بنی نضیر
- این مدخل از چند منظر متفاوت، بررسی میشود:
مقدمه
بنینضیر از قبایل برجسته و اثرگذار و دارای نقش فراوانی در روند حوادث صدر اسلام بوده است. روابط گسترده این قبیله، با دیگر قبایل، توان بالای نظامی و اقتصادی و دامنه نفوذ فرهنگی آنان موجب چنین جایگاهی شده بود. روابط خصمانه و احتجاجهای دینی میان مسلمانان ویهود و تاثیر غیر مستقیم آنها در جنگهایی چون سویق، احزاب، بنی قریظه و خیبر برخاسته از همین موقعیت بود، افزون بر این دو تن از همسران پیامبر، صفیّه [۱] و ریحانه [۲] نیز از بنی نضیر بودند.
در قرآن به نام این قبیله تصریح نشده است؛ اما نام دیگر سوره حشر را سوره بنینضیر دانستهاند.[۳] در قرآن واژه بنیاسرائیل بیش از واژه اهل کتاب یا یهود بهکار رفته و محدثان و مفسران نخستین، برای بیان شأن نزول و گاه برای تطبیق واژه بنیاسرائیل بر یهودیان یثرب از جمله بنی نضیر روایاتی را ذیل آیاتی در سورههای بقره، آل عمران و مائده نقل کردهاند.
نسب و خاستگاه بنی نضیر
درباره بنینضیر دو دیدگاه متفاوت وجود دارد: برخی آنها را از بنیاسرائیل دانستهاند که نسبشان از طریق هارون به یعقوب میرسد و برخی دیگر آنها را عربهای یهودی شده دانستهاند. در میان مورخان مسلمان تنها یعقوبی است که آنان را از عربهای یهودی قبیله جذام میداند.[۴] نسبنامههای معدودی هم که در منابع اسلامی از بنینضیر باقی مانده مبهم و ناکافی است.[۵] بنا به نظر ولفنسون (Wolfenson) با توجه به دقت یهودیان در کتابت تاریخ خود، محققان تاریخ یهود از سکوت منابع یهودی درباره یهودیان شمال حجاز درشگفتاند.[۶] کاسکل (Caskel)، مارگولیوت (Margoliouth)، وستنفلد (Wustenfeld) و هیتّی (Hitty) بر اساس زبانشناسی و مطالعه نامها، اصطلاحات و اشعار شاعران بنینضیر آنها را از قبایل عرب یهودی شده دانستهاند.[۷] وینکلر (Winkler) نیز با تکیه بر تفاوت فرهنگ یهودیان یثرب با یهودیان فلسطین، بنیاسرائیل بودن آنها را نامعقول دانسته است.[۸] این در حالی است که نولدکه (Noldeke)، اولیری (Oleary) و بروکلمان (Brokelman) تغییرات فرهنگی و زبانی یهودیان را ناشی از اوضاع اقلیمی و فرهنگی حجاز دانسته، بر اسرائیلی بودن بنینضیر تأکید دارند.[۹] در بیشتر منابع اسلامی دو قبیله بنینضیر و بنیقریظه به «کاهنان» شهرت دارند [۱۰] که اشاره به انتساب آنها به هارون است، زیرا هارون در میان یهودیان به کاهن شهرت دارد و در تأیید انتساب بنینضیر به هارون گفته شده که پیامبراکرم(ص) همسرش صفیّه نضیری را از فرزندان هارون دانسته است.[۱۱] همچنین در روایتی منتسب به ایشان از بنینضیر و بنیقریظه با صفت «کاهنان» یاد شده که بیانگر نسبت این دو قبیله به بنیاسرائیل از طریق هارون نبی است.[۱۲] نشانههایی هم در برخی آیات قرآنی میتوان یافت که از اسرائیلی تبار بودن یهودیان یثرب و حجاز حکایت میکنند؛ در آیات متعددی واژه بنی اسرائیل به کار رفته است که برخی از آنها در قصص قرآنی است و حکایت از بنیاسرائیل در دورانهای قبل از پیامبر دارد؛ اما برخی دیگر از آن آیات خطاب به یهودیان دوره پیامبر است که با توجه به وجود چند نمونه از این آیات، در سوره بقره (اولین سوره نازل شده در مدینه) و اینکه در آن سالها هنوز پیامبر با یهودیان دیگری جز یهودیان یثرب مواجه نبوده است، میتوان نتیجه گرفت که یهودیان یثرب اسرائیلی تبار بودهاند، چنان که برخی مفسران نیز اشارههایی به این امر داشتهاند.[۱۳] در آیات ۴۰ به بعد بقره / ۲ یهود یثرب، با نام بنیاسرائیل مورد خطاب الهی قرار گرفتهاند و خداوند از آنها خواسته که نعمتهای الهی را به یاد آورند و حق را با باطل نپوشانند و نماز را برپای دارند و زکات بدهند و با رکوعکنندگان رکوع کنند: «یـبَنی اِسرءیلَ اذکُروا نِعمَتِیَ الَّتی اَنعَمتُ عَلَیکُم... * و لاتَلبِسُوا الحَقَّ بِالبـطِـلِ وتَکتُموا الحَقَّ واَنتُم تَعلَمون * واَقیموا الصَّلوةَ وءاتوا الزَّکوةَ وارکَعوا مَعَ الرّکِعین». در آیات ۱۲۲ ـ ۱۲۳ همین سوره نیز خداوند از آنها خواسته روز قیامت را در نظر بگیرند: «یـبَنِی اِسرءیلَ... * واتَّقوا یَومـًا لا تَجزی نَفسٌ عَن نَفس شَیــًا». خداوند طی آیه۲۱۱ بقره / ۲ از پیامبر خواسته که از بنی اسرائیل پرسشی بکند: «سَل بَنی اِسرءیلَ»... و در آیه ۱۱۰ مائده / ۵ به پیامبر اطمینان میدهد که نمیگذارم خطری از جانب بنی اسرائیل تو را تهدید کند: «و اِذ کَفَفتُ بَنی اِسرءیلَ عَنکَ اِذ جِئتَهُم بِالبَیِّنـتِ فَقالَ الَّذینَ کَفَروا مِنهُم».... مورخان و محدثان مسلمان تحت تأثیر ادبیات قرآنی تلاش کردهاند با تکیه بر منابع یهودی زمان، نحوه و علت مهاجرت یهودیان حجاز از جمله بنینضیر از فلسطین به یثرب را تعیین کنند. آنان علل متفاوتی را برای مهاجرت یهود از فلسطین به حجاز طرح کردهاند؛ اما کمتر به نام قبایل از جمله بنینضیر تصریح کردهاند. ابوالفَرَج حملههای رومیان به فلسطین در سده نخست میلادی را عامل مهاجرت بنینضیر به یثرب دانسته است.[۱۴] دیگر منابع نیز این احتمال را تقویت کردهاند.[۱۵] ابوالفرج در جایی دیگر بنینضیر را از بازماندگان سپاهی دانسته که موسی(ع) برای سرکوبی قومی به نام عمالقه به حجاز فرستاد[۱۶] اما ابنخلدون و سهیلی در صحت گزارش اخیر تردید کردهاند، زیرا از زمان موسی(ع) تا دوره کتابت این روایات، زمانی طولانی گذشته و از سوی دیگر خود یهودیان به چنین مهاجرتی در عصر حضرت موسی(ع) اعتراف ندارند[۱۷] ازدیاد جمعیت یهود و محدودیت امکانات منطقه را نیز میتوان به عوامل مهاجرت از فلسطین افزود.
بنی نضیر پس از استقرار در یثرب
بنینضیر پس از مهاجرت به یثرب در آغاز در منطقه سافله آن (پایین دست) مستقر شدند؛ امّا به مرور و بر اثر شناسایی مناطق مستعد به منطقه عالیه یثرب نقل مکان کردند[۱۸]. منابع درباره نام منطقه مسکونی آنان از غَرَس،[۱۹] بُوَیره،[۲۰] ناحیه فرع،[۲۱] روستای زهره[۲۲] و دره بطحان [۲۳] نام بردهاند. در قرآن کریم از محل استقرار آنها به روستاهایی مستحکم: «قُرَی مُحَصَنَة»(حشر / ۵۹، ۱۴) یاد شده است. بنینضیر در مناطق مسکونی خود دژهای مستحکمی را بنا کردند. این قلعهها از فضایی فراخ برخوردار بود و امکان نگهداری دام، آب و مواد غذایی مورد نیاز برای مدتهای طولانی در آن وجود داشت.[۲۴] هرچند شمار قلعههای یهودیان را در زمان غلبه آنان بر یثرب در دورهجاهلی، ۵۹ قلعه برشمردهاند؛[۲۵] اما از تعداد و نام قلعههای بنینضیر در دوره صدر اسلام اطلاعی در دست نیست و منابع در میان قلاع بنینضیر تنها از بَرَج [۲۶] و فاضجه[۲۷] نام بردهاند.
درباره ریاست بنینضیر و شاخههای آن اطلاع چندانی در اختیار نیست. بر اساس برخی شجرهنامهها نضیر نام جدّ هشتم صفیّه، همسر پیامبر است و در نتیجه، به نظر میرسد بنینضیر دارای تیرههای متعددی بوده که هریک قلعهای از آن خود داشتهاند.
گزارشهای دوره جاهلی و حتی تا سال سوم هجری، خبر از ریاست سلام بن مشکم در قبیله بنینضیر میدهند؛[۲۸] امّا در حوادث بعدی نام حُیَیّبن أَخْطَب به عنوان رئیس قبیله بارها به چشم میخورد.[۲۹] این دو از برجستهترین سران خاندانهای بنینضیرند. پس از حُیَیّ که در سال پنجم هجری و همراه با مردان بنیقریظه کشته شد [۳۰] ابورافع سلامبن ابیالحُقَیقْ و پس از او اسیر بن رزام ریاست بنینضیر را بر عهده گرفتهاند[۳۱]
روابط بنی نضیر با دیگر قبایل
از بنی غطفان[۳۲] و بنی عامربن صعصعه[۳۳] به عنوان همپیمانان منطقهای بنینضیر یاد شده است. از روابط بنینضیر با اوس و خزرج در زمانی که یهودیان بر یثرب مسلط بودند اطلاع چندانی وجود ندارد؛ امّا در دوره تسلط عربها بر یثرب، بنینضیر همپیمان اوس شدند،[۳۴] هرچند منابع تفسیری از همپیمان بودن آنها با خزرج نیز خبر دادهاند.[۳۵] وات (Watt) برای حل این تعارض حدس زده که احتمالا روایات مربوط به ارتباط بنینضیر با اوس حکایت از مقطع زمانی متأخرتری دارد [۳۶] و آنان در آغاز با خزرج همپیمان بودهاند؛ امّا پس از مدتی که قدرتیابی و سلطه خزرج را تهدیدی بر ضدّ خود دانستند، با اوس پیمان بستهاند. وی آغاز همپیمانی بنینضیر با اوس را در جنگ بُعاث دانسته که هریک از قبایل اوس و خزرج سعی کرد از همپیمانان خود در جنگ کمک گیرد و چون خزرج نگران اتحاد اوس با بنینضیر بود تنی چند از آنان را به عنوان ضمانت عدم شرکت در جنگ، در اختیار گرفت؛ امّا چون عَمروبن نُعمان خزرجی نتوانست با استفاده از اهرم گروگانها آنها را به ترک دیار خود وادار کند، گروگانهای خود را کشت؛ امّا شاخهای از خزرج به رهبری عبدالله بن اُبَیّ در مخالفت با این سیاست گروگانهای خود را آزاد کردند. در پی این اقدام بنینضیر با اوس پیمان بست و در جنگ بزرگ بعاث، بر ضدّ عمروبن نعمان خزرجی به پیروزی رسیدند.[۳۷] روابط بنینضیر با اوس، بیش از همپیمانی آنان در جنگ بعاث است که وات به آن باور دارد. براساس برخی نقلها آنان در جنگهای متعددی بر ضدّ خزرج و در کنار اوس قرار داشتند [۳۸] و در همه این جنگها برای آزادی اسیران خود به خزرج فدیه پرداخت کردند.[۳۹] همپیمانی آنان با اوس در جنگ سُمیر که از نخستین درگیریهای اوس و خزرج [۴۰] بود و سپس در جنگ فجار دوم [۴۱] خبر از قدمت بیشتر روابط بنینضیر و اوس میدهد. به نظر میرسد روابط اجتماعی این دو قبیله نیز بسیار گسترده باشد، به گونهای که بروکلمان از تعبیر «زندگی با اوس» در این زمینه استفاده کرده است.[۴۲] شواهد متعدد دیگری نیز هست که نشان میدهد روابط بنینضیر با اوس از پیشینه قابل توجهی برخوردار بوده است، از جمله اینکه بسیاری از اوسیان دوره شیرخوارگی خود را در میان بنینضیر سپری کرده، یهودی شده بودند [۴۳] در نقلهای دیگری به خویشاوندی برخی از بنینضیر با انصار اشاره شده است،[۴۴] از این رو زمانیکه بنینضیر پیمان خود را با پیامبر شکستند، پیامبر به نشانه ابطال پیمان اوس با آنان در امور مقدماتی غزوهای که بر ضدّ آنان شکل داد از عناصر اوسی بهره برد و رفتار اوسیان در این زمینه مایه شگفتی و حیرت بنینضیر شد [۴۵] و پس از تبعید بنینضیر، به نشانه قدردانی، شمشیر معروف آل ابیالحُقَیْق، از خانوادهای برجسته از بنینضیر را به سعدبن مُعاذ بزرگ اوسیان بخشید..[۴۶] در مورد روابط بنی نضیر با قبایل خرد و کلان یهودی یثرب، اطلاع چندانی در دست نیست، جز آنکه آنان در برابر یهودیان بنیقَیْنُقاع که همپیمان خزرج بود جنگیده بودند.[۴۷] تنها نکتهای که از روابط بنینضیر با یهودیان بنیقُرَیظَه مورد توجه قرار گرفته آن است که آنان در روابط حقوقی خود با بنیقریظه تبعیضآمیز عمل میکردند و بنیقریظه ناچار بود دیه خود را به صورت مضاعف به بنینضیر بپردازد.[۴۸] آنان بدین منظور توافقنامهای را در دوره جاهلی بر بنی قریظه تحمیل کرده بودند [۴۹] که مفاد آن متفاوت گزارش شده است؛ بنابه روایتی در حادثهای چون قتل اگر قاتل از بنیقریظه بود افزون بر پرداخت دیه قصاص هم میشد؛ امّا اگر از بنینضیر بود نیمی از دیه را میپرداخت و در مراسمی با گِل صورتش را سیاه کرده، سوار بر الاغ در میان مردم میگردانند.[۵۰] بنا به روایت ابنعباس بابت دیه قتل نفس، بنیقریظه ۱۴۰ و بنینضیر ۷۰بار شتر خرما پرداخت میکردند.[۵۱] در روایت ابنابیزنّاد این میزان به ۱۰۰ بار شتر برای بنیقریظه و ۵۰ بار شتر برای بنی نضیر تقلیل یافته است.[۵۲] به روایت سدّی بنینضیر ۶۰ بار شتر میپرداخت؛ امّا قاتل قُرَظی قصاص میشد.[۵۳] بنیقریظه در سالهای نخست هجرت، با توجه به شناختی که از موقعیت پیامبر پیدا کرده بودند برای لغو توافقنامه مذکور از پیامبر خواستند تا میان آنان و بنینضیر داوری کند. بر اساس روایات تفسیری، خداوند طی آیات ۴۳ ـ ۴۵ مائده / ۵ بر آنها خرده گرفته که با وجود تورات چرا از تو خواستهاند میان آنها قضاوت کنی؟ مگر در آن نیامده که جان در برابر جان و چشم در برابر چشم و...: «وکَیفَ یُحَکِّمونَکَ و عِندَهُمُ التَّورةُ... *... و کَتَبنا عَلَیهِم فیها اَنَّ النَّفسَ بِالنَّفسِ والعَینَ بِالعَینِ والاَنفَ بِالاَنفِ والاُذُنَ بِالاُذُنِ والسِّنَّ بِالسِّنِّ والجُروحَ قِصاصٌ فَمَن تَصَدَّقَ بِهِ فَهُوَ کَفّارَةٌ لَهُ ومَن لَم یَحکُم بِما اَنزَلَ اللّهُ فَاُولئِکَ هُمُ الظّــلِمون».[۵۴] به روایت واقدی در آیه ۴۱ این سوره از توافقنامه این دو قبیله به «تحریفکلمه» یاد شده است: «... یحرفون الکلمة»....[۵۵] بنینضیر از عبداللهبنابی خواستند نزد پیامبر وساطت کند تا پیامبر پیمان سابق را به رسمیت بشناسد و ابنابیّ از آنها خواست که چنانچه برضدّ شما حکم کرد آن را نپذیرید که بنابر روایتی آیه ۴۲ مائده / ۵ نازل گردید. بنا به گزارش مفسران خداوند طی این آیه آنان را شنوای دروغ و خورنده حرام خواند و از پیامبر خواست بر اساس عدالت حکم کند و از نارضایتی بنینضیر نگران نباشد: «سَمّـعونَ لِلکَذِبِ اَکّــلونَ لِلسُّحتِ... فَلَن یَضُرّوکَ شیــًا و اِن حَکَمتَ فَاحکُم بَینَهُم بِالقِسطِ... فَلا تَخشَوُاالنّاس»...[۵۶]. براساس آیات ۴۴ ـ ۴۵ و ۴۷ این سوره خداوند بنینضیر را که بر خلاف آنچه خداوند نازل کرده، حکم میکنند کافر، ظالم و فاسق معرفی کرده، در آیه ۵۰ آنان را به جهت پیروی از حکم جاهلی و ترک حکم خدا ملامت میکند: «اَفَحُکمَ الجـهِلِیَّةِ یَبغونَ ومَن اَحسَنُ مِنَ اللّهِ حُکمـًا لِقَوم یوقِنون».[۵۷] پیامبر در میان این دو قبیله به برابری دیه حکم کرد؛[۵۸] امّا بنینضیر آن را نپذیرفت، از این رو آنان به پیشنهاد منافقان نزد یکی از کاهنان مدینه به نام ابیبَرزه رفتند و پاداش فراوانی برای داوریش تعیین کردند؛ امّا او بر جان خود ترسید و از داوری میان آنان پرهیز کرد. بنابه روایاتی از ابن عباس و سدّی خداوند طی آیه ۶۰ نساء / ۴ بدین جهت آنان را مذمت کرده است: «... اَلَم تَرَ اِلَی الَّذینَ یَزعُمونَ اَنَّهُم ءامَنوا بِما اُنزِلَ اِلَیکَ... یُریدونَ اَن یَتَحاکَموا اِلَی الطّـغوتِ و قَد اُمِروا اَن یَکفُروا بِهِ»....[۵۹] بنینضیر در جنگهای جاهلی، ضمن همپیمانی با بت پرستان، با همکیشان خود به ویژه بنیقینقاع جنگیده، اموال یکدیگر را غارت میکردند؛ امّا پس از پایان جنگ، اسرای یهود را با توجه به حکم تورات با پرداخت فدیه آزاد میکردند.[۶۰] بر اساس روایات سدّی و ابن عباس خداوند در آیات ۸۴ ـ ۸۶ بقره / ۲ درباره عمل آنان به بخشی از کتاب و بیتوجهی به بخش دیگر آنان را ملامت کرده، ابراز میدارد که چرا خون یکدیگر را میریزید و همدیگر را از خانه و کاشانه خود بیرون میکنید، حال آنکه از شما پیمان گرفته بودیم که چنین نکنید: «و اِذ اَخَذنا میثـقَکُم لاتَسفِکونَ دِماءَکُم و لاتُخرِجونَ اَنفُسَکُم مِن دِیـرِکُم... و هُوَ مُحَرَّمٌ عَلَیکُم اِخراجُهُم اَفَتُؤمِنونَ بِبَعضِ الکِتـبِ وتَکفُرونَ بِبَعض».[۶۱] ابن کثیر افزون بر آیات پیشین آیه ۳۲ مائده / ۵ را نیز بر بنینضیر تطبیق کرده است: «کَتَبنا عَلی بَنی اِسرءیلَ اَنَّهُ مَن قَتَلَ نَفسـًا بِغَیرِ نَفس اَو فَساد فِی الاَرضِ فَکَاَنَّما قَتَلَ النّاسَ جَمیعـًا... ثُمَّ اِنَّ کَثیرًا مِنهُم بَعدَ ذلِکَ فِیالاَرضِ لَمُسرِفون = بر بنیاسرائیل مقرر کردیم که هرکس کسی را بکشد بیآنکه] او [کسی را کشته یا تباهی در زمین کرده باشد گویا همه مردمان را کشته است»...[۶۲].
اقتصاد بنی نضیر
بعید به نظر میرسد که مناطقی را که بنینضیر برای سکونت و فعالیت اقتصادی برگزیده بودند پیش از آن سهمی از آبادانی نداشته باشند، هرچند اطلاع بیشتری در این زمینه وجود ندارد. بر اساس گزارش یاقوت، منابع آبی این منطقه از جمله آب مهزور توانایی آبیاری ۲۰۰۰۰ اصل خرما را داشت [۶۳] و گاه سیلاب آن، مناطق مسکونی یثرب را تهدید میکرد.[۶۴] اقتصاد بنینضیر بیشتر بر باغداری و دامداری مبتنی بوده که در آن بر گونههای مرغوب خرما تأکید شده است. آنان افزون بر حومه یثرب در خیبر [۶۵] و ذیالجدی [۶۶] نیز باغهایی با گونههای متعدد خرما چون عَجْوه، لین و بَرْنی در اختیار داشتند.[۶۷] که هریک پس از ۳۰ سال به بار مینشست.[۶۸] منابع در مورد نام باغهای بنینضیر سکوت کردهاند و در آنها تنها به ۷باغ که به مُخَیریق تعلق داشته اشاره شدهاست.[۶۹] بنا به روایاتی منبت [۷۰] یا دلال [۷۱] نام باغی از باغهای بنینضیر بوده که احیای آن به دست سلمان فارسی شرط آزادی او از قید بردگی تعیین شده بود.
انتقال بنینضیر به عالیه اثر مستقیمی بر بهبود وضع اقتصادی آنان نهاد و بنا به گفته سران این قبیله آنچه مایه برتری آنان در میان دیگر یهود شده ثروت آنهاست و گرنه همچون دیگر یهودیان خوار و تنگدست میماندند.[۷۲] این امر مایه رشک و طمع قبایل عرب شده بود،[۷۳] هرچند نمیتوان وضع مشابه اقتصادی را برای تمامی شاخههای بنینضیر تصور کرد. بنینضیر به مرور توانستند گنجینهای گرانبها از جواهرات و زیورآلات فراهم سازند [۷۴] و آن را در پوست شتر نگهداری میکردند.[۷۵] در برخی نقلها از بنینضیر در دوره جاهلی به عنوان خراجگزار مرزبان ساسانی یاد شده؛[۷۶] امّا مستشرقان نسبت به پرداخت خراج اهل یثرب به مرزبان ساسانی حیره یا بحرین تردید کردهاند.[۷۷] از ابن عباس روایت شده که آیه ۹۳ یونس / ۱۰ که در آن خداوند از سکونت دادن بنیاسرائیل در سرزمینی مناسب و روزی دادن آنان از چیزهای پاک سخن میگوید، اشاره به بنینضیر و دیگر یهودیان عصر پیامبر دارد: «و لَقَد بَوَّأنا بَنی اِسرءیلَ مُبَوَّاَ صِدق و رَزَقنـهُم مِنَ الطَّیِّبـتِ».... بنا به روایت خباب، مسلمانان مهاجر که در فقر شدیدی به سر میبردند، توجهشان به وضع مالی آنها جلب شده بود که آیه ۲۷ سوره شوری / ۴۲ نازل شد.[۷۸] هرچند سوره شوری مکّی است؛ امّا آیه مذکور را مدنی دانستهاند: «ولَو بَسَطَاللّهُ الرِّزقَ لِعِبادِهِ لَبَغَوا فِی الاَرضِ ولـکِن یُنَزِّلُ بِقَدَر ما یَشاءُ اِنَّهُ بِعِبادِهِ خَبیرٌ بَصیر = اگر خدا روزی را بر بندگانش فراخ گرداند هرآینه در زمین سر به عصیان برمیدارند؛ ولی او به اندازه روزی میفرستد و او از بندگانش باخبر است و آنها را میبیند».[۷۹]
بنا به روایتی از عطا برخی سران ثروتمند بنینضیر یاران مهاجر و تهیدست پیامبر به ویژه اصحاب صفّه پیامبر را مورد تمسخر و تحقیر قرار میدادند که آیه ۲۱۲ بقره / ۲ نازل شد و به مؤمنان بشارت داد که در قیامت برتر خواهند بود و خداوند روزی را به هرکه بخواهد بدون حساب میبخشد: «زُیِّنَ لِلَّذینَ کَفَروا الحَیوةُ الدُّنیا ویَسخَرونَ مِنَ الَّذینَ ءامَنوا والَّذینَ اتَّقَوا فَوقَهُم یَومَ القِیـمَةِ واللّهُ یَرزُقُ مَن یَشاءُبِغَیرِ حِساب».[۸۰]
جایگاه دینی بنی نضیر
جایگاه دینی بنینضیر در منابع اسلامی نسبت به دیگر قبایل یهود برتری نسبی دارد. شاید برتری سیاسی حقوقی بنینضیر بر بنیقریظه و انتساب کعب بن اشرف بدانها، از علل این امر باشد. کعب از احبار ثروتمند بنینضیر بود که با کمکهای مالی خود، نفوذ فراوانی بر دیگر احبار یهود داشت.[۸۱] نفوذ او در میان ساکنان یثرب از قضاوتهای او در میان آنها به دست میآید. سیرهنگاران تنها از آن دسته از احبار بنی نضیر نام بردهاند که نقش برجستهای در رویارویی با پیامبر داشتند و از حُیَیبن اَخْطَب و برادرانش ابویاسر و جَدِّی، سلامبن مُشْکَم، کنانه و سلام بن ربیعبن اَبیالْحُقَیْق، سلامبن اَبی الحُقَیْق، عمروبنحجاش، کعب بن اشرف و همپیمانانش کردمبن قیس و حجاج بن عمرو (عمر) به عنوان احبار بنی نضیر نام بردهاند.[۸۲]) زهری در یکی از گزارشها به ۳۰ تن از آنان اشاره کردهاست.[۸۳] در برخی منابع اسلامی نیز مطرح شده که چون از منطقه ظهور پیامبر آخرالزمان خبر داشتند به یثرب مهاجرت کرده بودند.[۸۴] این گزارشها چنانچه صحت داشته باشد، حکایت از آن دارد که بنینضیر احتمال ظهور پیامبری از خودشان یعنی از تبار هارون برادر موسی(ع) را بسیار جدّی میدیدند؛ پیامبری که حاکمیت آنان را محقق میساخت.
ذیل آیه ۸۹ بقره / ۲ نقل شده که یهودیان بنینضیر، هرگاه از قبایل کافر عرب ستمی میدیدند از خداوند میخواستند که با ظهور پیامبرش در آخرالزمان آنان را یاری کند: «... و کانوا مِن قَبلُ یَستَفتِحونَ عَلَی الَّذینَ کَفَروا»...[۸۵] و در آستانه ظهور اسلام ظهورش را بشارت میدادند.[۸۶] اعتبار آنها در میان یثربیان، به گونهای بود که زنان عرب برای زنده ماندن فرزندانشان نذر میکردند آنان را یهودی کنند و فرزندان خود را به بنینضیر میسپردند؛.[۸۷] امّا هنگام تبعید بنینضیر خواستار اسلام آوردن فرزندانشان بودند که آیه «لااِکراهَ فِی الدِّین»(بقره / ۲، ۲۵۶) نازلشد.[۸۸] هیئتهای دینی که در زمان پیامبر به یثرب میآمدند با احبار بنینضیر مشورت میکردند. زمانی که جمعی از خیبریان برای گریز از حدّ زنای محصنه برخی از سرانشان آمدند تا حکم پیامبر را بدانند ابتدا نزد بنینضیر رفتند. آنها پیشبینی کردندپیامبر به رغم میل آنان به سنگسار حکم خواهد کرد.[۸۹] به روایت ابن عباس مسیحیان نجران پس از گفت و گو با پیامبر و نزول آیه مباهله سه روز از پیامبر فرصت خواستند و در این مدت با بنی نضیر نیز مشورت کردند.[۹۰] آنان پس از حضور نزد پیامبر با احبار بنینضیر بر سر مسیحی یا یهودی بودن ابراهیم(ع) نزاع کردند که آیات ۶۵ ـ ۶۷ آل عمران / ۳ نازل شد و طرفین را مذمت کرد که چرا درباره آنچه علم ندارید با یکدیگر محاجّه میکنید: «... فَلِمَ تُحاجّونَ فیما لَیسَ لَکُم بِهِ عِلمٌ»[۹۱]. مشخص نیست که نقش احبار بنینضیر در دوره مکی که قریش برای تحت فشار قرار دادن پیامبر از یهود یثرب مدد جست،[۹۲] چه حد بوده؛ اما به لحاظ نسبتشان به هارون و شمار احباری که از آنها سخن در میان است نمیتوان آنان را سهیم ندانست.
روابط مذهبی و سیاسی بنی نضیر با پیامبر
با ورود پیامبر به یثرب و رواج اسلام در آنجا و پس از پیمان نامهای که پیامبر میان بطون انصار، مهاجران و برخی شاخههای یهود منعقد کرد، سران بنی نضیر نزد پیامبر آمدند. پیامبر دین آنان را به رسمیّت شناخت و آنان را به اسلام فراخواند و پیشگوییهای راهب شامی به نام ابن هیِّبان (راجع به ظهور پیامبر آخرالزمان) را ـ که برای درک پیامبر از شام به یثرب آمده بود ـ برای آنان یادآور شد.[۹۳] آنها به پیامبر امید دادند که در آینده و با شناخت بیشتر از اسلام، مسلمان خواهند شد و موافقت کردند که تا آن زمان متعرض یکدیگر نشوند. به گزارش آیات قرآنی آنان دانستند که او همان پیامبر موعود است؛ اما چون پیامبر را از ذریّه هارون ندیدند،[۹۴] به او ایمان نیاوردند: «و لَمّا جاءَهُم کِتـبٌ مِن عِندِ اللّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُم و کانوا مِن قَبلُ یَستَفتِحونَ عَلَی الَّذینَ کَفَروا فَلَمّا جاءَهُم ما عَرَفوا کَفَروا بِهِ فَلَعنَةُ اللّهِ عَلَی الکـفِرین * بِئسَمَا اشتَرَوا بِهِ اَنفُسَهُم اَن یَکفُروا بِما اَنزَلَ اللّهُ بَغیـًا»... = و هنگامی که از جانب خداوند کتابی که مؤید آنچه نزد آنان است برایشان آمد، و از دیرباز] در انتظارش [بر کسانی که کافر شده بودند پیروزی میجستند؛ ولی همین که آنچه] که اوصافش [را میشناختند برایشان آمد، انکارش کردند. پس لعنت خدا بر کافران باد. وه که به چه بد بهایی خود را فروختند که به آنچه خدا نازل کرده بود از سر رشک انکار آوردند». (بقره / ۲، ۸۹ ـ ۹۰)[۹۵] منابع تاریخی نیز به این نکته اشاره کردهاند که یهودیان پیامبر موعود را شناخته بودند.[۹۶] در میان مفسران نخستین، مجاهد و قتاده و علیبن ابراهیم از این حادثه (ملاقات اولیه سران بنینضیر با پیامبر(ص)) با عنوان عهد یاد کرده و بندهای دیگری برای آن ذکر کردهاند. براساس روایت علی بن ابراهیم در این عهدنامه شرط شده بود که هر کدام از طرفین پیمان در صورتی که پیمان را نقض کند، ناقض این عهد با کشتار مردان، اسارت زنان و فرزندان و مصادره اموال مجازات شود.[۹۷] چنین بندی با توجه به مجازات سنگین پیمان شکنان در آیین یهود بعید نمیآید. واقدی بند دیگری افزوده مبنی بر اینکه چنانچه یهودیان به جنگ پیامبر بیایند، یهود مدینه او را یاری کنند؛.[۹۸]امّا منابع دیگر به این بند اشاره نکردهاند.
ابن سعد،[۹۹] واقدی [۱۰۰] و ابن شبه [۱۰۱] باور دارند که بنینضیر مجبور شدند برای امنیت خود در سال سوم هجری پیمانی ببندند، هرچند در سال چهارم و پس از حادثه بئرمعونه عهد خود را شکستند؛ اما زهری معتقد است آنان که تا سال سوم پیمانی نبسته بودند، باز حاضر نشدند با انعقاد قراردادی به پیامبر اطمینان دهند که خطری برای او نخواهندبود.[۱۰۲] برخی مستشرقان بر اساس روایت زهری منکر هرگونه پیمان میان بنی نضیر و پیامبر شدهاند؛ امّا برخی دیگر بر این باورند که قبایل بزرگ یهود مدینه در سال اول هجری طی پیمان نامه عمومی با پیامبر پیمان بستند؛ اما مورخان مسلمان نام قبایل خائن به پیامبر از جمله بنی نضیر را از متن پیمان نامه حذف کردهاند.[۱۰۳] روابط یهودیان با مسلمانان در مدتی که از حضور پیامبر در یثرب میگذشت به چند دوره قابل تفکیک است. از دوره نخست میتوان به عنوان دوره مدارا و فرصتی برای شناخت متقابل یاد کرد. از روایات برمیآید که سران بنینضیر در آغاز به پیامبر به عنوان رقیبی سیاسی نگاه کردند.[۱۰۴] و از این فرصت برای مقابله با روند گسترش اسلام و در تنگنا قرار دادن پیامبر استفاده کردند در واقع انگیزههای دینی و سیاسی به موازات یکدیگر عمل میکردند، خصوصا که بزرگان بنینضیر خود از احبار هم بودند، از این رو ولفنسون بر مستشرقان دیگر خرده گرفته است، که چگونه ابای یهودیان از پذیرش پیامبری از غیر بنیاسرائیل را در تحلیلهای خود در نظر نگرفته و در موضعگیری بر ضدّ پیامبر(ص) از یهود جانبداری کردهاند.[۱۰۵] آنان در این دوره مشابهتهای موجود در میان مناسک یهود و مسلمانان، از جمله روزه روز عاشورا [۱۰۶] و نماز خواندن به سمت بیتالمقدس، را دلیلی بر حقانیت و اصالت آیین خود دانسته، پیامبرانی چون ابراهیم، اسماعیل و اسحاق را یهودی و سعادت اخروی را از آن یهودیان میدانستند: «اَم تَقولونَ اِنَّ اِبرهیمَ واِسمـعیلَ واِسحـقَ ویَعقوبَ والاَسباطَ کانوا هودًا»(بقره / ۲، ۱۴۰)؛ «وقالوا لَن یَدخُلَ الجَنَّةَ اِلاّ مَن کانَ هودًا اَو نَصـری تِلکَ اَمانِیُّهُم قُل هاتوا بُرهـنَکُم اِن کُنتُم صـدِقین».(بقره / ۲، ۱۱۱) به روایت ابن عباس احبار بنینضیر یهودی شدن را هدایت یافتن میدانستند: «و قالوا کونواهودًا اَو نَصـری تَهتَدوا». (بقره / ۲، ۱۳۵) [۱۰۷]برپایه برخی منابع، آیه ۱۰۹ سوره بقره که اشاره به همین امر دارد، در مورد سران بنینضیر نازل شده است: «وَدَّ کَثیرٌ مِن اَهلِ الکِتـبِ لَو یَرُدُّونَکُم مِن بَعدِ ایمـنِکُم کُفّارًا حَسَدًا مِن عِندِ اَنفُسِهِم مِن بَعدِ ما تَبَیَّنَ لَهُمُ الحَقُّ فَاعفوا واصفَحوا حَتّی یَأتِیَ اللّهُ بِاَمرِهِ اِنَّ اللّهَ عَلی کُلِّ شَیء قَدیر = بسیاری از اهل کتاب از روی حسادت میخواهند شما را به کفر بازگردانند، با اینکه حق برای آنها کاملا روشن شده است. شما آنها را عفو کنید و از آنها درگذرید»....(بقره / ۲، ۱۰۹)[۱۰۸] با این همه پیامبر هم که به اسلام آوردنشان امیدوار بود، با آنان مدارا میکرد و از بدرفتاری آنان درمیگذشت و کوچک و بزرگشان را گرامی میداشت.[۱۰۹]به روایت زهری آیه ۱۸۶ آل عمران / ۳ نیز از مسلمانان میخواهد در برابر آزردگیای که برخی یهود بنینضیر عامل آن بودند صبر پیشه کنند: «... لَتَسمَعُنَّ مِنَ الَّذینَ اُوتوا الکِتـبَ مِن قَبلِکُم ومِنَالَّذینَ اَشرَکوا اَذیً کَثیرًا و اِن تَصبِروا و تَتَّقوا فَاِنَّ ذلِکَ مِن عَزمِ الاُمور».[۱۱۰] به نظر میرسد رفتار مسلمانان نسبت به یهود در این دوره به آنها القا میکرد اسلام همان یهودیت تکامل یافته است.
به مرور زمان یهودیان منازعات دینی و کلامی خود را آشکارتر کردند و برای همگان روشن شد که آنها ایمان نخواهند آورد. آیات ۷۳ ـ ۱۷۶ بقره / ۲ کاملترین گزارشها در این باره است؛ امّا در این گزارشها همه یهودیان یک مجموعه تلقی شدهاند و از این رو معلوم نیست سهم هریک از قبایل یهود در این منازعات چه میزان بوده است، با این حال با ردیابی نام احبار بنی نضیر در این گزارشهای تفسیری میتوان به نقش آنان پی برد.
برخی از احبار بنی نضیر سعی کردند با استفاده از روابط صمیمانه خود با ساکنان یثرب، آنها را از اسلام باز گردانند. برخی از مسلمانان به انصار مرتبط با یهود هشدار دادند که با یهود، صمیمی نمانند؛ اما جواب رد شنیدند. به روایت ابن عباس همینجا بود که آیه ۲۸ آلعمران / ۳ نازل شد: «لایَتَّخِذِ المُؤمِنونَ الکـفِرینَ اَولِیاءَ مِن دونِ المُؤمِنِینَ و مَن یَفعَل ذلِکَ فَلَیسَ مِنَ اللّهِ فی شَیء اِلاّ اَن تَتَّقوا مِنهُم تُقةً و یُحَذِّرُکُمُ اللّهُ نَفسَهُ و اِلَی اللّهِ المَصیر = مؤمنان نباید کافران را به جای مؤمنان به دوستی بپذیرند و هرکس چنین کند در هیچ حال از حزب خدا نیست، مگر آنکه براستی از آنها بپرهیزید] طرح دوستی با آنان کیفر حتمی خدا را در پی دارد [و خداوند شما را از] کیفر [خویش هشدار میدهد و بازگشت] همه [به سوی خداست».[۱۱۱]
به نقل قتاده و حسن یکی از احبار آنها با شنیدن آیه ۲۴۵ بقره / ۲: «مَن ذَا الَّذی یُقرِضُ اللّهَ قَرضـًا حَسَنـًا»...، ضمن مسخره کردن مسلمانان، خداوندِ آنها را فقیر و خود را بی نیاز دانست که آیه «لَقَد سَمِعَ اللّهُ قَولَ الَّذینَ قالوا اِنَّ اللّهَ فَقیرٌ ونَحنُ اَغنِیاءُ سَنَکتُبُ ما قالوا»...(آل عمران / ۳، ۱۸۱) نازل شد.[۱۱۲] برخی از احبار آنها با ارتباط با قبایل یثرب، انصار را از انفاق در راه خدا بازمیداشتند و به آنها میگفتند: ما نگران فقیر شدن شماییم و معلوم نیست در آینده چه خواهد شد که آیه ۳۷ نساء / ۴ نازل شد: «اَلَّذینَ یَبخَلونَ ویَامُرونَ النّاسَ بِالبُخلِ و یَکتُمونَ ما ءاتهُمُ اللّهُ مِن فَضلِهِ واَعتَدنا لِلکـفِرینَ عَذابـًا مُهینا». [۱۱۳]تغییر قبله در این دوره، بیانگر تغییر استراتژی پیامبر در برابر یهود بود. این امر ضمن آنکه بحثهایی درباره مسئله بداء را به همراه داشت، اعتراض یهود را نیز برانگیخت. به روایتی تنی چند از احبار بنینضیر با درخواستی فریبکارانه از پیامبر(ص) خواستند به قبله پیشین خود بازگردد تا بدو ایمان بیاورند که خداوند آنان را نادان خواند:[۱۱۴] «سَیَقولُ السُّفَهاءُ مِنَ النّاسِ ما ولّهُم عَن قِبلَتِهِمُ الَّتی کانوا عَلَیها قُل لِلَّهِ المَشرِقُ والمَغرِبُ یَهدی مَن یَشاءُ اِلی صِرط مُستَقیم = مردم نادانی خواهند گفت چه چیز آنان را از قبلهای که بر آن بودند (بیتالمقدس) برگردانید؟ بگو: شرق و غرب از آن خداست و هرکه را خواهد به صراط مستقیم هدایت میکند». (بقره / ۲، ۱۴۲) برخی دیگر قرآن را ناسازگار با تورات خواندند و از او خواستند کتابی ارائه کند که برای آنها پذیرفتنی باشد.[۱۱۵] به روایت کلبی برخی از آنها از پیامبر معجزهای خواستند که آیه ۱۸۳ آل عمران / ۳ نازل گردید: «اَلَّذینَ قالوا اِنَّ اللّهَ عَهِدَ اِلَینا اَلاَّ نُؤمِنَ لِرَسول حَتّی یَاتِیَنا بِقُربان تَاکُلُهُ النّارُ قُل قَد جاءَکُم رُسُلٌ مِن قَبلی بِالبَیِّنـتِ وبِالَّذی قُلتُم»....[۱۱۶] بنا به روایتی خداوند طی آیه نخست سوره احزاب / ۳۳ پیامبر را از برآوردن خواستههای آنان برحذر داشت: «یـاَیُّهَا النَّبِیُّ اتَّقِ اللّهَ ولا تُطِعِ الکـفِرینَ والمُنـفِقینَ»....[۱۱۷] به روایت ابنعباس آیه ۱۸ جاثیه / ۴۵ نیز بیانگر همین نکته است: «... ولا تَتَّبِع اَهواءَ الَّذینَ لا یَعلَمون»....[۱۱۸]چنانچه نزول آیات سوره احزاب را در سال پنجم هجری و نزول آیات سوره جاثیه را در دوره مکی بدانیم این شأن نزولها، تطبیقهای مفسران خواهد بود.
سردی روابط تا بدانجا رسید که برخی از احبار بنینضیر آشکارا ادعا کردند که او پیامبر موعود تورات نیست.[۱۱۹] بنا به روایتی از عطا خداوند طی آیه ۱۷۸ آلعمران / ۳ به بنینضیر هشدار داده که گمان نکنند مهلتی که دارند به سود آنهاست، بلکه برای آن است که بر گناهان خود بیفزایند: «و لا یَحسَبَنَّ الَّذینَ کَفَرُوا اَنَّما نُملی لَهُم خَیرٌ لاَِنفُسِهِم اِنَّما نُملی لَهُم لِیَزدادُوا اِثمـًا»....[۱۲۰] با این همه به رغم اینکه هیچ یک از بنی نضیر ایمان نیاورده بودند برخی از اوسیانمسلمان به ایمان آوردنشان امیدوار بودند. خداوند در آیه ۷۵ بقره / ۲ فرمود: چگونه به اسلام آوردن آنان امید دارید و حال آنکه آنان کلام الهی را تحریف میکنند...: «اَفَتَطمَعونَ اَن یُؤمِنوا لَکُم وقَد کانَ فَریقٌ مِنهُم یَسمَعونَ کَلـمَ اللّهِ ثُمَّ یُحَرِّفونَهُ مِن بَعدِ ما عَقَلوهُ و هُم یَعلَمون».[۱۲۱] اوسیان مسلمان تلاش کردند آن دسته از نزدیکان خود را که به بنی نضیر پیوسته بودند به اسلام گرایش دهند و از آنجا که این عده از ضعف اقتصادی رنج میبردند و مسلمانان نیز از اعطای صدقه به غیر مسلمانان منع شده بودند، برخی از اوسیان کوشیدند تا با وعده کمکهای مالی بستگان یهودی شده خود را به اسلام ترغیب کنند که آیه ۲۷۲ بقره / ۲ در مورد آنان نازل شد: «لَیسَ عَلَیکَ هُدهُم ولـکِنَّ اللّهَ یَهدی مَن یَشاءُ وما تُنفِقوا مِن خَیر فَلاَِنفُسِکُم وما تُنفِقونَ اِلاَّ ابتِغاءَ وجهِ اللّهِ وما تُنفِقوا مِن خَیر یُوَفَّ اِلَیکُم واَنتُم لاتُظلَمون = هدایت آنها بر عهده تو نیست و خداوند هرکه را خواهد هدایت میکند»....[۱۲۲] گفته شده: خداوند با آیه ۱۲۰ بقره / ۲: «لَن تَرضی عَنکَ الیَهُود... = یهودیان از تو راضی نمیشوند»... (بقره / ۲، ۱۲۰) از پیامبر خواسته که هیچ امیدی به ایمان آنان نداشته باشد.[۱۲۳] برخورد اولیه و همچنین رفتارهای بعدی سران بنینضیر زمینه رویارویی آنها را با پیامبر فراهم آورد. پیامبر همواره نگران عهد شکنی آنان بود. بنا به روایتی از مجاهد گفته شده آیه ۵۸ انفال / ۸ به همین امر اشاره دارد: «و اِمّا تَخافَنَّ مِن قَوم خِیانَةً فَانبِذ اِلَیهِم عَلی سَواء اِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ الخائِنین = و اگر از خیانت گروهی بیمناک شوی] پیمانشان را [به سویشان بیفکن] و لغو آن را به ایشان اعلام کن [تا شما و ایشان] در آگاهی از لغو پیمان [یکسان باشید] وبدان اگر به آنان اعلام نکنی، مرتکب خیانت شدهای [که خداوند خیانتکاران را دوست ندارد».[۱۲۴] بنا به نظر ابوالفتوح رازی خداوند در آیه ۱۱۱ آلعمران / ۳: «لَن یَضُرّوکُم اِلاّ اَذیً و اِن یُقـتِلوکُم یُوَلّوکُمُ الاَدبارَ ثُمَّ لا یُنصَرون» به مؤمنان اطمینان داده که آنان به شما زیانی نخواهند رسانید و اگر با شما بجنگند روبهروی شما نمیتوانند بایستند و کسی هم به یاریشان نخواهد آمد.[۱۲۵] از نظر قرطبی آیه ۱۳۷ بقره / ۲ نیز به همین مفهوم است: «فَاِن ءامَنوا بِمِثلِ ما ءامَنتُم بِهِ فَقَدِ اهتَدَوا واِن تَوَلَّوا فَاِنَّما هُم فی شِقَاق فَسَیَکفیکَهُمُ اللّهُ و هُوَ السَّمیعُ العَلیم = اگر بدانچه ایمان آوردهاید ایمان بیاورند قطعاً هدایت شدهاند و گرنه بیشک در ستیزند و خداوند شرّشان را از تو کفایت میکند] و تو را بر آنان پیروز خواهد کرد [که او شنوا و دانا است».[۱۲۶]
زمینه شکلگیری جنگ
طبیعی بود که یهودیان و از جمله بنینضیر در واکنش به حضور پیامبر در یثرب، ابتدا منتظر سرکوب مسلمانان به دست قریش باشند. جنگ بدر به مثابه هشداری جدّی، موقعیت مخالفان پیامبر در مدینه را تضعیف کرد. برخی از بزرگان بنی نضیر که نفوذ گستردهای بر یهودیان قبایل دیگر نیز داشتند به همراه جمعی از احبار یهود مخفیانه به مکه رفتند و کنار کعبه با ابوسفیان پیمان بستند در رویارویی با پیامبر با یکدیگر همکاری کنند.[۱۲۷] بنابر نقلهای دیگر آنان بر کشتههای بدر گریستند و قریش را برضدّ پیامبر تحریک کردند.[۱۲۸] قتلکعب بن اشرف (ازبنینضیر) نیز برای محدود کردن زمینههای همکاری بنینضیر و قریش صورت گرفت.[۱۲۹] در ماههای پایانی سال دوم هجری ابوسفیان که در جنگ بدر شرکت نکرده بود با سپاهی اندک به نزدیکی مدینه آمد. برخی سران بنینضیر با آگاهی از تصمیم وی مبنی بر حمله به مسلمانان، به یاری او شتافته، شبانه او را جای دادند و اطلاعات مورد نیاز را در اختیارش نهادند.[۱۳۰] وات (Watt) برای ردّ معاونت بنینضیر با قریش، جانبدارنه در روایت مذکور تردید کرده و آن را یک مهمانی ساده دانستهاست.[۱۳۱] علت اصلی درگیری مسلمانان با بنینضیر به پیمان شکنی، کمک آنها به ابوسفیان و تصمیمشان برای کشتن پیامبر باز میگردد. تفاوت عمده منابع در مورد علت و زمان جنگ به سبب تفاوت گزارش ابن اسحاق و زهری است، هرچند هردو از عروةبن زبیر روایت کردهاند.[۱۳۲] به روایت زهری مدتی پس از غزوه سویق پیرونامه تهدیدآمیز قریش، بنی نضیر تصمیم گرفتند با ترفندی پیامبر را به قتل برسانند و از این رو از او خواستند تا در منطقهای میان یثرب و مساکن بنینضیر، همراه با ۳۰ تن از اصحاب خود برای گفت و گو به ملاقات ۳۰ تن از احبار بیاید تا اگر احبار او را تأیید کردند و بدو ایمان آوردند همگی به او ایمان بیاورند؛ امّا پس از حضور پیامبر متوجه شدند که با وجود یارانش نمیتوانند او را بکشند و از او خواستند با سه تن از یاران خود به گفت و گوی سه تن از احباری بیاید که مخفیانه خنجری با خود حمل میکردند. با افشای تصمیم بنی نضیر، به وسیله یکی از زنان آنان، پیامبر به مدینه بازگشت و فردای آن روز در حالیکه تنها ۶ ماه از جنگ بدر گذشته بود به محاصره بنینضیر پرداخت و از آنها خواست برای امنیت خود، با او پیمان ببندند؛ اما چون نپذیرفتند با آنان جنگید و غزوه بنینضیر شکل گرفت. محدثان [۱۳۳] و مفسران [۱۳۴] این روایت را به طرق متعددی از زهری نقل کردهاند. منابع دیگری هم بخشهایی از روایت زهری را طرح کردهاند.[۱۳۵] سهیلی در شرح سیره ابن هشام، بر وی خرده گرفته که چگونه در سیره خود روایات دیگر را بر روایت زهری ترجیح داده است.[۱۳۶] از میان مورخان تنها ذهبی روایت زهری را مبنای نگارش خود قرار داده و غزوه بنینضیر را در سال سوم طرح کرده است.[۱۳۷] در میان مستشرقان نیز کیستر (Kister) براساس روایت زهری، خودداری بنینضیر در انعقاد پیمان با پیامبر را عامل اصلی جنگ در سال سوم هجری دانسته است.[۱۳۸] همه منابعی که به نحوی روایت زهری را نقل کردهاند زمان غزوه بنینضیر را ۶ ماه پس از جنگ بدر (پیش ازاحد) دانستهاند. روایاتی که خبر از کشته شدن کعب بن اشرف در آستانه غزوه بنینضیر [۱۳۹] یا در هنگامه [۱۴۰] آن میدهند هماهنگی و همخوانی بیشتری با روایت زهری دارند، به ویژه آنکه مشهور است که کعب بن اشرف پس از پیروزی مسلمانان در بدر و در سال سوم کشته شد و پس از آن بود که پیامبر به بنینضیر حملهکرد.[۱۴۱] در برابر روایت زهری روایت ابن اسحق قرار میگیرد که براساس آن پس از حادثه بئر معونه در سال چهارم هجری یکی از یاران پیامبر دو تن از بنیعامربن صعصعه را کشت و چون پیامبر(ص) قبلا به آنان امان داده بود ملزم شد که دیه آنها را بپردازد و چون از پرداخت آن در آن مقطع ناتوان بود تصمیم گرفت از بنینضیر (همپیمان بنی عامر) کمک بگیرد، از این رو در روز شنبه که مورد احترام یهودیان است به همراه معدودی از اصحاب نزد آنان رفت. آنان از پیامبر(ص) خواستند تا قدری درنگ کند تا این مبلغ را برای او جمعآوری کنند و مخفیانه تصمیم گرفتند با رها کردن سنگی از روی قلعه بدون آنکه خود مسئولیت قتل را بپذیرند، آنحضرت را از بین ببرند؛[۱۴۲] اما پیامبر(ص) که متوجه این امر شد به گونهای آنجا را ترک کرد که همگان تصور کردند پیامبر(ص) در همان حوالی است و به زودی نزد یارانش باز میگردد؛ امّا پیامبر به سرعت به مدینه بازگشته بود تا بدانها فرصت ترور ندهد.[۱۴۳]گزارش ابنشبه، ابن سعد و واقدی زمانی با روایت زهری سازگاری دارند که بحث از پیمان بنینضیر با پیامبر است؛ امّا هنگامی که بحث از تاریخ جنگ بنینضیر است گزارشهای آنها با گزارش ابناسحاق مطابقت مییابد.[۱۴۴] مجاهد، عکرمه و کلبی پس از بیان مضمونی مشابه روایت ابن اسحق، به نزول آیه۱۱مائده / ۵ در این هنگام اشاره کردهاند که بر اساس آن قرآن کریم تلاش بنینضیر برای ترور پیامبر را به مؤمنان یادآوری کرده و نجات پیامبر را خواست و نعمت الهی دانسته است: «یـاَیُّهَا الَّذینَ ءامَنوا اذکُروا نِعمَتَ اللّهِ عَلَیکُم اِذ هَمَّ قَومٌ اَن یَبسُطوا اِلَیکُم اَیدِیَهُم فَکَفَّ اَیدِیَهُم عَنکُم»...؛[۱۴۵] امّا به نظر میرسد نزول آیه مزبور مدتها پس از غزوه بنینضیر باشد، چرا که این آیه به دنبال یادآوری این امر است: «اذکُروا»، ضمن آنکه تطبیق این آیه بر هر قصد تروری صادق است و اختصاصی به بنینضیر ندارد.
شمار همراهان پیامبر را هنگام حضور نزد بنی نضیر کمتر از ۱۰ تن شمردهاند.[۱۴۶] کمی یاران پیامبر را یکی از عوامل وسوسه بنی نضیر برای طراحی توطئه قتل پیامبر و اسارت و فروش یارانش به قریش دانستهاند.[۱۴۷] بنا به روایتی از عطا آیه ۱۰۰ بقره / ۲ پس از پیمان شکنی بنینضیر و بنیقریظه فرود آمد: «اَو کُلَّما عـهَدوا عَهدًا نَبَذَهُ فَریقٌ مِنهُم بَل اَکثَرُهُم لایُؤمِنون = و مگر نه این بود که] یهود [هرگاه پیمانی بستند گروهی از ایشان آن را دور افکندند، بلکه] حقیقت این است که [بیشترشان ایمان نمیآورند».[۱۴۸] در مطالعات جدید ادلّه دیگری برای غزوه بنینضیر طرح شده است؛ ولفنسون که پیمان بنینضیر با پیامبر را براساس پیمان نامه عمومی پذیرفته، علت حمله به بنینضیر را عدم همراهی با پیامبر در جنگ احد دانسته است. براساس معاهده، بنینضیر میبایست در حادثه احد از مدینه دفاع میکرد. او در مورد علت حمله نکردن پیامبر به بنیقریظه اظهار داشته که احتمالا پیمان آنها متفاوت بوده و چنین تعهدی نسبت به پیامبر نداشتهاند..[۱۴۹] شاید همراهی مُخَیْریق یهودی با پیامبر در غزوه احد ـ که تنها بنابر روایت واقدی از اعضای بنینضیر است ـ مستند سخنان ولفنسون است. مخیریق که خود در غزوه احد شرکت کرد، از یهود خواست به یاری پیامبر بیایند، امّا آنان عذر آوردند که امروز شنبه است.[۱۵۰] از نظر ولفنسون آنان با اینکار خود پیمان خود با پیامبر را شکستند.
بروکلمان غزوه بنینضیر را ناشی از بهانه جویی پیامبر برای جبران ضربه سنگین حادثه بئر معونه دانسته است که در آن ۷۰ یا ۴۰ تن از مسلمانان به شهادت رسیدند.[۱۵۱] نادیده گرفتن اقدامهای یهود و نسبت بهانهجویی به پیامبر از جانب بروکلمان، جانبدارانه است. هرچند پیروزی بر بنینضیر میتوانست تا حدی از فشار ناشی از حادثه بئر معونه را بر مسلمانان جبران کند؛ اما بنا به فرموده قرآن: «ما ظَنَنتُم اَن یَخرُجوا»، (حشر / ۵۹، ۲) این پیروزی غیرقابل پیشبینی بود.
پس از بروز دشمنی بنینضیر، پیامبر از طریق پیکی از اوسیان به آنان اعلام کرد که چنانچه تا ۱۰ روز دیگر محل سکونت خود را ترک نکنند، خونشان هدر خواهد بود. با این اقدام، آنان دریافتند که بر خلاف پیمان دوره جاهلی، اوس در برابر بنینضیر خواهد ایستاد،[۱۵۲] از این رو به جمعآوری دارایی خود پرداختند و برای حرکت از قبایل عرب شتر کرایه کردند.[۱۵۳] عبدالله بن اُبیّ با آگاهی از تصمیم پیامبر طی پیامی از آنان خواست ایستادگی کنند. وی گفت: من با ۲۰۰۰ نفر از قومم (بنی عوف بن خزرج) به همراه یهود بنیقریظه و غَطفان به یاری شما خواهیم آمد [۱۵۴] خداوند در آیه ۱۱حشر / ۵۹ آنها را منافق دانسته، وعدههای آنها را دروغ میخواند: «اَلَم تَرَ اِلَی الَّذینَ نافَقوا یَقولونَ لاِِخونِهِمُ الَّذینَ کَفَروا مِن اَهلِ الکِتـبِ لـَئِن اُخرِجتُم لَنَخرُجَنَّ مَعَکُم و لانُطیعُ فیکُم اَحَدًا اَبَدًا واِن قوتِلتُم لَنَنصُرَنَّکُم واللّهُ یَشهَدُ اِنَّهُم لَکـذِبون». سلامبن مشکم ضمن یادآوری خیانت عبدالله بن ابیّ و عدم حمایت وی از بنی قَینقاع در سال دوم هجری و مبارزات بنینضیر برضدّ خزرج در عهد جاهلی، از حُیَی خواست حال که ما مالک مزارع، نخلستانها و داراییهای خود هستیم به عبداللهبن ابیّ اعتماد مکن؛[۱۵۵] اما حُیَی با توجه به برتری نظامی و دفاعی خود، با پذیرش پیشنهاد عبداللهبن ابیّ آماده مقابله با پیامبر شد. در آیه ۱۴ حشر / ۵۹ به منازعات و اختلافات درونی سران بنینضیر اشاره شده است: «بَأسُهُم بَینَهُم شَدیدٌ تَحسَبُهُم جَمیعـًا و قُلوبُهُم شَتّی».... حُیَی به ترمیم دژهای بنینضیر پرداخت.[۱۵۶] و تدارکات لازم را همراه با چارپایان در درون آنها جای داد[۱۵۷] و پیامبر را از مخالفت خود آگاه ساخت: «وظَنّوا اَنَّهُم مانِعَتُهُم حُصونُهُم = میپنداشتند که دژهایشان پناه آنها خواهد بود». (حشر / ۵۹، ۲) [۱۵۸] گفتههای سلاّم برخلاف اظهارات ولفنسون که گفته: پیامبر آمال و آرزوهای اوس و خزرج (دستیابی به ثروت یهود) را محقق میساخت،[۱۵۹] حاکی از آن است که پیامبر در این مرحله درصدد تصرف دارایی آنها نبوده است.
جنگ با بنی نضیر
در روایت زهری جزئیات جنگ نیامده؛ امّا بنا بر روایت ابناسحاق، پیامبر پس از آنکه از ترور نافرجام آنان جان سالم به دربرد به مدینه بازگشت. در دوازدهم ربیعالاول سال چهارم[۱۶۰] با گماردن ابن ام مکتوم بر مدینه [۱۶۱] به طرف قلعههای آنان به راه افتاد. او علی(ع) را به عنوان فرمانده تعیین کرد [۱۶۲] و پرچم خود را به دستش داد.[۱۶۳] و از سپاه خواست به طرف بنینضیر حرکت کنند و نماز عصر را در آنجا بگزارند..[۱۶۴] سپاه پیاده پیامبر حرکت کرده،[۱۶۵] حوالی عصر به اراضی بنی نضیر رسیدند. بنینضیر با مشاهده پیامبر از فراز دژهای خود به پرتاب تیر و سنگ پرداختند.[۱۶۶] مسلمانان پس از اقامه نماز عصر در آنجا مستقر شدند.
خیمه پیامبر را ابتدا در اراضی تیرهای از اوس به نام بنیحطمه که تا آن زمان هنوز مسلمان نشده بودند و از همپیمانان بنینضیر به حساب میآمدند [۱۶۷] برپا کردند که بعدها به مسجدالصغیر شهرت یافت؛ امّا چون از جانب تیراندازان بنینضیر مورد اصابت تیر قرار گرفت آن را به منطقهای میان اراضی بنینضیر و بنیقریظه که بعدها مسجد فضیخ نام گرفت، منتقل کردند.[۱۶۸] پیامبر با تنی چند از اصحاب خود به مدینه بازگشت و شب را آنجا گذراند. بلال حبشی صبح در مدینه اذان گفت و در همان روز پیامبر به جمع سپاه اسلام بازگشت.[۱۶۹] دلایل متعددی میتوان برای رفت و بازگشت پیامبر در نظر گرفت؛ نخست آنکه احتمالا منطقه از امنیت کافی برخوردار نبوده و بیم ترور پیامبر میرفته است. دوم آنکه حضور پیامبر(ص) در مدینه میتوانست زمینه توطئه عبدالله بن ابیّ در پیوستن او به بنینضیر را خنثا کند.
مدت محاصره بنینضیر ۶ شب [۱۷۰] یا ۱۵ روز [۱۷۱] یا بیش از ۲۰ شب [۱۷۲] ادامه یافت. در این مدت کسی گمان نداشت که بتوان بر آنها چیره شد: «... ما ظَنَنتُم اَن یَخرُجوا»(حشر / ۵۹، ۲) و مسلمانان گمان میکردند که آنها نیروهایی متحدند، در حالیکه قرآن به اختلافات جدی میان شاخههای بنینضیر اشاره دارد: «... بَاسُهُم بَینَهُم شَدیدٌ تَحسَبُهُم جَمیعـًا وقُلوبُهُم شَتّی»....(حشر / ۵۹، ۱۴) در طول این مدت سعد بن عباده از بزرگان خزرج با ارسال خرما، تدارکات لازم سپاه اسلام را تأمین میکرد.[۱۷۳] بنینضیر که منتظر رسیدن نیروهای کمکی بودند به انداختن سنگ و تیراندازی از روی دژها بسنده کردند.[۱۷۴] تنها اقدام نظامی بنی نضیر در محاصره آن بود که به غَزْوک سردسته شجاع تیراندازان مأموریت دادند تا با تنی چند پیامبر را ترور کنند. در آن شب اصحاب پیامبر متوجه شدند که علی بن ابی طالب(ع) در جمعشان نیست و سپس خبر یافتند که او با چند تن از انصار مأموران بنی نضیر را کشته و سرهایشان را در چاههای منطقه انداختهاند. این امر ناتوانی بنینضیر را آشکارتر ساخت.[۱۷۵] وعدههای عبدالله بن ابیّ هم محقق نشد، هرچند او تلاش کرد بنیقریظه را همراه خود سازد؛ اما کعب بن اسد رئیس بنیقریظه به هیچ یک از اعضای قبیله خود اجازه نداد به یاری بنینضیر بشتابند.[۱۷۶] آیات ۱۱ ـ ۱۷ حشر / ۵۹ وعده منافقان و خیانت آنان به بنینضیر را به حکایت شیطان تشبیه کرده که پس از به کفر کشیدن انسان، از او برائت میجوید: «اَلَم تَرَ اِلَی الَّذینَ نافَقوا... * لـَئِن اُخرِجوا لا یَخرُجونَ مَعَهُم ولـَئِن قوتِلوا لا یَنصُرونَهُم... * کَمَثَلِ الشَّیطـنِ اِذ قالَ لِلاِنسـنِ اکفُر فَلَمّا کَفَرَ قالَ اِنّی بَریءٌ مِنکَ اِنّی اَخافُ اللّهَ رَبَّ العــلَمین = آیا منافقان را نمیبینی.... اگر اخراج شوند آنها با ایشان بیرون نخواهند رفت و اگر علیه آنها جنگی درگیرد] منافقان [آنها را یاری نخواهند کرد.... چون حکایت شیطان که به انسان گفت: «کافر شو». و چون کافر شد گفت: «من از تو بیزارم، زیرا من از خدا پروردگار جهانیان میترسم». مسلمانان برای قطع ارتباط قلعههای بنینضیر حلقه محاصره را از محله بنینضیر به محاصره یکایک دژها تنگتر کردند.[۱۷۷] خداوند در آیه ۱۴ حشر / ۵۹ به پیامبر(ص) فرموده بود که آنها همگی رو در روی تو نمیآیند، بلکه از پشت دیوار] قلعهها [و به صورت پراکنده و در روستاهای حصار شده با تو میجنگند: «اِلاّ فی قُرًی مُحَصَّنَة اَو مِن وراءِ جُدُر»...؛ امّا چون محاصره به طول انجامید، پیامبر که از دلبستگی آنها به درختانشان خبر داشت فرمان داد آنها را قطع کنند. برخی از سران یهود فریاد زدند: چگونه کسی که دیگران را از فساد پرهیز میدهد درختان را قطع میکند؟ در نتیجه جمعی از مسلمانان بر کرده خود مردد شدند که آیه ۵ حشر / ۵۹ به همین مناسبت نازل شد و این امر را خواست خدا دانست: «ما قَطَعتُم مِن لینَة... فَبِاِذنِ اللّهِ و لِیُخزِیَ الفـسِقین = هر درخت خرمای گرانبهایی را که قطع کردید... به فرمان خدا بوده است؛ باشد که نافرمانان ذلیل شوند».[۱۷۸] این دستور تأثیر بسزایی بر بنینضیر نهاد، به ویژه که زنانشان شیون کرده، بر سر و صورت خود زدند،[۱۷۹] از این رو سعی کردند خطری متوجه نخلستانها نشود تا شاید با مصالحه یا بعدها با جنگی دیگر، بتوانند دوباره آنها را باز یابند و در نتیجه به مقاومت خود پایان دادند. حُیَی تصمیم گرفت بر اساس پیشنهاد پیشین با پیامبر که دارایی آنها را هنوز محترم شمرده بود مصالحه کند؛ امّا پیامبر نپذیرفت و از آنها خواست همه تجهیزات نظامی، مزارع و باغات خود را وا نهند و تنها دارایی منقول خود را ببرند؛[۱۸۰] امّا وی چند روزی درنگ کرد.[۱۸۱] در این فاصله دو تن از بنینضیر به نامهای یامین بن عمیر و ابوسعدبن وهب حفظ جان و مال خود، مسلمان شدند.[۱۸۲] سران بنینضیر از ترس اینکه مبادا شرایط سختتر شود، به شرایط پیامبر تن دردادند. آنها در مخالفت خود با پیامبر پافشاری کردند و در این مسیر از نخلستانها و خانه و کاشانه دیرینه خود نیز گذشتند. خداوند دراینباره در آیات نخستین سوره حشر بیان میدارد که نه شما و نه خودشان باور نمیکردند که بیرون روند. گمان میکردند قلعههایشان مانعی در برابر] اراده [خداست؛ امّا خداوند از جایی که گمان نداشتند به طرف آنها رفت و در دلهایشان هراس افکند...: «هُوَالَّذی اَخرَجَ الَّذینَ کَفَروامِن اَهلِ الکِتـبِ مِن دیـرِهِم لاَِوَّلِ الحَشرِ ما ظَنَنتُم اَن یَخرُجوا و ظَنّوا اَنَّهُممانِعَتُهُم حُصونُهُم مِنَ اللّهِ فَاَتـهُمُ اللّهُ مِنحَیثُلَمیَحتَسِبوا و قَذَفَ فی قُلوبِهِمُ الرُّعبَ»....((حشر / ۵۹، ۲)[۱۸۳] آنها اثاثیه خود را بر پشت شتران بار زدند و خانههای خود را ویران کردند تا قابل سکونت نباشد و در و چارچوبههای خانه را نیز با خود بردند. برخی مسلمانان نیز به نشانه علاقه نداشتن به خانههایشان در تخریب آنها همراهی میکردند.[۱۸۴] خداوند از مؤمنان میخواهد تا از این رخداد عبرت بگیرند: «یُخرِبونَ بُیوتَهُم بِاَیدیهِم و اَیدِی المُؤمِنینَ فَاعتَبِروا یـاُولِی الاَبصـر».(حشر / ۵۹، ۲) بنینضیر سعی کردند به هنگام خروج از یثرب قدرت و شوکت خود را با نمایش مال و منال خود نشان دهند.[۱۸۵] بنا به روایتی پیامبر نیز به هنگام خروج به این امر گواهی داده است..[۱۸۶] شعرای متعددی متأثر از فراق بنینضیر شعر سرودند..[۱۸۷] منافقان نیز نتوانستند ماتم و اندوه خود را پنهان کنند، زیرا بنینضیر سعی کردند همچنان استواری خود را به مردم مدینه بنمایانند. ۶۰۰ شتر در یک صف، اثاثیه و اعضای بنینضیر را با خود از محلههای مدینه گذرانیدند.[۱۸۸] زنان زیبای بنینضیر که در آغاز این قافله بودند بهترین لباسهای رنگارنگ خود را پوشیده و زیور آلات خود را به نمایش گذاشته بودند. دسته نوازندگان و خوانندگان پس از آنها قرار داشتند و مردم مدینه هم در دو طرف قافله نظارهگر آنان بودند. گنجینه بنینضیر در معرض دید همگان قرار گرفت و اعلام شد که این را برای زیر و زبر کردن زمین اندوختهایم و در خیبر نخلستان داریم، گرچه درختان خرمای خود را از دست دادیم.[۱۸۹] محمدبن مسلم اوسی هدایت آنها را به خارج از مدینه به عهده گرفت.[۱۹۰] و پس از خروج آنها، بنیغطفان محافظت از آنان را در مسیر بر عهده گرفتند [۱۹۱] گفته شده که بنینضیر پس از تبعید، در حیره، أریحا و اَذْرَعات شام پراکنده شدند و تنها آلابیالحُقَیق و آل حُیَی بن أَخْطَب در خیبر سکونت گزیدند: «و لَولا اَن کَتَبَ اللّهُ عَلَیهِمُالجَلاءَ لَعَذَّبَهُم فِی الدُّنیا و لَهُمفِیالاخِرَةِ عَذابُ النّار * ذلِکَ بِاَنَّهُم شاقُّوا اللّهَ ورَسولَهُومَن یُشاقِّ اللّهَ فَاِنَّ اللّهَ شَدیدُ العِقاب» (حشر / ۵۹، ۳ـ۴) = و اگر خداوند ترک وطن را برایشان مقدر نکرده بود قطعاً در همین دنیا عذابشان میکرد. و آنها در آخرت به عذاب الهی گرفتار خواهند شد. این بدان جهت است که آنها با خدا و رسولش دشمنی کردند و هرکس چنین کند بداند که خداوند به سختی مجازات میکند».[۱۹۲]
در این هنگام جمعی از انصار نزد پیامبر آمدند و از او خواستند تا مانع همراهی فرزندانشان با بنینضیر شود، زیرا در دوره جاهلی برخی از زنان اوس برای زنده ماندن فرزندان خود نذر میکردند آنان را یهودی کنند و فرزندان خود را به بنینضیر میسپردند. والدین اینها از پیامبر خواستند به زور متوسل شود که بنا به گزارشهایی در پاسخ آنان آیه۲۵۶بقره / ۲ نازل شد و از مسلمانان خواست که چون حق از باطل روشن شده، دیگران را بر پذیرش دین اکراه نکنند: «لا اِکراهَ فِی الدِّینِ قَد تَبَیَّنَ الرُّشدُ مِنَ الغَیِّ».(بقره / ۲، ۲۵۶)[۱۹۳]
غنایم غزوه بنی نضیر
آیات ۶ ـ ۱۰ سوره حشر درباره غنایم غزوه بنینضیر نازل شده است. براساس آیه ۶حشر / ۵۹ چون نبرد و لشکرکشی خاصی صورت نگرفته بود تمامی غنایم از جمله تجهیزات نظامی، ساختمانها، منابع آبی، مزارع و نخلستانها جزو خالصه پیامبر قرار گرفت: «و ما اَفاءَ اللّهُ عَلی رَسولِهِ مِنهُم فَما اَوجَفتُم عَلَیهِ مِن خَیل ولا رِکاب ولـکِنَّ اللّهَ یُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلی مَن یَشاءُ واللّهُ عَلی کُلِّ شَیء قَدیر» و زمانی که عمربن خطاب از پیامبر درباره توزیع غنایم در میان جنگجویان پرسید، بر اساس همین آیه پاسخ گرفت [۱۹۴]. ۳۴۰شمشیر، ۵۰ زره و ۵۰ نیزه حجم غنایم نظامی بود که پیامبر به دست آورد [۱۹۵] که از میان آنها شمشیر معروف ابی الحُقَیق را به سعد بن مُعاذ از بزرگان اوس بخشید.[۱۹۶] در آیه ۷ حشر / ۵۹ خداوند بیان میدارد که این اموال شامل چه کسانی میشود: «ما اَفاءَ اللّهُ عَلی رَسولِهِ مِن اَهلِ القُری فَلِلّهِ ولِلرَّسولِ ولِذِی القُربی والیَتـمی والمَسـکینِ وابنِ السَّبیلِ کَی لا یَکونَ دولَةً بَینَ الاَغنِیاءِ مِنکُم».... در مورد باغها، زمینها و منابع آبی بنی نضیر پیامبر دو پیشنهاد کرد تا انصار یکی را برگزینند: نخست آنکه پیامبر بخشی از اموال بنینضیر را میان مهاجران و انصار نیازمند قسمت کند و دوم آنکه بخشی از آن اراضی را تنها در میان مهاجران توزیع کند و در مقابل، انصار اموالی را که در یثرب از آغاز هجرت در اختیار مهاجران قرار داده بودند پس گیرند. سعدبن معاذ و سعدبن عباده ضمن مشورت با یکدیگر از پیامبر خواستند تا افزون بر اینکه آن اراضی را در میان مهاجران تقسیم کند مهاجران همچنان در اموال انصار شریک بمانند. انصارهم به حمایت از بزرگانشان ندای رضایت و تسلیم سر دادند و اینجا پیامبر برای انصار دعا کرد.[۱۹۷] آیه ۹ حشر / ۵۹ ضمن قدردانی از انصار اشاره دارد که انصار هر چند خود بسیار نیاز داشتند؛ امّا مهاجران را بر خود ترجیح دادند. آنان مهاجران را دوست دارند و رستگار خواهند بود: «والَّذینَ تَبَوَّءُو الدّارَ والایمـنَ مِن قَبلِهِم یُحِبّونَ مَن هاجَرَ اِلَیهِم ولا یَجِدونَ فی صُدورِهِم حاجَةً مِمّا اوتوا و یُؤثِرونَ عَلی اَنفُسِهِم ولَو کانَ بِهِم خَصاصَةٌ و مَن یوقَ شُحَّ نَفسِهِ فَاُولئِکَ هُمُ المُفلِحون».(حشر / ۵۹، ۹) پیامبر برخی از زمینها را در میان حدود ۱۰۰ تن مهاجر و تنی چند از فقرای انصار که برخی از آنها در کشتن تیزاندازان بنی نضیر نقش داشتند توزیع کرد: «لِلفُقَراءِ المُهـجِرینَ الَّذینَ اُخرِجوا مِن دیـرِهِم و اَمولِهِم یَبتَغونَ فَضلاً مِنَاللّهِ و رِضونـًا و یَنصُرونَ اللّهَ و رَسولَهُ اُولئِکَ هُمُ الصّـدِقون =] غنایم [برای فقرای مهاجری است که از خانه و اموال خود بیرون رانده شدند، در حالی که به دنبال فضل و خوشنودی خدایند و خدا و پیامبرش را یاری میکنند. ایشاناند راستگویان». (حشر / ۵۹، ۸)[۱۹۸] عمده زمینهای بنینضیر در اختیار پیامبر ماند و پبامبر غلام خود ابورافع را بر آن گمارد[۱۹۹] و خود در آن کشاورزی میکرد و مواد غذایی سالانه خانواده خود و بنی عبدالمطلب را تأمین میکرد،[۲۰۰] آنگاه مازاد درآمد این زمینها صرف هزینههای نظامی میشد یا در بیتالمال جمع میگردید.[۲۰۱] بنابر روایت واقدی ۷ باغی که مُخَیْریق یهودی پیش از شهادتش در احد، به پیامبر بخشیده بود نیز بخشی از اراضی بنی نضیر بود.[۲۰۲] از نحوه بیان قسمت پایان آیه۷حشر / ۵۹ برمیآید که برخی نسبت به نحوه اختصاص اراضی بنینضیر به اصحاب راضی نبودهاند و خداوند طی این آیه به آنها هشدار داده است: «... و ما ءاتـکُمُ الرَّسولُ فَخُذوهُ وما نَهـکُم عَنهُ فَانتَهوا واتَّقوا اللّهَ اِنَّ اللّهَ شَدیدُالعِقاب». از آنجا که ازدواج پیامبر با ماریه قبطیه موجب حسادت برخی از زنان پیامبر شد، پیامبر ماریه را در یکی از باغهای مخیریق سکونت داد تا به این مشکل خاتمه دهد [۲۰۳] و چون ماریه در آنجا ابراهیم را به دنیا آورد، به مَشْرَبه اُمّ ابراهیم معروف شد. گفته شده: پیامبر هنگامی که در سال ششم هجری تصمیم گرفت از برخی از زنان خود جدا شود آنان را به مدت یک ماه در این باغ سکونت داد و خود از آنان کناره گرفت.[۲۰۴] بنابه روایتی از امام صادق(ع) پیامبر در همین باغ و در روزی که به «یوم مشربة امابراهیم» شهرت یافت، در کنار اصحاب خود از امامت و وصایت علیبن ابیطالب(ع) سخن گفت، هرچند سخنان ایشان در آن روز همچون سخنانش در غدیر خم، مورد بی اعتنایی مردم قرار گرفت.[۲۰۵] پس از رحلت پیامبر اراضی مذکور که بنابر روایت زهری از عمر بن خطاب، خالصه پیامبر و وقف بازماندگان او بود، از سوی ابوبکر مصادره شد.[۲۰۶] بنابر شهادت علی(ع) باغهای هفتگانه مخیریق وقف فاطمه (علیها السلام) شده بود. بقیه اموال بنینضیر براساس حق ارث، مورد نزاع عباس و فاطمه (علیها السلام) بود و هر دو این اراضی را از خلیفه درخواست کردند..[۲۰۷] بشارت پیامبر به آل محمد پس از جنگ بنینضیر که «توانگری و ثروت به شما روی آورده» دلیل مدعای فاطمه (علیها السلام) بود؛ امّا ابوبکر سخن پیامبر را به گونهای دیگر تفسیر کرد و در تأیید سخن خود از فاطمه خواست از عمر یا ابوعبیده هم بپرسد اینجا بود که فاطمه (علیها السلام) پی برد که این سه قبلاً با یکدیگر تبانی کردهاند..[۲۰۸] بنا به گزارش دیگری ابوبکر گفت: از پیامبر شنیدهام که پیامبران ارث نمینهند یا اینکه این اراضی ثروتی است که خدا به من بخشیده و چون بمیرم از آن مسلمانان خواهد بود. ابوبکر مدعی بود درآمدهای این اراضی را طبق عملکرد پیامبر هزینه میکند.[۲۰۹] به روایت ضحاک، ابوبکر سهم ذی القربی را از درآمد اراضی مذکور حذف کرد و آن را به سهم سبیل اللّه و هزینههای نظامی افزود[۲۱۰] و تنها یکی ازباغهای مخیریق به نام الاعواف را در اختیار فاطمه (علیها السلام) نهاد.[۲۱۱] پس از وفات فاطمه (علیها السلام)، علی(ع) با درخواست سهم الارث وی از ابوبکر، سیاست ابوبکر را ظالمانه و مخالف سیره نبوی دانست؛ امّا ابوبکر این سیاست را مطابق با سیره نبوی تعریف کرد.[۲۱۲] عمر تا دو سال.[۲۱۳] یا چند سال[۲۱۴] پس از خلافتش همچنان بر سیره ابوبکر پا فشرد؛ امّا پس از آن تصمیم گرفت آن اراضی را باز گرداند، مشروط بر آنکه آنان براساس سیره نبوی درآمدهای آن را هزینه کنند.[۲۱۵]واگذاری املاک مذکور باعث نزاع علی(ع) و عباس گردید و به رغم سفارش اصحاب پیامبر به عمربن خطاب، خلیفه این اختلاف را لاینحل باقی نهاد.[۲۱۶] با دست برداشتن فرزندان عباس از ادعای خود در زمان خلافت عثمان [۲۱۷] اراضی مذکور در اختیار بنی فاطمه قرار گرفت تا آنکه بنی عباس در دوره خلافت خود آن را مصادره کردند.[۲۱۸]
بنی نضیر پس از تبعید
سران بنی نضیر پس از تبعید از مدینه و سکونت در خیبر به مکه رفته، در جلسات خود برای رویارویی با پیامبر از سران قریش کمک خواستند و به آنان وعده حمایتهای مالی دادند. به همین مناسبت سران قریش از اهل کتاب پرسیدند که آیا ما (بتپرستان) بر حقّیم یا محمّد؟ و سران بنینضیر آنان را بر حق و پیامبر را بر باطل شمردند که بنا به روایتی آیه ۵۱ نساء / ۴ نازل گردید و آنان را مورد لعن خداوند معرفی کرد: «اَلَم تَرَ اِلَی الَّذینَ اُوتوا نَصیبـًا مِنَ الکِتـبِ یُؤمِنونَ بِالجِبتِ والطّـغوتِ ویَقولونَ لِلَّذینَ کَفَروا هـؤُلاءِ اَهدی مِنَ الَّذینَ ءامَنوا سَبیلا * اُولئِکَ الَّذینَ لَعَنَهُمُ اللّهُ»....[۲۱۹] آنان با وعدههای مالی، قبایل بزرگی چون غطفان و قَیسبن عیلان را نیز با خود همراه ساختند و زمینه جنگ احزاب را فراهم آوردند [۲۲۰] بنا به روایتی آیه ۱۱۷ آلعمران / ۳ ناظر به اقدام آنهاست و صرف هزینههای آنان در این زمینه را به بادی تشبیه کرده که سوزِ سرمای آن کشتزارهای خودشان را نابود میکند: «مَثَلُ ما یُنفِقونَ فی هـذِهِ الحَیوةِ الدُّنیا کَمَثَلِ ریح فیها صِرٌّ اَصابَت حَرثَ قَوم ظَـلَموا اَنفُسَهُم فَاَهلَکَتهُ».... بخشی از بنینضیر خود در سپاه حاضر بودند[۲۲۱] و وعده یاری یهودیان بنیقریظه ساکن در مدینه را نیز به سپاه احزاب داده بودند[۲۲۲] حُیَی، رهبر بنینضیر مخفیانه نزد بنیقریظه شتافت و آنان را در جنگ احزاب همراه خود ساخت و اینگونه فشار زیادی بر مسلمانان وارد آورد؛ امّا چون جنگ به پایان رسید و پیامبر بنیقریظه را محاصره کرد، در میان بنیقریظه و به حکم سعدبن معاذ کشته شد.[۲۲۳] شاخههایی از بنینضیر چون آل ابی الحقیق که گنجینه بنینضیر نیز در اختیار آنان بود در یکی از دژهای خیبر به نام کتیبه مستقر بودند. این قلعه از آخرین قلعههایی بود که در غزوه خیبر در سال هفتم هجری مورد حمله قرار گرفت. آنان پس از۱۴روز محاصره، با پیامبر مصالحه کردند که در برابر پرداخت همه داراییها و تسلیحات خود اجازه یابند از خیبر کوچ کنند. آنان گنجینه خود را در خرابهای مخفی کرده، به بهانه اینکه تمامی آن را هزینه کردهاند از دادن آن به پیامبر سرباز زدند. در این مدت تلاش یکی از زنان بنینضیر برای مسموم ساختن پیامبرناکام ماند.[۲۲۴]) به روایتی از ابنعباس آیه ۱۱ مائده / ۵ به همین مناسبت نازل گردید: «یـاَیُّهَا الَّذینَ ءامَنوا اذکُروا نِعمَتَ اللّهِ عَلَیکُم اِذ هَمَّ قَومٌ اَن یَبسُطوا اِلَیکُم اَیدِیَهُم فَکَفَّ اَیدِیَهُم عَنکُم»... و رهایی پیامبر از این حادثه را نعمت خداوند برشمرد.[۲۲۵] پیامبر چون گنجینه مزبور را یافت و مصالحه مذکور نقض گردید، عدهای از مردان آنها را کشت و زنان و فرزندانشان را به اسارت گرفت.[۲۲۶]اینها تنها اسرای غزوه خیبر بودند، چون پیامبر(ص) با دیگر یهودیان مصالحه کرده بود.[۲۲۷] بنابر روایت ابن زبیر «ردّ بر اَدْبار» در آیه ۴۷ نساء / ۴[۲۲۸] و بنابر نظر قرطبی «امر الهی» در آیه ۱۰۹ بقره / ۲ [۲۲۹] به تبعید بنینضیر اشاره داشته، آن را در میان مسلمانان پیشگویی کرده است. خداوند طی آیاتی که گذشت از آنان به عنوان فاسق، ظالم و کافر یاد کرده و به بنینضیر وعید داده است: «یَومَ القِیـمَةِ یُرَدُّونَ اِلی اَشَدِّ العَذابِ»(بقره / ۲، ۸۵)؛ «لَهُم عَذابٌ مُهِین»(آل عمران / ۳، ۱۷۸)؛ «لَهُم فِیالاخِرَةِ عَذابٌ عَظیم»(مائده / ۵، ۴۱)؛ «و لَهُم فِیالاخِرَةِ عَذابُ النّار»(حشر / ۵۹، ۳)؛«لَهُم عَذابٌ اَلیم»(حشر / ۵۹، ۱۵)؛ «فَلَعنَةُ اللّهِ عَلَیالکـفِرین».(بقره / ۲، ۸۹)
جستارهای وابسته
منابع
پانویس
- ↑ الطبقات، ج ۸، ص ۱۲۰ ـ ۱۱۹؛ السیرة الحلبیه، ج ۲، ص ۶۷۵ ـ ۶۷۶.
- ↑ الطبقات، ج ۸، ص ۱۲۹ ـ ۱۳۰؛ اسدالغابه، ج ۵، ص ۴۶۰.
- ↑ البدایه والنهایه، ج ۴، ص ۸۵؛ لباب النقول، ص ۴۰۷.
- ↑ تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۴۹.
- ↑ الطبقات، ج ۸، ص ۱۲۰؛ المحبر، ص ۳۸۷؛ اسدالغابه، ج ۵، ص ۴۹۰.
- ↑ تاریخ الیهود، ص ۵۳.
- ↑ ر. ک: المفصل، ج ۶، صص ۵۳۰ ـ ۵۳۱؛History of the Arabs, P.۶۱.
- ↑ ر. ک: المفصل، ج ۶، ص ۵۳۱.
- ↑ تاریخ الشعوب الاسلامیه، ص ۱۵۳؛ ر. ک: المفصل، ج۶، ص۵۵۲.
- ↑ تفسیر قمی، ج ۱، ص ۱۹۶؛ الاغانی، ج ۳، ص ۱۱۰؛ ج ۲۲، ص ۱۱۱؛ الطبقات، ج ۷، ص ۵۰۱.
- ↑ الطبقات، ج ۸، ص ۱۲۷؛ تاریخ دمشق، ج ۳، ص ۲۲۲؛ سیر اعلام النبلاء، ج ۲، ص ۲۳۳.
- ↑ الطبقات، ج ۷، ص ۵۰۱؛ مسند احمد، ج ۶، ص ۱؛ المعجم الکبیر، ج ۲۲، ص ۱۹۷.
- ↑ التبیان، ج ۱، ص ۱۸۳ ـ ۱۹۳؛ جامعالبیان، مج ۱، ج ۱، ص ۳۵۵؛ مجمعالبیان، ج ۱، ص ۲۰۷؛ زادالمسیر، ج ۱، ص ۶۲.
- ↑ الاغانی، ج ۲۲، ص ۱۱۳.
- ↑ تاریخ طبری، ج ۱، ص ۳۸۳؛ البدء والتاریخ، ج ۴، ص ۱۲۹ ـ ۱۳۰؛ وفاء الوفاء، ج ۱، ص ۱۶۰ به بعد.
- ↑ الاغانی، ج ۳، ص ۱۱۰؛ المنتظم، ج ۱، ص ۳۵۶ ـ ۳۵۷.
- ↑ تاریخ ابن خلدون، ج ۲، ص ۸۸، ۹۱؛ الروض الانف، ج ۲، ص۱۶.
- ↑ الاغانی، ج ۲۲، ص ۳ ـ ۱۱۲؛ معجم البلدان، ج ۱، ص ۴۴۶.
- ↑ الطبقات، ج ۲، ص ۵۷؛ التنبیه والاشراف، ص ۲۱۳؛ معجم البلدان، ج ۴، ص ۱۹۳.
- ↑ معجم البلدان، ج ۱، ص ۵۱۲.
- ↑ بحارالانوار، ج ۲۰، ص ۱۶۴.
- ↑ تفسیر بغوی، ج ۴، ص ۳۱۳؛ السیرة الحلبیه، ج ۲، ص ۵۵۹؛ بحارالانوار، ج ۲۰، ص ۱۶۴.
- ↑ معجم البلدان، ج ۱، ص ۴۴۶.
- ↑ المغازی، ج ۱، ص ۳۶۸.
- ↑ وفاء الوفا، ج ۱، ص ۱۶۵.
- ↑ معجم البلدان، ج ۱، ص ۳۷۴.
- ↑ معجم البلدان، ج ۴، ص ۲۳۱.
- ↑ السیرةالنبویه، ابن هشام، ج ۲، ص ۵۵۹؛ الاغانی، ج ۲۲، ص ۱۳۳؛ تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۶۶.
- ↑ الثقات، ج ۱، ص ۲۴۲؛ السیرةالنبویه، ابن کثیر، ج ۲، ص ۲۹۸؛ البدایة والنهایه، ج ۳، ص ۲۵۸.
- ↑ المصنف ابن ابی شیبه، ج ۸، ص ۳۷۲؛ المغازی، ج ۱، ص ۲۶۵.
- ↑ المغازی، ج ۲، ص ۱۰۴؛ عیون الاثر، ج ۲، ص ۱۰۹.
- ↑ الطبقات، ج ۲، ص ۵۷؛ عون المعبود، ج ۸، ص ۱۶۷؛ بحارالانوار، ج ۲۰، ص ۱۶۵.
- ↑ الطبقات، ج ۲، ص ۵۷؛ السیرة النبویه، ابن هشام، ج ۱، ص ۱۲۹؛ المغازی، ج ۱، ص ۳۶۴.
- ↑ السیرة النبویه، ابن هشام، ج ۲، ص ۳۸۲؛ اسدالغابه، ج ۵، ص ۲۱۰؛ الاغانی، ج ۱۴، ص ۱۱۰.
- ↑ تفسیر قمی، ج ۱، ص ۱۶۸؛ جامع البیان، مج ۱، ج ۱، ص ۵۶۰؛ زادالمسیر، ج ۱، ص ۹۵.
- ↑ Muhammad at Medina, P ۱۰۴.
- ↑ الکامل، ج ۱، ۵۳۸ ـ ۵۳۹؛ ایام العرب فیالجاهلیه، ص ۵۶ ـ ۵۷.
- ↑ السیرة الحلبیه، ج ۲، ص ۱۵۹ ـ ۱۶۰؛ الاغانی، ج ۱۷، ص ۱۲۳ ـ ۱۲۴.
- ↑ تفسیر ابن ابی حاتم، ج ۱، ص ۱۶۴.
- ↑ تفسیر ابن ابی حاتم، ج ۱، ص ۱۶۳.
- ↑ الکامل، ج ۱، ص ۵۱۹.
- ↑ تاریخ الشعوب الاسلامیه، ص ۴۳.
- ↑ العجاب، ج ۱، ص ۶۱۳ ـ ۶۱۴.
- ↑ جامع البیان، مج ۳، ج ۳، ص ۱۳۱؛ احکامالقرآن، ج ۱، ص ۵۵۹؛ العجاب، ج ۱، ص ۶۲۹.
- ↑ تاریخ طبری، ج ۲، ص ۲۲۴؛ الاغانی، ج ۱۷، ص ۱۲۲؛ سبل الهدی، ج ۴، ص ۳۲۰.
- ↑ السیرة الحلبیه، ج ۲، ص ۵۶۹.
- ↑ الاغانی، ج ۳، ص ۲۶؛ الکامل، ج ۱، ص ۵۱۷.
- ↑ تفسیر بغوی، ج ۱، ص ۱۴۴؛ ج ۲، ص ۳۸؛ مجمع البیان، ج ۳، ص ۳۰۰ ـ ۳۰۱؛ بحارالانوار، ج ۲۲، ص ۲۷.
- ↑ تفسیر بغوی، ج ۲، ص ۳۸.
- ↑ بحارالانوار، ج ۲۰، ص ۱۶۶ ـ ۱۶۷.
- ↑ تفسیر بغوی، ج ۱، ص ۱۴۴؛ ج ۲، ص ۳۸؛ مجمعالبیان، ج ۳، ص ۳۰۰؛ بحارالانوار، ج ۲۲، ص ۲۷.
- ↑ جامع البیان، مج ۴، ج ۶، ص ۳۴۶؛ تفسیر قرطبی، ج ۶، ص ۱۸۷.
- ↑ جامع البیان، مج ۴، ج ۵، ص ۲۱۲.
- ↑ تفسیر قرطبی، ج ۶، ص ۱۹۱.
- ↑ الدرالمنثور، ج ۲، ص ۲۸۳.
- ↑ جامع البیان، مج ۴، ج ۶، ص ۳۲۳؛ تفسیر قمی، ج ۱، ص ۱۷۶.
- ↑ جامع البیان، مج ۴، ج ۶، ص ۳۵۱.
- ↑ جامع البیان، مج ۴، ج ۶، ص ۳۵۱؛ تفسیر قرطبی، ج ۵، ص ۳۲۷؛ الدرالمنثور، ج ۲، ص ۲۸۴.
- ↑ تفسیر ابن ابی حاتم، ج ۳، ص ۹۹۱؛ الدرالمنثور، ج ۲، ص ۱۷۹.
- ↑ جامع البیان، مج ۱، ج ۱، ص ۵۶۰؛ زاد المسیر، ج ۱، ص ۹۵؛ تفسیر ابن کثیر، ج ۱، ص ۱۲۵.
- ↑ جامع البیان، مج ۱، ج ۱، ص ۵۱؛ التبیان، ج ۱، ص ۳۳۲؛ تفسیر قرطبی، ج ۲، ص ۱۶.
- ↑ تفسیر ابن کثیر، ج ۲، ص ۵۰.
- ↑ معجم البلدان، ج ۵، ص ۲۳۴.
- ↑ تاریخ المدینه، ج ۱، ص ۱۶۸.
- ↑ السیرة الحلبیه، ج ۲، ص ۵۶۳.
- ↑ الطبقات، ج ۲، ص ۵۷.
- ↑ الطبقات، ج ۲، ص ۵۲؛ تفسیر قرطبی، ج ۱۸، ص ۸.
- ↑ المغازی، ج ۱، ص ۳۷۳؛ سبلالهدی، ج ۴، ص ۳۲۳؛ السیرة الحلبیه، ج ۲، ص ۵۶۴.
- ↑ تاریخ المدینه، ج ۱، ص ۱۷۴؛ الطبقات، ج ۱، ص ۵۰۲.
- ↑ السیرة الحلبیه، ج ۱، ص ۳۱۲.
- ↑ تاریخ المدینه، ج ۱، ص ۱۷۴.
- ↑ المغازی، ج ۱، ص ۳۷۲.
- ↑ الکامل، ج ۱، ص ۵۶.
- ↑ السیرةالحلبیه، ج ۲، ص ۷۴۶؛ الفایق، ج ۲، ص ۲۵۲.
- ↑ تاریخ المدینه، ج ۲، ص ۴۶۴؛ الطبقات، ج ۲، ص ۱۱۰.
- ↑ السیرة النبویه، ابن هشام، ج ۳، ص ۶۸۳؛ تاریخ طبری، ج ۲، ص ۲۲۴؛ معجم البلدان، ج ۵، ص ۸۳.
- ↑ Studies in Jahiliyya and Early Islam, P. ۱۴۶.
- ↑ تفسیر بغوی، ج ۴، ص ۱۲۷؛ تفسیر قرطبی، ج ۱۶، ص ۲۷.
- ↑ تفسیر قرطبی، ج ۱۶، ص ۳؛ التمهید، ج ۱، ص ۲۱۳.
- ↑ مجمع البیان، ج ۲، ص ۵۴۰ ـ ۵۴۱؛ روض الجنان، ج ۳، ص ۱۷۲.
- ↑ السیرة الحلبیه، ج ۳، ص ۱۴۶ ـ ۱۴۷.
- ↑ السیرة النبویه، ابن هشام، ج ۲، ص ۳۵۹؛ السیرةالنبویه، ابن کثیر، ج ۲، ص ۳۴۲.
- ↑ سنن ابی داوود، ج ۲، ص ۳۴؛ المصنف، ابن ابی شیبه، ج ۵، ص ۳۵۹.
- ↑ بحارالانوار، ج ۹۱، ص ۱۰.
- ↑ تفسیر ابن ابی حاتم، ج ۱، ص ۱۷۲؛ الدرالمنثور، ج ۱، ص ۲۱۶ ـ ۲۱۷.
- ↑ المستدرک، ج ۲، ص ۲۶۳؛ السیرة الحلبیه، ج ۲، ص ۳۲۱؛ بحارالانوار، ج ۹۱، ص ۱۰ ـ ۱۱.
- ↑ السنن الکبری، ج ۹، ص ۱۸۶؛ سننالنسائی، ج ۶، ص ۳۰۴.
- ↑ اسباب النزول، ص ۵۲؛ مجمع البیان، ج ۲، ص ۶۳۱.
- ↑ تفسیر بغوی، ج ۲، ص ۳۷ ـ ۳۸.
- ↑ الخصائص الکبری، ج ۲، ص ۴۱؛ السیرة الحلبیه، ج ۳، ص ۲۳۶؛ الدرالمنثور، ج ۲، ص ۳۹.
- ↑ الدرالمنثور، ج ۲، ص ۴۰ ـ ۴۱.
- ↑ اسباب النزول، ۱۹۸.
- ↑ بحارالانوار، ج ۱۹، ص ۱۱۰ ـ ۱۱۱؛ اعلام الوری، ج ۱، ص ۱۵۸؛ المغازی، ج ۱، ص ۳۶۵.
- ↑ السیرةالنبویه، ابن کثیر، ج ۳، ص ۴۰۱؛ جامعالبیان، مج ۴، ج ۶، ص ۴۳؛ سبل الهدی، ج ۴، ص ۳۲۰.
- ↑ جامعالبیان، مج ۱، ج ۱، ص ۵۷۸؛ جوامع الجامع، ج ۱، ص ۱۲۷.
- ↑ السیرةالنبویه، ابن هشام، ج ۲، ص ۳۶۲؛ السیرةالنبویه، ابن کثیر، ج ۲، ص ۲۹۸.
- ↑ بحارالانوار، ج ۱۹، ص ۱۱۱؛ اعلامالوری، ج ۱، ص ۱۵۸.
- ↑ المغازی، ج ۲، ص ۳۴۰.
- ↑ الطبقات، ج ۲، ص ۳۴.
- ↑ المغازی، ج ۱، ص ۳۶۹.
- ↑ تاریخ المدینه، ج ۲، ص ۴۶۱.
- ↑ المصنف، ابن ابی شیبه، ج ۵، ص ۳۵۸؛ سنن ابی داوود، ج ۲، ص ۳۳؛ السنن الکبری، ج ۹، ص ۲۳۲.
- ↑ Muhammad at Medina. P. ۲۲۶-۷؛ Concepts and Ideas at the Dawn of Islam,V,P.P ۹۱-۹۲.
- ↑ تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۵۱؛ معانی الاخبار، ص ۲۳ ـ ۲۴؛ جامع البیان، مج ۱، ج ۱، ص ۱۳۸.
- ↑ تاریخ الیهود، ص ۱۶۴.
- ↑ النهایه، ص ۱۶۹؛ المغنی، ج ۳، ص ۱۰۴.
- ↑ اسباب النزول، ص ۲۵.
- ↑ مجمعالبیان، ج ۱، ص ۳۵۳ ـ ۳۵۴؛ الدرالمنثور، ج ۱، ص ۱۰۷.
- ↑ مجمعالبیان، ج ۱، ص ۳۷۳ ـ ۳۷۴؛ تفسیر قرطبی، ج ۱۴، ص ۱۱۴.
- ↑ جامعالبیان، مج ۳، ج ۴، ص ۲۶۷؛ الدرالمنثور، ج ۲، ص ۱۰۷.
- ↑ اسباب النزول، ص ۶۵؛ لبابالنقول، ص ۴۱.
- ↑ جامع البیان، مج ۳، ج ۴، ص ۲۵۹؛ زادالمسیر، ج ۲، ص ۶۵؛ تفسیر قرطبی، ج ۴، ص ۲۹۴.
- ↑ اسباب النزول، ص ۱۰۱؛ جامع البیان، مج ۴، ج ۵، ص ۱۲۱.
- ↑ جامع البیان، مج ۲، ج ۲، ص ۵.
- ↑ تفسیر جلالین، ص ۵۲۶.
- ↑ اسباب النزول، ص ۸۹.
- ↑ تفسیر قرطبی، ج ۱۴، ص ۱۱۴.
- ↑ تفسیر قرطبی، ج ۱۶، ص ۱۶۴.
- ↑ جامع البیان، مج ۱، ج ۱، ص ۵۷۸.
- ↑ مجمع البیان، ج ۲، ص ۸۹۳.
- ↑ تفسیر ثعالبی، ج ۱، ص ۲۶۶؛ تفسیر قرطبی، ج ۲، ص ۱.
- ↑ جامعالبیان، مج ۳، ج ۳، ص ۱۳۱؛ تفسیر قرطبی، ج ۳، ص ۳۳۷؛ الدرالمنثور، ج ۱، ص ۳۵۷.
- ↑ مجمع البیان، ج ۱، ص ۳۷۳.
- ↑ جامع البیان، مج ۶، ج ۱۰، ص ۳۵؛ تفسیر قرطبی، ج ۸، ص ۳۱؛ المیزان، ج ۹، ص ۱۱۳.
- ↑ روضالجنان، ج ۲، ص ۱۹.
- ↑ تفسیر قرطبی، ج ۲، ص ۱۴۳.
- ↑ مناقب، ج ۱، ص ۱۶۹؛ سبل السلام، ج ۴، ص ۶۳؛ تاریخ الخمیس، ج ۱، ص ۴۶۰.
- ↑ تاریخ المدینه، ج ۲، ص ۴۵۴؛ الطبقات، ج ۲، ص ۳۲؛ تاریخ طبری، ج ۲، ص ۱۷۸.
- ↑ تاریخ المدینه، ج ۲، ص ۴۵۵؛ تاریخ الخمیس، ج ۱، ص ۴۶۰؛ الطبقات، ج ۲، ص ۳۲.
- ↑ الاغانی، ج ۶، ص ۳۷۳ ـ ۳۷۵؛ تاریخ طبری، ج ۲، ص ۱۷۵؛ بحارالانوار، ج ۲۰، ص ۲.
- ↑ Muhammad at Medina , P.۲۰.
- ↑ ر. ک: تاریخ الاسلام، ج ۲، ص ۱۴۸، ۱۵۱.
- ↑ سنن ابی داوود، ج ۲، ص ۳۳ ـ ۳۴۵؛ المصنف، صنعانی، ج ۵، ص ۳۵۸ ـ ۳۵۹.
- ↑ تفسیر ابن کثیر، ج ۴، ص ۳۵۴؛ الدرالمنثور، ج ۶، ص ۱۸۹؛ اسباب النزول، ص ۲۷۹.
- ↑ المستدرک، ج ۲، ص ۴۸۳؛ فتح الباری، ج ۷، ص ۲۵۳-۲۵۵؛ عونالمعبود، ج ۸، ص ۱۶۷.
- ↑ روض الانف، ج ۳، ص ۲۵۰.
- ↑ تاریخ الاسلام، ج ۲، ص ۱۴۸.
- ↑ Society and Religion from Jahiliyya to Islam , VIII , p.۵۲.
- ↑ تاریخ الخمیس، ج ۱، ص ۴۶۱؛ فتح الباری، ج ۷، ص ۲۵۶؛ تفسیر بغوی، ج ۴، ص ۳۱۳ ـ ۳۱۴.
- ↑ الارشاد، ج ۱، ص ۹۳.
- ↑ المغازی، ج ۱، ص ۱۸۴، ۳۸۳؛ الطبقات، ج ۲، ص ۲۵، ۳۱؛ تاریخ المدینه، ج ۲، ص ۴۶۰؛ مجمعالبیان، ج ۹، ص ۳۸۶.
- ↑ السیرة النبویه، ابن هشام، ج ۳، ص ۶۸۱؛ تاریخ طبری، ج ۲، ص ۲۲۳ ـ ۲۲۴؛ الطبقات، ج ۲، ص ۵۷.
- ↑ دلائلالنبوه، ج ۳، ص ۱۸۳؛ تاریخ الاسلام، ج ۲، ص ۱۵۰.
- ↑ الطبقات، ج ۲، ص ۳۳، ۵۷؛ المغازی، ج ۱، ص ۳۶۳؛ تاریخ المدینه، ج ۲، ص ۴۶۱.
- ↑ اسباب النزول، ص ۱۲۹؛ تفسیر بغوی، ج ۲، ص ۱۹؛ زادالمسیر، ج ۲، ص ۲۵۰.
- ↑ تاریخ طبری، ج ۴، ص ۸۶؛ الدرالمنثور، ج ۲، ص ۲۶۶؛ السیرة الحلبیه، ج ۲، ص ۵۶۰.
- ↑ السیرة الحلبیه، ج ۲، ص ۵۶۰؛ الدر المنثور، ج ۶، ص ۱۹۰.
- ↑ تفسیر قرطبی، ج ۲، ص ۴۰؛ غررالتبیان، ص ۲۰۸.
- ↑ تاریخ الیهود، ص ۱۷۷.
- ↑ السیرة النبویه، ابن هشام، ج ۲، ص ۳۶۲؛ السیرة النبویه، ابن کثیر، ج ۲، ص ۳۴۴.
- ↑ تاریخ الشعوب الاسلامیه، ص ۵۲.
- ↑ تاریخ طبری، ج ۲، ص ۲۲۴؛ عیون الاثر، ج ۲، ص ۲۵؛ فتح الباری، ج ۷، ص ۲۵۵.
- ↑ الطبقات، ج ۲، ص ۵۷.
- ↑ السیرة النبویه، ابن هشام، ج ۳، ص ۶۸۳؛ الطبقات، ج ۲، ص ۵۷؛ تاریخ طبری، ج ۲، ص ۲۲۴ ـ ۲۲۵.
- ↑ المغازی، ج ۱، ص ۳۶۸؛ تاریخ طبری، ج ۲، ۲۲۴ ـ ۲۲۵؛ السیرة الحلبیه، ج ۲، ص ۵۶۱.
- ↑ تفسیر قمی، ج ۲، ص ۳۵۹؛ نورالثقلین، ج ۵، ص ۲۷۳.
- ↑ المغازی، ج ۱، ص ۳۶۸.
- ↑ الطبقات، ج ۲، ص ۵۸؛ بحارالانوار، ج ۲۰، ص ۱۶۵.
- ↑ تاریخ الیهود، ص ۱۳۵.
- ↑ المحبر، ص ۱۱۳.
- ↑ السیرة النبویه، ابن هشام، ج ۳، ص ۶۸۳.
- ↑ المغازی، ج ۱، ص ۳۷۱؛ السیرة الحلبیه، ج ۲، ص ۵۶۲.
- ↑ تاریخ طبری، ج ۲، ص ۲۲۶؛ الطبقات، ج ۲، ص ۵۸؛ الکامل، ج ۲، ص ۶۵.
- ↑ تفسیر قمی، ج ۲، ص ۳۵۹؛ بحارالانوار، ج ۲۰، ص ۱۶۹؛ السیرة الحلبیه، ج ۲، ص ۵۶۲.
- ↑ تاریخ الخمیس، ج ۱، ص ۴۶۱.
- ↑ الطبقات، ج ۲، ص ۵۸.
- ↑ الاغانی، ج ۵، ص ۸۳؛ مناقب، ج ۱، ص ۲۴۸؛ بحارالانوار، ج۲۰، ص ۱۷۲.
- ↑ تاریخ المدینه، ج ۱، ص ۶۸؛ بحارالانوار، ج ۲۰، ص ۱۷۲.
- ↑ المغازی، ج ۱، ص ۳۷۳.
- ↑ البدایه والنهایه، ج ۴، ص ۸۶؛ تاریخ ابن خلدون، ج ۲، ص ۲۸.
- ↑ تاریخ طبری، ج ۲، ص ۲۲۵؛ فتوح البلدان، ج ۱، ص ۱۸؛ التنبیه والاشراف، ص ۲۱۳.
- ↑ المحبر، ص ۱۱۳؛ بحارالانوار، ج ۲۰، ص ۱۶۶؛ السیرة الحلبیه، ج ۲، ص ۵۶۲.
- ↑ السیرة الحلبیه، ج ۲، ص ۵۶۳.
- ↑ فتح الباری، ج ۷، ص ۳۰۱.
- ↑ الارشاد، ج ۱، ص ۹۳؛ السیرة الحلبیه، ج ۲، ص ۵۶۲؛ المغازی، ج ۱، ص ۳۷۲.
- ↑ المغازی، ج ۱، ص ۳۶۸؛ تاریخ طبری، ج ۲، ص ۲۲۵.
- ↑ الخصائص الکبری، ج ۲، ص ۳۹۹؛ الطبقات، ج ۳، ص ۵۶۷.
- ↑ اسباب النزول، ص ۲۷۹؛ تفسیر قمی، ج ۲، ص ۳۵۹.
- ↑ سبل الهدی، ج ۴، ص ۳۲۳؛ السیرة الحلبیه، ج ۲، ص ۵۶۴.
- ↑ السیرة النبویه، ابن هشام، ج ۳، ص ۶۸۳؛ فتوح البلدان، ج ۱، ص ۱۸؛ تاریخ طبری، ج ۲، ص ۲۲۵.
- ↑ سبل الهدی، ج ۴، ص ۳۲۳.
- ↑ سبل الهدی، ج ۴، ص ۳۲۳؛ تاریخ طبری، ج ۲، ص ۲۲۶؛ موسوعة التاریخ الاسلامی، ج ۲، ص ۴۱۰.
- ↑ التبیان، ج ۹، ص ۵۵۹؛ تفسیر ابن کثیر، ج ۴، ص ۳۵۴ ـ ۳۵۵.
- ↑ تفسیر بغوی، ج ۴، ص ۳۱۵؛ السیرة الحلبیه، ج ۲، ص ۵۶۵؛ تاریخ الخمیس، ج ۱، ص ۴۶۲.
- ↑ السیرة النبویه، ابن هشام، ج ۳، ص ۶۸۴؛ تاریخ طبری، ج ۲، ص ۲۲۶.
- ↑ الطبقات، ج ۲، ص ۳۰.
- ↑ الاغانی، ج ۱۴، ص ۳۰۸.
- ↑ الطبقات، ج ۲، ص ۵۸؛ بحارالانوار، ج ۲۰، ص ۱۶۵.
- ↑ الاغانی، ج ۳، ص ۳۹؛ المغازی، ج ۱، ص ۳۷۶ ـ ۳۷۸؛ السیرة الحلبیه، ج ۲، ص ۵۶۶.
- ↑ الطبقات، ج ۲، ص ۵۸؛ المغازی، ج ۱، ص ۳۷۴؛ سبل الهدی، ج ۴، ص ۳۲۴.
- ↑ بحارالانوار، ج ۲۰، ص ۱۶۵.
- ↑ تاریخ طبری، ج ۲، ص ۲۲۶؛ سبل السلام، ج ۴، ص ۶۳؛ مجمعالبیان، ج ۹، ص ۳۸۶ ـ ۳۸۷.
- ↑ سنن ابی داوود، ج ۱، ص ۶۰۶؛ اسباب النزول، ص ۵۲؛ لباب النقول، ص ۳۷.
- ↑ السیرة الحلبیه، ج ۲، ص ۵۶۷.
- ↑ عیون الاثر، ج ۲، ص ۲۶؛ بحار الانوار، ج ۲۰، ص ۱۶۶.
- ↑ السیرة الحلبیه، ج ۲، ص ۵۶۹.
- ↑ تاریخ المدینه، ج ۲، ص ۴۸۹.
- ↑ الطبقات، ج ۳، ص ۴۷۱ ـ ۴۷۲؛ فتوح البلدان، ج ۱، ص ۲۱.
- ↑ المغازی، ج ۱، ص ۳۷۸؛ بحارالانوار، ج ۲۰، ص ۱۶۶.
- ↑ تاریخ المدینه، ج ۲، ص ۴۹۰؛ البدایة والنهایه، ج ۴، ص ۴۱؛ فتوح البلدان، ج ۱، ص ۲۰.
- ↑ سنن ابی داوود، ج ۲، ص ۲۲؛ صحیح البخاری، ج ۴، ص ۴۳.
- ↑ المغازی، ج ۱، ص ۳۷۸؛ البدایة والنهایه، ج ۴، ص ۴۱.
- ↑ تاریخ المدینه، ج ۱، ص ۱۷۳؛ وفاء الوفاء، ج ۲، ص ۳۵؛ الاستیعاب، ج ۳، ص ۸۲۶.
- ↑ الحدائق، ج ۲۳، ص ۹۹.
- ↑ بشارة المصطفی، ص ۴۵؛ الامالی، ص ۱۷۳؛ بصائر الدرجات، ص ۷۳.
- ↑ الطبقات، ج ۱، ص ۵۰۳؛ سنن ابی داوود، ج ۲، ص ۲۳؛ السنن الکبری، ج ۶، ص ۲۹۶.
- ↑ تهذیب، ج ۹، ص ۱۴۵.
- ↑ تاریخ المدینه، ج ۱، ص ۲۰۹ ـ ۲۱۰.
- ↑ السیرة الحلبیه، ج ۳، ص ۴۸۶.
- ↑ تاریخ المدینه، ج ۱، ص ۲۱۷.
- ↑ تاریخ المدینه، ج ۱، ص ۲۱۱.
- ↑ تاریخ المدینه، ج ۱، ص ۲۰۸، ۲۱۷.
- ↑ صحیح البخاری، ج ۵، ص ۲۴؛ تاریخ دمشق، ج ۵۶، ص ۳۶۴.
- ↑ مسند الشامیین، ج ۴، ص ۲۵۸.
- ↑ صحیح مسلم، ج ۶، ص ۳۴۶ ـ ۳۴۸؛ کنزالعمال، ج ۷، ص ۲۴۲.
- ↑ مسند شافعی، ص ۳۲۲؛ السنن الکبری، ج ۶، ص ۲۹۶، ۲۹۸.
- ↑ البدایة والنهایه، ج ۵، ص ۳۰۹.
- ↑ سنن ابی داوود، ج ۲، ص ۳۴؛ تفسیر ابن کثیر، ج ۴، ص ۳۵۴.
- ↑ جامع البیان، مج ۴، ج ۵، ص ۱۸۸.
- ↑ تاریخ طبری، ج ۲، ص ۲۳۳؛ السیرة النبویه، ابن هشام، ج ۳، ص ۷۰۰؛ الارشاد، ج ۱، ص ۹۶.
- ↑ جامعالبیان، مج ۱۱، ج ۲۱، ص ۱۵۶؛ بحار الانوار، ج ۲۰، ص ۲۵۰؛ البدایة و النهایه، ج ۴، ص ۱۰۸.
- ↑ السیرة الحلبیه، ج ۲، ص ۶۳۷.
- ↑ تاریخ المدینه، ج ۲، ص ۴۶۶؛ فتوح البلدان، ج ۱، ص ۲۳.
- ↑ تاریخ طبری، ج ۲، ص ۳۰۲؛ تاریخ المدینه، ج ۲، ص۴۶۶ـ۴۶۷.
- ↑ جامع البیان، مج ۴، ج ۶، ص ۲۰۰؛ زادالمسیر، ج ۲، ص ۲۴۹؛ الدرّالمنثور، ج ۲، ص ۲۶۶.
- ↑ فتوح البلدان، ج ۱، ص ۲۳؛ تاریخ المدینه، ج ۲، ص ۴۶۶.
- ↑ تاریخ المدینه، ج ۲، ص ۴۶۷.
- ↑ روضالجنان، ج ۵، ص ۳۸۸.
- ↑ تفسیر قرطبی، ج ۲، ص ۷۳.
- ↑ اسماعیلی، مهران، مقاله «بنی نضیر»، دائرة المعارف قرآن کریم، ج۶.