←منابع
(←منابع) برچسب: پیوندهای ابهامزدایی |
(←منابع) برچسب: پیوندهای ابهامزدایی |
||
| خط ۷۱: | خط ۷۱: | ||
# [[تصفیه]] نیروهای مخالف مانند جریان [[خوارج]]؛ | # [[تصفیه]] نیروهای مخالف مانند جریان [[خوارج]]؛ | ||
# [[لشکرکشی]] برای [[جنگ]] با بیزانس و دفع خطر این دولت.<ref>[[سید منذر حکیم|حکیم، سید منذر]]، [[پیشوایان هدایت ج۱۱ (کتاب)|پیشوایان هدایت]]، ج۱۱، ص ۹۲.</ref> | # [[لشکرکشی]] برای [[جنگ]] با بیزانس و دفع خطر این دولت.<ref>[[سید منذر حکیم|حکیم، سید منذر]]، [[پیشوایان هدایت ج۱۱ (کتاب)|پیشوایان هدایت]]، ج۱۱، ص ۹۲.</ref> | ||
==رابطه [[امام رضا]]{{ع}} و مأمون== | |||
در پی تلاشهای سترگ [[امامان]] پیش از [[حضرت رضا]]{{ع}} [[دوران امامت]] این [[بزرگوار]] [[شاهد]] بیشترین [[پیشرفت]] [[حرکت]] [[اسلامی]] بود. این روند، [[حاکمیت]] [[عباسیان]] را به ناچار به کاری واداشت که بدان مایل نبودند. یکی از این اقدامها واگذاری [[منصب]] [[ولایتعهدی]] به امام رضا{{ع}}{{ع}} بود تا به [[مردم]] [[القا]] کنند که [[خلافت]] را به [[امامان اهل بیت]]{{عم}} بازگرداندهاند. برای روشنتر شدن مطلب اشاره به موارد زیر ضروری مینماید: | |||
===فعالیت [[مأمون]] در سه جبهه=== | |||
مأمون برای چیره شدن بر سه حالت یاد شده و از پای درآوردن آنها، هوشمندانه [[سیاست]] چند مرحلهای در پیش گرفت، به این شرح: | |||
# [[رویارویی]] با [[انقلابیون]] [[دوستدار]] [[خاندان رسالت]] و از میان برداشتن آنان با [[ابزار نظامی]]. در [[روزگار]] مأمون، [[ابو السرایا]] [[قیام]] کرد و کار او بالا گرفت. ابو السرایا مردم را به سوی یکی از افراد خاندان رسالت فرا میخواند. سرانجام در مصاف با [[سپاه]] مأمون که تحت [[فرماندهی]] [[حسن بن سهل]] بود، سپاه مأمون [[پیروز]] و ابو السرایا کشته شد. | |||
#در کنترل درآوردن [[گرایش]] و [[تمایل]] [[توده مردم]] به خاندان رسالت. | |||
برای رسیدن به این [[هدف]] مأمون ابزار [[سیاسی]] فوقالعاده [[کارآمدی]] به کار گرفت. او با [[بیعت گرفتن]] برای امام رضا{{ع}} به عنوان [[ولیعهد]] و نیز [[تظاهر]] به [[دوستی اهل بیت]] بر آن بود تا گرایش مردمی را خدشهدار سازد. برای رسیدن به این هدف میبایست امام رضا{{ع}} را از [[مدینه]] به [[خراسان]] بیاورد. این بود که شخصی به نام «جلودی» برای آوردن شماری از [[علویان]] به مدینه فرستاد. | |||
گماشته مأمون به مدینه رفت و شماری از علویان که امام رضا{{ع}} نیز در میان آنان بود از راه [[بصره]] نزد مأمون آورد. مأمون، علویان را در خانهای و امام رضا{{ع}} را در خانهای جدا اسکان داد و [[امام]] را مورد [[تکریم]] و [[احترام]] فراوان قرار داد. | |||
آنگاه به وسیله پیکی به اطلاع حضرت رساند: «بر آن هستم تا خود را از [[منصب خلافت]] [[خلع]] کرده، تو را به آن [[منصب]] بگمارم، نظر تو چیست؟ | |||
[[امام]]{{ع}} این پیشنهاد را نپذیرفت و فرمود: از این گفته و از اینکه کسی آن را بشنود، تو را در پناه [[خدا]] قرار میدهم! [[مأمون]] پیک خود را با این [[پیام]] نزد حضرت فرستاد: اگر پیشنهاد [[منصب خلافت]] را نمیپذیری باید به [[ولایتعهدی]] و [[جانشینی]] من تن دهی. | |||
[[امام رضا]]{{ع}} اینبار نیز به شدت از تن دادن به خواسته مأمون سرباز زد. | |||
این بود که مأمون، [[امام]]{{ع}} را خواست و در حالی که تنها فضل بن سهل معروف به «ذو الریاستین» در جمع آنان حضور داشت، به امام گفت: به این نتیجه رسیدهام که امر [[خلافت]] [[مسلمانان]] را از گردن خود برگرفته، به تو واگذارم. | |||
امام{{ع}} فرمود: خدا را، خدا را ای [[امیر المؤمنین]] که توان این کار را ندارم. | |||
مأمون گفت: ولایتعهدی و جانشینی خود را به تو میسپارم. | |||
امام{{ع}} فرمود: مرا از این کار معاف دار ای امیر المؤمنین! | |||
مأمون در مقابل امتناع امام{{ع}} از پذیرش ولایتعهدی، سخنانی تهدیدآمیز بر زبان آورده، گفت: [[عمر بن خطاب]] «[[شورا]]» را در میان شش تن قرار داد که یکی از آنان جدت [[امیر المؤمنین علی]] بن [[ابی طالب]] بود و مقرر داشت اگر هریک از این افراد [[مخالفت]] ورزد گردنش زده شود. تو نیز ناچار به پذیرش خواسته من هستی و راه گریزی از این کار نیست. | |||
امام{{ع}} فرمود: خواسته تو را مبنی بر سپردن ولایتعهدی به من میپذیرم، مشروط بر اینکه فرمانی ندهم، از کاری باز ندارم، [[فتوا]] ندهم، [[قضاوت]] نکنم، کسی را به منصبی نگمارم، دیگری [[عزل]] ننمایم و چیزی را که اکنون پابرجا و جاری است [[تغییر]] ندهم. | |||
مأمون نیز تمام شروط امام{{ع}} را پذیرفت»<ref>بحار الانوار، ج۴۹، ص۱۳۴.</ref>. | |||
میبینیم که امام رضا{{ع}} راهی جز [[پذیرفتن]] [[منصب]] ولایتعهدی نداشت و اگر از اینکار خودداری میکرد مأمون از [[جان امام]]{{ع}} نمیگذشت و او را میکشت. | |||
«[[ریان بن الصلت]]» میگوید: «بر امام رضا{{ع}} وارد شدم و عرضه داشتم: ای [[پسر رسول خدا]]، [[مردم]] میگویند: تو علیرغم ابراز [[زهد]] در [[دنیا]] و بیتوجهی به آن، منصب ولایتعهدی را پذیرفتهای! | |||
امام{{ع}} فرمود: خدا [[ناخشنودی]] مرا از این کار میداند. زمانی که بر سر دو راهی پذیرش [[ولایتعهدی]] و کشته شدن قرار گرفتم، تن دادن به خواسته [[مأمون]] را بر کشته شدن ترجیح دادم. وای بر آنان، آیا نمیدانند یوسف{{ع}} [[پیامبر خدا]] بود و چون به [[حکم]] [[ضرورت]] زمینه پذیرش خزانهداری [[عزیز مصر]] فراهم شد، گفت: {{متن قرآن|قَالَ اجْعَلْنِي عَلَى خَزَائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ}}<ref>«(یوسف) گفت: مرا بر گنجینههای این سرزمین بگمار که من نگاهبانی دانایم» سوره یوسف، آیه ۵۵.</ref>. | |||
اینک من نیز به حکم ضرورت و از سر [[اجبار]] و [[بیرغبتی]] و پس از آنکه خویش را در معرض کشته شدن دیدم تن به این [[منصب]] دادم. همگان بدانند که پذیرش این [[مقام]] و وارد شدن به آن برای من همانند کسی است که از آن خارج میشود (در هیچ کاری از امور [[دولت]] [[دخالت]] ندارم)، هم ب ه [[خدا]] شکایت برده میشود و هم از او [[یاری]] خواسته میشود»<ref>الحیاة السیاسیة للإمام الرضا{{ع}}، ص۱۴۱.</ref>. | |||
از «[[ابو الصلت هروی]]» نقل شده است: «[[مأمون]] به [[علی بن موسی الرضا]]{{ع}} گفت: ای [[پسر رسول خدا]]، از مراتب فضل، [[دانش]]، [[زهد]]، [[خویشتنداری]] و بندگیات [[آگاه]] هستم و تو را برای امر [[خلافت]] سزاوارتر میبینم. | |||
[[امام]]{{ع}} فرمود: به [[بندگی]] خدای [[افتخار]]، میکنم، با [[زهدورزی]] در [[دنیا]] [[امید]] [[نجات]] از [[شر]] دنیا دارم، با خویشتنداری از [[محارم]] ([[حرامها]]) رسیدن به [[پاداشها]] و بهرهها ی الهی امیدوارم و با [[فروتنی]] در دنیا آرزوی [[رفعت]] یافتن نزد خدای دارم. | |||
مأمون گفت: برآنم تا خود را از خلافت [[عزل]] کرده، آن را به تو واگذارم و خود با تو به عنوان خلیفه [[بیعت]] کنم. | |||
امام{{ع}} فرمود: اگر این خلافت به حق از آن توست و خدا آن را به تو سپرده، نمیتوانی خلعتی را که خدا بر قامت تو پوشانده، بهدر آوری و بر [[اندام]] دیگری بپوشانی و اگر خلافت، [[حق]] تو نیست، باز نمیتوانی چیزی را که از آن تو نیست به دیگری بدهی. | |||
مأمون گفت: ای پسر رسول خدا، باید به این کار تن دهی. | |||
امام{{ع}} فرمود: هرگز با میل و [[رغبت]] تن به این کار نخواهم داد. | |||
چند روزی مأمون خواسته خود را با [[امام]]{{ع}} در میان میگذاشت و بر آن [[اصرار]] میورزید، اما در نهایت از این که امام{{ع}} خواسته او را بپذیرد، [[نومید]] شد. از اینرو به امام{{ع}} گفت: حال که [[منصب]] خلافتی و [[بیعت]] مرا با خویش نمیپذیری، [[ولیعهدی]] مرا قبول کن تا پس از من [[مقام خلافت]] از آن تو باشد. [[امام]]{{ع}} فرمود به [[خدا]] [[سوگند]]، پدرم از پدرانش از [[امیر المؤمنین]]{{ع}} از [[پیامبر]]{{صل}} خبر داد که پیش از تو و به وسیله زهر، [[مسموم]] شده و [[مظلوم]] از [[دنیا]] خواهم رفت. [[فرشتگان]] [[آسمان]] و [[زمین]] بر من خواهند گریست و در [[سرزمین]] [[غربت]] در کنار [[هارون الرشید]] [[دفن]] خواهم شد. | |||
[[مأمون]] گریست و گفت: ای [[پسر رسول خدا]]، در حالی که من زنده هستم چه کسی میتواند تو را بکشد یا نسبت به تو [[بیحرمتی]] روا دارد؟ | |||
امام{{ع}} فرمود: اگر میخواستم [[قاتل]] خود را معرفی کنم و نام او را ببرم چنین میکردم. | |||
مأمون گفت: ای پسر رسول خدا، با این سخن میخواهی بار [[مسئولیت]] خود را سبک کنی و به [[ولایتعهدی]] تن ندهی تا [[مردم]] تو را [[زاهد]] و از دنیا رویگردان بخوانند. | |||
امام{{ع}} فرمود: به خدا سوگند، از روزی که خدا، مرا آفرید [[دروغ]] نگفتهام و برای رسیدن به دنیا [[زهد]] ریاکارانه نورزیدهام و میدانم چه میخواهی و در پی چه هستی. | |||
مأمون گفت: چه میخواهم؟ | |||
امام{{ع}} فرمود: [[امان]] بده تا [[حقیقت]] را بازگویم. | |||
مأمون گفت: در امان هستی. | |||
امام{{ع}} فرمود: در صدد آن هستی تا با تن دادن به خواسته تو مردم بگویند: | |||
[[علی بن موسی]] از دنیا رویگردان نبوده که دنیا از وی روی برگرفته است. آیا نمیبینید چگونه به [[امید]] دست یافتن به [[خلافت]]، ولایتعهدی را پذیرفته است؟ | |||
مأمون [[خشمگین]] شد و به امام{{ع}} گفت: همواره با [[رفتاری]] [[ناشایست]] که مایه رنجیدن خاطر من میشود با من روبرو میشوی. گویا خود را از گزند و [[خشم]] من ایمن میبینی؟ به خدا سوگند، اگر ولایتعهدی را نپذیری تو را به [[پذیرفتن]] آن مجبور خواهم کرد و باز اگر از قبول آن امتناع کنی سر از تنت برخواهم گرفت [[امام رضا]]{{ع}} فرمود: | |||
خدای مرا از اینکه خویش را در دام [[هلاکت]] دراندازم [[نهی]] فرموده است. حال که چنین است آنچه لازم میدانی انجام ده، اما به این شرط میپذیرم که کسی را به کار نگمارم، دیگری را [[عزل]] نکنم، [[رسم]] و سنتی را [[تغییر]] ندهم و از دور [[مشورت]] دهنده باشم. | |||
[[مأمون]] شروط [[امام]]{{ع}} را پذیرفت و علیرغم [[مخالفت]] [[امام]]{{ع}} او را به [[ولایتعهدی]] خویش برگزید»<ref>الحیاة السیاسیة للإمام الرضا{{ع}}، ص۱۴۱.</ref>.<ref>[[سید منذر حکیم|حکیم، سید منذر]]، [[پیشوایان هدایت ج۱۱ (کتاب)|پیشوایان هدایت]]، ج۱۱، ص ۹۵.</ref> | |||
===در کنار [[مؤمنان]] آگاه=== | |||
[[مأمون]] همواره از [[امام رضا]]{{ع}} [[بیم]] داشت و وجود او را خطری جدی برای خود میدانست و از اینرو در پی فرصتی بود تا امام{{ع}} را از میان بردارد. دو سال و چند ماه پس از [[بیعت با امام]] [[رضا]]{{ع}} به عنوان [[ولیعهد]] که در اول [[ماه مبارک رمضان]] [[سال ۲۰۱ق]]<ref>الحیاة السیاسیة للإمام الرضا{{ع}}، ص۱۴۱.</ref>. صورت گرفت، مأمون فرصتی یافت تا [[هدف]] شوم خود را عملی کند و جیرهخواران خود را واداشت تا آن حضرت را [[مسموم]] کنند. سرانجام [[حضرت رضا]]{{ع}} در ماه صفر [[سال ۲۰۳ ق]]. و در ۵۵ سالگی به زهر کین مأمون در [[خراسان]] به [[شهادت]] رسید<ref>الحیاة السیاسیة للإمام الرضا{{ع}}، ص۶۶.</ref>. | |||
در اینجا از زبان [[یاران]] [[مؤمن]] امام رضا{{ع}} مطالبی میخوانیم که انگیزه اقدام مأمون را در سپردن ولایتعهدی به امام{{ع}} روشن میکند: | |||
از «[[احمد بن علی انصاری]]» نقل شده است که گفت: «از [[ابو الصلت هروی]] پرسیدم: مأمون با آن همه [[تکریم]] و محبتی که نسبت به امام رضا{{ع}} روا میداشت و او را ولیعهد خود گرداند، چگونه به کشتن او [[رضایت]] داد؟ | |||
[[ابو الصلت]] گفت: از آنرو مأمون امام{{ع}} را مورد تکریم و [[محبت]] خویش قرار میداد که از فضل و [[برتری]] او [[آگاه]] بود و از آن جهت او را به ولایتعهدی خود برگزید تا به [[مردم]] [[القا]] کند که [[علی بن موسی الرضا]]{{ع}} به [[دنیا]] و آرایههای آن علاقهمند است و بدین ترتیب از نظر آنان میافتاد، اما نتیجه، برعکس شد و بر [[منزلت امام]]{{ع}} نزد مردم و محبت آنان به حضرت افزوده شد. | |||
مأمون از پای ننشست و برای تحقق این هدف [[متکلمان]] بزرگ و نامی را از دیگر بلاد فراخواند تا شاید یکی از آنان بتواند امام{{ع}} را در بحثهای [[کلامی]] و [[علمی]] محکوم کند و بدین ترتیب [[عامه]] مردم او را [[ناتوان]] بدانند. اینبار نیز مأمون از کار خود طرفی نسبت؛ زیرا کسانی که به منظور هماوردی [[علمی]] با [[امام رضا]]{{ع}} پا به میدان نهاده بودند در نهایت، از سخن باز میماندند و محکوم میشدند. اینان [[عالمان یهود]]، [[نصارا]]، [[مجوسیان]]، [[صابئه]]، [[برهمنان]]، [[ملحدان]]، دهریها و علمای دیگر [[فرقههای اسلامی]] بودند. | |||
[[مردم]] که [[امام]]{{ع}} را در تمام این مباحثات سرآمد میدیدند میگفتند: به [[خدا]] [[سوگند]]، او از [[مأمون]] به [[خلافت]] شایستهتر است. | |||
[[خبرچینان]] و [[جاسوسان]]، عکس العمل و گفته مردم را به اطلاع مأمون میرساندند، و مأمون بر سر [[خشم]] میآمد و بر حسدش نسبت به امام{{ع}} افزوده میشد. از دیگر سو [[امام رضا]]{{ع}} در مورد «[[حق]]» با مأمون از در [[سازش]] وارد نمیشد و پاسخهایی به او میداد که غالباً مأمون را آزردهخاطر میکرد و بر کینه او نسبت به امام{{ع}} میافزود، ولی مأمون [[دشمنی]] و [[کینه]] خود را آشکار نمیکرد، اما سرانجام به تنگ آمد و چون نمیتوانست [[حضور امام]]{{ع}} را [[تحمل]] کند، او را به زهر [[جفا]] کشت»<ref>الحیاة السیاسیة للإمام الرضا{{ع}}، ص۱۰۷- ۱۰۸.</ref>. | |||
نیز «[[علی بن ابراهیم]]» از «[[یاسر خادم]]» نقل میکند که گفت: «در هفت منزلی [[طوس]]، [[ابو الحسن الرضا]]{{ع}} [[بیمار]] شد و بیماریاش شدت گرفت. وارد طوس شدیم و چند روزی در طوس ماندیم. مأمون هرروز دو بار به [[دیدار امام]]{{ع}} میآمد. امام{{ع}} در روزی که به دیدار [[معبود]] شتافت دچار [[ضعف]] شدید شده بود. پس از آنکه [[نماز ظهر]] را به جای آورد به من فرمود: ای [[یاسر]]، مردم چیزی خوردهاند؟ | |||
گفتم: ای [[سرور]] من، در وضعیتی که شما قرار گرفتهاید، چه کسی میل به خوردن دارد؟ | |||
امام{{ع}} نشست و فرمود: سفره را بگسترانید و غذا بیاورید. آنگاه یکایک [[خادمان]] را فراخواند و بر سفره نشاند و حال یکیک آنان را جویا شد و چون همگی غذا خوردند، فرمود: برای [[بانوان]] غذا ببرید. | |||
[[فرمان]] حضرت عملی شد و چون بانوان از خوردن غذا فارغ شدند، امام{{ع}} دچار ضعف و بیهوش شد. شیون حاضران برخاست و [[زنان]] و [[کنیزکان]] مأمون سراسیمه و سر و پا برهنه کنار امام رضا{{ع}} گرد آمدند. این خبر در طوس منتشر شد و مردم [[دعا]] و [[رحمت]] خود را نثار امام رضا{{ع}} میکردند. مأمون با [[آگاه]] شدن از ماجرا سر و پا برهنه، بر سر [[زنان]] و در حالی که چنگ به [[محاسن]] خود میزد و [[اشک]] بر گونه میافشاند به [[حضور امام]]{{ع}} که اکنون به [[هوش]] آمده بود، رسید و گفت: ای [[سرور]] من، به [[خدا]] [[سوگند]] نمیدانم کدام [[مصیبت]] بر من سنگینتر خواهد بود، مصیبت از [[دست دادن]] و هجران تو، یا مصیبت [[زخم زبان]] [[مردم]] که مرا [[قاتل]] تو خواهند خواند؟ | |||
[[امام رضا]]{{ع}} به سوی [[مأمون]] نگریست و فرمود: ای [[امیر المؤمنین]]، با [[ابو جعفر]] [[امام جواد]]{{ع}} [[رفتاری]] [[نیکو]] داشته باش که عمر تو و عمر او اینسان است و آنگاه دو انگشت سبابه (اشاره) خود را به یکدیگر چسباند. | |||
[[یاسر]] میگوید: چون پاسی از شب آن [[روز]] گذشت امام رضا{{ع}} [[جان]] به جانآفرین سپرد. صبحگاهان مردم گرد آمده، با اشاره به مأمون میگفتند: این مرد او را کشت، آنگاه بانگ برآوردند: [[پسر رسول خدا]] کشته شد. | |||
شیون و گفتوگوی حاضران در هم آمیخته بود. [[محمد بن جعفر بن محمد]]{{ع}} [[عموی امام رضا]]{{ع}} از مأمون [[امان]] خواست و به [[خراسان]] آمد. | |||
مأمون که میترسید اگر پیکر [[پاک]] [[امام]]{{ع}} [[تشییع]] شود مردم [[شورش]] کنند، به او گفت: ای ابو جعفر، نزد این [[جماعت]] برو و آنان را از این تصمیم که امروز [[پیکر امام]]{{ع}} تشییع نخواهد شد، [[آگاه]] کن. [[محمد بن جعفر]] نیز به میان مردم رفت و گفت: ای مردم، پراکنده شوید که پیکر [[ابو الحسن]]{{ع}} امروز تشییع نخواهد شد. | |||
مردم متفرق شدند و پیکر امام [[رضا]]{{ع}} شبانه [[غسل]] داده شد و [[دفن]] گردید»<ref>الحیاة السیاسیة للإمام الرضا{{ع}}، ص۱۰۸؛ عیون الاخبار الرضا{{ع}}، ج۲، ص۲۶۹ و ۲۷۰.</ref>.<ref>[[سید منذر حکیم|حکیم، سید منذر]]، [[پیشوایان هدایت ج۱۱ (کتاب)|پیشوایان هدایت]]، ج۱۱، ص ۱۰۰.</ref> | |||
==ماهیت [[حکومت]] مأمون== | |||
مأمون با [[تظاهر]] به [[اندوه]] و بیتابی در فراق امام رضا{{ع}} توانست بسیاری را بفریبد و [[عامه]] مردم را تحت تأثیر قرار دهد، اما این ترفند مأمون از نظر [[خواص]] پنهان نماند و [[فریب]] [[ریاکاری]] او را نخوردند و همانگونه که در نقل [[ابو الصلت]] خواندیم، آنان با اهداف، [[انگیزهها]] و شیوههای مأمون آشنایی کامل داشتند. | |||
[[نامه]] «[[عبدالله بن موسی]]» که ذیلا میآید، ماهیت مأمون را برملا میکند: | |||
[[سید]] [[بزرگوار]]، عبدالله بن موسی بن عبدالله بن الحسن (المثنی) بن الحسن بن علی بن ابی طالب{{ع}} در پاسخ [[نامه]] [[مأمون]]، به خوبی ماهیت مأمون را برملا کرد و به تبیین ماهیت روابط مأمون با [[امام جواد]]{{ع}} پرداخت که دقت در تشخیص و [[شناخت]] او را از ماهیت [[حکومت]] [[مأمون]] مینمایاند. | |||
[[عبدالله بن موسی]] به دلیل [[شناختی]] که از [[حکومت عباسیان]] داشت، [[زندگی]] مخفیانه و دور از انظار برگزید. مأمون در نامهای که به او نوشت، قول داد به وی [[امان]] میدهد و همانگونه که [[منصب]] [[ولایتعهدی]] را قبلا به [[امام رضا]]{{ع}} داده بود، به وی [[تفویض]] میکند. او در نامهاش آورده بود: «نمیپنداشتم پس از [[رفتاری]] که با امام [[رضا]] ع داشتم دیگر کسی از [[علویان]] از من بترسد. | |||
آنگاه [[نامه]] را برای عبدالله بن موسی فرستاد. | |||
عبدالله در پاسخ مأمون نوشت: نامهات به دستم رسید و از محتوای آن [[آگاه]] شدم. تو با نامهات چون شکارچیان مرا میفریبی و همانند کسی که آهنگ ریختن [[خون]] من کرده با من [[نیرنگ]] میکنی. از اینکه ولایتعهدی و [[جانشینی]] خود را به من پیشنهاد میکنی در شگفت هستم. گویا میپنداری از آنچه با امام رضا{{ع}} کردهای بیخبرم؟ چه چیزی تو را واداشت تا [[گمان]] کنی من به آن (ولایتعهدی) [[تمایل]] دارم؟ آیا شیرینی [[حکومتی]] که تو را [[مغرور]] کرده تو را به چنین گمان رسانده است؟ یا اینکه من [[مشتاق]] انگور به زهر آلودهای هستم که به وسیله آن امام رضا{{ع}} را کشتی و [[فکر]] کردهای که پنهان شدن من مرا به دست یافتن به قدرت [[امیدوار]] کرده است؟ | |||
به [[خدا]] [[سوگند]]، اگر زنده در آتشی شعلهور افکنده شوم، برای من بهتر است از اینکه در میان [[مسلمانان]] به حکومتی ظالمانه برسم، یا در حال [[تشنگی]] سخت و کشنده، جرعهای ناروا و [[حرام]] بنوشم. به خدا سوگند من آماده آن ([[مرگ]]) هستم از زندگی خسته شدهام و از [[دنیا]] بیزار. اگر [[دین]] من به من [[اجازه]] میداد تا دست در دستت بگذارم تا تو از سوی من به مرادت برسی، به [[یقین]] چنین میکردم، اما [[خداوند]] مرا از به خطر انداختن جانم [[نهی]] فرموده است. | |||
[[آرزو]] میکنم بدون اینکه خویش را به تو ارزانی دارم، بر من دست مییافتی و مرا میکشتی تا از این [[دنیا]] [[رهایی]] مییافتم و آغشته به [[خون]] خویش و [[مظلوم]]، خدای را [[ملاقات]] میکردم. | |||
ای [[مأمون]]، بدان که من در پی یافتن راه [[نجات]] برای خود هستم و همواره کوشیدهام تا [[خشنودی]] خدای را به دست آورم و به کاری بپردازم که مرا به [[خدا]] نزدیک کند، اما نظر و رهنمودی نیافتم که مرا به مطلوبم برساند. | |||
از اینرو به [[قرآن]] که معدن [[هدایت]] و شفاست پناه بردم و [[سوره]] سوره و [[آیه]] آیه آن را خواندم و [[شهادت در راه خدا]] را تنها وسیله نیل به [[خشنودی خدا]] یافتم. دوباره آن را مرور کردم تا دریابم کدامین [[جهاد]] و جهاد با چه کسانی [[برتر]] است تا اینکه به این آیه رسیدم که میفرماید: {{متن قرآن|يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قَاتِلُوا الَّذِينَ يَلُونَكُمْ مِنَ الْكُفَّارِ وَلْيَجِدُوا فِيكُمْ غِلْظَةً وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ}}<ref>«ای مؤمنان! با کافرانی که نزدیک شمایند جنگ کنید و باید در شما صلابت بیابند و بدانید که خداوند با پرهیزگاران است» سوره توبه، آیه ۱۲۳.</ref>. | |||
آنگاه درباره کافرانی که خطر بیشتری متوجه [[اسلام]] میکنند و به من نزدیکترند، به کندوکاو پرداختم و کسی را همانند تو برای اسلام خطرآفرین ندیدم؛ زیرا [[کافران]]، [[کفر]] خدا را آشکار کردهاند و [[مردم]] آنان را شناخته، متوجه خطری که از سوی آنان برخیزد بوده و از آنان برحذر هستند. اما تو با [[تظاهر]] به اسلام و پنهان داشتن کفر خود، [[مسلمانان]] را فریفتهای به محض [[گمان بد]]، مردم را میکشی، با [[تهمت]] [[کیفر]] میکنی، [[مال]] مردم را به ناحق ستانده و در غیر محل آن [[هزینه]] مینمایی، شراب [[حرام]] شده را آشکارا مینوشی، مال خدا را صرف بازیگران و آوازهخوانان مینمایی و مسلمانان را از آن [[محروم]] میداری، با دستاویز قرار دادن اسلام، [[مردمان]] را میفریبی، گستره [[اسلامی]] را در [[اختیار]] گرفتهای که گویی مسلمانان در اختیار گرفتهاند و به نفع [[مشرکان]] [[داوری]] میکنی و در این کار چونان معاند و ضد، به [[مخالفت]] خدا و [[رسول]] او میپردازی. | |||
حال اگر [[روزگار]] با من [[یار]] شود و [[خداوند]] با [[یاران]] [[حق]] پرست بر تو یاریام دهد، آنسان که حضرتش را از من [[خشنود]] سازد، جانم را در راه [[جهاد]] با تو ارزانی میدارم و اگر تو را مهلت دهد تا در سرای دیگر آنچنانکه سزاوار آنی، [[جزا]] دهد یا [[روزگار]] پیش از تو مرا بگیرد، آنچه را که خدای از [[نیت]] من دانسته و شناخته و من در آن راه کوشیدهام مرا بسنده است. و [[السلام]]»<ref>نظریة الإمامة، ص۳۸۱ (به نقل از: الحیاة السیاسیة للامام الرضا{{ع}}، ص۴۶۵).</ref>.<ref>[[سید منذر حکیم|حکیم، سید منذر]]، [[پیشوایان هدایت ج۱۱ (کتاب)|پیشوایان هدایت]]، ج۱۱، ص ۱۰۴.</ref> | |||
== منابع == | == منابع == | ||