یزید بن معاویه در تاریخ اسلامی
یزید مکنی به ابوخالد،[۱] دومین خلیفه از سلسله خلفای اموی فرزند معاویة بن ابیسفیان است. مادرش میسون دختر بجدل بن انیف بن دلجة بن نغاثة بن عدی بن زهیر بن حارثه کلبیه بود[۲] و خانواده مادریاش از اعراب مسیحی بودند، اگر چه مسلمان شده، لکن هیچگاه آداب و ارزشها و فرهنگ مسیحی را ترک نکرده بودند.
نسب
یزید به سال ۲۵، ۲۶ و یا ۲۷ هجری در ماطرون دمشق متولد شد.[۳]
به گفته نسابه کلبی، «میسون» زنی بدکاره و یزید فرزند نامشروع «سفّاح» غلام پدر میسون (بجدل یا بحدل) بود و معاویه پس از ازدواج با میسون یزید را از خود پنداشت یا به خود نسبت داد. بنا به نقل ابنکثیر در حالی که میسون بر یزید باردار بود، معاویه او را طلاق داد.[۴] بنا به نقلی دیگر او به همراه فرزندش یزید به کاخ آمد اما به معاویه گفت که پوشیدن عبا و زندگی در خیمه را بیشتر از ماندن در کاخ و جامه حریر بر تن کردن دوست میدارم، او را با فرزند وی به قبیلهاش فرستاد. یزید در آنجا تربیتی بیابانی یافت و چون میان صحرانشینان پرورش یافته بود، گفتاری روان داشت و شعر نیک میسرود و شاعری نغز گفتار بود. اشعاری که به او منسوب است دارای بیتهای روانی است. خطبهای را هم که به او نسبت داده و گفتهاند پس از زمامداری در مسجد دمشق خواند، کوتاه اما محکم و فصیح است.
یزید مردی قد بلند، فربه و پُر مو بود.[۵]
همسران: فاخته ملقب به حبّه دختر ابوهاشم بن عتبه، اُمّکلثوم دختر عبدالله بن عامر و چندین کنیز.[۶]
فرزندان: معاویه بن یزید، خالد بن یزید، عبدالله اکبر بن یزید، ابوسفیان بن یزید، عبدالله اصغر بن یزید، عمر بن یزید، عبدالرحمان بن یزید بن معاویه، یزید بن یزید، عثمان بن یزید، عتبةالاعور، ابوبکر بن یزید، محمد بن یزید، عاتکه بن یزید، «اُمّعثمان»، «اُمّعبدالرحمن»، «اُمّمحمد»، «اُمّیزید» و «رمله».[۷]
دامادها: عبدالملک بن مروان بن حکم همسر عاتکه، اصبغ بن عمر بن عبدالعزیز همسر اُمّیزید، عمرو بن عتبة بن ابیسفیان همسر اُمّمحمد، عباد بن زیاد بن ابیه همسر اُمّعبدالرحمن، عثمان بن محمد بن ابیسفیان همسر اُمّعثمان و عتبة بن عتبة ابیسفیان همسر «رمله».[۸]
یزید با وجود فرزندان زیادی که داشت، از او نسلی باقی نماند.[۹]
یزید اساساً تربیت اسلامی نداشت و از جوانی همواره گرم عشرت و مجلس شراب بود. آماده بودن وسایل زندگانی آرام، شکار، زن، شراب و سگبازی از او موجودی عیاش، هوسباز و بیبند و بار ساخته بود و به حکم زندگی چادرنشینی، اسبسواری و شمشیرزنی را نیز میدانست. او از پُرشورترین مردم نسبت به شکار بود و پیوسته با شکار سروکار داشت و دستبرنجنهای طلا به دست و پای سگهای شکاری میآویخت و جلهای زربافت به آنها میپوشانید و برای هر سگی یک غلام گماشته بود که او را خدمت کند.[۱۰]
ابنطباطبایی داستانی را در این زمینه نقل میکند که نشاندهنده سقوط حاکم حکومت اسلامی است.[۱۱] یزید عشرت طلبی و شرابخوارگی را عیب نمیدانست که نیازی به پردهپوشی داشته باشد و تفاوتش با پدرش معاویه این بود که معاویه تمامی لذتجویی و عشرت طلبی را شبانه و دور از چشم دیگران انجام میداد. یزید نماز نمیخواند و نسبت به احکام دین و کتاب قرآن تعدی داشت.[۱۲] او از آیین مسلمانی و فقه اسلامی چیزی نمیدانست و از تقوی که لازمه شغل زمامداری است، بیبهره بود.
فعالیت اجتماعی و سیاسی
یزید نماینده واقعی شیوه زندگی معمول جوانان در پیش از اسلام را تداعی میکرد. رفتار ضد اسلامی و فسق علنیاش در سراسر جهان اسلام مشهور بود و انزجار و نفرت مردم به خصوص مؤمنین را نسبت به او بهوجود آورده بود. حتی نویسندگان معدودی که کوشش به اختفای بعضی از اطلاعات نامطلوب راجع به خاندان اموی داشتند، نمیتوانستند در برابر انحرافات فاحش یزید از اسلام پردهپوشی کنند. آنان نقل میکنند که یزید اولین خلیفهای در اسلام بود که در ملأ عام شراب میخورد و اکثر اوقات خود را به خوشگذرانی با ساز و چنگ و آوازخوانی و سرگرم کردن خود با میمونها و سگهای شکاری میگذراند.
یزید خود بهرهای از اسلام نداشت و هیچگونه احترامی را هم برای عواطف مذهبی دیگران قائل نبود. او در معرض انواع فسق و فجور قرار داشت. او به اشرافزادگان عرب عهد جاهلی بیشتر شباهت داشت تا به خلیفه مسلمانان.[۱۳] علاوه بر همه اینها، مخالفتهای مستمر و آشکار او نسبت به معیارهای اسلامی و دوری از سیره پیامبر (ص) و خلفای راشدین، برای جامعه هولناکتر بود. هیچیک از نویسندگان مسلمان در هیچ دورهای چهرهای مطلوب از وی ترسیم نکردهاند.[۱۴]
عبدالرحمان بن خلدون مینویسد: «اما درباره حسین چه بگویم؟ وقتی که فسق و انحراف یزید بر همه مردم دورانش آشکار شد، پیروان اهل بیت پیامبر در کوفه، از امام حسین (ع) درخواست کردند که به کوفه برود و آنان در قیام علیه یزید یاریاش کنند».[۱۵] تا فساد و تبهکاری و انحراف یک شخص به حدّ نهایی خود نرسد، مؤرخین به آسانی در مورد او اینگونه قضاوت نمیکنند. همین مختصر میتواند هویت یزید را به تمام معنی آشکار کند.
خلافت
یزید ادعای جانشینی خلفا را داشت و عنوان خود را از جایگاه ایشان بهدست آورده بود و با برنامهریزی دقیق معاویه که با فشارهای نظامی و بخشش از بیت المال همراه بود، پیش از مردن خود، راه را برای جانشینی او هموار نموده بود. از این روی پس از مرگ معاویه، یزید به عنوان امیرالمؤمنین مورد خوشآمدگویی و تهنیت همه ولایات و قبایل قرار گرفت. همین که یزید از حوارین به دمشق بازگشت خود را میان مردمی متملق، بیاراده، بیدین و از همه بدتر نادان، محصور دید و چون ولیعهدی او زیر برق سرنیزه و درخشش درهم و دینار به ملت مسلمان تحمیل شده بود، بدون تردید، افکار عمومی متوجه شخصیتهای بزرگی شد که لیاقت خلافت را داشتند و در میان همه آنان و در درجه اول امام حسین (ع) قرار داشت که علاوه بر این که بزرگترین شخصیت از حیث نَسَبی با پیامبر (ص) بود؛ از نظر کفایت، درایت، بزرگواری، وسعت نظر، بلندی همت و سایر صفاتی که برای یک زمامدارِ لایق لازم است، سرآمد دیگران بود و دوست و دشمن به عظمت شخصیت بینظیر او اعتراف داشتند. به همین دلیل بود که یزید میخواست برای تثبیت سلطنت خود موافقت اجباری آن حضرت را جلب نماید. اما میدانست که امام حسین (ع) حاکمیتش را تحت هیچ شرایطی به رسمیت نمیشناسد. از این رو تصمیم گرفت او را که شاخصترین چهره مخالف حکومتش بود، از میان بردارد. اگر گِرد او را مشاورانی فهمیده گرفته بودند، مسلماً در روزهای نخستین حکومت چنان نامه تندی به حاکم مدینه نمینوشت تا در پی آن چنان ماجراهای غمانگیزی اتفاق افتد.
مرگ یزید
در اوج جنگ بین شامیان و مکیان، زمانی که شهر مکه هنوز در محاصره بود، خبر مرگ یزید در ربیعالاول سال ۶۴ هجری رسید.[۱۶] او یازده روز پس از آتش زدن کعبه مُرد. [۱۷]این خبر باعث تضعیف سپاهیان شام شد.[۱۸] حصین بن نمیر با لشکر خود سوی شام بازگشت.[۱۹] مردم حجاز (مکه و مدینه) نیز با ابن زبیر به خلافت بیعت کردند.[۲۰]
یزید در حوارین از سرزمینهای حمص شام مُرد. هنگام مرگ ۳۶ و یا ۳۸ سال سن داشت [۲۱] و مدت حکومتش سه سال و هشت ماه بود.[۲۲] او را در همانجا به خاک سپردند. شاعری در مورد او گفت: ای گوری که در حوارین هستی، بدترینِ همه مردمان را در خویش نهفته داری.[۲۳] بدینگونه سراسر حکومت یزید در واقع تسویه حساب کاملی با غالب مظاهر اسلامی- از خاندان محمد (ص) گرفته تا شهرهای مکه و مدینه- بود.[۲۴]
یزید بن معاویه در شانزدهم ربیع الاول ۶۴ / تشرین اول ۶۸۳م. در حورانِ شام، بعد از سه سال و هشت ماه و چهارده روز حکمرانی درگذشت[۲۵].[۲۶].
شناخت یزید
وی یزید بن معاویة بن ابیسفیان بن صخر بن حرب بن امیة بن شمس، ابوخالد اموی است. در سال ۲۶هجری به هنگام استانداری پدرش در سرزمین شام در خلافت عثمان به دنیا آمد. مادرش میسون دختر بَجدَل کلبی بود که معاویه پیش از خلافتش با او ازدواج کرد[۲۷]. میسون به دلیل این که نمیتوانست زندگی در دِمَشق را تحمل کند، از معاویه جدا شد و در بادیه زندگی کرد. یزید نیز در بادیه و در سایه حمایت مادرش بزرگ شد، از اینرو جوانی سخن پرداز و شاعر بود، تا آنجا که گفتهاند: «شعر با پادشاه آغاز گردید و با پادشاه پایان یافت»[۲۸]. منظور از پادشاه امریء القیس و یزید بود. معاویه علاقه وافری داشت که یزید خلق و خویی... پیدا کند تا میان او و مردم پیوند استواری برقرار شود.
از اینرو وقتی معاویه به خلافت رسید، برای یزید برنامهریزی کرد و تصمیم گرفت برخی کارهای بزرگ را به وی بسپارد، و او را برای کار و تحصیلِ جدیّت، ورزیده سازد، و به مسلمانان بشناساند و برای منصب خلافتی که بعدها عهدهدار خواهد شد، آماده کند. پس او را به جنگ روم فرستاد و فرماندهی سپاه احتیاطی فتح قُسْطَنطَنیّه را در سال ۴۹ / ۶۶۹، به او سپرد. همچنین او را امیرالحاج کرد و هنگامی که تصمیم گرفت خلافت را به او بسپارد، او را واداشت تا زندگی جدّی و دوراندیشانهای پیش گیرد و او را به نرمخویی و ترک خوشگذرانی و غرق در نعمت بودن توصیه کرد تا خود را برای منصبی که در انتظارش بود، تربیت کند[۲۹] و سیاستی را که میبایست در کشورداری و اداره آن، همچنین در برخورد با مردم اجرا نماید، برای او ترسیم کرد[۳۰].
روایت شده است زمانی که معاویه به حال احتضار افتاد، از ضحاک بن قیس و مسلم بن عقبه مری خواست که یزید را از وصیتش آگاه کنند. در آن وصیت چنین آمده بود: «در مردم حجاز بنگر! ایشان اصل و نسب تو هستند. هرکدام نزد تو آمد، او را گرامی بدار و از غایبهای آنان دستگیری کن. به مردم عراق بنگر! اگر از تو خواستند که هر روز کارگزاری را عوض کنی، چنان کن، برکناری یک کارگزار در نزد من دوست داشتنیتر از آن است که صدهزار شمشیر در برابر تو از نیام برآید. به مردم شام بنگر! آنان ملتزمان رکاب و رازداران تواند. اگر با دشمنت در چیزی شریک شدند، بر آنان غلبه کن، و سپس مردم شام را به سرزمینشان برگردان؛ زیرا شامیها اگر در سرزمین دیگری باشند، خوی و اخلاق آنان را میگیرند.
من درباره سه نفر از قریش بر تو بیمناکم: حسین بن علی (ع)، عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبیر، عبدالله بن عمر مردی است که دین او را از پای درآورده است. چیزی از تو نخواهد خواست، و حسین بن علی (ع) مرد کم خطری است. امیدوارم خداوند تو را از او کفایت کند و او را به وسیله کسانی که پدرش را کشتند و برادرش را واگذاشتند، از سر راه تو بردارد. او خویشاوندی نزدیک و حقی بزرگ و نزدیکی به محمد (ص) دارد، گمان میکنم عراقیها، او را به قیام وادار کنند. اگر بر او پیروز شدی، از او درگذر! اگر من، همنشین او بودم، چنین میکردم؛ اما ابن زبیر همانند اسب (اسبی که در حال یورتمه رفتن است) و سوسمار است. اگر او را دیدی، میخکوبش کن، مگر این که از تو صلح بخواهد، پس از او بپذیر و تا میتوانی جلوی خونریزی قومت را بگیر»![۳۱].
یزید وقتی به حکومت رسید، تلاش کرد محتوای وصیت پدرش را اجرا کند و آن سندی درباره شیوه حکمرانی، سیاست مداری، اداره کردن و رفتار با مردم محسوب میشود. هنگامی که معاویه مُرد، مردم برای خلافت، با یزید بیعت کردند. در این بین، تنها دو نفر از مردم حجاز، یعنی حسین بن علی (ع) و عبدالله بن زبیر از بیعت خودداری کردند و به مکه پناه بردند[۳۲]. به این ترتیب خلافتِ حکومتی وسیع، ثروتمند و سیاسی به یزید سپرده شد که هیچ تلاشی برای ساختن آن نکرده بود. وی بدون این که به طور کلی از خوشگذرانی دست بردارد، به حکمرانی روی آورد و یقین داشت که کارها طبق خواسته او پیش خواهد رفت. بر این باور بود که وظیفه همه مردم است که از او اطاعت کنند و هر کس عصیان کند، با شمشیر او روبهرو خواهد شد.[۳۳].
رخدادهای سیاسی داخلی در دوران یزید
فاجعه کربلا
شورش مردم مدینه (واقعه حَرَّه)
رخدادهای سیاسی خارجی در دوران یزید
در زمینه سیاست خارجی و فتوحات دوران یزید، به استثنای تحولات سریعِ قابل بررسی که در جبهه افریقا به وجود آمد، رخدادی صورت نگرفت؛ زیرا فرماندهی در قَیْروان تابعی از متغیرهای سیاسی در دِمَشق بود. یزید به دلیل اینکه رابطه خوبی با عقبة بن نافع داشت او را امیر افریقا و ابومهاجر را برکنار کرد. در سال ۶۲ / ۶۸۲[۳۴] با تعیین عُقْبَه، مرحله چهارم فتوحات شمال افریقا آغاز شد.
عُقْبَه بسیار علاقهمند بود که حرکت جهاد را از سر بگیرد، اما اوضاع سیاسی محلی در فاصله برکناری او تغییر کرده بود. رومیها به نوعی با برخی قبایل بربر به تفاهم رسیدند، قبایلی که عُقْبَه را شخصیت بسیار خطرناک و مخالف با نظام سنتیشان و نیز تهدیدی برای منافع اقتصادی و سیاسیشان میدیدند. عُقْبَه تصمیم به توسعه منطقه غرب گرفت و از قَیْروان، به عنوان جهاد در رأس سپاه بزرگی رهسپار شد. همراه او گروهی از بربرهای اوروبه به رهبری کسیله بودند و ابوالمهاجر به مثابه فردی زندانی همراه او بود. تا اینکه در شهر بجایه فرود آمد و با رومیهایی که به داخل شهر بازگشته بودند و از آن دفاع میکردند، درگیر شد[۳۵].
اما او زمان را برای غلبه بر آنان از دست رفته نمیدید. به نظر میرسد که او آن اندازه که به فکر گرفتن زمام کارها در داخل - برای به دست آوردن فرصت بهتری در طرد رومیها از شمال افریقا - بود، به غلبه بر قلعهها چشم نداشت، از اینرو محاصره را رها کرد و متوجه اقلیم حاصلخیز زاب در مغرب میانه شد. آنجا را در نوردید و بر مسیله، پایتخت آن، مسلط شد.
در نتیجه این گسترش، این ناحیه - بعد از دشت افریقای شمالی که شهر قَیْروان در آن واقع است - مرکز ثابتی برای مسلمانان شد. سیطره مسلمانان بر این منطقه، نقطه تحول و سرنوشتساز در حرکت فتوحات شمال افریقا شد؛ زیرا آنان وارد یکی از مناطق داخلی بربر شدند و بر منازل قبایل بربر که مشهورترین آنها لواته و هواره بود، تسلط یافتند[۳۶].
عُقْبَه حملهاش را به سوی تاهَرْت از سرگرفت. با هم پیمانان رومی - بربری در آنجا برخورد کرد، بر آنان پیروز شد و شهر را تصرف کرد. سپس به سوی مغرب اقصی رفت. قبایل آنجا را مطیع کرد و طَنْجه را متصرف شد[۳۷].
بعد از این همه پیشرفت، عُقْبَه به سمت قَیْروان عقب نشست و منطقهای را که پیوسته تحت نفوذ رومیها بود، ترک کرد. این، حرکت برای قبایل بربر روشن نبود. در آن موقعیت، این هم پیمانان لحظه شماری میکردند و در پی فرصتی برای غلبه بر او بودند، در نتیجه دو حادثه بدون اینکه وی متوجه شود، این فرصت از پیش مهیّا شد.
اول، وی با همپیمانان بربرش، یعنی کسیله و گروه او معامله بدی کرد که آنان مجبور شدند از سپاه او فرار کرده و به دشمنانش بپیوندند. دوم، او به هنگام بازگشت به قَیْروان بیشتر افراد سپاهش را مرخص کرد. با شتاب به قَیْروان بازگشت و با پنج هزار نیروی جنگی بدون رعایت احتیاط، برای فتح شهر تهوده حرکت کرد[۳۸].
عُقْبَه به نزدیک تهوده نرسیده بود که خود را در محاصره وحشتناک سپاهیان بربر و رومی به رهبری کسیله یافت. او در جنگی نابرابر، خود را به خطر انداخت و با شمار فراوانی از نیروهایش در اواخر سال ۶۴ / ۶۸۳ - ۶۸۴ به شهادت رسید[۳۹].
حقیقت این است که جنگ تهوده افزون بر شهادت فرمانده عُقْبَه، فاجعهای برای مسلمانان بود. سپاه مسلمانان در قَیْروان روان شده و در پی آن، شهر را ترک کردند و کسیله وارد آن شد[۴۰]. با کشته شدن عُقْبَه مرحله چهارم فتوحات شمال افریقا به پایان رسید.[۴۱].
شراب خواری و فسقهای آشکار یزید بن معاویه
بادهنوشی و مستی خلفا در عهد یزید بن معاویه از مرحله پنهان نوشی به مرحله آشکارنوشی رسید. او نخستین خلیفهای بود که این منکر را کاملاً آشکار مرتکب میشد و احساسات مسلمانان را جریحهدار میکرد.
پرورش نصرانی یزید بن معاویه
پروررش نصرانی یزید او را وا میداشت تا باده نوشد و پرده درد. یزید در بادیه و نزد اقوام مادریاش که از قبیله بنی کلاب بودند، رشد و پرورش یافته بود. این قبیله در روزگار جاهلیت بر آیین نصرانی بود و هنوز به طور کامل از آداب و رسوم مسیحیت نرهیده بود. یزید دوران کودکی و نوجوانی خویش را در بادیه گذراند و افسار جان خویش را رها کرد و همراه با جوانان بنی کلاب در هرزگی و مستی و سگبازی غرق شد[۴۲]. علائلی میگوید: «اگر یقین یا شبه یقین وجود داشته باشد که تربیت یزید، تربیت اسلامی خالص نبوده است یا، به عبارت دیگر، مسیحی خالص بوده است، پس جایی برای شگفتی باقی نمیماند که وی آنچه را که جامعه مسلمانان بر آناند به هیچ گیرد و سبک شمارد و برای آداب و اعتقادات اسلامی هیچ حسابی نگشاید و برای آن ارزشی قائل نباشد، بلکه اگر غیر این باشد، شگفت است»[۴۳].
شرایط و شاخصههای زندگی نصرانی تنها در آغاز رشد و پرورش یزید با او همراه نبود، بلکه در طول زندگیاش او را همراهی کرد، حتی پس از آنکه بزرگ شد و ملازمان و ندیمانی گرفت و پس از آنکه پدرش معاویه مرد و او به جای پدرش بر تخت خلافت مسلمانان تکیه زد.
ابوالفرج در الاغانی میگوید: «یزید بن معاویه در میان خلفا نخستین کسی بود که لهو و لعب را در روزگار اسلام سنت نهاد و خوانندگان را پناه داد و آشکارا خون ریخت و شراب در پیمانه. سرجون نصرانی، غلام آزاد شدهاش، واخطل هم پیاله او بودند»[۴۴]. اخطل - شاعر مسیحی که به فسق و فجور معروف بود - از ندیمان خاص و محبوب یزید بود و تقریباً در سفر و حضر از او جدا نمیشد. با هم شراب مینوشیدند و به آواز گوش میسپردند و هرگاه یزید میخواست به سفر رود، او را نیز با خود همراه میکرد. هنگامی که یزید به هلاکت رسید و خلافت به عبدالملک بن مروان رسید، اخطل را مقرب داشت چنان که بدون اجازه بر عبدالملک وارد میشد، در حالی که جبه ابریشمین بر تن و زنجیر طلا بر گردن داشت و شراب از ریش او میچکید»[۴۵]. اخطل – شاعر و ندیم یزید -انصار را هجو نمود و به یزید پناه برد. این داستان معروف است و ما، به خواست خدا آن را در جای خود ذکر خواهیم کرد.[۴۶]
یزید و بادهنوشی آشکار
به هر روی، یزید بن معاویه نخستین خلیفهای بود که آشکارا به انجام دادن منکرات پرداخت و بادهنوشی، مستی و مجالس عیش و عشرت خویش را پنهان ننمود. پدرش معاویه آن هنگام که میخواست خلافت مسلمانان را به او بسپارد، اندرزش داد که بادهنوشی و فسق و فجور خود را پنهان دارد و شب را چون پردهای بر آن افکند و منکرات را بر مردم آشکار نسازد. ابن کثیر میگوید: «یزید همدم شراب بود. معاویه که دوست میداشت یزید را با نرمی و مهربانی اندرز دهد، به او گفت: «پسرکم! تو کاملاً میتوانی بدون پردهدری و بر باد رفتن مروت و ارزشت و بدون اینکه دشمنت تو را شماتت کند و دوستت بد تو را بگوید، به خواستهات برسی سپس گفت: پسرکم! من اشعاری برای تو میخوانم، از آن ادب بیاموز و حفظش کن.
معاویه پسرش یزید را به حج فرستاد تا برای بیعت ولایتعهدی او زمینهچینی کند. یزید چون به مدینه رسید، بر سفره شراب نشست، سپس امام حسین (ع) بر او وارد شد و چون بوی شراب به مشامش خورد، پرسید: «این چیست؟ یزید گفت: «عطری است که در شام ساخته میشود»! یزید سپس قدحی خواست و آن را نوشید و سپس قدحی دیگر خواست و به غلامش گفت: «به ابوعبدالله هم بنوشان». امام حسین (ع) به او فرمود: «ای مرد! شرابت ارزانی خودت باد». یزید گفت: «هان! ای آنکه از سر شگفتی فریاد میزنی! تو را دعوت کردم به دخترکان و شهوتها و شراب و عیش و خوشی و رطلی گران و مهر شده که بزرگان عرب بر آن نشستهاند لیک مرا اجابت نکردی و در اینهاست، چیزی که خودت را شوریده میسازد و دیگر بهبود نمییابد».
امام حسین (ع) برخاست و فرمود: «خردت شوریده باد، ای پسر معاویه»![۴۷]. معاویه در سال ۴۹ه پسرش یزید را در سپاهی انبوه برای نبرد به سرزمین روم گسیل داشت، لیک او این کار را سنگین و گران یافت و از آن روی گرداند و بهانهتراشی کرد، چندان که پدرش از او دست کشید. سپاهیان در آن نبرد به گرسنگی و بیماری گرفتار آمدند، در حالی که یزید به همراه همسرش ام کلثوم و دخترکان دلفریب و کنیزکان رامشگر در دیر مُرّان به سر میبرد و در لذت و عیش و خوشی و شراب و مستی غرقه بود و چنین میسرود: «آن هنگام که در دیر مران، بر فرشهایی پشمین رنگارنگ تکیه زدهام و ام کلثوم در کنار من است اهمیتی نمیدهم که در فرقدونه، بر سر سپاهیان چه آمد و آنان به سوز و تب و بیماری گرفتار آمدند».
ابن اثیر میگوید: «هنگامی که این شعر یزید به گوش معاویه رسید، سوگند یاد کرد که او را به سفیان بن عوف، فرمانده سپاه) ملحق سازد، تا آنچه بر سر سپاهیان آمد بر سر او نیز بیاید»[۴۸]. ابن ابی الحدید معتزلی هنگام پرداختن به اعمال معاویه و بیحرمتیهای او به اسلام، از جمله برگزیدن یزید به عنوان خلیفه و پیشوای مسلمانان، میگوید: «و اینکه خلافت را به پسرش یزید داد، با اینکه فسق او روشن و آشکار بود و علنی شراب مینوشید و نرد بازی میکرد و میان نوجوانان و خوانندگان میخوابید و با آنان همنشین بود و در میانشان تنبور مینواخت»[۴۹]. ابن ابی الحدید در جایی دیگر میگوید: «و اینکه او برای خلافت خداوند، یزید پسرش را بر بندگان خدا ترجیح داد؛ یزیدی را که شراب بسیار مینوشید و خروس، پلنگ و میمون داشت. معاویه از نیکان مسلمانان برای یزید بیعت ستاند، در حالی که میدانست نابخرد است و از ستمکاری و پلیدی او خبر داشت و سرمستیها، زشتکاریها، نابکاریها و کفر او را میدید»[۵۰].
ابوحمزه در میان اهل مدینه خطبه میخواند و میگفت: «سپس پسرش یزید را جانشین خود کرد؛ یزید شرابها، یزید عقابها، یزید بازها، یزید یوزها، یزید شکارها و یزید میمونها. یزید نیز با قرآن مخالفت کرد و پیرو پیشگویان و ندیم نرد شد»[۵۱]. ابوالفرج اصفهانی از ابن ابی نبره از لقیط بن نصر محاربی روایت میکند که گفت: یزید بن معاویه در میان خلفا نخستین کسی بود که لهو و لعب را در روزگار اسلام سنت نهاد و آشکارا خون ریخت و شراب در پیمانه. سرجون نصرانی، غلام آزادشدهاش، و اخطل هم پیاله او بودند. آوازخوانان دورهگرد و ناتوان نزد یزید میآمدند و میماندند و او آنان را خلعت میبخشید و صله میداد. روزی آوازهخوانی برای او چنین خواند: «مردان کجایند که به داد مظلومی رسند که دارایی او در دل مکه جا مانده است و او از خانواده و یاران خویش دور است». با شنیدن این شعر، حسن سخاوت و بخشندگی بر یزید چیره آمد و او چندان رقصید که بر زمین افتاد و سپس گفت: «آن قدر به او خلعت دهید که زیر آنها پنهان شود و چیزی از او دیده نشود». سپس آن قدر بر سر آن شاعر، جامه و جبه و ردای مطرف و ابریشم انداختند که در آنها پنهان شد»[۵۲].
اینک که به گوشهای از شبهای سرخ فام یزید و بادهگساری و پردهدری او اشاره کردیم، بد نیست که نمونههای دیگری از هرزگی، بیبندوباری و پردهدری او را نیز ذکر کنیم. یزید بن معاویه شیفته شکار بود و خویش را بدان سرگرم میساخت. او دستبندهایی از طلا بر دست سگهای شکاری میکرد و جامههایی زربفت بر آنان میپوشاند و برای هر سگ بندهای را میگماشت تا به او رسیدگی کند»[۵۳]. او شیفته تربیت میمونها و بازی با آنها بود و سخت بدین کار دلبستگی داشت. شیفتگی و دلدادگی او نسبت به میمونها معروف است. مسعودی میگوید: «یزید میمونی داشت که او را ابوقبیس کنیه کرده بود و او را در بزم شراب خویش مینشاند و بالشی برایش مینهاد. ابوقبیس میمونی زرنگ بود. او را بر خری وحشی که تعلیم یافته بود و زین و لگام داشت، مینشانیدند و روز مسابقه با اسبان مسابقه میداد. یک روز مسابقه را برد و نی مخصوص را در ربود و پیش از اسبان وارد محوطه شد. او قبایی از حریر سرخ و زرد بر تن و کلاهی از دیبای الوان بر سر داشت. خر وحشی نیز زینی از حریر سرخ منقش و الوان داشت. یکی از شاعران شام در آن روز شعری سروده است.
روزی یزید ابوقبیس را به میدان مسابقه فرستاد. باد او را بر زمین انداخت و مرد. یزید بر ابوقبیس سخت اندوهگین شد و فرمان داد تا او را کفن کنند و به خاک بسپارند و فرمان داد تا شامیان او را از بهر مصیبت آن میمون تسلیت بگویند. او در رثای ابوقبیس شعری نیز سرود. ابوقبیس میمونی زرنگ بود و نزد یزید بن معاویه محبوبیت داشت به طوری که تقریباً او را از خود جدا نمیکرد و در برابر خویشش مینشاند و میگفت: «این بزرگی از بنی اسرائیل است که خطایی از او سرزد و مسخ شد، و به او شراب مینوشاند و از کارهایی که میکرد میخندید»[۵۴].[۵۵]
بیعت با ولایتعهدی یزید
بر اساس آنچه که در منابع تاریخی آمده است، ظاهراً مغیرة بن شعبه اولین فردی بوده است که ولایتعهدی یزید را به معاویه پیشنهاد کرده است. علت این پیشنهاد آن بود که معاویه در نظر داشت تا مغیره را از امارت کوفه عزل و سعید بن عاص را که از بنیامیه بود به جای او نصب کند. هنگامی که مغیره از تصمیم معاویه باخبر شد، خود را به شام رساند و قبل از معاویه به دیدار یزید رفت و به او گفت: اصحاب برجسته پیامبر(ص) و بزرگان و سالخوردگان قریش از دنیا رفتهاند و تنها فرزندانشان به جای ماندهاند و تو در این میان، برترین و ژرفاندیشترین و آگاهترینشان به سنت و سیاست رسول خدا(ص) هستی و از حیث علم و سیاست و دیانت از همه داناتر و بزرگتری؛ نمیدانم چرا امیرالمؤمنین (معاویه) تو را ولیعهد نمیکند و برای تو بیعت نمیگیرد؟ یزید پرسید: به نظر تو این کار انجامپذیر است؟ مغیره گفت: آری.
یزید پس از دیدار با مغیره نزد معاویه رفت و گفته مغیره را برای او نقل کرد. معاویه، مغیره را فراخواند و در این باره از وی، پرسوجو کرد. مغیره گفت: ای امیرالمؤمنین! خود میدانی و شاهد بودی که پس از عثمان چه اختلاف و فتنهای در میان امت واقع شد و چه خونهایی ریخته شد. یزید برای تو جانشین خوبی خواهد بود. تو برای او از مردم بیعت بگیر که اگر برای تو حادثهای رخ دهد، او پناه مردم و جانشین تو باشد تا خونی ریخته نشود و آشوبی به راه نیفتد. انجام این کار در کوفه را به عهده من بگذار و بیعت اهل بصره را هم به عهده زیاد بن ابیه. اگر مردم این دو شهر با یزید بیعت کنند، هیچ گروهی دیگری با تو مخالفت نخواهد کرد. معاویه به او گفت: بر سر کارت بازگرد و در این باره با کسانی که به آنان اعتماد داری، گفتگو کن تا تو پیامد را بنگری و ما فرجام کار را بسنجیم. مغیره، از شام روانه کوفه شد و ولایتعهدی یزید را با افرادی که معتمد و پیرو بنیامیه بودند، در میان گذاشت. آنان پذیرفتند که با یزید بیعت کنند. مغیره از میان ایشان، ده (یا چهل) تن را روانه دربار معاویه کرد و ۳۰ هزار درهم به هر یک از آنان داد و پسرش موسی (یا عروه) بن مغیره را سرپرست آنان قرار داد. چون این هیئت نزد معاویه رسید، به تحریض و تشویق معاویه، به مسئله ولایتعهدی یزید پرداخت و نظر او را برای انجام بیعت پسندیده دانست و بر انجام آن سفارش کرد. همچنین گفتند: ای امیرالمؤمنین، تو پیر شدی و ما از این میترسیم که حادثهای برای تو رخ دهد و فتنهای ایجاد شود. پس بهتر است که خود، یک نفر را برای ما انتخاب کنی؛ تا مطیع و فرمانبردار او باشیم. به معاویه گفت: به عقیده شما چه شخصی را انتخاب کنم؟ آنها گفتند: ما یزید را میخواهیم و عقیده ما این است که او میتواند جانشین شایستهای برای پدر خود باشد. معاویه پرسید: آیا شما به ولایتعهدی او راضی هستید؟ گفتند: آری. معاویه به آنان گفت: در آشکار کردن این راز، عجله نکنید. درباره پیشنهاد شما تأمل میکنم و بدانید خدا هرچه را اراده کرده باشد، انجام خواهد داد پس شکیبایی و پایداری بهتر از شتابزدگی است[۵۶]. معاویه به زیاد نوشت که مغیره، مردم کوفه را برای بیعت با ولایتعهدی یزید آماده کرده است و مغیره به برادرزادهات سزاوارتر از تو نیست. پس هرگاه نامهام به تو رسید، مردم بصره را برای بیعت با یزید دعوت کن و برای یزید از ایشان بیعت بگیر. هنگامی که نامه به زیاد رسید، فردی از میان اصحاب خود را که به برتری و فهم او اطمینان داشت، فراخواند و به او گفت: من میخواهم مطلبی را با تو در میان گذارم که نامههای سربسته را هم بر آن امین قرار نمیدهم. به شام نزد معاویه برو و بگو: ای امیرالمؤمنین، نامهات با دستوری که در آن داده بودی، به بصره رسید. اما چگونه مردم را به بیعت یزید دعوت کنیم درحالیکه او با سگها و میمونها بازی میکند، جامههای رنگین میپوشد، پیوسته شراب مینوشد و شب را با سازوآواز میگذراند و حال آنکه حسین بن علی(ع)، عبدالله بن عباس، عبدالله بن زبیر و عبدالله بن عمر در میان مردم هستند و با آنان زندگی میکنند. به او دستور بده تا یک سال یا دو سال به اخلاق آنها درآید و مانند آنها رفتار کند، شاید بتوان از مردم برای او بیعت گرفت.
هنگامی که معاویه از پیام زیاد باخبر شد گفت: وایِ من بر پسر عبید. خبردار شدم که به او گفتهاند امیرِ پس از من زیاد خواهد بود. به خدا سوگند که او را به مادرش سمیه و پدرش عبید بازمیگردانم[۵۷]. ابناثیر در الکامل اینگونه آورده است که زیاد، عبید بن کعب نمیری را که از افراد موثق و معتمدش بود، نزد خود خواند و درباره نامه معاویه و ولایتعهدی یزید و اینکه یزید فردی سهلانگار در امور دینی است که آشکارا اعمال خلاف اسلام انجام میدهد، سخن گفت و به او مأموریت داد که نزد معاویه برود و کارهای یزید را شرح بدهد و ترس حاصل از بیان بیعت در میان مردم بصره را با او در میان گذارد و به او بگوید که در این راه آهسته و آرام قدم بردارد و کارها را با احتیاط و تأمل و صبر انجام دهد؛ زیرا عجله در آن، سبب از بین رفتن اصل ماجرا خواهد شد. عبید به زیاد گفت: رأی من این است که تو رأی معاویه را تغییر ندهی و فرزند را نزد پدر بدنام جلوه ندهی و بدین وسیله دشمنی ایجاد نکنی. من خود نزد یزید میروم و به او اطلاع میدهم که پدرش به تو نامه نوشت و در این باره عقیده تو را خواسته است و با تو مشورت کرده است تا برای یزید بیعت بگیرد و تو از مردم میترسی که معایب یزید را آشکار کنند و نسبت به او کینه ورزند. پس تو معتقد هستی در ابتدا یزید باید خود را اصلاح و آماده خلافت کند و از کارهای خود که دشمنی مردم را برانگیخته است، دست بکشد تا بتوانی نزد مردم صحت عمل یزید را بازگو کنی و کسی نتواند عیبجویی نماید. زیاد، او را تحسین کرد و به او گفت: تو در آنجا هرچه اقتضا کرد، انجام بده و هرچه صلاح میدانی بگو و انجام بده و خداوند آنچه پشت پرده است، آشکار خواهد کرد و به کار خواهد آورد. عبید بن کعب نزد یزید بن معاویه رفت و به او پند و اندرز داد. یزید نیز پذیرفت و از بسیاری کارها خودداری کرد. سپس عبید نامه زیاد را که برای معاویه نوشته بود، به نزد او برد که زیاد در نامه، معاویه را نصیحت کرده بود که در این کار عجله نکند و با صبر و شکیبایی کارها را به پیش ببرد، معاویه هم از او پذیرفت[۵۸]. بعد از گذشت مدتی هیئتهایی از شهرهای مختلف به شام وارد شدند؛ از بصره احنف بن قیس با جماعتی از این شهر بر معاویه وارد شدند. معاویه به احنف دستور داد که نزد یزید برود و سپس نظرش را ابراز دارد. چون احنف از خانه یزید خارج شد، معاویه از او پرسید: برادرزاده خود را چگونه دیدی؟ پاسخ داد: جوانی، نشاط، مزاح و سرسختی را در او کامل دیدم.
معاویه به ضحاک بن قیس فهری سفارش کرد که در اجتماع نمایندگان شهرستانها، من سخن میگویم و هنگامی که سخنم پایان یافت، تو برخیز و مردم را برای بیعت یزید دعوت و به من اصرار کن تا او را انتخاب کنم. معاویه در جمع نمایندگان خطبه خواند و اسلام را تعظیم کرد و خلافت را ستود و آن را یک حق بزرگ دانست و گفت خداوند به مردم امر فرمود که از اولیای امور اطاعت کنند. سپس نام یزید را برد و فضایل او را شمرد که او مرد سیاست است و به اوضاع کشورداری آشنا و دانا میباشد و بیعت او را پیشنهاد کرد. در این موقع ضحاک برخاست و شروع به سخن کرد و گفت: ای امیرالمؤمنین، مردم باید امیر و حاکم و نگهبان داشته باشند و بهتر دیدیم که بعد از تو کسی باشد که قادر بر منع خونریزی و اختلاف باشد و او برای مشکلات و حوادث مهمه، امیر کارگشا و باتدبیری باشد. یزید، فرزند امیرالمؤمنین، دانا و رهبر و نیکسیرت است. او چنانکه من میدانم از همه ما بهتر، داناتر، افضل، خردمندتر و بردبارتر است. از حیث رأی و فکر هم از همه روشنتر است؛ ولایتعهد را به او بسپار. او را رهنما و قائد و نماینده ما قرار بده.... هر یک از نمایندگان شهرها هم سخنی گفت، تا اینکه معاویه رو به احنف کرد و گفت: ای ابابحر، تو چه میگویی؟ احنف گفت: ما اگر راست بگوییم از غضب شما میترسیم و اگر دروغ بگوییم از خدا میهراسیم. تو ای امیرالمؤمنین، به احوال یزید و شب و روز او از حیث عیش و نوش داناتر هستی. تو بر آشکار و نهان او آگاهی. اگر میدانی که انتخاب او به صلاح مردم است، درباره او هیچ مشورت مکن و او را انتخاب کن و اگر میدانی چنین نیست تو حکومت را به او نبخش؛ درحالیکه خود سوی آخرت خواهی رفت و ما نیز جز اطاعت و تسلیم چاره نداریم. پس از این سخن مردم پراکنده شدند درحالیکه همه درباره سخن احنف بحث میکردند[۵۹]. معاویه بیعت عمومی با یزید را به تأخیر انداخت تا اینکه در سال ۵۳ هجری، زیاد درگذشت. پس از مرگ زیاد، معاویه به همه شهرها نامه نوشت و خواستار بیعت با یزید به عنوان ولیعهد خود شد. پس همه مردم شهرها در سال ۵۶ هجری با او بیعت کردند به غیر از پنج نفر: حسین بن علی؛ عبدالله بن عمر؛ عبدالله بن زبیر؛ عبدالرحمان بن ابیبکر؛ عبدالله بن عباس[۶۰].
ابنقتیبه دینوری در کتاب سیاست و امامت، در خصوص سخنان احنف بن قیس با معاویه آورده است که احنف به معاویه گفت: هرکسی را که به جانشینی خود برمیگزینی، خوب بشناس؛ زیرا مردم عراق و حجاز به بیعت با هرکسی رضا نمیدهند و تا زمانی که حسین(ع) زنده است کسی با یزید بیعت نخواهد کرد. در این حال ضحاک خشمگین گفت: مردم عراق مردمی منافق هستند و حق را بر اساس هوای نفس خود تعبیر میکنند و در هیچ صورتی به خدا نزدیک نمیشوند و رهبر خود را شیطان قرار دادهاند. درحالیکه امیرالمؤمنین زنده است، حسن(ع) کجا میتواند صاحب خلافت گردد؟ هیهات کسی نمیتواند به واسطه خویشاوندی مادرش به کار خلافت برسد. ای مردم عراق، همراه خلیفه باشید و خیرخواهی او را بپذیرید و کاتب پیامبر(ص) و خویش سببی او را دریابید. او آینده خوبی را برای شما خواهد گذاشت. احنف در پاسخ به ضحاک، معاویه را مخاطب قرار داد و گفت: ای معاویه! میدانی که نمیتوانی با زور و اجبار عراق را زیر سلطه خود قرار دهی. تو با حسن بن علی(ع) پیمان بستی که پس از تو، او خلیفه مسلمانان باشد. پس اگر به پیمان خود پایبند باشی، اهل وفا هستی و اگر در کار خود حیله کنی که عاقبت آن را خود بهتر میدانی. به خدا سوگند، به دنبال حسن(ع) سپاهی از اسبها و سوارانی وجود دارند که شمشیرهایشان آماده دیدار با تو هستند. تو خوب میدانی که مردم عراق از تو ناراضی و ناخشنودند و نسبت به تو خشمگین هستند؛ ولی از وقتی که پیرو علی(ع) و حسن(ع) شدهاند بر آنان خشم نگرفتهاند. به خدا سوگند، حسن نزد مردم عراق بسیار محبوبتر است. معاویه به سخن آمد و گفت: ای مردم، ابلیس در میان شما دوستانی دارد که از آنان یاری میگیرد، سخنانش را بر زبان آنان جاری میسازد، به واسطه آن میان مردم جدایی میاندازد، عیب میگیرند و مردم را به شک میاندازند؛ تا اینکه ناامیدی و خواری آنان را دربرگیرد. من شما را از کاری که باعث دودستگی و نفاق میشود، بازمیدارم و برای شما امید بهبودی و سلامت دارم. احنف بن قیس نیز در ادامه گفت: یا امیرالمؤمنین، تو از ما به شب و روز یزید آگاهتری و آشکار و پنهان او را بهتر از ما میدانی؛ اگر قبول داری بهترین فرد است پس او را به عنوان جانشین خود برگزین و اگر میدانی که او شر است و لیاقت این امر را ندارد او را بر دنیا حاکم نکن. تو از دنیا میروی و در برابر اعمال خود باید پاسخگو باشی. بدان تو حجت و دلیلی نداری که یزید را برحسن(ع) و حسین(ع) برتری دهی. ما فقط میتوانیم بگوییم، شنیدیم و اطاعت کردیم. خدایا، بخشنده تویی و عاقبت کارها نزد توست[۶۱].[۶۲]
منابع
پانویس
- ↑ انساب الاشراف، بلاذری، احمد بن یحیی، چاپ محمود فردوس العظم، دمشق: ۱۹۹۶ – ۲۰۰۰ میلادی، ج۵، ص۲۹۹؛ البدایة و النهایة، ابنکثیر دمشقی، عمادالدین اسماعیلبن عمر، قاهره: ۱۹۳۲ میلادی، ابنکثیر دمشقی، عمادالدین اسماعیلبن عمر، قاهره: ۱۹۳۲ میلادی، ج۸، ص۲۲۶؛ تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الاعلام، زرکلی، خیرالدین، بیروت: ۱۹۸۶ میلادی، ذهبی، محمدبن احمد، چاپ بشار عوّاد معروف، بیروت: ۱۴۲۴ قمری، ج۵، ص۲۷۰.
- ↑ ر. ک: المحبّر، ابن حبیب، محمد، به کوشش ایلزه لیشتن اشتتر، حیدر آباد دکن: ۱۳۶۱ قمری/ ۱۹۴۲ میلادی، ص۲۱؛ تاریخ الیعقوبی، احمد بن اسحاق (ابنواضح)، بیروت: دارصادر، ۱۳۷۹ قمری / ۱۹۶۰ میلادی، ج۲، ص۲۴۱؛ تاریخ الطبری، تاریخ الامم و الملوک، طبری، محمدبن جریر، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت: ۱۳۸۲ – ۱۳۸۷ قمری / ۱۹۶۲ – ۱۹۶۷ میلادی، ج۵، ص۴۹۹،۳۲۹؛ الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، عزّالدین علی بن احمد بن ابی الکرم، تحقیق مکتبه التراث، بیروت: ۱۳۸۵-۱۳۸۶ قمری، ج۴، ص۱۲۵؛ البدایة و النهایة، ابنکثیر دمشقی، عمادالدین اسماعیلبن عمر، قاهره: ۱۹۳۲ میلادی، ابنکثیر دمشقی، عمادالدین اسماعیلبن عمر، قاهره: ۱۹۳۲ میلادی، ج۸، ص۲۲۶؛ تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الاعلام، زرکلی، خیرالدین، بیروت: ۱۹۸۶ میلادی، ذهبی، محمدبن احمد، چاپ بشار عوّاد معروف، بیروت: ۱۴۲۴ قمری، حوادث و وفیات ۶۱ تا ۸۰ هجری، ج۵، ص۲۷۰.
- ↑ ر. ک: المحبّر، ابن حبیب، محمد، به کوشش ایلزه لیشتن اشتتر، حیدر آباد دکن: ۱۳۶۱ قمری/ ۱۹۴۲ میلادی، ص۲۱؛ تاریخ الطبری، تاریخ الامم و الملوک، طبری، محمد بن جریر، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت: ۱۳۸۲ – ۱۳۸۷ قمری / ۱۹۶۲ – ۱۹۶۷ میلادی، ج۴، ص۱۶۰؛ البدء و التاریخ، مقدسی، مطهربن طاهر، پاریس: چاپ کلمان هوار، ۱۸۹۹ – ۱۹۱۹ میلادی، چاپ افست تهران: ۱۹۶۲ میلادی، ج۶، ص۱۴؛ مروج الذهب و معادن الجوهر، مسعودی، علی بن الحسین، چاپ باربیه دومنار و پاوه دوکورتی، پاریس: ۱۸۶۱-۱۸۷۷ میلادی، ج۳، ص۲۰۷-۲۰۸؛ البدایة و النهایة، ابنکثیر دمشقی، عمادالدین اسماعیلبن عمر، قاهره: ۱۹۳۲ میلادی، ابنکثیر دمشقی، عمادالدین اسماعیلبن عمر، قاهره: ۱۹۳۲ میلادی، ج۸، ص۲۲۶؛ تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الاعلام، زرکلی، خیرالدین، بیروت: ۱۹۸۶ میلادی، ذهبی، محمدبن احمد، چاپ بشار عوّاد معروف، بیروت: ۱۴۲۴ قمری، حوادث و وفیات ۶۱ - ۸۰ هجری، ج۵، ص۲۷۱؛ الاعلام، زرکلی، خیرالدین، بیروت: ۱۹۸۶ میلادی، ج۸، ص۱۸۹.
- ↑ ر. ک: البدایة و النهایة، ابنکثیر دمشقی، عمادالدین اسماعیلبن عمر، قاهره: ۱۹۳۲ میلادی، ابنکثیر دمشقی، عمادالدین اسماعیلبن عمر، قاهره: ۱۹۳۲ میلادی، ج۸، ص۲۲۷؛ تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الاعلام، زرکلی، خیرالدین، بیروت: ۱۹۸۶ میلادی، ذهبی، محمدبن احمد، چاپ بشار عوّاد معروف، بیروت: ۱۴۲۴ قمری، حوادث و وفیات ۶۱ - ۸۰ هجری، ج۵، ص۲۷۱.
- ↑ المحبّر، ابن حبیب، محمد، به کوشش ایلزه لیشتن اشتتر، حیدر آباد دکن: ۱۳۶۱ قمری/ ۱۹۴۲ میلادی، ص۲۱؛ البدء و التاریخ، مقدسی، مطهربن طاهر، پاریس: چاپ کلمان هوار، ۱۸۹۹ – ۱۹۱۹ میلادی، چاپ افست تهران: ۱۹۶۲ میلادی، ج۶، ص۱۶؛ البدایة و النهایة، ابنکثیر دمشقی، عمادالدین اسماعیل بن عمر، قاهره: ۱۹۳۲ میلادی، ابنکثیر دمشقی، عمادالدین اسماعیلبن عمر، قاهره: ۱۹۳۲ میلادی، ج۸، ص۲۲۷؛ تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الاعلام، زرکلی، خیرالدین، بیروت: ۱۹۸۶ میلادی، ذهبی، محمدبن احمد، چاپ بشار عوّاد معروف، بیروت: ۱۴۲۴ قمری، حوادث و وفیات ۶۱ -۸۰ هجری، ص۲۷۱.
- ↑ ر. ک: انساب الاشراف، بلاذری، احمد بن یحیی، چاپ محمود فردوس العظم، دمشق: ۱۹۹۶ – ۲۰۰۰ میلادی، ج۵، ص۳۷۷؛ البدایة و النهایة، ابنکثیر دمشقی، عمادالدین اسماعیلبن عمر، قاهره: ۱۹۳۲ میلادی، ابنکثیر دمشقی، عمادالدین اسماعیلبن عمر، قاهره: ۱۹۳۲ میلادی، ج۸، ص۲۳۶-۲۳۷؛ تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الاعلام، زرکلی، خیرالدین، بیروت: ۱۹۸۶ میلادی، ذهبی، محمدبن احمد، چاپ بشار عوّاد معروف، بیروت: ۱۴۲۴ قمری، حوادث و وفیات ۶۱ -۸۰ هجری، ص۲۷۱.
- ↑ ر. ک: المحبّر، ابن حبیب، محمد، به کوشش ایلزه لیشتن اشتتر، حیدر آباد دکن: ۱۳۶۱ قمری/ ۱۹۴۲ میلادی، ص۲۱؛ انساب الاشراف، بلاذری، احمد بن یحیی، چاپ محمود فردوس العظم، دمشق: ۱۹۹۶ – ۲۰۰۰ میلادی، ج۵، ص۳۷۷؛ البدایة و النهایة، ابنکثیر دمشقی، عمادالدین اسماعیلبن عمر، قاهره: ۱۹۳۲ میلادی، ابنکثیر دمشقی، عمادالدین اسماعیلبن عمر، قاهره: ۱۹۳۲ میلادی، ج۸، ص۲۳۶-۲۳۷؛ تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الاعلام، زرکلی، خیرالدین، بیروت: ۱۹۸۶ میلادی، ذهبی، محمدبن احمد، چاپ بشار عوّاد معروف، بیروت: ۱۴۲۴ قمری، حوادث و وفیات ۶۱ - ۸۰ هجری، ص۲۷۰؛ جمهرة انساب العرب، ابنحزم اندلسی، علیبن احمد، قاهره: دار المعارف، ۱۳۸۲ قمری، ص۱۱۳؛ مروج الذهب و معادن الجوهر، مسعودی، علی بن الحسین، چاپ باربیه دومنار و پاوه دوکورتی، پاریس: ۱۸۶۱-۱۸۷۷ میلادی، ج۳، ص۲۹۸.
- ↑ ر. ک: المحبّر، ابن حبیب، محمد، به کوشش ایلزه لیشتن اشتتر، حیدر آباد دکن: ۱۳۶۱ قمری/ ۱۹۴۲ میلادی، ص۵۷-۵۸.
- ↑ ر. ک: المحبّر، ابن حبیب، محمد، به کوشش ایلزه لیشتن اشتتر، حیدر آباد دکن: ۱۳۶۱ قمری/ ۱۹۴۲ میلادی، ص۲۱؛ البدایة و النهایة، ابنکثیر دمشقی، عمادالدین اسماعیلبن عمر، قاهره: ۱۹۳۲ میلادی، ابنکثیر دمشقی، عمادالدین اسماعیلبن عمر، قاهره: ۱۹۳۲ میلادی، ج۸، ص۲۳۷؛ تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الاعلام، زرکلی، خیرالدین، بیروت: ۱۹۸۶ میلادی، ذهبی، محمدبن احمد، چاپ بشار عوّاد معروف، بیروت: ۱۴۲۴ قمری، حوادث و وفیات ۶۱ -۸۰ هجری، ص۲۷۰؛ جمهرة انساب العرب، ابنحزم اندلسی، علیبن احمد، قاهره: دار المعارف، ۱۳۸۲ قمری، ص۱۱۳.
- ↑ ر. ک: انساب الاشراف، بلاذری، احمد بن یحیی، چاپ محمود فردوس العظم، دمشق: ۱۹۹۶ – ۲۰۰۰ میلادی، ج۵، ص۲۹۹؛ الفخری فی الأدااب السلطانیه و الدول الاسلامیه، ابن طقطقی، محمد بن علی بن طباطبا، بیروت: دار صادر، ۱۳۸۵ قمری، ص۵۹؛ البدایة و النهایة، ابنکثیر دمشقی، عمادالدین اسماعیلبن عمر، قاهره: ۱۹۳۲ میلادی، ابنکثیر دمشقی، عمادالدین اسماعیلبن عمر، قاهره: ۱۹۳۲ میلادی، ج۸، ص۲۳۲.
- ↑ ر. ک: الفخری فی الأدااب السلطانیه و الدول الاسلامیه، ابن طقطقی، محمد بن علی بن طباطبا، بیروت: دار صادر، ۱۳۸۵ قمری، ص۵۹؛
- ↑ تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الاعلام، زرکلی، خیرالدین، بیروت: ۱۹۸۶ میلادی، ذهبی، محمدبن احمد، چاپ بشار عوّاد معروف، بیروت: ۱۴۲۴ قمری، حوادث و وفیات ۶۱- ۸۰ هجری، ج۵، ص۲۷۴.
- ↑ ر. ک: جمل من انساب الاشراف، بلاذری، احمد بن یحیی، چاپ محمود فردوس العظم، دمشق: ۱۹۹۶ – ۲۰۰۰ میلادی، ج۵، ص۲۹۹؛ تاریخ الطبری، تاریخ الامم و الملوک، طبری، محمدبن جریر، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت: ۱۳۸۲ – ۱۳۸۷ قمری / ۱۹۶۲ – ۱۹۶۷ میلادی، ج۵، ص۴۸۰.
- ↑ سیر اعلام النبلاء، ذهبی، محمدبن احمد، چاپ شعیب اَرنؤوط و دیگران، بیروت: ۱۴۰۱- ۱۴۰۹ قمری / ۱۹۸۱ – ۱۹۸۸ میلادی، ج۳، ص۱۶۲.
- ↑ مقدمه العبر و دیوان المبتدأ و الخبر (تاریخ ابن خلدون)، این خلدون، عبدالرحمن بن محمد، ترجمه عبدالمحمد آیتی، تهران: مؤسسه مطالعات فرهنگی و تحقیقات فرهنگی، ۱۳۶۳ شمسی، ص۲۱۶.
- ↑ تاریخ خلیفة بن خیاط، خلیفةبن خیاط، ابنعمر، بیروت: دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۵ قمری، ج۱، ص۳۲۰؛ الامامة و السیاسة، ابنقتیبه دینوری، ابومحمد عبدالله بن مسلم، چاپ طه محمد الزینی، بیروت: دارالمعرفه، ج۲، ص۲۰؛ تاریخ الطبری، تاریخ الامم و الملوک، طبری، محمدبن جریر، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت: ۱۳۸۲ – ۱۳۸۷ قمری / ۱۹۶۲ – ۱۹۶۷ میلادی، ج۵، ص۴۹۹؛ الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، عزّالدین علی بن احمد بن ابی الکرم، تحقیق مکتبه التراث، بیروت: ۱۳۸۵-۱۳۸۶ قمری، ج۴، ص۱۲۵؛ البدایة و النهایة، ابنکثیر دمشقی، عمادالدین اسماعیلبن عمر، قاهره: ۱۹۳۲ میلادی، ابنکثیر دمشقی، عمادالدین اسماعیلبن عمر، قاهره: ۱۹۳۲ میلادی، ج۸، ص۲۳۶؛ قس تاریخ الیعقوبی، احمد بن اسحاق (ابنواضح)، بیروت: دارصادر، ۱۳۷۹ قمری / ۱۹۶۰ میلادی، ج۲، ص۲۵۲، ماه صفر؛ مروج الذهب و معادن الجوهر، مسعودی، علی بن الحسین، چاپ باربیه دومنار و پاوه دوکورتی، پاریس: ۱۸۶۱-۱۸۷۷ میلادی، ج۳، ص۲۸۱؛ ۱۷ صفر؛ المحبّر، ابن حبیب، محمد، به کوشش ایلزه لیشتن اشتتر، حیدر آباد دکن: ۱۳۶۱ قمری/ ۱۹۴۲ میلادی، ص۲۱، ۱۹ صفر.
- ↑ الامامة و السیاسة، ابنقتیبه دینوری، ابومحمد عبداللهبن مسلم، چاپ طه محمد الزینی، بیروت: دارالمعرفه، ج۲، ص۲۰.
- ↑ تاریخ الطبری، تاریخ الامم و الملوک، طبری، محمدبن جریر، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت: ۱۳۸۲ – ۱۳۸۷ قمری / ۱۹۶۲ – ۱۹۶۷ میلادی، ج۵، ص۴۹۹؛ مروج الذهب و معادن الجوهر، مسعودی، علی بن الحسین، چاپ باربیه دومنار و پاوه دوکورتی، پاریس: ۱۸۶۱-۱۸۷۷ میلادی، ج۳، ص۲۸۱.
- ↑ الاخبار الطوال، ص۲۶۸؛ تاریخ الیعقوبی، احمد بن اسحاق (ابنواضح)، بیروت: دارصادر، ۱۳۷۹ قمری / ۱۹۶۰ میلادی، ج۲، ص۲۵۲؛ تاریخ الطبری، تاریخ الامم و الملوک، طبری، محمدبن جریر، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت: ۱۳۸۲ – ۱۳۸۷ قمری / ۱۹۶۲ – ۱۹۶۷ میلادی، ج۵، ص۴۹۹، ۵۰۱-۵۰۲؛ مروج الذهب و معادن الجوهر، مسعودی، علی بن الحسین، چاپ باربیه دومنار و پاوه دوکورتی، پاریس: ۱۸۶۱-۱۸۷۷ میلادی، ج۳، ص۲۸۱.
- ↑ انساب الاشراف، بلاذری، احمد بن یحیی، چاپ محمود فردوس العظم، دمشق: ۱۹۹۶ – ۲۰۰۰ میلادی، ج۶، ص۵؛ مروج الذهب و معادن الجوهر، مسعودی، علی بن الحسین، چاپ باربیه دومنار و پاوه دوکورتی، پاریس: ۱۸۶۱-۱۸۷۷ میلادی، ج۳، ص۲۶۷.
- ↑ المحبّر، ابن حبیب، محمد، به کوشش ایلزه لیشتن اشتتر، حیدر آباد دکن: ۱۳۶۱ قمری/ ۱۹۴۲ میلادی، ص۲۱.
- ↑ المحبّر، ابن حبیب، محمد، به کوشش ایلزه لیشتن اشتتر، حیدر آباد دکن: ۱۳۶۱ قمری/ ۱۹۴۲ میلادی، ص۲۱؛ البدء و التاریخ، مقدسی، مطهربن طاهر، پاریس: چاپ کلمان هوار، ۱۸۹۹ – ۱۹۱۹ میلادی، چاپ افست تهران: ۱۹۶۲ میلادی، ج۶، ص۱۶.
- ↑ البدء و التاریخ، مقدسی، مطهربن طاهر، پاریس: چاپ کلمان هوار، ۱۸۹۹ – ۱۹۱۹ میلادی، چاپ افست تهران: ۱۹۶۲ میلادی، ج۶، ص۱۶.
- ↑ محمدزاده، مرضیه، دوزخیان جاوید، ص۶۵-۷۹.
- ↑ طبری، تاریخ الرسل والملوک، ج۵، ص۴۹۹.
- ↑ طقوش و جعفریان، دولت امویان ص ۸۲.
- ↑ طبری، تاریخ الرسل والملوک، ج۵، ص۳۲۹؛ ابنکثیر، البدایة والنهایه، ج۸، ص۲۲۶.
- ↑ ابنالطقطقا، الفخری... ، ص۱۱۳.
- ↑ ابنکثیر، البدایة والنهایه، ج۸، ص۲۲۸.
- ↑ معاویه به فرزندش وصیت کرد و گفت «برای تو همه چیز را فراهم کردم: برای تو دشمنان را مطیع، عربها را خاضع و گروهها را یکپارچه کردم. من از وجود چهار نفر قریشی به امنیتی که برای تو برقرار است، بیمناکم: حسین بن علی (ع)؛ عبدالله بن عمر؛ عبدالله بن زبیر و عبدالرحمان بن ابیبکر. اما عبدالله بن عمر، در اثر عبادت از پای در آمده است و اگر کسی غیر از خودش باقی نماند، با تو بیعت خواهد کرد؛ اما حسین بن علی (ع)، مردم عراق او را دعوت نمیکنند مگر این که بر تو بشورد. اگر بر تو شورید و بر او پیروز شدی، از او درگذر؛ زیراخویشاوندی نزدیک دارد و حقی بزرگ. اما پسر ابیبکر، به یارانش نگاه میکند. اگر ایشان کاری کردند، او هممشابه آن را انجام میدهد. همتش مصروف زنان و لهو و لعب میشود. اما کسی که مانند شیر، آماده حمله به توست و چونان روباه با تو نیرنگ میکند و اگر فرصتی بیابد، حمله میکند، ابن زبیر است. اگر چنین کرد و به او دست یافتی، قطعه قطعهاش کن».
- ↑ طبری، تاریخ الرسل والملوک، ج۵، ص۳۲۲ - ۳۲۳؛ احتمال جعل این وصیتنامه یا دستکم تحریف آن هست؛ شاهد آن توضیحاتی است که در ارتباط با امام حسین (ع) آمده و آشکار است که برای تبرئه بنیامیه ساخته شده است (ج).
- ↑ در خصوص گرفتن بیعت برای یزید از مردم مدینه ر. ک: خلیفة بن خیاط، تاریخ خلیفة بن خیاط، ج۱، ص۲۲۲ - ۲۲۴.
- ↑ طقوش و جعفریان، دولت امویان ص ۶۱.
- ↑ ابن عبدالحَکَم، عبدالرحمن بن عبداللّه القرشی، فتوح مصر و المغرب، ص۲۶۷؛ ابناثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۳۰۸.
- ↑ ابن عبدالحَکَم، عبدالرحمن بن عبداللّه القرشی، فتوح مصر و المغرب، ص۲۶۷.
- ↑ مونس، تاریخ المغرب و حضارته من قبیل الفتح الاسلامی الی الغز و القرشی، ج۱، ص۹۲.
- ↑ مونس، تاریخ المغرب و حضارته من قبیل الفتح الاسلامی الی الغز و القرشی، ج۱، ص۹۳.
- ↑ سالم، السید عبدالعزیز، تاریخ الدولة العربیه، ص۶۳۹.
- ↑ ابن عبدالحکم، فتوح مصر و المغرب، ص۲۶۷؛ ابن عذاری، ابومحمد عبداللّه محمد المراکشی، البیان المغرب فیأخبار الأندلس والمغرب، ج۱، ص۲۱.
- ↑ ابنتغری بردی، النجوم الزاهره فی ملوک مصر والقاهره، ج۱، ص۱۶۰.
- ↑ طقوش و جعفریان، دولت امویان ص ۸۱.
- ↑ بنگرید به: شریف قرشی، باقر، حیاة الامام الحسین (ع)، ج۲، ص۱۸۰؛ شمس الدین، محمد مهدی، ثورة الحسین (ع)، ص۱۶۶؛ شمس الدین در این باره به مجموعهای از منابع تکیه داشته است، از جمله: فیلیپ حتی، تاریخ العرب، ج۲، ص۲۵۸؛ علائلی، عبدالله، سموالمعنی فی السمو الذات، ص۵۹ -۶۱؛ ولهاوزن، الدولة العربیة، ص۱۳۷.
- ↑ علائلی، عبدالله، موالمعنی فی السمو الذات، ص۵۹؛ منقول از: شریف قرشی، باقر، حیاة الامام الحسین (ع)، ج۲، ص۱۸۰.
- ↑ ابوالفرج اصفهانی، علی، الاغانی، ج۱۷، ص۳۰۰-۳۰۱.
- ↑ شریف قرشی، باقر، حیاة الامام الحسین (ع)، ج۲، ص۱۸۴-۱۸۵ به نقل از: ابوالفرج اصفهانی، علی بن حسین، الاغانی، ج۷، ص۱۷۰؛ ابن کثیر دمشقی، اسماعیل بن عمر، البدایة و النهایة، ج۸، ص۲۲۸.
- ↑ آصفی، محمد مهدی، بر آستان عاشورا، ج۱، ص ۷۰.
- ↑ ابن اثیر، علی، الکامل، ج۴، ص۱۲۷.
- ↑ ابن اثیر، علی، الکامل، ج۳، ص۴۵۸ - ۴۵۹.
- ↑ ابن ابی الحدید معتزلی، عبدالحمید، شرح نهج البلاغه، ج۵، ص۱۳۱.
- ↑ ابن ابی الحدید معتزلی، عبدالحمید، شرح نهج البلاغه، ج۱۵، ص۱۷۸.
- ↑ ابوالفرج اصفهانی، علی، الاغانی، ج۲۳، ص۲۴۱.
- ↑ ابوالفرج اصفهانی، علی، الاغانی، ج۱۷، ص۳۰۰ - ۳۰۱.
- ↑ اسد حیدر، مع الحسین فی نهضته، ص۴۶، به نقل از: دمیری، کمال الدین، حیاة الحیوان، ماده (فهد)، ج۲، ص۱۵۷.
- ↑ عسکری، مرتضی، مقدمه مرآة العقول، ج۲، ص۱۵۱؛ به نقل از: بلاذری، احمد، انساب الاشراف، ج۴، ص۲ - ۱۱.
- ↑ آصفی، محمد مهدی، بر آستان عاشورا، ج۱، ص ۷۲.
- ↑ الکامل، ج۱۱، ص۵۲-۵۴.
- ↑ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۴۸.
- ↑ کامل، ج۱۱، ص۵۵.
- ↑ کامل، ج۱۱، ص۵۷-۵۸.
- ↑ تاریخ طبری، ج۷، ص۲۸۶۷.
- ↑ امامت و سیاست، ص۱۹۲-۱۹۴.
- ↑ حسینی، سید امیر، بصره و نقش آن در تحولات قرن اول هجری، ص ۱۹۰.