قیام خوارج: تفاوت میان نسخهها
(←منابع) |
|||
| خط ۲۲۹: | خط ۲۲۹: | ||
== منابع == | == منابع == | ||
{{منابع}} | {{منابع}} | ||
# [[پرونده: | # [[پرونده:IM010969.jpg|22px]] [[یعقوب جعفری|جعفری، یعقوب]]، [[خوارج در تاریخ (کتاب)|'''خوارج در تاریخ''']] | ||
{{پایان منابع}} | {{پایان منابع}} | ||
نسخهٔ ۲۱ دسامبر ۲۰۲۵، ساعت ۰۰:۵۷
قیامهای خوارج
طبیعت اندیشۀ خارجیگری و اساس عقیدۀ مشترک گروههای خوارج اقتضا میکرد که آنها همواره شورش کنند و دست به شمشیر برند و با حکومتها بجنگند و لذا خوارج هرگاه که فرصت مییافتند، یکی را به فرماندهی خود برمیگزیدند و دست به شورش و قیام میزدند. در این بخش بر سر آنیم که قیامهای متعدد خوارج را که بیشتر در زمان بنی امیه و چند مورد هم در عهد بنی عباس اتفاق افتاد، مورد بررسی قرار دهیم تا از لابلای حوادث، روح کلی حاکم بر خوارج را بشناسیم. این قیامها - چنانکه خواهیم دید - تقریبا مشابه یکدیگرند و در هر مورد خوارج سرسختانه جنگیده و دست آخر سرکوب شدهاند و این پیشبینی امیر المؤمنین(ع) دربارۀ آنها تحقق پیدا کرده است که فرمود: « أَمَا إِنَّكُمْ سَتَلْقَوْنَ بَعْدِي ذُلًّا شَامِلًا وَ سَيْفاً قَاطِعاً وَ أَثَرَةً يَتَّخِذُهَا الظَّالِمُونَ فِيكُمْ سُنَّةً». آگاه باشید بزودی پس از من ذلّت سراسر وجودتان را میگیرد و به شمشیر برنده گرفتار میشوید و دچار استبدادی خواهید شد که ستمگران آن را دربارۀ شما یک سنّت قرار خواهند داد. یادآوری میکنیم که در این بخش قیامهای مهم خوارج را که باعث دردسرها و مزاحمتهای بسیاری برای مسلمانان شد مطرح خواهیم کرد و قیامهای محدود آنها را که چه بسا به وسیلۀ یک یا چند تن انجام میگرفت و فورا سرکوب میشد و در واقع نوعی خودکشی به حساب میآید ذکر نخواهیم کرد، هرچند که بسیاری از این نوع قیامها نیز در لابلای کتابهای تاریخی آمده است.[۱]
قیام مستورد بن علفه[۲]
پس از شهادت امیر المؤمنین(ع) جمعی از خوارج که از نهروان گریخته و به ری رفته بودند و یا به سپاه امام پیوسته و مورد عفو قرار گرفته بودند به کوفه بازگشتند و دست به تحریکات سیاسی زدند. سران این گروه از خوارج عبارت بودند از حیان بن ظبیان و مستورد بن علفه و معاذ بن جوین. اینها در منزل حیان بن ظبیان جلسه میکردند و برای یک قیام مسلحانه علیه حاکم کوفه نقشه میکشیدند. حاکم کوفه در آن زمان مغیرة بن شعبه بود. به او گزارش دادند که خوارج در خانۀ حیان اجتماع میکنند و قصد دارند که از اول شعبان سال چهل و سه شورش کنند. مغیره به رئیس شرطههای خود دستور داد خانۀ حیان را محاصره و حدود بیست تن را دستگیر کردند و نزد مغیره آوردند. مغیره از آنها پرسید: به چه علت میخواستید وحدت مسلمانان را به هم بزنید؟ آنها گفتند: ما چنین تصمیمی نداشتیم، و اما اینکه در خانۀ حیان بن ظبیان اجتماع میکردیم برای این بود که او قرآن را خوب بلد است و میخواستیم از او قرآن بیاموزیم. مغیره دستور داد آنها را به زندان افکندند و حدود یک سال در زندان ماندند. مستورد پس از آزادی از زندان به حیره رفت و گروههایی از خوارج دور او جمع شدند و در خانهای به جمعآوری نیرو و اسلحه پرداختند و آمادۀ خروج شدند. این خبر به مغیره حاکم کوفه رسید. مغیره مردم کوفه را جمع کرد و طی سخنانی گفت: میدانید که من همواره عافیت شما را میخواستم، اکنون به من خبر رسیده که گروهی از شما ارادۀ شورش کردهاند. پیش از آنکه فاجعهای رخ بدهد آنها را از این کار بازدارید.
به خدا قسم اگر آنها شورش کنند چنان ادبشان خواهم کرد که مایۀ عبرت دیگران باشد. معقل بن قیس گفت: ای امیر! اگر نامهای آنان را میدانی به ما بگو که اگر از ما باشند آنها را بازبداریم. مغیره گفت: نامهای آنها را نمیدانم، اما همین قدر میدانم که آنها گروهی هستند که قصد خروج و آشوب دارند. آنگاه مغیره سران قبایل را دعوت کرد و از آنها خواست که به سوی خوارج بروند و هریک قبیلۀ خود را از شورش بازدارند. صعصعة بن صوحان طی سخنانی به مردم کوفه گفت: ای مردم! هیچ قومی نسبت به خدا و شما و اهل بیت پیامبر شما و به جماعت مسلمین خطرناکتر از این خوارج خطاکار نیستند. آنها از امام ما جدا شدند و خون ما را حلال دانستند و ما را به کفر متهم کردند. پس چنین مباد که آنها را در خانههای خود پناه بدهید و یا اسرارشان را کتمان کنید. وقتی خوارج از این صحبتها آگاهی یافتند خانهای را که در آن اجتماع میکردند ترک گفتند و به صراة رفتند. مغیره سران کوفه را جمع کرد و به آنها گفت: این اشقیا قصد خروج دارند. به نظر شما چه کسی را مأمور دفع آنها کنم؟ عدی بن حاتم گفت: ما نیز دشمن آنها هستیم. هریک از ما را که انتخاب کنی به سوی آنها خواهیم رفت.
معقل بن قیس[۳] برخاست و گفت: ای امیر! خداوند تو را اصلاح کند، گمان نمیکنم کسی را دشمنتر از من نسبت به خوارج پیدا کنی. این کار را به من واگذار کن که به خواست خداوند از عهدۀ آن برخواهم آمد. مغیره پذیرفت و سه هزار سپاهی در اختیار معقل گذاشت و او آمادۀ کارزار شد. خوارج از صراة به بهرسیر رفتند و خواستند از پل آنها عبور کنند که سماک بن عبیده راه را بر آنها بست. مستورد بن علفه نامهای به سماک نوشت و طی آن اظهار داشت: ما قومی هستیم که از جور احکام و تعطیل حدود ناراحت شدهایم و اینک تو را به کتاب خدا و سنّت پیامبر و ولایت ابو بکر و عمر و برائت از عثمان و علی دعوت میکنیم. اگر پذیرفتی رشد خود را درک نمودی، وگرنه هیچ عذری نداری و آمادۀ جنگ باش. سماک در پاسخ مستورد او را تهدید به جنگ نمود. خوارج که خود را آمادۀ جنگ با سماک میکردند شنیدند که معقل بن قیس با سپاهی انبوه به سوی آنها میآید. مستورد با یاران خود در این مورد مشورت کرد، بعضیها گفتند با او میجنگیم و بعضیها پیشنهاد کردند به جای دیگری برویم و مردم را به سوی خود جلب کنیم تا نیروی بیشتری داشته باشیم.
اما مستورد جنگ با معقل را انتخاب کرد، با این حال گفت که بهتر است در اینجا اقامت نکنیم و به سیر خود ادامه دهیم تا معقل ما را تعقیب کند و در این تعقیب افرادش خسته شوند و ما در فرصت مناسب به آنها حمله کنیم. طبق این تصمیم، خوارج از کنار دجله به سوی جرجرایا حرکت کردند و از دجله گذشتند و به جوخی رسیدند و موقتا در آنجا اقامت کردند. از این طرف، معقل با سپاه خود در تعقیب مستورد به کنار بهرسیر آمد. سماک بن عبید به استقبال او شتافت و غذا و امکانات در اختیار وی نهاد. معقل سه روز در مداین اقامت نمود، آنگاه یاران خود را جمع کرد و به آنان گفت: به نظر میرسد که این خوارج گمراه نقشه کشیدهاند که ما آنها را تعقیب کنیم و هنگامی به آنها برسیم که کاملا خسته شده و حال جنگ نداشته باشیم، ولی معلوم است که آنها نیز در این سیر کردن خسته خواهند شد. درعینحال، معقل برای آنکه سپاه خسته نشوند گروهی را به استعداد سیصد تن و به فرماندهی ابو رواغ شاکری به تعقیب خوارج فرستاد. این گروه منزل به منزل خوارج را دنبال کردند تا اینکه در محلی به نام مذار به آنها رسیدند و در نزدیکی آنها اردو زدند، سپس به آنها حمله بردند و بزودی فاصله گرفتند و این جنگوگریز را ادامه دادند و خوارج را در آن محل زمینگیر کردند تا سرانجام سپاه معقل به آنجا رسید و از سوی دیگر سپاهی هم به فرماندهی شریک بن اعور از بصره برای یاری معقل به آن محل عزیمت نمود. جنگ شروع شد و خوارج طبق معمول با تهور و بیباکی تمام میجنگیدند اما یارای مقاومت نداشتند.
این بود که شبهنگام و به طور مخفیانه محل را ترک کردند و به جای اول یعنی جرجرایا رفتند. معقل از نقشۀ جدید خوارج آگاه شد و پس از ملاقات با شریک ابن اعور، باز هم ابو رواغ را با ششصد تن به سوی خوارج روانه کرد. ابو رواغ در جرجرایا به خوارج رسید و چون خوارج خود را در برابر سپاه ابو رواغ یافتند گفتند پیش از آنکه سپاه معقل به ابو رواغ بپیوندد باید کارشان را تمام کنیم. و لذا حمله را شروع کردند. دو طرف در کار جنگ به سختی پای فشردند تا جایی که مستورد تصمیم گرفت آن محل را نیز ترک کند و لذا سپاه خوارج به سوی بهرسیر عقبنشینی کردند و ابو رواغ به تعقیب آنها پرداخت. مستورد به اصحاب خود گفت شجاعترین افراد سپاه معقل همان گروه ابو رواغ هستند، ما باید طوری به مسیر خود ادامه بدهیم که به خود معقل برسیم و او را از پای درآوریم. و لذا جمعیت اندکی را برای مشغول کردن ابو رواغ در کنار جسر ساباط گذاشتند و بقیه به دیلمایا که معقل در آنجا بود رفتند و همانگونه که پیشبینی کرده بودند معقل را با سپاهی اندک یافتند که آمادگی جنگ نداشت.
جنگ شروع شد و افراد اندک معقل با رشادت تمام به نبرد با خوارج پرداختند. در آن هنگام که خوارج احساس برتری میکردند ناگهان ابو رواغ که از جریان باخبر شده بود با سپاه خود از راه رسید و به خوارج حمله کرد. جنگ سختی درگرفت و بسیاری از خوارج کشته شدند. در این هنگام مستورد، معقل را به مبارزهطلبید. معقل شمشیر به دست به سوی مستورد رفت درحالیکه او نیزۀ بلندی در دست داشت. دو فرمانده به یکدیگر حمله کردند. نیزۀ مستورد در قلب معقل نشست و همزمان با آن شمشیر معقل مغز مستورد را متلاشی ساخت و هر دو کشته شدند. معقل پیش از این جریان گفته بود که اگر من کشته شدم امیر شما عمر بن محرز است. به همین جهت، عمر بن محرز پرچم را به دست گرفت و جنگ را ادامه داد تا اینکه خوارج بکلی تارومار شدند و فتنۀ مستورد به پایان رسید، و این واقعه در سال چهل و سوم هجری اتفاق افتاد[۴].[۵]
قیام نافع بن ازرق
پس از شکست مستورد بن علفه مدتها از سوی خوارج تحریکات مهمی صورت نگرفت و تنها گروههای کوچکی از آنان دست به شورشهای محدود میزدند و بلافاصله سرکوب میشدند تا اینکه نافع بن ازرق جمع کثیری از خوارج را در اطراف خود گرد آورد و فتنۀ بزرگی را ایجاد کرد که مدتها جامعۀ اسلامی درگیر آن بود. نافع بن ازرق پس از جدایی از ابن زبیر به بصره آمد و از اختلافات داخلی که میان قبایل موجود در بصره پدید آمده بود سود برد و گروهی از خوارج تندرو را دور خود جمع کرد. او میخواست بصره را تصرف کند اما مسلم بن عبیس به کمک مردم بصره در مقابل او ایستادند و نافع بن ازرق را از بصره دور کردند. نافع بن ازرق با سپاه خود به دولاب در نزدیکی اهواز عقبنشینی کرد. مردم بصره سپاهی را برای جنگ با ابن ازرق آماده ساختند. این سپاه به فرماندهی مسلم بن عبیس به سوی دولاب رفت و در آنجا جنگ سختی درگرفت و در این جنگ، هم مسلم ابن عبیس فرمانده سپاه بصره و هم نافع بن ازرق رئیس خوارج کشته شدند[۶]. طبری و ابن اثیر قیام نافع بن ازرق را به همین صورت نقل میکنند که به طور خلاصه آوردیم. اما دینوری با تفصیل بیشتر و به صورتی متفاوت از طبری آورده که به آن میپردازیم: خوارج ازرقی به رهبری نافع بن ازرق در عهد یزید خروج کردند.
در آن زمان، عبید الله بن زیاد حاکم بصره بود. او اسلم بن ربیعه را همراه با دو هزار کس برای سرکوب خوارج فرستاد. دو سپاه در قریهای به نام آسک در نزدیکی اهواز به هم رسیدند و درگیر شدند. در این جنگ پیروزی اولیه نصیب خوارج شد و سپاه اسلم شکست خورد و عقبنشینی کرد. ابن زیاد از این شکست سخت به خشم آمد و در بصره هرکسی را که متهم به رأی خوارج بود دستگیر کرد و سپس کشت. کار خوارج در نواحی اهواز بالا گرفت و از هرطرف هواداران خوارج به آنجا رفتند و بخصوص پس از مرگ یزید و فرار ابن زیاد از بصره و کوفه قدرت و شوکت زیادی کسب کردند. اهل بصره که از حملۀ خوارج بیمناک بودند گرد هم آمدند و پنج هزار تن از شجاعان بصره را به فرماندهی مسلم بن عبیس مأمور جنگ با خوارج ازرقی کردند. این سپاه در محلی به نام دولاب با خوارج روبرو شد. جنگ سختی درگرفت و مسلم بن عبیس کشته شد و سپاه بصره باز هم شکست خورد.
این جریان باعث نگرانی شدید اهل بصره شد. این بار ده هزار تن را به فرماندهی عثمان بن معمر به جنگ خوارج فرستادند، ولی این بار نیز سپاه بصره شکست خورد و فرماندهش کشته شد. اهل بصره به فکر چارۀ اساسی افتادند و به عبدالله بن زبیر که در مکه ادعای خلافت داشت نامه نوشتند و از او استمداد نمودند و به ابن زبیر پیشنهاد کردند که مهلب ابی صفره که آن روز والی خراسان بود مأمور جنگ با خوارج باشد این پیشنهاد مورد قبول قرار گرفت و ابن زبیر طی نامهای به مهلب نوشت که در خراسان کسی را جانشین خود کند و فورا به بصره بیاید تا شورش خوارج ازرقی را سرکوب سازد[۷]. مهلب پس از دریافت این نامه از خراسان حرکت کرد و به بصره آمد. مردم دور مهلب جمع شدند و او طی سخنان کوتاهی گفت: ای مردم! دشمن نابکار به سراغ شما آمده و میخواهد خون شما را بریزد و اموالتان را غارت کند. من برای جنگ با این دشمن شرایطی دارم، اگر پذیرفتید اقدام خواهم کرد وگرنه کس دیگری را پیدا کنید. اهل بصره گفتند: شرایط تو چیست؟ مهلب گفت: من از میان شما طبقۀ متوسط را انتخاب خواهم کرد که نه بسیار ثروتمند باشد و نه بسیار فقیر، دیگر اینکه مناطق و زمینهایی را که فتح کردم از آن خود من باشد، و دیگر اینکه در جنگ هر تدبیری که من کردم مورد قبول همه باشد و هیچکس با آن مخالفت نکند. مردم بصره شرایط مهلب را پذیرفتند و مهلب به جمعآوری نیرو پرداخت و بیست هزار سپاهی جمع کرد[۸]، آنگاه با سپاه خود به سوی خوارج رفت و در کنار نهر شوشتر با خوارج روبرو شد و به آنها حمله کرد. خوارج تاب مقاومت نیاوردند و شکست خوردند و به طرف اهواز عقبنشینی کردند. مهلب چهل روز در کنار پل اقامت نمود و سپس به تعقیب خوارج پرداخت و در محلی به نام سلّی در نزدیکیهای اهواز با نافع بن ازرق درگیر شد و آتش جنگ شعلهور گردید. در این درگیری ضربتی به صورت مهلب خورد که در اثر آن بیهوش شد و سپاهیان او خیال کردند که مهلب کشته شده است. ولی جنگ ادامه یافت تا اینکه عدۀ بسیاری از خوارج کشته شدند و حتی رئیس آنها نافع بن ازرق نیز به هلاکت رسید و بقیه تارومار شدند و به طرف فارس گریختند[۹].[۱۰]
قیام عبدالله بن ماحوز
پس از کشته شدن نافع بن ازرق، خوارج ازرقی با عبدالله یا عبیدالله بن ماحور بیعت کردند. البته اگر روایت دینوری را بپذیریم این بیعت پس از واقعۀ سلّی بوده و اگر روایت طبری و مبرد را قبول کنیم و قتل نافع بن ازرق را قبل از ورود مهلب به جنگ با ازارقه بدانیم، بیعت پس از واقعۀ دولاب انجام گرفته است. طبق بعضی از تواریخ، خود نافع ابن ازرق پیش از کشته شدن، عبدالله بن ماحوز را جانشین خود تعیین کرده بود. بههرحال، خوارج ازرقی به فرماندهی عبدالله بن ماحوز به جنگ و گریز ادامه دادند و به پیروزیهایی دست یافتند. سپاه بصره عقبنشینی کرد و در کنار نهر دجیل اردو زد و سپاه ابن ماحوز هم نزدیکی همان موضع منتقل شد و در کنار شهر تیری حملات خود را متوجه افراد سپاه بصره کرد که باعث فرار بسیاری از آنها شد و حارثة بن بدر که فرمانده آنان بود در نهر دجیل غرق شد و بدینسان خوارج ازرقی قدرت بلامنازع در منطقۀ اهواز و نواحی آن شدند و به بدترین وضع دشمنان خود را سرکوب کردند بهطوریکه خانههای آنان را آتش میزدند و مردان و زنان و کودکان را سر میبریدند. ابن ماحوز سه ماه مالیات آن منطقه را گرفت و قدرت زیادی کسب کرد و شمار سپاه ازارقه به حدود ده هزار تن و به روایت ابن اعثم به بیست هزار تن رسید. طبیعتا چنین قدرتی ابن ماحوز را وادار کرد که مجددا به بصره حمله کند و آنجا را به تصرف خود درآورد. این بود که پسرعم خود زبیر بن علی بن ماحوز را با سپاهی به سوی بصره فرستاد. او به نزدیک فرات رسید و برای حمله به بصره پلی احداث نمود.
اهل بصره که خود را در خطر میدیدند با تمام قدرت که شامل همۀ کشتیها و مرکبها و افرادشان بود، به مقابله برخاستند. وقتی زبیر بن ماحوز ارادۀ آنها را دریافت پل را خراب کرد ولی در کنار دجله اقامت گزید[۱۱]. اینجا بود که مهلب بن ابی صفره به میدان آمد[۱۲] و کاردانی و شجاعت خود را به نمایش گذارد و به تعقیب ازارقه پرداخت. سپاهیان ازرقی در مقابل مهلب عقبنشینی کردند و او به آرامی آنها را دنبال نمود. در چند مورد سپاهیان ازرقی به سپاه مهلب شبیخون زدند و جمع کثیری از آنها را کشتند، ولی باز مهلب آنها را تعقیب نمود تا اینکه در منطقهای به نام سلّی و سلبری به هم رسیدند. دو سپاه به آرایش جنگی پرداختند. مهلب در میمنۀ سپاه خود، قبیلۀ ازد و تمیم و در مسیره، قبیلۀ بکر بن وائل و عبدالقیس را قرار داد. عبدالله بن ماحوز ازرقی نیز در میمنه، عبیدة بن هلال یشکری و در میسره، زبیر بن ماحوز را قرار داد.
البته سپاه مهلب از نظر تعداد بیشتر بود، ولی سپاه ازارقه از لحاظ وسایل جنگی برتری داشت[۱۳]. به روایت مبرد دو سپاه سه روز در حال آمادهباش جنگی بسر بردند تا اینکه یکی از افراد خوارج به دست افراد مهلب کشته شد. اینجا بود که سپاه خوارج حملۀ سریع و گستردهای را شروع کرد[۱۴]. جنگ شدیدی درگرفت و جمع کثیری از دو طرف کشته شدند و بسیاری از سپاهیان مهلب پا به فرار گذاشتند. وقتی خبر شکست سپاه مهلب به بصره رسید مردم آنچنان وحشتزده شدند که میخواستند بصره را تخلیه کنند و به بیابانها بروند[۱۵]. تا اینکه مهلب سپاه شکستخوردۀ خود را جمع کرد و به آنها سروسامانی داد و بعضی از فراریان نیز بازگشتند. مهلب طی سخنانی به سپاه شکستخوردۀ خود گفت: ای مردم! گاهی خداوند جمعیت بسیار را به حال خودشان واگذار میکند و آنها شکست میخورند و پیروزی را به جمعیت اندک میدهد. ای مردم! تصمیم من این است که هریک از شما ده عدد سنگ بردارید و با هم به سوی لشکرگاه ازارقه برویم! آنان اکنون آسودهخاطر مشغول استراحت هستند و بسیاری از سپاهیانشان در تعقیب فراریان، از لشکرگاه خود دور شدهاند. به خدا قسم، امیدوارم که آنها به لشکرگاه خود برنگردند مگر اینکه شما آن را تصرف کردهاید و امیرشان را کشتهاید. سپاه مهلب دستور فرمانده خود را اجرا کردند و ناگهانی بر سر خوارج ازرقی ریختند و با سنگ آنها را تارومار کردند و ساعتی نگذشت که فرماندهشان عبدالله بن ماحوز را هم کشتند و مهلب لشکرگاه خوارج را تصرف نمود و در سر راه آن گروه از خوارج که به تعقیب فراریان از سپاه بصره رفته بودند نیروهایی گمارد و آنان را نیز که به لشکرگاه خود بازمیگشتند تارومار کردند و بدینسان خوارج ازرقی شکست فاحشی خوردند و تنها گروه اندکی جان سالم بهدر بردند و آنها هم به سوی کرمان و اصفهان گریختند. مهلب خبر این پیروزی را طی نامهای به حارث بن عبدالله والی بصره نوشت و گزارش مفصلی از جنگ با ازارقه را ارائه داد[۱۶].[۱۷]
قیام زبیر بن علی بن ماحوز
پس از واقعۀ سلبری و شکست فاحش ازارقه و کشته شدن امیرشان عبدالله بن ماحوز، خوارج ازرقی که به نواحی کرمان و اصفهان گریخته بودند با زبیر بن علی بن ماحوز پسرعموی فرمانده قبلی بیعت کردند. او در میان خوارج به شجاعت و کاردانی معروف بود. زبیر بن ماحوز هنگامی امیر ازارقه شد که آنان در شرایط بسیار بدی قرار داشتند و در نهایت ضعف بودند. او توانست مجددا به سپاه خوارج سروسامان بدهد و اعتماد به نفس را در آنها به وجود آورد. در این هنگام گروهی از خوارج بحرین به ازارقه پیوستند تا آنها را یاری کنند. البته تعداد این گروه مشخص نشده ولی شمار نیروهای خوارج دو سال بعد از شکست سلبری به شش هزار تن رسید[۱۸].
زبیر بن ماحوز پس از سروسامان دادن به سپاه خوارج به قصد تصرف بصره که همواره هدف نخستین ازارقه بود به سوی اهواز حرکت کرد و در سر راه خود، با والیان شهرها درگیریهایی پیدا کرد که بیشتر به صورت جنگوگریز بود، از جمله در فارس با عمر بن عبیدالله درگیر شد و بالاخره سپاه خوارج به اهواز رسید[۱۹]. خبر نزدیک شدن خوارج به بصره باعث نگرانی شدید مردم گردید و لذا مصعب بن زبیر که در آن زمان حاکم بصره بود با سپاه خود به سوی ازارقه حرکت کرد و از طرف فارس هم عمر بن عبید الله با سپاه خود به جانب آنان شتافت. جاسوسهای خوارج به آنها گزارش دادند که سپاهیان دشمن از دو سو به طرف آنها در حرکت هستند: مصعب از بصره و عمر از فارس. وقتی ابن ماحوز این خبر را شنید خطاب به سپاهیان خود گفت: از بدبیاری ما این است که در میان دو نیرو قرار گرفتهایم. شتاب کنید که دشمن را فقط از یک طرف ملاقات کنیم. آنگاه ابن ماحوز سپاه خوارج را حرکت داد تا به سرزمین جوخی رسیدند و در کنار دجله اقامت گزیدند و از همانجا به مداین حمله بردند و زنان و مردان و کودکان را کشتند و شکم زنان باردار را پاره کردند. حاکم مداین، کردم بن مرثد، از شهر گریخت. ازارقه از مداین به شهر ساباط آمدند و در آنجا نیز بسیاری از مردم را کشتند.
مردم کوفه نزد حارث بن ابی ربیعه که جانشین مصعب بود رفتند و مصرّانه از وی خواستند که آنها را سازماندهی کند و به جنگ خوارج برخیزد. او با بیمیلی پذیرفت و همراه با آنان به نخیله آمد و مدتی در آنجا اقامت کرد. ابراهیم بن اشتر که سستی حارث را دید گفت: دشمنی به سوی ما میآید که از هیچ چیز باک ندارد و زن و مرد و طفل نوزاد را میکشد، راه را ناامن میکند و شهرها را ویران میسازد. پس ما را به سوی این دشمن حرکت بده. حارث بهناچار دستور حرکت داد، ولی حرکت به کندی صورت گرفت و این امر باعث ناراحتی و نارضایتی مردم میشد تا سرانجام به صراة رسیدند. در اینجا بود که با نخستین گروه از سپاه خوارج روبرو شدند. ازارقه وقتی به جسر صراة رسیدند دیدند که گروه بسیاری برای جنگ با آنها آمدهاند. این بود که پلی را که آنها را با شهر مربوط میکرد خراب کردند. حارث بن ابی ربیعه فرصت را مغتنم شمرد و به مردم گفت که اولین مرحلۀ جنگ حمله با تیر است و سپس با نیزه و در آخر کار با شمشیر. در این هنگام یک نفر بهپا خاست و گفت: خداوند امیر را اصلاح کند! وقتی این دریا میان ما و دشمن قرار گرفته چگونه میتوانیم با آنها بجنگیم؟ پیش از هرچیز دستور بده این پل درست شود و ما را از روی آن عبور بده تا با دشمن بجنگیم. حارث دستور داد پل را مجددا بنا کردند و مردم از آن گذشتند. البته سپاه خوارج عقبنشینی کرده بود. حارث به مداین رسید و بدون آنکه درگیری مهمی اتفاق بیفتد با سپاه شش هزار نفری خود آنها را دنبال مینمود تا اینکه خوارج ازرقی منطقه را ترک کردند و به اصفهان رفتند و حارث از تعقیب آنها دست کشید و به کوفه بازگشت[۲۰].
سپاه خوارج به فرماندهی زبیر بن ماحوز به قصد تصرف اصفهان، آن شهر را به محاصرۀ خود درآورد. حاکم اصفهان اسماعیل بن طلحه بود. او عتاب بن ورقا را مأمور حفاظت شهر نمود. در دروازۀ شهر درگیریهایی رخ داد اما نتوانستند کاری از پیش ببرند. محاصرۀ اصفهان ماهها طول کشید[۲۱] بهطوریکه آذوقۀ مردم تمام شد و مردم شهر به سختی و ناراحتی گرفتار آمدند. عتاب مردم شهر را جمع کرد و به آنان گفت: مردم! همانطور که میبینید کار به جای سخت و دشواری رسیده و برای ما جز اینکه در بستر خود بمیریم و کسی نتواند حتی ما را دفن کند چیزی نمانده است. از خدا بترسید! تعداد شما که کم نیست و در میان شما جنگجویان شجاعی وجود دارند. پیش از آنکه کار به جایی رسد که حتی نتوانید از ناموس خود دفاع کنید به سوی دشمن با قدرت حمله کنید که امیدوارم خداوند شما را بر آنها پیروز کند. مردم شهر از هرطرف سخنان عتاب را تأیید کردند و آمادگی خود را برای نبرد نهایی اعلام داشتند. آنها شبانه خود را مهیا کردند و نزدیکیهای صبح هنگامی که سپاه خوارج در بیرون شهر مشغول استراحت بودند و احتمال چنین حملهای را نمیدادند، با تمام نیرو به آنان حمله کردند و بر سر فرمانده خوارج زبیر بن ماحوز ریختند. او نخست از خود دفاع کرد ولی سرانجام به دست مردم اصفهان کشته شد[۲۲].[۲۳]
قیام قطری بن فجائه
با کشته شدن زبیر بن ماحوز در کنار دروازۀ اصفهان و شکست فاحش سپاه خوارج آنها خواستند عبیدة بن هلال یشکری را به فرماندهی خود انتخاب کنند تا به سپاه شکستخورده سروسامان بدهد، اما عبیده که یکی از زعمای خوارج بود از قبول فرماندهی امتناع ورزید و گفت من کسی را که بهتر از من است به شما معرفی میکنم: بر شما باد قطری ابن فجائه. ازارقه با قطری بن فجائۀ مازنی بیعت کردند و این در سال هفتاد و یک بود. قطری، هم از لحاظ جنگجویی امتیاز داشت و در جنگهای بسیاری شرکت کرده بود و هم از لحاظ خطابه و استفاده از شعر جایگاه بالایی در میان خوارج داشت. همچنین او با اینکه از ازارقه بود ولی نسبت به دیگر رهبران ازرقی موضع معتدلی داشت و همین امر سبب شد که خوارج دور او جمع شوند. او با عطیة بن اسود حنفی و ابو فدیک خارجی همکاری میکرد. یکی از خصوصیات قطری این بود که او برخلاف اسلاف خود، که به ظاهر تعصبات قبیلگی نداشتند، به قبیلۀ خود بنی تمیم اظهار علاقه میکرد و این در شعرهای او هم منعکس است. قطری حتی در یکی از جنگها بر کشته شدن یکی از اشراف بنی تمیم که به دست خوارج کشته شده بود گریست و از سوی یاران خود مورد سؤال قرار گرفت[۲۴].بههرحال، قطری با سپاه خود از اطراف اصفهان عقبنشینی کرد.
یارانش به او گفتند که به فارس برویم. او گفت عمر بن معمر در آنجاست و خوب است که ما به اهواز برویم و اگر مصعب از بصره خارج شد وارد بصره شویم. این بود که سپاه ازرقی دوباره به سوی اهواز حرکت کرد و مجددا خطر خوارج شهر بصره را تهدید نمود. مردم بصره از مصعب خواستند برای رویارویی با خوارج از مهلب بن ابی صفره که تجربیات بسیاری در جنگ با خوارج داشت و با تکنیکهای آنان بخوبی آشنا بود دعوت کند، و او نیز همین کار را کرد و مهلب که در آن زمان حاکم موصل و جزیره بود این دعوت را پذیرفت و به جنگ خوارج رفت[۲۵]. هنگامی که قطری متوجه شد مهلب برای جنگ با آنان آماده شده است اهواز را ترک کرد و با سپاه خود به سوی کرمان رفت تا با آمادگی بیشتری برگردد. او مدتی در کرمان که پایگاه خوارج در آن زمان بود اقامت نمود و از نظر نیرو و تعداد نفرات و هم از نظر مالی قدرت و قوت بیشتری پیدا کرد و مجددا به اهواز بازگشت. مهلب با سپاه خود برای مقابله با ازارقه حرکت کرد و در سمولاف به همدیگر رسیدند و هشت ماه این دو سپاه با هم درگیر بودند و شدیدترین جنگی که تا آن زمان مردم دیده بودند در آنجا اتفاق افتاد.
در این زمان جنگ دیگری در میان مسلمانان جریان داشت و آن جنگ عبدالملک بن مروان اموی با ابن زبیر بود که به پیروزی عبدالملک انجامید و بنی امیه بر عراق مسلط شدند، ولی این حادثه تغییری در مسألۀ جنگ با خوارج نداد و بنی امیه نیز برای دفع آنها از بصره و اطراف آن تلاش میکردند. پس از تسلط بنی امیه بر عراق خالد بن عبدالله والی بصره شد و مهلب را عزل کرد و خود رهبری جنگ با ازارقه را به دست گرفت، اما او از طرف عبدالملک بن مروان دستور داشت که در جنگ با خوارج از مشورتها و راهنماییهای مهلب استفاده کند. نخستین درگیری میان خالد و قطری در کربج واقع شد و خالد با مشورت مهلب از آنجا به منطقهای در میان شوش و جندیشاپور رفت تا تدارکات لازم را برای سپاه خود تأمین کند. مهلب از او خواسته بود که دور لشکرگاه، خندق بکند و حصاری درست کند، اما خالد به این پیشنهاد مهلب عمل نکرد. قطری که در شهر تیری اقامت کرده و آنجا را مرکز خود قرار داده بود به طور ناگهانی به لشکرگاه خالد حمله کرد. سپاه خوارج در این حمله کشتیهای خالد را آتش زدند و نفرات او را کشتند و مرکبهایشان را از بین بردند و لشکرگاه خالد را به تصرف خود درآوردند. در این هنگام مهلب پسر خود را با صد و یا پانصد تن به کمک خالد فرستاد و نیروهای دیگری هم به او ملحق شدند و توانستند سپاه ازرقی را از لشکرگاه خالد برانند[۲۶].
این واقعه بیلیاقتی خالد را روشن ساخت و اگر اقدام فوری مهلب نبود شکست قاطعی نصیب سپاه بصره شده بود. خوارج بار دیگر سمت کرمان را در پیش گرفتند و خالد نیز به بصره بازگشت. ازارقه حدود پنج ماه در کرمان ماندند و در این مدت تجدید نیرو کردند، سپس به فارس آمدند و در منطقۀ دارابجرد اردو زدند. در این هنگام خالد برادر خود عبدالعزیز را مأمور جنگ با قطری کرد. البته مردم علاقه داشتند که مهلب عهدهدار این کار بشود، ولی خالد میخواست شخصیت مهلب را بشکند و به اهل بصره ثابت کند که نیازی به مهلب نیست. عبدالعزیز با سی هزار تن از سپاهیان عراق به راه افتاد و به سرعت به منطقۀ دارابجرد رسید. قطری نهصد تن از سپاهیان خود را به فرماندهی صالح بن مخراق برای مقابله با سپاه عبدالعزیز فرستاد و سپاه اصلی خود را در بالای تپهای مستقر نمود. در درگیری نخست، سپاه نهصد نفری خوارج شکست خوردند و عبدالعزیز بدون توجه به آمادگیهای سپاه خود، خوارج را دنبال کرد. در این زمان سپاه اصلی ازارقه که هفت هزار تن بودند بر سر آنها ریختند و جنگ سختی درگرفت و نتیجۀ آن شکست قطعی سپاه بصره بود. عبدالعزیز فرار کرد و بسیاری از سران سپاه او کشته شدند و ازارقه لشکرگاه آنها را تصرف کردند و عدهای را به اسارت گرفتند و آنها را در غاری وارد کردند و در غار را بستند تا همگی کشته شدند. این پیروزی مهم برای خوارج در منطقۀ دارابجرد نتایج مهمتری به بار آورد و باعث شد که قطری و سپاه او برای چندمین بار به اهواز بروند و بصره مورد تهدید قرار گیرد[۲۷].
پس از این حوادث، عبدالملک، خالد را از حکومت بصره عزل کرد و به جای او بشر بن مروان را والی بصره نمود و از او خواست که برای جنگ با ازارقه مهلب را انتخاب کند؛ زیرا که او تجربیات بسیاری در این منطقه دارد. بشر این مسأله را با مهلب در میان گذاشت و از او خواست که جنگ با خوارج را به عهده بگیرد. مهلب این پیشنهاد را پذیرفت و مشغول آماده کردن سپاه شد. البته در باطن، بشر نظر خوبی با مهلب نداشت و در مقابل او کارشکنی میکرد، اما مهلب به هر صورتی که بود سپاه خود را آماده ساخت و به سوی اهواز حرکت کرد. سپاه دیگری هم از کوفه برای جنگ با خوارج آمده بود. مهلب توانست ازارقه را از اهواز براند و آنها به رامهرمز عقبنشینی کردند. ولی هنوز جنگ مهمی صورت نگرفته بود که بشر بن مروان حاکم بصره درگذشت و عدهای از افراد سپاه مهلب او را رها کردند و به خانههای خود در کوفه و بصره بازگشتند. تنها حدود ده هزار تن که بیشتر آنها از قبیلۀ ازد بودند با مهلب ماندند. موقعیت تضعیفشدۀ مهلب و مرگ حاکم بصره زمینه را برای پیروزیهای بیشتر خوارج آماده ساخت. این بود که قطری بن فجائه تصمیم گرفت بصره را تصرف کند، اما بعضی از سران سپاه او مخالفت کردند و گفتند نباید نیروی مهلب را دستکم گرفت. قطری به ناچار سخن آنها را قبول کرد، ولی به آنها گفت: اگر نبود که مشورت کردن خیر و برکت دارد با شما مشورت نمیکردم اما، بههرحال، به شما میگویم که اگر اکنون مهلب را رها کنید فردا پشیمان خواهید شد.
پس از مرگ بشر بن مروان، عبدالملک برای حکومت کوفه حجاج بن یوسف را انتخاب کرد و علاوه بر کوفه حکومت بصره را هم به او داد. از جمله کارهای فوری حجاج این بود که مهلب را با اختیارات بیشتر مأمور دفع ازارقه کرد و نیروهای بسیاری را در اختیار او گذاشت و ابن مخنف را هم از سوی دیگر با سپاه کوفه روانۀ جنگ با خوارج ازرقی کرد. در منطقۀ کازرون جنگ درگرفت و ابن مخنف کشته شد و عتاب بن ورقاء فرمانده سپاه کوفه گردید. ناهماهنگی دو سپاه بصره و کوفه که از دو فرمانده دستور میگرفتند مشکلات زیادی به وجود آورده بود تا اینکه حجاج فرماندهی سپاه کوفه را هم به مهلب واگذار کرد و او با اختیارات بیشتر دستبهکار شد. پس از آمدن حجاج، جنگ مهلب با ازارقه حدود سه سال طول کشید. صحنۀ نبرد در دو سال شهرهای فارس و در یک سال اخیر شهرهای کرمان بود و نبرد بدون وقفه ادامه داشت. مهلب تمام شهرهای فارس را از ازارقه پاکسازی کرد و آنان به جیرفت کرمان عقبنشینی کردند. این عقبنشینی با کشتار و خرابی شهرها توأم بود. مثلا آنها شهر اصطخر را ویران کردند به این بهانه که اخبار آنها را به مهلب گزارش دادهاند و شهر فسا را هم میخواستند ویران کنند که یکی از ثروتمندان آنجا شهر را در مقابل پرداخت صد هزار درهم خرید و آنها فسا را ویران نکردند[۲۸].
مهلب ازارقه را تعقیب نمود و در جیرفت کرمان با آنها درگیر شد و جنگ سختی درگرفت. این جنگ هجده ماه طول کشید[۲۹] تا اینکه میان خود خوارج اختلاف افتاد و علت، این بود که مردی از عمّال قطری به نام مقطر یکی از خوارج را کشت. خوارج از قطری خواستند که قصاص کند، ولی او این کار را نکرد و گفت مقطر خطا در تأویل کرده و نباید او را کشت و این باعث اختلاف آنان شد. ابن اثیر، علاوه بر این جریان، دو مورد دیگر هم نقل میکند که در آن، سپاه خوارج به قطری اعتراض کردند و همین باعث انشعاب میان آنان گردید[۳۰]. اما به نظر میرسد که این موارد بهانههایی بیش نبود بلکه سپاه خوارج از هرطرف در مضیقه بودند و طولانی شدن جنگ، آن هم جنگ بیحاصل، آنها را کمحوصله و عصبانی و ناراضی کرده بود. بههرحال، انشعاب در میان خوارج ازرقی، باقیماندۀ نیروی آنها را درهم شکست. بسیاری از آنها قطری بن فجائه را عزل کردند و با عبد ربۀ کبیر بیعت نمودند و عدۀ کمی نسبت به قطری وفادار ماندند و گروهی هم با عبد ربۀ صغیر بیعت کردند. این اختلاف باعث جنگ درونگروهی میان خوارج گردید. آنها حدود یک ماه با یکدیگر جنگیدند و مهلب کاری به کار آنها نداشت و خبر ایجاد تفرقه میان خوارج را به حجاج نوشت و حجاج در پاسخ دستور داد که به آنها حمله کند. ولی مهلب پیشنهاد حجاج را نپذیرفت و به او نوشت مادام که آنها همدیگر را میکشند ما نباید کاری به کار آنها داشته باشیم.
پس از یک ماه جنگ میان خوارج، قطری با پیروان و یاران خود منطقه را به سوی طبرستان ترک کرد و بقیه تحت فرماندهی عبد ربۀ کبیر قرار گرفتند. در این هنگام مهلب حملۀ سختی انجام داد و پس از جنگی شدید، همۀ خوارج جز تنی چند از آنها کشته شدند و آنها هم به اسارت درآمدند. به روایت ابن اثیر پس از رفتن قطری به طبرستان جنگ سختی میان سپاه مهلب و سپاه عبد ربۀ کبیر درگرفت و خوارج در محاصره قرار گرفتند و در چهار فرسخی جیرفت عبد ربه به اصحاب خود گفت: مردم! قطری برای حفظ جانش فرار کرد، شما جانهای خود را به خداوند هبه کنید. خوارج به جنگ با مهلب بازگشتند و بیباکانه حمله میکردند و جنگ آنچنان سخت بود که خوارج مرکبهای خود را کشتند و پیاده حمله میکردند تا کشته شوند تا جایی که مهلب میگفت: تاکنون چنین وضعی برای من پیش نیامده بود. و بالاخره همۀ آنها کشته شدند که از جملۀ آنها عبد ربۀ کبیر بود و شمار کشتهها به چهار هزار رسید[۳۱]. و بدینسان شوکت و قدرت خوارج ازرقی به دست مهلب شکسته شد.
یکی از شعرا به نام کعب الاشقری جریان جنگهای طولانی مهلب با ازارقه را در یک قصیدۀ طولانی که به ۸۸ بیت میرسد سروده که تمام قصیده را طبری آورده است[۳۲]. و اما قطری بن فجائه که به طبرستان رفته بود به وسیلۀ سپاهی که حجاج تحت فرماندهی سفیان بن ابرد به تعقیب او فرستاد به دام افتاد و یارانش کشته شدند و خود او نیز در درهای از درههای طبرستان به هلاکت رسید. سرهایشان را به بصره نزد حجاج بردند و بدینگونه خوارج ازرقی بکلی نابود شدند[۳۳].[۳۴]
قیام نجدة بن عامر
او یکی از سران خوارج بود که همراه با نافع بن ازرق و دیگران با عبدالله زبیر همکاری میکرد. هنگامی که خوارج از ابن زبیر جدا شدند نجده با نافع بن ازرق به بصره رفت، ولی در بعضی از مسائل میان آن دو اختلاف افتاد و به همین جهت نجده از ابن ازرق جدا شد و به یمامه رفت. پیش از ورود نجده به یمامه خوارج در آنجا تشکیلاتی داشتند و با ابو طالوت بیعت کرده بودند و گاهی به بعضی از آبادیهای اطراف و کاروانهایی که از آنجا میگذشت حمله میکردند و اموال آنها را به غارت میبردند. خوارج یمامه با این شرط با ابو طالوت بیعت کرده بودند که اگر شخصی بهتر از او پیدا کردند با او بیعت کنند. وقتی نجدة ابن عامر به یمامه رفت خوارج ابو طالوت را عزل و با او بیعت کردند و حتی خود ابو طالوت هم با او بیعت نمود، و این در سال شصت و شش اتفاق افتاد و در آن زمان نجده سی سال داشت. نجده حملات خود را به اطراف گسترش داد و بعضی از سران قبایل را کشت. کار او بالا گرفت و سه هزار نیرو جمع کرد.
نجده با سپاه خود راه بحرین را پیش گرفت. قبیلۀ ازد از او استقبال کردند و گفتند نجده برای ما از حاکمان خودمان بهتر است؛ زیرا او با جور و ستم مبارزه میکند، درحالیکه حاکمان ما خود ستمگرند. در این میان، غیر از قبیلۀ ازد قبایل دیگر بحرین از جمله عبدالقیس آمادۀ جنگ با نجده شدند و گفتند نخواهیم گذاشت یک خارجی حروری احکام خود را در میان ما اجرا کند. این بود که در قطیف با او درگیر شدند اما بسیاری از آنها به قتل رسیدند و بقیه به دست نجده به اسارت درآمدند و قطیف نیز (مانند بحرین) به تصرف نجده درآمد[۳۵]. کار نجده و خوارج پیرو او آنچنان بالا گرفت که عبدالملک بن مروان خلیفۀ اموی نامهای به او نوشت و نسبت به او اظهار مودّت کرد و به او قول داد که اگر به یمامه اکتفا کند حکومت آنجا را به او تفویض خواهد نمود، اما نجده سخن عبدالملک را نپذیرفت و به توسعۀ قدرت و حکومت خود پرداخت[۳۶]. نجده فرزند خود مطرح بن نجده را به تعقیب فراریان از عبدالقیس فرستاد. آنها در منطقهای به نام ثویر به یکدیگر رسیدند و جنگ درگرفت و پسر نجده و جمعی از همراهانش کشته شدند. نجده مجددا به آن منطقه نیرو فرستاد و مقاومت افراد عبدالقیس را درهم شکست. نجده بحرین را مقرّ حکومت خود کرده بود تا اینکه در سال شصت و نه مصعب بن زبیر والی بصره سپاهی را که از چهارده هزار تن تشکیل شده بود به فرماندهی عبدالله بن عمیر برای سرکوبی نجده به سوی بحرین فرستاد. این سپاه به محل مأموریت خود رسید، ولی نجده آنها را غافلگیر کرد و بسیاری از آنها را کشت و سپاه بصره شکست خورد و هرچه داشتند به غنیمت نجده درآمد. پس از این حادثه نجده نیرویی را به فرماندهی عطیة بن اسود به سوی عمان فرستاد و این نیرو عباد بن سلیمان حاکم عمان را شکست داد. همچنین نجده به شهرهای مختلف دستاندازی کرد و آنها را به اطاعت خود درآورد و از آنها مالیات گرفت که از جملۀ آن شهرها صنعا بود. همچنین او ابو فدیک را به حضرموت فرستاد و مالیات آنجا را هم اخذ کرد[۳۷]. نجده در سال شصت و هشت جهت انجام حج با دو هزار تن به مکه رفت. به گفتۀ یعقوبی آن سال در موسم حج چهار پرچم در عرفات زده شد: پرچم محمد بن حنفیه و اصحابش، پرچم ابن زبیر و اصحابش، پرچم نجدة بن عامر حروری و اصحابش، و پرچم بنی امیه[۳۸].
پس از مراسم حج، نجده به سوی مدینه رفت و مردم مدینه از جمله عبدالله بن عمر خود را آمادۀ جنگ با او کردند، ولی نجده از آنجا بازگشت و به طائف رسید. عاصم بن عروه از طرف مردم با او بیعت کرد و نجده وارد طائف نشد[۳۹]. نجده همچنان در اوج قدرت بود که میان اصحاب او اختلاف افتاد و جمعی از آنان در چند مورد به وی اعتراض کردند و نارضاییها بالا گرفت تا آنجا که نجده را عزل کردند و با ابو فدیک عبدالله بن ثور بیعت نمودند. البته بنابر قول ولهاوزن آنها ابتدا با ثابت تمّار بیعت کردند و چون او از نظر نژاد عرب نبود از وی خواستند که یک نفر عرب را برای رهبری برگزیند و او ابو فدیک را انتخاب کرد[۴۰]. پس از این جریان، نجده مخفی شد و ابو فدیک افراد بسیاری برای پیدا کردن او مأمور نمود تا سرانجام او را یافتند و کشتند[۴۱].[۴۲]
قیام ابو فدیک خارجی
پس از کشته شدن نجدة بن عامر به دست پیروان و یاران خود و بیعت آنها با ابو فدیک عبدالله بن ثور، حاکمیت خوارج همچنان در منطقۀ بحرین و اطراف آن ادامه یافت و این همزمان بود با درگیریهای خونین خوارج ازرقی با سپاه بصره که معمولا در بلاد ایران اتفاق میافتاد و شرح آن گذشت. عبدالملک بن مروان که تمام توان خود را برای دفع خوارج ازرقی به کار گرفته بود از خطر خوارج نجدات در بحرین نیز غافل نبود و لذا پس از کشته شدن نجده و پیدایش ضعف در سپاه خوارج بحرین، عمر بن عبیدالله بن معمر را فراخواند و از وی خواست که اهل کوفه و بصره را جمع کند و به جنگ ابو فدیک برود. او نیز دستور عبدالملک را اجرا نمود و ده هزار تن نیرو از مردم کوفه و بصره جمع کرد و آذوقۀ آنها را هم تدارک نمود. آنگاه اهل کوفه را به فرماندهی محمد بن موسی در سمت راست و میمنه، و اهل بصره را به فرماندهی عمر بن موسی در سمت چپ و میسره قرار داد و خود در قلب لشکر به حرکت درآمد. سپاه متّحد بصره و کوفه به بحرین رسیدند و آمادۀ نبرد شدند.
ابو فدیک و یاران او با تهور و بیباکی به آن سپاه حمله کردند و میسره را درهم کوبیدند بهطوریکه اهل بصره گریختند جز چند تن که یکی از آنها فرزند مهلب بود که مغیره نام داشت و فرمانده میسره زخمی شد و بقیۀ افراد که فرار نکرده بودند به سپاه کوفه پیوستند و جنگ را ادامه دادند. پس از ساعتی، بسیاری از فراریان از اهل بصره بازگشتند و همراه با اهل کوفه به جنگ ادامه دادند تا اینکه قرارگاه خوارج را به تصرف درآوردند و حدود شش هزار تن از آنها را کشتند و هشتصد نفر را اسیر کردند و از جملۀ کشتهشدگان ابو فدیک بود[۴۳]. و بدینسان خوارج نجدات بکلی تارومار شدند.[۴۴]
قیام صالح بن مسرح
صالح بن مسرح تمیمی مرد عابد و زردرو و درعینحال احمقی بود از خوارج که در شهر دارا و ارض موصل و جزیره زندگی میکرد. او برای خود پیروانی داشت که به آنها قرآن و فقه تعلیم میداد و موعظه میکرد و خطبه میخواند. یکی از خطبههای او را طبری در تاریخ خود آورده که در آن، هم از عثمان و هم از امیر المؤمنین علی بن ابی طالب(ع) اظهار بیزاری و برائت کرده است[۴۵]. صالح نخستین کس از خوارج صفریه بود که قیام کرد[۴۶] و به خروج علیه ظلم و جهاد با مخالفان دعوت نمود و مردم او را اجابت نمودند. او کسانی را به اطراف و اکناف فرستاد تا نیرو جمع کنند. در این میان، نامهای از شبیب بن یزید خارجی به او رسید که نوشته بود تو ارادۀ خروج کردهای، اگر این کار را انجام بدهی تو بزرگ مسلمانان هستی و ما دنبال کس دیگری جز تو نخواهیم رفت و اگر میخواهی خروج را به تأخیر بیندازی ما را باخبر کن؛ زیرا اجلها زود میرسد و من مطمئن نیستم که مرگ مرا دریابد درحالیکه با ستمگران جهاد نکردهام. صالح در پاسخ شبیب نوشت: چیزی مانع از خروج من نیست جز انتظار رسیدن تو. پیش ما بیا که تو کسی هستی که از اندیشه و رأی تو بینیاز نیستیم. وقتی نامۀ صالح به شبیب رسید، یاران خود را فراخواند و همراه با آنها به دارا پیش صالح آمد. صالح پیکهایی به نزد هواداران خود فرستاد و به آنها پیغام داد که اوّل ماه صفر سال هفتاد و شش خروج خواهد کرد. همۀ آنها نزد او جمع شدند و از او پرسیدند که آیا پیش از جنگ، مخالفان را به سوی عقیدۀ خود دعوت کنیم یا نه؟ او گفت: بهتر است که دعوت کنید تا حجت بر آنها تمام شود.
صالح به آنها گفت: بیشتر شما پیاده هستید و محمد بن مروان مرکبهای بسیار دارد، اول به او حمله کنید تا مرکب به دست بیاورید. و آنها همان روز حمله کرده و مرکبهای او را تصاحب نمودند. محمد که امیر جزیره بود از خروج آنها باخبر شد و عدی بن عدی کندی را با هزار تن برای مقابلۀ با آنان فرستاد. عدی با سپاه خود به دوغان آمد و به صالح پیغام داد که منطقه را ترک کند؛ زیرا دوست ندارد با او بجنگد. صالح سخن او را نپذیرفت و با یاران خود به سپاه عدی حمله کرد. صالح، شبیب را در میمنه و سوید بن سلیم را در میسرۀ سپاه خود قرار داد و خود در قلب لشکر جا گرفت. لشکر صالح، عدی را غافلگیر نمود و درحالی که آنها هیچگونه آمادگی نداشتند بر سرشان ریخت و شکست سختی به آنها داد و هرچه در لشکرگاهشان بود غارت کرد و عدی بن عدی پا به فرار نهاد. محمد بن مروان از شکست عدی در مقابل خوارج ناراحت و بر او خشمناک شد، سپس خالد بن جزء سلمی را با هزار و پانصد تن به جنگ صالح بن مسرح فرستاد و نیز حرث ب ن جعونه را با هزار و پانصد تن دیگر روانه کرد و به آنها گفت: شما دو نفر با سپاهیان خود بر این خارجی بتازید و هرکدام که از دیگری سبقت بگیرد امیر کل او خواهد بود. دو فرمانده در تعقیب صالح حرکت کردند و از محل اقامت او پرسیدند. به آنها گفته شد که صالح در «آمد» است، پس به آنسو رهسپار شدند. صالح که از آمدن این دو سپاه باخبر شده بود، شبیب را با جمعی از سپاه خود به مصاف حرث بن جعونه فرستاد و خود با جمعی دیگر به طرف خالد رفت و جنگ سختی درگرفت. وقتی فرماندهان سپاه محمد بن مروان دیدند که کار سخت شده است هردو پیاده شدند و اکثر افراد سپاه نیز پیاده شدند و سپاه صالح نتوانستند با ایشان مقابله کنند؛ زیرا با نیزهها و تیرها به آنان حمله میشد. جنگ بسیار شدیدی رخ داد و تا شب ادامه یافت و بسیاری از دو طرف زخمی شدند.
صالح با یاران خود مشورت کرد. شبیب گفت: اینها به خندق خود متکی هستند؛ نظر من این است که عقبنشینی کنیم. صالح گفت: نظر من هم همین است. این بود که شبانه حرکت کردند و ارض جزیره و موصل را پشتسر گذاشتند و به دسکره رسیدند. چون این خبر به حجاج رسید سه هزار کس از اهل کوفه را به تعقیب آنها فرستاد. دو سپاه در محلی میان موصل و جوخی به یکدیگر رسیدند و پس از جنگی شدید، سپاه خوارج تارومار شد و خود صالح به قتل رسید و شبیب هم از اسب به زمین افتاد و باقیماندۀ سپاه خوارج را صدا کرد و به آنها گفت که پشت به هم کنند و به این صورت به حصاری که در آنجا بود پناه ببرند.
آنها نیز این کار را کردند. سپاه کوفه درب حصار را آتش زدند و به خیال اینکه آنها کشته خواهند شد آنجا را رها کرده، به لشکرگاه خود بازگشتند. شبیب به یاران خود گفت: منتظر چه چیزی هستید؟ اگر تا صبح اینجا بمانیم همۀ ما هلاک خواهیم شد. گفتند: نظر تو چیست؟ گفت: شما نخست با من و یا هرکس دیگری که صلاح میدانید بیعت کنید، سپس از اینجا بیرون رویم و سپاه کوفه را غافلگیر کنیم. آنها با شبیب بیعت کردند و از حصار بیرون آمدند و غافلگیرانه بر سر سپاه کوفه ریختند و آنها را شکست دادند و اموال موجود در لشکرگاه را به غنیمت گرفتند[۴۷].[۴۸]
قیام شبیب بن یزید
همانگونه که گفته شد پس از مرگ صالح بن مسرح، خوارج پیرو او با شبیب بن یزید بیعت کردند. شبیب پس از جمعآوری نیرو و جلب کمکهای چند تن از سران قبایل، سپاه خود را به طرف مداین آمد، سپس به جوخی و تکریت رفت. سپاه کوفه که در مداین گرد آمده و زهرچشمی از شبیب دیده بودند از ترس او مداین را ترک کرده، همگی به کوفه گریختند. شبیب این بار با حجاج بن یوسف طرف بود. حجاج سپاه عظیمی به استعداد چهار هزار تن آماده کرد و به فرماندهی جزل بن سعید به سوی مداین فرستاد. جزل وقتگذرانی میکرد و بیشتر به حفر خندق میپرداخت. حجاج او را عزل کرد و به جای او سعید بن مجالد را برگزید و به او دستور داد که بیدرنگ با خوارج درگیر شود و به آنها مهلت ندهد. در این هنگام شبیب با یاران خود در محلی به نام قطیطیا بود که سپاه سعید بن مجالد آنها را محاصره کرد. شبیب با سپاه خود حمله کرد و سپاه کوفه را شکست داد و سعید بن مجالد را کشت[۴۹].
شبیب با افراد خود از آنجا حرکت کرد و یک شب به طور ناگهانی وارد کوفه شد. البته در بین راه چند مورد با افراد حجاج بن یوسف درگیر شده بود. وقتی وارد کوفه شد با عمود خود بر در قصر کوبید به گونهای که اثر آن تا مدتها دیده میشد. افراد شبیب چندین تن را در کوفه کشتند، ولی زود از آنجا رفتند. حجاج بن یوسف شش هزار تن از سپاهیان خود را به تعقیب شبیب فرستاد. آنها شبیب را دنبال میکردند و شبیب به سوی قادسیه رفته بود. شبیب بار دیگر با سپاه حجاج روبرو شد. جنگ سختی درگرفت و امرای لشکر حجاج یکی پس از دیگری کشته شدند تا اینکه زائدۀ قدامه نیز کشته شد. اینجا بود که شبیب دستور داد جنگ متوقف گردد و سپاه حجاج به بیعت با شبیب دعوت شوند. خوارج نیز چنین کردند و باقیماندۀ سپاه حجاج با شبیب بیعت نمودند. صبحگاهان یکی از فرماندهان سپاه حجاج به نام محمد بن موسی اعلام موجودیت کرد که سپاه شبیب او و افرادش را سرکوب کردند و همۀ کسانی که با شبیب بیعت کرده بودند شکست خوردند و شبیب لشکرگاه آنها را غارت نمود[۵۰]. حجاج بن یوسف که پیدرپی از شبیب شکست خورده بود این بار عبدالرحمان بن محمد بن اشعث را برای جنگ با شبیب انتخاب کرد و شش هزار سپاهی در اختیار او گذاشت و دستور داد که به دنبال شبیب برود و هرکجا که او را یافت با وی بجنگد. ضمنا عبدالرحمان و سپاهش را تهدید کرد که اگر شکست بخورند و فرار کنند آنها را سخت عقوبت خواهد کرد.
عبدالرحمان با سپاه خود به راه افتاد. شبیب که از حرکت سپاه حجاج باخبر شده بود با کارهای ایذایی خود سپاه حجاج را خسته و فرسوده کرد. او در سرزمینهای سنگلاخ و دشوار حرکت میکرد و در جایی اقامت میگزید و وقتی سپاه کوفه نزدیک میشد به جای دیگر میرفت تا اینکه افراد سپاه کوفه بکلی خسته و ملول شدند و نزدیکیهای کوفه در جایی اردو زدند و کاری به کار شبیب که در آن حوالی بود نداشتند. حجاج از این کار باخبر شد و عبدالرحمان را از فرماندهی برکنار کرد و به جای او عثمان بن قطن را برگزید و دستور اکید برای جنگ با خوارج به او داد. شبیب و افراد او که صد و هشتاد و یک تن بودند، برای حمله به سپاه کوفه خود را آماده کردند و با یک حمله آرایش نظامی آن سپاه را به هم ریختند و بسیاری از آنها را کشتند که از جملۀ آنها عثمان بن قطن بود و بدینگونه یک بار دیگر سپاه حجاج شکست سختی را از شبیب متحمل شد[۵۱]. حجاج دوباره دستبهکار شد و این بار سپاهی به مراتب قویتر و بیشتر از پیش آماده کرد. سپاه پنجاه هزار نفری حجاج به فرماندهی عتاب بن ورقاء که تجربیاتی در جنگ با خوارج ازرقی داشت به سوی شبیب به راه افتاد. افراد شبیب ششصد تن بودند و نزدیکیهای مداین اقامت داشتند. حملۀ ناگهانی شبیب به سپاه عظیم کوفه، سرنوشت جنگهای قبلی را به دنبال داشت و باز هم سپاه کوفه شکست خورد و فرماندهانش کشته شدند[۵۲]. به گفتۀ مسعودی پس از این جنگهای متعدد که حجاج مفتضحانه شکست میخورد شبیب با همسرش غزاله وارد کوفه شد. غزاله نذر کرده بود که در مسجد کوفه نماز بخواند، آن هم در رکعت اول سورۀ بقره و در رکعت دوم سورۀ آل عمران را قرائت کند. غزاله در مسجد جامع کوفه نذر خود را عملی کرد و نماز خواند. مردم کوفه در این سال که سال هفتاد و هفت بود این شعر را زمزمه میکردند: غزاله به نذر خود عمل کرد، خدایا! او را نبخشای[۵۳].
حجاج بن یوسف که خود را در مقابل شبیب ناتوان یافت به ناچار به عبدالملک بن مروان نامه نوشت و از او کمک خواست. عبدالملک نیز شش هزار تن را به فرماندهی سفیان ابن ابرد کلبی به کمک حجاج فرستاد. سپاه شام با همکاری سپاه کوفه در نزدیکیهای کوفه با شبیب درگیر شدند. جنگ سختی درگرفت و افراد بسیاری از دو طرف کشته شدند که از جملۀ آنها برادر شبیب و همسرش غزاله بود. شبیب دیگر تاب مقاومت نیاورد و عقبنشینی کرد و به شهر انبار رفت. سپاه حجاج او را تعقیب نمود و پس از چند درگیری، سرانجام شبیب به اهواز برگشت و مجددا با سپاه شام به فرماندهی سفیان بن ابرد درگیر شد و هنگامی که شبیب از روی پل نهر دجیل رد میشد پای اسبش گیر کرد و خود به رودخانه افتاد و غرق شد. طبق بعضی از روایات ابی مخنف، هنگام عبور شبیب از پل بعضی از یاران او خیانت کردند و طناب پل را بریدند[۵۴]. جنازۀ شبیب را از آب گرفتند و نزد حجاج فرستادند. دستور داد سینۀ او را شکافتند و قلبش را بیرون آوردند و دیدند که مانند سنگ سخت و سفت است[۵۵].[۵۶]
قیام شوذب یشکری
پس از سرکوبی قیامهای مهم خوارج ازرقی و نجدات و صفریه که همگی در زمان عبدالملک بن مروان اتفاق افتاد، مدتها از سوی خوارج حرکت قابل ذکری رخ نداد تا اینکه در زمان خلافت عمر بن عبدالعزیز شخصی به نام شوذب که به او بسطام هم گفته میشد در جوخی جمعی از خوارج را به دور خود جمع نمود و آمادۀ خروج گردید. عمر بن عبدالعزیز پس از آگاهی از این حرکت خوارج نامهای به شوذب نوشت و از وی خواست که پیش او بیاید تا با یکدیگر مناظره و مباحثه کنند، سخن هرطرف که حق شد طرف دیگر تابع او گردد. شوذب دو تن از یاران خود را جهت مناظره با عمر بن عبدالعزیز نزد او فرستاد. نمایندگان شوذب با عمر وارد مباحثه شدند و مباحثۀ آنها چندین روز طول کشید. یکی از نمایندگان شوذب تسلیم شد و به عمر بن عبدالعزیز پیوست، و این درحالی بود که محمد بن جریر با دو هزار سپاهی از سوی والی کوفه به جوخی رفته بود و مقابل افراد شوذب قرار داشت، اما هیچگونه درگیری اتفاق نمیافتاد. در این میان، عمر بن عبدالعزیز از دنیا رفت و یزید بن عبدالملک به خلافت رسید. والی کوفه جهت خوشخدمتی به خلیفۀ جدید به محمد دستور داد که با شوذب وارد جنگ شود و این درحالی بود که هنوز فرستادگان شوذب برنگشته بودند و شوذب از مرگ عمر بن عبدالعزیز اطلاع نداشت.
وقتی شوذب تحرّکات لشکر کوفه را دید کسی را نزد ابن جریر فرستاد و از او پرسید که هنوز مهلت مقرر به پایان نرسیده است؛ منظور شما چیست؟ ابن جریر پیغام داد که ما نمیتوانیم شما را رها کنیم. و بدینگونه جنگ میان دو طرف آغاز شد. عدهای از خوارج و جمع کثیری از اهل کوفه کشته شدند و جنگ با شکست سپاه کوفه و مجروح شدن ابن جریر پایان یافت. آنها به سوی کوفه بازگشتند و خوارج آنان را تا نزدیکیهای کوفه تعقیب کردند. یزید بن عبدالملک برای سرکوبی شوذب دو هزار تن را به فرماندهی تمیم بن حباب فرستاد و این گروه نیز در مقابل خوارج شکست خوردند. مجددا نجدة بن حکم را با سپاهی به جنگ خوارج فرستاد؛ او نیز شکست خورد. سپس شحاح بن وداع را با دو هزار تن فرستاد، او نیز مانند اسلافش کاری از پیش نبرد و شکست خورد. تا اینکه سعید بن عمر و با ده هزار تن به خوارج حمله کرد و وقتی شوذب و یاران او خود را در برابر این نیروی عظیم یافتند غلاف شمشیرهای خود را شکستند و با تهور تمام جنگیدند و نزدیک بود این بار هم سپاه خلیفه شکست بخورد، ولی به هر صورتی بود مقاومت کردند و همگی خوارج از جمله خود شوذب کشته شدند و شورش بیفرجام او نیز سرکوب گردید[۵۷].[۵۸]
قیام ضحاک بن قیس شیبانی
جمعیتی از خوارج به فرماندهی سعید بن بهدل به سوی عراق عزیمت کردند. در بین راه سعید بن بهدل درگذشت و به جای او با ضحاک بن قیس شیبانی بیعت شد. او با یاران خود به موصل و از آنجا به شهر زور آمد. خوارج صفریه نیز دور او را گرفتند و شمار آنان به چهار هزار تن رسید، و این درحالی بود که بنی امیه و عمال آنها در عراق دچار اختلاف شدید شده بودند. ضحاک با استفاده از موقعیت مناسب به سوی عراق حرکت کرد. وقتی این خبر به عمال بنی امیه رسید اختلافات خود را کنار گذاشتند و آمادۀ دفع خوارج شدند. ضحاک به نزدیکی کوفه آمد و در نخیله اقامت نمود. روز پس از ورود به نخیله میان خوارج و سپاه بنی امیه جنگ سختی درگرفت و سپاه بنی امیه شکست خوردند و پا به فرار گذاشتند[۵۹].
پس از این درگیری، ضحاک بر کوفه مسلط گردید و وارد آنجا شد و از سوی دیگر اختلافات داخلی میان عمال بنی امیه از نو بالا گرفت. ضحاک به قصد تصرف واسط به آنجا رفت. مجددا عمّال بنی امیه با یکدیگر متحد شدند و به جنگ او شتافتند، ولی این بار نیز شکست از آن آنها بود. عبدالله بن عمر که داعیۀ حکومت عراق از سوی خلیفۀ شام را داشت همراه با سلیمان بن هشام بن عبدالملک در مقابل ضحاک تسلیم شدند و با او بیعت کردند. شاعری از خوارج دربارۀ بیعت مفتضحانۀ ابن عمر و سلیمان با ضحاک چنین گفت: المتر ان الله اظهر دينه فصلت قريش خلف بكر بن وائل[۶۰]. کار ضحاک بالا گرفت و جمعیت کثیری دور او جمع شدند. میگویند سپاه او به صد و بیست هزار تن رسیده بود و در میان ایشان زنان بسیاری بودند که زره پوشیده و میجنگیدند[۶۱]. اهل موصل به ضحاک نامه نوشتند و از او دعوت کردند که به شهر آنها برود. او نیز این کار را کرد و پس از درگیری مختصری با عامل خلیفه، به کمک مردم، آن شهر را تصرف نمود.
خبر تصرف موصل در حالی به مروان رسید که شهر حمص را محاصره کرده و با مردم آنجا در حال جنگ بود. او به پسرش عبدالله که عامل او در جزیره بود نوشت که به سوی نصیبین برود و فتنۀ ضحاک را سرکوب کند. عبدالله با هفت هزار سپاهی خود بدان سمت حرکت کرد. ضحاک نیز به سوی نصیبین رفت و سپاه عبدالله را به محاصره درآورد. از طرفی، خود مروان نیز برای مقابله با ضحاک حرکت کرد و در محلی به نام کفرتوثا به همدیگر رسیدند و جنگ بسیار شدیدی درگرفت، بهطوریکه ضحاک و شش هزار تن از خواص اصحابش از اسبها پیاده شدند و با تمام قدرت جنگیدند، اما سپاه مروان به آنها غلبه کردند و اکثر آنها را کشتند و در میان کشتهشدگان خود ضحاک بن قیس هم بود. وقتی مروان خبر کشته شدن ضحاک را شنید کسانی را به صحنۀ جنگ فرستاد. آنان جنازۀ او را یافتند و سرش را بریدند. مروان سر او را به شهرهای جزیره فرستاد تا در آنجا گردانیده شود[۶۲]. پس از کشته شدن ضحاک، خوارج با شخصی به نام خیبری بیعت کردند و به جنگ با مروان ادامه دادند، اما خیبری هم کشته شد؛ آنگاه با شیبان بن عبدالعزیز یشکری بیعت کردند. طبق مشورت سلیمان بن هشام که در میان خوارج بود شیبان سپاه خوارج را به ساحل شرقی نهر دجله روبروی موصل حرکت داد. مروان نیز در ساحل دیگر دجله اردو زد. ماهها به همین حالت گذشت تا اینکه یکی از فرماندهان مروان به نام ابن هبیره توانست کوفه را از تصرف خوارج بیرون آورد. مروان از ابن هبیره خواست که به طرف موصل لشکر بفرستد. وقتی خوارج خود را ضعیف یافتند از مرکز خود در موصل عقبنشینی کردند و به طرف اهواز و فارس رفتند؛ اما مروان آنها را تعقیب میکرد تا اینکه سپاه خوارج متفرق شدند و سلیمان بن هشام به سند گریخت و شیبان به ساحل شرقی بلاد عرب رفت و در عمان به وسیلۀ امیر آنجا کشته شد[۶۳].[۶۴]
قیام طالب الحق و ابو حمزه خارجی
در سال صد و بیست و هشت ابو حمزه مختار بن عوف ازدی که از خوارج اباضی بود به مکه رفت و در موسم حج با عبدالله بن یحیی معروف به طالب الحق (که او نیز از خوارج اباضی بود) ملاقات نمود و به او گفت: تو را میبینم که به سوی حق دعوت میکنی. من مردی هستم که قوم من از من اطاعت میکنند، بیا با من پیش آنها برویم. این دو تن به حضرموت رفتند و در آنجا ابو حمزه با طالب الحق بیعت نمود تا با آل مروان و بنی امیه مبارزه کنند[۶۵]. سال بعد در موسم حج، ابو حمزه از طرف طالب الحق با هفتصد نفر به مکه آمد و در مراسم حج، از آل مروان اعلام برائت کرد. در آن موقع عبدالواحد بن سلیمان که والی مکه و مدینه بود به خاطر حج به ابو حمزه پیشنهاد صلح و پرهیز از جنگ داد. ابو حمزه قبول کرد و مراسم تمام شد و عبدالواحد بیآنکه کاری به کار خوارج داشته باشد مکه را ترک کرد و به مدینه آمد[۶۶]. عبدالواحد سپاهی را در مدینه تدارک دید و به فرماندهی عبدالعزیز بن عبدالله برای جنگ با ابو حمزه روانه کرد. ترکیب این سپاه برای جنگیدن مناسب نبود؛ زیرا اکثر افراد آن را اشراف مدینه تشکیل میدادند که با لباسهای فاخر و تکبّر و فخرفروشی در آن سپاه شرکت کرده بودند. این سپاه از مدینه خارج شد و در محلی به نام قدید رحل اقامت افکند. در این هنگام سپاهیان ابو حمزه بر سر آنها ریختند و بسیاریشان را کشتند که غالبشان از قریش بودند. این خبر که به مدینه رسید، زنها نوحه سردادند و از مدینه خارج شده، نزد جنازۀ کشتهشدگان آمدند و عبدالواحد حاکم مدینه به سوی عبدالملک به شام گریخت.
واقعۀ قدید راه را برای ابو حمزه هموار کرد و او در سال صد و سی بدون درگیری وارد مدینه شد و در آنجا به منبر رفت و خطبهای خواند و طی آن از مظالم بنی امیه و لزوم مبارزه با آنها سخن گفت. همچنین ابو حمزه به مردم مدینه گفت که ما نمیخواهیم شما را بکشیم؛ بگذارید ما با دشمنان خود بجنگیم. اما اهل مدینه نپذیرفتند و به خوارج حمله بردند و نتیجۀ آن این بود که بسیاری از آنها به دست افراد ابو حمزه کشته شدند که در میان آنان فرماندهشان عبدالعزیز هم بود. ابو حمزه بر مدینه مسلط شد و در آنجا چندین خطبه خواند. او مردی بلیغ و سخنور بود. متن سخنرانیهای او را طبری و دیگران آوردهاند[۶۷]. مدت اقامت ابو حمزه در مدینه را سه ماه ذکر کردهاند و گفته شده که در این واقعه هفتصد تن از مردم مدینه کشته شدند[۶۸]. ابو حمزه با مردم مدینه وداع کرد و گفت: ای مردم! ما به سوی مروان میرویم؛ اگر بر او پیروز شدیم عدل را برقرار خواهیم ساخت و سنّت پیامبر را اجرا خواهیم کرد. آنگاه ابو حمزه با سپاه خود به طرف شام حرکت کرد[۶۹]. از آن طرف، مروان چهار هزار سپاهی را به فرماندهی ابن عطیه سعدی برای جنگ با خوارج آماده کرد و به آنها دستور داد که پس از جنگ با خوارج به طرف یمن بروند و با عبدالله بن یحیی طالب الحق بجنگند.
ابن عطیه با سپاه خود حرکت نمود و در وادی القری با ابو حمزه و یارانش روبرو شد و با آنها جنگید و شکستشان داد و بسیاری از ایشان را کشت که از جملۀ آنها ابو حمزه و بشکست نحوی بود که این دومی کاتب خوارج بود و در مدینه زندگی میکرد و چون ابو حمزه به مدینه آمد به او ملحق شد. به روایت مسعودی، ابو حمزه در وادی القری کشته نشد بلکه به مکه گریخت و در آنجا کشته شد[۷۰]. بههرحال، ابن عطیه پس از پیروزی بر ابو حمزه و کشتن افراد او اندکزمانی در مدینه درنگ کرد، سپس به مکه رفت و از آنجا با سپاه خود برای جنگ با عبدالله بن یحیی طالب الحق به سوی یمن شتافت. طالب الحق خبر آمدن سپاه ابن عطیه را شنید و از صنعا خارج شد و با یاران خود به استقبال ابن عطیه رفت. دو سپاه درگیر شدند و این بار نیز ابن عطیه پیروز گردید و سپاه خوارج شکست خورد و طالب الحق کشته شد و سر او را نزد مروان بردند[۷۱]. مسعودی میگوید که جنگ میان ابن عطیه و طالب الحق در ناحیۀ طائف و ارض جرش اتفاق افتاد و پس از کشته شدن طالب الحق و بسیاری از یاران او، باقیماندۀ سپاهش به حضرموت گریختند و تاکنون که سال سیصد و سی و دو میباشد اکثریت اهالی حضرموت خوارج اباضی و همعقیده با خوارج عمان هستند[۷۲].
این بود خلاصهای از قیامهای خوارج در زمان بنی امیه. بهطوریکه دیدیم این قیامها با اینکه از سوی فرقههای مختلف خوارج انجام میشد، از لحاظ تاکتیکهایی که اعمال میکردند به یکدیگر شباهت داشت و سرنوشت آنها نیز مشابه هم بود. در زمان بنی عباس نیز قیامهای پراکندهای از سوی خوارج به وقوع پیوست که چندان مهم نبود. اینک ما به چند مورد از آنها اشاره میکنیم.[۷۳]
قیام شیبان بن سلمه
پس از پیروزی سپاه ابو مسلم بر نصر بن سیار در مرو و فرار نصر به سرخس، شیبان بن سلمه که از خوارج بود با علی بن کرمانی برای جنگ با نصر بن سیار متحد شدند. علت اتحاد این بود که شیبان، نصر را از جهت اینکه عامل مروان بود دشمن میداشت و ابن کرمانی از این جهت که نصر پدر او را کشته بود با او میجنگید. در این میان، ابن کرمانی با ابو مسلم مصالحه کرد و از شیبان بن سلمه جدا شد. ابو مسلم به شیبان نوشت که با او بیعت کند، اما شیبان در پاسخ ابو مسلم اظهار داشت که تو باید با من بیعت کنی. ابو مسلم به او پیغام داد که اگر با ما بیعت نکنی باید محل خود را ترک کنی و به جای دیگری بروی. شیبان به سرخس رفت و جمع کثیری از بکر بن وائل دور او جمع شدند. ابو مسلم چند تن را پیش شیبان فرستاد و از او خواست که دست از مخالفت بردارد. شیبان فرستادههای ابو مسلم را زندانی کرد. وقتی این خبر به ابو مسلم رسید به بسام بن ابراهیم دستور داد که به طرف شیبان برود و با او بجنگد. بسام دستور ابو مسلم را اطاعت کرد و به شیبان و سپاه او حمله کرد. در این حمله، شیبان و جمعی از سپاه او کشته شدند و فتنۀ شیبان سرکوب شد. گفته شده است که پس از قتل شیبان و یاران او، مردی از بکر بن وائل نزد فرستادگان ابو مسلم که در زندان بودند آمد و همۀ آنها را کشت[۷۴].[۷۵]
قیام ملبد بن حرملۀ شیبانی
در سال صد و سی و هفت در عهد منصور عباسی مردی از خوارج به نام ملبد بن حرمله شیبانی در ناحیۀ جزیره خروج کرد. برای سرکوبی او سپاهیانی که در جزیره بودند - به تعداد هزار نفر - به او حمله کردند، ولی ملبد آنها را شکست داد. سپس یزید بن حاتم با او درگیر شد و شکست خورد. منصور عباسی که از جریان ملبد ناراحت شده بود مهلهل بن صفوان را با دو هزار تن از برگزیدگان سپاه خود به سوی ملبد فرستاد، ولی ملبد این سپاه را هم شکست داد و لشکرگاه آنان را غارت کرد.
منصور برای سرکوبی ملبد این بار نزار را که یکی از فرماندهان سپاه خراسان بود به سوی او فرستاد، ولی او نیز شکست خورد. سپس زیاد بن مشکان را فرستاد که او نیز به همان سرنوشت فرماندهان قبلی دچار شد. بعد صالح بن صبیح با سپاه عظیمی به سوی ملبد حرکت کرد. ملبد این سپاه را هم شکست داد تا اینکه حمید بن قحطبه مأمور سرکوبی ملبد شد، ولی او نیز نتوانست کاری از پیش ببرد و حتی حمید در محاصرۀ سپاه ملبد قرار گرفت و با دادن صد هزار درهم خود را نجات داد[۷۶]. منصور این بار عبدالعزیز بن عبدالرحمان را به همراهی زیاد بن مشکان به جنگ ملبد فرستاد، ولی ملبد در سر راه عبدالعزیز کمین کرد و ناگهان بر او تاخت و او و سپاهش را از بین برد. منصور که به خطر جدّی ملبد پی برده بود خازم بن خزیمه را با هشت هزار سپاهی برای دفع فتنۀ ملبد اعزام داشت. خازم به موصل آمد و با سپاه ملبد درگیر شد. ملبد از منطقه دور شد و خازم خیال کرد که او قصد فرار دارد و لذا وی را تعقیب نمود و از لشکرگاه خود که دور آن خندق حفر کرده بود دور شد. ناگهان ملبد حمله کرد و جنگ بسیار سختی درگرفت، بهطوریکه دو طرف مرکبهایشان را رها کردند و با شمشیرها به یکدیگر حملهور شدند و بسیاری از شمشیرها شکسته شد. خازم دستور داد که با تیر و کمان به سپاه ملبد حمله شود. در این تیراندازی بود که ملبد و بسیاری از یاران او کشته شدند و بقیه پا به فرار گذاشتند[۷۷].[۷۸]
قیامهای دیگر خوارج در عصر عباسی
علاوه بر دو موردی که گفتیم قیامهای دیگری هم از طرف خوارج در عصر بنی عباس اتفاق افتاد، اما این قیامها نسبت به قیامهای عصر بنی امیه، هم از نظر تعداد بسیار اندک بود و هم از نظر اهمیت چندان مهم نبود و فورا سرکوب میشد. ذکر آنها به طور بسیار خلاصه در تاریخ آمده است:
- قیام عبدالسلام بن هاشم یشکری در سال صد و شصت و دو در قنسرین در عهد مهدی عباسی[۷۹].
- قیام خوارج موصل در سال صد و شصت و شش در عهد مهدی عباسی[۸۰].
- قیام صحصح خارجی در جزیره در سال صد و هفتاد و یک در عهد هارون الرشید[۸۱].
- قیام ولید بن طریف تغلبی در جزیره در سال صد و هفتاد و هشت در عهد هارون الرشید[۸۲].
- قیام مسارو بن عبدالحمید در سال دویست و پنجاه و سه در موصل در عهد المعتز بالله عباسی که قیام نسبتا مهمی بود[۸۳].
البته در عهد بنی عباس دو جنگ بسیار مهم میان سپاه خلیفه و خوارج اباضی اتفاق افتاد که یکی از آنها در افریقا و طرابلس بود و دیگری در بحرین و عمان. شرح این دو واقعه را در بخش خوارج در بلاد مغرب و عمان آوردهایم. همچنین بعضی از خوارج علیه خلفای فاطمی نیز قیام کردهاند که از جملۀ آنهاست قیام ابو یزید خارجی بر ضدّ القائم فاطمی. ابو یزید از خوارج اباضی بود و دردسرهای بسیاری برای خلیفۀ فاطمی به وجود آورد و سرانجام به وسیلۀ اسماعیل پسر خلیفه سرکوب شد[۸۴].[۸۵]
منابع
پانویس
- ↑ جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۷۹.
- ↑ ابن ابی الحدید از او به عنوان مستورد بن سعد تمیمی یاد میکند (ج ۴، ص۱۳۴)
- ↑ دربارۀ همکاری صعصعه و عدی و معقل سه تن از یاران امیر المؤمنین(ع) با مغیره که حاکم کوفه بود پیش از این صحبت کردیم
- ↑ تاریخ طبری (چاپ دار الکتب العلمیۀ بیروت، ۱۴۰۸)، ج ۳، صص ۱۷۳ و ۱۷۸ - ۱۹۳ نقل به اختصار
- ↑ جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۸۰-۸۵.
- ↑ تاریخ طبری، ج ۳، ص۴۲۵؛ ابن اثیر: الکامل، ج ۳، ص۳۴۹
- ↑ در بعضی از روایتهای تاریخی آمده که این نامه را اهل بصره خودشان نوشتند منتها از زبان ابن زبیر (فرقة الازارقه، ص۹۷)
- ↑ مبرد شمار سپاهیان مهلب را دوازده هزار تن ذکر میکند و میگوید که مهلب بودجۀ کافی در بیتالمال نیافت و به ناچار از تجار بصره قرض کرد (الکامل فی الادب، ج ۳، ص۱۰۶)
- ↑ ابو حنیفۀ دینوری: الاخبار الطول، صص ۲۶۹-۲۷۳
- ↑ جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۸۵.
- ↑ فرقة الازارقه، ص۹۶
- ↑ بهطوریکه پیش از این گفتیم طبق روایت دینوری، مهلب قبل از فرماندهی ابن ماحوز و در زمان خود ابن ازرق وارد جنگ شده بود به تفصیلی که گذشت
- ↑ تاریخ طبری، ج ۳، ص۴۲۷
- ↑ کامل مبرد، ج ۳، ص۱۰۸۴
- ↑ فرقة الازارقه، ص۱۰۱
- ↑ تاریخ طبری، ج ۳، ص۴۲۸
- ↑ جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۸۹.
- ↑ فرقة الازارقه، ص۱۰۴
- ↑ کامل مبرد، ج ۳، ص۱۰۸۷
- ↑ تاریخ طبری، ج ۳، صص ۴۹۸-۵۰۱ نقل به اختصار
- ↑ به روایت ابن ابی الحدید عتاب بن ورقاء خود حاکم اصفهان بود و محاصرۀ شهر هفت ماه طول کشید (شرح نهج البلاغه، ج ۴، ص۱۶۶۱)
- ↑ تاریخ طبری، ج ۳، ص۵۰۲؛ ابن اثیر: الکامل، ج ۴، ص۳۹۴
- ↑ جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۹۲.
- ↑ فرقة الازارقه، ص۱۱۴
- ↑ کامل مبرد، ج ۳، ص۱۱۰۰
- ↑ فرقة الازارقه، ص۱۱۸
- ↑ فرقة الازارقه، ص۱۲۱
- ↑ کامل مبرد، ج ۳، ص۱۱۴۸
- ↑ پطروشفسکی: اسلام در ایران، ص۶۲
- ↑ ابن اثیر: الکامل، ج ۴، ص۶۴. این اختلاف در محلی به نام «مشیز» در کرمان اتفاق افتاد (وزیری: تاریخ کرمان، ص۲۲۶)
- ↑ ابن اثیر: الکامل، ج ۴، ص۶۵؛ ابن اعثم کوفی: الفتوح، ج ۷، ص۵۶
- ↑ تاریخ طبری، ج ۳، ص۶۰۳
- ↑ ابن اثیر: الکامل، ج ۳، ص۶۹؛ دینوری: الاخبار الطوال، ص۲۸۰. گفته شده است که سرهای ازارقه را از بصره به شام فرستادند و آنها را جلوی در مسجد آویختند. مردم گروهگروه به تماشا میآمدند و آن سرها مدتها آنجا بود (تهذیب تاریخ دمشق، ج ۶، ص۴۲۰)
- ↑ جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۹۶-۱۰۳.
- ↑ ابن اثیر: الکامل، ج ۳، ص۳۵۲
- ↑ ولهاوزن: الخوارج و الشیعه، ص۷۰
- ↑ ابن اثیر: الکامل، ج ۳، ص۳۵۳
- ↑ تاریخ یعقوبی، ج ۳، ص۱۰
- ↑ ابن اثیر: الکامل، ج ۳، ص۳۵۳
- ↑ الخوارج و الشیعه، ص۷۳
- ↑ ابن اثیر: الکامل، ج ۳، ص۳۵۵
- ↑ جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۱۰۳.
- ↑ تاریخ طبری، ج ۳، ص۵۴۱، ابن اثیر: الکامل: ج ۴، ص۲۸
- ↑ جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۱۰۷.
- ↑ تاریخ طبری، ص۵۵۶
- ↑ ابن کثیر: البدایة و النهایة، ج ۹، ص۱۰
- ↑ ابن اثیر: الکامل، ج ۴، ص۴۴؛ تاریخ طبری، ج ۳، ص۷۶
- ↑ جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۱۰۸.
- ↑ ابن اثیر: الکامل، ج ۴، ص۴۷
- ↑ ابن اثیر: الکامل، ج ۴، ص۵۱؛ ابن اعثم کوفی: الفتوح، ج ۷، ص۸۵
- ↑ ابن اثیر: الکامل، ج ۴، ص۵۳
- ↑ ابن اثیر: الکامل، ج ۴، ص۵۷. به قول حمد الله مستولی: «از هیچ دشمن آن زحمت به حجاج نرسید که از او» (تاریخ گزیده، ص۲۷۵)
- ↑ مسعودی: مروج الذهب، ج ۳، ص۱۳۹. گفته شده است که در سپاه شعیب دویست و پنجاه زن از خوارج شرکت داشتند که همگی دارای شمشیر بودند (ابن اعثم: الفتوح، ج ۷، ص۸۷)
- ↑ تاریخ طبری، ج ۳، ص۵۹۱. به روایت یعقوبی طناب پل را اهل شام بریدند (تاریخ یعقوبی، ج ۳، ص۲۱). این مطلب را هم بگوییم که منظور از نهر دجیل در اینجا رود کارون است؛ زیرا عربها به کارون «دجیل الاهواز» میگفتند. البته رودخانۀ دیگری هم به نام نهر دجیل وجود دارد که از دجله جدا شده و از شمال بغداد میگذرد. دجیل مصغر دجله است (رجوع شود به لسترنج: جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی، ترجمۀ محمود عرفان، ص۲۵۰)
- ↑ مسعودی: مروج الذهب، ج ۳، ص۱۴۰
- ↑ جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۱۱۱.
- ↑ ابن اثیر: الکامل، ج ۴ صص ۱۵۵ و ۱۶۷
- ↑ جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۱۱۵.
- ↑ ابن اثیر: الکامل، ج ۴، ص۲۹۰
- ↑ تاریخ طبری، ج ۴، ص۲۸۹. مسعودی نیز این شعر را آورده و به جای «اظهر دینه»، «انزل نصره» دارد. ضمنا به گفتۀ او نه پیش از ضحاک و نه بعد از وی کسی از خوارج بر عراق مسلط نشده بود (التنبیه و الأشراف، ص۲۸۲)
- ↑ پطروشفسکی: اسلام در ایران، ص۶۶
- ↑ ابن اثیر: الکامل، ج ۴، ص۲۹۶. ابن العبری محل کشته شدن ضحاک را مرج راهط از نواحی دمشق میداند (تاریخ مختصر الدول، ص۱۱۱)
- ↑ ولهاوزن: الخوارج و الشیعه، ص۱۰۴
- ↑ جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۱۱۷.
- ↑ ابن اثیر: الکامل، ج ۴، ص۲۹۷
- ↑ تاریخ طبری، ج ۴، ص۳۱۸
- ↑ تاریخ طبری، ج ۴، ص۳۲۹
- ↑ تاریخ طبری، ج ۴، ص۳۳۰
- ↑ ابن اثیر: الکامل، ج ۴، ص۳۱۵
- ↑ مسعودی: مروج الذهب، ج ۳، ص۲۴۲
- ↑ تاریخ طبری، ج ۴، ص۳۳۱
- ↑ مسعودی: مروج الذهب، ج ۳، ص۲۴۲
- ↑ جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۱۲۰.
- ↑ تاریخ طبری، ج ۴، ص۳۲۴
- ↑ جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۱۲۴.
- ↑ ابن اثیر: الکامل، ج ۴، ص۳۵۸
- ↑ ابن اثیر: الکامل، ج ۴، ص۳۵۹
- ↑ جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۱۲۵.
- ↑ ابن اثیر: الکامل، ج ۵، ص۶۱
- ↑ ابن اثیر: الکامل، ج ۵، ص۷۰
- ↑ ابن اثیر: الکامل، ج ۵، ص۸۴
- ↑ ابن اثیر: الکامل، ج ۵، ص۹۷
- ↑ ابن اثیر: الکامل، ج ۵، ص۳۳۴
- ↑ ابن خلکان: وفیات الاعیان، ج ۱، ص۲۱۲. مؤلف جهانگشای جوینی (ص ۱۶۰) این ابو یزید را سنّیمذهب میداند که اشتباه است. مرحوم محمد قزوینی در حواشی خود بر این کتاب اشتباه او را تذکر داده است (ص ۳۵۸)
- ↑ جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۱۲۶.