عرب در تاریخ اسلامی
اعراب قبل از اسلام
اعراب منقرض شده
شکی نیست که شبه جزیره از قدیم الایام موطن بسیاری از اقوام عرب بوده است و بعضی از آنها در اثر حوادث خاص آسمانی یا زمینی نابود شدهاند و این به سبب اعراض از ذکر خدا بوده است[۱]؛ چنان که در مورد قوم سبأ خداوند میفرماید: ﴿فَأَعْرَضُوا فَأَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ سَيْلَ الْعَرِمِ﴾[۲] ﴿ذَلِكَ جَزَيْنَاهُمْ بِمَا كَفَرُوا وَهَلْ نُجَازِي إِلَّا الْكَفُورَ﴾[۳] ﴿وَظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ فَجَعَلْنَاهُمْ أَحَادِيثَ وَمَزَّقْنَاهُمْ كُلَّ مُمَزَّقٍ﴾[۴] ﴿وَلَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ﴾[۵] آنها روی گرداندند و ما نیز سیل ویرانگر را بر آنها فرستادیم... این ناسپاسان را چنین جزا دادیم، آیا جز ناسپاسان را مجازات میکنیم... آنها به خود ستم کردند و ما آنها را افسانه روزگار قرار دادیم و سخت پراکندهشان کردیم... و برای همین اینها عربهای منقرض شده نامیده شدهاند.
شاید که قوم عاد از همینها بودهاند که بیش از بیست مرتبه در قرآن از آنها نام برده شده است و یا قوم ثمود که بیش از بیست و پنج بار نامشان ذکر گردیده است.[۶]
عاد؛ قوم هود
قوم عاد، از اقوام عرب و از انسانهای ما قبل تاریخ بودهاند که در شبه جزیره سکونت داشتهاند و اخبار و آثارشان در طول تاریخ محو شده است.تاریخ چیزی به غیر از افسانهها از آنها در حافظه خویش حفظ نکرده است و در تورات موجود هم ذکری از آنها به میان نیامده است.
آنچه که قرآن کریم درباره آنها گفته، عبارت است از این که قوم عاد در وادی یا صحرای احقاف سکونت داشتهاند[۷] و این سرزمین وادییی است بین عمان و أرض مهره تا حضرموت و احقاف به معنای شنهای روان میباشد. آنها از ذریه کسانی بودند که به همراه نوح از طوفان نجات یافته بودند و دارای جثههایی قوی و بزرگ و بلند بودند[۸].
این قوم در شهرنشینی و تمدن، پیشرفت زیادی کرده بودند. آنها سرزمینهایی آباد و زمینهایی حاصلخیز که دارای باغها و نخلستانها و زراعتهای زیادی بود؛ داشتند و دارای احترام و مقام زیادی بودند. در این موقعیت، خداوند برادرشان هود را در میان آنها برانگیخت تا آنها را به حق و پرستش خدای یگانه دعوت کند و از پرستش بت بازدارد تا به عدل و احسان با هم رفتار کنند[۹].
هود(ع) بسیار آنها را موعظه و نصیحت کرد و راه راست را به آنها نشان داد و هر گونه عذر و بهانهای را از آنان گرفت؛ اما از پذیرش حق ابا کردند و به مقابله و انکار وی پرداختند و جز عده بسیار کمی به وی ایمان نیاوردند و اکثریت آنها بر انکار و دشمنی اصرار ورزیدند و به او نسبت دیوانگی و سفاهت دادند و از او درخواست کردند که عذابی را که به آنان وعده میدهد؛ نازل کند. پس خداوند عذابش را نازل کرد و بادی به سوی آنها فرستاد که هر چیزی را که در جلوی آن قرار میگرفت به خاکستر تبدیل میکرد[۱۰] و مردم را به صورت نخلهای سوخته در میآورد[۱۱]. تند باد سرکش و هلاککننده، هفت شبانه روز به طور دائم بر آنها مسلّط بود و آن قوم به صورت تنه پوسیده و تو خالی درختان خرما بر زمین میافتادند [۱۲]. این باد به فرمان خدا همه چیز را نابود میکرد به طوری که هیچ چیزی جز خانههایشان دیده نمیشد[۱۳]. به این ترتیب خداوند همه آنها را هلاک کرد، مگر هود و کسانی که به وی ایمان آورده بودند[۱۴].
شاید به همین علّت به قوم عاد، اولی[۱۵] و به کسانی که باقی ماندند قوم عاد ثانیه میگفتند.[۱۶]
ثمود؛ قوم صالح(ع)
اینها اقوامی از عرب بودند که در وادی القری، بین مدینه و شام زندگی میکردند. آنها هم از انسانهای ما قبل تاریخ هستند که تاریخ مطلبی را از آنها ضبط نکرده است؛ مگر افسانهها و قصههای بسیار اندک و گذشت زمان آثارشان را محو نموده است و نمیتوان به قصهها و افسانهها چندان اعتماد کرد.
آنچه که قرآن کریم در مورد آنها حکایت میکند، عبارت است از این که آنها امتی از عرب بودند و پیغمبرشان حضرت صالح(ع)[۱۷] بود. اینها پس از قوم عاد به وجود آمده بودند و دارای تمدن و شهرنشینی بودند و زمینها را آباد میکردند و در دشتها، قصرهایی را میساختند و در کوهها، خانههای أمن و محکم برای خویش میتراشیدند[۱۸]. چشمهها و قناعتهایی را حفر کرده و باغها و نخلستانهای بزرگی را ایجاد میکردند[۱۹]. قوم ثمود از گروهها و قبیلههای مختلفی تشکیل شده بودند که شیوخ و بزرگشان بر آنها حکومت میکردند و در میانشان نه قبیله وجود داشت که در زمین فساد میکردند و به فکر اصلاح نبودند[۲۰]. به هنگامی که این قوم در فساد غوطهور شدند، خداوند حضرت صالح(ع) را که از خانوادهای شریف و بزرگوار بود و به عقل و فهم[۲۱] بالا مشهور بود، برانگیخت تا مردم را به توحید دعوت کند و آنها را از شرک و بتپرستی بازدارد و مردم را به عدل و احسان فرا خواند و از زیادهروی و ستم و سرکشی بازدارد[۲۲]. به دستور خداوند، حضرت صالح(ع) قیام کرد و با حکمت و پند و اندرز نیکو، بر اذیت و آزارهای آنها در راه خدا شکیبایی نمود؛ ولی به جز عده کمی از ضعیفان، کسی به وی ایمان نیاورد[۲۳].
طاغیان و مستکبران و پیروانشان بر کفر خویش اصرار میورزیدند و کسانی را که ایمان آورده بودند، مسخره میکردند و حضرت صالح را سفیه و ساحر میپنداشتند[۲۴]. از او میخواستند که برهان روشنی برای سخنانش بیاورد و معجزهای بر صدق گفتارهایش ارائه کند و به وی پیشنهاد کردند که شتر مادهای را از دل کوه برایشان خارج کند. پس حضرت صالح(ع) شتری را با همان ویژگیها که خواسته بودند، از دل کوه به اذن الهی بیرون آورد و گفت: خداوند به شما دستور داده است که یک روز از آب چشمه بنوشید و یک روز آن را برای شتر ماده واگذارید. یک روز سهم شما و یک روز سهم شتر ماده است. این شتر ماده را آزاد بگذارید تا در زمین خدا بچرد و در مورد آن اندیشه بد نکنید که عذاب فوری شما را فرا میگیرد[۲۵]. و هیچ راه فراری از آن وجود نخواهد داشت.
اما آنها مکر و حیله کردند و شقیترین فرد خویش را برای کشتن شتر ماده استخدام کردند. و او آن را پی کرد. آنگاه به صالح(ع) گفتند: اگر راست میگویی، عذاب الهی را بر ما نازل کن. صالح(ع) گفت: سه روز در خانههایتان خوش بگذرانید و بدانید که وعده الهی تخلفناپذیر است[۲۶].
سپس مردم آن شهر و اطراف آن نسبت به صالح مکر و غدر کردند: ﴿تَقَاسَمُوا بِاللَّهِ لَنُبَيِّتَنَّهُ وَأَهْلَهُ ثُمَّ لَنَقُولَنَّ لِوَلِيِّهِ مَا شَهِدْنَا مَهْلِكَ أَهْلِهِ وَإِنَّا لَصَادِقُونَ﴾[۲۷]؛ ﴿فَأَخَذَتْهُمُ الصَّاعِقَةُ وَهُمْ يَنْظُرُونَ﴾[۲۸]؛ ﴿فَأَصْبَحُوا فِي دَارِهِمْ جَاثِمِينَ﴾[۲۹]؛ ﴿وَأَنْجَيْنَا الَّذِينَ آمَنُوا وَكَانُوا يَتَّقُونَ﴾[۳۰].
در کافی با اسناد از ابی بصیر میگوید: از ابو عبد الله الصادق(ع) در مورد ﴿كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِالنُّذُرِ﴾[۳۱] ﴿فَقَالُوا أَبَشَرًا مِنَّا وَاحِدًا نَتَّبِعُهُ إِنَّا إِذًا لَفِي ضَلَالٍ وَسُعُرٍ﴾[۳۲]؛ سؤال کردم. امام گفت: خداوند صالح(ع) را در میانشان مبعوث کرد؛ ولی دعوتش را اجابت نکردند و در مقابل، او را مسخره کردند. آنها صخرهای داشتند که بدان احترام میگذاشتند و آن را میپرستیدند و سر هر سال در کنار آن اجتماع میکردند و گوسفندانی را ذبح میکردند.
آنها به حضرت صالح(ع) گفتند: اگر گمان میکنی که نبی خدا هستی، پس از خدایت بخواه که از دل این سنگ سخت، شتر مادهای را که دارای شکم دهماهه باشد؛ خارج کند. سپس خداوند شتر مادهای را با ویژگیهای خواسته شده بیرون نمود و به صالح(ع) وحی کرد که، ای صالح به مردم بگو: خداوند آب چشمه را یک روز برای شتر ماده و یک روز برای شما قرار داده است.
شتر ماده به صورتی بود که تنها در روزی که نوبتش بود برای نوشیدن آب میآمد و در آن روز او را نگاه میداشتند و بزرگ و کوچک از شیرش میآشامیدند، سپس در روز آینده، قوم ثمود از آب میآشامیدند و شتر ماده برای نوشیدن آب نمیآمد.
اما آنها نسبت به دستور خداوند راه طغیان و نافرمانی را در پیش گرفتند و بعضی نزد بعضی دیگر میرفتند و میگفتند: شتر ماده را بکشید و از دست آن راحت شوید. ما راضی نیستیم که یک روز، چشمه ویژه ما و روز دیگر ویژه شتر ماده باشد. سپس گفتند چه کسی داوطلب میشود که شتر ماده را بکشد تا جایزه به او بدهیم؟! در این هنگام مردی سرخ چهره و آبی چشم که ولد الزنا بود و پدرش را کسی نمیشناخت و به او قدّار میگفتند و یکی از اشقیا و بدبختهایی بود که حتی قوم ثمود از او بدشان میآمد، داوطلب شد و جایزهای برای او در نظر گرفتند.
این مرد شقی به جایی رفت که شتر ماده برای نوشیدن آب به آنجا میآمد و منتظر ماند تا این که شتر ماده آب نوشید و هنگامی که میخواست برگردد، در سر راهش کمین کرد و با شمشیر ضربهای به او زد، ولی ضربه کارگر نشد. او ضربه دیگری بر او وارد کرد و شتر ماده به پهلو بر زمین افتاد. بچهاش فرار کرد و به بالای کوه رفت و سرش را به آسمان گرفت و سه مرتبه نعره کشید. تا این که تمام قوم ثمود آمدند و همگی با وارد کردن ضربهای در قتل شتر شرکت کردند و سپس گوشتش را تقسیم کردند و هیچ کوچک و بزرگی نماند، مگر آنکه از گوشت شتر ماده لقمهای خورد.
هنگامی که صالح این منظره را دید، نزد آنها رفت و گفت: ای قوم! چه چیزی باعث شد که مرتکب این کار ناشایست شدید؟ چرا از دستورهای الهی سرپیچی کردید؟ پس خداوند تبارک و تعالی به صالح(ع) وحی فرستاد که قوم تو تباهی و سرکشی کردند و شتری را که خداوند به عنوان حجّتش به سوی آنها فرستاده بود؛ به قتل رساندند. در حالی که هیچ ضرری برای آنها نداشت و بلکه منفعتش بسیار زیاد بود. به آنها بگو که من پس از سه روز عذابم را نازل میکنم و اگر توبه کنند؛توبه آنها را میپذیرم و از عذابشان میگذرم و اگر توبه نکنند و به سوی خدا بازنگردند؛ عذابم را در روز سوم بر آنها نازل خواهم کرد.
صالح به سوی قوم خویش آمد و گفت: ای قوم، من رسول پروردگارتان به سوی شما هستم و او میگوید: اگر توبه کنید و برگردید و استغفار کنید، شما را میبخشم و توبه شما را میپذیرم.
اما هنگامی که سخنان صالح را شنیدند، راه نافرمانی و خباثت در پیش گرفته و گفتند:﴿قَالُوا يَا صَالِحُ ائْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا إِنْ كُنْتَ مِنَ الْمُرْسَلِينَ﴾[۳۳]. صالح گفت: ای قوم شما فردا از خواب بیدار میشوید در حالی که صورتهایتان زرد است و در روز دوم صورتهایتان سرخ خواهد شد و در روز سوم صورتهایتان سیاه میگردد.
هنگامی که روز اوّل فرا رسید، صورتهایشان زرد شد و به دنبال آن بعضی نزد بعضی دیگر رفتند و گفتند: بلایی که صالح وعده داده بود فرا رسیده است! اما سرکشانشان گفتند: ما به سخن صالح گوش نمیدهیم و حرفهایش را نمیپذیریم؛ اگر چه عذاب عظیمی ما را فراگیرد. هنگامی که روز دوم فرا رسید، صورتهایشان سرخ شد و به دنبال آن عدهای نزد گروه دیگر رفتند و گفتند: ای قوم! عذابی که صالح به شما وعده داده بود، شما را فرا گرفته است!، ولی سرکشان قوم گفتند: اگر همگی هلاک شویم سخنان صالح را نمیپذیریم و خدایانی را که پدران ما میپرستیدهاند ترک نمیکنیم و توبه نکردند و به سوی خدا بازنگشتند.
هنگامی که روز سوّم فرا رسید، صورتهایشان سیاه گردید و به دنبال آن بعضی نزد بعضی دیگر رفتند و گفتند: ای قوم! آنچه که صالح گفته بود؛ فرا رسیده است! سرکشان قوم هم گفتند که آری وعده صالح فرا رسیده است. در نیمه شب،جبرئیل بر قوم نازل شد و فریاد بلندی بر سرشان کشید که پرده گوشهایشان پاره شد و قلبهایشان از هم شکافت و جگرهایشان آب شد و همگی در یک چشم بر هم زدن مردند و هیچ جنبدهای باقی نماند مگر آنکه به اذن الهی هلاک شد. افراد قوم در خانهها و خوابگاههایشان قبض روح شدند و به همراه صیحه، خداوند آتشی از آسمان فرو فرستاد که همه را سوزاند[۳۴].[۳۵]
قحطانیها
آنها فرزندان یعرب بن قحطان بودند که در یمن، جنوب شبه جزیره،سکونت داشتند و عرب عاربه هم نامیده میشدند. یمنیهای امروزه به طور عام و أوس و خزرج از نسل قحطان هستند و گفته شد که قوم سبأ هم از نسل قحطان بودند و دارای حکومتها و ایالتهای آباد و تمدنی غنی و پیشرفته بودند و برای خود خطی داشتند که خطّ «مسند» نامیده میشد. آنچه که درباره تمدن عرب گفته میشود؛ مربوط به همین اقوام در یمن میباشد.[۳۶]
عدنانیها
آنها فرزندان اسماعیل بن ابراهیم خلیل هستند. چنان که گفتیم حضرت ابراهیم مأمور شد که اسماعیل را همراه مادرش هاجر به سرزمین مکه منتقل کند. پس ابراهیم آنها را از سرزمین فلسطین به سرزمین پست و بیآب و علفی که مکه نامیده میشد؛ منتقل کرد و خداوند آب زمزم را برایشان جاری ساخت. کمکم اسماعیل بزرگ شد و در میان قبیله جرهم که با کسب اجازه از حضرت ابراهیم(ع) در مکه ساکن شده بودند؛ همسری برای خویش انتخاب کرد. اسماعیل دارای نسلهای فراوانی شد که از جمله آنها عدنانیها بودهاند که دارای شاخههای زیادی شدند که از جمله آنها قبیله قریش در مکه و اطراف آن و ثقیف در طائف و قیس عیلان در نجد و عبد القین در بحرین و بنو حنیفه در یمامه و ضبّه و تمیم در صحرای دهناء و عشایر بکر از شمال شرقی تا بحرین و یمامه که تغلب هم همراه آنها بودند و أسد در شمال نجد و کنانة و هذیل در اطراف مکه زندگی میکردهاند. مهمترین عشیرههای قریش عبارت بودهاند از: هاشم، امیه، مخزوم، تیم، جمح، سهم، اسد، نوفل،زهره و عدی.[۳۷]
اخلاق اعراب در قبل از اسلام
منظور از اخلاق همان آداب اجتماعی است که در میان قبایل اعراب قبل از اسلام رایج بوده است و به طور کلی میتوانیم خصلتهای پسندیده و عمومی عرب را در چند سطر بیان نماییم:
عرب جاهلیت - و به خصوص عربهای مستعرب که بعدها عرب شده بودند و از نسل حضرت اسماعیل(ع) به شمار میرفتند - طبعا سخاوتمند بوده و مهمانهایشان را اکرام میکردند و هیچگاه به امانتها، اگر چه بسیار کم باشد،خیانت نمیکردند و پیمانشکنی را گناهی نابخشودنی میدانستند و در گفتارشان رک و صریح و دارای حافظهای قوی بودند و در فن شعر و خطابه مهارت فوق العادهای داشتند. آنها در شجاعت و جرأت ضرب المثل بودند و در اسب سواری و تیراندازی مهارت بسیار داشتند و فرار کردن از جنگ را ننگ و عاری ابدی میدانستند.
در مقابل این خصلتهای پسندیده به آداب و رفتارهای زشتی آلوده بودند که تمام این خصلتها و کمالات را زایل میکرد و اگر رحمت الهی شامل حالشان نمیشد و پیامبری در میانشان مبعوث نمیشد که آنها را تزکیه کند و کتاب و حکمت به آنها بیاموزد؛ امروزه ما با نسلی از عدنانیها زندگی نمیکردیم؛ بلکه آنها به عربهای منقرض شده ملحق میشدند که تنها قصه و افسانهای از آنها در تاریخ به یادگار میماند.
شیوع جهل و خرافات و فساد در میانشان به حدی بود که زندگیشان را شبیه زندگی حیوانات نموده بود و چنان که تاریخ نقل میکند، جنگهایی در میانشان وجود داشته که گاه تا پنجاه و بلکه تا صد سال طول کشیده است و علّت شروع آتش جنگ هم مطلب کوچکی بوده است که عادتا قابل توجه نبوده است.
عدم وجود حکومت قدرتمندی که دست سرکشان و غارتگران را کوتاه کند، و وضعیت نامناسب شبه جزیره از جهت آب و علف، باعث شده بود که اکثریت اعراب از همان ابتدا، زندگی چادرنشینی را برگزینند و در طول سال برای دستیابی به آب و علف بهتر در صحراها گردش کنند و هر جایی که اثری از آب و علف یافتند، چادرهایشان را در اطراف آن برپا کنند و هرگاه که مطلع میشدند مکان بهتری وجود دارد، بار و بساط خویش را جمع میکردند و کوچ خود را به سوی آن محل آغاز میکردند.
جهل و فقر و فقدان یک نظام حاکم، به صورت بارزی بر سراسر جزیرة العربسایه افکنده بود به طوری که عادتهای قبیح به صورت اموری عادی در آمده بود و غارتگری و چپاول و اسیر کردن همدیگر در میانشان زیاد شده بود و رباخواری و شرابخواری و قمار بازی در میانشان متداول شده بود.
آنها جوانمردی را میستودند و شجاعت را ستایش میکردند؛ ولی مفهوم شجاعت در میانشان عبارت بود از این که شخصی افراد زیادتری را کشته و خون بیشتری ریخته باشد.
همچنین غیرت در میانشان به این معنا بود که مردی دختران خویش را زنده به گور کند و وفاداری را به این میدانستند که از عشیره و همپیمانانشان در هر چیزی حمایت کنند، چه این که برای امر حقی باشد یا برای امر باطلی.[۳۸]
آیا اعراب در قبل از اسلام تمدنی داشتهاند؟
شکی نیست که قبل از اسلام در جزیرة العرب تمدنهایی وجود داشته است؛ ولی اینها در بعضی از نقاط شبه جزیره بوده است نه در تمام آن؛ همانند تمدن قوم سبأ.اصحاب سدّ مأرب در یمن دارای تمدنی بودهاند که جای انکار نیست. علاوه بر آنچه که در تورات موجود و در نوشتههای «هرودوت» و «ارتمیدور»؛ از مؤرخان بزرگ یونانی در قبل از میلاد؛ درباره تمدن قوم سبأ آمده است؛ مورّخ شهیر اسلامی، مسعودی در این باره میگوید:
«مؤرخان تاریخ قدیم نقل کردهاند که سرزمین سبأ از سرسبزترین و ثروتمندترین و پربارانترین مناطق یمن بوده است و بیشترین باغها و جنگلها و کشتزارها را در برداشته است که دارای ساختمانهای زیبا و درختان درهم فرو رفته بوده است و سرچشمههای پرآب و نهرهای فراوانی در آن جاری بوده است و تمام مسیرهای داخل و خارج شهر زیبا و دلنشین بوده است و هر سواره و پیادهای که از شهرشان میگذشته است، از اوّل تا آخر چهره آفتاب را نمیدیده است؛ زیرا درختان درهم فرو رفته و ساختمانهای بلند، مانع از این میشدند که نور آفتاب به زمین برسد. اهل سبأ در راحتی کامل و در بهترین حالت ممکن زندگی میکردند و سرزمینهایشان سرسبزترین و خوشآبوهواترین بخشهای منطقه بود و زبانزد عام و خاص در مورد شوکت و منزلت بودند و سرزمینشان ضرب المثل شده بود. آنها دارای روشی جوانمردانه و فضائل اخلاقی فراوانی بودند و تا حد امکان سعی میکردند که برتری خویش را در همه زمینهها به اثبات برسانند. با همین موقعیت سالهای طولانی را گذراندند و هیچ پادشاهی با آنها به دشمنی برنخاست مگر این که او را زمینگیر کردند و هیچ جبّاری لشکرش را به سوی آنها نفرستاد، مگر آنکه آن را درهم شکستند. به دنبال آن تمام سرزمینهای اطراف تابع ایشان شده بودند و سرسپردگی در مقابل ایشان را پذیرفته بودند و آنها به تاج زمین تبدیل گردیده بودند»[۳۹].
امّا چنین سرزمینهایی، وجود تمدنی فراگیر در تمام جزیرة العرب را اثبات نمیکند، به خصوص در منطقه حجاز که اصلا از چنین تمدنی بهرهمند نبوده است و بلکه بوی این تمدن عظیم را هم استشمام نکرده است. از همین رو، فاتحان و جهانگشایان در تصرف این منطقه رغبتی نداشتهاند و لشکرهای روم و فارس که جهان را در آن روزگار بین خود تقسیم کرده بودند، هیچگاه برای تصرّف این منطقه اقدام نمیکردند. مطلب قابل توجه آن است که در هنگامه ظهور اسلام چیز قابل ذکری از این تمدن بزرگ، باقی نمانده بوده است.[۴۰]
حکایت اسعد بن زراره
در اینجا ما قصه اسعد بن زراره خزرجی را ذکر میکنیم که نکتههای بسیاری درباره زندگی مردم حجاز برای ما تبیین میکند. شیخ طبرسی در کتاب إعلام الوری بأعلام الهدی از علی بن ابراهیم روایت میکند:
«بین قبایل اوس و خزرج جنگی پیش آمده بود که دهها سال طول کشیده بود و افراد در شب و روز سلاح خویش را با خود حمل میکردند و آخرین جنگ، بعاث بود که در نتیجه آن اوس بر خزرج پیروز شده بود. پس از آن اسعد بن زراره و ذکوان در عمره ماه رجب به مکه رفتند تا با قبیله قریش، علیه اوس پیمان ببندند.
در این میان اسعد بن زراره از دوستان عتبه بن ربیعه بود و برای همین به منزل او رفته و گفت: بین ما و قبیله اوسجنگ وجود داشته است و حال آمدهایم که با شما علیه آنها پیمان صلح ببندیم.
عتبه گفت: ما از مدینه بسیار دور هستیم و در مکه گرفتاریهایی داریم که به ما مهلت نمیدهد به مدینه بیاییم تا به شما کمک کنیم.
اسعد بن زراره گفت: چه گرفتاریهایی دارید، در حالی که در حرم امن الهی به آسودگی زندگی میکنید؟
عتبه گفت: مردی در میان ما ظهور کرده است که ادعا میکند رسول خدا است و خواب راحت ما را آشفته کرده و الهههای ما را سبّ نموده و جوانانمان را فاسد کرده و در میان جمع ما تفرقه ایجاد کرده است.
اسعد گفت: او کیست؟
عتبه گفت: او فرزند عبد الله بن عبد المطلب است که از جهت شرف از اشراف میباشد و دارای بالاترین مقام و منزلت خانوادگی است.
اسعد و ذکوان و تمام أوس وخزرج، از یهودیان بنی نضیر و بنی قریظه و بنی قینقاع که در بینشان زندگی میکردند؛ شنیده بودند که زمان ظهور پیغمبری که از مکه بر میخیزد و به مدینه مهاجرت میکند؛ فرا رسیده است و یهودیان با تهدید میگفتند: ای قوم عرب، ما به همراهی این پیامبر با شما جنگ خواهیم کرد.
هنگامی که اسعد سخنان عتبه را شنید، به یاد گفتههای یهودیان افتاد و گفت: حالا او کجاست؟
در این هنگام بنی هاشم در شعب ابی طالب محصور شده بودند و عتبه گفت: آنها در شعب محاصره شدهاند و تنها در موسم حج میتوانند از آن خارج شوند و الان او در حجر اسماعیل نشسته است و اگر نزد وی رفتی به سخنانش گوش نده و با او حرف نزن؛ زیرا که با کلامش تو را افسون میکند.
اسعد گفت: من چگونه این کار را بکنم در حالی که برای عمرهحج آمدهام و باید حتما خانه خدا را طواف کنم؟ عتبه گفت: مقداری پنبه در گوشهایت بگذار.
پس اسعد مقداری پنبه در گوشهایش گذاشت و وارد مسجد الحرام شد. در این حال رسول الله به همراه جمعی از بنی هاشم در حجر اسماعیل نشسته بود. اسعد خانه کعبه را طواف کرد و نگاهی گذرا به رسول الله انداخت. هنگامی که مشغول شوط دوم طواف شد، به خودش میگفت: من نادانتر از خودم سراغ ندارم! چطور میشود که چنین حادثهای در مکه اتفاق افتاده باشد و من از آن بیخبر بمانم و نتوانم هنگام مراجعت به مدینه برای مردم توضیح بدهم؟! پس پنبه را از گوشهایش در آورد و به رسول الله گفت: أنعم صباحا: صبح به خیر و خوشی!
رسول الله(ص) سرش را بلند کرد و گفت: خداوند کلامی زیباتر از این را به ما آموخته است که تحیت اهل بهشت است و آن این است: السلام علیکم: سلامتی بر شما باد.
اسعد گفت: در این نزدیکیها به هم خواهیم رسید! به سوی چه چیزی دعوت میکنی؟ ای محمد! گفت: دعوت میکنم به سوی خدائی که جز او نیست و این که من رسول خدا هستم و دعوت میکنم به این که:﴿أَلَّا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئًا وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا وَلَا تَقْتُلُوا أَوْلَادَكُمْ مِنْ إِمْلَاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُكُمْ وَإِيَّاهُمْ وَلَا تَقْرَبُوا الْفَوَاحِشَ مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَمَا بَطَنَ وَلَا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ ذَلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ﴾[۴۱]. ﴿وَلَا تَقْرَبُوا مَالَ الْيَتِيمِ إِلَّا بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ حَتَّى يَبْلُغَ أَشُدَّهُ وَأَوْفُوا الْكَيْلَ وَالْمِيزَانَ بِالْقِسْطِ لَا نُكَلِّفُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا وَإِذَا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَلَوْ كَانَ ذَا قُرْبَى وَبِعَهْدِ اللَّهِ أَوْفُوا ذَلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ﴾[۴۲]
هنگامی که اسعد اینها را شنید؛ گفت: گواهی میدهم که خدایی جز الله نیست او یکتا است و شریکی ندارد، و تو پیامآور او هستی.
این دو آیه از سوره مبارکه انعام، درمان کننده هر امتی است که در جهل و خونریزی فرو رفته باشد و برای همین اثر عمیقی در قلب اسعد و ذکوان خزرجی بر جای گذاشت و آنها فورا ایمان آوردند. دقت در مفاد این دو آیه شریفه ما را از هر گونه بحث و تحقیقی در مورد اوضاع عرب قبل از اسلام بینیاز میکند و امراض اخلاقی اعراب جاهلیت را به خوبی برای ما بیان میکند. این دو آیه بیانگر اوصاف رذیلهای است که اعراب جاهلیت بدان مبتلا بودند و برای همین رسول الله در اولین دیدار آنها را برای اسعد و ذکوان تلاوت فرمود و رسالت خویش را برای آنها اعلان نمود.[۴۳]
أزلام عرب
خداوند متعال میفرماید:﴿حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةُ وَالدَّمُ وَلَحْمُ الْخِنْزِیرِ وَمَا أُهِلَّ لِغَیْرِ اللَّهِ بِهِ وَالْمُنْخَنِقَةُ وَالْمَوْقُوذَةُ وَالْمُتَرَدِّیَةُ وَالنَّطِیحَةُ وَمَا أَکَلَ السَّبُعُ إِلَّا مَا ذَکَّیْتُمْ وَمَا ذُبِحَ عَلَی النُّصُبِ وَأَنْ تَسْتَقْسِمُوا بِالْأَزْلَامِ ذَلِکُمْ فِسْقٌ﴾[۴۴].
قمی در تفسیر نُصُب میفرماید: قریشیها صخرههایی را پرستش میکردند و برای آنها قربانی میکردند. و «أزلام»، عبارت از این بود که حیوانحلال گوشتی را معین میکردند و آن را به ده قسمت تقسیم میکردند و سپس بر سر آن جمع میشدند و ده تیر را معین میکردند و که هفت تا از آنها دارای شانس و نصیب بود و سهتای دیگر شانس و نصیب نداشت. تیرهایی دارای شانس عبارت بود از: فَذّ، تَوأم، مُسبِل، نافس، حَلس، رقیب و معلّی که فذّ دارای یک سهم و توأم دارای دو سهم و مُسبِل دارای سه سهم و نافس دارای چهار سهم و حَلس دارای پنج سهم و رقیب دارای شش سهم و معلّی دارای هفت سهم بوده است. تیرهایی هم که دارای سهمی نبودند عبارت بود از: سَفح، مَنیح و وَغد.
در این میان، پول حیوان ذبح شده بر عهده کسانی بود که تیرهای بدون شانس به آنها رسیده بود و این قماری بود که خداوند عز و جلّ آن را حرام کرده بود[۴۵].
یعقوبی در کتاب تاریخش، فصل خاصّی را با عنوان «ازلام العرب» به این امر اختصاص داده و گفته است: «عرب در تمام کارهایش به أزلام فال میزد. این أزلام همان چوبههای تیر بود که عرب هرگاه تصمیم به مسافرت یا اقامت یا احوال پرسی میگرفت؛ به چوبههای تیر فال میزد.
این چوبههای تیر هفت تا بود که بر روی یکی از آنها «الله عز و جل» و بر دیگری «لکم»؛ برای شما و بر دیگر «نعم»؛ بله و بر دیگری «منکم»؛ از شما و بر دیگری «من غیرکم»؛ از غیر شما و بر دیگری «وغد»، «بد» نوشته شده بود.
آنها هنگامی که تصمیم به کاری میگرفتند به چوبههای تیر فال میزدند و آنچه که برایشان نشان میداد؛ به همان عمل میکردند و از آن تجاوز و تعدّی نمیکردند و برای فال زدن هم به اشخاص امین خودشان رجوع مینمودند و به دیگران اعتماد نمیکردند.
هنگامی که زمستان میشد و قحطی بر عرب مستولی میشد و شیر شتران کم میشد؛ آنها با ازلام به قماربازی میپرداختند، به این ترتیب که چوبههای تیر را انتخاب میکردند و با آنها به قمار میپرداختند، الا این که تیرهای قمار ده تا بود که هفت عدد از آنها دارای شانس و نصیب بود و سهتای دیگر دارای شانس و نصیب نبود. امّا هفتتایی که دارای شانس بود؛ به ترتیب اینها بودند: «فذ» که دارای یک سهم بود، «توأم» که دارای دو سهم بود، «رقیب» که دارای سه سهم بود، «حلس» که دارای چهار سهم بود و «نافس» که دارای پنج سهم بود و... و سهتایی که هیچ بهره و نصیبی نداشتند؛ عبارت بود از: منیح و سفیح و وغد.
حیوانی که بنا بود مورد قمار قرار گیرد به صورت نسیه خریداری میشد و سپس قصابی آن را ذبح میکرد و به ده قسمت مساوی تقسیم میکرد و خودش سر و پاهای حیوان را به عنوان حق سلّاخ بر میداشت. آنگاه تیرهای دهگانه آورده میشد و عدهای از افراد به دور آن جمع میشدند و هر گروهی به اندازه قدرت و توانایی خودش تیرها را انتخاب میکرد. آنگاه که هر شخص یا گروهی تیرهای خود را میشناخت، آن را به مرد ناتوان و از نظر افتادهای میدادند که معروف بود؛ هیچگاه در عمر خویش پول نداده است که گوشت بخرد و بخورد و این شخص «حرضه» نامیده میشد. سپس «مجعول» که پارچه سفیدی بود آورده میشد و بر روی دستان این مرد پهن میشد و بر روی آن «سلفه» که قطعهای از پارچه ضخیم بود گذاشته میشد تا این مرد نتواند تیر افرادی را که میخواهد لمس کرده و خارج کند.
در این هنگام مرد دیگری میآمد و پشت سر «حرضه» مینشست که «رقیب» نامیده میشد. سپس «حرضه» چوبههای تیر را به هم میزد و یکی را بیرون میکشید و بدون آنکه نگاه کند؛ آن را به رقیب میداد. اگر در این حال سه چوبه تیری که بیرون میکشید از آنهایی بود که نصیبی نداشتند؛ دوباره تیر دیگری بیرون میکشید و اگر اوّلین تیری که بیرون میکشید؛ فذّ بود، در این صورت او نصیب خودش را که یک سهم بود بر میداشت و برای نه سهم باقی مانده، تیر دیگری را بیرون میکشیدند. اگر توأم خارج میشد، دو سهم را بر میداشت و برای هفت سهم باقی مانده، تیر دیگری را بیرون میکشیدند و در این هنگام اگر معلّی خارج میشد؛ هفت سهم باقی مانده را بر میداشت.
در این هنگام پرداخت پول حیوان بر عهده کسانی بود که سهمشان در نیامده بود و آنها عبارت بودند از: صاحبان «رقیب» و «حلس» و «نافس» و «مسبل» و برای این تیرها هیجده سهم بود و پول حیوان هم به هیجده جزء تقسیم میشد و هر شخصی به اندازه سهمی که میبایست از گوشت ببرد، غرامت حیوان را بر عهده میگرفت.
در این میان اگر اولین تیری که بیرون کشیده شده بود، معلّی بود؛ صاحب آن هفت سهم از گوشت را بر میداشت و میبایست کسانی که تیرهایشان خارج نشده است، پول حیوان را بپردازند و محتاج بودند که حیوان دیگری را هم ذبح کنند؛ زیرا در باقیمانده تیرها، مسبل وجود داشت که دارای شش سهم بود، در حالی که از گوشت تنها سه سهم باقی مانده بود. سپس اگر حیوان دومی را ذبح میکردند و یکی از تیرها را بیرون میکشیدند و از قضا مسبل خارج میشد، وی سه سهم از حیوان قبلی و سه سهم از حیوان دومی را بر میداشت و میبایست که در مورد حیوان اولی پول بپردازد؛ ولی در مورد حیوان دومی چیزی نمیپرداخت؛ چون برنده شده بود. در این هنگام از حیوان دومی هفت سهم باقی مانده بود که بر سر آن تیرها را بیرون میکشیدند. اگر تیر «نفاس» خارج میشد، وی پنج سهم را بر میداشت و در مورد حیوان دوّم پولی را نمیپرداخت؛ زیرا تیرش برنده شده بود و تنها در مورد حیوان اوّلی غرامت میپرداخت. در این حال دو سهم از گوشت، باقی مانده بود و در میان تیرهای باقی مانده «حلس» قرار داشت که دارای چهار سهم بود؛ لذا میبایست حیوان دیگری را نحر کنند تا این چهار سهم تکمیل شود.
اگر حیوان سوم را میکشتند و «فلس» از میان تیرها بیرون کشیده میشد؛ دو سهم از حیوان دوم و دو سهم از حیوان سوم بر میداشت و در مورد حیوان سوم پولی را نمیپرداخت؛ زیرا تیرش برنده شده بود و در این حال هشت سهم باقی میماند که تیرها طوری بیرون کشیده میشد تا مطابق با هشت سهمی باشد که باقی مانده بود و این در عوض پرداخت پول حیوانها بود.
البته گاهی اتفاق میافتاد که اجزای گوشت مطابق با سهمهای تیرها بود و نیازی به حیوان دوّم پیدا نمیشد و تنها در صورتی حیوان دوّم ذبح میشد که نسبت به بعضی از تیرها نقصان سهم وجود داشت. در این میان اگر کسی که تیرش برنده شده است برای مرتبه دوم وارد مسابقه شود و ببازد، در این صورت میبایست تنها پول حیوانی را بپردازد که تیرش در آن بازنده شده است. همچنین اگر چیزی از اجزای گوشت، پس از خارج کردن تمام چوبههای تیر باقی میماند؛ میان فقرای عشیره تقسیم میشد.
این بود خلاصه «میسر» که عربهای جاهل بدان افتخار میکردند و میپنداشتند که این از افعال شرافتمندانه و کریمانه است و در این مورد اشعار بسیاری میسرودهاند و بر این کار خویش افتخار میکردند»[۴۶].[۴۷]
حماسه عرب قبل از اسلام
میتوانیم بگوییم که عرب قبل از اسلام نمونه کاملی از شرارت،حرص و منفعتطلبی بشری بوده است و به هر چیزی از زاویه خاص منفعتطلبی خویش مینگریسته است. در هر زمینهای ادعای شرافت و کرامت نسبت به دیگران میکرد و به طرز عجیبی عاشق آزادی بود و از هر گونه قید و بندی نفرت داشت.
این خلدون در این باره میگوید: «اگر اعراب بر سرزمینی غلبه پیدا میکردند، آن را به ویرانی میکشاندند؛ زیرا که توحّش و بیفرهنگی جزء ذات و اخلاق آنها شده بود و همیشه سعی میکردند که از زیر فرمان حکومت و قانون خارج باشند و از نافرمانی در مقابل سیاست حاکم لذت میبردند و این چنین اخلاق و طبیعتی با عمران و آبادانی متناقض است. آنها به کوچنشینی و غلبه بر دیگران عادت کرده بودند و بر آنچه که در دست مردم بود دستبرد میزند و رزق خویش را در سایه شمشیرهایشان جستجو میکردند و در دست درازی به اموال مردم حد و مرزی نمیشناختند و بلکه هر چه از اموال و سرمایههای مردم را که در دسترس آنها قرار میگرفت غارت و چپاول میکردند»[۴۸].
بلی، عرب قبل از اسلام به جنگ و خونریزی عادت کرده بودند و منطق حاکم بر آنها این بود: خون را جز با خون نمیتوان شست. بر همین اساس به چپاول و غارت اموال دیگران عادت کرده بودند و به این کردار زشت خویش افتخار میکردند.
قرآن کریم هم به این خصلت اشاره کرده و میفرماید: ﴿وَكُنْتُمْ عَلَى شَفَا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْهَا﴾[۴۹].[۵۰]
منابع
پانویس
- ↑ المیزان، ج۱۶، ص۳۲۴.
- ↑ «اما روی گرداندند ما نیز بر آنان سیل ویرانگر را فرستادیم و به جای آن دو باغشان دو باغ جایگزین کردیم با میوههایی تلخ و (درختان) شورهگز و اندکی از درخت کنار» سوره سبأ، آیه ۱۶.
- ↑ «چنین آنان را برای آن ناسپاسی که ورزیدند، کیفر دادیم و آیا جز ناسپاس را به کیفر میرسانیم؟» سوره سبأ، آیه ۱۷.
- ↑ «اما گفتند: پروردگارا! میان سفرهای ما فاصله انداز و به خویشتن ستم کردند؛ ما نیز آنان را (چون) افسانهها گرداندیم و همه را سخت پراکندیم؛ بیگمان در این، نشانههایی برای هر شکیبای سپاسگزاری است» سوره سبأ، آیه ۱۹.
- ↑ «و به راستی ابلیس گمان خویش را درباره آنان درست یافت؛ پس (همه) جز گروهی از مؤمنان از او پیروی کردند» سوره سبأ، آیه ۲۰.
- ↑ یوسفی غروی، محمد هادی، تاریخ تحقیقی اسلام، ج۱، ص۸۷-۸۸.
- ↑ الاحقاف (۴۶)، ۲۱.
- ↑ الاعراف (۷)، ۶۹ و السجده (۳۲)، ۱۵ و الشعراء (۲۶)، ۱۳۰.
- ↑ الشعراء (۲۶)، ۱۳۰.
- ↑ الذاریات (۵۱)، ۴۳.
- ↑ القمر (۵۴)، ۲۰.
- ↑ الحاقه (۶۹)، ۷.
- ↑ احقاف (۴۶)، ۲۵.
- ↑ هود (۱۱)، ۵۸.
- ↑ نجم (۵۳)، ۵۰ منظور از اولی در اینجا قدیمیتر است نه به معنای عددی.
- ↑ یوسفی غروی، محمد هادی، تاریخ تحقیقی اسلام، ج۱، ص۸۸-۸۹.
- ↑ هود (۱۱)، ۶۱.
- ↑ اعراف (۷)، ۷۴.
- ↑ شعراء (۲۶)، ۱۴۸.
- ↑ نمل (۲۷)، ۴۸.
- ↑ هود (۱۱)، ۶۲ و نمل (۲۷)، ۴۹.
- ↑ هود و شمس (۹۱)، ۱۳.
- ↑ اعراف (۷)، ۷۵.
- ↑ اعراف (۷)، ۶۶ و شعراء (۲۶)، ۱۵۳ و نمل (۲۷)، ۴۷.
- ↑ اعراف (۷)، ۷۲ و شعراء (۲۶)، ۱۵۶ و هود (۱۱)، ۶۴.
- ↑ هود (۱۱)، ۶۵.
- ↑ «گفتند: به خداوند همسوگند شوید که به او و خانوادهاش شبیخون میزنیم سپس به خونخواه او میگوییم که ما هنگام کشتن (وی و) خانوادهاش حضور نداشتیم و بیگمان ما راستگوییم» سوره نمل، آیه ۴۹.
- ↑ «و از فرمان پروردگارشان سرپیچیدند، پس آذرخش (آسمانی) آنان را در حالی که خود مینگریستند فرو گرفت» سوره ذاریات، آیه ۴۴.
- ↑ «آنگاه زمینلرزه آنان را فرو گرفت و در خانهشان از پا در آمدند» سوره اعراف، آیه ۷۸.
- ↑ «و آنان را که ایمان آوردند و پرهیزگاری میورزیدند رهایی بخشیدیم» سوره نمل، آیه ۵۳.
- ↑ «(قوم) ثمود بیم دادن را دروغ شمردند» سوره قمر، آیه ۲۳.
- ↑ «(می) گفتند: آیا از بشری چون خود پیروی کنیم؟ در آن صورت در گمراهی و سرگشتگی به سر خواهیم برد» سوره قمر، آیه ۲۴.
- ↑ «پس شتر را پی کردند و از فرمان پروردگارشان سر باز زدند و گفتند: ای صالح اگر از پیامبرانی عذابی را که به ما وعده میدهی بر (سر) ما بیاور!» سوره اعراف، آیه ۷۷.
- ↑ المیزان، ج۱۰، ص۳۱۴، ۳۱۶.
- ↑ یوسفی غروی، محمد هادی، تاریخ تحقیقی اسلام، ج۱، ص۸۹-۹۳.
- ↑ یوسفی غروی، محمد هادی، تاریخ تحقیقی اسلام، ج۱، ص۹۳.
- ↑ محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی، تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام، ج۱، ص۹۴.
- ↑ یوسفی غروی، محمد هادی، تاریخ تحقیقی اسلام، ج۱، ص۹۴-۹۶.
- ↑ مروج الذّهب، ج۲، ص۱۶۱.
- ↑ یوسفی غروی، محمد هادی، تاریخ تحقیقی اسلام، ج۱، ص۹۶-۹۷.
- ↑ «بگو: بیایید تا آنچه را خداوند بر شما حرام کرده است برایتان بخوانم: اینکه چیزی را شریک او نگیرید و به پدر و مادر نیکی کنید و فرزندانتان را از ناداری نکشید؛ ما به شما و آنان روزی میرسانیم؛ و زشتکاریهای آشکار و پنهان نزدیک نشوید و آن کس را که خداوند (کشتن او را) حرام کرده است جز به حق مکشید؛ این است آنچه شما را به آن سفارش کرده است باشد که خرد ورزید» سوره انعام، آیه ۱۵۱.
- ↑ «و به مال یتیم نزدیک نشوید جز به گونهای که (برای یتیم) نیکوتر است تا به برنایی خود برسد و پیمانه و ترازو را با دادگری، تمام بپیمایید؛ ما بر کسی جز (برابر با) توانش تکلیف نمیکنیم؛ و چون سخن میگویید با دادگری بگویید هر چند (درباره) خویشاوند باشد؛ و به پیمان با خداوند وفا کنید؛ این است آنچه شما را بدان سفارش کرده است باشد که پند گیرید» سوره انعام، آیه ۱۵۲.
- ↑ یوسفی غروی، محمد هادی، تاریخ تحقیقی اسلام، ج۱، ص۹۷-۹۹.
- ↑ «مردار و خون و گوشت خوک و آنچه جز به نام خداوند ذبح شده باشد و مرده با خفگی و مرده با ضربه و مرده با افتادن از بلندی و مرده از شاخ زدن حیوان دیگر و آنچه درندگان نیمخور کرده باشند- جز آن را که (تا زنده است) ذبح کردهاید- و آنچه بر روی سنگهای مقدّس (برای بتها) قربانی شود و آنچه با تیرهای بختآزمایی قسمت کنید (خوردن گوشت همه اینها) بر شما حرام و آنها (همه) گناه است؛ امروز کافران از دین شما نومید شدند پس، از ایشان مهراسید و از من بهراسید! امروز دینتان را کامل و نعمتم را بر شما تمام کردم و اسلام را (به عنوان) آیین شما پسندیدم پس، هر که در قحطی و گرسنگی ناگزیر (از خوردن گوشت حرام) شود بیآنکه گراینده به گناه باشد بیگمان خداوند آمرزندهای بخشاینده است» سوره مائده، آیه ۳.
- ↑ تفسیر قمی، ج۱، ص۱۶۱، ۱۶۲ و به نقل از او در مجمع البیان، ج۳، ص۲۴۴ از صادقین علیها السلام. و شیخ طوسی در تبیان، ج۳، ص۴۳۳ میگوید: ازلام عبارت بود از تیرهای چوبی که در جاهلیت بر بعضی از آنها نوشته شده بود: امرنی ربّی؛ خدا امر کرده است، و بر بعضی دیگر نوشته شده بود: نهانی ربّی؛ خدا نهی کرده است. آنها هنگامی که میخواستند به سفر بروند یا کار مهمّی را انجام دهند، با آن تیرها استخاره میکردند و اگر امر خارج میشد؛ به دنبال آن کار میرفتند و اگر نهی خارج میشد؛ آن را ترک میکردند و اگر تیری خارج میشد که چیزی بر آن نوشته نشده بود؛ کار خویش را اعاده میکردند. تا این که خداوند آن کار را حرام نمود. این نقل از حسن بصری و جماعتی از مفسّرین در مجمع البیان، ج۳، ص۲۴۴ آمده است.
- ↑ تاریخ یعقوبی، ج۱، ۲۵۹- ۲۶۱.
- ↑ یوسفی غروی، محمد هادی، تاریخ تحقیقی اسلام، ج۱، ص 110-113.
- ↑ مقدمه ابن خلدون، ص۱۴۹.
- ↑ «و در لبه پرتگاهی از آتش بودید که شما را از آن رهانید؛ بدینگونه خداوند آیات خود را برای شما روشن میگوید باشد که شما راهیاب گردید» سوره آل عمران، آیه ۱۰۳.
- ↑ یوسفی غروی، محمد هادی، تاریخ تحقیقی اسلام، ج۱، ص۱۱۸.