نگاه کرد، به امام(ع) گفت: "به من رو کن". پس حضرت به او رو کرد. سپس جابر گفت: "پشت به من کن". حضرت پشت به او کرد. سپس جابر گفت: "قسم به کسی که جان من در دست اوست، چهره، چهره رسول خدا(ص) است". سپس از وی پرسید: اسمت چیست؟ حضرت فرمود: "اسم من محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابی‌طالب است". پس جابر جلو آمد و سر حضرت را بوسید و گفت: "پدر و مادرم فدایت باد، پیامبر خدا(ص) به تو سلام رسانده است"[۲۵].[۲۶]

جابر و نقل روایت

جابر از اصحابی بود که احادیث بسیاری از پیامبر(ص) شنید، زیرا در پیمان عقبه اول و در زمان کودکی پیامبر(ص) را دید و تا وفات پیامبر(ص) همراه حضرت بود. نقل شده است که جابر در اواخر عمر خود در مسجد نبوی مجلس درس داشته، افراد از او علم می‌آموختند[۲۷]. از این رو او را حافظ سنت نبوی و ناقل احادیث بسیار دانسته‌اند. در منابع روایی و سیره و تاریخ به روایات جابر بسیار استناد شده و مذاهب اسلامی به روایات وی بسیار توجه دارند.

جابر افزون بر روایت‌هایی که از پیامبر اکرم(ص) نقل کرده، از صحابه و گاه تابعین نیز روایت نقل کرده است. علی بن ابی‌طالب(ع)، عمار یاسر و ابوسعید خدری از صحابه‌ای هستند که جابر از آنها روایت کرده است[۲۸]. جابر از صحابه‌ای است که در سند تعدادی از روایات کتب اربعه شیعه وجود دارد و تعداد این روایات به بیش از ۲۹ مورد می‌رسد[۲۹].[۳۰]

جابر و ملاقات با امام باقر(ع) در اواخر عمر

در اواخر عمر جابر که ضعف و پیری و مرض بر او غلبه کرده بود، امام محمد باقر(ع) به عیادت او رفت و از حال او جویا شد. جابر پاسخ داد: "الان که در حال پیری هستم، پیری را بیش از جوانی و مریضی را بیش از سلامتی و مرگ را بیش از زندگی دوست دارم". امام باقر(ع) فرمودند: "اما من آن وضعی که خدا برای من انتخاب می‌کند را بیشتر دوست دارم، چه جوانی باشد چه پیری، یا مریضی یا سلامتی، چه زندگی باشد چه مرگ". زمانی که جابر این سخنان را شنید، دست امام باقر(ع) را بوسید و گفت: "رسول خدا(ص) راست گفت (که تو شکافنده علومی)"[۳۱].[۳۲]

جابر و حدیث لوح

ابوبصیر از امام صادق(ع) نقل کرده که آن حضرت فرمود: "پدرم امام باقر(ع) به جابر بن عبدالله انصاری فرمود: " من با تو کاری دارم، چه وقت فرصت داری تا با هم بنشینم و آن را به تو بگویم؟ "

جابر: " هر وقت که امر بفرمایید. "

امام(ع): " می‌خواهم به من درباره لوحی که در دست مادرم زهرا دیده‌ای خبر بدهی که در آن چه نوشته شده بود. "

جابر: " خدا را گواه می‌گیرم که در زمان رسول خدا(ص) برای تبریک به خاطر ولادت امام حسین(ع) به خانه زهرا(س) رفتم. در آنجا لوح سبزی در دست او دیدم که گمان کردم از زمرد است و در آن نوشته‌ای دیدم که مانند نور آفتاب روشن بود. گفتم: ای دختر پیامبر(ص) پدر و مادرم به قربانت، این لوح چیست؟ زهرا(س) فرمود: "این لوحی است که خدا برای پدرم هدیه فرستاده؛ در اوست نام پدرم و نام همسرم و اسم دو فرزندم و نام‌های پیشوایان و جانشینان بعد از فرزندانم؛ پدرم آن را به من داده تا مرا خوشحال سازد". من آن لوح را از آن حضرت گرفته و از آن نسخه‌ای برداشتم. "

امام(ع): " جابر، ممکن است آن را به من نشان دهی؟ "

جابر: " آری ممکن است. " پس امام(ع) به همراه جابر به خانه وی رفتند و جابر قطعه‌ای از پوستی نازک را بیرون آورد و به امام باقر(ع) تقدیم کرد.

امام(ع): " جابر، لوح را نگهدار تا من مطالب آن را از حفظ بگویم و ببین همانگونه است که می‌گویم. "

جابر پس از شنیدن سخنان امام(ع) گفت: " به خدا قسم همین طور است که گفتید و در لوح فاطمه زهرا(س) بدون یک حرف کم و زیاد چنین بود. " ترجمه لوح این‌گونه است: "به نام خداوند بخشنده مهربان؛ این نامه‌ای است از خدای عزیز و حکیم که توسط جبرییل امین از نزد پروردگار جهانیان برای محمد(ص) که نور خدا و سفیر او به سوی بندگان، و واسطه میان خلق و خالق و دلیل و راهنما به سوی اوست، فرستاده است. یا محمد! نام مرا بزرگ شمار و شکر نعمت‌های مرا به جای آور و منکر آن مباش. منم خدایی که جز من خدایی نیست؛ منم شکننده و خوارکننده ستمکاران و هلاک‌کننده سرکشان و پاداش‌دهنده روز رستاخیز. منم خدایی که جز من خدایی نیست؛ هر که امیدوار به فضل غیر من باشد و یا جز از عدل من بترسد، او را عذابی کنم که احدی از جهانیان را چنین عذابی نکرده باشم. مرا بپرست و بر من توکل کن؛ هر پیامبری که فرستادم و مدت نبوتش به پایان رسید، برای او جانشینی قرار دادم؛ تو را نیز بر تمام پیامبران برتری و وصی تو را بر همه اوصیا فضیلت دادم و تو را به دو شیر بچه‌ات گرامی داشتم؛ حسن را معدن علم و حسین را مرکز وحی خود کرده، او را به شهادت گرامی داشته و زندگی‌اش را به سعادت خاتمه دادم؛ او برترین شهیدان در راه خداست. کلمه تامه و حجت رسای خود را در او قرار دادم و به دوستی و دشمنی با عترت و خاندان او ثواب می‌دهم و عقاب می‌کنم. نفر اول این خاندان پس از حسین(ع) سیدالعابدین و زینت‌دهنده اولیا و پس از او فرزند اوست که هم‌نام جد پسندیده‌اش شکافنده علم و دانش من است (امام محمد باقر(ع)). پس از او امام جعفر صادق(ع) است؛ آنان را که درباره او شک می‌کنند، هلاک می‌کنم؛ کسی که گفته او را رد کند، مثل آن است که مرا رد کرده و بر من است که او را گرامی دارم و او را درباره شیعیان و دوستانش مسرور کنم. پس از او فرزندش امام موسی را انتخاب کردم، در دوران او فتنه و آشوب تاریکی رخ می‌دهد[۳۳] ولی او حفظ خواهد شد و حجت من پوشیده نمی‌ماند و دوستان من بریده نمی‌شوند؛ کسی که منکر یکی از آنان شود منکرحق من شده و هر که یک آیه از کتاب را تغییر دهد بر من دروغ بسته است. وای بر کسانی که پس از گذشتن زمان موسی بن جعفر منکرحق شوند و دروغ بگویند؛ زیرا آنکه امام هشتم را تکذیب کند تمام اولیای مرا تکذیب کرده[۳۴]، او علی، ولی و یاور من است و کسی است که مشقت بار نبوت را بر دوش او می‌نهم و او را با اطلاع کامل می‌آزمایم؛ در آخر، عفریتی متکبر (مأمون) او را می‌کشد و در شهری که بنده صالح (ذوالقرنین) بنا کرده است در کنار بدترین آفریده‌ها (هارون‌الرشید) دفن می‌شود. گفتار حقی است که چشم او را به فرزندش محمد روشن می‌کنم؛ او وارث علم و معدن دانش و محل اسرار من و حجت و دلیل بر خلق من است. بهشت را جایگاه او و او را درباره هفتاد نفر از خاندانش که مستحق آتش باشند، شفیع قرار می‌دهم، و برای فرزندش علی سعادت را پایان کار قرار می‌دهم که او ولی و یاور من و گواه در میان بندگان من است؛ از او خواننده به راه خدا، حسن را بیرون می‌آورم که اوست خزینه‌دار علم من. سپس ایشان را به فرزند حسن تکمیل می‌کنم که او برای جهانیان رحمت است؛ در او کمال موسی و نورانیت عیسی و صبر ایوب دیده می‌شود؛ در زمان او دوستان خدا زبون می‌شوند و سرهایشان مانند سرهای ترک و دیلم به هدیه فرستاده می‌شود. آنان را می‌کشند و می‌سوزانند و همواره در ترس به سر می‌برند و زمین از خون ایشان رنگین می‌شود و صدای گریه و ناله زنانشان بلند است. اینان دوستان حقیقی من‌اند و به وسیله ایشان هر فتنه‌ای را برطرف می‌سازم. و به خاطر آنها لغزش‌ها را دفع می‌کنم و گرفتاری را برمی‌دارم. درود و رحمت خدا بر اینان، و ایشان رستگاران‌اند".

عبدالرحمان بن سالم که راوی این حدیث است می‌گوید: پس از این که ابوبصیر این حدیث را برای من نقل کرد، گفت: "اگر در مدت عمر خود جز این حدیث را نمی‌شنیدی، برای تو کافی بود؛ آن را جز برای اهلش نقل نکن"[۳۵].[۳۶]

جابر و تفسیر قرآن

درباره تفسیر قرآن کریم روایات بسیاری از جابر نقل شده که در تفاسیر به آنها استناد شده است [۳۷]. آرای تفسیری جابر درباره برخی آیات قرآن، هم‌سو با دیدگاه تفسیری شیعه است[۳۸]. به فرموده امام صادق(ع) او یکی از هفت نفری است که حق آیة ﴿قل لا اسئلکم علیه اجرا الا المودة فی القربی را که در شأن اهل بیت پیامبر(ص) نازل شده، ادا کرده است[۳۹].[۴۰]

جابر و آیه تطهیر

از جابر نقل شده است: هنگامی که آیه تطهیر نازل شد، کسی به جز علی، زهرا و حسن و حسین(ع) در منزل نبود. در این هنگام پیامبر(ص) فرمودند: «اللهم هولاء اهلی»؛ خدایا اینان اهل بیت من هستند. است[۴۱].[۴۲]

جابر و نزول آیه کلاله

روزی جابر در بستر بیماری افتاده بود و پیامبر(ص) به عیادت او رفت. جابر که گویا امیدی به بهبودی نداشت از حکم تقسیم ماترک خود میان خواهرانش از پیامبر(ص) سؤال کرد. پیامبر(ص) به او امید و بشارت عمر دراز داد و در پاسخ به سؤال جابر این آیه نازل شد:﴿يَسْتَفْتُونَكَ قُلِ اللَّهُ يُفْتِيكُمْ فِي الْكَلَالَةِ إِنِ امْرُؤٌ هَلَكَ لَيْسَ لَهُ وَلَدٌ وَلَهُ أُخْتٌ فَلَهَا نِصْفُ مَا تَرَكَ وَهُوَ يَرِثُهَا إِنْ لَمْ يَكُنْ لَهَا وَلَدٌ فَإِنْ كَانَتَا اثْنَتَيْنِ فَلَهُمَا الثُّلُثَانِ مِمَّا تَرَكَ وَإِنْ كَانُوا إِخْوَةً رِجَالًا وَنِسَاءً فَلِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ أَنْ تَضِلُّوا وَاللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ[۴۳].

ای پیامبر، از تو درباره کلاله (یعنی برادر و خواهر پدری یا پدری و مادری) فتوا می‌خواهند، بگو: خدا چنین فتوا می‌دهد که هرگاه کسی بمیرد، در حالی که فرزند نداشته باشد و او خواهری داشته باشد به وی نصف ترکه می‌رسد و او نیز از خواهر ارث می‌برد، اگر خواهر فرزند نداشته باشد. و اگر میت دو خواهر داشته باشد برای آنها دو ثلث ترکه است و اگر میت چندین برادر و خواهر داشته باشد، در این صورت فرزندان ذکور در برابر فرزندان اناث ارث می‌برند. خدا احکام خود را برای شما بیان می‌کند تا گمراه نشوید و خدا به همه چیز داناست.

این آیه به آیه کلاله شهرت دارد[۴۴].[۴۵]

جابر و دفاع از اهل بیت(ع)

دعبل خزاعی می‌گوید: از امام رضا(ع) شنیدم که فرمود: "پدرم از جدش امام صادق(ع) نقل کرده که نزد پدرم امام باقر(ع) بودم که تعدادی از شیعیان از جمله جابر بن یزید جعفی به نزد آن حضرت وارد شدند و با امام به گفت و گو پرداختند. آنها پرسیدند: پدر شما علی بن ابی‌طالب به خلافت خلفا یعنی ابوبکر و عمر راضی بود یا نه؟

امام باقر(ع) فرمود: " نه به خدا قسم، به پیشوایی آنها راضی نبود. " آنها گفتند: اگر راضی نبود و آنان غاصب بودند، چرا با اسیران آنها از دواج کرد؟ امام متوجه جابر بن یزید جعفی شد و به او فرمود: " جابر بن عبدالله انصاری را به نزد من بخوان. "

جابر جعفی می‌گوید: به خانه جابر بن عبدالله رفته، در را کوبیدم. وی از درون خانه صدا زد: " جابر جعفی، درنگ کن تا من بیایم "، من تعجب کرده با خود گفتم چگونه می‌داند پشت در کیست!؟ وقتی که جابر از خانه بیرون آمد، از او پرسیدم: از کجا دانستی که من در پشت در هستم؟ او گفت: " شب گذشته مولایم پیشآمد امروز را به من خبر داد و فرمود که تو را در پی من می‌فرستد. " پس با هم وارد مسجد شدیم. امام(ع) ما را دید فرمود: " برخیزید و از این پیرمرد هر چه می‌خواهید بپرسید که او دیده و شنیده است. " جمعیت متوجه جابر شده، سؤال خود را تکرار کردند.

جابر بن عبدالله گفت: " به خدا قسم، راضی نبود. " آنها گفتند: چرا با اسیران آنها ازدواج کرد؟ جابر آه سردی از دل بر کشید و گفت: " گمان نمی‌کردم تا زنده‌ام کسی این موضوع را از من بپرسد، اکنون جوابش را بشنوید. هنگامی که اسیران یمامه را به مسجد وارد کردند، در میان ایشان دختری بود به نام خوله، او نگاهی به مردم کرد و پس صورت خود را به طرف قبر پیامبر(ص) گردانید و آهی پر سوز از دل برکشید و صدای ناله‌اش بلند شد و در میان ناله و شیون گفت: « اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اَللَّهِ وَ عَلَى أَهْلِ بَيْتِكَ مِنْ بَعْدِكَ ». امت تو ما را مانند مردم نوب و دیلم اسیر کردند با آنکه گناهی نداشتیم جز آنکه خاندان تو را دوست داریم. یا رسول‌الله پس از تو کارهای خوب، زشت و ناپسند و کارهای زشت، زیبا نشان داده می‌شود.

سپس متوجه جمعیت شد و پرسید: چرا ما را اسیر کردید با آنکه به یگانگی خدا و رسالت فرستاده‌اش اقرار داریم؟

ابوبکر گفت: " برای آنکه زکات اموال‌تان را ندادید. "

خوله گفت: به فرض که مردان ما زکات نداده‌اند، ما زنان چه تقصیری داشتیم؟ " گوینده ساکت شد و در این میان طلحه و خالد بن عنان هر یک جامه‌ای را به عنوان تمایل به خرید، به سوی او انداختند. خوله گفت: " برهنه نیستم که مرا بپوشانید؛ این جامه‌ها علامت چیست؟ "

آنها گفتند: منظور خریداری تو از راه مزایده است؛ یعنی ما طالب خریدن توییم.

خوله گفت: " به خدا قسم، به اختیار شما نیست؛ مالک و همسر من کسی است که خبر دهد من در وقت تولد چه گفته‌ام. " مردم به یکدیگر نگاهی کردند و گفتگو زیاد شد، پس ابوبکر گفت: " چه شده که چنین متحیرانه به یکدیگر نگاه می‌کنید؟ تعجبی ندارد، زیرا دختری از خاندان اشراف و بزرگان در زندگی‌اش چنین پیشامدها ندیده و اینک ترسیده و یاوه می‌گوید. "

خوله گفت: " درباره من چه می‌گویی؟ به خدا قسم نترسیده‌ام. آنچه گفتم کلام حقی است و قطعاً چنین است به حق صاحب این بنا (مسجد) دروغ نگفته‌ام. " جمعیت سکوت کرده و طلحه و خالد جامه‌های خود را برداشته، به کناری رفتند.

در این هنگام علی(ع) وارد مسجد شد و جمعیت را غرق تحیر و سکوت دید. از داستان پیش آمده پرسید و مردم گفته دختر اسیر را نقل کردند. امام(ع) فرمود: "راست می‌گوید". سپس رو به دختر کرده، فرمود: " ای دختر، بشنو آنچه خواسته‌ای؛ وقتی که حالت وضع حمل به مادرت رخ داد و از درد بی‌تابی می‌کرد، گفت: خدایا! این مولود مرا به سلامت دار و دعایش مستجاب شد. و همین که تو متولد شدی به زبان آمده و چنین گفتی: خدایی جز الله نیست؛ محمد فرستاده اوست؛ به زودی آقایی مالک من می‌شود و از من برای او فرزندی خواهد بود[۴۶]. مادرت سخنان تو را بر روی قطعه مسی نقش و در محل ولادتت دفن کرد و موقع مرگش تو را به بدان وصیت کرد و محل لوح را به تو نشان داد. و چون هنگام اسیری‌ات رسید، تمام تلاش تو برداشتن آن لوح بود تا آنکه آن را به دست آورده و به بازوی راست خود بستی. آن را بده که صاحب آن و پدر پسر تو منم. " خوله رو به سوی قبله کرد و خدا را بر این نعمت و تقدیر شکر و از وی طلب نعمت بیشتری کرد. آن‌گاه لوح را از باز و گشود و همه جمعیت آن را خواندند.

ابو بکر گفت: " یا اباالحسن، این دختر از آن توست، خدا بر تو مبارک گرداند. " علی(ع) او را به خانه اسماء بنت عمیس فرستاد تا این که برادرش آمد و سپس علی(ع) با او ازدواج کرد. پس معلوم شد که امیرمؤمنان با او ازدواج کرد و نه آنکه او را به عنوان اسارت و زر خرید تصاحب کرده باشد. "

در این موقع تمام کسانی که به حضور امام باقر(ع) آمده بودند از جابر تشکر کردند که آنان را از شک بیرون آورد"[۴۷].[۴۸]

جابر و علاقه او به اهل بیت پیامبر(ص)

حسین بن زید بن علی بن الحسین از امام صادق(ع) درباره عمر مبارک جدش، امام سجاد(ع) پرسید، امام صادق(ع) فرمود: "پدرم از پدرش امام زین العابدین(ع) نقل کرده است: در همان سالی که امام حسن مجتبی(ع) از دنیا رفت، من روزی پشت سر پدر و عمویم راه می‌رفتم و با هم از کوچه‌های مدینه می‌گذشتیم؛ آن وقت من تازه به حد بلوغ رسیده یا نزدیک به بلوغ بودم. در راه به جابر بن عبدالله انصاری، انس بن مالک و جماعتی از قریش و انصار برخوردیم. جابر با دیدن آن دو امام، خود را به قدم‌های امام حسن و امام حسین(ع) افکنده، آنها را می‌بوسید. مردی از قریش که از بستگان مروان بود بر او خرده گرفت که با این سن و سال و مقامی که از مصاحبت رسول خدا(ص) به دست آورده‌ای، چنین می‌کنی! جابر گفت: " ای مرد، از من دور شو! اگر فضل و مقام این دو بزرگوار را می‌دانستی بر من ایراد نمی‌گرفتی بلکه خاک زیر پای ایشان را می‌بوسیدی؟ "

سپس جابر متوجه انس بن مالک شد و گفت: " رسول خدا(ص) درباره ایشان مطلبی را فرمود که گمان نمی‌کنم درباره کسی جز ایشان درست باشد. " انس پرسید: پیامبر(ص) درباره ایشان چه فرمود؟

جابر گفت: " روزی در مسجد در حضور رسول خدا(ص) بودیم. پس از آنکه جمعیت پراکنده شد، ایشان به من امر کرد که حسن و حسین را نزد من بخوان و فوق‌العاده نسبت به ایشان علاقه‌مند بود. من رفتم و ایشان را به حضور رسول خدا(ص) آوردم. در راه گاهی حسن و گاهی حسین را بغل می‌کردم. پیامبر(ص) که علاقه مرا به ایشان دید، فرمود: "جابر! ایشان را دوست داری؟" گفتم: چگونه دوست نداشته باشم با آنکه علاقه شما را به آنان می‌بینم. پس فرمود: "آیا از مقام و فضل ایشان به تو خبر بدهم؟ گفتم: پدر و مادرم به قربانت، بفرمایید.

پیامبر(ص) فرمود: "خدا چون خواست مرا بیافریند، مرا به صورت نطفه سفید و پاکیزه‌ای در پشت حضرت آدم(ع) قرار داد و همواره آن را از پشتی پاک در رحمی طاهر قرار می‌داد تا اینکه به حضرت نوح و حضرت ابراهیم(ع) رسید و از ایشان به عبدالمطلب منتقل شد. در این دوران طولانی، خدا من و اجدادم را از آلودگی جاهلیت حفظ فرمود. سپس این نطفه را در پشت عبدالمطلب به دو قسمت کرد، نیمی را در پشت عبدالله نهاد و از آن مرا خلق کرد و نیمی را در پشت ابوطالب قرار داد و از آن علی را آفرید و پیامبری را به من و وصایت را به علی(ع) خاتمه داد. یک بار دیگر این دو نطفه جمع شده و از آن حسن و حسین(ع) را آفرید و به وسیله ایشان فرزندی پیامبر خاتمه یافت و نسل مرا در ایشان قرار داد. آنکه شهرهای کفر را فتح و زمین را پس از پر شدن از جور پر از عدل می‌کند، در پشت ایشان قرار داد؛ پس اینان دو پاک و پاک کننده‌اند و دو سید اهل بهشت‌اند. خوشا به حال آنکه ایشان و پدر و مادرشان را دوست بدارد، و وای بر کسی که ایشان را دشمن دارد"[۴۹].[۵۰]

امیرالمؤمنین(ع) از دیدگاه جابر

جابر! علاقه خاصی به اهل بیت پیامبر(ص) و خصوصاً امیرالمؤمنین(ع) داشت. روزی ابوالزبیر از جابر، در حالی که جابر نابینا شده بود، پرسید: کدام یک از این مردان، علی بن ابی‌طالب(ع) است؟ جابر ابروانش را حرکت داد و به امیرالمؤمنین(ع) اشاره کرد و گفت: "بهترین بشر این است؛ به خدا قسم، ما منافقین را در زمان رسول خدا(ص) از دشمنی با او می‌شناختیم"[۵۱].

نقل شده است، جابر از کوچه‌های مدینه می‌گذشت و در مجالس انصار شرکت می‌جست و به ایشان نصیحت می‌کرد که فرزندان خود را با دوستی علی تربیت کنند و می‌گفت: آن کس که علی(ع) را بهترین خلق خدا نداند، ناسپاسی کرده است[۵۲].[۵۳]

جابر و نقل حدیث

وی بسیاری از احادیث نبوی را درباره فضائل امیرالمؤمنین(ع) نقل کرده است؛ مانند: حدیث غدیر[۵۴]، حدیث ثقلین[۵۵] و حدیث «انا مدینة العلم و علی بابها»[۵۶].[۵۷]

جابر و معاویه

در زمان معاویه شرایط روزگار بر جابر سخت شد و برای آنکه به زندگی خود سر و سامانی دهد، در شام به نزد معاویه رفت و معاویه به جرم طرفداری او از خاندان پیامبر(ص) تا چند روز به او اجازه ورود نداد. پس از آنکه اجازه ورود یافت، به معاویه گفت: "مگر از رسول خدا(ص) نشنیدی که فرمود: " هر که به روی بیچاره و محتاجی در را ببندد، خدا در رحمتش را بر او می‌بندد". معاویه خشمناک شد و گفت: "از پیامبر شنیدم که فرمود: " بعد از من به زمامدارانی مبتلا خواهید شد که شما را اذیت می‌کنند؛ پس صبر پیشه کنید تا در کنار حوض بر من وارد شوید. " چرا صبر نکردی؟

جابر گفت: "آری، چیزی را که فراموشم کرده بودم، به خاطرم آوردی". و همان وقت از کاخ معاویه بیرون آمد و بر مرکب خود سوار شده، و به مدینه بازگشت. پس معاویه ششصد دینار طلا برایش فرستاد، ولی جابر نپذیرفت و به قاصد معاویه گفت: به معاویه بگو: پسر زن جگر خوار! در نامه عمل خود خیری نمی‌یابی که من سبب آن شده باشم"[۵۸].[۵۹]

جابر و بسر بن ارطاة

در سال ۴۰ هجری معاویه بسر بن ارطاۃ را با سه هزار نفر به مدینه فرستاد و گفت: مال هرکس که با ما بیعت نکند، مباح است. وقتی بسر بن ارطاة وارد مدینه شد، خطبه‌ای خواند که در آن توهین زیادی نسبت به صحابه و اهل مدینه روا داشت و مردم را با زور به بیعت دعوت کرد. او خانه تعداد زیادی از جمله زرارة بن حرون، رفاعة بن رافع و ابوایوب انصاری را به آتش کشید اما جابر را پیدا نکرد و گفت: "ای بنی سلمه! شما در پناه نیستید مگر اینکه جابر را بیاورید".

جابر به خانه ام سلمه همسر، رسول خدا(ص) پناه برد. بسر فردی را نزد ام سلمه فرستاد و گفت: "جابر چاره‌ای جز بیعت ندارد". در نهایت جابر به توصیه ام سلمه و برای حفظ جان خود نزد بسر رفت و بیعت کرد، اما او بعدها می‌گفت: وانی لأعلم أنها بیعة ضلالة؛ یعنی می‌دانم که آن بیعت گمراهی بود[۶۰].[۶۱]

جابر؛ اولین زائر امام حسین(ع) پس از شهادت ایشان

بعد از واقعه عاشورای سال ۶۱ هجری و شهادت سبط پیامبر اکرم(ص)، امام حسین(ع)، به دست لشکریان یزید، اولین کسی که به زیارت قبر امام حسین(ع) رفت جابر بن عبدالله انصاری بود [۶۲]. جابر بعد از شنیدن خبر شهادت امام حسین(ع) همراه با عطیه از مدینه به کربلا آمد و بعد از غسل در نهر فرات با پای برهنه به زیارت امام حسین(ع) رفته، خود را به روی قبر امام حسین(ع) انداخت و آن قدر گریه کرد تا بیهوش شد[۶۳].[۶۴]

جابر و حجاج بن یوسف

جابر در نقل فضائل امام علی(ع) بسیار جدی و کوشا بود و به همین دلیل وقتی حجاج بن یوسف ثقفی بر مدینه تسلط یافت، جابر و عده‌ای را به جرم طرفداری و دوستی علی بن ابی‌طالب(ع) شکنجه و آزارهای گوناگون داد.

نقل شده، هنگامی که عبدالله زبیر در مقابل عبدالمک مروان به دعوی خلافت قیام کرد، عبدالملک، حجاج بن یوسف را برای دستگیری وی به مکه فرستاد. عبدالله به خانه کعبه پناه برد و حجاج خانه کعبه را آتش زد و پس از دستگیری ابن زبیر حکومت مکه و مدینه بر او مسلم شد. پس از آنکه مسجد را از سنگ‌ها و خون‌ها پاک کرد، به مدینه رفت و یک ماه یا بیشتر در مدینه توقف کرد و مردم مدینه را به جرم کشتن عثمان به شکل‌های گوناگون آزار داد. از جمله با مُهری فلزی و گداخته دست جابر بن عبدالله انصاری، آن صحابی بزرگ و یار باوفای پیامبر اسلام(ص) و همین طور گردن انس بن مالک را مُهر کرد. او سهل بن سعد را ‌طلبیده و به او گفت: "چرا امیرمؤمنان عثمان را یاری نکردی؟" سهل گفت: "به وی کمک کردم". حجاج گفت: "دروغ می‌گویی" و سپس دستور داد گردن او را هم مُهر زدند [۶۵].

هم‌چنین نقل شده است، زمانی که بدگوئی جابر را به حجاج خبر دادند، او با شنیدن این خبر گفت: "از هیچ چیز به آن اندازه که از نکشتن جابر پشیمان هستم، پشیمان نیستم"[۶۶]. جابر که یکی از بهترین اصحاب رسول خدا(ص) و درس‌آموز مکتب امیرالمؤمنین(ع) بود، روحیه ظلم‌ستیزی داشت و وقتی که نزد حجاج رفت حتی به او سلام نکرد[۶۷].[۶۸]

سرانجام جابر

جابر در ۹۴ سالگی و در سال ۷۴ یا ۷۸ هجری در مدینه وفات کرد و ابان بن عثمان، حاکم مدینه، بر او نماز خواند[۶۹].[۷۰]

جابر بن عبدالله انصاری در دایره المعارف صحابه پیامبر ج۴

نام و نسب او جابر بن عبدالله بن عمرو بن حرام انصاری و از طایفه خزرج است. او یکی از بزرگان صحابه پیامبر اسلام (ص) و از دوستداران خاندان ایشان است.

مادرش، نسیبه، دختر عقبة بن عدی است و کنیه‌اش، ابو عبدالله یا ابو عبدالرحمان بوده است[۷۱].

وی در سال دوم همراه پدر در عقبه بود؛ خود می‌گوید: رسول خدا (ص) خود در ۲۱ غزوه و جنگ حاضر بود که من در نوزده غزوه آن شرکت داشتم[۷۲]. ولی او در بدر و أحد شرکت نداشت؛ زیرا پدرش او را از این کار بازداشت. لکن در آب دادن به مسلمانان کمک می‌کرد. پس از رحلت پیامبر (ص) در تمام جنگ‌ها حاضر بود و در صفین هم در رکاب امیر المؤمنین علی بن ابی طالب(ع) حاضر بود[۷۳].

از خصوصیات جابر این بود که شاربش (موی بالای لب) را خیلی کوتاه و محاسنش را با حنا حضاب می‌کرد. او همان کسی است که پیامبر اسلام (ص) به وسیله او به امام باقر(ع) سلام رسانید و اول کسی است که حسین بن علی(ع) را پس از شهادت، زیارت کرد[۷۴].

جستارهای وابسته

منابع

پانویس

  1. الاستیعاب، ابن عبد البر، ج۱، ص۲۱۹؛ اسد الغابه، ابن اثیر، ج۱، ص۳۰۷.
  2. تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۱۱، ص۲۱۶؛ قاموس الرجال، شوشتری، ج۲، ص۵۱۹.
  3. الغارات، ثقفی کوفی (ترجمه: مستوفی هروی)، ص۳۹۳؛ الاستیعاب، ابن عبدالبر، ج۱، ص۲۲۰؛ اسد الغابه، ابن اثیر، ج۱، ص۳۰۷؛ تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۱۱، ص۲۱۷؛ ریحانة الادب، مدرس تبریزی، ج۱، ص۱۸۸.
  4. عباسی، حبیب، مقاله «جابر بن عبدالله انصاری»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۲، ص:۱۰۵.
  5. مسند احمد، احمد بن حنبل، ج۳، ص۲۹۸؛ اسد الغابه، ابن اثیر، ج۳، ص۲۳۲؛ بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۱۸، ص۳۱ و ج۲۰، ص۱۳۱.
  6. عباسی، حبیب، مقاله «جابر بن عبدالله انصاری»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۲، ص:۱۰۵-۱۰۷.
  7. از آن جهت به ذات الرقاع معروف است که در کنار کوهی که دارای قله‌های سرخ و سیاه و سفیدست، اتفاق افتاد. پیامبر شب شنبه دهم محرم سال ۴۷ هجری از مدینه بیرون آمدند و روز یکشنبه که پنج روز از محرم باقی مانده بود به صرار (چاهی قدیمی که در سه میلی مدینه است) بازگشتند (المغازی، واقدی، ج۱، ص۳۹۵).
  8. مسند احمد، احمد بن حنبل، ج۳، ص۲۹۳-۲۹۵؛ دلائل النبوه، بیهقی، ج۳، ص۳۸۳.
  9. تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۱۱، ص۲۲۴ و ۲۲۶؛ اعیان الشعیه، امین عاملی، ج۴، ص۴۸.
  10. مسند احمد، احمد بن حنبل، ج۳، ص۲۹۷؛ تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۱۱، ص۲۲۳.
  11. دلائل النبوة، بیهقی، ج۳، ص۳۸۱.
  12. عباسی، حبیب، مقاله «جابر بن عبدالله انصاری»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۲، ص:۱۰۷-۱۰۸.
  13. اعیان الشیعه، امین عاملی، ج۴، ص۴۸.
  14. عباسی، حبیب، مقاله «جابر بن عبدالله انصاری»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۲، ص:۱۰۸-۱۰۹.
  15. مناقب آل ابی‌طالب، ابن شهرآشوب، ج۱، ص۸۹؛ حلیة الأبرار، سید هاشم بحرانی، ج۱، ص۲۴۰؛ صحیح البخاری، بخاری، ج۵، ص۴۶.
  16. عباسی، حبیب، مقاله «جابر بن عبدالله انصاری»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۲، ص:۱۰۹-۱۱۱.
  17. «إِنَّ اَلْعَرْشَ اِهْتَزَّ لِمَوْتِ سَعْدِ بْنِ مُعَاذٍ »؛ اعیان الشیعه، امین عاملی، ج۴، ص۴۶.
  18. عباسی، حبیب، مقاله «جابر بن عبدالله انصاری»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۲، ص:۱۱۱.
  19. صحیح مسلم، مسلم، ج۴، ص۱۳۱؛ سنن الکبری، بیهقی، ج۷، ص۲۳۷.
  20. صحیح مسلم، مسلم، ج۴، ص۱۳۱؛ مسند احمد، احمد بن حنبل، ج۱، ص۵۲ و ج۳، ص۲۹۸؛ وسائل الشیعه، حر عاملی، ج۲۱، ص۱۲.
  21. وسائل الشیعه، حر عاملی، ج۲۱، ص۱۰؛ بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۱۰۰، ص۳۱۴.
  22. عباسی، حبیب، مقاله «جابر بن عبدالله انصاری»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۲، ص:۱۱۲.
  23. «ای مؤمنان، از خداوند فرمان برید و از پیامبر و زمامدارانی که از شمایند فرمانبرداری کنید » سوره نساء، آیه ۵۹.
  24. اصول کافی، کلینی، ج۱، ص۴۶۹ (باب مولد ابی‌جعفر محمد بن علی) و ج۱، ص۳۰۴؛ قاموس الرجال، شوشتری، ج۲، ص۵۱۵؛ موسوعة طبقات الفقهاء، سبحانی، ج۱، ص۶۰.
  25. رجال الکشی، کشی، ص۴۱-۴۲. به این مضمون: رجال ابن‌داوود، ابن‌داوود، ص۷۹؛ معجم رجال الحدیث، خوئی، ج۴، ص۱۳.
  26. عباسی، حبیب، مقاله «جابر بن عبدالله انصاری»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۲، ص:۱۱۲-۱۱۴.
  27. الاعلام، زرکلی، ج۲، ص۱۰۴؛ تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۱۱، ص۲۳۳؛ اعیان الشیعه، امین عاملی، ج۴، ص۴۶.
  28. تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۱۱، ص۲۰۸-۲۰۹.
  29. موسوعة طبقات الفقهاء، سبحانی، ج۱، ص۶۱.
  30. عباسی، حبیب، مقاله «جابر بن عبدالله انصاری»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۲، ص:۱۱۵.
  31. اعیان الشیعه، امین عاملی، ج۴، ص۴۶.
  32. عباسی، حبیب، مقاله «جابر بن عبدالله انصاری»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۲، ص:۱۱۵.
  33. شاید مراد از این فتنه همان رفتاری است که هارون با موسی بن جعفر(ع) انجام داد.
  34. زمانی که موسی بن جعفر(ع) در زندان بود عده‌ای از وکلای آن حضرت مانند زیاد قندی و علی بن حمزه بطائنی برای آنکه پول‌هایی را که پیش آنها جمع شده بود، برای خود بردارند، گفتند: موسی بن جعفر همان مهدی موعود است و غیبت کرده و نمرده است. از این‌رو درباره پذیرش امام هشتم توقف کردند و مذهب واقفیه را به وجود آوردند (عیون اخبار الرضا(ع)، شیخ صدوق، ج۱، ص۱۱۳).
  35. اصول کافی، کلینی، ج۱، ص۵۲۸؛ کمال الدین و تمام النعمه، شیخ صدوق، ص۳۱۰؛ عیون اخبار الرضا، شیخ صدوق، ج۲، ص۴۹.
  36. عباسی، حبیب، مقاله «جابر بن عبدالله انصاری»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۲، ص:۱۱۶-۱۱۸.
  37. اعیان الشیعه، امین عاملی، ج۴، ص۴۶.
  38. مجمع البیان فی تفسیر القرآن، طبرسی، ج۸، ص۱۵۷.
  39. قرب الاسناد، حمیری، ص۷۹؛ الاختصاص، شیخ مفید، ص۶۳؛ بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۲۲، ص۳۲۲؛ تفسیر صافی، فیض کاشانی، ج۴، ص۳۷۲.
  40. عباسی، حبیب، مقاله «جابر بن عبدالله انصاری»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۲، ص:۱۱۹.
  41. مجمع البیان فی تفسیر القرآن، طبرسی، ج۸، ص۱۵۷؛ شواهد التنزیل، حسکانی، ج۲، ص۲۹.
  42. عباسی، حبیب، مقاله «جابر بن عبدالله انصاری»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۲، ص:۱۱۹.
  43. «از تو نظر می‌خواهند بگو: خداوند برای شما درباره کلاله نظر می‌دهد که اگر مردی مرد و دارای فرزندی نبود و خواهری داشت، نصف میراث او به این خواهر می‌رسد و برادر نیز از خواهر (تمام دارایی را) ارث می‌برد، اگر خواهر فرزندی نداشته باشد و اگر خواهران (مرد مرده) دو تن باشند دو سوم از میراث را می‌برند و اگر (میراث‌بران) گروهی برادر و خواهر باشند هر مرد برابر با بهره دو زن ارث می‌برد؛ خداوند (این احکام را) برای شما بیان می‌دارد مبادا که گمراه شوید و خداوند به هر چیزی داناست» سوره نساء، آیه ۱۷۶.
  44. جامع البیان، ابن جریر طبری، ج۶، ص۵۵؛ التبیان، شیخ طوسی، ج۳، ص۴۰۸؛ مجمع البیان فی تفسیر القرآن، طبرسی، ج۳، ص۲۵۴؛ تفسیر المیزان، علامه طباطبائی، ج۵، ص۱۵۴.
  45. عباسی، حبیب، مقاله «جابر بن عبدالله انصاری»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۲، ص:۱۱۹-۱۲۰.
  46. لا اله الا الله محمد رسول ‌الله عما اداره قليل سيملكني سيد يكون له مني ولد
  47. الخرائج و الجرائح، قطب الدین راوندی، ج۲، ص۵۶۴-۵۶۵؛ مناقب آل ابی‌طالب، ابن شهرآشوب، ج۲، ص۱۱۱-۱۱۲.
  48. عباسی، حبیب، مقاله «جابر بن عبدالله انصاری»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۲، ص:۱۲۰-۱۲۳.
  49. الامالی، شیخ طوسی، ص۵۰۰.
  50. عباسی، حبیب، مقاله «جابر بن عبدالله انصاری»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۲، ص:۱۲۳-۱۲۴.
  51. ذاك خيرالبشر اما والله ان كنا لنعرف المنافقين على عهد رسول الله ببغضم اياهإ رجال کشی، کشی، ج۴۰، ص۴۱؛ اعیان الشیعه، امین عاملی، ج۴، ص۴۶.
  52. رجال الکشی، کشی، ص۴۴؛ من لایحضره الفقیه، شیخ صدوق، ج۳، ص۴۹۳؛ معجم رجال الحدیث، خوئی، ج۴، ص۱۵.
  53. عباسی، حبیب، مقاله «جابر بن عبدالله انصاری»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۲، ص:۱۲۴-۱۲۵.
  54. الغدیر، علامه امینی، ج۱، ص۲۱.
  55. بصائر الدرجات، صفار قمی، ص۴۱۴؛ فضائل الصحابه، نسائی، ص۱۵؛ سنن الترمذی، ترمذی، ج۵، ص۳۲۸؛ بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۲۳، ص۱۴۰؛ جامع احادیث الشیعه، بروجردی، ج۱، ص۱۹۸.
  56. مناقب آل ابی‌طالب، ابن شهرآشوب، ج۲، ص۳۴. و سایر احادیث مثل: حدیت منزلت، حدیث رد الشمس و حدیث سدّ الابواب.
  57. عباسی، حبیب، مقاله «جابر بن عبدالله انصاری»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۲، ص:۱۲۵.
  58. قاموس الرجال، شوشتری، ج۲، ص۳۱۷.
  59. عباسی، حبیب، مقاله «جابر بن عبدالله انصاری»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۲، ص:۱۲۵-۱۲۶.
  60. الغارات، ثقفی کوفی، ج۲، ص۶۰۶؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج۲، ص۱۰؛ اعیان الشیعه، امین عاملی، ج۴، ص۴۸؛ الغدیر، علامه امینی، ج۱۱، ص۲۳.
  61. عباسی، حبیب، مقاله «جابر بن عبدالله انصاری»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۲، ص:۱۲۶.
  62. وسائل الشیعه، شیخ حر عاملی، ج۱۰، ص۳۷۴ و ج۱۴، ص۴۷۹؛ ریحانة الادب، مدرس تبریزی، ج۱، ص۱۸۱؛ اعیان الشیعه، امین عاملی، ج۴، ص۴۶؛ موسوعة طبقات الفقهاء، سبحانی، ج۱، ص۶۲.
  63. بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۶۵، ص۱۳۰؛ اعیان الشیعه، امین عاملی، ج۴، ص۴۷.
  64. عباسی، حبیب، مقاله «جابر بن عبدالله انصاری»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۲، ص:۱۲۶-۱۲۷.
  65. الغدیر، علامه امینی، ج۹، ص۱۲۹.
  66. انساب الاشراف، بلاذری، ج۱، ص۲۴۹.
  67. تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۱۱، ص۲۴۳.
  68. عباسی، حبیب، مقاله «جابر بن عبدالله انصاری»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۲، ص:۱۲۷.
  69. المعارف، ابن قتیبه دینوری، ص۳۰۷؛ انساب الاشراف، بلاذری، ج۱، ص۲۴۸؛ الاستیعاب، ابن عبدالبر، ج۱، ص۲۲۰؛ رجال طوسی، شیخ طوسی، ص۲۳؛ تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۱۱، ص۲۱۰-۲۱۱؛ اسد الغابه، ابن اثیر، ج۱، ص۳۰۷ و معجم الرجال الحدیث، خوئی، ج۴، ص۱۱.
  70. عباسی، حبیب، مقاله «جابر بن عبدالله انصاری»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۲، ص:۱۲۸.
  71. الاستیعاب، ابن عبد البر، ج۱، ص۲۱۹؛ اسد الغابه، ابن اثیر، ج۱، ص۳۰۷.
  72. تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۱۱، ص۲۱۶؛ قاموس الرجال، شوشتری، ج۲، ص۵۱۹.
  73. الغارات، ثقفی کوفی (ترجمه: مستوفی هروی)، ص۳۹۳؛ الاستیعاب، ابن عبد البر، ج۱، ص۲۲۰؛ اسد الغابه، ابن اثیر، ج۱، ص۳۰۷؛ تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۱۱، ص۲۱۷؛ ریحانة الادب، مدرس تبریزی، ج۱، ص۱۸۸.
  74. ر.ک: جلد دوم دایرة المعارف صحابه.

پیوند به بیرون