میراث امام رضا
دانشگاه، احتجاجها و میراث امام رضا(ع)
امام رضا(ع) در روزگاری میزیست که جامعه و امت اسلامی دروازههای خود را بر روی تراث دیگر امتها و فرهنگها گشوده بود و فرهنگ نورسیده در کنار مسلمانان و همپای آنان در ساختن بنای تمدن و فرهنگ اسلامی سهیم شد. همانگونه که هر فرهنگ میهمان درصدد تأثیرگذاری بر فرهنگ میزبان است، عصر امام رضا(ع) نیز از این اصل مستثنا نبود و روند ورود فرهنگ و تمدن بیگانه چنان شتاب گرفته بود که برای فرهنگ و تمدن اسلامی تهدیدی جدی و خطرآفرین به شمار میرفت و اگر کسانی که مسئول و متولی پاسداری از اصالت فرهنگ و تمدن اسلامی بودند گام به میدان ننهاده، از ذوب شدن فرهنگ اسلامی در فرهنگهای بیگانه جلوگیری نمیکردند، به یقین اثری از تمدن و تراث اسلامی بر جای نمیماند. حضرت علی بن موسی الرضا(ع) که طلایهدار این رویارویی بود از خطری که پیش روی اسلام و فرهنگ پربار آن قرار داشت غفلت نورزید. او به تربیت و پرورش عالمانی پرداخت تا تراث اسلامی را از فروپاشی و ذوب در دیگر پدیدههای فرهنگی بیگانه حفظ و اندیشه صحیح و سره اسلامی را در سراسر جهان اسلام ترویج و منتشر کرده، نسلهایی را پرورش دهند تا این رسالت الهی را به دوش کشیده، در جایجای گیتی بگسترانند. بدین ترتیب، امام رضا(ع) دانشگاهی زنده و بهرهمند از عناصری دانشمند و دارای فرهنگ انقلابی منحصربهفرد تأسیس کرد که بخشی از تراث زنده و پایای امام رضا(ع) بود و بعدی ویژه از تراث پربار آن حضرت به شمار میرفت. احتجاجات طولانی و با موضوعهای گوناگون امام(ع) با ارباب مذاهب و ادیان، از دیگر وجوه تمایز زندگی علمی و بخش دیگری از تراث پربار امام رضا(ع) بود. روایات، نامهها و کتابهایی که در عرصههای گوناگون شناخت و علوم اسلامی از امام رضا(ع) روایت و تدوین شده، سومین بخش تراث جاویدان حضرت است که برای امت اسلامی و جامعه بشری برجای مانده است. سه بخش پیش گفته شده را در قالب سه مبحث، مورد بحث و بررسی قرار میدهیم.
دانشگاه امام رضا(ع)
آنگونه که در منابع موجود آمده، شمار راویانی که در دانشگاه امام رضا(ع) به کسب دانش پرداخته و از محضر او فارغ التحصیل شدهاند به ۳۱۳- ۳۶۷ تن میرسد، به این ترتیب که صاحب «مسند الامام الرضا» این راویان را بر اساس حضورشان در اسناد روایات جمعآوری کرده، در «مسند» ۳۱۳ تن خوانده است. «شیخ طوسی» راویانی که از اصحاب امام رضا(ع) بودهاند ۳۱۵ تن دانسته، اما «باقر شریف قرشی» شمار این راویان را ۳۶۷ تن گفته است[۱]. نگاهی گذرا به «مسند امام رضا(ع)» تصویری اجمالی از گرایشهای دانشگاه امام رضا(ع) و ویژگیهای روزگار او در عرصه پرورش علمی و اخلاقی سازگار و همسو با شرایطی که امام(ع) در آن میزیست و نیز زمینهسازی برای آینده نزدیک و بلندمدت که امامان معصوم(ع) آن را تدارک دیده بودند، ترسیم میکند. روشن است که این نظریه، زاییده اندیشه نبوده، بلکه با نمود در مجموع نصوص و محتویات آن به اصالت آن پی میبریم؛ نصوصی که افقهای روشنی را پیش روی پیروان اهلبیت(ع)؛ یعنی جماعت صالحان که خط فکری- سیاسی اهلبیت(ع) را پذیرفته و در راه عقیده ناب و اصول مبتنی بر حق، آماده هرگونه جانبازی و فداکاری بودند، گشودهاند. این دوره شاهد فزونی گرفتن فعالیتهای گسترده علمی شیعیان و پیروان اهلبیت(ع) بود که در تألیف، تدوین، تدریس، روایت حدیث و دیگر عرصههای علمی رایج آن دوره، تبلور مییافت. همچنین شمار شاگردانی که پیرو اهلبیت(ع) بوده و به مدرسه فقیهان راوی پیوسته بودند چشمگیر و قابل توجه بود. نگاهی به فهرست راویان و با در نظر گرفتن قومیتها، گرایشها و سطح شناخت آنان و نیز از لابهلای پرسشها و موضوعاتی که درباره آن از امام رضا(ع) روایت حدیث میکردند، به تلاش همهجانبه آنان در کسب دانش و سیراب شدن از زلال دانش امام(ع) پی میبریم. در اینجا به معرفی برخی از یاران امام رضا(ع) و آثار آنان میپردازیم:
۱. یونس بن عبدالرحمن: ترجمهنگاران از «یونس بن عبد الرحمن»[۲]
۲. صفوان بن یحیی: ترجمهنویسان از «صفوان بن یحیی»[۳]
۳. حسن بن محبوب: نیز از پرورشیافتگان مکتب اهلبیت(ع) بود که در عرصه تألیف و تدوین فعالیت داشت. کتابهای زیر از اوست: کتاب المشیخة؛ الحدود؛ الدیات؛ الفرائض؛ النکاح؛ الطلاق؛ النوادر (حدود یک هزار برگ)؛ التفسیر؛ العتق. کتابهای دیگری نیز نام بردهاند که نگارندگان آنها به ترتیب: «عثمان بن عیسی رؤاسی»، «محمد بن ابی عمیر»، «علی بن یقطین» و «محمد بن عیسی یقطینی» بودهاند. «ابن شهر آشوب» درباره محمد بن عیسی یقطینی میگوید: «او هجده هزار و به نقلی پانزده هزار پرسشی را که از ابو الحسن علی بن موسی الرضا شده بود و نیز پاسخهای آن حضرت را گردآوری کرد»[۴].[۵]
احتجاجات امام رضا(ع)
گشوده شدن مرزهای فرهنگی اسلام بر دیگر امتها و فرهنگها - صرف نظر از عوامل و علل آن[۶]- چنین اقتضا میکرد که رهبری انقلابی و الهی بنا به مسئولیتی که برعهده داشت میبایست از سقوط و فروپاشی مکتب و امت اسلامی جلوگیری، آنگاه امت و جامعه را با اندوخته علمی و فرهنگی خود مجهز کند تا در نهایت، در برابر نفوذ فرهنگی حساب شده یا غیرعمدی، مقاومت و پایداری کنند. همانگونه که پیش از این بیان شد، موضوع احتجاج و مباحثه از وجوه تمایز روزگار امام رضا(ع) بود و امت اسلامی در محاصره خطرهای فکری و فرهنگ درآمده بود. مأمون بیپروا تمایل افسار گسیخته خود را در مورد تشکیل مجالس گفتوگوهای علمی امام(ع) با پیروان دیگر ادیان و مکاتب و گرایشهای فعال در جامعه اسلامی آن روز ابراز و آشکار میکرد. تمایل مأمون تحقق یافت و گفتوگو و مباحثه آزاد در تمام زمینه برگزار شد. امام رضا(ع) بهعنوان تنها شخصیت برجسته و درخشان علمی در جهان اسلام، به میدان بحث و گفتوگو با سران تمام ادیان و فرقهها و مذهبها گام نهاد و همه آنان را سرخورده و ناتوان از میدان به در برد. حضرتش با دانش توانمندش برتری علمی خود را بر ایشان به اثبات رسانده، افتخاری بزرگ و انکارناپذیر برای جهان اسلام و امت اسلامی ثبت کرد و بدین ترتیب شخصیت امام(ع) به طور ویژهای در سراسر گیتی درخشیدن گرفت[۷].
چندان روشن نیست که تمام گفتوگوهایی که میان امام رضا(ع) و ارباب ادیان و مذاهب صورت گرفته، در کتابهای تاریخ آمده یا نه؟ اما آنچه به دست ما رسیده، نشان میدهد که علیرغم تلاش مأمون در جهت جلوگیری از انتشار گفتوگوهایی که میان امام رضا(ع) و حریفان فکری و دینی او ردوبدل شده، این گفتوگوها که در عرصههای گوناگونی صورت گرفته و از غنای علمی برخوردار است، در پس پرده فراموشی نمانده است. کتابهای: احتجاج «طبرسی»، بحار الانوار «علامه مجلسی» و عیون الاخبار «شیخ صدوق» برخی از احتجاجهای امام رضا(ع) را نقل کردهاند. در اینجا مهمترین دستاوردهای این گفتوگوها را به شرح زیر بیان میکنیم:
- هماوردی با اربابان ادیان و مذاهب و اثبات برتری علمی مدرسه انقلابی اهلبیت(ع)؛
- فراهم شدن زمینه گسترش فرهنگ اهلبیت(ع) در مجامع اسلامی؛
- هدایت به دور از هیاهوی مسلمانان به سمت خط انقلابی اهلبیت(ع) و فراخوانی آنان برای پیوند فکری و اعتقادی با اهلبیت(ع)؛
- پشتیبانی از دولت اسلامی که اندوخته و پشتوانه علمی خود را که در اختیار فرهنگ و تمدن اسلامی بود، به بشریت عرضه کرده بود.
نباید از نظر دور داشت که این دستاوردها و پیروزیهای بزرگ، مهمترین عاملی بود که زمینه از میان برداشتن امام(ع) را فراهم میکرد. همانطور که پیشتر گفته شد، برتری امام(ع) آثاری منفی بر خلیفه داشت و در نتیجه، وجود او بر روح مأمون که تسلط بر جهان اسلام را در سر میپروراند، سنگینی میکرد. بههرحال اگر مأمون میپسندید یا نمیپسندید، امام رضا(ع) موضوعهای: توحید، نبوت و پیامبران، امامت و امامان، مذاهب اسلامی، خلافت و صحابه و دیگر مسائل مورد اختلاف میان مسلمانان را عرصه گفتوگوها و احتجاجات خود قرار داد و سرفراز از میدان بیرون آمد و همگان به فضل و برتری امام(ع) اقرار کردند. به منظور پی بردن به توانمندی علمی امام رضا(ع) و فعالیتهای ویژه آن حضرت در این زمینه، برخی از احتجاجات او را نقل میکنیم.
گفتوگو با دوگانهپرستان
«شیخ صدوق» از «فضل بن شاذان» نقل کرده که گفت: «در محضر امام رضا(ع) بودم که دوگانهپرستی به امام(ع) گفت: من میگویم: آفریدگار جهان دو است، چه دلیلی بر یگانگی او وجود دارد؟ امام(ع) فرمود: اینکه جهان را دارای دو آفریدگار میدانی در حقیقت، پس از اثبات یک آفریدگار، مدعی آفریدگار دوم هستی. بنابراین، یکی بودن آفریدگار محل اتفاق ما و شما است و بیش از یک آفریدگار مورد اختلاف است[۸].[۹]
گفتوگو با ارباب ادیان
«حسن بن محمد نوفلی» میگوید: «چون علی بن موسی الرضا(ع) به خراسان آمده، بر مأمون وارد شد، مأمون از فضل بن سهل خواست تا اصحاب نظریهها و دیانات، مانند: «جاثلیق»، «رأس الجالوت»، بزرگان صابئی (مندایی)ها، «هربد بزرگ» پیروان زرتشت، «قسطاس رومی» و متکلمان را گرد آورد تا گفته او (امام «ع») و آنان را بشنود. فضل خواسته مأمون را اجرا کرد و او را از آمدنشان آگاه نمود مأمون به فضل گفت: آنان را نزد من بیاور. فضل نیز آنان را نزد مأمون گرد آورد و مأمون ایشان را گرامی داشت و تکریم کرد، آنگاه به آنها گفت: شما را برای کار خیری گرد آوردهام و دوست دارم با این عموزادهام که از مدینه آمده است مناظره کنید. حال مرخص هستید که بروید و فردا صبح همگی در اینجا حاضر شوید. گفتند: ای امیر المؤمنین، سخن تو را به گوش گرفته، فرمانت را اطاعت میکنیم و - ان شاء اللّه- فردا اول وقت حاضر خواهیم شد. حسن بن محمد نوفلی میگوید: در حال گفتوگو با ابو الحسن رضا بودیم که «یاسر خادم» (مباشر کارهای امام رضا(ع)) وارد شده و به حضرت گفت: آقای من، امیر المؤمنین سلام رسانده، میگوید: برادرت (مأمون) فدایت باد، جمعی از اربابان ادیان، مکاتب و متکلمان، از قومیتهای گوناگون نزد من گرد آمدهاند. حال اگر مایل باشی با آنان گفتوگو کنی نزد ما بیا و اگر مباحثه با ایشان را خوش نداری، خویش را به زحمت میفکن و چنانچه بخواهی با میل و بیهیچ تکلفی نزد تو خواهیم آمد.
امام رضا(ع) فرمود: سلام مرا به او برسان و بگو: دریافتم که چه میخواهی. ان شاء اللّه فردا صبحهنگام نزد تو خواهم آمد. حسن بن محمد میگوید: چون یاسر از نزد ما بیرون شد، امام(ع) رو به من کرده، فرمود: ای نوفلی، تو از مردم عراق هستی و مهربانی عراقیان از خشونت دور است. به من بگو: میدانی عموزادهات (مأمون) چرا مشرکان و صاحبان مکاتب را برای رویارویی ما گرد آورده است؟ گفتم: فدایت گردم، میخواهد تو را بیازماید و به مرتبه و توانمندی تو پی ببرد، اما به خدا سوگند بنای آزمون را بر پایهای سست و نااستوار نهاده است. امام(ع) فرمود: او از این کار چه منظوری دارد؟ گفتم: برخلاف عالمان که حقایق را انکار نکرده، بدان تن میدهند، بدعتگران، متکلمان، صاحبان مکاتب منحرف و مشرکان، در مباحثه و جدل ابزاری جز انکار و دروغ ندارند. حال اگر بگویی خداوند یگانه است، خواهند گفت: وحدانیت و یگانگی او را ثابت کن و اگر محمد(ص) را پیامبر خدا بخوانی، میگویند: رسالت او را اثبات نما. به همین منوال، طرف بحث با دلیل و برهان گفته خود را ثابت میکند و آنان با دروغ خواندن گفتههایش و مغالطه، او را به دم فروبستن و ترک جدال وادار میکنند، پس- فدایت گردم- از آنان برحذر باش. نوفلی میگوید: امام(ع) لبخندی زده، فرمود: ای نوفلی، بیم آن داری که دلیل و برهان مرا رد و باطل کنند؟ گفتم: به خدا سوگند، از چنین چیزی بیم ندارم، بلکه امیدوارم که خداوند تو را بر آنان پیروز گرداند - ان شاء اللّه-. امام(ع) فرمود: ای نوفلی، میخواهی بدانی مأمون چه هنگامی پشیمان خواهد شد؟ گفتم: آری.
امام(ع) فرمود: آن هنگام که با پیروان تورات براساس تورات، با پیروان انجیل براساس انجیل، با پیروان زبور براساس زبور احتجاج کردم، با صابئیان به زبان عبرانی، با هربدان به زبان فارسی، با رومیان به زبان رومی و با صاحبان دیگر آیینها و مکتبها به زبان خودشان سخن گفتم و پس از آنکه حجت و ادعای هریک از آنان را رد کردم و او از اعتقاد و گفته خود دست کشیده، گفته مرا پذیرفت، مأمون خواهد دانست راهی که در پیش گرفته بیراهه است و او شایسته چنین کاری نیست و آنگاه است پشیمان خواهد شد. چون صبح فرارسید، فضل بن سهل نزد حضرت رضا(ع) آمد و گفت: فدایت شوم، عموزادهات منتظر آمدن شماست و آنان که باید بیایند آمدهاند. آیا نزد مأمون میروی؟ امام(ع) فرمود: زودتر برو و من خواهم آمد. آنگاه امام(ع) وضو ساخت و مقداری سویق نوشید و به ما نیز داد، سپس همگی به مجلس مأمون رفتیم. مجلس آکنده از مجلسیان بود و «محمد بن جعفر» نیز همراه گروهی از طالبیان، هاشمیان و فرماندهان حضور داشت. با ورود امام رضا(ع) مأمون و محمد بن جعفر و هاشمیان به احترام حضرت برخاستند. امام(ع) و مأمون نشستند، اما آنان همچنان ایستاده بودند و پس از فرمان مأمون نشستند. مأمون مدتی با حضرت رضا(ع) به گفتوگو پرداخت، سپس رو به «جاثلیق» کرد و گفت: ای جاثلیق، این پسر عمویم، علی بن موسی بن جعفر و از فرزندان فاطمه(س) دخت پیامبرمان و فرزند علی بن ابی طالب(ع) است. دوست دارم با او وارد گفتوگو شده، محاجه کنی، اما انصاف و دادگری را از دست ندهی.
جاثلیق گفت: ای امیر المؤمنین، چگونه با کسی به محاجّه بپردازم که کتابش را که بدان احتجاج میکند قبول نداشته و به پیامبری که او نام میبرد ایمان ندارم؟ امام رضا(ع) به او فرمود: ای نصرانی، اگر براساس انجیل با تو محاجّه کنم میپذیری؟ جاثلیق گفت: آری به خدا، بدان تن میدهم اگرچه برخلاف میل من باشد،؛ چراکه نمیتوانم گفته انجیل را نادیده بگیرم. امام(ع) فرمود: هرچه میخواهی بپرس و پاسخ مرا بشنو. جاثلیق گفت: درباره پیامبری عیسی(ع) و کتاب او چه میگویی؟ آیا چیزی از پیامبری عیسی و کتاب او هست که نپذیری؟ امام(ع) فرمود: من به رسالت عیسی و کتاب او و نیز بشارتهایی که درباره پیامبر ما به امت خود داد و حواریون بدان اقرار کردهاند، مقر هستم و آن را میپذیریم، اما هر عیسایی که به نبوت و رسالت محمد(ص) و کتاب او اقرار نکرده، آن را نپذیرفته و مژده آمدن او را به امت خود نداده باشد مردود میدانم و او را نمیپذیرم.
جاثلیق گفت: آیا نه این است که احکام، با وجود دو گواه عادل صادر و قطعی میشوند؟ امام(ع) فرمود: آری. جاثلیق گفت: بنابراین برای اثبات نبوت و رسالت محمد دو گواه بیاور که مقبول نصرانیان باشند و درباره آیین ما از کسانی گواهی بخواه که از ملت ما و پیرو آیین ما نباشند. امام(ع) فرمود: ای مرد نصرانی، اینک به انصاف سخن گفتی. حال اگر گواهی کسی که مورد تأیید مسیح عیسی بن مریم باشد میپذیری؟ جاثلیق گفت: این گواه کیست؟ نام او را بازگو. امام(ع) فرمود: درباره «یوحنای دیلمی» و گواهی او چه نظری داری؟ جاثلیق گفت: زهی سعادت که از محبوبترین افراد نزد مسیح نام بردی. امام(ع) فرمود: در انجیل آمده است که یوحنا گفت: «مسیح مرا از آمدن دین محمد عربی آگاه کرد و مژده داد که او پس از من (مسیح) خواهد آمد و من این بشارت را به حواریون دادم». تو را سوگند میدهم که چنین چیزی در انجیل آمده است؟ جاثلیق گفت: یوحنا چنین مطلبی را از مسیح نقل کرده و نبوت مردی و نیز خاندان و جانشین او را بشارت داده، اما مشخص نکرده است در چه زمانی خواهد آمد و قومی را که از میان آنان ظهور میکند به ما نشناسانده است تا با مشخصات دقیق آنان را بشناسیم. امام(ع) فرمود: اگر کسی را بیاوریم که با انجیل آشنا باشد و به نیکی آن را بخواند و او نام و یاد کرد محمد و خاندان و امت او را از انجیل بخواند، میپذیری؟
جاثلیق گفت: بیتردید میپذیرم. امام رضا(ع) به «قسطاس رومی» فرمود: تا چه اندازهای سفر سوم انجیل را از حفظ میخوانی؟ او گفت: آن را خوب در حفظ دارم. آنگاه امام(ع) رو به «رأس الجالوت» کرده، به او فرمود: تو نیز انجیل را میخوانی؟ (با آن کاملا آشنا هستی؟). پاسخ داد: آری به جان خودم. امام(ع) فرمود: سفر سوم را برگیر (بخوان). اگر در آن از محمد و خاندان و امت او- که درود خداوند بر آنان باد- ذکری و نامی برده شده بود گواهی دهید و گفته مرا تصدیق کنید و اگر نامی از آنان در این سفر نیامده بود گفته مرا تصدیق نکنید. آنگاه امام رضا(ع) به خواندن سفر سوم پرداخت و چون به نام پیامبر اسلام(ص) رسید، درنگ نموده، فرمود: ای مرد نصرانی، تو را به مسیح و مادرش سوگند میدهم آنچه دریافتهای بازگو آیا مرا نسبت به انجیل و مطالب آن آگاه میدانی؟ او پاسخ داد: آری.
امام(ع) بخشی را که به حضرت رسول و خاندان و امت او پرداخته بود خواند و فرمود: ای مرد نصرانی، حال چه میگویی؟ این، گفته عیسی بن مریم است. اگر گفته انجیل را دروغ بخوانی بیتردید عیسی(ع) و موسی(ع) را دروغپرداز خواندهای و اگر این یادکرد را انکار کنی کشتن تو واجب خواهد شد،؛ چراکه به خدا و پیامبر و کتاب خویش کفر ورزیدهای. جاثلیق گفت: منکر مطلبی نمیشوم که در انجیل آمده است و به آن اقرار داشته، آن را میپذیرم. امام(ع) خطاب به حاضران فرمود: گواه باشید که او بشارت انجیل به آمدن حضرت محمد(ص) و آیین جدید را پذیرفته و به آن اقرار کرد. آنگاه به او فرمود: ای جاثلیق، حال هرچه میخواهی بپرس. جاثلیق گفت: شمار حواریون عیسی بن مریم و علمای (حافظان) انجیل را بازگو. امام(ع) فرمود: با شخص آگاهی مواجه شدهای که به خوبی میتواند پاسخ دهد. بدان که حواریون دوازده تن بودند که برترین و عالمترین آنان «لوقا» بود. عالمان نصاری نیز سه تن بودند: «یوحنای بزرگ» در سرزمین «اج»، «یوحنا» یی در «قرقیسیه» و «یوحنای دیلمی» در «بزجان» قرار داشتند که آخرین ایشان به نام و یادکرد محمد(ص) و خاندان و امت او آگاه بود و همو بود که به امت عیسی و بنی اسرائیل، مژده آمدن او را داد. آنگاه فرمود: ای مرد نصرانی، به خدا سوگند به آن عیسایی که به محمد(ص) ایمان داشته و مژده ظهور او را داده ایمان داریم و جز در مورد سستی و ضعف او و کمی نماز و روزهاش بر او خرده نمیگیریم. جاثلیق فرصت را مغتنم شمرد و این گفته امام(ع) را بهانه قرار داد تا امام(ع) را کوچک کند. او گفت: به خدا سوگند، دانش خویش را تباه کردی و جایگاه و کار خود را سست و لرزان نمودی. تابهحال میپنداشتم تو عالمترین فرد از مسلمانان هستی.
امام(ع) فرمود: چه شده که چنین میگویی؟ جاثلیق گفت: اینکه میگویی: عیسی ضعیف بود و کم روزه میگرفت و کم نماز میگزارد. بدان که او هرگز روزی از عمر خود را بدون روزه سپری نکرد و شبی را در بستر نیارامید، بلکه همه عمر خود را به نماز و روزه گذراند. امام(ع) فرمود: بنابراین برای چه کسی نماز میگزارد و روزه میگرفت؟ در این هنگام جاثلیق دم فرو بست و خاموش شد. آنگاه امام(ع) به او فرمود: ای مرد نصرانی، سؤالی از تو دارم. جاثلیق گفت: بپرس. اگر بدانم پاسخ تو را میدهم. امام(ع) فرمود: ای جاثلیق، آیا منکر آن نبودهای که عیسی به فرمان خدای مردگان را زنده میکرد؟ جاثلیق گفت: پیشتر از این منکر آن بودهام،؛ چراکه هرکس مرده را زنده کند و کور را بینا گرداند و جذامی را شفا دهد به یقین او خداست و سزاوار پرستیده شدن است. امام(ع) فرمود: «الیسع» نیز همانند عیسی کارهای خارقالعاده کرد. او بر روی آب راه رفت، مردگان را زنده کرد، کور را بینا نمود و جذامی را شفا داد، اما امتش او را به خداوندی برنگزید و کسی او را به جای خداینپرستید. «حزقیل» پیامبر نیز معجزههایی چون معجزههای عیسی بن مریم(ع) ارائه داد و سی و پنج هزار تن را که شصت سال از مرگ آنان میگذشت، زنده کرد. سپس رو به رأس الجالوت کرده، فرمود: ای رأس الجالوت، آیا در تورات به این جوانان که از بنی اسرائیل بودهاند اشاره شده است؟ همانهایی که در یورش «بختنصر» به بیت المقدس در شمار اسیران بودند و «بختنصر» آنان را از میان اسیران برگزیده، به بابل مرکز حکومت «بختنصر» فرستاد و از دم تیغ گذراند. آنگاه خداوند حزقیل پیامبر را فرستاد و او به فرمان خداوند ایشان را زنده کرد. بیتردید چنین مطلبی در تورات وجود دارد و تنها کافران از شما منکر آن میشوند.
رأس الجالوت گفت: این مطلب را شنیده و با آن آشنا هستیم. امام(ع) فرمود: راست گفتی. آنگاه افزود: ای مرد یهودی، این سفر تورات را برگیر، سپس آیاتی از تورات را قرائت نمود و آن یهودی از قرائت امام(ع) شگفتزده شده، آن را برتر از قرائت خویش دانست. در این هنگام امام(ع) رو به مرد نصرانی کرد و فرمود: ای مرد نصرانی، آیا ایشان قبل از عیسی میزیستند یا عیسی از آنان پیشتر بود؟ گفت: نه، آنان پیش از عیسی بودند. امام(ع) فرمود: قریش نزد پیامبر خدا(ص) گرد آمده، از او خواستند تا مردگانشان را زنده کند. پیامبر(ص)، علی بن ابی طالب(ع) را همراه آنان گسیل داشت و به او فرمود: «با ایشان به گورستان برو و کسان این جماعت را یکایک به نام بخوان و بگو: محمد رسول خدا(ص) میگوید به فرمان خدای برخیزید». مردگان خوانده شده، از دل خاک برخواسته، خاک از سر و روی خویش میفشاندند. قرشیان به ایشان نزدیک شده، جویای حال آنان شدند و آنان را از رسالت محمد(ص) آگاه کردند. زندهشدگان گفتند: دوست میداشتیم روزگار او را درک میکردیم تا به او ایمان بیاوریم». با تمام این احوال و با اینکه او کور، جذامی و دیوانگان را درمان کرد و با چهارپایان، پرندگان، پریان و دیوان سخن گفت، هرگز او را در برابر خدا قرار ندادیم و به خدایی نخواندیم و هیچیک از فضایل او را انکار نکردیم. اما شما که با دیدن چنین کرامتهایی عیسی را خدا خواندهاید، میبایست «الیسع» و «حزقیل» را نیز خدا بخوانید،؛ چراکه آن دو نیز همانند عیسی مردگان را زنده و بیماران درمان کردند.
جماعتی از بنی اسرائیل که طاعون را در خانه خود میدیدند از بیم مرگ، سرزمین خود را ترک کردند، اما به فرمان خداوند طعمه مرگ شدند. مردم آن سرزمین جمع شدند و گرد آن مردگان حصاری کشیدند. گذشت روزگاران آنان را از میان برد و استخوانهایشان فرسوده و پوسیده شد. آنگاه یکی از پیامبران بنی اسرائیل بر باقیمانده آنان گذشت و از دیدن آن همه استخوان فرسوده و و ماجرای آنان شگفتزده شد. حضرت باریتعالی به او وحی کرده، فرمود: «مایلی آنان را زنده کنم تا بیمشان دهی؟ گفت: پروردگارا، آری. خطاب آمد: اینچنین آنان را فراخوان: ای استخوانهای فرسوده شده، به فرمان خدای جان گرفته، برخیزید. و چون آن پیامبر به فرمان خداوند آنان را خواند، آنان همگی برخاسته، خاک از سر و روی خویش میفشاندند». ماجرای ابراهیم خلیل الرحمن(ع) نیز قابلتوجه است. او به فرمان خداوند، چهار پرنده گرفته، قطعه قطعه کرد و درهم آمیخت. سپس بخشی از آمیخته پرندگان را بر هر کوهی قرار داد، آنگاه پرندگان به نام و جنس خواند و پرندگان شتابان به پرواز درآمده، نزد حضرت ابراهیم حاضر شدند. مورد دیگر ماجرای حضرت موسای کلیم(ع) است. حضرت موسی بن عمران(ع) و هفتاد تن از یاران برگزیدهاش به کوه رفتند. آنان به موسی(ع) گفتند: «تو خدای سبحان را دیدهای، پس همانسان او را به ما بنمایان.
موسی(ع) گفت: من هرگز او را ندیدهام. یاران موسی(ع) به او گفتند: ﴿لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْكُمُ الصَّاعِقَةُ﴾[۱۰]، و همگی به کیفر لجاجت خود در آتش سوختند و تنها موسی(ع) ماند. موسی به خداوند عرضه داشت: خداوندا، هفتاد تن از میان بنی اسرائیل انتخاب کردم و به اینجا آوردم، حال تنها بازگردم؟ اگر ماجرا را برای آنان باز گویم هرگز سخن مرا نخواهند پذیرفت. خداوندا، اگر بنای از میان برداشتن آنان را داشتی پیش از این، آنان و مرا هلاک میکردی. آیا ما را به جرم لجاجت نادانان و سفیهانمان هلاک میکنی؟ در این هنگام خدایآنان را که مرده بودند زنده کرد». پس بدان که تمام آنچه را که گفتم مبتنی بر حقیقت است. از اینرو نمیتوانی آن را انکار کنی،؛ چراکه تورات، انجیل، زبور و فرقان به آن تصریح کردهاند. پس اگر بنا باشد هرکس مردگان را زنده کند و کور و جذامی و دیوانه را شفا بخشد بهعنوان خداوند و آفریدگار پذیرفته شود، باید تمام اینان را به خداوندی بپذیری. حال چه میگویی؟ جاثلیق به امام(ع) گفت: آنچه تو میگویی همان درست و حق است و «خدایی جز خدای یگانه نیست». آنگاه امام(ع) رو به رأس الجالوت کرد و فرمود: نزد من بیا تا درباره ده آیهای که بر موسی بن عمران(ع) نازل شده پرسش کنم. در تورات مژده آمدن محمد(ص) و امت او اینگونه آمده است: «چون آخرین امت که پیروان پیامبر شترسوار هستند بیایند در کنیسه (مسجد)هایی جدید مجدانه و با تسبیح و ذکری جدید (غیر از آنچه در آن روزگار متعارف بوده) خدای را تسبیح و تقدیس میکنند. در آن روزگار است که باید بنی اسرائیل به آنان بپردازند و به سامان دادن ملک آنان مشغول شوند تا دلهایشان آرام گیرد. آنان شمشیرهایی در دست دارند که با آنها از کافران سراسر گیتی انتقام میگیرند».
آیا این در تورات آمده است؟ و آیا این گفته را در آن دیده و خواندهای؟ رأس الجالوت گفت: آری. همانگونه که میگویی ما نیز در تورات دیدهایم. آنگاه امام(ع) به جاثلیق فرمود: ای مرد نصرانی، تا چه اندازه با کتاب «شعیا» ی پیامبر آشنایی داری؟ گفت: حرف حرف آن را خوانده و میشناسم. امام(ع) به رأس الجالوت و جاثلیق فرمود: این گفتار او را میشناسید که گفت: «ای جماعت، صورت (شبح) درازگوش سواری را دیدم که جامههایی از نور بر تن داشت و صورت دیگری را دیدم که بر شتر سوار بود و چونان ماه پرتو میافشاند». آن دو گفتند: آری اینها گفته شعیاست. امام(ع) فرمود: ای مرد نصرانی، در انجیل آمده است که عیسی(ع) گفت: «من به سوی خدای خود و خدای شما خواهم رفت و «فارقلیطا» (محمد(ص)) خواهد آمد. همانگونه که آمدن او را گواهی دادم، او نیز به حقانیت من گواهی خواهد داد. او هرچیزی را بیان و تفسیر خواهد کرد، رسواییهای امتها ی گذشته را برملا میکند و هموست که ستون های کفر را میشکند و سرنگون خواهد کرد.».. آیا چنین چیزی در انجیل آمده است؟ جاثلیق گفت: هرچه از انجیل گفتهای بیتردید آن را پذیرفته، به آن تن میدهیم.
امام(ع) فرمود: ای جاثلیق، آنچه را که گفتم از انجیل میدانی؟ پاسخ داد: آری. امام(ع) فرمود: ای جاثلیق، انجیل اول را که بر عیسی(ع) نازل شده بود گم کردید. آن را نزد چه کسی یافتید و انجیل حاضر را که در دست دارید چه کسی برای شما نوشت؟ جاثلیق گفت: آن انجیل را فقط یک روز از دست دادیم و «یوحنا» و «متی» آن را شاداب و تازه عرضه کردند. امام(ع) فرمود: شناخت شما از انجیل و عالمان آن اندک است. اگر حقیقت همان است که ادعا میکنید، چرا درباره آن گرفتار اختلاف شدهاید؟ پس بدانید که پراکندهگویی و اختلاف به این انجیل که در دست دارید راه یافته و اگر همان انجیل عصر مسیح در دست شما بود اینچنین اختلافنظر نداشتید. حال راز این اختلاف را برای تو بازمیگویم. بدان که پس از گم شدن انجیل نخستین، نصرانیان نزد عالمان خود رفته، گفتند: «عیسی بن مریم(ع) کشته شد و انجیل نیز گم شد و شما عالمان این امت هستید آیا اندوختهای از انجیل دارید؟ «لوقا» و «مرقابوس» گفتند: انجیل را در سینههای خود حفظ کردهایم که به تدریج و هرروز یکشنبه «سفر» ی از آن را برای شما میخوانیم تا اینکه تمام انجیل را یکجا جمعآوریم، پس اندوه به خود راه ندهید و کلیساها را خالی نگذارید». این بود که «لوقا»، «مرقابوس»، «یوحنا» و «متی»- که شاگردان شاگردان عیسی بودند- این انجیل را به جای انجیل گمشده گرد آوردند. ای جاثلیق این مطلب را میدانستی؟ جاثلیق پاسخ داد: تاکنون از این امر بیخبر بودم. اینک برتری تو در شناخت انجیل بر من آشکار شد و مطالبی را شنیدم که آن را میدانستم و به حقانیت آن پی بردم و بر دانشم افزوده شد.
امام(ع) به او فرمود: گواهی این عالمان را میپذیری؟ جاثلیق پاسخ داد: آری، گواهی آنان نافذ است. آنان عالمان به انجیل بودهاند و هرچه گفتهاند، حق است. امام(ع) به مأمون و افراد خاندان خود و دیگر حاضران در مجلس فرمود: بر او و اقرارش گواه باشید. گفتند: گواه هستیم. امام(ع) به جاثلیق فرمود: متی گفته است: «مسیح، فرزند داوود بن ابراهیم بن اسحاق بن یعقوب بن یهودا بن خضرون است». مرقابوس نیز نسب عیسی بن مریم(ع) را اینچنین خوانده است: «او «کلمه» خداوند است که حضرت حق آن را در کالبد آدمیزاده قرار داد و در نتیجه به صورت انسان درآمد». لوقا نیز گفته است: «عیسی بن مریم و مادرش دو انسان بودند که «روح القدس» در آن دو داخل شد (دمیده شد)». ای مرد نصرانی، حال تو را به پسر (عیسی) و مادر (مریم) سوگند میدهم این گفته را از متی میدانی؟ از دیگرسو، تو گواهی عیسی را بر خودش چنین بیان میکنی که گفته است: «ای جماعت حواریون، بیخلاف و گزاف که به حقیقت میگویم: هر کس به آسمان برود به یقین بازگشتی ندارد، جز آن سوار شتر که خاتم پیامبران است که او به آسمان خواهد رفت و به زمین بازمیگردد». نظر تو درباره این گفته چیست؟
جاثلیق گفت: آری این گفته عیسی است و آن را انکار نمیکنیم. امام(ع) فرمود: در مورد گفته لوقا، مرقابوس و متی درباره عیسی و نسبتهایی که به او دادهاند چه میگویی؟ پاسخ داد: به عیسی دروغ بستهاند. امام(ع) رو به حاضران کرد و فرمود: ای جماعت، مگر نه این است که جاثلیق آنان را منزه و پاک خواند و گواهی داد که آنان عالمان به انجیلاند و گفتارشان حق است؟ جاثلیق گفت: ای عالم جماعت مسلمانان، دوست دارم مرا از گفتوگوی درباره آنان معاف داری. امام(ع) فرمود: باشد، تو را معاف میدارم. حال ای مرد نصرانی، هرچه میخواهی بپرس. جاثلیق گفت: دیگری از تو بپرسد. به مسیح سوگند که نمیپنداشتم در میان عالمان مسلمانان همانند تو وجود داشته باشد. آنگاه امام(ع) رو به رأس الجالوت کرد و فرمود: تو از من سؤال میکنی یا من از تو بپرسم؟ رأس الجالوت گفت: من از تو میپرسم و تنها حجت و برهانی را از تو میپذیرم که از تورات، انجیل، زبور داوود یا از صحف ابراهیم و موسی باشد. امام(ع) فرمود: تو نیز تنها حجت و برهانی از من بپذیر که موسی بن عمران از تورات، عیسی بن مریم از انجیل و داوود از زبور نقل کرده باشند. رأس الجالوت گفت: از کجا و چگونه نبوت و رسالت محمد ص را ثابت میکنی؟
امام(ع) فرمود: موسی بن عمران، عیسی بن مریم و داوود، خلیفههای خداوند در زمین نبوت او را گواهی دادهاند. او گفت: گفته موسی بن عمران درباره رسالت محمد(ص) را ثابت کن. امام(ع) فرمود: موسی در سفارش خود به بنی اسرائیل، به آنان گفت: «پیامبری از برادران (عموزادگان) شما خواهد آمد. گفته او را تصدیق کنید و سخنان او را به گوش گیرید». این سخن موسی را شنیدهای؟ حال تو از خویشاوندی اسرائیل با «اسماعیل» و پیوندی که به وسیله ابراهیم(ع) با یکدیگر دارند بگو آیا بنی اسرائیل، جز فرزندان اسماعیل، برادرانی دارند؟ رأس الجالوت گفت: آری، این گفته موسی است و ما آن را انکار نمیکنیم. امام(ع) فرمود: آیا از برادران بنی اسرائیل جز محمد(ص) پیامبری برای شما آمده است؟ پاسخ داد: نه. امام(ع) فرمود: آیا این مطلب از نظر شما مقبول افتاده است؟ گفت: آری، اما دوست دارم از زبان تورات آن را بازگویی.
امام(ع) فرمود: در تورات آمده است: «نور از کوه «طور سیناء» آمد، از کوه «ساعیر» بر ما درخشیدن گرفت و از کوه «فاران» بر ما آشکار شد». آیا منکر این مطلب هستی؟ رأس الجالوت گفت: این عبارتها را میشناسم، ولی تفسیر آن را نمیدانم. امام(ع) فرمود: تو را از تفسیر آن آگاه میکنم. اینکه آمده است «نور از کوه طور سیناء آمد» همان وحی خداوند است که بر موسی(ع) فرو فرستاد، این بخش از تورات که میگوید «و از کوه ساعیر بر ما درخشیدن گرفت» وحی خداونداست که بر عیسی(ع) نازل شد و تفسیر جمله «و از کوه فاران بر ما آشکار شد» فاران کوهی است از کوههای مکه که یک روز راه با مکه فاصله دارد. نیز «شعیا» ی پیامبر(ص) - چنانکه تو و یارانت تورات را و آنچه به آن اضافه شده حق دانستهاید- گفته است: «دو سوار دیده که زمین برای آنان روشن شد، یکی بر درازگوش سوار بود و دیگری بر شتر». حال بگو چه کسی بر درازگوش سوار بود و که بر شتر؟ در اینباره چه میگویید؟ رأس الجالوت گفت: آن دو را به من بشناسان که آنان نمیشناسم. امام(ع) فرمود: آنکه بر درازگوش سوار است، عیسی بن مریم است و آنکه بر شتر سوار است محمد(ص) است. این بیان، از تورات است. آیا منکر آن هستی؟ پاسخ داد: نه. آن را انکار نمیکنم.
امام(ع) فرمود: آیا «حیقوق» پیامبر را میشناسی؟ گفت: آری. او را خوب میشناسم. امام(ع) فرمود: به گواهی کتاب شما، او گفته است: «خداوند «بیان» را از ناحیه کوه فاران فروفرستاد و آسمانها از ذکر و تسبیح «احمد» و امت او پر شد. سپاه او همانگونه که در خشکی میتازد و یورش میبرد بیپروا و شجاعانه در دریا اسب میتازد و به مصاف دشمن میرود. پس از ویرانی «بیت المقدس» او کتابی جدید (قرآن) میآورد». آیا این گفته را خواندهای و آن را میپذیری و به آن ایمان داری؟ رأس الجالوت گفت: آری. این گفته حیقوق(ع) است و ما منکر آن نیستیم. امام(ع) فرمود: داوود در زبور گفته است: «بار خداوندا، آن کس را که پس از گذشت فترتی (روزگارانی)، سنت تو را برپا میدارد، مبعوث فرما». تو این مطلب را خواندهای؟ به پرسش من پاسخ بده که آیا غیر از محمد(ص) پیامبری را میشناسی که پس از دورانی، سنت خدا را برپا داشته و احیا کرده باشد؟ رأس الجالوت گفت: این گفته داوود است آن را میشناسیم (خواندهایم)، اما منظور داوود، عیسی بوده و فترت، همان روزگار اوست.
امام(ع) فرمود: ندانستهای (فراموش کردهای) که عیسی با سنت الهی مخالفت نکرد، بلکه تا روزی که خداوند او را بالا برد از سنت تورات پیروی میکرد. در انجیل آمده است: «به یقین فرزند بانوی نیکو کار خواهد رفت و «فارقلیطا» پس از او خواهد آمد و هموست که بار خطاها را سبک کرده و هر چیز نادانسته را برای شما تفسیر میکند. همانگونه که من به رسالت او گواهی دادهام او نیز رسالت مرا گواهی خواهد داد. من «مثل»ها را برای شما آوردهام و او «تأویل» را برای شما خواهد آورد». آیا این بشارت را از او دانسته، به آن ایمان داری؟ رأس الجالوت گفت: آری. منکر آن نیستم. امام(ع) فرمود: ای رأس الجالوت، درباره پیامبرت موسی بن عمران از تو سؤال کنم؟ گفت: بپرس. امام(ع) فرمود: حجت و برهان تو در اثبات نبوت موسی چیست؟ پاسخ داد: او نشانه (معجزه)هایی آورد که پیامبران پیش از او نیاوردند. امام(ع) پرسید: مثلا چه چیزی؟
او گفت: دریا را شکافت، عصای خود را به ماری (اژدهایی) خزنده مبدل کرد، بر سنگ زد و از آن چشمههایی جوشیدن گرفت، دست در گریبان خود فرو برد و سپید و درخشان از گریبان بیرون آورد و نشانههایی به منصه ظهور رساند که جز او کسی توان انجام آن را نداشت. امام(ع) فرمود: راست گفتی. بنابراین اگر کارهایی که از دیگران برنمیآید، دلیل و حجت بر نبوت و رسالت او باشد، پس هرکس که ادعای پیامبری کند و اموری را به ظهور برساند که دیگران از عهده آن برنیایند بر شما لازم و واجب است او را تصدیق کنید. آیا چنین نیست؟ رأس الجالوت گفت: نه؛ زیرا موسی مقرب خداوند بود و منزلت والایی نزد حضرتش داشت که دیگران از آن بیبهره بودند. ما نیز مکلف نیستیم از مدعی نبوت پیروی کرده، نبوت او را بپذیریم تا اینکه حجت والایی همانند آنچه موسی آورد، بیاورد. امام(ع) فرمود: پیامبرانی که قبل از موسی(ع) فرستاده شدند، همانند موسی دریا را نشکافتند، با ضربه عصای خود از سنگ دوازده چشمه جوشان پدید نیاوردند، دست سپید و درخشنده از گریبان خود برنیاوردند و عصای خویش به ماری خزنده مبدل نکردند. پس چگونه و چرا رسالت و نبوت آنان را پذیرفتید؟ رأس الجالوت یهودی گفت: پیش از این گفتم که هرگاه کسانی ادعای پیامبری داشته باشند و نشانه (معجزه)هایی که عامه مردم از ارائه آن ناتوان باشند، بیاورند - هرچند نشانههایی جز نشانههای موسی ارائه کنند- باید آنان را تصدیق و تأیید کرد.
امام(ع) فرمود: ای رأس الجالوت، پس چه چیزی تو را از اقرار و اعتراف به رسالت عیسی بن مریم بازمیدارد؟ در حالیکه او مردگان را زنده میکرد و کور و جذامی را شفا میداد و با گل، شکل پرنده میساخت و در آن میدمید و آن پرنده، به فرمان خدا جان میگرفت. رأس الجالوت گفت: گفته میشود که عیسی چنین میکرد، ولی ما خود شاهد آن نبودهایم. امام(ع) فرمود: آیا معجزههای موسی را خود دیدهای؟ آیا نه این است که خبر این معجزهها به وسیله افراد مورد اعتماد و یاران موسی به ما رسیده است؟ گفت: آری. امام(ع) فرمود: به همین صورت اخبار متواتر درباره خرق عادت عیسی بن مریم به شما رسیده است. پس چگونه است که موسی و اعجاز او را تصدیق، اما عیسی و اعجاز او را رد میکنید و نمیپذیرید؟ رأس الجالوت که پاسخی نداشت، دم فروبست و خاموش شد.
آنگاه امام رضا(ع) فرمود: پیامبر اسلام، حضرت محمد(ص) و آنچه آورد و نیز هر پیامبری که خداوند او را مبعوث فرموده، همین حالت را دارد. پیامبر اسلام یتیم، بینوا و چوپانی روزمزد بود که خواندن و نوشتن نیاموخت و در مکتب معلمی حاضر نشد، اما قرآن را آورد که داستان و ماجراهای پیامبران را بیهیچ کم و کاستی و نیز اخبار امتهای پیشین و امتهایی که تا روز قیامت خواهند آمد نقل میکند و همین، معجزه و نشانه پیامبری اوست. او از نهان مردم و اینکه در خلوت خانه خود چه میکنند خبر میداد و نشانه و معجزههای بیشماری مینمایاند. رأس الجالوت گفت: درستی ماجرای عیسی و ماجرای محمد برای ما ثابت نشده است و بر همین اصل، نمیتوانیم پیامبری آن دو را تأیید کنیم و به آن تن دهیم. امام(ع) فرمود: بنابر آنچه میگویی، گواه رسالت عیسی(ع) و محمد(ص) به ناحق گواهی داده است؟ رأس الجالوت اینبار نیز پاسخی نداشت و دم فروبست. سپس امام رضا(ع) رو به «هیربد» بزرگ کرد و فرمود: تو زرتشت را پیامبر میخوانی، پس حجت و دلیل خود را بر پیامبری او بیان کن. هیربد گفت: او نشانههایی با خود آورد که پیش از او کسی چنان نشانههایی نیاورده است. البته ما او را ندیدهایم، اما اخباری که از پیشینیان به ما رسیده، او چیزهایی را برای ما حلال گرداند که دیگری حلال نکرده بود؛ لذا از او پیروی کردیم.
امام(ع) فرمود: بنابراین، به دلیل اخباری که درباره او به شما رسید از او پیروی کردید آیا چنین است؟. هیربد گفت: آری. امام(ع) فرمود: امتهای دیگر نیز براساس اخباری که درباره پیامبران، موسی، عیسی و محمد- که درود خدا بر آنان باد- به آنان رسیده بود از ایشان پیروی کردند. پس شما که به وسیله اخبار متواتر مبنی بر اینکه زرتشت کارهایی کرد که دیگری نکرده بود، او را پذیرفتید، برای تن ندادن به رسالت آنان چه بهانه و عذری دارید؟ هیربد از پاسخ بازماند. امام(ع) فرمود: ای جماعت حاضر، اگر کسی از شما با اسلام مخالفت دارد و میخواهد در اینباره پرسشی کند، شرم و خجالت را وانهاده، هرچه بخواهد بپرسد. «عمران صابی» که سرآمد و یگانه متکلمان بود، نزد حضرت آمد و گفت: ای عالم ترین مردم، اگر تو به پرسیدن فرا نمیخواندی هرگز برای پرسیدن، نزد تو نمیآمدم. بدان که کوفه، بصره، شام و ناحیه جزیره را درنوردیدم و با متکلمان دیدار و گفتوگو کردم، اما کسی را نیافتم که یگانگی خداوند را برای من ثابت کند. حال اجازه سؤال به من میدهی؟ امام(ع) فرمود: اگر در جمع حاضران، «عمران صابی» حضور داشته باشد، بیتردید تو همو هستی.
پاسخ داد: آری. من همو هستم. امام(ع) فرمود: ای عمران، هرچه میخواهی بپرس، اما با شنیدن حق انصاف در پیش گیر و با ردّ آن راه ژاژخایی و بیهودهگویی و ستم را واگذار. عمران گفت: ای سرورم، تنها یک چیز از تو میخواهم و آن این است که چیزی را برای من ثابت کنی تا به آن چنگ اندازم و آن را وانگذارم. امام(ع) فرمود: آنچه میخواهی بپرس. انبوه حاضران، درهمفشرده، گرد او جمع شدند. عمران به امام(ع) گفت: موجود نخستین کیست و چه چیزی آفریده است؟ مرا از این امر آگاه کن. امام(ع) فرمود: ای عمران، حال که پرسیدی پاسخم را بشنو و در آن فهم کن. اما واحد، پیوسته یگانه بود و چیزی با او نبود نه «حدودی» داشت و نه «اعراض». آنگاه آفریدههایی نو و گوناگون با اعراض و حدود مختلف آفرید.
نه در چیزی آن را برپا داشت و نه در چیزی آن را اندازه کرد و محدود گرداند. بر اساس چیزی آن را تقدیر نکرد و در ساختن آن مانندی از پیش برای آن قرار نداد. خلق را برگزیده (سره) و پاک نهاد و غیربرگزیده، مخالف یکدیگر و همدل و دارای رنگ و مزه گوناگون آفرید. حضرتش خلق را نیافرید تا نیاز خود را به وسیله آن برطرف کند یا که با این خلق، به برتری و جایگاهی رسد که جز به وسیله آن آفریده به آن دست نمییافت و پیش از آفرینش نیز بدان نرسیده بود و با آفرینش خلق، خود را دستخوش کاستی یا فزونی نمیدید. ای عمران، به آنچه گفتم پی بردی؟ عمران گفت: سرورم، به خدا سوگند آری. امام(ع) فرمود: ای عمران، چنانچه خداوند از سر نیاز، خلق را آفریده بود، به یقین جز به اندازه رفع نیاز خود نمیآفرید و از همینرو میبایست چند برابر آنچه آفریده بود میآفرید،؛ چراکه هرچه یاران، بیشتر باشند سرپرست و بزرگ ایشان قویتر خواهد شد. ای عمران، بدانکه نیاز، او را فرو نگیرد و آنچه از خلق آفرید، نه برای نیاز خود بود بلکه پارهای از آنان نیاز خود را به وسیله برخی دیگر برآورده سازند،؛ چراکه هیچیک از خلق به تنهایی نمیتواند نیاز خود را برآورده سازد. و جماعتی از ایشان را بر دستهای دیگر برتری بخشید، بدون اینکه به آن کس که برتری داده، نیازی داشته باشد و بر کسی که خوار نموده، عیب و خدشهای وارد کرده باشد، پس خلق را به همین جهت آفرید.
عمران گفت: ای سرور من، آیا آن، موجود نخستین در نفس خودش برای خودش معلوم بود؟ امام(ع) فرمود: علم به چیزی و آنچه که به واسطه آن بر آن استدلال میشود (صورت ذهنی) تنها برای نفی و ردّ خلاف آن است تا اینکه خود آن شیء، به وسیله آنچه از آن نفی شده، موجود باشد و شیء را به اندازه کردن و در حدّی پنداشتن (درآوردن) نفی کند. ای عمران، فهمیدی. عمران گفت: آری به خدا سوگند سرور من. به من بگو آن هستی واحد (موجود نخست و یگانه) علم خود را به وسیله چه چیزی به دست آورد، با ضمیر و اندیشه (صورت ذهنی از شیء) یا به وسیله چیزی دیگری؟ امام(ع) فرمود: به نظر تو اگر به وسیله ضمیر دانسته باشد آیا جز اینکه برای آن ضمیر، حد و اندازهای قرار دهی که معرفت بدان منتهی شود، راه دیگری داری؟ عمران گفت: چارهای جز این نیست. امام(ع) فرمود: آن اندیشه و ضمیر چیست؟ عمران دم فروبست و پاسخی نداد.
امام(ع) فرمود: اشکالی ندارد. اگر از تو بخواهم که آن اندیشه (صورت ذهنی) را با اندیشهای دیگر بشناسانی میتوانی چنین کنی؟ سپس فرمود: ای عمران، با این سخن ادعای خود را باطل و تباه کردی. بهتر است بدانی که «واحد» با اندیشه (صورت ذهنی) وصف نمیشود و به او بیشتر از «فعل»، «عمل» و «صنع» گفته نمیشود و نباید او را همچون مخلوقات، گوناگون و جزء جزء دانست که چنین پنداری از او توهم است. این مطلب را درک کن و آنچه را که درست میپنداری بر آن بنیان گذار. عمران گفت: سرور من، حدود آفریدههای او چه مقدار است؟ چگونه است؟ معنای آن چیست؟ و چند گونه آفریده شده است؟ مرا از اینها آگاه کن. امام(ع) فرمود: پرسیدی، پس فهم کن و بدان که حدود و ماهیت و اندازه آفریدگان ششگونه است: ملموس (سودنی)، موزون (سنجیدنی)، آنچه به دیده آید و در آن نگریسته شود، آنچه وزن ندارد که همان روح است و از جمله آنها نیز دیدنیهاست که وزن ندارد، ملموس و محسوس نیست، رنگ و مزه ندارد، تقدیر (اندازه نگاه داشتن)، أعراض، صورتها و عرض و طول (اندازه) میباشد. نیز از آن جمله است: عمل، حرکاتی که اشیاء را میسازد و آن را از حالی به حالی دیگر درآورده، آنها را دستخوش فزونی و کاهش میکند. اعمال و حرکات در حرکت هستند،؛ چراکه به اندازهای که بدانها نیاز است وقت و فرصت دارند و چون از شیء فراغت حاصل شود، حرکت میرود و اثر آن میماند و این جاری مجرای سخنی است که میرود، اما اثرش میماند. عمران گفت: سرور من، از آن آفریدگاری مرا خبر ده که آیا پس از آنکه واحد بود و چیزی با او نبود حال که آفرید، تغییر کرده یا نه؟ امام(ع) فرمود: خدای با آفریدن خلق تغییر نمیکند، بلکه خلق با تغییری که خداوند در آن بهوجود میآورد، تغییر میکند. عمران گفت: پس به چیزی (وسیلهای) او را شناختهایم؟ امام(ع) فرمود: با غیر او او را شناختهایم.
عمران گفت: غیر او چیست؟ امام(ع) فرمود: با «مشیت»، «اسم»، «صفت» و مانند آنها او را شناختیم و تمام اینها حادث و آفریده شده، و به فرمان او تدبیر میشوند. عمران گفت: سرورم، پس او چیست؟ امام(ع) فرمود: او «نور» است، بدین معنا که ساکنان آسمان و زمین را هدایت میکند و بیش از اینکه او را یگانه بخوانم، از من مخواه. عمران گفت: سرور من، میگویم: خداوند پیش از آفرینش ساکت و خموش بود و پس از آفرینش سخن گفت. آیا اینچنین نیست؟ امام(ع) فرمود: خاموشی زمانی مفهوم دارد که پیش از آن سخنی وجود داشته باشد، مثلا گفته نمیشود: چراغ خاموش است و سخن نمیگوید. نیز گفته نمیشود: چراغ از آنرو روشن میشود و نور میافشاند تا آنچه میخواهد با ما بکند پاسخ ما این است که نور چراغ، فعل و هستی او نیست، بلکه چیزی جز چراغ نیست و چون به ما روشنی دهد میگویم: چراغ، نور افشاند تا ما به وسیله آن روشنی یافتیم. پس ای عمران، با این مطلب در کار خود بینا شده راه مییابی.
عمران گفت: آقای من، پیشتر بر آن بودم که هستی اول، با آفریدن خلق، از حالیکه در آن بود متغیر شد. امام(ع) فرمود: ای عمران، اینکه میگویی: «هستی اول بهگونهای و به طریقی متغیر میشود تا آنکه آنچه او را تغییر میدهد به ذات او برسد» سخنی بیهوده و امری محال و ناممکن است. ای عمران، آیا آتش، خود را تغییر میدهد؟ گرما ی سوزان خود را میسوزاند؟ یا اینکه دیدهای یا شنیدهای فردی بینا، دیده خود را ببیند؟ عمران گفت: چنین چیزی ندیده و نشنیده ام. آیا هستی اول در آفریده است یا آفریده در اوست؟ امام(ع) فرمود: ای عمران، او بالاتر و والاتر از این پندارها است. نه او در خلق است و نه خلق در اوست و او از چنین چیزی منزه است و قدرت و توانی جز از سوی خداوند میسر و ممکن نیست. حال ای عمران، تو از آینه بگو و مرا آگاه کن که آیا تو در آینهای یا آینه در توست؟ و هرگاه آینه در تو نباشد و تو در آینه نباشی، با چه چیزی به وسیله آن آینه، به وجود خود استدلال میکنی؟ عمران گفت: به نور و روشنی که واسطه میان من و آینه است. امام(ع) فرمود: آیا از آن نور و روشنایی موجود در آینه، بیشتر از آنچه در چشم خود مینگری، میبینی؟ عمران گفت: آری. امام(ع) فرمود: آن نور بیشتر را به ما نشان بده. عمران پاسخی برای گفتن نداشت.
امام(ع) فرمود: من نور را فقط چیزی میبینم که تو و آینه را به وجود خودتان راهنمایی کرده است، بدون اینکه یکی از شما در دیگری باشد. برای این امر مثالهای دیگری نیز وجود دارد که نادان نمیتواند در باره آن سخن بگوید و مثلها و نمونههای بالاتر، از آن خداست. آنگاه امام رضا(ع) رو به مأمون کرده و فرمود: هنگام نماز فرارسیده است. عمران گفت: سرور من، مانع پرسشهایم مشو که قلبم نرم شده است. امام(ع) فرمود: نماز میگزاریم و بازمیگردیم. سپس امام و مأمون برخاستند، امام(ع) در درون نماز گزارد و مردم بیرون به امامت «جعفر بن محمد» نماز گزاردند. پس از پایان نماز، امام رضا(ع) به مجلس خویش بازگشت و عمران را فراخواند و فرمود: ای عمران؛ بپرس. عمران گفت: سرورم، خداوند به «حقیقت» به یگانگی خوانده میشود یا به «وصف»؟ مرا از این امر آگاه کن. امام(ع) فرمود: خداوند، آفریدگار یگانه و موجود اول است که پیوسته واحد و یگانه بود و چیزی با او نبوده و تنهایی بوده که دومی ندارد. حقیقت او نه معلوم است و نه مجهول و ناشناخته، نه محکم است و نه متشابه و نه مذکور است و نه فراموش شده. چیزی نیست که اسم غیر او بر او درست بیاید و واقع شود. نه از وقتی (آغازی) وجود داشته و نه تا وقتی (پایانی) وجود خواهد داشت، بلکه ازلی و ابدی است. قائم به چیزی نبوده و چنین نیز نخواهد بود و بر چیزی تکیه نکرده و در چیزی (جایی) ساکن نبوده و قرار نداشته است. تمام اینها پیش از آفرینش خلق بوده،؛ چراکه چیزی با او نبوده و تمام اینها که گفته شد صفاتی است حادث که محدثی آن را پدید آورده است و بیان و شرحی است که هرکس فهم و درکی داشته باشد، آن را میفهمد.
ای عمران، بدان که «ابداع»، «مشیت» و «اراده» سه اسم هستند، دارای یک معنا و اولین چیزیکه آفریننده ابداع و اراده و مشیت کرد، حروفی بود که آنها را اصل هرچیز، راهنمای برای هرچیز قابل ادراک و جداکننده هر مشکلی قرار داد. به سبب آن حروف، حق و باطل، فاعل و مفعول و معنا از غیر معنا بازشناخته میشوند و همه امور بر آن حروف (در چارچوب آن) جمع شده است. خداوند در ابداع و آفرینش حروف، جز خود آنها هیچ معنایی برای آنها قرار نداد و آنها دارای وجود و مفهومی مستقل نیستند و در همین حد به پایان میرسند؛ زیرا آنها معلول ابداع و پدید آمده آن هستند. اما نور در این جایگاه، نخستین فعل خداوند است که او نور آسمانها و زمین است و حروف مفعول و ابداعشدهای است که کلام بر آن استوار است و با بودن حروف شکل میگیرد و عبارتها همگی از جانب خداوند هستند که او به آفریده آموخت. این حروف ۳۳ حرف بوده، که ۲۸ حرف آن بر زبان عربی دلالت دارد و از این ۲۸ حرف، ۲۲ حرف بر زبان سریانی و عبری دلالت دارد و پنج حرف از ۲۸ حرف در دیگر زبانها به کار رفته، دگرگون شده است که در مجموع ۳۳ حرف است. اما آن پنج حرف اختلافی باید پنهان بماند، که بیش از آنچه درباره آنها گفتم، گفتن چیزی روا نباشد. آنگاه حضرتش پس از شماره و استوار کردن آن، آن را فعلی از خود قرار داد، مانند اینکه فرمود: ﴿كُنْ فَيَكُونُ﴾[۱۱]؛ «چون به کاری اراده فرماید، فقط میگوید: موجود باش، پس فورا موجود میشود». بنابراین «کن» از سوی خداوند «صنع» (آفرینش) و هرچه با این فرمان پدید میآید «مصنوع» است. پس آفریده نخست خداوند، ابداع بود که وزن، جنبش، شنوایی، رنگ و حسّی نداشت.
آفریده دوم، حروف بود که وزن و رنگ نداشت، مسموع (قابل شنیده شدن) و وصف شدنی بود، اما بدان نگریسته نمیشد. آفریده سوم، همه محسوسها، ملموسها، چشیدنیها را که بدان نگریسته میشد دربر میگرفت و بدان ای عمران، که خداوند بر حروف پیشی دارد و حروف جز بر خود بر چیزی دیگری دلالت نمیکند. مأمون گفت: حروف چگونه بر غیر خود دلالت نمیکند؟ امام(ع) فرمود: زیرا خداوند - تبارک و تعالی- هرگز از آنها چیزی را برای غیرمعنا یی جمع نمیکند. پس هرگاه چهار، پنج، شش یا بیشتر یا کمتر جمع کرد بدان که بیمعنا جمع نکرده، بلکه آن را برای معنایی حادث که پیش از آن نبوده جمع کرده است. عمران گفت: چگونه میتوانیم آن را بشناسیم؟ امام(ع) فرمود: وجه شناخت آن بدینگونه است که هرگاه معنایی غیر از حروف را از آنها اراده نکنی، حرفحرف برشمرده، میگویید: ا، ب، ت، ث، ج، ح، خ، تا آخر و تنها معنایی که از آن مییابی معنای خود آنهاست، اما اگر برای آنچه خواستهای، حروف را جمع کنی و آنها را اسم و صفتی برای معنای آنچه خواستهای قرار دهی، آن حروف بر معانی آن چیز دلالت خواهند داشت و توجهدهنده به سوی موصوف آن حروف خواهند بود. ای عمران، آیا فهمیدی؟
عمران پاسخ داد: آری. امام رضا(ع) فرمود: ای عمران، آگاه باش که هیچ صفتی برای غیر موصوف و هیچ اسمی برای غیرمعنا و هیچ حدی برای نامحدود وجود ندارد و همه صفات و اسماء بر کمال و وجود دلالت میکنند و بر احاطه دلالت نمیکنند، چنانکه حدود، بر ابعاد، مانند: مربع، مثلث و مسدس (شش ضلعی) دلالت دارند. وانگهی خداوند با صفات و اسماء شناخته میشود، نه با طول و عرض، کمی یا زیادی، رنگ و وزن و مانند آن و بدان که چیزی از اینها در خداوند حلول نمیکند. خداوند از این اوصاف دور و منزه است و زمانی خلق به معرفت او پی خواهند برد که خویش را بشناسند آنگاه است که میتوانند مبدأ آفرینش را بشناسند، چرا که ضرورت این شناخت را ذکر کردیم. صفات خداوند، راهنمای به شناخت خدای است و با نامهایش درک و با آفریدههایش بر وجود او استدلال میشود، تا اینکه جوینده او به چنان یقینی برسد که به دیدن با چشم، شنیدن با گوش، لمس با دست و احاطه قلبی نیاز نداشته باشد. پس اگر صفات خداوند بر او دلالت نکند، اسمایش بدو نخوانند و «معلمه» (صورت ذهنی) از آفریده (که با آن بر او استدلال میکند) او را به وسیله معنیاش درک نکند، عبادتی که آفریدگان انجام میدهند برای اسماء و صفات خواهد بود، نه معنا. پس اگر غیر از این میبود، هر آینه معبودی که به یگانگی پرستیده میشد غیر خدا بود؛ زیرا صفات و اسماء خداوند، غیر اوست. آیا فهمیدی؟ عمران گفت: آری سرور من. مطالب بیشتری بگویید. امام(ع) فرمود: ای عمران، از پیروی و تکرار گفته نادانان گمراه بپرهیز؛ همانهایی که گمان میکنند خداوند در آخرت برای حسابرسی پاداش و کیفر دادن وجود دارد، ولی در دنیا برای اطاعت شدن و دل به امید او بستن حاضر نیست. اگر آنگونه که آن گمراهان میپندارند در خداوند نقص و شکستی بود هرگز در آخرت نیز موجود نمیشد، اما مردم از جایی که نمیدانند و با قرار گرفتن در بیراههای که آن را شاهراه میدانند از راه حق بیرون شده، به کوره راه تاریکیهای نادانی گام نهاده، گمراه شده، حق را نمیبینند و نمیشنوند. خداوند در اینباره فرموده است: ﴿وَمَنْ كَانَ فِي هَذِهِ أَعْمَى فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمَى وَأَضَلُّ سَبِيلًا﴾[۱۲]. طبق آیه قرآن چنین شخصی حقایق موجود را به دلیل کوردلی نمیبیند.
خردمندان دانستهاند که استدلال بر آنچه در آنجا (روز واپسین) وجود دارد، تنها با استدلال به آنچه در اینجا (دنیا) وجود دارد ممکن است و هر کس علم آن را (خداشناسی یا معاد) از پیش خود و بنا به درک خود گرفته و وجود و ادراک او را از خویش خواسته باشد، نه از جایگاه آنکه امامان هستند، بیتردید این علم، بر دوری او از خداوند و شناخت او میافزاید؛ زیرا خداوند این علم را به خاصانی سپرده که تعقل میکند، میدانند و میفهمند. عمران گفت: سرورم من، «ابداع» آفریده شده است یا نه؟ مرا از این امر آگاه کن. امام(ع) فرمود: ای عمران، ابداع، آفریدهای ساکن است که با سکون درک نمیشد و خدایش آفرید که در این صورت حادث و آفریدهای از آفریدگان خداوند شده است. این را بیتردید بدان که در آنهنگام تنها خداوند بود و آفریدهاش، که سومی در میان ایشان و غیر ایشان نبود. پس آنچه خدای آفرید جز این نیست که آفریده اوست. گاهی آفریده ساکن، متحرک، مختلف (ناموافق)، مؤتلف (موافق)، معلوم و متشابه است و هرچه دارای حدّ و اندازه باشد آفریده خداوند است»[۱۳]. «و بدان که هر آنچه حواس تو را توانا کند، معنایی است که به وسیله آن، حواس درک میشود و هر حسی بر آن چیزی دلالت میکند که خداوند در ادراک آن شیء قرار داده است و قلب، همه اینها را درک میکند. ای عمران، بدان یگانهای که بدون تقدیر و تحدید برپاست، خلقی را آفرید که در حد و اندازه محدود است و آنچه آفرید در واقع دو آفریده است: «تقدیر» و «مقدّر» و هیچیک از این دو رنگی، طعمی و وزنی نداشت. حضرتش چنین مقرر فرمود که هریک از آنها به وسیله دیگری و هردو به وجود خودشان درک میشوند. خداوند هیچ چیزی را تنها و قائم به خود و بدون اتکای به دیگری نیافرید تا اینکه بر حسب ارادهاش، آن آفریده، بر وجود خداوند دلالت کند. پس خداوند یگانه واحدی است که دومی ندارد تا او را برپا دارد، یاری کند و نگاه دارد، در حالیکه آفریدهها - به اذن و مشیت خداوند- یکدیگر را نگاه میدارند.
این همان چیزی است که مردم درباره آن دچار اختلاف شده و در وادی گمراهی و سرگردانی، گرفتار شدند و از تاریکی، درخواست رهایی از تاریکی میکنند،؛ چراکه خداوند را به اوصافی میخواندند و توصیف میکردند که خود بدان موصوف بودند. از همینرو از حق بیشتر و بیشتر فاصله میگرفتند. اما اگر خدای با اوصافش و آفریدگان را با اوصافشان توصیف میکردند، توصیفی بهجا میکردند و سخن از سر فهم و یقین میگفتند و گرفتار اختلاف و پراکندهگویی نمیشدند، ولی چیزی را در این باب میجستند که به وسیله آن دستخوش سرگردانی و سردرگمی شدند و ﴿وَاللَّهُ يَهْدِي مَنْ يَشَاءُ إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ﴾[۱۴] و خداوند هرکه را بخواهد به راه راست هدایت میکند». عمران گفت: سرور من، گواهی میدهم او همانگونه است که توصیف کردی، اما مسألهای مانده است که میخواهم بپرسم. امام(ع) فرمود: هرچه میخواهی بپرس. عمران گفت: درباره خداوند حکیم میپرسم. او در چه چیز است؟ چیزی بر او احاطه دارد؟ از چیزی به چیز دیگری متحول میشود؟ یا اینکه به چیزی نیاز پیدا میکند؟ امام(ع) فرمود: ای عمران، پاسخ تو را میدهم، پس به درستی پاسخ را درک کن؛ زیرا این، از مشکلترین سؤالهایی است که برای مردم پیش میآید که جماعت عقل از دستدادگان و آنان که بهرهای از دانش ندارند، آن را درک نمیکنند و تنها خردمندان منصف، توانایی درک و فهم آن را دارند.
اما اول آن، پس اگر خدا آنچه را که آفریده، به جهت نیاز خود آفریده باشد در این صورت به جاست که گفته شود: خداوند به جهت نیازی که به آفریده دارد به آن چیز متحول و منتقل میشود، ولی خدای به جهت نیاز چیزی نیافریده و پیوسته ثابت است، ولی نه در چیزی و نه بر چیزی دیگر، اما خلق به یکدیگر نیازمند هستند. برخی از آنان برخی دیگر را نگاه میدارند، پارهای از ایشان در پارهای دیگر درون و بیرون میشوند و در تمام این احوال خداوندبه قدرت خویش تمام این آفریدگان را نگاه میدارد، اما خود در چیزی داخل یا خارج نمیشود، نگهداری خلق، او را خسته نمیکند و از نگاه داشتن آن درنمیماند و جز خدای پیامبران و رازداران او، نگاهبان امر او خزانهداران علم او که شریعت او را به پا میدارند، کسی از آفریدگان نمیداند که این کار (امر اداره خلق) چگونه است. و بدان که امر (فرمان) خداوند مانند چشم بر هم زدنی یا نزدیکتر است و هرگاه چیزی را بخواهد به او میگوید: باش، به مشیت و اراده او موجود میشود. هیچیک از آفریدگانش نسبت به آفریدهای دیگر به او نزدیکتر یا دورتر نیستند. ای عمران، آنچه را که گفتم فهمیدی؟ عمران گفت: آری ای سرور من، فهمیدم و گواهی میدهم خداوند همانگونهای که توصیف کردی و به یگانگیاش یاد نمودی و اینکه محمد، بنده و فرستاده اوست تا مردم را به دین حق هدایت کند. آنگاه عمران رو به قبله کرد و سر به سجده گذارد و اسلام آورد».
حسن بن محمد نوفلی میگویم: «چون متکلمان گفته عمران صابی را شنیده، تسلیم شدن او را دیدند، به امام رضا(ع) نزدیک نشدند و چیزی از او نپرسیدند،؛ چراکه عمران در جدل و مناظره آنچنان چیره بود که کسی نتوانسته بود او را وادار به تسلیم کند، اما اینک در برابر امام(ع) تسلیم شده بود. شب فرارسید و مأمون و امام رضا(ع) برخاسته داخل سرا شدند و مردم آنجا را ترک کردند. من با جمعی از یاران خود بودم که پیک «محمد بن جعفر» مرا به حضور او خواند و من روانه جایگاه او شدم. محمد بن جعفر به من گفت: «دیدی دوستت چه شگفتی آفرید و چگونه با عمران هماوردی کرد؟ به خدا سوگند، نمیپنداشتم که علی بن موسی هرگز در این زمینه (کلام) توانمندی داشته باشد و ندیده بودم که در مدینه با متکلمان گفتوگو کند یا ایشان نزد او برای گفتوگو، گرد آیند. گفتم: حاجیان نزد او میرفتند و از احکام حلال و حرام محل ابتلای خود از او میپرسیدند و او پاسخ میداد و هرکس برای نیاز خود نزد او میرفت با وی همزبان میشد و تن به گفته او میداد. محمد بن جعفر گفت: ای ابو محمد، بیم آن دارم که این مرد مأمون بر او رشک برده، او را مسموم کند یا صدمهای بر او وارد کند. از او بخواه تا از این چیزها (مناظرهها) خودداری کند.
گفتم: او این پیشنهاد را از من نخواهد پذیرفت. وانگهی او (مأمون) میخواست امام(ع) را بیازماید و ببیند که از دانش پدرانش بهرهای دارد؟ محمد بن جعفر گفت: به او بگو: عمویت به چند دلیل از این موضوع ناخرسند است و دوست میدارد دست از این مباحثهها بداری». به سرای امام رضا(ع) رفتم و آنچه میان من و محمد بن جعفر گذشته بود با او در میان گذاشتم. امام(ع) لبخندی زد و فرمود: خدای عمویم را به سلامت دارد. او را خوب میشناسم و میدانم چرا از این مجلسها ناخرسند است. آنگاه خطاب به غلام خود فرمود: ای غلام، نزد عمران صابی برو و او را نزد من بیاور. گفتم: فدایت گردم من جای او را میدانم. او نزد یکی از برادران شیعی ماست. امام(ع) فرمود: باکی نیست. چهارپایی برای او ببرید. نزد عمران رفته، او را به حضور حضرت رضا(ع) آوردم و امام از او استقبال شایانی نمود و تنپوشی خواست و آن را بهعنوان خلعت به عمران داد، سپس ده هزار درهم خواست و آن را به او صله داد.
گفتم: فدایت شوم، همان کاری را کردی که جدت امیر المؤمنین(ع) کرد. امام(ع) فرمود: ما اینگونه دوست داریم. آنگاه حضرت شام خواست و مرا در سمت راست خود و عمران را در سمت چپ خویش نشاند. چون از خوردن شام دست کشیدیم، امام(ع) به عمران فرمود: اکنون با همراه برو و فردا نزد ما بیا تا از خوراک مدینه تو را بخورانیم. از آن پس هرگاه متکلمان دیگر مکاتب نزد عمران جمع شده، باب گفت و گو را با وی باز میکردند، او با دانشی که از امام رضا(ع) کسب کرده بود حجت و برهان ایشان را باطل و مردود میکرد و کار او چنان بالا گرفت که متکلمان از او دوری میجستند. عمران مورد اکرام مأمون، فضل و امام رضا(ع) قرار گرفت، مأمون ده هزار درهم به او صله داد و فضل اموال فراوانی به او داد. امام رضا(ع) نیز گردآوری صدقات بلخ را به او سپرد و او به خواستههایش رسید»[۱۵].[۱۶]
منابع
پانویس
- ↑ نک: مسند الامام الرضا و حیاة الامام علی بن موسی الرضا(ع) (مطالعه و بررسی).
- ↑ ابو محمد، یونس بن عبد الرحمن، مولای آل یقطین، ثقه و از اصحاب امام کاظم(ع) و امام رضا(ع) بود. در میان اصحاب ما خوشنام و مقدم بود و منزلت والایی داشت. «ابن ندیم» درباره او میگوید: یونس بن عبد الرحمن از اصحاب موسی بن جعفر(ع)، از موالی آل یقطین و علامه زمان خویش بود که کتابهای زیادی براساس مذهب شیعه نگاشت. آنگاه ابن ندیم کتابهای او را برشمرد. یونس از «اصحاب اجماع» بود. در روزگار هشام بن عبد الملکزاده شد. امام صادق(ع) را بین صفا و مروه زیارت کرد، اما روایتی از او نقل نکرد. از امام کاظم(ع) و حضرت رضا(ع) روایت حدیث کرد. حضرت رضا(ع) افراد را برای کسب دانش و گرفتن فتوا به او ارجاع میداد. او از کسانی بود که اموال زیادی را صرف وقف کرد. در سال ۲۰۸ق. بدرود زندگی گفت. خدایش رحمت کند.
- ↑ ابو محمد، صفوان بن یحیی بجلی کوفی، معروف به «بیاع السابری» از اصحاب امام کاظم(ع) و امام رضا(ع) و امام جواد(ع) بود و آن بزرگواران، فقاهت و دانش او را تأیید و تقریر کردند. او ثقهای از اصحاب اجماع و وکیل امام رضا(ع) بود. او کتابهای فراوانی نگاشت. در پرهیزگاری و عبادت حق تعالی به مرتبهای دست یافت که همانندی نداشت (بحار الانوار، ج۷۵، ص۳۳۷). شیخ طوسی درباره صفوان گفته است: از نظر محدثان، صفوان مؤثقترین و عابدترین مردم روزگار خود بود. در یک شبانهروز یکصد و پنجاه رکعت نماز میگزارد، در سال سه ماه روزه میگرفت و همه ساله سه بار زکات میداد. دلیل این کار صفوان عهدی بود که با دو دوست خود کرده بود، به این شرح: او، «عبدالله بن جندب» و «علی بن نعمان» در خانه خدا همپیمان شدند که هرکدام از آنها بمیرد، دیگری تا زمانی که زنده است برای او نماز گزارد، روزه بگیرد، حج به جای آورد و از طرف او زکات بدهد. عبدالله و علی زندگی را وداع گفتند و صفوان ماند. از اینرو و براساس پیمانی که با آنان بسته بود، به جای آنان نماز میگزارد، روزه میگرفت، زکات میداد، حج میکرد و هر کار نیکی که میکرد، به نیابت از آنان نیز مانند آن را انجام میداد... او از چهل تن از اصحاب امام صادق(ع) روایت کرد. صفوان کتابهای زیادی نگاشت و در این عرصه همانند «حسین بن سعید» بود. همچنین کتابی شامل مسائل و روایات از امام کاظم(ع) دارد. صفوان در مدینه درگذشت و امام جواد(ع) حنوط و کفن او را فرستاد و به اسماعیل بن موسی فرمود تا بر پیکر او نماز گزارد. خدایش رحمت کند. (طبرسی، الاحتجاج، ج۲، ص۱۸۴ و علامه حلی، خلاصة الأقوال، ص۱۷).
- ↑ ر.ک: عبد الهادی فضلی، تاریخ التشریع الاسلامی، ص۱۸۰.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۲۴۲.
- ↑ چند وجه برای این وضعیت متصور است:
- کوچ افراد تازه مسلمان از دیگر ملتها به سرزمین اسلامی یا به دلیل همزیستی که با مسلمانان داشتند؛
- علیرغم فتوحات اسلامی، پیروان دیگر ادیان و فرهنگها سعی در نفوذ فرهنگی در فرهنگ و تمدن اسلامی داشتند؛
- خلفا در تشویق فرهیختگان به ترجمه تراث دیگران با انگیزه توسعه علمی و آشنایی با دیگر فرهنگها نقش چشمگیری داشتند؛
- خلفا بر آن بودند تا طالبان دانش را از سیراب شدن از چشمه زلال معارف اهلبیت(ع) باز داشته، با فرهنگ و دانش دیگران سرگرم کنند؛ زیرا در صورت گرایش جویندگان معرفت به مدرسه اهلبیت(ع) بیتردید به مرجعیت علمی و در نتیجه، مرجعیت سیاسی آنان - هرچند در دراز مدت- میانجامید که به هیچوجه به کام خلفا شیرین و گوارا نمیآمد.
- ↑ برتری امام(ع) و درخشش علمی او را در جهان اسلام میتوان یکی از عواملی دانست که مأمون را بر آن داشت تا با شتابزدگی امام(ع) را از میان بردارد،؛ چراکه مأمون نمیتوانست به چنین مرتبهای دست یابد و از همینرو به موجودی حاشیهای - همچنانکه بود- مبدل میشد. این بود که با بیرحمی تمام، طرح از میان برداشتن این شخصیت سترگ را ریخت؛ همو که از نظر مردم، رقیب مأمون به شمار میرفت و بر او برتری داشت. مأمون این برتری را نمیتوانست بر خود هموار کند و از دیگرسو منصب خلافت چیزی نبود که از آن چشمپوشی کند؛ زیرا که «ملک عقیم» است و خویشاوندی نمیشناسد. از همینرو بود که مأمون داغ ننگ این جنایت را بر پیشانی خود نهاد و دست به خون پاک آن حضرت آلود.
- ↑ شیخ صدوق، التوحید، ص۲۷۰.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۲۴۹.
- ↑ «ما تا خداوند را آشکارا نبینیم، به تو ایمان نمیآوریم و در حالی که خود مینگریستید آذرخش شما را فرا گرفت» سوره بقره، آیه ۵۵. (با اختلاف لفظ «فَأَخَذَتْهُمُ» که در روایت آمده، ولی در قرآن ﴿فَأَخَذَتْكُمُ﴾ میباشد و امام در اینجا درصدد تلاوت آیه نبوده است).
- ↑ «باش! بیدرنگ خواهد بود» سوره بقره، آیه ۱۱۷.
- ↑ «و به راستی هر که در این جهان کور (دل) باشد همو در جهان واپسین (نیز) کور (دل) و گمراهتر خواهد بود» سوره اسراء، آیه ۷۲.
- ↑ مسند الامام الرضا، ج۲، ص۸۸- ۹۰.
- ↑ «و خداوند هر که را بخواهد به راه راست رهنمایی میکند» سوره بقره، آیه ۲۱۳.
- ↑ توحید، ص۴۱۷- ۴۴۱؛ عیون اخبار الرضا، ج۱، ص۱۵۴.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۲۵۰.