قیام زید در تاریخ اسلامی

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت

زید بن علی بن الحسین (ع) در سال ۱۲۲ هجری برعلیه امویان قیام کرد. از علل این قیام مبارزه با ستم و احساس وظیفه برای امر به معروف و نهی از منکر بوده است. منتها به دلیل چند شاخه بودن یاران و نقش بنی‌عباس در آن، این قیام به شکست انجامید. این قیام موجب ایجاد فرقه‌های جدید در جمع شیعیان شد مانند: جارودیه؛ سلیمانیه؛ بُتریه و عجلیه.

زید بن علی

زید فرزند امام سجاد (ع) و شیعۀ امامیه و از حیث علم، زهد، ورع، شجاعت و دیانت از بزرگان اهل بیت (ع) و از شاگردان و راویان حدیث پدر و برادرش امام باقر (ع) بوده است و در کمالات علمی و معنوی، ائمه (ع) را بر خود برتر می‌‌دانست. زید خلفای اموی را بر حق نمی‌‎دانست بنابراین پس از شهادت امام حسین (ع) علیه آنان قیام کرد و به طرف کوفه رفته و به همراهی چهار هزار نفر با حاکم عراق (یوسف بن عمر) به جنگ برخاست، کار زید در کوفه ده ماه طول کشید تا اینکه به دستور هشام بن عبد الملک اموی به دار آویخته شد. سرش را به دمشق نزد هشام و از آنجا به مدینه بردند. قیام زید هیچ‌‎گاه در جهت کنار گذاشتن امامان معصوم (ع) و غصب خلافت ایشان نبوده و پیدایش فرقه‌‎ای به نام زیدیه از سر غلو و افراط دربارۀ وی بوده است؛ همان‎گونه که چنین گرایش‎‎هایی دربارۀ امام علی بن ابی‌طالب (ع)، محمد حنفیه و اسماعیل بن جعفر نیز دیده می‌‌شود[۱].

اهمیت قیام زید

قیام زید بن علی بن الحسین (ع) از جهات مختلف اهمیت دارد. یکی از مهم‌ترین آنها ایجاد فرقه‌ای جدید در جمع شیعیان است. این قیام باعث شد در میان فرزندان معصومان در مورد امامت اختلاف شدیدی رخ دهد و نظر جدیدی پدید آید و امام کسی معرفی شود که با شمشیر قیام کند و از نسل فاطمه باشد؛ البته تفاوتی ندارد که از فرزندان حسن یا حسین (ع) باشد[۲]. چون قیام زید در اوج ستم بنی‌امیه و در دوران ضعف این قدرت حکومتی بود، عده قابل توجهی از شیعیان به آن گرایش پیدا کردند و قیام‌های دیگر علویان نیز پس از آن رخ داد؛ به تعبیر دیگر قیام زید بعد از نهضت حسینی سرآغاز قیام‌های متعدد و باعث یک انشعاب جدی و جدیدی در میان شیعیان شد که نه‌تنها طرفداران آن بیرون از خانواده معصومان نبودند، بلکه اعضای اصلی آن جمعی از فرزندان و نوادگان معصومان بودند. قیام‌کنندگان بعدی نیز در ردیف رهبران زیدیه و امامان آنان معرفی شده‌اند. اینان در برابر تفکر دوازده‌امامی، در هر عصری امامی برگزیدند که با شمشیر قیام کرده باشد[۳]. البته فرقه‌های زیدیه دیدگاه یکسانی ندارند، ولی شاخصه اصلی همه، قیام با شمشیر بر ضد حکومت‌ها بود. این تفکر در برابر تفکر شیعه امامیه قرار گرفت. این گروه و طرز فکر آنان تعداد قابل توجهی طرفدار پیدا کرد و شیعیان به زید گرایش پیدا کردند[۴]؛ به نحوی که زیدیه بعد از امامیه به مهم‌ترین فرقه شیعه تبدیل شد. باید توجه داشت برخی از گروه‌های غالی قبل از آنکه ادعا می‌شود از فرقه‌های شیعه بوده‌اند، وجودشان از نظر تاریخی قابل اثبات نیست و تردیدهایی جدی در صحت انتساب آنان به تشیع وجود دارد؛ افزون بر اینکه غیرعلوی بودند؛ بنابراین می‌توان قیام زید را سرآغاز فرقه‌گرایی و انشعاب جدی در مذهب تشیع دانست.

از خبری استفاده می‌شود که تفکر قیام با شمشیر در زمان امام باقر (ع) توسط زید مطرح شده و در همان زمان، طرفدارانی پیدا کرده است. مردم کوفه در زمان امام باقر (ع) از زید دعوت کردند علیه حکومت بنی‌امیه قیام کند. زید در جلسه‌ای در حضور برادرش امام باقر (ع)، درباره شرایط امام با ناراحتی این‌گونه اظهار نظر کرد: «امام از ما آن کسی نیست که در خانه‌اش بنشیند و پرده را بکشد (و با مردم کاری نداشته باشد) و از جهاد جلوگیری کند؛ امامِ از ما کسی است که مانع نفوذ در حوزه و منطقه‌اش شود و در راه خدا جهاد کند، آن‌گونه که شایسته است و از رعیتش دفاع نماید و در برابر دشمن از حریمش دفاع کند»[۵]. بدیهی است وقتی زید این تفکر خود را برای برادرش مطرح کرده است که قبلاً آن را گفته و جمعی نیز از آن استقبال کرده باشند.

با توجه به درگذشت امام باقر (ع) در سال ۱۱۴[۶]، می‌توان گفت زید به مردم کوفه اعتماد نکرده و بعدها در ماه صفر سال ۱۲۱ یا ۱۲۲ هجری دست به قیام زده است. به نظر می‌رسد از زمانی که زید تفکر قیام به شمشیر را مطرح کرد، گروه‌هایی که مخالف حکومت بنی‌امیه بودند، در صدد برآمدند با او ارتباط برقرار کنند، ولی زید با برخی از آنان همراهی نکرد و با تفکر آنان مخالفت کرد. برابر روایتی که در تفسیر فرات کوفی آمده، زید این اندیشه را مطرح و چنین ادعا کرده است: پس از حسن و حسین (ع)، نه پدرم، نه برادرم و نه پسر برادرم جعفر، چنین ادعایی را مطرح نکرده‌اند‌[۷]؛ البته با توجه به دیگر اخبار می‌توان گفت این خبر دقیق نیست و بخشی از روات آن حذف شده است. در خبری دیگر که به عنوان نامۀ زید آمده، نکات مشابهی دیده می‌شود[۸].[۹]

علل قیام زید

درباره علت قیام زید نکاتی را مطرح کرده‌اند که مهم‌ترین آنها مبارزه با ستم و احساس وظیفه برای امر به معروف و نهی از منکر بوده است. در منابع تاریخی و حدیثی به نکات دیگری نیز اشاره شده که به اختصار آنها را بر می‌شماریم:

امر به معروف و نهی از منکر

زید برای امر به معروف و نهی از منکر با شمشیر قیام کرد[۱۰]. او قیام کرد تا جلو ستم را بگیرد. جاحظ از محمد بن عمیر نقل می‌کند که زید وقتی دید زمین پر از ستم است و کمی یاران خود و کوتاهی مردم در حمایت از خود را دید، شهادت در راه خدا بهترین نوع مرگ برای او بود[۱۱].

ابو‌حمزه ثمالی در خبری ماجرای اهدای مادر زید را به امام سجاد (ع) و تولد زید را نقل می‌کند و در ادامه می‌گوید: وقتی زید در کوفه در منزل معاویة بن اسحاق بود، نزد وی رفتم و گفتم: چه چیزی تو را به اینجا کشانده است؟ گفت: امر به معروف و نهی از منکر و من شب‌های مختلفی نزد وی می‌رفتم تا اینکه شب نیمه شعبان به دیدن وی و همراه با او به زیارت امیرالمؤمنین (ع) رفتم[۱۲].

درواقع همان‌گونه که امام حسین (ع) برای امر به معروف و نهی از منکر قیام کرد و به شهادت رسید، زید هم با شهادت خود تلاش کرد جامعه را بیدار کند و حس مسئولیت را در آنان بدمد و آنها را از بی‌تفاوتی برهاند. زید برای تأکید بر این وظیفه مهم، منکرهای متعددی را مطرح کرده است[۱۳].

خون‌خواهی امام حسین (ع)

خونخواهی از بنی‌امیه که امام حسین (ع) را به شهادت رساندند، یکی دیگر از هدف‌های زید دانسته شده؛ زیرا عده‌ای هنوز بر این تفکر باقیمانده بودند. در ارشاد مفید به این موضوع اشاره شده است[۱۴].[۱۵]

سکوت خلیفه برابر سب پیامبر (ص)

وقتی از زید پرسیدند چرا قیام می‌کند، پاسخ داد: من دیدم پیامبر (ص) را نزد هشام سبّ می‌کنند و او ساکت است. جابر از امام باقر (ع) در خبری صحیح[۱۶] چنین نقل می‌کند: نزد حضرت بودیم؛ از سلطنت بنی‌امیه سخن به میان آمد. امام باقر (ع) گفت: هیچ‌کس علیه هشام قیام نمی‌کند جز اینکه هشام او را می‌کشد و حکومت هشام بیست سال طول کشید. ما از این اظهار نظر به جزع افتادیم. حضرت فرمود: چه شده است شما را؟ وقتی خداوند بخواهد سلطان قومی را از بین ببرد، برابر تقدیر خود، این حکومت را سریع‌تر نابود می‌کند. من این سخن امام باقر (ع) را برای زید که در صدد قیام بود ذکر کردم؛ زید این‌گونه پاسخ داد: من خود شاهد بودم که پیش هشام، پیامبر (ص) سبّ و دشنام داده شد، ولی وی با آن مخالفت نکرد و هیچ‌گونه تغییری در وی ایجاد نشد. به خدا سوگند اگر کسی همراه من نباشد جز فرزندم (یا یک نفر دیگر)[۱۷]، علیه وی قیام می‌کنم[۱۸].

این روایت نشان می‌دهد که زید به علل مختلف، هشام را برای خلافت شایسته نمی‌دانسته است. هشامی که خود را خلیفه پیامبر (ص) معرفی می‌کرد، در برابر توهین به آن حضرت، هیچ‌گونه عکس‌العملی از خود نشان نداده بود و این مسئله باعث تألم و نگرانی شدید زید شده بود و به همین جهت علَم مخالفت بر ضد وی برافراشت[۱۹].

دعوت به رضای از آل‌محمد

هدف زید دعوت به خود نبود، بلکه به رضای از آل‌محمد (ع) دعوت می‌کرد و این مسئله در روایات متعددی ذکر شده است. از جمله در روایت عیص بن قاسم که در حد خبر صحیح است، بیان شده که اگر زید موفق می‌شد به عهد خود وفا می‌کرد و هدفش درهم‌شکستن قدرت سلطان بود[۲۰].

شیخ مفید ذکر می‌کند وقتی زید مردم را به مرد پسندیده (رضا) از آل‌محمد (ع) دعوت می‌کرد، مردم گمان کردند، مقصودش از این کلمه خود آن جناب است؛ در صورتی که او چنین مقصودی نداشت؛ چون شایستگی برادرش حضرت باقر (ع) را برای امامت پیش از خود، می‌دانست[۲۱] و از وصیت آن حضرت به هنگام وفاتش به حضرت صادق (ع) آگاه بود[۲۲]؛ بنابراین منظورش از دعوت مردم به رضای از آل‌محمد، دعوت به خودش نبود و این نکته تفاوت اصلی قیام زید با دیگر قیام‌هاست[۲۳].

مبارزه با ستم و احیای ارزش‌های اسلامی

زید قیام کرد تا جلوی ستم را بگیرد. او امیدی به اصلاح خلیفه نداشت و راه چاره را در مبارزه و شهادت در راه خدا می‌دانست، گرچه یارانش او را کمک ننمایند. جاحظ نقل می‌کند که زید وقتی دید زمین پر از ستم است، شهادت در راه خدا بهترین نوع مرگ برای او بود[۲۴]. علت قیام زید بی‌اعتمادی وی به خلیفه و برخورد نادرست خلیفه با مسائل و ناامیدی از اصلاح وی بوده است؛ زیرا زید در شام خلیفه را به تقوا و اصلاح دعوت کرد، ولی خلیفه با بی‌اعتنایی برخورد کرد. شیخ مفید می‌نویسد: زید در شام نزد هشام بن عبدالملک رفت و به او گفت: به‌تحقیق در میان بندگان خدا کسی بالاتر از آن نیست که به پرهیزکاری و ترس از خدا سفارشی می‌کند و کسی پست‌تر از آن نیست که دیگران او را به تقوا و پرهیزکاری سفارش کنند و من تو را ای امیرالمؤمنین، به تقوا و ترس از خدا سفارش می‌کنم؛ پس از خدا بترس. هشام گفت: تو آن کس هستی که خود را شایسته خلافت می‌دانی و به آن امید داری؟ تو کجا خلافت کجا ای بی‌مادر؟ جز این نیست که تو فرزند کنیزی هستی. زید فرمود: من کسی را در مرتبه و منزلت پیش خدا از پیامبری که برانگیخته بالاتر نمی‌دانم و او فرزند کنیزی بود و اگر پسر کنیز بودن موجب کم‌شدن رتبه و مقام بود، او برانگیخته نمی‌شد و او اسماعیل فرزند ابراهیم (ع) است (که فرزند هاجر بود و او کنیزی بیش نبود)؛ پس پیامبری و نبوت مرتبه‌اش نزد خدا بالاتر است یا خلافت ای هشام؟ و از این گذشته، چگونه مردی که پدرش رسول خدا (ص) است و فرزند علی بن ابی‌طالب (ع)، کم‌رتبه است؟

هشام از مجلس برخاست و به پیشکار مخصوص خود گفت: این مرد نباید در میان لشکر من (یا حوزه شام) شب را به روز برساند. زید درحالی‌که بیرون می‌رفت، گفت: هرگز گروهی تیزی شمشیر را ناخوش نداشته‌اند، جز اینکه زبون و خوار گشته‌اند (یعنی هر کس از شمشیر بترسد، باید تن به خواری و ذلت دهد)[۲۵]. در واقع زید دریافت که خلیفه در شام اصول و ارزش‌های دینی را باور ندارد و لازم است در برابر وی قیام کند و با بیعت مردم کوفه و اعلام آمادگی آنان، زمینه قیام وی فراهم شد. جاحظ این برخورد غیر‌منطقی هشام را نقل می‌کند و در پایان می‌نویسد: وقتی زید از مجلس هشام خارج شد گفت: «هیچ‌کس زندگانی را دوست ندارد جز اینکه خوار شود»[۲۶].

برخی به جای نقل این حقیقت گفته‌اند چون هشام خواستِ زید را در برآوردن نیاز مالی وی نپذیرفت، زید با خشونت با او سخن گفت[۲۷] و بر ضد وی قیام کرد؛ اما این ادعا نادرست است. علت رفتن زید به شام این بود که زید و داود بن علی متهم شدند که اموالی از خالد بن عبدالله قسری حاکم قبلی کوفه، نزد آنهاست؛ اما هر دو این ادعا را انکار کردند. یوسف بن عمر، حاکم جدید عراق نیز به همین اتهام آن دو را در مکه دستگیر کرد و به شام نزد هشام فرستاد. آن دو سوگند خوردند که مالی از خالد نزد آنان نیست و هشام هم آن دو را سوگند داد و بعد از سوگند تبرئه کرد[۲۸]؛ بنابراین زید قرضی نداشته است. برخی نیز رفتن زید به شام را به علت اختلاف او با بنی‌حسن بر سر صدقات ذکر کرده‌اند[۲۹]؛ بلاذری در أنساب الأشراف می‌نویسد: اصل اختلاف بین امام محمد باقر (ع) با عبدالله بن حسن بود و امام باقر (ع) زید را وکیل خود قرار داد[۳۰]؛ اما این ادعا نیز درست نیست؛ بلکه همان‌طور که گفتیم، حضور زید برای پاسخگویی به اتهام بود و به همین جهت با داوود و جمعی دیگر به شام فرستاده شد[۳۱].[۳۲]

بیعت مردم کوفه با زید

زید وقتی در سال ۱۲۱ دستگیر شد و قرار شد به شام برده شود، شیعیان در دیدار با وی پیام دادند که کجا می‌روی درحالی‌که صد هزار شمشیر به‌دست از مردم کوفه، بصره و خراسان با تو هستند. زید خواست آنان را نپذیرفت تا اینکه از شام برگشت و به کوفه رفت و بیش از ده ماه در کوفه بود. در این مدت، بالغ بر پانزده‌هزار نفر از مردم کوفه، علاوه بر مردم مداین، بصره، واسط، موصل، ری، خراسان و جرجان، با زید بیعت کردند و او از آنان پیمان وثیق برای حمایت و پایداری گرفت و داعیان خود را به مناطق مختلف دیگر فرستاد[۳۳].

شماری از راویان عدۀ بیعت‌کنندگان با زید را کمتر از عدد مذکور، ولی بیش از دوازده‌هزار نفر دانسته‌اند[۳۴]‌. زید در هنگام بیعت‌گرفتن از مردم، بر نکاتی توجه و تأکید داشت. بیعت‌نامه او دعوت به کتاب خدا و سنت پیامبر (ص) و جهاد با ستمگران و دفاع از مستضعفان و بخشش به محرومان و تقسیم‌کردن بیت‌المال به‌طور مساوی و رد مظالم و یاری‌کردن اهل‌بیت بر ضد ناصبیان بود و وقتی کسی این شرایط را می‌پذیرفت، زید با او بیعت می‌کرد[۳۵].[۳۶]

زمان قیام

درباره زمان قیام زید و شهادت وی اختلاف است. با توجه به عزل خالد بن عبدالله از امارت کوفه در سال ۱۲۰ و انتصاب یوسف بن عمر[۳۷] و رفتن زید به شام بعد از دستگیریِ وی توسط یوسف بن عمر در مکه[۳۸] و حضور ده‌ماهه زید در کوفه بعد از بازگشت از شام که بدان اشاره شد، می‌توان نتیجه گرفت که زمان قیام زید سال ۱۲۲ بوده که جمعی نقل کرده‌اند و سال ۱۲۰ قطعاً درست نیست؛ زیرا عزل خالد، به اتفاق مورخان، در سال ۱۲۰ احتمالاً در ماه جمادی یا بعد از آن رخ داده است و چند ماه طول کشید تا غلامِ خالد بن عبدالله زیر شکنجه، زید و داود بن علی و محمد بن عمر را متهم کرد که اموالی از خالد بن عبدالله نزد آنهاست. این سه تن پس از مدتی مکاتبۀ حاکم جدید کوفه با شام، به دستور هشام به شام اعزام شدند[۳۹]. داود و محمد بعد از بازگشت، به مدینه رفتند؛ ولی زید به اصرار مردم کوفه از مدینه به شهر آنان رفت[۴۰]. او ده ماه و اندکی در کوفه مردم را به بیعت با خود دعوت می‌کرد[۴۱]. بنا به نقل ابو‌حمزه ثمالی، وی در نیمه شعبان برای دیدن زید به منزل معاویة بن اسحاق رفته است[۴۲]؛ بنابراین بازگشت زید به کوفه را باید اوایل ربیع‌الاول سال ۱۲۱ بدانیم؛ به همین جهت عده‌ای قیام و شهادت زید را به‌طور قطعی سال۱۲۲[۴۳] و شماری با تعبیر «گفته شده» این سال دانسته‌اند[۴۴]. برخی نوزده قول بر شهادت زید در سال ۱۲۲ نقل[۴۵] و این سال را به عنوان زمان قیام زید و شهادتش تأیید کرده‌اند‌.

خبر حضور زید در کوفه برای قیام به یوسف بن عمر، حاکم کوفه، رسید. به وی گزارش شد که زید در منزل دو نفر پنهان بوده است. او کسی را به منزل آن دو فرستاد، ولی زید آنجا نبود. حاکم کوفه آن دو نفر را دستگیر و بعد به قتل رساند. زید طبق برنامه‌ریزی‌ای که کرده بود، قرار بود اول صفر قیام کند، ولی مجبور شد هفت روز مانده از محرم قیام کند. قیام وی با شعار يَا مَنْصُورُ أَمِتْ شروع شد. یوسف بن عمر برای مقابله با قیام زید به حکم بن صلت دستور داد مردم کوفه و رؤسای قبایل را به مسجد اعظم دعوت کند و برای متخلفان از این دستور، کیفر شدیدی در نظر بگیرد. او خود در حیره بود و حکَم را جانشین خویش در کوفه قرار داد. وقتی قیام شروع شد، فقط ۲۱۸ نفر جنگجویانی پیاده همراه زید بودند. زید پرسید: مردم کجا هستند؟ گفته شد: در مسجد در محاصره هستند. زید گفت: این عذر برای کسی که بیعت کرده، قابل قبول نیست[۴۶]. سعید بن خثیم جمعیت همراه با زید را پانصد نفر دانسته که در نبرد ضربات سختی به سپاه شام وارد کردند[۴۷]. یوسف بن عمر که ضربات سختی از نیروهای زید خورده بود، از تیرانداز‌ها خواست به طرف زید و یارانش تیراندازی کنند. درگیری ادامه داشت تا اینکه شب تیری به پیشانی زید اصابت کرد. تیر را که بیرون کشیدند، زید درگذشت. یاران وی او را دفن کردند و روی قبرش گیاه ریختند تا شناسایی نشود. مردی جای قبر زید را دید و آن را به یوسف بن عمر گزارش داد. حاکم قبر را نبش کرد و بدن زید را بیرون آورد و سرش را جدا کرد و برای هشام بن عبدالملک فرستاد. او دستور داد بدن زید را عریان در کناسه کوفه به دار بیاویزند[۴۸]. بدن پاک زید چهار سال این‌گونه بر دار بود[۴۹]. بدن معاویة بن اسحاق و نصر بن خزیمه و زیاد نهدی[۵۰] هم در کناسه به دار آویخته شد و بر آنها نگهبان قرار دادند[۵۱]. بعد از چهار سال به دستور خلیفه اموی، بدن زید را آتش زدند و خاکسترش را پراکنده کردند[۵۲]. از نکات قابل توجه این است که سه فرزند ابو‌حمزه ثمالی به نام‌های نوح، حمزه و منصور در قیام زید همراه او به شهادت رسیدند[۵۳]؛ چراکه ابوحمزه مطمئن بود قیام زید برای امر به معروف و نهی از منکر است و داعیه امامت و زعامت شیعه را ندارد[۵۴].

علل شکست قیام زید

درباره علل شکست قیام زید در گذشته به‌تناسب نکاتی بیان شد و فراز و نشیب‌های همکاران وی تشریح گردید. با توجه به آنچه گذشت، در یک جمع‌بندی دراین‌باره می‌توان چند نکته مهم را بیان کرد:

  1. همان‌گونه که اشاره شد، جمعی از یاران زید از گروه خطابیه و طرفداران ابوالخطاب بودند که چون باور آنها با اعتقادات زید یا جمعی از یاران زید، متفاوت بود، با اینکه قول داده بودند از زید حمایت کنند، دست از حمایت او برداشتند و او را تنها گذاشتند. برابر اظهار نظر برخی علمای زیدیه بیان شد که واژه «رفض» و «روافض» درباره ابوالخطاب و طرفدارانش به کار رفته است.
  2. یاران خاص امام صادق (ع) مانند مؤمن‌الطاق و زراره با هرگونه قیامی مخالف بودند و حمایت نکردن خود را به زید اعلام کردند. آنان از آغاز به حمایت وی معتقد نبودند و این موضوع ممکن است برای جمعی دیگر از شیعیان در همراهی با زید تردید ایجاد کرده باشد.
  3. برخی از یاران زید مانند کثیرالنواء هنگام نبرد از زید جدا شدند و همو رهبری گروهی از زیدیه را بر عهده گرفت که قائل به امامت مفضول بودند. کثیرالنواء جزء کسانی بود که در جلسات زید حضور داشت و با وی همراه بود[۵۵]. او با زید برای جنگ بیعت کرد، ولی بعد درخواست فسخ بیعت کرد و زید هم پذیرفت و بعد در اشعاری به وی گفت: برای جنگ مردانی هستند که برای آن آفریده شده‌اند و برای تجارت و حکومت هم اقوامی هستند. بهترین خلق کسی است که هم تجارتش با تقوای الهی همراه باشد و هم ضربه‌زدنی داشته باشد (در اصل جنگاور باشد) که همت او را نشان دهد. درنهایت کثیرالنواء در جنگ شرکت نکرد[۵۶]. او جمع زیادی را گمراه کرد و خود نیز در حیرت به سر برد و با همین سرگردانی از دنیا رفت[۵۷].
  4. نکته‌ای که لازم است در تحلیل شکست قیام زید افزون بر نکات ذکرشده بیان شود، اشاره به نقش بنی‌عباس در این شکست است. دعوت بنی‌عباس از سال ۹۹ بعد از مرگ ابو‌هاشم آغاز شده است[۵۸]؛ زیرا ابوهاشم به محمد بن علی بن عبدالله بن عباس وصیت کرد و دعات خود را به وی معرفی کرد و به آنان وعده تشکیل حکومت داد[۵۹]. با توجه به این مسئله، لازم است به این نکته توجه کنیم که ممکن است بخشی از کوتاهی‌هایی که در کوفه در حمایت از زید شده، با برنامه و از سوی طرفداران بنی‌عباس بوده باشد که شیعیان و طرفداران خود را از همراهی با زید باز داشته‌اند‌. هشدار داوود بن علی به زید در اعتماد نکردن به بیعت مردم کوفه در این جهت قابل بررسی و تحلیل است[۶۰]. آنان نمی‌خواستند زید بخشی از شیعیان را با خود داشته باشد تا خودشان بتوانند در آینده از آنها استفاده سیاسی نمایند[۶۱].

پیامدهای اجتماعی ـ سیاسی قیام زید در میان شیعیان

از اخبار متعدد استفاده می‌شود پس از قیام زید، گرایش به شورش علیه دستگاه خلافت اموی، گسترش یافت و طرفداران زید در تزاید بودند. آنان در آغاز با امام صادق (ع) برخورد تندی داشتند و جمعیت زیاد آنان و شهرتی که پیدا کردند، باعث شد یاران خاص حضرت مجذوب آنان شوند و منتظر حرکت و قیام حضرت باشند.

وضعیت اجتماعی بعد از قیام زید

گزارش ویژه‌ای از وضعیت اجتماعی که بعد از قیام زید برای امام صادق (ع) ایجاد شده، در خبر ثقه سعید سمان آمده است و نشان می‌دهد امام در آن مقطع خاص در تقیه کامل بوده است و مدعیان طرفدار زید با بی‌ادبی با حضرت برخورد می‌کردند. آنان در آغاز عبدالله بن حسن و سپس پسرش محمد را امام و رهبر خود می‌دانستند. سند این روایت را برخی مجهول ارزیابی کرده‌اند‌[۶۲]؛ ولی می‌توان آن را صحیح و معتبر دانست؛ زیرا «عده»[۶۳] سند این خبر افراد معتبر و ثقه هستند و افراد بعد از آنان نیز ثقه هستند. تنها تردید ممکن است در سعید سمان باشد که وی همان "سعید اعرج" یا سعید بن عبدالرحمان یا ابن‌عبدالله سمان است که نجاشی وی را کوفی و ثقه دانسته و دارای کتابی است[۶۴] و طبق نظر برخی از دانشمندان، اتحادش با "سعید اعرج" محرز است[۶۵]؛ بنابراین می‌توان خبر را معتبر ارزیابی کرد.

سعید سمان گوید: نزد امام صادق (ع) بودم که دو مرد زیدی‌مذهب بر آن حضرت وارد شدند و گفتند: آیا در میان شما امام و رهبری که اطاعتش واجب باشد هست؟ (و مقصودشان اثبات امامت زید بن علی بن الحسین (ع) بود) حضرت فرمود: نه (امامی که مقصود شماست در میان ما نیست). آن دو نفر گفتند: مردمان موثق به ما خبر دادند که شما به آن فتوا داده‌ای و اعتراف کرده‌ای و عقیده داری و آن خبردهندگان فلان و فلان هستند که نام می‌بریم و ایشان دارای تقوا و کوشش در عبادت‌اند و دروغ نمی‌گویند. امام صادق (ع) غضبناک شد و فرمود: من به آنها چنین دستوری نداده‌ام. چون آن دو نفر آثار غضب را بر چهره امام دیدند، بیرون رفتند.

حضرت به من فرمود: این دو نفر را می‌شناسی؟ عرض کردم: آری، اینها اهل بازار ما و از طایفه زیدیه هستند و عقیده دارند که شمشیر پیامبر (ص) نزد عبدالله بن حسن است. حضرت فرمود: خدا لعنتشان کند، دروغ می‌گویند. به خدا سوگند عبدالله بن حسن آن را ندیده، نه با یک چشم و نه با دو چشمش و پدرش هم آن را ندیده؛ جز اینکه ممکن است آن را نزد علی بن حسین (ع) دیده باشد. اگر راست می‌گویند، چه علامتی در دسته آن و چه نشانه و اثری بر لبه تیغه آن است؟ به‌تحقیق شمشیر پیامبر (ص) نزد من است. پرچم و جوشن و زره و خود پیامبر (ص) نزد من است. اگر راست می‌گویند، در زره پیامبر (ص) چه نشانه‌ای است؟ به‌تحقیق پرچم ظفربخش پیامبر (ص) نزد من است. الواح موسی و عصای او نزد من است. انگشتر سلیمان بن داود نزد من است و تشتی که موسی در آن قربانی انجام می‌داد، نزد من است. اسمی که نزد پیامبر (ص) بود و چون (در جبهه جنگ) آن را میان مسلمانان و کفار می‌گذاشت، چوبه تیری از کفار به مسلمانان نمی‌رسید نزد من است و من آن را می‌دانم. به‌تحقیق آنچه فرشتگان (از اسلحه برای پیامبران سابق) آورده‌اند نزد من است و داستان سلاح در خاندان ما همان داستان تابوت است در بنی‌اسرائیل؛ بر در هر خاندانی که تابوت پیدا می‌شد، نشانه اعطای نبوت بود و سلاح به هر کس از ما خاندان رسد، امامت به او داده می‌شود. به‌تحقیق پدرم زره رسول خدا (ص) را پوشید و دامنش اندکی به زمین می‌کشید و من آن را پوشیدم، همچنان بود [گاهی به زمین می‌کشید و گاهی نمی‌کشید و اختلاف محسوسی نداشت] و قائم ما کسی است که چون آن را بپوشد، به اندازه قامتش باشد، ان‌شاءالله[۶۶].

این خبر نشان می‌دهد بعد از زید، زیدیه قائل به امامت عبدالله بن حسن شدند و او را امام به‌حق می‌دانستند و نشانۀ آن را داشتن شمشیر پیامبر (ص) تصور می‌کردند؛ چون قائل بودند امام باید با شمشیر قیام کند. حضرت شرط امامت را چیز دیگری می‌دانست و ادعای عبدالله بن حسن مبنی بر داشتن شمشیر پیامبر (ص) را نادرست می‌دانست و نشانه‌های روشنی از میراث پیامبر (ص) برای اثبات امامت خود برای یارانش بیان می‌کرد[۶۷].

جمعیت زیاد طرفدارن زید

از خبری استفاده می‌شود که گرایش به تفکر زید بن علی و طرفداری از وی شامل جمع پرشور زیادی می‌شد؛ به گونه‌ای که یکی از یاران امام صادق (ع) از حضرت اجازه طلبید آنان را با حضرت مرتبط کند، ولی امام نپذیرفت. این خبر موقعیت زیدیه را نزد یاران امام صادق (ع) نشان می‌دهد. سلیمان بن خالد جزء معدود افرادی از یاران فقیه امام باقر و امام صادق (ع) بود که در قیام زید حضور داشت[۶۸] و به تعبیر برقی، او که در قیام زید حضور داشت، فرار کرد و توبه نمود و به حق برگشت[۶۹]. برابر روایت کشی، سلیمان به امام صادق (ع) عرض کرد، از زمانی که حق را شناختم هر وقت نماز می‌خوانم، قضای نمازهای گذشته‌ام را هم می‌خوانم. حضرت فرمود: نیازی به آن نیست[۷۰]. همین سلیمان است که در هنگام خروج زید از وی درباره امام صادق (ع) می‌پرسد و زید پاسخ می‌دهد: او امام ما در حلال و حرام است[۷۱]؛ به همین جهت با زیدیه رابطه خوبی داشت. ابو‌شبل گوید: من و سلیمان بن خالد نزد امام صادق (ع) رفتیم. سلیمان بن خالد عرض کرد: زیدیه گروهی هستند که شناخته‌شده و باتجربه هستند و مردم آنان را مشهور کرده‌اند و در زمین، محمدی (طرفدار محمد رسول خدا (ص)) نیست که برای آنان، از تو دوست‌داشتنی‌تر باشد. اگر اجازه دهید آنان را به شما نزدیک و مرتبط سازم. حضرت فرمود: «ای سلیمان بن خالد، اگر این سفیهان می‌خواهند علم ما را به سمت نادانی خود بکشانند، بر آنان درود و سلامتی مباد. اگر آنان سخن ما را می‌شنوند و منتظر امر ما هستند، اشکال ندارد»[۷۲]؛ یعنی آنان را در صورتی با ما مرتبط کن که دستورهای ما را بپذیرند، نه اینکه تصور کنند ما تابع خواست آنان هستیم و آن‌گونه که آنان بخواهند باید عمل کنیم. ما آن‌گونه که می‌دانیم عمل خواهیم کرد.

با توجه به این روایت می‌توان حدس زد روایاتی که در مذمت زیدیه از امام صادق (ع) نقل شده، با صرف نظر از سند آنها، در چنین موقعیت‌هایی بوده است. آنان می‌خواستند امام صادق (ع) طبق دیدگاه آنها عمل کند و حضرت با این طرز تفکر آنان مخالف بود و با توجه به اینکه عده‌ای از آنان تفکر عامی داشتند، مورد تأیید امام نبودند؛ بنابراین می‌توان گفت نقد این گروه زیدیه به معنای نقد تفکر و عملکرد اصلی زید نیست. یکی از اعضای این گروه‌های زیدیه، هارون بن سعد عجلی است که جزء مخالفان سرسخت امام صادق (ع) بوده و در اشعاری، شیعه را به عنوان روافض پیرو امام صادق (ع)، مورد نکوهش قرار داده است. او به غلط مدعی است که برخی قائل به الوهیت حضرت هستند. عجلی را رئیس زیدیه در زمان خودش دانسته‌اند‌[۷۳]. وی اندکی پس از قیام ابراهیم بن عبدالله درگذشت[۷۴]. نوبختی، عجلیه و بتریه را جزء ضعیفان زیدیه می‌داند و اقویای آنان را طرفداران ابوالجارود و ابوخالد واسطی می‌خواند[۷۵].[۷۶]

تصور یاران امام صادق (ع) از قیام حضرت

از خبری استفاده می‌شود که جو عمومی بعد از قیام زید و گرایش به اندیشه و تفکر وی، به گونه‌ای بوده است که یاران خاص حضرت هم منتظر بودند امام صادق (ع) دست به قیام بزند و مستقیماً در برابر حکومت بنی‌امیه بایستد. حضرت یاران خود را از این فکر بر حذر می‌دارد و به آنان دستور می‌دهد به کارهای معمولی و سفرهای همیشگی خود بپردازند. عبدالملک بن اعین گوید: امام صادق (ع) به من فرمود: چرا به مناطقی که ساکنان شهرت مسافرت می‌کنند نمی‌روی؟ گفتم: کجا؟ فرمود: جده، آبادان، مصیصه و قزوین. گفتم: منتظر دستور شما هستم و به شما اقتدا کرده‌ام. فرمود: به خدا سوگند اگر قیام خیر و خوب و دارای مصلحت بود، دیگران بر ما سبقت نمی‌گرفتند. به حضرت گفتم: زیدیه می‌گویند بین ما و جعفر خلافی نیست جز اینکه او به جهاد اعتقاد ندارد؛ یعنی اگر دستور جهاد دهید، زیدیه که جمع زیادی هستند از شما پیروی خواهند کرد. حضرت فرمود: من قائل به جهاد نیستم. به خداوند سوگند من جهاد را باور دارم، ولی دوست ندارم علمم را به جهت جهل و ناآگاهی آنان رها کنم (زیرا قیام و جهاد را بی‌فایده می‌دانم)[۷۷].

سخن امام صادق (ع) در خبری دیگر به این وجه باز می‌گردد که معتقد است زیدیه باعث حفظ شیعه می‌شود و با قیام‌ها و حرکت‌های آنان، جمعی از شیعیان از گزند حمله دستگاه خلافت و حکومت‌های جائر در امان می‌مانند و مواریث اهل‌بیت (ع) را به دیگران می‌رسانند، آنجا که می‌فرماید: «زبان‌هاتان را حفظ کنید و در خانه‌هایتان بمانید؛ به‌درستی که هرگز به شما آسیبی نمی‌رسد وقتی آنان در کاری وارد شوند و تا همیشه زیدیه سپر بلای شما هستند»[۷۸].

شاید بتوان خبری را هم که در رجال کشی آمده، در چنین موردی دانست. طبق این خبر، چند تن از یاران حضرت طی نامه‌ای که به ایشان می‌نویسند، مدعی هستند کوفه از نیروهای حکومتی خالی است و آنان می‌توانند به‌سرعت کنترل شهر را به دست بگیرند؛ ولی حضرت با این نظر مخالفت می‌کند. در این خبر چنین آمده است: حماد بن عیسی از قول عبدالحمید بن ابی‌دیلم نقل می‌کند که من نزد امام صادق (ع) بودم که نامه‌ای از عبدالسلام بن عبدالرحمان بن نعیم و نامه‌ای از فیض بن مختار و سلیمان بن خالد رسید و به حضرت خبر دادند که کوفه از سواره‌نظام خالی شده است. اگر دستور دهد، شهر را تصرف می‌کنیم. وقتی حضرت نامه‌های آنان را خواند، آنها را دور انداخت و فرمود: «من امام این جمع نیستم. آیا نمی‌دانید صاحب و رهبر آنان سفیانی است»[۷۹].

چنین به نظر می‌رسد که امام صادق (ع) تلاش می‌کردند باقیمانده شیعیان را حفظ کنند و نگذارند با شرکت در جنبش‌های بی‌ثمر از بین بروند؛ همان‌گونه که امام حسن (ع) علت صلح خود را حفظ شیعیان بیان می‌کرد[۸۰].[۸۱]

کمرنگ‌شدن اعتقاد امامت به نص

از پیامدهای قیام زید و تفکر او این بود که تفکر و اعتقاد امامت به نص کمرنگ شد و زیدیه این تفکر را رد کردند؛ به همین جهت در خبر سعید سمان ذکر شده که آنان عبدالله بن حسن را امام می‌دانند و مدعی‌اند که نشانه‌هایی از آثار پیامبر (ص) نزد او وجود دارد و بعد از وی، قایل به امامت محمد فرزند او شدند که امام صادق (ع) احتمال به‌قدرت رسیدن وی را نفی می‌کند و در کتبی که نام پیامبران و پادشاهان را دارد نام وی نیست[۸۲]. در نتیجه امامت نزد زیدیه در فرزندان امام حسن و امام حسین (ع) که قائم به شمشیر باشند، قرار گرفت. این موضوع بعد از امام صادق (ع) بیشتر خودنمایی کرد و چند نفر از فرزندان حضرت صادق (ع)، امامت موسی بن جعفر (ع) را به رسمیت نشناختند و خود مدعی امامت شدند، مانند عبدالله بن جعفر[۸۳] و محمد بن جعفر که شجاع، بخشنده و یک روز در میان روزه می‌گرفت و تفکر زیدی داشت و در سال ۱۹۹ در مکه علیه مأمون قیام کرد[۸۴].[۸۵]

گسترش فرقه‌های زیدی

قیام زید باعث شد تفکر جدیدی رخ نماید. زیدیه امر به معروف و نهی از منکر را جزء اصول دین دانستند؛ البته معتزله نیز این اندیشه را داشتند و برای مبارزه با حکومت بنی‌امیه آماده شدند. چون نقل شده بود که زید دو خلیفه اول را قبول دارد، جمع بیشتری به تفکر زیدیه علاقه‌مند شدند؛ به‌ویژه کسانی که از تفکر شیعه و اهل‌بیت دور بودند. این تفکر در سپاه زید دیده می‌شود. معاویة بن عمار فرمانده سمت چپ سپاه زید بود. او در آغاز سخنرانی خود بر ابوبکر و عمر رحمت فرستاد و از عثمان انتقاد کرد[۸۶]. این گزارش همسویی سپاهیان زید با تفکر کثیرالنواء و مخالفت نداشتن وی با دو خلیفه اول را نشان می‌دهد و نیز این را که زید حساسیتی به عقیده همراهانش درباره دو خلیفه اول نداشته است. به‌اختصار به چهار گروه زیدیه اشاره می‌کنیم:

  1. جارودیه: ابو‌الجارود زیاد بن منذر[۸۷] فرمانده سمت راست زید بود که در جنگ شرکت داشت[۸۸]. گروه زیدیه جارودیه به وی منسوب است. اشعری وی را اولین گروه از زیدیه می‌داند. آنان قایل به نص بر خلافت علی (ع) با بیان اوصاف حضرت بودند[۸۹]. ابو‌الجارود مخالف امام صادق (ع) بود و امامت حضرت را نپذیرفت[۹۰]، در عین اینکه او جزء اصحاب امام باقر (ع) بود و روایات فراوانی از ایشان نقل کرده است[۹۱]. روایات وی با نام ابوالجارود ۹۲ خبر است[۹۲]. او بعد از قیام زید به دنبال تفکر خود بوده و به همین علت روایات متعددی در مذمت او نقل شده است[۹۳]. امام صادق (ع) در روایتی او و کثیرالنواء و سالم بن ابی‌حفصه را کذّاب معرفی کرده و آنان را لعن نموده است[۹۴]؛ حتی از ابوالجارود به «سرحوب»[۹۵] تعبیر شده که نام شیطانی است در دریا. این تعبیر و تفسیر از امام باقر (ع) نقل شده است[۹۶]؛ زیرا ابوالجارود جمعی از شیعیان را گمراه کرد؛ بنابراین بخشی از روایات که زیدیه را در ردیف ناصبیان معرفی کرده[۹۷]، نظر به رهبران زیدیه چون ابو‌الجارود و امثال وی دارد که امام صادق (ع) درباره وی فرموده حیران از دنیا می‌رود[۹۸].
  2. سلیمانیه: اشعری دومین گروه از زیدیه را سلیمانیه می‌داند[۹۹]. آنان پیروان سلیمان بن جریر بودند[۱۰۰]. آنها شورا را پذیرفته‌اند و خلافت شیخین را قبول دارند[۱۰۱]. مجلسی در شرح حدیثی دربارۀ بداء، عقیدۀ سلیمان بن جریر را دراین‌باره از قول فخر رازی نقل کرده است[۱۰۲]. در الأنساب این گروه معرفی شده‌اند[۱۰۳]. شماری این گروه را جریریه نامیده‌اند که پیرو سلیمان بن جریر هستند[۱۰۴]. برخی جارودیه را به وی منسوب می‌دانند[۱۰۵] که درست نیست. سلیمان به خواست هارون خلیفه عباسی، ادریس بن عبدالله (م ۱۷۷) مؤسس ادارسه در مغرب را با بوی خوش مسموم کرد[۱۰۶].
  3. بُتریه: گروه زیدیه بُتریه به کثیرالنواء و جمعی دیگر از جمله حسن بن صالح بن حی[۱۰۷] منسوب است[۱۰۸]. او ابو‌اسماعیل کثیر بن اسماعیل نامیده می‌شد[۱۰۹]. این گروه اعتقاد داشتند علی (ع) افضل است، ولی بیعت با ابوبکر و عمر را هم اشتباه نمی‌دانستند[۱۱۰]. پذیرش دو خلیفه اول در سپاه زید دیده می‌شود[۱۱۱]. چنین به نظر می‌رسد که کثیرالنواء از مغیریه[۱۱۲] بوده و بعد مذهب زیدیه بُتریه را ایجاد کرده است. حتی برخی بُتریه را به مغیرة بن سعید منسوب کرده و لقب او را ابتر دانسته‌اند[۱۱۳]. ابن‌ادریس علت این نام‌گذاری را قطع بودن دست کثیرالنواء دانسته که به او ابتر می‌گفتند[۱۱۴]. کثیرالنواء در حضور امام صادق (ع) از ابوالخطاب محمد بن مقلاص شکایت می‌کند و مدعی می‌شود که حضرت به ابوالخطاب دستور برائت از دو خلیفه اول را داده است؛ اما حضرت می‌فرماید من چنین دستوری به او نداده‌ام[۱۱۵]. داستان مشابهی نیز بین ابو‌الجارود و کثیرالنواء در حضور امام باقر (ع) نقل شده است[۱۱۶]. این تفاوت دیدگاه نشان می‌دهد کثیرالنواء بر پذیرش دو خلیفه اول اصرار داشته است و بعید نیست وی این نظر را به نام زیدیه رواج داده باشد. در هر صورت رواج این تفکر فاصله بین زیدیه و امامیه را بیشتر کرد. در خبر شکایت ام‌خالد از کثیرالنواء این گرایش بیان شده است[۱۱۷]. برابر روایات، کثیرالنواء عده زیادی را گمراه کرد[۱۱۸]. به جهت همین عقیدۀ وی، علمای شیعه او را هم بتری و هم عامی می‌دانند[۱۱۹]. در روایتی امام صادق (ع) از کثیرالنواء در دنیا و آخرت برائت می‌جوید[۱۲۰]. به نظر می‌رسد کثیرالنواء زمانی گرایش به امام صادق (ع) داشته، اما او بعداً زیدی شده که حضرت از وی برائت جسته است؛ زیرا کسانی که از مسیر حق منحرف شده‌اند مورد بی‌توجهی و برائت آنان قرار گرفته‌اند. در هر صورت مرگ وی بدون اعتقاد به اهل‌بیت (ع) و در زمان بازگشت وی از تشیع بوده است[۱۲۱].
  4. عجلیه: عجلیه نیز از گروهای زیدیه هستند[۱۲۲]. آنان طرفداران هارون بن سعید عجلی هستند. به تعبیر نوبختی این گروه و بتریه جزء ضعفای زیدیه هستند[۱۲۳]. عجلی جزء طرفداران عبدالله بن حسن و پسرش محمد بن عبدالله بود. او به‌شدت مخالف امام صادق (ع) بود. وی در اشعاری مفصل، به تحقیر شیعه و امام صادق (ع) می‌پردازد[۱۲۴].

البته گروه‌ها و فرقه‌های دیگری نیز برای زیدیه ذکر کرده‌اند‌؛ امّا در روایات ما بیشتر این چهار گروه مطرح هستند. برخی از فقهای شیعه زیدیه را سه فرقه دانسته‌اند: جارودیه و طرفداران سلیمان و صالحیه (طرفداران حسن بن صالح)[۱۲۵] که همان بتریه هستند[۱۲۶]. اینان به عجلیه توجهی نداشته‌اند‌؛ حتی شارحان کافی در روایتی که از مردی عجلی سخن رفته[۱۲۷]، وی را از قبیله بنی‌عجل دانسته‌اند که ابن‌ادریس از آن قبیله است[۱۲۸] و گفته‌اند شاید کنایه از عجل (گوساله) به معنای گوساله سامری باشد[۱۲۹] که باعث گمراهی جمعی شد و نامی از هارون بن سعید عجلی نبرده‌اند. این نکته نشان می‌دهد این شارحان تصور درستی از گروه عجلیه از زیدیه نداشته‌اند‌. برابر روایتی در اصول ستة عشر، آنان گروهی خاص بودند[۱۳۰]. کشی نیز عجلیه را از زیدیه و طرفدار هارون بن سعید عجلی معرفی کرده است[۱۳۱].

می‌توان گفت سرزنش زیدیه در روایات ما به معنای تقبیح خود زید نیست؛ زیرا در اکثر روایات از او و عملکردش به نیکی یاد شده است؛ بلکه منظور طرفداران متعصب او هستند که مخالف معصومان بودند؛ از جمله گروه عجلیه و کثیرالنواء[۱۳۲].

منابع

پانویس

  1. ر. ک: سلیمیان، خدامراد، درسنامه مهدویت، ص۱۰۴ـ ۱۰۵؛ محمدی، مسلم، فرهنگ اصطلاحات علم کلام، ص ۳۰۲.
  2. ابوالفتح محمد بن عبدالکریم شهرستانی، الملل و النحل، ج۲، ص۱۵۴.
  3. شیخ مفید، الإرشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، ج۲، ص۱۷۲.
  4. وَ اعْتَقَدَ فِيهِ كَثِيرٌ مِنَ الشِّيعَةِ الْإِمَامَةَ وَ كَانَ سَبَبُ اعْتِقَادِهِمْ ذَلِكَ فِيهِ خُرُوجَهُ بِالسَّيْفِ يَدْعُو إِلَى الرِّضَا مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ فَظَنُّوهُ يُرِيدُ بِذَلِكَ نَفْسَهُ؛ شیخ مفید، الإرشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، ج۲، ص۱۷۲.
  5. لَيْسَ الْإِمَامُ مِنَّا مَنْ جَلَسَ فِي بَيْتِهِ وَ أَرْخَى سِتْرَهُ وَ ثَبَّطَ عَنِ الْجِهَادِ وَ لَكِنَّ الْإِمَامَ مِنَّا مَنْ مَنَعَ حَوْزَتَهُ وَ جَاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ وَ دَفَعَ عَنْ رَعِيَّتِهِ وَ ذَبَّ عَنْ حَرِيمِهِ؛ محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج۱، ص۳۵۷.
  6. محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج۱، ص۴۶۹.
  7. فرات بن ابراهیم کوفی، تفسیر فرات الکوفی، ص۴۷۴.
  8. فرات بن ابراهیم کوفی، تفسیر فرات الکوفی، ص۳۸۲.
  9. ذاکری، علی اکبر، سیره سیاسی معصومان در کتاب‌های چهارگانه شیعه، ص ۲۱۴.
  10. «وَ ظَهَرَ بِالسَّيْفِ يَأْمُرُ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَى عَنِ الْمُنْكَرِ»؛ شیخ مفید، الإرشاد، ج۲، ص۱۷۱.
  11. إن زيدا لما رأى الأرض قد طبّقت جورا، ورأى قلّة الأعوان وتخاذل الناس، كانت الشهادة أحبّ الميتات إليه؛ ابوعثمان عمرو بن بحر جاحظ، البیان و التبیین، ج۱، ص۳۱۰.
  12. ابن‌طاووس (عبدالکریم بن احمد)، فرحة الغری، ص۱۱۵؛ محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج۴۶، ص۱۸۴.
  13. ذاکری، علی اکبر، سیره سیاسی معصومان در کتاب‌های چهارگانه شیعه، ص ۲۲۲.
  14. «وَ يُطَالِبُ بِثَارَاتِ الْحُسَيْنِ (ع)»؛ شیخ مفید، الإرشاد، ج۲، ص۱۷۱.
  15. ذاکری، علی اکبر، سیره سیاسی معصومان در کتاب‌های چهارگانه شیعه، ص ۲۲۳.
  16. محمدباقر مجلسی علامه، مرآة العقول، ج۲۶، ص۶۰۵.
  17. علی بن فخرالدین عیسی اربلی، کشف الغمة فی معرفة الأئمه، ج۲، ص۱۴۰.
  18. «فَقَالَ: إِنِّي شَهِدْتُ هِشَاماً وَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) يُسَبُّ عِنْدَهُ فَلَمْ يُنْكِرْ ذَلِكَ وَ لَمْ يُغَيِّرْهُ فَوَ اللَّهِ لَوْ لَمْ يَكُنْ إِلَّا أَنَا وَ ابْنِي لَخَرَجْتُ عَلَيْهِ»؛ محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج۸، ص۳۹۴.
  19. ذاکری، علی اکبر، سیره سیاسی معصومان در کتاب‌های چهارگانه شیعه، ص ۲۲۳.
  20. «وَ لَا تَقُولُوا خَرَجَ زَيْدٌ فَإِنَّ زَيْداً كَانَ عَالِماً وَ كَانَ صَدُوقاً وَ لَمْ يَدْعُكُمْ إِلَى نَفْسِهِ إِنَّمَا دَعَاكُمْ إِلَى الرِّضَا مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ (ع) وَ لَوْ ظَهَرَ لَوَفَى بِمَا دَعَاكُمْ إِلَيْهِ إِنَّمَا خَرَجَ إِلَى سُلْطَانٍ مُجْتَمِعٍ لِيَنْقُضَهُ»؛ محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج۸، ص۲۶۴.
  21. ر. ک: شیخ صدوق، کمال الدین و تمام النعمه، ج۱، ص‌۳۰۵ و ۳۱۲.
  22. شیخ مفید، الإرشاد، ج۲، ص۱۷۲؛ ابوعلی فضل بن حسن طبرسی، إعلام الوری بأعلام الهدی (یک‌جلدی)، ص۲۶۲.
  23. ذاکری، علی اکبر، سیره سیاسی معصومان در کتاب‌های چهارگانه شیعه، ص ۲۲۴.
  24. ابوعثمان عمرو بن بحر جاحظ، البیان و التبیین، ج۱، ص۳۱۰.
  25. شیخ مفید، الإرشاد، ج۲، ص۱۶۸ (ترجمه رسولی محلاتی).
  26. ما أحب أحد الحياة قط إلا ذل؛ ابوعثمان عمرو بن بحر جاحظ، البیان و التبیین، ج۱، ص۳۱۰.
  27. ابن‌سعد، الطبقات الکبری، ج۵، ص۳۲۵.
  28. ابوعبدالله مصعب بن عبدالله زبیری، نسب قریش، ص۶۰.
  29. ابوعبدالله مصعب بن عبدالله زبیری، نسب قریش، ص۶۰.
  30. احمد بن یحیی بلاذری، جمل من أنساب الأشراف، ج۳، ص۴۲۷.
  31. احمد بن یحیی بلاذری، جمل من أنساب الأشراف، ج۳، ص۴۲۸؛ همو، انساب الاشراف، ج۳، ص۲۳۱.
  32. ذاکری، علی اکبر، سیره سیاسی معصومان در کتاب‌های چهارگانه شیعه، ص ۲۲۵.
  33. ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص۱۳۱.
  34. ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص۱۳۶.
  35. ابوجعفر محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۴۹۲؛ ابن‌جوزی، المنتظم، ج۷، ص۲۱۰.
  36. ذاکری، علی اکبر، سیره سیاسی معصومان در کتاب‌های چهارگانه شیعه، ص ۲۴۰.
  37. احمد بن ابی‌یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۳۲۳؛ ابن‌اثیر جزری (عزالدین)، الکامل، ج۵، ص۲۱۹؛ شمس‌الدین محمد بن احمد ذهبی، تاریخ الإسلام، ج۷، ص۳۱۸.
  38. ابوعبدالله مصعب بن عبدالله زبیری، نسب قریش، ص۶۰.
  39. احمد بن یحیی بلاذری، أنساب الأشراف، ج۳، ص۲۳۱؛ همو، جمل من أنساب الأشراف، ج۳، ص۴۲۸.
  40. احمد بن یحیی بلاذری، أنساب الأشراف، ج۳، ص۲۳۲؛ ابن‌اثیر جزری (عزالدین)، الکامل، ج۵، ص۲۲۹.
  41. ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص۱۳۲.
  42. ابن‌طاووس (عبدالکریم بن احمد)، فرحة الغری، ص۱۱۵؛ محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج۴۶، ص۱۸۴.
  43. ابن‌حجر، الإصابه، ج۲، ص۱۸۲؛ احمد بن یحیی بلاذری، أنساب الأشراف، ج۱، ص۱۰؛ همو، جمل من أنساب الأشراف، ج۱، ص۱۴؛ ابن‌کثیر، البدایة و النهایه، ج۹، ص۳۲۹؛ محمدباقر مجلسی، مرآة العقول، ج۲۶، ص۲۲۷؛ خیرالدین زرکلی، الأعلام، ج۳، ص۵۹؛ احمد بن حنبل، العلل و معرفة الرجال، ج۲، ص۵۸؛ ابن‌قتیبه، المعارف، ص۲۱۶؛ محمد بن اسماعیل بخاری، التاریخ الکبیر، ج۳، ص۴۰۳؛ ابن‌سعد، الطبقات الکبری، ج۶، ص۳۱۶.
  44. ابن‌اثیر جزری (عزالدین)، الکامل، ج۵، ص۲۲۹؛ شمس‌الدین محمد بن احمد ذهبی، تاریخ الإسلام، ج۸، ص۵؛ ابن‌سعد، الطبقات الکبری، ج۵، ص۳۲۵.
  45. حسین کریمان، سیره و قیام زید بن علی (ع)، ص۲۴.
  46. ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص۱۳۲-۱۳۴.
  47. ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص۱۳۶.
  48. برگرفته از: ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص۱۳۷؛ سیدمحسن امین، أعیان الشیعه، ج۷، ص۱۱۸-۱۲۰.
  49. شیخ مفید، الإرشاد، ج۲، ص۱۷۳.
  50. احمد بن یحیی بلاذری، أنساب الأشراف، ج۳، ص۲۵۱؛ همو، جمل من أنساب الأشراف، ج۳، ص۴۴۶.
  51. ابن‌خلدون، تاریخ ابن‌خلدون، ج۳، ص۱۲۵.
  52. شیخ طوسی، الأمالی، ص۴۳۴.
  53. احمد بن علی نجاشی، رجال النجاشی، ص۱۱۵.
  54. ذاکری، علی اکبر، سیره سیاسی معصومان در کتاب‌های چهارگانه شیعه، ص ۲۴۱.
  55. فرات بن ابراهیم کوفی، تفسیر فرات الکوفی، ص۱۴۴.
  56. «جَاءَ كَثِيرٌ النَّوَّاءُ فَبَايَعَ زَيْدَ بْنَ عَلِيٍّ ثُمَّ رَجَعَ فَاسْتَقَالَ فَأَقَالَهُ ثُمَّ قَالَ: لِلْحَرْبِ أَقْوَامٌ لَهَا خُلِقُوا *** وَ لِلتِّجَارَةِ وَ السُّلْطَانِ أَقْوَامٌ /// خَيْرُ الْبَرِيَّةِ مَنْ أَمْسَى تِجَارَتُهُ *** تَقْوَى الْإِلَهِ وَ ضَرْبٌ يَجْتَلِي الْهَامَ»؛ شیخ مفید، الإختصاص، ص۱۲۷.
  57. محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج۸، ص۱۰۱. شیخ طوسی، إختیار معرفة الرجال، ص۲۴۱.
  58. خیرالدین زرکلی، الأعلام، ج۴، ص۱۱۶.
  59. اخبار الدولة العباسیه، ص۱۸۶. احمد بن یحیی بلاذری، أنساب الأشراف، ج۳، ص۲۷۴؛ همو، جمل من أنساب الأشراف، ج۳، ص۴۶۶.
  60. ابوجعفر محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۴۸۸.
  61. ذاکری، علی اکبر، سیره سیاسی معصومان در کتاب‌های چهارگانه شیعه، ص ۲۴۶.
  62. محمدباقر مجلسی، مرآة العقول، ج۳، ص۴۱.
  63. کلینی در کتاب کافی در مواردی به جای ذکر اسامی جمعی از افراد از تعبیر عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا یعنی جمعی از راویان شیعه نقل کرده‌اند. استفاده می‌کند که اینها متفاوت هستند، ولی جمعی که در سند این خبر هستند و از احمد بن عیسی نقل می‌کنند، افراد ثقه و از مشایخ قم می‌باشند.
  64. احمد بن علی نجاشی، رجال النجاشی، ص۱۸۱.
  65. ر. ک: ابوالقاسم خوئی، معجم رجال الحدیث، ج۸، ص۱۰۵.
  66. ابوجعفر محمد بن حسن صفار قمی، بصائر الدرجات، ج۱، ص۱۷۵؛ محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج۱، ص۲۳۲؛ همو، أصول الکافی (ترجمه مصطفوی)، ج۱، ص۳۳۷؛ شیخ مفید، الإرشاد، ج۲، ص۱۸۷.
  67. ذاکری، علی اکبر، سیره سیاسی معصومان در کتاب‌های چهارگانه شیعه، ص ۲۵۴-.
  68. شیخ صدوق، من لایحضره الفقیه، ج۴، ص۴۳۹؛ علامه حلی، خلاصة الاقوال، ص۷۷.
  69. احمد بن محمد برقی، رجال البرقی، ص۳۲.
  70. شیخ طوسی، إختیار معرفة الرجال، ص۳۶۱.
  71. «هُوَ (زَيْد) يَقُولُ: جَعْفَرٌ إِمَامُنَا فِي الْحَلَالِ وَ الْحَرَامِ»؛ شیخ طوسی، إختیار معرفة الرجال، ص۳۶۱.
  72. «يَا سُلَيْمَانَ بْنَ خَالِدٍ! إِنْ كَانَ هَؤُلَاءِ السُّفَهَاءُ يُرِيدُونَ أَنْ يَصُدُّونَا عَنْ عِلْمِنَا إِلَى جَهْلِهِمْ فَلَا مَرْحَباً بِهِمْ وَ لَا أَهْلًا وَ إِنْ كَانُوا يَسْمَعُونَ قَوْلَنَا وَ يَنْتَظِرُونَ أَمْرَنَا فَلَا بَأْسَ»؛ محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج۸، ص۱۵۹.
  73. ابن‌قتیبه، عیون الأخبار، ج۱، ص۱۹۳؛ همو، تأویل مختلف الحدیث، ص۷۰؛ عبدالقاهر بغدادی، الفرق بین الفرق، ص۲۴۰.
  74. ابوجعفر محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۶، ص۲۵۴؛ شمس‌الدین محمد بن احمد ذهبی، تاریخ الإسلام، ج۹، ص‌۳۸ و ۳۱۶؛ خیرالدین زرکلی، الأعلام، ج۸، ص۶۰.
  75. حسن بن موسی نوبختی، فرق الشیعه، ص۵۷-۵۸.
  76. ذاکری، علی اکبر، سیره سیاسی معصومان در کتاب‌های چهارگانه شیعه، ص ۲۵۷.
  77. «قَالَ لِي أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (ع): يَا عَبْدَ الْمَلِكِ! مَا لِي لَا أَرَاكَ تَخْرُجُ إِلَى هَذِهِ الْمَوَاضِعِ الَّتِي يَخْرُجُ إِلَيْهَا أَهْلُ بِلَادِكَ؟ قَالَ قُلْتُ: وَ أَيْنَ؟ فَقَالَ: جُدَّةُ وَ عَبَّادَانُ وَ الْمَصِّيصَةُ وَ قَزْوِينُ. فَقُلْتُ: انْتِظَاراً لِأَمْرِكُمْ وَ الِاقْتِدَاءِ بِكُمْ. فَقَالَ: إِي وَ اللَّهِ لَوْ كانَ خَيْراً ما سَبَقُونا إِلَيْهِ. قَالَ قُلْتُ لَهُ: فَإِنَّ الزَّيْدِيَّةَ يَقُولُونَ لَيْسَ بَيْنَنَا وَ بَيْنَ جَعْفَرٍ خِلَافٌ إِلَّا أَنَّهُ لَا يَرَى الْجِهَادَ. فَقَالَ: أَنَا لَا أَرَاهُ بَلَى وَ اللَّهِ إِنِّي لَأَرَاهُ وَ لَكِنْ أَكْرَهُ أَنْ أَدَعَ عِلْمِي إِلَى جَهْلِهِمْ»؛ محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج۵، ص۱۹.
  78. «كُفُّوا أَلْسِنَتَكُمْ وَ الْزَمُوا بُيُوتَكُمْ فَإِنَّهُ لَا يُصِيبُكُمْ أَمْرٌ تَخُصُّونَ بِهِ أَبَداً وَ لَا تَزَالُ الزَّيْدِيَّةُ لَكُمْ وِقَاءً أَبَداً»؛ محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج۲، ص۲۲۵.
  79. «مَا أَنَا لِهَؤُلَاءِ بِإِمَامٍ أَ مَا عَلِمُوا أَنَّ صَاحِبَهُمُ السُّفْيَانِيُّ»؛ شیخ طوسی، إختیار معرفة الرجال، ص۳۵۳.
  80. ابن‌قتیبه، الإمامة و السیاسه، ج۱، ص۱۸۶.
  81. ذاکری، علی اکبر، سیره سیاسی معصومان در کتاب‌های چهارگانه شیعه، ص ۲۵۹.
  82. «أَنَّ عَبْدَ الْمَلِكِ بْنَ أَعْيَنَ قَالَ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ (ع): إِنَّ الزَّيْدِيَّةَ وَ الْمُعْتَزِلَةَ قَدْ أَطَافُوا بِمُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ فَهَلْ لَهُ سُلْطَانٌ؟ فَقَالَ: وَ اللَّهِ إِنَّ عِنْدِي لَكِتَابَيْنِ فِيهِمَا تَسْمِيَةُ كُلِّ نَبِيٍّ وَ كُلِّ مَلِكٍ يَمْلِكُ الْأَرْضَ لَا وَ اللَّهِ مَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ فِي وَاحِدٍ مِنْهُمَا»؛ ابن‌بابویه، الإمامة و التبصرة من الحیره، ص۵۱؛ محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج۱، ص۲۴۲.
  83. «هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ قَالَ: كُنَّا بِالْمَدِينَةِ بَعْدَ وَفَاةِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (ع) أَنَا وَ صَاحِبُ الطَّاقِ وَ النَّاسُ مُجْتَمِعُونَ عَلَى عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ أَنَّهُ صَاحِبُ الْأَمْرِ بَعْدَ أَبِيهِ فَدَخَلْنَا عَلَيْهِ أَنَا وَ صَاحِبُ الطَّاقِ وَ النَّاسُ عِنْدَهُ...»؛ محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج۱، ص۳۵۱؛ شیخ مفید، الإرشاد، ج۲، ص۲۲۱.
  84. «وَ كَانَ مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ شُجَاعاً سَخِيّاً وَ كَانَ يَصُومُ يَوْماً وَ يُفْطِرُ يَوْماً وَ يَرَى رَأْيَ الزَّيْدِيَّةِ فِي الْخُرُوجِ بِالسَّيْفِ»؛ شیخ مفید، الإرشاد، ج۲، ص۲۱۱-۲۱۲.
  85. ذاکری، علی اکبر، سیره سیاسی معصومان در کتاب‌های چهارگانه شیعه، ص ۲۶۱.
  86. احمد بن یحیی بلاذری، أنساب الأشراف، ج۳، ص۲۴۶؛ همو، جمل من أنساب الأشراف، ج۳، ص۴۳۹.
  87. حسن بن موسی نوبختی، فرق الشیعه، ص۲۱.
  88. ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص۱۳۳.
  89. علی بن اسماعیل اشعری، مقالات الإسلامیین، ص۶۷.
  90. شیخ طوسی، إختیار معرفة الرجال، ص۲۳۰.
  91. ر. ک: محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج۱، ص۱۱، ص۴۱؛ شیخ صدوق، من لایحضره الفقیه، ج۱، ص‌۱۵۲ و ۲۵۳.
  92. ابوالقاسم خوئی، معجم رجال الحدیث و تفصیل طبقات الرجال (۲۴ جلدی)، ج۲۲، ص۸۱ و ذیل «شرح حال زیاد بن منذر»، ج۸، ص۳۳۲.
  93. شیخ طوسی، إختیار معرفة الرجال، ص۲۳۲.
  94. شیخ طوسی، إختیار معرفة الرجال، ص۲۳۰.
  95. سرحوب در لغت و اشعار عرب به اسب بلندقامت تیزرو اطلاق می‌شود (عبدالقادر بغدادی، خزانة الأدب و لب لباب لسان العرب، ج۴، ص۸۶). شاید از آن جهت که ابوالجارود در انحراف دیگران توانا بوده است، به او سرحوب می‌گفتند.
  96. شیخ طوسی، إختیار معرفة الرجال، ص۲۳۹؛ سیدمحمدمرتضی حسینی زبیدی، تاج العروس من جواهر القاموس، ج۲، ص۷۴.
  97. شیخ طوسی، إختیار معرفة الرجال، ص۲۲۸.
  98. «عَنْ أَبِي أُسَامَةَ، قَالَ: قَالَ لِي أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (ع) مَا فَعَلَ أَبُو الْجَارُودِ! أَمَا وَ اللَّهِ لَا يَمُوتُ إِلَّا تَائِهاً»؛ شیخ طوسی، إختیار معرفة الرجال، ص۲۳۰؛ محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج۳۷، ص۳۲.
  99. علی بن اسماعیل اشعری، مقالات الإسلامیین و اختلاف المصلین، ص۶۸.
  100. او بداء و تقیه را از ساخته‌های شیعه دانست و باعث شد جمع زیادی از پیروان امام باقر (ع) امامت امام صادق (ع) را نپذیرند (حسن بن موسی نوبختی، فرق الشیعه، ص۶۴).
  101. علی بن اسماعیل اشعری، مقالات الإسلامیین و اختلاف المصلین، ص۶۸.
  102. محمدباقر مجلسی، مرآة العقول فی شرح أخبار آل الرسول، ج۲، ص۱۲۳.
  103. ابوسعید عبدالکریم بن محمد تمیمی سمعانی، الأنساب، ج۷، ص۱۹۹.
  104. علی بن حسین مسعودی، مروج الذهب، ج۳، ص۲۰۸-۲۰۹.
  105. وأَمَّا الزَّيْدِيَّةُ فَإنَّهُمْ أصْنَافٌ مِنْهُمُ الْجَارُودِيَّةُ أَصْحَابُ سُلَيْمَانَ بْنِ جرِيرٍ الْجَارُود؛ مطهر بن طاهر مقدسی، البدء و التاریخ، ج۵، ص۱۳۳.
  106. ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص۴۰۷.
  107. برخی حسن بن صالح را بنیان‌گذار بتریه دانسته‌اند. وی داماد عیسی بن زید بن علی بن الحسین بود (نشوان بن سعید حمیری، شمس العلوم و دواء کلام العرب من الکلوم، ج۱، ص۴۱۷).
  108. شیخ طوسی، إختیار معرفة الرجال، ص۲۳۳؛ شیخ صدوق، من لایحضره الفقیه، ج۴، ص۵۴۴.
  109. ابن‌حجر، تهذیب التهذیب، ج۸، ص۳۶۷.
  110. علی بن عیسی اشعری، مقالات الإسلامیین، ص۶۷.
  111. احمد بن یحیی بلاذری، أنساب الأشراف، ج۳، ص۲۴۶؛ همو، جمل من أنساب الأشراف، ج۳، ص۴۳۹.
  112. قطب‌الدین راوندی، الخرائج و الجرائح، ج۱، ص۲۷۵؛ محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج۴۶، ص۲۵۰.
  113. اسماعیل بن حماد جوهری، الصحاح اللغه، ج۲، ص۵۸۴؛ فخرالدین طریحی، مجمع البحرین، ج۳، ص۲۱۲.
  114. ابن‌ادریس، السرائر الحاوی لتحریر الفتاوی، ج۳، ص‌۱۶۲ و ۵۶۶.
  115. قطب‌الدین راوندی، الخرائج و الجرائح، ج۱، ص۲۹۷.
  116. حلبی، تقریب المعارف، ص۲۴۶.
  117. محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج۸، ص۱۰۱.
  118. شیخ طوسی، إختیار معرفة الرجال، ص۲۴۰.
  119. شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۱۴۴؛ علامه حلی، خلاصة الاقوال، ص۲۴۹؛ محمدمحسن فیض کاشانی، الوافی، ج۱۱، ص۷۷.
  120. «إِنَّ أَبا عَبْدِ اللَّهِ (ع) قَالَ: اللَّهُمَّ إِنِّي إِلَيْكَ مِنْ كَثِيرٍ النَّوَّاءِ بَرِي‏ءٌ فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ»؛ شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۱۴۴؛ شیخ طوسی، إختیار معرفة الرجال، ص۲۴۱؛ محمدمحسن فیض کاشانی، الوافی، ج۱۱، ص۷۷.
  121. ابن‌حجر، تهذیب التهذیب، ج۸، ص۳۶۷.
  122. محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج۸، ص۲۰۹‌، ح۲۵۳. خبری از مردی عجلی نقل شده است.
  123. حسن بن موسی نوبختی، فرق الشیعه، ص۵۷.
  124. ابن‌قتیبه، عیون الأخبار، ج۱، ص۱۹۳؛ همو، تأویل مختلف الحدیث، ص۷۰؛ عبدالقاهر بغدادی، الفرق بین الفرق، ص۲۴۰.
  125. ابن‌فهد، المهذب البارع فی شرح المختصر النافع، ج۳، ص۶۰.
  126. محمدتقی مجلسی، روضة المتقین، ج۱۴، ص۳۱۳‌.
  127. «سَمِعَ رَجُلٌ مِنَ الْعِجْلِيَّةِ»؛ محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج۸، ص۲۰۹‌.
  128. أى رجل منسوب الى طائفة من بنى عجل قيل منهم محمد بن ادريس صاحب السرائر؛ ملاصالح مازندرانی، شرح الکافی، ج۱۲، ص۲۶۵؛ محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج۱۵، ص۴۸۱ (چ دار الحدیث)، حاشیه.
  129. العجلية كأنها نسبة إلى قبيلة، و يحتمل أن يكون كناية عمن قدم عجل هذه الأمة، و سامريها على أمير المؤمنين (ع)؛ محمدباقر مجلسی، مرآة العقول، ج۲۶، ص۱۲۷.
  130. جمعی از راویان، الأصول الستة عشر، ص۳۱۱ (چ دار الحدیث).
  131. شیخ طوسی، إختیار معرفة الرجال، ص۲۳۱، ح۴۱۸. البته در نسخه کشی نام وی «هارون بن سعد» آمده که صحیح «سعید» است.
  132. ذاکری، علی اکبر، سیره سیاسی معصومان در کتاب‌های چهارگانه شیعه، ص ۲۶۲.