اثبات ولایت فقیه در قرآن
واژه ولایت فقیه در قرآن کریم استفاده نشده است اما طرفداران این نظریه به برخی از آیات استناد کردهاند که مهمترین آنها آیاتی است که در آن واژه اولی الامر استفاده شده است. بررسی این آیات، بیانگر آن است که حاکمیت اولیالامر از حاکمیت خدا و پیامبر نشأت گرفته و تداوم ولایت آنان است؛ همچنین این حاکمیت، منحصر به ائمه معصومین (ع) نبوده و در دوران غیبت در اختیار فقهای عالم و عادل قرار میگیرد.
مقدمه
آیات متعددی از قرآن کریم، مورد استفاده دانشمندان در اثبات ولایت فقیه قرار گرفته است؛ البته در قرآن کریم، اصطلاح ولایت فقیه به صراحت طرح نشده؛ اما آیات متعددی وجود دارد که مفاد آنها بر این موضوع، تطبیق میکند؛ در نتیجه همانطور که مخالفان اندیشه ولایت فقیه، برای مقابله با این اندیشه به برخی از آیات قرآن تمسّک میکنند و پیام آیات فوق را، انکار ولایت فقیه میپندارند[۱]، طرفداران ولایت فقیه نیز در مباحث علمی خویش، حاکمیت فقها بر جامعه اسلامی را به دستهای از آیات قرآن مستند نموده و پیروی از ولایت فقیه را لازمه عمل به این آیات میدانند[۲].
- روشنترین گروه از آیات قرآن کریم که مسأله ولایت فقیه را بازگو میکند، آیاتی است که در آنها از «اولی الامر» و ضرورت پیروی با مراجعه به وی، سخن به میان آمده است؛ برای مثال در سوره نساء میفرماید: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ ذَلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلًا﴾[۳] و در آیه دیگری میفرماید: ﴿وَإِذَا جَاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ الْأَمْنِ أَوِ الْخَوْفِ أَذَاعُوا بِهِ وَلَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَإِلَى أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ﴾[۴]. «اولی الامر»، واژهای است که از دو کلمه «اولی” (صاحبان) و «امر” (فرمان یا شؤون کشور) تشکیل شده و به معنای فرمانروایان و صاحبان امور اجتماع اطلاق میشود. بررسی این آیات، بیانگر آن است که حاکمیت اولیالامر از حاکمیت خدا و پیامبر نشأت گرفته و تداوم ولایت آنان است؛ همچنین این حاکمیت، منحصر به ائمه معصومین (ع) نبوده و در دوران غیبت در اختیار فقهای عالم و عادل قرار میگیرد.
- علاوه بر این، گروه دیگری از آیات قرآن که به شرح مسایل و موضوعاتی چون: امر به معروف و نهی از منکر و لزوم اجرای احکام الهی در جامعه میپردازد، به گونهای با مسأله ولایت فقیه در ارتباط بوده و ضرورت حاکمیت فقهای عادل بر جامعه اسلامی را گوشزد میکند؛ زیرا اجرای حدود الهی و مراتبی از امر به معروف و نهی از منکر، بدون وجود حکومت و رهبری امکانپذیر نیست؛ برای مثال، در شرح آیه ﴿وَلْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَيَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَأُولَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ﴾[۵] گفته شده: "با دقت در دو آیه قبل و بعد این آیه که در زمینه دعوت به تقوا، رعایت حق الهی، اعتصام به حبلالله و اتحاد است، میتوان دریافت آیه فوق دلالت بر ولایت فقها و علما میکند. واضح است صرف وجود رهبران الهی و وظیفهشناس و داعی به خیر، موجب فلاح و سعادت جامعه نمیشود. اگر نظامی بر پایه حاکمیت رهبران الهی و اولیای امور و مردم شکل نگرفته باشد و ولی مطلق مسلمین، اعم از امام معصوم یا فقیه اعلم و اتقی و شدیدالتدبیر، سرپرستی آن را در دست نداشته باشد، فلاح و رستگاری جامعه حاصل نخواهد شد؛ پس آیه مبارکه فوق یکی از ادله قوی و متقن ولایت فقیه و حکومت اسلامی در قرآن است[۶].
- آیه دیگری که میتوان از آن، ولایت را به روشنی استنباط کرد، آیه ۴۴ سوره مائده است که میفرماید: ﴿إِنَّا أَنْزَلْنَا التَّوْرَاةَ فِيهَا هُدًى وَنُورٌ يَحْكُمُ بِهَا النَّبِيُّونَ الَّذِينَ أَسْلَمُوا لِلَّذِينَ هَادُوا وَالرَّبَّانِيُّونَ وَالْأَحْبَارُ بِمَا اسْتُحْفِظُوا مِنْ كِتَابِ اللَّهِ وَكَانُوا عَلَيْهِ شُهَدَاءَ فَلَا تَخْشَوُا النَّاسَ وَاخْشَوْنِ وَلَا تَشْتَرُوا بِآيَاتِي ثَمَنًا قَلِيلًا وَمَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولَئِكَ هُمُ الْكَافِرُونَ﴾[۷]. برخی این آیه را ترسیمکننده نظریه سیاسی حکومت اسلامی و شرایط مدیران حکومت الهی دینی و اسلامی و تبیینکننده مبنای ولایت فقیه دانسته و به نکات زیر اشاره میکنند:
- ذکر تورات از باب مثال است، بقیه شرایع نیز چنین است.
- سه دسته انبیا، ربانیون و احبار در سیر طولی نظام امامت جامعه قرار دارند؛ ربانیون، اوصیای پیامبران و احبار، دانشمندان هستند و هر سه طبقه، مکلف به اجرای شریعت الهی هستند.
- ملاکهای مسؤولیت امامت که در ادامه آیه ذکر میشود؛ عبارتاند از: علم به کتاب، الگوی آشکار تربیت دینی و الهی، شجاعت و خداترسی.
- تاریخ تشیع نشان میدهد ائمه کسانی را تربیت کردند و احکام اسلام را به آنها آموختند تا بتوانند نقش گروه سوم را در جایی که دست جامعه اسلامی از ربانیون کوتاه میشود یا در زمانی که ربانیون حضور فیزیکی ندارند، ایفا کنند[۸].[۹]
ادلۀ قرآنی نصب عام فقیهان عادل برای فرمانروایی
در قرآن کریم آیات متعددی وجود دارد که در آنها به جعل عام عادلان عالم به احکام الهی برای فرمانروایی اشاره شده است که در اینجا به تعدادی از آنها اشاره میکنیم:
آیۀ نخست
قال الله تعالی: ﴿إِنَّا أَنْزَلْنَا التَّوْرَاةَ فِيهَا هُدًى وَنُورٌ يَحْكُمُ بِهَا النَّبِيُّونَ الَّذِينَ أَسْلَمُوا لِلَّذِينَ هَادُوا وَالرَّبَّانِيُّونَ وَالْأَحْبَارُ بِمَا اسْتُحْفِظُوا مِنْ كِتَابِ اللَّهِ وَكَانُوا عَلَيْهِ شُهَدَاءَ فَلَا تَخْشَوُا النَّاسَ وَاخْشَوْنِ وَلَا تَشْتَرُوا بِآيَاتِي ثَمَنًا قَلِيلًا وَمَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولَئِكَ هُمُ الْكَافِرُونَ﴾[۱۰].
این آیه بر نصب عالمان عامل به احکام الهی - به طور کلی - برای فرمانروایی در جامعۀ بشر دلالت دارد، این دلالت را در چند بند ذیل توضیح میدهیم:
۱. در این آیه به صراحت آمده است که خداوند سه دسته را مأمور اجرای احکام الهی در جامعۀ بشر فرموده است:
- دستۀ اول: انبیایی که به مقام اسلام تام رسیدهاند: ﴿النَّبِيُّونَ الَّذِينَ أَسْلَمُوا﴾؛
- دستۀ دوم: جانشینان و اوصیای آن انبیا: ﴿وَالرَّبَّانِيُّونَ﴾؛
- دستۀ سوم: عالمان به احکام الهی ﴿الْأَحْبَارُ﴾.
۲. عبارت ﴿يَحْكُمُ بِهَا﴾ مطلق است و اختصاصی به موردی معیّن از موارد حکم ندارد؛ لذا شامل همۀ موارد حکومت و فرمانروایی میشود.
۳. حرف «باء» در جملۀ ﴿بِمَا اسْتُحْفِظُوا مِنْ كِتَابِ اللَّهِ...﴾ دلالت بر تعلیل دارد؛ زیرا «باء» تعدیه در جملۀ ﴿يَحْكُمُ بِهَا النَّبِيُّونَ﴾ به کار رفته است، و لذا دلالت «باء» در ﴿بِمَا اسْتُحْفِظُوا﴾ بر تعلیل متعیّن است[۱۱].
۴. کلمۀ ﴿اسْتُحْفِظُوا﴾ بر حفظ و ضبط معانی و حقایق کتاب دلالت دارد، و بکارگیری صیغۀ مجهول اشاره به میثاقی است که خداوند از عالمان به کتاب و معارف الهی گرفته که آن را آنچنانکه هست و بدون تحریف به مردم تعلیم کنند چنانکه فرمود: ﴿وَإِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثَاقَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ لَتُبَيِّنُنَّهُ لِلنَّاسِ وَلَا تَكْتُمُونَهُ فَنَبَذُوهُ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ وَاشْتَرَوْا بِهِ ثَمَنًا قَلِيلًا﴾[۱۲].
این آیه قرینه بر آن است که جملۀ ﴿وَلَا تَشْتَرُوا بِآيَاتِي ثَمَنًا قَلِيلًا﴾ در آیۀ مورد بحث نیز اشاره به نهی از تحریف کتاب است.
۵. شهادت در جملۀ ﴿وَكَانُوا عَلَيْهِ شُهَدَاءَ﴾ دلالت بر استمرار شهادت دارد؛ لذا مراد، شهادت اعم از قولی و عملی است. بنابراین معنای ﴿شُهَدَاءَ﴾ عاملان به کتاب است آنچنانکه عمل آنها احکام کتاب را تصدیق کند.
شهادت در سایر آیات شهادت نیز به همین معنا آمده است. مثلاً در آیۀ ﴿وَكَذَلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطًا لِتَكُونُوا شُهَدَاءَ عَلَى النَّاسِ وَيَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيدًا﴾[۱۳] مقصود از «شهادت» شهادت رفتاری است؛ زیرا امت وسط که امت اسلامی حقیقی است امتی است که در عمل طبق احکام خدا عمل میکند لهذا به «امت وسط» یعنی امت عادل توصیف شده است و به همین دلیل شاهد بر سایر امتهاست؛ زیرا در سنجش درستی و نادرستی و صلاح و فساد سایر امتها، این امت معیار است، و هر امتی که به لحاظ رفتار با این امت تطابق دارد امت صالح و راستین است، و هر امتی که به لحاظ رفتار با این امت تطابق و همآهنگی هماهنگی ندارد امتی فاسد و منحرف بهشمار میآید.
رسول نیز شاهد بر امت است؛ زیرا امت در صورتی که در رفتار مطابق رفتار رسول عمل کند امت صالح و راستین و مستقیمی بهشمار میآید، و در صورتی که در رفتار و کردارش از رفتار و سنت و شیوه و راه و رسم فاصله بگیرد، امتی منحرف و گمراه و غیر صالح بهشمار میآید.
حاصل آنکه کاربری واژۀ «شاهد» یا «شهید» در قرآن کریم به معنای میزان و مقیاس و معیار عملی صحت و درستی، قرینهای روشن بر کاربری واژۀ «شهید» در آیۀ مورد بحث نیز در همین معناست.
از آنچه گفتیم نتیجه میگیریم در آیۀ مورد بحث خداوند انبیایی را که به وصف اسلام توصیف فرموده، و اوصیای آنان، و عالمان به کتاب را حاکمان و فرمانروایان جوامع پیشین معرفی فرموده، و علت چنین جایگاهی را دو وصف قرار داده است:
- علم به کتاب و معارف آن ﴿بِمَا اسْتُحْفِظُوا مِنْ كِتَابِ اللَّهِ﴾؛ «به سبب آنچه از دانش کتاب نزد آنها سپرده شده».
- عامل بودن به احکام و معارف کتاب ﴿وَكَانُوا عَلَيْهِ شُهَدَاءَ﴾؛ و به سبب آنکه شاهد بر کتاب (گواه عملی بر حقایق کتاب) بودهاند.
و با توجه به اینکه تعلیل حکم به علت، مفید تعمیم و توسعۀ حکم مطابق با سعه و عموم علت است، مفاد تعلیل در آیۀ کریمه چنین خواهد شد: «آنان که عالم به کتاب و احکام الهی و با عمل خویش گواه بر آنند» حاکمان به کتاب، و فرمانروایان جوامعاند تا به احکام کتاب در میان آن جوامع عمل کنند، و احکام خدا را بر آن جوامع اجرا نمایند».
آنچه این تعمیم را مورد تأیید و تأکید قرار میدهد روایات متعددی است که با مضمون اینکه «سنتهای الهی جاری بر اهل کتاب کاملاً و بدون کم و کاست بر امت اسلام جریان دارد» وارد شده است نظیر: روایت علی بن ابراهیم قمی در تفسیر آیۀ ﴿لَتَرْكَبُنَّ طَبَقًا عَنْ طَبَقٍ﴾[۱۴]: «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص): لَتَرْكَبُنَّ سُنَّةَ مَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ حَذْوَ النَّعْلِ بِالنَّعْلِ وَ الْقُذَّةِ بِالْقُذَّةِ[۱۵] وَ لاَ تُخْطِئُون طَرِيقَتَهُمْ شِبْرٌ بِشِبْرٍ وَ ذِرَاعٌ بِذِرَاعٍ وَ بَاعٌ بِبَاعٍ، حَتَّى أَنْ لَوْ كَانَ مَنْ قَبْلَكُمْ دَخَلَ جُحْرَ ضَبٍّ لَدَخَلْتُمُوهُ. قَالُوا: الْيَهُودَ وَ النَّصَارَى تَعْنِي يَا رَسُولَ اللَّهِ؟ قَالَ: فَمَنْ أَعْنِي؟ لَيُنْقَضُ عُرَى الْإِسْلاَمِ عُرْوَةً عُرْوَةً، فَيَكُونُ أَوَّلُ مَا تَنْقُضُونَ مِنْ دِينِكُمُ الْإِمَامَةَ وَ آخِرُهُ الصَّلاَةَ»[۱۶]؛ همانا راه و روش پیشینیان را پیروی خواهید کرد، نعل به نعل، و گام به گام، و روش آنان را در پیش خواهید گرفت وجب به وجب، و ذرع به ذرع و باز به باز، تا آنجا که اگر پیشینیان شما به درون سوراخ موشی از موشهای صحرایی رفته باشند شما نیز به درون همان سوراخ خواهید رفت گفتند: یا رسول الله مقصود شما از پیشینیان یهود و نصاری هستند؟ فرمود: پس چه کسانی مقصود مناند؟ هرآینه رشتۀ اسلام گره به گره باز خواهد شد، پس نخستین گرهی که از دین خود باز میکنید: امامت، و آخرین آن نماز است.
به این مضمون روایات بسیاری در منابع حدیث فریقین وارد شده از جمله روایت بخاری است: «عَنْ أَبِي سَعِيدٍ: أَنَّ النَّبِيَّ(ص)، قَالَ: لَتَتَّبِعُنَّ سَنَنَ مَنْ قَبْلَكُمْ شِبْرًا بِشِبْرٍ، وَ ذِرَاعًا بِذِرَاعٍ، حَتَّى لَوْ سَلَكُوا جُحْرَ ضَبٍّ لَسَلَكْتُمُوهُ، قُلْنَا: يَا رَسُولَ اللَّهِ، الْيَهُودَ وَ النَّصَارَى؟ قَالَ: فَمَنْ؟»[۱۷]؛ ابیسعید روایت کرده است گفت: پیامبر(ص) فرمود: همانا به طور حتم راه و شیوۀ پیشینیان خود را پیروی خواهید کرد وجب به وجب و ذرع به ذرع تا آنجا که اگر به سوراخ موشی از موشهای صحرا درون شده باشند به همان سوراخ درون خواهید شد. گفتیم: یا رسول الله! مقصود شما یهودی و نصاری هستند؟ فرمود: پس چه کس؟ عموم پیروی امت اسلام از آنچه بر یهود و نصاری گذشته است اقتضا دارد همانگونه که در بنیاسرائیل انبیا و اوصیای آنان و پس از آنان عالمان عامل به کتاب خدا حاکمان و فرمانروایان بوده و وظیفۀ حکمرانی بر اساس کتاب الهی را بر عهده داشتهاند در امت اسلام نیز پس از رسول خدا و اوصیای او، عالمان عامل به کتاب خدا مسئولیت حکمرانی بر وفق کتاب خدا را بر عهده داشته باشند[۱۸].
آیۀ دوم
قال الله تعالی: ﴿أَفَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لَا يَهِدِّي إِلَّا أَنْ يُهْدَى فَمَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ﴾[۱۹].
این آیۀ کریمه بر فرمانروایی عالمان هدایتگر به حق دلالت دارد، این دلالت را در ضمن مطالب زیر توضیح میدهیم: مطلب اول: در صدر آیه دو قضیّه مطرح شده و خداوند وجدان عقلی بشر را به داوری بین این دو قضیّه فراخوانده است:
- قضیّۀ نخست: پیروی از عالم هدایتگر به حق؛
- قضیّۀ دوم: پیروی از کسی که فاقد دانش است، و برای راه یافتن به حق نیازمند به راهنمایی دیگران است.
در آیۀ کریمۀ مورد بحث این پرسش مطرح شده که داوری وجدان عقلی بشر به حقانیت کدامیک از دو گزینۀ فوق حکم میکند؟ و مراد از ﴿أَحَقُّ﴾ در این آیه حقانیت است که در مقابل آن جز باطل چیزی نیست، زیرا:
اولاً: پیش از آیۀ مورد بحث به دو آیه خداوند میفرماید: ﴿فَذَلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمُ الْحَقُّ فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلَالُ﴾[۲۰].
در این آیه به صراحت اعلام شده که پس از حق که ذات خداوند و فرمانروایی اوست[۲۱] چیزی جز گمراهی و باطل وجود ندارد، بنابراین واژۀ ﴿أَحَقُّ﴾ در آیۀ مورد بحث به معنای افعل تفضیل نیست که جز ﴿أَحَقُّ﴾ گزینۀ سومی فرض شود که حقانیت ﴿أَحَقُّ﴾ از آن بیشتر باشد، و آن گزینه نیز در برابر گزینۀ ﴿أَحَقُّ﴾ از وصف حقانیت برخوردار باشد.
ثانیاً: در صدر آیه عبارت ﴿قُلِ اللَّهُ يَهْدِي لِلْحَقِّ﴾ قرینه بر آن است که مراد از ﴿أَحَقُّ﴾ حق در برابر باطل است.
ثالثاً: در آیات بسیاری از قرآن کریم تأکید شده است که در برابر بشر بیش از دو راه وجود ندارد: راه حق و صواب، و راه باطل و گمراهی؛ نظیر:
- ﴿وَإِنَّا أَوْ إِيَّاكُمْ لَعَلَى هُدًى أَوْ فِي ضَلَالٍ مُبِينٍ﴾[۲۲].
- ﴿فَرِيقًا هَدَى وَفَرِيقًا حَقَّ عَلَيْهِمُ الضَّلَالَةُ﴾[۲۳].
- ﴿مَنِ اهْتَدَى فَإِنَّمَا يَهْتَدِي لِنَفْسِهِ وَمَنْ ضَلَّ فَإِنَّمَا يَضِلُّ عَلَيْهَا﴾[۲۴].
بنابراین دو گزینۀ وارد در آیۀ کریمه یکی گزینۀ حق است و دیگری گزینۀ باطل.
مطلب دوم: جملۀ ﴿قُلِ اللَّهُ يَهْدِي لِلْحَقِّ﴾ در صدر آیه قرینۀ مؤکدهای است بر اینکه گزینهای که وجدان عقلی حقانیت آن را گواهی میکند، گزینۀ اتباع از کسی است که هدایتگر به حق است.
جملۀ ﴿أَفَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ﴾ با استفهامی که مطرح میکند وجدان عقلی انسان را به گواهی بر حقانیت این گزینه و عدم حقانیت گزینۀدیگر فرا میخواند.
مطلب سوم: کسی که در هدایت به حق نیاز به انسانهای دیگر ندارد، درحالیکه دیگران در هدایت به حق نیازمند اویند، عالم هدایتگر است که همان عالم به حق عامل به آن است؛ زیرا هدایتگر کسی است که افزون بر آگاهی و آشنایی به راه صواب، از دیگران برای رساندن به مقصود دستگیری میکند و چنین کسی خود باید هدایت شده باشد.
مطلب چهارم: از آنچه در بالا گفتیم روشن است که آیۀ کریمۀ حقانیت تبعیت و پیروی از عالمان هدایتگر را اعلام نموده، و عدم حقانیت پیروی از کسانی که برای هدایت به حق نیازمند پرسش و پیروی از عالمان هدایتگرند را مورد تأکید قرار داده است و روشن است که تبعیت به معنای پیروی عملی است که تنها از طریق اطاعت از فرمان تحققپذیر است.
مطلب پنجم: جملۀ ﴿فَمَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ﴾ تأکیدی است بر حقانیت گزینۀ رهبری و فرمانروایی عالمان عامل که هدایتگرند، و عدم حقانیت رهبری و فرمانروایی کسانی که از توان هدایتگری به سوی خداوند بیبهرهاند.
روشن است که هدایتگری به حق به دو وصف اساسی نیازمند است:
و این دو وصف همان دو وصفی هستند که واژۀ «فقیه عادل» مشتمل بر آن است؛ زیرا مقصود از «فقیه» کسی است که از دانش عدل و حق که همان احکام خداوند است برخوردار باشد، و مقصود از «عادل» کسی است که به عدل و حق عمل کند و وصف عدل و صواب آنچنان در او رسوخ کرده باشد که وصف ملازم رفتار وی باشد همان که در اصطلاح فقهی از آن به «ملکۀ عدل» تعبیر میشود[۲۵].
آیۀ سوم
قال الله تعالی: ﴿قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ إِنَّمَا يَتَذَكَّرُ أُولُو الْأَلْبَابِ﴾[۲۶].
استدلال به این آیه را طی چند بند توضیح میدهیم:
- آیه بر نفی برابری عالمان با غیر عالمان دلالت دارد و معنای نفی برابری، اولویت عالمان نسبت به غیر عالمان است.
- نفی برابری مطلق است؛ بنابراین آیه بر اطلاق اولویت عالمان بر غیر عالمان دلالت دارد، و از آنجا که بارزترین مصادیق برتری، برتری در حاکمیت است، برتری عالمان عامل بر غیر عالمان در فرمانروایی قدر متیقن و مصداق اتمّ عدم استوای عالمان نسبت به غیر عالمان خواهد بود.
- نتیجۀ نفی برابری عالمان و غیر عالمان و اثبات اولویت عالمان بر غیر عالمان در فرمانروایی، در لسان شارع مقدس این است که شارع مقدس در هر کاری که علم و دانایی به نحوی در حسن انجام آن دخالت دارد ـ از جمله فرمانروایی ـ عالمان را بر غیر عالمان ارجح و اولی میداند، مدلول التزامی اولویت عالمان به فرمانروایی در لسان مشرّع این است که در قانون این مشرّع عالماناند که برای فرمانروایی و حاکمیت تعیین شدهاند.
و روشن است که مراد مشرّع از عالمان، عالمان به تشریع اوست که بتوانند طبق شریعت و قانون او جامعه را مدیریت کنند[۲۷].
آیۀ چهارم
قال الله تعالی: ﴿يَا أَبَتِ إِنِّي قَدْ جَاءَنِي مِنَ الْعِلْمِ مَا لَمْ يَأْتِكَ فَاتَّبِعْنِي أَهْدِكَ صِرَاطًا سَوِيًّا﴾[۲۸].
دلالت این آیه بر فرمانروایی عالم عادل، طی مطالب زیر تبیین میگردد:
- مطلب اول: در آیۀ فوق ابراهیم پدرخواندۀ خود را به تبعیت از خویش فرا میخواند ﴿فَاتَّبِعْنِي﴾ همانگونه که روشن است و در گذشته نیز گفتیم تبعیت به معنای اطاعت فرمان است، و تابع کسی است که فرمان میبرد، و متبوع کسی است که فرمان میدهد.
- مطلب دوم: در آیۀ مورد بحث ﴿فَاتَّبِعْنِي﴾ بر جملۀ ﴿إِنِّي قَدْ جَاءَنِي مِنَ الْعِلْمِ مَا لَمْ يَأْتِكَ﴾ متفرّع گشته است که بر سببیّت ﴿جَاءَنِي مِنَ الْعِلْمِ﴾ برای امر به تبعیت دلالت میکند.
- مطلب سوم: همانگونه که در مطلب دوم گفته شد از تفریع امر به تبعیت بر ﴿جَاءَنِي مِنَ الْعِلْمِ﴾ استفاده میشود سبب وجوب تبعیت مأمور از آمر «علم» آمر است که همان علم به فرمانها و اوامر و نواهی الهی است؛ زیرا نتیجهای که در آیه بر این تبعیت متفرع شده است ﴿أَهْدِكَ صِرَاطًا سَوِيًّا﴾ است که قرینۀ روشنی است بر اینکه «علم» در ﴿جَاءَنِي مِنَ الْعِلْمِ﴾ علم به صراط سویّ است که همان احکام و فرمانهای الهی است. بنابراین از این آیه استفاده میشود که در قانون و شرع الهی «علم به قوانین الهی» سببی برای وجوب اتباع و فرمانبری دیگران است که به معنای تعیین عالمان به قوانین الهی از سوی خداوند برای فرمانروایی است.
- مطلب چهارم: افزون بر آنچه گفتیم جملۀ ﴿أَهْدِكَ صِرَاطًا سَوِيًّا﴾ به دلالت التزامی بر لزوم عادل بودن عالم متبوع دلالت دارد؛ زیرا مراد از هدایت به صراط سویّ به قرینۀ ﴿فَاتَّبِعْنِي﴾ هدایت عملی است که بر استقامت (حرکت کردن در صراط مستقیم) متبوع متوقف است، و مراد از عدالت همان استقامت است به شرحی که در مبحث عدالت از کتاب القضاء بیان کردهایم[۲۹].
- مطلب پنجم: در آیۀ مذکور ﴿أَهْدِكَ صِرَاطًا سَوِيًّا﴾ غایت ﴿فَاتَّبِعْنِي﴾ قرار گرفته است که به طور ضمنی بر این معنا دلالت دارد که غایت اتّباع و فرمانبری باید هدایتگری فرمانروا و متبوع به «صراط سویّ» که همان جادۀ عدل اطاعت الهی است باشد که این غایت نیز جز از طریق اتباع عالمِ به صراط سویِّ گام نهادۀ در این صراط - که لازم آن استقامت عملی و عدالت است - حاصل نمیگردد[۳۰].
آیۀ پنجم
قال الله تعالی: ﴿قَالَ اجْعَلْنِي عَلَى خَزَائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ﴾[۳۱]. تقریب استدلال به این آیه را بر نصب الهی عام فقیه عادل طی پنج بند بیان میکنیم:
بند اول: «حفیظ» به معنای امانتدار، و «علیم» به معنای داناست، و قدر متیقن از دانش مورد نظر در این آیه دانش عدل است؛ زیرا قدر متیقن دانشی که برای جعل علی خزائن الارض مورد نیاز است دانش عدل در توزیع است، و روشن است که قانون توزیع خداوندی همان است که در شریعت خداوند توسط پیامبران و در زمان ما توسط پیامبر اعظم(ص) بیان شده و در فقه اسلامی تجلّی یافته است.
طبرسی در ذیل آیۀ فوق با طرح سؤالی و پاسخ آن میگوید: سُؤَالٌ: قَالُوا كَيْفَ جَازَ لِيُوسُفَ أَنْ يَطْلُبَ الْوِلَايَةَ مِنْ قِبَلِ الْكُفَّارِ الظَّالِمَةِ؟ وَ جَوَابُهُ: لِأَنَّهُ عَلِمَ أَنَّهُ يَتَمَكَّنُ بِذَلِكَ مِنَ الْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْيِ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ وَضْعِ الْحُقُوقِ مَوَاضِعَهَا، وَ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ جَمِيعَ ذَلِكَ لَهُ مِنْ جِهَةِ كُونِهِ نَبِيًّا إِمَامًا؛ سؤال: گفتهاند: چگونه برای یوسف(ع) روا بود که ولایت و کارگزاری از سوی کافران ظالم را درخواست کند؟ پاسخ این است که: او میدانست که بدینوسیله میتواند امر به معروف و نهی از منکر و حق را به حقدار رساندن بپردازد و خداوند تمام این جایگاهها را برای او از آن جهت که پیامبر و امام بود قرار داد.
ـ تا آنجا که میگوید: ـ وَ فِي قَوْلِهِ ﴿يَتَبَوَّأُ مِنْهَا حَيْثُ يَشَاءُ﴾ دَلَالَةٌ عَلَى أَنَّ تَصَرُّفَهُ كَانَ بِاخْتِيَارِهِ مِنْ غَيْرِ رُجُوعٍ إِلَى الْمَلِكِ، وَ أَنَّهُ صَارَ بِحَيْثٍ لَا أَمْرَ عَلَيْهِ و جملۀ ﴿يَتَبَوَّأُ مِنْهَا حَيْثُ يَشَاءُ﴾؛ «آنچه میخواست میتوانست انجام دهد» دلالت دارد بر اینکه اعمال و اقدامات یوسف(ع) با اختیار خود انجام میگرفت، و نیازی به کسب اجازه از پادشاه نداشت به گونهای که پادشاه فرمان برتر بر یوسف(ع) نداشت.
طبرسی برای تأیید این مطلب که یوسف(ع) در حقیقت فرمانروای مطلق سرزمین مصر بود، و فرمانروایی برتر از او در مصر نبود و اینکه پادشاه مصر خود را تحت فرمان او قرار داده بود این روایت را نقل میکند: «وَ فِي كِتَابِ النُّبُوَّةِ[۳۲] بِالإِسْنَادِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدَ بْنِ عِيسَى عَنْ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ بْنِ بِنْتِ إِلْيَاسَ[۳۳] قَالَ سَمِعْتُ الرِّضَا(ع) يَقُولُ: وَ أَقْبَلَ يُوسُفُ عَلَى جَمْعِ الطَّعَامِ فَجَمَعَ فِي السَّبْعِ السِّنِينَ الْمُخَصَّبَةِ فَكَبَسَهُ فِي الْخَزَائِنِ، فَلَمَّا مَضَتْ تِلْكَ السِّنُونَ وَ أَقْبَلَتْ الْمَجْدَبَةُ، أَقْبَلَ يُوسُفُ عَلَى بَيْعِ الطَّعَامِ، فَبَاعَهُمْ فِي السَّنَةِ الْأُولَى بِالدَّرَاهِمِ وَ الدَّنَانِيرِ حَتَّى لَمْ يَبْقَ بِمِصْرَ وَ مَا حَوْلَهَا دِينَارٌ وَ لَا دِرْهَمٌ إِلَّا صَارَ فِي مَمْلَكَةِ يُوسُفَ، وَ بَاعَهُمْ فِي السَّنَةِ الثَّانِيَةِ بِالْحُلِيِّ وَ الْجَوَاهِرِ حَتَّى لَمْ يَبْقَ بِمِصْرَ وَ مَا حَوْلَهَا حُلِيٌّ وَ لَا جَوْهَرٌ إِلَّا صَارَ فِي مَمْلَكَتِهِ، وَ بَاعَهُمْ فِي السَّنَةِ الثَّالِثَةِ بِالْدَّوَابِّ وَ الْمَوَاشِي حَتَّى لَمْ يَبْقَ بِمِصْرَ وَ مَا حَوْلَهَا دَابَّةٌ وَ لَا مَاشِيَةٌ إِلَّا صَارَتْ فِي مَمْلَكَتِهِ، وَ بَاعَهُمْ فِي السَّنَةِ الرَّابِعَةِ بِالْعَبِيدِ وَ الْإِمَاءِ حَتَّى لَمْ يَبْقَ بِمِصْرَ عَبْدٌ وَ لَا أَمَةٌ إِلَّا صَارَ فِي مَمْلَكَتِهِ، وَ بَاعَهُمْ فِي السَّنَةِ الْخَامِسَةِ بِالْدُّورِ وَ الْعَقَارِ حَتَّى لَمْ يَبْقَ بِمِصْرَ وَ مَا حَوْلَهَا دَارٌ وَ لَا عَقَارٌ إِلَّا صَارَ فِي مَمْلَكَتِهِ، وَ بَاعَهُمْ فِي السَّنَةِ السَّادِسَةِ بِالْمَزَارِعِ وَ الْأَنْهَارِ حَتَّى لَمْ يَبْقَ بِمِصْرَ وَ مَا حَوْلَهَا نَهْرٌ وَ لَا مَزْرَعَةٌ إِلَّا صَارَتْ فِي مَمْلَكَتِهِ، وَ بَاعَهُمْ فِي السَّنَةِ السَّابِعَةِ بِرِقَابِهِمْ حَتَّى لَمْ يَبْقَ بِمِصْرَ وَ مَا حَوْلَهَا عَبْدٌ وَ لَا حُرٌّ إِلَّا صَارَ عَبْدَ يُوسُفَ، فَمَلَكَ أَحْرَارَهُمْ وَ عَبِيدَهُمْ وَ أَمْوَالَهُمْ، وَ قَالَ النَّاسُ: مَا رَأَيْنَا وَ لَا سَمِعْنَا بِمُلْكٍ أَعْطَاهُ اللَّهُ مِنَ الْمُلْكِ مَا أَعْطَى هَذَا الْمَلِكُ حُكْمًا وَ عِلْمًا وَ تَدْبِيرًا. ثُمَّ قَالَ يُوسُفُ لِلْمَلِكِ: أَيُّهَا الْمَلِكُ، مَا تَرَى فِي مَا خَوَّلَنِي رَبِّي مِنْ مَلِكِ مِصْرَ وَ أَهْلِهَا؟ أَشِرْ عَلَيْنَا بِرَأْيِكَ، فَإِنِّي لَمْ أُصْلِحْهُمْ لِأُفْسِدَهُمْ، وَ لَمْ أُنْجِهِمْ مِنَ الْبَلَاءِ لِأَكُونَ بَلَاءً عَلَيْهِمْ، وَ لَكِنَّ اللَّهَ تَعَالَى أَنْجَاهُمْ عَلَى يَدَيَّ. قَالَ لَهُ الْمَلِكُ: الرَّأْيُ رَأْيُكَ. قَالَ يُوسُفُ: إِنِّي أَشْهَدُ اللَّهَ وَ أَشْهَدُكَ أَيُّهَا الْمَلِكُ إِنِّي قَدْ أَعْتَقْتُ أَهْلَ مِصْرَ كُلَّهُمْ وَ رَدَدْتُ عَلَيْهِمْ أَمْوَالَهُمْ وَ عَبِيدَهُمْ وَ رَدَدْتُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْمَلِكُ خَاتَمَكَ وَ سَرِيرَكَ وَ تَاجَكَ عَلَى أَنْ لَا تَسِيرَ إِلَّا بِسِيرَتِي وَ لَا تَحْكُمَ إِلَّا بِحُكْمِي. قَالَ لَهُ الْمَلِكُ: إِنَّ ذَلِكَ لَزِينِي وَ فَخْرِي أَنْ لَا أَسِيرَ إِلَّا بِسِيرَتِكَ وَ لَا أَحْكُمَ إِلَّا بِحُكْمِكَ، وَ لَوْلَاكَ مَا قَوِيتُ عَلَيْهِ وَ لَا اهْتَدَيْتُ لَهُ. وَ قَدْ جَعَلْتُ سُلْطَانًا عَزِيزًا لَا يُرَامُ، وَ أَنَا أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ وَ أَنَّكَ رَسُولُهُ، فَأَقِمْ عَلَى مَا وَلَّيْتُكَ فَإِنَّكَ لَدَيْنَا مَكِينٌ أَمِينٌ»[۳۴]؛ یوسف شروع کرد به جمعآورری طعام (گندم) و در هفت سالی که سرسبز و حاصلخیز بود گندم جمعآوری کرد و در انبارها نگهداری کرد، پس آنگاه که هفت سال حاصلخیز سپری شد و دورۀ خشکسالی فرا رسید یوسف به فروش آن گندمها که جمع کرده بود پرداخت، پس در سال نخستین گندم را به دینار و درهم فروخت تا آنجا که هیچ دینار و درهمی در مملکت یوسف و ممالک اطراف آن نبود مگر آنکه در اختیار مملکت یوسف قرار گرفت، در سال دوم گندم را به جواهرات آلات فروخت تا آنجا که هرچه جواهرات آلات در مملکتش و در ممالک اطراف بود در اختیار مملکت یوسف قرار گرفت و در سال سوم گندم را با دام و چهارپایان فروخت تا آنجا که هرچه دام و چهارپا در مملکتش و اطراف آن بود در اختیار مملکت یوسف قرار گرفت و در سال چهارم گندم را در ازای بردگان فروخت تا آنجا که بردهای در مملکتش و در اطراف آن نماند مگر آنکه در اختیار مملکت یوسف قرار گرفت، و در سال پنجم گندم را در ازای خانه و زمین فروخت تا آنجا که هرچه خانه و زمین در مصر و اطراف آن بود همه در اختیار مملکت یوسف قرار گرفت، و در سال ششم گندم را در ازای مزارع و انهار فروخت تا آنجا که مزرعه و نهری در مصر و اطراف آن نماند مگر آنکه در اختیار مملکت یوسف قرار گرفت، و در سال هفتم گندم را در ازای خود مردمی که گندم میخریدند فروخت تا آنجا که همۀ مردم مصر و اطراف آن بردگان یوسف شدند و هیچ مال و برده و آزادی نماند مگر آنکه در مالکیت یوسف قرار گرفت تا آنجا که مردم گفتند: نه شنیدیم و نه دیدیم پادشاهی که خداوند آنچه را از مُلک و حکمت و دانش و تدبیر به یوسف داده است به او داده باشد. پس یوسف به پادشاه مصر گفت: دربارۀ مُلک مصر و اهل مصر آنچه در نظر داری دستور فرما؛ زیرا من آنچه کردم برای اصلاح وضع آنان بود نه افساد آن و برای نجات آنها از بلا بود نه آنکه خود بلایی بر آنها باشم؛ لکن خداوند متعال آنها به دست من از بلا نجات داد. پادشاه به یوسف گفت: نظر، نظر توست. یوسف گفت: من خدا را شاهد میگیرم، و تو را ای پادشاه شاهد میگیرم که همۀ اهل مصر را آزاد کردم، و همۀ اموال و بردگان آنان را به آنان بازگرداندم و انگشتر پادشاهی و تاج و تخت تو را به تو بازگرداندم به شرط آنکه جز به روش و شیوۀ من رفتار نکنی و جز به حکم من حکم نکنی. پادشاه به یوسف گفت: این زینت و افتخاری است برای من که جز به روش و شیوۀ تو رفتار نکنم و جز به حکم تو حکم نکنم و بدون تو هرگز نمیتوانستم به این شیوه و حکم آشنا گردم و بدان راه یابم و تویی که سلطنت مرا نیروی شکستناپذیر بخشیدی، و من شهادت میدهم که جز خداوند خدایی نیست و شریکی ندارد، و اینکه تو رسول و فرستادۀ خداوندی، پس در آنچه در اختیار تو گذاشتم پایدار بمان؛ زیرا تو نزد ما بلند جایگاه و امانتداری.
بند دوم: سیاق آیه دلالت دارد که جملۀ ﴿إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ﴾؛ «من امانتداری دانا هستم» بهعنوان علت ﴿اجْعَلْنِي عَلَى خَزَائِنِ الْأَرْضِ﴾؛ «مرا سرپرست خزائن سرزمین قرار ده» بیان شده، و صغرای کبرایی است مقدّر که تعلیل به ﴿إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ﴾ بر آن دلالت دارد و آن کبرا عبارت است از مِنَ الْحَقِّ أَنْ يُجْعَلَ عَلَى خَزَائِنِ الْأَرْضِ حَفِيظٌ عَلِيمٌ؛ «حق است که بر خزائن زمین شخصی امانتدار و دانا قرار داده شود» و بدین ترتیب آیه، بر حقانیت ولایت ﴿حَفِيظٌ عَلِيمٌ﴾ بر خزائن الارض دلالت دارد.
بند سوم: «جعل علی خزائن الأرض» شعبهای از ولایت عامه است، و لذا کبرای مِنَ الْحَقِّ أَنْ يُجْعَلَ عَلَى خَزَائِنِ الْأَرْضِ حَفِيظٌ عَلِيمٌ به دلالت التزامی و به مفهوم موافقت بر حقانیت جعل ولایت عامه برای ﴿حَفِيظٌ عَلِيمٌ﴾ دلالت دارد؛ زیرا اگر شرط ﴿حَفِيظٌ عَلِيمٌ﴾ بودن در شعبهای از ولایت عامه شرط حقانیت است در ولایت عامه به طریق اولی شرط خواهد بود.
بند چهارم: با توجه به عدم دلیل بر نصب غیر ﴿حَفِيظٌ عَلِيمٌ﴾ برای ولایت عامه در عصر غیبت و ضرورت نصب ولیّ نیابتی در عصر غیبت - و الا لزم التعطیل در بخش عظیمی از احکام الهی همانگونه که سابقاً توضیح دادیم - این نتیجه ثابت میشود که در عصر غیبت کبرای معصوم، فقیه عادل که عبارت اخرای ﴿حَفِيظٌ عَلِيمٌ﴾ است منصوب است از سوی خدا به نصب عام برای فرمانروایی جامعۀ اسلامی[۳۵].
آیۀ ششم
قال الله تعالی: ﴿وَضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا رَجُلَيْنِ أَحَدُهُمَا أَبْكَمُ لَا يَقْدِرُ عَلَى شَيْءٍ وَهُوَ كَلٌّ عَلَى مَوْلَاهُ أَيْنَمَا يُوَجِّهْهُ لَا يَأْتِ بِخَيْرٍ هَلْ يَسْتَوِي هُوَ وَمَنْ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَهُوَ عَلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ﴾[۳۶].
در این آیه همچون آیۀ سوم قاعدۀ کلی عدم استواء میان دو شخصیت مطرح شده که یکی از آن دو گُنگ است و ناتوان در انجام کار، و نیازمند راهنمایی و کمک دیگران است، و دیگری فرمانروایی که به عدل فرمان میدهد و خود بر صراط مستقیم است.
دلالت این آیه را بر ولایت عالم عادل طی چند مطلب توضیح میدهیم:
- مطلب اول: مراد از ﴿أَبْكَمُ﴾ به قرینۀ مقابله با ﴿مَن يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ﴾ گُنگی نسبت به امر به عدل است، و مراد از عدم قدرت، عدم قدرت بر هدایت یافتن به راه حق و صواب به سبب جهل است به قرینۀ ﴿وَهُوَ كَلٌّ عَلَى مَوْلَاهُ أَيْنَمَا يُوَجِّهْهُ لَا يَأْتِ بِخَيْرٍ﴾ زیرا در غیر این صورت نفی استواء که به معنای برتری ﴿مَن يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ...﴾ بر ﴿أَبْكَمُ لَا يَقْدِرُ عَلَى شَيْءٍ﴾ است، فاقد معنای قابل تعقل و فهمی خواهد شد.
- مطلب دوم: جملۀ ﴿مَن يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ﴾ - به دلالت التزامی- بر علم به عدل دلالت دارد؛ زیرا کسی که جاهل به عدل است نمیتواند آمر به عدل باشد.
- مطلب سوم: جملۀ ﴿وَهُوَ عَلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ﴾ بر عدل رفتاری دلالت دارد؛ زیرا بر صراط مستقیم بودن بر استقامت رفتاری مستمر و پایدار دلالت دارد.
با توجه به مطالب فوق میتوان حاصل معنای مثال را در آیۀ فوق چنین فهمید: آن کس که دانای به عدل و سخنش امر به عدل است و در رفتارش استقامت بر جادۀ عدل دارد، با کسی که چنین نیست؛ یعنی نه استقامت در رفتار دارد ﴿أَيْنَمَا يُوَجِّهْهُ لَا يَأْتِ بِخَيْرٍ﴾؛ «او را به هر سو فرستد کاری از پیش نمیبرد» و نه توان راهنمایی دیگران به راه و رسم عدل دارد ﴿أَبْكَمُ لَا يَقْدِرُ عَلَى شَيْءٍ﴾؛ «گنگی که توانایی هیچ کاری ندارد» هرگز برابر نیستند، نفی برابری بین این دو شخصیت کلی به معنای برتری آمر عالم به عدل و عامل به آن، بر کسی است که فاقد این صفات باشد.
و با توجه به اطلاق نفی برابری و اثبات برتری عالم عامل به عدل بر فاقد این دو خصلت، حقانیت فرمانروایی عالم عادل در شرع و قانون خداوند ثابت میگردد، که به معنای نصب عام عالم عادل از سوی خدا برای فرمانروایی است.
آیات پیش از این آیه نیز معنای فوق را تأیید و تأکید میکنند: قال الله تعالی: ﴿وَيَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ مَا لَا يَمْلِكُ لَهُمْ رِزْقًا مِنَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ شَيْئًا وَلَا يَسْتَطِيعُونَ * فَلَا تَضْرِبُوا لِلَّهِ الْأَمْثَالَ إِنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ * ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا عَبْدًا مَمْلُوكًا لَا يَقْدِرُ عَلَى شَيْءٍ وَمَنْ رَزَقْنَاهُ مِنَّا رِزْقًا حَسَنًا فَهُوَ يُنْفِقُ مِنْهُ سِرًّا وَجَهْرًا هَلْ يَسْتَوُونَ الْحَمْدُ لِلَّهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لَا يَعْلَمُونَ﴾[۳۷].
این آیات، مطالب مذکور فوق در تفسیر آیۀ ۷۶ سورۀ نحل را مورد تأیید و تأکید قرار میدهند، زیرا:
اولاً: در آیۀ ۷۳ مراد از کلمۀ ﴿يَعْبُدُونَ﴾ در ﴿وَيَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ...﴾ يُطِيعُونَ است بنابر توضیحاتی که در گذشته دربارۀ معنای «عبادت» بیان کردیم که مراد از آن اطاعت است، و در قرآن کریم نیز غالباً در همین معنا به کار رفته است نظیر: ﴿أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِي آدَمَ أَنْ لَا تَعْبُدُوا الشَّيْطَانَ﴾[۳۸].
بنابراین در این آیه اطاعت فرمانروایان غیر الهی مورد نکوهش و مذمّت قرار گرفته و دلیل این نکوهش ناحق بودن فرمانروایی آنان بیان شده است؛ زیرا آنان مالک آسمانها و زمین نیستند و قدرتی بر روزی دادن بشر و مدیریت او ندارند.
ثانیاً: در آیۀ ۷۵ بین دو نوع شخصیت مقایسهای انجام گرفته، و برابری آن دو با یکدیگر مؤکداً مورد نفی و انکار قرار گرفته است: شخصیت نخستین، شخصیت کسی است که فاقد قدرت علمی و عملی است، و شخصیت دوم، شخصیتی است که از قدرت علمی و عملی برخوردار است[۳۹] و لذا به طور مداوم نتایج دانش و عمل خود را به دیگران ارزانی میکند.
نفی برابری بین این دو نوع شخصیت به معنای برتری شخصیتی است که از قدرت علمی و عملی برخوردار است[۴۰].
آیۀ هفتم
قال الله تعالی: ﴿إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنْسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا﴾[۴۱].
استدلال به این آیه برای اثبات فرمانروایی عالم عادل از سوی خداوند بر دو مقدمه توقف دارد:
مقدمۀ اول: کلمۀ ﴿أَمَانَةَ﴾ در این آیه نظیر برخی دیگر از آیات کریمۀ قرآن از جمله آیۀ کریمۀ ﴿إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمَانَاتِ إِلَى أَهْلِهَا وَإِذَا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ﴾[۴۲]، به معنای امامت و ولایت امر است. بر این مطلب افزون بر قرائن قرآنی؛ نظیر: ﴿وَإِذَا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ﴾؛ «و هرگاه در میان مردم حکمرانی کردید به عدل حکم کنید» و آیه پس از آن: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ﴾[۴۳]؛ «ای کسانی که ایمان آوردید خداوند را اطاعت کنید و رسول و اولی الامر از خودتان را اطاعت کنید» قرائن روایی فراوان دلالت میکند، از جمله:
- صدوق در عیون الاخبار به سند صحیح روایت میکند: «عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ خَالِدٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ عَلِيَّ بْنَ مُوسَى الرِّضَا(ع) عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: ﴿إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها﴾ فَقَالَ: الْأَمَانَةُ الْوَلَايَةُ، مَنِ ادَّعَاهَا بِغَيْرِ حَقٍّ فَقَدْ كَفَرَ»[۴۴]؛ حسین بن خالد گفت: از ابالحسن علی بن موسیالرضا(ع) پرسیدم دربارۀ فرمودۀ خداوند ﴿إِنَّا عَرَضْنَا...﴾؛ «ما امانت را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه کردیم از برداشتن آن روی گردانند» فرمود: امانت ولایت است، هرکس آن را به ناحق ادعا کند کافر شده است.
- علی بن ابراهیم روایت میکند: در تفسیر آیۀ ﴿إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ...﴾. «قَالَ: الْأَمَانَةُ هِيَ الْإِمَامَةُ وَ الْأَمْرُ وَ النَّهْيُ وَ الدَّلِيلُ عَلَى أَنَّ الْأَمَانَةَ هِيَ الْإِمَامَةُ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِي الْأَئِمَّةِ: ﴿إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها﴾، يَعْنِي الْإِمَامَةَ، فَالأَمَانَةُ هِيَ الْإِمَامَةُ عُرِضَتْ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبَالِ ﴿فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها﴾، قَالَ: أَبَيْنَ أَنْ يَدْعُوهَا أَوْ يُغْصَبُوهَا أَهْلُهَا»[۴۵]؛ گفت: امانت، همان امامت و فرمان است، و دلیل بر اینکه امانت همان امامت است فرمودۀ خداوند دربارۀ امامان: «همانا خداوند به شما فرمان میدهد که امانتها را به صاحبانش بسپارید» مراد از امانت امامت است، پس این امانت که همان امامت است بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه شد «و آنها از تحمل آن روی گرداندند» یعنی نپذیرفتند که ادعای امامت کنند یا آن را از صاحبانش غصب کنند. و معلوم است که آنچه علی بن ابراهیم در تفسیر خویش نقل میکند مرویّ از ائمۀ طاهرین است؛ زیرا در مقدمۀ تفسیر میگوید: وَ نَحْنُ ذَاكِرُونَ وَ مُخْبِرُونَ بِمَا يَنْتَهِي إِلَيْنَا، وَ رَوَاهُ مَشَايِخُنَا وَ ثِقَاتُنَا عَنْ الَّذِينَ فَرَضَ اللَّهُ طَاعَتَهُمْ وَ أَوْجَبَ وَلَايَتَهُمْ...[۴۶].
ما در این تفسیر نقل و روایت میکنیم آنچه را به دست ما از طریق مشایخ و ثقاتمان از آنانکه خداوند اطاعت آنها را فرض کرده و ولایت آنها را واجب کرده به دست ما رسیده است.
بخاری محدث معروف اهلسنت به سندش از ابیهریرة روایت میکند: «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص): إِذَا ضُيِّعَتْ الْأَمَانَةُ فَانْتَظِرْ السَّاعَةَ، قَالَ: كَيْفَ إِضَاعَتُهَا يَا رَسُولَ اللَّهِ، قَالَ: إِذَا أُسْنِدَ الْأَمْرُ إِلَى غَيْرِ أَهْلِهِ فَانْتَظِرْ السَّاعَةَ»[۴۷]؛ رسول خدا(ص) فرمود: آن زمان که امانت تضییع گردد در انتظار قیامت باش گفت: یا رسول الله تضییع امانت چگونه انجام میگیرد؟ فرمود: آنگاه که امر را به غیر صاحبانش بسپارند در انتظار قیامت باش.
در این روایت نیز همانگونه که روشن و معلوم است امانت به امامت و فرمانروایی تفسیر شده؛ زیرا تضییع امانت بر تضییع فرمانروایی و اسناد امر الی غیر اهله به غیر اهلش تطبیق شده است.
مقدمۀ دوم: آیۀ کریمۀ مورد بحث و روایات مذکور بر سه مطلب دلالت دارند:
- در میان بشر کسانی وجود دارند که شایستگی امامت و فرمانروایی دارند؛ زیرا - بنابر روایت - فرمود: «إِذَا أُسْنِدَ الْأَمْرُ إِلَى غَيْرِ أَهْلِهِ»؛ آنگاه که امر را به غیر صاحبانش بسپارند» بنابراین کسانی وجود دارند که اهل امرند و اسناد امر به غیر اهل آن تضییع امانت الهی است.
- از آیه استفاده میشود ظلوم جهول شایسته امانت الهی نیست.
- بنابراین اهل امانت کسی است که غیر ظلوم غیر جهول است، و غیر ظلوم یعنی عادل، و غیر جهول یعنی عالم فقیه.
نتیجه آنکه آیه دلالت دارد که عالم عادل که مصداق غیر ظلوم و غیر جهول است شایستگی فرمانروایی و حمل امانت الهی دارد، و دستکم بر اساس این آیه قدر متیقن کسی که شایستگی حمل امانت الهی یعنی امانت فرمانروایی را دارد فقیه عادل است که نه ظلوم است و نه جهول[۴۸].
پرسشهای وابسته
- فقیه به چه کسی گفته میشود؟ (پرسش)
- ولایت فقیه به چه معناست؟ (پرسش)
- پیشینه نظریه ولایت فقیه در تاریخ چگونه است؟ (پرسش)
- وظایف و اختیارات ولی فقیه چیست؟ (پرسش)
- فقیه جامع الشرائط چه ویژگیهایی باید داشته باشد؟ (پرسش)
- چرا در عصر غیبت باید به ولی فقیه مراجعه کرد؟ (پرسش)
- آیا نظریه ولایت فقیه نوعی دیکتاتوری بهشمار میآید؟ (پرسش)
- امام مهدی میفرماید در زمان غیبت ما به راویان حدیث ما یعنی فقها رجوع کنید. آیا منظور از ولایت فقیه ولایت فقه است یا ولایت شخص فقیه؟ (پرسش)
- مطابق توقیع امام مهدی، راویان حدیث ائمه چه کسانی هستند؟ (پرسش)
- در دوران غیبت حاکم چگونه انتخاب میشود؟ (پرسش)
منابع
پانویس
- ↑ رجوع کنید به: تفصیل و تحلیل ولایت مطلقه فقیه، نهضت آزادی ایران.
- ↑ رجوع کنید به: برای مثال ولایت فقیه از دیدگاه قرآن کریم، احمد آذری قمی.
- ↑ «ای مؤمنان، از خداوند فرمان برید و از پیامبر و زمامدارانی که از شمایند فرمانبرداری کنید و اگر به خداوند و روز بازپسین ایمان دارید، چون در چیزی با هم به ستیز برخاستید آن را به خداوند و پیامبر بازبرید که این بهتر و بازگشت آن نیکوتر است» سوره نساء، آیه ۵۹.
- ↑ «و هنگامی که خبری از ایمنی یا بیم به ایشان برسد آن را فاش میکنند و اگر آن را به پیامبر یا پیشوایانشان باز میبردند کسانی از ایشان که آن را در مییافتند به آن پی میبردند» سوره نساء، آیه ۸۳.
- ↑ «و باید از میان شما گروهی باشند که (مردم را) به نیکی فرا میخوانند و به کار شایسته فرمان میدهند و از کار ناشایست باز میدارند و اینانند که رستگارند» سوره آل عمران، آیه ۱۰۴.
- ↑ آذری قمی، احمد، ولایت فقیه از دیدگاه قرآن کریم، ص۱۰۸.
- ↑ «ما تورات را که در آن رهنمود و روشنایی بود، فرو فرستادیم؛ پیامبران که تسلیم (خداوند) بودند و (نیز) دانشوران ربّانی و دانشمندان (توراتشناس) بنابر آنچه از کتاب خداوند به آنان سپرده شده بود و بر آن گواه بودند برای یهودیان داوری میکردند؛ پس، از مردم نهراسید و از من بهراسید و آیات مرا ارزان مفروشید؛ و آن کسان که بنابر آنچه خداوند فرو فرستاده است داوری نکنند کافرند» سوره مائده، آیه ۴۴.
- ↑ رجوع کنید به: نشریه پیام صادق، سال ۷، ش۳۷: آیة الله هاشمی شاهروی، ص۳-۴.
- ↑ نصرتی، علی اصغر، نظام سیاسی اسلام، ص ۲۳۵-۲۴۲.
- ↑ «ما تورات را نازل کردیم درحالیکه در آن، هدایت و نوری بود و پیامبران بنیاسرائیل، که در برابر فرمان خدا تسلیم بودند، با آن برای یهود حکمرانی میکردند و همچنین علما و دانشمندان الهی بر اساس کتاب خداوند که به آنها سپرده شده و بر آن گواه بودند، حکمرانی میکردند. بنابراین، از مردم نترسید، و از نافرمانی من بترسید و آیات مرا به بهای ناچیزی نفروشید. و آنها که به آنچه خدا نازل کرده حکم نمیکنند، کافرند» سوره مائده، آیه ۴۴.
- ↑ در کتاب نظریة الحکم، ص۲۳۲ توضیح بیشتری در این زمینه آوردهایم.
- ↑ «و به خاطر بیاورید هنگامی را که خدا، از کسانی که کتاب آسمانی به آنها داده شده، پیمان گرفت که حتماً آن را برای مردم آشکار سازید و کتمان نکنید! ولی آنها، آن را پشت سر افکندند و به بهای ناچیزی فروختند» سوره آل عمران، آیه ۱۸۷.
- ↑ «و اینچنین شما را امتی وسط قرار دادیم تا شاهدان بر مردم باشید، و رسول شاهد بر شما باشد» سوره بقره، آیه ۱۴۳.
- ↑ «به طور مطابق عمل خواهید کرد» سوره انشقاق، آیه ۱۹.
- ↑ قُذَّةِ به معنای پر پیکان، یا روش و راه و رسم است.
- ↑ تفسیر قمی، ج۲، ص۴۱۳.
- ↑ صحیح بخاری، ح۳۴۵۶.
- ↑ اراکی، محسن، فقه نظام سیاسی اسلام ج۶، ص ۸۰ ـ ۸۴.
- ↑ «آیا کسی که هدایت به سوی حق میکند برای پیروی شایستهتر است، یا آن کس که هدایت نمیشود مگر هدایتش کنند؟! شما را چه میشود، چگونه داوری میکنید؟!» سوره یونس، آیه ۳۵.
- ↑ «اینگونه است خداوند، پروردگارِ حقّ شما دارای همه این صفات! با این حال، بعد از حق، چه چیزی جز گمراهی وجود دارد؟!» سوره یونس، آیه ۳۲.
- ↑ در آیات سابق بر این آیه بر فرمانروایی خداوند و انحصار فرمانروایی در ذات اقدس او تأکید شده است: ﴿وَرُدُّوا إِلَى اللَّهِ مَوْلَاهُمُ الْحَقِّ... * قُلْ مَنْ يَرْزُقُكُمْ... وَمَنْ يُدَبِّرُ الْأَمْرَ...﴾.
- ↑ «و ما یا شما بر طریق هدایت یا در گمراهی آشکاری هستیم» سوره سبأ، آیه ۲۴.
- ↑ «جمعی را هدایت کرده و جمعی که شایستگی نداشتهاند گمراهی بر آنها مسلّم شده است» سوره اعراف، آیه ۳۰.
- ↑ «هر کس هدایت شود، به نفع خود هدایت مییابد و آن کس که گمراه گردد، به زیان خود گمراه میشود» سوره یونس، آیه ۱۰۸.
- ↑ اراکی، محسن، فقه نظام سیاسی اسلام ج۶، ص ۸۴ ـ ۸۷.
- ↑ «بگو: آیا کسانی که میدانند باکسانی که نمیدانند یکسانند؟! تنها خردمندان متذکر میشوند» سوره زمر، آیه ۹.
- ↑ اراکی، محسن، فقه نظام سیاسی اسلام ج۶، ص ۸۷ ـ ۸۸.
- ↑ «ای پدر! دانشی برای من آمده که برای تو نیامده است؛ بنابراین از من پیروی کن، تا تو را به راه راست هدایت کنم» سوره مریم، آیه ۴۳.
- ↑ ر.ک: کتاب القضاء، ص۸۱.
- ↑ اراکی، محسن، فقه نظام سیاسی اسلام ج۶، ص ۸۸ ـ ۸۹.
- ↑ «یوسف گفت: مرا سرپرست خزائن سرزمین مصر قرارده، که من امانتداری دانا هستم» سوره یوسف، آیه ۵۵.
- ↑ ظاهراً مراد کتاب «النبوة» تألیف محمد بن علی بن بابویه معروف به صدوق است.
- ↑ حسن بن علی در اینجا همان حسن بن علی وشاء است که از ثقاة معروف اصحاب است.
- ↑ مجمع البیان، ج۵، ص۲۴۴.
- ↑ اراکی، محسن، فقه نظام سیاسی اسلام ج۶، ص ۹۰ ـ ۹۴.
- ↑ «خداوند مثالی دیگر زده است: دو نفر را، که یکی از آن دو، گنگ مادر زاد است که بر هیچ کاری توانا نیست و سربار صاحبش میباشد، او را به هر سو فرستد، کاری از پیش نمیبرد آیا او، با کسی که امر به عدل و داد میکند، و بر راهی راست قرار دارد، برابر است؟!» سوره نحل، آیه ۷۶.
- ↑ «و آنها غیر از خدا، موجوداتی را میپرستند که هیچ رزقی را برای آنان از آسمانها و زمین در اختیار ندارند و توان آن را نیز ندارند * پس، برای خدا امثال و شبیه قائل نشوید؛ زیرا خدا میداند، و شما نمیدانید * خداوند مثالی زده: برده مملوکی را که قادر بر هیچ چیز نیست و شخص آزاد و با ایمانی را که از جانب خود، رزقی نیکو به او بخشیدهایم، و او پنهان و آشکار از آن، انفاق میکند آیا آنها یکسانند؟! ستایش تنها از آنِ خداوند است ولی اکثر آنها نمیدانند» سوره نحل، آیه ۷۳-۷۵.
- ↑ «ای فرزندان آدم! آیا با شما عهد نکردم که شیطان را فرمانبری نکنید» سوره یس، آیه ۶۰.
- ↑ در موارد متعددی در قرآن کریم «رزق حسن» به قدرت علمی و عملی تفسیر شده است؛ نظیر آیۀ ۸۸ سورۀ هود: ﴿قَالَ يَا قَوْمِ أَرَأَيْتُمْ إِنْ كُنْتُ عَلَى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّي وَرَزَقَنِي مِنْهُ رِزْقًا حَسَنًا﴾؛ گفت: ای قوم من آیا نمیبینید که پروردگار من مرا با دلیل و برهان به سوی شما فرستاد، و روزی نیکو علم و دانش برتر به من داده است.
- ↑ اراکی، محسن، فقه نظام سیاسی اسلام ج۶، ص ۹۴ ـ ۹۷.
- ↑ «ما امانت تعهد، تکلیف، و ولایت الهی را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه داشتیم، آنها از حمل آن سر برتافتند، و از آن هراسیدند و اظهار ناتوانی کردند امّا انسان آن را بر دوش کشید او بسیار ستمکار و نادان بود، چون بر خود ستم کرد و قدر این مقام والا را ندانست» سوره احزاب، آیه ۷۲.
- ↑ «خداوند به شما دستور میدهد که امانتها را به اهلش بسپارید، و هرگاه در میان مردم حکمرانی کردید به عدل حکم کنید» سوره نساء، آیه ۵۸.
- ↑ سوره نساء، آیه ۵۹.
- ↑ عیون اخبار الرضا، ج۱، ص۲۷۴.
- ↑ تفسیر قمی، ج۲، ص۱۹۸.
- ↑ تفسیر قمی، ج۱، ص۴.
- ↑ صحیح بخاری، ح۶۴۹۶ و ۵۹.
- ↑ اراکی، محسن، فقه نظام سیاسی اسلام ج۶، ص ۹۷ ـ ۱۰۰.