ابوایوب انصاری در تاریخ اسلامی

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت

آشنایی اجمالی

ابو ایوب خالد بن زید بن کلیب انصاری بدری مدنی خزرجی مشهور به ابوایوب انصاری[۱]، مردی از قبیله بنی‌نجّار تیره‌ای، از قبیله خزرج از قبایل ازد یمن است[۲] و همگان او را هم به اسم و هم به کنیه‌اش می‌شناسند[۳]. وی را بدان سبب که ازدی بود، ابوایوب ازدی نیز خوانده‌اند[۴]. نام مادرش هند[۵] یا زهرا، دختر سعید بن قیس بن عمرو[۶] و نام یکی از همسرانش، ام حسن، دختر زید بن ثابت[۷] و دیگری ام ایوب دختر قیس بن سعد بود[۸].

ابوایوب از بزرگان اصحاب رسول خدا(ص) بود که در جنگ بدر و دیگر غزوه‌های پیامبر شرکت کرده است[۹]. وی از سابقین در اسلام است و در بیعت عقبه در مکه مکرمه جزء هفتاد نفری بود که با رسول خدا(ص) مخفیانه بیعت و حضرت را به مدینه دعوت کردند و در این بیعت، هر گونه حمایت و فداکاری را برعهده گرفتند[۱۰] و رسول خدا(ص) در عقد اخوتی که بین اصحاب برقرار کرد، بین ابوایوب و مصعب بن عمیر عقد برادری خواند[۱۱] و بر اساس برخی نقل‌ها بین طلحة بن عبید الله و او پیمان برادری منعقد کرد[۱۲].

ابوایوب "صاحب رحل" پیامبر[۱۳] و از کاتبان آن حضرت بود و از طرف پیامبر، به تیره بنی عذره نامه نوشت و به اسلام دعوتشان کرد[۱۴]. او در شمار کسانی دانسته شده که زمان رسول خدا به گردآوری قرآن پرداختند[۱۵]. ابوایوب از حاضران در جنگ بدر بود[۱۶] و در آن نبرد، ابوالعاص داماد پیامبر را اسیر کرد[۱۷]، اما بنا به نوشته ابن هشام، فرد اسیر شده، مطلب بن حنطب مخزومی بود[۱۸].

او از یاران مخلص و حامیان خاص امیرالمؤمنین(ع) گردید و در جنگ‌های جمل، صفین و نهروان سالار سپاه و از پیشتازان در رکاب آن حضرت بود[۱۹].[۲۰]

ابوایوب یکی از پنج انصاری است که در عهد رسول خدا(ص) به گردآوری قرآن پرداختند[۲۱]. در عهد خلیفه دوم، معلم قرآن شناخته شد[۲۲] و در سال‌های پایانی عمرش هنگام محاصره قسطنطنیه، چون شنید واژه "تهلکه" در آیه ۱۹۵ سوره بقره ﴿وَلَا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ[۲۳] به اشتباه بر عمل سرباز مسلمانی که به سوی دشمن حمله می‌کند تطبیق می‌شود، به تفسیر درست آیه پرداخت و هلاکت مورد اشاره در آیه را به کسانی مربوط دانست که در برابر زندگی و ثروت دنیا، از پیامبر(ص) و خدا دست می‌کشیدند[۲۴].[۲۵]

اقامت پیامبر(ص) در خانه ابوایوب انصاری

زمانی که رسول خدا(ص) به مدینه هجرت کرد و به مدینه رسید، رئیسان قبایل مدینه، همچون قبیله بنی‌سالم، بنی‌بیاضه، بنی‌خزرج و بنی‌نجار به پیشواز ایشان آمدند و از حضرت خواستند به منزل آنها بیاید؛ ولی پیامبر(ص) فرمود: "افسار شتر مرا رها کنید، برای اینکه مرا فرموده‌اند کجا بروم"[۲۶]. سرانجام، ناقه پیامبر(ص) در زمین وسیعی که مرکز خشک کردن خرما و متعلق به دو کودک یتیم بود، در نزدیکی خانه ابوایوب انصاری، زانو زد و پیامبر(ص) آن زمین را خرید و مسجدالنبی را در آنجا ساخت. سپس مردم در اطراف ناقه خاتم رسولان(ص) حلقه زدند و هر کدام درخواست می‌کردند حضرت به منزل آنان بیاید. در این هنگام، مادر ابوایوب انصاری از فرصت استفاده کرده، اثاثیه پیامبر(ص) را به خانه خود برد. در این بین که اصرار و سماجت مردم برای مهمان‌داری آن بزرگوار، به اوج رسیده بود. حضرت، نزاع آنان را قطع کرد و فرمود: "أین الرحل؟ لوازم سفر من کجاست؟" بدین ترتیب، افتخار میزبانی پیامبر(ص) نصیب ابوایوب انصاری شد[۲۷].[۲۸]

در مدت هفت ماه که پیامبر مهمان آنان بود، هرگز دستور نداد غذایی برایش تهیه کنند و هر غذایی به حضرت می‌دادند، مذمت نمی‌کرد[۲۹]. ابوایوب از اینکه رسول خدا(ص) در طبقه پایین منزلش ساکن بود، ناراحت بود. از این رو، از آن حضرت خواهش کرد در طبقه بالا سکونت اختیار کند و آن حضرت پذیرفت[۳۰]. اما مطابق برخی گزارش‌ها، آن حضرت، درخواست ابوایوب را به دلیل آنکه در طبقه پایین راحت‌تر با مراجعه کنندگان ملاقات می‌کند، نپذیرفت[۳۱].

ایوابوب می‌گوید: «روزهای اول، پیامبر(ص) در اطاق پایین خانه منزل کرد و من با همسرم در طبقه بالا بودیم ولی همیشه مواظب بودیم برای رسول خدا ناراحتی ایجاد نکنیم؛ اگر آبی در ظرف می‌ریختیم مواظب بودیم تا آب زمین نریزد و قطره‌ای از آن به پایین نرود، اگر صحبت می‌کردیم به آرامی صحبت می‌کردیم تا مبادا صدایمان موجب رنجش پیامبر(ص) نشود؛ موقع خواب سعی می‌کردیم کمتر حرکت کنیم تا پیامبر(ص) آزرده نشوند، اگر غذایی را برای طبخ آماده می‌کردیم و برای آن آتشی روشن می‌کردیم تلاش می‌کردیم دودی از این آتش به طبقه پایین نرسد”[۳۲].

هم‌چنین ابوایوب می‌گوید: روزی ظرف آبی واژگون شد و ما از ترس آنکه مبادا آب به اطاق پایین سرایت کند با عجله با حوله‌ای آب را خشکاندیم، سپس نزد حضرت آمدم و گفتم: «یا رسول الله! مناسب نیست شما در طبقه پایین و ما در طبقه بالای سر شما باشیم، پسندیده‌تر آن است که شما طبقه بالا باشید”؛ حضرت دستور فرمودند وسایلش را به اطاق بالا ببریم و خود هم به طبقه بالا رفتند[۳۳].

اولین معجزه پیامبر اسلام(ص) در مدینه شفا دادن مادر ابوایوب انصاری بود. مادر نابینای ابوایوب انصاری متأسف و متأثر بود که اگر چشم داشت می‌توانست جمال نورانی پیامبر(ص) را زیارت کند، پس رسول خدا(ص) دست مبارک را به چشمان مادر ابوایوب کشید و او بلافاصله بینایی خود را به دست آورد[۳۴]. نیز در همین خانه، پیامبر، ذکر «لاَ حَوْلَ وَ لاَ قُوَّةَ إِلاَّ بِاللَّهِ»؛ را به عنوان گنج بهشتی به ابوایوب تعلیم داد[۳۵] و به او گفت: "بدی به تو نمی‌رسد" و این سخن پس از آن گفته شد که ابوایوب، مویی، از محاسن آن حضرت برگرفت[۳۶].

ابوایوب می‌گوید: همیشه غذایی که از خدمت پیامبر(ص) بازگردانده می‌شد، گرچه از غذا کم نمی‌شد اما اثر انگشت حضرت که از آن تناول کرده بود روی آن دیده می‌شد، اما یک بار موقعی که غذا بازگردانده شد، اثری از اینکه حضرت غذا میل کرده باشد در آن نبود. به ایشان گفتم: یا رسول الله! همیشه موقعی که غذا بازگردانده می‌شد اثر انگشتان شما در آن دیده می‌شد اما این بار اثری ندیدم؛ حضرت فرمود: "آری، چون این غذا سیر داشت من نخوردم، اما شما بخورید"[۳۷].

مدت حضور پیامبر را در خانه ایوب هفت ماه گزارش کرده‌اند، ولی برخی این مدت را بیشتر از یک ماه نمی‌دانند[۳۸]. برخی سیره‌نویسان، بدون اشاره به مدت مهمانی نوشته‌اند: رسول خدا(ص) تا ساخته شدن مسجد و خانه‌های پیرامون آن، در منزل ابوایوب اقامت داشت[۳۹]. بعدها به پاس خدمت ابوایوب به پیامبر، عبدالله بن عباس که از سوی امام علی(ع) والی بصره بود، تمام اموال منزلش را[۴۰] که بالغ بر چهل هزار درهم بود، به وی بخشید [۴۱]. بر اساس گزارش دیگری، ابن عباس مالش را با او تقسیم کرد[۴۲].

بنا به اخباری، ابو ایوب بدهکار شد. ابن عباس از او پرسید: بدهی تو چه مقدار است؟ ابو ایوب گفت: بیست هزار، و ابن عباس چهل هزار درهم و بیست برده، به او بخشید[۴۳]. نقل دیگر چنان است که ابن عباس منزلی به وی بخشید. نیز، عطایش از بیت المال را که چهار هزار درهم بود، به پنج هزار درهم افزایش داد[۴۴] بعدها منزل او را مغیرة بن عبدالرحمان بن حارث بن هشام خرید و آب انبار مسجد قرار داد[۴۵].

همچنین نقل شده زمانی که علی(ع) به خلافت رسید به ابوایوب فرمود: «چه حاجتی داری؟ ” گفت: «همان حقوق سالانه‌ای که در زمان خلفا داشتم (و آن چهار هزار درهم بود) و هشت نفر بنده تا در زمین زراعتی من کار کنند”. علی(ع) نیز بیست هزار درهم و چهل بنده به وی داد[۴۶].[۴۷].

در شب عروسی فاطمه، ابوایوب گوسفندی را برای رسول خدا(ص) آورد و برابر نقلی پیامبر بعد از این که گوسفند را کشته بودند، زنده کرد و آن، باعث برکت برای ابوایوب شد و شیرش بیمارها را شفا می‌داد. مردم مدینه، نام گوسفند را مبعوثه نهادند[۴۸].[۴۹]

ارادت و اخلاص ابوایوب به امیرالمؤمنین(ع)

ابوایوب، هیچ‌گاه ایمان و ارادتش به ولایت و جانشینی امیرالمؤمنین(ع) بعد از پیامبر(ص) کم نشد و همواره به توصیه‌های رسول خدا در حق اهل‌بیت(ع) گوش جان سپرده و در راه تحقق این امر الهی از هیج تلاشی فروگذار نبود[۵۰]. وی از جمله دوازده نفری است که با خلافت ابوبکر صریحاً مخالفت کردند و علی بن ابی طالب(ع) را بر او مقدم شمرد، این دوازده نفر از مهاجرین و انصار بودند[۵۱] که هر کدام مطالب بسیار ارزنده‌ای در برابر مردم و ابوبکر ایراد کردند، از جمله آنان ابوایوب انصاری بود که بعد از عثمان بن حنیف برخاست و به ابوبکر چنین گفت: "از خدا بترسید و درباره اهل بیت پیامبرتان ظلم نکنید و امر خلافت و رهبری جامعه را به اهل بیت رسول خدا(ص) بازگردانید، که همانا شما و ما در این جا و جاهای دیگر به تکرار از پیامبر خدا(ص) شنیده‌ایم که می‌فرمود: "اهل‌بیت من به امر خلافت و رهبری امت اسلامی از شما سزاوارترند". این را گفت و نشست[۵۲].[۵۳]

زمانی که امیرالمؤمنین(ع) مردم را به جهاد با معاویه دعوت نمود و به آنها خبر داد که بنی‌امیه قصد خوار نمودن آنها را دارند، ابوایوب بلند شد و گفت: «امیرالمؤمنین، سخنان خود را به اطلاع کسی که گوش شنوا و قلبی استوار دارد، رسانیده است. خداوند به واسطه علی(ع) است که به ما بخشایش کرده است، بخشایشی که هیچ وقت نمی‌توانیم حق آن را ادا کنیم. به خدا سوگند، شما نمی‌توانید دریابید چه کسی در میان شماست؛ او پسر عموی پیامبر(ص) و بهترین مسلمان هاست، او کسی است که به شما درس دین می‌آموزد و شما را به جهاد فرا می‌خواند. به خدا سوگند، چشمانی دارید که با آنها نمی‌بینید و قلب‌هایی دارید که قفل شده‌اند، بندگان خدا! آیا فراموش کرده‌اید در دوران جور و ستم زندگی می‌کردید تا اینکه امیرالمؤمنین(ع) آمد و حق و عدل را میان شما جاری نمود؟ پس شکر نعمت خدا را به جای آورید و سلاح جنگی در دست بگیرید و آماده جهاد باشید. وقتی که شما را می‌خواند به او جواب دهید و هر وقت به شما فرمان می‌دهد از او اطاعت کنید”[۵۴].[۵۵]

ابوایوب و نقل حدیث غدیر

ابو ایوب از صحابیانی است که احادیث فراوانی نقل کرده و در فضایل علی(ع) نیز بسیار روایت کرده است. او از جمله راویان حدیث "غدیر" و "حدیث ثقلین" است[۵۶]. رباح بن حارث نخعی می‌گوید: من در خدمت حضرت علی(ع) نشسته بودم که ناگهان گروهی نقاب‌دار از راه رسیدند و خطاب به ایشان گفتند: "سلام بر تو ای مولا و سرور ما". امیرالمؤمنین(ع) سلام آنها را پاسخ داد و بعد فرمود: "چگونه مرا مولای خود می‌خوانید، مگر نه اینکه شما عده‌ای از اعراب بادیه نشینید؟" گفتند: آری، اما از رسول خدا(ص) شنیدیم که در روز غدیرخم فرمود: "هرکس من مولای اویم علی نیز مولای اوست، خداوندا، یاران اون را دوست بدار و دشمنانش را دشمن، و کسی که او را یاری کنند، یاریش فرما و کسی که او را خوار کند، مخذولش گردان"[۵۷].

راوی می‌گوید: حضرت با شنیدن این سخنان تبسمی بر لب نشاند به گونه‌ای که دندان‌های آن حضرت دیده شد. سپس فرمود: " ای مردم شاهد باشید که پیامبرتان در حق من چه فرموده و چگونه شما را به یاری من فرمان داده است". رباح بن حارث نخعی می‌گوید: طولی نکشید که این گروه نقاب‌دار به سوی مرکب‌ها و بارهای خود بازگشتند و من آنان را دنبال کردم و از یکی از آنان پرسیدم، شما کی هستید؟ گفتند: ما گروهی از انصاریم و آن یکی هم ـ اشاره به شخص خاصی کرد ـ "ابوایوب انصاری" صاحب منزل پیامبر خدا(ص) است. راوی می‌گوید" من جلو رفتم و به حضور وی رسیدم و با او مصافحه کردم[۵۸].[۵۹]

ابوایوب راوی حدیث قتال امام علی(ع) با ناکثین، قاسطین، و مارقین بود. او در پاسخ کسانی که می‌گفتند: چگونه با اهل قبله به جنگ برخاسته‌ای؟ می‌گفت: این خواست پیامبر بود تا همراه امام علی(ع) با ناکثین و قاسطین و مارقین بجنگم[۶۰]. علامه امینی طرق مختلف این احادیث را جمع‌آوری کرده است[۶۱]. او همچنین می‌گفت: از رسول خدا(ص) شنیدم که می‌فرمود: "ای عمار! تو به دست سرکشان و ستمکاران کشته خواهی شد[۶۲] و تو در آن حال بر حق خواهی بود. ای عمار! اگر مردم به راهی رفتند و علی(ع) به راهی، تو راه او را بگیر. او تو را به راه هلاکت نمی‌برد و از راه هدایت بیرونت نمی‌کند. می‌گویند ابو ایوب، امام علی(ع) را مولا خطاب می‌کرد و می‌گفت: از رسول خدا(ص) شنیدم که فرمود: «فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاَهُ فَهَذَا عَلِيٌّ مَوْلاَهُ»[۶۳]؛ او از جمله صحابی قائل به امامت امیرمؤمنان بود[۶۴].[۶۵]

ابوایوب و تحفه عروسی حضرت زهرا(س)

در عروسی حضرت زهرا(س) ابوایوب گوسفندی خدمت رسول خدا(ص) آورد، جبرئیل نازل شد و گفت: «یا رسول الله! قبول نکن زیرا ابوایوب مردی فقیر است”. این موضوع بر ابوایوب دشوار آمد و ناراحت شد. حضرت فرمود تا آن گوسفند را کشتند و بعد از پختن آن، دستور داد مردم آن را بخورند ولی استخوان‌هایش را نشکنند.

سپس استخوان‌ها را در میان پوست ریخته و فرمود: «ابوایوب مردی فقیر است، بار خدایا! تو آن حیوان را خلق کردی و تو میراندی و بر زنده کردنش قدرت داری، ای خدایی که به جز تو خدایی نیست، آن را زنده بگردان”. در این هنگام گوسفند حرکت کرد و به راه افتاد و خدا در او برکتی قرار داد که هر مریضی از شیر آن می‌خورد شفا می‌یافت. عبدالرحمن بن عوف این داستان را به صورت شعر درآورده است:

آیا گوسفند پسر زید (ابوایوب) را ندیدند که مشاهده آن برای کسانی که طالب معرفت‌اند، بصیرت و بینایی زیادی است.

آن را ذبح کردند، سپس پوست کنده و پاره پاره نمودند و بند از بند آن جدا ساختند.

گوشت و استخوان و دل و قلوه آن را پختند و به وسیله آتش فراوان به صورت آبگوشت درآوردند.

سپس خدای متعال آن را زنده گردانید و او را به همان حالتی که خواست برگردانید و او (بر هر چیز) تواناست[۶۶].[۶۷]

ابوایوب و برخورد با دشمنان

ابوایوب انصاری هم در زمان حیات پیامبر(ص) و هم در زمان خلفا با دشمنان اسلام، چه دشمنان داخلی (منافقان) و چه دشمنان خارجی (کفار و مشرکین) مخالفت می‌کرد؛ عبدالله بن اُبی یکی از سران منافقان مدینه بود که هنگام جنگ احد به همراه پیامبر(ص) از مدینه خارج شد ولی در نیمه راه از پیامبر(ص) جدا شد و سیصد نفر دیگر را نیز با خود برگرداند و به گمان خود ضربه محکمی به لشکر اسلام وارد کرد.

بعد از جنگ، در روز جمعه‌ای عبدالله بن اُبی، که تا آن زمان به هنگام نماز جمعه جایگاه مخصوصی داشت و در آنجا می‌نشست و در بین سخنرانی پیامبر(ص) گاهی برمی‌خاست و به عنوان تأیید سخنان آن حضرت کلماتی می‌گفت، برای جبران تخلف آشکار خود و بازگرداندن موقعیت از دست رفته، به هنگام سخنرانی حضرت بلند شد و گفت: «مردم! این رسول خداست که در میان شماست و خداوند به خاطر او شما را گرامی داشته است، یاری‌اش کنید و فرمانش را اطاعت کنید”. با شنیدن این سخنان، برخی از مسلمانان تحمل نکرده و به او گفتند: بنشین ای دشمن خدا!

ابوایوب که او را می‌شناخت، ریش او را گرفت و گفت: «تو لایق این مقام نیستی” و سرانجام او را از مسجد خارج کرد[۶۸].

ابوایوب انصاری در زمان امیرالمؤمنین(ع) نیز با دشمنان حضرت به صورت صریح مخالفت می‌کرد و در مقابل آنها می‌ایستاد[۶۹].

اقامه نماز جماعت ابوایوب، به جای عثمان

در سال ۳۵ هجری، هنگامی که مهاجر و انصار، عثمان را به علت انحرافات و بدعت‌هایی که گذاشته بود، از ورود به مسجد و اقامه نماز جلوگیری کردند. سعد القَرظ مؤذن مسجد نزد حضرت علی بن ابی طالب(ع) آمد و گفت: اکنون که خلیفه از امامت نماز منع شده است، چه کسی باید با مردم نماز بگزارد؟ حضرت علی(ع) فرمود: "به خالد بن بن زید (ابوایوب) بگویید نماز جماعت را با مردم اقامه کند"[۷۰].[۷۱]

ابوایوب انصاری و امیرالمؤمنین(ع)

ابوایوب که همیشه تابع پیامبر گرامی اسلام و فردی مخلص و جان باخته بود، جزو دوازده نفری است که با بیعت با ابوبکر مخالفت کرد و گفت: از خدا بترسید درباره خاندان پیامبرتان و خلافت را به آنها برگردانید. همانا شما شنیدید، همان‌گونه که ما بارها شنیدیم در مکان‌ها و موقعیت‌های مختلف از پیامبر خدا(ص) که فرمود: اهل بیت من سزاوارتر به خلافت و امامت از شما می‌باشند[۷۲].

این روایت از ابوایوب نقل شده است که پیامبر فرمود: ملائکه درباره من و علی(ع) هفت سال دعا کردند که بر غیر ما هرگز دعا ننمودند[۷۳]. ابوایوب گوید: حق علی بر هر مسلمانی، مانند حق پدر بر اولاد است[۷۴].

محدثان اهل سنت از جمله احمد حنبل نقل کرده‌اند که ریاح بن حارث یکی از یاران علی(ع) گوید: گروهی از انصار در رحبه کوفه بر علی وارد شدند و گفتند: سلام بر تو ای مولای ما! حضرت فرمود: چگونه من مولای شما هستم در حالی که شما مردمانی از عرب می‌باشید؟ گفتند: رسول خدا(ص) در روز غدیر خم می‌فرمود: هر کس من مولا و سرور او هستم پس علی مولا و سرور اوست[۷۵].

ریاح گوید: وقتی رفتند پرسیدم اینها چه کسانی هستند؟ گفتند: اینها جمعی از انصارند که در میان آنها ابوایوب انصاری است[۷۶].

تمام اینها اخلاص او را به خاندان عصمت و طهارت و اعتقادش را به برتری و ولایت و جانشینی امام علی(ع) از پیامبر نشان می‌دهد.

ابوایوب بعد از کشته شدن عثمان، جزو افرادی بود که مردم را به امامت علی(ع) دعوت و تشویق میکرد[۷۷]. او در جنگ صفین در میمنه لشکر امام قرار داشت.

ابو صادق از محمد بن سلیمان نقل می‌کند که ابوایوب انصاری وارد عراق شد. قبیله ازد برای او شتری نحر کردند و آن را همراه من، برای وی فرستادند. من بر ابوایوب وارد شدم و بر او سلام کردم و گفتم: ای ابوایوب! خداوند تو را به خاطر مصاحبتت با پیامبر و ورود ایشان به منزل تو، گرامی داشته است. چرا تو را میبینم که شمشیر به دست گرفته‌ای؛ گاهی با این قوم و زمانی با قوم دیگر جنگ می‌کنی؟ ابوایوب گفت: رسول گرامی اسلام با ما عهد نموده است که همراه علی(ع) با ناکثین (بیعت شکنان) جنگ کنیم و ما با آنها جنگیدیم و عهد نموده است که همراه آن حضرت با قاسطین (ظالمان) ستیز کنیم و الآن ما، در مقابل آنها هستیم - یعنی، معاویه و اصحابش - با ما عهد نموده است که همراه او، با مارقین بجنگیم که هنوز آنها را ندیدهایم[۷۸]. این روایت از ابوایوب به سندهای مختلف نقل شده است[۷۹].

آری ابوایوب در مقدمه لشکر علی(ع) در جنگ نهروان، با مارقین نیز جنگید امیرالمؤمنین به ابوایوب انصاری پرچم امان را سپرده بود. وی در برابر خوارج بانگ برداشت و گفت: هر کس از شما خوارج که زیر پرچم آمد، مشروط بر آنکه کسی را نکشته و راه را نبسته باشد، در امان خواهد بود و هر کس هم به کوفه یا مدائن برگردد و از این گروه خود را کنار بکشد، او هم در امان است. ما پس از این که قاتلان برادران خویش را بکشیم، نیازی به ریختن خون شما نداریم[۸۰].[۸۱]

ابوایوب در جنگ‌های عصر خلافت علی(ع)

ابوایوب انصاری جزء آن دسته از بزرگان اصحاب پیامبر اکرم(ص) است که در جنگ‌های جمل و صفین در کنار حضرت علی(ع) بود و در رکابش شمشیر زد و در جنگ نهروان هم در مقدمه سپاه و پیشاپیش برای جنگ با خوارج پیش رفته است[۸۲].[۸۳] اینک شرح کوتاهی از موضع او را در جنگ صفین و نهروان می‌آوریم:

در جنگ صفین

معاویه برای ابوایوب انصاری صاحب منزل پیامبر(ص) که شخصیتی بزرگ و سرور انصار و از شیعیان حضرت علی(ع) بود، نامه‌ای نوشت و در همان زمان نامه‌ای هم برای زیاد بن ابیهسمیه ـ که در آن روز، کارگزار حضرت علی(ع) بر بخشی از فارس بود ـ نگاشت. نامه معاویه به ابوایوب فقط یک سطر بود: به تو اعلام می‌کنم هیچ زن زفاف دیده‌ای، مردی را که دوشیزگی و بکارت او را از میان برده و نیز قاتل اولین فرزند اوست، از یاد نمی‌برد و به نقل عمرو بن شمر، معاویه در پایان‌ نامه‌اش اشعاری در تهدید ابوایوب و یاران حضرت نسبت به قتل عثمان، نوشته بود. ابوایوب چون مقصود معاویه را از نامه ندانست به حضور امیرالمؤمنین علی(ع) آمد و گفت: معاویه نامه‌ای برای من نوشته که مقصودش را نمی‌دانم. امام(ع) وقتی نامه را خواند، فرمود: "مقصود معاویه این است که من هرگز کشتن عثمان را فراموش نمی‌کنم".

ابوایوب با اجازه امیرمؤمنان، نامه معاویه را پاسخ داد و یادآور شد که ای معاویه، تو با این مثلی که نوشته بودی و آن را در مورد کشتن عثمان آورده بودی، بدان ما عثمان را نکشته‌ایم، بلکه کسی که یزید بن اسد و مردم شام را از یاری عثمان بازداشت و آرزوی مرگ وی را می‌نمود، تو بودی و او به دست انصار کشته نشده است، بلکه دیگران او را به قتل رساندند[۸۴]. در نتیجه ابوایوب با بی‌اعتنایی به تهدید معاویه، حضرت علی(ع) را در جنگ صفین یاری کرد[۸۵].

از فتوح البلدان ابن‌اعثم کوفی نقل شده است: در یکی از روزهای جنگ صفین، ابوایوب از داخل لشکر امیرالمؤمنین بیرون آمد و در میدان جنگ مبارز و هم‌نبرد ‌طلبید و هر چه صدا زد کسی به نبرد وی نیامد، پس تازیانه بر اسب زد و به لشکر شام حمله کرد که همه از جلوی روی او گریختند. بعد به طرف سراپرده معاویه حمله برد و معاویه که جلو سراپرده ایستاده بود به داخل گریخت و از طرف دیگر فرار کرد. ابوایوب بر در سرا ایستاد و مبارز خواست که در این حال جماعتی از اهل شام به سوی او روی آوردند و ابوایوب بر ایشان حمله کرد و چند تن از آنان را زخمی ساخت و خود به سلامت بازگشت. وقتی معاویه به سرا پرده خود بازگشت، سربازان خود را ملامت کرد و گفت: «مگر شما را در بند کرده و دست‌هایتان را بسته بودند که هیچ‌کس را توان آن نبود تا مشتی خاک بگیرد و به صورت اسب او بپاشد؟ ” مردی از اهل شام گفت: «یا امیرالمؤمنین (معاویه)! صبر کن، چنان که وی به سراپرده تو آمد من هم به سرا پرده علی بن ابی‌طالب حمله خواهم کرد و اگر به او دست بیابم بر او چنان زخمی بزنم که تو را خوشحال گردانم”. این را گفت و به طرف لشکر علی(ع) حمله برد. ابوایوب که دریافت او قصد خیمه علی(ع) را دارد اسبش را به سوی او راند و چون به او رسید چنان شمشیر به گردن او زد که گردنش را قطع کرد، اما سر به جای ماند به طوری که دیگران تصور می‌کردند شمشیر اثری نداشته است، ولی همین که اسب حرکت کرد سر او به یک طرف و بدن به طرف دیگر افتاد؛ مردم که این صحنه را می‌دیدند او را ستودند. در این موقع علی(ع) فرمود: «به خدا سوگند شگفتی من از باقی ماندن سر آن مرد روی پیکرش بیش از شگفتی من از ضرب دست ابوایوب است؛ گر چه این هنرنمایی، خود غایت توصیف شمشیرزن است”.

ابوایوب دوباره به میدان رفت و امیرالمؤمنین(ع) به او فرمود: به خدا سوگند، تو چنانی که گوینده شعر گوید:

این‌گونه شمشیرزنی را پدرانمان به ما آموخته‌اند و ما نیز به پسرانمان می‌آموزیم[۸۶].[۸۷]

پیام به خوارج

وقتی که خوارج نهروان آماده جنگ با امیرالمؤمنین علی(ع) شدند، حضرت علی(ع) صحابی بزرگ رسول خدا(ص) قیس بن سعد بن عباده را که در رکابش بود، به سوی خوارج فرستاد؛ ولی گفتار سعد هیچ تأثیری در روحیه خصمانه آنها نگذاشت و هم‌چنان بر طبل جنگ و مخالفت با حضرت کوبیدند. امام(ع) برای اتمام حجت بیشتر، صحابی بزرگ ابوایوب انصاری را به سوی آنان فرستاد تا با صحبت و گفت و گو و موعظه و نصیحت جلو خونریزی را بگیرد[۸۸]. ابوایوب وقتی مقابل خوارج قرار گرفت، آنها را مخاطب قرار داد و چنین گفت: "ای بندگان خدا، ما و شما بر همان عهد و پیمان سابق پایداریم و میان ما و شما اختلافی نیست، پس چرا این گونه در برابر ما لشکر آراسته‌اید و کمر به قتل ما بسته‌اید؟!". خوارج در پاسخ او به دلیل واهی و بی‌منطقی تمسک کرده و گفتند: اگر امروز هم فرمان شما را گردن نهیم و تابعیت شما را بپذیریم، باز شما چون گذشته، تن به حکمیت می‌دهید و حکم خدا را به غیر خدا وا می‌گذارید. ابوایوب در پاسخ آنها گفت: شما را به خداوند سوگند می‌دهم مبادا از ترس حوادثی که شاید هرگز تکرار نشود، پیشاپیش فتنه‌ای برانگیزید و آتش جنگی را شعله‌ور سازید[۸۹]

امیرمؤمنان(ع) بازهم برای نجات افراد فریب خورده و اینکه شاید بتواند با مذاکره و گفت و گو جنگ را تبدیل به صلح و دوستی کند، غیر از پیام‌ها و اعزام نمایندگان، برای آخرین بار جهت هدایت، پرچمی به دست ابوایوب انصاری داد تا در میان خوارج رفته و امان امیرالمؤمنین(ع) را به آنان اطلاع دهد، ابوایوب انصاری پرچم را گرفت و نزدیک آن گروه جاهل آمد و فریاد برآورد: راه بازگشت باز است، هر کس زیر این پرچم بیاید در امان است و هر کس قتلی نکرده و متعرض کسی نشده و کسی که به کوفه یا مدائن برود و از این گروه فاصله بگیرد او نیز در امان است، ما اگر خون برادران بی‌گناه خود را از قاتلان آنها قصاص کنیم، دیگر نیازی به ریختن خون شما نیست. در این هنگام جمعی از فریب خوردگان نهروانی در قالب پانصد نفر از خوارج به سرکردگی فروة بن نوفل اشجعی از میان جمع خارج شده و به محلی در اطراف نهروان به نام بندنیجین و دسکرة رفتند و عده‌ای هم متفرقه از گروه خوارج جدا شده و به کوفه بازگشتند و حدود صد نفر هم زیر پرچم ابوایوب انصاری گرد آمدند و امام(ع) توبه همه آنان را پذیرفت و باقی مانده خوارج که به قولی طبری ۲۸۰۰ نفر و به قول ابن اثیر ۱۸۰۰ نفر بودند، بر مخالفت خود اصرار ورزیدند و به فرماندهی عبدالله بن وهب راسبی برای جنگ با امام(ع) آماده شدند[۹۰].[۹۱]

دلاوری ابوایوب انصاری در نهروان

ابن ابی الحدید از ابوالعباس مبرد نقل می‌کند: امیرمؤمنان علی(ع) هنگامی که دریافت حجت را بر خوارج تمام کرده و آنها حاضر به مذاکره و ترک مخاصمه و قتال نیستند و هم‌چنان بر جنگ و خونریزی اصرار می‌ورزند، باز هم طبق روش و سنت رسول الله(ص) به یاران خود فرمود: "شما آغازگر جنگ نباشید تا آنان جنگ را شروع نمایند"«لاَ تَبْدَءُوهُمْ بِقِتَالٍ حَتَّى يَبْدَءُوكُمْ» و ابوایوب انصاری را فرمانده میمنه سپاه خود قرار داد.

در این میان مردی از خوارج بیرون آمد و با حمله به لشکریان امام و کشتن سه نفر از یاران حضرت، جنگ را آغاز نمود و هنگام حمله چنین رجز می‌خواند: آنها را می‌کشم و علی را نمی‌بینم و اگر خود علی هم آشکار شود، به او نیزه خواهم زد. امیرمؤمنان برای آنکه جواب آن مرد نادان را داده باشد، خود به مصاف او رفت و بلافاصله با ضربه شمشیری او را روی زمین انداخت. مرد نهروانی چون شمشیر حضرت علی(ع) را بالای سر خود دید و دانست راه نجات و فرار ندارد، به پندارباطل خود گفت: "آفرین، چه نیکوست رفتن به بهشت"[۹۲]. اما عبدالله بن وهب راسبی از سران خوارج که شاهد و ناظر صحنه بود، گفت: سوگند به خدا نمی‌دانم این مرد (یار ما) آیا به بهشت می‌رود یا به جهنم!

مردی از طایفه بنی سعد که او هم در میان خوارج بود، صدای عبدالله بن وهب را شنید و گفت: من به وسیله عبدالله بن وهب گول خوردم و در این جنگ شرکت کردم، حال می‌بینم خودش در راه و حرکت خویش تردید دارد و درباره دوست خود که به دست علی بن ابی طالب کشته شده، می‌گوید: نمی‌دانم بهشتی است یا جهنمی! لذا فوراً با گروهی از همراهانش از جنگ با حضرت علی(ع) کناره گرفت و از سپاه خوارج خارج شد. اما جمعی از خوارج که برای نبرد با حضرت باقی مانده بودند، هزار نفرشان به میمنه سپاه حضرت که فرمانده‌اش ابوایوب انصاری بود، حمله کردند و سعی داشتند تا او را از پای درآورند. در این حال بود که حضرت مهلت دادن به خوارج را جایز ندانست و فرمان حمله را صادر کرد و برای اطمینان نیروهایش در میدان نبرد با این خبر غیبی بشارت داد و فرمود: "به آنان حمله کنید که سوگند به خدا، از شما ده تن کشته و از خوارج نیز ده تن سالم نخواهند ماند"[۹۳]. پس از فرمان حمله، دلاور مردان سپاه امام(ص) حمله را آغاز کرده و در اندک زمانی تمام لشکریان خوارج را متلاشی نمودند و همان‌گونه که امام(ع) وعده داده بود، فقط نه تن از سپاهیان امام به شهادت رسیدند و از خوارج نیز فقط هشت یا نه نفر جان سالم به در برده و موفق به فرار شدند[۹۴].

در این جنگ چون ابوایوب خود را مورد حمله دید و از طرفی فرمان حضرت علی(ع) هم برای حمله صادر شد، دست به شمشیر برد و بر آن گروه نادان حمله کرد و دلاورانه شمشیر زد و یکی از سران خوارج به نام زید بن حصین طائی را به هلاکت رساند؛ چون آتش جنگ فرو نشست، به محضر امام(ع) آمد و عرض کرد: ای امیرمؤمنان، من زید بن حصین طائی را به قتل رساندم و چنان نیزه به سینه‌اش زدم که از پشت او خارج شد و به او گفتم: "ای دشمن خدا، بشارت باد بر تو آتش جهنم"[۹۵] اما او در پاسخ گفت: به زودی (در قیامت) خواهی دانست کدام یک از ما به آتش سزاوارتریم. امام(ع) در راستای اطمینان قلب ابوایوب فرمود: "او به آتش جهنم سزاوارتر است"[۹۶].[۹۷]

فرماندار مدینه

ابوایوب پس از جنگ نهروان، از سوی امام علی(ع) به امارت مدینه منصوب شد[۹۸]. او به جای خود، فردی از انصار را منصوب کرد و خود در آن شهر نماند[۹۹] بدین ترتیب، وی در دو سال آخر خلافت امام علی(ع) حاکم مدینه بود[۱۰۰]. قول دیگر چنان است که وی به دنبال حمله بسر بن ارطاة، از فرماندهان معاویه به مدینه، ناگزیر به ترک آن شهر شد و به کوفه آمد[۱۰۱]. می‌گویند بسر، پس از تسلط بر مدینه، خانه ابوایوب را به آتش کشید[۱۰۲].[۱۰۳]

صراحت و حق گویی ابوایوب در برابر معاویه

ابوایوب از مخالفان سرسخت معاویه به شمار می‌آمد. به موجب اخباری در زمان حضور ابوایوب در عراق، معاویه به او نامه‌ای بدین مضمون نوشت: "لاَ تَنْسَى شَيْبَاءُ أَبَا عُذْرَتِهَا وَ لاَ قَاتِلَ بِكْرِهَا". ابوایوب، نامه را برای فهم مقصود معاویه نزد امام علی(ع) آورد و گفت: ای امیر مؤمنان! معاویه پسر جگرخوار و پناهگاه منافقین، نامه‌ای به من نوشته که منظورش را نمی‌دانم. آن حضرت، از نوشته معاویه که در آن، وی، کشندگان عثمان را انصار معرفی کرده بود، به ایوب یادآور شد. ابو ایوب در پاسخ، گناه آن را از انصار نفی و به گردن معاویه انداخت[۱۰۴].[۱۰۵]

ابن عساکر در تاریخ دمشق نقل می‌کند: پس از شهادت امیرمؤمنان علی(ع) روزی ابوایوب بر معاویه وارد شد و معاویه او را بر تخت خود نشاند و از کارهای خود مرتباً سخن گفت و جمعی از شامیان هم حضور داشتند و گوش می‌دادند، در این موقع معاویه خطاب به ابوایوب گفت: ای ابوایوب، چه کسی در روز فلان و فلان (روز بدر) صاحب اسب بلقاء را کشت؟ ابوایوب هم با کمال جرأت گفت: "من او را کشتم؛ زیرا تو و پدرت بر شتری قرمز رنگ سوار بودید و پرچم کفر را حمل می‌کردید!"[۱۰۶] معاویه که فکر نمی‌کرد ابوایوب با این صراحت، سابقه کفر او و پدرش را مطرح کند از خجالت سر به زیر انداخت و شامیان هم بر ابوایوب خشمگین شدند؛ سپس معاویه سر بلند کرد و در مقام عذرخواهی گفت: رها کن، رها کن، به جان خودم من از این موضوع از تو نپرسیدم و قصدم هم این نبود[۱۰۷].[۱۰۸]

زبان حق‌گوی ابوایوب

ابوایوب، زبان حق گویی داشت و هرجا و از هر کس لغزشی می‌دید، بدو گوشزد می‌کرد؛ چنانکه در سال ۴۶[۱۰۹] برای جهاد به مصر رفت و عقبة بن عامر، از صحابه پیامبر و حاکم منصوب معاویه، نماز مغرب را به تأخیر انداخت. ابوایوب به وی اعتراض کرد و گفت: ممکن است مردم گمان کنند که او طبق رفتار رسول خدا(ص) عمل می‌کند[۱۱۰]. همچنین گفته شده در نبردی، ابو ایوب، مأمور غنایم را که بین زن اسیر شده با طفلش جدایی انداخته بود، نکوهش کرد و گفت: رسول خدا(ص) می‌فرمود: "کسی که بین مادر و فرزندش جدایی افکند، خداوند روز قیامت بین او و دوستانش جدایی می‌اندازد"[۱۱۱]. نیز از وی نقل شده که پیامبر از اینکه مدینه را یثرب بخوانند، نهی فرمود[۱۱۲]. از سخنان حکیمانه ابو ایوب آن است که: مجالست با غیر عشیره، موجب فزونی حلم و علم می‌شود[۱۱۳].[۱۱۴]

حمله بسر بن ارطاة و فرار ابوایوب از مدینه

پس از جنگ صفین، معاویه افرادی سنگ‌دل، خون‌ریز و بی‌رحم چون بسر بن ارطاة را فرمان داد تا راه حجاز (مکه و مدینه) در پیش گرفته و بعد تا یمن را طی کند و در هر شهری که مردم آن در اطاعت علی بن ابی طالب هستند، زبان به دشنام و ناسزا بگشا و آنان را تهدید کن که مردم باور کنند راه نجاتی ندارند و در نتیجه بر آنها غالب خواهی شد! معاویه در ادامه دستور داد: بعد دست از دشنام و هتاکی بردار و آنان را به بیعت با من فراخوان و هر کس حاضر به بیعت نشد او را به قتل برسان و در ضمن شیعیان (محبین) علی بن ابی طالب را نیز در هر جا یافتی، به قتل برسان! بسر بن ارطاة به فرمان معاویه حرکت کرد و همه دستورهای خصمانه و ظالمانه معاویه را اجرا نمود.

روش این مرد خون‌خوار و همراهانش این بود که کنار هر آبی می‌رسیدند، شتران ساکنان آنجا را به زور می‌گرفتند و سوار می‌شدند و اسب‌های خود را یدک می‌کشیدند تا کنار آب دیگری می‌رسیدند، در آنجا شتران قبلی را رها کرده و شتران این قوم جدید را می‌گرفتند و بدین ترتیب خود را به نزدیکی مدینه رساندند. و متأسفانه وقتی به مدینه رسیدند، قبیله قضاعه از آنان استقبال کردند و برای آنها شتران را نحر نموده و قربانی دادند؛ اما چون با جرأت و جسارت و غافل‌گیرانه وارد مدینه شدند، ابوایوب انصاری که کارگزار حضرت علی(ع) در مدینه بود، خود را برای مقابله آماده نمی‌دید، از آنجا گریخت.

بسر بن ارطاة با خیالی آسوده و بدون مقاومت نیروهای تحت فرمان ابوایوب، وارد شهر شد، در مسجد مدینه به منبر رفت و همان ابتدا طبق دستور معاویه، به اصحاب پیامبر از مهاجر و انصار جسارت و فحاشی نمود و آنان را تهدید کرد و به این آیه کریمه قرآن ‌که می‌فرماید: ﴿ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا قَرْيَةً كَانَتْ آمِنَةً مُطْمَئِنَّةً يَأْتِيهَا رِزْقُهَا[۱۱۵] مثال زد و آنها را مصداق این آیه قرار داد و گفت: خداوند این مثال را درباره شما قرار داده است و شما را شایسته آن دانسته است؛ زیرا شهر شما محل هجرت پیامبر و جایگاه سکونت او بود، مرقدش در این شهر است و منازل خلفای بعد از او نیز همین جاست ولی خلیفه خدا (عثمان) میان شما کشته شد و گروهی از شما قاتل او هستید و گروهی هم او را زبون و خار کرده‌اید؟...[۱۱۶].[۱۱۷]

چرا ابوایوب همراه بنی‌امیه به جهاد می‌رفت؟!

ابوایوب انصاری در جنگ‌هایی ـ نبردهای موسوم به "صائفه" (تابستانی) _ که علیه روم از جانب معاویه ترتیب داده می‌‌شد، شرکت می‌کرد[۱۱۸] و این مسئله باعث شده است که عده‌ای از او انتقاد کنند و در مقابل، گروهی نیز در صدد جواب برآمده‌اند.

هنگامی که از فضل بن شاذان سؤال می‌شود که چرا ابوایوب همراه با معاویه با مشرکان می‌جنگید؟ وی در پاسخ می‌گوید که این کار به خاطر آگاهی اندک و غفلت او بوده و گمان می‌کرده است که کار و جهاد او باعث تقویت اسلام می‌گردد و شرک را از بین می‌برد و این، کاری با معاویه ندارد[۱۱۹].

رجالی معروف مرحوم بحرالعلوم طباطبائی در شرح حال او گوید: عده‌ای از اصحاب ما (شیعه)، بر او انتقاد کرده‌اند که چرا همراه با معاویه جنگ کرده و زیر پرچم معاویه وارد شده است؟! در مقابل جواب داده‌اند که او برای خود جهاد میکرده و هدفش تقویت اسلام بوده و کاری به نفع و ضرر معاویه نداشته است؛ اما این جواب مخدوش است. از این رو بهتر است چنین پاسخ داده شود که اشتباه در اجتهاد، با اصول اعتقادی منافات ندارد و اینجا ابوایوب اشتباه کرده است.

مرحوم مامقانی گوید: مقصود ایشان، این است که جنگ در کنار امامی که بر حق نباشد، مشروع نیست، اگر چه به عنوان تقویت اسلام باشد و این جواب صحیح است[۱۲۰].

مسعودی، در علت حضور ابوایوب می‌گوید: معاویه، سفیان بن عوف غامدی را در سال چهل و پنجم هجری به جنگ فرستاد و دستور داد که خود را به طوانه[۱۲۱] برساند، اما عده زیادی کشته شدند و به علت کشته شدن مسلمانان در روم، حزن و اندوه بسیاری مردم مسلمان را فرا گرفت.

به معاویه خبر رسید که پسرش، یزید در هنگامی که این خبر به او رسیده است، در اشعاری، در حال می‌گساری همراه با ندیمانش چنین گفته است: بر من آسان است از آن چه روز طوانه، بر جمع آنها از تب و مرگ رسیده است، زمانی که من بر نمط بلند تکیه می‌زنم و ام کلثوم را برای من گردش می‌دهند و من مشغول عیاشی می‌شوم.

اینجا بود که ابوایوب قسم خورد که در جنگ شرکت کند. او در جنگ شرکت کرد تا این که به قسطنطنیه رسیدند و وی در آنجا از دنیا رفت... و بعضی گفته‌اند در سال پنجاه و یکم، همراه با یزید به جهاد رفت و در این سفر مرگ او فرارسید[۱۲۲].[۱۲۳]

از آنجا که در زمان معاویه به کمک و یاری او وارد جنگ شد، اگر با اجازه از امام زمانش حضرت ابا عبدالله الحسین(ع) بوده باشد، پس عمل او جهاد در راه خداست. و چنانچه شرکت او در جنگ بدون اذن امام(ع) بوده شاید به نظر خودش حضور در جنگ با دشمنان را ضروری و لازم می‌دانسته است و احتمال سومی هم هست که او از روی بی‌توجهی و غفلت از موازین شرعی، در جنگ با رومیان شرکت کرده است[۱۲۴].

احادیثی از ابوایوب

ابو ایوب از راویان حدیث پیامبر بود و کسانی چون ابن عباس، براء بن عازب، سعید بن مسیب، عروة بن زبیر و دیگران از او حدیث نقل کرده‌اند[۱۲۵]. گفته شده او برای شنیدن حدیثی از پیامبر (درباره سترالمؤمن) به مصر رفت و با عقبة بن عامر جهنی صحابی ملاقات کرد[۱۲۶]. از وی نقل شده که رسول خدا(ص) به امام علی(ع) فرمود: "خدا تو را به زینتی آراسته که هیچ کس را بدان نیاراسته است و آن زهد در دنیاست"[۱۲۷] از ابوایوب، روایت‌های دیگری نیز در مناقب امیرمؤمنان نقل شده است[۱۲۸]. نیز از وی روایت شده که رسول خدا(ص) فرمود: "حسنین، گل‌های خشبوی من در دنیا هستند"[۱۲۹]. روایت دیگر وی آن است که پیامبر ﴿قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ[۱۳۰] را ثلث قرآن دانسته است[۱۳۱]. همچنین از ابو ایوب نقل شده که رسول خدا(ص) فرمود: "کسی که ماه رمضان را روزه بگیرد و شش روز شوال را هم به آن وصل کند، گویا تمام روزگار را روزه گرفته است"[۱۳۲]. در تعداد احادیث او اتفاق نظر وجود ندارد. برخی شمار آنها را محدود پنجاه حدیث[۱۳۳] و برخی دیگر ۱۵۵ حدیث ذکر کرده‌اند[۱۳۴]. اما بخاری و مسلم، فقط بر هفت حدیث او اتفاق نظر دارند[۱۳۵].[۱۳۶]

درگذشت ابوایوب

زمان درگذشت این صحابی گران‌قدر را به اختلاف، سال‌های ۵۰[۱۳۷]، ۵۲[۱۳۸]، ۴۹[۱۳۹]، ۵۱ و نیز ۵۵ گفته‌اند. ابن اثیر[۱۴۰] و ابن حجر[۱۴۱] قول مشهور را سال ۵۲ می‌دانند[۱۴۲]. وفات وی بر اثر بیماری و به هنگام محاصره باروی شهر قسطنطینه رخ داد.

قبل از مرگ، از او پرسیدند: آیا حاجتی داری؟ گفت: «حاجت دنیوی ندارم اما تا می‌توانید جنازه‌ام را به طرف قسطنطنیه پیش ببرید؛ زیرا از رسول خدا(ص) شنیدم که فرمود: "مقابل حصار قسطنطنیه مرد صالحی از امتم مدفون می‌گردد" و امیدوارم آن مرد صالح من باشم”. پس مسلمانان او را در تابوتی نهاده و همراه لشکر حمل می‌کردند. قیصر روم پیام فرستاد این تابوت چیست؟ گفتند: مردی از یاران رسول خدا(ص) که پیامبر ما وصیت کرده است تا او را در خاک سرزمین شما دفن کنیم. قیصر روم گفت: «اگر چنین کنید وقتی بروید، جنازه او را بیرون می‌آوریم”، مسلمانان نیز گفتند: اگر چنین کنید در تمام سرزمین عرب نه یک نصرانی زنده خواهیم گذاشت و نه یک کلیسا باقی خواهد ماند[۱۴۳].

می‌گویند رومیان به مرقد وی تبرک می‌جستند و طلب باران می‌کردند[۱۴۴]. با تسلط ترکان بر قسطنطنیه، آنها بر مزار ابوایوب آرامگاهی و در جوارش مسجد بزرگی، مدرسه‌ای و مهمان خانه‌ای برای نیازمندان ساختند و قبر بسیاری از اعیان و بزرگان دولت عثمانی در مجاورت آن قرار دارد. به گزارش ابن سعد[۱۴۵] و بلاذری[۱۴۶] یزید بن معاویه که در این نبرد، امیر سپاه بود[۱۴۷]، بر جنازه ابو ایوب نماز گزارد و او را به خاک سپرد و برای مشخص نشدن قبرش، بر آن اسب تاخت. با این حال، رومیان متوجه شده و به نبش قبر تهدید کردند. یزید در جواب آنان اعلام کرد در صورت اقدام به چنین کاری، ما نیز کلیساها را در سرزمین‌های اسلامی ویران خواهیم کرد. از این رو، مسیحیان از جسارت خود دست کشیدند[۱۴۸]. ابوایوب فرزندی به نام عبدالرحمان از ام الحسن دختر زید بن ثابت[۱۴۹] داشت و از او نسلی بر جای نماند[۱۵۰]. فرزند دیگر وی، عمره از ام آیوب دخثر قیس بن سعد بود که با صفوان بن اوس بن جابر نجاری ازدواج کرد[۱۵۱].[۱۵۲]

منابع

پانویس

  1. بخاری، الکنی، ص۸۹؛ دولابی، ج۱، ص۲۹.
  2. ابن هشام، ج۲، ص۵۲؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۲۸۰-۲۸۱؛ ابن درید، ص۴۴۹.
  3. الاصابه، ج۲، ص۲۳۴؛ شرح ابن ابی الحدید، ج۱۰، ص۱۱۲؛ رجال طوسی، ص۴۰، ش۱؛ طبقات الکبری، ج۱، ص۲۳۶ و سیر أعلام النبلاء، ج۴، ص۶۱.
  4. ابن حجر، الاصابه، ج۷، ص۲۹.
  5. ابن حبان، الثقات، ج۳، ص۱۰۲.
  6. ابن سعد، ج۳، ص۳۶۹.
  7. ابن سعد، ج۳، ص۳۶۹؛ خلیفة بن خیاط، طبقات، ص۴۳۸.
  8. ابن حبیب، ص۴۲۱.
  9. ابن هشام، ج۲، ص۳۱۳؛ ابن سعد، ج۳، ص۴۸۴؛ ابونعیم ج۳، ص۹۳۳.
  10. ابن هشام، ج۲، ص۳۱۲ ابن سعد، ج۳، ص۳۶۹.
  11. ابن هشام، ج۲، ص۳۵۲؛ ابن قتیبه، الإمامة و السیاسه، ج۱، ص۱۲۹؛ ابن سید الناس، ج۱، ص۱۶۶.
  12. ابن سعد، ج۳، ص۱۲۰؛ بخاری، الکنی، ص۸۹ ابن حجر، تهذیب، ج۵، ص۲۰.
  13. مزی، ج۱، ص۲۰۶.
  14. ابن سید الناس، ج۲، ص۴۰۱؛ شامی، ج۱۱، ص۳۸۱ و ج۱، ص۵۸.
  15. ابن سعد، ج۲، ص۳۵۷؛ بخاری، التاریخ الصغیر، ج۱، ص۶۶؛ ابن عساکر، ج۲۶، ص۱۹۴.
  16. واقدی، ج۱، ص۱۶۱؛ ابن سعد، ج۳، ص۴۸۴؛ بخاری، الکنی، ص۸۹.
  17. ابن کثیر، ج۳، ص۳۸۰.
  18. ابن هشام، ج۲، ص۴۸۴.
  19. اسد الغابه، ج۵، ص۱۴۳؛ الاصابه، ج۲، ص۲۳۴؛ شرح ابن ابی الحدید، ج۱۰، ص۱۱۲ و تاریخ بغداد، ج۱، ص۱۵۳.
  20. ناظم‌زاده، سید اصغر، اصحاب امام علی ج۱، ص۷۰-۷۱؛ ده پهلوانی، طلعت، ابوایوب انصاری، فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱، ص۵۷-۵۸؛ دین‌پرور، سید حسین، دانشنامه نهج البلاغه ج۱، ص۷۹؛ محمدی ری‌شهری، محمد، گزیده دانشنامه امیرالمؤمنین، ص۸۲۲؛ باغستانی، محمد، مقاله «ابوایوب انصاری»، دائرةالمعارف قرآن کریم ج۱، ص۶۰۲؛ سامانی، سید محمود، مقاله «ابوایوب انصاری»، دانشنامه سیره نبوی ج۱، ص۱۳۴-۱۳۷.
  21. التاریخ الصغیر، ج ۱، ص۶۶.
  22. التاریخ الصغیر، ج ۱، ص۶۶.
  23. «و با دست خویش خود را به نابودی نیفکنید» سوره بقره، آیه ۱۹۵.
  24. جامع البیان، مج ۲، ج ۲، ص۲۷۹.
  25. باغستانی، محمد، مقاله «ابوایوب انصاری»، دائرةالمعارف قرآن کریم ج۱، ص۶۰۴.
  26. قاضی ابرقوه، سیرت رسول الله(ص)، ج۱، ص۴۷۳؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۴۹۴-۴۹۵.
  27. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۴۹۵؛ شیخ طبرسی، اعلام الوری بأعلام الهدی، ج۱، ص۱۵۵.
  28. ده پهلوانی، طلعت، ابوایوب انصاری، فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱، ص۵۷-۵۸؛ موسوی، سید موسی، مقاله «ابوایوب انصاری»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۳، ص۵۵؛ دین‌پرور، سید حسین، دانشنامه نهج البلاغه ج۱، ص۷۹؛ باغستانی، محمد، مقاله «ابوایوب انصاری»، دائرةالمعارف قرآن کریم ج۱، ص۶۰۲؛ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین ج۱، ص۱۵۵.
  29. أنساب الاشراف، ج۱، ص۱۴.
  30. ابن شبه، ج۱، ص۷۳؛ ابونعیم، ج۲، ص۹۳۵؛ ابن حجر، فتح الباری، ج۷، ص۱۹۷.
  31. ابونعیم، ج۲، ص۹۳۵؛ طبرسی، إعلام الوری، ج۱، ص۱۵۵.
  32. إعلام الوری بأعلام الهدی، طبرسی، ج۱، ص۱۵۲.
  33. دلائل النبوة، بیهقی، ج۲، ص۵۰۱؛ السیرة النبویة، ابن هشام، ج۱، ص۴۹۹.
  34. ابن‌شهرآشوب، ج۱، ص۱۱۵.
  35. بخاری، التاریخ الکبیر، ج۸، ص۴۰۹؛ طبرانی، المعجم الکبیر، ج۴، ص۱۳۳.
  36. ابن حجر، الاصابه، ج۲، ص۲۰۰.
  37. اعیان الشیعة، امین عاملی، ج۶، ص۲۸۴.
  38. مسعودی، ج۲، ص۲۸۶؛ ابن حجر، تهذیب، ج۳، ص۴۷۹ ابن کثیر، ج۸، ص۶۳.
  39. ابن هشام، ابونعیم، ج۳، ص۹۳۳؛ ابن قتیبه، الامامة و السباسه، ج۱، ص۱۲۹.
  40. ابونعیم، ج۲، ص۹۳۶.
  41. ذهبی، ج۲، ص۴۰۴.
  42. ابونعیم، ج۳، ص۹۳۳.
  43. ابن ابی الدنیا، ص۱۳۴.
  44. ابونعیم، ج۲، ص۹۳۶؛ ذهبی، ج۲، ص۴۰۴.
  45. ابن شبه، ج۱، ص۲۵۹.
  46. اسد الغابه، ابن اثیر، ج۱، ص۵۷۳. این مطلب را ابن اثیر در اسد الغابه نقل می‌کند، ولی از آن حضرت بعید است از بیت‌المال چنین بخششی بکند و باید گفت، در صورت صحت این مطلب، این مبلغ را از اموال شخصی خود پرداخت کرده است.
  47. موسوی، سید موسی، مقاله «ابوایوب انصاری»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۳، ص۵۶؛ سامانی، سید محمود، مقاله «ابوایوب انصاری»، دانشنامه سیره نبوی ج۱، ص۱۳۴-۱۳۷؛ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین ج۱، ص۱۵۵ - ۱۵۷.
  48. قمی، سفینة البحار، ج۱، ص۵۱.
  49. ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین ج۱، ص۱۵۵ - ۱۵۷.
  50. ر.ک: وقعه صفین، ص۹۳؛ الجمل، ص۱۰۵ و شرح ابن ابی الحدید ج۷، ص۳۶ و ۳۹.
  51. دوازده نفر عبارت‌اند از: ۱. خالد بن سعید بن عاص ۲. مقداد بن اسود ۳. ابی بن کعب ۴. عمار یاسر ۵. ابوذر غفاری ۶. سلمان فارسی ۷. عبدالله بن مسعود ۸. بریده اسلمی (از مهاجرین) ۹. خزیمه بن ثابت (ذوالشهادتین). ۱۰. عثمان بن حنیف ۱۱. ابوایوب انصاری ۱۲. ابوالهیثم بن تیهان (و تعدادی دیگر از انصار بودند).
  52. خصال صدوق، ج۲، ص۴۶۵، باب اثنی عشر، ح۴.
  53. ناظم‌زاده، سید اصغر، اصحاب امام علی ج۱، ص۷۱؛ ده پهلوانی، طلعت، ابوایوب انصاری، فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱، ص۵۸؛ موسوی، سید موسی، مقاله «ابوایوب انصاری»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۳، ص۶۳؛ باغستانی، محمد، مقاله «ابوایوب انصاری»، دائرةالمعارف قرآن کریم ج۱، ص۶۰۳؛ سامانی، سید محمود، مقاله «ابوایوب انصاری»، دانشنامه سیره نبوی ج۱، ص۱۳۴-۱۳۷.
  54. قاموس الرجال، شوشتری، ج۱۱، ص۲۱۶.
  55. موسوی، سید موسی، مقاله «ابوایوب انصاری»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۳، ص۶۳.
  56. محمدی ری‌شهری، محمد، گزیده دانشنامه امیرالمؤمنین، ص۸۲۲.
  57. «فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاَهُ فَعَلِيٌّ مَوْلاَهُ اَللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاَهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ وَ اُنْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اُخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ»
  58. شرح ابن ابی الحدید، ج۳، ص۲۰۸.
  59. ناظم‌زاده، سید اصغر، اصحاب امام علی ج۱، ص۷۱-۷۲؛ ده پهلوانی، طلعت، ابوایوب انصاری، فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱، ص۵۹؛ باغستانی، محمد، مقاله «ابوایوب انصاری»، دائرةالمعارف قرآن کریم ج۱، ص۶۰۴.
  60. حاکم نیشابوری، ج۳، ص۱۴۰؛ نعمانی، الغیبه، ص۷۱؛ ابن کثیر، ج۱، ص۲۴۴۷؛ اسکافی، ص۳۷؛ ابن ابی الحدید، ج۳، ص۲۰۸.
  61. علامه امینی، ج۳، ص۱۹۲ به بعد.
  62. خطیب بغدادی، ج۱۳، ص۱۸۶.
  63. محمد بن سلیمان کوفی، ص۲۹۷ به بعد؛ طبرانی، المعجم الکبیر، ج۴، ص۱۷۳ و ج۷، ص۴۹۶؛ امینی، ج۱، ص۳۸۰.
  64. رجال کشی، ج۱، ص۱۸۲-۱۸۸.
  65. سامانی، سید محمود، مقاله «ابوایوب انصاری»، دانشنامه سیره نبوی ج۱، ص۱۳۴-۱۳۷.
  66. أَ لَمْ يُبْصِرُوا شَاةَ ابْنِ زَيْدٍ وَ حَالَهَا *** وَ فِي أَمْرِهَا لِلطَّالِبِينَ مَزِيدٌ وَ قَدْ ذُبِحَتْ ثُمَّ اسْتَجَرَّ إِهَابُهَا *** وَ فَصَّلَهَا فِيمَا هُنَاكَ يَزِيدُ وَ أَنْضَجَ مِنْهَا اللَّحْمَ وَ الْعَظْمَ وَ الْكُلَى *** فَهَلْهَلَهُ بِالنَّارِ وَ هُوَ هَرِيدٌ فَأَحْيَا لَهُ ذُو الْعَرْشِ وَ اللَّهُ قَادِرٌ *** فَعَادَتْ بِحَالِ مَا يَشَاءُ يَعُودُ؛ مناقب آل ابی‌طالب، ابن شهرآشوب، ج۱، ص۱۷۴.
  67. موسوی، سید موسی، مقاله «ابوایوب انصاری»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۳، ص۵۸.
  68. المغازی، واقدی، ج۱، ص۳۱۸.
  69. موسوی، سید موسی، مقاله «ابوایوب انصاری»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۳، ص۶۲؛ باغستانی، محمد، مقاله «ابوایوب انصاری»، دائرةالمعارف قرآن کریم ج۱، ص۶۰۳؛ سامانی، سید محمود، مقاله «ابوایوب انصاری»، دانشنامه سیره نبوی ج۱، ص۱۳۴-۱۳۷.
  70. کامل ابن اثیر، ج۲، ص۳۰۰.
  71. ناظم‌زاده، سید اصغر، اصحاب امام علی ج۱، ص۷۲-۷۳؛ ده پهلوانی، طلعت، ابوایوب انصاری، فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱، ص۵۹؛ باغستانی، محمد، مقاله «ابوایوب انصاری»، دائرةالمعارف قرآن کریم ج۱، ص۶۰۴.
  72. «إِنَّهُمْ أَوْلَى بِهِ مِنْكُمْ»؛ خصال، ص۶۸.
  73. «لَقَدْ صَلَّتِ الْمَلَائِكَةُ عَلَيّ وَ عَلَى عَلِيٍّ سَبْعَ سَنِينَ لَمْ تُصَلِّ عَلَى ثَالِثٍ لَنَا»؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۷، ص۲۱۹.
  74. امینی، الغدیر، ج۷، ص۲۴۳.
  75. «مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلَاهُ»
  76. احمد حنبل، مسند، ج۵، ص۴۱۹؛ طبرانی، معجم الکبیر، ج۴، ص۱۷۳؛ هیثمی، مجمع الزوائد، ج۹، ص۱۰۴؛ ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج۴۲، ص۲۱۲؛ الغدیر، ج۱، ص۳۴۳ و ۳۸۰؛ بحارالأنوار، ج۳۷، ص۱۴۸؛ ابن بطریق، العمده، ص۹۴ و ۱۰۹.
  77. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۳، ص۲۳۰.
  78. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۳، ص۲۰۷؛ رجال کشی، ص۳۷.
  79. أعیان الشیعه، ج۶، ص۲۸۵.
  80. نویری، نهایة الإرب، ج۵، ص۲۲۱.
  81. ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین ج۱، ص۱۵۷ - ۱۵۹.
  82. شرح ابن ابی الحدید، ج۱۰، ص۱۷.
  83. ناظم‌زاده، سید اصغر، اصحاب امام علی ج۱، ص۷۳-۷۵؛ ده پهلوانی، طلعت، ابوایوب انصاری، فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱، ص۵۹-۶۰؛ دین‌پرور، سید حسین، دانشنامه نهج البلاغه ج۱، ص۷۹؛ باغستانی، محمد، مقاله «ابوایوب انصاری»، دائرةالمعارف قرآن کریم ج۱، ص۶۰۴.
  84. منتخب کنز العمال در حاشیه مسند، ج۵، ص۴۵۱ و ر.ک: ارجح المطالب، ص۶۰۳.
  85. ناظم‌زاده، سید اصغر، اصحاب امام علی ج۱، ص۷۳-۷۵.
  86. وَ عَلَّمَنَا الضَّرْبَ آبَاؤُنَا *** فَسَوْفَ نُعَلِّمُ أَيْضاً بَنِينَا؛ وقعة صفین، نصر بن مزاحم، ص۲۷۱.
  87. موسوی، سید موسی، مقاله «ابوایوب انصاری»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۳، ص۵۹.
  88. دینوری، ص۲۰۸؛ طبری، تاریخ، ج۴، ص۶۳؛ مزی، ج۳، ص۳۴۵.
  89. کامل ابن اثیر، ج۲، ص۴۰۴ و تاریخ طبری، ج۵، ص۸۳.
  90. ر.ک: کامل ابن اثیر، ج۲، ص۴۰۵؛ تاریخ طبری، ج۵، ص۸۶ و شرح ابن ابی الحدید، ج۲، ص۲۷۲.
  91. ناظم‌زاده، سید اصغر، اصحاب امام علی ج۱، ص۷۳-۷۵؛ سامانی، سید محمود، مقاله «ابوایوب انصاری»، دانشنامه سیره نبوی ج۱، ص۱۳۴-۱۳۷.
  92. «يَا حَبَّذَا اَلرَّوْحَةُ إِلَى اَلْجَنَّةِ»!
  93. «اِحْمِلُوا عَلَيْهِمْ فَوَ اَللَّهِ لاَ يُقْتَلُ مِنْكُمْ عَشَرَةٌ وَ لاَ يَسْلَمُ مِنْهُمْ عَشَرَةٌ»
  94. شرح ابن ابی الحدید، ج۲، ص۲۷۲.
  95. ابشر یا عدو الله بالنار
  96. «هو أولی بها لیا»، تاریخ طبری، ج۵، ص۸۷ و کامل ابن اثیر، ج۲، ص۴۰۶.
  97. ناظم‌زاده، سید اصغر، اصحاب امام علی ج۱، ص۷۵-۷۷؛ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین ج۱، ص۱۵۴؛ سامانی، سید محمود، مقاله «ابوایوب انصاری»، دانشنامه سیره نبوی ج۱، ص۱۳۴-۱۳۷.
  98. تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۹۷.
  99. خلیفه بن خیاطف التاریخ، ص۱۵۲؛ ابن حبان، الثقات، ج۲، ص۳۰۰.
  100. بلاذری، انساب الاشراف، ج۲، ص۳۸۲.
  101. بلاذری، انساب الاشراف، ج۳، ص۲۱۲؛ ثقفی، ج۲، ص۶۰۲؛ طبری، تاریخ، ج۳، ص۱۵۳.
  102. طبری، تاریخ، ج۵، ص۱۳۹؛ ثقفی، ج۲، ص۶۰۴-۶۰۲؛ ابن ابی الحدید، ج۲، ص۱۰.
  103. سامانی، سید محمود، مقاله «ابوایوب انصاری»، دانشنامه سیره نبوی ج۱، ص۱۳۴-۱۳۷.
  104. ابن قتیبه، ج۱، ص۱۲۹-۱۳۰؛ منقری، ص۲۶۶؛ ابن شبه، ج۴، ص۱۳۰۲.
  105. سامانی، سید محمود، مقاله «ابوایوب انصاری»، دانشنامه سیره نبوی ج۱، ص۱۳۴-۱۳۷.
  106. أنا قتلته، إذ أنت و أبوک علی الجمل الأحمر، معکما لواء الکفر
  107. اعیان الشیعه، ج۶، ص۲۸۶.
  108. ناظم‌زاده، سید اصغر، اصحاب امام علی ج۱، ص۷۸.
  109. ابن عساکر، ج۱۶، ص۴۱.
  110. دولابی، ج۱، ص۲۹؛ احمد بن حنبل، ج۴، ص۱۴۷؛ طبرانی، المعجم الکبیر، ج۱۷، ص۳۱۲.
  111. احمد بن حنبل، ج۵، ص۴۱۳.
  112. ابن شیبه، ج۱، ص۲۵۹.
  113. مزی، تهذیب، ج۸، ص۶۹.
  114. سامانی، سید محمود، مقاله «ابوایوب انصاری»، دانشنامه سیره نبوی ج۱، ص۱۳۴-۱۳۷.
  115. «و خداوند شهری را مثل آورد که در امن و آرامش بود، روزی (مردم)‌اش از همه جا فراوان می‌رسید» سوره نحل، آیه ۱۱۲.
  116. ر.ک: شرح ابن ابی الحدید، ج۲، ص۳ - ۱۷.
  117. ناظم‌زاده، سید اصغر، اصحاب امام علی ج۱، ص۷۸-۸۰؛ ده پهلوانی، طلعت، ابوایوب انصاری، فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱، ص۶۰-۶۱؛ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین ج۱، ص۱۶۰ - ۱۶۱.
  118. ابن سعد، ج۳، ص۳۶۹؛ بلاذری، فتوح البلدان، ج۱، ص۱۸۳؛ طبری، تاریخ، ج۳، ص۳۰۴.
  119. رجال کشی، ص۳۸.
  120. مامقانی، تنقیح المقال، ج۱، ص۳۹۰؛ رجال بحرالعلوم، ج۲، ص۳۲۴.
  121. طوانه: شهری قدیم در کاپادوکیه، پایتخت اناضول بوده است که امروز قره حصار نامیده می‌شود. فرهنگ معین، ج۴، ص۱۱۰۰.
  122. مسعودی، مروج الذهب، ج۳، ص۲۴.
  123. ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین ج۱، ص۱۶۱ - ۱۶۳.
  124. ناظم‌زاده، سید اصغر، اصحاب امام علی ج۱، ص۸۰-۸۱؛ ده پهلوانی، طلعت، ابوایوب انصاری، فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱، ص۶۱؛ باغستانی، محمد، مقاله «ابوایوب انصاری»، دائرةالمعارف قرآن کریم ج۱، ص۶۰۴.
  125. طوسی، ج۱، ص۱۶۸؛ ابن عساکر، ج۱۶، ص۳۳؛ مزی، ج۸، ص۶۷.
  126. خطیب بغدادی، الکفایه فی علم الروایه، ص۴۴۲؛ ابن عساکر، ج۵۸، ص۵۵؛ ابن حجر، فتح الباری، ج۱، ص۱۵۹.
  127. برقی، ج۱، ص۲۹۱.
  128. ر.ک: محمد بن سلیمان کوفی، ص۲۶۵-۲۶۷؛ مجلسی، ج۳۹، ص۳۰۱ و ج۴۰، ص۸۷.
  129. ابن عساکر، ج۱۴، ص۱۳۰؛ ذهبی، ج۳، ص۲۸۲.
  130. «بگو او خداوند یگانه است» سوره اخلاص، آیه ۱.
  131. بخاری، التاریخ الکبیر، ج۳، ص۱۳۶.
  132. احمد بن حنبل، ج۵، ص۴۱۹.
  133. مزی، ج۸، ص۶۷.
  134. ذهبی، ج۲، ص۴۰۳.
  135. در مورد احادیث نقل شده از وی، ر.ک: أحمد بن حنبل، ج۵، ص۴۱۲ به بعد؛ طبرانی، المعجم الکبیر، ج۴، ص۱۳۰ به بعد؛ ذهبی، ج۲، ص۴۰۳.
  136. سامانی، سید محمود، مقاله «ابوایوب انصاری»، دانشنامه سیره نبوی ج۱، ص۱۳۴-۱۳۷.
  137. خلیفة بن خیاط، التاریخ، ص۱۵۹.
  138. ابن سعد، ج۳، ص۴۸۵؛ بغوی، ج۲، ص۲۲۲.
  139. ابن اثیر، الکامل، ج۳، ص۲۲۸.
  140. اسد الغابه، ج۲، ص۱۲۳.
  141. الاصابه ج۲، ص۲۰۱.
  142. درباره اقوال مختلف زمان وفاتش ر.ک: ابن عساکر، ج۱۶، ص۳۹-۳۶؛ طبرانی، المعجم الکبیر، ج۴، ص۱۱۸؛ خطیب غدادی، ج۱، ص۱۶۵
  143. الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۳، ص۳۶۸؛ اسد الغابه، ابن اثیر، ج۵، ص۲۵.
  144. بغوی، ج۲، ص۲۲۲؛ حاکم نیشابوری، ج۳، ص۴۸۵؛ زکریای قزوینی، ص۶۸۸؛ ابن حجر، فتح الباری، ج۶، ص۵.
  145. ابن سعد، ج۳، ص۳۷۰.
  146. أنساب الاشراف، ج۱، ص۲۸۱.
  147. خلیفة بن خیاط، التاریخ، ص۱۵۹؛ بغوی، ج۲، ص۲۲۱.
  148. بغوی، ج۲، ص۲۲۲؛ ابنن اثیر، اسد الغابه، ج۶، ص۲۳.
  149. خلیفة بن خیاط، الطبقات، ص۴۳۸.
  150. ابن عساکر، ج۱۶، ص۳۹.
  151. ابن سعد، ج۲، ص۴۴۸؛ ابن حبیب، ص۴۳۱.
  152. سامانی، سید محمود، مقاله «ابوایوب انصاری»، دانشنامه سیره نبوی ج۱، ص۱۳۴-۱۳۷؛ ده پهلوانی، طلعت، ابوایوب انصاری، فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱، ص۶۱؛ موسوی، سید موسی، مقاله «ابوایوب انصاری»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۳، ص۶۴؛ باغستانی، محمد، مقاله «ابوایوب انصاری»، دائرةالمعارف قرآن کریم ج۱، ص۶۰۴؛ ذاکری، علی اکبر، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین ج۱، ص۱۶۳.