خداشناسی در معارف و سیره علوی
مقدمه
امام علی، یگانه خداشناسی است که در خانه خدا چشم به جهان گشود و در خانه حق، کام جانش به نام حق و به یاد خدا شیرین شد. کعبه زادگاه او است و کسی که در خانه حق پا به گیتی نهد، خدای را چنان میشناسد که او را با چشم جان میبیند و درباره خدای کعبه، به کمال یقین میرسد، تا آنجا که خود به صراحت اعلام میکند: «إِنِّي لَعَلَى يَقِينٍ مِنْ رَبِّي وَ غَيْرِ شُبْهَةٍ مِنْ دِينِي»[۱]؛ «من درباره پروردگار خود به سرمنزل یقین رسیدهام و تردیدی در دینم ندارم».
او آشکارا اظهار میدارد که «مَا شَكَكْتُ فِي الْحَقِّ مُذْ أُرِيتُهُ»[۲]؛ «از آن زمان که خدا را دیدم، هیچ گاه در مورد او شک نکردم». همچنین میفرماید: «مَا أَنْكَرْتُ اللَّهَ تَعَالَى مُنْذُ عَرَفْتُهُ»[۳]؛ «از وقتی که خدای را شناختم، لحظهای او را انکار نکردم». سپس بیپرده اعلام میدارد: «لَوْ كُشِفَ الْغِطَاءُ مَا ازْدَدْتُ يَقِيناً»[۴]؛ «اگر پردهها نیز کنار رود، بر یقین من افزوده نخواهد شد».
در خطبهها، نامهها و حکمتهای نهجالبلاغه، موارد فراوانی مییابیم که حضرت درباره خداشناسی و چگونگی شناخت خود از آفریدگار هستی و صفات او سخن گفته است. در اینجا به همین مختصر بسنده میکنیم که خداشناسی علی(ع) به اندازه عظمت و بزرگی خود او است؛ زیرا خدای را در همه حال حاضر و ناظر بر اعمال و برنامههای خویش میداند و او را به چشم دل میبیند؛ از این رو در برابر عظمت پروردگار با کمال فروتنی اظهار بندگی میکند و وقتی از او میپرسند که آیا خداوند را دیدهای تا وی را بپرستی، پاسخ میدهد: «أَ فَأَعْبُدُ مَا لَا أَرَى... لَا تُدْرِكُهُ الْعُيُونُ بِمُشَاهَدَةِ الْعِيَانِ وَ لَكِنْ تُدْرِكُهُ الْقُلُوبُ بِحَقَائِقِ الْإِيمَانِ قَرِيبٌ مِنَ الْأَشْيَاءِ غَيْرَ مُلَابِسٍ بَعِيدٌ مِنْهَا غَيْرَ مُبَايِنٍ...»[۵]؛ «آیا کسی را که ندیده باشم میپرستم؟... چشمها هرگز او را نمیبینند؛ اما قلبها با نیروی حقیقت ایمان، وی را درک میکنند. به همه چیز نزدیک است؛ اما نه آن طور که به آنها چسبیده باشد. از همه چیز دور است؛ اما نه آن چنان که از آنها بیگانه باشد...»[۶].
اهمیت و ضرورت خداشناسی
از عوامل بسیار مؤثر در سبک زندگی فرد، نوع نگرش او به مبدأ و خالق هستی است. به دیگر تعبیر، این نگرش در نوع تعامل فرد با خود، دیگران و محیط زیست اثرگذار است. ما نهتنها برای متعال بودن سبک زندگی نیازمند به خدا و معرفت اوییم، بلکه برای معنادار بودن سبک زندگی نیز به این شناخت نیاز داریم. این حقیقتی است که امروزه دانشمندان غربی نیز بدان اعتراف دارند. برای مثال، شِفر بر این باور است که انسان جدید در جهانی دوطبقه سکونت دارد: طبقه پایین، جهانِ محدودِ بدون خداست که زندگی در چنین جهانی بیمعناست. اما طبقه بالاتر، جهان با خداست که در آن، معنا، ارزش و هدف وجود دارد. اکنون انسان جدید در طبقه پایین میزیَد و از اینرو نمیتواند در چنین جهان بیمعنایی شاد زندگی کند.
بدین سبب ناگزیر است برای تصدیق معنا، ارزش و هدف، پیوسته به سمت طبقه بالاتر جهش ایمانی کند[۷]. این موضوع و حقایق دیگر فراتر از آن، بیش از هزار سال پیش در آموزههای نهج البلاغه بازآمده است. شناخت خدا برترین گونههای پرستش و مهمترین نیاز و حیاتیترین توشه برای مسافر کوی دوست است؛ زیرا از راه شناخت خداست که بینشها و ارزشهای دیگر به معنا و کمال میرسند و اندیشههای بنیادینی همچون نبوت و معاد، و فریضههای گرانسنگی مانند نماز و روزه، جان و معنا میگیرند.
گام آغازین در دین و دینداری
نهج البلاغه الفبای خدایی زیستن و گام آغازین در دین و دین داری را معرفت خدا برمیشمارد و سیر و سلوک در وادی معنا را منوط به آن میداند؛ آنجا که آمده است: «أَوَّلُ الدِّينِ مَعْرِفَتُهُ»؛ «سرآغاز دین، خداشناسی است»[۸].
به تعبیر استاد مطهری، اگر دین را به ساختمانی مانند کنیم که دارای در و دیوار و سقف و پنجره، روکاری و زیرسازی و... است، باید بگوییم زیربنای همه افکار و معتقدات و اخلاقیات و دستورالعملهای دینی، خداشناسی است. اگر دین را به کتابی علمی تشبیه کنیم که دارای بابها، فصلها، قضایا، مسائل، استدلالها و اصول متعارفه و موضوعه است، باید بگوییم آن چیزی که اصل اولی و به اصطلاح، اصل متعارف دین به شمار میرود، خداشناسی است. اگر دینداری بخواهد به گونهای صحیح و معقول و منطقی برای کسی پیدا شود، باید از پایه توحید و خداشناسی آغاز گردد. تا مادامیکه این اصل در روح و دل تثبیت نشود، سایر قسمتها بیاساس خواهد بود.
در نگاه استاد مطهری، هم برای اسلامی زیستن و هم برای انسانی زیستن، به خداشناسی سخت نیازمندیم: خداشناسی نه فقط اول دین است، بلکه اول پایه و مایه انسانیت است. انسانیت اگر بنا بشود،... باید روی اصل توحید ساخته گردد[۹].
اذعان به این حقیقت را میتوان در آثار غربیان نیز دید. ویلیام کریگ، متأله مسیحی برجسته، در مقالهای خواندنی به خوبی نشان میدهد که زندگی بدون باور به خدا، سستبنیان و لرزان است. به باور او، گرچه ملحدان میکوشند تا معنایی ذهنی برای زندگی بیافرینند، این معنا بیارزش بوده و درنتیجه، الحاد عملاً ناممکن است[۱۰]. این سخن بدان معناست که نه فقط برای دینداری، بلکه برای معناداری زندگی نیز شناخت خدا لازم است. از اینرو، سبک زندگی اسلامی و انسانی نیازمند معرفت و رویکرد توحیدی است و کاخ دلانگیز دین، بر ستون خداشناسی استوار است[۱۱].
معرفت برتر و هدف آفرینش انسان
خداوند سبحان در قرآن کریم میفرماید: ﴿وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ﴾[۱۲]. امام صادق(ع) در تفسیر این آیه میفرماید: «لِيَعْبُدُونِ أَيْ لِيَعْرِفُونَ»؛ «برای آنکه مرا بپرستند، یعنی برای آنکه مرا بشناسند». بر این اساس شناخت پروردگار، هدف خداوند از آفرینش کائنات است. از همین روست که امیر بیان میفرماید: «مَعْرِفَةُ اللَّهِ سُبْحَانَهُ أَعْلَى الْمَعَارِفِ»[۱۳]؛ «برترین شناختها، شناخت خداست». تا مادامی که انسان خدا را نشناخته است، به هر مرتبهای از علم و ادراک برسد، شناخت او از هستی، ناقص و ناکافی است. همچنین هر که خدا را نیافته و او را نشناخته باشد، هرچند بهشت جاوید را بیابد، در مقایسه با لقای پروردگار و معرفت کردگار، به چیزی کمبها دست یافته است. حضرت علی(ع) در سخنی بس ژرف و معرفتآمیز میفرماید: «مَا يَسُرُّنِي لَوْ مِتُّ طِفْلًا وَ أُدْخِلْتُ الْجَنَّةَ وَ لَمْ أَكْبُرْ فَأَعْرِفَ رَبِّي عَزَّ وَ جَلَّ»[۱۴]؛ «دوست ندارم که در کودکی بمیرم و داخل بهشت شوم و بزرگ نشوم تا پروردگار عزوجل خود را بشناسم».
یکی از پیامهای این سخن آن است که بهشت جاوید نیز در مقایسه با ارزش شناخت خدا، اندک و ناچیز است[۱۵]. در واقع: از در خویش خدایا به بهشتم مفرست که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس[۱۶]. امام راحل در کلامی پرمغز میآورد: «مقصد اصلی انبیا تا حالا کم حاصل شده است، آنهم خیلی کم؛ بدین معنا که مقصد انبیا حکومت نبوده، بلکه حکومت خود برای مقصد دیگری بوده است». در اندیشه عارف جماران، تمام مقاصد به «معرفت الله» بازمیگردد و انبیا همگی به دنبال این هدف سترگ بودند؛ یعنی بسط خداشناسی در جامعه، که اگر این حاصل شود، همه چیز در پی آن میآید[۱۷].[۱۸]
اصول و فروع دین بر محور توحید و به سوی توحید
امام علی(ع) در کلامی توصیه اکید دارد که اجازه ندهید هیچگاه دو اصل توحید و نبوت دچار آسیب شوند؛ چراکه در پرتو این دو، ستونهای سعادت و کمال پیریزی میشود: «أَمَّا وَصِيَّتِي فَاللَّهَ لَا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً وَ مُحَمَّداً صفَلَا تُضَيِّعُوا سُنَّتَهُ أَقِيمُوا هَذَيْنِ الْعَمُودَيْنِ وَ أَوْقِدُوا هَذَيْنِ الْمِصْبَاحَيْنِ وَ خَلَاكُمْ ذَمٌّ مَا لَمْ تَشْرُدُوا»[۱۹].
در کلام امام(ع) توحید و نبوت، از اصول برتر قلمداد شدهاند، اما با این همه، خودِ نبوت نیز به اصل توحید بازمیگردد. به دیگر بیان، نه تنها اصل نبوت، بلکه اصول دیگر و حتی فروع دین در سایه توحید معنا مییابند. نکته درخور توجه آنکه اصول و فروع دین، هم جوهره و حیات خود را از توحید میگیرند و هم منتهای هدف و غایتشان به سوی توحید و برای توحید است.
از اینرو، اصل توحید در میان اصول اعتقادی دینی از جایگاهی والا برخوردار است؛ به گونهای که اصولِ دیگر بر آن استوار گشتهاند. بنا بر همین حقیقت است که امام علی(ع) هم توحید و هم آثار و پیامدهای اعتقاد به توحید را بسی ارج مینهد؛ چنان که به نقل از رسول خدا(ص) میفرماید: «التَّوْحِيدُ نِصْفُ الدِّينِ»[۲۰]؛ بدین معنا که اصل خداشناسی و یکتاییِ بیهمتا، خود نیمی از دین اسلام است[۲۱].
یکتایی خدا، مفاهیم و ابعاد
یکتایی خدا همان توحیدی است که در لغت به معنای «یکی دانستن» آمده است[۲۲]؛ اینکه واقعاً خداوند را یکتا و واحد بدانیم و برای او ثنویت و شراکت را در هیچ مرتبهای از وجود (حتی ذهن و وهم) متصور نشویم. بیتردید نهج البلاغه اقیانوس بیکرانه آموزههای عمیق و ظریف توحیدی است. اصول و مبانی فراوانی را میتوان از این آموزهها آموخت که به طور مستقیم یا غیرمستقیم در زندگی ما نقشآفرین هستند. پیش از اینکه وارد بدنه اصلی بحث شویم، ذکر دو نکته مقدماتی ضروری مینماید:
نکته اول: آنچه از نهج البلاغه درباره خداشناسی میآموزیم، هرچند بسیار ارزشمند است، در رتبه دانش و معرفت نظری است. اگر میخواهیم این معارف، بیشتر و گواراتر بر جان و وجودمان بنشیند و در زندگی جلوهها و آثار روشنتری از این آموزهها را حس کنیم، باید از وادی نظری معرفت به وادی عمل پای نهیم. معرفت به خدا دو گونه است، یا به بیانی دو لایه دارد: ۱. شناخت، قبل از عمل به آموزهها، ۲. شناخت، بعد از عمل به آموزهها. در نهج البلاغه میخوانیم که «علم همراه عمل است. بنابراین کسی که میداند، عمل میکند و کسی که عمل میکند، میداند. علم، عمل را صدا میزند؛ اگر عمل، او را اجابت کرد میماند، وگرنه میرود»[۲۳]. در روایات فراوان آمده است که هرکس به دانش خویش عمل کند، مراتب دیگری از دانش نصیب او خواهد شد و نسبت به آنچه تاکنون بدان جاهل بوده عالم میگردد[۲۴]. از اینرو میتوان از طرق دیگر نیز بر دانش و معرفت خود افزود و عمق و وسعت بیشتری بدان داد. بنابراین در حوزه خداشناسی میتوان دو نوع معرفت کسب کرد که البته هر دو ارزشمند است:
به واقع در شناخت قبل از عمل، انسان تنها میآموزد که خدا کیست، اما در شناخت بعد از عمل، انسان مییابد که خدا کیست. البته همانگونه که روشن است، نمیتوان به این بهانه که تنها عمل مهم است، از مطالعات و یادگیری آموزههای توحیدی روی گرداند؛ چراکه علم شرط و زمینهساز عمل است و عمل نیز باید عالمانه باشد. در حقیقت رابطه با خدا، بر اساس شناخت قبل از عمل ـ که صرفاً دانستن است ـ رابطهای تصوری و ذهنی است؛ البته تصوری که پایهاش عقل و فطرت است، نه تعبد. این تصور ذهنی و عقلی انگیزهای میشود تا انسان در عمل متعبّد باشد؛ یعنی سر تسلیم فرو آورد و در برابر دستورها چون و چرا نکند و با خدا رابطهای عاشقانه برقرار نماید. این رابطه عاشقانه، راهی است برای عمل بیشتر به دستورهای خدا و در نهایت یافتن و دیدن معشوق و معبود.
نکته دوم: روح حاکم بر معارف توحیدی نهج البلاغه آیه ﴿لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ﴾ است؛ بدین معنا که قطعاً موجودی مانند خداوند وجود ندارد، نه اینکه ممکن است وجود داشته باشد[۲۵]. اگر هنگام دعا به آسمان رو میکنیم؛ اگر میگوییم خدا از رگ گردن به ما نزدیکتر است؛ اگر میگوییم خدا با ماست و ما را میبیند، نباید او را شبیه چیزی بپنداریم و تصور کنیم که تصویری واقعی از خدا گرفتهایم. به بیان علی(ع) اندیشهها هرگز به خدا نمیرسند تا برای خدا اندازهای تصور کنند؛ فکرهای تیزبین نمیتوانند او را درک کنند، تا صورتی از او را تصور نمایند و حواس نیز از احساس کردن او عاجزند[۲۶].
این نکته یکی از مهمترین وجوه تمایز خداشناسی شیعی با دیگر مذاهب اسلامی و ادیان الهی است. در نهج البلاغه به روشنی قاعده «ایجاب همراه با سلب» به چشم میخورد؛ بدین معنا که خداوند متعال دارای صفات و ویژگیهایی است، اما نه مثل دیگر اشیا. مثلاً خداوند شنونده است، اما نه مثل شنوندگی ما. از همین روست که امام(ع) میفرماید: آن کس که همانندی برای خدا قرار داد، به حقیقتِ خدا نرسید و کسی که خدا را به چیزی تشبیه کرد، به مقصد نرسید[۲۷]. اساساً امام(ع) در یک کلام کوتاه و پرمغز میفرماید: «التَّوْحِيدُ أَلَّا تَتَوَهَّمَهُ»[۲۸]؛ یعنی توحید و یگانه دانستن خدا آن است که او را در وهم و اندیشه در نیاوری؛ چراکه آنچه در اندیشه آید، مانند تو مخلوق است[۲۹]. از این روی، خدای نهج البلاغه از این جهت با خدای برخی مذاهب و ادیان متفاوت است؛ از آن رو که نه جسم تصور میشود و نه حقیقت او به تصرف وهم و اندیشه میآید. آری به بیان امام(ع) در نهج البلاغه، چشم دل ممکن است به مدد حقایق ایمان، خدا را درک کند، اما چشم سر هرگز![۳۰]
وقتی از توحید و یکتایی خداوند متعال سخن به میان میآید، معمولاً به دنبال آن واژگانی مانند توحید ذاتی، توحید صفاتی، توحید افعالی و توحید عبادی نیز مطرح میشود. اینها در واقع اقسام یکتایی خدا هستند که میتوان آنها را در دو قالب توحید نظری و توحید عملی جای داد. توحید نظری همان یکتایی خدا در آینه باورها و اندیشههاست که در درون خود، یکتایی خداوند در ذات، صفات و افعال را دارد. یکتایی در ذات بدین معناست که تنها الهِ دلپذیر، فقط «الله» است؛ همو که شریک، مثل و بدیلی ندارد. پیام این توحید برای زندگی آن است که در عالم همه «موجود» هستند و تنها خدا «وجود» است. اگر قرار باشد در زندگی به کسی نیازمند باشیم، باید دست نیازمان به سوی وجودی باشد که موجودات را آفریده است؛ یعنی اساساً جز خدا وجود مستقلی در هستی وجود ندارد که بخواهیم به سوی آن روی آوریم. هرچه هست، در سایه عنایت اوست. رفع بیکاری، بیماری، بیمالی و بیحالی، تنها به دست یک خداست، نه دو خدا و بیشتر. این مهمترین پیام «لا اله الا الله» است. اما این ذات یکتا، صفاتش هم یکتاست؛ یعنی تنها مهربان در عالم اوست، نه اینکه او هم مهربان است؛ تنها عالِم اوست، نه اینکه او هم عالم است، و تنها قادر و توانا اوست، نه اینکه او همچنین است. اگر دیگران مهربان، عالم و توانا میشوند، تنها از چشمهسار اوست. به راستی چرا در سبک زندگیمان این حقیقت بلند کمرنگ است؟ خدا حتی در صفاتش نیاز ندارد که ثنویت داشته باشد؛ مثلاً علم او یک چیز باشد و قدرت او چیز دیگر. خیر، او یکی است که همه چیز است. در این یکتایی، همه صفات نهفته است، بدون اینکه مغایرت و مباینتی در میان باشد. شگرف آنکه این صفات، عین ذاتش نیز هست[۳۱]. از این روست که امام علی(ع) میفرماید: هر چیزی تک باشد، کم است، جز خدا که تکی است غیر کم. هر عزیزی جز او ذلیل، و هر نیرومندی جز او ضعیف و ناتوان است. هر مالکی جز او بنده، و هر عالمی جز او دانش آموز است[۳۲]. توحید افعالی نیز بدین معناست که هر جنبش و جوششی در عالم به قدرت و عنایت خداست؛ یعنی هیچ برگی از درخت نمیافتد، مگر به اذن و اراده او. اساساً تمام کارها و فعل و انفعالات هستی به اذن و قدرت اوست. اما توحید عملی به نوعی میوه شیرین توحید نظری است؛ یعنی انسان در عمل نشان دهد که خدا را در ذات، صفات و افعال، یکتا و بیهمتا میداند. یکتا دانستن خدا در میدان آزمونهای زندگی و در یک کلام، تنها او را بندگی کردن، به همین معناست[۳۳].
حال مناسب است مطالب یاد شده را به تفصیل بازگوییم.
یکتایی خدا در آینه باورها
یکتایی در وجود
علم و جهان مدرن، از جهالت کم نکرده و هنوز هم انسانهایی وجود دارند که معتقدند خدا نیست (ملحد)، یا اگر هم هست، یکتا نیست (مشرک)[۳۴]. بسیاری نیز که خدا را یکتا و واحد میدانند، این یکتایی غیر از آنی است که نهج البلاغه ترسیم میکند. یکتایی و یگانگی خداوند مهمترین آموزه توحیدی نهج البلاغه است که فراوان بدان اشاره شده است. از نهج البلاغه چنین برمیآید که اصل وجود خدا امر بدیهی است و نباید در آن تردید کرد؛ همچنان که امام(ع) میفرماید: «عَجِبْتُ لِمَنْ شَكَّ فِي اللَّهِ وَ هُوَ يَرَى خَلْقَ اللَّهِ»[۳۵]؛ در شگفتم از کسانی که مخلوقات الهی را میبینند و در وجود خدا تردید میکنند.
این سخن در واقع ترجمان دیگری از کلام خداست: ﴿أَفِي اللَّهِ شَكٌّ فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾[۳۶].
باید دانست که آموزههای دینی بیشتر بر نفی «اله» تأکید میکنند تا اثبات «الله»؛ یعنی بحث اصلی در اثبات توحید است نه اثبات اصلِ وجود داشتن خدا. بسیاری در دنیای امروز به خدا اعتقاد دارند، اما متأسفانه در کنار آن، الهههای دیگری را نیز میپرستند؛ مانند آتش، خورشید، ماه، درخت، گاو، عروسک و مجسمه[۳۷].
بنابراین نفی وجود «الله» خلاف فطرت و بداهت است، و اعتقاد به «الهِ» غیر خدا نیز خلاف معرفت و حکمت. اولی به خاطر پستفطرتی روی میدهد، اما دومی به خاطر بیمعرفتی. از اینرو نماد و جوهر توحید، نفی الوهیت از غیر خداست که در جملاتی از این دست نمود مییابد: «وَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ لَا شَرِيكَ لَهُ لَيْسَ مَعَهُ إِلَهٌ غَيْرُهُ»[۳۸]، «وَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ الْأَوَّلُ لَا شَيْءَ قَبْلَهُ وَ الْآخِرُ لَا غَايَةَ لَهُ»[۳۹]. واژه «اله» از حیث لغوی به معنای معبود است. نتیجه آن میشود که جز خدا نه معبودی هست و نه کسی که شایسته پرستش باشد. خداوند تکی است که دو بردار نیست؛ نه معبودی جز اوست و نه خدایی جز او. فرض عدم ثنویت برای خداوند را میتوان با این مثال تبیین کرد: فرض کنیم هستی و جهان آفرینش حد و کرانهای نداشته باشد. با این توصیف، آیا فرض وجود هستی دیگری محتمل است؟ بیگمان خیر؛ زیرا اگر هستی دیگری نیز در کار باشد، یا همین هستی است و یا جزئی از این هستی؛ چراکه حد و کرانهای برای هستی اول وجود نداشته و او نامحدود است. حال اگر برای خداوند متعال هرگونه حد و محدودیتی نفی شد ـ که چنین هم هست ـ فرض وجود خدای دوم وجود ندارد؛ زیرا یا همین خداست و یا مخلوق این خدا. هیچ درجهای از درجات هستی نیست، جز اینکه اولی بر آن احاطه دارد، از اینرو جا برای غیر او نیست. این موضوع با زبان ریاضی همان عدد ـ بینهایت است که مساوی است با بینهایت[۴۰]. موضوع نفی وحدت عددی به صراحت در خطبه ۱۸۵ آمده است: «وَاحِدٌ لَا بِعَدَدٍ[۴۱] وَ دَائِمٌ لَا بِأَمَدٍ وَ قَائِمٌ لَا بِعَمَدٍ». پیام این کلام آن است که خداوند واحدی است که عَدد بردار نیست؛ دائمی است که اَمد (مدت) بردار نیست، و قائمی است که عَمد (ستون) بردار نیست. از این روی، واحدیت یا اولیت خداوند از نوع وحدت عددی نیست؛ یعنی خدا تکی نیست که دو داشته باشد، یا اولی نیست که دومی برای آن فرض شود. خداوند یک است فارغ از بار عددی، و اول است فارغ از بار رُتبتی.
شارحان نهج البلاغه وقتی به این بخش از نهج البلاغه میرسند، شیفتگی و شگفتی آنها به اوج میرسد. آنان این مباحث را از زیباترین و عمیقترین بخشهای نهج البلاغه میدانند. از جمله آنها شارح معتزلی ابن ابی الحدید است که این بخش را از مباحث بسیار دقیق در علم حکمت و از علوم الهی لطیف میشمرد. وی سپس در عظمت شخصیت امام علی(ع) میگوید: وَلَكِنَّ هَذَا الرَّجُلَ كَانَ مَمْنُوحًا مِنَ اللَّهِ تَعَالَى بِالْفَيْضِ الْمُقَدَّسِ وَ الْأَنْوَارِ الرَّبَّانِيَّةِ[۴۲].
خداوند متعال به این مرد بزرگ فیض مقدس و انوار ربانی خود را موهبت کرده است[۴۳].
یکتایی در صفات
خداوند در صفاتش نیز یکتاست. از منظر نهج البلاغه، توصیف خداوند با فرض ثنویت (خدا یک چیز باشد و صفاتش چیز دیگر) مردود است. در مورد ما انسانها این دوگانگی طبیعی است؛ یعنی انسان یک چیز است و صفات او چیز دیگر. مثلاً رضا و علمش دو چیز جدا از هم هستند، بدین معنا که زمانی رضا بود، اما علمش نبود و بعد دارای علم شد و ممکن است در اواخر عمر نیز این علم از او جدا شود. پس رضا و علمش دو حقیقت جدا از هم هستند. حضرت علی(ع) در خطبه اول نشان میدهد که اگر کسی خداوند را توصیف کرد (توصیف ثنویتگون)، دچار اشتباه و گمراهی بزرگی شده است. حضرت دلیل این گمراهی را چنین میآورد: «فَمَنْ وَصَفَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنَّاهُ وَ مَنْ ثَنَّاهُ فَقَدْ جَزَّأَهُ وَ مَنْ جَزَّأَهُ فَقَدْ جَهِلَهُ وَ مَنْ جَهِلَهُ فَقَدْ أَشَارَ إِلَيْهِ وَ مَنْ أَشَارَ إِلَيْهِ فَقَدْ حَدَّهُ وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ...».
توضیح آنکه، اگر کسی در مقام توصیف حضرت حق برآید، او را به چیزی نزدیک کرده است که احتمالاً مراد همان نزدیک کردن صفت به موصوف باشد؛ یعنی توصیف کننده اینطور تصور کرده که خداوند وجودی است به عنوان موصوف و صفتِ چیز دیگری که این صفت متعلق به موصوف خود میباشد؛ در صورتی که با این فرض، او دچار نوعی دوگانگی در توحید شده است؛ زیرا صفت او از ذات او جدا نیست تا سخن از نزدیکی چیزی به چیزی باشد. این نتیجهگیری با عبارت آغازین خطبه هماهنگ است که میفرماید: «لِشَهَادَةِ كُلِّ صِفَةٍ أَنَّهَا غَيْرُ الْمَوْصُوفِ وَ شَهَادَةِ كُلِّ مَوْصُوفٍ أَنَّهُ غَيْرُ الصِّفَةِ». بر پایه سخن مولا، هر صفتی غیر از موصوف خود، و هر موصوفی غیر از صفت خود است که این درباره خداوند متعال صادق نیست (یعنی صفات خدا عین ذاتش است).
خلاصه آنکه در یک کلام مستدل، حضرت میفرماید با نزدیک کردن چیزی به خدا، دو چیز یا دو خدا مطرح شده که با اصل توحید ناسازگار است؛ زیرا به تجزیه باری تعالی منجر خواهد شد و کسی که برای خدا اجزایی تصور کرده، حقیقتاً او را نشناخته است. این جهل سبب میشود که فرد به سوی خدا اشاره کند که این به معنای محدود دانستن خدا و به شمارش آوردن اوست. بنابراین خداوند متعال از همه این مواردی که زنجیرهوار گفته شد، منزه و پاک است[۴۴]: ﴿سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ﴾.
همانگونه که پیش از این گذشت، روح قاعده ﴿لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ﴾ در سراسر آموزههای خداشناسی حاکم است و اینکه صفات خداوند حد و کرانه ندارد؛ همچنان که در خطبه اول آمده است: پروردگاری که برای صفات او حد و مرزی نیست[۴۵]. تنها حدی که میتوان قائل شد، بیحدی و بیانتهایی است. وقتی نهج البلاغه میگوید: «دَائِمٌ لَا بِأَمَدٍ» یعنی خداوند داخل در حرکت و زمان نیست و هیچ مدت و انتهایی برای او فرض ندارد، در حالی که تمام مخلوقات در هستی از یک مدت و اجلی برخوردارند؛ یعنی خداوند همیشگی است، فارغ از بار زمان. هنگامی که نهج البلاغه میگوید «قَائِمٌ لَا بِعَمَدٍ»، یعنی خداوند قائم به ذات خود (نه غیر) است؛ بدین معنا که در هستی، هر چیزی علت و تکیهگاهی دارد و نیازمند به غیر خود است، اما خداوند علت علتها و ستون ستونهاست، بیآنکه خود علت و ستونی داشته باشد[۴۶].
وقتی نهج البلاغه میگوید: «رَبٌّ رَحِيمٌ»[۴۷]، یعنی پروردگار مهربانی که برای مهربانی او نمیتوان حدی را تصور کرد. خداوند مهربانی است که به داوود میگوید: بندگانم نمیدانند من چقدر مهربانم و اگر رویگردانانِ از من چگونگی انتظارم برای آنها و اشتیاق مرا در ترک معصیتهایشان میدانستند، بدون شک از شوق آمدن به سوی من میمُردند و بندبند وجودشان از محبت من از هم میگسست[۴۸]. از اینرو، خداوند همواره با بندهاش است، آرام، بیصدا، اما همیشگی. او خود در قرآن میفرماید: «از رگ گردن به شما نزدیکترم» [۴۹] و حتی فراتر از این فرموده: «من بین شما و قلبتان هستم»[۵۰]. چقدر در زندگی از حقیقت مهربانی و نزدیکی خدا استفاده میکنیم؟ آیا وجود مشکلات و دیدن تبعیضها در جامعه، باورمان را نسبت به این حقیقت کمرنگ کرده است؟ آیا دیدن فقر فقرا و عیش اغنیا و رنج ضعفا میتواند دید ما را نسبت به صفات ناب خدا مانند رأفت و عدالت تغییر دهد؟ خیر، خدا، خداست و عدل الهی، دقیق و فراتر از آن، رحمت او بیکرانهوار همه چیز (نه فقط انسان) را فرا گرفته است[۵۱]. نباید انتظار داشت که اسرار و کار خدا با معرفت اندک ما سازگار باشد، بلکه باید معرفت را بالا برد تا اندکی از اسرار کار خدا به ما چشانده شود. مبادا به فرموده امیربیان دشمن چیزی باشیم که نمیدانیم[۵۲]، وگرنه سبک زندگیمان میشود سبک زندگی خصمانه؛ خصمی که برخاسته از جهل است. از همین روست که تأکید میشود اگر معرفت و بینش صحیح نباشد، سبک زندگی ابتر و نافرجام خواهد ماند.
هرچند در اینجا مجال تفصیل این بحث (عدل و رأفت الهی) نیست، در بیانی کوتاه میتوان چنین گفت: معیار سنجش مهربانی و عدالت خدا، میزان سختی و راحتییا فقر و رفاه دنیوی نیست و الزاماً رابطه مستقیمی در این میان وجود ندارد. مهم سبک زندگی مؤمنانه است؛ حال ممکن است با سختی و فقر باشد، یا همراهِ راحتی و ثروت. البته دعاهای ائمه(ع) چنین به ما میآموزند که همواره از خداوند، ثروت و رزق وسیع[۵۳]، عافیت و سلامت[۵۴]، همسر شایسته[۵۵]، کار خوب و مسکن خوب[۵۶] بخواهیم، اما اگر به دلایلی زندگی همراه با سختیها و مشکلات شد، اینها برای مؤمن هم دنیاساز است و هم آخرتساز، یعنی در دنیا سبب پختگی و توانایی او میشود و در آخرت سبب اجر برتر و جایگاه بهتر. برترین و بهترین بندگان خدا، بدترین و سختترین مشکلات و مصائب را دیدند. این نه نشانه کاهش مهربانی خدا، بلکه نشانه عنایت بیشتر خدا بدانهاست تا در پرتو این امتحانات رفعت مقام یابند. اینان به سبب تحمل سختیها در راه خدا بود که برترینها شدند و در قله قرار گرفتند.
از سوی دیگر، پیام قرآن کریم آن است که قرار نیست ما در این دنیا نقمت و بدبیاری را نصیب اهل عیش و نوش کنیم، بلکه به عکس وقتی ببینیم که سخنان ما را فراموش کردند، درهای نعمت و رفاه را برای آنان میگشاییم تا شاد و مست نعمت شوند، اما ناگهان [گریبان] آنان را گرفتیم و یکباره نومید شدند[۵۷].
اینجاست که امیر بیان(ع) هشدار میدهد که ای فرزند آدم! هنگامی که دیدی خدا نعمتهای خویش را پیاپی به تو ارزانی میدارد و تو در همان حال او را نافرمانی میکنی، از کیفر او بترس![۵۸]
اگر مؤمن در دنیای جنینگون دچار سیل، زلزله، تصادف بیپولی و... میشود، این کشیدن درد در مرحله جنینیِ زودگذر دنیا، میتواند مقدمه نوعی درمان باشد. اساساً جام بلای بیشتر در دنیا، زمینهساز آسایشی برتر در آخرت است. باور داشته باشیم که خدا عادل است و او بهتر میداند که کی، کجا و چگونه جبران نماید. قطعاً او به گونهای جبران میکند که سراسر شرمنده شویم. فقط یک چیز را نباید از یاد برد: بندگی صبورانه. آیا نگاهی اجمالی به تاریخ زندگی انسانهای بزرگ این حقیقت را به ما نمیگوید؟ آیا به ما نمیگوید که کشیدن سختیها و چشیدن ناملایمات، فلز وجود آدمی را طلا میکند؟
از اینرو نباید اندکی سختیها و محرومیتهای مادی، ما را سست کند و در یکتایی و بیهمتایی صفات خدا - از جمله رحمت و عدالتش -شک کنیم. اگر میبینیم روزگارمان با گناه آلوده نیست، این بدان معناست که خدا و دست عنایتش به ما نزدیک است، اگرچه در سختی باشیم. اساساً عنایت و دست نوازش خدا در سختیها بیشتر احساس میشود و طبیعتاً پاداش آن نیز بزرگتر و دلپذیرتر خواهد بود. در واقع وقتی در ساحل زندگی قدم میزنیم، همه جا دو ردپا میبینیم: جای پای ما و خدا. حال اگر به سختترین لحظات زندگی رسیدیم و فقط یک ردپا دیدیم، زود فریاد نزنیم که خدایا چرا ما را در سختترین لحظات زندگی تنها گذاردی!؟ شاید ندای الهی چنین باشد که «بندهام! تو را در سختترین لحظات به دوش کشیدم!»[۵۹]
یکتایی در تأثیر
همه چیز در هستی، به هست او، هستی دارد. اثر و تأثیر همه از اوست. از ما تا افعال ما، از حیوانات تا حرکتشان و از نباتات تا رشدشان، همه از یک مبدأ و چشمه، جان میگیرند و اساساً هرگونه جوشش و جنبشی در عالم به قدرت و اذن اوست. این معنای یکتایی خدا در تأثیر یا همان توحید افعالی است؛ یعنی تنها منشأ کنش و واکنش در هستی، خدای بیهمتاست؛ همانکه امام(ع) فرمود: «بِأَنَّ أَزِمَّةَ الْأُمُورِ بِيَدِكَ وَ مَصَادِرَهَا عَنْ قَضَائِكَ»[۶۰]. همانا سررشته کارها به دست توست و همه کارها از خواست تو نشأت میگیرد.
نهج البلاغه میگوید: هر چیزی که ما فکر کنیم به خودش متکی است، در واقع این چنین نیست، بلکه وابسته و معلول است؛ یعنی وجود او تکیهگاه و علتی دارد که همان خداست[۶۱]. امام(ع) میفرماید: چگونه ممکن است هستی و نظام آفرینش از خدا سرپیچی کند، در حالی که همه از اراده او سرچشمه میگیرند و قدرت اوست که همه جا حاکم است؟[۶۲]
حضرت در تعبیری ظریف و زیبا میفرماید: «وَ فِرُّوا إِلَى اللَّهِ مِنَ اللَّهِ»؛ «از خدا، به سوی خدا فرار کنید». این سخن، اشاره لطیفی به مسئله توحید افعالی است؛ زیرا انسان هر مشکلی که پیدا میکند، از ناحیه اعمال او و آثاری است که خدا برای آن اعمال قرار داده است. بنابراین مشکلاتش به یک معنا مجازاتی است از ناحیه او. از این روی، انسان برای حل این مشکلات، راهی جز این ندارد که به سوی او بگریزد؛ زیرا لَا مُؤَثِّرَ فِي الْوُجُودِ إِلَّا اللَّهُ؛ هر خیر و برکت و نجاتی که هست، از ناحیه اوست[۶۳].
توحید افعالی، در سبک زندگی جلوه گستردهای دارد و میتواند بسیار نقشآفرین باشد. از همین روست که بزرگان عرفان مانند امام خمینی، استقرار توحید افعالی در قلب را گامی بلند و مهم برای انسان دانسته و چنین توصیه کردهاند: توحید فعلی را که اول درجه توحید است در قلب، با هر وسیلهای است جایگزین کن و قلب را مؤمن و مسلم نما به این کلمه مبارکه، و مهر شریف «لا اله الا الله» را بر قلب بزن و صورت قلب را صورت کلمه توحید کن و به مقام اطمینان برسان و به او بفهمان که مردم نفع و ضرر نمیتوانند برسانند؛ نافع و ضار خداست[۶۴].
معتقد به توحید افعالی تنها درس نمیخواند برای کار، و کار نمیکند برای پول، و پول درنمیآورد برای زندگی، بلکه درس، کار و پول و زندگی را میخواهد برای خدا؛ چراکه به گفته نهج البلاغه، خدا رزق و روزیتان را تضمین[۶۵]، و بلکه تقسیم کرده است[۶۶]. مهم آن است که سبک زندگی موحدانه و مؤمنانه را اندکی تمرین کنیم، و این صدی است که هشتاد و نود نیز قطعاً همراه آن است.
مادر موسی(ع) سخت به فکر نجات بچهاش بود و به دنبال جای امن و مطمئنی میگشت، اما خدا به او میفرماید بچهات را در رود وحشی نیل بینداز! او نیز که منشأ امور را تنها خدا میدانست، بندگی کرد. نتیجه هم آن شد که رود، موسی را نه به کوخ گورستان، بلکه به کاخ گلستان میبَرد و در قصر بزرگ میشود.
ابراهیم(ع) نیز نیک معتقد به توحید افعالی بود و نمرود را ناچیز میشمرد. از همین رو بود که نار سوزان برایش تبدیل به نور فروزان گشت. این همان یکتایی خدا در تأثیر است که آتش نیز نه تنها بیخاصیت میشود، بلکه خلاف خاصیت خود عمل میکند.
یوسف(ع) نیز که منشأ عزت را تنها خدا میدانست، مرتکب گناه نشد، همین شد که غلام فراری از دست زلیخا، عزیز مصر میشود و زلیخای عزیز، ذلیل مصر! او را به چاه انداختند تا کارش را یکسره کنند و به دست فراموشی بسپارندش، اما اینگونه نشد و خود برادران یوسف بعد از چند سال، در محضر او به اشتباهشان اعتراف کردند[۶۷]. کاروانیان او را در بازار فروختند، اما خداوند، خانوادهای برای خریداریاش اعزام کرد که چون فرزندی نداشتند، او را ارج نهادند. بدینسان بود که راه برای اقتدار یوسف فراهم شد. بیشک صحنهگردان واقعی همه امور آفرینش، خداوند تبارک و تعالی است و او بر کارش چیره است، هر چند بیشتر مردم این حقیقت را نمیدانند[۶۸].
این اتفاقات با اَشکالی دیگر و درجاتی کمتر برای غیر انبیا و معصومین نیز روی داده و همچنان نیز روی خواهد داد و برای انسانهای بزرگ نیز مسیری درخشان در زندگی رقم زده و میزند. شاید داستان امام راحل را شنیده باشید که در پنج ماهگی، پدر خود و در پانزده سالگی مادر خود را از دست میدهد. روشن است مصیبت و فقدان پدر و مادر چقدر میتواند زندگی را با سختی و دشواری همراه سازد. اما چون توحید افعالی در زندگی او متجلی بود، نهایت درس خواندن او، مرجعیت شد؛ نهایت کار او، رهبری یک جامعه شد و نهایت حیات او نیز عزت و افتخار. مال و مسکن و دارایی نیز به او رو کرد و میتوانست از این حیث برترینها باشد، اما به دنیا «نه» گفت. به بیان نهج البلاغه، دنیا برخی را میخواهد، اما آنها دنیا را نمیخواهند[۶۹].
نکته: توحید افعالی بدین معنا نیست که کمکاریها و بدکاریها به حساب خداوند نوشته شود؛ آن هم به این بهانه که همه چیز به دست اوست. توحید افعالی به این معناست که منشأ قدرت و حرکت کارها به دست اوست، نه منشأ تصمیمگیری و خواستنها؛ با این توضیح که:
- خدا امکانات و قابلیتها و قدرت انجام کارها را به ما داده است.
- او در عین حال از ما خواسته همه را در مسیر دین و اخلاق به کار بندیم.
- خداوند انسان را مجبور قرار نداده؛ یعنی ممکن است فرد به خواسته خدا توجهی نکند و از قدرتی که خدا در اختیارش قرار داده، سوء استفاده کند.
- با این سازوکار، مفهوم امتحان و اتمام حجت معنا مییابد و بدینسان تفاوت انسان خوب و بد آشکار میشود؛ مانند پدری که به فرزندش مبلغی میدهد و از او میخواهد این پول را در راه خوب صرف کند، اما فرزند بدخرجی و بدمستی میکند و سخن پدر را زیر پا مینهد. حال آیا درست است که بگوییم مقصر پدر است؛ زیرا او به فرزند قدرت خرج کردن داد؟![۷۰]
یکتایی خدا در میدان آزمونها
معنا و مفهوم
توحید عملی یا عبادی، یعنی یکی دانستن خداوند در میدان عمل و اثبات پایبندی به این اصل در آزمونهای زندگی. ترجمان دیگر توحید عملی، همان پرستش و طاعت عملی انسان در برابر دستورهای الهی است. اگر توحید به معنای یگانگی معبود است، توحید عملی در واقع نمایش عملی این اعتقاد در عرصههای گوناگون زندگی است؛ بدین معنا که انسان در دوراهیهای اله و هوی، نشان دهد تابع و مطیع اله عالم است. وقتی امام علی(ع) شهادت میدهد: «وَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ لَا شَرِيكَ لَهُ لَيْسَ مَعَهُ إِلَهٌ غَيْرُهُ»[۷۱]، این شهادت توحیدی دو معنا دارد: معنای هستیشناسانه، و معنای بایدشناسانه. معنای اول آن است که معبود، تنها خداست و شریکی برای او نیست. اما معنای بایدشناسانه، یعنی تنها باید این معبود را پرستید، نه معبود و بتهای دیگری را؛ چراکه «اله» از حیث لغوی به معنای معبود است[۷۲] و معبود به معنای چیزی است که مورد پرستش و اطاعت واقع شود. مفسران در آیه ﴿بَلْ كَانُوا يَعْبُدُونَ الْجِنَّ...﴾، معنای ﴿يَعْبُدُونَ﴾ را اطاعت کردن معنا کردهاند[۷۳]؛ یعنی عدهای جنیان را معبود خود قرار داده، از آنها اطاعت میکردند. این موضوع در سوره یس نیز مورد تأیید قرار گرفته؛ آنجا که خداوند خطاب به انسانها میفرماید: ﴿أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِي آدَمَ أَنْ لَا تَعْبُدُوا الشَّيْطَانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ﴾[۷۴].
در واقع مراد از عبادت همان اطاعت انسان از شیطان است. بنابراین اله یعنی معبودی که مورد اطاعت واقع میشود. در روایات نیز آمده است: «مَنْ أَطَاعَ رَجُلًا فِي مَعْصِيَةٍ فَقَدْ عَبَدَهُ»[۷۵]؛ اگر کسی، فردی را در معصیت اطاعت کرد، او را عبادت کرده است.
این روایت، تلازم معنایی عبادت و اطاعت را میرساند. از اینرو «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ»، یعنی جز خداوند هیچ معبودِ دلپذیرِ شایسته پرستش و اطاعت وجود ندارد. بر همین بنیاد، انسان نباید در دنیا به دنبال شبهمعبودها برود[۷۶].
انسان و حس پرستش
انسان خواسته یا ناخواسته، در زندگی از کسی حرفشنوی دارد. حال اگر مبدأ این حرفشنوی به خدا برگردد، در واقع خدا را عبادت و اطاعت کرده، و اگر مبدأ این حرفشنوی به غیرخدا بازگردد، از غیرخدا اطاعت نموده است. این مسئله خود موجب تمایز سبک زندگی موحدانه و غیرموحدانه است. درست همین معنا در روایات آمده است که هر که به گویندهای گوش سپارد، او را بندگی کرده است.
اگر آن گوینده از خدای عزوجل بگوید، فرد شنونده، خدا را عبادت کرده و اگر گوینده از طرف شیطان بگوید، شنونده سخن، شیطان را عبادت کرده است[۷۷]. از اینرو، انسان مؤمن تنظیم اعمال و کردارش براساس چشمه معرفتی خدای یکتاست، و این همان توحید عملییا عبادی است. نقطه مقابل توحید عملی، شرک عملی است؛ یعنی در مقام عمل برای خداوند شریکانی از جنس هوای نفس، ابلیس و ثروت و قدرت اختیار شود[۷۸].
علامه طباطبایی ذیل آیه ﴿وَاعْبُدُوا اللَّهَ وَلَا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئًا﴾[۷۹] مینویسد: آیه به توحید دعوت میکند. توحید عملی آن است که شخص موحد اعمال نیک خود را صرفاً به خاطر رضای خدای تعالی انجام دهد، نه اینکه هوای نفس را پیروی نموده، آن را شریک خداوند در پیروی خود بداند[۸۰].
امام علی(ع) میفرماید: اندکی از ریا کافی است که انسان را به شرک سوق دهد[۸۱]. روشن است که مراد از شرک در اینجا شرک اعتقادی نیست. شرک اعتقادی با ایمان به کلمه «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» برطرف میشود، بلکه مراد شرک عملی است؛ یعنی انسان مسلمان اگر اهل ریا باشد، از توحید عملی خارج و وارد مرحله شرک عملی میشود. به بیان دانشمندان، راهبرد اساسی نهج البلاغه در سبک زندگی ناب، التزام به عبودیت الهی در همه عرصههاست. امام علی(ع) میفرماید: عبد غیر خودت نباش؛ چراکه خدا تو را آزاد آفریده است: «لَا تَكُنْ عَبْدَ غَيْرِكَ وَ قَدْ جَعَلَكَ اللَّهُ حُرّاً». معنای این کلام آن است که هیچگاه دامن خود را به شرک عملی آلوده نکن و عبد و مطیع غیر خدا نباش که رمز آزادی و آزادگی انسان در پرستش و اطاعت کسی است که شایسته پرستش است. این روایت چنین پیامی دارد: بنده همان هستی که به آن دلبسته و علاقهمند شدهای؛ در حالی که خدا تو را آزاد آفریده است. پس کرامت آزادگی را از دست مده. نه بنده غرایز و امیال درونی باش و نه برده زورمداران و زراندوزان بیرونی[۸۲].
نهج البلاغه یکی از مهمترین کارکردهای بعثت نبوی را آراستگی زندگی مردم به توحید عبادی و عملی میداند. توحید نظری با تمام اهمیتش، خود زمینهساز و مقدمه توحید عملی است. امام(ع) میفرماید: خداوند حضرت محمد(ص) را به حق برانگیخت تا بندگان خود را از پرستش دروغین بتها رهایی بخشیده، به پرستش خود راهنمایی کند و آنان را از پیروی شیطان نجات داده، به اطاعت خود کشاند[۸۳]. در واقع کتب آسمانی، انبیا و امامان همگی میآیند تا چتر توحید عملی و عبادی را در میان مردم بگسترانند. آنها آمدهاند تا شیطان در ابعاد و اشکال گوناگونش پرستیده نشود[۸۴].
بعد فردی و فرافردی توحید و شرک
توحید و شرک عملی میتواند در دو بعد نمود یابد: بعد فردی، و بعد فرافردی و اجتماعی. در بعد فردی، تنها فرد است که ممکن است آلوده به شرک شده و از مدار توحید عملی خارج گردد. امام(ع) میفرماید: «وَ اعْلَمُوا أَنَّ يَسِيرَ الرِّيَاءِ شِرْكٌ». بدین بیان، فرد با اندکی ریا خود را وارد وادی شرک عملی میکند. اما در شرک فرافردی نه تنها فرد، بلکه گروه و حتی جامعه ممکن است مبتلا به شرک شود؛ شرکی که دامنه و کارکردهای مخرب آن بسیار گستردهتر از شرک عملی فردی است. در واقع شرک اجتماعی بدین معناست که جامعه، تابع و مطیع طاغوت شود. در خطبه قاصعه چنین آمده است که در احوالات مؤمنان پیشین اندیشه کنید که چگونه در حال آزمایش به سر بردند. آیا بیش از همه، مشکلات بر دوش آنها نبود و آیا بیش از همه مردم در سختی و زحمت نبودند؟ آیا بیشتر از همه مردم جهان در تنگنا قرار نداشتند؟ سپس حضرت از عبودیت مردم در برابر فراعنه خبر میدهد: «اتَّخَذَتْهُمُ الْفَرَاعِنَةُ عَبِيداً» بدین معنا که فرعونهای زمان، آنها را به بردگی و بندگی خود کشاندند و همواره بدترین شکنجهها را بر آنان وارد کردند.
واژه «عبید» به معنای مطیعان، بندگان و پرستشگران طاغوت است؛ یعنی مردمی که باید عبد خدا باشند، به عبودیت طاغوت کشانده شدند. شارحان نهج البلاغه نیز بر همین نکته تأکید کرده و آوردهاند که آل فرعون، قوم موسی را به بردگی گرفته و میگفتند: «اگر اینها نزد خدا ارزشی داشتند، ما بر آنها مسلط نمیشدیم». موسی نیز بارها دوای این درد را به مردم گوشزد میکرد و به قوم خود میگفت ای قوم! اگر به خدا ایمان دارید، بر او توکل کنید [و قیام نمایید][۸۵].
اساساً در اندیشه اسلامی هرگونه هواپرستی، جاهپرستی، مقامپرستی، پولدوستی و شخصپرستی نوعی شرک (شرک عملی) قلمداد میشود. قرآن کریم حکومت جابرانه فرعون بر بنی اسرائیل را «تعبید» (=بنده گرفتن) میخواند؛ آنجا که حضرت موسی به فرعون میگوید: ﴿وَتِلْكَ نِعْمَةٌ تَمُنُّهَا عَلَيَّ أَنْ عَبَّدْتَ بَنِي إِسْرَائِيلَ﴾[۸۶]؛ یعنی تو بنی اسرائیل را بنده خود ساختهای و آنگاه بر من منّت میگذاری که وقتی در خانه تو بودم، چنین و چنان شد. روشن است که بنی اسرائیل نه فرعون را پرستش میکردند و نه بردگان فرعون بودند، بلکه صرفاً تحت سیطره طاغوتی و ظالمانه فرعون قرار داشتند. قرآن کریم در جایی دیگر از زبان فرعون نقل میکند: ﴿وَقَوْمُهُمَا لَنَا عَابِدُونَ﴾[۸۷]؛ «در حالی که قوم آن دو، پرستندگان ما هستند». در این آیه، فرعون به صراحت از قوم موسی و برادرش به عنوان بندگان و بردگان خویش نام میبرد. نیز در آیه دیگر میفرماید: ﴿وَإِنَّا فَوْقَهُمْ قَاهِرُونَ﴾[۸۸]؛ یعنی موسی و قومش زیردست ما هستند و ما مسلط و قاهر بر آنهاییم. از اینرو، چه بسا بنی اسرائیل در مقام نظر و اعتقاد دچار شرک نبودند، اما در مقام عمل دچار شرک عملی بودند؛ چراکه چارهای نداشتند جز اینکه به حاکیمت و سیطره طاغوتی تن دهند. این شرک از نوع شرکِ عملی اجتماعی است.
رسول خدا(ص) فرمود: «إِذَا بَلَغَ بَنُو الْعَاصِ ثَلَاثِينَ اتَّخَذُوا مَالَ اللهِ دُوَلًا وَ عِبَادَ اللهِ خَوَلًا وَ دِينَ اللَّهِ دَخَلًا»؛ «هرگاه فرزندان عاص (جدّ مروان بن حکم و بسیاری از خلفای اموی) به سی تن رسیدند، مال خدا را میان خود دست به دست میکنند و بندگان خدا را بنده خود قرار میدهند و دین خدا را مغشوش میسازند». روشن است که امویان نه مردم را به پرستش خود میخواندند و نه آنها را مملوک و برده خود ساخته بودند، بلکه استبداد و جباریت خود را بر مردم تحمیل کرده بودند. رسول خدا(ص) با آیندهنگری الهی خود، این وضع را نوعی شرک و رابطه «رب و مربوبی» خوانده است[۸۹]. بنابراین قیام یک ملت برای رهایی از بندگی طاغوت (شرک عملی اجتماعی) و حرکت به سوی توحید عملی، امری ضروری است.
امام علی(ع) خطاب به مردم مصر نیز این دغدغه و نگرانی را ابراز میدارد: لکن از این اندوهناکم که بیخردان و فاسقان، حکومت را به دست آورند و آنگاه مال خدا را دست به دست بگردانند و بندگان او را به بردگی کشند...[۹۰].
پیداست که از منظر امیر بیان(ع) اگر حکومت و قدرت به دست حاکمان فاقد علم و عدالت باشد، مردم آن جامعه به بردگی و بندگی طاغوت کشانده خواهند شد. بدیهی است به تبع آن، افراد جامعه (به عنوان یک شخصیت مستقل) نیز از مدار توحید عملی در بعد اجتماعی فاصله خواهند گرفت، هرچند از حیث توحید عملی در بعد فردی، ممکن است افرادی در همین جامعه اهل دعا و نماز و روزه باشند. از همین رو، این بخش از نهج البلاغه ما را از سبک زندگی غیرموحدانه در عرصه اجتماعی برحذر میدارد. بنابراین همانگونه که شرک عملی فردی - مانند ریا - موجب خشم الهی میشود، شرک عملی اجتماعی مثل تن دادن به طاغوت نیز غضب الهی را شعلهور میکند. روشن است که عذاب و مجازات برخاسته از این غضب، اجتماعی است نه فردی؛یعنی تر و خشک را با هم میسوزاند[۹۱].
کارکردهای فرهنگ توحیدی در فرد و جامعه
نهج البلاغه از آثار و کارکردهای باور و التزام به اصل یکتاییِ بیهمتا فراوان سخن گفته و نقشآفرینیهای این اصل مهم را در زندگی انسان به تصویر کشیده است. در این مجال تنها به ذکر چند نمونه بسنده میکنیم.
درگاه نیکیهای چندگانه
در یکی از بندهای نهج البلاغه آمده است: «وَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ شَهَادَةً مُمْتَحَناً إِخْلَاصُهَا مُعْتَقَداً مُصَاصُهَا نَتَمَسَّكُ بِهَا أَبَداً مَا أَبْقَانَا وَ نَدَّخِرُهَا لِأَهَاوِيلِ مَا يَلْقَانَا فَإِنَّهَا عَزِيمَةُ الْإِيمَانِ وَ فَاتِحَةُ الْإِحْسَانِ وَ مَرْضَاةُ الرَّحْمَنِ وَ مَدْحَرَةُ الشَّيْطَانِ»[۹۲]؛ و گواهی میدهم که جز خدای یکتای بیشریک، معبودی نیست؛ شهادتی که اخلاص آن را آزموده و پاکی و خلوص آن را باور داریم و تا زندهایم، بر این باور استواریم و آن را برای صحنههای هولناک روز قیامت ذخیره میکنیم؛ زیرا شهادت به یگانگی خدا، نشانه استواری ایمان، بازکننده درهای احسان، مایه خشنودی خدای رحمان، و دورکننده شیطان است.
در این کلام به چهار کارکرد مهم توحیدمداری در زندگی (شهادت توحیدی و ایستادن پای این شهادت) اشاره شده است که هر یک در تحقق زندگی خوب و سالم نقش بسزایی دارد. امام(ع) خلاصهوار باور توحیدی و شهادت به آن را ایمانپرور، احسانگشا، رضاآور (سبب جلب خشنودی خدا) و شیطانکوب قلمداد میکند. انسان در مدت زندگی دنیویاش برای کارهای مهم لازم است به توحید تمسک جوید تا بدین آثار دست یابد:
- استواری ایمان (عزیمة الایمان): توحید موجب تقویت ایمان و عزم راسخ است. به بیان شارحان، «عزیمة الایمان) یعنی عقیده قلبی و توحید سبب قوت ایمان میشود[۹۳]. بیشک ایمان بزرگترین سرمایهای است که خداوند به بندگان خود میدهد. تاکنون پژوهشهای بسیاری در خصوص ارتباط میان ایمان و رضایت از زندگی انجام شده است که نشان میدهد بین بالا بودن ایمان و رضایت از زندگی، ارتباط مستقیمی وجود دارد و یکی از نقشهای ایمان و اعتقاد در مسیر زندگی، تأثیر آن در حفظ و افزایش سلامت روانی است[۹۴]. پس بکوشیم این سرمایه پرارزش را با آموزههای توحیدی ارتقا بخشیم.
- گشایش باب احسان خدا (فاتحة الاحسان): کلمه توحید کلید نیکوکاری است؛ زیرا آن اول کلمهای است که با آن باب شریعت باز میشود و فرد برای پیمودن راه اخلاص و افاضات الهی و نعمتهای پیاپی او آماده میشود. تمسک به توحید، درگاه نیکیهای پروردگار عالم است. بدین وسیله انسان سبک زندگی خود را ارتقا بخشیده، برکات و خیرات آن را افزون میکند. توحید نظری و عملی موجب احسان و نیکویی پروردگار میشود و به تدریج فرد را با نوعی از مدیریت آشنا میکند که میتوان آن را مدیریت الهامی نامید. مدیریت الهامی بدان معناست که سکان ذهن و قلب، به دست هدایتها و الهامات الهی قرار میگیرد و کشتی وجود انسان با این راهنماییها مسیر صحیح زندگی را طی میکند؛ به ویژه آنکه در هنگامه انتخابهای سخت و بحرانهای حیرانگر، خدا بهترین گزینهها را فراروی ذهن ما قرار میدهد. این نکتهای است که از دعای علی(ع) نیز دانسته میشود: پروردگارا! اگر از بیان خواسته خود عاجز شوم و یا در پیدا کردن راه و رسم درخواست خود نابینا گردم، تو مرا بر مصالح خویش راهنمایی کن و قلبم را به سوی آنچه رشد و صلاح من است، رهبری فرما، که این کار از هدایتهای تو به دور نیست و برآوردن چنین خواستههایی برای تو تازگی ندارد. پروردگارا! با عفو و بخشش خود با من رفتار کن، نه با عدل و دادگریت[۹۵].
- خشنود شدن خدا (مرضاة الرحمن): مهمتر و گرانسنگتر از رضایت و خشنودی خدای عالم، نمیتوان سرمایه و توشهای برای زندگی دنیا و آخرت برشمرد. کلمه «توحید» باعث رضایت رحمان است و عامل نزول رحمت و افزایش نعمت بر اهل توحید. گفتنی است اگر انسان میخواهد خدا از او راضی باشد، او نیز باید راضی به رضای خدا باشد. بسیار مهم است که انسان در زندگی همواره خواست خود را با خواست خدا همافق نماید و تمرین کند که همیشه راضی باشد به رضای خدا. عارفی را گفتند: دنیا را چگونه یافتی؟ گفت: آنچنان که بدون رضایت من برگی از درخت نمیافتد! گفتند: چگونه؟! مگر تو خدایی!؟ گفت: «نه! اما راضیام به رضای خدا!» این بدان معناست که اراده و خواست قطرهگون ما اگر به اقیانوس اراده خداوند متصل شود، دیگر عالم و حوادث آن را نه بر خود، بلکه با خود میپنداریم.
- دفع تیرهای شیطانی (مدحرة الشیطان): کلمه توحید موجب طرد و راندن شیطان است؛ زیرا نهایت تلاش شیطان ایجاد شرک ظاهر یا خفی است و کلمه توحید ضد خواست شیطان است. ظاهر کلمه توحید ظاهر دعوت شیطان را دفع و باطن کلمه توحید نیز باطن خواست او را ریشهکن میکند. همانگونه که شرک دارای مراتب بینهایت است، اخلاص در کلمه توحید نیز بینهایت است. در سلوک، هر مرتبهای که در اخلاص پیموده شود، در مقابل آن مرتبهای از شرک سقوط میکند[۹۶]. شایان ذکر است که از منظر آموزههای علوی، ابلیس و جنود محسوس و غیر محسوسش، راهزنان چیرهدست باور توحیدی هستند. امام(ع) در خطبه قاصعه[۹۷]، شیطان را بزرگترین مانع برای دینداری، و زیانبارترین و آتشافروزترین فرد برای دنیای ما برمیشمارد و هشدار میدهد که او حتی از کسانی که دشمن سرسخت شما هستند، خطرناکتر و مهلکتر است. سپس در ادامه میافزاید: «ای مردم! آتش خشم خود را بر ضد شیطان به کار گیرید و ارتباط خود را با او قطع کنید. به خدا سوگند! شیطان بر اصل و ریشه شما فخر فروخت و بر حسب و نسب شما طعنه زد و عیب گرفت و با سپاهیان سواره خود به شما هجوم آورد و با لشکر پیاده، راه شما را بست که هرکجا شما را بیابند، شکارتان میکنند و دست و پای شما را قطع میکنند». از اینرو، ریشه بسیاری از ناکامیها و اختلافات خانوادگی، اجتماعی و سیاسی و مانند آن را باید در مانعتراشیهای ابلیس جست. اینجاست که نهج البلاغه معرفت توحیدی و تمسک بدان را یکی از مهمترین نسخهها برای برونرفت از تیررس ابلیس برمیشمارد[۹۸].
تحکیم حقوق اجتماعی و برقراری آرامش فراگیر
از دیگر کارکردهای بینش و منش توحیدی در سبک زندگی فردی و فرافردی، تحکیم حقوق اجتماعی است. امام(ع) میفرماید: خداوند احترام مسلمان را از تمام آنچه در پیشگاهش محترم است، بالاتر شمرده و حفظ حقوق مسلمانان را به وسیله اخلاص و توحید تضمین کرده است. مسلمان کسی است که مسلمانان از زبان و دستش در امان باشند، مگر آنجا که حق اقتضا کند[۹۹].
در این کلام، حفظ احترام مسلمانان و رعایت حقوق آنها در گرو اخلاص و توحید ذکر شده است. این سخن امام که علاوه بر نهج البلاغه در کتاب شریف کافی نیز آمده، نظر شارحان را به خود جلب کرده؛ به گونهای که ملاصالح مازندرانی بعد از این بیان که ادای حق مؤمن مهمتر از همه عبادات است، مینویسد: خداوند به وسیله توحید و اخلاص، رعایت حقوق مسلمان را استحکام بخشیده، و آنقدر این موضوع مهم است که مراعات حقوق مردم را به موضوع توحید نزدیک کرده، که گویی فضل و برتری حقوق مردم همانند فضل و برتری اصل توحید است[۱۰۰].
کلام امام(ع) حاوی چند پیام است:
- بالاترین حرمت که نباید شکسته شود، حرمت مسلمان و حقوق اوست که حتی از تمام عبادات مهمتر است.
- بهترین راهکار حفظ حرمت و حقوق مردم استحکام بیش از پیش بینش توحیدی و کسب اخلاص است. در واقع اصل اخلاص نیز به نوعی برخاسته از اصل توحید است؛ چراکه ناظر به یکی از کارکردهای شگرف و بنیادین توحیدمداری در زندگی انسانهاست؛ یعنی عمل را تنها برای یکتای بیهمتا انجام دهیم و از ریا که همان شرک عملی است، اجتناب کنیم.
- امام بعد از تأکید بر اصل توحید میفرماید: «مسلمان کسی است که مسلمانان از زبان و دستش در امان باشند». این امر شاید ناظر به آن باشد که اگر کسی بخواهد در عرصه حقوق شهروندی و تعامل اجتماعی موفق باشد، بهترین نسخه، اهتمام به نظام توحیدی و آموزههای برخاسته از آن است؛ یعنی اگر پایبندی به بینش و منش توحیدی باشد، نه تنها مسلمانان، بلکه غیر مسلمانان و حتی محیط زیست، از جانب انسان موحد احساس امنیت میکنند. به بیان دیگر، در پرتو بندگی و اطاعت از خالق در نظام توحیدی، همواره حق مخلوق حفظ میشود؛ حال آنکه با اطاعت از مخلوق، ممکن است هم حق خالق محترم شمرده نشود و هم حق خلق او.
در همین راستاست که امام علی(ع) برقراری و حفظ آسایش و آرامش فراگیر در عرصههای فردی و اجتماعی را یکی دیگر از کارکردهای اصل خدامحوری قلمداد میکند. امروزه آرامش و آسایش مبرمترین نیاز جامعه بشری است. به باور پژوهشگران غربی، دنیای ما از نظر ثروت و قدرت بسیار پیش رفته و ترقی کرده است اما در عوض هرچه ثروت و قدرت بالاتر رفته و اقتصاد بهتر شده، بر ناامنی و اضطراب و نگرانی جوامع افزوده شده است. در واقع هر جامعهای که ثروتش بیشتر است، مردم آن در نگرانی بیشتری به سر میبرند. یکی از شواهد گویای این ادعا، کشور آمریکا است که از نظر ثروت و قدرت ترقی کرده و در رأس قله قدرت و ثروت جهان است، اما این فتح برای آنها جز ناامنی و اضطراب و جنایت چیزی به بار نیاورده است و روزی نیست که در شهرهای بزرگ آمریکا جنایت یا بحران اجتماعی تازهای رخ ندهد[۱۰۱].
از این روست که نهج البلاغه خداباوری در حوزه توحید نظری و خدابندگی در حوزه توحید عملی را مهمترین و بهترین راه برای رسیدن به امنیت و آسایش حقیقی در زندگی برمیشمارد. امام(ع) در نامه ۵۳ این نکته را به مالکاشتر یادآور میشود که اگر مردم از نصابهای لازم خداشناسی برخوردار و به عهد و پیمان الهی خود پایبند باشند، این موجب گسترده شدن حریم امنی است که جامعه میتواند در آن آرام گیرد: «وَ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ عَهْدَهُ وَ ذِمَّتَهُ أَمْناً أَفْضَاهُ بَيْنَ الْعِبَادِ بِرَحْمَتِهِ وَ حَرِيماً يَسْكُنُونَ إِلَى مَنَعَتِهِ وَ يَسْتَفِيضُونَ إِلَى جِوَارِهِ»[۱۰۲].
معنای عام «افضا»، رساندن و اعطا کردن است، اما معنای دقیقتر این واژه گشایش و وسعت در امور است. واژه «فضا» نیز بدان جهت فضا نامیده میشود که مکانی وسیع و بیکرانه است[۱۰۳].
بر پایه این واژگان میتوان دریافت که خداوند میخواهد با پیمانهای برآمده از توحید، امنیتی وسیع و آرامشی گسترده را به جامعه اسلامی هدیه کند.
نکته دیگر آنکه امام(ع) فرموده است: «حَرِيماً يَسْكُنُونَ إِلَى مَنَعَتِهِ». دو واژه «حریم» و «منعته» نیز درخور توجه و دقت است. واژه حریم بر وزن فعیل به معنای اسم مفعولی، یعنی بسیار نهیشده و بازداشت شده[۱۰۴]. وقتی از «حریم افراد» سخن میرود، یعنی منطقه و حوزهای که شکستن آن حرمت داشته و بسیارمورد نهی قرار گرفته است. همچنین در عرب وقتی گفته میشود «حریم خانه»، یعنی آن مقدار از حقوق، امکانات و تسهیلات که به خانه تعلق دارد و بدان افزوده شده است[۱۰۵].
واژه «منعة» نیز به معنای استواری، عزت و قوت است[۱۰۶]. بر این بنیاد، مراد از «حَرِيماً يَسْكُنُونَ إِلَى مَنَعَتِهِ» آن است که مجموعه قوانین و پیمانهای توحیدی، همانند دژ استوار و مستحکمی هستند که خداوند با حکمت و قدرت خود بندگان را در آن جای داده تا آنها بتوانند زندگی امن و خوشی داشته باشند. به بیان دیگر، پایبندی به اندیشه توحیدی و لوازم آن باعث میشود مردم با آرامش و امنیت خاصی در قلعه مستحکم الهی قرار گیرند و این مهمترین نیاز و لازمه سبک زندگی اسلامی است[۱۰۷].
سریان عشق حقیقی در زندگی
جانمایه حرکت، پویایی و جوشش در زندگی، عشق و انگیزه است، اما عشق و انگیزه متعالی و معنوی، نه مادی و تک بعدی. برای مثال، اگر کار و تحصیلات فقط به عشق و انگیزه کسب شهرت و یا ثروت صورت گیرد، عشق و انگیزهای مذموم و دنیوی است که در نهایت چشم و گوش انسان را میبندد. معروف است که میگویند: حُبُّ الشَّيْءِ يُعْمِي وَ يُصِمُّ؛ «دوستی هر چیز، کور و کر میکند». امام علی(ع) درباره عشقهای دنیوی و مذموم میفرماید: «مَنْ عَشِقَ شَيْئاً أَعْشَى بَصَرَهُ وَ أَمْرَضَ قَلْبَهُ»[۱۰۸]؛ «هر که عاشق چیزی شد، آن چیز دیدهاش را کور و دلش را بیمار سازد.
اما عشق متعالی و معنوی، بصیرتافزا و عافیتبخش است؛ مانند عشق و انگیزه خدمت به مردم و رفع مشکلات آنها. اما آنچه از این عشق، در اوج و قله قرار دارد و حتی دیگر عشقهای معنوی به نوعی معلول و محصول آن است، همان عشق به خداوند متعال است. این مرتبه از عشق تحقق نمییابد، مگر با شناخت و معرفت صحیح از پروردگار. به سخنی دیگر، توحید نظری و به خصوص توحید عملی زمینهساز عشق به خداوند است؛ آنسان که میتواند موجب حرکتها و جنبشهای متعالی انسان در زندگی باشد. نکته شایان توجه آنکه نهج البلاغه ستون خیمه دین و دینداری را همین عشق و محبت به خداوند شمرده است: «ثُمَّ إِنَّ هَذَا الْإِسْلَامَ دِينُ اللَّهِ الَّذِي اصْطَفَاهُ لِنَفْسِهِ وَ اصْطَنَعَهُ عَلَى عَيْنِهِ وَ أَصْفَاهُ ۲۸۰۶ خِيَرَةَ خَلْقِهِ وَ أَقَامَ دَعَائِمَهُ عَلَى مَحَبَّتِهِ»[۱۰۹].
این اسلام، دین خداست که آن را برای خود برگزید و به دیده عنایت خویش آن را پرورید و بهترین آفریدگان خود را مخصوص رساندن آن به مردمان گردانید و ستونهای آن را بر دوستی خود استوار داشت.
اما نکات فراروی در این فراز:
- امام(ع) میفرماید اسلام دینی است که خداوند آن را برای خود اصطفا کرده است. «اصطفی» از «صفو» به معنای خلوص از هر ناخالصی است. این بدان معناست که شما در اسلام حقیقی نمیتوانید ذرهای ناخالصی و نقص بیابید[۱۱۰] (اگر عیبی هست، ناشی از سوء معرفت یا کردار ماست).
- عبارت «اصْطَنَعَهُ عَلَى عَيْنِهِ» نشانه اوج شرف و کمال دین اسلام است؛ زیرا امام(ع) میفرماید خدا اسلام را جلوی چشمانش ساخت. این تعبیر وقتی به کار میرود که نسبت به چیزی عنایت و اهتمام ویژهای باشد[۱۱۱].
- نکته مهمتر اینکه امام میفرماید: «وَ أَقَامَ دَعَائِمَهُ عَلَى مَحَبَّتِهِ»؛ یعنی خداوند ستونهای[۱۱۲] دینش را بر اساس محبت و عشق به خودش بنیان نهاد. ظاهراً مراد از «دعائم» در اینجا همان مبانی، قوانین و قواعد اسلامی است که معارف بر آن بنا شدهاند[۱۱۳]. اما این مبانی و قواعد بنیادین، خود بر چیز دیگری استوارند که آن عشق و محبت به خداست[۱۱۴]. به دیگر بیان، آموزههای دینی بر اساس اصول اعتقادی (مانند توحید و نبوت) اصول اخلاقی (نظیر صدق و وفا) و اصول عبادی (مانند نماز و روزه) بنیان گشتهاند، اما خود این اصول، تکیهگاه دیگری دارند که همان اکسیر محبت الهی است. از اینرو در روایت آمده است: «هَلِ الدِّينُ إِلَّا الْحُبُّ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ: ﴿قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ﴾[۱۱۵]»[۱۱۶]. «آیا دین چیزی غیر از محبت است؟ خداوند عزوجل میگوید: «بگو [ای پیامبر(ص)] اگر خدا را دوست میدارید، از من پیروی کنید تا خداوند شما را دوست بدارد».
این چشمه محبت الهی دوسویه است؛ یعنی در پرتو خداشناسی (توحید نظری) و خداپرستی (توحید عملی) یک رابطه دوجانبه برقرار میشود:
- محبت خدا به بنده: بدین معنا که چون خدا به بندهاش عشق میورزد، دوست دارد بندهاش به اصول و فروع دینش آشنا باشد؛ دوست دارد بندهاش با او سخن بگوید (نماز)؛ دوست دارد که خودش با بندهاش سخن بگوید (خواندن قرآن) و... .
- محبت بنده به خدا: بدین معنا که چون بنده به خدا عشق میورزد، دوست دارد با دین خدا آشنا باشد و با او سخن بگوید (نماز) و همچنین خدا با او سخن بگوید (خواندن قرآن). در نهایت بنده خدا دوست دارد مانند خدا زیبا باشد و زیبا زندگی کند؛ چراکه او میتواند خلیفه خوبی برای خدا باشد.
با اندکی تأمل درمییابیم که تمام این قصه، از خداشناسی و معرفت توحیدی شروع میشود و آنگاه به توحیدی عملی میرسد و در نهایت به درجات والای محبت توحیدی جوشان ختم میگردد.
از اینرو، یکی از کارکردهای مهم خداشناسی ایجاد زمینههای عشقورزی با خداست که در سبک و شیوه زندگی نقش بسزایی دارد. بیتردید اگر انسان این عشق را در خود به وجود آورد، به چشمه جوشان تحرک و نشاط دست خواهد یافت. بنابراین معرفت توحیدی، محبت توحیدی میآورد و این محبت، عشق را در زندگی جاری میسازد. نباید فراموش کنیم که این عشق در عین حال که جوششآفرین است، آرامشآفرین نیز هست (هر کدام در جای خود)![۱۱۷]
منابع
پانویس
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۲۲؛ کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، ج۵، ص۵۴؛ شیخ طوسی، الامالی، ص۱۶۹.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۴؛ حکمت ۱۸۴؛ شیخ مفید، الارشاد، ج۱، ص۲۵۴.
- ↑ آمدی، عبدالواحد، غررالحکم، ص۳۸۱.
- ↑ ابن حجر، الصواعق المحرقه، ص۱۲۹؛ خوارزمی، موفق بن احمد، المناقب، ص۳۷۵؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۷، ص۲۵۳؛ ج۱۱، ص۲۰۲، ۱۷۹.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۱۷۹.
- ↑ رفیعی، علی، مقاله «سیره امام علی»، دانشنامه امام علی ج۱۰، ص ۱۴.
- ↑ بنگرید به: گریک، پوچی زندگی بدون خدا، بخشی از فصل دوم کتاب ویلیام گریک: ،۲۰۰۸. Reasonable Faitit: Christian Truth and ApologeticsIllinois Craig،
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۱.
- ↑ مطهری، حکمتها و اندرزها، ص۱۱.
- ↑ گریک، پوچی زندگی بدون خدا، ص۶۸.
- ↑ پوررستمی، حامد، سبک زندگی در آموزههای نهج البلاغه، ص ۵۸.
- ↑ «و پریان و آدمیان را نیافریدم جز برای آنکه مرا بپرستند» سوره ذاریات، آیه ۵۶.
- ↑ خوانساری، شرح غرر الحکم، ج۶، ص۱۴۸.
- ↑ متقی هندی، کنز العمال، ج۱۳، ص۱۵۱.
- ↑ بنگرید به: مولاییفر، «آثار تربیتی شناخت خدا»، اخلاق و تربیت، ش ۱۹، ص۵۶.
- ↑ حافظ، دیوان، غزل ۲۶۸.
- ↑ تمام فسادهایی که در دنیا واقع میشود، از این است که ایمان ندارند به خدا... اگر ایمان به خدا پیدا شد، همه چیز دنبالش است؛ تمام فضایل دنبالش است. (امام خمینی، صحیفه نور، ج۱۹، ص۲۵۰ – ۲۵۱).
- ↑ پوررستمی، حامد، سبک زندگی در آموزههای نهج البلاغه، ص ۵۹.
- ↑ اما وصیت من نسبت به خدا آنکه، چیزی را شریک خدا قرار ندهید، و نسبت به پیامبر این است که سنت و شریعت او را ضایع نکنید. این دو ستون محکم را برپا دارید و این دو چراغ را فروزان نگه دارید، و تا آن زمان که از حق منحرف نشدهاید، سرزنشی نخواهید داشت. (نهج البلاغه، خطبه ۱۴۹)
- ↑ صدوق، التوحید، ص۲۸، ح۲۴.
- ↑ پوررستمی، حامد، سبک زندگی در آموزههای نهج البلاغه، ص ۶۰.
- ↑ الْوَاوُ وَ الْحَاءُ وَ الدَّالُ: أَصْلٌ وَاحِدٌ يَدُلُّ عَلَى الِانْفِرَادِ. (ابن فارس، مقاییس اللغة، ذیل واژه «وحد»)
- ↑ «الْعِلْمُ مَقْرُونٌ بِالْعَمَلِ فَمَنْ عَلِمَ عَمِلَ وَ الْعِلْمُ يَهْتِفُ بِالْعَمَلِ فَإِنْ أَجَابَهُ وَ إِلَّا ارْتَحَلَ عَنْهُ» (نهج البلاغه، حکمت ۳۶۶؛ کلینی، الکافی، ج۱، ص۴۴)
- ↑ همچون: «مَنْ عَمِلَ بِمَا عَلِمَ كُفِيَ مَا لَمْ يَعْلَمْ» (صدوق، ثواب الأعمال، ص۱۳۴)؛ «مَنْ عَمِلَ بِمَا عَلِمَ رَزَقَهُ اللَّهُ عِلْمَ مَا لَمْ يَعْلَمْ ـ أَوْ عَلَّمَهُ اللَّهُ» (طباطبایی، المیزان، ج۷، ص۳۵۰)
- ↑ از آنجا که «کاف» در جمله ﴿لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ﴾ کاف تشبیه است و به معنای مثل میآید، جمله چنین معنا میشود: «همانند مثل او چیزی نیست». این تکرار سبب شده که بسیاری از مفسران «کاف» را زایده بدانند که معمولاً برای تأکید میآید؛ کاربردی که در کلمات فصحا فراوان است. (مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، ج۲۰، ص۳۷۱)
- ↑ «لَا تَنَالُهُ الْأَوْهَامُ فَتُقَدِّرَهُ وَ لَا تَتَوَهَّمُهُ الْفِطَنُ فَتُصَوِّرَهُ وَ لَا تُدْرِكُهُ الْحَوَاسُّ فَتُحِسَّهُ» (نهج البلاغه، خطبه ۱۸)
- ↑ «لَا حَقِيقَتَهُ أَصَابَ مَنْ مَثَّلَهُ وَ لَا إِيَّاهُ عَنَى مَنْ شَبَّهَهُ» (نهج البلاغه، خطبه ۱۸)
- ↑ نهج البلاغه، حکمت ۴۷۰.
- ↑ این تعبیر از مرحوم فیض الاسلام است. (ترجمه و شرح نهج البلاغه، ج۶، ص۱۳۰۲)
- ↑ حضرت امیرالمؤمنین(ع) در داستان معروف «ذِعلِب یمانی» به همین نکته اشاره دارد؛ آنجا که ذعلب از آن حضرت میپرسد: «هَلْ رَأَيْتَ رَبَّكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ؟» «ای امیرمؤمنان آیا هرگز پروردگارت را دیدهای؟» امام فرمود: «أَ فَأَعْبُدُ مَا لَا أَرَى؟» «آیا پرستش کنم کسی را که نمیبینم؟» عرض کرد: «وَ كَيْفَ تَرَاهُ؟» «چگونه او را میبینی؟» امام فرمود: «لَا تُدْرِكُهُ الْعُيُونُ بِمُشَاهَدَةِ الْعِيَانِ وَ لَكِنْ تُدْرِكُهُ الْقُلُوبُ بِحَقَائِقِ الْإِيمَانِ» «چشمهای ظاهر با مشاهده حسی او را درک نمیکنند و لکن دلها با حقایق ایمان او را درک میکنند» (نهج البلاغه، خطبه ۱۷۹)
- ↑ به قول ملاصدرا، نباید پنداشت که صفات چیزی افزون بر ذات هستند. به بیان دیگر، صفات عین ذاتاند: «صفات او، ذات اوست و ذات او، صفات اوست؛ نه اینکه آنجا چیزی به نام ذات و چیز دیگری به نام صفت باشد تا ترکیب در خداوند لازم آید. خداوند از این، مبرّا و برتر است. بنابراین ذات او، وجود و علم و قدرت و حیات و اراده و شنوایی و بینایی است». (بنگرید به: ملاصدرا، شرح اصول کافی، کتاب توحید، ص۳۳۹)
- ↑ «كُلُّ مُسَمًّى بِالْوَحْدَةِ غَيْرَهُ قَلِيلٌ وَ كُلُّ عَزِيزٍ غَيْرَهُ ذَلِيلٌ وَ كُلُّ قَوِيٍّ غَيْرَهُ ضَعِيفٌ وَ كُلُّ مَالِكٍ غَيْرَهُ مَمْلُوكٌ وَ كُلُّ عَالِمٍ غَيْرَهُ مُتَعَلِّمٌ» (نهج البلاغه، خطبه ۶۵).
- ↑ پوررستمی، حامد، سبک زندگی در آموزههای نهج البلاغه، ص ۶۱.
- ↑ طبق برخی آمارها مسحیت ۳۳ درصد، اسلام ۲۱ درصد، بیدینها ۱۶ درصد، هندوئیسم ۱۴ درصد بوده و ۱۶ درصد باقی مانده مربوط به آیینهای دیگر است. (ر.ک: پایگاه اطلاعرسانی شیعیان shiayan.ir)
- ↑ نهج البلاغه، حکمت ۱۲۱.
- ↑ «آیا درباره خداوند ـ آفریننده آسمانها و زمین ـ تردیدی هست؟» سوره ابراهیم، آیه ۱۰.
- ↑ بنگرید به: گزارش سایت مشرق نیوز، با عنوان نگاهی به ادیان غیر الهی و آداب و رسوم خرافی در جهان. همچنین Animal worship: En cyclopedia Britannica
- ↑ شهادت میدهم جز خدای یگانه و بیمانند خدایی نیست و جز او معبودی نباشد (نهج البلاغه، خطبه ۳۵)
- ↑ گواهی میدهم که خدایی نیست جز خدای یکتا، آغاز اوست که پیش از او چیزی نیست و پایان هم اوست که بینهایت است. (نهج البلاغه، خطبه ۸۵)
- ↑ به بیان شهید مطهری، فرض وجودی دیگر مانند ذات احدیت ـ با توجه به اینکه ذات حق وجود محض و انیت صرف و واقعیت مطلقه است- نظیر فرض جهان جسمانی دیگر در کنار جهان جسمانی غیرمتناهی است؛ یعنی فرضی غیرممکن است. (مطهری، سیری در نهج البلاغه، ص۷۷)
- ↑ این تعبیر در خطبه ۱۵۲ بدین گونه آمده است: «الْأَحَدِ بِلَا تَأْوِيلِ عَدَدٍ»؛ «یگانه است، نه از روی عدد».
- ↑ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۳، ص۴۸.
- ↑ پوررستمی، حامد، سبک زندگی در آموزههای نهج البلاغه، ص ۶۵.
- ↑ بنابراین امیرالمؤمنین(ع) با بیانی عقلی و استدلالی، هرگونه توصیف درباره حقیقت خداوند متعال را رد کرده و رهاورد این توصیف نادرست را به ترتیب ثنویت، تجزیه، جهل، تحدید و به شمارش آوردن باریتعالی دانسته است. (برای آگاهی بیشتر در این باره بنگرید به: پوررستمی و الهیان، «نگاهی تعلیلی و فلسفی به وصفناپذیری خدا در نهج البلاغه»، فلسفه دین، ش ۲، تابستان ۸۸)
- ↑ «الَّذِي لَيْسَ لِصِفَتِهِ حَدٌّ مَحْدُودٌ» (نهج البلاغه، خطبه ۱)
- ↑ بنگرید به: ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۳، ص۴۸؛ «وَ قَائِمٌ لَا بِعَمَدٍ» كُلُّ قَائِمٍ سِوَاهُ تَعَالَى عَلَى سَاقٍ يَعْتَمِدُ عَلَيْهِ كَالْإِنْسَانِ (شوشتری، بهج الصباغة، ج۱، ص۲۹۵)
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۱۴۹.
- ↑ محمدی ری شهری، میزان الحکمه، ج۴، ص۲۷۹۷.
- ↑ ﴿وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ﴾ «و ما از رگ گردن به او نزدیکتریم» سوره ق، آیه ۱۶.
- ↑ ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ وَأَنَّهُ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ﴾ «ای مؤمنان! (ندای) خداوند و پیامبر را هر گاه شما را به چیزی فرا خوانند که به شما زندگی میبخشد پاسخ دهید و بدانید که خداوند میان آدمی و دل او میانجی میشود و (بدانید که) به نزد وی گرد آورده میشوید» سوره انفال، آیه ۲۴.
- ↑ ﴿وَرَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ﴾ «و بخشایشم همه چیز را فرا میگیرد» سوره اعراف، آیه ۱۵۶.
- ↑ «النَّاسُ أَعْدَاءُ مَا جَهِلُوا» (نهج البلاغه، حکمت ۱۷۲ و ۴۳۸)
- ↑ «فَأَنْزِلْ عَلَيَّ... رِزْقاً حَلَالًا طَيِّباً وَاسِعاً». (صدوق، من لا یحضره الفقیه، ج۱، ص۵۰۱)
- ↑ امام معصوم میفرماید: مهمترین دعا در شب قدر، خواستن عافیت از خداوند است. شیخ عباس قمی در مفاتیح الجنان یکی از اعمال مهم شب ۲۳ ماه رمضان را همین ذکر میکند.
- ↑ ﴿رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَذُرِّيَّاتِنَا قُرَّةَ أَعْيُنٍ وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَامًا﴾ «و آنان که میگویند: پروردگارا! به ما از همسران و فرزندانمان روشنی دیدگان ببخش و ما را پیشوای پرهیزگاران کن» سوره فرقان، آیه ۷۴.
- ↑ به عنوان مثال رسول اکرم(ص) خانه خوب و وسیع را مایه سعادت فرد برشمرده است. (صدوق، خصال، ج۱، ص۱۷۹)
- ↑ ﴿فَلَمَّا نَسُوا مَا ذُكِّرُوا بِهِ فَتَحْنَا عَلَيْهِمْ أَبْوَابَ كُلِّ شَيْءٍ حَتَّى إِذَا فَرِحُوا بِمَا أُوتُوا أَخَذْنَاهُمْ بَغْتَةً فَإِذَا هُمْ مُبْلِسُونَ﴾ «آنگاه چون هشدارهایی را که به آنان داده شده بود فراموش کردند درهای هر چیز (از نعمت و آسایش) را بر آنان گشودیم تا چون از دادهها دلشاد (و سرمست) شدند ناگهان ایشان را (به عذاب) فرو گرفتیم و آنان یکباره ناامید گردیدند» سوره انعام، آیه ۴۴.
- ↑ «يَا ابْنَ آدَمَ إِذَا رَأَيْتَ رَبَّكَ يُتَابِعُ عَلَيْكَ نِعَمَهُ فَاحْذَرْهُ». (مجلسی، بحار الانوار، ج۶۴، ص۱۹۹)
- ↑ پوررستمی، حامد، سبک زندگی در آموزههای نهج البلاغه، ص ۶۷.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۲۲۷.
- ↑ «كُلُّ قَائِمٍ فِي سِوَاهُ مَعْلُولٌ» «هر آنچه در هستی به دیگری متکی باشد معلول است». (نهج البلاغه، خطبه ۱۸۶).
- ↑ «وَ لَمْ يَسْتَصْعِبْ إِذْ أُمِرَ بِالْمُضِيِّ عَلَى إِرَادَتِهِ فَكَيْفَ وَ إِنَّمَا صَدَرَتِ الْأُمُورُ عَنْ مَشِيئَتِهِ». (نهج البلاغه، خطبه ۹۱)
- ↑ مکارم شیرازی، شرح پیام امام امیر المؤمنین(ع)، ج۲، ص۷۲.
- ↑ امام خمینی شرح چهل حدیث، ص۵۳.
- ↑ «ضَمِنَ أَرْزَاقَهُمْ». (نهج البلاغه، خطبه ۹۱)
- ↑ «قَسَمَ أَرْزَاقَهُمْ». (نهج البلاغه، خطبه ۹۰)
- ↑ ﴿قَالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ عَلَيْنَا وَإِنْ كُنَّا لَخَاطِئِينَ﴾ «گفتند: سوگند به خداوند که خداوند تو را بر ما برتری داده است و بیگمان ما گنهکار بودیم» سوره یوسف، آیه ۹۱.
- ↑ ﴿وَاللَّهُ غَالِبٌ عَلَى أَمْرِهِ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ﴾ «و خداوند بر کار خویش چیرگی دارد اما بسیاری از مردم نمیدانند» (سوره یوسف، آیه ۲۱) بنگرید به: نجارزادگان، به سمت خدا، ص۲۵۸.
- ↑ «أَرَادَتْهُمُ الدُّنْيَا فَلَمْ يُرِيدُوهَا». (نهج البلاغه، خطبه ۱۹۳)
- ↑ پوررستمی، حامد، سبک زندگی در آموزههای نهج البلاغه، ص ۷۳.
- ↑ شهادت میدهم جز خداییگانه و بیمانند خدایی نیست و جز او معبودی نباشد. (نهج البلاغه، خطبه ۳۵)
- ↑ بنگرید به: فراهیدی، العین، ج۴، ص۹۰؛ راغب اصفهانی، مفردات، ج۱، ص۸۲.
- ↑ بنگرید به: طریحی، مجمع البحرین، ج۳، ص۱۰۶.
- ↑ «ای فرزندان آدم! آیا به شما سفارش نکردم که شیطان را نپرستید که او دشمن آشکار شماست؟» سوره یس، آیه ۶۰.
- ↑ کلینی، کافی، ج۲، ص۳۹۸.
- ↑ پوررستمی، حامد، سبک زندگی در آموزههای نهج البلاغه، ص ۷۶.
- ↑ حاکم نیشابوری، مستدرک الوسائل، ج۱۷، ص۳۰۸، ح۵.
- ↑ همچنان که نقطه مقابل توحید نظری، شرک نظری است؛ یعنی در مقام اندیشه و باور، اعتقاد به یگانگی خداوند وجود نداشته باشد.
- ↑ «خداوند را بپرستید و چیزی را شریک او نکنید» سوره نساء، آیه ۳۶.
- ↑ طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن، ج۴، ص۳۵۴.
- ↑ «وَ اعْلَمُوا أَنَّ يَسِيرَ الرِّيَاءِ شِرْكٌ». (نهج البلاغه، خطبه ۸۶)
- ↑ بنگرید به: جوادی آملی، حکمت نظری و عملی در نهج البلاغه، ص۱۱۲ - ۱۱۳.
- ↑ «فَبَعَثَ اللَّهُ مُحَمَّداً(ص) بِالْحَقِّ لِيُخْرِجَ عِبَادَهُ مِنْ عِبَادَةِ الْأَوْثَانِ إِلَى عِبَادَتِهِ وَ مِنْ طَاعَةِ الشَّيْطَانِ إِلَى طَاعَتِهِ بِقُرْآنٍ قَدْ بَيَّنَهُ وَ أَحْكَمَهُ». (نهج البلاغه، خطبه ۱۴۷)
- ↑ پوررستمی، حامد، سبک زندگی در آموزههای نهج البلاغه، ص ۷۷.
- ↑ بنگرید به: موسوی، شرح نهج البلاغه، ج۳، ص۳۲۹. ﴿يَا قَوْمِ إِنْ كُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللَّهِ فَعَلَيْهِ تَوَكَّلُوا إِنْ كُنْتُمْ مُسْلِمِينَ﴾ «و موسی گفت: ای قوم من! اگر به خداوند ایمان آوردهاید، چنانچه گردن نهادهاید بر او توکّل کنید» سوره یونس، آیه ۸۴. شوشتری، بهج الصباغه، ج۱۴، ص۴۰۶.
- ↑ «و (آیا) این نعمتی است که آن را بر من منّت مینهی که بنی اسرائیل را به بردگی گرفتهای؟» سوره شعراء، آیه ۲۲.
- ↑ «آنگاه گفتند: آیا (سخن) دو تن آدمی همچون خویش را باور کنیم در حالی که قوم آنها بندگان ما هستند؟» سوره مؤمنون، آیه ۴۷.
- ↑ «و بیگمان ما بر آنان چیرهایم» سوره اعراف، آیه ۱۲۷.
- ↑ بنگرید به: مطهری، مقدمهای بر جهانبینی اسلامی، ج۲، ص۹۶.
- ↑ «وَ لَكِنَّنِي آسَى أَنْ يَلِيَ أَمْرَ هَذِهِ الْأُمَّةِ سُفَهَاؤُهَا وَ فُجَّارُهَا فَيَتَّخِذُوا مَالَ اللَّهِ دُوَلًا وَ عِبَادَهُ خَوَلًا وَ الصَّالِحِينَ حَرْباً وَ الْفَاسِقِينَ حِزْباً». (نهج البلاغه، نامه ۶۲)
- ↑ پوررستمی، حامد، سبک زندگی در آموزههای نهج البلاغه، ص ۷۹.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۲.
- ↑ بنگرید به: ابن میثم بحرانی، ترجمه شرح نهج البلاغه، ج۱، ص۴۷۲. البته برخی مانند علامه جعفری شهادت به وحدانیت خدا را لازمه ایمان به خدا دانستهاند (همان، ج۲، ص۲۳۲)
- ↑ بنگرید به: علاسوند، مهارتهای زندگی با رویکرد دینی، ص۲۰ - ۲۱.
- ↑ «اللَّهُمَّ إِنْ فَهِهْتُ عَنْ مَسْأَلَتِي أَوْ عَمِيتُ عَنْ طِلْبَتِي فَدُلَّنِي عَلَى مَصَالِحِي وَ خُذْ بِقَلْبِي إِلَى مَرَاشِدِي فَلَيْسَ ذَلِكَ بِنُكْرٍ مِنْ هِدَايَاتِكَ وَ لَا بِبِدْعٍ مِنْ كِفَايَاتِكَ اللَّهُمَّ احْمِلْنِي عَلَى عَفْوِكَ وَ لَا تَحْمِلْنِي عَلَى عَدْلِكَ». (نهج البلاغه، ترجمه آیتالله مکارم شیرازی و همکاران، خطبه ۲۲۷)
- ↑ بنگرید به: ابن میثم، ترجمه شرح نهج البلاغه، ج۱، ص۴۷۸ – ۴۷۹؛ همچنین بنگرید به: مکارم شیرازی، پیام امام شرح تازه و جامعی بر نهج البلاغه، ج۱، ص۲۷۴ - ۲۷۵.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۱۹۲.
- ↑ پوررستمی، حامد، سبک زندگی در آموزههای نهج البلاغه، ص ۸۲.
- ↑ «وَ فَضَّلَ حُرْمَةَ الْمُسْلِمِ عَلَى الْحُرَمِ كُلِّهَا وَ شَدَّ بِالْإِخْلَاصِ وَ التَّوْحِيدِ حُقُوقَ الْمُسْلِمِينَ فِي مَعَاقِدِهَا فَالْمُسْلِمُ مَنْ سَلِمَ الْمُسْلِمُونَ مِنْ لِسَانِهِ وَ يَدِهِ إِلَّا بِالْحَقِّ». (نهج البلاغه، ترجمه فیض الاسلام، خطبه ۱۶۶)
- ↑ بنگرید به: مازندرانی، شرح اصول کافی، ج۹، ص۴۳.
- ↑ بنگرید به: ویلیام. جی. بنت، «شاخصهای فرهنگی در ایالات متحده»، حدیث زندگی، ش ۱۲، ص۵۶.
- ↑ امام(ع) لفظ «الحریم» را استعاره برای عهد و پیمان آورده و با بیان کلمه «السکون» به صورت استعاره ترشیحی، به برخورداری مردم از نعمت الهی و بهرهمندی از جوار رحمت او اشاره نموده است. (ابن میثم، ترجمه شرح نهج البلاغه، ج۵، ص۳۰۲)
- ↑ بنگرید به: ابن فارس، مقاییس اللغه؛ جوهری، الصحاح، ذیل واژه.
- ↑ فراهیدی، العین، ج۳، ص۲۲۲.
- ↑ وَ حَرِيمُ الدَّارِ: مَا أُضِيفَ إِلَيْهَا مِنْ حُقُوقِهَا وَ مَرَافِقِهَا. (جوهری، الصحاح، ج۱، ص۳۵)
- ↑ طریحی، مجمع البحرین، ج۴، ص۳۹۳.
- ↑ پوررستمی، حامد، سبک زندگی در آموزههای نهج البلاغه، ص ۸۴.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۱۰۹.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۱۹۸.
- ↑ الصَّادُ وَ الْفَاءُ وَ الْحَرْفُ الْمُعْتَلُّ: أَصْلٌ وَاحِدٌ يَدُلُّ عَلَى خُلُوصٍ مِنْ كُلِّ شَوْبٍ. (بنگرید به: ابن فارس، مقاییس اللغه، واژه «صفو»؛ همچنین بنگرید به: راغب اصفهانی، مفردات، واژه «صفو»)
- ↑ اِسْتِعَارَةٌ مُجَازَةٌ إِنَّهُ شَرَفُ هَذَا الدِّينِ.... (بیهقی نیشابوری، حدائق الحقائق فی شرح نهج البلاغه، ج۲، ص۱۶۰؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۰، ص۱۹۰)
- ↑ دَعائِم جمع «دِعامَة» به معنای ستون و تکیهگاه است. (بنگرید به: ابن منظور، لسان العرب، ج۱۲، ص۲۰۱؛ شوشتری، بهج الصباغه، ج۱۲، ص۳۷۶)
- ↑ ملافتح الله کاشانی مینویسد: «و اقام دعائمه» و به پای داشت ستونهای آن را - که آن قواعد و قوانین اوست - در دلهای مؤمنان «علی محبته»، مبنی بر محبت و دوستی خود. (کاشانی، تنبیه الغافلین، ج۲، ص۵۰)
- ↑ بسیاری از دانشمندان مراد از «محبته» را محبت خدا دانستهاند؛ یعنی ضمیر «ها» را به خدا برمیگردانند. (بنگرید به: ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۰، ص۱۹۰؛ کاشانی، تنبیه الغافلین، ج۲، ص۵۰)
- ↑ «بگو اگر خداوند را دوست میدارید از من پیروی کنید تا خداوند شما را دوست بدارد» سوره آل عمران، آیه ۳۱.
- ↑ صدوق، الخصال، ص۲۱؛ مکارم شیرازی، پیام امام امیرالمؤمنین(ع)، ج۷، ص۶۸۶.
- ↑ پوررستمی، حامد، سبک زندگی در آموزههای نهج البلاغه، ص ۸۸.