محبت و عشق در معارف و سیره نبوی

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت

جایگاه و اهمیت مودّت و رحمت

مودت و رحمت در روابط و مناسبات خانوادگی نقشی اساسی دارد و هرچه مودت و رحمت عمیق‌تر و گسترده‌تر باشد زندگی خانوادگی از آرامش و لذت و توانایی و رشد بیش‌تر برخوردار خواهد بود؛ مودت و رحمتی معتدل و معقول، و لطیف و انسانی[۱].

“مودّت” از ماده “وُدّ” به معنای دوست داشتن چیزی و آرزوی بقای آن است[۲]؛ و تفاوت مودّت با محبت در این است که مودّت معلول و حاصل محبت و جلوه آن است؛ محبت علاقه و مودت اظهار آن علاقه است[۳]؛ و چون “مودّت” مصدر بر وزن “مَفْعَلَة” است، بر ثبات و دوام، و قوت و شدت تأثیر فعل دلالت می‌کند. بنابراین “مودّت” عبارت است از محبت پایدار و ماندگار همراه با به‌کارگیری لوازم و وسایلی که به ظهور آن بیانجامد و علاقه‌های قلبی را آشکار سازد[۴]. و “رحمت” مهربانی و رقّتی است که مقتضی احسان و بخشش باشد[۵].

هرچه مودت و رحمت عمیق‌تر باشد توان و تحمل افراد بیش‌تر می‌شود، و هرچه گسترده‌تر باشد رفتارها مناسب‌تر می‌گردد؛ و هرچه انسان‌ها در مراتب انسانی بالاتر روند و وجودشان لطیف‌تر شود، مودت و رحمتشان بیش‌تر می‌شود و گسترده‌تر جلوه می‌یابد، چنان‌که الگوهای کمال انسانی در این میدان نیز الگویی تام‌اند. اسحاق بن عمار[۶] از امام صادق(ع) روایت کرده است که فرمود: «مِنْ‏ أَخْلَاقِ‏ الْأَنْبِيَاءِ حُبُّ‏ النِّسَاءِ»[۷].

هرچه انسان‌ها در مراتب کمال بالاتر روند و به مدارج والاتری از ایمان رسند، مودت و رحمتشان نسبت به همسر و خانواده بیش‌تر جلوه می‌کند، چنان‌که در حدیث نبوی آمده است: «كُلَّمَا ازْدَادَ الْعَبْدُ إِيمَاناً ازْدَادَ حُبّاً لِلنِّسَاءِ»[۸].

در نگاه پیشوایان دین میان ایمان به خدا و دوست داشتن انسان‌ها به‌طور کلی، و عشق و علاقه به همسر به‌طور ویژه، رابطه‌ای تنگاتنگ است، چنان‌که هرکس خدادوست‌تر باشد، همسردوست‌تر است. امام صادق(ع) فرموده است: «مَا أَظُنُّ‏ رَجُلًا يَزْدَادُ فِي‏ الْإِيمَانِ‏ خَيْراً إِلَّا ازْدَادَ حُبّاً لِلنِّسَاءِ»[۹].

پیشوایان دین این امر را چنان مهم و اساسی دیده‌اند که آن را با دوستی خود پیوند زده‌اند، چنان‌که از امام صادق(ع) روایت شده است که فرمود: «كُلُّ‏ مَنِ‏ اشْتَدَّ لَنَا حُبّاً اشْتَدَّ لِلنِّسَاءِ حُبّاً»[۱۰]؛

دوستی اهل بیت، دوست داشتن کمالات حقیقی است، و همسردوستی نیز از همین سنخ است؛ و همان‌طور که عشق به کمالات حقیقی، منشأ رشد و تعالی و بارش رحمت الهی است، همسردوستی نیز چنین است. پیامبر اکرم(ص) در بیانی لطیف و رحمانی فرموده است: «إِنَّ الرَجُلَ إِذَا نَظَرَ إِلَى امْرَأَتِهِ وَنَظَرَتْ إِلَيْهِ) بشهوة أو غيرها (نَظَرَ اللهُ تَعَالَى إِلَيْهِمَا نَظْرَةَ رَحْمَةٍ»[۱۱].

خانواده پایگاه کمالات انسانی است و اساس این امر مودّت و محبت در خانواده است؛ و زندگی بدون مودت و رحمت ویران‌کده‌ای بیش نیست که از آن روح و ریحانی نروید و صلاح و سامانی برنخیزد.

از پیامبر اکرم(ص) روایت شده است: «جُلُوسُ‏ الْمَرْءِ عِنْدَ عِيَالِهِ‏ أَحَبُّ‏ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى مِنِ اعْتِكَافٍ فِي مَسْجِدِي هَذَا»[۱۲].

روابط محبت‌آمیز میان زن و مرد، مطلوب خداوند و گنجینه‌ای گرانقدر است؛ گنجینه‌ای که نفس وجود آن پربها و بهره‌داری درست از آن در تنظیم روابط خانوادگی کارسازترین اسباب است. در توجه دادن به چنین امری از حضرت رضا(ع) روایت شده است که فرمود: «... وَ اعْلَمْ أَنَّ النِّسَاءَ شَتَّى فَمِنْهُنَّ الْغَنِيمَةُ وَ الْغَرَامَةُ وَ هِيَ‏ الْمُتَحَبِّبَةُ لِزَوْجِهَا وَ الْعَاشِقَةُ لَهُ»[۱۳].

روابط عاشقانه در درون خانواده ضامن بسیاری از سلامت‌ها و امنیت‌ها است. ازاین‌رو پیشوایان دین سفارش کرده‌اند که چنین روابطی در خانواده جلوه‌گر باشد، چنان‌که امام صادق(ع) فرموده است: «لَا غِنَى بِالزَّوْجَةِ فِيمَا بَيْنَهَا وَ بَيْنَ زَوْجِهَا الْمُوَافِقِ‏ لَهَا عَنْ‏ ثَلَاثِ‏ خِصَالٍ‏ وَ هُنَّ... وَ إِظْهَارُ الْعِشْقِ لَهُ بِالْخِلَابَةِ...»[۱۴].

جلوه‌های گوناگون مودت و رحمت در مناسبات خانوادگی و روابط زناشویی چنان اهمیت دارد که در حدیث علی(ع) آمده است: عثمان بن مظعون[۱۵] نزد رسول خدا(ص) آمد و گفت: ای رسول خدا، من تصمیم گرفته‌ام که همسرم خوله را بر خود حرام سازم. حضرت فرمود: چنین مکن ای عثمان! که بی‌گمان بنده مؤمن چون دست همسرش را [از سر محبت] در دست گیرد، خداوند ده نیکی برایش بنویسد و ده بدی را از حساب او پاک سازد؛ و چون همسرش را [از سر محبت] ببوسد، خداوند صد نیکی برایش بنویسد و صد بدی را از حساب او پاک نماید؛ و چون [از سر محبت] با همسرش هم‌آغوش شود، خداوند هزار نیکی برایش بنویسد و هزار بدی را از حساب او پاک سازد و فرشتگان خدا [برای تکریم آن دو]حاضر شوند؛ و چون دو همسر غسل نمایند، آبی از هر مویشان جریان نیابد مگر اینکه خداوند در ازای آن برای هر یکشان نیکی ثبت کند و بدی را از آن دو پاک نماید.[۱۶].

چنین تأکیدهایی بیانگر نوع نگاه نبوی به ابراز محبت در زندگی خانوادگی و روابط زناشویی است؛ نگاهی که سراسر لطافت و زیبایی است، و در پرتو چنین نگاهی روابط دو همسر معنایی متعالی می‌یابد و هر عمل و رفتار محبت‌آمیز رنگی آسمانی به خود می‌گیرد. روابط محبت‌مدار در زندگی خانوادگی فضایی سالم و امن و پرنشاط برای زن و مرد و فرزندان فراهم می‌آورد، و در چنین فضایی است که فرزندان نیز می‌آموزند که دوست بدارند، همان‌گونه که دوست داشته می‌شوند. در اهمیت چنین فضایی، پیام‌آور درستی‌ها و خوبی‌ها، رسول گرامی ما فرموده است: «نَظَرُ الْوَالِدِ إِلَى‏ وَلَدِهِ‏ حُبّاً لَهُ‏ عِبَادَةٌ»[۱۷]؛

«نَظَرُ الْوَلَدِ إِلَى وَالِدَيْهِ حُبّاً لَهُمَا عِبَادَةٌ»[۱۸].

مودت و رحمت بهترین محرک زندگی سالم و شاداب است. این چیزی است که زن و مرد را به کار و تلاش وامی‌دارد. زن و مرد با مودت و رحمت یکدیگر را کامل می‌کنند و زمینه تأمین نیازهای یکدیگر و ادای درست حقوق همدیگر را فراهم می‌سازند. زندگی با مودت و رحمت به درستی پیش می‌رود و فشار زندگی و مشکلات جز با مودت و رحمت قابل تحمل نمی‌شود[۱۹].

دوستی و محبت

هیچ دلی از محبت خالی نیست. فروغ محبت به گونه‌ای در همه دل‌ها وجود دارد و دل‌های آدمیان با وابستگی به اشیای دیگر شور و نشاط می‌یابد. محبت در فرهنگ اسلامی جایگاه ممتازی دارد. از این‌رو، آدمی باید هوشیارانه مراقب باشد که گران بهاترین عضو انسان؛ یعنی دلش را در گرو محبت هر چیزی قرار ندهد. پیامبر اسلام در مناسبت‌های گوناگون فرموده است: «انسان با کسی است (محشور خواهد شد) که او را دوست دارد»[۲۰].

در روایتی آمده است که مردی نزد رسول خدا(ص) آمد و عرض کرد: ای پیامبر خدا! فردی نمازخوانان را دوست دارد، ولی خودش تنها نمازهای واجب را می‌خواند. صدقه دهندگان را دوست دارد، ولی تنها صدقه‌های واجب (خمس و زکات) را می‌دهد و روزه‌گیران را دوست دارد، ولی خودش فقط روزه ماه رمضان را می‌گیرد. حضرت فرمود: «انسان با کسی است که او را دوست دارد»[۲۱].

انسان باید بیندیشد به چه و که دل بسته است؛ زیرا ارزش دل به چیزی بستگی دارد که در آن جای می‌گیرد. مردی از بادیه‌نشینان نزد رسول خدا(ص) آمد و از آن حضرت درباره روز قیامت پرسید. حضرت فرمود: برای آن روز چه آماده کرده‌ای؟ عرض کرد: یا رسول الله! چیز زیادی از نماز و روزه آماده نساخته‌ام جز آنکه خدا و رسولش را دوست دارم. پیامبر خدا فرمود: «انسان [در آن روز] با کسی است که او را دوست دارد»[۲۲].

انس بن مالک که این حدیث را گزارش کرده است، می‌گوید: «مسلمانان از شنیدن این مطلب بسیار خوش‌حال شدند، به اندازه‌ای که هیچ چیز پس از اسلام آوردن، این قدر آنان را خوش‌حال نساخته بود»[۲۳].

بالاترین و والاترین محبت‌ها، محبت به خداست. انس و الفت با خداوند چنان لذتی دارد که توصیف‌پذیر نیست. این یاد و انس چنان آرامش و اعتماد به نفسی به انسان می‌بخشد که مثال‌زدنی است. رسول خدا(ص) می‌فرماید: «أَحِبُّوا اللَّهَ مِنْ كُلِّ قُلُوبِكُمْ»؛ «خدا را با تمام دل دوست بدارید»[۲۴]. همچنین در سخنی دیگر می‌فرماید: «خدا را به سبب نعمت‌هایی که به شما می‌دهد، دوست داشته باشید و مرا به سبب محبتتان به خدا و اهل بیت مرا به جهت محبتتان به من دوست بدارید».[۲۵].

امام علی بن موسی الرضا(ع) و اجداد پاکش از رسول خدا(ص) نقل می‌کنند: «خدا به موسی بن عمران، برگزیده خود وحی کرد: مرا دوست بدار و دوستی مرا در دل‌های دیگران بگستران. موسی عرض کرد: ای خدا! من دوستت دارم، ولی چگونه تو را نزد بندگانت محبوب گردانم؟ خدا فرمود: نعمت‌هایی را که به آنان داده‌ام، به ایشان یادآوری کن؛ زیرا آنان جز خوبی از من ندیده‌اند و به یاد ندارند».[۲۶].

خداوند در قرآن مجید در این باره یادآور می‌شود: ﴿أَلَمْ تَرَوْا أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَكُمْ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ وَأَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظَاهِرَةً وَبَاطِنَةً[۲۷].

در همین مورد، امام باقر(ع) از پدرش، امام حسین(ع) و نیز از عبدالله بن عباس و جابر بن عبدالله انصاری چنین نقل کرده است: «روزی با گروهی از اصحاب رسول خدا(ص) در مسجد نشسته بودیم. آن حضرت با اشاره به آیه یاد شده، فرمود: «خدا به من وحی کرده است که نعمت‌هایش را به شما یادآور شوم». [آن‌گاه به اصحاب خود فرمود: «اولین نعمتی که خدا به شما داده است، چیست؟» اصحاب آن حضرت به گروهی از آن نعمت‌ها اشاره کردند.] آن‌گاه حضرت به امیر مؤمنان علی(ع) خطاب کرد و نظر ایشان را خواست. ایشان عرض کرد: «پدر و مادرم به فدایت! خداوند، ما را به وسیله شما هدایت کرد. من در برابر شما چه بگویم؟» پیامبر فرمود: «با این حال بگو اولین نعمت پروردگار بر شما چه بوده است؟» امیرمؤمنان فرمود: «اولین نعمت خدا آن است که من هیچ بودم، مرا آفرید و به وجود آورد. دومین نعمت خدا آن است که مرا زنده آفرید و در شمار مردگان قرار نداد. سومین نعمتش آن است که به من بهترین صورت و متوازن‌ترین ترکیب را بخشید. چهارمین نعمتش آن است که مرا خردورز آفرید. پنجمین نعمت آن است که عقل را ابزار شناخت و فهم قرار داد که هرچه را می‌خواهم، بشناسم. ششمین نعمت خدا آن است که به راه راست هدایتم کرد».... حضرت در ادامه سخن به نهمین نعمت خدا اشاره کرد و فرمود: «نهمین نعمت آن است که زمین و آسمان و آنچه را میان آنهاست، (در جهت منافع من) مسخر ساخت».... آن حضرت در پایان فرمود: ای پیامبر خدا! نعمت‌های خدا بسیار فراوان است و پاکیزه. ﴿وَإِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لَا تُحْصُوهَا إِنَّ اللَّهَ لَغَفُورٌ رَحِيمٌ»[۲۸].

توجه به این آیات و روایات نشان می‌دهد که توجه به نعمت‌های الهی و یادآوری آنها، ایمان به خدا و محبت به او را در جان آدمی استوار می‌سازد. بی‌شک، محبت به پیامبر اکرم(ص) به عنوان آخرین پیام‌آور خدا، پس از محبت به خدا قرار دارد و در برخی از آیات قرآن، محبت ایشان بلافاصله پس از محبت خدا قرار گرفته است: ﴿قُلْ إِنْ كَانَ آبَاؤُكُمْ... أَحَبَّ إِلَيْكُمْ مِنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ وَجِهَادٍ فِي سَبِيلِهِ[۲۹].

برخی آیات، اطاعت از آن حضرت را ملاک محبت خدا دانسته‌اند: ﴿قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ[۳۰] ایمان حقیقی به خدا زمانی تحقق می‌یابد که مؤمن، آن حضرت را از همه چیز و همه کس بیشتر دوست بدارد. در روایتی آمده است: «هیچ یک از شما ایمان حقیقی نیاورده است مگر آن‌که من، از خودش، فرزندانش، پدرش و همه مردم نزد او محبوب‌تر باشم».[۳۱].

پس از محبت به خدا و رسولش، محبت به اهل بیت پیامبر از جایگاه ممتازی در اسلام برخوردار است. خداوند خطاب به پیامبر اکرم(ص) می‌‌فرماید: ﴿قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى وَمَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِيهَا حُسْنًا إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ شَكُورٌ[۳۲].

در منابع حدیثی و تفسیری شیعه و اهل سنت از پیامبر اعظم(ص) نقل شده است که مقصود از «قربی» در این آیه، اهل بیت و نزدیکان پیامبر هستند. هنگامی که آیه ﴿قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى نازل شد، اصحاب عرض کردند: ای رسول خدا! خویشاوندان شما که مودت آنان بر ما واجب است، کیانند؟ آن حضرت فرمود: «علی و فاطمه و فرزندان آن دو» و این مطلب را سه بار تکرار فرمود[۳۳].

همچنین محدثان اهل سنّت از رسول خدا(ص) نقل می‌کنند که خطاب به امیرالمؤمنین علی(ع) فرمود: «ای علی! من و تو و فاطمه و حسن و حسین، نخستین کسانی هستیم که داخل بهشت می‌شویم. علی(ع) عرض کرد: دوستان ما [چه می‌شوند؟] رسول خدا(ص) فرمود: پشت سر شما وارد بهشت خواهند شد».[۳۴]؛

محبت به مردم و دوست داشتن آنان از نکته‌هایی است که در روایات معصومین به آن عنایت خاصی شده است. از امام باقر(ع) نقل کرده‌اند: «مردی از قبیله بنی‌تمیم نزد رسول خدا آمد و از آن حضرت خواست او را نصیحت کند. از نصیحت‌های پیامبر خدا به ایشان آن بود که مردم را دوست بدار تا تو را دوست داشته باشند».[۳۵].

در روایتی دیگر، دوست داشتن مردم از نگاه پیامبر اکرم(ص)، نصف عقل شمرده شده است: «التَّوَدُّدُ إِلَى النَّاسِ نِصْفُ الْعَقْلِ‌»[۳۶]؛ بنابراین، زیربنای همه دوستی‌ها، محبت به خداست. پس از آن، محبت به گُل سرسبد مخلوقات، پیامبر اکرم(ص) و خاندان طاهرینش، اساس دوستی‌هاست و آن‌گاه علاقه و عشق به مردم نیز از آموزه‌های دینی به شمار می‌رود[۳۷].

محبت اصحاب به پیامبر

دوران بیست‌وسه ساله عصر نبوت شاهد دلدادگی‌های شگفت اصحاب محمد(ص) به اوست. هیچ انسانی مانند پیامبر مورد عشق و علاقه پیروان خود نبوده است. محبت پیامبر چنان در دل‌ها می‌نشست که جایی برای محبت غیر نمی‌گذاشت. محبت آن حضرت تا اعماق جان دوستدارانش نفوذ می‌کرد، و این محبت سر تا پای وجود آنان را دگرگون می‌ساخت. همچنان‌که روغن زنگ‌ها را می‌زداید، محبت به آن جلوه کامل الهی، زنگارهای دل را می‌شست و غلظت‌های وجود را به رقّت و سردی‌ها را به گرمی بدل می‌کرد. همین محبت بود که آن تحوّل بزرگ را سبب شد و در مدتی کوتاه از میان مردمانی فرورفته در عادات جاهلی، انسان‌هایی رشدیافته ظهور کردند که نمونه‌های برجسته کمال انسانی بودند. آتش این محبت غل و زنجیرهایی را که بر دست‌وپای آدمیان بسته بود سوزاند و آزادگانی راه‌یافته، پا در عرصه اجتماع گذاشتند.

استاد شهید مرتضی مطهری در این باره می‌نویسد: «از جمله حقایق تاریخی اسلام که موجب اعجاب هر بیننده و محقق انسان‌شناس و جامعه‌شناس است، انقلابی است که اسلام در عرب جاهلی به وجود آورد. روی حساب عادی و با ابزار آموزش‌ها و پرورش‌های معمولی، اصلاح چنین جامعه‌ای احتیاج به گذشت زمانی بسیار دارد تا نسل کهنه و مأنوس با رذایل، منقرض گردد و از نو نسلی جدید پی‌ریزی شود؛ اما از اثر جذبه‌ها و کشش‌ها نباید غافل بود که همچون زبانه‌های آتش، ریشه‌سوز مفاسد است. غالب یاران رسول خدا به آن حضرت سخت عشق می‌ورزیدند و با مرکب عشق بود که این همه راه را در زمانی کوتاه پیمودند و در اندک‌مدتی جامعه خویش را دگرگون ساختند»[۳۸].

این دگرگونی به دنبال تحول در انسان‌ها پیش آمد و نتیجه و ثمره دگرگونی قلب‌ها به نیروی محبت بود. تحوّلی که جز با تأثیرات شگفت نیروی محبت نمی‌توانست صورت گیرد. به بیان استاد شهید، مرتضی مطهری: «تأثیر نیروی محبت و ارادت در زایل کردن رذایل اخلاقی از دل، از قبیل تأثیر مواد شیمیایی بر روی فلزات است، مثلاً یک کلیشه‌ساز با تیزاب اطراف حروف را از بین می‌برد نه با ناخن و یا سر چاقو و یا چیزی از این قبیل. اما تأثیر نیروی عقل در اصلاح مفاسد اخلاقی مانند کار کسی است که بخواهد ذرّات آهن را از خاک با دست جدا کند، چقدر رنج و زحمت دارد؟ اگر یک آهن‌ربای قوی در دست داشته باشد ممکن است با یک گردش همه آنها را جدا کند. نیروی ارادت و محبت مانند آهن‌ربا صفات رذیله را جمع می‌کند و دور می‌ریزد. به عقیده اهل عرفان، محبت و ارادت پاکان و کمّلین همچون دستگاه خودکاری، خودبه‌خود رذایل را جمع می‌کند و بیرون می‌ریزد. حالت مجذوبیت اگر به‌جا بیفتد از بهترین حالات است و این است که تصفیه‌گر و نبوغ‌بخش است»[۳۹].

محبت رسول خدا(ص) کیمیای وجود است که مس‌ها را طلا می‌سازد. علاقه حقیقی به آن حضرت انسان را از حرص و عیب پاک می‌کند؛ زیرا عاشق موجودیت خود را در برابر معشوق از دست می‌دهد و متصف به صفات و کمالات معشوق می‌شود که گفته‌اند: «محبت زایل شدن دوستدار از صفات خویش و اثبات وجود دوست است»[۴۰].

جمله معشوق است و عاشق پرده‌ای زنده معشوق است و عاشق مرده‌ای[۴۱] محبت آتشی است که در قلب شعله می‌کشد و هر چه جز محبوب را می‌سوزاند. حقیقت محبت آن است که قلب را از وجود غیر محبوب پاک می‌کند و چیزی جز محبوب باقی نمی‌گذارد[۴۲]. عاشق چنان در وجود معشوق جذب و فانی می‌شود که خودی برایش نمی‌ماند و وجودش منقلب می‌شود. تاریخ صدر اسلام سرشار از چنین وجودهایی است. انسان‌هایی که به محبت رسول خدا(ص)، «منقلب الی الله» شدند؛ انسان‌هایی که سخت دلباخته و شیدای آن حضرت بودند. آنان که محبت پیامبر را به دل گرفتند آن‌چنان در حوزه جاذبه او غرق شدند که شگفت است[۴۳].

نمونه‌هایی از محبان پیامبر

از جمله شیفتگان رسول خدا(ص) ابوذر غفاری بود. او جندب بن جناده از قبیله «غفار» بود[۴۴] که از سه سال پیش از بعثت پیامبر، به ندای فطرت و حقیقت وجود خود راه به توحید برده بود و «الله» را می‌پرستید و بندگی می‌کرد و نماز می‌گزارد. از او نقل شده است که گفت: «سه سال پیش از آن‌که رسول خدا(ص) را دیدار کنم نماز خواندم». از وی سؤال شد: «برای که؟» گفت: «برای الله». سؤال شد: «به کجا می‌گراییدی؟» گفت: «بدان‌جا که او مرا متوجه می‌ساخت»[۴۵]. ابوذر بنا بر قولی چهارمین مسلمان و بنا بر قول دیگر پنجمین فرد بود که اسلام آورد[۴۶]. عشق خدا و پیامبر چنان آتشی به جانش زد که بی‌درنگ اسلامش را در مکه آشکار کرد و در خانه خدا با بلندترین صدای خود فریاد توحید سر داد: «أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ- وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ»؛ گواهی می‌دهم که خدایی جز «الله» نیست و محمد بنده و فرستاده اوست.

آن‌گاه مورد ضرب و شتم شدید مشرکان قرار گرفت، عباس، قریش را متوجه ساخت که آنان تاجرپیشه‌اند و راه تجارتشان به شام از قبیله «غفار» می‌گذرد و آیا می‌خواهند با این کار راه تجارتشان بسته شود و به این دلیل دست از ابوذر کشیدند وگرنه او را می‌کشتند[۴۷]. ابوذر نخستین کسی بود که پیامبر را به شیوه اسلامی سلام گفت[۴۸]، و او تنها کسی است که پیامبر درباره‌اش فرمود: «آسمان کبود سایه نیفکنده و زمین تیره در بر نگرفته است کسی را راست‌سخن‌تر از ابوذر»[۴۹]. آن چه در غزوه تبوک روی داد میزان روشنی در تشخیص محبت ابوذر به رسول خداست.

پیامبر خبر یافت که دولت روم سپاهی عظیم فراهم کرده و قبایلی چند را نیز آماده جنگ با مسلمانان کرده است. پیامبر مردم را به جنگ فراخواند. فصل تابستان و گرمی هوا بود. راه بسیار دور و زمان رسیدن میوه‌ها و برداشت محصول بود. عده‌ای تعلل می‌ورزیدند و منافقان کارشکنی می‌کردند. بالاخره سپاهی بزرگ حدود سی هزار نفر که تا آن روز نظیرش فراهم نشده بود به‌سوی روم حرکت کرد. آنان از تجهیزات نظامی بی‌بهره بودند و از نظر آذوقه نیز در تنگی قحطی قرار داشتند که گاهی چند نفر با خرمایی می‌گذراندند، اما همه بانشاط و سرزنده بودند. عشق نیرومندشان ساخته بود و جذبه رسول اکرم قدرتشان می‌بخشید. ابوذر نیز در میان آنان بود. او شتری لاغر و پیر داشت و با سختی چند منزلی را با چابک‌سواران همراهی کرد اما رفته‌رفته فاصله‌اش با آنان بیش‌تر می‌شد. در بین راه افرادی عقب کشیدند. چون به پیامبر اطلاع داده می‌شد، هر بار می‌فرمود: «رهایش کنید، اگر در او خیری باشد، خدا به شما ملحقش خواهد کرد و اگر جز این باشد خدا شما را از او آسوده ساخته است». پس از مدتی شتر لاغر و ضعیف ابوذر از رفتن بازماند و دیدند که ابوذر نیز عقب کشید. فریاد کردند: «ای رسول خدا ابوذر برگشت». پیامبر(ص) نیز همان سخن را تکرار کرد: «اگر در او خبری باشد، خدا به شما ملحقش خواهد کرد و اگر جز این باشد خدا شما را از او آسوده ساخته است».

ابوذر چون شتر خود را درمانده یافت، آن را رها کرد و زاد خویش را بر دوش گرفت و در آن هوای گرم و زیر آتش سوزان به راه افتاد. تشنگی سخت آزارش می‌داد و خستگی رمقی برایش نگذاشته بود. خود را به دامن کوه کشید تا در سایه آن اندکی بیاساید. ناگهان چشمش به صخره‌ای افتاد که در میانش آب باران جمع شده بود. از آن چشید، گوارا و خنک بود. گفت: دوست بزرگ من نیز تشنه است. هرگز از این آب نمی‌آشامم تا محبوبم رسول خدا(ص) بیاشامد. مشکش را آب کرد و با شوق رساندن خود به سپاه و دیدار محبوب به راه افتاد. سپاه در منزلی فرود آمده بود. از دور شبحی دیدند. پیامبر را خبر کردند که مردی در راه تنها می‌آید. رسول خدا با اشتیاق فرمود: «ابوذر باش!» چون نزدیک‌تر آمد، از شوق فریاد زدند: «ای رسول خدا، والله او ابوذر است».

ابوذر خسته و تشنه رسید و پیامبر(ص) فرمود: «به او آب برسانید». ابوذر گفت: «آب همراه دارم». حضرت فرمود: «با وجود آن، تشنه‌کامی؟» گفت: «وقتی آب را چشیدم با خود گفتم هرگز پیش از دوستم رسول خدا که تشنه است از این آب نمی‌آشامم». پیامبر درحالی‌که از وفای دوست خود مسرور بود فرمود: «خدا ابوذر را رحمت کند، تنها می‌رود، تنها می‌میرد و تنها برانگیخته می‌شود»[۵۰].

محبان پیامبر این‌گونه بودند. دوستی پیامبر همه سختی‌ها و رنج‌ها را آسان می‌ساخت. آنان به عشق پیامبر شکنجه‌ها را به جان می‌خریدند. بلال بن رباح حبشی از آن جمله بود. او از مسلمانان نخستین بود. مسلمانی راستین با قلبی پاک[۵۱] و آکنده از محبت پیامبر. بلال به‌محض ظهور اسلام دل به توحید و پیامبر اکرم سپرد و به همین سبب سخت‌ترین و وحشیانه‌ترین شکنجه‌ها را از جانب اربابش امیة بن خلف و ابوجهل و دیگر سران قریش پذیرا شد. او را لخت می‌کردند و در خم آبی فرو می‌بردند و آن‌قدر نگاه می‌داشتند که احساس کنند آخرین لحظه حیاتش فرا رسیده است، پس سرش را بیرون می‌آوردند تا نام بت‌ها را بر زبان آورد و ایمانش را به بت آشکار سازد و از محمد بیزاری جوید، اما بلال همین‌که نخستین نفس را می‌کشید می‌گفت: اَحَد، اَحَد... (خدای من یکی است، خدای من یکی است...). و این کار تکرار می‌شد. سپس او را برای شکنجه دیگر آماده می‌کردند. هنگام ظهر، بدن برهنه او را بر روی ریگزارهای داغ و تفتیده مکه می‌افکندند و تخته سنگ بزرگی روی سینه‌اش می‌گذاشتند و با کتک از او می‌خواستند تا به محمد دشنام دهد و از دوستی او دست بردارد. امیة بن خلف به او می‌گفت: «به خدا سوگند به همین حال خواهی بود تا بمیری و یا از خدای محمد دست برداری و لات و عزّی را پرستش کنی». و بلال در همان حال می‌گفت: اَحَد اَحَد... و شکنجه ادامه پیدا می‌کرد. ریسمانی بر گردنش می‌بستند و سر آن را به دست بچه‌ها و اوباش می‌دادند و او را در صحرا و کوچه و بازار مکه می‌کشاندند و زیر باران دشنام و تحقیر و کتک و سنگ و چوب می‌گرفتند و او قدم‌به‌قدم می‌افتاد و هر بار که بر می‌خاست می‌گفت: اَحَد، اَحَد...[۵۲].

محبان پیامبر، چون ماه فروزانی بودند که نور خود را از خورشید وجود آن حضرت می‌گرفتند و چون سنگ آسیایی بودند که روز و شب بر مدار عشق رسول خدا نالان و بی‌قرار می‌گشتند و در راه آن حضرت آماده همه‌گونه فداکاری بودند. ترجیح می‌دادند به هر مصیبتی دچار شوند اما خاری به‌پای پیامبر فرو نرود. آن‌چه در سریه«رجیع»[۵۳] در سال چهارم هجری روی داد، گواه این سخن است.

پس از غزوه اُحُد توطئه‌ای ناجوانمردانه برای قتل یاران پیامبر شکل گرفت. هفت نفر از دو طایفه «عضل» و «قاره» - از شاخه‌های قبیله خزیمه - در ازای چند شتر که از «بنی‌لحیان» گرفته بودند، درحالی‌که ظاهراً اقرار به اسلام داشتند به حضور پیامبر آمدند و گفتند: «در میان ما مسلمانانی پیدا شده‌اند، پس گروهی از اصحاب خود را همراه ما بفرست تا قرآن و احکام اسلامی را به ما بیاموزند». پیامبر نیز شش نفر از اصحاب خود را با ایشان فرستاد که عبارت بودند از: مرثد بن ابی مرثد غنوی، خالد بن ابی بکیر لیثی، عاصم بن ثابت بن ابی الاقلح، خبیب بن عدی بن بلحارث، زید بن دثنة بن معاویه و عبدالله بن طارق بلوی[۵۴].

هنگامی که سفیران پیامبر به آبگاه «رجیع» رسیدند که از آن قبیله «هذیل» بود، ناگهان مردان «عضل» و «قاره» خیانت خود را آشکار کردند و از طایفه «بنی‌لحیان» - از طوایف «هذیل» - برای کشتن مسلمانان کمک خواستند و ناگهان گروهی حدود صد نفر، مبلغان اسلام را محاصره کردند. یاران پیامبر دست به شمشیر بردند تا از خود دفاع کنند، اما دشمنان گفتند: «ما با شما جنگ نداریم و با شما عهد و پیمان می‌بندیم و خدا را گواه می‌گیریم که شما را نکشیم، بلکه می‌خواهیم شما را به اهل مکه تسلیم کنیم و جایزه بگیریم»، «مرثد» و «خالد» و «عاصم» گفتند: «به خدا سوگند ما هرگز از مشرک پیمان و پیوندی نمی‌پذیریم». و آن‌گاه درحالی‌که رجزهای مردانه می‌خواندند جنگیدند و به شهادت رسیدند. سه تن دیگر را به اسارت گرفتند و به‌سوی مکه بردند. در راه در منزل «ظهران» عبدالله دست خویش را از بند رها ساخت و شمشیری گرفت و به آنان حمله کرد اما با سنگ‌باران دشمن از پای درآمد و به شهادت رسید. خبیب و زید را به مکه بردند و فروختند.

صفوان بن امیه، زید را به پنجاه شتر خرید تا به‌جای پدرش امیة بن خلف بکشد و او را به غلام خود نسطاس سپرد تا وی را به خارج حرم ببرد و پس از شکنجه اعدامش کند. قریش به تماشای شکنجه و اعدام زید در آنجا جمع شدند. وقتی زید را برای کشتن پیش آوردند. ابوسفیان رو به زید کرد و پرسید: تو را به خدا سوگند، آیا دوست داشتی که اکنون محمد به‌جای تو بود و او را گردن می‌زدیم و تو در میان خانواده‌ات آسوده بودی؟ زید که جانش از محبت پیامبر لبریز بود گفت: «به خدا سوگند، دوست ندارم که در پای محمد خاری رود و من در میان خانواده‌ام آسوده نشسته باشم». ابوسفیان با خشم گفت: «من هرگز ندیده‌ام یاران کسی او را آن‌چنان دوست بدارند که یاران محمد، محمد(ص) را دوست دارند». سپس نسطاس در برابر انبوه تماشاگران زید را به شهادت رساند.

خبیب را حجیر بن ابی‌اهاب تمیمی برای عتبة بن حارث بن عامر به هشتاد مثقال طلا یا پنجاه شتر خرید تا او را به‌جای پدرش حارث بن عامر که در جنگ بدر به دست خبیب کشته شده بود، اعدام کند. خبیب را پس از آن‌که مدتی در زندان بود برای کشتن از حرم بیرون بردند. چون به تنعیم رسیدند و خواستند او را بکشند، اجازه خواست تا دو رکعت نماز بگزارد. نماز را به‌سرعت اقامه کرد و گفت: «به خدا سوگند اگر نمی‌گفتید که از مرگ می‌ترسم بیش‌تر نماز می‌گزاردم». سپس او را بر چوبی میخکوب کردند و به او گفتند: «از اسلام برگرد تا آزادت کنیم». گفت: «هرگز، به خدا سوگند دوست ندارم که همه آن‌چه بر زمین است از آن من باشد و از اسلام برگشته باشم». گفتند: «آیا دوست داری که محمد به‌جای تو بود و تو اکنون در خانه خود نشسته بودی؟» خبیب که محبت پیامبر در جانش شعله می‌کشید، گفت: «به خدا سوگند دوست ندارم خاری به تن محمد رود و من در خانه خود آسوده باشم». باز گفتند: «ای خبیب از اسلام برگرد!» گفت: «هرگز بر نخواهم گشت». گفتند: «به لات و عزّی سوگند اگر برنگردی تو را خواهیم کشت». گفت: «کشته‌شدن من در راه خدا ناچیز است». پس روی او را از قبله گرداندند. گفت: «اما اینکه روی مرا از قبله برگردانیده‌اید مهم نیست که خداوند می‌فرماید: ﴿فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ[۵۵]». آن‌گاه در برابر انبوه تماشاگران خبیب را در زیر ضربات سنگ و چوب و نیزه درحالی‌که رجزهای مردانه می‌خواند و ذکر خدا می‌گفت به شهادت رساندند[۵۶].

محبان پیامبر، آماده بودند جان خود را و همه عزیزان و دلبندان خویش را در راه خدا و پیامبرش بدهند ولی کوچک‌ترین آسیبی بر رسول خدا(ص) وارد نشود. آنان تاب تحمل همه مصیبت‌ها را داشتند جز آسیب بر پیامبر را. آن‌چه در نبرد اُحُد روی داد نمونه‌ای گویا از محبت به پیامبر است.

سمیراء دختر قیس از زنان بنی‌دینار و از محبان پیامبر بود. چون نبرد اُحُد پیش آمد، او از جمله زنانی بود که برای امدادگری در معرکه نبرد حضور یافت. پسرانش نعمان بن عبد عمرو و سلیم بن حارث در این غزوه به شهادت رسیدند. چون این خبر به سمیراء داده شد فقط پرسید: «رسول خدا(ص) در چه حال است؟» گفتند: «سلامت است». گفت: «آن حضرت را به من نشان دهید». پس چون نشانش دادند، گفت: «ای رسول خدا، هر مصیبتی در قبال سلامت تو ناچیز و قابل‌تحمل است». آن‌گاه جنازه‌های دلبندانش را بر شتری گذاشت و به‌سوی مدینه رهسپار شد. عایشه او را در راه دید و از میدان نبرد پرسش کرد. گفت: «خدا را شکر که رسول خدا زنده و سلامت است و خداوند گروهی از مؤمنان را به درجه شهادت رساند». و این آیه را خواند: ﴿وَرَدَّ اللَّهُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِغَيْظِهِمْ لَمْ يَنَالُوا خَيْرًا وَكَفَى اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ الْقِتَالَ[۵۷]. عایشه گفت: «اینها جنازه‌های کیست؟» گفت: «دو پسرم». آن‌گاه بدون سستی و درنگ شتر را حرکت داد و رفت[۵۸]. عشق و محبت آنان به پیامبر چنان سرمستشان می‌ساخت که هیچ مصیبتی شور و نشاطشان را نمی‌کاست.

عاشقان خود را به یزدان می‌دهند *** عقل تأویلی به قربان می‌دهند[۵۹]

نمونه‌ای دیگر از این محبان اُم نوفل، صفیه بنی دیناری است. همه عزیزان او یعنی پدر، همسر و فرزندش در نبرد اُحُد به شهادت رسیدند. پس از پایان‌یافتن پیکار، زنان به بیرون شتافتند تا از حال خویشان و رزمندگان خبر گیرند. صفیه نیز در میان کسانی بود که به بیرون مدینه رفته بودند. وقتی خبر یافت که هر سه عزیزانش به شهادت رسیده‌اند فقط پرسید: «رسول خدا چگونه است؟» گفتند: شکر خدا آن حضرت خوب و سلامت است». گفت: «رسول خدا را نشانم دهید تا اطمینان پیدا کنم». چون آن حضرت را دید و مطمئن شد گفت: «با زنده و سلامت بودن رسول خدا تمام مصیبت‌ها ناچیز و قابل تحمل است»[۶۰].[۶۱]

محبت راز تسخیر و رمز اطاعت

خداوند انسان‌ها را به‌گونه‌ای آفریده که قلبشان مسخر محبت است. انسان‌ها اگر از کسی محبت و خوبی و دلسوزی ببینند، تلاش برای نجات و هدایت خود را ببینند، مسخّر او می‌شوند. از رسول اکرم(ص) نقل شده است: «دل‌ها به طور فطری به‌طرف کسانی که به آنها نیکی می‌کنند، متمایل‌اند و کسانی را که به آنان بدی می‌کنند دشمن می‌دارند»[۶۲].

انسان‌ها به فطرت اولی خود که عشق به کمال مطلق است به آنان که کمال ایشان را خواستارند و سعادت و نفع دنیا و آخرت آنان را تأمین می‌کنند، متمایلند؛ و به فطرت تبعی خود که انزجار از هر نقص است از آنان که نقص ایشان را خواهان‌اند و شقاوت و ضرر دنیا و آخرت آنان را مهیا می‌کنند بیزارند. در حدیث امام صادق(ع) آمده است: «دل‌ها به طور فطری بر دوستی کسانی است که به آنها سود رسانند و بر دشمنی کسانی است که به آنها زیان رسانند»[۶۳].

فطرت آدمی چنین است که هر کس به او نیکی کند و به او محبت ورزد، او را دوست بدارد و هر کس به او بدی کند و با او دشمنی نماید، او را دشمن دارد. کسی که می‌بیند فردی برای او تلاش می‌کند و نفع او را می‌خواهد، او را دوست می‌دارد و پیروی‌اش می‌کند و کسی که می‌بیند فردی بر ضرر او کار می‌کند و بر ضدّ او اقدام می‌نماید، از او بیزاری می‌جوید و نافرمانی‌اش می‌کند. امیرمؤمنان علی(ع) فرمود: «دل آدمی وحشی است، پس هر کس بدان الفت ورزد بدو روی کند»[۶۴].

دانستن این حقیقت که علاقه و محبت اطاعت‌آور است، از امور بسیار مهم در مدیریت است. رسول خدا(ص) این حقیقت را چنین اعلام فرموده است: «الْمَرْءُ مَعَ مَنْ أَحَبَّ»؛ انسان با کسی همراه است که او را دوست می‌دارد[۶۵].

«صفوان بن قدامه» گوید: «از مکه به مدینه هجرت کردم و نزد پیامبر(ص) رفتم و عرض کردم: ای رسول خدا دستتان را بیاورید تا با شما بیعت کنم». پس دست خود را پیش آورد. گفتم: «ای رسول خدا من شما را دوست دارم». فرمود: «انسان با کسی همراه است که او را دوست می‌دارد»[۶۶].

میان محبت و اطاعت رابطه معیّت است، یعنی با آمدن آن، این می‌آید و مادام که محبت حقیقی جاری است، اطاعت پا برجاست.

آدمی چنان سرشته شده که مطیع کسی است که سررشته دلش به دست اوست. عاشق را توان آن نیست که از خواست معشوق سر پیچد. محبت، اطاعت‌آور است. از امام صادق(ع) نقل شده است که فرمود: «مَا أَحَبَّ اللَّهَ مَنْ عَصَاهُ»؛ خدا را دوست ندارد کسی که او را نافرمانی کند. آن‌گاه به شعر زیر تمثّل کرد[۶۷]: تَعْصِي الْإِلَهَ وَ أَنْتَ تُظْهِرُ حُبَّهُ *** هَذَا لَعَمْرُكَ فِي الْفِعَالِ بَدِيعٌ لَوْ كَانَ حُبُّكَ صَادِقاً لَأَطَعْتَهُ *** إِنَّ الْمُحِبَّ لِمَنْ أَحَبَّ مُطِيعٌ خدا را نافرمانی می‌کنی و اظهار دوستی به او می‌کنی؟ به جانت سوگند این رفتاری شگفت است. اگر دوستی‌ات راستین بود اطاعتش می‌کردی؛ زیرا دوستدار، مطیع کسی است که او را دوست می‌دارد.

اساساً محبت است که انسان را پیرو می‌سازد و دوست را با دوست، رسمی مطیعانه است[۶۸]. نیروی محبت در جهان اعجاز می‌کند. بی‌گمان محبت راستین عامل اصلی فلاح است. محبت اسوه‌های حق سبب اصلی سعادت است؛ زیرا وقتی انسان محبت کسی را به دل گرفت، به دنبال او می‌رود و خود را با او تطبیق می‌دهد و تلاش می‌کند هر چه بیش‌تر موافقت و رضایت او را کسب کند وگرنه در محبت خود راستین نیست و تنها ادعای دوستی دارد[۶۹]. محبت حقیقی در تمام ارکان محب اثر می‌گذارد و در همه چیز او را هم‌رنگ و همراه محبوب می‌سازد. و همین امر موجب ترس و وحشت قریش از محبت به پیامبر بود. استاد شهید مرتضی مطهری به نقل از این ابی‌الحدید معتزلی در شرح نهج‌البلاغه‌اش آورده است: «کسی سخن او (رسول اکرم) را نمی‌شنید مگر اینکه محبت او در دلش جای می‌گرفت و به او متمایل می‌شد. لهذا قریش مسلمانان را در دوران مکه «صباة» (شیفتگان و دلباختگان) می‌نامیدند و می‌گفتند: نَخَافُ أَنْ يَصْبُوَ الْوَلِيدُ بْنُ الْمُغِيرَةِ إِلَى دِينِ مُحَمَّدٍ، یعنی: بیم آن است که ولید بن مغیره دل به دین محمد بدهد. وَ لَئِنْ صَبَا الْوَلِيدُ وَ هُوَ رَيْحَانَةُ قُرَيْشٍ لَتَصْبَوَنَّ قُرَيْشٌ بِأَجْمَعِهَا، یعنی: و اگر ولید که گل سرسبد قریش است دل بدهد تمام قریش بدو دل خواهند سپرد. می‌گفتند: «سخنانش جادو است، بیش از شراب مست‌کننده است».

فرزندان خویش را از نشستن با او نهی می‌کردند که مبادا با سخنان و قیافه گیرای خود آنها را جذب کند. هر گاه پیغمبر در کنار کعبه در حجر اسماعیل می‌نشست و با آواز بلند قرآن می‌خواند و یا خدا را یاد می‌کرد انگشت‌های خویش را در گوش‌های خویش فرومی‌کردند که نشنوند، مبادا تحت‌تأثیر جادوی سخنان او قرار گیرند و مجذوب او گردند. جامه‌های خویش بر سرمی‌کشیدند و چهره خویش را می‌پوشاندند که سیمای جذاب او، آنها را نگیرد. لهذا اکثر مردم به‌ مجرد شنیدن سخنش و دیدن قیافه و منظره‌اش و چشیدن حلاوت الفاظش، به اسلام ایمان آوردند»[۷۰].

محبت پیامبر(ص) مردمان را مجذوب حق می‌ساخت و آنان‌که محبت پیامبر را به جان گرفتند، یکپارچه دگرگون شدند؛ زیرا آن‌که در محبتش به پیامبر اهل صدق باشد، نشانه‌ها و آثار این محبت در همه چیزش ظهور می‌کند؛ یعنی اقتدا و تأسی به آن حضرت، عمل به سیره و سنت او، پیروی از سخنان و کردار وی، امتثال اوامر و اجتناب از نواهی آن حضرت و مؤدب بودن به آداب نبوی. در سختی و راحتی و خوشی و ناخوشی[۷۱]. نشانه محبت تأسی به محبوب است. آن حضرت به انس بن مالک فرمود: «هر کس سنت مرا زنده سازد بی‌گمان مرا دوست دارد و هر کس مرا دوست بدارد در بهشت با من خواهد بود»[۷۲].[۷۳]

بهترین راه هدایت

دوستی پیامبر و اوصیای آن حضرت بهترین راه هدایت و کوتاه‌ترین راه اصلاح و تهذیب آدمیان است. شیخ کلینی به اسناد خود آورده است که امام صادق(ع) نامه‌ای به اصحاب خود مرقوم داشت و به آنان فرمان داد که آن را به یکدیگر درس دهند و بدان نگاه کنند و آن را از یاد نبرند و بدان عمل کنند. آنان نیز این نامه را در جای نمازهای خود در خانه‌هایشان نهاده بودند و چون از نماز فارغ می‌شدند در آن می‌نگریستند. از جمله سفارش‌های حضرت به اصحاب خود این بود: «بر شما باد به آثار رسول خدا(ص) و سنت او و آثار پیشوایان هدایت از خاندان رسول خدا(ص) پس از او و بر شما باد به پیروی از سنت ایشان. چون هر که بدانان گروید، هدایت شد و هر که آنان را رها کرد و از ایشان کناره گرفت گمراه شد؛ زیرا آنان کسانی‌اند که خداوند به فرمان‌برداری و دوستی‌شان فرمان داده است»[۷۴].

دوستی پیامبر و اوصیایش موجب اطاعت خدا و تأسی به سیره اولیای خدا است و آیا دین‌داری جز این است؟ کسی خدمت امام صادق(ع) رسید و گفت: جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنَّا نُسَمِّي بِأَسْمَائِكُمْ وَ أَسْمَاءِ آبَائِكُمْ، وَ يَنْفَعُنَا ذَلِكَ؟؛ فدایت شوم ما نام فرزندانمان را به نام شما و به نام پدران شما می‌گذاریم، آیا این برای ما سودی دارد؟ حضرت فرمود: «إِي وَ اللَّهِ وَ هَلِ الدِّينُ إِلَّا الْحُبُّ؟»؛ یعنی به خدا سوگند که برایتان سودمند است و مگر دین غیر از محبت است؟[۷۵]. سپس حضرت به آیه‌ای از آیات شریفه قرآن کریم استشهاد کرد که خدای متعال فرموده است: ﴿إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ وَيَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ[۷۶].

محبت الزام‌آور است، تعهدساز است. آن‌که خدا را دوست دارد باید رسولش را دوست داشته باشد، باید وصی او را دوست داشته باشد، باید آن را که مظهر همه صفات و کمالات اوست، دوست داشته باشد. و این دوستی در قلب متوقف نمی‌شود، به نگاه و بینش، به اعضا و جوارح، به رفتار و کردار، به مواضع و جهت‌گیری‌ها سرایت می‌کند. آن محبتی که جز عنوان محبت چیزی دیگر ندارد عاری از حقیقت است؛ زیرا محبت حقیقی التزام و تعهد و تأسی می‌آورد. برید بن معاویه گوید: نزد امام باقر(ع) بودم که مردی با پای پیاده از خراسان بر حضرت وارد شد. پاهای خود را که چاک‌چاک شده بود به حضرت نشان داد و عرض کرد: «به خدا سوگند چیزی مرا از آنجا که آمده‌ام به اینجا نکشانده است مگر محبت شما اهل‌بیت». حضرت فرمود: «به خدا سوگند اگر سنگی به ما محبت داشته باشد خدا او را با ما محشور می‌کند؛ و مگر دین غیر از محبت است؟»[۷۷].

یعنی محبت حقیقی موجب اطاعت و پیروی از ما می‌شود که این عین نجات و رستگاری است. انسان با همان گروهی محشور می‌شود که آنان را دوست دارد. از پیامبر اکرم(ص) نقل کرده‌اند که فرمود: «کسی که گروهی را دوست دارد، خداوند او را با ایشان محشور سازد»[۷۸].

و این امر تا بدان‌جاست که فرمود: «ای علی، اگر کسی برای خدا سنگی را دوست بدارد، خدا او را با آن محشور سازد»[۷۹].

بنابراین محبت بهترین عامل برای اصلاح و اداره مردمان و راهبری و هدایت ایشان است. و از همین‌روست که پیامبر اکرم(ص) جز مودّت اهل‌بیتش را نخواسته است. این دوستی کارسازترین عنصر در تربیت امت آن حضرت است؛ زیرا عین اطاعت آنان و پذیرش ولایت و رهبری ایشان است.

﴿قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى[۸۰]. دوستی و پذیرش ولایت اهل‌بیت بهترین وسیله برای سعادت مسلمانان پس از پیامبر است و سودش برای خود ایشان است: ﴿قُلْ مَا سَأَلْتُكُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَكُمْ إِنْ أَجْرِيَ إِلَّا عَلَى اللَّهِ[۸۱].

دوستی و پذیرش ولایت اهل‌بیت چیزی است که راه مسلمانان را به‌سوی خدا هموار می‌سازد: ﴿قُلْ مَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلَّا مَنْ شَاءَ أَنْ يَتَّخِذَ إِلَى رَبِّهِ سَبِيلًا[۸۲].

بدین ترتیب پیامبر تنها چیزی که از امت خویش درخواست کرده، مودّت اهل‌بیتش است که سودش برای خود ایشان و وسیله نجات و هدایت آنان به‌سوی خداست.

سعید بن جبیر از عبدالله بن عباس نقل کرده است هنگامی که پیامبر وارد مدینه شد و اسلام به استحکام خود رسید، انصار گفتند: «نزد رسول خدا می‌رویم و به او می‌گوییم که اموال ما در اختیار وی خواهد بود و هر قدر بخواهد می‌تواند بدون هیچ رنج و زحمتی از اموال ما برگیرد». پس نزد پیامبر رفتند و نظر خود را گفتند. به دنبال این حادثه آیه ﴿قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى نازل شد و پیامبر آن را بر ایشان قرائت کرد. سپس فرمود: «تَوَدُّونَ قَرَابَتِي مِنْ بَعْدِي». (نزدیکان مرا پس از من دوست بدارید). آنان با حال رضا و تسلیم از نزد پیامبر(ص) رفتند. اما منافقان گفتند: «پیامبر به خدا افترا بسته است و می‌خواهد ما را پس از خود در برابر نزدیکان و خویشاوندان خود ذلیل کند». آن‌گاه آیه بعد (آیه ۲۴ سوره شوری) نازل شد: ﴿أَمْ يَقُولُونَ افْتَرَى عَلَى اللَّهِ كَذِبًا[۸۳]؛ و پاسخ آنان داده شد. پیامبر به دنبال آنان فرستاد و آیه را بر ایشان تلاوت کرد. گروهی پشیمان شدند و گریستند و از گفتار خویش ابراز ندامت و پشیمانی کردند. آن‌گاه آیه بعد (آیه ۲۵ سوره شوری) نازل شد: ﴿وَهُوَ الَّذِي يَقْبَلُ التَّوْبَةَ[۸۴]. پیامبر به دنبال آنان فرستاد و ایشان را بشارت داد که توبه خالصانه‌شان پذیرفته است[۸۵].

روایات فراوانی از اهل‌سنت و شیعه از پیامبر اکرم(ص) نقل شده است که مؤید آن است که پیامبر جز مودّت اهل‌بیتش را - که ادامه‌دهندگان راه او هستند - درخواست نکرده است. دراین‌رابطه - از طرق متعدد با مختصر اختلاف در لفظ - نقل شده است هنگامی که آیه: ﴿قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى نازل شد، اصحاب گفتند: «ای رسول خدا نزدیکان تو که مودّت آنان بر ما واجب است چه کسانی‌اند؟» فرمود: «علی و فاطمه و پسران آن دو (حسن و حسین)». و این سخن را سه بار تکرار کرد[۸۶].

این تنها درخواست پیامبر است. نه برای خود؛ بلکه برای امتش، برای هدایت و سعادت ایشان. و به همین منظور ائمه اهل‌بیت(ع) در مواردی به آیه مودّت، استشهاد کرده و مصادیق آن را یادآور شده‌اند، چنان‌که پس از شهادت امیرمؤمنان(ع)، حسن بن علی(ع) در میان مردم خطبه‌ای خواند و در ضمن آن خطبه فرمود: «من از خاندانی هستم که خداوند دوستی آنان را بر هر مسلمانی واجب کرده است و خدای متعال در کتابش فرموده است: «بگو من هیچ پاداشی از شما بر رسالتم درخواست نمی‌کنم مگر دوستی نزدیکانم و هر کس عمل نیکی اکتساب کند بر نیکی‌اش می‌افزایم». منظور خداوند از اکتساب، نیکی، مودّت ما اهل‌بیت است»[۸۷].

همچنین سیوطی از ابن جریر از ابودیلم نقل کرده است هنگامی که علی بن حسین(ع) را به اسارت آوردند و بر در دروازه دمشق نگه داشتند، مردی از اهل شام برخاست و گفت: «خدا را شکر که شما را کشت و ریشه‌کن ساخت». علی بن حسین(ع) گفت: «آیا قرآن خوانده‌ای؟» گفت: «آری». گفت: «سوره‌های حامیم[۸۸] را خوانده‌ای؟» گفت: «نه». گفت: «آیا این آیه را نخوانده‌ای: ﴿قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى؟ گفت: «آیا شما همان‌هایید که در این آیه آمده است؟» گفت: «آری»[۸۹].

بی‌گمان نزدیکان پیامبر که آن حضرت جز دوستی ایشان را نخواسته است ائمه(ع) هستند. امام باقر(ع) درباره قول خدای متعال: ﴿قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى فرمود: «هُمُ الْأَئِمَّةُ عَلَيْهِمُ السَّلَامُ»[۹۰]. (آنان ائمه هستند). خواه این حقیقت آشکارا گفته شود و خواه توجیه و تأویل گردد. کمیت اسدی، شاعر بزرگ شیعی[۹۱]، در مشهورترین قصائد خود - هاشمیات - به آیه موردبحث اشاره می‌کند و می‌گوید: وَجَدْنَا لَكُمْ فِي آلِ حَامِيمَ آيَةً *** تَأَوَّلَهَا مِنَّا تَقِيٌّ وَ مُعْرِبُ[۹۲] ما برای شما خاندان پیامبر در سوره‌های «حامیم» آیه‌ای یافتیم که گروه تقیّه‌کننده آن را تأویل کرده‌اند و گروه آشکارکننده آن را آشکارا بیان کرده‌اند.

خداوند به پیامبرش فرمان داد به‌صراحت اعلام کند که جز «مودّت» نزدیکانش را از امت درخواست نمی‌کند تا آنان بدانند که واسطه پیوندشان با پیامبر و راه پیروی درست از سیره و سنت او چگونه است. محمد بن ادریس شافعی، پیشوای مذهب شافعی در این باره سروده است: يَا أَهْلَ بَيْتِ رَسُولِ اللهِ حُبُّكُمُ *** فَرْضٌ مِنَ اللهِ فِي الْقُرْآنِ أَنْزَلَهُ كَفَاكُمُ مِنْ عَظِيمِ الْقَدْرِ أَنَّكُمُ *** مَنْ لَمْ يُصَلِّ عَلَيْكُمُ لَا صَلَاةَ لَهُ[۹۳] ای خاندان رسول خدا، دوستی شما در قرآنی که خدا نازل کرده امر واجبی از جانب اوست.

در بزرگی شأن و منزلت شما همین بس است که اگر کسی در نماز بر شما درود نفرستد، نمازش باطل است.

این همه اصرار و تأکید و تمرین بر دوستی اهل‌بیت برای آن است که دوستی حقیقی مشابهت و مشاکلت می‌آورد و محب به همان راهی می‌رود که محبوب رفته است. شیعه و اهل‌سنت حدیثی را از پیامبر اکرم(ص) نقل کرده‌اند که نشان‌دهنده این جهت‌گیری در سیره آن حضرت است[۹۴]:

  1. «مَنْ مَاتَ عَلَى حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ شَهِيداً»؛ هر کس با محبت آل محمد بمیرد، شهید از دنیا رفته است.
  2. «أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَى حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ مَغْفُوراً لَهُ»؛ آگاه باشید هر کس با محبت آل محمد از دنیا رود، بخشوده است.
  3. «أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَى حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ تَائِباً»؛ آگاه باشید هر کس با محبت آل محمد از دنیا رود، با توبه از دنیا رفته است.
  4. «أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَى حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ مُؤْمِناً مُسْتَكْمِلَ الْإِيمَانِ»؛ آگاه باشید هر کس با محبت آل محمد از دنیا رود، مؤمنی با ایمان کامل از دنیا رفته است.
  5. «أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَى حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ جَعَلَ اللَّهُ قَبْرَهُ مَزَارَ مَلَائِكَةِ الرَّحْمَةِ»؛ آگاه باشید هر کس با محبت آل محمد از دنیا رود، خداوند قبر او را زیارتگاه فرشتگان رحمت قرار دهد.
  6. «أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَى حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ عَلَى السُّنَّةِ وَ الْجَمَاعَةِ»؛ آگاه باشید هر کس با محبت آل محمد از دنیا رود، بر سنت و جماعت اسلام از دنیا رفته است.

رسول خدا(ص) خواهان آن بود که امت او با محبت اوصیای گرامی‌اش اداره شوند و راه به مقصد، برند زیرا راه تأسی به سیره آن حضرت، راه ولایت اهل‌بیت اوست. این حقیقت را ابن ادریس شافعی به زیبایی تمام در شعر مشهور خویش آورده است: يَا راكِبًا قِفْ بِالْمُحَصَّبِ مِنْ مِنًى *** وَ اهْتِفْ بِقَاعِدِ خَيْفِهَا وَ النَّاهِضِ سَحَرًا إِذَا فَاضَ الْحَجِيجُ إِلَى مِنًى *** فَيْضًا كَمُلْتَطِمِ الْفُرَاتِ الْفَائِضِ إِنْ كَانَ رَفْضًا حُبُّ آلِ مُحَمَّدٍ *** فَلْيَشْهَدِ الثَّقَلَانِ أَنِّي رَافِضِي[۹۵] ای سواری که عازم حج هستی، در نزدیکی منی که ریگ برای رمی جمرات جمع می‌کنند و مرکز بزرگ اجتماع زائران خانه خداست بایست و به تمام کسانی که در مسجد خیف مشغول عبادتند و یا در حال حرکتند فریاد بزن، هنگام سحر که حاجیان از مشعر به‌سوی منی کوچ می‌کنند فریاد بزن؛ آن هنگام که همچون رودی عظیم و خروشان وارد سرزمین منی می‌شوند فریاد بزن و بگو: اگر محبت آل محمد رفض و ترک است، همه جن و انس شهادت دهند که من رافضی‌ام.

پیامبر اصرار داشت که جامعه پس از او با محبت اوصیایش اداره شود و به‌سوی مقصد کمال سیر کند. با دوستی و پیروی اهل‌بیت، دوستی و پیروی تمام‌عیار از پیامبر(ص) فراهم می‌گردد و بهشت دوست حاصل می‌شود. از علی(ع) نقل شده است که پیامبر دست حسن و حسین(ع) را گرفت و فرمود: «هر کس مرا و این دو را (حسن و حسین) و پدر و مادرشان را دوست بدارد، در قیامت با من در یک‌ مرتبه در بهشت خواهد بود»[۹۶].[۹۷]

سیره اوصیای پیامبر

جانشینان پیامبر(ص) نیز در اداره امور به همان شیوه‌ای رفتار می‌کردند که پیامبر(ص) عمل کرده بود. رسول خدا(ص) درباره خاندان و اوصیای خود فرموده بود: «آل محمد(ص) گنجینه دانش و اصل و اساس رحمت‌اند»[۹۸].

اوصیای پیامبر در مدیریت و سیاست و حکومت بر اساس رحمت و محبت و ملایمت عمل می‌کردند و پیروان خود را به اداره امور بر این اساس فرمان می‌دادند، چنان‌که امام صادق(ع) به عمار بن ابی احوص فرمود: «بر مردم فشار نیاورید. آیا نمی‌دانی که حکومت‌داری و روش اداره امور بنی‌امیه به زور شمشیر و فشار و ستم بود ولی حکومت‌داری و روش اداره امور ما به نرمی و مهربانی و متانت و تقیّه و حسن معاشرت و پاک‌دامنی و کوشش است؟ پس کاری کنید که مردم به دین شما و مسلکی که دارید رغبت پیدا کنند»[۹۹].

آنان با رحمت و محبت به اداره خلق قیام کردند و اساس کار را بر آن گذاشتند و تا آنجا که امکان داشت از رفق و مدارا و مهربانی و خوش‌رویی بهره می‌گرفتند و سخت‌گیری و تندی و خشم و شدّت را تنها در جایی به کار می‌گرفتند که جز آن راهی نبود و آن هم جلوه‌ای از رحمت و محبت آنان بود. امیرمؤمنان علی(ع) به‌عنوان یک دستورالعمل اداره امور به بعضی از فرماندارانش نوشت: «در مورد آن‌چه برایت مهم است از خدا یاری طلب. و درشتی را با پاره‌ای نرمی درهم آمیز، و هرجا که مدارا شایسته‌تر است مدارا کن و آنجا که جز با شدّت عمل کار پیش نمی‌رود، شدّت را به‌کار بند. با توده مردم فروتن باش و روی گشاده دار و نرمش را نسبت به آنان نصب‌العین خود گردان»[۱۰۰].

در اداره کارها چیزی چون محبت، رحمت، ملایمت و عطوفت موجب پیش‌برد امور و رفع مشکلات و کسب توفیق نیست. در سخنان گهربار امیرمؤمنان(ع) چنین وارد شده است:

  1. «مَنْ عَامَلَ بِالرِّفْقِ وُفِّقَ»؛ هر کس با ملایمت عمل کند موفق گردد[۱۰۱].
  2. «مَنِ اسْتَعْمَلَ الرِّفْقَ لَانَ لَهُ الشَّدِيدُ»؛ هر کس ملایمت را به کار گیرد، هر سختی برایش آسان شود[۱۰۲].
  3. اگر کسی خواهان آن است که مردمان را به‌درستی اداره کند و به مقصد برد باید آنان را با محبت و رفق و خوش‌خلقی اداره کند؛ زیرا با این ویژگی است که پیوندی درست و سالم میان «والی» و «رعیت» برقرار می‌شود. پیوندی میان قلب‌ها، پیوند دوستی و بستگی. امیرمؤمنان علی(ع) فرموده است: «مَنْ لَانَتْ عَرِيكَتُهُ وَجَبَتْ مَحَبَّتُهُ»؛ هر کس نرم‌خوی باشد، دوستی‌اش لازم گردد[۱۰۳].
  4. «الْبَشَاشَةُ حِبَالَةُ الْمَوَدَّةِ»؛ خوش‌رویی ریسمان مهر و مودّت است[۱۰۴].
  5. «مَنْ حَسُنَ خُلُقُهُ كَثُرَ مُحِبُّوهُ وَ أَنِسَتِ النُّفُوسُ بِهِ»؛ هر کس اخلاقش نیکو باشد، دوستدارانش بسیار شوند و جان آدمیان با وی انس گیرد[۱۰۵].
  6. با برخورد ملایم و اخلاق نیکو مخالفت‌ها کم‌رنگ و دشمنی‌ها اندک می‌شود؛ کینه‌ها پاک، دل‌ها نرم و امور دشوار آسان می‌گردد[۱۰۶]. به سبب اخلاق نیکو در اداره امور، دلبستگی‌ها افزون و راه‌ها هموار می‌شود. امام علی(ع) فرموده است: «من حسن خلقه سهلت له طرقه»؛ هر کس اخلاقش نیکو باشد، راه‌ها برایش هموار گردد[۱۰۷].

بدین ترتیب پیش روی مدیران نظام اسلامی راهی گشوده شده است تا از آن راه به مقصد روند و به آن‌چه از مردمان می‌خواهند دست یابند. فضیل بن عثمان گوید از امام صادق(ع) شنیدم که می‌فرمود: «کسی که در امور خویش، سیاست رفق در پیش گیرد، به آن‌چه از مردم می‌خواهد نایل شود»[۱۰۸].

حقیقت این است که آن‌که محبت حق در جانش نشسته باشد، اخلاقش نیکو و رفتارش ملایم است. خداوند اهل رفق و مداراست و آن را دوست دارد[۱۰۹] و آن‌که متصف به صفات و کمالات الهی است چنین است. کسی که در کارش رفق و مودّت اعمال می‌کند، به آن‌چه از مردم می‌خواهد می‌رسد. می‌تواند مردمان را به‌خوبی اداره کند. توان اداره قلب‌ها را پیدا می‌کند. در قلب‌ها نفوذ می‌کند. رفق و مدارا به کار مدیریت زینت می‌بخشد و آن را قوام می‌دهد. زراره از امام باقر(ع) نقل کرده که رسول خدا(ص) فرموده است: «بی‌گمان رفق بر چیزی قرار نگرفت مگر آن‌که زینتش بخشید و از چیزی برداشته نشد مگر آن‌که زشتش ساخت»[۱۱۰].

امیرمؤمنان(ع) زمانی که قیس بن سعد بن عباده را به استانداری مصر گمارد، بدو فرمود: «با همگان، چه خواص و چه عوام، از سر مدارا و ملایمت رفتار کن؛ زیرا مدارا و ملایمت مایه یمن و برکت است»[۱۱۱].

اگر در زندگی آدمی و روابط انسانی، دوستی و ملایمت و مدارا حاکم باشد، کار و زندگی زینت می‌یابد و مطلوب می‌شود. با وجود دوستی و مدارا، شوق کار و تلاش ظهور می‌یابد. اما اگر چنین نباشد، همه چیز زشت و منفور می‌شود. بر همه چیز بی‌میلی کراهت و تنفّر سایه می‌افکند.

حقیقت آن است که اگر محبت حق در دل آدمی نشسته باشد، به خلق او محبت خواهد داشت و این محبت در خوش‌خلقی و ملایمت با مردم ظهور می‌کند. و اوصیای پیامبر که جلوه جامع محبت خدا بودند، بیش از هر‌کس اهل رحمت و محبت و ملایمت بودند. محبت حق با جان ‌و دل پیشوایان معصوم آمیخته بود و این محبت به صورت دوست‌داشتن همگان و ملایمت در راه حق با مردمان جلوه داشت. آنان چون پدری مهربان نسبت به بندگان خدا بودند که همه تلاششان برای سعادت و نجات ایشان بود[۱۱۲].

نگاهی به دو جریان در سیره مدیریتی اوصیای پیامبر

تاریخ دویست و پنجاه‌ ساله عصر امامت شاهد دو جریان است. از یک سو رحمت و محبت و ملایمت فراگیر پیشوایان حق نسبت به مردمان، و از سوی دیگر عشق و علاقه دلبستگان به ائمه که آنان را به جانفشانی در راه پیشوایان و استقامت و پایداری در مبارزه می‌کشانید. تاریخ گواه رحمت و ملایمت اوصیای پیامبر حتی نسبت به دشمنان و بدخواهان آنان است و اینکه غضب و شدّت جز در آنجا که چاره‌ای دیگر نبوده، به‌عنوان آخرین وسیله مداوا و نجات مردمان به کار رفته است. تاریخ گواه دلدادگی‌هایی نسبت به ائمه است که جز نسبت به پیامبر اکرم ظهور نیافته بود. آن‌گاه که مهر آنان در دلی می‌نشست همچون کیمیایی، مس‌های وجود را طلا می‌ساخت. اکنون به نمونه‌هایی از دو جریان یاد شده می‌پردازیم.

رحمت ائمه(ع) چون بارانی بود که امکان رشد برای هر موجود شایسته‌ای را فراهم می‌کرد. آنان سعادت همگان را می‌خواستند، هرچند دشمن‌ترین دشمنانشان باشند. مشهور است که امیرمؤمنان علی(ع) از شهادت خود به دست ابن ملجم مرادی خبر می‎داد[۱۱۳]، و روایت شده است که چون او را دید به بیتی از شعر عمرو بن معدی کرب که در مورد قیس بن مکشوح مرادی سروده بود تمثّل می‌کرد: أُرِيدُ حِبَاءَهُ وَ يُرِيدُ قَتْلِي *** عَذِيرَكَ مِنْ خَلِيلِكَ مِنْ مُرادِ[۱۱۴]؛ من می‌خواهم او را عطایی بخشم و او می‌خواهد مرا بکشد؛ بگو بهانه تو نزد دوست مرادی‌ات چیست.

آن جلوه تام حق[۱۱۵]، رحمتش بر غضبش پیشی داشت[۱۱۶]، و حتی بر شقی‌ترین آدمیان یعنی ابن ملجم نظر رحمت داشت.

امیرمؤمنان(ع) جز هدایت و رستگاری مردمان را نمی‌خواست و حتی آنجا که به‌ناچار دست به شمشیر برد جز برای هدایت و نجات امت نبود. غضب او جلوه محبت او بود. آن حضرت کانون رحمت بود. در برخورد با پیمان‌شکنان جمل، ستم‌پیشگان صفین و مقدس‌مآبان نهروان تا آنجا که می‌توانست مدارا کرد و نشان داد که تا چه میزان خواهان هدایت و سعادت آنان است.

در برخورد با «ناکثین» بارها و بارها آنان را نصیحت کرد و از سر خیرخواهی از فتنه‌گری و آشوب پرهیزشان داد. آنان می‌دانستند که همگان با میل و رغبت با امیرمؤمنان(ع) بیعت کرده‌اند[۱۱۷]. هجوم مردم برای بیعت با علی(ع) پس از کشته‌شدن عثمان، با آن شور و اشتیاق زایدالوصف، مشخص‌کننده علاقه مردم به حکومت علی(ع) و بازگشت به سیره نبوی بود. مردم همچون شتران تشنه که به آبشخور هجوم آورند، برای بیعت با آن حضرت هجوم آوردند و سر از پا نمی‌شناختند[۱۱۸]. حکومت امام با بیعت همگانی برای تحقق عدالت شکل گرفت، اما انگیزه‌هایی ناپاک برای درهم شکستن حکومت عدل علوی دست‌به‌دست هم داد. شیخ مفید می‌نویسد: «همه کسانی که از سر کینه و رشک با حکومت امام مخالفت می‌کردند، یا بدگوی امام بودند و کارهای او را خوش نمی‌داشتند، یا بیم آن داشتند که حقوق تضییع شده مسلمانان را از آنان مطالبه کنند یا آنان که فتنه‌جو بودند یا خائنان به ملت اسلام همگی به ناکثین پیوستند»[۱۱۹].

امام(ع) پیوسته آنان را پند می‌داد و از عاقبت شومی که در انتظارشان بود بر حذر می‌داشت، اما آنان سرکشی می‌کردند و حتی معنای مدارا و رحمت امام را درک نمی‌کردند. شیخ مفید نقل کرده است که وقتی امام از منطقه «ذی‌قار»[۱۲۰] حرکت کرد، صعصعة بن صوحان را با نامه‌ای نزد طلحه و زبیر و عایشه فرستاد و آنان را از حرمت اسلام آگاه نمود و از عاقبت اعمال ناشایستی که مرکب شده بودند، بیم داد. طلحه از سر لجاجت و عناد به صعصعه گفت: «اکنون که جنگ به پسر ابوطالب دندان نشان داده است با ما مدارا می‌کند و مهربانی نشان می‌دهد؟»[۱۲۱] او نمی‌دانست که امام تا چه اندازه خیرخواه آنان است. پس از فرونشستن فتنه جمل، چون امیرمؤمنان(ع) از کنار کشته‌شدگان عبور کرد فرمود: «گویی بینی خود را بریدم. به خدا سوگند که کشته‌شدن شما بر من گران و ناخوش است و من پیش از این به شما گفتم و شما را از برخورد شمشیرها بر حذر داشتم»[۱۲۲].

امیرمؤمنان(ع) چنان خواستار هدایت مردمان بود که حتی در پیکار با «قاسطین» نبرد را به تأخیر می‌انداخت تا شاید از میان آن سنگدلان و فرومایگان[۱۲۳]، عده‌ای پرتوی از نور امام بر دلشان بتابد و به راه حق آیند. آن هنگام که برخی سپاهیان نسبت به این کار امام - تأخیر در نبرد - انتقاد کردند، خطاب به آنان فرمود: «به خدا سوگند هر روزی که جنگ را به تأخیر می‌اندازم، از این روست که آرزو دارم عده‌ای از آنان به ما بپیوندند و هدایت شوند و در لابه‌لای تاریکی‌ها، پرتوی از نور مرا ببینند و به‌سوی من آیند، و این برای من از کشتار آنان در حال گمراهی بهتر و محبوب‌تر است، هر چند که در این صورت نیز به جرم گناهانشان گرفتار می‌شوند»[۱۲۴].

پیشوای رحمت و عدالت در برابر کج‌اندیشان از حق به در رفته (مارقین) نیز تا سرحدّ امکان مدارا و دلسوزی کرد. وقتی راهشان را از امام جدا کردند و به کژراهه رفتند و در مخالفت با آن حضرت و حکومت عادلانه او شعار دادند، امام در روش عادلانه‌اش نسبت به عکس‌العمل‌های لفظی آنان و مخالفت‌های ایشان کوچک‌ترین تغییری نداد و خطاب به آنان فرمود: «بدانید که شما نزد ما سه حق دارید که تا هنگامی که همراه ما هستید آنها را از شما باز نمی‌گیریم. شما را از مساجد خدا که نام او را در آنها بر زبان می‌آورید منع نمی‌کنیم، و شما را از درآمد عمومی و غنائم تا زمانی که دستتان در جنگ همراه دست ماست محروم نمی‌کنیم، و تا جنگ را با ما آغاز نکرده‌اید با شما نمی‌جنگیم»[۱۲۵].

این رفتار سراسر رحمت و محبت امام در برابر مردمانی بود که برای نابودکردن حکومت او کمر همت بسته بودند و خطرناک‌ترین افراد بودند[۱۲۶]. آن حضرت با آنان نیز تا آنجا که امکان داشت از سر خیرخواهی و مدارا برخورد کرد و چون پدری مهربان و رهبری دلسوز عمل کرد و برای هدایت و نجات آنان به هر اقدام مناسب دست زد و صلابت و شدّت را تنها آن‌گاه اعمال کرد که برای حفظ جان و مال و امنیت امت اسلامی چاره‌ای دیگر جز آن نبود.

قهر و غضب اوصیای پیامبر جلوه‌ای دیگر از رحمت و محبت آنان بود. همانند طبیبی دلسوز که اگر دست به جراحی می‌زند جز از سر دوستی و خیرخواهی نیست و آن‌چه در فعل خشن جراحی ظهور می‌کند، برای نجات بیمار است. آنان که محبت ائمه در جانشان نشسته بود، به‌خوبی می‌دانستند که قهر و غضب ایشان از چه روست. نقل کرده‌اند که یکی از محبان علی(ع) که برده‌ای سیاه بود، دچار لغزش شد و سرقتی کرد. او را نزد آن حضرت آوردند. پس از آن‌که اقرار کرد و مسلّم شد که باید حد بخورد، امام(ع) پنجه راست او را قطع کرد. پس آن را به دست چپ گرفت و درحالی‌که قطرات خون می‌چکید بیرون رفت. ابن‌الکوا که از خوارج بود با دیدن این صحنه فرصت را مغتنم شمرد و پیش رفت و از آن مرد پرسید: «چه کسی پنجه‌ات را قطع کرده است؟» گفت: «پنجه‌ام را سید اوصیای پیامبران بُرید؛ پیشوای روسفیدان قیامت، ذی‌حق‌ترین مردم نسبت به مؤمنان، علی بن ابی‌طالب(ع)، امام هدایت و همسر فاطمه دخت محمد مصطفی، ابوالحسن مجتبی و ابوالحسین مرتضی، پیشتاز بهشت‌های نعمت، مبارز شجاعان، انتقام گیرنده از جهالت‌پیشگان، بخشنده زکات، پسرعموی رسول خدا، رهبر راه رشد و کمال، گوینده گفتار راستین، شجاع مکی، بزرگوار باوفا». ابن‎ الکوا با شنیدن این سخنان برآشفت و گفت: «وای بر تو ای سیاه! دستت را قطع می‌کند و تو این‌گونه ثنایش می‌گویی؟» پاسخ داد: «چرا ثنایش نگویم درحالی‌که محبتش با گوشت و خونم آمیخته است؟ به خدا سوگند که دستم را جز به حق نبرید تا مرا از مجازات آخرت نجات دهد»[۱۲۷]. عاشقم بر قهر و بر لطفش به جد بوالعجب من عاشق این هر دو ضد[۱۲۸]

آنان که محبت اهل‌بیت با گوشت و خونشان آمیخته بود چنین بودند. شیخ کلینی به اسناد خود از امام صادق(ع) نقل کرده است که امیرمؤمنان(ع) فرمود: «به خدا سوگند اگر بینی دوستداران خود را با شمشیر بزنم هرگز ما را دشمن نخواهند داشت، و به خدا سوگند اگر به دشمنان خود نزدیک شوم و اموال بسیار به آنان دهم، ما را دوست نخواهند داشت»[۱۲۹].

دوستداران علی(ع) در راه دوستی او پذیرای همه چیز بودند. عبدالله بن خباب بن ارت از اصحاب امیرمؤمنان، در راه دوستی امام و وفاداری به آن حضرت مظلومانه به دست کشته شد. آن هنگام که خوارج به‌سوی «نهروان» می‌رفتند عبورشان به نخلستان و آبی افتاد. عبدالله بن خبّاب به همراه همسر باردارش درحالی‌که بر الاغی سوار و به‌منظور خواندن و مطالعه، قرآنی روی سینه‌اش آویخته بود، مسافرت می‌کرد. خوارج آنان را متوقف کردند و به عبدالله گفتند: «این قرآنی که در گردن داری به ما فرمان می‌دهد که تو را بکشیم». گفت: «آن‌چه را قرآن زنده ساخته است، زنده بدارید و آن‌چه را میرانده است، بمیرانید». در این هنگام یکی از خوارج خرمای خشکیده‌ای را دید که بر زمین افتاده بود. آن را در دهان گذاشت. ناگاه همه فریاد زدند که چه می‌کنی؟ و با چه مجوزی خرمای مردم را می‌خوری؟ شاید صاحبش راضی نباشد! این عمل گناه است! او نیز از سر پرهیزگاری بلافاصله خرما را از دهان بیرون آورد. و نیز در همین حال یکی از ایشان خوکی را که در حال گریز بود کشت. سایرین سخت به او پرخاش کردند که ریختن خون حیوانی، هرچند خوک هم باشد تباه‌گری بر زمین است! عبدالله با دیدن این صحنه‌ها گفت: «مرا از شما بیمی نیست که مردی مسلمانم». آن‌گاه از وی پرسیدند: «درباره تحکیم و قضایای حکمیّت که علی به آن راضی شد نظرت چیست؟» گفت: «بی‌گمان علی داناتر از شما به کتاب خدا و پارساتر در دینش و بیدارتر و آگاه‌تر است». گفتند: «تو بر هدایت نیستی، بلکه از عناوین اشخاص پیروی می‌کنی». سپس او را با وضعی دردناک کنار نهر آب بردند و همانند گوسفندی سر بریدند. به این جنایت بسنده نکردند و همسر باردار عبدالله را نیز کشتند و شکمش را پاره کردند و فرزندش را بیرون آورده، ذبح کردند[۱۳۰].

این جنایت آن قدر بر پیشوای رحمت و عدالت سنگین بود که در روز نبرد با خوارج از آنان خواست تا بی‌درنگ قاتل عبدالله و همسرش را تسلیم کنند، اما آن جنایتکاران خشک‌مغز، یک‌مرتبه همگی فریاد زدند: «ما همگی قاتل او هستیم». حضرت فرمود: «به خدا سوگند اگر تمام مردم جهان این‌چنین به قتل او اقرار کنند و من توانایی قصاص و انتقام داشته باشم، همگی آنان را خواهم کشت»[۱۳۱].

از دوستداران دیگر علی(ع) عدی بن حاتم طایی بود. او در جمل و صفین و نهروان ملازم رکاب امیرمؤمنان بود و یک چشمش در جنگ جمل به سبب جراحت نابینا شد. سه پسر به نام‌های طریف و طرفه و مطرف داشت که هر سه در رکاب علی(ع) کشته شدند. پس از شهادت امیرمؤمنان چون بر معاویه وارد شد، معاویه از سر طعنه و کنایه به او گفت: «ای ابوطریف با پسرانت چه کردی که آنان را با خود نیاوردی؟» گفت: «در رکاب امیرمؤمنان کشته شدند». گفت: «پسر ابوطالب در حق تو انصاف نکرد که فرزندان تو را به کشتن داد و فرزندان خود را باقی گذاشت». عدیّ گفت: «من با علی انصاف نکردم که او کشته شد و من زنده ماندم»[۱۳۲].

دور از حریم کوی تو بی‌بهره مانده‌ام *** شرمنده از توام که چرا زنده مانده‌ام[۱۳۳]

دوستداران علی(ع) به عشق آن حضرت و در راه او، به استقبال سختی‌ها، آوارگی‌ها و شهادت‌ها رفتند. حجربن‌عدی از یاران آن حضرت که از فضلای صحابه پیامبر بود و با خُردی سن از بزرگان ایشان به شمار می‌آمد[۱۳۴]، و پیوسته در موضع حق بود و در جنگ «جمل» و «صفین» و «نهروان» از فرماندهان سپاه امام علی(ع) بود[۱۳۵]، با قیام مشهور خود پایه‌های نظام ستمگرانه معاویه را لرزاند و همراه یاران باوفای خود بر دوستی علی(ع) و حق و عدالت ایستاد و به شهادت رسید[۱۳۶].

پس از شهادت امیرمؤمنان(ع) و تسلط معاویه بر سرنوشت اسلام و مسلمین، تلاشی همه‌جانبه برای محو حقیقت دین و الگوهای راستین آن آغاز شد[۱۳۷]. سیاست شیعه‌زدایی شکل گرفت و معاویه فرمان داد که همه‌جا علی(ع) را سبّ کنند و شیعه او را ریشه‌کن سازند. ابن ابی‌الحدید معتزلی می‌نویسد: «ابوالحسن علی بن محمد بن ابی‌یوسف مدائنی در کتاب الأحداث گوید: معاویه پس از سال «جماعت» بخشنامه‌ای برای همه کارگزاران خود صادر کرد که در آن چنین آمده بود: «ذمه من از هر که چیزی از فضایل ابوتراب و اهل‌بیت او نقل کند، برداشته است». پس خطیبان در هر منطقه بر منبرها علی(ع) را لعنت می‌کردند و از او بیزاری می‌جستند و به او و اهل‌بیتش دشنام می‌دادند. در آن هنگام مصیبت‌زده‌ترین مردم کوفیان بودند؛ زیرا در آن شهر شیعیان از همه‌جا بیشتر ساکن بودند. معاویه، زیاد بن سمیه را به حکومت کوفه گماشت و بصره را نیز ضمیمه حکومت وی کرد و او که آشنا به شیعیان بود و در روزگار حکومت علی(ع) خود از زمره آنان شمرده می‎شد، ایشان را به‌سختی تعقیب کرد و آنان را زیر هر سنگ ‌و کلوخ که یافت کشت و شیعیان را سخت هراساند. دست‌ها و پاها را می‌برید و بر دیدگان میل می‌کشید و آنان را بر تنه‌های درختان خرما بر دار می‌کشید تا آنجا که ایشان را از عراق بیرون کرد و پراکنده ساخت و در عراق هیچ شیعه نام‌آوری باقی نگذاشت. و نیز معاویه به همه کارگزاران خود در همه آفاق نوشت: «گواهی هیچ یک از شیعیان علی و اهل‌بیت او را نپذیرید»... معاویه سپس بخشنامه‌ای به همه کارگزاران خود در همه شهرها نوشت: «تحقیق کنید، هرگاه بر ضد کسی دلیلی بر محبت علی و خاندانش اقامه شد، نامش را از دیوان حذف کنید و مقرری سالیانه و عطای او را ببرید». در پی این بخش‌نامه، نامه‌ای دیگر فرستاد که در آن چنین فرمان داده بود: «هر که متهم به دوستی خاندان علی شد، آزارش دهید و خانه‌اش را ویران کنید»... اوضاع بدین‌گونه بود و چون امام حسن بن علی(ع) رحلت یافت مصیبت و گرفتاری افزون شد و هیچ‌کس از شیعیان نبود مگر آن‌که بر جان خود بیمناک بود یا آواره گشته بود»[۱۳۸].

مسعودی آورده است که «زیاد» جماعتی از مردم را بر در قصر خود در کوفه گرد می‌آورد و آنان را به لعن علی(ع) ترغیب می‌کرد و هر که نمی‌پذیرفت، سر و کارش با شمشیر و مرگ بود[۱۳۹].

سخت‌گیری بر شیعیان برای بریدن از دوستی علی(ع) حدّ و حصری نداشت. حسین بن علی(ع) در نامه تندی به معاویه نوشت: «تو زیاد بن ابیه را بر مردم عراق مسلط کردی، پس او دست‌ و پای مسلمانان را برید و چشمانشان را میل کشید و آنان را بر تنه‌های درختان خرما بر دار کشید... تو به او نوشتی: «هر کس بر دین علی و بر مذهب اوست او را بکش!» او نیز به فرمان تو آنان را کشت و مثله کرد»[۱۴۰].

در چنین اوضاع و احوالی دوستداران علی(ع) به استقبال شهادت رفتند و از محبت آن حضرت با همه پیامدهایش، دست نشستند.

رُشید هجری از اصحاب مخصوص امیرمؤمنان(ع) بود که در راه دوستی آن حضرت هرگونه شکنجه‌ای را به جان خرید. ابن زیاد او را احضار کرد و از وی خواست به امیرمؤمنان(ع) بد گوید و از وی بیزاری جوید و رُشید استوار و محکم بر دوستی علی(ع) ایستاد. ابن زیاد فرمان داد تا دست‌ها و پاهای او را بریدند و او همچنان از حق دفاع می‌کرد و با زبان از علی(ع) می‌گفت. ابن زیاد فرمان داد تا زبانش را نیز بریدند و بنا به روایتی او را بر درخت خرمایی به دار کشیدند[۱۴۱].

عمرو بن حمق خزاعی از بندگان صالح خدا، از اصحاب گران‌قدر پیامبر اکرم(ص)، انسانی پرهیزگار و پارسا و ثابت‌قدم و دلاور بود. رسول خدا(ص) بارها در حق وی دعا کرده بود. وی از دوستداران علی(ع) به شمار می‌رفت و در همه نبردها در رکاب آن حضرت حضور داشت. او همراه حجربن‌عدی در مخالفت با سبّ علی بن ابی‌طالب(ع) قیام کرد و در این راه به شهادت رسید و سرش را از تن جدا کردند و برای معاویه فرستادند که از زمان نشر اسلام تا آن روز این نخستین سر یک مسلمان بود که از جایی به‌جای دیگر فرستاده شد[۱۴۲].

میثم تمار از زهّاد عصر و از خواص اصحاب امیرمؤمنان(ع) نیز سرنوشتی چون سایر دوستداران علی(ع) داشت. میثم نزد علی بن ابی‌طالب(ع) تنزیل قرآن را قرائت کرده بود و از آن حضرت تأویل آن را آموخته بود تا آنجا که به ابن عباس که در علم فقه و تفسیر مقامی رفیع داشت، گفت که از آن‌چه از تفسیر خواهی پرسش کن و ابن عباس نیز استنکاف ننمود و دوات و کاغذ طلبید و بیانات او را نوشت. چنین شخصیتی به جرم دوستی علی(ع) به فرمان ابن زیاد دستگیر و روانه زندان شد و چون حاضر نشد دست از دوستی آن حضرت بردارد او را بر دار کردند؛ اما میثم که هنوز جان در بدن داشت بر بالای دار برای مردم حدیث می‌خواند و از علی(ع) می‌گفت. به ابن زیاد خبر دادند که میثم آنان را مفتضح ساخته است و او فرمان داد تا بر دهان میثم لجام زنند و زبانش ببُرند. بدین شکل او را به شهادت رساندند[۱۴۳].

آنان که جام وجودشان از محبت حق لبریز بود در دوستی دوستان خدا و دشمنی با دشمنان خدا هرگز سستی نورزیدند. محبت آنان چنان آتشی به وجودشان زده بود که هیچ‌چیز و هیچ‌کس را یارای آن نبود که آن را خاموش سازد.

قنبر غلام امیرمؤمنان(ع) هم از آن جمله بود. او را نیز به جرم چنین عشقی دستگیر کردند و نزد حجاج بن یوسف بردند. حجاج او را میان مرگی سخت و پشت‌کردن به دوستی علی(ع) مخیّر کرد و او مانند صدها دوستدار علی(ع) که در چنین وضعی قرار گرفته و پذیرای شکنجه مرگ شده بودند، از حق دفاع کرد و بر دوستی جلوه تامّ حق ایستاد. حجاج دستور داد تا گردن آن بنده صالح خدا را زدند و او به خیل شهیدان دوستی علی(ع) پیوست[۱۴۴].

اینان و بسیاری چون ایشان، تربیت‌یافتگان مدیریتی بودند که محور آن رحمت و محبت حق بود که هیچ‌چیز چون رحمت و محبت، راه‌بر و پایدارکننده و رساننده به مقصد نیست[۱۴۵].

پرسش مستقیم

  1. مودت و محبت در خانواده چه اهمیتی دارد؟ (پرسش)

منابع

پانویس

  1. در روایات متعدد نسبت به دوست داشتن‌های برخاسته از تعلقات پست و محبت‌های افراطی هشدار داده‌شده و از آنها پرهیز داده شده است، چنان‌که در حدیث نبوی آمده است: «‏إِنَّ أَوَّلَ مَا عُصِيَ اللَّهُ بِهِ سِتٌّ حُبُّ الدُّنْيَا وَ حُبُ‏ الرِّئَاسَةِ وَ حُبُّ الطَّعَامِ وَ حُبُّ النِّسَاءِ وَ حُبُّ النَّوْمِ وَ حُبُّ الرَّاحَةِ» «نخستین چیزهایی که بدان خداوند عصیان و نافرمانی شود شش چیز است: دوستی دنیا، دوستی ریاست، دوستی خوراک، دوستی زنان، دوستی خواب و دوستی راحتی». ابوجعفر احمد بن محمد بن خالد البرقی، المحاسن، به اهتمام جلال‌الدین الحسینی المحدث، دارالکتب الاسلامیة، طهران، ۱۳۷۰ ق. ج۲، ص۲۹۵؛ الکافی، ج۲، ص۲۸۹؛ وسائل الشیعة، ج۱۵، ص۳۳۹؛ تفسیر نور الثقلین، ج۱، ص۳۲۰؛ بحار الانوار، ج۷۲، ص۱۰۵، ۱۹۶، ج۷۳، ص۶۰؛ و با مختصر اختلاف در لفظ: الخصال، ج۱، ص۳۳۰؛ وسائل الشیعة، ج۱۴، ص۱۲-۱۳.
  2. المفردات، ص۵۱۶.
  3. فدا حسین عابدی، تفسیر تطبیقی آیه مودت، چاپ اول، انتشارات مرکز جهانی علوم اسلامی، قم، ۱۳۸۴ ش. ص۳۵.
  4. فدا حسین عابدی، تفسیر تطبیقی آیه مودت، ص۳۶.
  5. المفردات، ص۱۹۱.
  6. از شخصیت‌های برجسته و گرانقدر شیعه و از راویان ثقه که از امامان باقر و صادق و کاظم(ع) روایت کرده است. ر. ک: رجال النجاشی، ص۷۱؛ رجال الطوسی، ص۱۶۲، ۳۳۱؛ رجال الکشی، ص۳۴۶، ۴۰۲، ۴۰۸، ۴۰۹، ۴۴۶؛ معجم رجال الحدیث، ج۳، ص۵۲-۶۳؛ محمد تقی التستری، قاموس الرجال، الطبعة الثانیة، مؤسسة النشر الاسلامی، قم، ۱۴۱۰-۱۴۲۴ ق. ج۱، ص۷۵۷-۷۷۰.
  7. «دوست داشتن زن (همسر) از خلق و خوی پیامبران است». الکافی، ج۵، ص۳۲۰؛ تهذیب الاحکام، ج۷، ص۴۰۳؛ روضة الواعظین، ص۴۱۱؛ مکارم الاخلاق، ص۱۹۷؛ عوالی اللآلی، ج۳، ص۲۸۲؛ وسائل الشیعة، ج۱۴، ص۹؛ الحدائق الناضرة، ج۲۳، ص۲۰؛ جواهر الکلام، ج۲۹، ص۱۳؛ السید محسن الطباطبائی الحکیم، مستمسک العروة الوثقی، الطبعة الثالثة، مطبعة الآداب، النجف، افست دار احیاء التراث العربی، بیروت، ۱۳۸۸ ق. ج۱۴، ص۴.
  8. «هرگاه ایمان بنده‌ای زیاد شود، محبتش نسبت به زن (همسر) زیاد می‌شود». الجعفریات، ص۹۰؛ دعائم الاسلام، ج۲، ص۱۹۲؛ ترتیب نوادر الراوندی، ص۱۲؛ بحار الانوار، ج۱۰۳، ص۲۲۸؛ مستدرک الوسائل، ج۱۴، ص۱۵۷. از امام صادق(ع) نیز روایت شده است که فرمود: «الْعَبْدُ كُلَّمَا ازْدَادَ لِلنِّسَاءِ حُبّاً ازْدَادَ فِي‏ الْإِيمَانِ‏ فَضْلًا». (هرگاه محبت بنده به زن (همسر) زیاد شود بر ایمان او افزوده می‌شود). کتاب من لا یحضره الفقیه، ج۳، ص۳۸۴؛ مکارم الاخلاق، ص۱۹۷؛ وسائل الشیعة، ج۱۴، ص۱۱.
  9. «من گمان نمی‌کنم که مردی ایمانش افزون شود و محبتش به همسرش افزون نشود». الکافی، ج۵، ص۳۲۰؛ کتاب من لا یحضره الفقیه، ج۳، ص۳۸۴؛ وسائل الشیعة، ج۱۴، ص۹؛ الحدائق الناضرة، ج۲۳، ص۲۰؛ جواهر الکلام، ج۲۹، ص۱۳؛ مستمسک العروة الوثقی، ج۱۴، ص۴.
  10. «هرکه محبتش به ما [اهل بیت] افزون شود، محبتش به زن (همسر) زیاد می‌شود». السرائر، ج۳، ص۶۳۶؛ وسائل الشیعة، ج۱۴، ص۱۱؛ بحارالانوار، ج۶۶، ص۲۸۷، ج۱۰۳، ص۲۲۷؛ جامع أحادیث الشیعة، ج۲۰، ص۲۶.
  11. «وقتی مرد به همسر خود [با محبت]می‌نگرد و زن به شوهر خود [با مهر]می‌نگرد، خداوند به دیده رحمت به آنان می‌نگرد». الجامع الصغیر، ج۱، ص۳۰۲؛ کنز العمال، ج۱۶، ص۲۷۶.
  12. «نشستن مرد در کنار همسرش، نزد خدای متعال از اعتکاف در این مسجد من محبوب‌تر است». تنبیه الخواطر، ج۲، ص۱۲۱؛ میزان الحکمة، ج۵، ص۱۰۱.
  13. «بدان که زنان چند گروهند. یک گروه از آنان گنج و غنیمت شمرده می‌شوند. این گروه، زنانی‌اند که همسران خود را دوست دارند و به آنان عشق می‌ورزند». فقه الرضا، ص۲۳۴؛ بحار الانوار، ج۱۰۳، ص۲۳۴؛ مستدرک الوسائل، ج۱۴، ص۱۶۱.
  14. «زن در روابط میان خود و شوهر همدلش، از سه خصلت بی‌نیاز نیست که یکی از آنها، اظهار عشق به شوهر با دلربایی است». أبومحمد الحسن بن علی بن الحسین بن شعبة الحرانی، تحف العقول عن آل الرسول، مکتبة بصیرتی، قم، ۱۳۹۴ ق. ص۳۲۲؛ بحار الانوار، ج۷۸، ص۲۳۷.
  15. ابوالسائب عثمان بن مظعون بن حبیب بن وهب جمحی از اصحاب پارسا و والامقام پیامبر است. او از حکیمان عصر جاهلی شمرده شده که شراب را بر خود تحریم کرده بوده و آن را زایل‌کننده عقل و زیر پا گذارنده کرامت انسانی می‌دانسته است. وی پس از اسلام آوردن سیزده نفر، پیامبر را ملاقات کرد و پذیرای اسلام شد. در ماجرای هجرت به حبشه او از مهاجران بود. در نبرد بدر حضور داشت و در سال دوم هجری درگذشت و نخستین کسی بود که در قبرستان بقیع دفن گردید. ر. ک: الطبقات الکبری، ج۳، ص۳۹۳-۴۰۰؛ التاریخ الکبیر، ج۶، ص۲۱۰؛ أبو نعیم احمد بن عبد الله بن احمد الاصبهانی، حلیة الاولیاء و طبقات الاصفیاء، دار الفکر، بیروت، ج۱، ص۱۰۲-۱۰۶؛ موفق الدین أبو محمد عبد الله بن احمد بن قدامة المقدسی، التبیین فی أنساب القرشیین، حققه و علق علیه محمد نایف الدیلمی، الطبعة الثانیة، عالم الکتب، مکتبة النهضة العربیة، بیروت، ۱۴۰۸ ق. ص۴۴۴-۴۴۵؛ سیر أعلام النبلاء، ج۱، ص۱۵۳-۱۶۰.
  16. «جَاءَ عُثْمَانُ بْنُ مَظْعُونٍ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ(ص) فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ إِلَى أَنْ قَالَ وَ هَمَمْتُ‏ أَنْ أُحَرِّمَ خَوْلَةَ عَلَى نَفْسِي يَعْنِي امْرَأَتَهُ قَالَ لَا تَفْعَلْ يَا عُثْمَانُ فَإِنَ‏ الْعَبْدَ الْمُؤْمِنَ‏ إِذَا أَخَذَ بِيَدِ زَوْجَتِهِ‏ كَتَبَ اللَّهُ لَهُ عَشْرَ حَسَنَاتٍ وَ مَحَا عَنْهُ عَشْرَ سَيِّئَاتٍ فَإِنْ قَبَّلَهَا كَتَبَ اللَّهُ لَهُ مِائَةَ حَسَنَةٍ وَ مَحَا عَنْهُ مِائَةَ سَيِّئَةٍ فَإِنْ أَلَمَّ بِهَا كَتَبَ اللَّهُ لَهُ أَلْفَ حَسَنَةٍ وَ مَحَا عَنْهُ أَلْفَ سَيِّئَةٍ وَ حَضَرَتْهُمَا الْمَلَائِكَةُ فَإِذَا اغْتَسَلَا لَمْ يَمُرَّ الْمَاءُ عَلَى شَعْرَةٍ مِنْ كُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا إِلَّا كَتَبَ اللَّهُ لَهُمَا [بِهَا] حَسَنَةً وَ مَحَا عَنْهُمَا [بِهَا] سَيِّئَةً...» دعائم الاسلام، ج۲، ص۱۹۰؛ عوالی اللآلی، ج۳، ص۲۹۱ [با مختصر اختلاف در لفظ]؛ مستدرک الوسائل، ج۱۴، ص۱۵۰-۱۵۱.
  17. «نگاه پدر به فرزندش از روی محبت عبادت است». مستدرک الوسائل، ج۱۵، ص۱۷۰.
  18. «نگاه فرزند به پدر و مادر از روی محبت بدیشان عبادت است». الجعفریات، ص۱۸۷؛ تحف العقول، ص۳۲ و ۴۶؛ ترتیب نوادر الراوندی، ص۵؛ أبوالحسن علی بن عیسی الاربلی، کشف الغمه فی معرفة الائمة، مکتبة بنی‌هاشم، تبریز، ۱۳۸۱ ق. ج۲، ص۲۱۸؛ بحارالانوار، ج۷۴، ص۸۰، ۸۴، ج۷۷، ص۱۵۱؛ مستدرک الوسائل، ج۹، ص۱۵۲.
  19. دل‍ش‍اد ت‍ه‍ران‍ی‌، م‍ص‍طف‍ی‌، سیره نبوی ج۴، ص۶۳-۶۷.
  20. بحارالانوار، ج۱۷، ص۱۳.
  21. بحارالانوار، ج۱۷، ص۱۳.
  22. بحارالانوار، ج۱۷، ص۱۳.
  23. بحارالانوار، ج۱۷، ص۱۳.
  24. کنزالعمال، ح۴۴۱۴۷.
  25. «أَحِبُّوا اللَّهَ لِمَا يَغْذُوكُمْ مِنْ نِعَمِهِ، وَأَحِبُّونِي بِحُبِّ اللَّهِ، وَأَحِبُّوا أَهْلَ بَيْتِي بِحُبِّي»محمدجواد محمودی، ترتیب الامالی، ج۶، ص۳۵۸.
  26. «أَوْحَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَى نَجِيِّهِ مُوسَى بْنِ عِمْرَانَ(ع): يَا مُوسَى أَحْبِبْنِي وَ حَبِّبْنِي إِلَى خَلْقِي. قَالَ: يَا رَبِّ إِنِّي أُحِبُّكَ، فَكَيْفَ أُحَبِّبُكَ إِلَى خَلْقِكَ قَالَ: اذْكُرْ لَهُمْ نَعْمَائِي عَلَيْهِمْ، وَ بَلَائِي عِنْدَهُمْ، فَإِنَّهُمْ لَا يَذَّكَّرُونَ إِذْ لَا يَعْرِفُونَ مِنِّي إِلَّا كُلَّ خَيْرٍ»؛ محمدجواد محمودی، ترتیب الامالی، ج۶، ص۳۶۰.
  27. «آیا ندیده‌اید که خداوند آنچه را در آسمان‌ها و در زمین است برای شما رام کرد و نعمت‌های آشکار و پنهان خود را بر شما تمام کرد؟» سوره لقمان، آیه ۲۰.
  28. «بَيْنَا رَسُولُ اللَّهِ(ص) فِي مَسْجِدِهِ فِي رَهْطٍ مِنْ أَصْحَابِهِ‌،... فَقَالَ...وَ قَدْ أَوْحَى إِلَيَّ رَبِّي أَنْ أُذَكِّرَكُمْ بِالنِّعْمَةِ... وَ تَلَا ﴿وَأَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ثُمَّ أَقْبَلَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) عَلَى عَلِيٍّ(ع)، فَقَالَ: قُلْ يَا أَبَا الْحَسَنِ... فَقَالَ: فَكَيْفَ لِي بِالْقَوْلِ- فِدَاكَ أَبِي وَ أُمِّي- وَ إِنَّمَا هَدَانَا اللَّهُ بِكَ. قَالَ: وَ مَعَ ذَلِكَ فَهَاتِ، قُلْ مَا أَوَّلُ نِعْمَةٍ بَلَاكَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ أَنْعَمَ عَلَيْكَ بِهَا قَالَ: أَنْ خَلَقَنِي جَلَّ ثَنَاؤُهُ وَ لَمْ أَكُ شَيْئاً مَذْكُوراً. قَالَ: صَدَقْتَ، فَمَا الثَّانِيَةُ قَالَ: أَنْ أَحْسَنَ بِي إِذْ خَلَقَنِي فَجَعَلَنِي حَيّاً لَا مَيِّتاً. قَالَ: صَدَقْتَ، فَمَا الثَّالِثَةُ قَالَ: أَنْ أَنْشَأَنِي فَلَهُ الْحَمْدُ فِي أَحْسَنِ صُورَةٍ وَ أَعْدَلِ تَرْكِيبٍ. قَالَ: صَدَقْتَ، فَمَا الرَّابِعَةُ قَالَ: أَنْ جَعَلَنِيَ مُتَفَكِّراً رَاغِباً لَا بُلَهَةً سَاهِياً. قَالَ: صَدَقْتَ، فَمَا الْخَامِسَةُ قَالَ: أَنْ جَعَلَ لِي شَوَاعِرَ أُدْرِكُ مَا ابْتَغَيْتُ بِهَا، وَ جَعَلَ لِي سِرَاجاً مُنِيراً. قَالَ: صَدَقْتَ، فَمَا السَّادِسَةُ قَالَ: أَنْ هَدَانِي وَ لَمْ يُضِلَّنِي عَنْ سَبِيلِهِ... قَالَ: فَمَا التَّاسِعَةُ قَالَ: أَنْ سَخَّرَ لِي سَمَاءَهُ وَ أَرْضَهُ وَ مَا فِيهِمَا وَ مَا بَيْنَهُمَا مِنْ خَلْقِهِ. قَالَ: صَدَقْتَ، فَمَا بَعْدَ هَذَا؟ قَالَ: كَثُرَتْ نِعَمُ اللَّهِ يَا نَبِيَّ اللَّهِ فَطَابَتْ، وَ تَلَا ﴿وَإِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لَا تُحْصُوهَا»، محمدجواد محمودی، ترتیب الامالی، ج۶، ص۳۶۱ - ۳۶۳.
  29. «بگو اگر پدرانتان و فرزندانتان و برادرانتان و همسرانتان و دودمانتان و دارایی‌هایی که به دست آورده‌اید و تجارتی که از کساد آن بیم دارید و خانه‌هایی که می‌پسندید از خداوند و پیامبرش و جهاد در راه او نزد شما دوست‌داشتنی‌تر است» سوره توبه، آیه ۲۴.
  30. «بگو اگر خداوند را دوست می‌دارید از من پیروی کنید تا خداوند شما را دوست بدارد و گناهانتان را بیامرزد و خداوند آمرزنده‌ای بخشاینده است» سوره آل عمران، آیه ۳۱.
  31. «لا يُؤمِنُ أحَدُكُم حَتّى أَكُونَ أحَبَّ إلَيهِ مِن وَلَدِهِ و والِدِهِ وَ النّاسِ أجمَعينَ»؛ میزان الحکمه ج ۲ ص۲۳۶
  32. «بگو: برای این (رسالت) از شما مزدی نمی‌خواهم جز دوستداری خویشاوندان (خود) را و هر کس کاری نیک انجام دهد برای او در آن پاداشی نیک بیفزاییم که خداوند آمرزنده‌ای سپاس‌پذیر است» سوره شوری، آیه ۲۳.
  33. جلال الدین سیوطی، الدرالمنثور فی التفسیر المأثور، ج۶، ص۷.
  34. «إِنَّ أَوَّلَ مَنْ يَدْخُلُ الْجَنَّةَ أَنَا وَ أَنْتَ وَ فَاطِمَةُ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ قَالَ عَلِیٌّ فَمُحِبُّونَا؟ قَالَ مِنْ وَرَائِكُمْ»؛ کنزالعمال، ح۳۴۱۶۱؛ بحارالانوار، ج۶۵، ص۱۲۷.
  35. «إِنَّ أَعْرَابِيّاً مِنْ بَنِي تَمِيمٍ أَتَى النَّبِيَّ(ص) فَقَالَ لَهُ أَوْصِنِي فَكَانَ مِمَّا أَوْصَاهُ تَحَبَّبْ إِلَى النَّاسِ يُحِبُّوكَ»؛ محمد بن یعقوب کلینی، کافی، ترجمه: محمدباقر کمره‌ای، ج۲، ص۶۱۴.
  36. محمد بن یعقوب کلینی، کافی، ترجمه: محمدباقر کمره‌ای، ج۲، ص۶۱۴.
  37. اسحاقی، سید حسین، رسول مهربانی ص۱۳.
  38. جاذبه و دافعه علی(ع)، ص۸۹-۹۰.
  39. جاذبه و دافعه علی(ع)، ص۷۱-۷۲.
  40. الْمَحَبَّةُ مَحْوُ الْمُحِبِّ بِصِفَاتِهِ وَ إِثْبَاتُ الْمَحْبُوبِ بِذَاتِهِ؛ الرسالة القشیریة، ص۱۴۴؛ عبدالرحمن بن محمد الانصاری المعروف بابن الدباغ؛ مشارق انوار القلوب و مفاتح اسرار الغیوب، تحقیق ه. ریتر، دار صادر، بیروت، ص۲۱.
  41. مثنوی معنوی، دفتر اول، بیت ۳۰.
  42. قِيلَ: الْمَحَبَّةُ نَارٌ فِي الْقَلْبِ تَحْرُقُ مَا سِوَى الْمَحْبُوبِ. وَ قِيلَ: حَقِيقَةُ الْمَحَبَّةِ أَنْ تَمْحُو مِنَ الْقَلْبِ مَا سِوَى الْمَحْبُوبِ؛ مشارق انوار القلوب، ص۲۱؛ و نیز ر.ک: الرسالة القشیریة، ص۱۴۵.
  43. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۱۰۵.
  44. الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۱۹؛ التاریخ الکبیر، ج۲، ص۲۲۱؛ اسد الغابة، ج۵، ص۹۹؛ مختصر تاریخ دمشق، ج۲۸، ص۲۷۷.
  45. الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۲۰؛ صحیح مسلم، ج۱۶، ص۳۲ دو سال پیش از بعثت آمده است؛ حلیة الأولیاء، ج۱، ص۱۵۷؛ صفة الصفوة، ج۱، ص۵۸۵.
  46. الطبقات الکبری، ج۲، ص۲۲۴؛ الاستیعاب، ج۴، ص۶۲؛ حلیة الأولیاء، ج۱، ص۱۵۶؛ صفة الصفوة، ج۱، ص۵۸۵؛ اسد الغابة، ج۵، ص۱۰۰؛ مختصر تاریخ دمشق، ج۲۸، ص۲۸۶؛ شمس‌الدین ابوعبدالله محمد بن احمد بن عثمان الذهبی، سیر أعلام النبلاء، تحقیق ابراهیم الابیاری، دار المعارف، مصر، ج۲، ص۵۵.
  47. الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۲۵؛ صحیح مسلم، ج۱۶، ص۳۴؛ حلیة الأولیاء، ج۱، ص۱۵۸-۱۵۹؛ الاستیعاب، ج۴، ص۶۲-۶۳؛ صفة الصفوة، ج۱، ص۵۹۰؛ اسد الغابة، ج۵، ص۱۰۰-۱۰۱؛ مختصر تاریخ دمشق، ج۲۸، ص۲۸۲-۲۸۴؛ شهاب‌الدین احمد بن علی ابن حجر العسقلانی، الاصابة فی تمییز الصحابة، دارالکتاب العربی، بیروت، ج۴، ص۶۳-۶۴.
  48. صحیح مسلم، ج۱۶، ص۳۰-۳۲؛ حلیة الأولیاء، ج۱، ص۱۵۶؛ الاستیعاب، ج۴، ص۶۳؛ الاصابة، ج۴، ص۶۴.
  49. «مَا أَظَلَّتِ الْخَضْرَاءُ وَ لَا أَقَلَّتِ الْغَبْرَاءُ عَلَى ذِي لَهْجَةٍ أَصْدَقَ مِنْ أَبِي ذَرٍّ»؛ الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۲۸؛ سنن الترمذی، ج۵، ص۶۲۸؛ ابوجعفر محمد بن الحسن الطوسی، اختیار معرفة الرجال (رجال الکشی)، صححه و علق علیه و قدم له حسن المصطفوی، انتشارات دانشگاه مشهد، ۱۳۴۸ ش. ص۲۴؛ الاستیعاب، ج۴، ص۶۴-۶۵؛ الفردوس بمأثور الخطاب، ج۵، ص۳۳۹؛ کتاب الحدائق، ج۱، ص۴۲۰؛ مجدالدین ابو السعادات المبارک بن محمد المعروف بابن الاثیر الجزری، النهایة فی غریب الحدیث و الاثر، تحقیق طاهر احمد الزاوی، محمود الطناحی، چاپ چهارم افست، انتشارات اسماعیلیان، قم، ۱۳۶۴ ش. ج۲، ص۴۲؛ مختصر تاریخ دمشق، ج۲۸، ص۲۹۰؛ الاصابة، ج۳، ص۶۵؛ سیر أعلام النبلاء، ج۲، ص۵۹.
  50. «رَحِمَ اللَّهُ أَبَا ذَرٍّ يَمْشِي وَحْدَهُ وَ يَمُوتُ وَحْدَهُ، وَ يُبْعَثُ وَحْدَهُ»؛ المغازی، ج۳، ص۱۰۰۰؛ سیرة ابن هشام، ج۴، ص۱۷۹؛ تاریخ الطبری، ج۳، ص۱۰۱-۱۰۷؛ جوامع السیرة، ص۲۰۱؛ اسد الغابة، ج۵، ص۱۰۱؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۲۷۶-۲۸۰؛ مختصر تاریخ دمشق، ج۲۸، ص۲۸۶-۲۸۷؛ نهایة الارب، ج۱۷، ص۳۵۲-۳۵۵؛ عیون الاثر، ج۲، ص۲۵۳-۲۵۷؛ تاریخ الذهبی، ج۲، ص۶۲۷-۶۳۲؛ البدایة و النهایة، ج۵، ص۵-۱۲؛ سیرة ابن کثیر، ج۲، ص۲۶۶-۲۷۲؛ الاصابة، ج۴، ص۶۵؛ بحارالانوار، ج۲۱، ص۲۱۵-۲۱۶.
  51. سیرة ابن هشام، ج۱، ص۳۳۹؛ حلیة الأولیاء، ج۱، ص۱۴۸؛ نهایة الأرب، ج۱۶، ص۲۲۹.
  52. سیرة ابن هشام، ج۱، ص۳۴۰؛ حلیة الاولیاء، ج۱، ص۱۴۸؛ صفة الصفوة، ج۱، ص۴۳۴-۴۳۷؛ اسد الغابة، ج۱، ص۲۴۳؛ مختصر تاریخ دمشق، ج۵، ص۲۵۵-۲۵۶؛ نهایة الارب، ج۱۶، ص۲۲۹.
  53. آبی متعلق به «بنی‌لحیان» از قبیله «هذیل» نزدیک «هدأة» در میان مکه و طائف (مکه و عسفان). ر.ک: ابوعبید عبدالله بن عبد العزیز البکری الاندلسی، معجم ما استعجم من اسماء البلاد و المواضع، حققه و ضبطه مصطفی السقا، الطبعة الثالثة، عالم الکتب، بیروت، ۱۴۰۳ ق. ج۲، ص۶۴۱-۶۴۲؛ شهاب‌الدین ابوعبدالله یاقوت الحموی، معجم البلدان، دار بیروت للطباعة و النشر، بیروت، ۱۴۰۸ ق. ج۳، ص۲۹؛ محمد بن عبد المنعم الحمیری، الروض المعطار فی خبر الأقطار، حققه احسان عباس، الطبعة الثانیة، مکتبة لبنان، بیروت، ۱۹۸۴ م، ص۲۶۷.
  54. ابن سعد در الطبقات الکبری ج ۲، ص۵۵ می‌نویسد: پیامبر ده نفر را فرستاد ولی نام هفت نفر را می‌آورد. علاوه بر شش‌نفری که نامشان آمد، معتب بن عبید را نیز نام می‌برد. واقدی در المغازی ج ۱، ص۳۵۵ می‌نویسد آنان هفت نفر بودند و همین اسامی را ذکر می‌کند.
  55. «پس هر سو رو کنید رو به خداوند است» سوره بقره، آیه ۱۱۵.
  56. المغازی، ج۱، ص۳۵۴-۳۶۲؛ سیرة ابن هشام، ج۳، ص۱۶۰-۱۶۶؛ الطبقات الکبری، ج۲، ص۵۵-۵۶؛ نهایة الارب، ج۱۷، ص۱۳۳-۱۳۶.
  57. «و خداوند کافران را در (اوج) کینه‌شان بی‌آنکه به دستاوردی رسیده باشند بازگرداند و خداوند در جنگ، مؤمنان را بسنده شد» سوره احزاب، آیه ۲۵.
  58. المغازی، ج۱، ص۲۹۲.
  59. کلیات فارسی اقبال لاهوری، ص۲۸۳.
  60. سیرة ابن هشام، ج۳، ص۵۱.
  61. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۱۰۸.
  62. «جُبِلَتِ الْقُلُوبُ عَلَى حُبِّ مَنْ أَحْسَنَ إِلَيْهَا وَ بُغْضِ مَنْ أَسَاءَ إِلَيْهَا»؛ من لا یحضره الفقیه، ج۴، ص۴۱۹؛ المواعظ، ص۵۵؛ تحف‌العقول، ص۲۶؛ حلیة الاولیاء، ج۴، ص۱۲۱؛ مسند الشهاب، ج۱، ص۳۵۱؛ تاریخ بغداد، ج۴، ص۲۷۷، ج۱۱، ص۹۴ قسمت اول حدیث؛ الفردوس بمأثور الخطاب، ج۲، ص۱۱۱؛ الجامع الصغیر، ج۱، ص۵۵۴؛ ظهیرالدین ابوالحسن علی بن زید البیهقی (فرید خراسان) می‌نویسد: كُلُّ كَمَالٍ مَحْبُوبٌ، وَ مَنْ أَحَبَّ كَامِلًا اعْتَقَدَ تِلْكَ الْمَحَبَّةَ كَمَالًا لَهُ. وَ مَنْ أَحْسَنَ إِلَى وَاحِدٍ فَهُوَ مَحْبُوبٌ، كَمَا قَالَ النَّبِيُّ(ص): جُبِلَتِ الْقُلُوبُ عَلَى حُبِّ مَنْ أَحْسَنَ إِلَيْهَا.... معارج نهج البلاغة، حققها و قدم له محمدتقی دانش پژوه، الطبعة الأولی، مکتبة المرعشی النجفی، ۱۴۰۹ ق. ص۴۰۶.
  63. «جُبِلَتِ الْقُلُوبُ عَلَى حُبِّ مَنْ نَفَعَهَا وَ بُغْضِ مَنْ ضَرَّهَا»؛ وسائل الشیعة، ج۱۱، ص۴۴۵.
  64. «قُلُوبُ الرِّجَالِ وَحْشِيَّةٌ فَمَنْ تَأَلَّفَهَا أَقْبَلَتْ عَلَيْهِ»؛ جارالله محمود بن عمر الزمخشری، ربیع الابرار و نصوص الاخبار، تحقیق سلیم النعیمی، افست دار الذخائر للمطبوعات، قم، ۱۴۱۰ ق. ج۱، ص۴۵۸ بدون «الرجال»؛ وسائل الشیعة، ج۸، ص۵۱۰.
  65. مسند احمد بن حنبل، ج۱، ص۳۹۹؛ مسند أبی یعلی الموصلی، ج۵، ص۲۷۰؛ ج۶، ص۳۵، ۳۶، ۲۵۶؛ ج۹، ص۱۰۰؛ ابومحمد عبدالرحمن بن ابی حاتم الرازی، علل الحدیث، دار المعرفة، بیروت، ۱۴۰۵ ق. ج۲، ص۱۲۳؛ المعجم الصغیر، ج۱، ص۲۸، ۵۱، ۵۸، ۹۱؛ ج۲، ص۱۳۰، ۱۵۰؛ ابوعبدالله محمد بن النعمان البغدادی الملقب بالمفید، الامالی، منشورات جماعة المدرسین، قم، ۱۴۰۳ ق. ص۱۵۲؛ حلیة الاولیاء، ج۴، ص۱۱۲، ج۵، ص۳۷؛ ج۶، ص۲۸۵؛ ج۷، ص۳۰۸؛ مسند الشهاب، ج۱، ص۱۴۲؛ امالی الطوسی، ج۲، ص۲۳۴، ۲۴۵؛ الرسالة القشیریة، ص۱۴۵، ۱۴۸؛ ابوحامد محمد بن محمد الغزالی، احیاء علوم الدین، صحح باشراف عبد العزیز عزالدین السیروان، دارالقلم، بیروت، ج۳؛ قطب‌الدین الکیذری البیهقی، حدائق الحقائق فی شرح نهج‌البلاغة، تحقیق عزیز الله العطاردی، طبع هند، ۱۴۰۴ ق. ج۱، ص۲۲۳؛ الجامع الصغیر، ج۲، ص۶۶۶؛ زین‌الدین بن علی بن احمد العاملی (الشهید الثانی)، کشف الریبة عن احکام الغیبة، المکتبة المرتضویة، طهران، ص۱۶۹؛ کنز العمال، ج۹، ص۱۱؛ بحارالانوار، ج۶۸، ص۷۰؛ سفینة البحار، ج۱، ص۱۹۹.
  66. الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۲، ص۵۲۵.
  67. امالی الصدوق، ص۳۹۶ در مصرع دوم بیت نخست «هذا محال» آمده است؛ ابو علی‌محمد بن القتال النیسابوری، روضة الواعظین، الطبعة الاولی، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت، ۱۴۰۶ ق. ص۴۵۸؛ سفینة البحار، ج۱، ص۱۹۹؛ ابن شعبه حرّانی در بخش احادیث امام باقر(ع) آورده است که حضرت فرمود: «مَا عَرَفَ اللَّهَ مَنْ عَصَاهُ». (خدا را نشناخته است کسی که او را نافرمانی کند) سپس شعر یاد شده را خواند. تحف‌العقول، ص۲۱۵؛ در الفتوحات المکتیة ج۲، ص۳۵۳، مصرع دوم بیت نخست چنین آمده است: هَذَا مَحَالٌ فِي الْقِيَاسِ بَدِيعُ و نیز گفته‌اند که این ابیات از «رابعه عدویه» است و عزّالدین محمود بن علی کاشانی، مصباح الهدایة و مفتاح الکفایة، با تصحیح و مقدمه و تعلیقات جلال‌الدین همایی، چاپ دوم، انتشارات کتابخانه سنائی، ص۴۰۹.
  68. ر.ک: الفتوحات المکیة، ج۲، ص۳۵۲-۳۵۷.
  69. ر.ک: الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۲، ص۵۷۱.
  70. جاذبه و دافعه علی(ع)، ص۸۸-۸۹.
  71. الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۲، ص۵۷۱.
  72. «مَنْ أَحْيَا سُنَّتِي فَقَدْ أَحَبَّنِي، وَ مَنْ أَحَبَّنِي كَانَ مَعِي فِي الْجَنَّةِ‌»؛ الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۲، ص۵۷۲؛ الجامع الصغیر، ج۲، ص۵۵۸.
  73. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۱۱۶.
  74. «عَلَيْكُمْ بِآثَارِ رَسُولِ اللَّهِ(ص) وَ سُنَّتِهِ وَ آثَارِ الْأَئِمَّةِ الْهُدَاةِ مِنْ أَهْلِ بَيْتِ رَسُولِ اللَّهِ(ص) مِنْ بَعْدِهِ وَ سُنَّتِهِمْ، فَإِنَّهُ مَنْ أَخَذَ بِذَلِكَ فَقَدِ اهْتَدَى وَ مَنْ تَرَكَ ذَلِكَ وَ رَغِبَ عَنْهُ ضَلَّ، لِأَنَّهُمْ هُمُ الَّذِينَ أَمَرَ اللَّهُ بِطَاعَتِهِمْ وَ وَلَايَتِهِمْ»؛ الکافی، ج۸، ص۸.
  75. سفینة البحار، ج۱، ص۶۶۲.
  76. «بگو اگر خداوند را دوست می‌دارید از من پیروی کنید تا خداوند شما را دوست بدارد و گناهانتان را بیامرزد» سوره آل عمران، آیه ۳۱.
  77. «وَ اللَّهِ لَوْ أَحَبَّنَا حَجَرٌ حَشَرَهُ اللَّهُ مَعَنَا وَ هَلِ الدِّينُ إِلَّا الْحُبُّ؟»؛ سفینة البحار، ج۱، ص۲۰۱ و نیز ر.ک: دعائم الاسلام، ج۱، ص۷۱.
  78. «مَنْ أَحَبَّ قَوْماً حَشَرَهُ اللَّهُ فِي زُمْرَتِهِمْ»؛ مجمع الزوائد، ج۱۰، ص۲۸۱؛ الجامع الصغیر، ج۲، ص۵۵۳؛ کنز العمال، ج۹، ص۱۰.
  79. «يَا عَلِيُّ لَوْ أَنَّ رَجُلًا أَحَبَّ فِي اللَّهِ حَجَراً لَحَشَرَهُ اللَّهُ مَعَهُ»؛ ابوالقاسم علی بن محمد الخزاز، کفایة الأثر فی النص علی ائمة الاثنی عشر، تحقیق عبداللطیف الحسینی الکوه کمری، انتشارات بیدار، قم، ۱۴۰۱ ق. ص۱۵۱.
  80. «بگو: برای این (رسالت) از شما مزدی نمی‌خواهم جز دوستداری خویشاوندان (خود) را» سوره شوری، آیه ۲۳.
  81. «بگو هر پاداشی از شما خواسته باشم از آن خودتان باد! پاداش من جز با خداوند نیست» سوره سبأ، آیه ۴۷.
  82. «بگو: برای این (پیامبری) از شما مزدی نمی‌خواهم جز این که هر کس بخواهد به سوی پروردگار خویش راهی پیش گیرد» سوره فرقان، آیه ۵۷.
  83. «یا می‌گویند: (پیامبر) بر خداوند دروغی بسته است» سوره شوری، آیه ۲۴.
  84. «و اوست که توبه را از بندگانش می‌پذیرد» سوره شوری، آیه ۲۵.
  85. تفسیر مجمع‌البیان، ج۵، ص۲۹؛ و نیز ر.ک: ابوزکریا یحیی بن زیاد المعروف بالفراء، معانی القرآن، الطبعة الثالثة، عالم الکتب، بیروت، ۱۴۰۳ ق. ج۳، ص۲۲-۲۳؛ ابوالقاسم فرات بن ابراهیم بن فرات الکوفی، تفسیر فرات الکوفی، تحقیق محمد الکاظم، مؤسسة الطبع و النشر التابعة لوزارة الثقافة الارشاد الاسلامی، ۱۴۱۰ ق. ص۳۹۱؛ ابوالحسن علی بن ابراهیم القمی، تفسیر القمی، صححه و علق علیه و قدم له السید طیب الموسوی الجزائری، مؤسسة دارالکتاب للطباعة و النشر، قم، ۱۳۸۷ ق. ج۲، ص۲۷۵-۲۷۶.
  86. تفسیر فرات الکوفی، ص۳۸۹-۳۹۱؛ المعجم الکبیر، ج۳، ص۴۷؛ ابونعیم احمد بن عبدالله بن احمد الاصبهانی، النور المشتعل من کتاب ما نزل من القرآن فی علی(ع)، جمعه و معه و رتبه و قدم له و علق علیه محمدباقر المحمودی، الطبعة الأولی، منشورات مطبعة وزارة الارشاد الاسلامی، ۱۴۰۶ ق. ص۲۰۸؛ ابوالحسن علی بن محمد الشافعی المعروف بابن المغازلی، مناقب الامام علی بن أبی طالب، تحقیق محمدباقر البهبودی، دار الاضواء، بیروت، ۱۴۰۳ ق. ص۳۰۹؛ ابوالقاسم عبیدالله بن عبدالله الحاکم الحسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل فی الآیات النازله فی اهل‌البیت(ع)، به تحقیق محمدباقر المحمودی، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت، ۱۳۹۳ ق. ج۲، ص۱۳۰-۱۳۵؛ تفسیر الکشاف ج۴، ص۲۱۹-۲۲۰؛ التفسیر الکبیر، ج۲۷، ص۱۶۶؛ الجامع لاحکام القرآن، ج۸، ص۵۸۴۳؛ محب‌الدین ابوجعفر احمد بن عبدالله الطبری، دخائر العقبی فی مناقب ذوی القربی، دار المعرفة، بیروت، ص۲۵؛ ابراهیم بن محمد الجوینی الخراسانی المعروف بابن المؤیّد، فرائد السمطین، مؤسسة المحمودی، بیروت، ۱۴۰۰ ق. ج۲، ص۱۳؛ مجمع الزوائد، ج۷، ص۱۰۳، ج۹، ص۱۶۸؛ الدر المنثور، ج۶، ص۷؛ القاضی نورالله الشوشتری، احقاق الحق و ازهاق الباطل، مع تعلیقات السید شهاب‌الدین المرعشی النجفی، مکتبة المرعشی النجفی، قم، ج۳، ص٣؛ ینابیع المودة، ج۱، ص۱۰۵.
  87. «أَنَا مِنْ أَهْلِ بَيْتٍ فَرَضَ اللَّهُ مَوَدَّتَهُمْ فِي كِتَابِهِ فَقَالَ تَعَالَى: ﴿قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى وَمَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِيهَا حُسْنًا فَالْحَسَنَةُ مَوَدَّتُنَا أَهْلَ الْبَيْتِ»؛ ابوعبدالله محمد بن النعمان البغدادی الملقب بالمفید، الارشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت، ۱۳۹۹ ق. ص۱۸۸؛ و با مختصر اختلاف در لفظ: ابوالفرج علی بن الحسین بن محمد الاصفهانی، مقاتل الطالبین، شرح و تحقیق السید احمد صقر، الطبعة الثانیة، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت، ۱۴۰۸ ق. ص۶۲؛ مستدرک الحاکم، ج۳، ص۱۷۲؛ امالی الطوسی، ج۱، ص۲۷۶؛ إعلام الوری، ص۲۰۸؛ ذخائر العقبی، ص۱۳۸؛ ابوالحسن علی بن عیسی الاریلی، کشف الغمة فی معرفة الائمة، مکتبة بنی‌هاشم، تبریز، ۱۳۸۱ ق. ج۱، ص۵۳۸ افترض الله؛ فرائد السمطین، ج۲، ص۱۲۰؛ ینابیع المودة، ج۲، ص۹۴.
  88. «سوره‌های حامیم» هفت سوره از قرآن است که با «حم» شروع می‌شود و پشت‌سرهم قرار گرفته و همه از سوره‌های مکی‌اند. این سوره‌ها عبارتند از: غافر، فصلت، شوری، زخرف، دخان، جاثیه، احقاف.
  89. الدر المنثور، ج۶، ص۷؛ مقتل‌نویسان نوشته‌اند وقتی اسیران را به دمشق آوردند و در بازار شام و کنار درب مسجد همان‌جایی که معمولاً اسیران را نگه می‌داشتند بازداشتند، پیرمردی از اهل شام پیش رفت و گفت: سپاس خدایی را که شما را کشت و نابود ساخت و مردمان را از شرتان آسوده کرد و امیرمؤمنان را بر شما چیره ساخت. علی بن حسین(ع) از او پرسید آیا قرآن خوانده‌ای؟ گفت: آری. پرسید: آیا این آیه را خوانده‌ای؟ ﴿قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى. گفت: آری خوانده‌ام. فرمود: ای پیرمرد، نزدیکان پیامبر ماییم. و آیا این آیه را خوانده‌ای؟ ﴿آتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ «و حقّ خویشاوند را به او برسان» سوره اسراء، آیه ۲۶. گفت آری خوانده‌ام. فرمود: ماییم خویشاوندانی که خدا به پیامبرش فرمود حق آنان را بده. و آیا این آیه را خوانده‌ای؟ ﴿إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا «جز این نیست که خداوند می‌خواهد از شما اهل بیت هر پلیدی را بزداید و شما را به شایستگی پاک گرداند» سوره احزاب، آیه ۳۳. گفت: آری. فرمود: ماییم اهل‌بیت پاکیزه از آلایش. پیرمرد درحالی‌که از آنچه گفته بود دچار پشیمانی بود، لحظه‌ای سکوت کرد. سپس دست‌ها را به‌سوی آسمان بلند کرد و گفت: خدایا از بغضی که از اینان در دل داشتم به درگاهت توبه می‌کنم. من از دشمنان محمد و آل محمد بیزارم». ابوالمؤیّد الموفق بن احمد اخطب خوارزم (الخوارزمی)، مقتل‌الحسین، تحقیق و تعلیق محمد السماوی، مکتبة المفید، قم، ج۲، ص۶۱-۶۲؛ رضی‌الدین ابوالقاسم علی بن موسی ابن طاووس، اللهوف علی قتلی الطفوف (آهی سوزان بر مزار شهیدان)، ترجمه سید احمد فهری زنجانی، انتشارات جهان، تهران، ص۱۷۶-۱۷۸؛ عباس بن محمدرضا القمی، نفس المهموم فی مصیبة سیدنا الحسین المظلوم، تحقیق رضا استادی، مکتبة بصیرتی، قم، ۱۴۰۵ ق. ص۴۳۳-۴۳۴؛ عبدالرزاق الموسوی المقرم، مقتل‌الحسین، الطبعة الخامسة، مکتبة بصیرتی، قم، ۱۳۹۴ ق. ص۴۴۸-۴۴۹.
  90. الکافی، ج۱، ص۴۱۳.
  91. کمیت بن زید اسدی در سال ۶۰ هجری در کوفه متولد شد. از کودکی شعر می‌گفت ولی هرگز آن را وسیله کسب قرار نداد، بلکه در مسجد کوفه مکتب‌داری و تعلیم اطفال را پیشه ساخت. او حافظ قرآن، فقیه شیعه، متکلمی برجسته، نسب‌شناسی مسلّط، تیراندازی ماهر، سوارکاری چابک بود. در دین‌داری استوار و شیعه‌ای راستین و در دفاع از تشیّع شهره بود و با عزت‌نفس و اخلاص و اعتقاد کامل به آیینی که پذیرفته بود زندگی و مبارزه کرد. عشق و دلبستگی او به اهل‌بیت بارها او را تا مرز شهادت کشاند. پس از سرودن قصیده‌ای در رثای زید بن علی بن الحسین و یحیی بن زید - پرچم‌داران در قیام عدالت‌خواهانه - دستگیر و راهی زندان شد ولی پس از چندی از زندان گریخت. کمیت با امام سجاد، امام باقر و امام صادق(ع) در ارتباط بود و برخی اشعار خود را در محضر آنان قرائت کرده است و آن پیشوایان حق و عدل در حقش دعا کرده‌اند. ابوعکرمه صبی درباره شعر کمیت گفته است: «اگر شعر کمیت نبرد، زبان عرب ترجمان نمی‌یافت و بیان به ابهام می‌رفت». کمیت نمونه والای شاعر متعهد است. او در سال ۱۲۶ هجری بر سر عشق و اعتقاد خود به شهادت رسید. هنگام مرگ درحالی‌که جان تسلیم می‌کرد چشم گشود و گفت: اللّهمّ آل محمد! اللّهمّ آل محمد! اللّهمّ آل محمد! و آن‌گاه جان سپرد. قصائدی را که در آنها ارادت و تشیّع خود به بنی‌هاشم را اعلام کرده و از حق و عدل دفاع کرده و جنایات امویان را برشمرده «هاشمیات» گویند. ر.ک: ابومحمد عبدالله بن مسلم بن قتیبة الدینوری، الشعر و الشعراء، حققه و ضبط نصّه مفید قمیحة، راجعه و ضبط نصّه نعیم زرزور، الطبعة الثانیة، دارالکتب العلمیة، بیروت، ۱۴۰۵ ق. ص۳۸۵-۳۸۷؛ الأغانی، ج۱۷، ص۳-۴۴؛ عبدالقادر بن عمر البغدادی، خزانة الادب و لب لباب لسان العرب، تحقیق و شرح عبد السلام محمد هارون، الطبعة الأولی، مکتبة الخانجی، القاهرة، ۱۴۰۶ ق. ج۱، ص۱۴۴-۱۴۷؛ شوقی ضیف، تاریخ الادب العربی، ج۲، العصر الاسلامی، الطبعة الثانیة عشرة، دار المعارف، القاهرة، ص۳۲۳-۳۲۹؛ عمر فروخ، تاریخ الادب العربی، الطبعة الخامسة، دار العلم للملایین، بیروت، ۱۹۸۲ م. ص۶۹۷-۷۰۳؛ حنا الفاخوری، تاریخ ادبیات زبان عربی، ترجمه عبدالمحمد آیتی، انتشارات توس، ص۲۳۷-۲۳۸؛ صادق آئینه‌وند، ادبیات انقلاب در شیعه، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۵۹ ش. ج۱، ص۵۹-۶۹.
  92. ابو المسهل الکمیت بن زید بن خنیس (الکمیت الاسدی)، القصائد الهاشمیات للکمیت بن زید الاسدی، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت، ص۳۰؛ تفسیر مجمع‌البیان، ج۵، ص۲۹؛ خزانة الادب، ج۴، ص۳۱۴؛ تاریخ الادب العربی لشوقی ضیف، ج۲، العصر الاسلامی، ص۳۲۶.
  93. محمد بن ادریس الشافعی، دیوان الامام الشافعی، جمعه و حققه و شرحه امیل بدیع یعقوب، الطبعة الثالثة، دارالکتاب العربی، بیروت، ۱۴۱۶ ق. ص۱۱۵ مصرع نخست بیت دوم چنین آمده است: یکفیکم من عظیم الفخر أنکم، الصواعق المحرقة، ص۱۴۸؛ روضات الجنات، ج۷، ص۲۵۰؛ الکنی و الالقاب، ج۲، ص۳۴۹؛ مصطفی الشکعة، الائمة الاربعة، الامام محمد بن ادریس الشافعی، الطبعة الأولی، دارالکتاب اللبنانی، بیروت، ۱۴۰۴ ق. ص۵۳ مصرع اول بیت دوم چنین آمده است: یکفیکم من عظیم الفخر أنکم.
  94. عمادالدین ابوجعفر محمد بن أبی القاسم الطبری، بشارة المصطفی لشیعة المرتضی، الطبعة الثانیة، المکتبة الحیدریة، النجف، ۱۳۸۳ ق. ص۱۹۷؛ تفسیر الکشاف، ج۴، ص۲۲۰-۲۲۱؛ التفسیر الکبیر، ج۲۷، ص۱۶۵-۱۶۶؛ فرائد السمطین، ج۲، ص۲۵۵-۲۵۶.
  95. دیوان الامام الشافعی، ص٩٣؛ حلیة الأولیاء، ج۹، ص۱۵۲-۱۵۳ بدون بیت دوم و با اختلاف؛ التفسیر الکبیر، ج۲۷، ص۱۶۶؛ معجم الادباء، ج۱۷، ص۳۱۰ «بملتطم»؛ سیر أعلام النبلاء، ج۱۰، ص۵۸ «خیفنا»؛ الوافی بالوفیات، ج۲، ص۱۷۸ در مصرع اول بیت دوم «إذا سار» آمده است؛ طبقات الشافعیة الکبری، ج۱، ص۲۹۹؛ النجوم الزاهرة، ج۲، ص۱۷۷؛ الصواعق المحرقة، ص۱۳۳؛ ینابیع المودة، ج۳، ص۲؛ روضات الجنات، ج۷، ص۲۵۰ بساکن خیفها؛ الائمة الاربعة، الامام محمد بن ادریس الشافعی، ص۵۰-۵۱ بملتطم؛ و نیز امام شافعی چنین سروده است: قَالُوا تَرَفَّضْتُ قُلْتُ: كَلّا *** مَا الرَّفْضُ دِينِي وَ لَا اعْتِقَادِي لكِنْ تَوَلَّيْتُ غَيْرَ شَكٍّ *** خَيْرَ إِمَامٍ وَ خَيْرَ هَادِي إِنْ كَانَ حُبُّ الْوَلِيِّ رَفْضًا *** فَإِنَّ رَفْضِي إِلَى الْعِبَادِ دیوان الامام الشافعی، ص۷۲.
  96. «مَنْ أَحَبَّنِي وَ أَحَبَّ هَذَيْنِ وَ أَبَاهُمَا وَ أُمَّهُمَا كَانَ مَعِي فِي دَرَجَتِي يَوْمَ الْقِيَامَةِ»؛ مسند احمد بن حنبل، ج۱، ص۷۷؛ الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۲، ص۵۶۶؛ بشارة المصطفی، ص۳۲؛ مناقب ابن شهرآشوب، ج۳، ص۳۸۲؛ کشف الغمة، ج۱، ص۵۲۹؛ جمال‌الدین الحسن بن یوسف المطهر (العلامة الحلی)، کشف‌الیقین فی فضائل امیرالمؤمنین، تحقیق حسین درگاهی، الطبعة الأولی، مؤسسة الطبع و النشر التابعة لوزارة الثقافة و الارشاد الاسلامی، ۱۴۱۱ ق. ص۲۲۱؛ الصواعق المحرقة، ص۱۳۸، ۱۵۳.
  97. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۱۲۰.
  98. آلُ مُحَمَّدٍ(ص) مَعْدَنُ الْعِلْمِ وَ أَصْلُ الرَّحْمَةِ؛ ابوالحسن احمد بن یحیی البلاذری، انساب الاشراف، حققه و قدم له سهیل زکّار، ریاضی زرکلی، الطبعة الأولی، دارالفکر، بیروت، ۱۴۱۷ ق. ج۲، ص۳۸۵.
  99. «فَلَا تَخْرَقُوا بِهِمْ. أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ إِمَارَةَ بَنِي أُمَيَّةَ كَانَتْ بِالسَّيْفِ وَ الْعَسْفِ وَ الْجَوْرِ وَ أَنَّ إِمَامَتَنَا بِالرِّفْقِ وَ التَّأَلُّفِ وَ الْوَقَارِ وَ التَّقِيَّةِ وَ حُسْنِ الْخِلْطَةِ وَ الْوَرَعِ وَ الِاجْتِهَادِ، فَرَغِّبُوا النَّاسَ فِي دِينِكُمْ وَ فِي مَا أَنْتُمْ فِيهِ»؛ الخصال، ج۲، ص۳۵۴-۳۵۵؛ وسائل الشیعة، ج۱۱، ص۴۳۰.
  100. «فَاسْتَعِنْ بِاللَّهِ عَلَى مَا أَهَمَّكَ، وَ اخْلِطِ الشِّدَّةَ بِضِغْثٍ مِنَ اللِّينِ، وَ ارْفُقْ مَا كَانَ الرِّفْقُ أَرْفَقَ، وَ اعْتَزِمْ بِالشِّدَّةِ حِينَ لَا تُغْنِي عَنْكَ إِلَّا الشِّدَّةُ، وَ اخْفِضْ لِلرَّعِيَّةِ جَنَاحَكَ، وَ ابْسُطْ لَهُمْ وَجْهَكَ، وَ أَلِنْ لَهُمْ جَانِبَكَ»؛ نهج‌البلاغه، نامه ۴۶.
  101. غررالحکم، ج۲، ص۱۵۸.
  102. غررالحکم، ج۲، ص۱۸۹.
  103. غررالحکم، ج۲، ص۱۷۵.
  104. غررالحکم، ج۱، ص۵۱.
  105. غررالحکم، ج۲، ص۲۳۹.
  106. ر.ک: ادب الدنیا و الدین، ص۲۴۳.
  107. غررالحکم، ج۲، ص۱۹۵.
  108. «مَنْ كَانَ رَفِيقاً فِي أَمْرِهِ نَالَ مَا يُرِيدُ مِنَ النَّاسِ»؛ الکافی، ج۲، ص۱۲۰؛ وسائل الشیعة، ج۱۱، ص۲۱۵؛ بحارالانوار، ج۷۵، ص۶۴.
  109. «إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ رَفِيقٌ يُحِبُّ الرِّفْقَ». (خدای عزوجل ملایم است و ملایمت را دوست دارد). امام باقر(ع). الکافی، ج۲، ص۱۱۹.
  110. «إِنَّ الرِّفْقَ لَمْ يُوضَعْ عَلَى شَيْ‏ءٍ إِلَّا زَانَهُ وَ لَا نُزِعَ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلَّا شَانَهُ»؛ الکافی، ج۲، ص۱۱۹.
  111. «وَ ارْفُقْ بِالْخَاصَّةِ وَ الْعَامَّةِ فَإِنَّ الرِّفْقَ يُمْنٌ»؛ ابواسحاق ابراهیم بن محمد الکوفی المعروف بابن هلال الثقفی، الغارات، حققه و علق علیه السید عبدالزهراء الحسینی الخطیب، الطبعة الأولی، دار الاضواء، بیروت، ۱۴۰۷ ق. ص۱۲۷.
  112. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۱۳۱.
  113. منتهی الآمال، ج۱، ص۲۰۷.
  114. ابو بشر عمرو بن عثمان بن قنبر المعروف بسیبویه، الکتاب، تحقیق و شرح عبدالسلام محمد هارون، الطبعة الثالثة، مکتبة الخانجی، القاهرة، ۱۴۰۸ ق. ج۱، ص۲۷۶؛ الطبقات الکبری، ج۳، ص۳۴؛ انساب الاشراف، ج۲، ص۵۰۲؛ مقتل الامام امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب(ع)، ص۸۹؛ الکامل فی اللغة و الادب، ج۲، ص۱۴۷؛ الأغانی، ج۱۵، ص۲۱۹-۲۲۰؛ کشف الغمة، ج۱، ص۴۳۵ «عذیری من خلیلی من مراده» آمده است؛ خزانة الادب، ج۱۰، ص۲۱۰؛ بحارالانوار، ج۴۲، ص۱۹۳؛ در مصرع اول «أرید حیاته» نیز نقل شده است: الاستیعاب، ج۳، ص۶۱؛ نهایة الارب، ج۱۹، ص۲۱۱.
  115. تعبیر امام خمینی درباره امیرمؤمنان(ع) در پیام به مناسبت برگزاری کنگره هزاره نهج‌البلاغه بیست و هفتم اردیبهشت‌ماه هزار و سیصد و شصت، صحیفه نور، ج۱۴، ص۲۲۴.
  116. آن حضرت مظهر رحمت الهی بود چنان‌که در روایات متعدد وارد شده است. ر.ک: بحارالانوار، ج۳۵، ص۴۲۳-۴۲۷.
  117. ر.ک: ابوعبدالله محمد بن النعمان البغدادی الملقب بالمفید، الجمل و النصرة لسید العترة فی حرب البصره، مکتبة الداوری، قم، ص۴۱.
  118. امیرمؤمنان(ع) در توصیف آن واقعه فرموده است: «وَ بَسَطْتُمْ يَدِي فَكَفَفْتُهَا وَ مَدَدْتُمُوهَا فَقَبَضْتُهَا ثُمَّ تَدَاكَكْتُمْ عَلَيَّ تَدَاكَّ الْإِبِلِ الْهِيمِ عَلَى حِيَاضِهَا يَوْمَ وِرْدِهَا حَتَّى انْقَطَعَتِ‏ النَّعْلُ وَ سَقَطَ الرِّدَاءُ وَ وُطِئَ الضَّعِيفُ وَ بَلَغَ مِنْ سُرُورِ النَّاسِ بِبَيْعَتِهِمْ إِيَّايَ أَنِ ابْتَهَجَ بِهَا الصَّغِيرُ وَ هَدَجَ إِلَيْهَا الْكَبِيرُ وَ تَحَامَلَ نَحْوَهَا الْعَلِيلُ وَ حَسَرَتْ إِلَيْهَا الْكِعَابُ». (شما برای بیعت دستم را گشودید و من بستم. شما آن را به‌سوی خود کشیدید و من آن را برگرفتم. پس از آن همچون شتران تشنه که به روز ورود به آبشخور هجوم آورند و به یکدیگر پهلو زنند، هجوم آوردید. آن‌چنان‌که کفش از پای به در شد و ردا از دوش بیفتاد، و شخص ناتوان در زیر دست‌وپای ماند. سرور و خوشحالی مردم آن روز برای بیعت با من، چنان شدّت داشت که کودکان به وجد بودند. پیران خانه‌نشین با پای لرزان خود برای دیدار صحنه این بیعت به راه افتاده بودند. بیماران برای مشاهده بر دوش افراد سوار شده بودند، و از فرط شادی دختران نورسیده سربرهنه آمده بودند). نهج‌البلاغه، کلام ۲۲۹.
  119. الجمل، ص۱۲۱.
  120. جایی است میان واسط و کوفه نزدیک بصره که در آنجا پیش از اسلام میان بنی‌شیبان و فرستادگان خسروپرویز جنگی در گرفت و شیبانیان پیروز شدند. ر.ک: معجم ما استعجم، ج۳، ص۱۰۴۲-۱۰۴۳؛ شرح ابن أبی الحدید، ج۲، ص۱۸۶؛ الروض المعطار، ص۲۶۰-۲۶۲.
  121. الجمل، ص۱۶۷.
  122. الجمل، ص۲۰۹.
  123. علی(ع) در مذمت اهل شام فرمود: «جُفَاةٌ طَغَامٌ وَ عَبِيدٌ أَقْزَامٌ جُمِعُوا مِنْ كُلِّ أَوْبٍ وَ تُلُقِّطُوا مِنْ كُلِّ شَوْبٍ مِمَّنْ يَنْبَغِي أَنْ يُفَقَّهَ وَ يُؤَدَّبَ وَ يُعَلَّمَ وَ يُدَرَّبَ وَ يُوَلَّى عَلَيْهِ وَ يُؤْخَذَ عَلَى يَدَيْهِ لَيْسُوا مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ وَ لَا مِنَ الَّذِينَ تَبَوَّؤُا الدَّارَ وَ الْإِيمانَ». (سنگدلان و ناکسان و فرومایگان رذل از هر ناحیتی آمده‌اند و از گروه‌های ناکس و بی‌اصل ترکیب یافته‌اند. آمیخته‌ای از کسانی که سزاوار است تعلیم ببینند و ادب آموزند، آموخته گردند و تربیت شوند و بر آنان ولایت کنند و دستشان را بگیرند. نه از مهاجران و انصارند و نه از آنان که خانه و زندگی خود را برای مهاجران آماده کردند و از جان‌ و دل ایمان را پذیرفتند). نهج‌البلاغه، کلام ۲۳۸.
  124. «فَوَاللَّهِ مَا دَفَعْتُ الْحَرْبَ يَوْماً إِلَّا وَ أَنَا أَطْمَعُ أَنْ تَلْحَقَ بِي طَائِفَةٌ فَتَهْتَدِيَ بِي وَ تَعْشُوَ إِلَى ضَوْئِي وَ ذَلِكَ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ أَقْتُلَهَا عَلَى ضَلَالِهَا وَ إِنْ كَانَتْ تَبُوءُ بِآثَامِهَا»؛ نهج‌البلاغه، کلام ۵۵.
  125. «اما ان لکم عندنا ثلاثا ما صحبتمونا: لا نمنعکم مساجد الله ان تذکروا فیها اسمه و لا نمنعکم الفیء ما دامت ایدیکم مع ایدینا و لا نقاتلکم حتی تبدوونا»؛ تاریخ الطبری، ج۵، ص۷۳؛ الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۳۳۵؛ نهایة الارب، ج۲۰، ص۱۶۵-۱۶۶.
  126. علی(ع) بدیشان فرمود: «ثُمَّ أَنْتُمْ شِرَارُ النَّاسِ، وَ مَنْ رَمَى بِهِ الشَّيْطَانُ مَرَامِيَهُ، وَ ضَرَبَ بِهِ تِيهَهُ». (اینک شما ای بدترین مردمان که هدف تیر شیطانید و شیطان شما را در بیابان گمراهی خویش سرگردان رها ساخته است). نهج‌البلاغه، کلام ۱۲۷.
  127. بحارالانوار، ج۴۰، ص۲۸۱-۲۸۲؛ و نیز ر.ک التفسیر الکبیر، ج۲۱، ص۸۸.
  128. مثنوی معنوی دفتر اول بیت ۱۵۷۰.
  129. «وَ اللَّهِ لَوْ ضَرَبْتُ خَيْشُومَ مُحِبِّينَا بِالسَّيْفِ مَا أَبْغَضُونَا وَ وَ اللَّهِ لَوْ أَدْنَيْتُ إِلَى مُبْغِضِينَا وَ حَثَوْتُ لَهُمْ مِنَ الْمَالِ مَا أَحَبُّونَا»؛ الکافی، ج۸، ص۲۶۸-۲۶۹؛ شریف رضی آورده است: «لَوْ ضَرَبْتُ خَيْشُومَ الْمُؤْمِنِ بِسَيْفِي هَذَا عَلَى أَنْ يُبْغِضَنِي مَا أَبْغَضَنِي وَ لَوْ صَبَبْتُ الدُّنْيَا بِجَمَّاتِهَا عَلَى الْمُنَافِقِ عَلَى أَنْ يُحِبَّنِي مَا أَحَبَّنِي وَ ذَلِكَ أَنَّهُ قُضِيَ فَانْقَضَى عَلَى لِسَانِ النَّبِيِّ الْأُمِّيِّ(ص) أَنَّهُ قَالَ: يَا عَلِيُّ! لَا يُبْغِضُكَ مُؤْمِنٌ وَ لَا يُحِبُّكَ مُنَافِقٌ». (اگر با این شمشیرم بر بینی مؤمن بزنم که مرا دشمن بدارد، دشمن نخواهد شد. و اگر تمام دنیا را در گلوی منافق بریزم که مرا دوست بدارد، دوست نخواهد داشت. و این به‌خاطر آن است که بر زبان پیامبر اُمی گذشته است که فرمود: ای علی هیچ مؤمنی تو را دشمن نمی‌دارد و هیچ منافقی تو را دوست نخواهد داشت). نهج‌البلاغه، حکمت ۴۵.
  130. الکامل فی اللغة والادب، ج۲، ص۱۵۷-۱۵۸؛ شرح ابن ابی‌الحدید، ج۲، ص۲۸۰-۲۸۱.
  131. «وَ اللَّهِ لَوْ أَقَرَّ أَهْلُ الدُّنْيَا كُلُّهُمْ بِقَتْلِهِ هَكَذَا وَ أَنَا أَقْدِرُ عَلَى قَتْلِهِمْ بِهِ لَقَتَلْتُهُمْ»؛ شرح ابن ابی‌الحدید، ج۲، ص۲۸۲؛ منهاج البراعة الخوئی، ج۴، ص۱۲۸.
  132. مختصر تاریخ دمشق، ج۱۶ ص۳۰۳-۳۰۴؛ قاضی نورالله شوشتری، مجالس المؤمنین انتشارات کتابفروشی اسلامیه، تهران، ۱۳۵۴ ش. ج۱، ص۲۴۶.
  133. مجالس المؤمنین، ج۱، ص۲۴۶؛ منتهی الآمال، ج۱، ص۲۵۵.
  134. الاستیعاب، ج۱، ص۳۵۵.
  135. الطبقات الکبری، ج۶، ص۲۱۸؛ الاستیعاب، ج۱، ص۳۵۵.
  136. درباره قیام شکوهمند حجربن‌عدی ر.ک: الطبقات الکبری، ج۶، ص۲۱۷-۲۲۰؛ ابوالحسن احمد بن یحیی البلاذری، انساب الاشراف، ج۴، تصحیح ماکس شلوسینگر، الطبعة الاولی، مکتبة المثنی، بغداد، ۱۹۳۸ م. القسم الأول، ص۳۶-۲۱۱؛ ابو حنیفة احمد بن داوود الدینوری، الأخبار الطوال، تحقیق عبد المنعم عامر، الطبعة الاولی، دار احیاء الکتب العربیة، القاهرة، ۱۹۶۰. م. ص۲۲۳-۲۲۴؛ تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۳۰-۲۳۱؛ تاریخ الطبری، ج۵، ص۲۵۳-۲۵۷؛ مروج‌الذهب، ج۳، ص۳-۴؛ الاغانی، ج۱۷، ص۷۸-۹۶؛ نهایة الارب، ج۲۰، ص۳۳۰-۳۴۲؛ مجالس المؤمنین، ج۱، ص۲۴۲-۲۴۴؛ طه حسین، علی و بنوه، دارالمعارف، القاهرة، ۱۹۸۰ م. ص۲۱۸-۲۲۴؛ محمد فوزی، حجربن‌عدی انقلابی شهید ترجمه صادق آئینه‌وند، مؤسسه انجام کتاب، ص۱۲-۵۶؛ حسن اکبری مرزناک، حجربن‌عدی درخششی در تاریکی، انتشارات سلمان، ۱۳۵۵ ش. ص۴۲-۸۲؛ صادق آئینه‌وند، قیام‌های شیعه در تاریخ انتشارات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، ص۱۱-۴۷.
  137. ابن ابی‌الحدید معتزلی در احوال معاویه می‌نویسد: «زبیر بن بکار که به‌هیچ‌وجه متهم به دشمنی با معاویه نیست و چنان‌که از احوال او و پرهیز و دوری وی در دفاع از علی(ع) و انحراف او از آن حضرت معلوم است، هیچ‌گونه نسبتی هم با عقاید شیعه ندارد، در کتاب الموفقیات خود چنین آورده است: مطرف بن مغیرة بن شعبه گوید من با پدرم نزد معاویه رفتیم. پدرم همواره نزد او می‌رفت و با او گفتگو می‌کرد و پس از آن‌که نزد من باز می‌گشت از معاویه و عقل او سخن می‌گفت و درباره آن‌چه از او می‌دید اظهار شگفتی می‌کرد؛ تا آن‌که شبی آمد و از خوردن غذا خودداری کرد. او را اندوهگین یافتم. ساعتی منتظر ماندم و گمانم بر آن بود که سبب اندوه او کاری است که میان ما رخ داده بود. بالاخره گفتم: چرا تو را امشب چنین اندوهگین می‌بینم؟ گفت: فرزندم، بدان که از نزد کافرترین و پلیدترین مردم بر می‌گردم. پرسیدم: موضوع چیست؟ گفت: درحالی‌که با معاویه خلوت کرده بودم،، به او گفتم: ای امیرمؤمنان، اکنون عمری از تو سپری شده و یا به کهولت گذاشته‌ای، پس خوب است که دادگری کنی و به کارهای خیر بپردازی و نیکوست که به برادران خودت از بنی‌هاشم توجه کنی و نظر رحمت به آنان نمایی و پیوند خویشاوندی را با ایشان رعایت کنی؛ زیرا به خدا سوگند امروز دیگر قدرتی در دست ایشان نیست تا از آن بیم داشته باشی؛ به‌علاوه نیک‌نامی و ثواب این کار برایت می‌ماند. اما او گفت: هیهات، هیهات! کدام نیک‌نامی را امیدوار باشم که بماند؟! آن مرد تیمی (ابوبکر) به پادشاهی رسید و با دادگری و چنان‌که بایسته است حکومت کرد و همین که نابود شد، نام نیک او نیز نابود گردید. فقط گاهی کسی می‌گوید: ابوبکری هم بود. سپس آن مرد خاندان عدی (عمر) پادشاه شد و سخت تلاش کرد و ده سال دامن همّت به کمر زد و همین که نابود شد، نام نیک او نیز نابود گردید. جز اینکه گاهی کسی می‌گوید: عمری هم بود. و حال‌آن‌که در مورد پسر ابی‌کبشه مراد پیامبر اکرم است که مشرکان قریش برای تحقیر آن حضرت او را چنین می‌خواندند؛ زیرا گفته‌اند وی جدّ مادری پیامبر بود و از پرستش بتان عرب سرباز زده بود و به ستاره شعری روی کرده بود و مشرکان قریش با دادن این لقب به پیامبر اظهار می‌کردند که آن حضرت نیز به همان راهی می‎رفته که جدّ مادری‌اش رفته است. ر.ک: النهایة فی غریب الحدیث والاثر، ج۴، ص۱۴۴؛ لسان العرب، ج۱۲، ص۱۸؛ سفینة البحار، ج۲، ص۴۶۱ هر روز پنج‌بار بانگ زده می‌شود: «أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ»، بنابراین ای بی‌پدر پس از این دیگر چه کاری باقی می‌ماند و کدام نیک‌نامی جاودانه می‌ماند؟ هرگز؛ به خدا سوگند که هیچ نیست مگر مدفون شدن». شرح ابن أبی‌الحدید، ج۵، ص۱۲۹-۱۳۰. معاویه چنین می‌اندیشید و در جهت محو این حقیقت تلاش می‌کرد.
  138. شرح ابن أبی‌الحدید، ج۱۱، ص۴۴-۴۶.
  139. مروج‌الذهب، ج۳، ص۲۶.
  140. ابوالحسن احمد بن یحیی البلاذری، انساب الاشراف، ج۳، حققه و علق علیه محمدباقر المحمودی، الطبعة الأولی، دار التعارف للمطبوعات، بیروت ۱۳۹۷ ق. ص۱۵۴-۱۵۵؛ دعائم الاسلام، ج۲، ص۱۱۳۱؛ رجال الکشی، ص۵۰؛ الاحتجاج، ج۲، ص۲۹۷؛ عبدالله بن نورالدین البحرانی الاصفهانی، عوالم العلوم و المعارف و الاحوال من الآیات و الاخبار و الاقوال، الطبعة الأولی، مدرسة الامام المهدی، قم، ۱۴۰۷ ق. ج۱۷، ص۹۱-۹۲ و نیز ر.ک الامامة و السیاسة، ج۱، ص۱۸۱.
  141. الارشاد، ص۱۷۱-۱۷۲؛ رجال الکشی، ص۷۵-۷۸؛ مجالس المؤمنین، ج۱، ص۳۰۹-۳۱۰؛ سفینة البحار، ج۱، ص۵۲۲؛ منتهی‌الآمال، ج۱، ص۲۴۲-۲۴۳.
  142. الطبقات الکبری، ج۶، ص۲۵؛ رجال الکشی، ص۴۶-۴۷؛ مختصر تاریخ دمشق، ج۱۹، ص۲۰۱-۲۰۲؛ الاصابة، ج۲، ص۵۲۶؛ تهذیب التهذیب، ج۸، ص۲۲؛ مجالس‌المؤمنین، ج۱، ص۲۵۸-۲۵۹؛ سفینة البحار، ج۲، ص۲۶۰؛ منتهی‌الآمال، ج۱، ص۲۵۶-۲۵۷.
  143. الارشاد، ص۱۷۰-۱۷۱؛ رجال الکشی، ص۸۰-۸۷؛ مجالس المؤمنین، ج۱، ص۳۰۶-۳۰۷؛ الذریعة، ج۴، ص۳۱۷؛ منتهی‌الآمال، ج۱، ص۲۶۳-۲۶۶.
  144. الارشاد، ص۱۷۳؛ رجال الکشی ص۷۲-۷۵؛ مجالس‌المؤمنین، ج۱، ص۳۱۴-۳۱۵؛ منتهی‌الآمال، ج۱، ص۲۵۷.
  145. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۱۳۵.