گزینش: تفاوت میان نسخهها
(←منابع) برچسب: پیوندهای ابهامزدایی |
(←منابع) برچسب: پیوندهای ابهامزدایی |
||
| خط ۱۹۴: | خط ۱۹۴: | ||
بدین منظور همواره ترکیبی از مدیران [[جوان]] و [[باتجربه]] است، که میتواند بهرهوری سازمان را افزایش دهد؛ چراکه سازمان را از تجربیات گذشته بهرهمند میسازد و هم انرژی و [[خلاقیت]] [[جوانی]] را برای رسیدن به اهداف خویش بهکار میگیرد. | بدین منظور همواره ترکیبی از مدیران [[جوان]] و [[باتجربه]] است، که میتواند بهرهوری سازمان را افزایش دهد؛ چراکه سازمان را از تجربیات گذشته بهرهمند میسازد و هم انرژی و [[خلاقیت]] [[جوانی]] را برای رسیدن به اهداف خویش بهکار میگیرد. | ||
راهحل دیگر در این زمینه سپردن مسئولیتهای اجرایی به جوانترها و بهرهگیری از تجربیات مدیران مسنتر در پستهای مشورتی است. آنها میتوانند با قرار دادن تجربیات خود در [[اختیار]] جوانترها از [[تصمیمات]] ناپخته و شتابزده آنها جلوگیری کنند در عین حال که سازمان در [[اجرا]] از نشاط و خلاقیت جوانی خود را منتفع ساخته است و بدین ترتیب پویایی سازمان و چالاکی آن [[حفظ]] شده است.<ref>[[محسن عباسنژاد|عباسنژاد، محسن]]، [[سیره مدیریتی امام علی (کتاب)|سیره مدیریتی امام علی]]، ص ۱۷۲.</ref> | راهحل دیگر در این زمینه سپردن مسئولیتهای اجرایی به جوانترها و بهرهگیری از تجربیات مدیران مسنتر در پستهای مشورتی است. آنها میتوانند با قرار دادن تجربیات خود در [[اختیار]] جوانترها از [[تصمیمات]] ناپخته و شتابزده آنها جلوگیری کنند در عین حال که سازمان در [[اجرا]] از نشاط و خلاقیت جوانی خود را منتفع ساخته است و بدین ترتیب پویایی سازمان و چالاکی آن [[حفظ]] شده است.<ref>[[محسن عباسنژاد|عباسنژاد، محسن]]، [[سیره مدیریتی امام علی (کتاب)|سیره مدیریتی امام علی]]، ص ۱۷۲.</ref> | ||
==صلاحیتهای اخلاقی در گزینش== | |||
===تقوا و دینداری=== | |||
«تقوا عبارت از [[فرمانبرداری]] از [[اوامر]] [[حق تعالی]] و اجتناب از [[نواهی]] اوست؛ تقوا دارای ظاهری است که همانا تقوای جوارح و اعضای بدن است که با انجام [[طاعات]] ظاهری و خودداری از [[معاصی]] آشکار، تحقق مییابد. تقوای [[باطنی]] نیز همانا تقوای دلهاست و با خالی کردن [[دل]] از خصلتهای [[زشت]] و [[آراستن]] آن به [[اخلاق پسندیده]] پدید میآید»<ref>ملامحسن فیض کاشانی، منهاج النجات، ترجمه رضا رجبزاده، پیام آزادی، تهران، ۱۳۶۴، ص۱۵.</ref>. | |||
همچنان که گفتیم در [[جامعه اسلامی]] [[شایستهترین]] افراد در [[مسند]] [[مدیریت]] قرار میگیرند و در [[احادیث]] از بکارگیری افرادی که شایستهتر از آنها نیز در [[جامعه]] وجود دارد، [[نهی]] شده است. | |||
از سوی دیگر [[قرآن کریم]] «شایستهترین» را «[[باتقواترین]]» میداند. | |||
{{متن قرآن|إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ}}<ref>«بیگمان گرامیترین شما نزد خداوند پرهیزگارترین شماست» سوره حجرات، آیه ۱۳.</ref>. | |||
[[انسان]] باتقوا در پرتو [[نور الهی]] راه را از [[چاه]] میشناسد و مجموعه تحت امر خویش را در مسیر مستقیم [[هدایت]] و [[رستگاری]] [[حرکت]] میدهد. | |||
گاه وضعیت چندان پیچیده امور مشتبه میشود که [[تصمیمگیری]] درست و [[انتخاب]] راهحل بسیار مشکل میشود اینجاست که [[نور]] [[تقوی]] به کمک [[مدیر]] میشتابد و راه درست را به اونشان میدهد. | |||
{{متن قرآن|يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَآمِنُوا بِرَسُولِهِ يُؤْتِكُمْ كِفْلَيْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ وَيَجْعَلْ لَكُمْ نُورًا تَمْشُونَ بِهِ وَيَغْفِرْ لَكُمْ}}<ref>«ای مؤمنان! از خداوند پروا کنید و به پیامبرش ایمان آورید تا از بخشایش خویش دو بهره به شما ارزانی دارد و در شما فروغی نهد که با آن راه بسپارید و شما را بیامرزد» سوره حدید، آیه ۲۸.</ref>. | |||
[[خداوند]] در مشکلاتی که برای مدیر باتقوا پیش میآید به او کمک میکند و در هنگام [[دشواریها]] راه چاره را به او نشان میدهد. | |||
{{متن قرآن|وَمَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا}}<ref>«و هر کس از خداوند پروا کند (خداوند) برای او دری میگشاید» سوره طلاق، آیه ۲.</ref>. | |||
چون انسان [[متقی]] بر خداوند [[توکل]] کرده است، خسته، افسرده و [[مأیوس]] نمیشود؛ در نتیجه، سختیهای بزرگ نیز او را [[متزلزل]] نمیسازد، [[حضرت علی]] میفرماید: | |||
{{متن حدیث|مَنْ تَوَكَّلَ عَلَى اللَّهِ ذَلَّتْ لَهُ الصِّعَابُ وَ تَسَهَّلَتْ عَلَيْهِ الْأَسْبَابُ}}<ref>آمدی، غررالحکم و دررالکلم، [[حدیث]] شماره ۹۰۲۸.</ref>. | |||
«کسی که بر [[خدا]] [[توکل]] کند، ناهمواریها و [[سختیها]] بر او هموار و دستیابی به ابزار و امکانات رسیدن به [[هدف]] برای او آسان میشود». | |||
[[تقوا]] سبب میشود تا [[مدیر]] [[وجدان کاری]] داشته باشد و تلاش کند تا [[مسؤولیت]] خویش را به خوبی انجام دهد و نیز در امانتی که به او سپردهاند [[خیانت]] روا ندارد. | |||
تقوا مدیر را از [[تکبر]] در برابر [[مردم]] بازمیدارد و سبب میشود تا «[[مردمداری]]» را سرلوحه کار خود قرار دهد و در همه [[برنامهریزیها]] و عملکردها و موضعگیریها تنها [[خداوند]] را در نظر گیرد و [[منافع]] فردی و جناحی خود را بر [[مصلحت]] [[مسلمین]] ترجیح ندهد. | |||
بسیاری از اختلافاتی که ریشه در [[هوای نفس]]، [[نخوت]]، [[غرور]] و منفعتطلبیها دارد در پرتو تقوا از بین میرود و [[وحدت]] و [[همدلی]] جایگزین [[اختلافات]] میشود. | |||
آن حضرت هنگامی که کسی را برای امارتی میفرستاد یک [[نامه]] به عنوان [[عهدنامه]] برای خود او مینوشت و نامهای دیگر هم [[خطاب]] به مردم نوشته و ایشان را از امارت [[کارگزار]] خود مطلع میکرد. | |||
در یکی از این [[نامهها]] و به هنگام [[انتصاب]] عبدالله به عباس به [[کارگزاری بصره]] خطاب به مردم چنین مینویسد: | |||
«ای [[مردم بصره]]! همانا [[عبدالله بن عباس]] را به جای خود بر شما گماردم. پس سخن او را شنیده و دستورش را [[فرمان]] [[برید]]؛ تا زمانی که او از خدا و رسولش [[اطاعت]] و [[پیروی]] میکند. اگر در میان شما بدعتی ایجاد کرد، یا از [[مسیر حق]] [[منحرف]] شد، بدانید که من او را از [[حکومت]] [[عزل]] خواهم کرد. اما امیدوارم که او را مردی [[عفیف]] و باتقوا و [[پارسا]] بیابم، وی را به [[ولایت]] بر شما نگمارم، جز اینکه [[گمان]] میکنم شایسته این کار است. خداوند ما و شما را بیامرزد»<ref>نهجالبلاغه، نامه ۷۶.</ref>. | |||
در این نامه علی{{ع}} علت [[انتخاب]] [[کارگزار]] خود را [[تقوا]] و [[دینداری]] بیان کرده است. | |||
در عمل [[کارگزاران علی]]{{ع}} نمونههای تقوا، [[عبادت]] و [[پاکدامنی]] بودند. | |||
در [[تاریخ]] گزیده است که [[ربیع بن خثیم کوفی]]، از جانب [[حضرت علی]]{{ع}} [[والی قزوین]] بود<ref>مستوفی، حمدالله، تاریخ گزیده، به اهتمام عبدالحسین نوائی، امیرکبیر، تهران، ص۱۹۳ و ۸۷۸.</ref>. [[ربیع بن خثیم]]، عموی [[همام بن عباده بن خثیم]] بود که وقتی از [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} [[صفات متقین]] را شنید، [[صیحه]] کشید و بر روی [[زمین]] افتاد، از [[دنیا]] رفت<ref>خراسانی، محمدهاشم، منتخب التواریخ، انتشارات علمیه اسلامیه، تهران، ص۱۳۵.</ref>. | |||
مرحوم [[قاضی نورالله شوشتری]] مینویسد: که درتاریخ [[ابن اعثم کوفی]] مسطور است آخرین نایبی که از [[نواب]] امیرالمؤمنین علی{{ع}} در [[وقت]] عزیمت او به [[شام]] رسید، ربیع بن خثیم بود که از [[ولایت ری]] با چهار هزار [[مرد]] [[مسلح]] آماده به [[خدمت]] حضرت آمد و چون به ملازمت [[حضرت امیر]]{{ع}} رسید آن حضرت [[مردمان]] را به رفتن به جانب شام و [[جنگ]] کردن با معاویه تحریص مینمود<ref>شوشتری، قاضی نورالله، مجالس المؤمنین، انتشارات کتاب فروشی اسلامیه، تهران، [۱۳۶۵[، ج۱، ص۲۹۷.</ref>. | |||
و از [[حضرت رضا]]{{ع}} [[روایت]] شده است که فرمود: ما را از آمدن به [[خراسان]] به غیر [[زیارت]] [[خواجه ربیع]] فایدهای نرسید<ref>موسوی خوانساری، محمدباقر، روضات الجنات، تحقیق اسدالله اسماعیلیان، مکتبه اسماعیلیان، قم، ۱۳۹۱ه.ق، ج۳، ص۳۳۳.</ref>. | |||
در روضات گوید: [[ابویزید بن خثیم الاسدی الثوری التمیمی الکوفی]]، [[عابد]]، [[ادیب]]، لغوی، [[مفسر]]، [[محدث]] و [[صوفی]] [[متعبد]] بود که اقوالش را در [[تفسیر]] و غیر آن نقل کردهاند و در [[مجمع البیان]] گوید: «او شیخ متقدم و [[امام]] متبحر است که در [[سرزمین]] [[طوس]]، در جوار [[امام رضا]]{{ع}} [[دفن]] شده است و بین [[مردم ایران]] به خواجه ربیع مشهور است. او یکی از زهاد هشتگانه معروف است»<ref>موسوی خوانساری، محمدباقر، روضات الجنات، ج۳، ص۳۳۲.</ref>. | |||
[[ذهبی]] در [[تذکره]] الحفاظ او را جزو حفاظ ذکر کرده است<ref>ذهبی، ابوعبدالله شمس الدین، تذکره الحفاظ، دار احیاء التراث العربی، بیروت، ج۱، ص۵۷.</ref>. | |||
از [[احیاء العلوم غزالی]] نقل شده است که ربیع در [[منزل]] خود قبری ساخته بود و زمانی که قساوتی [[احساس]] میکرد در آن میخوابید و مدتی مکث میکرد و بعد میگفت: | |||
{{متن قرآن|رَبِّ ارْجِعُونِ * لَعَلِّي أَعْمَلُ صَالِحًا فِيمَا تَرَكْتُ}}<ref>«پروردگارا! مرا باز گردانید! * شاید من در آنچه وا نهادهام، (بتوانم) کاری نیکو انجام دهم» سوره مؤمنون، آیه ۹۹-۱۰۰.</ref>. | |||
و این [[آیه]] را چندین بار [[تکرار]] میکرد و سپس میگفت ای ربیع! تو را برگرداندیم؛ عمل کن. شیخ [[بهائی]] در کشکول نقل میکند که به [[ربیع بن خثیم]] گفته شد چرا تو را هیچگاه در حال [[غیبت]] نمیبینم؟! وی گفت: از نفس خود [[راضی]] نیستم، تا اینکه به [[مذمت]] [[مردم]] بپردازد و بعد گفت: | |||
{{عربی|لِنَفْسِي أَبْكِي لَسْتُ أَبْكِي لِغَيْرِهَا *** لِنَفْسِي فِي نَفْسِي عَنِ النَّاسِ شَاغِلُ}} | |||
«به خاطر نفس خود [[گریه]] میکنم و برای غیر آن نمیگریم. به خاطر نفسم، در نفسم مشغول و از مردم فارغم». | |||
او میگفت اگر بوی نامطبوع [[گناهان]] میوزید، هیچگاه نمیتوانست کسی در کنار کسی بنشیند<ref>خوانساری، روضات الجنات، ج۳، ص۳۳۳؛ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۹، ص۶۵.</ref> او کاغذی در مقابل خود میگذاشت و آنچه میگفت؛ مینوشت و بعداً گفتههای خود را بررسی میکرد<ref>محدث قمی، سفینه البحار، ج۱، ص۵۰۶.</ref>. | |||
او مدت بیست سال صحبت نمیکرد تا اینکه [[امام حسین]]{{ع}} [[شهید]] شد. بعد از اینکه خبر [[شهادت]] حضرت را شنید، یک کلمه گفت: [[آه]]! انجام دادند و سپس گفت: {{متن قرآن|اللَّهُمَّ فَاطِرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ عَالِمَ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ أَنْتَ تَحْكُمُ بَيْنَ عِبَادِكَ فِي مَا كَانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ}}<ref>«بگو خداوندگارا! ای پدیدآورنده آسمانها و زمین! دانای پنهان و آشکار! تویی که میان بندگانت در آنچه اختلاف میورزیدند داوری میکنی» سوره زمر، آیه ۴۶.</ref>. و بعد تا [[زمان مرگ]] [[سکوت]] کرد<ref>ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۷، ص۹۳.</ref>. | |||
[[خواجه ربیع]] تنها نمونهای از [[کارگزاران]] [[پارسا]] و باتقوای علی{{ع}} است. بیشتر کارگزاران [[منصوب]] آن حضرت نیز چون او [[اهل عبادت]] و [[متقی]] و [[پرهیزگار]] بودند.<ref>[[محسن عباسنژاد|عباسنژاد، محسن]]، [[سیره مدیریتی امام علی (کتاب)|سیره مدیریتی امام علی]]، ص ۱۷۴.</ref> | |||
===امانتداری=== | |||
از آنجا که در [[اندیشه سیاسی]] [[امام علی]]{{ع}} [[حکومت]] یک [[امانت]] است؛ لذا هر کس در هر جایگاه و مرتبه [[مدیریتی]] [[امانتدار]] محسوب میشود. و باید از [[اموال]] [[بیتالمال]]، [[نوامیس]]، [[شرف]] و کیان مردم [[پاسداری]] کند. | |||
از آنجا که حکومت بالاترین امانت است، [[خیانت]] در آن هم بالاترین خیانت است؛ چراکه خیانت به همه [[مسلمین]] محسوب میشود. | |||
{{متن حدیث|وَ مَنِ اسْتَهَانَ بِالْأَمَانَةِ، وَ رَتَعَ فِي الْخِيَانَةِ، وَ لَمْ يُنَزِّهْ نَفْسَهُ وَ دِينَهُ عَنْهَا، فَقَدْ أَحَلَّ بِنَفْسِهِ الذُّلَّ وَ الْخِزْيَ فِي الدُّنْيَا، وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ أَذَلُّ وَ أَخْزَى، وَ إِنَّ أَعْظَمَ الْخِيَانَةِ خِيَانَةُ الْأُمَّةِ، وَ أَفْظَعَ الْغِشِّ غِشُّ الْأَئِمَّةِ}}<ref>نهجالبلاغه، نامه ۲۶.</ref>. | |||
«کسی که [[امانت]] [[[حکومت]] و [[مسؤولیت]][را [[خوار]] شمارد، و دست به خیانت آلاید، و خویشتن و دینش را از آن [[منزه]] نسازد درهای [[خواری]] و [[رسوایی]] را در [[دنیا]] به روی خود گشوده است، و در [[آخرت]] خوارتر و رسواتر خواهد بود. و بزرگترین خیانت، خیانت به [[امت]] است و رسواترین [[تقلب]]، تقلب نسبت به [[پیشوایان]] [[مسلمان]]». | |||
به دلیل اهمیت [[امانتداری]]، علی{{ع}} نیز کسانی را به [[کارگزاری]] خود [[منصوب]] مینمود که به امانتداری آنها [[راضی]] بود. | |||
{{متن حدیث|ارْضَيَا بِقِسْمِ اللَّهِ لَكُمَا حَتَّى أَرَى رَأْيِي وَ اعْلَمَا أَنِّي لَا أُشْرِكُ فِي أَمَانَتِي إِلَّا مَنْ أَرْضَى بِدِينِهِ وَ أَمَانَتِهِ مِنْ أَصْحَابِي}}<ref>ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۱، ص۲۳۱.</ref>. | |||
«شما دو نفر به آنچه قسمت [[الهی]] است، راضی باشید تا من نظر خود را اعلام کنم؛ اما بدانید که من در امانتم ([[حکومت]]) کسی را [[شریک]] قرار نمیدهم، مگر افرادی از اصحابم که از [[دین]] و امانتداری آنان مطمئن و راضی باشم». | |||
[[امام]] به [[حذیفه]] نیز توصیه میکنند تا کسانی را که [[امانتدار]] هستند به [[همکاری]] خود برگزیند. | |||
{{متن حدیث|فَاجْمَعْ إِلَيْكَ ثِقَاتِكَ وَ مَنْ أَحْبَبْتَ مِمَّنْ تَرْضَى دِينَهُ وَ أَمَانَتَهُ وَ اسْتَعِنْ بِهِمْ عَلَى أَعْمَالِكَ}}<ref>مجلسی، بحارالانوار، ج۲۸، ص۸۸.</ref>. | |||
«و جمع کن افراد مورد [[اطمینان]] و کسانی را که مورد علاقه تو میباشند و راضی به [[دیانت]] آنها و حسن امانتشان میباشی و از آنها در کارهایت [[یاری]] بخواه».<ref>[[محسن عباسنژاد|عباسنژاد، محسن]]، [[سیره مدیریتی امام علی (کتاب)|سیره مدیریتی امام علی]]، ص ۱۷۹.</ref> | |||
===خیرخواهی=== | |||
از آنچه امام در اوصاف [[والیان]] خویش نگاشته است و یا به [[کارگزاران]] خود توصیه نموده است روشن میشود که یکی دیگر از صلاحیتهای لازم برای کارگزاری «[[نصیحت]]» و «خیرخواهی» است. | |||
[[کارگزار]] [[نظام اسلامی]] [[مردم]] را همچون [[فرزندان]] خویش [[دوست]] میدارد و به آنها [[عشق]] میورزد. ازاینرو خیرخواهانه هرآنچه به [[مصلحت]] مردم باشد و [[منافع]] آنها را تأمین کند در [[اولویت]] کاری خویش قرار میدهد و هرگز آنچه را مردم از آن متضرر میشوند و منافع آنها را بر باد میدهد بر آنان [[تحمیل]] نمیکند. | |||
[[امام]]{{ع}} به مالک توصیه میکنند: | |||
«از سپاهیانت آن کس را به [[فرماندهی]] بگمار که در نزد تو [[خیرخواهترین]] افراد برای [[خدا]] و [[رسول]] او و امام و پیشوای تو و پاکدامنترین و [[بردبارترین]] آنها باشد. از افرادی که دیر به [[خشم]] آیند و زود عذر و [[پوزش]] پذیرند و بر [[ناتوانان]] [[رحمت]] نموده و نسبت به [[قوی]] دستان [[سرسختی]] نمایند و آن کس که [[درشتی]] و [[خشونت]] او را برنینگیزاند و [[ناتوانی]]، وی را بر جای ننشاند (و از سعی بازندارد)»<ref>نهجالبلاغه، نامه ۵۳.</ref>. | |||
زمانی که [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} تصمیم گرفت [[مالک اشتر]] را به [[مصر]] بفرستد، طی نامهای از او - که در آن موقع در [[نصیبین]] بود - خواست که به [[کوفه]] بیاید و در آخر [[نامه]] چنین نوشت: | |||
{{متن حدیث|وَ اسْتَخْلِفْ عَلَى عَمَلِكَ أَهْلَ الثِّقَةِ وَ النَّصِيحَةِ مِنْ أَصْحَابِكَ}}<ref>ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۶، ص۷۴.</ref>. | |||
«و [[جانشین]] خود را فردی مورد [[اطمینان]] و [[خیرخواه]] از یارانت قرار ده». | |||
مالک طبق دستور حضرت عمل کرد و به کوفه بازگشت و [[شبیب بن عامر ازدی]] از جانشین خود قرار داد. | |||
بسیاری از [[مدیران]] تنها به [[انجام وظیفه]] خویش کفایت میکنند اما مدیران خیرخواه حوزه [[مسؤولیت]] خویش را با [[جان]] و [[دل]] میپذیرند و همچنان که [[انسان]] فطرتاً به دنبال کسب خیر و [[منفعت]] برای خود و فرزندان خویش است برای مردم و مسؤولیت خویش نیز دل میسوزاند و آنها را نیز بخشی از وجود خود میپندارد و ازاینرو خیرخواه آنان است. چنین مدیرانی به کار خویش عشق میورزند و تنها با [[هدف]] رفع مسؤولیت فعالیت نمیکنند.<ref>[[محسن عباسنژاد|عباسنژاد، محسن]]، [[سیره مدیریتی امام علی (کتاب)|سیره مدیریتی امام علی]]، ص ۱۸۱.</ref> | |||
== منابع == | == منابع == | ||
نسخهٔ ۶ دسامبر ۲۰۲۵، ساعت ۰۹:۳۵
صلاحیتهای علمی در گزینش
دانش تخصصی
از صفات و شروط مهم زمامداری در هر مرتبهای داشتن دانش تخصصی آن مرتبه است. بر اساس دانش مدیریت در یک تقسیمبندی مهارتهای کلی مدیر و تواناییهای علمی لازم را میتوان به بخشهای عمده زیر تقسیم کرد:
- مهارتهای انسانی: به معنای شناخت کامل کارکنان و آشنایی با فنون و شیوههای مؤثر کار با آنان است؛ مهمترین مطلب در مبحث علم اداره انسان، استعداد نفوذ در دیگران و رهبری صحیح انسانهاست تا آنها بتوانند تواناییهای خود را به کار گیرند. مدیر برای اینکه از کوشش کارکنان نتایج مطلوب به دست آورد، لازم است روشهای صحیح و مؤثر سرپرستی را بیاموزد.
- مهارتهای فنی: به معنای آگاهی از روشهای اداری یا اصول فنی اجرایی در سازمان است؛ مدیر باید از وسایل و تجهیزات موجود در سازمان و روشهای بهکارگیری و تعمیر آنها حداقل آگاهیهای لازم را داشته باشد. اگر مدیر بزرگترین متخصص و کاردان حرفه موجود در سازمان نباشد افراد از وی پیروی نخواهند کرد یا با بیمیلی و از روی اجبار همکاری میکنند.
- مهارتهای نظری: به معنای آگاهی کافی از حوادث و مسائل بینالمللی، شرایط کلی جامعه، امکانات و تواناییهای آن، دانشها و پیشرفتهای علمی جهان، مسائل و شرایط اقتصادی، سیاسی و فرهنگی جامعه، اهداف کلی سازمان و جامعه و شناخت پیچیدگیهای سازمان و انسان است.
علاوه بر آنچه گفته شد، مهارتها و تواناییهای علمی دیگری را نیز به مهارتهای کلی مدیر اضافه کردهاند که زیرمجموعههای مهارتهای کلی بالا میباشند؛ مانند مهارت طراحی، مهارت تشخیص، مهارت تجزیه و تحلیل، مهارت رایانهای، مهارت تصمیمگیری، مهارت برقراری روابط خوب انسانی، مهارت هدفگذاری، مهارت خود مدیری[۱].
تواناییهای علمی مدیر از یک سو به او امکان میدهد تا از عهده مسؤولیت خویش به خوبی برآید و از سوی دیگر میزان حرف شنوی و اطاعت کارکنان را بالا میبرد؛ چراکه انسانها معمولا در مقابل کسانی که از دانش و مهارت بالاتری برخوردارند حرف شنوی و اطاعتپذیری بهتری دارند. قرآن مجید در سوره بقره علت انتخاب طالوت را برای مدیریت نظامی جامعه توسط یکی از پیامبران بنیاسرائیل چنین توضیح میدهد: ﴿قَالَ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَاهُ عَلَيْكُمْ وَزَادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ...﴾[۲]. در سوره یوسف نیز میخوانیم پس از آنکه یوسف از زندان بیرون آمد و نزد عزیز مصر، مقام و تقوایش روشن شد یوسف آمادگی خود را جهت اداره مملکت و پذیرش مسؤولیت اعلام کرد. آن پیامبر بزرگ پستخزانه داری کشور پهناور مصر را پذیرفت و معیار و ملاک پذیرش این پست را چنین بیان فرمود: ﴿اجْعَلْنِي عَلَى خَزَائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ﴾[۳].
شناخت و آگاهی در کنار امانتداری و تعهد مدیر دو اصلی است که یوسف خود را از آن برخوردار دیده و از همینرو خود را شایسته مسؤولیت میبیند. از دیدگاه علی(ع) اگر مدیریت به ناآگاه سپرده شود چنین کسی مردمان را به گمراهی میکشاند و به جای رسیدن به اهداف مورد نظر به بیراهه خواهد رفت. «وَ قَدْ عَلِمْتُمْ أَنَّهُ لَا يَنْبَغِي أَنْ يَكُونَ الْوَالِي عَلَى الْفُرُوجِ وَ الدِّمَاءِ وَ الْمَغَانِمِ وَ الْأَحْكَامِ وَ إِمَامَةِ الْمُسْلِمِينَ الْبَخِيلُ فَتَكُونَ فِي أَمْوَالِهِمْ نَهْمَتُهُ، وَ لَا الْجَاهِلُ فَيُضِلَّهُمْ بِجَهْلِهِ...»[۴]. «و شما خوب میدانید که نه جایز است بخیل بر ناموس، و جان، و غنیمتها، و احکام مسلمانان ولایت یابد و امامت آنان را عهدهدار شود تا در مالهای آنها حریص گردد، و نه نادان تا به [[نادان ی]] خویش مسلمانان را به گمراهی برد».
علی(ع) از پیامبر حدیثی نقل میکند که اگر کار به کسی سپرده شود که دانش لازم آن را ندارد به جای آنکه موجب توسعه جامعه شود اسباب زوال آن را فراهم خواهد کرد. «لِأَنَّهُمْ قَدْ سَمِعُوا رَسُولَ اللَّهِ(ص) يَقُولُ عَوْداً وَ بَدْءاً: مَا وَلَّتْ أُمَّةٌ رَجُلًا قَطُّ أَمْرَهَا وَ فِيهِمْ أَعْلَمُ مِنْهُ إِلَّا لَمْ يَزَلْ أَمْرُهُمْ يَذْهَبُ سَفَالًا حَتَّى يَرْجِعُوا إِلَى مَا تَرَكُوا، فَوَلَّوْا أَمْرَهُمْ قَبْلِي ثَلَاثَةَ رَهْطٍ مَا مِنْهُمْ رَجُلٌ جَمَعَ الْقُرْآنَ وَ لَا يَدَّعِي أَنَّ لَهُ عِلْماً بِكِتَابِ اللَّهِ وَ لَا سُنَّةِ نَبِيِّهِ وَ قَدْ عَلِمُوا يَقِيناً أَنِّي أَعْلَمُهُمْ بِكِتَابِ اللَّهِ وَ سُنَّةِ نَبِيِّهِ وَ أَفْقَهُهُمْ وَ أَقْرَؤُهُمْ لِكِتَابِ اللَّهِ وَ أَقْضَاهُمْ بِحُكْمِ اللَّهِ»[۵]. «آنان مکرر از رسول خدا(ص) شنیده بودند که میفرمود: هیچ امتی کار خویش را به عهده شخصی نگذارد، درحالیکه داناتر از وی در میان ایشان باشد. مگر اینکه روزبهروز کار آنان به پستی و زوال گراید تا اینکه از راه اشتباه خود بدانچه از دست دادهاند بازگردند]و با صلاحیتترین شخص را بر حکومت برگزینند.[اینان حکومت را پیش از من به عهده سه طایفه گذاشتند که هیچ یک از آنان کسانی نبودند که قرآن را گردآوری کرده باشند و یا مدعی باشند که به کتاب خدا و سنت پیامبرش علم دارند. آنان بیگمان میدانستند که من داناترین ایشان به کتاب خدا و سنت پیامبر و فقیهترین آنان و تواناترینشان در قرائت کلام الهی و نیکوترینشان در قضاوت به حکم خداوندم». آنکه دانش لازم را ندارد به خاطر مدیریت نادرست و تدابیر غلط خویش به سرعت جامعه را به سوی فقر و فلاکت و نابودی و زوال میکشد. اما دولت انسانهای نابخرد و بیتدبیر پیوسته در معرض فروپاشی و نابودی است و ستم و بیداد، و نابسامانی و فساد از عوارض طبیعی عملکرد نابخردان و بیتدبیران در عرصه حکومت و دولت است. امیرمؤمنان علی(ع) فرموده است: «دَوْلَةُ الْجَاهِلِ كَالْغَرِيبِ الْمُتَحَرِّكِ إِلَى النُّقْلَةِ»[۶]. «مثل امارت و مدیریت شخصی جاهل مثل بیگانهای سرگردان است که به هر سو روان است».
پیشتر اشاره کردیم که اسلام دینی است که دارای اصول اولیه و ثانویهای است که تشخیص اقدام لازم در هر مورد نیاز به آگاهی کامل نسبت به موضوع از یک سو و نسبت به آموزههای دین از سوی دیگر دارد تا بتواند در هر شرایط بهترین و شایستهترین تصمیم را منطبق با ارزشهای اسلامی به مرحله اجرا بگذارد و کسانی که در یکی از دو مورد یعنی شناخت موضوع یا شناخت حکم از آگاهی ضعیفی برخوردار باشند امکان تصمیمگیری درست را نخواهند داشت و عملا فاقد معیارهای مدیر اسلامی خواهند بود. هر چقدر هم مدیر متعهد و دیندار باشد، اما در صورتی که شناخت و آگاهی از حوزه تخصصی خود را نداشته باشد نمیتواند مأموریت خویش را به شایستگی به انجام رساند، در آن صورت ممکن است سوء تدبیر و تصمیمات غلط سبب شود تا مردم نسبت ب ه مدیران اسلامی بیاعتماد شوند و انسانهای ضعیفالایمان با مشاهده ناکارآمدی مدیران نسبت به حقانیت حکومت اسلامی دچار تردید گردند. علی(ع) نیز در انتخاب کارگزاران دقت داشت تا کارگزارانی را که برای مأموریتهای مختلف انتخاب میکند از دانش و درایت کافی بهرهمند باشند و هرگاه احساس میکرد که یکی از آنها علم و درایت کافی برای مأموریت خویش ندارد او را عزل میکرد. زمانی که اوضاع مصر دگرگون و متغیر شد و محمد بن ابیبکر به خاطر توطئههای معاویه و خروج معاویه بن حدیج در خونخواهی عثمان دچار فتنه و فساد گردید، امیرالمؤمنین(ع) برای نجات مصر اندیشید و لازم دید که فرد کارآزموده و جنگدیدهای را روانه مصر کند. بدین منظور فرمود: برای حکومت مصر یکی از دو نفر شایسته هستند، کسی که قبلا او را عزل کردیم (قیس بن سعد) یا مالک بن اشتر نخعی.
امیرالمؤمنین مالک را بعد از بازگشت از صفین به منطقه مأموریتش، جزیره فرستاده بود و به قیس بن سعد فرموده بود که: تا اتمام کار حکمیت، فرماندهی شرطة الخمیس را به عهده گیرد و پس از آن روانه آذربایجان گردد. قیس طبق دستور حضرت، در کوفه ماند و امیرالمؤمنین بعد از پایان حکمیت، طی نامهای مالک اشتر را که در نصیبین بود، به کوفه احضار کرد و به وی چنین نوشت: «أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّكَ مِمَّنْ أَسْتَظْهِرُ بِهِ عَلَى إِقَامَةِ الدِّينِ وَ أَقْمَعُ بِهِ نَخْوَةَ الْأَثِيمِ وَ أَسُدُّ بِهِ الثَّغْرَ الْمَخُوفَ وَ قَدْ كُنْتُ وَلَّيْتُ مُحَمَّدَ بْنَ أَبِي بَكْرٍ مِصْرَ فَخَرَجَتْ عَلَيْهِ خَوَارِجُ وَ هُوَ غُلَامٌ حَدَثُ السِّنِّ لَيْسَ بِذِي تَجْرِبَةٍ لِلْحُرُوبِ، فَاقْدَمْ عَلَيَّ لِنَنْظُرَ فِيمَا يَنْبَغِي وَ اسْتَخْلِفْ عَلَى عَمَلِكَ أَهْلَ الثِّقَةِ وَ النَّصِيحَةِ مِنْ أَصْحَابِكَ وَ السَّلَامُ»[۷]. «ای مالک تو جزو افرادی هستی که برای اقامه دین از او کمک میجویم تا تکبر و غرور گناهکاران را درهم شکنم و مرزهای خطرناک را مسدود کنم. محمد بن ابیبکر را والی مصر نمودم پس عدهای از خوارج بر ضد او قیام کردند. او جوانی است کمسن و بیتجربه در جنگها و کارها پس به نزد من آی تا بنگریم در آنچه سزاوار است. جانشین خود را فردی مطمئن و خیرخواه از جمع یارانت قرار ده، والسلام».
مالک اشتر، شبیب بن عامر ازدی را جانشین خود ساخت و نزد امیرالمؤمنین(ع) آمد. حضرت اوضاع مصر را برای مالک تشریح کرد و او را در جریان مسائل مصر گذاشت و به وی فرمود: «کسی برای مصر جز تو شایسته نیست. به جانب مصر حرکت کن خداوند تو را رحمت کند من تو را به چیزی توصیه نمیکنم و به دانش و آگاهیت اکتفا میکنم». محمد بن ابیبکر گرچه یکی از شیعیان واقعی حضرت بود اما در آن مقطع امام(ع) احساس کردند که میبایستی فرد کارآشناتری را به مصر اعزام کنند و برای این منظور مالک را در نظر گرفتند که از چنان دانشی در کار خویش برخوردار بود که امام به دانش و آگاهی او اکتفا فرمود. در سیر اعلام النبلاء آمده است زمانی که ابومسعود جانشین حضرت امیر(ع) در کوفه بود، میگفت: دوست ندارم که یکی از دو طایفه بر دیگری پیروز گردد. گفته شد: چرا؟ جواب داد: برای اینکه بین آنها صلح برقرار گردد. هنگامی که علی(ع) به کوفه بازگشت و به او خبر دادند که چنین سخنانی از دهان ابومسعود خارج شده است حضرت به وی فرمود: از منصب خود کناره گیر! سؤال کرد: چرا؟ حضرت پاسخ داد: ما یافتیم که تو عقل و درایت کارگزاری را نداری. او در جواب گفت: مقداری از عقل من که باقیمانده است میگوید: آخر و عاقبت جنگ، شر است[۸]. در جریان امام علی(ع) به مجردی که احساس کردند که ابومسعود عقل و درایت کافی برای کارگزاری را ندارد او را از سمت خویش عزل کردند. همچنین امام(ع) در جریان حکمیت اصرار داشتند که یا عبدالله بن عباس و یا مالک اشتر به نمایندگی از حضرت برای تحکیم انتخاب شود و دلیل اصرار خود را برای انتخاب این دو نفر عقل و درایت آن دو برای این کار میدانستند.
«من ابا کردم که مردی را به عنوان حکم در دین خدا بپذیرم؛ زیرا تحکیم در این کار بدون شک و تردید اشتباه بود و چون غیر از تحکیم را نپذیرفتند و از آن امتناع ورزیدند خواستم که مردی از خاندانم را (عبدالله بن عباس) به عنوان حکم، تعیین کنم یا شخصی را که از نظر و عقل او راضی بودم (مالک اشتر) و اطمینان به خیرخواهی و دوستی و دینش داشتم. چنین شد که نام مردی را نمیبردم جز اینکه فرزند هند از پذیرش آن امتناع میورزیدند و او (معاویه) را به چیزی از حق نمیخواندم جز اینکه به آن پشت میکرد و چنین شد که فرزند هند ما را ناچار از پذیرش تحکیم (و عدول از نظر حقمان) کرد. این نبود جز به خاطر اینکه یاران من از او در این کار پیروی کردند». نتیجه مخالفت یاران حضرت امیر با انتخاب این دو نفر آن شد که ابوموسی را به عنوان نماینده لشکر عراق نامزد کردند او هم با سادگی تمام فریب عمروعاص را خورد و نشان داد که همچنانی که حضرت امیر(ع) پیشبینی کرده بود درایت لازم را برای این کار ندارد. یکی از نکات مهم در انتخاب مدیران آن است که در کنار آگاهیهای لازم مدیر از «عقلانیت» و «زیرکی» لازم نیز برخوردار باشد؛ چراکه عالم مدیریت و سیاست، ظرافت و زیرکیهای خاص خود را دارد و در صورتی که مدیر از عقل و درایت کافی برخوردار نباشد ممکن است به سادگی فریب خورده و با سادهلوحی خود، صدمات جبرانناپذیری را بر مجموعه وارد سازد آنچنان که در مورد ابو موسی اشعری همین اتفاق افتاد.
بنابراین تنها دانش تخصصی کافی نیست بلکه چگونگی کاربرد آن در شرایط خاص و تشخیص موقعیتهای ویژه و زمانشناسی نیز لازم است. امام علی(ع) همچنان که دقت داشت خود انسانهایی را برای مدیریت انتخاب کند که از دانش کافی بهرهمند باشند از کارگزاران خود نیز میخواست تا کسانی را به عنوان همکاران خود انتخاب کنند که دارای عمل و دانش کافی باشند. امام(ع) در عهدنامه مالک به او توصیه میکنند تا برای حکومت مناطق تحت فرمانش از افرادی استفاده کند که با دانش و سیاست باشند. «فَاصْطَفِ لِوِلَايَةِ أَعْمَالِكَ أَهْلَ الْوَرَعِ وَ الْعِلْمِ وَ السِّيَاسَةِ»[۹]. «برای حکومت مناطق تحت فرمانت افرادی از اهل ورع و پارسایی و با دانش و سیاست را انتخاب کن». همچنان که در انتخاب کارگزاران لازم است تا بر دانش آنها تأکید شود در ادامه بهکارگیری آنها در مسؤولیتهای خود نیز همواره افزایش دانش کارکنان یکی از اولویتهای سازمان را تشکیل میدهد. انجام دورههای آموزش ضمن خدمت و در اختیار قرار دادن آخرین دستاوردهای علمی در زمینه حوزه کاری مدیران به شکل مناسب، راهکارهایی است که در این زمینه توصیه میشود.[۱۰]
آشنایی با مبانی اعتقادی
مهمترین هدف برای مدیر اجرای احکام الهی است لازم است در هر سطحی مدیر با مبانی دینی و فقهی مورد نیاز در آن سطح آشنایی کافی داشته باشد وگرنه کسی که خود با احکام اسلام آشنایی ندارد چگونه میتواند مجری آنها در سازمان و جامعه اسلامی باشد. ممکن است تصور شود که در یک سازمان تخصصی از قبیل کارخانه و امثال آن چه نیازی برای آشنایی مدیر با مبانی دینی وجود دارد. در پاسخ باید گفت:
اولاً در یک سازمان تخصصی تنها کار مدیر انجام فعالیت تخصصی سازمان نیست بلکه ارتباط با کارکنان ارباب رجوع و نظایر آن اموری هستند که انجام درست آنها نیاز به آشنایی با مبانی اسلامی دارد.
ثانیاً در هر سازمان مدیر الگوی کارکنان آن سازمان است و آشنایی وی با مبانی اعتقادی میتواند الگوی مناسبی برای سایر کارکنان باشد. همانطور که گفته شد هرچه سطح مدیریت در جامعه اسلامی کلانتر باشد نیاز به آشنایی بیشتر با معارف اسلامی است تا حدی که برای رهبری جامعه اسلامی باید آشناترین فرد را به مبانی اعتقادی برگزید. «أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ أَحَقَّ النَّاسِ بِهَذَا الْأَمْرِ أَقْوَاهُمْ عَلَيْهِ وَ أَعْلَمُهُمْ بِأَمْرِ اللَّهِ فِيهِ»[۱۱]. «ای مردم سزاوارترین مردمان به خلافت قویترین آنان بدان و داناترینشان به دستورات خداوند است». علی(ع) در احتجاج و استدلال بر حقانیت خود برای جانشینی پیامبر، آن هم در زمانی که از وی خواستند با ابوبکر بیعت کند با آشنایی بیشتر خود به کتاب و سنت استدلال کرد: «أَنَا أَوْلَى بِرَسُولِ اللَّهِ حَيّاً وَ مَيِّتاً... وَ أَعْرَفُكُمْ بِالْكِتَابِ وَ السُّنَّةِ»[۱۲]. «من اولیترین فرد به رسول خدا چه در حیات و چه در ممات اویم و... داناترین شما به کتاب و سنت».
همچنین نصر بن مزاحم نقل میکند که امام در نامهای به معاویه چنین نوشت: «إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِأَمْرِ هَذِهِ الْأُمَّةِ قَدِيماً وَ حَدِيثاً، أَقْرَبُهَا مِنْ رَسُولِ اللَّهِ(ص) وَ أَعْلَمُهَا بِالْكِتَابِ، وَ أَفْقَهُهَا فِي الدِّينِ، وَ أَوَّلُهَا إِسْلَاماً، وَ أَفْضَلُهَا جِهَاداً، وَ أَشَدُّهَا بِمَا تَحْمِلُهُ الرَّعِيَّةُ مِنْ أُمُورِهَا اضْطِلَاعاً، فَاتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ {{متن قرآن|وَلَا تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ وَتَكْتُمُوا الْحَقَّ وَأَنْتُمْ تَعْلَمُونَ}}[۱۳]»[۱۴]. «همانا از دیرباز سزاوارترین مردمان به سرپرستی این امت کسی است که از همه مردم به رسول خدا(ص) نزدیکتر بوده و از همهگان به قرآن آشناتر و در دین آگاهتر و پیشگامترین مردمان در اسلام و از همهگان برتر در جهاد و تواناترین مردمان در تحمل بار مسؤولیت امور رعیت و مشکلات مربوط به حکومت است؛ پس، از خدایی که به سوی او باز میگردید بپرهیزید و «حق را به باطل درمیامیزید و حقیقت را - با آنکه خود میدانید - کتمان مکنید». علی(ع) کارگزارانی را که انتخاب میکرد با مبانی دینی و اعتقادی آشنایی کامل داشتند و پارهای از آنها از فقهای آن عصر بودند. یکی از کارگزاران حضرت جعده پسر خواهر علی(ع) است.
جعده مردی جنگجو، شجاع و از فقهای صحابه بود که حضرت او را به ولایت خراسان منصوب کرد. یکی دیگر از کارگزاران حضرت عبدالله بن عباس است که از مفسرین بزرگ قرآن و از فقهای بزرگ اسلام است. وی همواره یکی از مشاورین نزدیک حضرت بود در زمان خلفا نیز همواره مورد مشاوره قرار میگرفت آوردهاند که عباس فرزندش عبدالله را برای کاری نزد پیامبر فرستاد. پیامبر(ص) در حال نجوا با جبرئیل بود. ابن عباس بدون اینکه سخنی بگوید برگشت. مجددا همراه پدر به محضر پیامبر اکرم(ص) رسید عباس عرض کرد: عبدالله برای کاری نزد شما آمد، اما چون مشغول نجوا بودید، برگشت. پیامبر گرامی اسلام(ص) عبدالله را گرفت و دست به سر وی کشید و دربارهاش فرمود: «اللَّهُمَّ فَقِّهْهُ فِي الدِّينِ وَ انْتَشِرْ مِنْهُ»[۱۵]. «بارالها! او را با حقایق دین آشنا ساز و علوم دینی را از طریق وی منتشر نما». دعاهای پیامبر(ص) بود که وی با استعدادی که داشت علوم و احادیث مختلفی را فرا گرفت و به «حبر الامه»[۱۶] (دانشمند امت) شهرت یافت. فضایل علی(ع) توسط او در میان مردم پخش شد و اگر به عنوان مشهورترین مفسر قرآن از او یاد میشود و «ترجمان القرآن» لقب یافت، از آنروست که از کودکی در محضر علی(ع) تفسیر و حکمت آموخت. او خود به شاگردی امیرالمؤمنین(ع) افتخار میکرد و میگفت: وَ مَا أَخَذْتُ مِنْ تَفْسِيرِ الْقُرْآنِ فَمِنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ[۱۷] «آنچه از تفسیر قرآن میدانم از علی بن ابیطالب آموختهام».
وی معتقد بود دانش وی نسبت به آنچه علی میداند اندک است[۱۸]. عده زیادی از مفسرین در مکتب وی تفسیر آموختند. کسانی همچون عکرمه، مجاهد، طاووس، سعید بن جبیر، او نهتنها مفسّر، که فردی فقیه، مورخ و محدث نیز بود و از اصحاب خاص پیغمبر محسوب میشد. وی هنگام رحلت پیغمبر(ص) سیزده ساله و به قولی پانزده ساله بود اما از چنان حافظه و هوشی سرشار برخوردار بود که ۱۶۶۰ حدیث صحیح تنها در صحیحین (مسلم و بخاری) از او روایت شده است. وقتی این رقم را با ۱۴۲ حدیث صحیحی که از ابوبکر در صحیحین آمده، مقایسه کنیم بیشتر به مقام و موقعیت اجتماعی ابن عباس در اسلام پی میبریم[۱۹]. ابن عباس در پرتو صحبت و قرابت با رسول خدا(ص) و دانش فراوان و منطق قوی و زبان فصیح و حاضرجوابی و زهد و تقوایی که داشت، مورد احترام خلفای راشدین و صحابه و تابعین بود سایر کارگزاران حضرت نیز از بزرگان صحابه بوده و با مبانی دینی آشنایی تام داشتند.[۲۰]
صلاحیتهای اجرایی در گزینش
کاردانی و توانمندی
اداره یک سازمان گرچه در مرحله اول نیاز به دانشهای تخصصی و دینی دارد، اما هر دانایی، توانایی بهکارگیری دانش خویش را ندارد به همین دلیل مدیر علاوه بر دانش مورد نیاز باید توانمندی لازم را در انجام امور داشته باشند. کاردانی و کارآمدی مدیر طیف متنوعی از توانمندیها را طلب میکند. توانمندیهای مربوط به مدیریت مانند توانایی برنامهریزی، سازماندهی، رهبری اثرگذار، انجام برنامهریزیهای لازم و قدرت کنترل مجموعه و ایجاد انگیزش لازم در نیروهای تحت امر، همچنین مدیر لازم است در حوزه تخصصی خویش نیز دارای مهارتهای فنی و تجربه کافی باشد. علی(ع) یکی از شرایط لازم خلافت را توانمندی بر اجرای امور میداند. «أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ أَحَقَّ النَّاسِ بِهَذَا الْأَمْرِ أَقْوَاهُمْ عَلَيْهِ وَ أَعْلَمُهُمْ بِأَمْرِ اللَّهِ فِيهِ»[۲۱]. ای مردم! همانا سزاوارترین مردم به این امر (خلافت - مدیریت) کسی است که در تحقق حکومت نیرومندتر، و در آگاهی از فرمان خدا داناتر باشد. امیرمؤمنان در ضمن سفارشهایی که در امر کشورداری، به مالک اشتر میکند یکی از شرایط واگذاری مدیریتها را «کفایت» میداند و میفرماید: «لَا تَقْبَلَنَّ فِي اِسْتِعْمَالِ عُمَّالِكَ وَ أُمَرَائِكَ شَفَاعَةً إِلَّا شَفَاعَةَ الْكَفَايَةِ وَ الْأَمَانَةِ»[۲۲]. «ای مالک، در بهکارگیری کارمندان و مدیرانی که باید زیر نظر تو کار کنند هیچگونه واسطه و شفاعتی را نپذیر مگر شفاعت «کفایت» و امانت را».
در نظام حکومتی علی(ع) نیز یکی از معیارهای انتخاب مدیر توانمندی بود. نمونههای متعددی در تاریخ حکومت علوی وجود دارد که چهرههای موجهی با همه اعتماد و ایمانی که در آنان وجود داشت ولی چون کفایت لازم را نداشتند آنان را از مسؤولیت خلع ید کرده و آن را به کسانی سپردند که از عهده انجام کارها برایند. در میان چهرههای مورد اعتماد امیرمؤمنان «محمد بن ابیبکر» جایگاه ویژهای دارد. علی(ع) مدیریت حکومت مصر را به او سپرده اما بعد از مدتی وی را که از عهده انجام کار برنیامده بود برکنار و به جایش «مالک اشتر» را منصوب کرد. «محمد بن ابیبکر» با شنیدن خبر عزل خود دلگیر شد و آنطور که از متن نامه علی(ع) برمیآید دلگیری محمد نه به خاطر مقام بوده است، بلکه از این جهت که مبادا مرتکب خطائی شده باشد از اینرو امام در طی نامهای او را دلداری داد[۲۳]. «به من خبر رسید با اینکه تو را از منصب مدیریت برداشته و مالک اشتر را به جایت نصب کردهام دلگیر شدهای، این تعویض برای سستی و کندکاری تو در منصب کوشش و یا افزودن تلاش تو انجام نگرفته است، بلکه تو کوشش خود را کردهای ولی حکومت و مدیریت بر سرزمینی همانند مصر نیاز به فردی قویتر دارد و بر همین اساس مالک انتخاب شده است و اگر حکومت مصر را از تو میگیرم مدیریت دیگری که هم آسانتر و هم از نظر روحی مناسبتر باشد به تو میسپارم».
علی(ع) در جنگ صفین و جریان حکمیت بر انتخاب عبدالله بن عباس به عنوان نماینده عراق به دلیل توانایی او تأکید داشت: «معاویه برای این کار کسی را که بیش از عمرو بن عاص به رأی و نظرش اطمینان داشته باشد ندارد و او را خواهد گماشت و هیچ کس توان مقابله با قرشی را ندارد مگر مرد قرشی. پس بر شما باد به عبدالله بن عباس و او را در مقابل وی (عمرو) قرار دهید. چه هیچ گرهی نیست که عمرو ببندد، مگر آنکه عبدالله آن را بگشاید و هیچ گرهی نیست که او بگشاید و این از بستنش فرو ماند و هیچ امری نیست که او استوار دارد و این درهم نشکند»[۲۴]. با وجود این مردم از انتخاب گزینه مناسب امام جلوگیری کردند و فردی سادهلوح و ناتوان را به عنوان نماینده به جانب معاویه فرستادند و در نتیجه او به سادگی در بازی نماینده معاویه گرفتار شد. گرچه تواناییهای اولیه مدیر سبب میشود در شرایط عادی جریان امور به پیش رود اما لیاقت مدیران معمولاً در شرایط بحرانی و غیر پیشبینی شده خود را نشان میدهد. مدیران با تجربه در چنین شرایطی با آرامش و تدبیر شرایط را اداره کرده و بر اوضاع مسلط میشوند درحالیکه مدیران ضعیف در شرایط غیر طبیعی دست و پای خود را گم میکنند و اسیر موجهای برخاسته میشوند. از اینرو باید مدیرانی را برگزید که بیشتر تواناییهای خود را در شرایط سخت و آزمونهای طاقتفرسا نشان داده باشند. «ای مالک! برای هر کاری از کارهای اجتماعی، سیاسی، اقتصادی خود مدیر و رئیسی را تعیین کن، مدیری که دارای این دو ویژگی باشد: بزرگی و عظمت کار او را ناتوان و مغلوب نسازد. زیادی و تراکم کار پریشان و رنجورش ننماید»[۲۵].
قیس بن سعد بن عباده یکی از کارگزاران حضرت در مصر بود. عدهای از یاران علی(ع) و مشاورین حضرت بر این عقیده بودند که او خیانت کرده است علی(ع) گرچه اعتقاد به خیانت او نداشت اما به دلیل اصرار اصحاب او را عزل کرد. قیس از مصر به مدینه بازگشت و به کوفه نرفت. از آنجا که مرکز حکومت امیرالمؤمنین(ع) به کوفه منتقل شده بود، عدهای از طرفداران معاویه هنوز در مدینه بودند؛ از جمله آنها مروان و اسود بن ابی البختری بودند که با معاویه مکاتبه داشته و مردم را از یاری کردن علی بن ابیطالب(ع) بازمیداشتند. با ورود قیس به مدینه آنها قیس را تهدید به قتل کردند. چون خبر این تهدید به معاویه رسید، نامهای خشمآگین برای اسود و مروان نوشت و در آن نامه تذکر داد که شما دو نفر با تهدید قیس، علی را به واسطه قیس و افکار عالیاش یاری رساندید و کاری کردید که قیس به جانب علی رود. به خدا سوگند اگر شما صد هزار جنگجو به کمک علی میفرستادید نزد ما از این بدتر نبود که قیس را وادار کردید نزد علی رود و یاور او باشد. قیس همراه با سهل بن حنیف در کوفه خدمت علی(ع) رسیدند و وی، وقایع مصر را برای حضرت علی(ع) تشریح کرد[۲۶] و امیرالمؤمنین نیز سخنان او را تصدیق نمود. میبینیم که تا چه حد قیس در انجام وظایف خویش توانمند بوده است که معاویه او را از صد هزار جنگجو برتر میداند. قیس نمونهای از کارگزاران با کفایت حضرت امیر(ع) است و نشان میدهد که چگونه علی(ع) مهرههایی کاردان و توانمند را برای اداره جامعه اسلامی برمیگزید.[۲۷]
تجربه کاری
یکی از معیارهایی که علی(ع) برای گزینش مدیران بر آن تأکید میورزد، داشتن تجربه کاری است. «... وَ تَوَخَّ مِنْهُمْ أَهْلَ التَّجْرِبَةِ وَ الْحَيَاءِ»[۲۸]. «از ایشان کسانی را که دارای تجربه و با حیا باشند برگزین».... تجربه کاری یکی از مهمترین عناصر موفقیت در امور است. «قَالَ عَلِيٌّ(ع): مِنَ التَّوْفِيقِ حِفْظُ التَّجْرِبَةِ»[۲۹]. «نگهداری تجربه یکی از راههای موفقیت است».
«مَنْ كَثُرَتْ تَجْرِبَتُهُ قَلَّتْ غِرَّتُهُ»[۳۰]. هرکه تجربهاش بسیار باشد فریب خوردن او اندک است. هر کاری ظرافتها و چالشهای خاصی دارد که در عمل خود را نشان میدهد. مدیرانی که در حوزه کاری خود از تجربه کافی برخوردارند با این مشکلات آشنایی دارند و از اینرو تصمیمات آنها از قوت و پختگی بیشتری برخوردار است.
به بیان علی(ع): «رَأْيُ الرَّجُلِ عَلَى قَدْرِ تَجْرِبَتِهِ»[۳۱]. «رأی و اندیشه انسان به قدر تجربه اوست». در عمل هم علی(ع) کسانی را انتخاب میکرد که دارای تجربه کافی باشند. بسیاری از کارگزاران حضرت از کسانی بودند که زمان رسول خدا(ص) را درک کرده بودند و از تجربه کافی در جنگها و میدانهای دشوار برخوردار بودند. در پارهای از موارد هم که حضرت بر اثر فشار نزدیکان افراد بیتجربه را انتخاب کرد جز پشیمانی چیزی دربرنداشت. امیرمؤمنان(ع) از خاتمه جریان حکمیت و شنیدن رأی حکمین به منبر رفت و پس خطبهای ایراد کرد و در آن خطبه یادآور شد کسانی که نظر دانایان باتجربه را نمیپذیرند جز ندامت و پشیمانی نتیجه نمیگیرند. حضرت فرمود: «فَإِنَّ مَعْصِيَةَ النَّاصِحِ الشَّفِيقِ الْعَالِمِ الْمُجَرِّبِ تُورِثُ الْحَسْرَةَ وَ تُعْقِبُ النَّدَامَةَ. وَ قَدْ كُنْتُ أَمَرْتُكُمْ فِي هَذِهِ الْحُكُومَةِ أَمْرِي وَ نَخَلْتُ لَكُمْ مَخْزُونَ رَأْيِي لَوْ كَانَ يُطَاعُ لِقَصِيرٍ أَمْرٌ»[۳۲].
«اما بعد، نافرمانی از دستور نصحیت کننده مهربان دانا و باتجربه، باعث حسرت میشود و پشیمانی به دنبال دارد. من در داوری حکمین فرمان خود را ابلاغ کردم و شیره حق و جان مطلب را عرضه کردم، اگر اطاعت میکردید به این روز گرفتار نمیشدید». مدیران باتجربه ذخیره گرانقدری برای جامعه محسوب میشوند یک جامعه هزینههای فراوانی برای مدیران پرداخت کرده است؛ چراکه آنها در طی دوران مدیریت خود با سعی و خطا توانستهاند با مشکلات و چالشهای حوزه مدیریت خود، آشنا شوند و اگر قرار باشد از تواناییهای آنها استفاده لازم به عمل نیاید هر بار جامعه همه این هزینهها را باید دوباره پرداخت کند و همه چیز را از ابتدا آغاز کند. بدیهی است که چنین جامعهای هرگز رشد نخواهد کرد؛ چراکه رشد و توسعه در گرو تراکم تجربیات و افزایش بهرهوری مدیران به وقوع میپیوندد و با به کارگیری مدیران بیتجربه این همافزایی اتفاق نخواهد افتاد.[۳۳]
شجاعت و پایمردی
یکی از ویژگیهای عمده کارگزاران حضرت امیر(ع) شجاعت آنهاست. امام کسانی را به عنوان کارگزار خود انتخاب میکرد که در برابر دشمنان شجاع بوده و ترس و اضطراب به خود راه ندهند. عدالت علی و برنامه اصلاحات سیاسی و اقتصادی حضرت که لازمه حکومت اسلامی است سبب شده بود تا دشمنان فراوانی کمر به نابودی آن ببندند. به همین دلیل لازم بود کارگزارانی انتخاب شوند که در برابر فشارها و تهدیدهای دشمنان تسلیم نگردند و شجاعت لازم برای مقابله با دشمنان نظام اسلامی را داشته باشند. نگاهی گذرا به کارگزاران حضرت امیر(ع) نشان میدهد که آنها از شجاعترین مردمان روزگار خود بودهاند. امیرالمؤمنین(ع) میفرماید: «الشَّجَاعَةُ زَيْنٌ»[۳۴]. «شجاعت، زینت است».
و باز هم آن حضرت میفرمایند: «الشَّجَاعَةُ عِزٌّ حَاضِرٌ»[۳۵]. «شجاعت، عزت حاضر است». در جای دیگر امیرالمؤمنین در توصیف ارزشهای اخلاقی «مالک اشتر» با توجه به انتصاب او به عنوان فرماندار مردم «مصر» چنین میفرمایند: «أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ وَجَّهْتُ إِلَيْكُمْ عَبْداً مِنْ عِبَادِ اللَّهِ لَا يَنَامُ أَيَّامَ الْخَوْفِ وَ لَا يَنْكُلُ عَنِ الْأَعْدَاءِ سَاعَاتِ الرَّوْعِ أَشَدُّ عَلَى الْكُفَّارِ مِنْ حَرِيقِ النَّارِ»[۳۶]. «اما بعد، یکی از بندگان خداوند را به سوی شما فرستادم که به هنگام خوف (مردم از جنگ) خواب به چشم راه نمیدهد، در ساعات ترس و وحشت از دشمن هراس نخواهد داشت و نسبت به بدکاران از شعله آتش سوزندهتر است».
ابن ابیالحدید درباره مالک گوید: مالک اشتر مردی جنگجو و شجاع بود و جزء بزرگان و رؤسای شیعه و از دوستداران شدید امیرالمؤمنین و یاری دهندگان او بود[۳۷]. اگر انسانی قسم بخورد که خداوند در میان عرب و عجم فردی شجاعتر از او جز استادش امیرالمؤمنین(ع) نیافریده، من گمان نمیکنم که گناه کرده باشد. زمانی که از شخصی درباره مالک اشتر سؤال شد او در جواب گفت: چه بگویم درباره کسی که زندگی او مردم شام را شکست داد و مرگ او باعث شکست مردم عراق گردید[۳۸]. مالک اشتر از آغاز تا پایان جنگ جمل همراه علی(ع) بود. او بود که با حضور در کوفه ابوموسی را عزل و مردم آن دیار را برای جنگ با علی(ع) همراه ساخت[۳۹] و در صحنههای مختلف جنگ جمل حماسهها آفرید و ضربههای سختی بر ناکثین وارد ساخت.
مالک در جنگ صفین نیز رشادتهای فراوان از خود به جای گذاشت. وی فرمانده پیشقراولان حضرت بود و با رشادتی که از خود نشان داد نزدیک بود تا وارد اردوگاه معاویه شود، اما حیله عمروعاص عدهای از یاران حضرت علی(ع) را فریب داد و امیرالمؤمنین(ع) را مجبور کرد تا مالک را برگرداند. معاویه، نعمان بن بشیر را همراه با دو هزار نفر برای غارت به سوی فرات فرستاد. نعمان بن بشیر حرکت کرد تا اینکه به نزدیک عینالتمر رسید کارگزار و حاکم آنجا از سوی علی(ع) مالک بن کعب ارحبی بود. مالک فوراً نامهای به علی(ع) نوشت و از او درخواست کمک کرد. علی(ع) نیز طی خطبهای مردم کوفه را برای یاری مالک فراخواند اما آنها سستی کرده و بسیار دیر آماده شدند. عبدالله بن حوزه ازدی گوید: «من در هنگام آمدن نعمان، نزد مالک بن کعب بودم که نعمان دو هزار نفر نیرو داشت و ما صد نفر بیشتر نبودیم. مالک گفت: در قریه با آنها جنگ کنید. دیوارها را در پشت سر خود قرار دهید و خود را به هلاکت نیندازید و بدانید که خداوند - تبارک و تعالی - ده نفر را بر صد نفر، صد نفر را بر هزار نفر و کم را بر زیاد پیروز میگرداند. بعد گفت: در این نزدیکیها از پیروان و شیعیان و یاران و کارگزاران امیرالمؤمنین(ع) قرظه بن کعب و مخنف بن سلیم میباشند. به سوی آنها رفته وضعیت ما را به اطلاع آنها برسان و بگو تا آنجا که میتوانند به ما کمک نمایند. عبدالله گوید: من سواره حرکت کردم و در حالی که مالک و یارانش اصحاب نعمان را با تیر میزدند، آنها را ترک کردم به قرظه بن کعب رسیدم و از او کمک خواستم. او گفت: من مسؤول جمعآوری خراج هستم و کسی ندارم که با آنها شما را کمک کنم. خود را به مخنف بن سلیم رساندم و او را آگاه ساختم. مخنف همراه من عبدالرحمان بن مخنف را با پنجاه نفر فرستاد. مالک بن کعب با نعمان و اصحابش تا عصر جانانه جنگیده بودند. ما در حالی به آنها ملحق شدیم که مالک و اصحابش غلافهای شمشیرهایشان را شکسته به استقبال مرگ میرفتند که اگر ما دیرتر رسیده بودیم تمام آنها از بین رفته بودند. وقتی که اهل شام ما را دیدند شروع به عقبنشینی کردند و زمانی که مالک و اصحابش ما را دیدند حمله خود را شدید کرده آنها را از قریه بیرون کردند ما به آنها حمله کردیم و در دم سه نفر از آنها را به زمین انداختیم. آنها که تصور میکردند به زودی عده بیشتری به کمک ما خواهند آمد شبهنگام فرار کرده، به شام بازگشتند.
مالک بن کعب طی نامهای حضرت امیر(ع) را از جریان مطلع ساخت و نوشت: وقتی که نعمان بر ما یورش آورد اصحاب من متفرق بودند؛ اما ما در حالی که شمشیرهای خود را از نیام بیرون آورده بودیم به سوی آنها رفتیم پس تا شب با آنها جنگیدیم و از مخنف بن سلیم یاریطلبیدیم او عدهای از پیروان امیرالمؤمنین(ع) را همراه با فرزندش فرستاد؛ چه جوانمرد خوب و یاران ارزندهای بودند! ما به دشمن حمله کردیم و خداوند ما را یاری کرد و دشمنش را منهدم و لشکرش را پیروز گرداند و حمد و ستایش از آن پروردگار جهانیان است و درود بر امیرمؤمنان»[۴۰]. عمل مالک بن کعب نشان دیگری از شجاعت و تسلیمناپذیری کارگزاران حضرت دارد. تاریخ قضایای متعددی را از پایمردی و شجاعت کارگزاران حضرت امیر(ع) ثبت کرده است که آنچه گذشت تنها گوشهای از آن بود. علی(ع) به مجردی که احساس میکرد کارگزارانش از خود ضعف نشان میدهند و شجاعت لازم را ندارند با آنها برخورد میکرد و بدانها تذکر میداد تا از خود دلیری نشان دهند و ترس را به کناری نهند.
گروهی از مردم صنعا که جزو پیروان عثمان بودند و کشته شدن وی را (خلاف) بزرگ میدانستند، با علی(ع) مانند دیگران بیعت کردند کارگزار حضرت در صنعا عبیدالله بن عباس و در «جند» سعید بن نمران بود. بعد از اینکه مردم عراق در یاری رساندن به علی(ع) اختلاف پیدا کردند و محمد بن ابیبکر در مصر به شهادت رسید و یورش و غارتگریهای شامیان بر سر حدات علی(ع) گسترش یافت، آن مردم به خونخواهی عثمان قیام کردند و گروهی به آنها ملحق شدند. آنها میخواستند زکات خود را به کارگزاران علی(ع) ندهند و سعید بن نمران را از «جند» بیرون کردند. عبیدالله و سعید بن نمران همراه با شیعیان علی(ع) برای چارهاندیشی جمع شدند. ابن عباس به سعید بن نمران گفت: این مردم جمع شدهاند و نزدیک ما میباشند. اگر با آنها بجنگیم، نمیدانیم که آینده حکومت از آن کیست! بهتر آن است که امیرالمؤمنین(ع) را مطلع سازیم. ابن عباس شک و تردید خود را نسبت به آینده حکومت ابراز کرده است و گویا آینده حکومت خود را تاریک میدید. سعید با نظر او موافق بود؛ لذا آن دو طی نامهای حضرت امیر(ع) را از شورش مردم منطقه خود آگاه ساختند و گفتند که معاویه از آن جماعت حمایت مینماید و ما منتظر دستور شما هستیم.
وقتی که حضرت امیر(ع) نامه آنها را خواند، ناراحت و غضبناک شد و در نامهای به آنها چنین نوشت: «این نامهای است از علی، امیرالمؤمنین(ع) به عبیدالله بن عباس و سعید بن نمران، درود خدا بر شما باد! من و شما خداوندی را ستایش میکنیم که جز او معبود به حقی نیست. اما بعد: نامه شما به من رسید در آن شورش گروهی از افراد را یادآوری نموده بودید و کار کوچک آنها را بزرگ و عدد کم آنها را زیاد جلوه داده بودید و به خوبی من دانستم که ترس قلبی شما، کوچکی نفستان، مختلف بودن نظر شما و تدبیر بدتان چیزی است که افراد غیر مخالف را مخالف شما ساخته و افرادی را که از شما میترسیدند، جرأت داده است. هر زمان که فرستاده من آمد، به سوی آنها بروید و نامه مرا برای آنها بخوانید و آنها را به وظیفه و تقوای الهی دعوت نمایید. پس اگر پاسخ مثبت دادند، ما خدا را شکر نموده از آنها میپذیریم و اگر جنگ کردند از خداوند کمک میطلبیم و همانگونه با آنها مبارزه میکنیم. خداوند خائنین را دوست ندارد»[۴۱]. از نامه حضرت به خوبی استفاده میشود که این دو کارگزار از خود ضعف نشان دادند و نتوانستند منطقه خود را با روش صحیح اداره کنند و از اینرو باعث شورش مردم گردیدند. به هر حال همچنان که در ابتدای این قسمت آمد ماهیت نظام اسلامی از آنجا که با منافع بسیاری نمیسازد، آنها را به واکنش وامیدارد و سبب میشود تا با نظام اسلامی دشمنی کنند و با فشار و زور و تهدید جلو تحقق آرمانهای اسلامی را بگیرند. در اینجا است که اهمیت شجاعت، ایستادگی و پایمردی کارگزار نظام اسلامی روشن میشود. چه اینکه شجاعت و پایمردی مدیران باعث میشود تا آنها در برابر فشارها تسلیم نگردند و از مسیر حرکت به سوی تحقق آرمانهای نظام منحرف نشوند.
تجربه تاریخی تقابل حق و باطل نشان داده است که همواره جریان باطل با عِدّه و عُدّه فراوان و امکانات مادی چشمگیری به میدان مبارزه با اهل حق آمده است اما اهل حق که زیادی اهل باطل را دلیلی بر حقانیت و پیروزی آنها نمیدانستند با توکل به خدا و صبر و پایمردی مبارزه کرده و سرانجام نیز به پیروزی رسیدهاند و این همواره سنت الهی بوده است که ﴿إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ﴾[۴۲]. شجاعت مدیران سبب میشود تا آنها از سختیهای راه نهراسند و با امکانات اندک خویش به موفقیتهای بزرگ دست یابند. ﴿كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللَّهِ﴾[۴۳].[۴۴]
جوانگرایی
جوانی بهار زندگی است و جوانان امید آیندهاند در جوانی نیروهای جسمانی و عقلانی قوی است و به هنگام پیری نیروها و تواناییها از دست میرود. استفاده از نیروی جوانی و جوانان شایسته فرصتی مغتنم برای یک مدیر است؛ چراکه جوان در صورتی که شایستگیهای لازم را داشته باشد بسیار پرتلاشتر از یک مدیر پا به سن گذاشته، عمل میکند. بنابراین کمی سن جوانان نباید سبب شود تا از شایستگیهای آنان استفاده لازم به عمل نیاید. رسول خدا(ص) در انتخاب افراد و سپردن مسؤولیت به آنان رعایت اهلیت و شایستگی افراد را میکرد و نه چنان که مرسوم و معمول بوده است رعایت خویشاوندی یا بزرگی سن یا قدرت مالی را؛ و همین امر موجب اعتراضهایی به آن حضرت از جانب کسانی میشد که هنوز پایبند به سنتهای پیشین بودند چنانکه به فرماندهی اسامه بن زید جوان بر سپاهی که بزرگان مهاجر و انصار در آن بودند اعتراض کردند، همانگونه به فرماندهی پدرش زید بن حارثه به عنوان یکی از سه فرمانده سریه موته اعتراض کرده بودند. آنان در حرکت سپاه اسامه کارشکنی کردند و بهانه آوردند که چرا رسول خدا(ص) جوان نورسی را بر بزرگان مهاجر و انصار فرمانده ساخته است؟ و همراه وی نرفتند. پیامبر اکرم(ص) از این نافرمانی به خشم آمد و در حال بیماری آهنگ مسجد کرد و به منبر رفت و پس از حمد خدا و ثنای الهی فرمود: «مردم فرماندهی اسامه را بپذیرید و سپاه را حرکت دهید که به جان خودم سوگند اگر درباره فرماندهی او سخن میگویید، پیش از این درباره فرمانده پدرش هم سخنها گفتید ولی او شایسته فرماندهی است چنانکه پدرش نیز درخور آن بود. آن حضرت در سپردن همه ی امور تنها شایستگیهای افراد را ملاحظه میکرد و خلاف رسم و رسوم زمانه ی خویش جوانان شایسته را در مناصب و مسؤولیتهای مهم قرار میداد»[۴۵].
چنانکه «عتاب بن اسید» را که جوانی بیست و چند ساله و در نهایت زهد و پرهیزگاری بود، فرماندار مکه قرار داد که از نظر سیاسی پس از مدینه مهمترین پایگاه محسوب میشد و او نخستین «امیر الحاج» مکه بود[۴۶]. انتخاب علی(ع) در بسیاری از جنگها به عنوان فرمانده با وجودی که کمتر از سی سال داشتند نشان دهنده جوانگرایی و بها دادن رسول اکرم(ص) به جوانان شایسته است. علی(ع) نیز در موارد متعددی از جوانان شایسته برای مدیریت امور بهره جست. یکی از این جوانان محمد بن ابیبکر است که حضرت وی را به کارگزاری مصر انتخاب کرد. محمد یکی از جوانان انقلابی بود که در مکتب علی(ع) تربیت شده بود. وی نقش مهمی در قیام مردم علیه عثمان داشت وی در جنگ جمل نیز همراه حضرت بود. علی(ع) عهدنامه مفصلی را برای او نوشتهاند و در ابتدای آن از محمد بن ابیبکر به خاطر توجهش به اموری که برایش لازم است و چیزی که اسباب اصلاح مسلمانان است اظهار شگفتی میکنند.
این عهدنامه نشان از توجه حضرت امیر(ع) به محمد بن ابیبکر دارد. محمد تا پای جان از علی(ع) دفاع کرد و تسلیم معاویه و یارانش نگردید. در جنگ صفین نیز علی(ع) بارها فرزندان جوانش محمد بن حنفیه، عباس بن علی و حسنین را برای مأموریتهای مختلفی انتخاب کرد که این نیز نشان از توجه امام(ع) به جوانان شایسته دارد. پیشتر گفتیم که «تجربه کاری» یکی از شایستگیهای اجرایی مدیر است. معمولا افراد با تجربه مسنترند و از اینرو سپردن تمامی کارها به جوانان ممکن است سازمان را از تجربیات گذشته محروم کند. از سوی دیگر سازمانی که بیشتر افراد و مدیران آن را مسنترها تشکیل میدهند از نشاط و پویایی و نیروی خلاقانه جوانترها بیبهره است. بدین منظور همواره ترکیبی از مدیران جوان و باتجربه است، که میتواند بهرهوری سازمان را افزایش دهد؛ چراکه سازمان را از تجربیات گذشته بهرهمند میسازد و هم انرژی و خلاقیت جوانی را برای رسیدن به اهداف خویش بهکار میگیرد. راهحل دیگر در این زمینه سپردن مسئولیتهای اجرایی به جوانترها و بهرهگیری از تجربیات مدیران مسنتر در پستهای مشورتی است. آنها میتوانند با قرار دادن تجربیات خود در اختیار جوانترها از تصمیمات ناپخته و شتابزده آنها جلوگیری کنند در عین حال که سازمان در اجرا از نشاط و خلاقیت جوانی خود را منتفع ساخته است و بدین ترتیب پویایی سازمان و چالاکی آن حفظ شده است.[۴۷]
صلاحیتهای اخلاقی در گزینش
تقوا و دینداری
«تقوا عبارت از فرمانبرداری از اوامر حق تعالی و اجتناب از نواهی اوست؛ تقوا دارای ظاهری است که همانا تقوای جوارح و اعضای بدن است که با انجام طاعات ظاهری و خودداری از معاصی آشکار، تحقق مییابد. تقوای باطنی نیز همانا تقوای دلهاست و با خالی کردن دل از خصلتهای زشت و آراستن آن به اخلاق پسندیده پدید میآید»[۴۸]. همچنان که گفتیم در جامعه اسلامی شایستهترین افراد در مسند مدیریت قرار میگیرند و در احادیث از بکارگیری افرادی که شایستهتر از آنها نیز در جامعه وجود دارد، نهی شده است. از سوی دیگر قرآن کریم «شایستهترین» را «باتقواترین» میداند. ﴿إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ﴾[۴۹]. انسان باتقوا در پرتو نور الهی راه را از چاه میشناسد و مجموعه تحت امر خویش را در مسیر مستقیم هدایت و رستگاری حرکت میدهد. گاه وضعیت چندان پیچیده امور مشتبه میشود که تصمیمگیری درست و انتخاب راهحل بسیار مشکل میشود اینجاست که نور تقوی به کمک مدیر میشتابد و راه درست را به اونشان میدهد. ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَآمِنُوا بِرَسُولِهِ يُؤْتِكُمْ كِفْلَيْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ وَيَجْعَلْ لَكُمْ نُورًا تَمْشُونَ بِهِ وَيَغْفِرْ لَكُمْ﴾[۵۰]. خداوند در مشکلاتی که برای مدیر باتقوا پیش میآید به او کمک میکند و در هنگام دشواریها راه چاره را به او نشان میدهد.
﴿وَمَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا﴾[۵۱]. چون انسان متقی بر خداوند توکل کرده است، خسته، افسرده و مأیوس نمیشود؛ در نتیجه، سختیهای بزرگ نیز او را متزلزل نمیسازد، حضرت علی میفرماید: «مَنْ تَوَكَّلَ عَلَى اللَّهِ ذَلَّتْ لَهُ الصِّعَابُ وَ تَسَهَّلَتْ عَلَيْهِ الْأَسْبَابُ»[۵۲]. «کسی که بر خدا توکل کند، ناهمواریها و سختیها بر او هموار و دستیابی به ابزار و امکانات رسیدن به هدف برای او آسان میشود». تقوا سبب میشود تا مدیر وجدان کاری داشته باشد و تلاش کند تا مسؤولیت خویش را به خوبی انجام دهد و نیز در امانتی که به او سپردهاند خیانت روا ندارد. تقوا مدیر را از تکبر در برابر مردم بازمیدارد و سبب میشود تا «مردمداری» را سرلوحه کار خود قرار دهد و در همه برنامهریزیها و عملکردها و موضعگیریها تنها خداوند را در نظر گیرد و منافع فردی و جناحی خود را بر مصلحت مسلمین ترجیح ندهد.
بسیاری از اختلافاتی که ریشه در هوای نفس، نخوت، غرور و منفعتطلبیها دارد در پرتو تقوا از بین میرود و وحدت و همدلی جایگزین اختلافات میشود. آن حضرت هنگامی که کسی را برای امارتی میفرستاد یک نامه به عنوان عهدنامه برای خود او مینوشت و نامهای دیگر هم خطاب به مردم نوشته و ایشان را از امارت کارگزار خود مطلع میکرد. در یکی از این نامهها و به هنگام انتصاب عبدالله به عباس به کارگزاری بصره خطاب به مردم چنین مینویسد: «ای مردم بصره! همانا عبدالله بن عباس را به جای خود بر شما گماردم. پس سخن او را شنیده و دستورش را فرمان برید؛ تا زمانی که او از خدا و رسولش اطاعت و پیروی میکند. اگر در میان شما بدعتی ایجاد کرد، یا از مسیر حق منحرف شد، بدانید که من او را از حکومت عزل خواهم کرد. اما امیدوارم که او را مردی عفیف و باتقوا و پارسا بیابم، وی را به ولایت بر شما نگمارم، جز اینکه گمان میکنم شایسته این کار است. خداوند ما و شما را بیامرزد»[۵۳]. در این نامه علی(ع) علت انتخاب کارگزار خود را تقوا و دینداری بیان کرده است. در عمل کارگزاران علی(ع) نمونههای تقوا، عبادت و پاکدامنی بودند. در تاریخ گزیده است که ربیع بن خثیم کوفی، از جانب حضرت علی(ع) والی قزوین بود[۵۴]. ربیع بن خثیم، عموی همام بن عباده بن خثیم بود که وقتی از امیرالمؤمنین(ع) صفات متقین را شنید، صیحه کشید و بر روی زمین افتاد، از دنیا رفت[۵۵].
مرحوم قاضی نورالله شوشتری مینویسد: که درتاریخ ابن اعثم کوفی مسطور است آخرین نایبی که از نواب امیرالمؤمنین علی(ع) در وقت عزیمت او به شام رسید، ربیع بن خثیم بود که از ولایت ری با چهار هزار مرد مسلح آماده به خدمت حضرت آمد و چون به ملازمت حضرت امیر(ع) رسید آن حضرت مردمان را به رفتن به جانب شام و جنگ کردن با معاویه تحریص مینمود[۵۶]. و از حضرت رضا(ع) روایت شده است که فرمود: ما را از آمدن به خراسان به غیر زیارت خواجه ربیع فایدهای نرسید[۵۷]. در روضات گوید: ابویزید بن خثیم الاسدی الثوری التمیمی الکوفی، عابد، ادیب، لغوی، مفسر، محدث و صوفی متعبد بود که اقوالش را در تفسیر و غیر آن نقل کردهاند و در مجمع البیان گوید: «او شیخ متقدم و امام متبحر است که در سرزمین طوس، در جوار امام رضا(ع) دفن شده است و بین مردم ایران به خواجه ربیع مشهور است. او یکی از زهاد هشتگانه معروف است»[۵۸]. ذهبی در تذکره الحفاظ او را جزو حفاظ ذکر کرده است[۵۹]. از احیاء العلوم غزالی نقل شده است که ربیع در منزل خود قبری ساخته بود و زمانی که قساوتی احساس میکرد در آن میخوابید و مدتی مکث میکرد و بعد میگفت: ﴿رَبِّ ارْجِعُونِ * لَعَلِّي أَعْمَلُ صَالِحًا فِيمَا تَرَكْتُ﴾[۶۰].
و این آیه را چندین بار تکرار میکرد و سپس میگفت ای ربیع! تو را برگرداندیم؛ عمل کن. شیخ بهائی در کشکول نقل میکند که به ربیع بن خثیم گفته شد چرا تو را هیچگاه در حال غیبت نمیبینم؟! وی گفت: از نفس خود راضی نیستم، تا اینکه به مذمت مردم بپردازد و بعد گفت: لِنَفْسِي أَبْكِي لَسْتُ أَبْكِي لِغَيْرِهَا *** لِنَفْسِي فِي نَفْسِي عَنِ النَّاسِ شَاغِلُ «به خاطر نفس خود گریه میکنم و برای غیر آن نمیگریم. به خاطر نفسم، در نفسم مشغول و از مردم فارغم». او میگفت اگر بوی نامطبوع گناهان میوزید، هیچگاه نمیتوانست کسی در کنار کسی بنشیند[۶۱] او کاغذی در مقابل خود میگذاشت و آنچه میگفت؛ مینوشت و بعداً گفتههای خود را بررسی میکرد[۶۲]. او مدت بیست سال صحبت نمیکرد تا اینکه امام حسین(ع) شهید شد. بعد از اینکه خبر شهادت حضرت را شنید، یک کلمه گفت: آه! انجام دادند و سپس گفت: ﴿اللَّهُمَّ فَاطِرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ عَالِمَ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ أَنْتَ تَحْكُمُ بَيْنَ عِبَادِكَ فِي مَا كَانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ﴾[۶۳]. و بعد تا زمان مرگ سکوت کرد[۶۴]. خواجه ربیع تنها نمونهای از کارگزاران پارسا و باتقوای علی(ع) است. بیشتر کارگزاران منصوب آن حضرت نیز چون او اهل عبادت و متقی و پرهیزگار بودند.[۶۵]
امانتداری
از آنجا که در اندیشه سیاسی امام علی(ع) حکومت یک امانت است؛ لذا هر کس در هر جایگاه و مرتبه مدیریتی امانتدار محسوب میشود. و باید از اموال بیتالمال، نوامیس، شرف و کیان مردم پاسداری کند. از آنجا که حکومت بالاترین امانت است، خیانت در آن هم بالاترین خیانت است؛ چراکه خیانت به همه مسلمین محسوب میشود. «وَ مَنِ اسْتَهَانَ بِالْأَمَانَةِ، وَ رَتَعَ فِي الْخِيَانَةِ، وَ لَمْ يُنَزِّهْ نَفْسَهُ وَ دِينَهُ عَنْهَا، فَقَدْ أَحَلَّ بِنَفْسِهِ الذُّلَّ وَ الْخِزْيَ فِي الدُّنْيَا، وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ أَذَلُّ وَ أَخْزَى، وَ إِنَّ أَعْظَمَ الْخِيَانَةِ خِيَانَةُ الْأُمَّةِ، وَ أَفْظَعَ الْغِشِّ غِشُّ الْأَئِمَّةِ»[۶۶]. «کسی که امانت [[[حکومت]] و مسؤولیت[را خوار شمارد، و دست به خیانت آلاید، و خویشتن و دینش را از آن منزه نسازد درهای خواری و رسوایی را در دنیا به روی خود گشوده است، و در آخرت خوارتر و رسواتر خواهد بود. و بزرگترین خیانت، خیانت به امت است و رسواترین تقلب، تقلب نسبت به پیشوایان مسلمان».
به دلیل اهمیت امانتداری، علی(ع) نیز کسانی را به کارگزاری خود منصوب مینمود که به امانتداری آنها راضی بود. «ارْضَيَا بِقِسْمِ اللَّهِ لَكُمَا حَتَّى أَرَى رَأْيِي وَ اعْلَمَا أَنِّي لَا أُشْرِكُ فِي أَمَانَتِي إِلَّا مَنْ أَرْضَى بِدِينِهِ وَ أَمَانَتِهِ مِنْ أَصْحَابِي»[۶۷]. «شما دو نفر به آنچه قسمت الهی است، راضی باشید تا من نظر خود را اعلام کنم؛ اما بدانید که من در امانتم (حکومت) کسی را شریک قرار نمیدهم، مگر افرادی از اصحابم که از دین و امانتداری آنان مطمئن و راضی باشم». امام به حذیفه نیز توصیه میکنند تا کسانی را که امانتدار هستند به همکاری خود برگزیند. «فَاجْمَعْ إِلَيْكَ ثِقَاتِكَ وَ مَنْ أَحْبَبْتَ مِمَّنْ تَرْضَى دِينَهُ وَ أَمَانَتَهُ وَ اسْتَعِنْ بِهِمْ عَلَى أَعْمَالِكَ»[۶۸]. «و جمع کن افراد مورد اطمینان و کسانی را که مورد علاقه تو میباشند و راضی به دیانت آنها و حسن امانتشان میباشی و از آنها در کارهایت یاری بخواه».[۶۹]
خیرخواهی
از آنچه امام در اوصاف والیان خویش نگاشته است و یا به کارگزاران خود توصیه نموده است روشن میشود که یکی دیگر از صلاحیتهای لازم برای کارگزاری «نصیحت» و «خیرخواهی» است. کارگزار نظام اسلامی مردم را همچون فرزندان خویش دوست میدارد و به آنها عشق میورزد. ازاینرو خیرخواهانه هرآنچه به مصلحت مردم باشد و منافع آنها را تأمین کند در اولویت کاری خویش قرار میدهد و هرگز آنچه را مردم از آن متضرر میشوند و منافع آنها را بر باد میدهد بر آنان تحمیل نمیکند. امام(ع) به مالک توصیه میکنند: «از سپاهیانت آن کس را به فرماندهی بگمار که در نزد تو خیرخواهترین افراد برای خدا و رسول او و امام و پیشوای تو و پاکدامنترین و بردبارترین آنها باشد. از افرادی که دیر به خشم آیند و زود عذر و پوزش پذیرند و بر ناتوانان رحمت نموده و نسبت به قوی دستان سرسختی نمایند و آن کس که درشتی و خشونت او را برنینگیزاند و ناتوانی، وی را بر جای ننشاند (و از سعی بازندارد)»[۷۰].
زمانی که امیرالمؤمنین(ع) تصمیم گرفت مالک اشتر را به مصر بفرستد، طی نامهای از او - که در آن موقع در نصیبین بود - خواست که به کوفه بیاید و در آخر نامه چنین نوشت: «وَ اسْتَخْلِفْ عَلَى عَمَلِكَ أَهْلَ الثِّقَةِ وَ النَّصِيحَةِ مِنْ أَصْحَابِكَ»[۷۱]. «و جانشین خود را فردی مورد اطمینان و خیرخواه از یارانت قرار ده». مالک طبق دستور حضرت عمل کرد و به کوفه بازگشت و شبیب بن عامر ازدی از جانشین خود قرار داد. بسیاری از مدیران تنها به انجام وظیفه خویش کفایت میکنند اما مدیران خیرخواه حوزه مسؤولیت خویش را با جان و دل میپذیرند و همچنان که انسان فطرتاً به دنبال کسب خیر و منفعت برای خود و فرزندان خویش است برای مردم و مسؤولیت خویش نیز دل میسوزاند و آنها را نیز بخشی از وجود خود میپندارد و ازاینرو خیرخواه آنان است. چنین مدیرانی به کار خویش عشق میورزند و تنها با هدف رفع مسؤولیت فعالیت نمیکنند.[۷۲]
منابع
پانویس
- ↑ علیآبادی، علیرضا، مدیران جامعه اسلامی، مؤسسه فرهنگی نشر رامین، تهران، ۱۳۷۷، ص۳۳-۳۴.
- ↑ «گفت: خداوند او را بر شما برگزیده و بر گستره دانش او افزوده است»... سوره بقره، آیه ۲۴۷.
- ↑ «مرا بر گنجینههای این سرزمین بگمار که من نگاهبانی دانایم» سوره یوسف، آیه ۵۵.
- ↑ نهجالبلاغه، کلام ۱۳۱.
- ↑ کتاب سلیم بن قیس، تحقیق محمدباقر انصاری زنجانی، ص۲۴۷.
- ↑ واسطی، عیون الحکم والمواعظ، ص۲۵۰.
- ↑ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۶، ص۷۴.
- ↑ الذهبی، الامام شمس الدین، سیر اعلام النبلاء، تحقیق شعیب الارنؤوط، مؤسسه الرساله، بیروت، الطبعه التاسعه، ۱۴۱۳ه.ق، ج۲، ص۴۹۵-۴۹۶.
- ↑ ابن شبعه الحرانی، العقول، ص۱۳۷.
- ↑ عباسنژاد، محسن، سیره مدیریتی امام علی، ص ۱۴۷-۱۵۵.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ۱۷۳.
- ↑ مجلسی، بحارالانوار، ج۲۸، ص۱۸۵.
- ↑ «و حق را با باطل میامیزید و آگاهانه حقپوشی مکنید» سوره بقره، آیه ۴۲.
- ↑ ابن مزاحم، وقعه صفین، ص۱۵۰.
- ↑ طبری، احمد بن عبدالله، ذخائر العقبی، مکتبه القدسی، قاهره، ص۲۲۷.
- ↑ معرفت، محمد هادی، التفسیر و المفسرون فی ثوبه القشیب، الجامعه الرضویة للعلوم الاسلامیه، مشهد، الطبعة الأولی، ۱۴۱۸، ج۱، ص۲۲۴.
- ↑ معرفت، محمد هادی، التفسیر و المفسرون فی ثوبه القشیب، ج۱، ص۲۲۵.
- ↑ معرفت، محمد هادی، التفسیر و المفسرون فی ثوبه القشیب، ج۱، ص۲۲۵.
- ↑ صدر حاج سید جوادی، احمد و دیگران، دایرة المعارف تشیع، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، تهران، ۱۳۸۰، چاپ چهارم، ج۱، ص۳۴۴.
- ↑ عباسنژاد، محسن، سیره مدیریتی امام علی، ص ۱۵۵.
- ↑ نهجالبلاغه، ترجمه محمد دشتی، انتشارات جلوه کمال، قم، ۱۳۸۷، چاپ دوم، خطبه ۱۷۳.
- ↑ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۲۰، ص۲۷۶.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۳۴.
- ↑ ابن مزاحم، وقعة صفین، ص۵۰۰.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۵۳.
- ↑ علامه امینی، الغدیر، ج۲، ص۷۳.
- ↑ عباسنژاد، محسن، سیره مدیریتی امام علی، ص ۱۵۹.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۵۳.
- ↑ نهجالبلاغه، حکمت ۲۱۱.
- ↑ آمدی، غررالحکم و دررالکلم، حدیث ۸۰۳۸.
- ↑ آمدی، غررالحکم و دررالکلم، حدیث ۵۴۲۶.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ۳۵.
- ↑ عباسنژاد، محسن، سیره مدیریتی امام علی، ص ۱۶۳.
- ↑ آمدی، غررالحکم و دررالکلم، حدیث ۹۴.
- ↑ آمدی، غررالحکم و دررالکلم، حدیث ۵۷۲.
- ↑ ثقفی، الغارات، ج۱، ص۲۶۶.
- ↑ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۱۵، ص۹۸.
- ↑ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۲، ص۲۱۴.
- ↑ هاشمی خویی، میرزا حبیبالله و دیگران، منهاج البراعه فی شرح نهجالبلاغه، انتشارات اسلامیه، تهران، [بی تا]، ج۱۷، ص۱۵.
- ↑ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۲، ص۳۰۵؛ ذاکری، سیمای کارگزاران علی(ع)، ج۱، ص۲۹۳.
- ↑ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۲، ص۴.
- ↑ «فرشتگان بر آنان که گفتند: پروردگار ما خداوند است سپس پایداری کردند، فرود میآیند که نهراسید و اندوهناک نباشید و شما را به بهشتی که وعده میدادند مژده باد!» سوره فصلت، آیه ۳۰.
- ↑ «بسا گروهی اندک بر گروهی بسیار به اذن خداوند، پیروز شده است» سوره بقره، آیه ۲۴۹.
- ↑ عباسنژاد، محسن، سیره مدیریتی امام علی، ص ۱۶۵-۱۷۲.
- ↑ واقدی، مغازی، ج۳، ص۱۱۱۸.
- ↑ ابن اثیر، کامل، ج۲، ص۲۷۲.
- ↑ عباسنژاد، محسن، سیره مدیریتی امام علی، ص ۱۷۲.
- ↑ ملامحسن فیض کاشانی، منهاج النجات، ترجمه رضا رجبزاده، پیام آزادی، تهران، ۱۳۶۴، ص۱۵.
- ↑ «بیگمان گرامیترین شما نزد خداوند پرهیزگارترین شماست» سوره حجرات، آیه ۱۳.
- ↑ «ای مؤمنان! از خداوند پروا کنید و به پیامبرش ایمان آورید تا از بخشایش خویش دو بهره به شما ارزانی دارد و در شما فروغی نهد که با آن راه بسپارید و شما را بیامرزد» سوره حدید، آیه ۲۸.
- ↑ «و هر کس از خداوند پروا کند (خداوند) برای او دری میگشاید» سوره طلاق، آیه ۲.
- ↑ آمدی، غررالحکم و دررالکلم، حدیث شماره ۹۰۲۸.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۷۶.
- ↑ مستوفی، حمدالله، تاریخ گزیده، به اهتمام عبدالحسین نوائی، امیرکبیر، تهران، ص۱۹۳ و ۸۷۸.
- ↑ خراسانی، محمدهاشم، منتخب التواریخ، انتشارات علمیه اسلامیه، تهران، ص۱۳۵.
- ↑ شوشتری، قاضی نورالله، مجالس المؤمنین، انتشارات کتاب فروشی اسلامیه، تهران، [۱۳۶۵[، ج۱، ص۲۹۷.
- ↑ موسوی خوانساری، محمدباقر، روضات الجنات، تحقیق اسدالله اسماعیلیان، مکتبه اسماعیلیان، قم، ۱۳۹۱ه.ق، ج۳، ص۳۳۳.
- ↑ موسوی خوانساری، محمدباقر، روضات الجنات، ج۳، ص۳۳۲.
- ↑ ذهبی، ابوعبدالله شمس الدین، تذکره الحفاظ، دار احیاء التراث العربی، بیروت، ج۱، ص۵۷.
- ↑ «پروردگارا! مرا باز گردانید! * شاید من در آنچه وا نهادهام، (بتوانم) کاری نیکو انجام دهم» سوره مؤمنون، آیه ۹۹-۱۰۰.
- ↑ خوانساری، روضات الجنات، ج۳، ص۳۳۳؛ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۹، ص۶۵.
- ↑ محدث قمی، سفینه البحار، ج۱، ص۵۰۶.
- ↑ «بگو خداوندگارا! ای پدیدآورنده آسمانها و زمین! دانای پنهان و آشکار! تویی که میان بندگانت در آنچه اختلاف میورزیدند داوری میکنی» سوره زمر، آیه ۴۶.
- ↑ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۷، ص۹۳.
- ↑ عباسنژاد، محسن، سیره مدیریتی امام علی، ص ۱۷۴.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۲۶.
- ↑ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۱، ص۲۳۱.
- ↑ مجلسی، بحارالانوار، ج۲۸، ص۸۸.
- ↑ عباسنژاد، محسن، سیره مدیریتی امام علی، ص ۱۷۹.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۵۳.
- ↑ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۶، ص۷۴.
- ↑ عباسنژاد، محسن، سیره مدیریتی امام علی، ص ۱۸۱.