سرگذشت زندگی امام جواد در تاریخ اسلامی
مقدمه
امام محمد جواد(ع) از خاندان رسالت که در بزرگی و شکوه و والایی در تمام دوران حیات انسان همانند نداشت و بشریت مانند آن را ندیده و نخواهد دید، پا به عرصه وجود نهاد و جهان را از برکت وجود خجسته خویش بهرهمند نمود. او فرزند امام علی بن موسی الرضا(ع) فرزند امام کاظم(ع)، فرزند امام صادق(ع)، فرزند امام باقر(ع)، فرزند امام علی بن الحسین زین العابدین(ع)، فرزند امام حسین(ع) نواده رسول خدا و فرزند امام علی بن ابی طالب(ع) است.
مادرش از خاندان «ماریه قبطیه» از مردم «نوبه»[۱] و نامش «سبیکه»، «ریحانه» و به نقلی «درّه» بود، اما امام رضا(ع) او را «خیزران» نامید. پیامبر اکرم(ص) این بانوی پاکدامن را «بهترین کنیزکان پاکنهاد» خواند و امام حسن عسکری(ع) درباره او فرمود: «او «ام ولد» است و پاک و پاکشده آفریده شد، با کنیه «ام الجواد» و «ام الحسن» خوانده میشود و بهترین زنان روزگار خویش بود»[۲].
امام جواد(ع) در روز دهم ماه مبارک رمضان سال ۱۹۵ ق و به نقلی در نیمه همان ماه در مدینه منوره دیده به جهان گشود. حضرت امام رضا(ع) پدر ارجمند امام جواد(ع) از تولد چنین نوزادی غرق در شادی شده، میفرمود: فرزندی برای من به دنیا آمده است که شبیه موسی بن عمران، شکافنده دریاها و شبیه عیسی بن مریم است. مقدس است مادری که او را به دنیا آورده است[۳].
امام جواد(ع) با کنیه جدش حضرت امام محمد باقر(ع)، «ابو جعفر خوانده میشد و به منظور پرهیز از اشتباه در نقل، کلمه «ثانی» به کنیه او افزوده شد و «ابو جعفر ثانی» کنیه گرفت. صاحب کتاب «دلائل الإمامه»، «ابو علی الخاص» را دیگر کنیه آن حضرت شمرده است. البته متأخران در تفسیر کنیه امام جواد(ع) گفتهاند: او کنیه خاصی دارد که «ابو علی» است و آنسان که در کتاب دلائل الامامه آمده و برای خواننده تداعی میکند، کنیه امام جواد(ع) «ابو علی الخاص» نیست[۴].
القاب امام
امام جواد(ع) همانند نیاکان گرانمقدار خود القابی داشت که همگی نشان دهنده شخصیت سترگ و والایی گوهر آن حضرت است که عبارتاند از:
- جواد: از آنرو حضرت به این لقب خوانده شد که در حق مردم بسیار نیکی و احسان میکرد و همواره همگان را از بخشش و عطای خود بهرهمند میساخت.
- تقی: از آنرو تقی خوانده میشد که تقوای خدا را در پیش گرفت و به درگاه وی انابه و توبه مینمود و هم به رشته محبت و بندگی او چنگ انداخته، به هیچ یک از خواستههای نفسانی روی نکرد؛
- مرتضی؛
- قانع؛
- رضی؛
- مختار؛
- باب المراد: (دروازه برآمدن خواستهها)[۵]. نقش انگشتری امام جواد «الْعِزَّةُ لِلَّهِ» بود که انقطاع او به سوی خدا و دل بریدن از غیر او را نشان میداد[۶].[۷]
مراحل زندگی امام جواد(ع)
در سال ۱۹۵ ق. با مأمون عباسی به عنوان خلیفه بیعت شد و در همین سال بود که امام جواد(ع) دیده به جهان گشود. این مولود خجسته هفت سال در کنار پدر بزرگوارش امام رضا(ع) زندگی کرد. وی در این دوره شاهد بیعت با امام رضا(ع) به عنوان ولیعهد بود و حوادثی را که همزمان با این بیعت و پس از آن چهره نمود و نیز حادثه جانگداز شهادت پدرش را به دست مأمون با تمام وجود لمس کرد و با آنها زیست.
پس از آنکه امام رضا(ع) به شهادت رسید، انگشت اتهام، مأمون را نشان میداد و مردم او را قاتل امام میدانستند. همین امر باعث شد تا امام جواد(ع) از نیرنگ و توطئه مأمون در امان باشد، اما مأمون همچنان برای درهم شکستن شخصیت امام جواد(ع) و کاستن از جایگاه والای او در دلها از هیچ کوششی فروگذار نمیکرد. امام جواد(ع) در برابر تمام تلاشهای سرکوبگرانه مأمون ایستاد تا روش و مکتب اهل بیت(ع) را اعتلا بخشیده، عقیده شیعیان را در مسأله امامت و رهبری و دستاوردهای سیاسی ـ اجتماعی آنها را قوام و استحکام بخشد.
در سال ۲۱۸ ق. روزگار مأمون به سر آمد و برادرش معتصم عباسی بر تخت خلافت نشست و تا سال ۲۲۷ ق. قدرت را در دست داشت. او امام جواد(ع) را کاملا زیر نظر داشت و از فعالیت اجتماعی و سیاسی آن حضرت جلوگیری میکرد و سرانجام در سال ۲۲۰ ق. به وسیله برادرزادهاش ام الفضل که مأمون او را به کابین امام جواد(ع) درآورده بود، به زهر کین مسموم کرد. از این ازدواج فرزندی حاصل نشد. بدین ترتیب، معتصم عباسی، نماد خط هاشمی اهل بیت(ع) و متولی آن، یعنی امام ابو جعفر، محمد جواد(ع) را از میان برداشت تا آنسان که میخواهد با احکام اسلام و مفاهیم رسالت و امامت به بازی بپردازد.
دوران حیات امام جواد(ع) به دو بخش تقسیم میشد:
- بخش نخست: دوران ـ حدودا ـ هفت سالهای است که امام جواد(ع) در کنار پدر بزرگوارش امام رضا(ع) سپری کرد؛
- بخش دوم: دوران ـ حدودا ـ هفده ساله پس از شهادت امام رضا(ع) بود. این بخش از حیات امام جواد(ع) به دو مقطع متمایز تقسیم میشود:
- پانزده سال حیات او در روزگار مأمون بود که طولانیترین بخش زندگی کوتاه حضرت امام جواد(ع) به شمار میرود؛
- دوران دو ساله زندگی امام جواد(ع) است که در روزگار حکومت معتصم عباسی سپری شد.
بدین ترتیب، دوران زندگی امام جواد(ع) به شرح زیر تفکیک میشود:
- از زمان تولد (۱۹۵ ق.) در دوران حکومت امین عباسی تا به شهادت رسیدن امام رضا(ع) (ماه صفر ۲۰۳ ق.) است؛
- دوره پانزده ساله حیات آن حضرت در روزگار مأمون عباسی از ۲۰۳-۲۱۸ ق. میباشد؛
- دروه دو سالهای را که امام(ع) در روزگار حکومت معتصم گذراند (۲۱۸-۲۲۰ ق.)[۸].
امام جواد(ع) در کنار پدر
حکومت بنی عباس در آغاز کار خود، ابتدا تنها به نام و برای علویان تبلیغ میکرد، سپس به سوی اهل بیت(ع) فراخواند و پس از آن به «الرضا من ال محمد(ص)؛ فرد مورد رضایت از خاندان محمد» دعوت کرد و به همین جهت و به جهت اینکه عباسیان با خاندان رسالت پیوند خویشاوندی دارند، حکومت آنان پاگرفت. در واقع بنی عباس با ابراز خویشاوندی با پیامبر اکرم(ص) به حکومت رسیده، بر امت سلامی چیره و حاکم شدند.
طبیعی است که خطر بزرگ و اصلی که عباسیان و خلافت آنان را تهدید میکرد وجود عموزادگان علوی آنان بود؛ زیرا حجت و برهانی قویتر داشتند و از نظر خویشاوندی و پیوند، به پیامبر(ص) نزدیکتر بودند. در میان علویان، کسانی بودند که شایستگی حکومت را داشتند و از ملاکهای لازم برای خلافت، مانند: دانش، خرد، حکمت و دوراندیشی و آیندهنگری در عرصه دین و سیاست برخوردار بودند. افزون بر آنچه برشمرده شد، احترام و تکریمی بود که مردم نه به دلیل ترس و مصلحتاندیشی که با جان و دل و از سر محبت نثار علویان میکردند.
از دیگر سو بزرگان و قهرمانان اسلام از خاندان ابو طالب بودند و ابو طالب مربی و سرپرست پیامبر(ص) و فرزندش علی(ع) وصی و حامی پیامبر(ص) بود و امام حسن، امام حسین و دیگر امامان معصوم هریک در دوره امامت خود وصی و جانشین پیامبر(ص) بودند. بنابراین ادعای علویان برای خلافت کاملا مقبول بود.
خلیفگان عباسی به خوبی از گستره نفوذ علویان آگاه بودند و از همینرو از آغاز به قدرت رسیدنشان، از نفوذ و قدرت فوقالعاده علویان هراس داشتند که ماجرای زیر خود نشانه هراس فراوان عباسیان از علویان است.
«سفاح» در آغاز به قدرت رسیدن کسانی را به عنوان جاسوس بر فرزندان و نوادگان امام حسن(ع) گمارد تا فعالیتهای آنان را کاملا زیر نظر داشته باشد.
هنگامی که هیئتی از فرزندان امام حسن(ع) از نزد وی خارج شد، سفاح به یکی از افراد مورد وثوق خود گفت: «برخیز و ایشان را جای ده و از مهرورزی و لطف در حق ایشان کوتاهی مکن و هرگاه با آنان خلوت کردی چنان وانمود کن که به ایشان گرایش داری و بر ما و دستگاه ما بخروش و آنان را نسبت به خلافت سزاوارتر بخوان. آنگاه هرچه گفتند و کردند، به ما گزارش کن»[۹].
آنان با تمام وجود، خطر اصلی که تنها از سوی علویان، آنان و قدرتشان را تهدید میکرد حس کرده بودند و میدیدند که مردم با شور و شوقی زاید الوصف و به صورت انبوه دعوت علویان را پاسخ داده، به یاری و تأیید آنان میشتافتند؛ لذا خلیفگان عباسی لازم میدانستند تا هرچه زودتر و با تمام امکانات با این خطر روزافزون به مقابله برخیزند[۱۰].
برخورد بنی عباس با مردم
بر آن نیستیم تا در این مختصر، گونههای ستمی که بنی عباس در حق مردم اعمال میکردند، برشماریم که این امر نیازمند مجال و فرصت بیشتری است، بلکه برآنیم تا به اختصار و اشاره، مواردی از بدرفتاری، فشار و ستمی که نسبت به مردم روا میداشتند بازگوییم؛ همان چیزهایی که در آشکار کردن ماهیت آنان در برابر دیدگان نگران، سهمی بزرگ داشتند. «ابو العطاء سندی» (م ۱۸۰ ق.) نابکاری و ستمگری عباسیان را در قالب بیتی چنین آورده است: «ای کاش ستمگری و جور بنی مروان، برای ما میماند و پایا بود؛ و ای کاش دادگری و عدالت بنی عباس در آتش میبود»[۱۱].
عدالت و مساوات، آرمانی که مردم از عباسیان انتظار داشتند، به خیالی واهی مبدل شد. درنده خویی، حرص و آزمندی «منصور» و «هارون» و نیز ستمگری فرزندان «علی بن عیسی» و تباه شدن اموال بیت المال مسلمانان به دست آنها یادآور عملکرد «حجاج»، «هشام» و «یوسف بن عمرو ثقفی» بود.
اقدام سفاح و منصور در کشتار بیحد و حساب مردم بیدفاع که بیسابقه نیز بود، ناراحتی و نفرت تمام مردم را برانگیخت[۱۲].
بنا به نقل تاریخنگاران، ابو العباس سفاح بن محابا و زود فرمان مرگ صادر میکرد و جان میستاند. کارگزاران وی در سراسر گستره حکومتی راه او را پیمودند و منش حکومتیاش را برگزیدند که «محمد بن اشعث» کارگزار مغرب، «صالح بن علی» کارگزار مصر «خازم بن خزیمه» و «حمید بن قحطبه» از آن جمله بودند[۱۳].
ابو جعفر منصور افراد را از پا میآویخت تا خراجی که بر گردن دارند و برای آنان معین شده بود بپردازند[۱۴]. برخی دیگر از مؤرخان او را غدار و نیرنگباز خواندهاند،؛ چراکه بیتردید و تأمل خون میریخت... و در کشتن و کیفر کردن بیمحابا بود. برخورد سفاکانه او با فرزندان علی(ع) سیاهترین صفحات تاریخ عباسی را رقم زده است[۱۵].
«هادی» دیگر خلیفه بنی عباس، شراب میخورد، شیفته سرگرمیها و مجالس طرب، جباری ستمگر، به شدت تندخو و سنگدل و قمارباز بود[۱۶].
از نظر تاریخنگاران هارون الرشید، در رفتار و منش تماما به منصور میماند، جز در یک مورد و آن اینکه منصور بسیار بخیل بود، اما هارون بیحساب هزینه میکرد و میبخشید. دیگر خلفای عباسی نیز از همگنان خود بهتر نبوده و روزگار حکومت آنان نیز در عرصه تحول و تغییرات مثبت، پدیده جدیدی به خود ندید.
میتوان تمام ویژگیها و صفات اخلاقی بنی عباس را در نامه مأمون که برای برادران خود در بغداد نوشت، یافت. وی، زمانی که در مرو بود خطاب به برادران خود نوشت: «... تمام شما با خویش بازی میکنید (خود را میفریبید) و نادانی و حماقت، عقل و تدبیرتان را تسخیر کرده است. هریک از شما آوازهخوان، نوازنده دف یا نینواز است. به خدا سوگند، اگر بنی امیه که در گذشته نه چندان دور آنان را کشتید زنده شوند و به آنان گفته شود: هر ننگی را که بدان دسترسی دارید انجام دهید و از آن عار نداشته باشید، به یقین بیش از آنچه بدان دست آلوده و آن را شعار، روش و تنپوش خود کردهاید، نخواهند کرد.
یکایک شما هرگاه گرسنه شود، بیتابی میکرده و چون خیر بدو رو کند از آن منع میکند. از هیچ کار ناپسندی ننگ ندارید و اگر از چنان کارهایی خودداری کنید از سر ترس است. کسی که شب را در حال سواری دادن (...) سپری کند و صبحگاهان از چنان گناهی راضی و خشنود باشد، آنسان که گویی فضیلتی کسب کرده، چگونه از ارتکاب پلیدیها ننگ داشته باشد؟ و شما همانهایید. تلاش و هدف شما پرکردن شکم و پرداختن به خواسته شرمگاه است و اگر برای رسیدن به شهوتهای خود هزار پیامبر خدا یا هزار فرشته مقرب بکشید، باکی ندارید. محبوبترین مردم نزد شما کسی است که گناهان شما را در نظرتان زیبا جلوه دهد و در کار زشتی که مستی زداینده و توجیهکننده آن است، یاریتان دهد، محبوبترین مردم نزد شماست.»..[۱۷].[۱۸]
اوضاع سیاسی این برهه تاریخی
چنانچه به چندگانگی نقش، فعالیت و مأموریتهایی که امامان معصوم به انجام آن همت گماردهاند و نیز وحدت هدف، انگیزه و مقصد آنان بنگریم، در خواهیم یافت که هیچ یک از آن بزرگان، نقشی جدای از نقش امام پیشین یا امامی که پس از او خواهد آمد، ندارد. وانگهی برای شناخت و فهم نقش امام جواد(ع) در قرار دادن اوضاع در مسیری که تأمینکننده مصالح والای اسلام و مسلمانان است، باید از روند وضعیت سیاسی دوران امامت امام جواد(ع) و روزگاری که در کنار پدر بزرگوارش زندگی میکرد، شناخت کامل داشته باشیم.
آن حضرت در دو دوره پیش گفته شده، با دو خلیفه معاصر بود که از نظر روش حکومتی دو شیوه متفاوت داشتند، اما هردو در غصب منصب رهبری بحق مسلمانان و توطئهچینی برای آن همسو و ادامهدهنده راه خلیفگان پیشین بودند.
در چنین شرایطی امام جواد(ع) دوران پیش از رسیدن امامت را معاصر حکومت امین و مأمون بود و روزگار امامت خود را در عصر مأمون و معتصم، دو فرزند هارون الرشید سپری کرد.
به منظور آشنا شدن با مهمترین ویژگیهای مرحله نخست زندگی امام جواد(ع) باید در مورد عمدهترین رویدادهای سیاسی این دوره تأمل کرده، از عوامل این رویدادها و تأثیرهای منفی اجتماعی، دینی و اقتصادی آن بر امت اسلامی به طور عام و بر دولت اسلامی به طور خاص اطلاع کافی داشته باشیم.
این رخدادها را میتوان در موارد زیر مورد کندوکاو قرار داد:
- فتنه و آشوب میان امین و مأمون؛
- گرایشها، جهتگیریها و سیاست امین؛
- گرایشها، جهتگیریها و سیاست مأمون.
فتنه به وجود آمده میان محمد (امین) و عبداللّه (مأمون) فرزندان هارون الرشید مهمترین رخداد سیاسی مرحلهای است که در اینجا از ویژگی و شاخصه آن سخن میگوییم و از آن به عنوان «فتنه بزرگ» یاد شده است. این آشوب و غوغا و به تعبیر دیگر فتنه بزرگ، به جنگی خانمانسوز انجامید و هزینه سنگین جانی، مالی و نیروی انسانی آن از کیسه مسلمانان تأمین شد تا آن دو به قدرت رسیده، حکومت را در دست گیرند.
به منظور پیبردن به انگیزه و عوامل پدیدآورنده این جنگ ویرانگر، باید شخصیت امین و مأمون را کاوید، سپس به اقدام شخص هارون الرشید در چگونگی افشاندن تخم این فتنه پرداخت. او فرزندانش امین، مأمون و مؤتمن را به ترتیب بهعنوان جانشینان خویش معین کرد و با برجای گذاردن امکانات و ثروت بیحساب، زمینه رقابت بر سر قدرت را برای آنان آماده کرد و آنان که تمام امکانات را در اختیار داشتند، هریک بر آن شد تا رقیب خود را از میدان به در کرده، خود قدرت را در دست گیرد[۱۹].
محمد امین، گرایشها و سیاستها
بنا به گواهی تاریخ و اجماع مورخان، هیچ ویژگی پسندیده و ستودنی در امین دیده نمیشد و از هیچ گرایش والایی برخوردار نبود و هارون فقط و فقط تحت تأثیر همسرش «زبیده» مادر امین منصب ولایتعهدی را بدو سپرد. در اینجا به برخی از اوصاف و ویژگیهای منفی امین میپردازیم:
- دانشگریزی یکی از ویژگیهای امین به شمار میرفت. او از دانشاندوزی گریزان بود و حتی سواد خواندن و نوشتن نداشت[۲۰]. از اینرو همواره عالمان را تحقیر میکرد و کوچک میشمرد.
- سوء تدبیر و سستی رأی از دیگر ویژگیهای او بود و نتوانست حکومت با آن گستردگی که زمام آن را به دست گرفته بود به خوبی اداره کند. «مسعودی» امین را اینگونه توصیف کرده است: «امین انسانی بدسیرت و ضعیف الرأی بود، از هوای نفس خود پیروی میکرد، به کار توجهی نداشت، در حوادث و پیشامدهای سخت بر دیگران تکیه میکرد و به کسانی اعتماد داشت که خیرخواه او نبودند»[۲۱]. همچنین درباره او نوشتهاند: «کارهای زشت و ناپسند را به راحتی مرتکب میشد و همیشه به دنبال هوا و هوس خود بود و هیچوقت به فرجام کاری نمیاندیشید. در طعام دادن و خوردن بخیلتر از او یافت نمیشد. چندان توجهی نداشت که کجا مینشیند و با چه کس مینوشد»[۲۲]. بیتردید، داشتن اندیشه و رأی مهمترین شرطی است که حاکم مسلمانان باید از آن برخوردار باشد؛ چیزی که هرگز در این حاکم عباسی و برخی دیگر از حاکمان این خاندان دیده نمیشد.
- مردمگریزی از دیگر اوصاف امین به شمار میرفت. او افزون بر اینکه از مردم گریزان بود، از افراد خانواده، امیران و کارگزاران خود روی نهان کرده، آنان را تحقیر مینمود و دستگاه و امور حکومت را به «فضل بن ربیع» سپرد و خود به خوشگذرانی و عیش و نوش پرداخت[۲۳]. فضل نیز از فرصت به دست آمده نهایت استفاده را برده، هرگونه که میخواست در امور مملکتی دستاندازی میکرد. «اسماعیل بن صبیح» که از خاصان امین بود، با دیدن رفتار فضل، نزد امین رفته، به او گفت: «ای امیر المؤمنین، سرداران، سپاهیان و رعایای تو از اینکه خود را از آنان پنهان میکنی، نسبت به تو بدگمان شدهاند و نفسشان به پلیدیگراییده است. خوب است بخشی از روز خود را به آنان اختصاص بدهی و آنان به دیدار تو بیایند که این اقدام، مایه آرامش آنها شده و آنان آرزوهایشان را به وسیله تو برآمده ببینند. امین خواسته او را پذیرفت و در کاخ خود نشست شاعران بر او وارد شده، اشعار خود را برای خلیفه خواندند. آنگاه امین بر یک کشتی به صورت شیری با هیبتی بیمانند سوار شده، به محله «شماسیه» رفت. در آنجا سوارهنظام کنار رود دجله در انتظار وی ایستاده بودند. در این سفر ابزار مطبخ و تفریح با او همراه کردند تا وسایل خوشگذرانی و عیش و نوش او را آنچنان که باید مهیا کنند. این داستان، نهایت هواپرستی و هوسبازی و بیتوجهی امین را به امور دولت و گستره اسلامی آشکار میکند.
- قدرتطلبی، دیگر شاخصه امین بود. پس از مرگ هارون، امین به خلافت رسید و همانگونه که میان عباسیان سنت شده بود، انگشتری خلافت، برد و عصای هارون الرشید به او رسید. چون کارهای حکومتی به نفع او سامان گرفت، برادرش مأمون را خلع کرد و فرزندش موسی را که در گهواره و خردسال بود به ولایتعهدی برگزید و او را «الناطق بالحق» نامید. سپس کسی را برای آوردن فرمان ولایتعهدی که هارون در کعبه آویخته بود و براساس آن، امین و پس از او مأمون را به ولایتعهدی برگزیده بود فرستاد و چون فرمان به دست امین رسید آن را پاره کرد[۲۴].
جنگهای ویرانگر
پس از آنکه امین، برادرش مأمون را از ولایتعهدی خلع کرد و او را از اقدام خود آگاه نمود «علی بن عیسی» را برای جنگ با وی فراخواند و زنجیری زرین به او داد و گفت: «مأمون را زنده میخواهم. او را در این زنجیر بسته، نزد من بیاور». آنگاه غیر از رهتوشه و وسایل مورد نیاز، دو میلیون دینار به او داد.
چون مأمون از اقدام برادرش امین آگاه شد، خود را امیر المؤمنین نامید، فرستادن خراج را برای امین متوقف کرد، نام او را از روی سکههای درهم و دینار بازگرفت و نافرمانی خود را از امین اعلام کرد، سپس «طاهر بن حسین» و «هرثمة بن اعین» را به جنگ علی بن عیسی فرستاد. دو سپاه در ری با یکدیگر روبرو شدند و جنگ خونین و نابودکنندهای میان سپاه امین و سپاه مأمون در گرفت که جان بسیاری را ستاند و خونهای فراوانی روان گردید. سرانجام سپاه مأمون بر سپاه امین چیره و پیروز شد و فرمانده کل سپاه امین کشته شد و تمام توشه و جنگافزار سپاه امین به غارت رفت.
طاهر بن حسین، نامهای به فضل بن سهل، وزیر مأمون نوشت و او را از پیروزی سپاه خود آگاه کرد. در این نامه چنین آمده بود: «در حالی این نامه را برای تو نوشتم که سر بریده شده علی بن عیسی را در دامان و انگشتری او را در دست دارم و ستایش و سپاس مختص خدای جهانیان است».
فضل بن سهل با دریافت نامه طاهر بن حسین نزد مأمون رفت و با عنوان «خلیفه» سلام داد و او را از ماجرا مطلع کرد. مأمون که از پیروزی خود مطمئن شد، هدایا و اموال بسیاری برای طاهر فرمانده کل سپاه خود فرستاد و از او بابت پیروزیهایش بسیار تشکر کرد و او را «ذو الیمینین» و «صاحب خیر الیدین» لقب داد. آنگاه به او فرمان داد تا برای تصرف عراق و از پای درآوردن امین به آن سامان روانه شود.
سپاه مأمون تحت فرماندهی طاهر شتابان راه عراق را در پیش گرفته، شهر بغداد را در محاصره خود درآورد. این محاصره به درازا کشید و در نتیجه، آبادانی بغداد رو به ویرانی نهاد و فقر و بینوایی تمام مردم آن سامان را فرا گرفت. شمار بدکاران، منحرفان و متجاوزان به حقوق مردم در این شهر فزونی گرفت و دست به کشتن افراد بیگناه میزدند، اموال مردم را به غارت میبردند و زنان را مورد تعرض قرار میدادند. برای رویارویی با تجاوز و حریمشکنی این اشرار، جمعی از مردم پاکسرشت، به رهبری شخصی به نام «سهل بن سلامه» بهپا خاسته، با زور سرنیزه و سلاح به مقابله با اشرار پرداخته، توانستند آنها را از بغداد بیرون برانند[۲۵].
سرانجام سپاه مأمون ب ه سوی کاخ امین پیش رفت و آن را به محاصره خود درآورد و شکست سنگینی بر سپاه امین وارد کرد و سپاه امین نتوانست در برابر سپاه تا بن دندان مسلح و دارای روحیه بسیار عالی مأمون مقاومت کند؛ لذا تن به شکست داد[۲۶].
کشته شدن امین
در این کشاکش و رویارویی دو سپاه، امین سرگرم بیهودگی و وقتگذرانی بود و با خدم و حشم خود که «کوثر» فرد محبوب و مورد علاقه امین نیز در جمع آنان حضور داشت، مشغول ماهیگیری بود. در همین حال اخبار شکست سپاهیان او و محاصره کاخش را به او دادند، اما همچنان بیتفاوت، سرگرم کار خود بود و میگفت: «کوثر سه ماهی صید کرده، اما من دو ماهی گرفتهام».
ناگهان طلایهداران سپاه مأمون بر امین یورش برده، سر از تن او جدا کردند و طاهر بن حسین سر او را بر فراز نیزه کرد و این آیه را خواند: ﴿قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشَاءُ وَتَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ﴾[۲۷].[۲۸].[۲۹]
خلافت ابراهیم خلیع
ابراهیم یکی از افراد خاندان عباسی بود. به دلیل اینکه از هیچ بیبندوباری، هرزگی و تن دادن به انواع بیشرمیها فروگذار نمیکرد «خلیع» (بیبندوبار) نامیده شد. افراد خاندان عباسی به دلیل نفرتی که از مأمون داشتند، ابراهیم را به عنوان خلیفه برگزیدند و مطربان و فرومایگان با وی بیعت کردند.
طرفه نکتهای که در این انتخاب به چشم خورد این است که همین فرومایگان از او درخواست پول میکردند و او وعدههای سرخرمن به آنان میداد. چون زمان وعده به درازا کشید، کاخ او را محاصره کردند. پیک ابراهیم نزد آنان شد و به آنان گفت: «ابراهیم چیزی ندارد تا به شما بدهد.
ظریفی از میان جمع محاصرهکننده برخاست و گفت: خلیفه را در جمع ما حاضر کنید تا به عوض عطا و پول، سه پرده آواز برای حاضران در این قسمت و سه پرده برای حاضران در آن قسمت بخواند.».[۳۰].
مأمون برای سرکوب کردن شورش ابراهیم، همراه سپاهیان خود رهسپار بغداد شد. چون ابراهیم از ماجرا آگاه شد، گریخت و افراد مورد اعتماد او که تکیهگاه ابراهیم به شمار میرفتند نیز فرار کردند. ابراهیم در بغداد پنهان شد و همواره با ترس، زندگی را میگذراند. مأمون بر شورش او چیره شد و او را دستگیر کرد، اما به این دلیل که ابراهیم وزنهای سیاسی به شمار نمیرفت، از کیفر کردن او چشم پوشید[۳۱].
قیام ابو السرایا
قیام «ابو السرایا» که در روزگار امام جواد(ع) به وقوع پیوست، یکی از مهمترین و بزرگترین قیامهای مردمی بود که با هدف تحقق مسائل سرنوشتساز برای تمام امت اسلامی و با شعار «فرد مورد رضایت از آل محمد(ص)» که در واقع امید محرومان و ستمدیدگان به شمار میرفتند، صورت گرفت. از آنجا که غالب سرزمینهای اسلامی به این دعوت پاسخ دادند، چیزی نمانده بود که این قیام، حکومت عباسیان را متزلزل و سرنگون کند.
رهبری این قیام را ابو السرایا که در تکاپوی روزگار کارآزموده و آبدیده شده و از عقلی فوقالعاده کارآمد برخوردار بود برعهده داشت. او با مهارت و توانمندیاش توانست فرزندان امام موسی بن جعفر(ع) را جذب کرده، فرماندهی سپاه خود را به آنان بسپارد. همین اقدام ابو السرایا بود که مردم را واداشت تا قیام او را تأیید کرده، با شور و اشتیاق فراوان به سپاه او بپیوندند، اما مأمون توانست با سیاست فوقالعاده زیرکانه این قیام را در نطفه خفه کند.
او برای رسیدن به این هدف، امام رضا(ع) را از مدینه منوره به خراسان فراخواند و آن حضرت را مجبور به پذیرش منصب ولایتعهدی کرد و بدین ترتیب به عامه مردم إلقا کرد که همانند علویان میاندیشد. برای ترسیخ این باور، با علویان از در مهرورزی درآمد و به دستگاه تبلیغات حکومتی دستور داد تا از معاویه بد گفته، امیر المؤمنین علی بن ابی طالب را برتر از دیگر اصحاب پیامبر(ص) بخوانند. روش مأمون کارگر افتاد و عامه مردم باور کردند که مأمون از شیعیان است. این حرکت مکارانه مأمون به ثمر نشست و او توانست بر تمام حوادث چیره شده، قیام ابو السرایا را فرو نشاند[۳۲].
امام جواد(ع) بخش اعظم حیات خود را در فضای مکرآلودی که مأمون ساخته بود سپری کرد و چند صباحی پس از مرگ مأمون، آن حضرت نیز جان به جان آفرین سپرد. از منظر برخی از مورخان، مأمون نسبت به امام جواد(ع) محبت خالصانه داشت و بیش از حد به او علاقه میورزید. از همینرو دختر خود، ام الفضل را به همسری امام درآورد، او را از عطای فراوان خویش بهرهمند و از او مراقبت و حفاظت میکرد و از گزند روزگار بر او بیمناک بود.
مأمون خود اظهار میداشت این کارها را فقط برای جلب خشنودی حضرت حق و رسیدن به پاداش او کرده، میخواهد بدین وسیله پیوند خویشاوندی را که پدرانش گسسته بودند برقرار ساخته، صله رحم کند. پرواضح است که این همه تکریم و بزرگداشت که از سوی مأمون نسبت به امام جواد(ع) صورت میگرفت، از سر علاقه و ارادت او به امام(ع) نبوده، انگیزههای سیاسی در پس این رفتار نهفته بود که در مبحثهای آینده بدان خواهیم پرداخت.
تأملی نه چندان طولانی در بررسی زندگی مأمون و شناختن گرایشهای فکری- اعتقادی او و نیز رفتار مهرآمیز و همراه با احترام مأمون در برخورد با امام جواد(ع) ضرورت دارد، به ویژه اگر به ارتباط موضوعی شیوه رفتاری و سیاست مأمون با زندگی امام جواد(ع) توجه داشته باشیم[۳۳].
شهادت امام رضا(ع) و امامت حضرت جواد(ع)
همانگونه که امامان معصوم(ع) امام و جانشین پس از خود را با نام و مشخصات به مؤمنان معرفی میکردند، امام رضا(ع) نیز امر امامت حضرت جواد(ع) را در میان مردم تحکیم و او را به امامت پس از خود منصوب فرمود.
در اینجا به مواردی میپردازم که طی آنها امام رضا(ع) به تثبیت امامت امام جواد(ع) پرداخت و شیعیان را به چنگ انداختن در رشته و ریسمان محکم امامت فراخواند.
- راوی میگوید: «یکی از کسانی که نزد حضرت رضا(ع) بود مرا خبر داد که چون جماعت حاضر در محضر آن حضرت برخواستند، امام(ع) به آنان فرمود: با ابو جعفر (امام جواد)(ع) دیدار کنید و بر او سلام نمایید و پیمان خود را با او به عنوان امام تجدید نمایید. هنگامی که آن جماعت برخاستند، امام رو به من نمود و فرمود: خدا مفضل را رحمت کند که به کمتر از این مقدار گفتار بسنده میکرد»[۳۴].
- نیز از راوی نقل شده است که: «در محضر امام رضا(ع) درباره چیزی (امامت) سخن به میان آمد، امام(ع) فرمود: چه نیازی به آن دارید؟ این ابو جعفر در میان شما ست. او را در مجلس خود نشانده و جانشین خویش قرار دادهام. ما خاندانی هستیم که کودکانمان تمام آنچه از دانش دارند موبهمو از بزرگانمان به ارث میگیرند[۳۵].
- همچنین راوی نقل کرده است: «سخنان علی بن جعفر را با حسن بن الحسین بن علی بن الحسین شنیدم که میگفت: به یقین خدا ابو الحسن الرضا(ع) را هنگامی که برادران و عموهایش بر او ستم کردند، یاری نمود. آنگاه پس از سخنانی دراز گفت: برخاستم و دست ابو جعفر (جواد)، محمد بن علی الرضا(ع) را گرفته، گفتم: نزد خدا گواهی میدهم که تو امام من هستی. امام رضا(ع) گریست و فرمود: ای عمو، پدرم از رسول خدا(ص) نقل کرد که آن حضرت فرمود: «بِأَبِي ابْنُ خِيَرَةِ الْإِمَاءِ النُّوبِيَّةِ الطَّيِّبَةِ، يَكُونُ مِنْ وُلْدِهِ الطَّرِيدُ الشَّرِيدُ، الْمَوْتُورُ بِأَبِيهِ وَ جَدِّهِ، صَاحِبُ الْغَيْبَةِ، يُقَالُ: مَاتَ أَوْ هَلَكَ أَوْ أَيَّ وَادٍ سَلَكَ؟»؛ پدرم فدای بهترین کنیزان پاک از مردم «نوبه» باد، آنکه فرزندش گریزان و جلای وطن نموده که هنوز خونخواهی پدر و جدش نکرده است، همان فرزندی که صاحب غیبت طولانی است. درباره او خواهند گفت: به هرجا که رفته باشد، مرده و هلاک شده است. آیا این را از پدرم شنیدهای؟ گفت: فدایت شوم، راست میگویی[۳۶].
- راوی میگوید: «به امام رضا(ع) گفتم: پیش از آنکه خدای ابو جعفر(ع) را به تو عطا کند، در اینباره با تو سخن میگفتیم و میفرمودی: خدا پسری به من عطا خواهد کرد. چنان شد و چشم ما را به وجود فرزندت روشن گرداند. اگر آن رخداد شوم -که خدای آن را نخواهد- پیش آید به که رجوع کنیم؟ امام رضا(ع) با اشاره دست، ابو جعفر(ع) را که نزد حضرت ایستاده بود نشان داد. به او عرض کردم: فدایت شوم، به این کودک سه سال رجوع کنیم؟ امام رضا(ع) فرمود: خردسالی زیانی به آن (امامت) نمیرساند. عیسی در کمتر از سه سالگی به رسالت مبعوث شد[۳۷].
- راوی میگوید: «نزد ابو الحسن الرضا(ع) بودم که فرزندش، ابو جعفر را که در سنی کودکی بود، نزد حضرت آوردند. امام(ع) فرمود: این، مولودی است که با برکتتر از او برای شیعیان ما زاده نشده است[۳۸].
- نیز راوی گفته است: «زمانی که ابو جعفر(ع) به دنیا آمد، به حضور امام رضا(ع) رسیدم. آن حضرت فرمود: خدای ـ جل و علا ـ فرزندی به من عطا فرمود که وارث من و وارث آل داوود است[۳۹].
- همچنین از راوی نقل شده است که: «در حضور امام رضا(ع) بودم. آن حضرت فرزند خردسالش را خواست و او را در دامن من نشاند و فرمود: جامه از تن او برکن. چنان کردم. امام(ع) فرمود: میان دو شانه او را بنگر، مانند مهر در داخل گوشت قرار دارد. آیا آن را میبینی مانند همین مهر در همین موضع از بدن پدرم نیز وجود داشت[۴۰].
- در روایت است که: «امام رضا(ع) همیشه فرزندش محمد (جواد) را گرامی و بزرگ میداشت و با کنیه نام میبرد و -مثلا- میفرمود: ابو جعفر به من نوشت و به ابو جعفر نوشتم. در آن هنگام ابو جعفر، خردسال بود و در مدینه سکونت داشت. راوی میگوید: نامههای ابو جعفر در نهایت شیوایی و زیبایی بود. میشنیدم که امام رضا(ع) میفرمود: «أَبُو جَعْفَرٍ وَصِيِّي وَ خَلِيفَتِي فِي أَهْلِي مِنْ بَعْدِي»؛ پس از من ابو جعفر وصی من و جانشین من در میان خاندانم است[۴۱].
- راوی روایت کرده است: «از دعبل بن علی خزاعی شنیدم که میگفت: قصیده خود را برای سرورم علی بن موسی الرضا(ع) خواندم... امام(ع) فرمود: «يَا دِعْبِلُ الْإِمَامُ بَعْدِي مُحَمَّدٌ ابْنِي وَ بَعْدَ مُحَمَّدٍ ابْنُهُ عَلِيٌّ وَ بَعْدَ عَلِيٍّ ابْنُهُ الْحَسَنُ وَ بَعْدَ الْحَسَنِ ابْنُهُ الْحُجَّةُ الْقَائِمُ الْمُنْتَظَرُ»؛ ای دعبل، پس از من، فرزندم محمد (جواد) امام است و پس از محمد فرزندش علی و پس از علی، فرزندش حسن (عسکری) و پس از حسن فرزندش حجت قیامکننده منتظر امام است[۴۲].[۴۳]
امام جواد(ع) هنگام شهادت پدر
ابو الصلت هروی میگوید: «در حضور امام رضا(ع) بودم که حضرتش به من فرمود: ای ابو الصلت، وارد اتاقی شو که قبر هارون در آن است و از چهار جهت آن خاک برگیر و نزد من بیاور. روانه شدم و آنچه را حضرت خواسته بود فراهم کرده، آوردم. امام(ع) که در درگاه بود فرمود: از آن خاک به من بده. خاک را به حضرت دادم و او پس از بوییدن خاک، آن را به کناری افکند و فرمود: در اینجا (خاک) قبری برای من حفر میشود. سنگی پدیدار میگردد که اگر تمام دیلمهای موجود در خراسان را برای کندن آن فراهم آورند، ممکن نخواهد شد. آنگاه خاک بالای سر و پایین پا را بویید و همان سخن را بر زبان آورد. سپس فرمود: این خاک را بده که از تربت (مدفن) من است. در این هنگام فرمود: در این مکان قبری برای من حفر میشود. به آنان فرمان بده تا اندازه هفت پله به سمت پایین حفر کنند و قبری بدون لحد برای من تهیه کنند و اگر جز به ساختن لحد راضی نشدند، از آنان بخواه تا لحد را دو ذراع و یک وجب بسازند و بدان که خدا هر مقدار که بخواهد آن را وسعت میبخشد. چون لحد را آماده کردند، در قسمت بالای سر رطوبتی خواهی دید.
در این هنگام چیزهایی که آن را به تو خواهم آموخت بخوان. آب جوشش خواهد گرفت و لحد را پر خواهد کرد. در آب داخل لحد ماهیانی کوچک خواهی دید. نانی که به تو دادهام برای آنها خرد کن و درون آب بریز و آن ماهیان آن نان را خواهند خورد. چون نان تمام شود ماهی بزرگی پدیدار شده، تمام آن ماهیها را بلعیده و سپس ناپدید خواهد شد. در این وقت، دستت را بر آب بگذار و آنچه به تو خواهم آموخت بخوان که در نتیجه آب به زمین فرو خواهد رفت و چیزی از آن باقی نخواهد ماند. فراموش نکنی که این کار را باید در حضور مأمون انجام دهی. ای ابو الصلت، فردا نزد این فاجر (مأمون) خواهم رفت و اگر با سر برهنه خارج شدم، با من سخن بگو و با تو سخن خواهم گفت، اما اگر سر خویش را پوشانده داشتم با من سخن مگو.
ابو الصلت میگوید: چون صبح فرا رسید، امام(ع) جامههای خویش بر تن نمود و در محراب به انتظار نشست. در همین هنگام، غلام مأمون وارد شد و به امام(ع) گفت: امیر المؤمنین تو را فراخوانده است دعوت او را اجابت کن. امام(ع) پایافزار به پا کرد و ردای خود بر دوش انداخت و به سوی کاخ مأمون رفت. من نیز به دنبال او به راه افتادم. طبقی از انگور و طبقهای میوه پیش روی مأمون قرار داشت و خوشه انگوری نیز در دست مأمون بود که مقداری از آن را خورده بود.
چون نگاه مأمون به امام رضا(ع) افتاد به سوی حضرت شتافت و او را در آغوش کشیده، با وی معانقه کرد و انگور را به امام(ع) داد و گفت: انگوری بهتر از این ندیدهام. امام(ع) فرمود: انگوری این چنین خوب شاید از بهشت باشد. مأمون از امام(ع) خواست تا از آن انگور بخورد، اما امام(ع) فرمود: مرا از این کار معاف دار. مأمون گفت: باید بخوری. چه چیزی تو را از خوردن انگور باز میدارد؟ شاید ما را به چیزی (توطئهای) متهم میکنی؟ امام(ع) خوشه انگور را گرفت و از آن خورد. مأمون مجددا خوشهای به امام(ع) داد و آن حضرت سه دانه از آن خوشه تناول نمود، سپس آن را افکند و برخاست. مأمون از امام(ع) پرسید: به کجا میروی؟ امام(ع) فرمود: همانجایی که مرا فرستادی.
آنگاه امام رضا(ع) در حالی که سر خود را پوشانده بود از نزد مأمون خارج شد. چون حال را چنین دیدم با حضرتش سخن نگفتم و آن بزرگوار وارد خانه شد. به دستور امام(ع) درب خانه بسته شد و او در بستر خویش آرمید. من اندوهزده، میان حیاط خانه ایستادم. در همین حال جوانی زیباروی با موی مجعد که شبیهترین مردم به امام رضا(ع) بود وارد شد. به سوی او شتافته، گفتم: درب خانه بسته بود، چگونه وارد خانه شدی؟ فرمود: آنکس که در این هنگام مرا از مدینه به خراسان آورد، همو مرا از درب بسته وارد خانه کرد. پرسیدم: که هستی؟ فرمود: «أَنَا حُجَّةُ اللَّهِ عَلَيْكَ يَا أَبَا الصَّلْتِ أَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ»؛ ای ابو الصلت، من حجت خدا بر تو، محمد بن علی هستم.
آنگاه به سمت پدر بزرگوارش رفت و به من دستور داد تا با وی همراه شوم. چون امام رضا(ع) فرزند را دید، مشتاقانه به سمت او شتافته، او را در آغوش کشید و به سینه خود فشرد و میان دو چشم او را بوسید. سپس فرزندش را به سمت بستر خود کشید. محمد بن علی(ع) بر پدر خم شده، او را میبوسید و در آن حال مطالبی بین آن دو ردوبدل میشد که من آنها را نمیفهمیدم. و سرانجام امام رضا(ع) جان به آفریدگار تسلیم کرد.
ابو جعفر(ع) فرمود: ای ابو الصلت، برخیز و ظرف شستوشو و آب را از خزانه (صندوقخانه) بیاور. گفتم: در خزانه آب و ظرفی وجود ندارد. امام(ع) فرمود: آنچه به تو گفتم همان کن.
بنا به دستور امام(ع) وارد خزانه شدم و در آنجا ظرف و آبی یافتم، آن را برداشته، بیرون آمدم و خود را آماده کردم تا در غسل دادن امام رضا(ع) ابو جعفر را یاری کنم، اما او فرمود: ای ابو الصلت به کناری رو؛ زیرا کسی جز تو هست تا مرا در این کار یاری دهد. آنگاه به غسل دادن امام(ع) پرداخت. پس از اتمام غسل به من فرمود: داخل خزانه شو و سبدی را که کفن و حنوط او (امام رضا)(ع) در آن است بیاور. وارد خزانه شدم و سبدی را دیدم که تابهحال آن را در خزانه ندیده بودم. سبد را نزد امام(ع) بردم و او پس از کفن پدر، بر پیکرش نماز گزارد. پس از فراغت از نماز فرمود: تابوت را بیاور. گفتم: نزد نجار میروم تا دستور ساختن و تهیه تابوت به او بدهم. امام(ع) فرمود: در خزانه تابوتی وجود دارد.
وارد خزانه شدم و این بار تابوتی دیدم که پیش از این در خزانه نبود. آن را برای حضرت بردم. او پیکر امام رضا(ع) را در تابوت گذارد و دو پای حضرت را کنار یکدیگر قرار داد و دو رکعت نماز گزارد. هنوز نماز را به پایان نرسانده بود که تابوت از زمین جدا شد و سقف خانه شکاف برداشت و تابوت از آن خارج شد. گفتم: ای پسر رسول خدا، اکنون مأمون سر خواهد رسید و پیکر امام رضا(ع) را از ما خواهد خواست. در این صورت چه کنیم؟
امام(ع) فرمود: ای ابو الصلت، ساکت (آرام) باش که تابوت باز خواهد گشت. بدانکه هر پیامبری که در مشرق بمیرد و وصیی که در مغرب بمیرد، خدای روح و بدن آنان را در یکجا گرد خواهد آورد. هنوز سخن امام(ع) به پایان نرسیده بود که باز سقف خانه از هم شکافت و تابوت فرود آمد. امام جواد(ع) پیکر امام رضا(ع) را از تابوت خارج کرد و بر بستر امام(ع) نهاد، چنانکه گویی غسل داده نشده و تکفینی نگردیده است. سپس فرمود: ای ابو الصلت، برخیز و درب خانه را باز کن که مأمون بر در سراست. چون درب خانه را باز کردم، مأمون و غلامان او را پشت درب دیدم.
مأمون در حالی که اندوهزده مینمود و گریبان چاک زده بود، بر سر زنان وارد خانه شد و فریاد برآورد: ای سرور من، داغدار تو شدم. آنگاه وارد اتاق شد و بالای سر امام(ع) نشست و به همراهان گفت: به تجهیز او بپردازید. سپس فرمان داد تا قبری حفر کنند و همانطور که امام(ع) فرموده بود و با همان تفصیل و خصوصیات اتفاق افتاد. یکی از نزدیکان مأمون به او گفت: آیا تو او را امام میدانی؟ گفت: همینطور است. او امام است.
گفت: بنابراین امام باید مقدم بر دیگر مردم باشد. مأمون فرمان داد تا در جهت قبله قبری حفر کنند. گفتم: امام(ع) به من دستور داده تا قبری به گودی هفت پله برای او حفر کرده، بدون ساختن لحد، زمین را شکافته، او را دفن کنم. مأمون گفت: آنچه ابو الصلت بگوید همان کنید، جز در مورد کندن زمین که به جای آن لحد بسازید.
چون مأمون رطوبت، آب، ماهیان و... داخل قبر را دید گفت: امام در زمان حیات خود شگفتیهای بسیاری به ما نمایاند و اینک پس از وفاتش نیز شگفتی میآفریند.
یکی از وزیران که در کنار مأمون بود گفت: آیا میدانی امام رضا(ع) چه پیامی برای تو فرستاد؟ مأمون گفت: نه. وزیر گفت: او با این معجزه تو را باخبر میکند که شما عباسیان با تمام گستردگی و زیادی افراد و برحذر بودنتان از گزندها، همانند این ماهیان هستید که چون اجل شما سر رسد، نشانههایتان از بین برود و دولت و صولتتان به فرجام کار خود رسد و خداوند یکی از ما خاندان را بر شما مسلط خواهد کرد و او تمام شما را نابود خواهد نمود. مأمون گفت: راست گفتی.
آنگاه مأمون به من گفت: ای ابو الصلت آن کلامی (ذکری) که بر زبان آوردی به من بیاموز. گفتم: به خدا سوگند، همین لحظه آن را فراموش کردم. آنچه به مأمون گفتم راست بود. امام رضا(ع) دفن شد و مأمون دستور داد مرا به زندان افکنند. یک سال در زندان ماندم و عرصه بر من تنگ شده بود.
شبی را تا صبح بیدار ماندم، به درگاه خدا عرض نیاز کردم و دعایی خواندم که دربردارنده نام محمد و خاندان او بود و از خدا خواستم تا به حرمت این خاندان مرا از زندان رهایی بخشد. هنوز دعای من به پایان نرسیده بود که ابو جعفر، محمد بن علی(ع) وارد شد و به من فرمود: ای ابو الصلت دل تنگ شدهای؟ گفتم: به خدا سوگند آری. فرمود: برخیز و بیرون شو. آنگاه دستی بر بندهایی که بر دست و پا داشتم نهاد و آنها را باز کرد و دست مرا گرفت و از خانه بیرون برد. نگهبانان مرا میدیدند، اما قدرت انجام هیچکاری نداشتند و متعرض من نشدند و من از درب خانه خارج شدم. آنگاه به من فرمود: در امان خدا راه خود را در پیش گیر و برو که نه تو به او خواهی رسید و نه او به تو دست خواهد یافت. ابو الصلت گفت: تا به امروز با مأمون روبرو نشدهام»[۴۴].[۴۵]
امام جواد(ع) و مأمون عباسی
پس از شهادت امام رضا(ع)، مأمون برای خواباندن فتنه رقبای عباسی خود از مرو به بغداد حرکت کرد و در بغداد مقیم شد. و امام جواد(ع) را در سال ۲۰۴ (هـ. ق) یعنی یک سال پس از شهادت امام رضا(ع) از مدینه به بغداد احضار کرد. مأمون هدفش از این احضار، کنترل و مراقبت بر رفتار و فعالیتهای حضرت جواد(ع) بود.
در این راستا تصمیم گرفت دختر خود امالفضل را به عقد امام درآورد و حضرت را داماد خود کند. طبیعی است از این رهگذر بود که مأمون به راحتی میتوانست از طرفی امام را در کنترل خود داشته باشد و از طرف دیگر آمد و شد شیعیان و تماسهای آنان را با حضرت کشف و مهار کند.
انتخاب این شیوه که تحمیل ازدواج سیاسی بر امام، به این جهت اتخاذ شد که اولاً: مأمون متهم بود که حضرت رضا(ع) را به شهادت رسانده، اکنون میبایست با فرزند وی، حضرت جواد(ع) به گونهای رفتار نماید که از آن اتهام نیز تبرئه گردد، ثانیاً: با ظهور این ازدواج ناخواسته و تحمیلی، امام با یک جاسوس خانگی مواجه است تا مراقبی دائمی از درون خانه بر امام کنترل و نظارت داشته باشد و خلیفه از هیچ کاری از امور داخلی امام بیخبر نماند و دختر مأمون به راستی این وظیفه خبرچینی و گزارشگری را انجام میداد. ثالثاً: میخواست با این وصلت امام را با دربار پر عیش و نوش خود مرتبط و با چشمانداز فاسد خود به نحوی امام را به لهو و لعب و فسق و فجور بکشاند و بر عظمت امام لطمه وارد سازد و از مقام عصمت ساقط کند. رابعاً: با این وصلت علویان را از اعتراض و قیام علیه خود باز دارد و خود را دوستدار و علاقمند به آنان وانمود کند. خامساً: در راستای عوامفریبی، مأمون بارها میگفت: من به این وصلت اقدام کردم تا ابو جعفر از دخترم صاحب فرزند شود و من پدربزرگ کودکی باشم که از نسل پیامبر است. اما خوشبختانه این آرزو بینتیجه و بیثمر ماند[۴۶].
امام جواد(ع) و معتصم عباسی
امام جواد(ع) تنها دو سال در دوران خلافت معتصم زنده ماند و سرانجام به وسیله همان نظام منحرف به شهادت رسید. ماندن امام جواد(ع) در مدینه، معتصم را نگران میکرد؛ چراکه هماره او را خطر بزرگی برای خود میدانست. این بود که آن حضرت را از مدینه به بغداد فراخواند تا از نزدیک، لحظههای او را زیر نظر گرفته، بر حرکات و سکنات امام جواد(ع) اشراف کامل داشته باشد. امام جواد(ع) نیز به خواسته معتصم راهی بغداد شد و دو روز مانده به آخر ماه محرم سال ۲۲۰ ﻫ. ق وارد مرکز حکومت معتصم شد و در ماه ذی قعده همان سال به دیدار معبود شتافت[۴۷].
وجود امام(ع) بزرگترین دغدغه خلیفه عباسی بود. معتصم که او را بزرگترین خطر برای دستگاه خلافت و پادشاهی خود میدید، برای از میان برداشتن آن حضرت راهی را میجست که کارآمدتر و کمضررتر باشد. او پس از سبک و سنگین کردنهای فراوان ام الفضل دختر مأمون و همسر امام جواد(ع) را بهترین گزینه برای عملی ساختن هدف شوم خود یافت. معتصم دو ویژگی مطلوب در ام الفضل میدید که میتوانست در کشتن امام جواد(ع) انگیزه خوبی برای او باشد:
- نخست: ام الفضل پیوند و وابستگی محکمی با خط خلافت عباسی داشت؛ زیرا دختر مأمون و خلیفه وقت، معتصم عموی او بود. وانگهی از نظر اعتقادی در مرحلهای نبود که پیوندهای خویشاوندی را نادیده بگیرد؛ لذا به آسانی تسلیم خواسته معتصم شده و طرح او را در مورد امام جواد(ع) عملی میکرد.
- دوم: حسادت و کینه او نسبت به امام جواد(ع) بود؛ زیرا ام الفضل از داشتن فرزند محروم بود و از دیگر سو، امام(ع) زنان دیگری داشت که یکی از آنان امام هادی(ع) را برای حضرت به دنیا آورد و دیگر اینکه حسادت او از دید مردم پنهان نبود.
بنا به قول مورخان، ام الفضل با مسموم کردن امام جواد(ع) جنایت بزرگ خود را مرتکب شد. وی مقداری انگور رازقی را به زهر آلوده کرد و برای ابو جعفر آورده، نزد او گذارد. چون ابو جعفر از آن انگور خورد ام الفضل از کرده خود پشیمان شد و گریه سر داد. ابو جعفر به او گفت: چرا گریه میکنی؟ به خدا سوگند، خدا به فقری جبرانناپذیر و به بیماریای که نتوان پنهانش کرد گرفتارت خواهد نمود. ام الفضل در اثر نفرین ابو جعفر از ناحیه اندام زیرین خود دچار بیماری شد و هرچه اندوخته بود هزینه بیماری خود کرد و تهیدست شد، به گونهای که بر او ترحم کرده، اندک مالی به او میدادند. سرانجام، آن بیماری ام الفضل را از پای درآورد»[۴۸]. امام جواد(ع) با خوردن انگور زهرآلوده که ام الفضل فراهم آورد، سخت رنجور شد و مسموم از دنیا رفت[۴۹].
منابع
پانویس
- ↑ نوبه، منطقهای است در آفریقا که بر کرانه نیل، بین اسوان و دنقله (در مصر) واقع شده است.
- ↑ مستدرک عوالم العلوم، ج۲۳، ص۲۰.
- ↑ حیاة الامام محمد الجواد(ع)، ص۲۲.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۱، ص ۶۵.
- ↑ مستدرک عوالم العلوم، ج۲۳، ص۲۷- ۲۹.
- ↑ مستدرک عوالم العلوم، ج۲۳، ص۳۱.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۱، ص ۶۵.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۱، ص ۶۹.
- ↑ الحیاة السیاسیة للإمام الرضا(ع)، ص۶۶.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۱، ص ۷۱.
- ↑ الحیاة السیاسیة للإمام الرضا(ع)، ص۱۰۸: يَا لَيْتَ جَوْرَ بَنِي مَرْوَانَ دَامَ لَنَا *** وَ عَدْلُ بَنِي الْعَبَّاسِ فِي النَّارِ.
- ↑ الحیاة السیاسیة للإمام الرضا(ع)، ص۱۰۸- ۱۰۹.
- ↑ مروج الذهب، ج۳، ص۲۲۲.
- ↑ المحاسن و المساوئ، ص۳۳۹.
- ↑ مختصر تاریخ العرب و التمدن الاسلامی، ص۱۸۴.
- ↑ تاریخ الخمیس، ج۲، ص۳۳۱.
- ↑ تاریخ الخمیس، ج۲، ص۴۶۳- ۴۶۴.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۱، ص ۷۳.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۱، ص ۷۵.
- ↑ مقریزی، السلوک لمعرفة دول الملوک، ج۱، ص۱۶.
- ↑ التنبیه و الاشراف، ص۳۰۲.
- ↑ عیون التواریخ، ج۳، برگه ۲۱۲.
- ↑ سمط النجوم، ج۳، ص۳۰۶.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۱، ص ۷۷.
- ↑ اتجاهات الشعر العربی، ص۷۳.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۱، ص ۷۹.
- ↑ «بگو خداوندا! ای دارنده فرمانروایی! به هر کس بخواهی فرمانروایی میبخشی و از هر کس بخواهی فرمانروایی را باز میستانی و هر کس را بخواهی گرامی میداری و هر کس را بخواهی خوار میگردانی؛ نیکی در کف توست بیگمان تو بر هر کاری توانایی» سوره آل عمران، آیه ۲۶.
- ↑ عیون التاریخ، ج۳، برگه ۲۱۱؛ حیاة الإمام الجواد، ص۱۹۳- ۱۹۷.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۱، ص ۸۱.
- ↑ حیاة الإمام الجواد، ص۱۹۸.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۱، ص ۸۲.
- ↑ حیاة الإمام الجواد، ص۱۹۸- ۱۹۹.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۱، ص ۸۳.
- ↑ کافی، ج۱، ص۲۵۶.
- ↑ کافی، ج۱، ص۲۵۷.
- ↑ إعلام الوری، ج۲، ص۹۲.
- ↑ إعلام الوری، ج۲، ص۹۳.
- ↑ إعلام الوری، ج۲، ص۹۵.
- ↑ مستدرک عوالم العلوم، ج۲۳، ص۶۸.
- ↑ مستدرک عوالم العلوم، ج۲۳، ص۶۹.
- ↑ مستدرک عوالم العلوم، ج۲۳، ص۷۲.
- ↑ مستدرک عوالم العلوم، ج۲۳، ص۷۳ و ۷۶.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۱، ص ۱۰۷.
- ↑ امالی، ص۵۲۶، ح۱۷؛ العیون، ج۲، ص۲۴۲، ح۱؛ الوسائل، ج۲، ص۸۳۷، ح۴ (به نقل از: دو منبع پیشین)؛ بحار الانوار، ج۴۹، ص۳۰۰، ح۱۰؛ ج۸۲، ص۴۶، ح۳۵؛ مدینة المعاجز، ص۴۹۸، ح۱۱۴؛ ص۵۲۴، ح۳۷. قطب راوندی نیز این مطلب را از ابو عبدالله، محمد بن سعید نیشابوری از ابو الصلت نقل کرده است. ر.ک: خرائج، ج۱، ص۳۵۲، ح۸.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۱، ص ۱۱۰.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۱، ص ۱۵۳ ـ ۱۶۸.
- ↑ اربلی، کشف الغمة فی معرفة الائمة، ج۲، ص۳۶۱.
- ↑ بحار الانوار، ج۵۰، ص۱۷.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۱، ص ۱۷۰-۱۸۹.