بحث:عبدالملک بن مروان در تاریخ اسلامی

Page contents not supported in other languages.
از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت

عبدالملک مروان

او عبدالملک بن مروان بن حکم بن ابی‌العاص بن امیه بود و کنیه او را ابوالولید گفته‌اند. او در مدینه به سال ۲۶ هجری، در دوران خلافت عثمان بن عفان متولد شد. مادر او عایشه، دختر معاویه بن مغیره بن ابی‌العاص بن امیه بود. او قرآن را حفظ کرد و علوم دینی از جمله فقه و تفسیر و حدیث را زیرنظر استادان حجازی در مدینه فراگرفت. عبدالملک بسیار در مجالس علما شرکت می‌جست و زیاد به مسجد می‌رفت و قرآن می‌خواند و به همین سبب به کبوتر مسجد معروف شد. او در مدینه همیشه از علم و دانش فقها بهره می‌برد و فقط برای حج و جهاد شهر را ترک می‌کرد. پس از آن‌که پدرش، مروان بن حکم، دمشق را به سبب جنگ مرج راهط ترک کرد و به مصر رفت، او را نایب حکومت قرار داد و در رمضان سال ۶۵ هجری، بعد از مرگ پدرش با او به عنوان خلیفه بیعت کردند[۱].[۲]

امام سجاد(ع) در عصر عبدالملک مروان

عبدالملک مروان از خلفای با تدبیر و زرنگ اموی بعد از معاویه است. بعد از پدرش مروان که تشتت خاصی در جامعه به وجود آمده بود، با مکر و نیرنگ و تدبیر توانست یک‌پارچگی درست کند و همه رقبای خود را از صحنه به در ببرد. او توانست فتنه‌هایی مثل عبدالله زبیر را که بر بخشی از جامعه اسلامی آن روز خلافت می‌کرد بی‌اثر کند. عبدالملک مروان توانسته بود بین بی‌تقوایی و زرنگی و بین عبرت و لجام‌گسیختگی جمع کند و این سیاست در راستای حفظ حکومت و خلافت دنیایی او بود. او یقین داشت که آخرتش تباه است ولی در حفظ قدرت خلافتش در دنیا بی‌برنامه و چشم‌بسته عمل نمی‌کرد، بلکه از نقاط قوت و ضعف حکام و گذشتگان درس می‌گرفت. حیات ننگین این چهره معروف مروانی را در چند شاخصه می‌توان اشاره کرد:

۱. عبرت‌گیری از دیگران برای بقای خلافت: حاکمیت عبدالملک از طرفی با شلاق گرم استاندارانی خونریز مثل حجاج و یزید بن مهلب و هشام بن اسماعیل پیش می‌رفت و مردم را در خفقان و فشار سیاسی نگه می‌داشت و از طرف دیگر برای حفظ کیان حکومتش از تاریخ درس عبرت گرفته بود که نسبت به خاندان بنی‌هاشم و ذریه پیامبر اکرم(ص) سیاست براندازی را اعمال نکند. سرنوشت یزید و اثرات وضعی اعمالش در کربلا برای او درس شده بود. حجاج در کوفه زندگی می‌کرد و کوفه مرکز شیعیان شده بود، می‌دانست که شیعیان با امام سجاد(ع) رابطه پنهانی دارند، نامه‌ای به عبدالملک مروان نوشت: اگر می‌خواهی حکومت کنی و به راستی می‌خواهی حکومتت باقی بماند و خلافت را از دست ندهی علی بن الحسین را بکش[۳].

چون سعید بن جبیر را از نزدیک می‌دید و می‌دانست که این مقاومت‌ها و اعتراضات به حق و راستی از امام سجاد(ع) ریشه می‌گیرند، عبدالملک در جواب نامه حجاج نوشت: مرا از مبتلا شدن به خون بنی‌هاشم دور نگهدار و خون آنان را مریز؛ زیرا من پند گرفته‌ام که چگونه خاندان ابوسفیان در نتیجه ریختن خون بنی‌هاشم مضمحل شدند و حکومتشان بر باد رفت[۴].

امتناع عبدالملک از شهادت امام سجاد(ع) نه از جهت مظلومیت و بی‌گناهی اوست، بلکه فقط اثرات وضعی عمل و عاقبت کار را می‌اندیشد که اگر امام را شهید کنم منقرض می‌شوم. او معتقد است هرگاه علویون مورد ظلم و هجوم قرار گرفته‌اند مهاجمان به پیروزی نرسیده‌اند، پس از باب ملاطفت و رحمت نیست که حضرت سجاد(ع) را به شهادت نمی‌رساند، بلکه پرهیز از ریختن خون امام جهت استحکام بخشیدن به خلافت و ترس از نابودی تاج و تخت است.

عبدالملک مروان بعد از کشتن مصعب بن زبیر داخل دارالاماره کوفه شد و سر مصعب را در مقابل خود نهاده اظهار فرح و انبساط می‌کرد، شخصی به نام عبدالملک بن عمیر با لرز و ترس گفت: امیر به سلامت باشد من قضیه عجیبی از این قصر دارالاماره به خاطر دارم و آن این است که من با عبیدالله در این مجلس بودم که دیدم سر مبارک امام حسین(ع) را برای او آوردند و در نزد او نهادند. پس از چندی که مختار کوفه را تسخیر کرد با او در این مجلس بودم و همین‌جا سر ابن زیاد را نزد او دیدم، پس از مختار با مصعب صاحب این سر در این مجلس بودم که سر مختار را در نزد او نهادند و اینک با امیر در این مجلس می‌باشم و سر مصعب را در نزد شما می‌بینم و من به خدا پناه می‌برم! عبدالملک دستور داد تا قصر را خراب کنند.

۲. جداسازی خلافت از مبانی دینی: عبدالملک در اول ماه مبارک ۶۵ (ه. ق) به تخت سلطنت نشست، قبل از رسیدن به حکومت خود را فردی قرآن‌دوست می‌نمایاند. بیشتر وقت خود را در مسجد بود و قرائت قرآن می‌نمود. معروف شده بود به حمامة المسجد (کبوتر مسجد) حتی زمانی که خبر خلافت به او رسید مشغول تلاوت قرآن بود. قرآن را بر هم نهاد و بست و گفت: سلام عليك هذا فراق بيني و بينك خداحافظ ای قرآن، از این به بعد دیگر بین من و تو جدایی است[۵].

راغب در محاضرات می‌نویسد که عبدالملک می‌گفت: من از کشتن مورچه‌ای مضایقه داشتم ولی الان حجاج می‌نویسد که گروهی از مردم را کشته در من هیچ اثر نمی‌کند. وقتی فردی عادی از مبانی ارزشی اسلام فاصله گیرد، زشت‌ترین تصویر زندگی که همان، بر موج هوس سوار شدن، برایش ترسیم می‌شود و زندگی فردی او مملو از آلودگی‌های اخلاقی می‌شود و زندگی اجتماعی و خانوادگی‌اش متأثر از آن فرهنگ هوسرانی و بی‌تقوایی می‌گردد و در سطح عالی جامعه، اگر حاکم جامعه با قرآن وداع گوید و فرامین الهی را در زندگیش راه ندهد و با تمامی ارزش‌های دینی و تقوایی فاصله گیرد، فقط او نیست که به دره متعفن گناه و هلاکت سقوط می‌کند، بلکه همه آحاد جامعه را با خود به سقوط و نیستی می‌کشاند.

عبدالملک از آنهاست که رسماً در برابر امر به معروف و نهی از منکر ایستادگی و مقابله می‌کرد. از امر به معروف به شدت کراهت داشت و می‌گفت: والله لا يأمرني أحد بتقوى الله بعد ما مقامي هذا إلا ضربت عنقه لأن الحق معي هیچ‌کس در این مقام «خلافت» مرا امر به تقوای الهی نکند جز آنکه گردنش را خواهم زد. چون حق با من است[۶].

عبدالملک پس از انجام مراسم حج در اجتماع عظیم مسلمانان با هم گفت: من این ملت را با شمشیر درمان می‌کنم به خدا قسم هر کس مرا به تقوی دعوت کند گردنش را می‌زنم و یک نفر از قبیله بنی‌مروه به او گفت: اتق الله دستور داد تا او را زیر لگد کشتند[۷].

او شرب می‌نوشید و به نوشیدن شراب اقرار می‌کرد و از هرگونه فسق علنی ابایی نداشت. روزی زهری به او گفت: شنیده‌ام شرب خمر می‌کنی! گفت: بلی والله و شرب خون نیز می‌کنم و حقیقت همین است که هم شرب خمر می‌کرد و هم خون‌آشامی می‌نمود.

امالی شیخ طوسی می‌نویسد: ثمالی گفت: شخصی که در مجلس عبدالملک مروان در مکه حاضر بود گفت: عبدالملک شروع به سخنرانی کرد، همین که خطبه او منتهی به موعظه شد مردی از جای حرکت کرده گفت: بس است بس! شما امر می‌کنید ولی خودتان عمل نمی‌کنید و نهی می‌کنید اما خودتان از حرام خودداری نمی‌کنید، پند می‌دهید ولی پند نمی‌گیرید. ما باید مطیع کردار شما باشیم یا گفتار شما؟! اگر بگویید پیرو روش شما باشیم چگونه ممکن است پیرو ستمگران بود یا به چه دلیل ما از تبهکارانی پیروی کنیم که اموال خدا را ثروت خود حساب می‌کنند و بندگان او را برده خویش می‌شمارند؟ اگر می‌گویید اطاعت امر ما کنید و نصیحت ما را بپذیرید آیا ممکن است کسی که خود را نصیحت نمی‌کند یا خویشتن را پند نمی‌دهد به دیگری پند دهد؟ مگر اطاعت نمودن از کسی که عادل نیست لازم است؟

اگر بگویید دانش را بگیرید از هر جا که بود و پند بگیرید از هر کس که شنیدید، شاید در میان ما کسانی باشند که بهتر بتوانند از شما موعظه کنند و به زبان‌ها از شما آشناتر باشند، رها کنید خلافت را و دست از قفل و بند آن بردارید، راه را باز کنید تا کسانی که آنها را به اطراف جهان آواره کرده‌اید و در به در بیابان‌ها شده‌اند پیش بیایند.

به خدا سوگند هرگز اختیار خود را به شما نداده‌ایم و شما را حاکم بر مال و جان و دین خویش نکرده‌ایم تا به روش ستمگران رفتار کنید، جز اینکه ما توجه به وضع خود داریم منتظر پایان مدت و به آخر رسیدن حکومت شما و تمام شدن رنج و محنت خود هستیم. هر کدام از شما که بر سریر حکومت نشیند مدت معینی دارد و به ناچار باید پرونده‌اش را بخواند که هیچ‌یک از رفتار و کردار او از کوچک و بزرگ او فروگذار نشده، به زودی خواهند فهمید ستمگران که چه ستمی روا داشته‌اند.

در این موقع یکی از مأموران مسلح خلیفه پیش آمده او را گرفت دیگر از او خبری نداریم که چه شد[۸].

۳. خلافت بر اساس خونریزی و ارعاب: از آنجا که عبدالملک با تقوی و ترس الهی وداع گفته بود، برای بقای حکومتش هیچ سیاستی را مناسب‌تر از فضای ارعاب و خونریزی نمی‌دید و لذا ضمن انتقاد از خلفای قبل از خود با تازیانه گرم بدن مظلومین را کبود می‌کرد و از ریختن خون لذت می‌برد.

صاحب عقد الفرید می‌نویسد که روزی عبدالملک بالای منبر مشغول خطبه شد و گفت: من مانند عثمان ضعیف و مانند معاویه سازشکار نیستم و مانند یزید در رأی ضعیف نیستم، هر کس سر را به علامت مخالفت بالا ببرد من با شمشیرم پایینش می‌آورم، پس از منبر به زیر آمد. او می‌گفت: من بر خلاف پیشینیانم دردهای این امت را جز با شمشیر مداوا نخواهم کرد تا سرها همه فرود آید و نیروها تسلیم شوند[۹].

ابن اثیر می‌نویسد: موقعی که عبدالملک فهمید می‌خواهد بمیرد به اولاد خود گفت: أوصيكم بتقوى الله و إكرام الحجاج من شما را به تقوی و اکرام و بزرگ‌داشت حجاج دستور می‌دهم؛ زیرا حجاج بود که منبرها را به اختیار شما آورد و شهرها را تسخیر نمود و دشمنان شما را ذلیل کرد.

۴. خلافت براساس علی‌زدایی و سَبّ به حضرت: علی(ع) تجسم قرآن است و تبلور تقوی و هر انسان بی‌تقوایی که می‌خواهد جلو باز باشد و بدون هیچ قید و بند الهی به حقوق دیگران تجاوز کند، از علی(ع) که صورت عملی تقوی و قرآن است فاصله دارد. عبدالملک مثل سایر خلفای اموی به فرهنگ علی‌زدایی سخت پایبند بود و با سَبّ علی(ع) اجازه پرورش فکری علوی را به جامعه نمی‌داد.

وقتی عبدالملک مروان خلیفه شد از شدت بغض و دشمنی که با امیرالمؤمنین داشت به جد منصور دوانیقی، علی بن عبدالله گفت: من طاقت ندارم که نام و کنیه علی را در تو بشنوم، باید نام و کنیه خود را تغییر دهی. پس کنیه خود را ابو محمد کرد، لکن اسم خود را تغییر نداد[۱۰].

فراتر از این زمانی بود که با وقاحت تمام، بنی‌هاشم را که مدل زندگی و حیات‌شان را از علی(ع) الهام می‌گرفتند، مجبور به سبّ امیرالمؤمنین علی(ع) می‌کرد.

در کتاب انساب النواصب از تحفة الابرار آورده که در زمان خلفای اموی هر کس طلب ریاست و امارت می‌کرد کتابی به او می‌دادند که مشتمل بود بر سبّ امیرالمؤمنین که آن را در منابر و محافل ذکر کنند و آن کتاب را به اطفال تعلیم دهند و هر کس نام امیرالمؤمنین علی(ع) را بر زبان جاری سازد یا طفلی را علی نام نهد زبانش را قطع کنند. تا اینکه گویند در زمان عبدالملک مروان روزی یکی از علما در مسجد دمشق موعظه می‌کرد، ناگاه در اثنای سخن شمه‌ای از فضایل امیرالمؤمنین علی(ع) بر زبانش جاری شد، عبدالملک حکم کرد تا زبانش را بریدند و گفت: واعجبا هنوز مردم نام علی را فراموش نکرده‌اند[۱۱].

عبدالملک خاندان امیرالمؤمنین علی(ع) را مجبور می‌کرد تا دشنام به امیرالمؤمنین علی(ع) دهند، همان‌گونه که زبیریان را وادار می‌کرد تا به عبدالله زبیر دشنام دهند[۱۲].

این شیوه پس از او در میان فرزندش سلیمان نیز رواج یافت، او افراد را با تهدید به قتل وادار به دشنام دادن به امام امیرالمؤمنین علی(ع) می‌کرد[۱۳].[۱۴]

روشن بودن حق بر عبدالملک

عبدالملک مثل هر حاکم آگاه به حقیقت، تنها مشکلش این بود که با علم به باطل بودن راهش بر موج هوس سوار شده بود و به خلافت چند روزه دنیا و چند جرعه آب متعفن لذات آن می‌اندیشید. او به خوبی حقیقت را کشف کرده بود و در آگاهی‌ها به مواضع حق و باطل هیچ تردیدی نداشت.

در کتاب اعلام الدین دیلمی است که مردی به عبدالملک مروان گفت: من می‌خواهم با تو مناظره‌ای کنم به شرط اینکه امان دهی. عبدالملک او را امان داد. گفت: بگو ببینم این مقامی که گرفته‌ای پیغمبر تو را تعیین کرده است؟ گفت: نه! پرسید: مردم جمع شدند و تو را انتخاب نمودند؟ گفت: نه! سؤال کرد: آیا آنها با تو بیعت کرده بودند که لازم بود وفا نمایند؟ گفت: نه! پرسید: در شوری تو را تعیین نمودند؟ گفت: نه! گفت: پس تو به زور بر آنها حکومت می‌کنی و مال و جان آنها را در اختیار گرفته‌ای. عبدالملک گفت: بلی. سؤال کرد: پس چرا نام خود را امیرالمؤمنین نهاده‌ای با اینکه خدا و پیامبر و مسلمانان تو را امیر نکرده‌اند؟ عبدالملک گفت: از مملکت من خارج شو وگرنه تو را می‌کشم. گفت: همین است جواب کسی که از روی عدل و انصاف با تو سخن گوید این حرف را زده خارج شد[۱۵].

او در این گفتگو اعتراف می‌کند به خوبی از حق و باطل اطلاع دارد، از خلافت غاصبانه و حق خلافت آگاه است. از تجاوز به حقوق دیگران در پوسته خلافت ۲۰ ساله‌اش علم دارد.

روزی که عبدالملک پیروان امام سجاد(ع) را دستگیر و از مدینه به شام منتقل می‌کرد و امام را در غل و زنجیر آهنین کرده بود و گروهی نگهبان بر حضرت مأمور کرد، ابن شهاب زهری گوید: من اذن خواستم که برای سلام خدمت امام بروم. من رفتم، او در قبه‌ای بود و بر پاهایش بند و بر دست‌هایش غل گذاشته بودند. من از دیدن آن وضع به گریه افتادم و گفتم: دوست داشتم که من جای شما بودم و تو سالم و رها می‌بودی. فرمود: ای زهری... بدان که اگر اراده می‌کردم و می‌خواستم، اینها بر من نمی‌بود... .

بعد دو دست خود را از غل و دو پایش را از بند بیرون آورد و فرمود: ای زهری ناراحت نباش! من دو منزل از مدینه را بدین وضع که دیدی، با ایشان همراهی نکردم. بیش از چهار شب از این دیدار نگذشته بود که نگهبانان به مدینه آمدند و امام سجاد(ع) را جستجو می‌کردند و او را نیافتند. من از ایشان پرسیدم: چه رخ داده؟ گفتند در یکی از منازل میان راه پایین آمده بودیم و در اطراف او مراقبت می‌کردیم و نمی‌خوابیدیم وقتی صبح شد دیدیم در میان محمل او جز آهن‌های غل و زنجیر چیزی نیست.

از این واقعه چیزی نگذشت که من نزد عبدالملک رفتم، او از علی بن الحسین از من سؤال کرد او را خبر دادم. عبدالملک گفت: روزی که مأموران او را در محمل نیافتند، همان روز او بر من وارد شد و گفت: مرا با تو چه افتاده است؟ گفتم نزد من باش! پاسخ داد: دوست ندارم و نمی‌خواهم. این بگفت و بیرون شد. به خدا قسم مرا سر تا پا لرزه افتاد و به هراس و وحشت افتادم. زهری گوید به عبدالملک گفتم: یا امیرالمؤمنین، علی بن الحسین(ع) در آن مقام که تو می‌پنداری نیست او به خویشتن مشغول است و به دیگران کاری ندارد.

عبدالملک از قدرت تکوینی امام خبر داشت و حضرت را به عنوان حجت خدا می‌شناخت ولی بت قدرت اجازه تسلیم و اعتراف به او را نمی‌داد، عبدالملک وقتی به پایان خط عمر دنیاییش رسید در آخرین روز زندگیش آرزو می‌کرد که ای کاش از آغاز عمر تا انتها یک حمال بود و بس[۱۶].

او در بن بست آخر عمر دنیایی‌اش وقتی پنجره قیامت را به روی خود باز می‌بیند و جایگاه آخرتی را نشانش می‌دهند، در مکاشفه آخر عمر آرزویی می‌کند که هرگز برایش مقدور نیست و زمان تحققش گذشته است. او همانند برخی دیگر در آخرین روز زندگیش آرزو می‌کرد که ای کاش از پست‌ترین شغل مردم عامی برخوردار بود[۱۷].

امام سجاد(ع) در فضای سلطه‌گری

با توجه به رویکردهای عبدالملک، امام سجاد(ع) در بحرانی‌ترین شرایط سیاسی با زمامداری هم‌عصر است که نه از فساد و انحرافات اخلاقی ابایی دارد چون شراب می‌نوشد و به آن اعتراف می‌کند، نه از خونریزی و قتل بی‌گناهان پرهیز می‌کند چون به فرزندش ولید سفارش می‌کند برای حفظ خلافت باید لباس پلنگ بپوشی، یعنی درنده‌خو باشی و مظلوم را پاره پاره کنی و نه جاهل به مسائل اسلامی و حق خلافت است که انتظار آگاه شدن و ایجاد تغییرات در روش‌های او را توقع باشد و امام در عصر این عفریت خبره و زرنگ و مکار در طول ۲۰ سال خلافتش خون دل می‌خورد و در حالی که دستش از هر طرف بسته است، مکلف به فعالیت و آگاهی‌بخشی در جامعه می‌باشد.

امام با برخوردهای وزین و سنجیده، نفرت و بیزاری خود را از خلافت غاصبانه و شخص خلیفه اعلام می‌کرد و خلیفه هم متوجه این نفرت بود و در اینکه نتوانسته امام سجاد(ع) را به خود متمایل کند تدبیر می‌کرد.

در خرایج از حضرت باقر(ع) نقل شده که فرمود: عبدالملک مشغول طواف کعبه بود، حضرت علی بن الحسین(ع) نیز جلوتر از او طواف می‌کرد و توجهی به عبدالملک نداشت. عبدالملک آن روز به صورت او را نمی‌شناخت، پرسید: این کیست که جلو ما مشغول طواف است و توجهی به ما ندارد؟ گفتند: علی بن الحسین است. عبدالملک کناری نشست گفت: علی بن الحسین را بیاورید، آن جناب پیش عبدالملک آمد. گفت: یا علی بن الحسین من قاتل پدرت نیستم که پیش ما نمی‌آیی.

فرمود: قاتل پدرم دنیای او را از بین برد ولی پدرم آخرت او را نابود کرد. اگر مایلی تو همچنین باشی، مانعی ندارد. عبدالملک گفت: هرگز! ولی علاقه دارم پیش ما بیایی تا از دنیای ما استفاده کنی. زین العابدین(ع) روی زمین نشست و ردای خود را پهن کرد گفت: خدایا به این مرد مقام اولیاء خود را نشان بده. عبدالملک چشم گشوده دید تمام پارچه مقابل امام پر از دُر است به طوری که چشم را خیره می‌کند. امام فرمود: کسی که چنین احترامی نزد خدا داشته باشد هرگز به دنیای شما احتیاج دارد؟ سپس عرض کرد: خدایا من احتیاجی به این جواهرات ندارم[۱۸].

خلیفه از جایگاه رفیع و محبوبیت مردمی امام سجاد(ع) آگاه بود. علاوه بر این مقام امامت و عصمت و پاکی او را به عنوان اشرف ذریه پیامبر اکرم که ودایع امامت نزد اوست می‌دانست.

پادشاه روم نامه تهدیدآمیزی به عبدالملک نوشت و پاسخ دادن بر وی مشکل آمد، پس به حجاج که در آن موقع فرمانروای حجاز بود، نوشت که نزد علی بن الحسین بفرست و او را بیم ده و تهدید کن و با او درشتی نما! سپس ببین تو را چه پاسخ می‌دهد؟ و همان را به من بنویس. حجاج چنان کرد و علی بن الحسین به او گفت: «ان للّه في كل يوم ثلاثمائة و ستين لحظة و أرجو أن يكفينك في أول لحظة من لحظاته» همانا خدا را در هر روز سیصدوشصت نگاه مراقبت‌آمیز است و امیدوارم که مرا در نخستین نگاهش از شر تو آسوده کند.

حجاج همان را به عبدالملک نوشت و او هم پادشاه روم را بدان پاسخ داد و چون نامه عبدالملک را خواند گفت: این سخن از او نیست، این از سخنان عترت پیامبر او است[۱۹].

امام در عصری زندگی می‌کند که فشار خلیفه از طرفی و تطمیع او از طرف دیگر امام را تنهای تنها کرده بود. با مردمی نامرد، جیره‌خوار، ترسو از شکنجه خلیفه و تطمیع شده به پول و عطای دربار مواجه است. امام در استراتژی هدایت‌گرایانه خود باید: ۱- مردم را از خلیفه جدا کند. ۲- مفاهیم بلند اخلاق عملی مثل زهد را برای آنها باز کند، به مردم بگوید: زهد یعنی دین و شرف خود را با مال عبدالملک عوض نکنید؛یعنی درِ خانه خلفا نروید، یعنی به کم دنیا قناعت کنید و از زیاد نامشروع و عطای آخرت‌سوز خلیفه اعراض کنید. ۳- مردم را برای بیان حقایق و اعتراض به وضع موجود جسور و شجاع کند. امام علی‌رغم جو خفقانی که با شیطنت درست کرده بودند وارد یک مبارزه فکری می‌شود.

امام سجاد(ع) در اوج خفقان عصر عبدالملک مروان که از یک طرف بعد از حادثه کربلا و تسلط بنی‌امیه پس از شهادت سیدالشهداء مردم به شدت ترسیده بودند و هیبت خلافت اموی پایگاه جرأت مردمی را شکسته بود در خانه‌ها خزیده بودند و از طرف دیگر تبلیغات ضد امامت با جرأت و جسارت هر چه تمام‌تر اعمال می‌شد، در نتیجه مردم را از درِ خانه اهل بیت(ع) به درِ خانه حکام جور کشیده و سفره‌های چرب حاکمیت مذاق ایمان را از آنها محو کرده بود.

امام تعالیم سیاسی خود را در جهت تنویر افکار مسلمین و جداسازی مردم از در یوزگی و ذلت بیوت ظلمه این‌گونه آغاز می‌کند که مردم را به زهد و ترک دنیا دعوت کند. زهد در فرهنگ امام سجاد(ع) صرفاً یک واژه اخلاقی نیست، بلکه دقیقاً زهد سیاسی است؛ یعنی یک استراتژی مبارزاتی است تا مردم را به یک جنگ سرد در مقابل حاکمیت بکشاند. در یکی از بیاناتش می‌فرماید: بسم الله الرحمن الرحیم. خدا ما و شما را از مکر ستمگران، تجاوز حسودان و فشار گردن‌کشان نگه دارد. مؤمنان! مبادا سرکشان و دنباله‌روهای‌شان، دنیاطلبان دلباخته و شیفته دنیا که به این جهان و علوفه‌های پژمرده و گیاه‌های خشکیده‌اش که فردا همه نابود شود روی آورده‌اند، شما را بفریبند، از آنچه خدا برحذرتان داشته بپرهیزید، از آنچه دستور داده دل برکنید، بر متاع این دنیا مهر برگیرید، به شیوه آنها که اینجا را وطن و قرارگاه پنداشته‌اند اعتماد نکنید، به خدا وضع دنیا خود هویت آن را روشن می‌کند. زیورها، گردش روزگار، دگرگونی احوال و مکافات‌ها و بازی با جهانیان که فرومایگان گمنام را بالا می‌برد، شریفان را فرو می‌نهد و فردا گروه‌هایی را به دوزخ می‌فرستد، اینها همه برای بیداردلان عبرت است و آزمون و جلوگیر.

جریان‌هایی که هر شب و روز رخ می‌دهد، از فتنه‌های تاریک، بدعت‌های نو، سنت‌های ظالمانه، مصیبت‌های دوران، هیبت سلطان و وسوسه شیطان، دل‌ها را از مقاصد و منویات خود باز دارد، از راه راست و معرفت حق‌پرستان غافل سازد، به جز اندکی که خدای عزوجل نگاه‌شان دارد و هیچ‌کس گردش ایام، زیر و رو شدن احوال و عواقب زیان فتنه‌های دنیا را نشناسد جز آن‌که خدایش نگه دارد، راه هدایت پیماید، سالک طریق میانه (از افراط و تفریط به دور) باشد و (برای ادامه این روش) از پارسایی کمک گیرد، بسیار بیندیشد، از عبرت‌ها پند گیرد و باز ایستد، از طراوت نقد دنیا دل بر کند، از کامرانی‌ها کناره گیرد، به نعمت جاوید آخرت دل بندد و برای آن بکوشد، چشم به راه مرگ باشد و زندگی با ستمگران را خوش ندارد، آن‌گاه است که متاع دنیا را با چشمی روشن و تیزبین بنگرد و (با این دید) حوادث فتنه‌ها و گمراهی بدعت‌ها و جور پادشاهان ستمگر را ببیند. به جان خودم سوگند که شما چندان فتنه‌های متراکم و اصرار بر فتنه‌ها در دوران‌های گذشته را پشت سر نهاده‌اید که می‌توانید با تجربه‌ای که از آنها اندوخته‌اید، از گمراهان، بدعت‌گذاران، ستمگران و آنها که به ناحق در زمین فساد کنند دوری جویید. پس از خدا کمک خواهید، به طاعت او و طاعت آنها که از دیگران به پیروی و اطاعت سزاوارترند، بازگردید.

زنهار! زنهار! پیش از پشیمانی و حسرت و ورود بر خدا و ایستادن در برابر او. به خدا، هیچ قوم از کوی معصیت خدا به سویی نرفتند جز به سوی عذاب او و هرگز مردمی دنیا را بر آخرت نگزیدند جز اینکه سرانجام‌شان بد شد. خداشناسی و اطاعت او جز دو یار هماهنگ نیستند. هر کس خدا را شناسد از او بترسد و ترس، او را به طاعت وا دارد. علما و پیروان‌شان، آنهایند که خدا را بشناسند، برای خدا کار کنند و مشتاق او باشند، خدا فرموده: ﴿إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ[۲۰].

هیچ‌چیز دنیا را از راه معصیت نجویید، در این جهان به طاعت خدا پردازید عمر را غنیمت شمارید و برای آنچه فردا شما را از عذاب نجات بخشد بکوشید، که این (روش) کیفرش کمتر و به عذر نزدیک‌تر و برای نجات امیدبخش‌تر است. فرمان و اطاعت خدا و اطاعت آنها را که واجب الاطاعه دانسته، بر همه چیز مقدم دارید، کارهای دیگر چون اطاعت گردن‌کشان و شیفتگی زیور دنیا را بر امر و اطاعت خدا و طاعت اولوالامر مقدم ندارید. بدانید که شما همه بنده خدایید، ما هم با شماییم، فردا سروری حاکم بر ما و شما حکم کند، شما را سر پا نگه دارد و بازخواست کند، پیش از بازداشت و پرسش و به پیشگاه پروردگار جهانیان در آمدن آماده پاسخ باشید، «آن روز هیچ‌کس جز به اجازه او دم نزند».

بدانید که خدا دروغگویی را تصدیق نکند، راستگویی را تکذیب نفرماید، پوزش معذوری را رد ننماید، غیر معذوری را معذور ندارد، خدا به واسطه «ابلاغ» پیامبران و جانشینان‌شان بر همه حجت دارد، پس، از خدا پروا کنید، به اصلاح خود و اطاعت خدا و اطاعت آنها که ولایتشان را پذیرفته‌اید، بپردازید. امید است کسی از آن تقصیرها که در حق خدا و در تضییع حقوق او کرده پشیمان شود، از خدا آمرزش خواهید، به سوی او بازگردید که خدا توبه را می‌پذیرد، از بدی‌ها می‌گذرد و آنچه می‌کنید می‌داند.

از همنشینی گنهکاران و همکاری با ستمگران و همسایگی فاسقان بگریزید، از فتنه‌های آنان حذر کنید، از درگاه‌شان دور شوید و بدانید هر که با دوستان خدا مخالفت کند، به آیینی غیر از دین خدا گراید، بی‌اعتنا به دستورهای ولی خدا مستبدانه رفتار کند، به آتشی فروزان درآید، آتشی که طعمه‌اش بدن‌هایی است که شقاوت بر آنها غلبه کرده، پس ای صاحب دیدگان عبرت گیرید، شکر کنید که خدا شما را هدایت کرده و بدانید که نمی‌توانید از قدرت خدا گریخته به قدرت دیگری پناهنده شوید، به زودی اعمال‌تان بر خدا عرضه گردد و به سوی او محشور شوید، پس از موعظه بهره گیرید و آداب شایستگان و صالحان را بپذیرید[۲۱].

محاسن برقی می‌نویسد: عبدالملک شنید که شمشیر پیغمبر در نزد امام زین العابدین(ع) است، پیغام فرستاد که به او ببخشد، گفت: به آن احتیاج دارم! امام امتناع ورزید، عبدالملک نامه‌ای تهدیدآمیز نوشت که حقوقش را از بیت‌المال قطع خواهد کرد. امام در جواب او نوشت: خداوند برای پرهیزگاران ضمانت کرده که نجات دهد آنها را از جایی که دوست ندارند و روزی بخشد از محلی که گمان نمی‌برند، فرموده است: ﴿إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ كُلَّ خَوَّانٍ كَفُورٍ[۲۲] ببین کدام‌یک از من و تو شایسته این آیه هستیم[۲۳].[۲۴]

گماردن جاسوس در زندگی امام

امام سجاد(ع) در عصر امویان اولاً: با گرایشات جاهلی آنها مواجه بود که ریشه‌های عصر جاهلیت مبنی بر تبعیض نژادی را در تفکر و اندیشه خود یدک می‌کشیدند. یکی از آن تفکرات جاهلی، ازدواج با کنیز بود. یکی از طواغیت بنی‌امیه وقتی که اطلاع یافت شخصی از قبیله بنی‌سلیم با کنیزی ازدواج کرده است، دستور داد تا او را حاضر کردند، صد تازیانه به او زدند و همسرش را از او جدا کرد و سر و صورتش و ابروهای او را تراشید[۲۵].

در عرف بنی‌امیه چنین کسی مرتکب جنایت و باعث فساد در روی زمین گشته، سزاوار سرکوبی و نابودی است. اینان داشتن هر نوع منصبی از مناصب دولتی و یا بر عهده گرفتن شغلی از کارهای عمومی را بر کسی که کنیززاده بوده است تحریم کردند و تصور می‌کردند که او شایستگی این کارها را ندارد[۲۶].

این منطق جاهلیت بود که هشام بن عبدالملک با زید بن علی، شهید راه فضیلت استدلال می‌کرد و می‌گفت: شنیده‌ام که تو دم از خلافت می‌زنی و آرزوی آن را در سر می‌پروری در صورتی که شایستگی نداری، تو کنیززاده‌ای! زید در رد سخنش به او فرمود: مادران مانع رسیدن مردان به هدف‌های عالی نیستند، مادر اسماعیل کنیز مادر حضرت اسحاق بود و مانع رسیدن او به مقام نبوت نشد. خداوند او را پیامبر و پدر همه عرب قرار داد و پیامبر اکرم(ص) از صلب اوست.

ثانیاً: یکی از مظلومیت‌های امام سجاد(ع) مراقبت ویژه عبدالملک مروان بر امور داخلی و زندگی شخصی حضرت بود. امام سجاد(ع) کنیزی داشت او را در راه خدا آزاد کرد و سپس وی را به همسری برگزید. جاسوس مخصوص خلیفه این جریان را برای عبدالملک مروان گزارش داده، عبدالملک نامه‌ای این‌گونه به امام سجاد(ع) نوشت: به من اطلاع داده‌اند که با کنیز آزادشده خود ازدواج نموده‌ای با آنکه می‌دانستی در خاندان قریش زنان باشخصیتی وجود دارد که ازدواج با آنها باعث مجد و عظمت شما می‌شد و فرزندان نجیب و شایسته‌ای می‌آوردند، شما با این ازدواج نه بزرگی خودتان را در نظر گرفتید و نه حیثیت فرزندان خویش را مراعات کردید.

امام سجاد(ع) در جواب خلیفه نوشت: نامه شما که حاوی نکوهش من در ازدواج با کنیز آزادشده‌ام بود رسید، نوشته بودی که در بین زنان قریش کسانی هستند که ازدواج با آنها سبب افتخار من و او می‌باشد، بدان که بالاتر از مقام رفیع رسول الله مقامی نیست و کسی در شرف و فضیلت به آن حضرت نمی‌رسد. ازدواج با خانواده قریش برای فرزندان ولایت و رسالت باعث مجد و عظمت نخواهد شد و ما هرگز به دیگران افتخار نمی‌کنیم. کنیزی داشتم برای رضای خدا آزاد کردم تا از اجر الهی و از لذت بخشش برخوردار باشم، بعد وی را طبق قانون اسلام ازدواج کردم.

او زنی است باایمان و متقی، کسی که در دین خدا به پاکی و نیکی قدم برداشته فقر و گمنامی یا سابقه کنیزی به شخصیت او لطمه وارد نمی‌کند و اسلام اختلافات طبقات را برداشته و آثار جاهلیت را محو کرده و پیامبر اسلام(ص) خرافات و موهومات را از میان برده، اسلام ریشه‌های کبر و غرور و سرزنش‌های دوران بت‌پرستی را از بیخ و بن برانداخته. «فَلَا لُؤْمَ عَلَى الْمُسْلِمِ، إِنَّمَّا اللُّؤْمَ لُؤْمُ الْجَاهِلَيَّةِ»[۲۷].

بر هر فرد مسلمان که وظایف خود را به درستی انجام می‌دهد سرزنشی نیست، ملامت نصیب کسانی می‌باشد که اندیشه‌های نادرست در مغز خود می‌پرورانند و مثل دوران جاهلیت فکر می‌کنند.

وقتی جواب نامه امام به عبدالملک رسید بعد از مطالعه بی‌اختیار نامه را به طرف فرزند خود سلیمان انداخت که بخواند، سلیمان بن عبدالملک نامه امام را خواند، مثل آتش برافروخت و نتوانست خود را کنترل کند، با ناراحتی به پدرش گفت: علی بن الحسین(ع) با پیوندی که با رسول الله دارد سخت بر شما افتخار کرده و صریحاً برتری و عظمت خود را خاطرنشان ساخته و تو را تحقیر کرده است.

عبدالملک گفت: ای فرزند این مطلب را فراموش کن و از آن سخن به میان نیاور، زبان گویای بنی‌هاشم سنگ سخت را می‌شکند و امواج دریا را می‌شکافد. ای فرزند چیزی که سایر مردم را پست و کوچک می‌نماید برای علی بن الحسین(ع) مایه عظمت است. در این رخداد تاریخی سه نکته مهم به چشم می‌خورد:

۱. دیدگاه جاهلیت و کهنه و غیر اسلامی خلیفه در مورد ازدواج است که معتقد است ازدواج با کنیز شأن و منزلت انسان را پایین می‌آورد و برای افراد صاحب حسب و نسب حقارت‌آور می‌باشد و باید با زنان قریش ازدواج کرد و امام در نفی این دیدگاه جاهلی خلیفه را سرزنش می‌کند که اصولاً دعوت پیامبر اکرم(ص) برای درهم ریختن این مبانی خرافی بوده که در جامعه اقشار فقیر و گمنام با ملاک تقوی نسبت به افراد شاخص منزلت بیشتری دارند و محبوب خداوندند.

افرادی که سابقه کنیزی دارند اگر با ابدیت الهی پیوند برقرار کرده باشند و دوست خدا باشند، امروز نمی‌توان به عنوان بندگانی وضیع و پست به آنها نگریست و من کنیزی باتقوا داشتم به امید اجر و ثواب آخرتی او را آزاد کرده و بر اساس ملاک تقوی و احیای سنت پیامبر او را ازدواج کردم تا این تفکر جاهلی را که خلیفه هم به آن معتقد است نقض کرده باشم و اصلاح کنم.

۲. موضوع جاسوسی و مراقبت بر امور نهانی زندگی امام سجاد(ع) است که خلیفه توسط مأمورینش کسب خبر می‌کند و اخبار داخلی منزل امام توسط مزدوران خلیفه گزارش می‌شود. طبیعتاً مقصود خلیفه از این کار مراقبت بر شئون انقلابی و اهداف بلند امامت ایشان می‌باشد. خلیفه می‌داند خلافت در متن امامت مستقر شده و در روز غدیر که پیامبر برای امیرالمؤمنین علی(ع) بیعت گرفت، برای امامت او که خلافت در دل آن مندرج شده بیعت گرفت و خلفا این حقایق را به خوبی می‌دانند و چون از یوم السقیفه خلافت به تاراج نااهلان رفت، خلفای غاصب می‌دانند که امامت شیعه به دنبال احقاق حق از دست رفته خویش می‌باشند و لذا این جباران مترصد این موضوعند که اجازه ندهند امام در خفا تشکیلات براندازی به وجود بیاورد تا خلافت به جایگاه حق خود برگردد. به همین منظور عبدالملک با گماردن جاسوس اوضاع داخلی امام را مراقبت می‌کند.

۳. نکته دیگر اینکه مظلومیت امام سجاد(ع) را در تشکیل حکومت اسلامی نشان می‌دهد. امامی که این‌گونه مراقبت می‌شود برای تشکیل حکومت الهیه با دشواری‌هایی مواجه است، چگونه می‌تواند اصحاب سر و خواص تربیت شده را سازماندهی کند؟ چگونه می‌تواند ساز و کار مبارزه و برخورد با خلیفه جور را به نزدیکان خود آموزش دهد؟ و امام باید در اوج نتوانستن، توانایی بیافریند به همین خاطر است که با شرایط سخت موجود، امام سجاد(ع) آرام آرام تربیت افراد و نفوس مستعده را به پیش می‌برد به این امید اگر او نتوانست از میوه آنها ثمره حکومت صالحان بچیند، در عصر ائمة بعد این زمینه‌سازی مفید و مؤثر باشد[۲۸].

امام سجاد(ع) در عصر والیان ستمگر

اصولاً استانداران و فرمانداران از حاکم و خلیفه وقت دستور می‌گیرند و اندیشه و سیاست حاکم را در زمامداری اجرا می‌کنند. توقع این است که استانداران امیرالمؤمنین علی(ع) و استانداران معاویه هر کدام علی‌القاعده می‌باید کپی‌برداری از نسخه خلیفه باشند. امام سجاد(ع) در مدینه با والی ستمگری مواجه بود به نام هشام بن اسمعیل که پدر زن عبدالملک مروان بود و در سال ۸۲ (ه. ق) به ولایت مدینه منصوب شد[۲۹].

در روایت واقدی آمده: هشام بن اسماعیل از طرف عبدالملک مروان والی مدینه بود، با امام سجاد(ع) خیلی برخوردهای بدی داشت و امام خیلی اذیت‌ها از دست او کشید، به حدی به امام ظلم کرد که امام سجاد(ع) در جلسه‌ای فرمودند: از دست هشام بن اسماعیل دلم خون است. تقدیر زشت‌کاریش این شد که در سال ۸۷ (ه. ق) ولید بر او خشم گرفت و او را عزل کرد و به جای او عمر بن عبدالعزیز را والی مدینه قرار داد و از او خواست تا به مردم اعلام کند هر کس شکایتی از هشام بن اسمعیل دارد ابراز کنند و برای دادخواهی مراجعه نمایند. در این میان هشام بیش از همه نگران امام سجاد(ع) بود و می‌گفت از کسی جز علی بن الحسین(ع) بیم ندارم! زیرا ظلمی که بر آن حضرت روا داشته بود حتی در نظر خودش هم گران می‌نمود.

او را به درخت بستند، مردم می‌آمدند آب دهان به او می‌انداختند و سنگش می‌زدند و توهینش می‌کردند. راوی می‌گوید می‌دانستم که امام سجاد(ع) از دست او خیلی عصبانی است، گفتم بروم خانه امام سجاد(ع) ببینم چه خبر است! می‌گوید: آمدم دیدم امام فرستاده‌اند دنبال اصحاب و آنها را جمع کرده می‌فرماید: اصحاب من این شخص عزیز بوده امروز ذلیل شده این بدبختی برای او بس است! شما مواظب باشید به او توهین نکنید، بعد فرمود: ﴿خُذِ الْعَفْوَ وَأْمُرْ بِالْعُرْفِ وَأَعْرِضْ عَنِ الْجَاهِلِينَ[۳۰]. فردای آن روز امام سجاد(ع) از راه گذشت تا چشم هشام بن اسمعیل به امام افتاد، رنگش تغییر کرد. امام سجاد(ع) تشریف آوردند فرمود: ای هشام بن اسمعیل، سلام علیکم اگر از پرداخت مالی که از مردم گرفته‌ای عاجزی ما می‌توانیم حوائجت را برآوریم! هشام در جواب گفت: ﴿اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَهُ[۳۱][۳۲].[۳۳]

پانویس

  1. دولت امویان، ص۸۹.
  2. حسینی، سید امیر، بصره و نقش آن در تحولات قرن اول هجری، ص۲۳۶.
  3. ناسخ، ج۵، ص۷۹.
  4. فصول المهمه، ص۲۰۴؛ احقاق الحق، ج۱۲، ص۹۹؛ ینابیع الموده، ص۳۵۸.
  5. تاریخ الخلفا، ص۲۱۶؛ الاعلام زرکلی، ج۵، ص۲۴۶؛ تتمه المنتهی، ص۸۴.
  6. تاریخ الخلفا سیوطی، ص۲۱۸؛ کامل ابن اثیر، ج۴، ص۵۲۱.
  7. تاریخ ابن اثیر، ج۴، ص۵۲۲.
  8. «عَنِ الثُّمَالِيِّ قَالَ: حَدَّثَنِي مَنْ حَضَرَ عَبْدَ الْمَلِكِ بْنَ مَرْوَانَ وَ هُوَ يَخْطُبُ النَّاسَ بِمَكَّةَ فَلَمَّا صَارَ إِلَى مَوْضِعِ الْعِظَةِ مِنْ خُطْبَتِهِ قَامَ إِلَيْهِ رَجُلٌ فَقَالَ لَهُ مَهْلًا مَهْلًا إِنَّكُمْ تَأْمُرُونَ وَ لَا تَأْتَمِرُونَ وَ تَنْهَوْنَ وَ لَا تَنْتَهُونَ وَ تَعِظُونَ وَ لَا تَتَّعِظُونَ أَ فَاقْتِدَاءً بِسِيرَتِكُمْ أَمْ طَاعَةً لِأَمْرِكُمْ فَإِنْ قُلْتُمْ اقْتِدَاءً بِسِيرَتِنَا فَكَيْفَ يُقْتَدَى بِسِيرَةِ الظَّالِمِينَ وَ مَا الْحُجَّةُ فِي اتِّبَاعِ الْمُجْرِمِينَ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مَالَ اللَّهِ دُوَلًا وَ جَعَلُوا عِبَادَ اللَّهِ خَوَلًا وَ إِنْ قُلْتُمْ أَطِيعُوا أَمْرَنَا وَ اقْبَلُوا نُصْحَنَا فَكَيْفَ يَنْصَحُ غَيْرَهُ مَنْ لَمْ يَنْصَحْ نَفْسَهُ أَمْ كَيْفَ تَجِبُ طَاعَةُ مَنْ لَمْ تَثْبُتْ لَهُ عَدَالَةٌ وَ إِنْ قُلْتُمْ خُذُوا الْحِكْمَةَ مِنْ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهَا وَ اقْبَلُوا الْعِظَةَ مِمَّنْ سَمِعْتُمُوهَا فَلَعَلَّ فِينَا مَنْ هُوَ أَفْصَحُ بِصُنُوفِ الْعِظَاتِ وَ أَعْرَفُ بِوُجُوهِ اللُّغَاتِ مِنْكُمْ فَتَزَحْزَحُوا عَنْهَا وَ أَطْلِقُوا أَقْفَالَهَا وَ خَلُّوا سَبِيلَهَا يَنْتَدِبْ لَهَا الَّذِينَ شَرَّدْتُمْ فِي الْبِلَادِ وَ نَقَلْتُمُوهُمْ عَنْ مُسْتَقَرِّهِمْ إِلَى كُلِّ وَادٍ فَوَ اللَّهِ مَا قَلَّدْنَاكُمْ أَزِمَّةَ أُمُورِنَا وَ حَكَّمْنَاكُمْ فِي أَمْوَالِنَا وَ أَبْدَانِنَا وَ أَدْيَانِنَا لِتَسِيرُوا فِينَا بِسِيرَةِ الْجَبَّارِينَ غَيْرَ أَنَّا بُصَرَاءُ بِأَنْفُسِنَا- لِاسْتِيفَاءِ الْمُدَّةِ وَ بُلُوغِ الْغَايَةِ وَ تَمَامِ الْمِحْنَةِ وَ لِكُلِّ قَائِمٍ مِنْكُمْ يَوْمٌ لَا يَعْدُوهُ وَ كِتَابٌ لَا بُدَّ أَنْ يَتْلُوَهُ- ﴿لَا يُغَادِرُ صَغِيرَةً وَلَا كَبِيرَةً إِلَّا أَحْصَاهَا - ﴿وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ قَالَ فَقَامَ إِلَيْهِ بَعْضُ أَصْحَابِ الْمَسَالِحِ فَقَبَضَ عَلَيْهِ وَ كَانَ آخِرَ عَهْدِنَا بِهِ وَ لَا نَدْرِي مَا كَانَتْ حَالُهُ‌». بحارالانوار، ج۴۶ ص۳۳۷.
  9. تاریخ الخلفا، ص۲۱۸.
  10. تحفه الاحباب، ص۳۳۳.
  11. نفایس الاخبار، ص۵۷؛ مجالس الزاهدین، ص۴۸۶.
  12. نسب قریش، ص۸۳.
  13. وفیات الاعیان، ج۲، ص۴۲۶.
  14. راجی، علی، مظلومیت امام سجاد، ص ۱۶۴.
  15. بحار الانوار، ج۴۶، ص۳۳۵.
  16. تاریخ الخلفا سیوطی، ص۲۲۰.
  17. راجی، علی، مظلومیت امام سجاد، ص ۱۷۰.
  18. بحار الانوار، ج۴۶، ص۱۲۰.
  19. تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۶۶.
  20. «از بندگان خداوند تنها دانشمندان از او می‌هراسند» سوره فاطر، آیه ۲۸.
  21. «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، كَفَانَا اللَّهُ وَإِيَّاكُمْ كَيْدَ الظَّالِمِينَ‌، وَبَغْيَ الْحَاسِدِينَ، وَبَطْشَ الْجَبَّارِينَ أَيُّهَا الْمُؤْمِنُونَ مُصِيبَتُكُمُ الطَّوَاغِيتُ مِنَ أَهْلِ الرَّغْبَةِ فِي الدُّنْيَا الْمَائِلُونَ إِلَيْهَا الْمَفْتُونُونَ بِهَا الْمُقْبِلُونَ عَلَيْهَا وَ عَلَى حُطَامِهَا الْهَامِدِ وَ هَشِيمِهَا الْبَائِدِ غَداً فَاحْذَرُوا مَا حَذَّرَكُمُ اللَّهُ مِنْهَا وَ ازْهَدُوا فِيمَا زَهَّدَكُمُ اللَّهُ فِيهِ مِنْهَا- وَ لَا تَرْكَنُوا إِلَى مَا فِي هَذِهِ الدُّنْيَا رُكُونَ مَنِ اتَّخَذَهَا دَارَ قَرَارٍ وَ مَنْزِلَ اسْتِيطَانٍ- وَ بِاللَّهِ إِنَّ لَكُمْ مِمَّا فِيهَا عَلَيْهَا دَلِيلًا مِنْ زِينَتِهَا وَ تَصَرُّفِ أَيَّامِهَا وَ تَغَيُّرِ انْقِلَابِهَا وَ مَثُلَاتِهَا وَ تَلَاعُبِهَا بِأَهْلِهَا إِنَّهَا لَتَرْفَعُ الْخَمِيلَ وَ تَضَعُ الشَّرِيفَ- وَ تُورِدُ النَّارَ أَقْوَاماً غَداً فَفِي هَذَا مُعْتَبَرٌ وَ مُخْتَبَرٌ وَ زَاجِرٌ لِلنَّبِيهِ- إِنَّ الْأُمُورَ الْوَارِدَةَ عَلَيْكُمْ فِي كُلِّ يَوْمٍ وَ لَيْلَةٍ مِنْ مَضَلَّاتِ الْفِتَنِ وَ حَوَادِثِ الْبِدَعِ وَ سُنَنِ الْجَوْرِ وَ بَوَائِقِ الزَّمَانِ وَ هَيْبَةِ السُّلْطَانِ وَ وَسْوَسَةِ الشَّيْطَانِ لَيَدْرَأُ الْقُلُوبَ عَنْ تَنَبُّهِهَا وَ تُذْهِلُهَا عَنْ مَوْجُودِ الْهُدَى وَ مَعْرِفَةِ أَهْلِ الْحَقِّ إِلَّا قَلِيلًا مِمَّنْ عَصَمَ اللَّهُ...»؛ تحف العقول، ص۴۰۳؛ بحار الانوار، ج۷۸، ص۱۴۸؛ امالی شیخ مفید، ص۲۲۵.
  22. «خداوند هیچ خیانتکار ناسپاسی را دوست نمی‌دارد» سوره حج، آیه ۳۸.
  23. «مَحَاسِنِ الْبَرْقِيِ بَلَغَ عَبْدَ الْمَلِكِ أَنَّ سَيْفَ رَسُولِ اللَّهِ(ص) عِنْدَ زَيْنِ الْعَابِدِينَ فَبَعَثَ يَسْتَوْهِبُهُ مِنْهُ وَ يَسْأَلُهُ الْحَاجَةَ فَأَبَى عَلَيْهِ فَكَتَبَ إِلَيْهِ عَبْدُ الْمَلِكِ يُهَدِّدُهُ وَ أَنَّهُ يَقْطَعُ رِزْقَهُ مِنْ بَيْتِ الْمَالِ فَأَجَابَهُ(ع) أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اللَّهَ ضَمِنَ لِلْمُتَّقِينَ الْمَخْرَجَ مِنْ حَيْثُ يَكْرَهُونَ وَ الرِّزْقَ مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُونَ». بحار الأنوار، ج۴۶، ص۹۵.
  24. راجی، علی، مظلومیت امام سجاد، ص ۱۷۲.
  25. الاغانی، ج۴، ص۱۵۰.
  26. عقدالفرید، ج۴، ص۶۰.
  27. بحارالانوار، ج۴۶، ص۱۰۵.
  28. راجی، علی، مظلومیت امام سجاد، ص ۱۷۷.
  29. اغانی، ج۱۶، ص۱۹۸.
  30. «گذشت را در پیش گیر و به نیکی فرمان ده و از نادانان روی بگردان!» سوره اعراف، آیه ۱۹۹.
  31. «خداوند داناتر است که رسالت خود را کجا قرار دهد» سوره انعام، آیه ۱۲۴.
  32. ارشاد مفید، ص۲۷۴ و ۲۸۹؛ تاریخ طبری، ج۵، ص۲۱۷؛ مناقب، ج۳، ص۳۰۱؛ بحارالانوار، ج۴۶، ص۵۵ و ۹۴؛ عوالم العلوم، ج۱۸، ص۱۱۳ و ۱۹۲؛ حلیه الابرار، ج۲، ص۲۴؛ ارشاد مفید، ج۲، ص۱۴۱.
  33. راجی، علی، مظلومیت امام سجاد، ص ۱۹۹.