عصمت در تاریخ اسلامی

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت

نسخه‌ای که می‌بینید نسخه‌ای قدیمی از صفحه‌است که توسط فرقانی (بحث | مشارکت‌ها) در تاریخ ‏۲۴ ژانویهٔ ۲۰۲۴، ساعت ۱۱:۳۹ ویرایش شده است. این نسخه ممکن است تفاوت‌های عمده‌ای با نسخهٔ فعلی بدارد.

بحثِ از عصمت در تاریخ اسلامی، دارای پیشینه‌ای طولانی است و اختصاص به دین اسلام نداشته و در ادیان الهی و بلکه ادیان غیر وحیانی نیز به نوعی به آن توجه شده است. در دین یهود به عصمت پیامبران (ع) توجه شده و برخی سخن پیامبران (ع) را سخن خداوند دانسته‌اند. در آیین مسیحیت نیز عصمت پیامبر (ع) بلکه عصمت نویسندگان کتاب مقدس و تأیید آنان توسط روح‌القدس مطرح شده است. اما در اسلام، اعتقاد به عصمت، جزو نخستین تعالیم اسلامی بوده و از همان ابتدای ظهور اسلام میان مسلمانان رواج داشته است. این واژه در صدر اسلام و از زبان رسول الله (ص) استفاده می‌شده است. از عصر صادقین(ع) اعتقاد به این مسأله و گفتگو پیرامون آن، به طور گسترده‌تری از سوی امامان معصوم مطرح و توسط اصحاب بزرگ آن حضرات تبیین و نقل گردیده است.

معناشناسی عصمت

معنای لغوی

عصمت، واژه‌ای عربی و از ماده «عَصِمَ يَعْصِمُ» است که در لغت سه معنا برای آن ذکر شده؛ یکی: «مَسَکَ» به معنای حفظ و نگهداری[۱]، دوم: «مَنَعَ» به معنای مانع شدن[۲] و سوم به معنای وسیله بازداشتن[۳]. با این وجود واژه «عصمت»، به معنای «گرفتن» و «نگهداری» مناسب‌تر از معنای «مانع شدن» است و شاید به همین جهت است که برخی لغویون نیز «اعصم» را به معنای «مَسْک» و «اعتصام» را به «استمساک» معنا کرده‌اند[۴].[۵]

در اصطلاح متکلمان

در علم کلام دست کم دو معنا برای عصمت ارائه شده است:

  1. عصمت به معنای لطف: مرحوم شیخ مفید نخستین متکلم امامیه است که به تعریف عصمت پرداخته است. از نظر او عصمت از ناحیه خداوند متعال، همان توفیق و لطف او برای حجت‌های اوست و اعتصام به این عصمت به وسیله حجج الهی برای حفظ دین خداوند از ورود گناهان و خطاها در آن است[۶]. متکلمان امامیه به تبع مرحوم مفید قرن‌ها عصمت را به لطف تعریف کرده‌اند و بزرگانی همچون سیدمرتضی، شیخ طوسی، نوبختی، نباطی[۷] و مانند آنها در آثار خود آن را به کار برده‌اند.
  2. عصمت به معنای ملکه: پس از آنکه شیخ مفید عصمت را به لطف تعریف کرد و دیگران نیز آن را پذیرفتند، مرحوم خواجه نصیرالدین طوسی آن را به نقل از فلاسفه، ملکه نامید و گفت: عصمت ملکه‌ای است که با وجود آن، از صاحبش گناهان صادر نمی‌شود و این بنا بر اندیشه حکماست[۸]. پس از خواجه برخی از متکلمان معاصر و متأخر از او نیز این تعریف را در کتاب‌های خود ارائه کردند[۹].[۱۰]

پیشینه تاریخی عصمت در ادیان قبل از اسلام

بحثِ عصمت دارای پیشینه‌ای طولانی است و در ادیان الهی و بلکه ادیان غیر وحیانی نیز به نوعی به آن توجه شده است[۱۱]. در دین یهود به عصمت پیامبران (ع) توجه شده و برخی سخن پیامبران (ع) را سخن خداوند دانسته‌اند[۱۲]. در آیین مسیحیت نیز عصمت پیامبر (ع) بلکه عصمت نویسندگان کتاب مقدس و تأیید آنان توسط روح‌القدس مطرح شده است[۱۳].

پیشینه تاریخی عصمت در اسلام

اعتقاد به عصمت، جزو نخستین تعالیم اسلامی بوده و از همان ابتدای ظهور اسلام میان مسلمانان رواج داشته است. عده‌ای از بزرگان بر این عقیده‌اند که به کار بردن اصطلاح عصمت، همچون بسیاری از اصطلاحات کلامی دیگر، بعد از پیدایش و رشد علم کلام، در زمان امام صادق (ع) بوده است[۱۴]. ولی می‌توان گفت هر چند این اصطلاح، یک اصطلاح قرآنی نیست، امّا شواهد و قراین نشان می‌دهند که در صدر اسلام و از زبان خود رسول الله (ص) برای تبیین این مقام معنوی و الهی، از این اصطلاح استفاده می‌شده است[۱۵].

در اوایل قرن دوم هجری قمری، نحله‌ها و مکتب‌های کلامی و فقهی به بحث از عصمت پرداخته‌اند و بخشی از آثار خود را به این بحث اختصاص داده‌اند[۱۶]. در قرن‌های بعد، مفسران[۱۷]، محدثان[۱۸] و متکلمان شیعی[۱۹] مسئله عصمت را در آثار خود مطرح کرده‌اند[۲۰].

اندیشه عصمت پیامبر خاتم و امامان در اسلام

اندیشه عصمت در صدر اسلام

بر کسانی که نگاهی -هر چند گذرا- به قرآن کریم و روایات پیامبر گرامی اسلام (ص) و اهل‌بیت (ع) او بیندازند. پوشیده نخواهد ماند که مسأله عصمت از تعالیم اساسی اسلام، و بلکه از ضروریات دین است، و از آغاز، همگام با سایر احکام و اعتقادات اسلامی مطرح بوده است؛ هر چند این بحث، همچون سایر مباحث کلامی و اعتقادی، با پیدایش علم کلام رونق بیشتری یافت و موشکافی‌های دقیق‌تری در آن انجام گرفت، و فِرق گوناگون کلامی، هر یک بر حسب اصول خویش، در باب محدوده عصمت نظرات مختلفی ارائه دادند.

ما، در اینجا قصد بررسی آثار کلامی مکتوب در این زمینه را نداریم. امّا برای دفع برخی از شبهات ناگزیریم، اشاراتی به برخی از جریانات مرتبط با این مسأله در زمان رسول خدا (ص)، داشته باشیم؛ تا مبدأ پیدایش اندیشه عصمت و نحوه تلقی و برخورد مسلمانان با آن روشن شود. اینک تنها به ذکر چند قضیه تاریخی اکتفا می‌کنیم؛ تا روشن شود که اعتقاد به عصمت انبیا اعتقادی ریشه‌دار در تعالیم اولیه اسلام است و اصل اعتقاد به آن نزد مسلمانان امری مسلّم و خدشه‌ناپذیر است.

  • مذاکرات پیرامون جنگ بدر: یکی از قضایای تاریخی که نهایت تسلیم و انقیاد اصحاب پیامبر را در مقابل آن حضرت نشان می‌دهد، مذاکراتی است که در هنگام مشورت پیرامون جنگ بدر انجام گرفت. بعد از آنکه مسلمانان در دستیابی به کاروان تجارتی قریش ناکام شدند و سپاه مشرکین برای دفاع از کاروان، مکه را به سوی مدینه ترک کردند، پیامبر (ص) موضوع جنگ با مشرکان را به مشورت گذاشته، فرمودند: «أَشِيرُوا إِلَى‌»؛ نظرات خویش را در این باره بیان کنید. در عین حالی که دو تن از مهاجران سخنان ناصواب بر زبان آوردند - که حتی موجب ناراحتی و آزردگی خاطر حضرت شد - مقداد به پاخاسته، عرضه داشت: «وَ قَدْ آمَنَّا بِكَ وَ صَدَّقْنَاكَ وَ شَهِدْنَا أَنَّ مَا جِئْتَ بِهِ حَقٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ اللَّهِ لَوْ أَمَرْتَنَا أَنْ نَخُوضَ جَمْرَ الْغَضَا وَ شَوْكَ الْهَرَاسِ لَخُضْنَا مَعَكَ...‌»[۲۱][۲۲]؛

ما به تو ایمان آوردیم و تصدیقت نمودیم و گواهی دادیم که آنچه تو آورده‌ای همه حق است و از جانب خدا. به خدا قسم! اگر فرمان دهی که در آتش... فرو رویم، همراه با تو چنین خواهیم کرد.

سخنان مقداد پیامبر (ص) را خشنود کرد، ولی مانع از ادامه مشورت پیامبر (ص) نشد. از این رو تکرار کردند: «أَشِيرُوا إِلَى‌». در این هنگام سعد بن معاذ که از بزرگان انصار بود، برخاست و ضمن گفت‌و‌گویی با حضرت عرض کرد: «بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي يَا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّا قَدْ آمَنَّا بِكَ وَ صَدَّقْنَاكَ وَ شَهِدْنَا أَنَّ مَا جِئْتَ بِهِ حَقٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ فَمُرْنَا بِمَا شِئْتَ وَ خُذْ مِنْ أَمْوَالِنَا مَا شِئْتَ وَ اتْرُكْ مِنْهُ مَا شِئْتَ... وَ اللَّهِ لَوْ أَمَرْتَنَا أَنْ نَخُوضَ هَذَا الْبَحْرَ لَخُضْنَا مَعَكَ...»[۲۳].

آنچه که در این جریان درخور توجه و دقّت می‌باشد این است که چرا پیامبر (ص) از سخنان مقداد و سعدبن معاذ مسرور شد؟ با اینکه آنها نظری در باب جنگ یا صلح ارائه نکردند. به نظر می‌رسد علّت شادمانی حضرت از اظهارات این دو صحابی بزرگ، آن بود که در بیانات آنها نهایت تسلیم و انقیاد در برابر رسول الله (ص) نمایان بود.

پس روشن می‌شود – بر خلاف آنچه که بعضی پنداشته‌اند[۲۴]- مسلمین صدر اسلام بین مقام نبوت و بشریت پیامبر (ص) تفکیکی قائل نمی‌شدند؛ این‌گونه نبود که در برابر "محمد انسان" مخالفت و سرپیچی نمایند و در حق او احتمال خطا و اشتباه بدهند، و تنها در برابر "محمد نبی" منقاد و مطیع باشند.

این نحوه تسلیم و انقیاد مطلق در تمامی جهات، و نسبت به تمامی کارها و دستورات و خواسته‌های رسول الله (ص) به این دلیل بود که هیچ‌گونه خطا و اشتباهی را در حق آن حضرت، احتمال نمی‌دادند. و الا هیچ عقل سلیمی به انسان اجازه نمی‌دهد که عنان اختیار خویش را، در همه جهات، به دست کسی بسپارد که احتمال خطا و اشتباه در او راه داشته باشد و یا گمان رود تصمیمات او، مطابق مصلحت نباشد. در واقع، چنین حالات خداپسندانه‌ای ریشه در اعتقادات قرآنی داشت؛ آنجا که می‌فرماید: ﴿وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى * إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى[۲۵].

  • ذوالشهادتین: پیامبر گرامی اسلام (ص) از سواءبن قیس محاربی، اسبی را خریداری کردند، امّا پس از چندی، سواءبن قیس این معامله را انکار کرد. در این هنگام خزیمه بن ثابت انصاری، با وجود اینکه در هنگام معامله حضور نداشت، به نفع رسول الله (ص) شهادت داد و جریان فیصله یافت. پس از آن، پیامبر (ص) به خزیمه فرمودند: "بر چه اساسی شهادت دادی، حال آنکه به هنگام انجام معامله با ما نبودی؟" خزیمه در پاسخ عرض کرد: يا رسول الله (ص) أنا أصدقك بخبر السماء و لا اصدقك بما تقول؟[۲۶]؛

در برخی دیگر از منابع تاریخی، سخن خزیمه چنین نقل شده است: صدقتك بما جئت به و علمت انك لا تقول الا حقاً[۲۷]؛

پیامبر اکرم (ص) سخن او را پسندیدند و برای قدردانی از شناخت و معرفت بالای خزیمه نسبت به مقام عصمت پیامبر (ص)، شهادت ایشان را به منزله شهادت دو نفر قرار دادند و از آن پس به ذو الشهادتین معروف شد. از این ماجرای کوتاه هم به خوبی روشن می‌شود اعتقاد به عصمت پیامبر (ص) (ولو در امور روزمره) برای اصحاب خاص رسول اکرم (ص)، امری مسلم بوده است.

  • صلح حدیبیّه: در جریان حدیبیّه، وقتی پیامبر اکرم (ص) تصمیم به انعقاد قراردداد صلح با مشرکان گرفتند، عمر بن خطاب در حالی که از این قضیه به شدت ناراحت بود، نزد ابابکر رفت و گفت؟ آیا او رسول خدا نیست؟ و مگر نه این است که ما مسلمانیم و آنها مشرک؟ پس چرا باید چنین پستی و ذلتی را در دین خویش پذیرا باشیم؟ ابابکر در جواب گفت: انه رسول الله (ص) و ليس يعصي ربه[۲۸].

سپس نظیر همین گفت‌و‌گو بین عمر و رسول خدا (ص) واقع شد و پیامبر (ص) در پاسخ فرمودند: «لن لخاف امره و لن یضیعنی»[۲۹]؛

از این جریان به خوبی رواج اعتقاد به عصمت انبیا در بین مسلمین صدر اسلام مشاهده می‌شود. زیرا:

اولاً: از نحوه گفت‌و‌گوی عمر بن خطاب با ابابکر فهمیده می‌شود که ایشان بین نبوت و عصمت انفکاکی نمی‌دیده است؛ زیرا از آنجا که در نظر ایشان انعقاد قرارداد صلح با مشرکین، خطا بود، این مسأله برای او مطرح شد که ایشان یا پیامبر خداست، پس نباید چنین خطایی را مرتکب شود و یا پیامبر خدا نیست. با اینکه، در صورت عدم اعتقاد به عصمت، احتمال سومی هم قابل طرح بود و آن اینکه پیامبر باشد ولی در این قضیه مرتکب خطا شده باشد.

ثانیاً: ابابکر نیز در پاسخ عمر، بر عصمت پیامبر تأکید می‌کند.

علاوه بر اینکه خود پیامبر نیز در پاسخ عمر، تصریح به عصمت خویش می‌نمایند.

در این میان، برخی از انصار از چنین تقسیمی شگفت‌زده و ناراحت شدند، و البته این ناراحتی بر اساس معیارهای عادّی، بسیار طبیعی بود. وقتی پیامبر (ص) و یاران اندکش در مکّه، توسط قریش و در رأس آنها ابوسفیان، زیر انواع و اقسام فشارها و شکنجه‌ها قرار داشتند، این انصار بودند که آنها را در خانه‌های خود، در مدینه، جای داده با کمال ایثار و سخاوت از آنها پذیرایی نمودند. حال، پس از سال‌ها که پیامبر (ص) قدرتی یافته و بر دشمنان غالب آمده است، بیشترین سهم را به همان دشمنان دیروز اختصاص داده است! پیامبر اکرم (ص) برای اینکه هرگونه شبهه‌ای را دفع کنند – تا سخنان گروه اندکی که معرفت کافی نسبت به عصمت آن حضرت نداشتند، دیگران را تحت تأثیر قرار ندهد- دستور فرمودند تا انصار در محلّی اجتماع کنند. سپس در جمع آنها حضور یافتند و نعمت هدایت الهی و دیگر نعم معنوی را که خداوند به واسطه آن حضرت، انصار و اهل مدینه را از آن بهره‌مند کرده بود، متذکّر شدند. انصار نیز، همگی سخنان حضرت را تصدیق کردند. سپس پیامبر سؤالی بدین مضمون از آنان پرسیدند: چرا نمی‌گویید: "تو آواره بودی، ما پناهت دادیم، تو از دشمنان بیمناک بودی، ما تو را در امان قرار دادیم، وقتی که همه تو را تکذیب کردند، ما تو را تصدیق نمودیم"؟

آن‌گاه که سخنان پیامبر (ص) به اینجا رسید، صدای انصار به گریه بلند شد و بزرگان و رؤسای آنها، خود را به دست و پای حضرت انداخته، به پیشگاه آن گرامی خاکساری کردند. سپس گفتند: "هر چه که خدا و رسولش بفرمایند، ما بدان راضی هستیم. [نه تنها غنائم جنگی، بلکه] همه اموال ما را هم اگر بخواهی، می‌توانی بین قوم خودت تقسیم کنی". و به دنبال این سخنان افزودند: "اگر عده‌ای از ما به نحوه تقسیم غنایم اعتراض کردند، نه از این روی بود که در دل‌های آنها ناخالصی و یا دشمنی وجود داشته باشد، بلکه به خاطر ناراحتی‌ها و زجرهایی بود که از امثال ابوسفیان کشیده بودند". سپس خدمت حضرت عرض کردند که یا رسول الله (ص)، همچنان که خود این گروه به اشتباه خود پی برده و از کرد‌ه خویش پشیمان شده‌اند و به درگاه الهی توبه کرد‌ه‌اند، تو نیز برای آنها طلب آمرزش و مغفرت نما. حضرت (ص) هم در پاسخ، در حق همه انصار دعا کرده، به درگاه الهی عرض نمودند: «اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِلْأَنْصَارِ وَ لِأَبْنَاءِ الْأَنْصَارِ وَ لِأَبْنَاءِ أَبْنَاءِ الْأَنْصَارِ»[۳۱].

این جریان، به خوبی نشان می‌دهد که تا چه حد، عصمت پیامبر (ص) و مصونیت او از هرگونه لغزش و خطایی، برای اصحاب مسلّم بود؛ به نحوی که حاضر بودند تمامی اموال خود را در اختیار آن حضرت قرار دهند تا هرگونه که می‌خواهد در آن تصرف نماید. البته روشن است که اصحاب پیامبر (ص) از نظر معرفت و درجه شناخت نسبت به مقام و منزلت آن حضرت در یک سطح نبودند، از این رو گاهی، عده‌ای از آنان ناآگاهانه و از روی جهل، به عملکرد حضرت اعتراض می‌نمودند.

در همین جریان، فردی به نام ذی الخویصره بی‌شرمانه به پیامبر (ص) معترض است که چرا در تقسیم غنائم، عدالت را رعایت نکرده است! پیامبر (ص) در پاسخ می‌فرمایند:«وَيْلَكَ إِنْ لَمْ يَكُنِ الْعَدْلُ عِنْدِي فَعِنْدَ مَنْ يَكُونُ»[۳۲]؛

آنچه که در این جریان قابل توجه است. عکس‌العمل صحابه پیامبر (ص) در مقابل اعتراض ذی‌الخویصره است؛ آنها به قدری از این سخن او به خشم آمدند که اجازه قتل او را از پیامبر خواستند، امّا حضرت اجازه نداد.

بی‌شک، علت خشم و غضب اصحاب و اینکه او را مستحق قتل دانستند، این بود که در نظر آنان، اعتراض به عملکرد پیامبر - اعتراضی که به عصمت حضرت خدشه‌ای وارد کند - مساوی با انکار اصل رسالت و نبوت بود و مرتکب آن مستحق مرگ؛ و الا اگر اعتقاد به عصمت پیامبر (ص) از اصول اساسی دین نبود، این‌گونه برخوردی با ذی‌الخویصره به نظر خردمندانه نمی‌رسد.

بنابراین آنچه از او انتظار داشتید، از من توقّع نداشته باشید[۳۳].[۳۴].

دیدگاه خاورشناسان در باره پیدایش اندیشه عصمت در اسلام

خاورشناسان دیدگاه‌های مختلفی را پیرامون اصل اعتقاد به عصمت و پیشینه آن مطرح کرده‌اند. برخی پیدایش آن را به نیمه نخست قرن دوم هجری مرتبط دانسته و بر این باورند که این دیدگاه از زمان امام صادق(ع) مطرح شده و سپس توسط شاگردان آن حضرت و بعدها توسط علمای شیعه ترویج یافت[۳۵].[۳۶]، برخی معتقدند مسلمانان آن را از زرتشت یا ایرانیان باستان اخذ کرده[۳۷].[۳۸].[۳۹] و برخی دیگر تاریخچه آن را به صوفیه بازمی‌گردانند[۴۰]. برخی هم معتقدند مسلمانان این عقیده را از ادیان دیگر همچون مسیحیت[۴۱] گرفته‌اند. برخی دیگر اما آن را از ابداعات عبدالله بن سبا می‌دانند[۴۲] اعتقاد به سیاسی بودن عصمت[۴۳] و نیز بازگرداندن آن به غلات هم توسط برخی مطرح شده است[۴۴].

بعضی مبدأ اعتقاد به اندیشه عصمت را روح کاریزماتیک دانسته‌ و بر این باورند که رستگاری و وصول به فرجام والای زندگی انسانی در پیروی از رهبری حاصل می‌شود که به صفات انسانی آراسته باشد. معمولاً چنین تصور می‌شود که آن صفات، هدیه خداوندی‌اند، هرچند گاهی ممکن است بیشتر، موهبت طبیعی تصور شوند[۴۵].

بعضی هشام بن حکم را مبتکر اندیشه عصمت می‌دانند، چون هشام می‌گفت امام بیش از پیامبر اکرم (ص) نیازمند عصمت است؛ زیرا بر نبی اکرم وحی نازل می‌شد که موجب مصونیت او از خطا بود، ولی بر امام وحی نازل نمی‌شد، لذا امام به عصمت بیشتر نیازمند بود.

لکن این نسبت ناروا به شاگرد برجسته امام صادق (ع) است، چون شیعه در طول تاریخ تلاش زیادی را برای تنزه انبیا از گناه و خطا انجام داده است و اینکه انبیا بی‌نیاز از عصمت هستند، سخنی نارواست. از این گذشته، این کلام ناشی از عدم شناخت حقیقت عصمت است، زیرا عصمت به معنای بی‌نیازی از تأییدات الهی نیست[۴۶].[۴۷].

در ادامه می‌توان به موارد ذیل اشاره کرد:

  1. اندیشه عصمت برگرفته از عقل، قرآن و سنت است و زمان آن مربوط به صدر اسلام است و هشام بن حکم و مؤمن طاق در زمان امام صادق (ع) زندگی می‌کردند و بین این دو زمان حدود یک قرن فاصله می‌باشد، پس از حیث تاریخی، چنین مطلبی صحیح نیست.
  2. بسیاری از افرادی که چنین نسبت‌هایی را به شیعه می‌دهند، مثل رونالدسِن، اصلاً به حقایق تاریخ اسلام آگاهی ندارد، لذا اظهار نظر آنها مبنا ندارد، بعضی از آنان هم با شیعه عناد دارند، مثل وهّابیون که در مقابل اندیشه عصمت انبیا و امامان و استدلالات محکم درمانده شده‌اند، لذا به بیراهه می‌روند تا این حقیقت قرآنی را لوث کنند و می‌بینیم که در هر زمانی اندیشه عصمت را به شخص یا به فرقه‌ای خاص، نسبت می‌دهند.
  3. قرآن مثل خورشیدی می‌درخشد و آیات نورانی آن، مثل آیه تطهیر به اجماع فریقین بیانگر عصمت اهل بیت (ع) است. آیا انکار این واقعیت قرآنی و روایی و تاریخی، انکار خورشید نیست؟ أیا موضع‌گیری در مقابل این حقایق مسلم، دشمنی با اهل بیت پیامبر (ص) نیست؟ مسلماً اگر عناد نباشد باید عمل آنها را حمل بر ناآگاهی کنیم[۴۸].

عصمت در گذر تاریخ اسلام

در گذر تاریخ اسلام از موضوع عصمت در منابع دینی و گفتار مسلمانان سخن به میان آمده است که در این مجال نمونه‌هایی از آنها نقل می‌شود. نمونه‌هایی در گفتار پیشوایان و یاران:

نمونه‌ها در گفتار پیشوایان

  1. امیر مؤمنان، علی(ع) می‌فرماید: «وَ الْإِمَامُ الْمُسْتَحِقُّ لِلْإِمَامَةِ لَهُ عَلَامَاتٌ فَمِنْهَا أَنْ يُعْلَمَ أَنَّهُ مَعْصُومٌ‌...»[۴۹]. از شرایط رهبران الهی، پاک بودن آنان از لغزش گناه است. در این روایت، از عصمت امام سخن به میان آمده، ولی شیعه بر این باور است که در رهبری و هدایت مردم، از این منظر تفاوتی میان امام به اصطلاح خاص و پیامبران وجود ندارد. مرحوم شیخ مفید، طلایه دار تفکر کلامی شیعه، بر این یکسان بودن تصریح می‌کند[۵۰]. نکته: در اینجا در مقام اثبات عصمت معصومان با کلام خودشان نیستیم تا شبهه دور به میان آید که چگونه می‌توان با گفتار خود معصومان عصمتشان را اثبات کرد، بلکه صرفاً سخن از به کار رفتن این کلمه در روایات است. بیان پیشینه با مقام اثبات متفاوت است.
  2. در روایتی چنین آمده است: «إِنَّ الْأَنْبِيَاءَ لَا يُذْنِبُونَ لِأَنَّهُمْ مَعْصُومُونَ‌»[۵۱]؛ «از آنجا که پیامبران از عصمت برخوردارند، از هرگونه گناهی به دورند».
  3. فلسفه لزوم پیروی مطلق از اولی الامر در روایتی چنین تبیین شده است: «لِأَنَّهُمْ مَعْصُومُونَ مُطَهَّرُونَ لَا يَأْمُرُونَ بِمَعْصِيَةِ اللَّهِ‌»[۵۲]؛ «زیرا آنان معصوم‌اند و هیچ‌گاه گناه نمی‌کنند و دیگران را نیز به آن دستور نمی‌دهند»[۵۳].[۵۴].

نمونه‌ها در گفتار یاران

  1. عبدالله عمر می‌گوید: من هر چه از پیامبر اکرم(ص) می‌شنیدم می‌نوشتم تا اینکه قریش به بهانه اینکه آن حضرت نیز بشر است و در حال‌های گوناگونی چون خشم و خشنودی سخن می‌گوید و چه بسا آن حالات در گفتار حضرت اثرگذار باشد، مرا از این کار بازداشتند. من این جریان را با حضرت رسول(ص) در میان گذاشتم، فرمود: «اکتب فوالذی نفسی بیده ما خرج منه الا الحق و اشار بیده الی فیه»[۵۵]؛ «بنویس که به خدا سوگند چیزی جز حق بر زبان جاری نمی‌گردد». پیامبر اکرم(ص) برپایه این حدیث، عصمت خود را مطرح فرموده است. شبهه دور پیش‌تر بیان شد.
  2. نمونه دیگر آن را می‌توان در جریان صلح حدیبیه مشاهده کرد؛ آن هنگام که فردی از صحابیان در مورد صلح، لب به اعتراض گشود، ابوعبیده در پاسخ او چنین گفت: «به خدا پناه ببر و نظر خود را مردود بدان»[۵۶].
  3. «عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبَّاسٍ قَالَ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ(ص) يَقُولُ أَنَا وَ عَلِيٌّ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ وَ تِسْعَةٌ مِنْ وُلْدِ الْحُسَيْنِ مُطَهَّرُونَ مَعْصُومُونَ‌»[۵۷]؛ «ابن عباس می‌گوید از پیامبر اکرم(ص) شنیدم که می‌فرمود: من و علی و حسن و حسین و نه نفر از فرزندان حسین پاک و معصوم هستیم».
  4. وقتی در صلح حدیبیه شخصی به پیمان صلح ایراد گرفت، شخص دیگری از صحابه پاسخ داد: «إِنَّهُ رَسُولُ اللَّهِ(ص) وَ لَيْسَ يَعْصِي رَبَّهُ‌...»[۵۸].
  5. در روایتی دیگر چنین آمده است: «أنا عبد الله و رسوله، لن أخالف أمره و لن یضیعنی»[۵۹]؛ «من بنده و رسول خدا هستم. هرگز از امر او سرپیچی نمی‌کنم و او هم مرا ضایع نمی‌سازد».
  6. در جریان جنگ بدر، سعد بن معاذ در پاسخ مشورت خواهی حضرت رسول(ص) اظهار داشت: «... و شهدنا أن ما جئت به هو الحق...»[۶۰]. از آنجا که در این مقام سخنی از وحی و معارف دینی مطرح نشده، بلکه تمام سخن در این است که آیا گفتار حضرت در مورد امر جنگ، حق و مطابق با واقع است یا اینکه احتمال خطا در آن وجود دارد، سعد بن معاذ بر این ایده که سخن حضرت در این مجال نیز به دور از هرگونه خطاست، پافشاری دارد[۶۱].

پیشینه اعتقاد به عصمت در باور اصحاب ائمه

از سیری در متون و منابع تاریخی و حدیثی می‌توان به نتایج زیر دست یافت:

  1. برغم آنکه بر اصل مسأله عصمت پیامبر و امامان در برخی آیات قرآن کریم و روایات به طور قطع تاکید شده است[۶۲]، اما کیفیت طرح این مسأله توسط آن حضرات فراز و نشیب‌هایی داشته است؛ به گونه‌ای که در دوره‌های نخستین به دلیل اوضاع ویژه سیاسی و عدم آمادگی شیعیان برای پذیرش همه معارف، بر مفهوم عصمت، الهی بودن[۶۳] و معرفی مصادیق آن تاکید می‌شد[۶۴] اما به مرور زمان این مسأله با جزئیات بیشتری تبیین و استدلال‌هایی نیز برای اثباتش اقامه گردید.
  2. واژه عصمت و مشتقات آن از جمله معصوم، از همان قرن نخست هجری در سنت نبوی[۶۵]، مطرح و در کلمات امامان شیعه نیز متداول بوده است[۶۶]. مسأله عصمت امام از گناه، از آغاز شکل‌گیری جامعه شیعی در مدینه و پس از آن در کوفه در دوران امامت امام علی(ع) در میان شیعیان آن زمان مطرح بوده و معتقدان فراوانی نیز داشته است؛ افزون بر آن عصمت امام از اشتباه نیز نزد برخی شیعیان امری مسلم و قطعی بوده است[۶۷]، اگر چه به دلایل ویژه تاریخی و سیاسی اعتقاد به عصمت، تا قبل از عصر امام صادق و امام باقر(ع)، بروز و نمود چشمگیری میان شیعیان نداشته است، اما با تکیه بر روایات و نیز قراین و شواهد دیگر می‌توان مدعی شد که اعتقاد به عصمت در آن زمان و نزد شیعیان امری غریب نبوده بلکه در مواردی یا مناطقی این نظریه، باوری عمومی بوده است.
  3. از عصر صادقین(ع) اعتقاد به این مسأله و گفتگو پیرامون آن، به طور گسترده‌تری از سوی امامان معصوم مطرح و توسط اصحاب بزرگ آن حضرات تبیین و نقل گردید به گونه‌ای که از عبارات «مطهر»[۶۸] و «علی الحق»[۶۹] که تا پیش از آن استعمال شده و از آن عصمت برداشت می‌شد، فراتر رفته و از واژه «عصمت» استفاده گردید.
  4. به لحاظ مفهومی، واژه عصمت در این دوران، اغلب بر عصمت از گناه، اطلاق می‌شد[۷۰] و جهت بیان مصونیت امامان از خطا، اشتباه و فراموشی از واژگان دیگری همچون «مبرا بودن»، «عاری بودن» و «منزه بودن» استفاده می‌گردید.
  5. در این دوران نیز همچون گذشته، امامان و اصحاب بر الهی بودن مقوله عصمت تاکید می‌کردند[۷۱].
  6. امام صادق(ع)، نخستین استدلال‌های امامیه بر عصمت امام را ارائه کردند[۷۲] بعدها به تبع امام، برخی اصحاب ایشان همچون هشام بن حکم، استدلال‌های امام را با شرح و بسط بیشتری در جامعه مطرح نمودند.
  7. از نکات مهم دوران صادقین(ع)، توسعه قلمرو عصمت از مصونیت از گناه به مصونیت از خطا، اشتباه، فراموشی و دیگر عیوب، بوده است. در دوران امامان بعد نیز بر همین مطلب تاکید گردید[۷۳].[۷۴]

شواهدی از دیدگاه اصحاب پیامبر و امامان پیرامون عصمت

  1. زید بن علی (م ۱۲۲) می‌گفت: «معصومین پنج نفرند، همان کسانی که آیه تطهیر درباره آنها نازل شده است»[۷۵].
  2. هنگامی‌که در جنگ بدر پیامبر (ص) مسلمانان را به مشورت فرا خواند دو نفر از صحابه به جای مشورت‌دادن سخنان ناروایی را نسبت به پیامبر (ص) بر زبان آوردند در این هنگام جناب مقداد گفت: «ما به تو ایمان آوردیم و تو را تصدیق کردیم و شهادت دادیم آنچه را برای ما آوردی حق است و از جانب خداست، قسم به خدا اگر دستور دهی وارد در آتش‌های تاریک و خارهای درختان شویم با تو وارد خواهیم شد»[۷۶]. این سخن مقداد نشانه اعتماد کامل به گفتار و رفتار پیامبر (ص) دارد و اینکه در تصمیم پیامبر (ص) احتمال خطا و اشتباه و گناه وجود ندارد. دوباره پیامبر (ص) مشورت خواست سعد بن معاذ برخاست و گفت: «پدر و مادرم به فدای تو ای رسول خدا! همانا ما به تو ایمان آوردیم و تو را تصدیق کردیم و شهادت دادیم آنچه را برای ما آوردی حق است و از جانب خداست، هرچه می‌خواهی دستور بده و هرچه می‌خواهی از اموال ما بگیر. همانا آنچه را تو بگیری بهتر از اموالی است که رها می‌کنی، قسم به خدا اگر دستور دهی وارد این دریا شویم با تو وارد خواهیم شد»[۷۷].
  3. در صلح حدیبیه هنگامی که پیامبر (ص) می‌خواست با مشرکین صلح کند عمر به پیش ابوبکر رفت و با حالت اعتراض گفت: آیا ما با مشرکین صلح کنیم و خود را خوار و ذلیل کنیم! ابوبکر گفت: «او رسول خداست و پروردگارش را معصیت نمی‌کند»[۷۸]. عمر رفت و این اعتراض را پیش خود پیامبر (ص) مطرح کرد پیامبر (ص) فرمود: «من بنده خدا و فرستاده او هستم، هرگز با دستورش مخالفت نمی‌کنم و او هم هرگز مرا ضایع نمی‌سازد»[۷۹].
  4. بعد از جنگ حنین هنگامی که پیامبر (ص) غنائم را تقسیم می‌کرد مقداری را به عنوان مؤلفة‌القلوب (برای به دست‌آوردن دل‌ها و دلجویی) برای ابوسفیان قرار داد. در این هنگام شخصی به نام ذوالخویصره به نحوه تقسیم پیامبر (ص) اعتراض کرد. در این هنگام مسلمانان می‌خواستند وی را به خاطر این اعتراض بکشند؛ زیرا اطمینان به عصمت پیامبر (ص) و صحیح بودن کار او داشتند و همچنین اعلام کردند حاضرند تمام اموال خود را در اختیار پیامبر (ص) قرار دهند[۸۰].
  5. از حمزه بن طیار و ابن ابی‌یعفور که هر دو در زمان امام صادق (ع) فوت کردند نقل شده که به امام عرضه می‌کردند: اگر اناری را نصف کرده و نیمی را حلال و نیم دیگر را حرام کنید ما می‌پذیریم[۸۱]. و ابن ابی‌یعفور همان کسی است که در کتاب مکتب در فرایند تکامل به عنوان نماینده شیعیان معتدل معرفی می‌شود. در تفسیر ابی‌جارود از اصحاب امام باقر (ع) آمده است: ایشان با استناد به آیه تطهیر مفهوم عصمت را مطرح و تبیین فرموده‌اند[۸۲] و لذا رونالدسون به تناقض‌گویی افتاده و در جایی عصمت را ساخته و پرداخته امام صادق (ع) مطرح می‌کند و در جای دیگر درباره امام باقر (ع) می‌گوید: او قائل به عصمت امامان بود و ایشان را از گناه بری می‌دانست[۸۳].
  6. حسین بن سعید اهوازی از یاران امام رضا (ع) و امام جواد (ع) و امام هادی (ع) گفت: «اجماع علمای امامیه بر این است که ائمه از تمام گناهان مطلقاً معصوم‌اند و آنان ترک مستحب را برای خود گناه می‌دانند»[۸۴]. همین استفاده از اصطلاح اجماع نشان می‌دهد که مسئله عصمت امری کاملاً پذیرفته شده بوده است.
  7. سلیم بن قیس می‌گوید: سعد بن ابی وقاص به من گفت: «من در یاری علی شک کردم و از طرفی نمی‌خواستم خودم را به کشتن بدهم، و اگر علی را فضیلتی بوده که من از آن خبر نداشتم خودم را خطاکار و گناهکار نمی‌دانم! بلکه او را بر حق می‌دانم»[۸۵][۸۶]

پرسش مستقیم

پرسش‌های وابسته

منابع

پانویس

  1. راغب اصفهانی این معنا را برای واژه «عَصَمَ» آورده و می‌گوید: العصم: الإمساک و الاعتصام الاستمساک... (وقوله: «وَلَا تُمْسِکُوا بِعِصَمِ الْکَوَافِرِ» والعصام ما یعصم به‌ ای یشد و عصمة الأنبیاء حفظه إیاهم؛ راغب اصفهانی، حسین بن محمد، المفردات، ص۵۶۹ ـ ۵۷۰ و عصم الله فلاناً من المکروه: ای حفظه و وقاه؛ یعنی خداوند فلانی را از مکروه حفظ کرده (عصمه) بعنی او را حفظ کرد و نگهداشت. المنجد، ص۱۵۰.
  2. ر.ک: فراهیدی،خلیل بن احمد، العین ج ۱ ص۳۱۴؛ فیروزآبادی، محمد بن یعقوب، قاموس محیط، ج۴، ص۱۵۱؛ الجوهری، اسماعیل بن حمّاد، الصحاح، ج۵، ص۱۹۸۶، ابن منظور، لسان العرب، ج۱۲، ص۴۰۳.
  3. ابن‌منظور، از زجاج نقل می‌کند: أَصْلُ العِصْمَةِ الحبْلُ. و كلُّ ما أَمْسَكَ شَيئاً فقد عَصَمَهُلسان العرب، ج۱۲، ص۴۰۵. یعنی، لغت عصمت در اصل به معنای طناب و ریسمان وضع شده است، ولی سپس از این معنا توسعه یافته و برای هر چیزی که موجب امساک و حفظ چیز دیگری شود، به کار می‌رود.
  4. ر.ک: المفردات فی غریب القرآن، ص۳۳۶ ـ ۳۳۷..
  5. حسینی میلانی، سید علی، عصمت از منظر فریقین، ص۱۴.
  6. محمدبن محمدبن نعمان، شیخ مفید، تصحیح الاعتقادات الامامیة، ص۱۲۸.
  7. علی بن یونس نباطی، الصراط المستقیم، ج۱، ص۵۰.
  8. خواجه نصیرالدین طوسی، تلحیص المحصل، ص۳۶۹؛ عضدالدین ایجی نیز این تعریف را به حکما نسبت می‌دهد. ایجی عضدالدین، شرح المواقف، ج۸، ص۲۸۰ البته مرحوم خواجه در برخی موارد نیز عصمت را به لطف تعریف کرده است. ر.ک: خواجه نصیرالدین طوسی، تلخیص الحصل، ص۵۲۵.
  9. میثم بن علی بن میثم بحرانی، النجاة فی یوم القیامة، ص۵۵؛ حسن بن یوسف حلی، کشف المراد، ص۴۹۴.
  10. فاریاب، محمد حسین، عصمت امام، ص۳۴ - ۳۵.
  11. ناس، جان بایر، تاریخ جامع ادیان، ترجمه علی اصغر حکمت، ص۱۸۴-۱۸۵.
  12. کتاب مقدس، سفر خروج، ب۴، ص۱۵.
  13. ضیایی‌فر، سعید، جایگاه مبانی کلامی در اجتهاد، ص۳۸۶.
  14. رسالة التقریب، ش۲، ص۱۳۳.
  15. شریفی، احمد حسین، یوسفیان، حسن، پژوهشی در عصمت معصومان، ص۲۶.
  16. طبری امامی، محمد بن جریر، المسترشد فی امامة امیرالمؤمنین (ع)، ص۴۰۰ و ۶۰۰.
  17. بحرانی، سیدهاشم، البرهان فی تفسیر القرآن، ج۱، ص۳۲۱ ـ ۳۲۲؛ حویزی، عبدعلی بن جمعه، تفسیر نورالثقلین، ج۱، ص۳۳۱ و ۳۷۶.
  18. کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، ج۱، ص۱۹۸ ـ ۲۰۰؛ شیخ صدوق، الامالی، ص۶۳۲؛ معانی الاخبار، ص۱۳۲.
  19. ابن نوبخت، ابراهیم، الیاقوت فی علم الکلام، ص۷۳-۷۵؛ شیخ مفید، تصحیح اعتقادات، ص۱۲۸؛ سید مرتضی، الشافی، ج۱، ص۳۰۰ ـ ۳۱۴؛ سبحانی، جعفر، الالهیات، ج۳، ص۱۶۳.
  20. صمدی و صاحبی، مقاله «عصمت»، دانشنامه امام خمینی ج۷، ص۳۲۱.
  21. الصحیح من سیرة النبی الاعظم، ج۳، ص۱۷۴.
  22. جمر: آتش فروزان؛ الغضا: در پختی با آتش بسیار پایدار؛ الشوک: خار؛ الهراس: درختی با خارهای فراوان. (ر.ک: المنجد فی اللغه).
  23. «پدر و مادرم فدای تو باد یا رسول الله! ما به تو ایمان آوردیم و تصدیقت نمودیم و گواهی دادیم که آنچه تو آورده‌ای همه حق است و از جانب خدا. به هر چه که می‌خواهی فرمان بده؛ هر آنچه را دوست داری از اموال ما برگیر و هر اندازه که مایلی باقی گذار... سوگند به خدا که اگر دستور دهی تا خویش را به دریا زنیم، سرپیچی نخواهیم کرد» الصحیح من سیرة النبی الأعظم، ج۳، ص۱۷۵؛ بحارالانوار، ج۱۹، ص۲۴۷.
  24. مقارنة الادیان (۳)، الاسلام، ص۱۲۳.
  25. «و از سر هوا و هوس سخن نمی‌گوید * آن (قرآن) جز وحیی نیست که بر او وحی می‌شود» سوره نجم، آیه ۳-۴.
  26. «ای رسول خدا! من تو را در نقل اخبار آسمانی تصدیق می‌کنم، چگونه در مورد غیر آن تصدیق نکنم؟» طبقات ابن سعد، ج۴، ص۳۷۹-۳۸۰.
  27. «من تو را نسبت به هر آنچه که آورده‌ای تصدیق کرده‌ام و یقین دارم که جز حق نمی‌گویی». اسدالغابه، ج۱، ص۶۱۰.
  28. «یقیناً او رسول خدا است، و هرگز خدای خود را نافرمانی نمی‌کند». السیرة الحلبیة، ج۳، ص۱۹.
  29. تاریخ الطبری، ج۲، ص۶۳۴.
  30. شیخ مفید، الارشاد، ص۷۶-۷۷.
  31. شیخ مفید، الارشاد، ص۷۶-۷۷.
  32. «وای بر تو، اگر عدالت را نزد من نتوان یافت، کجا می‌توان سراغی از آن گرفت؟» شیخ مفید، الارشاد، ص۷۸؛ شهرستانی، الملل والنحل، ج۱، ص۲۹؛ البدایة و النهایة، ج۴، ص۴۱۶.
  33. بحارالانوار، ج۱۰، ص۴۳۹؛ و همچنین ر.ک: ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۷، ص۱۵۹.
  34. شریفی، احمد حسین، یوسفیان، حسن، پژوهشی در عصمت معصومان ص ۶۹-۷۹.
  35. ر.ک: فرقه‌های اسلامی، ص۱۲۸ و ۱۸۳؛ تشیع، ص۹۲ و ۹۳؛ رونالدسون، عقیدة الشیعه.
  36. سلیمانیان، م‍ص‍طف‍ی‌، مقامات امامان، ص ۲۰۲-۲۰۷.
  37. همیلتن کیب اسلام، بررسی تاریخی، ترجمه منوچهر معصومی، ص۱۳۸.
  38. مؤلّف کتاب اسلام و بررسی تاریخی نیز این دیدگاه را پذیرفته است و می‌گوید: «این مطلب مطابق با فلسفه نور از حکمت‌های کهن بابلی بود که به موجب آن، نور الهی در وجود ائمه تجسّم یافته است؛ نوری که از طریق نسل‌های پیاپی به ایشان رسیده است» هیلتون گیب، اسلام بررسی تاریخی.از این جهت هنگامی که اسلام وارد ایران شد و ایرانیان مذهب شیعه را پذیرفتند، ایرانیان مصداق اعتقادات و افسانه‌های خویش را در وجود امامان جستجو و آنان را مّتصف به صفات فوق بشری کردند؛ از این‌رو مؤلّف در ادامه می‌گوید: هنوز روشن نیست که با طی چه مراحلی این دو شکل اصلی تشیع با هم در آمیختند: عقیده به حق امامت موروثی و تشیع حاوی عقاید سرّی و رمزی؛ اما می‌توان گفت که در قرن‌های سوم و چهارم هجری، این جریان از قبل پیشرفت فراوانی کرده بود. با این همه هرچند به طور کلی معتقدات شیعه از نظر اهل سنت مردود بوده است، تشیع نفوذی قوی در بخش‌هایی از افکار و اعمال اهل سنت داشته است.... سنیان عقیده به نور الهی و معصومیت امام را اتخاذ کرده و نه فقط علی، بلکه مولای علی، یعنی حضرت محمد را نیز مشمول آن نمودند. مرتضی عسکری، عبدالله بن سبا، ج۱.
  39. گرایش‌های تفسیری در میان مسلمانان، ص۱۲.
  40. رونالدسون، عقیدة الشیعه، ص۲۲۹.
  41. بعضی از معاصران از قول عده‌ای نقل می‌کنند که عصمت جزو تعالیم دین اسلام نمی‌باشد، بلکه اندیشه عصمت توسط عده‌ای از دانشمندان یهودی که اظهار اسلام می‌کردند وارد حوزه اعتقادات اسلام شده است، یعنی درواقع عصمت، بدعتی است که پس از رحلت پیامبر اکرم(ص) دانشمندان یهودی تازه مسلمان شده آن را وارد دین اسلام کرده‌اند یا اینکه عده‌ای از اهل کتاب این عقیده را ترویج کرده‌اند. ر.ک: جعفر سبحانی، الالهیات، ج۳، ص۱۶۳.
  42. ابن تیمیه نظریه عصمت را از ساخته‌ها و نظرگاه‌های عبدالله بن سبا می‌شمارد. با اینکه ابن تیمیه اعتراف می‌کند که لفظ عصمت در کلام ابن سبا یافت نمی‌شود؛ اما ازآنجاکه ابن سبا معتقد به الوهیت حضرت امیرالمؤمنین علی (ع) می‌باشد درنتیجه قول به عصمت را نیز می‌توان از ابداعات ابن سبا قلمداد کرد. ابن تیمیه، مجموعه فتاوی شیخ الاسلام، ج۴، ص۵۱۸؛ همو، منهاج السنة النبویه، ج۴، ص۶؛ ناصر القفاری، اصول مذهب الشیعه. مینایی، بهروز، اندیشه کلامی عصمت، ص ۲۱۳-۲۲۲.
  43. از بعضی اهل سنت دیدگاهی نقل شده که می‌کوشد اندیشه عصمت را سیاسی جلوه دهد و آن اینکه: اندیشه امام معصوم یک اندیشه سیاسی محض است و هیچ جنبه دینی ندارد و ریشه آن تخیل شیعه می‌باشد. شیعیان آرزو داشتند بعد از رسول خدا(ص) علی(ع) خلافت را عهده دار شود. بعد از اینکه ابوبکر متولی امر شد، به خود می‌گفتند که بعد از ابوبکر علی(ع) خلیفه می‌شود، اما عمر متولی شد. باز می‌گفتند: بعد از عمر علی(ع) عهده دار حکومت خواهد شد، اما باز عثمان خلیفه شد تا اینکه در وهله چهارم علی(ع) خلیفه شد. اما مدت کوتاهی این خلافت دوام نیاورد و طلحه، زبیر و عایشه از یک سو، معاویه از سوی دیگر و نیز خوارج در مقابل او ایستادند تا جایی که به شهادت علی(ع) منتهی شد و خلافت به سرسخت‌ترین دشمن علویان یعنی معاویه رسید. شیعه‌ها باز می‌گفتند: معاویه به زودی می‌میرد و خلافت به امام حسن(ع) می‌رسد؛ اما امام حسن(ع) قبل از مردن معاویه به شهادت رسید و با مرگ معاویه خلافت به پسرش یزید رسید و امام حسین(ع) نیز موفق نشد حکومت را به دست گیرد و در عهد امویان و سپس عباسیان اهل بیت در فشار و سرکوب بسیار شدید قرار داشتند. در این جوّ و محیط بود که شیعه به اوج ناامیدی و خیبت افتاد و هیچ تکیه گاه و نقطه امیدی برایش باقی نماند. برای جبران این واقعیت دردناک، اندیشه امام معصوم از طرف شیعه مطرح شد تا بطلان تمام کسانی را که به اهل بیت(ع) ظلم روا داشته‌اند ثابت کنند؛ اما اگر اهل بیت(ع) خلافت را بر عهده می‌داشتند، به هیچ وجه اثری از این اندیشه یافت نمی‌شد. محمدجواد مغنیه، الجوامع و الفوارق بین السنة و الشیعه، ص۱۸۸. عده‌ای دیگر می‌گویند: «اندیشه عصمت را شیعیان اختراع کرده‌اند تا بدین وسیله موقعیت والای امامان خویش را در مقابل اهل سنت تحکیم و تثبیت کنند».احمد امین، ضحی الاسلام، ج۳، ص۲۳۴؛ رونالدسون، عقیدة الشعیه، ص۳۲۸؛ حسن حنفی، من العقیدة الی الثوره، ج۴، ص۱۹۲.
  44. ر.ک: حسین مدرسی، مکتب در فرآیند تکامل، ص۱۱ ـ ۱۴.
  45. به نظر می‌رسد این نیز واقعیتی باشد که عده‌ای دیگر برای نجات خود به امتی چشم دوخته‌اند که از نوعی «کاریزما» بهره مند باشند. با عضویت در چنین امتی و احتراز از اعمالی که موجب محرومیت از این عضویت است، فرد می‌تواند رستگار شود. جنبه مثبت این اعتقاد در طرز تفکر بسیاری از مسلمانان اثر خود را به جای گذاشته است؛ زیرا آنان از امت اسلامی به «اصحاب الجنة» تعبیر می‌کردند. این تعبیر متضمّن این معنا بود که همه افراد امت سرانجام به بهشت خواهند رفت. وجود اعتقادات ریشه‌داری از این نوع، ظهور نهضت‌های خارجی و شیعی را در زمان خلافت علی (ع) روشن می‌سازد. تحت تأثیر فشار و اجبار زندگی کاملاً جدیدی که به درون آن پرتاب شده بودند، احتیاج به پناهگاهی محکم و مطمئن داشتند. انگیزه‌های عمیق و محتملاً ناخودآگاه موجب شد جویای این امنیت شدند؛ بعضی از طریق پیروی از امامی برخوردار از موهبت عصمت و دیگران با کوشش در راه حصول اطمینان از این امر که از امتی که بهره مند از این موهبت باشند. برای گروه نخست، این اعتقاد کهنِ اَعراب که صفات ارثی خاص در خانواده‌های معینی به تواتر منتقل می‌گردد، پذیرفتن علی (ع) را به عنوان پیشوایی که عُقلا منزّه از خطاست توجیه می‌کرد، حتی اگر تصمیم‌گیری‌های سیاسی او با این اعتقاد مطابقت نمی‌داشت. گروه دوم از این حیث مزیت داشت که می‌پنداشت امت اسلامی را بی‌گمان پیامبری با وحی الهی بنیاد نهاده بود و راه و رسم این امت از طریق فوق طبیعی به آن الهام شده بود. با این همه برای اینکه این امت مطمئناً «اصحاب الجنة» باقی بماند لازم می‌بود بعضی از افراد آن احساس کنند که نقض کنندگان قوانین باید از امت طرد شوند. بدین طریق این اعتقاد خاص در میان خوارج پیدا شد که هر کس مرتکب کبیره شود، از امت بیرون رانده می‌شود. در واقع خوارج به دنبال امنیت بودند. با علم به این امر که امتی که به آن تعلق دارند، امتی است فوق طبیعی یا مشمول لطف و رحمت الهی. مینایی، بهروز، اندیشه کلامی عصمت، ص ۲۳۶-۲۴۴.
  46. یوسفیان، حسن؛ شریفی، احمد حسین، پژوهشی در عصمت معصومان، ص۸۷-۸۸؛ مقالات الاسلامیین، ج۱، ص۱۱۵؛ الفرق الکلامیه، ص۱۶۵.
  47. صفرزاده، ابراهیم، عصمت امامان از دیدگاه عقل و وحی، ص۲۷۱.
  48. صفرزاده، ابراهیم، عصمت امامان از دیدگاه عقل و وحی، ص۲۷۱.
  49. محمدباقر مجلسی، بحار الانوار، ج۲۵، ص۱۶۴.
  50. ر.ک: محمد بن محمد بن نعمان مفید، المقنعه، ج۱، ص۴.
  51. محمد بن علی بن بابویه (صدوق)، خصال، تصحیح علی اکبر غفاری، ج۲، ص۴۰۰.
  52. محمد بن علی بن بابویه (صدوق)، علل الشرائع، ج۱، ص۱۰۵.
  53. انواری، جعفر، نور عصمت بر سیمای نبوت، ص۵۵.
  54. شریفی، احمد حسین، یوسفیان، حسن، پژوهشی در عصمت معصومان ص ۲۶.
  55. محمد بن عبدالله حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصحیحین، ج۱، ص۱۰۵.
  56. محمد بن عمر واقدی، مغازی، ج۲، ص۶۰۶.
  57. محمد بن علی بن بابویه (صدوق)، عیون اخبار الرضا، ج۱، ص۶۵.
  58. علی بن ابراهیم حلبی، السیرة الحلبیة، ج۳، ص۲۸.
  59. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک (تاریخ طبری)، ج۲، ص۶۳۴.
  60. اسماعیل بن عمر بن کثیر، البدایة والنهایة، ج۳، ص۳۲۱.
  61. انواری، جعفر، نور عصمت بر سیمای نبوت، ص۵۶.
  62. ن.ک: همین مدخل، ذیل عنوان اثبات عصمت، ادله عقلی و نقلی.
  63. امام سجاد(ع) در روایتی می‌فرمایند: «الامام منا لایکون الا معصوما و لیست العصمة فی ظاهر الخلقة فیعرف بها و لذلک لا یکون الا منصوصا فقیل له یابن رسول الله(ص): فما معنی المعصوم؟ فقال: هو المعتصم بحبل الله و حبل الله هو القرآن لا یفترقان الی یوم القیامة و الامام یهدی الی القرآن و القرآن یهدی الی الامام ...»، صدوق، معانی الاخبار، ص۱۳۲.
  64. به عنوان نمونه امیرمومنان(ع) در یکی از خطبه‌های خویش می‌فرمایند: «فقد طهرنا من الفواحش ما ظهر منها و ما بطن و من کل دنیة و کل رجاسة فنحن علی منهاج الحق ...»نعمانی، کتاب الغیبة، ص۴۴.
  65. بخاری در صحیح خود در بابی با عنوان «المعصوم من عصم الله» و نیز نسائی و بیهقی از طریق ابوسعید خدری از پیامبراکرم(ص) چنین نقل می‌کنند: «ما استخلف خلیفة الا له بطانتان بطانة تأمره بالخیر و تحضه علیه و بطانة تأمره بالشر و تحضه علیه و المعصوم من عصم الله»، بخاری، صحیح بخاری، ج۷، ص۲۳۱؛ نسائی، سنن، ج۷، ص۱۵۸؛ بیهقی، السنن الکبری، ج۱۰، ص۱۱۱؛ زراره از امام صادق(ع) و آن حضرت از رسول خدا(ص) روایت کرده که ده امر از پایه‌های اسلام است که دهمین آن عصمت به معنای طاعت است. «بنی الاسلام علی عشرة اسهم ... والعصمة و هی الطاعة»، صدوق، الخصال، ج۲، ص۴۴۷.
  66. امام سجاد(ع) در روایتی می‌فرمایند: «الامام منا لایکون الا معصوما و لیست العصمة فی ظاهر الخلقة فیعرف بها و لذلک لا یکون الا منصوصا فقیل له یابن رسول الله(ص): فما معنی المعصوم؟ فقال: هو المعتصم بحبل الله و حبل الله هو القرآن لا یفترقان الی یوم القیامة و الامام یهدی الی القرآن و القرآن یهدی الی الامام ...»، صدوق، معانی الاخبار، ص۱۳۲.
  67. به عنوان نمونه می‌توان به این روایت اشاره نمود: محمدبن ثابت از یاران امام سجاد(ع) در وصف آن حضرت چنین می‌گوید: امام چیزی جز حق نمی‌گوید. طبری، محمدبن جریر، دلائل الامامة، ص212. این کلام را می‌توان هم ناظر به عصمت از دروغ و هم بیانگر عصمت از اشتباه دانست.
  68. به عنوان نمونه امیرمومنان(ع) در یکی از خطبه‌های خویش می‌فرمایند: «فقد طهرنا من الفواحش ما ظهر منها و ما بطن و من کل دنیة و کل رجاسة فنحن علی منهاج الحق ...»نعمانی، کتاب الغیبة، ص۴۴؛ از امام مجتبی(ع) هم چنین روایت شده که فرمودند: «نحن حزب الله الغالبونعترة رسوله الاقربون و اهل بیته الطیبون الطاهرون»، شیخ مفید، امالی، تحقیق علی اکبر غفاری، ۳۴۸؛ امام کاظم(ع) نیز در روایتی فرموده‌اند: «اللهم صل علی الائمة من ولده ... المطهرین الذین ارتضیتهم انصارا لدینک»، ابن قولویه، کامل الزیارات، تحقیق جواد قیومی، ص۴۳-۴۲.
  69. به عنوان نمونه رسول خدا(ص) در حدیثی متواتر و صحیح فرموده‌اند: «علی مع الحق و الحق مع علیو لن یفترقا حتی یردا علی الحوض یوم القیامة»، حاکم نیشابوری، المستدرک، ج۳، ص۱۲۴ و خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج۱۴، ص۳۲۲؛ ام سلمه نیز چنین نقل کرده: «والله ان علیا علی الحق قبل الیوم و بعد الیوم عهدا معهودا و قضاءا مقضیا»، ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق ج۴۲، ص۱۲۰؛ عمار یاسر نیز درباره امیرالمومنین(ع) چنین اظهار نظر کرده: « لو لم یبق احد الا خالف علی بن ابیطالب لما خالفته و لا زالت یدی مع یده و ذلک لان علیا لم یزل مع الحق منذ بعث الله نبیه»، نعمان مغربی، شرح الاخبار، تحقیق: سیدمحمد حسین جلالی، ج۱، ص۷۳۱؛ از مقدادبن اسود هم در دفاع از امیرالمومنین و اهل بیت پیامبر(ع) چنین نقل شده: «انی والله لاحبهم لحب رسول الله ایاهم و ان الحق معهم و فیهم»، مسعودی، مروج الذهب، ج2، ص۳۴۳-۳۴۲؛ حذیفة بن یمان هم در دفاع از امیرالمومنین(ع) گفته است: «...فوالله انه لعلی الحق آخرا و اولا ...»، مسعودی، مروج الذهب، ج۲، ص۳۸۴-۳۸۳.
  70. ر.ک: صدوق، عیون اخبارالرضا (ع)، ج2، ص172-170، روایت امام رضا(ع).
  71. مثل این روایت که هشام بن حکم از امام صادق(ع)درباره چگونگی عصمت پرسیده و آن حضرت چنین فرموده است: «المعصوم هو الممتنع بالله من جمیع محارم الله و قال الله تبارک و تعالی: «و من یعتصم بالله فقد هدی الی صراط مستقیم»»، صدوق، معانی الاخبار، ص۱۳۲.
  72. ر.ک: صدوق، خصال، ج۱، ص۳۱۰.
  73. فرازهای زیارت جامعه کبیره خود شاهدی بر این سخن است. «اشهد انکم الائمة الراشدون المهدیون المعصومون المکرمون المقربون المتقون الصادقون» ... «عصمکم الله من الزلل و طهرکم من الدنس و اذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا»، صدوق، من لا یحضره الفقیه، تحقیق علی اکبر غفاری، ج۲، ص۶۱۱-۶۰۹.
  74. فاریاب، محمد حسین، عصمت امام، ص۱۶۴ و ۲۱۶.
  75. تفسیر فرات کوفی، حدیث ۴۶۴.
  76. الصحیح من سیرة النبی الأعظم، ج۳، ص۱۷۴.
  77. بحارالأنوار، ج۱۹، ص۲۴۷.
  78. سیره حلبی، ج۳، ص۱۹۰: «رَسُولُ‏ اللَّهِ‏ وَ لَيْسَ‏ يَعْصِي‏ رَبَّهُ‏».
  79. تاریخ طبری، ج۲، ص۶۳۴؛ سیره حلبی، ج۳، ص۲۸: «انا عبدالله و رسوله لن اخالف أمره و لن یضیعنی».
  80. ارشاد، شیخ مفید، ص۷۶؛ ملل و نحل، ج۱، ص۶۹؛ بدایه و نهایه، ج۴، ص۴۱۶.
  81. رجال کشی، ص۲۴۹ و ۳۴۹.
  82. تفسیر القمی، ج۲، ص۱۹۳.
  83. عقیدة الشیعه، ص۱۲۵ و ۳۲۹.
  84. کتاب الزهد، ص۱۱۴؛ بحارالأنوار، ج۲۵، ص۲۰۷.
  85. تاریخ سیاسی صدر اسلام، ص۱۸۶.
  86. سلیمانیان، م‍ص‍طف‍ی‌، مقامات امامان، ص ۲۴۸.