سرگذشت زندگی امام هادی در تاریخ اسلامی

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت

رشد و پرورش حضرت امام هادی(ع)‌

  1. نسب شریف آن حضرت‌: وی ابو الحسن علی بن محمّد جواد فرزند علی رضا فرزند موسی کاظم فرزند جعفر صادق فرزند محمّد باقر فرزند علی زین العابدین فرزند حسین سبط فرزند علی بن ابی طالب(ع)، دهمین پیشوا از پیشوایان اهل‌بیت(ع) می‌باشد. مادرش کنیزی امّ ولد بوده که به او سمانه مغربیه‌[۱] گفته می‌شد و همچنین به امّ الفضل نیز مشهور است‌[۲].
  2. ولادت و رشد آن حضرت‌: آن حضرت(ع) در نیمه ذی الحجّه یا دوّم رجب سال ۲۱۲ یا ۲۱۴ ه. ق دیده به جهان گشود[۳]. ولادت آن حضرت در روستای صریا به وقوع پیوسته که در مسافت سه میلی شهر مدینه می‌باشد[۴].
  3. بشارت دادن پیامبر اکرم(ص) به ولادت آن حضرت‌: حضرت پیامبر اکرم(ص) بشارت ولادت حضرت امام هادی(ع) را در ضمن حدیثی طولانی که درباره ائمّه(ع) بیان فرموده‌اند این‌گونه بیان داشته‌اند: و خداوند در صلب او- منظور حضرت امام جواد(ع) می‌باشد- نطفه‌ای را به‌وجود می‌آورد که از آن نطفه فرزندی متولّد می‌شود نه ظالم و نه سرکش، بلکه نیکوکار و مبارک، پاکیزه و نیکو. خداوند متعال نام او را در نزد خود علی بن محمّد قرار داده، لباس آرامش و وقار بر اندام او پوشانده، دانش‌ها را در نزد او به ودیعت نهاده است. هر سرّ پوشیده‌ای در دستان او قرار گرفته و در سینه‌اش همان است که خداوند متعال او را بدان خبر داده. و نیز دشمنانش را از مخالفت با او برحذر داشته است...[۵].
  4. کنیه و القاب امام هادی(ع)‌: کنیه امام هادی(ع) ابو الحسن می‌باشد، و برای مشخّص شدن این کنیه از کنیه دو امام دیگر یعنی حضرت امام کاظم و امام رضا(ع) که آنها نیز دارای کنیه ابو الحسن بودند، به امام هادی(ع) ابو الحسن ثالث یا سوم می‌گفتند.

آن حضرت دارای القاب فراوانی بوده‌اند که می‌توان از میان آنها به این القاب اشاره نمود: هادی، نقی،- که این دو لقب مشهورترین لقب‌های آن حضرت می‌باشند- مرتضی، فتّاح، ناصح و متوکل. البتّه آن حضرت پیروان خود را از اینکه او را با لقب متوکل بخوانند بازداشته؛ چراکه یکی از خلفای عبّاسی نیز به چنین لقبی ملقب گردیده بود[۶].

البتّه در کتاب مناقب این القاب نیز برای آن حضرت ذکر شده است: نجیب، هادی، مرتضی، نقی، عالم، فقیه، امین، مؤتمن، طیب و عسکری که این لقب، لقب فرزند آن حضرت نیز بوده و آن حضرت را به همراه فرزندش عسکریین(ع) نیز می‌خوانند[۷].[۸]

مراحل زندگی حضرت امام هادی(ع)‌

زندگی چهل ساله حضرت امام هادی(ع) را به لحاظ موضع‌گیری‌ها و اعمال آن حضرت، همچنین به لحاظ شرایطی که آن حضرت را احاطه کرده بود می‌توان به مراحل متعدّد و مختلفی تقسیم نمود.

امّا در عین‌حال تقسیم دوگانه با رویه‌ای که ما در تحلیل زندگی ائمّه(ع) در پیش گرفته‌ایم سازگاری بیشتری دارد. روش ما در تحلیل زندگی ائمّه(ع) بر چند مسأله متمرکز می‌شود. یکی از آن مسائل تنوّع مسئولیت‌ها و نقش‌هایی که ائمّه در جامعه خود ایفا نمودند به حسب شرایط و روابط سیاسی و اجتماعی که هرکدام از آن بزرگواران را دربرگرفته بود. منتهی آنچه موضع‌گیری‌های متعدّد آن بزرگواران را به هم پیوند می‌دهد و به عنوان جامع مشترک همه این موضع‌گیری‌ها شمرده می‌شود وحدت هدف در میان آن بزرگواران می‌باشد، و این هدف چیزی جز حفظ و صیانت شریعت اسلامی از تحریف و همچنین حفظ و نگهبانی امّت اسلام از فرورفتن در گرداب انحراف عقیدتی و دور شدن از اصول، همچنین حفظ و نگهداری در حدّ امکان از دولتی که پیامبر اکرم(ص) به عنوان دولت اسلام آن را پایه‌گذاری کرده بود در برابر خطر فروپاشی و سقوط می‌باشد. همچنین زمینه‌سازی برای اینکه ائمّه بتوانند زمام حکومت را در دست گیرند. البته تا آنجا که به دست گرفتن‌ این حکومت با ارزش‌هایی که خود این حکومت برای پیاده کردن و حفاظت از آنها بنا شده است منافات نداشته باشد.

اوّلین مرحله از زندگانی امام هادی(ع) در فاصله زمانی‌ای که آن حضرت در سایه‌سار امامت پدر بزرگوار خود حضرت امام جواد(ع) به سر آورده است، یعنی فاصله‌ای میان سال‌های ۲۱۲ تا ۲۲۰ ه. ق رخ می‌نماید. مرحله‌ای که حدّاکثر تقریبا هشت سال به طول انجامیده است.

در این مرحله امام هادی(ع) با خلفائی همچون مأمون و معتصم عبّاسی هم‌زمان بوده است.

امّا مرحله دوّم از زندگانی پربرکت حضرت امام هادی(ع) در مدت زمانی میان در دست گرفتن منصب امامت از سوی ایشان در پایان سال ۲۲۰ ه. ق تا هنگام وفات و شهادت آن بزرگوار در سال ۲۵۴ ه. ق که مدّت زمانی نزدیک به سی و چهار سال می‌باشد به وقوع پیوسته است.

امام هادی(ع) در این قسمت دوّم با شش تن از پادشاهان یا خلفای بنی عبّاس هم‌عصر بوده است که اسامی آنها به ترتیب عبارت است از:

  1. معتصم ۲۱۸-۲۲۷ ه؛
  2. واثق ۲۲۷-۲۳۲ ه؛
  3. متوکل ۲۳۲-۲۴۷ ه؛
  4. منتصر ۲۴۷-۲۴۸ ه؛
  5. مستعین ۲۴۸-۲۵۲ ه؛
  6. معتزّ ۲۵۲-۲۵۵ ه[۹].

حضرت امام هادی(ع) در سایه‌سار پدر

حضرت امام محمّد جواد(ع) در سال ۲۰۲ ه. ق، پس از شهادت پدر بزرگوارش حضرت امام علی بن موسی الرّضا(ع)، رهبری دینی و مرجعیت فکری و روحی شیعیان را بر عهده گرفت‌[۱۰].

در آن‌زمان عمر شریف آن حضرت حدود هفت سال بود، و آن حضرت با وجود کمی سن تمام اموری که در مدینه، مربوط به پدر بزرگوارش حضرت امام رضا(ع) بود اداره نموده و به همه غلامان و کنیزان امام رضا(ع) دستوراتی داده یا آنها را از بعضی کارها نهی و جلوگیری می‌نمود و هیچ‌یک از آنان با دستورات آن حضرت مخالفت نمی‌کرد[۱۱].

صفوان بن یحیی گوید: به حضرت رضا(ع) عرض کردم: پیش از آنکه خداوند متعال ابا جعفر را به شما عنایت کند ما از این مسأله از شما سؤال می‌کردیم و شما به ما می‌فرمودید خداوند متعال به من فرزند پسری خواهد داد. اکنون خداوند متعال به شما فرزند پسری داده و چشمان ما را روشن گردانیده است. خداوند ما را به روزی مبتلا نکند که از نعمت وجود شما محروم شویم. امّا اگر چنین واقعه‌ای اتّفاق افتاد ما به چه کسی پس از شما مراجعه کنیم؟ امام رضا(ع) با دست خود به حضرت جواد، ابو جعفر(ع) اشاره کردند درحالی‌که آن کودک در مقابل آن حضرت خوابیده بود. به آن حضرت عرض کردم: خداوند مرا فدای شما کند. او سه سال بیشتر ندارد![۱۲].

امام رضا(ع) در پاسخ صفوان بن یحیی فرمودند: خداوند متعال عیسی بن مریم را با شریعتی آسمانی مبعوث کرد درحالی‌که سنّ او کمتر از سنّی بود که ابو جعفر برای اقامه شریعت ما به امر امامت قیامت خواهد کرد[۱۳].

حضرت امام جواد(ع) پس از شهادت پدر بزرگوار خود مدّت ۱۸ سال و ۱۱ ماه و ۵ روز زندگی کردند که مدّت امامت آن حضرت نیز همین مقدار است‌[۱۴].[۱۵]

شیعیان و امامت حضرت جواد(ع) ‌

هنگامی که حضرت امام رضا(ع) به رفیق اعلی پیوست، امام جواد(ع) بیش از هفت سال نداشت، و این امامت زودهنگام اوّلین پدیده‌ای بود که حتّی برای خود شیعیان جالب‌توجّه بود، چه رسد به غیر آنها. و علی‌رغم زمینه‌سازی‌هایی که امام رضا(ع) قبل و بعد از رفتن به خراسان برای این پدیده انجام داده بود، حتّی بعضی از بزرگان شیعه نیز در این زمینه حیران شدند، چه رسد به دیگران.

به همین دلیل بود که عدّه‌ای از بزرگان شیعه در خانه یکی از ایشان برای بحث و بررّسی در رابطه با مسأله امامت، پس از امام رضا(ع) جمع شدند. از میان این اجتماع‌کنندگان می‌توان به این شخصیت‌ها اشاره نموده: ریان بن‌ صلت، یونس، صفوان بن یحیی، محمد بن حکیم و عبدالرحمان بن حجاج.

اجتماع این گروه با گریه آغاز شد، و پس از آنکه لختی گریستند یونس به آنها گفت: دست از گریه بردارید. چاره این است که صبر کنیم تا این فرزند- امام جواد(ع)- بزرگ شود. امّا ریان بن صلت این‌گونه کلام او را رد کرد که: «اگر امر امامت از جانب خداوند متعال برای کسی مقدّر شده باشد، کودک دو روزه مانند مرد صد ساله خواهد بود، و اگر امر امامت از جانب خداوند متعال برای کسی صادر نشده باشد، اگر پنج هزار سال هم عمر کند، نمی‌تواند آنچه را که بزرگان انجام می‌دهند، حتّی مقداری از آن را انجام بدهد، و این مسأله‌ای است که ما باید به آن توجّه کنیم...»[۱۶].

از این عبارت معلوم می‌شود که ریان بر این مطلب تأکید دارد که مفهوم امامت چون منصبی الهی است، مانند نبوّت است و اختیار و انتخاب این منصب به دست خداوند سبحان است که می‌فرماید: ﴿اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَهُ[۱۷].[۱۸]

عصر امام جواد(ع) ‌

امام جواد(ع) با دو تن از خلفای بنی عبّاس هم‌عصر بوده است. مأمون عبّاسی ۱۹۸-۲۱۸ه، معتصم عبّاسی ۲۱۸-۲۲۷ه، مأمون همواره به دوستی و محبّت با امام جواد(ع) تظاهر می‌کرد و دختر خود امّ الفضل را به ازدواج آن حضرت درآورد. البتّه او قبلا هم امام رضا(ع) را به دامادی گرفته و ولایت‌ عهدی خود را به او واگذار کرد و علویان را در دستگاه خود ارج و قرب داد[۱۹].

امّا رفتار و رویه معتصم با مأمون بسیار فرق داشت. حکومت او حکومتی استبدادی بود که با کمی مهربانی و حسن تدبیر همراه بود. مسعودی تاریخ نگار، معتصم را به نیکویی روش و راستی راه توصیف کرده است‌[۲۰].

نخستین خلفای عبّاسی در ایجاد و استمرار حکومت خود زیاد به اعراب اعتماد نداشته و اعتماد و اتکای بیشتر آنها به فارس‌ها بوده است. آنان مشاغل مهمّ نظامی و غیرنظامی را به افرادی که از نژاد فارسی بودند می‌سپردند و این کار منجر به این شد که فارس‌ها در میادین مختلف حکومت به برتری دست یافته و نقش عرب در دولت عبّاسی و مؤسّسات مختلف آن کمرنگ شود. این پدیده موجب رقابت بین عرب و فارس شد. این مسأله تا زمانی ادامه داشت که معتصم عبّاسی که مادر او از نژاد ترک بود به خلافت رسید. از آن‌زمان بود که دستگاه حکومت بر نژاد ترک اعتماد کرده، معتصم آنها را به عنوان گارد ویژه خود برگزید. مناصب دولتی را به آنها داده، ولایت استان‌های دور از مرکز را نیز به آنها سپرد. وی عرب را از دیوان عطا خارج کرده و به‌جای آنها ترک را در دیوان عطا داخل نمود. این امر باعث شد تا هم عرب و هم فارس، کینه ترک‌نژادان را به دل بگیرند.

جدالی که در این عصر به وقوع می‌پیوست تنها منحصر به جدال میان عرب و فارس و ترک نبود، بلکه پا فراتر نهاده و میان خود نژاد عرب نیز اختلاف و درگیری روی داده، شعله‌های آتش تعصّب میان اعراب «مضر»ی از شمال و اعراب یمنی از جنوب نیز شعله‌ور گردید[۲۱]. این نکته‌ای است که‌ توجّه به آن می‌تواند عمق جدال موجود داخل دستگاه حکومتی را بر ما آشکار نماید.

در یک دسته‌بندی می‌توان اقوامی را که در دولت عبّاسی در انتهای عصر اوّل وجود داشتند، به چهار دسته تقسیم نمود:

  1. عرب (مضری‌ها و یمنی‌ها)؛
  2. فارس (خراسانیانی) که عبّاسیان را در تأسیس حکومت عبّاسی یاری رساندند؛
  3. ترک که اداره دولت به دست آنها افتاد؛
  4. اهل ذمّه (یهود و نصاری).

گروه‌های دینی نیز در آن عصر به‌طور کامل از هم تفکیک شده بود، و هیچگاه به مسیحی اجازه یهودی شدن و به یهودی اجازه مسیحی شدن داده نمی‌شد و تغییر دین فقط منحصر بر دخول در دین اسلام بود. بردگان نیز در آن عصر طبقه بزرگی از طبقات جامعه اسلامی را تشکیل می‌دادند. سمرقند در آن روزگار یکی از بزرگترین بازارهای برده شمرده می‌شد؛ چراکه مردم آن شهر این کار را به عنوان حرفه خود انتخاب کرده و از این راه امرار معاش می‌نمودند.

از دیگر ویژگی‌های این دوران این بود که چون دولت عبّاسی گستره زیادی از جهان را تحت سلطه خود درآورده ثروت بی‌شماری پیدا کرده و تجارت آن رواج چشم‌گیری یافته بود، این امور اثر بزرگی در خلق یک نهضت فرهنگی داشت که مشرق‌زمین تا آن‌زمان شاهد چنین نهضت فرهنگی‌ای نبوده است. تا آنجا که همه مردم از خلیفه گرفته تا عوام، جویندگان دانش یا لااقل یاری‌کننده دانش و ادب بودند. در زمان این دولت مردم، سه‌ قارّه موجود آن روزگار را زیر پا می‌گذاشتند تا بتوانند به منابع دانش و عرفان دست یافته و با کوله‌باری از دانش و معرفت به شهرهای خود بازگشته و سپس آنچه را که با کوشش پی‌گیر خود کسب کرده بودند در کتاب‌هایی که بیشتر به دائرة المعارف شبیه بود به رشته تحریر درآورند. این کتاب‌ها به صورتی که تا پیش از این دوران به هیچ‌وجه توقع آن نمی‌رفت بیشترین نقش را در رساندن این دانش‌ها به ما داشته‌اند[۲۲].

این اوضاع شرق اسلامی در آن روزگار بود.

امّا در غرب سرزمین پهناور اسلامی نیز شهر «قرطبه» که امروزه در کشور اسپانیا با نام «کوردوبا» شناخته می‌شود با شهرهایی چون بغداد، بصره، کوفه، دمشق و فسطاط برابری می‌کرد، و از همین روی پایتخت مملکت اندلس شده، تا آنجا پیش رفت که مساجد این شهر، اروپاییانی را که برای نوشیدن آب زلال دانش از سرچشمه و بهره‌برداری از فرهنگ اسلامی به سمت کشور اسلام روی می‌آوردند به خود جذب کرده بود. به همین جهت بود که در مغرب کشور اسلام نیز طایفه‌ای از دانشمندان، شعرا، ادبا، فلاسفه، مترجمان، صلحا و... به‌وجود آمدند. می‌بینیم که اهتمام دانشمندان مسلمان نه‌تنها بر علوم نقلی مانند علم تفسیر، قراآت، علم حدیث، فقه و کلام بود، بلکه اهتمام آنان علوم عقلی همچون: فلسفه، هندسه، نجوم، طب، شیمی و... را نیز شامل گردیده بود.

در عصر اوّل عبّاسی مردم به فراگیری علوم دینی مشغول شده، متکلّمان بسیاری ظهور کرده، در رابطه با مسأله خلق قرآن به بحث پرداختند. تا جایی که خود مأمون نیز در این بحث‌ها داخل شده و در محضر خود مجالس مناظره‌ میان دانشمندان برپا می‌کرد. و به همین جهت هم بود که بعضی از مردم همچنان که او را بر برتری دادن حضرت علی بن ابی طالب بر دیگر خلفا عیب و نکوهش می‌کردند دخالت او در امور دینی را بر وی عیب می‌دانستند[۲۳].

در این عصر دو دسته از دانشمندان ظهور کردند:

  1. دسته اوّل: آنان بودند که خمیرمایه دانش و فرهنگ آنان بیشتر نقل و بررسی و درک کامل بود که آنان را اهل علم می‌نامیدند.
  2. و امّا دسته دوّم: کسانی بودند که خمیرمایه دانش و فرهنگ آنان بیشتر نوآوری و استنباط بود که آنان را اهل عقل می‌نامیدند[۲۴].

همچنین در این عصر دو مکتب مهمّ در عرصه فقه و فقاهت به‌وجود آمد: مکتب اهل حدیث در مدینه و مکتب رأی در عراق[۲۵].

اوضاع سیاسی‌

به ولایت‌عهدی گماردن بیش از یک نفر توسّط خلیفه سابق مانند اینکه دو برادر را هم‌زمان به عنوان ولی‌عهد معرّفی کنند که یکی پس از دیگری به مقام خلافت برسند، خود عامل مهمّی در ایجاد اختلال در وضع امنیتی دولت بود.؛ چراکه در نتیجه این کار نزاع و درگیری بر سر قدرت در میان این ولی‌عهدان درمی‌گرفت؛ زیرا یکی از آنها تصمیم می‌گرفت که ولایت‌عهدی پس از خود را به‌جای برادر خود که از جانب پدرشان برای ولایت‌عهدی و خلافت پس از او معین شده بود به فرزند خود بسپارد و پس از خود پسرش را به خلافت بنشاند. همچنان که این مسأله را به وضوح در میان امین و مأمون‌ عبّاسی شاهد بوده‌ایم‌[۲۶].

امین مردی خشن بود، امّا از نظر سیاست و تدبیر بسیار ضعیف بود. نشانه‌های ضعف تدبیر و سیاست او را می‌توان در آشوب‌هایی که در اثر درگیری و جدال او بر سر قدرت با برادرش مأمون به‌وجود آمده از سال ۹۳ه تا سال ۹۸ه استمرار یافت مشاهده کرد؛ چراکه می‌بینیم در طول این پنج سال یاران مأمون توانستند بر امین غلبه کرده، وی را به قتل رسانده و بر بغداد مسلّط شوند. از اینجا بود که مأمون به‌تنهایی اداره حکومت را در دست گرفت وی فرماندهان و فرمانداران برادرش امین را از کار برکنار کرده، یاران و انصار خود را به‌جای آنان به کار منصوب کرد. همان کسانی که در پیروزی او بر برادرش امین نقش به بسزائی داشتند.

در دوران حکومت مأمون نیز چند نهضت و حرکت مسلّحانه به وقوع پیوست، امّا سپاهیان دولت عبّاسی توانستند آنها را سرکوب کرده در نتیجه شهرهایی که به‌واسطه این نهضت‌ها از دولت مرکزی جدا شده بودند به زیر سلطه خلیفه بازگشتند. مأمون پس از اینکه وضع داخلی حکومت خود را استقرار بخشیده بر مملکت اسلامی سیطره پیدا کرد، در سال ۲۱۷ ه. ق به جنگ با کشور روم نیز پرداخت‌[۲۷].

یکی از شاعران عصر اوّل عبّاسی که اهل بغداد بوده و به علی بن ابی طالب اعمی شهرت داشته است، وضعیت سیاسی و اجتماعی این دوران از حکومت عبّاسیان را در اشعاری با این مضامین به تصویر کشیده است: «خلافت را فریبکاری وزیر، فسق و فجور امام و رأی نادرست‌ مشورت‌دهندگان از بین برده است». «این چیزی جز پیمودن راه فریب و گمراهی نیست که راه فریب و گمراهی از بدترین راه‌هاست». «کارهای خلیفه خود بسیار عجیب است. امّا عجیب‌تر از آن کارهای وزیر اوست». «و عجیب‌تر از کارهای خلیفه و وزیر این است که ما باید با کودکان خردسال نیز بیعت کنیم»

«ما باید با کسی بیعت کنیم که در آن حدّ از کودکی است که هنوز نمی‌تواند بینی خود را بگیرد و هنوز آثار و لوازم خردسالی در او به چشم می‌خورد» «سبب این کار جز دو نفر نیستند یکی ستمکار و یکی گمراه، که می‌خواهند کتاب نورانی خداوند را از بین ببرند» «و اگر گردش روزگار نبود می‌دیدید که این دو نفر به هیچ دردی نمی‌خورند» «امّا ما به فتنه‌هایی به بلندای کوه‌ها مبتلا شده‌ایم که به راحتی از آن توان خلاصی نداریم»[۲۸].

هنگامی که امین به قتل رسید سر او را به خراسان به نزد مأمون آوردند. مأمون دستور داد تا سر او را در حیاط قصر حکومتی بر چوبی نصب کنند. وی در آن‌روز به همه سپاهیان خود پاداش داد و دستور داد هرکس پاداش را دریافت می‌کند آن سر را لعنت کند، و سربازان یکایک می‌آمدند، سهمیه خود را دریافت کرده سر امین را لعن می‌کردند و می‌رفتند. یکی از سربازان عجم سهمیه خود را دریافت کرد. به او گفتند: این سر را لعنت کن. او نیز گفت: خداوند او و پدر و مادرش و هر فرزندی که آن پدر و مادر زاده‌اند را لعنت کرده، آنها را در فلان و فلان مادرانشان داخل کند، به او گفته شد: ای مرد، تو با این سخنان امیر المؤمنین، مأمون را نیز لعنت کردی! مأمون نیز این مکالمه را می‌شنید، امّا با تبسّمی خود را به غفلت زد. پس از آن دستور داد سر را از آنجا برداشتند و آن را به عراق بازپس فرستاد[۲۹].

مأمون در زمان حکومت خود با تهدیدهای جدّی و خطرناکی روبرو بود که نزدیک بود این تهدیدات دولت مأمون را ساقط کند. ما می‌توانیم مهمترین وقایعی را که در زمان حکومت مأمون روی داد این‌گونه دسته‌بندی کنیم:

  1. قیام ابن طباطبا[۳۰] در سال ۱۹۹ ه به فرماندهی ابو السّرایا. این قیام یکی از بزرگترین قیام‌های مردمی بود که در زمان حضرت امام جواد(ع) و با شعار دعوت به خشنودی آل محمّد(ص) روی داد، و به دلیل استقبال بسیاری از فرزندان امّت اسلام از آن، نزدیک بود دولت عبّاسیان را از میان بردارد، ابو السّرایا سری بن منصور شیبانی با هوش و درایت سرشار خود به عملی دست زد که موجب خیزش مشتاقانه توده‌های مردم برای پیوستن به‌ قیام او بود. سیاست او این بود که بسیاری از فرزندان حضرت موسی بن جعفر(ع) را به خود جلب کرده و آنها را جزو فرماندهان سپاه خود قرار داد. مأمون ابتدا سپاهی را با ده هزار سرباز به فرماندهی زهیر بن مسیب به مقابله با ابو السّرایا فرستاد. امّا سپاه زهیر در برابر ابو السّرایا تن به شکست داده و سپاه او به دست ابو السّرایا افتاد. نهضت ابن طباطبا پس از این پیروزی بسیار قوّت گرفت و آنها توانستند سپاه دیگری را که مأمون به سمت آنان فرستاد نیز شکست داده، بر شهر واسط مسلّط شوند. سپاهیان ابو السّرایا برای بار سوّم با سپاهی از سوی مأمون به فرماندهی هرثمة بن أعین روبرو شدند. در این جنگ ابو السّرایا شکست خورده به قادسیه فرار کرد. هرثمه وارد شهر کوفه شد، سپس ابو السّرایا به قتل رسید، این واقعه در سال ۲۰۰ ه. ق روی داد[۳۱].
  2. ولایت‌عهدی حضرت امام علی بن موسی الرّضا(ع). در سال ۲۰۱ ه. ق مأمون امام علی بن موسی الرّضا(ع) را مجبور کرد تا ولایت‌عهدی او را بپذیرد. وی در همین زمینه به همه وابستگان حکومت عبّاسی دستور داد تا لباس‌های سیاه را که علامت مخصوص خاندان عبّاسی بود کنار گذاشته و لباس سبز بپوشند، که علامت ویژه علویان بود. این کار بر عبّاسیان بسیار گران آمد و آنها به‌خاطر این عمل، همچنین داخل کردن حضرت رضا(ع) در امر خلافت، با مأمون بسیار به مخالفت برخاستند. حتّی عدّه‌ای از آنها به همین دلیل از بیعت با مأمون سرباز زده و با عموی مأمون یعنی منصور پدر مهدی عبّاسی بیعت کردند. امّا وی مرد این میدان نبود و در این کار سستی کرد و گفت: من جانشین مأمون هستم. عبّاسیان او را رها کرده و به‌جای او برادرش ابراهیم بن مهدی را برگزیده و با او بیعت کردند و به همین دلیل جنگ‌های چندی در میان عبّاسیان درگرفت‌[۳۲]. مأمون نیز پس از آن‌که نتوانست همه اهداف خود را از مسأله تحمیل ولایت‌عهدی بر امام رضا(ع)، آن‌چنان‌که می‌خواست به دست آورد، در سال ۲۰۳ ه. ق با مسموم کردن حضرت رضا(ع) اقدام به ترور آن حضرت نمود[۳۳].
  3. حوادثی که در سال ۲۰۶ ه. ق به وقوع پیوست: در این سال بود که کار «بابک خرّمدین» در کوه‌های آذربایجان به مرحله خطرناکی رسیده بود و او به شکل گسترده‌ای به قتل و غارت و شکست دادن سپاه مأمون و کارهای زشت در آن دیار دست می‌یازید[۳۴].
  4. حوادثی که در سال ۲۰۹ ه. ق روی داد: در این سال «نصر بن اشعث عقیلی» قیام کرد و میان او و «عبدالله بن طاهر خزاعی» که فرمانده سپاهیان مأمون بود جنگ‌های متعدد و طولانی درگرفت‌[۳۵].
  5. حمله مأمون به شهرهای کشور روم: در سال ۲۱۵ ه. ق مأمون شهرهای روم را مورد حمله قرار داد و سه ماه در آنجا ماند. وی تعدادی از قلعه‌های آنان را فتح کرده و دسته‌های نظامی خود را در آن منطقه پراکنده ساخت و آنها ضمن به اسارت درآوردن رومیان شهرهایشان را غارت کرده و به آتش می‌کشیدند. آنگاه پس از گذشتن از دمشق به مصر وارد شد[۳۶].

این جنگ‌ها بیش از دو سال به طول انجامید و در خلال همین جنگ‌ها بود که رومیان توانستند فرمانده سپاه مأمون را به اسارت درآورده و سپاه مسلمانان را در سال ۲۱۷ ه. ق به محاصره خود درآورند[۳۷].

امام جواد(ع) و مأمون عبّاسی‌

مأمون در رابطه با ائمّه اهل‌بیت(ع) سیاست مخصوص به خود را در پیش گرفت که با سیاست پیشینیان او از پادشاهان بنی عبّاس مغایرت داشت و نفس این تحوّل در روابط میان حکومت و ائمّه خود دلیلی بر گستردگی سطح تأثیرگذاری ائمّه اطهار(ع) در میان طبقات امّت و جامعه اسلامی می‌باشد. به این مطلب اضافه کنید پیوستگی شدید اکثریت تأثیرگذار جامعه با ائمّه(ع) و اعتقاد آنان به مرجعیت فکری و روحی آن بزرگواران را.

مسأله به ولایت‌عهدی برگزیدن امام رضا(ع) از سوی مأمون، یکی از وجوه این تحوّل در عرصه سیاست عبّاسیان است که خود دلیلی بر هوش و ذکاوت مأمون در چگونگی برخورد با این مسأله دارد. مأمون با این کار برای جلوگیری از تأثیرگذاری بیش از پیش امام رضا(ع) در جامعه، آن حضرت را در نزدیکی خود نگاه داشت تا تحرّک آن حضرت را محدود کرده و از گسترش نقش آن حضرت جلوگیری نماید. به علاوه با این کار توانست تحرّکات خود امام، همچنین تحرّکات پایگاه‌های مردمی مؤمن به رهبری اهل‌بیت(ع) و نقش پیشگامانه آنها را در میان جامعه زیر نظر مستقیم خود داشته باشد.

پس از شهادت حضرت امام رضا(ع) مأمون دستور داد تا حضرت امام جواد(ع) را نیز از مدینه به بغداد آوردند. وی آن حضرت را مجبور کرد تا با دخترش «امّ الفضل» ازدواج نماید. ناگفته نماند که خاندان عبّاسی با این وصلت و ازدواج موافق نبوده و به مأمون اعتراض می‌کردند. امّا مأمون با آینده‌ نگری به این کار دست زد. وی در پشت این عمل اهداف خاصّی را دنبال می‌کرد که در استحکام پایه‌های خلافت او و پوشاندن جامه مشروعیت بر حکومتش تأثیر بسزائی داشت. وی با اظهار محبّت نسبت به حضرت امام جواد(ع) و برطرف کردن فشارهایی که خلفای گذشته نسبت به خاندان علوی انجام می‌داده، آنها را مورد استبداد و قهر و غلبه قرار می‌دادند، همچنین دوری گزیدن از اخلاق و عادات مذموم خلفای سابق، مانند زیاده‌روی در لهو و لعب و مصرف بیش از حدّ اموال بیت المال و خارج شدن از اصول حنیف دین اسلام در بسیاری از مظاهر زندگی خاصّ و عام توانست اکثریت فرزندان امّت اسلام را فریب دهد.

آنچه که این دیدگاه ما درباره سیاست مأمون را تأیید می‌کند این است که چون در ماه ربیع الاوّل سال ۲۰۴ ه. ق به بغداد وارد شد، لباس او و لباس [فرماندهان و سربازان او و مردم تماما سبزرنگ بود. وی یک هفته به این ترتیب ادامه داد و پس از اقامه نماز جمعه در هفته دوّم لباس‌های سبز را از تن بدر کرد و دوباره پوشیدن لباس‌های سیاه را معمول داشت‌[۳۸]. پوشیدن لباس‌های سیاه قبلا به دستور خود مأمون و پس از به ولایت‌عهدی رسیدن حضرت امام رضا(ع) که از سال ۲۰۱ ه. ق آغاز و با شهادت حضرت امام رضا(ع) پس از مسموم شدن به‌دست مأمون در سال ۲۰۳ ه. ق پایان یافت ممنوع شده بود[۳۹].

ازدواج امام جواد(ع) ‌

مأمون در ادامه راه محکم کردن پیوند با اهل‌بیت(ع) برنامه ازدواج‌ دخترش «امّ الفضل» را با امام جواد(ع) طراحی کرد. هنگامی که این خبر به جماعت بنی عبّاس رسید اجتماع کرده، به همین منظور به نزد مأمون رفته و با او به بحث پرداختند؛ چراکه آنها بیم آن داشتند به‌وسیله این ازدواج، سلطنت از خاندان بنی عباس بیرون رفته، لباس عزّتی که ـ به گمان آنان ـ خداوند بر اندامشان پوشانیده است از آنان برکنده شود.

آنان به مأمون چنین گفتند: ای امیر مؤمنان، تو را به خداوند قسم می‌دهیم که بر این قصد که داری باقی نمانی و از رأی خود بازگشته، ابن الرضا را برای دامادی خود انتخاب نکنی؛ چراکه ما بیم آن داریم که با این کار تو سلطنتی که خداوند متعال به خاندان ما عنایت کرده از دست ما برود و لباس عزّتی که خداوند متعال بر ما پوشانیده است از ما بازپس ستانده شود، درحالی‌که تو خود می‌دانی که بین خاندان ما و خاندان ایشان از قدیم و جدید چه گذشته است و خلفائی که قبل از تو آمده‌اند چگونه با این خاندان رفتار کرده‌اند. آنان همواره آنها را کوچک شمرده و آنها را از دستگاه حکومتی دور نگه می‌داشته‌اند. هنگامی که تو با پدر او یعنی رضا آن‌گونه برخورد کردی ما همواره در ترس و وحشت بودیم تا این که خداوند این مشکل را از ما برطرف کرد. پس تو را به خدا و تو را به خدا سوگند می‌دهیم دوباره ما را به آن ناراحتی و اضطرابی که تازه از ما برطرف شده است برنگردانی و رأی خود را از دامادی ابن الرّضا برگردانده و هرکس از میان اهل‌بیت خود برای این کار صلاح می‌دانی به‌جای او به دامادی برگزینی.

مأمون در پاسخ آنان چنین گفت: امّا آنچه را که میان شما خاندان بنی عبّاس و میان آل ابی طالب روی داده است خود سبب آن بوده‌اید. اگر شما با انصاف با این جماعت برخورد می‌کردید آنان برای شما سزاوارترین گروه برای دوستی‌ و محبّت بودند... و امّا درباره ابو جعفر محمّد بن علی باید به شما بگویم که من او را به این جهت به دامادی خود برگزیدم، که می‌بینم علی‌رغم کمی سنّ، در دانش و فضیلت بر تمام اهل علم و دانش و فضیلت، برتری دارد که این امری بسیار عجیب است، و من امیدوارم تا آنچه را که از او شناخته‌ام برای همه مردم آشکار کنم‌[۴۰].

بزرگان بنی عبّاس از نزد مأمون خارج شدند و رأیشان بر این مسأله اتّفاق پیدا کرد که به نزد یحیی بن اکثم که در آن زمان قاضی القضاة بود رفته و از او بخواهند تا مسأله‌ای از امام جواد بپرسد که او از پاسخ آن عاجز شود و به یحیی بن اکثم وعده دادند در صورت پیروزی بر امام جواد(ع) جوایز و اموال گرانبها و نفیسی به او خواهند داد.

آنان سپس با مأمون قرار گذاشتند که روزی مجلسی آراسته شده، یحیی بن اکثم در آن مجلس حاضر گشته و امام جواد(ع) را مورد سؤال قرار دهد. امام جواد(ع) در آن مجلس حاضر گردیدند و به سؤالات یحیی بن اکثم گوش دادند. یحیی بن اکثم از امام درباره محرمی پرسید که شکاری را در حال احرام بکشد، و امام جواد(ع) مسأله را آن‌قدر به فروع مختلف تقسیم کرده و از یحیی بن اکثم درباره سؤالش که از کدام‌یک از این شقوق می‌باشد پرسیدند و یحیی بن اکثم مات و مبهوت شده نتوانست جوابی به امام جواد(ع) بدهد. به همین خاطر بود که از امام درخواست کرد خود این مسأله را با تمام شقوق و فروع برای او توضیح دهد. مأمون نیز در همان جلسه نشسته بود و به تمام این گفتگوها گوش می‌کرد. سپس رو به اهل‌بیت خود از عبّاسیان کرده به آنان‌ گفت: حال آنچه را که منکر آن بودید به چشم خود دیدید؟ سپس رو به امام جواد(ع) کرد و از او خواست دخترش را برای خود خواستگاری کند. امام جواد نیز این کار را انجام داد و مأمون به این مناسبت جشنی برگزار کرد.

پس از اینکه عقد جاری شد و خطبه تمام گشت، مأمون رو به امام جواد(ع) کرد و از آن حضرت خواست تا جواب مسأله مشکلی را که برای ابن اکثم طرح کرده بود کامل کند. امام(ع) نیز چنین کرده و جواب را به تمام و کمال به ابن اکثم فرمودند. سپس مأمون رو به حضّار از عبّاسیانی که از اهل‌بیتش بودند کرد و گفت: آیا در میان شما کسی پیدا می‌شود که به این مسأله این‌گونه جواب بدهد؟ و بداند جواب صحیح سؤالات سابق یعنی فروع مختلف آن مسئله چیست؟ آنان پاسخ دادند: نه به خدا قسم. بلکه امیر المؤمنین داناتر به هر مسأله‌ای هستند.

مأمون به آنان گفت: وای بر شما. در میان تمام خلق خدا این خاندان هستند که به این درجه از فضل و کمال که اکنون مشاهده کردید اختصاص یافته‌اند، و در آنان، کمی سن از رشد و کمال جلوگیری نمی‌کند، و از همین رو است که گفته شده: حضرت رسول اکرم دعوت مردم به اسلام را با دعوت از امیر المؤمنین علی بن ابی طالب(ع) به اسلام آغاز کرد درحالی‌که او پسری ده ساله بود و پیامبر(ص) نیز اسلام آوردن او را پذیرفت‌[۴۱].

البتّه لازم به ذکر است که این‌گونه برخورد و اهتمام مبالغه‌آمیز مأمون در برابر امام جواد(ع) دقیقا همان کاری بود که همین مأمون با پدرش یعنی‌ حضرت امام رضا(ع) نیز انجام می‌داد. همان کسی که در نهایت به‌وسیله سمّ او را به شهادت رساند و پیداست که این حرکت‌های مأمون در قبول حضرت امام جواد(ع) با هدف دور کردن آن حضرت از یاران نزدیکش و همچنین عامّه مردم انجام می‌شد.

آنجا که می‌بینیم آن حضرت را از مدینه به بغداد‌طلبید تا اینکه نزدیک او و در تحت مراقبت جاسوسان او باشد، و بداند چه‌کسی به نزد آن حضرت رفته و چه‌کسی از نزد او خارج خواهد شد؛ چراکه مأمون می‌دانست با این کار می‌تواند به‌زودی نقش امام(ع) را در جامعه محدود کرده و آن حضرت را از دایره اثرگذاری در جامعه دور کند، و از طرفی دیگر با این کار خود برای حکومت ظالمانه خویش کسب مشروعیت نماید؛ چراکه وجود حضرت امام جواد(ع) در کنار او نتیجه‌ای جز این در نزد عامّه مردم نمی‌داد. برخورد مأمون و موضع‌گیری‌اش در برابر عبّاسیانی که امام جواد(ع) را جز یک کودک خردسال که از علم دین چیزی نمی‌داند و حلال را از حرام تشخیص نمی‌دهد نیز دقیقا با همین هدف به انجام می‌رسید.

امام جواد(ع) پانزده سال از عمر شریف خود را بدین‌گونه در خلال حکومت مأمون عبّاسی به سر آوردند تا اینکه در سال ۲۱۸ ه. ق مأمون دار فانی را وداع گفت[۴۲].

امام جواد(ع) و معتصم عبّاسی ‌

معتصم محمد بن هارون الرشید هشتمین خلیفه از خلفای بنی عبّاس بود. وی در سال ۲۱۸ ه. ق بعد از وفات برادرش مأمون به خلافت رسیده، مورد بیعت قرار گرفت. یک سال قبل، یعنی در سال ۲۱۷ ه. ق معتصم برای ساختن‌ شهر سامرا از بغداد خارج شده بود[۴۳]. سپس بعد از اینکه خود به مقام خلافت رسید مرکز حکومتی را به آن شهر منتقل کرد. مدّت زمانی که امام جواد(ع) در خلافت این خلیفه عبّاسی به سر آورد طولانی نبود، بلکه از دو سال تجاوز نکرد و امام(ع) پس از اینکه معتصم او را به بغداد آورد در سال ۲۲۰ ه. ق به شهادت رسید.

امام جواد(ع) که در سال ۲۱۸ ه. ق همان سال که مأمون در ارض روم دار فانی را وداع گفت از عراق به مدینه بازگشت، هنگامی که دوباره به عراق بازمی‌گشت فرزند بزرگوار خود امام هادی(ع) را در سنّ کودکی در مدینه به جا گذاشت‌[۴۴].

امام جواد(ع) قبل از شهادت خود در چندین مورد بر امامت فرزند خود علی تأکید و تصریح نمود[۴۵].

تصریحات امام جواد(ع) بر امامت فرزندشان حضرت امام هادی(ع)‌

۱. روایت اوّل: اسماعیل بن مهران گوید: هنگامی که حضرت امام جواد(ع) را برای اوّلین‌بار از مدینه به بغداد می‌بردند، به آن حضرت عرض کردم: من در این سفر برای شما بیمناکم. حال اگر برای شما اتّفاقی افتاد پس از شما امر امامت به چه‌کسی خواهد رسید؟

اسماعیل بن مهران گوید: امام جواد(ع) با خنده، رو به من کرده فرمود: «آنچه را که تو فکر کرده‌ای امسال پیش نخواهد آمد»، امّا هنگامی که معتصم برای بار دوّم آن حضرت را به بغداد طلب کرد به نزد آن حضرت رفته عرضه داشتم: خداوند مرا فدای تو کند. اکنون که شما می‌روید بفرمائید امر امامت پس از شما به چه کسی می‌رسد؟ اینجا بود که دیدم حضرت امام جواد(ع) آن‌قدر گریه کردند که محاسن مبارک آن حضرت خیس شد. سپس رو به من کرده فرمودند: «در این سفر این بیم بر من می‌رود. پس بدان‌که پس از من امر امامت به فرزندم علی می‌رسد»[۴۶].

۲. روایت دوّم: خیرانی از پدرش که از نزدیکان حضرت امام جواد(ع) بوده و به‌خاطر خدمتی که از سوی امام جواد(ع) به آن مأمور بوده است همواره در نزد آن حضرت بوده روایت می‌کند که: احمد بن محمد بن عیسی اشعری فقیه و بزرگ مردم قم همه‌روزه در وقت سحر به نزد پدر من می‌آمد تا اینکه از حال حضرت امام جواد(ع) که در بستر بیماری بودند جویا شود. امّا هنگامی که پیکی از جانب حضرت امام جواد(ع) به نزد پدر من می‌آمد تا خبری از آن حضرت به پدرم برساند، احمد بن محمد بن عیسی برمی‌خاست تا پدرم در خلوت با آن پیک به گفتگو بنشیند و این امر نشان از اعتماد و منزلت والای این مرد در نزد امام جواد(ع) دارد.

شبی فرستاده امام جواد(ع) به نزد پدر من آمد و احمد بن محمّد از مجلس برخاست و پدرم با فرستاده امام خلوت کرد. احمد بن محمد کمی دور زد و سپس به جائی رفت که بتواند صدای آنها را بشنود و در آنجا ایستاد. در این هنگام فرستاده امام جواد به پدرم گفت: مولایت به تو سلام می‌رساند و می‌گوید: من به سفر آخرت می‌روم، و پس از من امر امامت به پسرم علی می‌رسد. حقّ او بر گردن شما پس از من مانند همان حقّی است که من پس از پدرم بر گردن شما داشتم. سپس فرستاده از نزد پدرم رفت. احمد بن محمّد بن عیسی به داخل اتاق بازگشت و به پدرم گفت: فرستاده امام چه چیزی به تو گفت؟ پدرم گفت: خیر بود، احمد بن محمّد گفت: من آنچه را که به تو گفت شنیدم. سپس آنچه را که شنیده بود برای پدرم تکرار کرد. پدرم به او گفت: خداوند متعال این کار را بر تو حرام کرده است؛ چراکه خداوند متعال می‌فرماید: ﴿وَلَا تَجَسَّسُوا[۴۷].

امّا حال‌که این کلام را شنیدی این حرف را برای شهادت در نزد خود حفظ کن، شاید که ما روزی محتاج این شهادت شویم. امّا برحذر باش که تا وقت آن نرسیده است این کلام را برای احدی اظهار نکنی.

چون صبح رسید، پدرم این مطلب را در ده ورقه نوشت و آن ده ورقه را مهر کرده و به ده نفر از بزرگان شیعه سپرد و به آنها گفت: اگر من قبل از اینکه درباره این نامه‌ها به شما چیزی بگویم از دنیا بروم این نامه‌ها را باز کنید و به مضمون آن عمل نمائید.

خیرانی گوید: هنگامی که ابو جعفر امام جواد(ع) به شهادت رسید و به لقای خداوند متعال رفت، پدر من در خانه خود ماند و از خانه خارج نشد تا اینکه رؤسای فرقه امامیه در نزد محمد بن فرج رخجی جمع‌شده و درباره کسی که پس از امام جواد(ع) متصدّی امر امامت خواهد شد به بحث و گفتگو مشغول شدند. محمّد بن فرج نامه‌ای به پدرم نوشت و به او گفت که سران شیعه در نزد او جمع شده‌اند و اگر بیم آن نبود که امر آنها آشکار شود همه آن حضّار را به نزد پدرم می‌آورد. امّا او از پدرم خواست که خود به خانه وی رفته و در آن جمع داخل شود.

پدرم سوار مرکب شده و به سمت او رفت. در آنجا گروه را دید که در نزد محمّد بن فرج جمع شده‌اند. آنان به پدرم گفتند: درباره این مسأله چه نظری داری؟ پدرم رو به آن ده نفری که آن ده نامه به دست آنها بود کرده و گفت: آن نامه‌ها را حاضر کنید. آنان آن نامه‌ها را حاضر کرده و مهر آن را شکستند، و گفت مضمون این نامه‌ها همان است که من به آن دستور یافته‌ام. بعضی از آن افراد گفتند: ما دوست می‌داشتیم که علاوه‌بر این نامه‌ها غیر از تو شاهد دیگری هم برای این امر باشد و شهادت بدهد.

پدرم به آنها گفت: خداوند متعال آنچه را که شما دوست داشتید برای شما مهیا کرده است. اینک این ابو جعفر اشعری است که شاهد است من عین مضمون این نامه را از فرستاده امام(ع) شنیده‌ام. آنگاه از ابو جعفر اشعری خواست تا بر این مطلب شهادت دهد. ابتدا ابو جعفر از این کار خودداری کرد.

امّا پدرم او را به مباهله دعوت کرد و وی را از خداوند متعال ترسانید. ابو جعفر اشعری چون کار را به این منوال دید گفت: آری. من به دو گوش خود این مطلب را شنیده‌ام. امّا اکنون که از ارائه شهادت خودداری کردم به این دلیل بود که دوست داشتم کرامت دادن خبر امامت امام بعدی به مردی از عرب برسد. [زیرا پدر خیرانی از عرب نبوده و از اعاجم محسوب می‌شد.] بدین‌ترتیب بود که همه کسانی که در آن مجلس بودند از آن مجلس بیرون نرفتند مگر اینکه به امامت حضرت ابو الحسن امام علی هادی(ع) اعتراف کرده و شک آنها در این مسأله از بین رفت‌[۴۸].

۳. روایت سوّم: از محمد بن حسین واسطی روایت شده است که او از احمد بن ابی خالد، غلام حضرت ابو جعفر امام جواد(ع) شنیده است که امام جواد(ع) وی را بر وصیت‌نامه‌ای با این متن به شهادت گرفته است: «احمد بن ابی خالد غلام ابو جعفر امام جواد(ع) شهادت می‌دهد که ابو جعفر محمّد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمّد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب(ع) وی را به شهادت‌طلبید که او به پسرش علی وصیت‌ کرده است که پس از وی نه‌تنها در امور مربوط به خود، مختار و آزاد باشد، بلکه اختیار امر تربیت و سایر امور برادرانش نیز به عهده او باشد. به‌جز برادرش موسی که هرگاه به سنّ بلوغ رسید اختیارش با خود اوست. و همچنین عبدالله بن مساور را مأمور قیام بر امور ارث و میراث خود نموده است تا اینکه فرزندش علی به سنّ بلوغ برسد. پس هرگاه فرزندش علی به سنّ بلوغ رسید ابن مساور مسئولیت امور ماترک را به او بسپارد و او به امور مربوط به ماترک، همچنین امور مربوط به خود و امور مربوط به برادران قیام نماید مگر در رابطه با برادرش موسی که او پس از علی و ابن مساور با رعایت آنچه را که خود ابو جعفر(ع) درباره صدقات و موقوفات خود شرط کرده است به این امر قیام نماید. این وصیت‌نامه در روز یکشنبه سوّم ذی الحجّه سال ۲۲۰ ه. ق تنظیم شده و احمد بن ابی خالد شهادت خود را با خطّ خود در بالای آن نوشته است. همچنین حسن بن محمّد بن عبدالله بن حسن بن علی بن ابی طالب نیز بر این وصیت شهادت داده و مانند شهادت احمد بن خالد ـ در بالای نامه ـ را در زیر نامه امضا کرده است. همچنین[نصر خادم نیز بر این وصیت‌نامه شهادت داده و شهادت خود را با دست خود نوشته است‌[۴۹].

۴. روایت چهارم: محمّد بن علی، از عبدالواحد بن محمد بن عبدوس عطّار، از علی بن محمّد قتیبه نیشابوری از حمدان بن سلیمان، از صقر بن ابی دلف روایت نموده که گفته است: از ابا جعفر محمّد بن علی بن موسی الرّضا(ع) شنیدم که می‌فرمود: امام پس از من پسرم علی است. دستور او دستور من، کلام او کلام من، و اطاعت کردن از او اطاعت کردن از من است‌[۵۰] و امام بعد از او فرزندش حسن‌ خواهد بود. دستور او دستور پدرش، کلام او کلام پدرش و پیروی از او پیروی از پدرش خواهد بود.

سپس آن حضرت سکوت کردند. من به آن حضرت عرضه داشتم: ای فرزند رسول خدا، بعد از حسن چه‌کسی به مقام امامت خواهد رسید؟ آن حضرت به‌شدت گریسته آنگاه فرمودند: «إِنَّ بَعْدَ الْحَسَنِ ابْنُهُ الْقَائِمُ بِالْحَقِّ الْمُنْتَظَرُ»؛ همانا که بعد از حسن فرزند او به امامت خواهد رسید همان «قائم» که به حق قیام خواهد کرد و جهانیان به انتظارش خواهند نشست.

به آن حضرت عرضه داشتم: ای فرزند رسول خدا چرا او قائم نامیده شده است؟ آن حضرت فرمودند: زیراکه او پس از از بین رفتن یادش و مرتد شدن بیشتر معتقدان به امامتش قیام خواهد کرد.

به آن حضرت عرضه داشتم: و چرا منتظر نامیده شده است؟ آن حضرت فرمودند: زیراکه او غیبتی خواهد داشت که روزهایش بسیار و مدّتش بسیار طولانی خواهد شد. شیعیان مخلص همواره منتظر ظهور و خروج او بوده و آنان که در دل شک دارند او را انکار کرده و آنان که منکرند نسبت به امر او استهزا و مسخره می‌کنند. آنان که برای ظهورش وقت معین می‌کنند دروغ می‌گویند. آنان که برای آمدنش عجله به خرج می‌دهند هلاک می‌شوند. و آنهایی که از جان و دل تسلیم قضای الهی در این امر می‌باشند نجات پیدا می‌کنند»[۵۱].

۵. روایت پنجم: علی بن محمد سندی روایت کرده است که محمّد بن حسن گفت: عبدالله بن جعفر حمیری از احمد بن هلال از امیة بن علی قیسی‌ روایت کرده است که گفت: به ابو جعفر ثانی یعنی حضرت امام جواد(ع) عرض کردم: چه‌کسی پس از شما در امر امامت جانشین خواهد شد؟ آن حضرت فرمودند: پسرم علی. سپس فرمودند: به‌زودی جامعه دستخوش حیرت و سرگردانی خواهد شد.

قیسی گوید: به آن حضرت عرضه داشتم: و [در این صورت‌] به سمت کدام شهر [باید پناه برد]؟ آن حضرت لختی سکوت کرده، سپس فرمودند: به سوی مدینه. عرض کردم: به سوی کدام مدینه؟ چراکه در زبان عربی مدینه به معنی شهر است آن حضرت فرمودند: همین مدینه‌ای که ما در آن هستیم مدینه پیامبر(ص). و آیا مگر غیر از این شهر مدینه‌ای هست؟[۵۲]

۶. روایت ششم: احمد بن هلال گوید محمد بن اسماعیل بن بزیع به من خبر داد که امیة بن علی در حضور او از ابو جعفر ثانی، امام جواد(ع) در رابطه با مسأله جانشینی سؤال کرد و امام جواد(ع) مانند جوابی که در روایت قبل آمده بود به او دادند.

و با همین سند از امیة بن علی قیسی از ابو الهیثم تمیمی روایت کرده است که گفت: حضرت ابو عبدالله امام صادق(ع) فرموده است: هنگامی که در میان پیشوایان سه اسم پشت سر هم بیاید، چهارمین آنها قائم آل محمّد است. محمّد، علی و حسن‌[۵۳].

۷. روایت هفتم: حمیری از احمد بن محمد بن عیسی از پدرش روایت می‌کند که حضرت امام جواد(ع) هنگامی که می‌خواستند از مدینه به سمت عراق حرکت کنند و برای رفتن به این سفر با همه وداع می‌کردند، پس از اینکه بر امامت ابو الحسن(ع) امام هادی تصریح کردند او را در دامان خود نشانده و به او فرمودند: دوست داری که از چیزهای دیدنی و زیبای عراق چه‌چیزی برای تو به هدیه بیاورم؟ آن حضرت در پاسخ پدر بزرگوار خود فرمودند: شمشیری که گویا شعله‌ای از آتش باشد، سپس آن حضرت به سمت فرزند خود موسی رو کرده و از او پرسیدند: تو چه دوست داری که برایت بیاورم؟ او در جواب گفت: دوست دارم برایم اسبی بیاوری، امام(ع) فرمودند: ابو الحسن شبیه من است و این پسر به مادرش رفته است‌[۵۴].[۵۵]

شهادت حضرت امام جواد(ع) ‌

نزدیک کردن حضرت امام رضا(ع) به دستگاه حکومتی و سپردن منصب ولایت‌عهدی به ایشان از جانب مأمون عبّاسی و آنچه که مأمون نسبت به حضرت امام جواد(ع) انجام داد نشانگر هوش سیاسی سرشار او در برخورد با قویترین مخالفان دولتش می‌باشد؛ چراکه این دو امام بزرگوار دارای پایگاه‌های وسیع مردمی بودند که می‌توانست خطر بزرگی برای کیان دولت عبّاسی باشد. امّا مأمون به‌وسیله این برنامه‌ریزی توانست خطر بزرگی را که کیان سیاسی دولت عبّاسی را تهدید می‌کرد در تحت کنترل خود درآورد. به این ترتیب که امام رضا(ع) را از پایگاه‌های مردمی خود جدا کرد تا اینکه از تأثیرگذاری او در میان امّت جلوگیری کند.

بنابراین نزدیک کردن او نه به معنای وارد کردن امام در حکومت، بلکه به‌ معنای یک نوع تبعید یا اقامت اجباری و مراقبت دقیق از امام رضا(ع) بود که مأموران او حتّی تعداد نفس‌های آن حضرت را شماره کنند و بتوانند بدین وسیله دوستان و نزدیکان آن حضرت را شناسایی کرده و بعدا آنان را مورد پیگرد قرار داده و بر آنان سخت بگیرند.

محمد بن علی هاشمی که خود از عبّاسیان است گوید: صبح روزی که حضرت امام جواد(ع) با دختر مأمون امّ الفضل ازدواج کرد بر آن حضرت داخل شدم. من از شب قبل دارویی مصرف کرده بودم و اوّل صبح نیز اوّلین کسی بودم که به خدمت آن حضرت رسیدم. و به جهت دوایی که در شب خورده بودم بسیار تشنه بودم. امّا نمی‌خواستم آنجا آب طلب کنم. امام جواد(ع) نگاهی به صورت من انداخته و فرمودند: تو را تشنه می‌بینم. عرض کردم: آری تشنه‌ام. آن حضرت فرمودند: ای غلام، برای ما کمی آب بیاور. من در دل گفتم: الآن است که برای او آبی سمّی بیاورند و از اینکه مبادا آن آب را به من تعارف کند و من از آن آب سمّی بخورم غمگین و ناراحت شدم، غلام پیش آمد و با خود آب آورد. حضرت امام جواد(ع) در صورت من تبسّمی کرده و سپس فرمودند: ای غلام. آب را به من بده. آن حضرت آب را از غلام گفته و مقداری از آن را نوشیدند و سپس آب را به من دادند و سپس من هم از آن نوشیدم‌[۵۶].

محمّد بن علی هاشمی بعدا برای محمّد بن حمزه نقل کرد که به خدا سوگند من گمان می‌کنم همچنان‌که رافضیان می‌گویند ابو جعفر از درون جان افراد آگاهی دارد[۵۷].

البتّه این محمّد بن علی هاشمی از شیعیان امام جواد(ع) نبود. امّا به‌خوبی‌ می‌دانست که در میان خاندان عبّاسی چه می‌گذرد و به‌خوبی با روش‌های آنان برای رها شدن از دست مخالفان آشنایی داشت. و شاید هم از این کلام او بشود این مطلب را تأکید کرد که امام رضا(ع) به‌وسیله سمّی که مأمون به او داده است به شهادت رسیده است.

مسعودی روایت می‌کند: معتصم به همراه جعفر پسر مأمون نیرنگی ریختند تا از دست امام جواد(ع) خلاص شده آن حضرت را از میان بردارند.

بنابراین نقشه، جعفر با خواهرش امّ الفضل که همسر امام جواد(ع) بود همداستان شده و چنین تصمیم گرفتند که امّ الفضل انگور مسمومی به آن حضرت بخوراند. این‌گونه بود که امّ الفضل این کار را انجام داده، امام جواد(ع) نیز از آن انگور خورد. اینجا بود که امّ الفضل پشیمان شد و شروع به گریه کرد.

امام به او فرمودند: برای چه گریه می‌کنی؟ به خدا سوگند که خداوند متعال تو را به فقری مبتلا خواهد کرد که هرگز از بین نرود و به بلایی دچار خواهد ساخت که هیچ‌وقت پوشیده نگردد... این‌گونه بود که بعدها امّ الفضل به بیماری گرفتار شد که تمام اموال و املاک خود را برای آن بیماری به مصرف رساند و به فقر مبتلا شد، تا جایی که به کمک مردم نیازمند گردید. برادرش جعفر نیز در حال مستی در چاهی سقوط کرد و جنازه‌اش را از آن چاه بیرون آوردند.

همچنین روایت شده که آن‌کس که باعث قتل امام جواد(ع) شد ابن ابی داوود قاضی بوده است. و درباره سبب این مطلب آورده‌اند که روزی سارقی به نزد خلیفه یعنی معتصم عبّاسی آمد و به سرقت اقرار نمود و از خلیفه خواست تا با اقامه حدّ سرقت، وی را از آن گناه پاک نماید. معتصم همه فقها را جمع کرده و از آنها درباره مکانی که باید دست از آنجا قطع گردد تا اقامه حد بر سارق شود سؤال کرد. آنان درباره اینکه مکان این قطع از کجا باید باشد با یکدیگر اختلاف پیدا کردند. بعضی از آنها گفتند که دست او باید از آرنج قطع‌ شود و دیگران گفتند آن دست باید از مچ قطع شود و هرکدام برای قول خود به آیاتی از قرآن کریم استشهاد کردند که به دلیل عدم احاطه آنان به معانی قرآن، نظریات آنان تأویل بدون علم بود.

در این هنگام معتصم عبّاسی رو به حضرت امام جواد(ع) کرده و گفت: ای ابو جعفر تو در این‌باره چه می‌گویی؟ آن حضرت فرمودند: «ای امیر مؤمنان. این گروه درباره این مسأله به اندازه کافی صحبت کرده‌اند». معتصم گفت: مرا از آنچه آنها گفته‌اند واگذار. تو چه چیزی برای گفتن داری؟ امام جواد(ع) فرمودند: «ای امیر مؤمنان، مرا از این کار معاف کن». معتصم گفت: تو را به خدا سوگند می‌دهم که آنچه در این‌باره می‌دانی به من بگویی. آن حضرت فرمودند: حال که مرا به خدا سوگند دادی، می‌گویم که همه آنها درباره سنّت این کار به راه خطا رفته‌اند؛ چراکه قطع دست واجب است از مفصل چهار انگشت بوده و کف دست او را باقی بگذارند.

معتصم گفت: به چه دلیل؟ امام جواد(ع) فرمودند: به‌خاطر قول پیامبر اکرم(ص) که فرمود: سجده بر هفت عضو واجب است: صورت، دو دست، دو سر زانو و دو پا. پس اگر دست این شخص از مچ یا آرنج قطع شود دیگر برای او دستی باقی نمی‌ماند که به هنگام سجود آن را بر زمین بگذارد. در حالی که خداوند تبارک و تعالی در قرآن می‌فرماید: و مساجد ویژه خداست و مراد خداوند متعال در این آیه همین اعضای هفت‌گانه‌ای است که بر آن سجده می‌شود. و سپس فرموده است: پس هیچ‌کس را با خدا مخوانید و آنچه را که از آن خداست قطع نمی‌شود. راوی گوید: معتصم از این جواب بسیار خشنود شد و دستور داد تا دست سارق را از مفصل چهار انگشت قطع کرده و کف دستش را باقی بگذارند.

زرقان گوید: ابن ابی داوود به من گفت: سه روز بعد از این مجلس من به نزد معتصم رفته به او گفتم: همانا که نصیحت امیر مؤمنان بر من واجب است، و من چیزی به او خواهم گفت که می‌دانم به‌واسطه گفتن آن داخل در آتش می‌شوم. خلیفه گفت: آن چیست؟

گفتم: چگونه است که چون امیر مؤمنان در مجلس خود فقیهان رعیت و دانشمندان ایشان را برای حل و فصل امری از امور دین به مجلسی فرا می‌خواند که در آن، اهل‌بیت خلافت، فرماندهان، وزیران و کاتبان حاضر بوده، خبر این مجلس به پشت درهای قصر نفوذ کرده به عموم مردم می‌رسد،، و از آن فقیهان درباره حکم آن مسئله سؤال می‌کند آنها نیز نظرات خود را درباره آن حکم بیان می‌دارند آنگاه خلیفه سخن همه آن فقیهان و دانشمندان را وانهاده، به سخن مردی گوش می‌سپارد که نیمی از این امّت معتقد به امامت او بوده وی را در تصدّی مقام خلافت از خلیفه بالاتر می‌دانند و مطابق با حکم او حکم می‌کند؟

ابن ابی داوود گوید: هنگامی که این سخنان را گفتم دیدم که رنگ معتصم تغییر کرد و به نکته‌ای که می‌خواستم او را بدان هشدار دهم متوجّه گردید و گفت: خداوند تو را از این خیرخواهی جزای خیر دهد...»[۵۸].

از همین‌جا می‌توان دریافت که چگونه معتصم برای توطئه بر علیه امام جواد(ع) تحریک شد تا با جعفر پسر مأمون و خواهر او امّ الفضل همدست و همداستان شده، امام جواد(ع) را از میان بردارد. و ممکن است به این وسیله به این نتیجه برسیم که تعارضی بین این روایت و روایت قبلی نیست[۵۹].

منابع

پانویس

  1. اصول کافى، ج۱، ص۲۹۸.
  2. مناقب آل ابى طالب، ج۴، ص۴۳۳، به نقل از آن بحار الانوار، ج۵۰، ص۱۱۴.
  3. اصول کافى، ج۱، ص۴۹۷؛ ارشاد، ص۳۶۸؛ مصباح، ص۵۲۳.
  4. مناقب آل ابى طالب، ج۴، ص۴۳۳، سه میل حدود پنج کیلومتر است.
  5. عیون اخبار الرّضا(ع)، ج۱، ص۶۲، ح۲۹.
  6. کشف الغمة، ج۲، ص۳۷۴.
  7. مناقب، ج۴، ص۴۳۲.
  8. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۵۱.
  9. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۵۳.
  10. اثبات الوصیه، ص۱۸۴.
  11. اثبات الوصیه، ص۱۸۵.
  12. اثبات الوصیه، ص۱۸۵ و ۱۸۶.
  13. اثبات الوصیه، ص۱۸۵ و ۱۸۶.
  14. کافى، ج۱، ص۵۷۲، ح۱۲.
  15. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۵۹.
  16. دلائل الامامه، ص۲۰۵.
  17. «خداوند داناتر است که رسالت خود را کجا قرار دهد» سوره انعام، آیه ۱۲۴.
  18. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۶۰.
  19. دکتر ابراهیم حسن، تاریخ الاسلام، ج۲، ص۶۶- ۶۷.
  20. مروج الذهب، ج۳، ص۴۷۶.
  21. تاریخ الاسلام، ج۲، ص۳۹۵.
  22. تاریخ الاسلام، ج۲، ص۳۲۱- ۳۲۳.
  23. تاریخ الاسلام، ج۲، ص۳۲۱-۳۲۳.
  24. تاریخ الاسلام، ج۲، ص۳۲۴.
  25. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۶۱.
  26. مروج الذهب، ج۴، ص۳۵۰-۳۵۳.
  27. تاریخ طبرى، تاریخ الامم و الملوک، حوادث سال‌هاى بین ۱۹۹-۲۱۷ه.
  28. مروج الذهب، ج۳، ص۳۹۷. أَضَاعَ الخِلَافَةَ غِشُّ الوَزِيرِ *** وَ فِسْقُ الإِمَامِ وَ رَأْيُ المُشِيرِ وَ مَا ذَاكَ إِلَّا طَرِيقُ الغُرُورِ *** وَ شَرُّ المَسَالِكِ طُرُقُ الغُرُورِ فَعَالُ الخَلِيفَةِ أُعْجُوبَةٌ *** وَ أَعْجَبُ مِنْهُ فِعَالُ الوَزِيرِ وَ أَعْجَبُ مِنْ ذَا وَذَا أَنَّنَا *** نُبَايِعُ لِلطِّفْلِ فِينَا الصَّغِيرِ وَ مَنْ لَيْسَ يُحْسِنُ مَسْحَ أَنْفِهِ *** وَ لَمْ يَخْلُ مِنْ مَتْنِهِ حَجَرُ ظِيرِ وَ مَا ذَاكَ، إِلَّا بِبَاغٍ وَ غَاوٍ *** يُرِيدَانِ نَقْضَ الكِتَابِ المُنِيرِ وَ هَذَانِ لَوْ لَا انْقِلَابُ الزَّمَانِ *** أَ فِي العِيرِ هَذَانِ أَمْ فِي النَّفِيرِ وَ لَكِنَّهَا فِتَنٌ كَالجِبَا *** لِ نَرْتَعُ فِيهَا بِصُنْعِ الحَقِيرِ
  29. مروج الذهب، ج۳، ص۴۱۴.
  30. نام کامل این شخصیت محمّد بن ابراهیم بن اسماعیل بن ابراهیم بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب مى‏باشد.
  31. تاریخ ذهبى، دول الاسلام، ص۱۱۲-۱۱۳.
  32. تاریخ ذهبى، دول الاسلام، ص۱۱۲-۱۱۳.
  33. اثبات الوصیه، ص۱۸۱-۱۸۳.
  34. تاریخ ذهبى، دول الاسلام، ص۱۱۴.
  35. تاریخ ذهبى، دول الاسلام، ص۱۱۵-۱۱۷.
  36. تاریخ ذهبى دول الاسلام، ص۱۱۵-۱۱۷.
  37. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۶۵.
  38. تاریخ یعقوبى، ج۲، ص۱۹۳.
  39. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۷۱.
  40. ارشاد، ج۲، ص۲۸۲ و به نقل از آن اعلام الورى، ج۲، ص۱۰۱ بدون سند، و در کشف الغمة، ج۳، ص۱۴۴ این روایت با سند ذکر شده است.
  41. ارشاد، ج۲، ص۲۸۱-۲۸۷، و به نقل از آن اعلام الورى، ج۲، ص۱۰۱-۱۰۵؛ کشف الغمة، ج۳، ص۱۴۳-۱۴۷.
  42. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۷۲.
  43. تاریخ ابو الفداء، ج۱، ص۳۴۳.
  44. اثبات الوصیه، ص۱۹۲.
  45. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۷۶.
  46. کافى، ج۱، ص۳۲۳؛ بحار الانوار، ج۵۰، ص۱۱۸ باب «النّصوص على الخصوص علیه»؛ شیخ مفید، ارشاد، ص۳۰۸.
  47. «و (در کار مردم) کاوش نکنید» سوره حجرات، آیه ۱۲.
  48. کافى، ج۱، ص۳۲۴؛ بحار الانوار، ج۵۰، ص۱۲۰ باب «النّصوص على الخصوص علیه»؛ شیخ مفید، ارشاد، ص۳۰۸.
  49. کافى، ج۱، ص۳۸۳.
  50. در یکى از چاپ‌هاى کتاب آمده است که حضرت پس از این کلام سکوت فرمودند. به آن حضرت عرض کردم: اى فرزند رسول خدا پس از على چه‏کسى امام خواهد بود؟ آن حضرت فرمودند: فرزندش حسن. عرض کردم: بعد از حسن چه‏کسى امام خواهد شد؟ امام جواد(ع) به‏شدّت گریستند. سپس فرمودند: بعد از حسن فرزندش محمّد.
  51. اکمال الدّین، ج۲، ص۲۷۸؛ اعلام الورى، ص۴۳۶.
  52. غیبت نعمانى، ص۱۸ با اندکى اختلاف در الفاظ و کمى اضافه.
  53. اکمال الدّین، ج۲، ص۳۳۴، هم‏چنین در این کتاب آمده است: هنگامى که سه اسم محمّد، على و حسن در پى هم بیاید چهارمین آن‏ها قائم آن‏هاست.
  54. بحار الانوار، ج۵۰، ص۱۲۳ باب النّصوص على الخصوص علیه(ع).
  55. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۷۷.
  56. کافى، ج۱، ص۴۹۵ و ۴۹۶.
  57. اصول کافى، ج۱، ص۴۹۵، ح۶، ب ۱۳۲ و به نقل از آن در ارشاد، ج۲، ص۲۹۱.
  58. تفسیر عیاشى، ج۱، ص۳۱۹؛ مدینة المعاجز، ج۷، ص۴۰۳؛ بحار الانوار، ج۷۶، ص۱۹۱.
  59. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۸۴.