سال اول هجرت در تاریخ اسلامی
وقایع سال اول هجرت
رسول خدا(ص) در ماه ربیعالاول وارد مدینه شد و همانگونه که گذشت، هجرت، مبدأ تاریخ دولت اسلام گردید. چون در ماه ربیعالاول که دو ماه و هشت روز[۱] از ابتدای سال (ماه محرم) گذشته بود، به عقب بازگشتند و تاریخ را از اول ماه محرم قرار دادند. بنابراین، از اول ماه محرم تا پایان عمر مبارک رسول خدا، تقریباً ده سال و دو ماه میشود که در حقیقت از آغاز ورود پیامبر به مدینه تا روز رحلت آن حضرت، نه سال و یازده ماه و بیست و دو روز میشود[۲]. حضرت رسول(ص) از ماه ربیعالاول تا صفر سال دوم هجرت، در آنجا اقامت کرد تا مسجد و حجرههای آن حضرت ساخته شد و اسلام در میان انصار مدینه منتشر گردید، و خانهای از انصار نماند مگر اینکه همه افراد آن اسلام آوردند، به جز تعدادی از قبیله اوس که همچنان بر شرک باقی مانده بودند[۳].[۴]
اولین خطبه پیامبر(ص)
در اولین خطبهای که پیامبر در مدینه ایراد فرمود، پس از حمد و ثنای الهی - همانطور که سزاوار اوست - فرمود: «أَمَّا بَعْدُ، أَيُّهَا النَّاسُ! فَقَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ، تَعْلَمَنَّ وَ اللّٰهِ لَيُصْعَقَنَّ أَحَدُكُمْ، ثُمَّ لَيَدَعَنَّ غَنَمَهُ لَيْسَ لَهَا رَاعٍ، ثُمَّ لَيَقُولَنَّ لَهُ رَبُّهُ لَيْسَ لَهُ تَرْجُمَانٌ وَ لَا حَاجِبٌ يَحْجُبُهُ دُونَهُ: أَ لَمْ يَأْتِكَ رَسُولِي فَبَلَّغَكَ، وَ آتَيْتُكَ مَالًا، وَ أَفْضَلْتُ عَلَيْكَ، فَمَا قَدَّمْتَ لِنَفْسِكَ؟ فَلَيَنْظُرَنَّ يَمِينًا وَ شِمَالًا فَلَا يَرَى شَيْئًا، ثُمَّ لَيَنْظُرَنَّ قُدَّامَهُ فَلَا يَرَى غَيْرَ جَهَنَّمَ، فَمَنِ اسْتَطَاعَ أَنْ يَقِيَ وَجْهَهُ مِنْ النَّارِ و لَوْ بِشِقِّ تَمْرَةٍ فَلْيَفْعَلْ، وَ مَنْ لَمْ يَجِدْ فَبِكَلِمَةٍ طَيِّبَةٍ فَإِنَّ بِهَا تُجْزَى الْحَسَنَةُ عَشَرَ أَمْثَالِهَا إِلَى سَبْعِمِائَةِ ضِعْفٍ و السَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّٰهِ وَ بَرَكَاتُهُ»[۵]؛ ای مردم! برای خود زاد و توشه پیش فرستید، میدانید به خدا سوگند هر آینه یکی از شما چون از دنیا رود و گوسفندان خود را بدون چوپان رها کند (شاید کنایه از این باشد که اموالش را بدون وکیل یا نماینده رها کند و برود) سپس پروردگار در حالی که بین او و بندهاش واسطهای نیست به او گوید: آیا فرستاده من نزد تو نیامد و پیام مرا نرسانید؟ آیا من به تو مال ندادم و زیاد نکردم؟ پس برای خود چه پیش فرستادی؟ آنگاه آن شخص به راست و چپ خود نظر کند و چیزی نبیند، سپس چون مقابل خود را نگاه کند، جز جهنم چیزی را مشاهده نکند. پس کسی که قدرت دارد که صورت خود را از آتش نگه دارد، اگرچه به سبب قطعهای از یک خرما باشد، پس انجام دهد؛ و اگر کسی آن را ندارد، با سخن و کلمه پاک. به درستی که آن حسنه را ده برابر جزا داده شود تا هفتصد برابر. و سلام و رحمت و برکات خدا بر شما باد[۶].
خطبه دوم پیامبر(ص)
پیامبر بار دیگر خطبهای خواند و فرمود: «إِنَّ الْحَمْدَ لِلّٰهِ أَحْمَدُهُ و أَسْتَعِينُهُ، نَعُوذُ بِاللّٰهِ مِنْ شُرُورِ أَنْفُسِنَا و سَيِّئَاتِ أَعْمَالِنَا، مَنْ يَهْدِهِ اللّٰهُ فَلَا مُضِلَّ لَهُ، و مَنْ يُضْلِلْ فَلَا هَادِيَ لَهُ و أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللّٰهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ. إِنَّ أَحْسَنَ الْحَدِيثِ كِتَابُ اللّٰهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى، قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَيَّنَهُ اللّٰهُ فِي قَلْبِهِ و أَدْخَلَهُ فِي الْإِسْلَامِ بَعْدَ الْكُفْرِ و اخْتَارَهُ عَلَى مَا سِوَاهُ مِنْ أَحَادِيثِ النَّاسِ، إِنَّهُ أَحْسَنُ الْحَدِيثِ و أَبْلَغُهُ. أَحِبُّوا مَنْ أَحَبَّ اللّٰهُ، أَحِبُّوا اللّٰهَ مِنْ كُلِّ قُلُوبِكُمْ و لَا تَمَلُّوا كَلَامَ اللّٰهِ و ذِكْرَهُ و لَا تَقْسُ عَنْهُ قُلُوبُكُمْ فَإِنَّهُ مِنْ كُلٍّ يَخْتَارُ اللّٰهُ و يَصْطَفِي وَ قَدْ سَمَّاهُ خِيرَتَهُ مِنْ الْأَعْمَالِ، و مُصْطَفَاهُ مِنَ الْعِبَادِ، و الصَّالِحِ مِنْ الْحَدِيثِ، و مِنْ كُلِّ مَا أَتَى النَّاسُ مِنْ الْحَلَالِ و الْحَرَامِ، فاعَبْدُوا اللّٰهَ و لَا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئًا و اتَّقُوهُ حَقَّ تُقَاتِهِ، و أَصْدِقُوا اللّٰهَ صَالِحَ مَا تَقُولُونَ بِأَفْوَاهِكُمْ، و تَحَابُّوا بِرُوحِ اللّٰهِ بَيْنَكُمْ. إِنَّ اللّٰهَ يَغْضَبُ أَنْ يُنْكَثَ عَهْدُهُ و السَّلَامُ عَلَيْكُمْ»[۷]؛ به درستی که حمد، خدا را سزاست. او را حمد کرده و از او کمک میجویم. از شرور نفس خودمان و بدی اعمال به او پناه میبریم. کسی را که خدا هدایت کرد، دیگری نتواند گمراه کند و کسی را که خدا در گمراهی قرار داد، برای او راهنما نمیباشد و گواهی میدهم که معبودی جز خدای یگانه نیست و شریک ندارد. بهترین سخن، کتاب خدای تبارک و تعالی است. رستگار آنکس است که خدا دلش را زینت داده و او را پس از کفر در اسلام وارد کرده است و کلام خدا را بر دیگر گفتههای مردم، اختیار نموده است؛ زیرا کلام خدا بهترین سخن و رساترین آن است. هرچه را خدا دوست میدارد دوست بدارید و خدا را از اعماق دلهایتان دوست داشته باشید، و از کلام و یاد او خسته نشوید و دلهای شما از او سخت نگردد. خدا از تمام چیزها که آفریده اختیار مینماید و برمیگزیند. به تحقیق او نام اعمال نیک را ذکر کرده و برگزیدگان از بندگانش را مشخص نموده و سخن صالح را معین کرده است و از هرچه به مردم داده، حلال و حرامش آشکار میباشد؛ پس خدا را پرستش کنید و هیچوقت به او شرک نورزید و حق تقوای او را پیشه سازید و با گفتار خوب خودتان، خدا را به راستی عمل، تصدیق کنید، و به سبب رحمت الهی یکدیگر را دوست داشته باشید. به درستی که خداوند بر اینکه عهدش شکسته شود غضب میکند، و درود بر شما باد[۸].
مسجد مرکزی مدینه
ساختن مسجد
زهری میگوید: پس از آنکه آن دو یتیم که مالک زمین مسجد بودند به پیامبر گفتند که ما این زمین را به تو میبخشیم، پیامبر از قبول آن امتناع کرد و زمین را از آنان به ده دینار خریداری نمود. سپس امر کرد درختهایی که در آن بود قطع کردند و دستور داد خشت فراهم نمودند. در آن زمین قبرهایی از جاهلیت قرار داشت، آنها را خراب و زمین را آماده کردند و مسجد را ساختند. طول مسجد از طرف قبله صد ذراع و در دو طرف دیگر نیز به همین اندازه بود. پایههای آن را تا سه ذراع با سنگ ساختند و آنگاه بقیه را با خشت بالا بردند. خود رسول خدا به بنای آن اقدام و اصحاب نیز کمک میکردند. رسول خدا سنگها را خود میبرد و میفرمود: «اللّٰهُمَّ لَا عَيْشَ إِلَّا عَيْشُ الْآخِرَةِ *** فَاغْفِرْ لِلْأَنْصَارِ و الْمُهَاجِرَةِ»[۹]
حضرت رسول(ص) قبله مسجد را به سوی بیت المقدس[۱۰] قرار داد و سه درب بر آن قرار داد: درب اول در آخر مسجد؛ درب دوم که آن را باب رحمت میگفتند، و باب عاتکه نیز میخواندند؛ و درب سوم همان است که رسول خدا از آن وارد میشد. ارتفاع دیوارهای مسجد را نسبتاً بلند قرار دادند و ستونهای آن را از چوب خرما و سقف را نیز از برگ خرما پوشانیدند. به پیامبر گفته شد: برای مسجد سقف درست نمیکنی؟ فرمود: سایبانی همانند سایبان موسی بس است. «الشَّأْنُ أَعْجَلُ مِنْ ذَلِكَ»؛ «امر شتابانتر از این است». و خانههایی در کنار مسجد با خشت بنا کردند و سقف آن را با چوب خرما و برگ آن پوشاندند[۱۱]. در روایت دیگری آمده است که: پرسیدند سایبان موسی از چه بوده است؟ فرمود: هنگامی که برمیخاست، سرش به سقف آن میخورد. از عباده نقل میشود که: انصار مالی را جمعآوری کرده و نزد پیامبر آوردند و گفتند: یا رسول الله! با این مال، مسجد خود را بنا کن و آن را زینت کن. تا چه مدت زیر این شاخههای خرما نماز بگزاریم؟ فرمود: من از برادرم موسی اعراض نکنم، عرشی است همانند عرش موسی[۱۲].[۱۳]
فضل مسجد پیامبر
ابن عباس از میمونه نقل میکند که رسول خدا(ص) فرمود: نماز در مسجد مدینه از هزار نماز در دیگر مساجد افضل است، مگر مسجد مکه[۱۴]. ابو هریره میگوید: از رسول خدا(ص) شنیدم که میفرمود: کسی که به مسجد من بیاید و هدف از آمدنش خیر باشد، برای یاد گرفتن یا یاد دادن، او به منزله کسی است که در راه خدا جهاد کند؛ و کسی که برای غیر از آن بیاید، او همانند کسی است که به متاع دیگران نظر کند[۱۵]. طبرانی از جابر نقل کرده است که رسول خدا(ص) فرمود: بهترین جایی که قافلهها به سوی آن میروند، مسجد من و بیت عتیق، یعنی مسجد الحرام است[۱۶].[۱۷]
عمار یاسر
ابو سعید خدری میگوید: هنگامی که پیامبر(ص) مسجد را بنا میکرد، ما یک خشت حمل میکردیم، ولی عمار در یکبار، دو خشت میبرد. پیامبر او را مشاهده کرد و پس خاکها را از صورت او میزدود و میفرمود: «وَيْحَ عَمَّارٍ تَقْتُلُهُ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ يَدْعُوهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ وَ يَدْعُونَهُ إِلَى النَّارِ»[۱۸]؛ «عمار را گروه ستمگر میکشند. او آنان را به بهشت و آن گروه، عمار را به آتش دعوت کنند». عمار گفت: خدایا! از فتنهها به تو پناه میبرم[۱۹]. در منابع دیگر آمده است که عمار یاسر در حالی که سنگینی خشتها که دیگران بر دوش او مینهادند تا حمل کند و او را به رنج آورده بود، بر پیامبر وارد شد و گفت: یا رسول الله! مرا زیر بار کشتند؛ زیرا بر دوش من آنقدر بار میگذاشتند که خود حمل نمیکردند.
ام سلمه، همسر پیامبر میگوید: رسول خدا(ص) را دیدم که خاک از موهای سر عمار میزدود و او موهای مجعدی داشت و میفرمود: وای بر پسر سمیه (مادر عمار)! اینان تو را نمیکشند، بلکه تو را گروه ستمگر خواهند کشت[۲۰]. در جنگ صفین، عمار از میدان بازگشت و آب خواست. غلام او یک ظرف شیر به او داد. عمار وقتی آن شیر را دید گفت: الله اکبر، از رسول خدا شنیدم که فرمود: آخرین توشه تو از دنیا شیر است، آنگاه گفت: امروز محمد و حزب او را ملاقات میکنم. سپس بر سپاه شام حمله کرد تا کشته شد. سر او را دو نفر نزد معاویه آوردند و نزاع میکردند و هرکدام ادعای کشتن او را داشتند. عمرو بن عاص گفت: به خدا سوگند! نزاع شما برای آتش است. من از رسول خدا شنیدم که فرمود: عمار را گروه ستمگر خواهند کشت[۲۱].[۲۲]
هنگامی که پیامبر(ص) مسجد را بنا میکرد، علی(ع) در ساختن آن همانند دیگران مشغول تلاش بود، ولی بعضی، از حمل خشتها امتناع و از غبار آنها نیز پرهیز میکردند. در آن روز علی(ع) این رجز را میخواند: «لَا يَسْتَوِى مَنْ يَعْمُرُ الْمَسَاجِدَا *** يَدْأَبُ فِيهِ قَائِماً وَ قَاعِداً وَ مَنْ يُرَى عَنِ الْغُبَارِ حَائِداً»[۲۳] ابن اسحاق گوید: عمار بن یاسر این رجز را میخواند و چون آن را زیاد تکرار کرد، مردی[۲۴] از اصحاب رسول خدا گمان نمود که عمار به او کنایه میزند؛ به عمار گفت: ای پسر سمیه! شنیدم آنچه را امروز میگویی. به خدا سوگند، من هم در مقابل (این سخنان) باید با این عصا بر بینی تو بزنم. رسول خدا(ص) خشمگین شد و سپس فرمود: اینان با عمار چه کار دارند؟ او آنان را به بهشت، و آنان او را به دوزخ دعوت میکنند. به درستی که او پوست بین چشم و بینی من است[۲۵].[۲۶]
دشمنی با عمار
خالد بن ولید گوید: میان من و عمار سخنی رد و بدل شد. عمار نزد پیامبر رفت و از من شکایت کرد. من نزد رسول خدا رفتم؛ در حالی که او شکایت میکرد من نیز بر خشم او میافزودم و رسول خدا سکوت کرده بود. عمار میگریست و میگفت: ای رسول خدا! آیا شنیدی که او چه میگوید؟ خالد میگوید: رسول خدا سرش را به سوی من بلند کرد و فرمود: کسی که با عمار دشمنی کند، با خدا دشمنی کرده؛ و کسی که عمار را به خشم آورد، خدا را به خشم آورده است. پس من بیرون آمدم و چیزی بدتر از خشم عمار نزد من نبود، آنگاه او را ملاقات کرده و راضی نمودم[۲۷].[۲۸]
قاتل عمار
ابو العالیه میگوید: از رسول خدا(ص) شنیدم که میفرمود: «قَاتِلُ عَمَّارٍ فِي النَّارِ»؛ «قاتل عمار در آتش است». عجیب اینکه خود ابو العالیه، قاتل عمار در جنگ صفین بود. ابو العالیه همراه معاویه، و عمار با علی(ع) بود. ابو العالیه میگوید: عمار چون به میدان آمد میگفت: ای خدا! اگر من میدانستم رضای تو از من در آن است که آتشی بیفروزم و خودم را در آن بیندازم، انجام میدادم؛ یا خودم را غرق کنم، هر آینه آن را میکردم. من جهاد با این گروه را قصد نکردم مگر برای رضای تو، و من امید دارم که ناامید نگشته و به آرزویم نایل آیم.
دستی که عمار با آن سلاح برداشته بود، لرزش داشت؛ زیرا عمرش بیش از هفتاد و سه سال شده بود[۲۹]. در آن هنگام برای او شیر آوردند و او خندید. از علت خندیدنش پرسیدند، گفت: از رسول خدا(ص) شنیدم که میفرمود: آخرین نوشیدنی که هنگام مرگت مینوشی، شیر خواهد بود[۳۰]. وقتی عمار کشته شد و خبر شهادتش به عبدالله بن عمر رسید، بر یاری نکردن علی و جنگ نکردن با اهل شام پشیمان شد. او هنگام مرگش میگفت: بر هیچ چیز تأسف نمیخورم همانند ترک کردن قتال و عدم مبارزه با گروه ستمگر[۳۱].[۳۲]
حجرهها و منازل اصحاب
رسول خدا(ص) منازل خود را در اطراف مسجد بنا کرد و برای اصحاب خود خطهایی کشید که بر اساس آن، اصحاب منازل خود را ساختند، و هرکدام از خانهها به سوی مسجد دری داشت. برای حمزه، خطی کشید که درب خانه او به مسجد باز میشد؛ و برای علی بن ابیطالب، همانند دیگران خط کشید. آنان از آن درب که به طرف مسجد باز میشد، داخل آن میگردیدند تا اینکه جبرئیل نازل شد و گفت: ای محمد! خداوند امر میکند که دستور دهی، هر کسی دری به طرف مسجد دارد، آن را ببندد[۳۳]. کسی درب خانهاش به سوی مسجد باز نگردد، جز خودت و علی بن ابیطالب. آنچه بر تو حلال است، برای علی حلال است. پس اصحاب رسول خدا حتی حمزه نیز به خشم آمدند. حمزه گفت: من عموی پیامبرم، به من فرمان میدهد که درب خانه خود را ببندم، و درب خانه فرزند برادرم، علی که از من کوچکتر است، باز باشد!. رسول خدا(ص) به او گفت: عمو جان! از بستن درب خانه خود و باز ماندن درب خانه علی خشمگین مباش، به خدا سوگند که من امر نکردم، بلکه خداوند چنین فرمان داده است. حمزه گفت: من راضی هستم و تسلیم خدا و رسول او میباشم[۳۴].[۳۵]
اسلام سلمان
سلمان فارسی برده یکی از یهودیان بود و قبلاً از سرزمین خود، فارس، خارج شده و در پی یافتن دین حنیفی بود که اهل کتاب به آن خبر داده بودند. او در شام نزد راهبی از راهبان نصاری رفت و از او سؤال نمود و مصاحبت او را برگزید. راهب گفت: در انتظار آن پیامبر باش که محل خروج او مکه و مهاجرت او به یثرب خواهد بود. پس سلمان قصد سفر به یثرب کرد[۳۶]. بعضی از اعراب او را گرفته و اسیر کردند و مردی یهودی او را خریداری نمود. سلمان در باغ خرمای آن یهودی کار میکرد تا آن روزی که پیامبر به مدینه آمد. سلمان بر روی درخت خرما ایستاده بود و آن را اصلاح میکرد. آنگاه شخصی یهودی بر صاحب سلمان وارد شد و گفت: آیا میدانی که پیامبر مسلمانان بر آنان وارد گردید؟ سلمان گفت: فدایت شوم چه میگویی؟ صاحبش به او گفت: تو را چه رسد که این سؤال را میکنی؟ کارت را ادامه بده. سلمان به زیر آمد و طبقی در دست گرفت و مقداری خرما در آن قرار داد و نزد پیامبر برد. پیامبر به او گفت: این چیست؟
سلمان گفت: صدقه خرماهای ماست. به ما خبر رسیده که شما مردی غریب در این شهر هستید، دوست دارم از این صدقههای ما تناول کنید. رسول خدا(ص) آن را نخورد و به اصحاب فرمود: نام خدا را ببرید و از آن بخورید. سلمان با خود گفت: این یک نشانه از علایم رسالت است[۳۷]. سپس رفت و طبقی دیگر نزد پیامبر آورد، رسول خدا گفت: این چیست؟ سلمان گفت: دیدم که شما از آن خرمای صدقه نخوردید، این طبق را آوردم که هدیه دهم. رسول خدا(ص) به یاران خود گفت: نام خدا را برده و بخورید، و خود حضرت نیز از آن خورد. سلمان با خود گفت: این نشانه دوم.
سپس پشت سر پیامبر رفت و پیامبر، پارچه را از کتف مبارک خود کنار زد و سلمان مهر نبوت و خال را در شانه مبارک پیامبر مشاهده کرد[۳۸]، آنگاه سلمان آن را بوسید. رسول خدا(ص) به او فرمود: تو کیستی؟ سلمان گفت: من مردی از اهل فارس هستم و از سرزمین خویش خارج شدم؛ آنگاه سرگذشت خود را بیان کرد و سپس اسلام آورد. پیامبر به او بشارت داد و فرمود: تو را بشارت باد، شکیبا باش که خداوند برای تو گشایشی از دست این مرد یهودی قرار خواهد داد[۳۹]. انس بن مالک از رسول خدا(ص) نقل میکند که فرمود: بهشت مشتاق سه نفر است: علی(ع)، عمار و سلمان. سلمان از برگزیدگان صحابه رسول خدا و زهاد و فضلای آنهاست و از کسانی است که به پیامبر بسیار نزدیک بود. عایشه میگوید: هر شب سلمان، جلسهای با پیامبر داشت.
از علی(ع) درباره سلمان سؤال شد فرمود: او علم اول و آخر را میداند و او دریای بیپایان است و از ما اهل بیت میباشد. پیامبر(ص) او و ابو درداء را برادر قرار داد و بعد سلمان به عراق رفت و ابو درداء در شام مسکن کرد و نامهای به سلمان نوشت که در آن آمده بود: سلام بر تو؛ اما بعد، خدا پس از تو به من مال و فرزند روزی داد و در سرزمین مقدس مسکن کردم. سلمان در پاسخ او نوشت: سلام بر شما؛ اما بعد، تو برایم نوشتی که خدا تو را مال و فرزند روزی کرد؛ پس بدان در زیادی مال و فرزند خیر نیست، بلکه خیر در آن است که علم تو زیاد گردد و از علمت بهره بری؛ و برایم نوشتی که در سرزمین مقدس مسکن کردهای، (بدان) زمین برای انسان کاری نمیکند، تو به گونهای عمل کن که گویا میبینی و خود را در شمار مردگان به حساب آور[۴۰].[۴۱]
منبر پیامبر (ص)
ساختن منبر
از سهل بن سعد ساعدی نقل شده است که پیامبر اکرم(ص) در روز جمعه، برای ایراد خطبه روی چوبی میایستاد و چوبی در مصلای رسول خدا بود که بر آن تکیه میکرد. اصحاب گفتند: یا رسول الله! مردم تعدادشان زیاد شده است، اگر چیزی را اختیار کنید که هنگام ایراد خطبه روی آن بایستید تا مردم شما را ببینند (بهتر است). رسول خدا(ص) فرمود: اگر چنین میخواهید، مانعی ندارد. سهل میگوید: در مدینه فقط یک نجار وجود داشت، من با آن نجار رفته و او چوبی تهیه کرده و از آن منبری ساخت، پیامبر روی منبر ایستاد و آن چوب که پیامبر قبلاً بر آن تکیه میکرد ناله سر داد. پیامبر فرمود: از ناله این چوب تعجب نمیکنید؟ پس مردم به آن نظر کرده و از ناله آن چوب بسیار گریستند؛ آنگاه رسول خدا از منبر به زیر آمد و نزد آن چوب نشست و دست مبارکش را بر آن گذاشت تا ساکت شد، سپس امر کرد آن چوب را در زیر منبر دفن کردند[۴۲]. در حدیث دیگری از جابر بن عبدالله آمده که میگوید: رسول خدا(ص) کنار ستونی از مسجد که از چوب خرما بود میایستاد تا اینکه قرار شد منبری برای خود اختیار کند؛ پس با برخی از مسلمانان صاحبنظر مشورت کردند و آنان نیز موافق بودند. سپس پیامبر منبری را اختیار نمود و چون روز جمعه فرا رسید، رسول خدا متوجه منبر گردید تا اینکه روی آن نشست. در این هنگام آن ستون نالهای کرد که مردم به سبب آن ناراحت شدند. پیامبر از روی منبر برخاست به نزد آن ستون آمد و دست بر آن گذاشت تا ساکت گردید. دیگر بعد از آن روز از آن ستون نالهای شنیده نشد[۴۳].[۴۴]
محل منبر
از رسول خدا(ص) نقل شده که فرمود: «مِنْبَرِي هَذَا عَلَى تُرْعَةٍ مِنْ تُرَعِ الْجَنَّةِ»؛ «منبرم بر دری از درهای بهشت قرار دارد». در حدیث دیگر آمده است: «مَا بَيْنَ بَيْتِي وَ مِنْبَرِي رَوْضَةٌ مِنْ رِيَاضِ الْجَنَّةِ وَ مِنْبَرِي عَلَى حَوْضِي»؛ «بین خانه و منبر من باغی از باغهای بهشت است، و منبرم بر حوض من قرار دارد». ابراهیم بن عبدالرحمن میگوید: عبدالله بن عمر را دیدم که دست روی منبر، آنجایی که پیامبر مینشست، گذاشت، سپس دست خود را به صورتش مالید[۴۵].
یزید بن عبدالله بن قسیط میگوید: گروهی از اصحاب رسول خدا را دیدم که وقتی مسجد خلوت میشد، رمانه[۴۶] منبر را که طرف قبر مبارک است با دست راست میگرفتند سپس رو به قبله میایستادند و دعا میکردند[۴۷]. معاویه هنگامی که بر سر کار آمد به مروان بن حکم عامل خود در مدینه نوشت منبر را برداشته و بر پلههای آن بیفزایند. بعضی گفتهاند: معاویه دستور داد آن را به شام حمل کنند، و وقتی خواستند آن را بردارند، مدینه تاریک گردید و خورشید گرفت و ستارهها نمایان شد و باد شدیدی وزیدن گرفت. مروان بیرون آمد و صحبت کرد و گفت: شما گمان کردهاید که معاویه به من دستور داده که منبر رسول خدا را به شام حمل کنم؟ چنین نیست، بلکه به من فرمان داده است که پلههای آن را اضافه نمایم. همچنین گفته شده که معاویه پس از حج خواست که منبر پیامبر را از مدینه به شام منتقل کند که دگرگونی مذکور رخ داد. آنگاه برای مردم صحبت کرد و عذر آورد که میخواستم زیر آن را نگاه کنم و از موریانه بر آن ترسیدم. بعید نیست که این دو واقعه روی داده است[۴۸].[۴۹]
خانه ابوایوب
او میگوید: رسول خدا(ص) در طبقه پایین خانه من مسکن گزید، و من و مادرم در طبقه بالا بودیم. من به پیامبر گفتم: ای پیامبر خدا! پدر و مادرم به فدایت، خوش ندارم و برایم گران است که ما در طبقه بالا بوده و شما در پایین باشید. شما در طبقه بالا مسکن کنید و ما به زیر آمده و با مادرم در قسمت پایین سکونت میکنیم. رسول خدا(ص) فرمود: برای ما و کسانی که نزد ما میآیند، طبقه پایین مناسبتر است. ابو ایوب گوید: سپس رسول خدا در طبقه پایین ساکن شد و ما در قسمت بالا بودیم و من و مادرم قطیفهای داشتیم که به غیر از آن لحافی برایمان نبود. به وسیله آن قطیفه، آبهای بام را گرفتیم که مبادا از بالا قطرهای آب بر روی پیامبر بریزد و او را اذیت کند. بعد میگوید: شبهنگام، برای پیامبر غذا تهیه کرده و نزد او میفرستادیم و اگر چیزی باقی میماند از محل دست پیامبر تبرک میجستیم[۵۰] و آن را خورده و طلب برکت میکردیم. شبی از شبها غذای پیامبر را فرستادیم که در آن پیاز یا سیر بود، هنگامی که پیامبر آن را باز گردانید، اثر دست مبارک را در آن غذا ندیدیم. از آن غذا نخورده بودند و من با ناراحتی به خدمت او شتافتم و گفتم: یا رسول الله! پدر و مادرم فدایت؛ غذا را باز گردانیدی و میل نکردی و جای دست مبارک شما را در غذا نیافتم؛ زیرا من و مادرم به باقیمانده غذا و جای دست شما تبرک میجوییم و به آن طلب برکت میکنیم. فرمود: من از آن غذا بوی این درخت (پیاز یا سیر) را احساس کردم و من شخصی هستم که مردم با من نجوی میکنند؛ از اینرو نخوردم، اما شما از آن بخورید. ابو ایوب میگوید: ما آن را خوردیم و برای پیامبر از غذایی که در آن پیاز یا سیر بود دیگر درست نکردیم[۵۱].[۵۲]
اسلام عبدالله بن سلام
هنگامی که پیامبر(ص) به مدینه وارد شد «عبدالله بن سلام» آمد و گفت: گواهی میدهم که تو رسول خدا هستی و آنچه آوردهای، حق است. یهود میدانند که من بزرگ و فرزند بزرگ آنان هستم و اعلم آنان و فرزند اعلم ایشان میباشم. ای پیامبر! آنان را بخواه و در این باره از آنها پرسش کن، قبل از آنکه بدانند من اسلام اختیار کردهام؛ زیرا اگر بدانند که من مسلمان شدهام، درباره من چیزی گویند که درست نیست. پیامبر به دنبال یهود فرستاده و آنها را نزد خود خواند و به آنان فرمود: ای جماعت یهود! وای بر شما، از خدا بترسید. سوگند به آن خدایی که جز او معبودی نیست، شما میدانید که من رسول خدا هستم و حق را برای شما آوردهام، پس مسلمان شوید. یهودیان گفتند: ما نمیدانیم؛ و این را سه مرتبه تکرار کردند. فرمود: عبدالله بن سلام در میان شما چگونه مردی است؟
گفتند: او بزرگ و فرزند بزرگ ما و اعلم و فرزند اعلم ماست. رسول خدا(ص) فرمود: اگر او مسلمان شود، شما چه خواهید کرد؟ گفتند: حاشا که او هرگز اسلام نیاورد. رسول خدا(ص) به عبدالله بن سلام فرمود: بیرون بیا و اسلام خود را اعلام کن. عبدالله بن سلام بیرون آمد و گفت: ای جماعت یهود! از خدا بترسید. به خدای یگانه سوگند، شما میدانید که او رسول میباشد و او حق را آورده است. گفتند: تو دروغ میگویی. سپس رسول خدا آنان را بیرون کرد. در روایت دیگری آمده است: چون او به اسلام شهادت داد، یهود گفتند: او بدترین ما و فرزند بدترین ماست و او را از خود راندند. پیامبر فرمود: این همان چیزی بود که از آن بیمناک بودم[۵۳].[۵۴]
تغییر نام شهر یثرب
«مدینه» را پیش از هجرت پیامبر، «یثرب» میگفتند. یثرب نام محلی از آن است که بعداً به همه آن یثرب اطلاق شد. به این علت یثرب گفتهاند که یثرب از نسل نوح بوده و در این مکان، سکونت داشته است[۵۵]. در نقلی آمده است که پیامبر(ص) فرمود: «مَنْ سَمَّى الْمَدِينَةَ يَثْرِبَ فَلْيَسْتَغْفِرِ اللَّهَ، هِيَ طَابَةُ»؛ «کسی که مدینه را یثرب نام گذارد، باید استغفار نماید، مدینه پاک است». در حدیث دیگر نقل میشود: «هِيَ طَيْبَةَ». در قرآن نیز آمده است: ﴿يَا أَهْلَ يَثْرِبَ لَا مُقَامَ لَكُمْ فَارْجِعُوا وَيَسْتَأْذِنُ فَرِيقٌ مِنْهُمُ النَّبِيَّ يَقُولُونَ إِنَّ بُيُوتَنَا عَوْرَةٌ وَمَا هِيَ بِعَوْرَةٍ إِنْ يُرِيدُونَ إِلَّا فِرَارًا﴾[۵۶].
این آیه نقل قول منافقان میباشد پس از آنکه پیامبر از آن نهی نمود و اگر در مواردی از مدینه به یثرب تعبیر شده است، مربوط به قبل از نهی پیامبر میباشد[۵۷]. فخر رازی در تفسیر خود میگوید: یثرب، اسم منطقهای است که همان مدینه میباشد[۵۸]. در مراصد الاطلاع آمده است که: یثرب، مدینة الرسول است و این مکان را یثرب نامیدند به اسم آنکس که در آنجا سکونت داشت و آن شخص، یثرب بن قانیه از اولاد سام بن نوح میباشد[۵۹].[۶۰]
مصادره اموال مهاجران
پس از هجرت رسول خدا(ص)، مسلمانانی که در مکه بودند، یکی پس از دیگری هجرت کردند و به نزد پیامبر به مدینه آمدند؛ مگر افرادی که اهل مکه آنها را فریفته یا زندانی کرده بودند. از هر خانه، تعدادی مهاجرت و برخی مانده بودند، ولی بعضی از آنها به طور کلی خانههای خود را بسته و عیال و اموال خود را به مدینه آورده بودند که از جمله آنها خاندان بنیجحش بود. وقتی همه هجرت نمودند و خانههای آنها خالی از سکنه شد، ابوسفیان آن خانهها را تصرف و به عمرو بن علقمه فروخت. هنگامی که این خبر به بنیجحش رسید، عبدالله بن جحش آن را به محضر پیامبر عرضه داشت. رسول خدا(ص) به او گفت: ای عبدالله! تو خشنود نمیشوی که خدا خانهای بهتر از آن در بهشت به تو عطا فرماید؟ گفت: آری. رسول خدا فرمود: برای تو خانهای در بهشت عوض آن میباشد. هنگامی که مکه فتح گردید یکی از خاندان بنیجحش به نام ابو احمد با پیامبر مجدداً درباره تصرف ابوسفیان صحبت کرد، اما رسول خدا به او پاسخ نداد. بعضی از مردم به او گفتند: ای ابو احمد! رسول خدا دوست ندارد اموالی که در راه خدا از دست دادهاید، دوباره باز پس بگیرید؛ از این جهت آن حضرت از پاسخ امتناع کرد، پس دیگر در این باره با پیامبر صحبت نکنید[۶۱].[۶۲]
اصحاب صفّه
پیامبر هنگامی که مسجد را ساخت، در آن محلی را سایبان قرار داد که مساکین و فقرا در آنجا مسکن گزیدند. آنجا را «صفه» و اهل آن را «اهل الصفّة» میگفتند. رسول خدا در وقت شام آنان را میان اصحاب خود تقسیم میکرد و گروهی از آنان با خود پیامبر، شام میخوردند. ظاهراً پیامبر این محل را هنگام ساختن مسجد احداث نمود و مساکین از همان زمان در آنجا پناه گرفتند، ولی بیهقی از عثمان بن یمان نقل کرده است که وقتی مهاجران در مدینه زیاد شدند و جایی نداشتند، پیامبر آنها را در مسجد جای داد و آنها را «اصحاب الصفّة» نام نهاد. پیامبر با آنان مینشست، انس میگرفت، هنگام نماز گزاردن نزد آنان میآمد و برابر آنها میایستاد و میفرمود: اگر میدانستید در نزد خدا چه پاداشی دارید، هر آینه دوست میداشتید که فقر و نیاز شما زیاد گردد[۶۳].
یزید بن عبدالله میگوید: اهل صفّه گروهی از اصحاب رسول خدا(ص) بودند که منزل نداشتند و در زمان رسول خدا در مسجد میخوابیدند و از سایه آن بهره برده و پناهی غیر از آن نداشتند. رسول خدا(ص) هنگام شام، آنان را نزد خود میخواند و بین اصحابش تقسیم مینمود و برخی با خود رسول خدا غذا میخوردند تا اینکه خدای تعالی آنان را بینیاز کرد. وائلة بن اسقع میگوید: من از اصحاب رسول خدا سی نفر مرد را دیدم که پشت سر رسول خدا نماز میگزاردند، در حالی که تنها روپوشی داشتند که بدن را میپوشاند و من نیز از آنان بودم[۶۴]. فضالة بن عبید میگوید: ما با رسول خدا نماز میگزاردیم. برخی از اصحاب رسول خدا از شدت فقر و گرسنگی توان ایستادن نداشتند. پیامبر هنگامی که نماز میگزارد نزد آنان آمده و میفرمود: اگر میدانستید که برای شما نزد خدا چه منزلتی است دوست میداشتید که فقر و نیازمندی شما زیاد گردد؛ و اینان اصحاب صفّه بودند[۶۵].[۶۶]
افزوده شدن رکعتهای نماز
در سال اول هجرت به عدد رکعتهای نماز کسی که در وطن خود باشد، دو رکعت اضافه شد. قبل از هجرت، نماز در سفر و حضر دو رکعت بود و یک ماه پس از هجرت، یعنی شب دوازدهم ربیعالآخر سال اول به نماز کسی که در وطن بود، اضافه گردید. واقدی میگوید: بین اهل حجاز در این مطلب اختلاف وجود ندارد[۶۷]، ولی بیهقی از حسن بصری نقل کرده است که نماز شخص حاضر (کسی که مسافر نیست) از اول چهار رکعت واجب شده است[۶۸]. سعید بن مسیب از امام علی بن الحسین(ع) سؤال کرد: نمازی که اکنون مسلمانان میخوانند در چه زمانی واجب شد؟ حضرت فرمود: هنگامی که رسول خدا(ص) دعوتش را در مدینه علنی کرد و اسلام نیرومند شد و خدا جهاد را بر مسلمانان واجب نمود، پیامبر هفت رکعت به نماز اضافه کرد: به نماز ظهر و عصر، هرکدام دو رکعت؛ نماز مغرب یک رکعت؛ نماز عشاء دو رکعت و نماز صبح را همانگونه که واجب شده بود به جای آورد[۶۹].
حسن بن فضال از امام رضا(ع) نقل میکند که فرمود: خداوند (عز وجل) بر مردم در شبانهروز، هفده رکعت نماز واجب نمود و کسی که آن را به جای آورد از اعمال دیگر سؤال نشود، ولی رسول خدا نوافل را به آن اضافه کرد تا اگر نقصانی در فرایض است جبران نماید، و خداوند کسی را به سبب زیادی نماز و روزه عذاب نکند، اما عذاب بر چیزی است که خلاف سنت باشد[۷۰]. فضیل بن یسار میگوید: از امام صادق(ع) شنیدم که میفرمود: خداوند (عز وجل) نماز را به صورت دو رکعتی واجب کرد که مجموعاً ده رکعت بود، رسول خدا(ص) هم دو رکعت بر آن و به نماز مغرب هم یک رکعت اضافه کرد؛ بنابراین آن اضافهها همانند فریضه است که ترک آن جز در سفر جایز نیست. یک رکعت اضافه شده به نماز مغرب در سفر و حضر ثابت است و خدای متعال هم آنها را اجازه داد، بنابراین نماز واجب، هفده رکعت گردید[۷۱]. در سال اول هجرت، رسول خدا روز عاشورا روزه گرفتند و به مسلمانان امر کردند که این روز را روزه بدارند، و در سال دوم هجرت روزه رمضان واجب و روزه عاشورا برداشته شد[۷۲].[۷۳]
پیمان با یهود
از قبایل یهود که در مدینه سکونت داشتند، یهود بنیقینقاع، بنیالنضیر و بنیقریظه بودند. سکونت اینان در حجاز، قبل از انصار در ایام بختالنصر بود. سپس وقتی سیل عرم رخ داد و مردم متفرق شدند، قبیلههای اوس و خزرج به مدینه آمده و در کنار یهودیان ساکن شدند و با آنها پیمان بسته و از نظر عقاید و اخلاق از آنان متأثر و به آنان نزدیک شدند؛ زیرا آنان از انبیاء مطالبی را نقل میکردند. بدین جهت انصار آنان را از خود برتر میدانستند، ولی خدای متعال بر انصار که مشرک بودند منت نهاد، آنان را هدایت نمود و مسلمان شدند و یهودیان در اثر حسد و تکبر و بغی طرد گشته و از پیروی حق سرپیچی کردند[۷۴].
پیامبر بین مهاجران و انصار نامهای نوشت و در آن، یهود بنیقینقاع، بنیقریظه و بنینضیر را خواند و با آنان مصالحه کرد که مفاد آن چنین است: همدیگر را اذیت و با هم جنگ نکنند، و پیامبر نیز با آنان جنگ و آنان را اذیت ننماید و دشمنان آنان را یاری نکند. اگر در مدینه دشمنی بر پیامبر روی آورد، به کمک رسول خدا بشتابند و او را یاری کنند. پیامبر با آنان عهد بست و بر دینشان و اموالشان رخصت داد[۷۵]. در روایت دیگری، علی بن ابراهیم نقل کرده است که یهود بنیقریظه، بنینضیر و قینقاع نزد پیامبر آمده و به او گفتند: یا محمد! ما را به چه چیز میخوانی؟ فرمود: به شهادت توحید «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» و گواهی به اینکه من رسول خدا و همان کسی هستم که مرا در تورات یافتهاید و همانم که علمای شما به شما اطلاع دادند که خروج من از مکه و مهاجرت من به این نقطه (مدینه) خواهد بود و عالمی از شام نیز به شما خبر داد در حالی که او هم از خودتان بود، که آن پیامبر دست از آب و نان کشیده و به سوی سختی و خوردن خرما روی آورد (یعنی به مدینه میآید) و به پیامبری مبعوث میگردد. خروجش از مکه خواهد بود و مهاجرتش به اینجا میباشد. او خاتم انبیا و افضل ایشان است؛ بر الاغ سوار میشود؛ پارچهای بسان کساء میپوشد و به قطعه نانی اکتفا میکند؛ در چشمان او اثر سرخی و بین دو کتف او خاتم نبوت است؛ شمشیرش را بر دوش حمایل کرده و ترسی ندارد که با چه کسی برخورد کند؛ او گشادهرو و با دشمنان، سختپیکار؛ و دعوت او فراگیر خواهد شد.
یهود چون این سخنان را از پیامبر شنیدند، گفتند: ما آمدهایم از شما بخواهیم که معاهدهای بین ما و شما باشد که نه به تو کمک کنیم و نه با تو بستیزیم و نه دشمنت را یاری دهیم و به یاران تو تعرض نکنیم، و تو هم به ما و یاران ما متعرض نگردی تا ببینیم امر تو و قوم تو به کجا میانجامد. رسول خدا(ص) پذیرفت و کتابی در این باره نوشته شد که آنان دشمنان رسول خدا و دشمنان یاران او را نه با زبان و دست و سلاح و مرکب و نه در پنهان و آشکار، بلکه در هیچ حال یاری ندهند، و خدا بر این مطلب گواه خواهد بود، و اگر تخلف کردند، برای رسول خدا جایز است که خون آنان را بریزد و خانواده آنها را اسیر کند و اموال آنان را بگیرد. برای هر قبیلهای از آنان قراردادی جداگانه تنظیم شد. متولی امر بنیالنضیر، حیی بن أخطب بود؛ وقتی به خانه بازگشت برادران او جدی و ابو یاسر به او گفتند: چه چیزی نزد توست؟ گفت: این شخص همان کس است که در تورات یافته و علما بشارت او را به ما دادهاند و من به دشمنی او ادامه میدهم؛ زیرا نبوت از اولاد اسحاق بیرون رفت و در اولاد اسماعیل قرار گرفت و ما هرگز تابع فرزندان اسماعیل نخواهیم بود. متولی امر قریظه، کعب بن اسد و متولی بنیقینقاع، مخیریق بود که مال فراوانی داشت. او به قومش گفت: این شخص همان پیامبر مبعوث است، بیایید به او ایمان آوریم تا هر دو کتاب را درک کرده باشیم. بنیقینقاع او را اجابت نکردند[۷۶].[۷۷]
صفیّه[۷۸]
او میگوید: من محبوبترین فرزندان پدرم بودم. هنگامی که رسول خدا(ص) به مدینه آمد و در قبا بر قبیله بنیعمرو بن عوف وارد شد، پدرم حیی بن أخطب و عمویم «ابویاسر» هنگام صبح نزد پیامبر رفته و تا غروب بازنگشتند و زمانی که مراجعت کردند، آنها را ناراحت و کسل یافتم؛ گویا قادر به درست راه رفتن نبودند. من همانند همیشه به نزد آن دو شتافتم. به خدا سوگند، هیچ یک از آنها با آنهمه محبت که به من داشتند، توجهی نکردند. آنان به شدت غمگین بودند و شنیدم عمویم ابو یاسر به پدرم میگفت: آیا این همان است (یعنی این همان پیامبر موعود است)؟ پدرم پاسخ داد: آری، به خدا سوگند. عمویم گفت: تو میشناسی و اثبات میکنی؟ پدرم گفت: آری. عمویم گفت: پس چه در دل داری؟ پدرم گفت: به خدا سوگند، تا زمانی که هستم با او دشمنی خواهم کرد[۷۹].[۸۰]
حدیث اخوت
پیامبر(ص) پس از ورود به مدینه، برای جلوگیری از بروز اختلاف و ناهماهنگی در بین مسلمانان و حفظ اتحاد آنان، از طرف خدا مأمور شد که میان مسلمانان عقد اخوت جاری کند؛ زیرا انصار (قبایل اوس و خزرج[۸۱]) که به پیامبر ایمان آورده و آن حضرت را به دیار خود دعوت کرده بودند با یکدیگر رقابت داشتند. از طرف دیگر مهاجران (کسانی که از مکه به مدینه آمده بودند) که خود را از نزدیکان و خویشان پیامبر قلمداد میکردند در مدینه گرد آمدند. این تشکّل و اجتماع، زمینه اختلاف بین اوس و خزرج از یک طرف و مهاجران را که در اسلام بر انصار پیشی گرفته بودند از طرف دیگر به وجود آورد، از اینرو پیامبر برای پیشگیری از اختلاف و ایجاد همبستگی، به اجرای عقد برادری بین مسلمانان مأمور گردید. قرآن مجید به برادری میان مؤمنان تصریح میکند و میفرماید: ﴿إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ وَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ﴾[۸۲]. لازم به ذکر است که در سال اول هجرت، از هشت ماه پس از ورود پیامبر به مدینه بین مهاجران و انصار عقد اخوت برقرار گردید[۸۳]؛ البته پیامبر قبل از هجرت، بین مهاجران، عقد برادری و مواسات را نیز اجرا کرد. چنانچه ابوبکر با عمر، حمزه با زید بن حارثه، عثمان با عبدالرحمن بن عوف، زبیر با ابن مسعود، عبادة بن حارثه با بلال، مصعب بن عمیر با سعد بن ابیوقاص، ابو عبیده جراح با سالم مولی ابیحذیفه، سعید بن زید با طلحة بن عبدالله و علی(ع) با خود آن حضرت برادر شدند؛ آنگاه پیامبر به علی فرمود: آیا راضی خواهی بود که من برادر تو باشم؟ علی(ع) گفت: آری یا رسول الله! راضی هستم. پیامبر فرمود: «فَأَنْتَ أَخِي فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ»؛ «تو برادر من در دنیا و آخرت هستی»[۸۴].
در روایت دیگری آمده است: چون پیامبر بین اصحابش برادری ایجاد کرد، علی(ع) در حالی که از چشمانش اشک میریخت آمد و گفت: یا رسول الله! بین اصحاب خود برادری برقرار کردی و بین من و کسی اخوت نیست. رسول خدا(ص) فرمود: تو در دنیا و آخرت برادر منی[۸۵]. ابن عباس از پیامبر(ص) نقل میکند که به علی(ع) فرمود: «أَنْتَ أَخِي وَ صَاحِبِي»[۸۶]. صاحب سیره حلبیه میگوید: عباس بن تیمیه، مواخات بین مهاجران و به ویژه برادری بین پیامبر و علی(ع) را انکار کرده است و میگوید: مواخات بین مهاجران و انصار بوده است، برای اینکه بعضی از آنها بر بعض دیگر با رفق عمل کند تا بین آنها اُلفت به وجود آید، پس برای برادری مهاجری با مهاجر دیگر وجهی نیست[۸۷]. ابن حجر میگوید: این سخن اولاً رد کردن نص با قیاس است، چه اینکه این مواخات در خبر آمده است؛ و ثانیاً عدهای از مهاجران از جهت مال و عشیره نیرومندتر از دیگری بودند، از اینرو پیامبر(ص) بین عالی و دانی عقد اخوت برقرار نمود؛ و اما برادری با امیرالمؤمنین بدین جهت بود که قبل از بعثت او خود عهدهدار امرش بود، و در نقل صحیح آمده است که در «عمرة القضاء» زید بن حارثه گفت: دختر حمزة بن عبدالمطلب به سبب مواخات، دختر برادر من است و هر دو مهاجر بودند.
ابن ماجه در سنن خود به سند معتبر نقل میکند که علی(ع) در بازگشت به کوفه فرمود: «أَنَا عَبْدُ اللَّهِ وَ أَخُو رَسُولِهِ وَ أَنَا الصِّدِّيقُ الْأَكْبَرُ لَا يَقُولُهَا بَعْدِي إِلَّا كَذَّابٌ مُفْتَرٍ». همچنین در مناقب آمده است که: علی(ع) روی منبر نمینشست مگر اینکه میفرمود: «أَنَا عَبْدُ اللَّهِ وَ أَخُو رَسُولِ اللَّهِ لَا يَقُولُهَا بَعْدِي إِلَّا كَذَّابٌ مُفْتَرٍ»[۸۸]. ابن جوزی میگوید: کسانی که رسول خدا(ص) بین آنان عقد اخوت برقرار نمود ۱۸۶ نفر بودند که پنج ماه پس از ورود رسول خدا به مدینه و بعضی هشت ماه پس از ورود ذکر کردهاند؛ آنگاه مسئله توارث بعد از این واقعه نسخ گردید[۸۹]. در نقل دیگری آمده است که: چون رسول خدا بین عبدالرحمن بن عوف و سعد بن ربیع عقد اخوت ایجاد کرد، سعد بن ربیع به او گفت: ای عبدالرحمن! من در میان انصار از همه بیشتر مال دارم، مال خود را با تو تقسیم میکنم و دو زن دارم، یکی از آنها را طلاق میدهم، وقتی عده او تمام شد او را تزویج کن. عبدالرحمن گفت: خدا مال و اهل تو را بر تو مبارک گرداند، سپس گفت: مرا به بازار راهنمایی کن. پس عبدالرحمن بن عوف در بازار به معامله و خرید و فروش مشغول گردید تا اینکه بیشتر از همه صحابه ثروت و مال بهدست آورد[۹۰].[۹۱]
بیماری در مدینه
عایشه میگوید: هنگامی که رسول خدا(ص) به مدینه آمد، تب و بیماری در مدینه بیشتر از جاهای دیگر بود؛ پس یاران رسول خدا به بلا و بیماری گرفتار شدند، ولی خداوند این بلا را از پیامبرش برطرف نمود. ابوبکر، عامر بن فهیره و بلال در یک خانه بودند و هر سه مریض شدند. من به نزد آنان رفتم تا آنها را بخوانم. این جریان قبل از فرض حجاب بود و خدا میداند که آنها از شدت مرض در چه حالتی بودند. من به پدرم ابوبکر نزدیک شدم و به او گفتم: ای پدر! خود را چگونه میبینی؟ شعری خواند و من با خود گفتم: به خدا سوگند، پدرم نمیداند که چه میگوید؛ سپس نزد عامر بن فهیره آمدم و از او پرسش نمودم، او نیز شعری خواند. با خود گفتم: به خدا سوگند، نمیداند که چه میگوید. بلال چون تب میکرد، جلوی خانه میخوابید و او نیز شعر میخواند. عایشه گوید: آنچه شنیده بودم برای پیامبر نقل کردم و گفتم: اینان از شدت تب، هذیان میگویند. رسول خدا(ص) فرمود: «اللَّهُمَّ حَبِّبْ إِلَيْنَا الْمَدِينَةَ كَمَا حَبَّبْتَ إِلَيْنَا مَكَّةَ أَوْ أَشَدَّ وَ بَارِكْ لَنَا فِي مُدِّهَا وَ صَاعِهَا وَ انْقُلْ وَبَاءَهَا إِلَى مَهْيَعَةَ»؛ «خدایا! مدینه را برای ما محبوب گردان، همانگونه که مکه را محبوب گردانیدی یا بیشتر از آن، و مد و صاع (کنایت از ارزاق است) آن را برکت عطا کن و بیماری آن را به مهیعه[۹۲] منتقل گردان»[۹۳].
اسلام مخیریق
او مردی عالم و دانشمند از یهود بود و اموال زیادی داشت و پیامبر را از آنچه درباره او میدانست یافته و با اوصاف او را شناخته و به دین او انس و اُلفت گرفته بود تا اینکه جنگ اُحد پیش آمد - واقعه اُحد روز شنبه بود - مخیریق گفت: ای جماعت یهود! به خدا سوگند، شما میدانید که یاری کردن محمد حق است. آنان در پاسخ او گفتند: امروز روز شنبه است. او گفت: دیگر شنبهای برای شما نباشد، سپس اسلحه خود را برداشت و بیرون آمده و به نزد رسول خدا در اُحد رفت و به قوم خود وصیت نمود که اگر من امروز کشته شدم، اموال من از آن محمد(ص) است، هرگونه که خدا به او دستور دهد در مال من تصرف کند. وقتی صحنه پیکار اُحد پیش آمد، با دشمنان جنگ کرد تا کشته شد و رسول خدا(ص) میفرمود: «مُخَيْرِيقٌ خَيْرُ يَهُودَ». سپس پیامبر اموال او را گرفت و بیشتر صدقات رسول خدا در مدینه از آن اموال بود[۹۴]. و ابن شهاب نقل کرده است که مخیریق وصیت کرد اموالش از آن رسول خدا باشد، و در اُحد کشته شد. رسول خدا فرمود: مخیریق در اسلام از یهود؛ و سلمان از فارس؛ و بلال از حبشه سبقت گرفتهاند[۹۵].[۹۶]
ابو قیس
هنگامی که رسول خدا(ص) به مدینه آمد و در آنجا استقرار پیدا کرد و دین خدا را اظهار کرد، مهاجران و انصار در اطراف او جمع شدند. ابو قیس از قبیله بنیعدی بن نجار، مردی بود که در جاهلیت رهبانیت را اختیار کرده و لباس عبادت بر تن نموده و از بتها جدا گشته بود و تنها از جنابت غسل میکرد. او از زنان در حال عادت ماهانه دوری میگزید و تصمیم گرفت که نصرانی شود، سپس از تصمیم خود برگشت. او در خانه خود مسجدی درست کرده و عبادت بتها را ترک نمود و وقتی پیامبر به مدینه آمد، مسلمان شد و اسلام او نیکو گردید. او پیرمردی بود که بر حق سخن میگفت و خدا را در جاهلیت بزرگ میداشت. اشعاری زیبا در این زمینه از او نقل شده است[۹۷].[۹۸]
تشریع اذان
در سال اول هجرت، اذان برای نماز تشریع شد[۹۹]، و خداوند متعال اذان را به پیامبرش وحی کرد و رسول خدا(ص) در لیلة الاسراء فصول اذان را از فرشته شنید. مسلمانان اتفاق دارند که اذان و اقامه به وسیله وحی به رسول خدا(ص) ابلاغ شد، نه اینکه مشروعیت آن به جهت خواب عبدالله بن زید[۱۰۰] بوده است.
ابن ابیعقیل میگوید: شیعه اجماع کردهاند بر اینکه حضرت صادق(ع) گروهی را لعن کرد که گمان کردهاند پیامبر اکرم(ص) اذان را از عبدالله بن زید اخذ کرده است و میفرمود: وحی بر پیامبر نازل شد و شما گمان میکنید که پیامبر اذان را از عبدالله بن زید اخذ کرده است[۱۰۱]. وقتی به دستور رسول اکرم، صدای اذان در مدینه طنینانداز شد و یهود شهادت به رسالت پیامبر را پس از شهادت به توحید شنیدند، دشمنی در بین آنان پدیدار شد[۱۰۲]. عمر بن اذینه میگوید: امام صادق(ع) به من فرمود: اینان درباره اذان و نماز چه میگویند؟ گفتم: فدایت شوم میگویند ابی بن کعب انصاری آن را در خواب دیده است. فرمود: به خدا قسم، دروغ میگویند. خداوند تبارک و تعالی عزیزتر از آن است که در خواب چیزی را نشان دهد[۱۰۳].[۱۰۴]
گرگ و دعوت به اسلام
از وقایع سال اول هجرت، سخن گفتن گرگی در بیرون از مدینه بود که مردم را به ایمان به رسول خدا دعوت میکرد. در نقل آمده است که گرگی در خارج مدینه به سوی گله گوسفندی آمد و از آن گله، گوسفندی را گرفت. چوپان آن را تعقیب کرده و گوسفند را از او بازستاند. آن گرگ بر تلّی بالا رفت و در آنجا آرام گرفت و به سخن آمد و گفت: مرا از رزقی که خدا نصیبم کرده محروم میکنی و آن را از من میگیری؟ آن مرد[۱۰۵] گفت: به خدا سوگند تا امروز ندیده بودم که گرگ سخن گوید. آن گرگ گفت: شگفتتر از سخن گفتن من مردی است که در میان این درختان نخل (مدینه) شما را از گذشته و آینده خبر میدهد. آن چوپان که یهودی بود، نزد رسول خدا آمد و پیامبر را از آن حادثه شگفتانگیز آگاه نمود. پیامبر او را تصدیق کرد و فرمود: این جریان یکی از نشانههای قیامت است، و فرمود: زود است که مردی بیرون رود، پس بازنگردد جز اینکه کفشهای او به آنچه اهلش پس از رفتن او انجام دادند، گزارش دهد[۱۰۶].[۱۰۷]
هجرت سودة بنت زمعه
در این سال (سال اول هجری) رسول خدا(ص) زید بن حارثه و ابو رافع را روانه مکه کرد تا دختران و همسرش سوده[۱۰۸] را از مکه به مدینه بیاورند و عبدالله بن أریقط که به همراه پیامبر از مکه به مدینه آمد و راهنمای راه بود، وقتی به مکه بازگشت نزد عبدالله بن ابیبکر رفته و او را از مکان پدرش ابوبکر باخبر کرد. عبدالله نیز عیال پدر خود را برداشت، با امرومان مادر عایشه، و طلحة بن عبیدالله نیز آنان را همراهی نمود تا به مدینه آمدند[۱۰۹]. و در این سال نیز تزویج حضرت فاطمه(س) با امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب واقع شد[۱۱۰]. و برخی آن را سال دوم هجرت ذکر کردهاند که در جای خود خواهیم آورد[۱۱۱].
نوزادان سال اول هجرت
ابن وردی میگوید: اولین مولود بعد از هجرت از مهاجران، عبدالله بن زبیر؛ و اول مولود از انصار، نعمان بن بشیر بود[۱۱۲]. واقدی نقل میکند که نعمان بن بشیر، شش ماه قبل از عبدالله بن زبیر متولد شد[۱۱۳]. بعضی اول مولود بعد از هجرت از انصار را مسلمة بن مخلد گفتهاند[۱۱۴]. گفته شده است که: در سال اول هجرت، مختار بن ابی عبید و زیاد بن ابیه نیز متولد شدند[۱۱۵].[۱۱۶]
وفاتیافتگان سال اول هجرت
در این سال براء بن معرور از دنیا رفت. هنگامی که رسول خدا(ص) هفتاد نفر از انصار را ملاقات کرد و آنان با آن حضرت بیعت کردند، او در شب بیعت عقبه سخن گفت. وی یکی از نقبا میباشد که یک ماه پیش از آمدن پیامبر به مدینه وفات نمود، چون پیامبر به مدینه وارد شد، با اصحاب آمدند و بر قبر او نماز گزاردند و سپس فرمود: «اللَّهُمَّ اغْفِرْ لَهُ وَ ارْحَمْهُ وَ ارْضَ عَنْهُ»؛ «خدایا! او را ببخشای و او را رحمت کن و از او خشنود باش». او اول کسی از نقبا است که از دنیا رفت[۱۱۷]. در این سال نیز کلثوم بن هدم وفات کرد[۱۱۸] و او کسی است که پیامبر(ص) در قبا بر او وارد شد. کلثوم بن هدم پس از ورود رسول خدا به فاصله کوتاهی از دنیا رفت[۱۱۹]. بعد از او اسعد بن زراره ابو امامه به سبب بیماری که در گلوی او پیدا شد از دنیا رفت، و هنوز ساختن مسجد رسول خدا تمام نشده بود[۱۲۰]. او نقیب قبیله بنینجار بود، و چون از دنیا رفت قبیله بنینجار نزد رسول خدا آمدند و گفتند: یا رسول الله! اسعد بن زراره از دنیا رفت و او نقیب ما بود، پس برای ما نقیبی قرار ده. پیامبر فرمود: شما خویشان من هستید، من خود نقیب شما میباشم؛ و این فضیلتی برای قبیله بنینجار محسوب شد که پیامبر خود را نقیب آنان قرار داد[۱۲۱].[۱۲۲]
عاص بن وائل و ولید بن مغیره
در سال اول هجرت عاص بن وائل سهمی و ولید بن مغیره از مشرکان در مکه از دنیا رفتند. از شعبی نقل شده است که ولید بن مغیره، وقتی مرگش فرا رسید جزع میکرد. ابوجهل به او گفت: ای عمو! از چه جزع میکنی؟ گفت: از مردن جزع نمیکنم، ولی بیم آن دارم که دین ابن ابیکبشه (پیامبر) در مکه ظاهر گردد. ابوسفیان گفت: هراس نداشته باش، من ضمانت میکنم که ظاهر نشود[۱۲۳].[۱۲۴]
زفاف عایشه
در سال اول هجرت، پس از هشت ماه در ماه ذیقعده و بنابر قول بعضی پس از هفت ماه، در ماه شوال، عایشه به خانه پیامبر آمد[۱۲۵]. پیامبر(ص) دو یا سه سال قبل از هجرت با او ازدواج کرد. زبیر گفته است: پیامبر سه سال بعد از خدیجه با او ازدواج نمود و در آن هنگام که به خانه پیامبر آمد نه سال داشت و در هنگام وفات رسول خدا هجده ساله بود[۱۲۶]. عایشه در سال ۵۸ هجری در زمان معاویة بن ابیسفیان در مدینه وفات کرد و ابو هریره بر او نماز گزارد[۱۲۷].[۱۲۸]
دشمنی شاس بن قیس
او از بزرگان یهود بود و برای جلوگیری از مسلمان شدن مردم تلاش میکرد و بر این امر اصرار داشت. او مردی بسیار حسود بود و بر مسلمانان طعن میزد. روزی از کنار قبیله اوس و خزرج میگذشت در حالی که آنان اجتماع کرده بودند و با یکدیگر سخن میگفتند، وقتی آن الفت و دوستی را در میان آنها مشاهده کرد، به خشم آمد؛ زیرا آنها قبلاً با یکدیگر دشمنی داشتند. با خود گفت: اینان اگر چنین الفتی با یکدیگر داشته باشند، ما نمیتوانیم صبر کنیم، سپس جوانی یهودی را خواست و به او امر کرد که میان انصار رفته و با آنان بنشیند و جنگهای گذشته و دشمنیهای قبل آنها و خصوصاً روز جنگ بعاث[۱۲۹] را یادآوری کند و با خواندن اشعاری، دشمنیهای سابق آنان را تجدید نماید. آن جوان میان انصار رفت و شروع به یادآوری گذشته کرد و اشعاری در این زمینه خواند. یکی از آن دو قبیله به دیگری میگفت: شاعر ما چنین گفته، و قبیله دیگر آن را رد میکرد و میگفت: شاعر ما اینگونه گفته است؛ آنگاه نزاع و دشمنی آغاز و قرار جنگ همانند گذشته بسته شد و گفتند: بیایید همانند گذشته با یکدیگر جنگ کنیم. سپس قبیلهای فریاد برآورد و خاندان اوس را فراخواند و بعد دیگری فریاد زده و خاندان خزرج را طلب نمود؛ سپس آماده قتال شده سلاح برگرفته و برای جنگ صفآرایی کردند. به رسول خدا(ص) خبر رسید، آن حضرت با گروهی از مهاجران به سوی آنان رفته و فرمود: ای جماعت مسلمانان! خدا را! خدا را! تقوای خدا را پیشه سازید، آیا با دشمنیهای دوران جاهلیت با یکدیگر مقاتله میکنید، در حالی که من در میان شما هستم، پس از آنکه خداوند شما را به اسلام هدایت نمود، مسائل مربوط به جاهلیت را قطع کرد، شما را از کفر نجات داد بین شما الفت ایجاد کرد.
انصار دانستند این توطئه شیطان و حیله دشمنان بوده است، پس گریستند و یکدیگر را در آغوش گرفتند؛ سپس با رسول خدا بازگشتند و آنگاه درباره شاس بن قیس این آیه نازل شد: ﴿يَا أَهْلَ الْكِتَابِ لِمَ تَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ مَنْ آمَنَ تَبْغُونَهَا عِوَجًا وَأَنْتُمْ شُهَدَاءُ وَمَا اللَّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ﴾[۱۳۰]. و درباره انصار نیز این آیه نازل گردید: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تُطِيعُوا فَرِيقًا مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ يَرُدُّوكُمْ بَعْدَ إِيمَانِكُمْ كَافِرِينَ﴾[۱۳۱].[۱۳۲].[۱۳۳]
عبدالله بن اُبی
او یکی از رؤسای اوس و خزرج بود که هر دو طایفه بر این امر اتفاق داشتند. قوم او قبل از آمدن رسول خدا(ص) تصمیم داشتند که تاج ملک و سلطنت بر سر او نهند. وقتی پیامبر آمد، آنان از او برگشته و به اسلام روی آوردند. این جریان، باعث دشمنی او شد و هنگامی که دید قومش اسلام را پذیرفتهاند، او نیز در ظاهر اسلام آورد، ولی در واقع بر نفاق و دشمنی با اسلام و پیامبر اصرار داشت. اسامة بن زید میگوید: روزی رسول خدا(ص) بر مرکب سوار شد که به عیادت سعد بن عباده برود، و من نیز بر مرکب رسول خدا و ردیف آن حضرت سوار بودم؛ پس بر عبدالله بن ابی گذشتیم که در زیر سایبانی از سرایش نشسته و تعدادی از مردان قبیلهاش نیز با او بودند. پیامبر چون او را دید نخواست که سواره از آنجا بگذرد و سلام کند، از اینرو پیاده شد و به او سلام کرد، اندکی نزد او نشست، قرآن را تلاوت، او را به خدای عز وجل دعوت نمود و او را بشارت و انذار میکرد و او همچنان ساکت بود تا هنگامی که سخن رسول خدا تمام شد. او گفت: سخنی و حدیثی از گفتار تو زیباتر نیست، اگر حق باشد؛ پس در خانه خود بنشین و چون کسی نزد تو آید به او حدیث بگو، و اگر کسی نزد تو نیامد، به مجلس او در نیای و او را ناخشنود نگردان. اسامة بن زید میگوید: عبدالله بن رواحه[۱۳۴] با گروهی از مسلمانان آنجا نشسته بودند، او به پیامبر گفت: آری، نزد ما آی و در مجالس و خانههای ما قدم بگذار. به خدا سوگند، ما آن را دوست میداریم و خدا ما را گرامی داشته و بدان ما را هدایت نموده است. عبدالله بن ابی هنگامی که دید قومش بر خلاف او اقدام کردند، شعری خواند و سکوت کرد.
رسول خدا(ص) از جای برخاست و بر سعد بن عباده[۱۳۵] وارد شد، در حالی که آثار ناراحتی از گفته عبدالله بن ابی در چهره آن حضرت ظاهر بود. سعد بن عباده به پیامبر گفت: به خدا سوگند، یا رسول الله! من در چهره شما آثار ناراحتی میبینم، گویا سخنی شنیدهای که شما را پریشان کرده است؟ فرمود: آری. سپس آن حضرت او را از آنچه عبدالله بن ابی گفته بود آگاه کرد. سعد بن عباده گفت: یا رسول الله! با او مدارا کنید. به خدا سوگند، خدا شما را برای ما فرستاد در حالی که ما در تدارک این بودیم که او را بر خود امیر کنیم؛ اکنون او میبیند که این قدرت و ملک از دستش خارج شده است[۱۳۶].
گویند: روزی که رسول خدا از قبا به مدینه میآمد در حالی که عبدالله بن ابی نشسته بود، با او برخورد کرد و به جهت الفت خواست پیاده گردد. او گفت: نزد آنان برو که تو را خواندهاند و بر ایشان فرود آی. سعد بن عباده به پیامبر گفت: سخن او را به دل مگیر؛ زیرا قرار بود خزرج او را بر خود امیر کنند، و چون چنین نشد او اینگونه کرد. در بعضی از روزها به رسول خدا گفته شد: اگر نزد عبدالله بن ابی روی، این باعث الفت میشود و باقیمانده از قومش مسلمان شوند و نفاق از او زایل گردد. پیامبر بر الاغی سوار شد و با گروهی از مسلمانان به سوی او رفت. او چون رسول خدا را مشاهده کرد گفت: به نزد ما نیا که بوی بد مرکب تو ما را آزار داد. مردی از انصار گفت: به خدا سوگند، بوی الاغ رسول خدا از تو بهتر است. مردی از یاران عبدالله در خشم شد و به او دشنام داد و اصحاب رسول خدا نیز مقابله کردند[۱۳۷].
ابوعامر فاسق
او پدر حنظله است که در اُحد شهید شد و ملائکه او را غسل دادند. ابو عامر در جاهلیت، لباس رهبانیت به تن کرد و او را راهب گفتند. هنگامی که پیامبر به مدینه مهاجرت نمود به نزد آن حضرت آمد و گفت: این دین را که آوردهای، چیست؟ فرمود: دین حنیف و آن دین ابراهیم است. ابو عامر گفت: من هم به آن معتقد هستم. پیامبر فرمود: تو بر آن دین نیستی؟ گفت: بلی هستم. او به پیامبر گفت: تو در دین حنیف، چیزی را افزودی که از آن نیست. پیامبر فرمود: هرگز چنین نکردم، بلکه آنچه آوردهام پاک و نورانی است. او گفت: دروغگو را خدا دور از وطن، غریب و تنها بمیراند. رسول خدا فرمود: آری، هر کس دروغ میگوید خدا با او چنین کند. پس او به مکه رفت و وقتی مکه فتح شد از آنجا خارج و به طرف طائف رفت و هنگامی که اهل طائف ایمان آوردند به شام گریخت و در آنجا دور از وطن، غریب و تنها درگذشت. پیامبر(ص) فرمود: او را راهب نگویید بلکه او را فاسق بخوانید[۱۳۸].[۱۳۹]
منابع
پانویس
- ↑ اگر ورود رسول خدا را به مدینه، هشتم ربیع بدانیم؛ ولی همانطور که گذشت، اکثر منابع، ورود آن حضرت را دوازدهم ربیع ذکر کردهاند.
- ↑ تاریخ ابن الوردی، ج۱، ص۱۴۵.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۲، ص۱۴۶.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۲۷.
- ↑ البدایة والنهایه، ج۳، ص۲۶۰.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۲۸.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۲، ص۱۴۷.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۲۹.
- ↑ خدایا، زندگی به جز زندگی آخرت نیست؛ انصار و مهاجران را ببخش.
- ↑ خواهیم گفت که تغییر قبله در سال دوم هجرت صورت گرفت و ساختن مسجد در ماه شعبان. بعضی گفتهاند در ماه رجب بوده است. (اسدالغابه، ج۱، ص۲۲).
- ↑ طبقات ابن سعد، ج۱، ص۲۳۹.
- ↑ وفاء الوفاء، ج۱، ص۳۳۹.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۳۰.
- ↑ المصنف لابن ابیشیبه، ج۱۲، ص۲۰۹، حدیث ۱۲۵۶۷.
- ↑ المصنف لابن ابیشیبه، ج۱۲، ص۲۱۰، حدیث ۱۲۵۶۸.
- ↑ وفاء الوفاء، ج۲، ص۴۱۵.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۳۲.
- ↑ این حدیث از اعلام نبوت رسول خدا میباشد و در اکثر منابع ذکر شده است و فئه باغیه (گروه ستمگر) مردم شام، یعنی معاویه و پیروانش هستند که در صفین او را به قتل رساندند. توجیههای عامه برای زدودن این عنوان از معاویه و اهل شام قابل شنیدن نیست. (برای اطلاع بیشتر ر.ک: احادیث الغیبیه، ج۱، ص۲۱۸، مراجعه شود).
- ↑ احادیث الغیبیه، ج۳، ص۲۶۳.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۲، ص۱۴۲.
- ↑ الامامة والسیاسة، ج۱، ص۱۱۰.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۳۲.
- ↑ مساوی نیست کسی که مساجد را تعمیر کند؛ در آن ایستاده و نشسته تلاش کند و خود را به رنج اندازد؛ با کسی که از غبار دوری گزیند.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۲، ص۱۴۲.
- ↑ ابن هشام در سیره میگوید: ابن اسحاق، نام آن مرد را که با عمار چنین برخورد نمود ذکر کرده است، ولی ابن هشام آن را ذکر نکرده و در همان صفحه، نام آن شخص را عثمان بن عفان ذکر میکند. (سیره ابن هشام، پاورقی ۲ / پاورقی ۱۴۲).
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۳۳.
- ↑ المصنف لابن ابیشیبه، کتاب الفضائل، ح۱۲۳۰۲.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۳۴.
- ↑ ظاهراً بین سبعین و تسعین اشتباه شده باشد؛ زیرا عمار در هنگام شهادت نود و سه ساله بوده است.
- ↑ سیره حلبیه، ج۲، ص۷۷.
- ↑ سیره حلبیه، ج۲، ص۷۸.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۳۵.
- ↑ روایت سد ابواب در جای خود خواهد آمد.
- ↑ اعلام الوری، ص۸۰.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۳۶.
- ↑ از این نقل معلوم میشود که سلمان قبل از هجرت پیامبر(ص)، در مدینه بود و پس از آمدن پیامبر به مدینه، بلافاصله خدمت رسول خدا رسید و ایمان آورد. بعضی را گمان بر این است که سلمان در جنگ خندق، خدمت پیامبر آمد و آن اولین برخورد اوست، در حالی که این نقل با آن منافات دارد.
- ↑ زیرا صدقه بر رسول خدا جایز نیست. محمد بن سعد در طبقات، ج۱، ص۳۸۸، بابی را آورده که رسول خدا هدیه را میپذیرفت، ولی صدقه را قبول نمیکرد. از جمله آن روایات این است که فرمود: «إِنَّ اللّٰهَ حَرَّمَ عَلَيَّ الصَّدَقَةَ و عَلَى أَهْلِ بَيْتِي».
- ↑ محمد بن سعد در طبقات، ج۱، ص۴۲۵، روایاتی درباره کسانی ذکر کرده که مهر نبوت را در کتف پیامبر مشاهده کردند.
- ↑ اعلام الوری، ص۷۵؛ بحارالأنوار، ج۱۹، ص۱۰۶؛ اسدالغابه، ج۲، ص۳۲۸.
- ↑ اسدالغابه، ج۲، ص۳۳۱.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۳۶.
- ↑ تاریخ ساختن منبر پیامبر همزمان با ساختن مسجد نبوده است، بلکه منبر در سال هفت یا هشت هجرت ساخته شده، آنگونه که در وفاء الوفا، ج۳، ص۳۹۷ آمده است. ذکر آن در اینجا به مناسبت احداث مسجد بوده است.
- ↑ طبقات ابن سعد، ج۱، ص۲۵۱ و ۲۵۲؛ المصنف لابن ابیشیبه، ج۱۱، ص۴۸۵، حدیث ۱۱۷۹۷ و ۱۱۷۹۸.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۳۹.
- ↑ اینگونه روایات و نصوص که حاکی از عمل صحابه و تبرک جستن آنان به منبر رسول خدا(ص) و محل نشستن آن حضرت است، یا اینکه صورت بر قبر پیامبر میگذاردند و به آن تبرک میجستند، فراوان میباشد، و بر شخص آگاه پوشیده نیست که اگر چنین چیزی بدعت و ناروا بود بهطور قطع دیگران از آن جلوگیری میکردند و اصولاً تبرک جستن به چیزهایی که با انبیا و اولیا خدا رابطهای دارد، امری رایج و مورد توجه بوده و حتی قبل از اسلام معمول بوده است. قرآن مجید از قول حضرت یوسف حکایت میکند که فرمود: ﴿اذْهَبُوا بِقَمِيصِي هَذَا فَأَلْقُوهُ عَلَى وَجْهِ أَبِي يَأْتِ بَصِيرًا وَأْتُونِي بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعِينَ﴾ [«این پیراهن مرا ببرید و آن را بر چهره پدرم بیفکنید تا بینا شود، و همه خاندانتان را نزد من آورید» سوره یوسف، آیه ۹۳]، و بنیاسرائیل به تابوت تبرک میجستند آنطوری که در مجمع البیان، ج۱، ص۳۵۳ آمده است؛ و رسول خدا(ص) حجرالاسود را استلام میکرد و آن را میبوسید. و جای بسی تعجب است که چگونه همه این امور نادیده گرفته شد و تبرک جستن، امری نامشروع و بدعت، بلکه شرک به خدا قلمداد گردید.
- ↑ رمانه چیزی است دایرهای شکل، همانند انار که معمولاً در قسمت کنار پلههای منبر قرار میدهند.
- ↑ طبقات ابن سعد، ج۱، ص۲۵۳ و ۲۵۴.
- ↑ سیره حلبیه، ج۲، ص۱۵۰.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۴۰.
- ↑ همانگونه که در پاورقی قبل به آن پرداختیم، مسئله تبرک به امور متبرکه از همان آغاز بین صحابه رسول خدا مطرح بود و به آن اعتقاد داشته و عمل میکردند، و در این نقل همین را ابو ایوب برای پیامبر بازگو میکند و پیامبر او را از این کار نهی نمیفرماید، و این خود نشانه درستی و مشروعیت تبرک است. موارد دیگری نظیر همین مورد یافت میشود که در جای خود متذکر خواهیم شد. بنابراین، برخی که امروز تبرک را به عنوان امری نامشروع و بدعت تلقی میکنند و آن را حرام میشمارند، باید بدانند که نهتنها حرام و بدعت نیست، بلکه بر مشروعیت آن نیز دلیل داریم و صحابه رسول خدا به آن عمل میکردهاند.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۲، ص۱۴۴.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۴۲.
- ↑ البدایة والنهایه، ج۳، ص۲۵۵.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۴۳.
- ↑ در نقل دیگری آمده که علت تغییر اسم این بوده است که یثرب از تثریب مأخوذ و به معنای مؤاخذه به گناه است و در آیه مبارکه آمده است: ﴿لَا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ يَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ﴾ [«امروز (دیگر) بر شما سرزنشی نیست، خداوند شما را ببخشاید» سوره یوسف، آیه ۹۲]؛ یا از ثرب که به معنی فساد است (سمهودی در وفاء الوفاء، ج۱، ص۸) آیا اسم ناحیهای از مدینة الرسول یا نام تمام مدینه یا موضع مخصوصی از زمین آن است اقوالی در آن میباشد.
- ↑ «ای مردم مدینه! جای ماندن ندارید پس بازگردید و دستهای (دیگر) از آنان از پیامبر اجازه (بازگشت) میخواستند؛ میگفتند خانههای ما بیحفاظ است با آنکه بیحفاظ نبود، آنان جز سر گریز (از جنگ) نداشتند» سوره احزاب، آیه ۱۳.
- ↑ سیره حلبیه، ج۲، ص۶۲ و ۶۳.
- ↑ تفسیر کبیر فخر رازی، ج۲۵، ص۱۹۹.
- ↑ مراصد الاطلاع، ج۳، ص۱۴۷۴.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۴۴.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۲، ص۱۴۴.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۴۵.
- ↑ سیره حلبیه، ج۲، ص۸۷.
- ↑ طبقات ابن سعد، ج۱، ص۲۵۵.
- ↑ وفاء الوفا، ج۲، ص۴۵۴.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۴۶.
- ↑ تاریخ طبری، ج۲، ص۴۰۰.
- ↑ البدایة والنهایه، ج۳، ص۲۸۳.
- ↑ علل الشرایع، ج۲، ص۳۲۴.
- ↑ مستدرک الوسائل، ج۳، ص۴۸، ابواب عدد الفرائض.
- ↑ وسائل الشیعه، ج۴، ص۴۵، باب ۱۳.
- ↑ بحارالأنوار، ج۱۹، ص۱۳۰.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۴۷.
- ↑ البدایة والنهایه، ج۳، ص۲۷۲.
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۱، ص۳۶۱.
- ↑ اعلام الوری، ص۷۹؛ کمال الدین، ج۱، ص۱۹۸.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۴۹.
- ↑ صفیه دختر حیی بن أخطب از بنیاسرائیل و از اولاد هارون بن عمران است. نام مادرش، بره دختر سموئل میباشد. او در آغاز همسر مردی شاعر به نام سلام بن مشکم بود، سپس کنانة بن ابیالحقیق او را به عقد خود درآورد. او نیز مردی شاعر بود و در جنگ خیبر به دست مسلمانان کشته شد. آنگاه در سال هفتم هجری به همسری رسول خدا درآمد. از انس نقل شده است: هنگامی که اسیران خیبر را جمعآوری کردند، دحیه نزد رسول خدا آمد و گفت: کنیزی از این اسیران به من عطا کن. رسول خدا به او فرمود: برو و از آنها یکی را اختیار کن. او صفیه دختر حی بن أخطب را گرفت. به پیامبر گفتند: این زن در میان قریظه و نضیر منزلتی دارد و جز برای خود شما صلاحیت ندارد. پیامبر به دحیه فرمود کنیزی دیگر را برگزیند. پس صفیه یکی از امهات مؤمنین گردید. روایت شده است که رسول خدا روزی بر او وارد شد در حالی که میگریست، از علت آن جویا شد، صفیه گفت: عایشه و حفصه مرا سرزنش کرده و میگویند ما بهتر از صفیه هستیم، ما دختران عمو و زنان پیامبریم. رسول خدا فرمود: چرا به آنان نگفتی: شما چگونه بهتر از من هستید پدرم هارون و عمویم موسی(ع) و همسرم محمد(ص) میباشد. او زنی حلیم و عاقل و فاضل بود و در رمضان سال پنجاه هجری از دنیا رفت. (الاستیعاب، ج۴، ص۱۸۷۱).
- ↑ سیره ابن هشام، ج۲، ص۱۶۵.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۵۱.
- ↑ اوس در لغت، عطیه را گویند و به گرگ و مردی که اهل لعب و لهو باشد نیز گفته میشود؛ و خزرج، باد سرد جنوب را گویند. و آنها دو برادر بودند که اجداد قبیله اوس و خزرجند. بین این دو قبیله دشمنی طولانی وجود داشت که طی صد و بیست سال با یکدیگر در جنگ و محاربه بودند. (سیرة حلبیه، ج۲، ص۶.
- ↑ «جز این نیست که مؤمنان برادرند، پس میان برادرانتان را آشتی دهید و از خداوند پروا کنید باشد که بر شما بخشایش آورند» سوره حجرات، آیه ۱۰.
- ↑ اسدالغابه، ج۱، ص۲۲. و در سیره زینی دحلان، ج۱، ص۳۶۰، عقد مواخات را پنج ماه پس از هجرت ذکر کرده است.
- ↑ سیره حلبیه، ج۲، ص۲۱ و ۹۷.
- ↑ المصنف لابن ابیشیبه، ج۱۲، ص۸۶، ح۱۲۱۹۰.
- ↑ مناقب ابن شهر آشوب، ج۲، ص۱۸۶.
- ↑ سیره حلبیه، ج۲، ص۲۲.
- ↑ المصنف لابن ابی شیبه، ج۱۲، ص۶۵، ح۱۲۱۳۳؛ سنن ابن ماجه، ج۱، ص۴۴؛ کشف الغمه، ج۱، ص۳۲۶.
- ↑ بحارالأنوار، ج۱۹، ص۱۳۰.
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۱، ص۳۶۱.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۵۲.
- ↑ مهیعه، به فتح میم و سکون هاء، فتح یاء همان جحفه میباشد. (مراصد الاطلاع، ج۳، ص۱۳۴۰).
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۵۵.
- ↑ البدایة والنهایه، ج۳، ص۲۹۰.
- ↑ وفاء الوفاء، ج۳، ص۹۸۸.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۵۵.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۲، ص۱۵۶.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۵۶.
- ↑ بحارالأنوار، ج۱۹، ص۱۳۱.
- ↑ این مطلب اشاره است به آنچه در سیره ابن هشام و دیگر منابع اهل سنت آمده است که عبدالله بن زید بن ثعلبه نزد پیامبر آمد و گفت: من در خواب مردی را دیدم که لباس سبز بر تن دارد و در دست او ناقوسی است، به او گفتم: به من میفروشی؟ گفت: برای چه کاری میخواهی؟ گفتم: به وسیله آن مردم را به نماز متوجه میکنم. گفت: تو را بر چیزی بهتر از این دلالت نکنم؟ گفتم: آن چیست؟ گفت: بگو اللَّهُ أَكْبَرُ... تا آخر. چون این خبر را به رسول خدا دادم، فرمود: این رؤیای حق است، برخیز و آن را به بلال یاد ده. (سیره ابن هاشم، ج۲، ص۱۵۴). بدیهی است که این خبر دروغ و بیاساس است؛ زیرا چگونه میشود که شرع و احکام آن را خدا به وسیله پیامبر که برای همین جهت او را مبعوث کرده است ابلاغ کند، ولی اذان با خواب عبدالله بن زید به پیامبر ابلاغ گردد؛ مگر جبرئیل همانند آوردن تمام دستورهای الهی نمیتوانست اذان را نیز بیاورد و لذا حلبی در سیره خود، ج۲، ص۱۰۳، نقل کرده است که ابوالعلاء میگوید: به محمد بن حنفیه گفتم: ما حدیث میکنیم که آغاز اذان از خوابی بوده است که مردی از انصار دیده است. ابوالعلاء میگوید: محمد بن حنفیه به شدت ناراحت شد و گفت: شما معالم دین و شرایع اسلام را گمان کردهاید که از رؤیای مردی از انصار است که احتمال دارد آن خواب درست یا دروغ باشد. ابوالعلاء میگوید: به او گفتم که در میان مردم این مطلب مشهور است. محمد بن حنفیه گفت: به خدا سوگند، این مطلب باطل و نادرست است، سپس گفت: پدرم به من خبر داد جبرئیل(ع) در لیلة الاسراء در بیتالمقدس اذان و اقامه گفت، سپس پیامبر که عروج به آسمان نمود آن را اعاده کرد.
- ↑ سفینة البحار، ج۱، ص۱۶.
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۱، ص۳۶۳.
- ↑ علل الشرائع، ج۲، ص۳۱۲، ح۱.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۵۷.
- ↑ نام او را دمیری در «حیاة الحیوان»، اهبان بن اوس ذکر کرده و میگوید: سه نفر از صحابه با گرگ سخن گفتند: رافع بن عمیره؛ سلمة بن اکوع؛ اهبان بن اوس. از اینرو اهبان را «مکلم الذئب» و فرزندان او را «اولاد مکلم الذئب» میگفتند.
- ↑ بحارالأنوار، ج۱۹، ص۱۲۹.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۵۸.
- ↑ سوده دختر زمعة بن قیس است. پیامبر پس از وفات خدیجه و قبل از تزویج عایشه با او ازدواج کرد، نزد پیامبر ماند تا سن او زیاد گردید. رسول خدا خواست او را رها کند گفت: من دوست میدارم که در زمره همسران شما محشور گردم. سوده در اواخر زمان عمر بن خطاب از دنیا رفت. (الاستیعاب، ج۴، ص۱۸۶۱).
- ↑ تاریخ طبری، ج۲، ص۴۰۰.
- ↑ مروج الذهب، ج۲، ص۲۹۵.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۵۹.
- ↑ تاریخ ابن الوردی، ج۱، ص۱۵۱.
- ↑ البدایة و النهایه، ج۳، ص۲۸۲.
- ↑ سیرة حلبیه، ج۲، ص۸۶.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۱۱۱.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۶۰.
- ↑ بحارالأنوار، ج۱۹، ص۱۳۲.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۱۱۰.
- ↑ ابن اثیر در اسدالغابه، ج۴، ص۲۵۱، کلثوم بن هرم به راء ضبط کرده است و میگوید او را صاحب رسول الله میشناختند و شیخی بزرگ بود و قبل از رسیدن پیامبر به مدینه اسلام آورد و پیامبر در قبا بر او وارد شد و چهار روز نزد او بماند، سپس راهی مدینه شد پس از آنکه مسجد قبا را تأسیس نمود. وفات او به فاصله کمی قبل از جنگ بدر بوده است و بعضی وفات او را بعد از آمدن پیامبر به مدینه ذکر کردهاند.
- ↑ تاریخ طبری، ج۲، ص۳۹۷.
- ↑ اسدالغابه، ج۱، ص۷۲.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۶۰.
- ↑ بحارالأنوار، ج۱۹، ص۱۳۳.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۶۱.
- ↑ تاریخ طبری، ج۲، ص۳۹۸.
- ↑ اسدالغابه، ج۵، ص۵۰۱.
- ↑ مروج الذهب، ج۲، ص۲۹۴.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۶۱.
- ↑ روز بعاث روزی بود که اوس و خزرج جنگ کردند و اوس بر خزرج پیروز شد.
- ↑ «بگو: ای اهل کتاب! چرا مؤمنان را از راه خداوند باز میدارید و آن را با آنکه خود (به درستی آن) گواهید کژ میخواهید و خداوند از آنچه میکنید غافل نیست» سوره آل عمران، آیه ۹۹.
- ↑ «ای مؤمنان! اگر از دستهای از کسانی که به آنان کتاب داده شده است فرمانبرداری کنید شما را پس از ایمانتان به کفر باز میگردانند» سوره آل عمران، آیه ۱۰۰.
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۱، ص۳۶۵؛ سیره ابن هشام، ج۲، ص۲۰۴.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۶۲.
- ↑ او عبدالله بن رواحة بن ثعلبة انصاری و از قبیله خزرج است. در بیعت عقبه حضور داشت و از نقباء میباشد. در جنگ بدر، اُحد و دیگر غزوات شرکت کرده و پیامبر او را در جنگ موته پس از زید و جعفر، فرمانده سپاه کرده بود و پس از آن دو نفر، پرچم را عبدالله گرفت و جنگ کرد تا به شهادت رسید. رسول خدا فرمود: عبدالله بن رواحه و زید و جعفر را در بهشت بر سریرهایی از طلا دیدم. شهادت او در ماه جمادی سال هشتم هجرت بوده است. (اسدالغابه، ج۳، ص۱۵۶).
- ↑ او سعد بن عبادة بن دلیم خزرجی انصاری میباشد. او نقیب بنیساعده، آقا، جواد و صاحب لوای انصار در جنگها بوده است و درباره او و اهلش در جود و کرم اخباری نیکو رسیده. قیس بن سعد نیز از کریمترین مردم بوده است. وقتی پیامبر از دنیا رفت او در سقیفه بنیساعده آمد تا برای خود بیعت بگیرد، ولی مردم با ابوبکر بیعت و از سعد عدول کردند. سعد بن عباده با ابوبکر و عمر بیعت نکرد و به سوی شام رفت و در حوران اقامت نمود تا اینکه در سال پانزده هجری از دنیا رفت. سبب مرگ او تیری بود که به او اصابت کرد و او را «قتیل الجن؛ کشته جن» گفتهاند. قبر او در قریهای به نام منیحه از غوطه دمشق است. (اسدالغابه، ج۲، ص۲۸۳).
- ↑ سیره ابن هاشم، ج۲، ص۲۳۶.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۶۴.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۲، ص۲۳۴.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۶۶.