امام حسین در حکومت معاویه

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت

امام حسین در حکومت معاویه، از مباحث مرتبط به دوره حضور امام حسین(ع) در مدینه در عصر حکومت معاویه است. امام حسین(ع) در دوران امامت خود ضمن پایبندی به صلح امام حسن(ع) با معاویه، هرگز حکومت او را به رسمیت نشناخته و در گفتگوها و نامه‌های متعددی به مخالفت با انحرافات و اقدامات غیر اسلامی او پرداختند اما از قیام علنی علیه وی خودداری نمودند. از سوی دیگر معاویه با استفاده از ثروت، ترور و سرکوب و اعمال نفوذ سیاسی، سعی در تحقق جانشینی یزید داشت. او در دوران بیماری که به مرگش منجر شد، وصایایی را برای یزید، در خصوص نحوه اداره حکومت و برخورد با مخالفان، به ویژه امام حسین(ع)، بیان کرد. معاویه از یک سو، با علم به محبوبیت و جایگاه والای امام حسین(ع) در میان مردم، یزید را به مدارا با ایشان توصیه می‌کرد زیرا او می‌دانست که درگیری با امام به دلیل نفوذ معنوی ایشان، می‌تواند پیامدهای ناگوار برای خلافت اموی به دنبال داشته باشد. و از دیگر سو، طرحی را نیز برای شورش احتمالی امام حسین(ع) ترسیم می‌کند و به یزید دستور سرکوب قاطعانه و مخفیانه ایشان را می‌دهد.

اقدامات امام حسین

پس از شهادت امام حسن(ع)، امام حسین(ع) عهده‌دار منصب امامت گردید. امام حسین(ع) گرچه معاویه را دارای صلاحیت لازم برای تصدی حکومت نمی‌دانست، اما به موجب پیمان صلحی که برادرش امام حسن(ع) با معاویه منعقد کرده بود به این صلح‌نامه وفادار ماند و تا معاویه زنده بود هرگز بر ضد حکومت او قیام نکرد و بیعتش را نشکست. از طرف دیگر همچون برادرش امام حسن(ع) هیچگاه حکومت او را به رسمیت نشناخت و از حکومت او پشتیبانی نکرد و تا آخر عمر معاویه به عنوان یکی از بزرگترین و مشهورترین مخالف سیاسی حکومت شمرده می‌شد. چنانکه در دوران ده ساله امامت امام حسین(ع)، گفتگوها و نامه‌های متعددی بین ایشان و معاویه رد و بدل شده است که نشانه موضع‌گیری سخت و انقلابی امام حسین(ع) در برابر معاویه است. به طوری که در پی هر جنایت و اقدام غیر اسلامی ای که از معاویه سر می‌زد حضرت(ع) به شدت او را مورد انتقاد و سرزنش قرار می‌داد.

پایبندی به صلح با معاویه

پس از شهادت امام حسن(ع)، امام حسین(ع) عهده‌دار منصب امامت گردید. ایشان با اینکه بعد از شهادت امام حسن(ع) صالح‌ترین افراد جهت تصدی حکومت بود، اما به موجب پیمان صلحی که برادرش امام حسن(ع) با معاویه منعقد کرده بود به این صلح‌نامه وفادار ماند[۱]، اما از آنجا که معاویه را دارای صلاحیت لازم برای تصدی حکومت نمی‌دانست، همچون برادرش امام حسن(ع) حکومت او را به رسمیت نشناخت و از حکومت او پشتیبانی نکرد و تا آخر عمر معاویه به عنوان یکی از بزرگترین و مشهورترین مخالف سیاسی حکومت برشمرده می‌شد. امام حسین(ع) در طول حیات معاویه، به کسانی که ایشان را به قیام دعوت می‌کردند، اعلام می‌کرد که من امروز چنین‌ اندیشه‌ای ندارم خدایتان رحمت فرماید، بر زمین بچسبید و در خانه‌ها کمین کنید و تا هنگامی‌که معاویه زنده است[۲]. بارها نیز اتفاق افتاده بود که معاویه به امام(ع) نامه نوشت و ایشان را از پیمان‌شکنی برحذر داشت و امام(ع) به صراحت بر وفاداری خود به پیمان تصریح کرد[۳].

امام حسین(ع) در طول حیات معاویه، به کسانی که ایشان را به قیام دعوت می‌کردند اعلام می‌کرد که میان او و معاویه، پیمانی است که شکستن آن، روا نیست تا آنکه مدّتش سپری شود، و چون معاویه مُرد، در آن بازنگری می‌کند: «لَمّا ماتَ الحَسَنُ بنُ عَلِيٍّ(ع)، تَحَرَّكَتِ الشّيعَةُ بِالعِراقِ و كَتَبوا الَي الحُسَينِ(ع) في خَلعِ مُعاوِيَةَ وَ البَيعَةِ لَهُ، فَامتَنَعَ عَلَيهِم و ذَكَرَ انَّ بَينَهُ و بَينَ مُعاوِيَةَ عَهدا و عَقدا لا يَجوزُ لَهُ نَقضُهُ حَتّي تَمضِيَ المُدَّةُ، فَاِن ماتَ مُعاوِيَةُ نَظَرَ في ذلِكَ»[۴]. در کتاب الارشاد روایت شده است: چون امام حسن(ع) درگذشت، شیعیان در عراق به جنبش درآمدند و برای خلع معاویه و بیعت با امام حسین(ع) به او نامه نوشتند. امام(ع) خودداری ورزید و یادآور شد که میان او و معاویه، پیمانی است که شکستن آن، روا نیست تا آنکه مدّتش سپری شود، و چون معاویه مُرد، در آن بازنگری می‌کند[۵]. گزارشاتی شبیه به این مضمون در منابع تاریخی متعددی آمده است:

«عن الامام الحسين(ع) في جَوابِ مَن دَعاهُ الي نَقضِ بَيعَةِ مُعاوِيَةَ: انّا قَد بايَعنا، و لَيسَ الي ما ذَكَرتَ سَبيلٌ»[۶]. در کتاب انساب الاشراف‌ از امام حسین(ع) (در پاسخ به کسی که او را به بیعت‌شکنی با معاویه فرا خواند) آمده است: ما با او بیعت کرده‌ایم و راهی به آنچه تو می‌گویی، نیست[۷].

«عن الامام الحسين(ع) لِمُحَمَّدِ بنِ بِشرٍ و سُفيانَ بنِ لَيلَي الهَمدانِيَّينِ: لِيَكُن كُلُّ امرِئٍ مِنكُم حِلسا مِن احلاسِ بَيتِهِ ما دامَ هذَا الرَّجُلُ اي مُعاوِيَةُ حَيّا، فَاِن يَهلِك و انتُم احياءٌ، رَجَونا ان يَخيرَ اللّهُ لَنا و يُؤتِيَنا رُشدَنا، و لا يَكِلَنا الي انفُسِنا فَ‌ (اِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ)»[۸]. در کتاب انساب الاشراف‌ از امام حسین(ع) (خطاب به محمد بن بشر هَمْدانی و سفیان بن لیلی هَمْدانی) آمده است: تا هنگامی که این مرد (معاویه) زنده است، همه شما باید در خانه خود بنشینید و اگر هلاک شد و شما زنده بودید، امیدواریم که خدا برای ما نیک بگزیند و به راهمان درآورد و به خودمان وا ننهد که «بی‌گمان، خداوند، با تقواپیشگان و کسانی است که نیکوکارند»[۹].

در کتاب انساب الاشراف‌ از امام حسین(ع) (در پاسخ نامه‌ای که گروهی از شیعیان پس از وفات امام حسن(ع) به او نوشته و گفته بودند که فرمان او را انتظار می‌کشند) آمده است: من، امیدوارم که نظر برادرم که خدایش رحمت کند در متارکه جنگ و نظر من در جهاد با ستمکاران، درست و استوار باشد. در سرزمین خود بمانید و بیرون نیایید و خواسته‌تان را پوشیده بدارید و تا آنگاه که پسر هند زنده است، خود را از جاسوسان بپایید. اگر حادثه‌ای رُخ داد و من زنده بودم، نظرم به شما می‌رسد، ان‌شاءاللّه![۱۰].[۱۱]

نامه‌‌های امام حسین به معاویه

در دوران ده ساله امامت امام حسین(ع)، ایشان با بهره‌گیری از ابزارهای مختلف، به ویژه نامه‌نگاری، به روشنگری و مبارزه علیه ظلم و ستم معاویه پرداختند. محتوای صریح و اعتراض آمیز نامه‌ها نشانه موضع‌گیری سخت و انقلابی امام حسین(ع) در برابر معاویه است. اعتراض به شهادت حجر بن عدی و یارانش و مخالفت با ولایتعهدی یزید دو محور اصلی در نامه‌های امام حسین(ع) بوده و شدیدترین اعتراضات امام(ع) به معاویه را در پی‌داشته است.

اعتراض به شهادت صحابه

اقدام معاویه در به شهادت رساندن حجر بن عدی و یارانش از جمله مواضعی بود که سخت‌ترین و شدیدترین اعتراضات امام(ع) به معاویه را در پی‌داشت. نقل شده که پس از شهادت حجر بن عدی و حضور عده‌ای از کوفیان در مدینه و آمد و شد آنان به خانه امام حسین(ع)، مروان حکم - فرماندار وقت مدینه - این خبر را در ضمن نامه‌ای به معاویه رساند. معاویه هم نامه‌ای به امام(ع) نوشت و متذکر پیمان خود با او شد و او را بر لزوم وفای به عهد سفارش کرد. امام(ع) نیز نامه‌ای مفصل در جواب او نوشته برخی امور ناشایست او را مورد انتقاد قرار داد و از به شهادت رساندن افرادی چون حجر بن عدی و عمرو بن حمق خزاعی و حضرمی‌ انتقاد کرد[۱۲].

در کتاب الاخبار الطوال گزارش شده است: هنگامی که حُجر بن عدی و یارانش کشته شدند، کوفیان آن را سخت زشت و ناپسند شمردند؛ زیرا حُجر، از اصحاب بزرگ علی(ع) بود و علی(ع) قصد داشت اشعث بن قیس را برکنار کند و حجر را به جای او به ریاست قبیله کنده بگمارد. هر دوی آنها از فرزندان حارث بن عمرو، خورنده مرار، بودند؛ امّا حُجر، ریاست را تا زمانی که اشعث زنده بود، نپذیرفت. از این رو، چند تن از کوفیان به سوی حسین(ع) رفتند و واقعه شهادت حجر را خبر دادند. امام حسین(ع) کلمه استرجاع بر زبان راند و این موضوع بر او گران آمد. این چند تن، در مدینه ماندند و نزد امام حسین(ع) رفت و آمد داشتند. گزارش این ماجرا به مروان رسید که آن هنگام، فرماندار مدینه بود. او به معاویه نوشت که: مردانی از عراق بر حسین بن علی وارد شده، نزد او اقامت نموده‌اند و با او رفت و آمد می‌کنند. نظر خود را برای من بنویس. معاویه به او نوشت: در این باره، هیچ متعرّض حسین مشو. او با ما بیعت کرده است و بیعت خود را نمی‌شکند و پیمان خود را زیر پا نمی‌نهد. و به حسین(ع) نوشت: امّا بعد، خبر کارهایی از تو به من رسیده که شایسته تو نیست؛ زیرا آنکه دست بیعت داد، سزاوار وفاست. بِدان خدایت رحمت کند که هر گاه سرزنشت کنم، از من بیزار می‌شوی و هر گاه به من نیرنگ بزنی، به تو نیرنگ می‌زنم. پس نابخردانِ فتنه جو، تو را سبک نکنند. والسلام. پس حسین(ع) به او نوشت: «من، سرِ جنگ و مخالفت با تو ندارم»[۱۳].

در کتاب انساب الاشراف گزارش شده است: معاویه به حسین بن علی(ع) نوشت: امّا بعد، در باره تو، خبر اموری به من رسیده که دوست دارم تو را از آنها دور ببینم. اگر خبرْ درست باشد، از تو نمی‌پذیرم و به جانم سوگند، کسی که دست وفا و عهد داده و پیمان بسته، سزاوار وفا کردن است، و اگر نادرست باشد، تو کام رواترینِ مردم به آن هستی و حظّ خود می‌بری و به عهد خدا، وفا می‌کنی. پس مرا وادار مکن که از تو ببُرم و به تو بدی نمایم، که من هر گاه سرزنشت کنم، انکارم می‌کنی و هر گاه به من نیرنگ بزنی، به تو نیرنگ می‌زنم. پس، از در هم شکستن اجتماع این امّت و بازگرداندن آنها به فتنه، پروا کن؛ چراکه تو مردم را آزموده‌ای و تجربه کرده‌ای و پدرت از تو برتر بود و همه این افرادی که به تو پناه آورده‌اند، گرد او جمع شده بودند و گمان نمی‌برم که آنچه را برای پدرت تباه کردند، برای تو به سامان آورند. پس به خود و دینت بنگر «و کسانی که یقین ندارند، تو را سبُک نکنند».

حسین(ع) در پاسخ نوشت: «امّا بعد، نامه ات به من رسید. نوشته بودی که در باره من، خبرهایی به تو رسیده که آنها را دوست نداری و اگر درست باشد، از من نمی‌پذیری، و کسی جز خداوند، به سوی نیکویی‌ها راه نمی‌نماید و بر آنها استوار نمی‌دارد. امّا سخن چینیِ انجام شده برای تو را چاپلوسان سخن چینِ تفرقه افکن در میان جماعت، انجام داده‌اند. من سرِ جنگ و مخالفت با تو ندارم. سوگند به خدا، آن را وا نهاده‌ام و من از این وا نهادن، از خدا می‌ترسم و گمان نمی‌کنم خداوند از این که دشمنی با تو را کنار گذاشته ام، خشنود باشد و در باره تو و دوستان متجاوز مُلحدت که حزب ستمکاران و دار و دسته شیطان‌اند، کمترین عذری را از من بپذیرد. آیا تو حُجر بن عدی و یارانش را به ستم نکشتی؛ آنان که نمازگزار و عابد بودند و ستم را زشت و بدعت‌ها را دهشتناک می‌شمردند و از سرزنش هیچ سرزنشگری در راه خدا نمی‌ترسیدند؟ این قتل را پس از امان دادن به آنها، با همه وثیقه‌ها و سوگندهای غلیظ، انجام دادی. آیا تو قاتل عمرو بن حَمِق، صحابی پیامبر(ص)، نیستی که عبادت، فرسوده‌اش کرده بود و رنگش را زرد و بدنش را لاغر نموده بود؟ آیا تو زیاد بن سمیه را که بر بستر عُبَید (برده ثقیف) زاده شده بود، پسر پدرت نخواندی، در حالی که پیامبر(ص) فرموده بود: فرزند، متعلّق به بستر است و برای زناکار، سنگ است؟ تو سنّت پیامبر خدا را وا نهادی و به عمد، با فرمان او مخالفت کردی و از سرِ تکذیب، هوس خود را دنبال کردی، بی‌آنکه ره نمودی از جانب خدا داشته باشی. سپس زیاد را بر کوفه و بصره مسلّط کردی تا دستان مسلمانان را قطع کند و چشمان آنان را با میله داغ، بر کَنَد و به شاخه‌های نخل بیاویزد. گویی تو از امّت نیستی و امّت هم از تو نیستند، که پیامبر(ص) فرمود: هر کس بیگانه‌ای را جزء خاندان قومی حساب کند که خویشاوند آنان نیست، ملعون است. آیا تو همان نیستی که زیاد ابن سمیّه به تو نوشت: حَضْرَمیان، بر دین علی هستند. و تو به او نوشتی: هر کس را که بر دین علی و‌ اندیشه اوست، بکُش. و او هم به فرمان تو، آنان را کُشت و مُثلِه کرد؟ دین علی(ع)، دین محمّد(ص) است که بر سرِ آن با پدرت می‌جنگید؛ کسی که تو با بستن خود به آیین او، بر این جایگاه نشسته‌ای و اگر آن نبود، برترین شرف تو، زحمت ترتیب دادن دو سفر زمستانی و تابستانی قریش در طلب شراب بود. گفته‌ای: به خودت و دینت و به امّت بیندیش و اجتماع و اُلفت امّت را نشکن و مردم را به فتنه باز نگردان. من فتنه‌ای بزرگ‌تر از فرمان رواییِ تو بر این امّت، نمی‌شناسم و برای خود و دینم، رای‌ای برتر از جهاد با تو نمی‌دانم. اگر جهاد کنم، مایه نزدیکیِ من به پروردگارم است و اگر آن را وا گذارم، گناهی است که از فراوانیِ کوتاهی‌ام در آن، از خدا مغفرت می‌طلبم و از خدا می‌خواهم که به درست‌ترین کار، موفّقم بدارد. امّا زیان نیرنگ تو با من، بیش از هر کس دیگر، به خودت می‌رسد، مانند همین کار تو با این چند تنی که آنان را کُشتی و مُثله‌شان نمودی، با آنکه آنان، در حال صلح با تو بودند؛ نه با تو جنگیده و نه پیمانت را شکسته بودند، و فقط از چیزی (قیامی) ترسیدی که اگر هم آنان را نمی‌کُشتی، پیش از آنکه آنها کاری کنند، می‌مُردی و یا آنان پیش از رسیدن به آن، می‌مُردند. پس ‌ای معاویه قصاص را در پیشِ رو داری. به حساب، یقین داشته باش و بدان که خدا، نوشته‌ای دارد که هیچ کار کوچک و بزرگی نیست، جز آنکه آن را بر شمرده است. خدا فراموش نمی‌کند دستگیر کردن‌هایت را به خاطر گمان و بدبینی، و کُشتن اولیا را از روی شُبهه و تهمت، و بیعت گرفتنت را از مردم برای پسرت، آن جوانِ نابخردِ شرابخوار و سگباز! جز این نمی‌دانم که خود را تباه کردی و دینت را هلاک نمودی و امانتت را خوردی و مردمت را فریفتی و جایگاهی از آتش برای خود بر گرفتی. پس دور باد قوم ستمکار از رحمت خداوند[۱۴]

مخالفت با ولایت‌عهدی یزید

مخالفت با ولایتعهدی یزید نیز از دیگر مواضعی بود که امام(ع) در نامه اعتراض و مخالفت خود را به شدت اعلام نموده بود. معاویه به دنبال فعالیت‌های دامنه‌دار خود برای تثبیت ولایتعهدی یزید سفری به مدینه انجام داد تا از مردم مدینه به ویژه از شخصیت‌های بزرگ این شهر که در راس آنان امام حسین(ع) قرار داشت بیعت بگیرد. او پس از ورود به این شهر با امام(ع) دیدار کرد و طی سخنانی موضوع ولایتعهدی یزید را پیش کشیده و کوشش کرد که موافقت ایشان را با این موضوع جلب کند، اما امام(ع) او را به شدت مورد شماتت قرار داده بی‌لیاقتی‌ها و هوس‌بازی‌های یزید را به رخش کشید و او را از ولایتعهدی یزید برحذر داشت[۱۵]. در تمام مدتی که معاویه از مردم برای ولایتعهدی یزید بیعت می‌گرفت امام(ع) به شدت با او مخالفت می‌کرد و هرگز تن به بیعت یزید نمی‌داد و ولی‌عهدی او را نمی‌پذیرفت. معاویه هم در بیعت گرفتن برای یزید به او اصراری نکرد[۱۶].

در کتاب انساب الاشراف آمده است: مردانی از عراق و از حجاز، نزد حسین(ع) رفت و آمد می‌کردند و او را گرامی و بزرگ می‌داشتند و فضل او را یاد می‌کردند و او را به سوی خود فرا خوانده، می‌گفتند: ما برای تو، دست و بازو هستیم. تا بدین وسیله، نزد او جایی داشته باشند؛ زیرا تردید نداشتند که چون معاویه بمیرد، مردم هیچ کس دیگری را در کار خلافت، با حسین(ع) برابر نمی‌نهند. هنگامی که آمد و شدِ مردم به سوی او فراوان شد، عمرو بن عثمان بن عفان، نزد مروان بن حکم که آن روزها کارگزار مدینه از سوی معاویه بود رفت و به او گفت: آمد و شدِ مردم نزد حسین، فراوان شده و به خدا سوگند، می‌بینم که او روز سختی را برایتان پیش می‌آورد. مروان نیز آن را به معاویه نوشت و معاویه هم در پاسخ نوشت: حسین را تا آن زمان که به تو کاری ندارد و دشمنی‌اش را آشکار نکرده و سرِ ناسازگاری برنداشته است، رها کن و در نهایتِ اختفا، مراقبش باش. والسلام. و نیز معاویه به حسین(ع) نوشت: امّا بعد، کارهایی از تو به من خبر رسیده است، که اگر درست باشد، نمی‌پنداشتم تو آنها را انجام ندهی و اگر نادرست باشد، تو کام رواترینِ مردم به دوری از آنهایی و در این صورت، نصیب خود می‌بری و به عهد خدا، وفا می‌کنی. پس مرا وادار مکن که از تو ببُرم و به تو بدی نمایم که هر گاه سرزنشت کنم، از من بیزار می‌شوی و هر گاه با من نیرنگ بزنی، به تو نیرنگ می‌زنم. ‌ای حسین! از در هم شکستنِ اجتماع این امّت و باز گرداندن آنها به فتنه، پروا کن! امام حسین(ع) نیز نامه تندی به معاویه نوشت و در آن، کارهای خلاف او را در الحاق زیاد بن سُمیّه به ابوسفیان و کشتن حُجر بن عَدی، بر شمرد و به او فرمود: «تو از آغاز خلافتت، دچار نیرنگ زدن به نیکان شدهای. پس هر نیرنگی داری، بیاور» و در پایان‌نامه آمده بود: «و سلام بر کسی که دنباله رو هدایت باشد!»[۱۷].

در کتاب رجال الکشّی آمده است: هنگامی که نامه معاویه به امام حسین(ع) رسید، امام در پاسخ نوشت: «امّا بعد، نامه ات به من رسید. … اما من فتنه‌ای بزرگ‌تر از فرمان رواییِ تو بر این امّت نمی‌شناسم و برای خودم و دینم و امّت محمّد،‌اندیشه‌ای برتر از جهاد با تو ندارم. اگر جهاد کنم، مایه نزدیکیِ من به پروردگارم است و اگر آن را وا گذارم، از خدا به خاطر سهل‌انگاری در دینم، مغفرت می‌طلبم و از همو توفیق می‌خواهم که کارم را به سامان رسانم. … پس ‌ای معاویه آگاه باش که قصاص را در پیش رو داری. به حساب، یقین داشته باش و بدان که خدا، نوشته‌ای دارد که هیچ کار کوچک و بزرگی نیست، جز این که آن را بر شمرده است. خدا فراموش نمی‌کند دستگیر کردن‌هایت را به خاطر گمان و بدبینی، و کُشتن اولیای خدا را از روی شُبهه و تهمت، و تبعید کردن آنان را از خانه‌شان به غربت، و بیعت گرفتنت را از مردم برای پسرت؛ آن جوانِ نابخردِ شرابخوار و سگباز! جز این نمی‌دانم که خود را تباه کردی و دینت را هلاک نمودی و مردمت را فریفتی و امانتت را خوار داشتی و به سخن نابخرد نادان، گوش سپردی و به خاطر آنان، پارسای باپروا را ترساندی. والسلام…»[۱۸]

در کتاب انساب الاشراف گزارش شده است: امام حسین(ع) در پاسخ به نامه معاویه نوشت: «امّا بعد، نامه ات به من رسید. … من فتنه‌ای بزرگ‌تر از فرمان رواییِ تو بر این امّت، نمی‌شناسم و برای خود و دینم، رای‌ای برتر از جهاد با تو نمی‌دانم. اگر جهاد کنم، مایه نزدیکیِ من به پروردگارم است و اگر آن را وا گذارم، گناهی است که از فراوانیِ کوتاهی‌ام در آن، از خدا مغفرت می‌طلبم و از خدا می‌خواهم که به درست‌ترین کار، موفّقم بدارد… پس ‌ای معاویه قصاص را در پیشِ رو داری. به حساب، یقین داشته باش و بدان که خدا، نوشته‌ای دارد که هیچ کار کوچک و بزرگی نیست، جز آنکه آن را بر شمرده است. خدا فراموش نمی‌کند دستگیر کردن‌هایت را به خاطر گمان و بدبینی، و کُشتن اولیا را از روی شُبهه و تهمت، و بیعت گرفتنت را از مردم برای پسرت، آن جوانِ نابخردِ شرابخوار و سگباز! جز این نمی‌دانم که خود را تباه کردی و دینت را هلاک نمودی و امانتت را خوردی و مردمت را فریفتی و جایگاهی از آتش برای خود بر گرفتی. پس دور باد قوم ستمکار از رحمت خداوند[۱۹].[۲۰]

گفتگوهای امام حسین و معاویه

گرچه امام حسین(ع) بر ضد معاویه اقدامی‌ مسلحانه انجام نداد، اما اما هرگز سکوت اختیار نکرده و با روش‌های غیرمسلحانه، به مبارزه علیه معاویه و انحرافات او می‌پرداختند. ایشان در گفتگوها و سخنرانی‌هایشان به صورت علنی یا غیر علنی به تبیین چیستی امامت و خلافت و ویژگی‌های خلیفه برحق می‌پرداختند و منزلت اهل بیت را به عنوان جانشینان بر حق پیامبر(ص) و وجوب اطاعت از ایشان را تبیین می‌نمودند. بر اساس گزارشات منابع دو نمونه از مهمترین گفتگوهای امام حسین با معاویه، یکی در موسم حج و دیگری سخنرانی در مجلس معاویه بوده است.

گفتگو با معاویه در موسم حج

گرچه امام حسین(ع) بر ضد معاویه اقدامی‌ مسلحانه انجام نداد، اما همواره بر تبلیغ و ترویج حق و تحکیم پایه‌های دینی و قرآنی تأکید می‌ورزید و علنی یا غیر علنی به بیان احکام امامت و خلافت و ویژگی‌های خلیفه برحق می‌پرداخت و این اقدام را ناقض بیعت انجام شده با معاویه نمی‌دانست.

در کتاب انساب الاشراف به نقل از مسافع بن شیبه روایت شده است: معاویه حج گزارد. به رَدْم که رسید، حسین(ع) افسار شتر معاویه را گرفت و نگذاشت حرکت کند. آن را نشاند و مدّتی طولانی با او درِ گوشی، سخن گفت. سپس باز گشت و معاویه نیز مرکبش را بانگ زد و به راه افتاد. عمرو بن عثمان بن عفّان به معاویه گفت: حسین، مرکبت را می‌نشاند و تو از او در حالی که پسر علی ابن ابیطالب است دست می‌کشی و او را به آنچه می‌دانی، تشجیع می‌کنی؟ معاویه گفت: سخن از علی مگو، که به خدا سوگند از من جدا نشد، مگر آنکه می‌ترسیدم مرا بکشد و اگر مرا می‌کشت، شما کام روا نمی‌شدی و شما بی‌تردید، از‌ هاشمیان، روز سختی می‌داشتید[۲۱].

در کتاب الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة) به نقل از مسافع بن شیبه گزارش شده است: حسین(ع) معاویه را در مکّه کنار رَدْم دید و افسار مرکب او را گرفت و آن را نشاند. سپس مدّتی طولانی با او درِ گوشی، راز گفت و سپس رفت. معاویه هم مرکبش را بانگ زد تا برود. یزید به او گفت: هماره مردی جلویت را بگیرد و مرکبت را بنشاند؟! معاویه گفت: او را وا گذار، شاید این کار را از کسی دیگر جز من بخواهد و او نکند و همو به قتلش برساند![۲۲].

در کتاب المناقب، ابن شهرآشوب گزارش شده است: عربی بادیه نشین، به حاجت خواهی، نزد معاویه آمده بود که حسین(ع) نیز نزد معاویه آمد. معاویه از او روی گرداند و سرگرم گفتگو با حسین(ع) شد. آن بادیه نشین به یکی از حاضران گفت: این مرد که وارد شد، کیست؟ گفتند: حسین بن علی است. بادیه نشین به حسین(ع) فرمود: ‌ای پسر دختر پیامبر خدا! حتما برای بر آوردن حاجتم، با معاویه گفتگو کن. حسین(ع) آن را با معاویه در میان نهاد و او حاجتش را بر آورد. پس بادیه نشین، چنین سرود: نزد عَبشَمی آمدم، به من نبخشید تا آنکه فرزند پیامبر، او را بر انگیخت ••• او پسر کرم و بخشش مصطفاست از دل بتولِ پاک ••• و‌هاشم را بر شما برتری است مانند برتریِ سبزی بهار بر خشک سال. معاویه گفت: ‌ای مرد بادیه! من به تو می‌بخشم و تو حسین را می‌ستایی؟ بادیه نشین گفت: ‌ای معاویه! تو از حقّ او، به من عطا کردی و به سفارش او، حاجت مرا روا نمودی[۲۳].

سخنرانی در مجلس معاویه

هنگامی که معاویه در اوج قدرت بود، در مجلس عام او به پیشنهاد اطرافیان از امام حسین(ع) خواسته شد، خطابه بخواند. امام حسین(ع) به منبر رفت و پس از حمد و ثنای الهی و صلوات بر پیامبر(ص)، در خطابه‌ای انقلابی که سرشار از فصاحت و بلاغت بود، به تبیین رسالت و جایگاه اهل بیت پرداختند. ایشان با استناد به آیات قرآن، منزلت والای اهل بیت به عنوان جانشینان بر حق پیامبر(ص) و مفسران راستین قرآن را به اثبات رساندند و وجوب اطاعت از ایشان را در تمام شئون زندگی، اعم از مسائل سیاسی، اجتماعی، عبادی و اخلاقی، تبیین فرمودند. تا جایی که معاویه گفت: ‌ای ابا عبداللَّه کافی است، حرف را رساندی! و تبلیغت را انجام دادی[۲۴].

امام در جواب مردی که گفت: اینکه خطبه می‌خواند کیست؟ فرمود: «ما حزب و گروه غالب خدا و مقرّبین عترت رسول خدا(ص)، و اهل بیت طیّب و طاهر اوییم، ما یکی از دو چیز گرانبهایی هستیم که رسول خدا(ص) آن را پس از قرآن به ودیعت نهاد، کتابی که در آن تفصیل هر چیزی است، و در پیش رو و پشت سر هیچ باطلی بدان راه ندارد، قرآنی که تفسیرش به عهده ما گذاشته شد و تاویلش ما را درمانده نکند بلکه به دنبال حقایق آن هستیم. پس ما را اطاعت کنید که طاعت ما واجب است،؛ چراکه قرین طاعت خدا و رسول(ص) است، خداوند می‌فرماید: «خدای را فرمان برید و پیامبر(ص) و صاحبان امر را، که از شمایند، فرمان برید، پس اگر در باره چیزی ستیزه و کشمکش کردید آن را به خدا و پیامبر(ص) بازگردانید»[۲۵]، و نیز فرمود: «و حال آنکه اگر آن را به پیامبر(ص) و صاحبان امر خویش باز می‌گرداندند هر آینه کسانی از آنان که (حقیقت‌) آن را بیرون می‌کشند آن را می‌دانستند، و اگر فزون‌بخشی و مهربانی خدا بر شما نبود از شیطان پیروی می‌کردید مگر‌ اندکی»[۲۶].

در کتاب الاحتجاج به نقل از موسی بن عقبه، از امام حسین(ع) روایت شده است: ما حزب چیره خداییم و خاندان و نزدیکان پیامبر خدا(ص) و اهل بیت پاک او و یکی از دو چیز گران بهایی که پیامبر خدا(ص)، در کنار کتاب خدای متعال و پس از آن قرار داد؛ کتابی که بیان هر چیز در آن هست و باطل، از پس و پیش، به آن راه ندارد و در تفسیر آن، بر ما اعتماد می‌شود و در تاویلش در نمی‌مانیم؛ بلکه حقایقش را دنبال می‌کنیم. از ما اطاعت کنید که اطاعت از ما واجب است؛ زیرا با اطاعت خدا و پیامبرش همراه است. خداوند فرموده است: «از خدا و پیامبر و اختیارداران خود، اطاعت کنید و اگر در چیزی اختلاف کردید، آن را به خدا و پیامبر باز گردانید» و فرمود: «و اگر به پیامبر و اختیارداران خود باز می‌گرداندند، بی‌تردید، به حقیقت آن پی می‌بردند و اگر فضل و رحمت خدا بر شما نبود، همه شما، جز‌اندکی، از شیطان پیروی می‌کردید»[۲۷].[۲۸]

اقدامات معاویه

معاویه با آگاهی از محبوبیت و جایگاه والای امام حسین(ع) در میان مردم، با مدارا و احتیاط با ایشان رفتار می‌کرد. معاویه در ظاهر احترام بسیاری برای حضرت(ع) قائل بود چه این که می‌دانست حضرت(ع) در دل مردم مکه و مدینه جای گرفته و با او نمی‌توان به مانند دیگر مردم، به درشتی پرداخت. از دیگر سوی، امام(ع) مانعی بزرگ بر سر راه حکومت معاویه تلقی می‌گردید و معاویه پیوسته نگران قیام امام حسین(ع) بود. از این‌رو او در برابر امام(ع) سیاست بسط و اقباض را در پیش گرفت.

اکرام ظاهری و مراقبت پیوسته

با وجود اختلافات عمیق سیاسی میان معاویه و امام حسین(ع)، معاویه در تعاملات خود با ایشان در ظاهر ادب و احترام را رعایت می‌کرد و و به کارگزارانش نیز دستور می‌داد که متعرض فرزند رسول خدا(ص) نشوند و از بی‌احترامی‌نسبت به ایشان بپرهیزند[۲۹]. در مقابل این احترام ظاهری، معاویه مراقبتی شبانه‌روزی از امام حسین(ع) را در دستور کار خود قرار داده بود. او از طریق شبکه جاسوسی خود، بر تحرکات و اقدامات امام(ع) در سفر و حضر نظارت می‌کرد. معاویه همچنین از طریق نامه‌های متعدد، سعی می‌کرد امام(ع) را از هرگونه اقدامی علیه حکومت خود بازدارد[۳۰].

تلاش برای جانشینی یزید

معاویه با استفاده از ابزارها و اقدامات مختلف سیاسی، اقتصادی و اجتماعی، بستر را برای جانشینی یزید فراهم کرد. با این حال، امام حسین(ع) به عنوان شخصیتی برجسته در جهان اسلام، از مشروعیت یزید و خلافت او به شدت انتقاد کرد و حاضر به بیعت با او نشد. معاویه برای تحقق هدف خود مبنی بر جانشینی یزید، اقدامات مختلفی انجام داد که می‌توان آنها را به ۳ دسته‌ تقسیم کرد:

  1. استفاده از ثروت: معاویه ثروت هنگفتی را که در طول خلافت خود اندوخته بود، برای جلب نظر مردم به کار گرفت. او اموال عمومی را بین مردم تقسیم می‌کرد و از این طریق سعی در جلب اقبال عمومی به جانشینی یزید داشت.
  2. ترور و سرکوب: معاویه از ترور و سرکوب برای حذف مخالفان یزید استفاده می‌کرد. گزارشات تاریخی نشان می‌‌دهد که برخی از شخصیت‌های برجسته مخالف یزید با توطئه و نقشه‌چینی معاویه و یا به دستور مستقیم او کشته شدند.
  3. اعمال نفوذ سیاسی: معاویه با استفاده از نفوذ و قدرت سیاسی، سعی کرد تا یزید را به عنوان فردی شایسته برای خلافت توصیه کند.

استفاده از ثروت

معاویه در مسیر تثبیت قدرت خود و جانشینی پسرش یزید، اقدامات مختلفی انجام داد. یکی از این اقدامات، به‌کارگیری ثروت هنگفتی بود که در طول خلافت خود اندوخته بود. او با توزیع اموال عمومی در میان مردم، که نوعی رشوه محسوب می‌شد؛ به دنبال جلب نظر و حمایت آنان برای جانشینی یزید بود. معاویه در دوران خلافت خود، به واسطه موقعیت سیاسی و تسلط بر منابع اقتصادی سرشار شام، ثروت هنگفتی را اندوخته بود و با درک اهمیت افکار عمومی در تعیین جانشین خود، از ثروت انباشته شده برای جلب نظر و حمایت مردم به نفع یزید استفاده کرد. او به خوبی می‌دانست که جلب نظر مردم برای مشروعیت بخشیدن به خلافت یزید ضروری است.

در کتاب الفتوح گزارش شده است: یزید در سال ۵۶، هجری، حج گزارد و اموال فراوانی را در مکّه و مدینه قسمت کرد تا دل‌های مردمان را با آنها به دست آورد. سپس در حالی باز گشت که مردم از او خشنود بودند. این خبر، میان مردم، شایع شد که معاویه می‌خواهد برای یزید، بیعت بگیرد و مردم در امر یزید، دو گروه بودند: برخی راضی و ساکت بودند و عدّه‌ای معترض… معاویه، پیوسته مردم را بر بیعت با یزید، رام می‌کرد و به نزدیکان، عطا می‌نمود و به دورترها نزدیک می‌شد تا آنجا که بیشتر مردم به او‌گراییدند و به او پاسخ مثبت دادند[۳۱]

بنابر گزارش الاصابة زبیر از عبدالله بن نافع نقل می‌کند که: معاویه سخنرانی کرد و مردم را به بیعت با یزید، فرا خواند. حسین بن علی(ع) و عبدالله بن زبیر و عبدالرحمان بن ابوبکر، به او اعتراض کردند. عبدالرحمان گفت: مگر خلافت، پادشاهیِ روم است که هر گاه قیصری بمیرد، قیصری دیگر جانشین او شود؟! به خدا سوگند، هرگز چنین نمی‌کنیم! زبیر همچنین به سندش از عبد العزیز زُهْری می‌گوید: پس از این، معاویه صد هزار درهم برای عبدالرحمان فرستاد؛ امّا او آن را باز پس فرستاد و گفت: دینم را به دنیایم نمی‌فروشم. به سوی مکّه، بیرون شد و پیش از آنکه بیعت برای یزید به انجام رسد، در آنجا در گذشت[۳۲].[۳۳]

ترور و سرکوب مخالفان یزید

از دیگر اقدامات معاویه، در مسیر تثبیت قدرت و جانشینی پسرش یزید، ترور و سرکوب مخالفان یزید بود. گزارشات تاریخی نشان می‌دهد که معاویه برای حذف مخالفان سرسخت یزید، از توطئه و ترور استفاده می‌کرد. برخی از شخصیت‌های برجسته‌ای که در این دوران به قتل رسیدند، عبارتند از:

امام حسن

بدون شک امام حسن(ع) از مخالفان سرسخت حکومت معاویه و جانشینی یزید بود که با توطئه معاویه و به دست همسرش مسموم شد و به شهادت رسید:

در کتاب الاحتجاج روایت شده که معاویه، سمی را برای همسر حسن بن علی(ع)، جَعده دختر اشعث فرستاد و به او گفت: این را به او بنوشان. اگر در گذشت، تو را به همسریِ پسرم یزید در می‌آورم. هنگامی که سم را نوشاند و امام حسن(ع) در گذشت، آن زن ملعون، نزد معاویه ملعون آمد و گفت: مرا به همسری یزید در آور. معاویه گفت: برو! زنی که شایسته حسن بن علی نباشد، برای پسرم یزید نیز شایسته نیست[۳۴].

در کتاب الارشاد به نقل از مغیره گزارش شده است: معاویه، به جَعده دختر اشعث بن قیس، پیغام داد که: من تو را در برابر مسموم کردن حسن، به همسریِ یزید در می‌آورم. صد هزار درهم نیز برای او فرستاد. چون او امام حسن(ع) را مسموم کرد، معاویه اجازه تحویل مال را برایش داد؛ امّا او را به همسری یزید در نیاورد[۳۵].

در کتاب مُروج الذهب در باره کشته شدن امام حسن(ع) آورده‌اند که همسرش جعده دختر اشعث بن قیس کندی، به او سم نوشاند. معاویه دسیسه چیده و به او گفته بود که: اگر قتل حسن را چاره کنی، صد هزار درهم برای تو می‌فرستم و تو را به همسریِ یزید در می‌آورم. این، انگیزه سم خوراندن او به امام حسن(ع) بود. چون امام حسن(ع) در گذشت، معاویه به وعده ارسال مال، وفا کرد؛ اما به او پیغام داد: ما زندگیِ یزید را دوست داریم، و اگر این نبود، تو را به همسریِ او در می‌آوردیم[۳۶].[۳۷]

عبد الرحمان بن خالد

عبدالرحمان بن خالد، از دیگر رقبای یزید در امر خلافت بود که مردم شام به او اقبال بیشتری داشتند. او نیز به دستور معاویه مسموم شد: در کتاب اُسْد الغابة گفته شده که چون معاویه خواست برای پسرش یزید، بیعت بگیرد، برای شامیان سخن راند و گفت: ‌ای شامیان! سنّ من زیاد و مرگم نزدیک شده است و می‌خواهم برای مردی عقد خلافت ببندم که مایه انسجام شما باشد و من هم، مانند یکی از شمایم (نظر خود را تحمیل نمی‌کنم). مردم بر عبدالرحمان بن خالد بن ولید، اتّفاق کردند. این بر معاویه گران آمد؛ امّا آن را در درون خود پنهان داشت. سپس، هنگامی که عبدالرحمان بیمار شد، ابن اثال نصرانی نزد او آمد و به وی سم نوشاند و او مُرد. گفته شده که معاویه برای این کار، به ابن اُثال فرمان داد.[۳۸].

در کتاب تاریخ طبری به نقل از مسلمة بن محارب روایت شده است: عبدالرحمان بن خالد بن ولید، در شام، عظیم‌الشان بود و شامیان به او گرایش داشتند؛ هم به سبب کارهای پدرش خالد بن ولید و هم برای قدرت و شجاعت خودش که مسلمانان را در برابر روم، آسوده می‌داشت، تا آنجا که معاویه از او ترسید و به سبب گرایش مردم به او، از وی بر خود، بیمناک شد. پس به ابن اُثال فرمان داد که برای کشتن او، چاره‌ای بیندیشد وبرایش ضمانت کرد که اگر چنین کند، مالیات او را تا آخر عمرش عفو کند و گردآوری مالیات حِمْص را نیز به وی بسپارد. هنگامی که عبدالرحمان در راه بازگشت از سرزمین‌های روم، به حِمْص رسید، ابن اُثال با یکی از بندگانش دسیسه کرد و شربت مسمومی را به ابن خالد نوشاند و او پس از نوشیدنش، در حمص در گذشت. معاویه نیز به تعهّد خود، عمل کرد و گردآوری مالیات حَمْص را به ابن اُثال سپرد و مالیات خود او را نیز از دوشش برداشت.[۳۹].

سعد بن ابی وقّاص

بنابر برخی گزارشات سعد بن ابی وقّاص نیز از کسانی بود که با توطئه معاویه در ایامی که او قصد داشت برای استخلاف یزید از مردم بیعت بگیرد، مسموم شد و از دنیا رفت: «دَسَّ مُعاوِيَةُ الَيهِ (اي الَي الاِمامِ الحَسَنِ(ع)) حينَ ارادَ ان يَعهَدَ الي يَزيدَ بَعدَهُ والي سَعدِ بنِ ابي وَقّاصٍ سَمّا، فَماتا مِنهُ في ايّامٍ مُتَقارِبَةٍ»[۴۰]. در مقاتل الطالبیّین آمده است: معاویه، دسیسه کرد و هنگامی که خواست یزید را جانشین خود کند، به امام حسن(ع) و سعد بن ابی وقّاص، سم خوراند و آن دو در فاصله‌ای نزدیک به هم، در گذشتند[۴۱].[۴۲]

اعمال نفوذ سیاسی

از دیگر اقدامات معاویه برای ثبیت قدرت و جانشینی پسرش یزید، بهره‌گیری از نفوذ سیاسی و فرمان به جانشینی یزید برای خلافت بود: در کتاب الفتوح آمده است: معاویه، ضحاک بن قیس و مسلم بن عقبه را فرا خواند و به آن دو گفت: آنچه را در بالش من است، بیرون بیاورید. آن دو، نوشته‌ای را بیرون آوردند که معاویه، پیش‌تر به خطّ خودش در آن نوشته بود: بسم اللّه الرحمن الرحیم. این، عهدی است که معاویة بن ابی‌سفیان، امیر مؤمنان، برای پسرش یزید می‌نویسد و با او بیعت می‌کند و سفارش کارها را به او کرده و خلافت را پس از خود، برای وی قرار داده است و او را به مراقبت از رعایا و قیام به کارهایشان و نیکی به آنان، فرمان داده و او را «امیر مؤمنان» نامیده و به او دستور داده است که به شیوه دادگران و منصفان رفتار کند. بر جنایت، کیفر کند و بر نیکی، پاداش دهد. این تیره از قریش را بخصوص حفظ کند و قاتلان دوستان را برانَد و بنی امیّه و خاندان عبد شمس را بر بنی‌هاشم، مقدّم بدارد و خاندان مظلوم مقتول، امیر مؤمنان، عثمان بن عفان را بر خاندان ابو تراب و فرزندانش، پیش‌اندازد. پس هر کس این نوشته بر او خوانده شد و آن را پذیرفت و به اطاعت از فرمان روایش یزید بن معاویه شتافت، آفرین و صد آفرین به او! و هر کس که از آن سرپیچی کرد و امتناع ورزید، گردنش زده شود. این حکم، همیشگی است تا حق به اهلش باز گردد. و سلام بر آن کس که این نوشته بر او خوانده شود و آن را بپذیرد![۴۳].[۴۴]

وصایای معاویه به یزید درباره امام حسین

معاویه در دوران بیماری که به مرگش منجر شد، وصایایی را برای یزید، در خصوص نحوه اداره حکومت و برخورد با مخالفان، به ویژه امام حسین(ع)، بیان کرد. یکی از مهم‌ترین بخش‌های وصایای معاویه به یزید، مربوط به امام حسین(ع) بود. معاویه با اذعان به محبوبیت و جایگاه والای امام حسین(ع) در میان مردم، به یزید توصیه می‌کرد که با مدارا و احتیاط با ایشان رفتار کند و تا حد امکان از درگیری با ایشان پرهیز نماید. با این حال، معاویه در ادامه، طرحی را نیز برای شرایطی که امام حسین(ع) از بیعت با یزید خودداری کرده و دست به شورش می‌زند، ترسیم می‌کرد. در این طرح، معاویه به یزید دستور می‌داد که با قاطعیت تمام با امام حسین(ع) و یارانش برخورد کرده و کار او را همانند پدر و برادرش (امام علی و امام حسن به سرانجام برساند. این بدان معنا بود که معاویه در وصایای خود به یزید طرح ترور و حذف فیزیکی امام حسین(ع) را به عنوان راه‌حلی نهایی برای قیام امام در نظر می‌گرفت. او به یزید دستور می‌دهد که کار را همانند پدر و برادرش به سرانجام برساند که به معنای ترور امام حسین(ع) با استفاده از توطئه و بدون برجا گذاشتن ردی آشکار است.

توصیه به مدارا

معاویه در بخشی از وصایای خود به یزید، ضمن پیش‌بینی شورش امام حسین(ع)، یزید را به مدارا با امام حسین توصیه می‌کند:

تاریخ طبری در یادکرد وقایع سال شصتم گزارش نموده است: در این سال، معاویه از گروهی که با عبیداللّه بن زیاد نزد او آمده بودند، برای یزید بیعت گرفت و هنگامی که بیمار شد، به پسرش یزید، وصیّت کرد و در آن سفارش، چگونگی برخورد با کسانی هم بود که به هنگام گرفتن بیعت برای یزید، از بیعت خودداری کرده بودند. هشام بن محمّد، متن وصیّت را از ابو مِخنَف، چنین گزارش کرده است: عبدالملک بن نَوفَل بن مُساحِق بن عبدالله بن مَخرَمه برایم گفت: چون معاویه به بیماریِ منجر به هلاکتش مبتلا شد، پسرش یزید را فرا خواند و گفت: پسر عزیزم! من کار تو را آسان کردم و رنج رفت و آمد را از دوشَت برداشتم و همه چیز را برایت آماده ساختم و دشمنانت را برایت رام نموده، گردنکشان عرب را برایت سر به زیر ساختم و همه را زیر یگانه پرچم تو در آورده ام. تنها از چهار نفر از قریش، برای این حکومتی که برایت فراهم کرده ام، بیم دارم: حسین بن علی، عبدالله بن عمر، عبدالله بن زبیر و عبد الرحمان بن ابی‌بکر. امّا عبدالله بن عمر، مردی است که عبادت، او را از پای در آورده است و اگر تنها بماند، با تو بیعت می‌کند. امّا حسین بن علی، عراقیان او را رها نخواهند کرد تا او را به شورش در آورند، و اگر شورید و بر او چیره شدی، از او درگذر که خویشاوندِ نزدیک است و حقّی بزرگ دارد. امّا پسر ابو بکر، مردی است که دنباله رو خواستِ هوادارانش است و جز به زن و خوشگذرانی نمی‌اندیشد. و امّا آنکه چون شیر در کمین تو نشسته است و چون روباه با تو حیله می‌کند و چون فرصتی به دست آورد، بر تو یورش می‌آورد، ابن زبیر است که اگر چنین کرد و بر او قدرت یافتی، او را تکّه تکّه کن[۴۵].

بر اساس روایتی از شیخ صدوق، معاویه در وصیت به یزید با پیش‌بینی شورش امام حسین(ع) و پایبند نبودن کوفیان به عهدشان، به جایگاه امام حسین(ع) اشاره کرده و یزید را به عدم بازخواست امام توصیه می‌کند:

در کتاب الامالی، شیخ صدوق به نقل از عبدالله بن منصور، از امام صادق(ع) روایت شده است: هنگامی که مرگ معاویه رسید، پسرش یزید را فرا خواند، و او را پیش روی خود نشاند و به او گفت: پسر عزیزم! من گردن‌های افراشته را برایت فرود آوردم و سرزمین‌ها را برایت کوبیدم و استوار کردم و پادشاهی و بهره‌هایش را خوراک آماده تو ساخته‌ام؛ ولی از سه تن، بیمناکم که با تمام توانشان با تو مخالفت کنند: عبدالله بن عمر بن خطاب، عبداللّه بن زبیر و حسین بن علی. امّا عبدالله بن عمر، با توست. تو هم با او باش و او را وا مگذار. امّا عبدالله بن زبیر، اگر به او دست یافتی، تکّه تکّه‌اش کن، که او چون شیری که بر سرِ طعمه‌اش می‌نشیند، به کمین تو نشسته است و مانند بازیِ روباه با سگ، به تو نیرنگ می‌زند. امّا حسین، بهره‌اش را از پیامبر خدا می‌دانی. او از گوشت و خون پیامبر خداست و تو بی‌تردید، می‌دانی که عراقیان به زودی، او را به شورش وا می‌دارند و آن گاه، او را وا می‌نهند و تباه می‌کنند. پس اگر بر او دست یافتی، حقّ او و جایگاهش نسبت به پیامبر خدا را به جای آور و او را بر کارش بازخواست نکن؛ چراکه با این همه، ما با او قرابت و خویشاوندیِ نسبی داریم. مبادا که با او بدی کنی یا از تو دل چرکین شود![۴۶].

بر اساس گزارش کتاب مقتل الحسین(ع) خوارزمی نیز معاویه در وصیت به یزید او را به برخورد محطاطانه و عدم جنگ با امام توصیه کرده و تأکید کرده که اگر دستت را به خون او بیالایی که از هلاک شدگان خواهی شد: در کتاب مَقتَل الحسین خوارزمی به نقل از معاویه بن ابی‌سفیان، در وصیّت به یزید روایت شده است: پسر عزیزم! بر تو از چهارتن از این امّت می‌ترسم: عبدالرحمان بن ابی بکر، عبدالله بن عمر، عبدالله بن زبیر، و شبیه پدرش، حسین بن علی… امّا حسین بن علی، وای وای، ‌ای یزید! برایت از او چه بگویم؟! مراقب باش که جز به راه خیر، متعرّض او نشوی. رشته‌ای طویل برای او بکش و او را وا بگذار تا هر کجا که خواست، برود. او را میازار؛ امّا با جوش و خروشت، او را بترسان و مبادا با او به جنگ آشکار با شمشیر و نیزه رو بیاوری؛ بلکه به او عطا کن و او را نزدیک خود کن و بزرگ بدار، و اگر کسی از خاندان او نزد تو آمد، بر او گشایش ده و خشنودش کن، که آنان خاندانی هستند که جز خشنودی و جایگاه والا، راضی شان نمی‌کند. پسر عزیزم! مبادا دستت را به خون او بیالایی که از هلاک شدگان خواهی شد[۴۷].[۴۸]

طرح ترور امام

بر اساس برخی گزارشات معاویه در وصیت به یزید ضمن تأکید بر جایگاه و منزلت امام حسین(ع) و محبوبیت ایشان ابتدا یزید را به مدارا با امام توصیه می‌‌کند. با این حال، معاویه در ادامه، طرحی را نیز برای شرایطی که امام حسین(ع) از بیعت با یزید خودداری کرده و دست به شورش می‌زند، ترسیم می‌کرد. در این طرح، معاویه به یزید دستور می‌داد که با قاطعیت تمام با امام حسین(ع) و یارانش برخورد کرده و کار او را همانند پدر و برادرش (امام علی و امام حسن (علیهما‌السلام) به سرانجام برساند. این بدان معنا بود که معاویه در وصایای خود به یزید طرح ترور و حذف فیزیکی امام حسین(ع) را به عنوان راه‌حلی نهایی برای قیام امام در نظر می‌گرفت. او به یزید دستور می‌دهد که کار را همانند پدر و برادرش به سرانجام برساند که به معنای ترور امام حسین(ع) با استفاده از توطئه و بدون برجا گذاشتن ردی آشکار است.

در کتاب الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة) گزارش شده است: معاویه به هنگام احتضار، پسرش یزید را فرا خواند و به او چنین وصیّت کرد: مراقب حسین بن علی، پسر دختر پیامبر خدا(ص) باش، که او محبوب ترینِ افراد نزد مردم است. پس پیوند خویشی‌ات را با او نگاه دار و با او مدارا کن تا کارت سامان بگیرد، و اگر کاری و شورشی از او پدیدار شد، من امید می‌برم که خداوند، کار تو را با او به وسیله کسانی کفایت کند که پدرش را کُشتند و برادر ش را وا نهادند[۴۹].

همچنین در کتاب تاریخ طبری گزارش شده است که معاویه در وصیت به یزید ضمن پیش‌بینی قیام امام حسین(ع) به همراه عراقیان، او را به حذف مخفیانه امام به‌وسیله افرادی توصیه می‌کند که امام علی(ع) را کُشتند و امام حسن(ع) را وا نهادند: در کتاب تاریخ طبری به نقل از عوانه گزارش شده است: معاویه، هنگامی که در سال شصت هجری مرگش در رسید و یزید غایب بود، ضحّاک بن قیس فهری که فرمانده نگهبانانش بود و مسلم بن عقبه مری را فرا خواند و به آنان، چنین وصیّت کرد: وصیّتم را به یزید برسانید و بگویید: مواظب حجازیان باش که ریشه تو هستند و هر یک از آنان را که بر تو وارد می‌شود، بنواز و از هر کس که غایب است، سراغ بگیر. و مراقب عراقیان باش و اگر هر روز هم از تو برکناریِ کارگزاری را خواستند، چنین کن، که از نگاه من، برکنار کردن کارگزاری، بهتر از بیرون آمدن صد هزار شمشیر بر ضدّ توست. و محافظ شامیان باش و آنان را خاصّان و رازداران خود قرار ده، که اگر نیشی از دشمنت رسید، از آنان یاری می‌گیری و چون کار دشمنان را ساختی، شامیان را به سرزمین‌های خود بازگردان، که آنان چون در جای دیگری اقامت گزینند، خویِشان دگرگون می‌شود. و من از قریش، تنها از سه تن بیمناکم: حسین بن علی، عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبیر. امّا ابن عمر، مردی است که دین، او را از پای در آورده و در برابر تو نمی‌ایستد و چیزی نمی‌خواهد. امّا حسین بن علی، او مردی کم پشتیبان است و امید می‌برم که خدا، کار تو را با او به وسیله کسانی کفایت کند که پدرش را کُشتند و برادرش را وا نهادند. او حقّ خویشاوندی با تو و نزدیکی به محمّد(ص) دارد و مطمئن نیستم که عراقیان، تا او را به شورش نکشانند، دست از او بدارند. پس اگر بر او قدرت یافتی، از او در گذر، که اگر در روزگار من چنین کند، از او در می‌گذرم. امّا ابن زبیر، حلیه گر و مکّار است. اگر بر تو خروج کرد، به او بچسب و رهایش مکن، جز آنکه از تو صلح بخواهد. پس اگر چنین خواست، بپذیر و تا می‌توانی، خون خویشانت (قُریش) را مریز[۵۰].[۵۱]

مرگ معاویه

معاویه در نیمه رجب سال شصت هجری، بعد از نوزده سال و سه ماه حکومت، در ۷۸ سالگی در شهر دمشق از دنیا رفت. (درباره سن معاویه هنگام مرگش اقوال دیگری مانند ۷۳، ۷۵، و حتی ۸۰ و ۸۵ سالگی نیز نقل شده است.)[۵۲]او بیش از هفتاد سال عمر کرد و حدود ۴۲ سال حکومت راند. حکومت معاویه ازسال هجدهم هجری آغاز شد زمانی که از سوی عمر به جای برادرش یزید بن ابوسفیان، که در طاعون معروف به «عمواس» مرد، به عنوان والی دمشق تعیین گشت. از‌این مدت (۴۲ سال حکومت) ۱۷ سال را در کل دوران خلافت ابوبکر و عمر والی، حدود ۵ سال را در دوران امیرالمؤمنین(ع) نافرمان و یاغی بود. پس از صلح امام حسن(ع) تا سال ۶۰ به مدت مدت ۱۹ سال و چند ماه بر همه سرزمین‌های اسلامی پادشاهی کرد. او می‌گفت: «من نخستین پادشاهم»[۵۳] و «به پادشاهی آنجا (شام) خشنودم»[۵۴]. او سرانجام در سال شصت هجری مرد.

معاویه در مسیر مکه به شام بیمار شد. او در سفر سال ۵۶ه‍. ق به حجاز، با نیرنگ از مخالفانش بیعت گرفت و هنگام بازگشت به شام، در ابواء (مکانی در نزدیکی مکه) بیمار شد. او نیمه شب در بیرون خیمه‌اش در چاهی افتاد و پیکرش خشک و فکش کج شد، به حدی که می‌لرزید و دهان او بسته نمی‌شد، تا وارد شام شد. هنگامی که مردم مکه به عیادتش می‌رفتند، نزد آنان به ریاکاری دست می‌یازید و می‌گفت: مؤمن گاه گرفتار بلا می‌شود. صالحان پیش از من نیز گرفتار بیماری شده‌اند؛ امیدوارم من نیز از آنان باشم. با این حال در خلوت بی‌تابی می‌کرد[۵۵]. معاویه هنگامی که در اثر بیماری ناتوان شد و در آستانه مرگ قرار گرفت؛ بیش از هر گناهی از غصب حق امام علی(ع) و قتل حجر بن عدی و یارانش‌اندوهگین بود. او در گفتگو با مروان که به بی‌تابی‌ در بیماری اعتراض کرده بود، گفت: به یاد چیزهایی افتادم که فراموش کرده بودم. پس از بهترین وضعی که داشتم، اکنون چنین گرفتار شده‌ام. می‌ترسم این مجازات دنیایی به سبب جلوگیری از حق علی بن ابی طالب و کردارم با حجر بن عدی و یارانش باشد. اگر محبتم به یزید نبود، اسباب هدایت خود را فراهم می‌آوردم و راه درست را تشخیص می‌دادم[۵۶].

با ورود معاویه به شام، بیماری‌اش شدت گرفت به نحوی که، بسیار کابوس می‌دید و هذیان می‌گفت. وی هر چه آب می‌نوشید. سیراب نمی‌شد. گاهی دو روز بیهوش بود و هنگامی که به هوش می‌آمد، فریاد می‌زد: مرا با تو چه کار است، حجر! مرا با تو چه کار است عمرو! (عمرو بن حمق خزاعی) مرا با تو چه کار است، علی! اگر مجازاتم کنی، در برابر گناهانم کیفر داده‌ای و اگر بگذاری، تو مهربانی. در این مدت، یزید همواره در کنارش بود. معاویه که در بستر به خود می‌پیچید، به خویشان و فرزندان می‌نگریست و می‌گفت: برایتان بسیار تلاش کردم و سخت کوشیدم و شما را از سفر کردن بی‌نیاز ساختم. گاه چنان بیهوش می‌شد که می‌پنداشتند در گذشته است، ولی دوباره چشمانش را باز می‌کرد[۵۷]. پسرش یزید (یک روز قبل از مرگش) برای شکار به منطقه حوارین، که یکی از مناطق شام بود، رفته و به ضحاک بن قیس (از درباریان بانفوذ و وفادار معاویه) گفته بود: مواظب حال پدرم باش تا چیزی از وضع او بر من مخفی نماند و هرچه شد من را در جریان بگذار وقتی معاویه از دنیا رفت، ضحاک به مسجد اعظم دمشق رفت و مردم را آگاه کرد و نامه‌ای نیز به یزید نوشت و او را از مرگ پدرش مطلع کرد و ضمن آن نوشت: «… وقتی نامه مرا خواندی، برای گرفتن بیعت مجدد از مردم عجله کن». وقتی یزید نامه را خواند، گریه کرد و دستور داد مرکبش را آماده کنند و به سوی دمشق حرکت کرد. بعد از سه روز که از دفن پدرش گذشته بود به آنجا رسید. مردم برای استقبال از او بیرون آمدند و با او همدردی کردند. بعضی از شعرا اشعاری را در مرگ معاویه سرودند. آنگاه یزید برای مردم سخنرانی کرد و ضمن آن حکومت خود را اعلام نمود و مردم با او بیعت کردند. سپس یزید در خزانه بیت المال را گشود و اموال فراوانی را بین اهل شام تقسیم کرد[۵۸].[۵۹]

منابع

پانویس

  1. دینوری، ابن قتیبه، الامامة والسیاسه، تحقیق علی شیری، ج۱، ص۱۸۴؛ بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، تحقیق سهیل زکار و ریاض زرکلی، ج۳، ص۱۵۰.
  2. دینوری، ابن قتیبه، الامامة والسیاسه، تحقیق علی شیری، ج۱، ص۱۸۴؛ بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، تحقیق سهیل زکار و ریاض زرکلی، ج۳، ص۱۵۲.
  3. بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، تحقیق سهیل زکار و ریاض زرکلی، ج۳، ص۱۵۱؛ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۳۲۲؛ ذهبی، محمد بن احمد، تاریخ الاسلام، ج۵، ص۶.
  4. شیخ مفید، محمد بن نعمان، الارشاد، ج۲، ص۳۲؛ طبرسی، فضل بن حسن، اعلام الوری باعلام الهدی، ج۱، ص۴۲۹؛ مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، ج۴۴، ص۳۲۴؛ ابن صباغ مالکی، الفصول المهمه، ص۱۸۳.
  5. شیخ مفید، محمد بن نعمان، الارشاد، ترجمه محمدباقر ساعدی، ج۲، ص۳۲.
  6. دینوری، احمد بن داوود، الاخبار الطوال، ص۲۲۲؛ بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج۳، ص۱۵۰.
  7. بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج۳، ص۱۵۰.
  8. بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج۳، ص۱۵۱؛ ذهبی، محمد بن احمد، تاریخ الاسلام، ج۵، ص۶؛ ابن عساکر، علی بن حسن، تاریخ مدینه دمشق، ج۱۴، ص۲۰۶.
  9. بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج۳، ص۱۵۱.
  10. «عن الامام الحسين(ع) في جَوابِ كِتابٍ كَتَبَهُ الَيهِ جَماعَةٌ مِن شيعَتِهِ بَعدَ وَفاةِ الحَسَنِ(ع) يَذكُرونَ فيهِ انتِظارَهُم امرَهُ: انّي لَاَرجو ان يَكونَ رَايُ اخي رَحِمَهُ اللّهُ فِي المُوادَعَةِ، و رَايي في جِهادِ الظَّلَمَةِ رُشدا و سَدادا، فَالصَقوا بِالاَرضِ، و اخفُوا الشَّخصَ، وَ اكتُمُوا الهَوي، وَ احتَرِسوا مِنَ الاَظِنّاءِ ما دامَ ابنُ هِندٍ حَيّا، فَاِن يَحدُث بِهِ حَدَثٌ و انَا حَيٌّ يَاتِكُم رَايي ان شاءَ اللّهُ»؛ بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج۳، ص۱۵۲؛ دینوری، احمد بن داوود، الاخبار الطوال، ص۲۲۲.
  11. پیشوایی، مهدی، مقتل جامع سیدالشهداء، ج۱، ص ۴۵۱-۴۶۰.
  12. دینوری، احمد بن داوود، الاخبار الطوال، ص۲۲۳-۲۲۴؛ بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج۳، ص۱۵۲؛ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۳۲۲.
  13. «لَمّا قُتِلَ حُجرُ بنُ عَدِيٍّ واصحابُهُ، استَفظَعَ اهلُ الكوفَةِ ذلِكَ استِفظاعا شَديدا، وكانَ حُجرٌ مِن عُظَماءِ اصحابِ عَلِيٍّ(ع)، وقَد كانَ عَلِيٌّ ارادَ ان يُوَلِّيَهُ رِئاسَةَ كِندَةَ، ويَعزِلَ الاَصفِيَنَ بنَ قَيسٍ، وكِلاهُما مِن وُلدِ الحارِثِ بنِ عَمرٍو آكِلِ المُرارِ، فَاَبي حُجرُ بنُ عَدِيٍّ ان يَتَوَلَّي الاَمرَ وَالاَشعَثُ حَيٌّ. فَخَرَجَ نَفَرٌ مِن اشرافِ اهلِ الكوفَةِ الَي الحُسَينِ بنِ عَلِيٍّ(ع)، فَاَخبَروهُ الخَبَرَ، فَاستَرجَعَ وشَقَّ عَلَيهِ، فَاَقامَ اُولئِكَ Nفَرُ يَختَلِفونَ الَي الحُسَينِ بنِ عَلِيٍّ(ع) وعَلَي المَدينَةِ يَومِئِذٍ مَروانُ بنُ الحَكَمِ، فَتَرَقَّي الخَبَرُ الَيهِ، فَكَتَبَ الي مُعاوِيَةَ يُعلِمُهُ انَّ رِجالاً مِن اهلِ العِراقِ قَدِموا عَلَي الحُسَينِ بنِ عَلِيّيٍّ(ع)، وهُم مُقيمونَ عِندَهُ يَختَلِفونَ الَيهِ، فَاكتُب الَيَّ بِالَّذي تَري. فَكَتَبَ الَيهِ مُعاوِيَةُ: لا تَعرِض لِلحُسَينِ في شَيءٍ؛ فَقَد بايَعَنا،، ولَيسَ بِناقِضِ بَيعَتِنا ولا مُخفِرِ ذِمَّتِنا. وكَتَبَ الَي الحُسَينِ(ع): امّا بَعدُ، فَقَدِ انتَهَت الَيَّ اُمورٌ عَنكَ لَستَ بِها حَرِيّا، لِاَنَّ مَن اعطي صَفقَةَ يَمينِهِ جَديرٌ بِالوَفاءِ، فَاعلَم رَحِمَكَ اللّه ُ انّي مَتي اُنكِركَ تَستَنكِرني، ومَتي تَكِدني اكِدكَ، فَلا يَستَفِزَّنَّكَ السُّفَهاءُ الَّذينَ يُحِبّونَ الفِتنَةَ، وَالسَّلامُ. فَكَتَبَ الَيهِ الحُسَينُ(ع): ما اُريدُ حَربَكَ، ولَا الخِلافَ عَلَيكَ»»؛ دینوری، احمد بن داوود، الاخبار الطوال، ص۲۲۳-۲۲۴؛ ابن عساکر، علی بن حسن، تاریخ مدینه دمشق، ج۱۴، ص۲۰۶.
  14. «كَتَبَ مُعاوِيَةُ الَي الحُسَينِ بنِ عَلِيٍّ(ع): امّا بَعدُ، فَقَدِ انتَهَت الَيَّ عَنكَ اُمورٌ ارغَبُ بِكَ عَنها، فَاِن كانَت حَقّا لَم اُقارَّكَ عَلَيها، ولَعَمري انَّ مَن اعطي صَفقَةَ يَمينِهِ وعَهدَ اللّه ِ وميثاقَهُ لَحَرِيٌّ بِالوَفاءِ. وان كانَت باطِلاً فَاَنتَ اسعَدُ النّاسِ بِذلِكَ، وبِحَظِّ نَفسِكَ تَبدَاُ، وبِعَهدِ اللّه ِ توفي، فَلا تَحمِلني عَلي قَطيعَتِكَ وَالاِساءَةِ بِكَ، فَاِنّي مَتي اُنكِركَ تُنكِرني، ومَتي تَكِدني اكِدكَ، فَاتَّقِ شَقَّ عَصا هذِهِ الاُمَّةِ وان يَرجِعوا عَلي يَدِكَ الَي الفِتنَةِ، فَقَد جَرَّبتَ النّاسَ وبَلَوتَهُم، وابوكَ كانَ افضَلَ مِنكَ، وقَد كانَ اجتَمَعَ عَلَيهِ رَايُ الَّذينَ يَلوذونَ بِكَ، ولا اظُنُّهُ يَصلُحُ لَكَ مِنهُم ما كانَ فَسَدَ عَلَيهِ، فَانظُر لِنَفسِكَ ودينِكَ «وَ للَا يَسْتَخِفَّنَّكَ الَّذِينَ لَا يُوقِنُونَ». فَكَتَبَ الَيهِ الحُسَينُ(ع): امّا بَعدُ، فَقَد بَلَغَني كِتابُكَ تَذكُرُ انَّهُ بَلَغَتكَ عَنّي اُمورٌ تَرغَبُ عَنها، فَاِن كانَت حَقّا لَم تُقارَّني عَلَيها، ولَن يَهدِيَ الَي الحَسَناتِ ويُسَدِّدَ لَها الَا اللّه ُ. فَاَمّا ما نُمِّيَ الَيكَ فَاِنّما رَقّاهُ الممَلّاقونَ المَشّاؤونَ بِالنَّمائِمِ، المُفَرِّقونَ بَينَ الجَميعِ، وما اريدُ حَربا لَكَ ولا خِلافا عَلَيكَ، وَايمُ اللّه ِ لَقَد تَرَكتُ ذلِكَ وانَا اخافُ اللّه َ في تَركِهِ، وما اظُنُّ اللّه َ راضِيا عَنّي بِتَركِ مُحاكَمَتِكَ الَيهِ، ولا عاذِري دونَ الاِعذارِ الَيهِ فيكَ وفي اولِيائِكَ القاسِطينَ المُلحِدينَ، حِزبِ الظّالِمينَ واولِياءِ الشَّياطينِ. الَستَ قاتِلَ حُجرِ بنِ عَدِيٍّ واصحابِهِ المُصَلّينَ العابِدينَ، الَّذينَ يُنكِرونَ الظُّلمَ ويَستَعظِمونَ البِدَعَ ولا يَخافونَ فِي اللّه ِ لَومَةَ لائِمٍ، ظُلما وعُدوانا، بَعدَ اعطائِهِمُ الاَمانَ بِالمَواثيقِ وَالاَيمانِ المُغَلَّظَةِ؟ اوَلَستَ قاتِلَ عَمرِو بنِ الحَمِقِ صاحِبِ رَسولِ اللّه ِ(ص)، الَّذي ابلَتهُ العِبادَةُ وصَفَّرَت لَونَهُ ووانحَلَت جِسمَهُ؟ اوَلَستَ المُدَّعِيَ زِيادَ بنَ سُمَيَّةَ المَولودَ عَلي فِراشِ عُبَيدِ عَبدِ ثَقيفٍ، وزَعَمتَ انَّهُ ابنُ ابيكَ، وقَد قالَ رَسولُ اللّه ِ(ص): «الوَلَدُ لِلفِراشِ ولِلعاهِرِ الحَجَرُ»، فَتَرَكتُ سُنَّةَ رَسولِ اللّه ِ(ص) وخالَفتَ امرَهُ مُتَعَمِّدا، وَاتَّبَعتَ هَواكَ مُكَذِّبا بِغَيرِ هُديً مِنَ اللّه ِ، ثُمَّ سَلَّطتَهُ عَلَي العِراقَينِ فَقَطَعَ ايدِي المُسلِمينَ وسَمَلَ اعيُنَهُم، وصَلَبَهُم عَلي جُذوعِ النَّخلِ؛ كَاَنَّكَ لَستَ مِنَ الاُمَّةِ وكَاَنَّها لَيسَت مِنكَ، وقَد قالَ رَسولُ اللّه ِ(ص): «مَن الحَقَ بِقَومٍ نَسَبا لَيسَ لَهُم فَهُوَ مَلعونٌ»؟ اوَلَستَ صاحِبَ الحَضرَمِيّينَ الَّذينَ كَتَبَ الَيكَ ابنُ سُمَيَّةَ انَّهُم عَلي دينِ عَلِيٍّ، فَكَتَبتَ الَيهِ: اُقتُل مَن كانَ عَلي دينِ عَلِيٍّ ورَايِهِ؟ فَقَتَّلَهُم ومَثَّلَ بِهِم بِاَمرِكَ، ودينُ عَلِيٍّ دينُ مُحَمَّدٍ(ص) الَّذي كانَ يَضرِبُ عَلَيهِ اباكَ، وَالَّذِي انتِحالُكَ ايّاهُ اجلَسَكَ مَجلِسَكَ هذا، ولَولا هُوَ كانَ افضَلُ شَرَفِكَ تَجَشُّمَ الرِّحلَتَينِ في طَلَبِ الخُمورِ. وقُلتَ: اُنظُر لِنَفسِكَ ودينِكَ وَالاُمَّةِ، وَاتَّقِ شَقَّ عَصَا الاُلفَةِ، وان تَرُدَّ النّاسَ الَي الفِتنَةِ! فَلا اعلَمُ فِتنَةً عَلَي الاُمَّةِ اعظَمَ مِن وِلالايَتِكَ عَلَيها، ولا اعلَمُ نَظَرا لِنَفسي وديني افضَلَ مِن جِهادِكَ، فَاِن افعَلهُ فَهُوَ قُربَةٌ الي رَبّي، وان اترُكهُ فَذَنبٌ استَغفِرُ اللّه َ مِنهُ في كَثيرٍ مِن تَقصيري، واساَلُ اللّه َ تَوفيقي لِاَرشَدِ اُموري. وامّا كَيدُكَ ايّايَ، فَلَيسَ يَكونُ عَلي احَدٍ اضَرَّ مِنهُ عَلَيكَ، كَفِعلِكَ بِهؤُلاءِ النَّفَرِ الَّذينَ قَتَلتَهُم ومَثَّلتَ بِهِم بَعدَ الصُّلحِ مِن غَيرِ ان يَكونوا قاتَلوكَ ولا نَقَضوا عَهدَكَ، الّا مَخافَةَ امرٍ لَو لَم تَقتُلهُم مِتَّ قَبلَ ان يَفعَلوهُ، او ماتوا قَبلَ ان يُدرِكوهُ. فَاَبشِر يا مُعاوِيَةُ بِالقِصاصِ، وايقِن بِالحِسابِ، وَاعلَم انَّ للّه ِِ كِتابا لا يُغادِرُ صَغيرَةً ولا كَبيرَةً الّا احصاها، ولَيسَ اللّه ُ بِناسٍ لَكَ اخذَكَ بِالظِّنَّةِ، وقَتلَكَ اولِياءَهُ عَلَي الشُّبهَةِ وَالتُّهمَةِ، واخذَكَ النّاسَ بِالبَيعَةِ لِابنِكَ غُلامٍ سَفيهٍ يَشرَبُ الشَّرابَ ويَلعَبُ بِالككِلابِ، ولا اعلَمُكَ الّا خَسِرتَ نَفسَكَ، واوبَقتَ دينَكَ، واكَلتَ امانَتَكَ، وغَشِشتَ رَعِيَّتَكَ، وتَبَوَّاتَ مَقعَدَكَ مِنَ النّارِ، فَبُعدا لِلقَومِ الظّالِمينَ!»؛ بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج۳، ص۱۵۲-۱۵۴؛ ابن قتیبه دینوری، الامامة و السیاسه، ج۱، ص۱۸۹-۱۹۱؛ ابن عساکر، علی بن حسن، تاریخ مدینه دمشق، ج۱۴، ص۲۰۶-۲۰۸؛ دینوری، احمد بن داوود، الاخبار الطوال، ص۲۲۲-۲۲۳.
  15. ابن قتیبه دینوری، الامامة و السیاسه، ج۱، ص۱۸۶؛ طبرسی، احمد بن علی، الاحتجاج، ج۲، ص۲۱-۲۵؛ مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، ج۴۴، ص۳۲۵-۳۲۸.
  16. طبری، محمد بن جریر، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۳۰۳؛ ابن اثیر، علی بن محمد، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۵۱۰.
  17. «كانَ رِجالٌ مِن اهلِ العِراقِ ولُثمانُ اهلِ الحِجازِ يَختَلِفونَ الَي الحُسَينِ(ع)، يُجِلّونَهُ ويُعَظِّمونَهُ ويَذكُرونَ فَضلَهُ ويَدعونَهُ الي انفُسِهِم، ويَقولونَ: انّا لَكَ عَضُدٌ ويَدٌ، لِيَتَّخِذُوا الوَسيلَةَ الَيهِ، وهُم لا يَشُكّونَ في انَّ مُعاوِيَةَ اذا ماتَ لَم ييَعدِلِ النّاسُ بِحُسَينٍ(ع) احَدا. فَلَمّا كَثُرَ اختِلافُ النّاسِ اليهِ، اتي عَمرُو بنُ عُثمانَ بنِ عَفّانَ مَروانَ بنِ الحَكَمِ وهُوَ اذ ذاكَ عامِلُ مُعاوِيَةَ عَلَي المَدينَةِ فَقالَ لَهُ: قَد كَثُرَ اختِلافُ النّاسِ الي حُسَينٍ، وَاللّه ِ انّي لَاَري انَّ لَكُم مِنهُ يَوما عَصيبا. فَكَتَبَ م مَروانُ ذلِكَ الي مُعاوِيَةَ، فَكَتَبَ الَيهِ مُعاوِيَةُ: بِاَنِ اترُك حُسَينا ما تَرَكَكَ ولَم يُظهِر عَداوَتَهُ، ويُبدي صَفحَتَهُ. وَاكمُن عَنهُ كُمونَ الثَّرري ان شاءَ اللّه ُ وَالسَّلامُ. وكَتَبَ مُعاوِيَةُ الَي الحُسَينِ(ع): امّا بَعدُ فَقَد اُنهِيَت الَيَّ عَنكَ اُمورٌ ان كانَت حَقّا فَاِنّي لَم اكُن اظُنُّها بِكَ رَغبَةً عَنها، وان كانَت باطِلاً فَاَنتَ اسعَدُ النّاسُ بِمُجانَبَتِها، وبِحَظِّ نَفسِكَ تَبدَاُ، وبِعَهدِ اللّه ِ توفي، فَلا تَحمِلني عَللي قَطيعَتِكَ وَالاِساءَةِ الَيكَ؛ فَاِنّي مَتي انكَرتُكَ تُنكِرُني، ومَتي تَكِدني اكِدكَ، فَاتَّقِ اللّه َ يا حُسَينُ في شَقِّ عَصَا الاُمَّةِ، وان تَرُدَّهُم في فِتنَةٍ!! فَكَتَبَ الَيهِ الحُسَينُ(ع) كِتابا غَليظا يَعُدُّ عَلَيهِ فيهِ ما فَعَلَ في امرِ زيادٍ، وفي قَتلِ حُجرٍ، ويَقولُ لَهُ: انَّكَ قَد فُتِنتَ بِكَيدِ الصّالِحينَ مُذ خَلَفتَ! فَكِدني ما بَدا لَكَ! وكانَ آخِرُ نَصِّ الكِتابِ: (وَالسَّلامُ عَلي مَنِ اتَّبَعَ الهُدي)»؛ بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج۳، ص۱۵۱-۱۵۲؛ ابن قتیبه دینوری، الامامة و السیاسه، ج۱، ص۱۸۸؛ دینوری، احمد بن داوود، الاخبار الطوال، ص۲۲۲-۲۲۳.
  18. «فَلَمّا وَصَلَ الكِتابُ الَي الحُسَينِ(ع) كَتَبَ الَيهِ: امّا بَعدُ فَقَد بَلَغَني كِتابُكَ…وانّي لا اعلَمُ فِتنَةً اعظَمَ عَلي هذِهِ الاُمَّةِ مِن وِلايَتِكَ عَلَيها، ولا اعلَمُ نَظَرا لِنَفسي ولِديني ولِاُمَّةِ مُحَمَّدٍ(ص) وعَلَينا افضَلَ مِن ان اُجاهِدَكَ؛ فَاِن فَعَلتُ فَاِنَّهُ قُربَةٌ الَي اللّه ِ، وان تَرَكتُهُ فَاِنّي استَغفِرُ اللّه َ لِديني، واساَلُهُ تَوفيقَهُ لِاءِرشادِ امري… فَاَبشِر يا مُعاوِيَةُ بِالقِصاصصِ وَاستَيقِن بِالحِسابِ، وَاعلَم انَّ للّه ِِ تَعالي كِتابا لا يُغادِرُ صَغيرَةً ولا كَبيرَةً الّا احصاها، ولَيسَ اللّه ُ بِناسٍ لِاَخذِكَ بِالظِّنَّةِ وقَتلِكَ اولِيياءَهُ عَلَي التُّهَمِ، ونَقلِ اولِيائِهِ مِن دورِهِم الي دارِ الغُربَةِ، واخذِكَ لِلنّاسِ بِبَيعَةِ ابنِكَ غُلالامٍ حَدَثٍ، يَشرَبُ الخَمرَ، ويَلعَبُ بِالكِلابِ. لا اعلَممُكَ الّا وقَد خَسِرتَ نَفسَكَ، وتَبَّرتَ دينَكَ، وغَشِشتَ رَعِيَّتكَ، واخرَبتَ امانَتَكَ، وسَمِعتَ مَقالَةَ السَّفيهِ الجاهِلِ، واخَفتَ الوَرِعَ التَّقِيَّ لِاَجلِهِم، وَالسَّلامُ…»؛ کشی، محمد بن عمر، رجال الکشی، ص۹۴-۹۶؛ مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، ج۴۴، ص۳۲۴-۳۲۵؛ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، ج۴، ص۹۰.
  19. «فَكَتَبَ الَيهِ الحُسَينُ(ع): امّا بَعدُ، فَقَد بَلَغَني كِتابُكَ… فَلا اعلَمُ فِتنَةً عَلَي الاُممَّةِ اعظَمَ مِن وِلايَتِكَ عَلَيها، ولا اعلَمُ نَظَرا لِنَفسي وديني افضَلَ مِن جِهادِكَ، فَاِن افعَلهُ فَهُوَ قُربَةٌ الي رَبّي، وان اترُكهُ فَذَنبٌ استَغفِرُ اللّه َ مِنهُ في كَثيرٍ مِن تَقصيري، واساَلُ اللّه َ تَوفيقي لِاَرشَدِ اُموري. … فَاَبشِر يا مُعاوِيَةُ بِالقِصاصِ، وايقِن بِالحِسابِ، وَاعلَم انَّ للّه ِِ كِتابا لا يُغادِرُ صَغيرَةً ولا كَبيرَةً الّا احصاها، ولَيسَ اللّه ُ بِناسِ لَكَ اخذَكَ بِالظِّنَّةِ، وقَتلَكَ اولِياءَهُ عَلَي الشُّبهَةِ وَالتُّهمَةِ، واخذَكَ النّاسَ بِالبَيعَةِ لِابنِكَ غُلامٍ سَفيهٍ يَشرَبُ الشَّرابَ ويَلعَبُ بِالكِلابِ، ولا اعلَمُكَ الّا خَسِرتَ نَفسَكَ، واوبَقتَ دينَكَ، واكَلتَ امانَتَكَ، وغَشِشتَ رَعِيَّتَكَ، وتَبَوَّاتَ مَقعَدَكَ مِنَ النّارِ، فَبُعدا لِلقَومِ الظّالِمينَ!»؛ بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج۳، ص۱۵۲-۱۵۴؛ ابن قتیبه دینوری، الامامة و السیاسه، ج۱، ص۱۸۹-۱۹۱.
  20. پیشوایی، مهدی، مقتل جامع سیدالشهداء، ج۱، ص ۴۵۱-۴۶۰.
  21. «عن مسافع بن شيبة: حَجَّ مُعاوِيَةُ، فَلَمّا كانَ عِندَ الرَّدمِ اخَذَ الحُسَينُ بِخِطامِ ناقَتِهِ فَاَناخَ بِهِ راحِلَتَهُ، ثُمَّ سارَّهُ طَويلاً، ثُمَّ انصَرَفَ، وزَجَرَ مُعاوِيَةُ راحِلَتَهُ وسارَ، فَقالَ عَمرُو بنُ عُثمانَ بنِ عَفّانَ: يُنيخُ بِكَ الحُسَينُ وتَكُفُّ عَنهُ وهُوَ ابنُ ابي طالِبٍ، وتُسَرِّعُهُ عَلي ما تَعلَمُ؟ فَقالَ مُعاوِيَةُ: دَعني مِن عَلِيٍّ، فَوَاللّه ِ ما فارَقَني حَتّي خَشيتُ ان يَقتُلَني، ولَو قَتَلَني ما افلَحتُم، وانَّ لَكُم مِن بَني‌هاشِمٍ لَيَوما عَصيبا»؛ بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج۳، ص۱۵۴؛ ابن عساکر، علی بن حسن، تاریخ مدینه دمشق، ج۱۴، ص۲۰۹؛ ذهبی، محمد بن احمد، تاریخ الاسلام، ج۵، ص۸.
  22. «عن مس لَقِيَ الحُسَينُ(ع) مُعاوِيَةَ بِمَكَّةَ عِندَ الرَّدمِ، فَاَخَذَ بِخِطامِ راحِلَتِهِ فَاَناخَ بِهِ، ثُمَّ سارَّهُ حُسَينٌ(ع) طَويلاً وَانصَرَفَ، فَزَجَرَ مُعاوِيَةُ راحِلَتَهُ. فَقالَ لَهُ يَزيدُ: لا يَزالُ رَجُلٌ قَد عَرَضَ لَكَ فَاَناخَ بِكَ! قالَ: دَعهُ فَلَعَلَّهُ يَطلُبُها مِن غَيري فَلا يُسَوِّغُهُ فَيَقتُلُهُ»؛ ابن سعد، محمد، الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة)، ج۱، ص۴۰۳؛ ذهبی، محمد بن احمد، تاریخ الاسلام، ج۵، ص۸؛ ابن عساکر، علی بن حسن، تاریخ مدینه دمشق، ج۱۴، ص۲۰۹؛ مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، ج۴۴، ص۳۲۴؛ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، ج۴، ص۹۰.
  23. «دَخَلَ الحُسَينُ(ع) عَلي مُعاوِيَةَ وعِندَهُ اعرابِيٌّ يَساَلُهُ حاجَةً، فَاَمسَكَ وتَشاغَلَ بِالحُسَينِ(ع)، فَقالَ الاَعرابِيُّ لِبَعضِ مَن حَضَرَ: مَن هذَا الَّذي دَخَلَ؟ قالوا: الحُسَينُ بنُ عَلِيٍّ(ع). فَقالَ الاَعرابِيُّ لِلحُسَينِ(ع): يَابنَ بِنتِ رَسولِ اللّه ِ، لَمّا كَلَّمتَهُ في حاجَتي، فَكَلَّمَهُ الحُسَينُ(ع) في ذلِكَ فَقَضي حاجَتَهُ، فَقالَ الاَعرابِيُّ: اتَيتُ العَبشَمِيَّ فَلَم يَجُد لي الي ان هَزَّهُ ابنُ الرَّسولِ هُوَ ابنُ المُصطَفي كَرَما وجودا ومِن بَطنِ المُطَهَّرَةِ البَتولِ فَقالَ مُعاوِيَةُ: يا اعرابِيُّ، اُعطيكَ وتَمدَحُهُ؟! فَقالَ الاَعرابِيُّ: يا مُعاوِيَةُ، اعطَيتَني مِن حَقِّهِ، وقَضَيتَ حاجَتي بِقَولِهِ»؛ محمدی ری‌شهری، محمد، دانشنامه امام حسین(ع) بر پایه قرآن، حدیث و تاریخ، ج۳، ص۳۰؛ ابن شهر آشوب، محمد بن علی، المناقب، ج۴، ص۸۱؛ مجلسی، محمدباقر، بحار الانوار، ج۴۴، ص۲۱۰.
  24. طبرسی، احمد بن علی، الاحتجاج، ج۲، ص۲۲-۲۳.
  25. نساء/سوره۴، آیه۵۹.
  26. نساء/سوره۴، آیه۸۳.
  27. «عن موسي بن عقبة عن الحسين(ع) في خُطبَةٍ لَهُ: نَحنُ حِزبُ اللّه ِ الغالِبونَ، وعِترَةُ رَسولِ اللّه ِ(ص) الاَقرَبونَ، واهلُ بَيتِهِ الطَّيِّبونَ، واحَدُ الثَّقَلَينِ اللَّذَينِ جَعَلَنا رَسولُ اللّه(ص) ثانِيَ كِتابِ اللّه ِ تَبارَكَ وتَعالَي، الَّذي فيهِ تَفصيلُ كُلِّ شَيءٍ، لا يَاتيهِ الباطِلُ مِن بَينِ يَدَيهِ ولا مِن خَلفِهِ، وَالمُعَوَّلُ عَلَينا في تَفسيرِهِ، لا يُبطِئُنا تَاويلُهُ، بَل نَتَّبِعُ حَقائِقَهُ. فَاَطيعونا فَاِنَّ طاعَتَنا مَفروضَةٌ، اذ كانَت بِطاعَةِ اللّه ِ ورَسولِهِ مَقرونَةً، قالَ اللّه ُ (عزّوجلّ): (اَطِيعُواْ اللَّهَ وَاَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَاُوْلِي الْاَمْرِ مِنكُمْ فَاِن تَنَزَعْتُمْ فِي شَيْ ءٍ فَرُدُّوهُ اِلَي اللَّهِ وَالرَّسُولِ) وقالَ: (وَلَوْ رَدُّوهُ اِلَي الرَّسُولِ وَاِلَي اُوْلِي الْاَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنمبِطُونَهُ و مِنْهُمْ وَلَوْلَا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَتُهُو لَاتَّبَعْتُمُ الشَّيْطَنَ اِلَا قَلِيلاً)»؛ نساء/سوره۴، آیه۵۹؛ نساء/سوره۴، آیه۸۳؛ محمدی ری‌شهری، محمد، دانشنامه امام حسین(ع) بر پایه قرآن، حدیث و تاریخ، ج۱۳، ص۲۲۴.
  28. پیشوایی، مهدی، مقتل جامع سیدالشهداء، ج۱، ص ۴۵۱-۴۶۰.
  29. ذهبی، شمس الدین، سیر اعلام النبلاء، ج۳، ص۲۹۱؛ دینوری، ابوحنیفه احمد بن داوود، الاخبار الطوال، ص۲۲۴؛ کشّی، محمد بن عمر، رجال الکشی، ص۴۸.
  30. دینوری، ابوحنیفه احمد بن داوود، الاخبار الطوال، ص۲۲۴-۲۲۵؛ محمدی ری‌شهری، محمد، دانشنامه امام حسین(ع) بر پایه قرآن، حدیث و تاریخ، ج۳، ص۶؛ دینوری، احمد بن داوود، الاخبار الطوال، ص۲۲۴؛ محمدی ری‌شهری، محمد، دانشنامه امام حسین(ع) بر پایه قرآن، حدیث و تاریخ، ج۳، ص۱۰؛ بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج۳، ص۱۵۳؛ محمدی ری‌شهری، محمد، دانشنامه امام حسین(ع) بر پایه قرآن، حدیث و تاریخ، ج۳، ص۸؛ بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج۳، ص۱۵۳؛ کشّی، محمد بن عمر، رجال الکشی، ص۴۵-۵۰؛ عاملی، ابن‌حاتم، الدر النظیم، ص۵۳۳-۵۳۴.
  31. «حَجَّ يَزيدُ في تِلكَ السَّنَةِ (اي سَنَةِ ۵۶ ه‍) فَفَرَّقَ بِمَكَّةَ وَ المَدينَةِ اموالاً كَثيرَةً يَشتَري بِها قُلوبَ النّاسِ، ثُمَّ انَّهُ انصَرَفَ وَالنّاسُ عَنهُ راضونَ. قالَ: وشاعَ الخَبَرُ فِي النّاسِ بِاَنَّ مُعاوِييَةَ يُريدُ ان يَاخُذَ البَيعَةَ لِيَزيدَ، وكانَ النّاسُ في امرِ يَزيدَ عَلي فِرقَتَينِ مِن بَينِ راضٍ وساكِتٍ، او قائِلٍ مُنكِرٍ… قالَ: ولَم يَزَل مُعاوِيَةُ يَروضُ النّاسَ عَلي بَيعَةِ يَزيدَ، ويُعطِي المَقارِبَ ويُدانِي المُتَباعِدَ، حَتّي مالَ الَيهِ اكثَرُ النّاسِ واجابوه الي ذلِكَ»؛ محمدی ری‌شهری، محمد، دانشنامه امام حسین(ع) بر پایه قرآن، حدیث و تاریخ، ج۳، ص۷۶.
  32. «عن الزبير عن عبدالله بن نافع: خَطَبَ مُعاوِيَةُ فَدَعَا النّاسَ الي بَيعَةِ يَزيدَ، فَكَلَّمَهُ الحُسَينُ بنُ عَلِيٍّ(ع) وَابنُ الزُّبيرِ وعَبدُ الرَّحمنِ بنُ ابي بَكرٍ. فَقالَ لَهُ عَبدُ الرَّحمنِ: اهِرَقلِيَّةٌ؟! كُلَّما ماتَ قَيصرٌ كانَ قَيصرٌ مَكانَهُ! لا نَفعَلُ وَاللّه ِ ابَدا. وبِسَنَدٍ لَهُ الي عَبدِ العَزيزِ الزُّهرِيِّ، قالَ: بَعَثَ مُعاوِيَةُ الي عَبدِ الرَّحمنِ بنِ ابي بَكرٍ بَعدَ ذلِكَ بِمِئَةِ الفٍ، فَرَدَّها وقالَ: لا ابيعُ ديني بِدُنييايَ. وخَرَجَ الي مَكَّةَ فَماتَ بِها قَبلَ ان تَتِمَّ البَيعَةُ لِيَزيدَ»؛ محمدی ری‌شهری، محمد، دانشنامه امام حسین(ع) بر پایه قرآن، حدیث و تاریخ، ج۳، ص۸۴.
  33. پیشوایی، مهدی، مقتل جامع سیدالشهداء، ج۱، ص ۴۵۱-۴۶۰.
  34. «رُوِيَ انَّ مُعاوِيَةَ دَفَعَ السَّمَّ الَي امرَاَةِ الحَسَنِ بنِ عَلِيٍّ(ع) جَعدَةَ بِنتِ الاَشعَثِ وقالَ لَها: اِسقيهِ، فَاِذا ماتَ هُوَ زَوَّجتُكِ بِابني يَزيدَ. فَلَمّا سَقَتهُ السَّمَّ وماتَ(ع)، جاءَتِ المَلعونَةُ الي مُعاوِيَةَ المَلعونِ فَقالَت: زَوِّجني يَزيدَ. فَقالَ: اِذهَبي! فَاِنَّ امرَاَةً لَم تَصلُح لِلحَسَنِ بنِ عَلِيٍّ، لا تَصلُحُ لِابني يَزيدَ»؛ محمدی ری‌شهری، محمد، دانشنامه امام حسین(ع) بر پایه قرآن، حدیث و تاریخ، ج۳، ص۸۲.
  35. «عن مغيرة: ارسَلَ مُعاوِيَةُ الي جَعدَةَ بِنتِ الاَشعَثِ بنِ قَيسٍ: انّي مُزَوِّجُكِ يَزيدَ ابني عَلي ان تَسُمِّي الحَسَنَ. وبَعَثَ الَيها مِئَةَ الفِ دِرهَمٍ، فَفَعَلَت وسَمَّتِ الحَسَنَ(ع)، فَسَوَّغَهَا المالَ ولَم يُزَوِّجها مِن يَزيدَ»؛ محمدی ری‌شهری، محمد، دانشنامه امام حسین(ع) بر پایه قرآن، حدیث و تاریخ، ج۳، ص۸۲.
  36. «ذُكِرَ انَّ امرَاَتَهُ جَعدَةَ بِنتَ اشعَثِ بنِ قَيسٍ الكِندِيِّ سَقَتهُ السَّمَّ، وقَد كانَ مُعاوِيَةُ دَسَّ الَيها انَّكِ انِ احتَلتِ في قَتلِ الحَسَنِ، وَجَّهتُ الَيكِ بِمِئَةِ الفِ دِرهَمٍ، وزَوَّجتُكِ مِن يَزيدَ، فَكانَ ذلِكَ الَّذي بَعَثَها عَلي سَمِّهِ. فَلَمّا ماتَ وَفي لَها مُعاوِيَةُ بِالمالِ، وارسَلَ الَيها: انّا نُحِبُّ حَياةَ يَزيدَ، ولَولا ذلِكَ لَوَفَينا لَكِ بِتَزويجِهِ»؛ محمدی ری‌شهری، محمد، دانشنامه امام حسین(ع) بر پایه قرآن، حدیث و تاریخ، ج۳، ص۸۴.
  37. پیشوایی، مهدی، مقتل جامع سیدالشهداء، ج۱، ص ۴۵۱-۴۶۰.
  38. «لَمّا ارادَ مُعاوِيَةُ البَيعَةَ لِيَزيدَ ابنِهِ، خَطَبَ اهلَ الشّامِ فَقالَ: يا اهلَ الشّامِ! كَبِرَت سِنّي وقَرُبَ اجَلي، وقَد ارَدتُ ان اعقِدَ لِرَجُلٍ يَكونُ نِظاما لَكُم، وانَّما انَا رَجُلٌ مِنكُم. فَاَصفَقوا عَلَي الرِّضا بِعَبدِ الرَّحمنِ بنِ خالِدِ بنِ الوَليدِ، فَشَقَّ ذلِكَ عَلي مُعاوِيَةَ، واسَرَّها في نَفسِهِ. ثُمَّ انَّ عَبدَ الرَّحمنِ مَرِضَ، فَدَخَلَ عَلَيهِ ابنُ اُثالَ النَّصرانِيُّ، فَسَقاهُ سَمّا فَماتَ، فَقيلَ: انَّ مُعاوِيَةَ امَرَهُ بِذلِكَ»؛ محمدی ری‌شهری، محمد، دانشنامه امام حسین(ع) بر پایه قرآن، حدیث و تاریخ، ج۳، ص۸۶.
  39. «عن مسلمة بن محارب: انَّ عَبدَ الرَّحمنِ بنَ خالِدِ بنِ الوَليدِ كانَ قَد عَظُمَ شَانُهُ بِالشّامِ، ومالَ الَيهِ اهلُها، لِما كانَ عِندَهُم مِن آثارِ ابيهِ خالِدِ بنِ الوَليدِ، ولِغَنائِهِ عَنِ المُسلِمينَ في ارضِ الرّومِ، وبَاسِهِ، حَتّي خافَهُ مُعاوِيَةُ وخَشِيَ عَلي نَفسِهِ مِنهُ؛ لِمَيلِ النّاسِ الَيهِ، فَاَمَرَ ابنَ اُثالَ ان يَحتالَ في قَتلِهِ، وضَمِنَ لَهُ ان هُوَ فَعَلَ ذلِكَ ان يَضَعَ عَنهُ خَراجَهُ ما عاشَ، وان يُوَلِّيَهُ جِبايَةَ خَراجِ حِمصَ، فَلَمّا قَدِمَ عَبدُ الرَّحمنِ بنُ خالِدٍ حِمصَ مُنصَرِفا مِن بِلادِ الرّومِ، دَسَّ الَيهِ ابنُ اُثالَ شَربَةً مَسمومَةً مَعَ بَعضِ مَماليكِهِ، فَشَرِبَها فَماتَ بِحِمصَ، فَوفي لَهُ مُعاوِيَةُ بِما ضَمِنَ لَهُ، ووَلّاهُ خَراجَ حِمصَ ووَضَعَ عَنهُ خَراجَهُ»؛ محمدی ری‌شهری، محمد، دانشنامه امام حسین(ع) بر پایه قرآن، حدیث و تاریخ، ج۳، ص۸۶.
  40. محمدی ری‌شهری، محمد، دانشنامه امام حسین(ع) بر پایه قرآن، حدیث و تاریخ، ج۳، ص۸۲.
  41. محمدی ری‌شهری، محمد، دانشنامه امام حسین(ع) بر پایه قرآن، حدیث و تاریخ، ج۳، ص۸۳.
  42. پیشوایی، مهدی، مقتل جامع سیدالشهداء، ج۱، ص ۴۵۱-۴۶۰.
  43. «دَعا مُعاوِيَةُ بِالضَّحّاكِ بنِ قَيسٍ ومُسلِمِ بنِ عُقبَةَ، فَقالَ لَهُما: اخرِجا ما في وِسادَتي، فَاَخرَجا كِتابا كَتَبَ فيهِ مُعاوِيَةُ بِخَطِّهِ قَبلَ ذلِكَ: بِسمِ اللّه ِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ، هذا ما عَهِددَهُ مُعاوِيَةُ بنُ ابي سُفيانَ اميرُ المُؤمِنينَ الَي ابنِهِ يَزيدَ، انَّهُ قَد بايَعَهُ وعَهِدَ الَيهِ، وجَعَلَ لَهُ الخِلافَةَ مِن بَعدِهِ، وامَرَهُ بِالرَّعِيَّةِ وَالقِيامِ بِهِم وَالاِحسانِ الَيهِم، وقَد سَمّاهُ «اميرَ المُؤمِنينَ»، وامَرَهُ ان يَسيرَ بِسيرَةِ اهلِ العَدلِ وَالاِنصافِ، وان يُعاقِبَ عَلَي الجُرمِ، ويُجازِيَ عَلَي الاِحسانِ، وان يَحفَظَ هذَا الحَيَّ مِن قُرَيشٍ خاصَّةً، وان يُبعِدَ قاتِلِي الاَحِبَّةِ، وان يُقَدِّمَ بَني اُمَيَّةَ وآلَ عَبدِ شَمسٍ عَلي بَني‌هاشِمٍ، وان يُقَدِّمَ آلَ المَظلومِ المَقتولِ اميرِ المُؤمِنينَ عُثمانَ بنِ عَفّانَ عَلي آلِ ابي تُرابٍ وذُرِّيَّتِهِ. فَمَن قُرِئَ عَلَيهِ هذَا الكِتابُ وقَبِلَهُ حَقَّ قَبولِهِ وبادَرَ الي طاعَةِ اميرِهِ يَزيدِ بنِ مُعاوِيَةَ، فَمَرحَبا بِهِ واهلاً، ومَن تَاَبّي عَلَيهِ وَامتَنَعَ، فَضَربَ الرِّقابِ ابَدا حَتّي يَرجِعَ الحَقُّ الي اهلِهِ، وَالسَّلامُ عَلي مَن قُرِئَ عَلَيهِ وقَبِلَ كِتابي هذا»؛ محمدی ری‌شهری، محمد، دانشنامه امام حسین(ع) بر پایه قرآن، حدیث و تاریخ، ج۳، ص۸۸.
  44. پیشوایی، مهدی، مقتل جامع سیدالشهداء، ج۱، ص ۴۵۱-۴۶۰.
  45. «في حَوادِثِ سَنَةِ سِتيّنَ: وفيها كانَ اخَذَ مُعاوِيَةُ عَلَي الوَفدِ الَّذينَ وَفَدوا الَيهِ مَعَ عُبَيدِ اللّه ِ بنِ زِيادٍ البَيعَةَ، لِابنِهِ يَزيدَ، وعَهِدَ الَي ابنِهِ يَزيدَ حينَ مَرِضَ فيها ما عَهِدَ الَيهِ فِي النَّفَرِ الَّذينَ امتَنَعوا مِنَ البَيعَةِ لِيَزيدَ حينَ دَعاهُم الَي البَيعَةِ، وكانَ عَهدُهُ الَّذي عَهِدَ ما ذَكَرَ هِشامُ بنُ مُحَمَّدٍ عن ابي مِخنَفٍ، قالَ: حَدَّثَني عَبدُ المَلِكِ بنِ نَوفَلِ بنِ مُساحِقِ بنِ عَبدِ اللّه ِ بنِ مَخرَمَةَ: انَّ مُعاوِيَةَ لَمّا مَرِضَ مَرضَتَهُ الَّتي هَلَكَ فيها، دَعا يَزيدَ ابنَهُ فَقالَ: يا بُنَيَّ، انّي قَد كَفَيتُكَ الرِّحلَةَ وَالتَّرحالَ، ووَطَّاتُ لَكَ الاَشياءَ، وذَلَّلتُ لَكَ الاَعداءَ، واخضَعتُ لَكَ اعناقَ العَرَبِ، وجَمَعتُ لَكَ مِن جَمعٍ واحِدٍ، وانّي لا اتَخَوَّفُ ان يُنازِعَكَ هذَا الاَمرَ الَّذِي استَتَبَّ لَكَ الّا اربَعَةُ نَفَرٍ مِن قُرَيشٍ: الحُسَينُ بنُ عَلِيٍّ، وعَبدُ اللّه ِ بنُ عُمَرَ، وعَبدُ اللّه ِ بنُ الزُّبَيرِ، وعَبدُ الرَّحمنِ بنُ ابي بَكرٍ. فَاَمّا عَبدُ اللّه ِ بنُ عُمَرَ فَرَجُلٌ قَد وَقَذَتهُ العِببادَةُ، واذا لَم يَبقَ احَدٌ غَيرُهُ بايَعَكَ. وامَّا الحُسَينُ بنُ عَلِيٍّ فَاِنَّ اهلَ العِراقِ لَن يَدَعوهُ حَتّي يُخرِجوهُ، فَاِن خَرَجَ عَلَيكَ فَظَفِرتَ بِهِ فَاصفَح عَنهُ، فَاِنَّ لَهُ رَحِما ماسَّةً وحَقّا عَظيما. وامَّا ابنُ ابي بَكرٍ فَرَجُلٌ ان رَاي اصحابَههُ صَنَعوا شَيئا صَنَعَ مِثلَهُم، لَيسَ لَهُ هِمَّةٌ الّا فِي النِّساءِ وَاللَّهوِ. وامَّا الَّذي يَجثُمُ لَكَ جُثومَ الاَسَدِ ويُراوِغُكَ مُراوَغَةَ الثَّعلَبِ، فَاِذا امكَنَتهُ فُرصَةٌ وَثَبَ فَذاكَ ابنُ الزُّبَيرِ، فَاِن هُوَ فَعَلَها بِكَ فَقَدَرتَ عَلَيهِ فَقَطِّعهُ اربا اربا»؛ محمدی ری‌شهری، محمد، دانشنامه امام حسین(ع) بر پایه قرآن، حدیث و تاریخ، ج۳، ص۱۵۰؛ طبری، محمد بن جریر، تاریخ طبری، ج۴، ص۲۳۸؛ ابن اثیر، علی بن ابی‌الکرم، الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۶؛ ابن کثیر، اسماعیل بن عمر، البدایه و النهایه، ج۸، ص۱۲۳.
  46. «عن عبدالله بن منصور عن الامام ال لَمّا حَضَرَت مُعاوِيَةَ الوَفاةُ، دَعا ابنَهُ يَزيدَ فَاَجلَسَهُ بَينَ يَدَيهِ، فَقالَ لَهُ: يا بُنَيَّ، انّي قَد ذَلَّلتُ لَكَ الرِّقابَ الصِّعابَ، ووَطَّدتُ لَكَ البِلادَ، وجَعَلتُ المُلكَ وما فيهِ لَكَ طُعمَةً، وانّي اخشي عَلَيكَ مِن ثَلاثَةِ نَفَرٍ يُخالِفونَ عَلَيكَ بِجَهدِهِم، وهُم: عَبدُ اللّه ِ بنُ عُمَرَ بنِ الخَطّابِ، وعَبدُ اللّه ِ بنُ الزُّبَيرِ، وَالحُسَينُ بنُ عَلِيٍّ؛ فَاَمّا عَبدُ اللّه ِ بنُ عُمَرَ، فَهُوَ مَعَكَ فَالزَمهُ ولا تَدَعهُ، وامّا عَبدُاللّه ِ بنُ الزُّبَيرِ، فَقَطِّعهُ ان ظَفِرتَ بِهِ اربا اربا؛ فَاِنَّهُ يَجثو لَكَ كَما يَجثُو الاَسَدُ لِفَريسَتِهِ، ويُوارِبُكَ مُوارَبَةَ الثَّعلَبِ لِلكَلبِ. وامَّا الحُسَينُ، فَقَد عَرَفتَ حَظَّهُ مِن رَسولِ اللّه ِ، وهُوَ مِن لَحمِ ررَسولِ اللّه ِ ودَمِهِ، وقَد عَلِمتَ لا مَحالَةَ انَّ اهلَ العِراقِ سَيُخرِجونَهُ الَيهِم ثُمَّ يَخذُلونَهُ ويُضَيِّعونَهُ، فَاِن ظَفِرتَ بِهِ فَاعرِف حَقَّهُ ومَنزِلَتَهُ مِن رَسولِ اللّه ِ، ولا تُؤاخِذهُ بِفِعلِهِ، ومَعَ ذلِكَ فَاِنَّ لَنا بِهِ خِلطَةةً ورَحِما، وايّاكَ ان تَنالَهُ بِسوءٍ، او يَري مِنكَ مَكروها»؛ محمدی ری‌شهری، محمد، دانشنامه امام حسین(ع) بر پایه قرآن، حدیث و تاریخ، ج۳، ص۱۵۸؛ صدوق، محمد بن علی‌، الامالی، ص۲۱۶؛ مجلسی، محمدباقر، بحار الانوار، ج۴۴، ص۳۱۱.
  47. «عن معاوية في وَصِيَّتِهِ لِابنِهِ يَزيدَ: يا بُنَيَّ انّي اخافُ عَلَيكَ مِن هذِهِ الاُمَّةِ اربَعَةَ نَفَرٍ مِن قُرَيشٍ: عَبدَ الرَّحمنِ بنَ ابي بَكرٍ، وعَبدَ اللّه ِ بنَ عُمَرَ، وعَبدَ اللّه ِ بنَ الزُّبَيرِ، وشَبيهَ ابيهِ الحُسَينَ بنَ عَلِيٍّ… امَّا الحُسَينُ بنُ عَلِيٍّ، فَاَوِّه اوِّه يا يَزيدُ، ماذا اقولُ لَكَ فيهِ؟! فَاحذَر ان تَتَعَرَّضَ لَهُ الّا بِسَبيلِ خَيرٍ، وَامدُد لَهُ حَبلاً طَويلاً، وذَرهُ يَذهَب فِي الاَرضِ كَيفَ يَشاءُ، ولا تُؤذِهِ ولكِن ارعِد لَهُ وابرِق، وايّاكَ وَالمُكاشَفَةَ لَهُ في مُحارَبَةٍ بِسَيفٍ او مُنازَعَةٍ بِطَعنِ رُمحٍ، بَل اعطِهِ وقَرِّبهُ وبَجِّلهُ، فَاِن جاءَ الَيكَ احَدٌ مِن اهلِ بَيتِهِ فَوَسِّع عَلَيهِم وارضِهِم؛ فَاِنَّهُم اهلُ بَيتٍ لا يَسَعُهُم الَا الرِّضي وَالمَنزِلَةُ الرَّفيعَةُ، وايّاكَ يا بُنَيَّ ان تَلقَي اللّه َ بِدَمِهِ فَتَكونَ مِنَ الهالِكينَ»؛ محمدی ری‌شهری، محمد، دانشنامه امام حسین(ع) بر پایه قرآن، حدیث و تاریخ، ج۳، ص۱۶۰؛ خوارزمی، موفق بن احمد، مقتل الحسین(ع)، ج۱، ص۲۵۷.
  48. پیشوایی، مهدی، مقتل جامع سیدالشهداء، ج۱، ص ۴۵۱-۴۶۰.
  49. «لَمّا حُضِرَ مُعاوِيَةُ، دَعا يَزيدَ بنَ مُعاوِيَةَ فَاَوصاهُ بِما اوصاهُ بِهِ، وقالَ: اُنظُر حُسَينَ بنَ عَلِيِّ بنِ فاطِمَةَ بِنتِ رَسولِ اللّه ِ(ص)؛ فَاِنَّهُ احَبُّ النّاسِ الَي النّاسِ، فَصِل رَحِمَهُ وَارفُق بِهِ يَصلُح لَكَ امرُهُ، فَاِن يَكُ مِنهُ شَيءٌ فَاِنّي ارجو ان يَكفِيَكَهُ اللّه ُ بِمَن قَتَلَ اباهُ وخَذَلَ اخاهُ»؛ محمدی ری‌شهری، محمد، دانشنامه امام حسین(ع) بر پایه قرآن، حدیث و تاریخ، ج۳، ص۱۵۰؛ ابن سعد، محمد بن سعد، الطبقات الکبری متمم الصحابه الطبقه الخامسه، ج۱، ص۴۴۱؛ جمال الدین مزی، یوسف‌بن‌ ‌عبد‌الرحمن‌، تهذیب الکمال، ج۶، ص۴۱۴؛ ابن عساکر، علی بن حسن، تاریخ دمشق، ج۱۴، ص۲۰۶؛ ابن کثیر، اسماعیل بن عمر، البدایه و النهایه، ج۸، ص۱۷۵.
  50. «انَّ مُعاوِيَةَ لَمّا حَضَرَهُ المَوتُ وذلِكَ في سَنَةِ سِتّينَ وكانَ يَزيدُ غائِبا، فَدَعا بِالضَّحّاكِ بنِ قَيسٍ الفِهرِيِّ وكانَ صاحِبَ شُرطَتِهِ ومُسلِمِ بنِ عُقبَةَ المُرِّيِّ، فَاَوصي الَيهِما، فَقالَ: بَلِّغا يَزيدَ وَصِيَّتي: اُنظُر اهلَ الحِجازِ فَاِنَّهُم اصلُكَ، فَاَكرِم مَن قَدِمَ عَلَيكَ مِنهُم وتَعاهَد مَن غابَ. وَانظُر اهلَ العِراقِ، فَاِن سَاَلوكَ ان تَعزِلَ عَنهُم كُلَّ يَومٍ عامِلاً فَافعَل، فَاِنَّ عَزلَ عامِلٍ احَبُّ الَيَّ مِن ان تُشهَرَ عَلَيكَ مِئَةُ الفِ سَيفٍ. وَانظُر اهلَ الشّامِ فَليَكونوا بِطانَتَكَ وعَيبَتَكَ، فَاِن نابَكَ شَيءٌ مِن عَدُوِّكَ فَانتَصِر بِهِم، فَاِذا اصَبتَهُم فَاردُد اهلَ الشّامِ الي بِلادِهِم؛ فَاِنَّهُم ان اقاموا بِغَيرِ بِلادِهِم اخَذوا بِغَيرِ اخلاقِهِم. وانّي لَستُ اخافُ مِن قُرَيشٍ الّا ثَلاثَةً: حُسَينَ بنَ عَلِيٍّ، وعَبدَ اللّه ِ بنُ عُمَرَ، وعَبدَ اللّه ِ بنَ الزُّبَيرِ. فَاَمَّا ابنُ عُمَرَ، فَرَجُلٌ قَد وَقَذَهُ الدِّينُ، فَلَيسَ مُلتَمِسا شَيئا قِبَلَكَ. وامَّا الحُسَينُ بنُ عَلِيٍّ، فَاِنَّهُ رَجُلٌ خَفيفٌ، وارجو ان يَكفِيَكَهُ اللّه ُ بِمَن قَتَلَ اباهُ وخَذَلَ اخاهُ، وانَّ لَهُ رَحِما ماسَّةً وحَقّا وقَرابَةً مِن مُحَمَّدٍ(ص)، ولا اظُنُّ اهلَ العِراقِ تارِكيهِ حَتّي يُخرِجوهُ، فَاِن قَدَرتَ عَلَيهِ فَااصفَح عَنهُ؛ فَاِنّي لَو انّي صاحِبُهُ عَفَوتُ عَنهُ. وامَّا ابنُ الزُّبَيرِ فَاِنَّهُ خَبٌّ ضَبٌّ، فَاِذا شَخَصَ لَكَ فَالبُد لَهُ الّا ان يَلتَمِسَ مِنكَ صُلحا، فَاِن فَعَلَ فَاقبَل وَاحقِن دِماءَ قَومِكَ مَا استَطَعتَ»؛ محمدی ری‌شهری، محمد، دانشنامه امام حسین(ع) بر پایه قرآن، حدیث و تاریخ، ج۳، ص۱۵۲؛ طبری، محمد بن جریر، تاریخ طبری، ج۴، ص۲۳۹؛ ابن عبد ربه اندلسی، احمد بن محمد، العقد الفرید، ج۵، ص۱۲۲؛ ابن خلدون، عبدالرحمن، تاریخ ابن خلدون، ج۴، ص۱۹.
  51. پیشوایی، مهدی، مقتل جامع سیدالشهداء، ج۱، ص ۴۵۱-۴۶۰.
  52. طبری، محمد ابن جریر، تاریخ الامام و الملوک، ج۴، ص۲۳۹.
  53. ابن کثیر، اسماعیل، البدایه و النهایه، ج۸، ص۱۳۵.
  54. شبلی، محمد بن عبدالله، محاسن الوسائل فی معرفة الاوائل، ص۲۸۵.
  55. ابن اعثم، احمد، الفتوح، ج۴، ص۳۴۴.
  56. ابن اعثم، احمد، الفتوح، ج۴، ص۳۴۴.
  57. ابن اعثم، احمد، الفتوح، ج۴، ص۳۴۴.
  58. ابن اعثم، احمد، کتاب الفتوح، ج۴، ص۳۵۱-۳۵۳؛ ابن اعثم، احمد، کتاب الفتوح، ج۵، ص۵-۹.
  59. پیشوایی، مهدی، مقتل جامع سیدالشهداء، ج۱، ص ۴۵۱-۴۶۰.