بحث:منصور عباسی در معارف و سیره امام صادق
حکومت منصور و شهادت امام صادق(ع)
منصور و سختگیری بر امام صادق(ع)
هنگامی که در سال ۱۳۶ هجری ابو جعفر منصور پس از برادرش ابو العبّاس سفّاح حکومت را در دست گرفت، کینه پنهان خود بر امام صادق(ع) و اصحاب او از علویان و غیرعلویان را آشکار ساخت. مورّخان درباره منصور گفتهاند که او فرد نیرنگبازی بود که در ریختن خون هیچگاه به خود تردید راه نمیداد. او در ستمگری بیپروا و در کشتار افسارگسیخته بود[۱].
ابن هبیره که یکی از معاصران اوست ابو جعفر منصور را اینچنین توصیف میکند: من مردی را در جنگ یا صلح مکارتر، نفرتانگیزتر و هوشیارتر از منصور ندیدم[۲].
منصور دوانیقی به قتل ابو مسلم خراسانی که او را دشمن میداشت مبادرت کرد در حالیکه ابو مسلم فرمانده اوّل انقلاب عبّاسی بود. منصور پس از توطئهچینی او را به آمدن به بغداد فریفت و وی را از تمام مناصب نظامی خلع کرد. هنگامی که ابو مسلم خراسانی بر منصور داخل شد او با قساوت تمام با وی روبرو شد و کارهای او را یکیک بر او میشمرد و ابو مسلم از او عذرخواهی مینمود.
سپس منصور به حسب توافقی که با محافظان خود داشت با صدای بلند شروع به کف زدن کرد و این کف زدن فرمان حمله بود. نگهبانان با شمشیرهای کشیده داخل شدند. ابو مسلم به منصور گفت: مرا برای دفع دشمنان خود نگهدار. منصور فریاد کشید چه دشمنی دشمنتر از تو برای من؟!
منصور همین شیوه را درباره عموی خود عبدالله بن علی به انجام رسانید. او را فریفت و به او امان داد و هنگامی که او به نزد منصور آمد او را کشت[۳]. امّا برنامهریزی شوم منصور برضدّ امام صادق(ع) و نهضت اسلامی او سه شاخه کلّی داشت[۴].
شاخه اوّل منصور در این شاخه روشی نرم و ملایم در پیش گرفت
و سعی کرد تلاشهای امام را با خود یکسو کرده و امام را در ضمن سیاست خلافت بنی عبّاس داخل کند. او به امام نامه نوشت و در آن آورد که: چرا به نزد ما نمیآیی همچنانکه سایر مردم به نزد ما میآیند؟
امام صادق(ع) در پاسخ او نوشت: ما چیزی نداریم که به خاطر آن از تو بترسیم و تو از امور مربوط به آخرت چیزی نداری که ما به امید آن به نزد تو بیاییم، نه چنان نعمتی داری که برای تبریک آن به نزد تو بیاییم و نه آنچه داری بر خود عذاب و نقمت میشماری تا بیاییم و تو را بر آن تعزیت و تسلیت گوییم. پس چه کاری با تو داریم!؟ منصور به امام صادق(ع) نوشت: بیا و با ما همصحبت باش تا ما را نصیحت کنی.
امام صادق(ع) در جواب او نوشت: هرکس که قصد دنیا داشته باشد تو را نصیحت نمیکند، و کسی که قصد آخرت داشته باشد با تو همنشینی نمیکند. منصور پس از شنیدن جواب امام گفت: به خدا سوگند که امام صادق(ع) رتبههای مختلف مردم را برای من آشکار ساخت. آنان که دنیا میطلبند را از آنان که آخرت میجویند جدا کرد، و من میدانم که او از کسانی است که آخرت میجویند نه دنیا[۵].
نمونه دیگر شیوههایی که منصور با امام صادق(ع) در این بخش در پیش گرفت، روایتی است که عبدالوهّاب از پدرش نقل میکند که گفت: ابو جعفر منصور به دنبال امام جعفر صادق(ع) فرستاد و دستور داد در کنار او فرشی گستردند و امام صادق(ع) را بر آن نشاند و سپس گفت: دو پسر من محمد و مهدی را بیاورید. سپس منصور رو به امام صادق(ع) کرد و گفت: ای ابا عبدالله زمانی برای من حدیثی درباره صله رحم خواندی. آن را دوباره بگو تا مهدی آن را بشنود.
امام صادق(ع) فرمودند: آری، پدرم از پدرش از جدّش از علی(ع) روایت میکند که فرمود: رسول خدا(ص) فرموده است: هنگامی که مردی صله رحم میکند و از عمر او سه سال باقی مانده است، خداوند متعال عمر او را سی سال میکند، و اگر از عمر او سی سال باقی مانده باشد و او قطع رحم کند، خداوند عمر او را به سه سال کاهش میدهد. سپس امام صادق(ع) این آیه شریف قرآن را تلاوت فرمود: ﴿يَمْحُو اللَّهُ مَا يَشَاءُ وَيُثْبِتُ وَعِنْدَهُ أُمُّ الْكِتَابِ﴾[۶].
منصور گفت: ای ابا عبدالله این حدیث خوبی است. امّا منظور من این حدیث نبود، امام صادق(ع) فرمودند: آری، پدرم از پدرش از جدّش از علی(ع) روایت کرده که فرمود: رسول خدا(ص) فرموده است: صله رحم شهرها را آباد و عمرها را زیاد میکند. اگرچه کسانی که این کار را انجام دهند از نیکان نباشند.
منصور گفت: ای ابا عبدالله این حدیث هم خوب است. ولی منظور من این حدیث هم نبود. امام صادق(ع) فرمودند: آری، پدرم از پدرش از جدّش از علی(ع) روایت میکند که گفت: رسول خدا(ص) فرمودند: صله رحم حساب را آسان و از مرگ بد جلوگیری میکند. منصور گفت: آری، منظورم این روایت بود[۷].
آری، پادشاهان از مرگ میترسند، پس امام صادق(ع) بر این نکته انگشت گذاشته و آن را به صله رحم مربوط کردند تا قدری از کینه و فریبی که ذهن منصور را برضدّ امام و علویان از اهل بیت آن حضرت مشغول کرده بود بکاهند، بههمین خاطر است که امام از طریق احادیث به این نکته اشاره کردند که طول عمر با صله رحم ارتباط دارد[۸].
شاخه دوّم در این مرحله منصور با شدّت تمام بهسوی امام صادق(ع) موضعگیری کرد
و جاسوسها و خبرچینهای خود را در اطراف امام منتشر ساخت که مراقب همه حرکات امام صادق(ع) بوده و همه فعالیتهای آن حضرت را زیر نظر داشتند و آخرین خبرها را به منصور میرساندند. تا اینکه منصور بتواند از میان آنها چیزی که مجوّز آزار رساندن به امام صادق(ع) و سخت گرفتن بر حرکت آن حضرت- که منصور خطر حقیقی را نسبت به سلطنت خود در آن میدید- پیدا کند تا در نتیجه، این گزارشات منجر به این شود که منصور اتّهاماتی را برضدّ امام صادق(ع) تهیه کرده و بهوسیله آن اتّهامات بتواند برای به قتل رساندن آن حضرت مجوزی بیابد. این بخش از حرکت منصور نیز شامل روشهای چندی است.
روش اوّل: از رزام بن مسلم غلام خالد قصری روایت شده که گفت: ابو جعفر منصور مرا به مدینه فرستاد، او به من دستور داد هنگامی که به مدینه رفتم نامهای را که به من داده بگشایم و آنچه را که در آن نوشته است عملی کنم. هنگامی که به نزدیکیهای مدینه رسیدم، ناگاه دیدم چند سوار بر سر راه من آمدند و یکی از آنها به نزد من آمد و گفت: ای رزّام از خدا بترس و در خون آل محمد شریک مشو. من کلام او را انکار کردم. او به من گفت: دوست تو نصف شب تو راطلبید و نامهای نوشته و آن را در داخل قبای تو دوخت و به تو دستور داد که وقتی به مدینه رسیدی آن نامه را باز کنی و به آنچه در آن است عمل کنی.
رزّام گوید: من خود را از محمل به زیر انداختم و پاهای آن مرد را بوسیدم و گفتم: من گمان میداشتم که او صاحب و مولای من است، امّا آقای من، اکنون میبینم که تو آقا و مولای منی. حال چکار کنم؟ گفت: بهسوی او برگرد و در مقابل او بایست و بیا.؛ چراکه او مردی فراموشکار است و آنچه را که به تو گفته فراموش کرده. او از تو در اینباره سؤالی نخواهد کرد. من نیز بازگشتم و او اصلا چیزی در اینباره از من نپرسید. من در دل گفتم مولایم راست گفته است[۹].
و از مهاجر بن عمار خزاعی روایت شده که گفت: منصور دوانیقی مرا به مدینه فرستاد و مال بسیاری به همراه من کرد و به من دستور داد که در نزد اهل بیت یعنی علویان تضرّع کنم[۱۰] و خود را به جمع آنان وارد سازم و آنچه میگویند حفظ کنم. مهاجر گوید: من در شب و روز در هنگام نماز در سمت قبله در کنجی از مسجد مینشستم.
او میگوید: به تدریج شروع به پول دادن به گدایانی که دور قبر بودند نمودم و بعد آرامآرام پا را فراتر گذاشته تا اینکه از آن پولها به جوانانی از بنی حسن و سپس از پیرانی از بنی حسن پرداخت کردم تا اینکه آنان با من انس گرفتند و من رفیق سرّ آنان گردیدم.
مهاجر گوید: هر وقت که به امام صادق(ع) نزدیک میشدم، آن حضرت بسیار با ملاطفت و مهربانی با من رفتار کرده و مرا بزرگ میداشت، تا اینکه روزی از روزها پس از آنکه کارم با بنی حسن تمام شد و آنچه میخواستم از آنان به دست آوردم، به امام صادق(ع) نزدیک شدم در حالیکه آن حضرت نماز میخواند. هنگامی که نماز آن حضرت تمام شد، رو به من کرده و فرمودند: «ای مهاجر، جلو بیا- من تا آن روز هیچگاه به نام و کنیه خود در مدینه نامیده نشده بودم- امام به من فرمودند: برو و به رفیق خود بگو: جعفر به تو میگوید: «اهل بیت و فامیل تو به کارهای دیگر که تو برایشان انجام دهی محتاجترند تا این کاری که با آنان میکنی. بهسوی قومی جوان و محتاج میآیی و با آنان حیله میکنی، شاید یکی از آنان کلمهای بگوید که بتوانی بهوسیله آن کلمه، خون او را بر خود مباح کنی، اگر به آنان رسیدگی و نیکی کنی و به آنان پول داده بینیازشان سازی، به این کار تو از آنچه از آنان میخواهی محتاجترند. مهاجر گوید: هنگامی که به نزد منصور دوانیقی آمدم به او گفتم: من از نزد جادوگری دروغگو و کاهن به نزد تو میآیم و جریان را برای او تعریف کردم. منصور گفت: به خدا سوگند که او راست میگوید. آنان به غیر این کار محتاجترند، امّا برحذر باش که مبادا این سخنان را انسانی از تو بشنود[۱۱].
روش دوّم: و از دیگر شیوههایی که منصور در راستای سیاست فشار بر امام صادق(ع) انجام میداد، پررنگ کردن بعضی از شخصیتهای علمی بود تا آنها را در برابر امام صادق(ع) علم کرده و شخصیت علمی امام(ع) را پوشانده و با این کار سیاست خود را تقویت نموده و از دیگر سوی قداست و جاذبه مردمی امام را تضعیف کرده و در نتیجه وحدت کلمه جریان اسلامی را که یک صدا اقرار به رهبری و اعلمیت امام صادق(ع) داشتند، شکافته و در میان آنان تفرقه و اختلاف ایجاد نماید.
منصور این گام را با موفقیت برداشت. او بعضی از شاگردان امام صادق(ع) را جذب کرد. او با آنان با احترام و قدردانی برخورد کرد و از آنان در قبال مذهب امام و روش اسلامی اصیل آن حضرت، شخصیتهایی ساخت. ابو القاسم بغّار در مسند ابی حنیفه نقل میکند که گفت: حسن بن زیاد گوید از ابو حنیفه پرسیدم که: فقیهترین کسی که دیدی کیست؟ ابو حنیفه پاسخ داد: جعفر بن محمد، هنگامی که منصور دوانیقی امام صادق(ع) را به حضور خودطلبیده بود، کسی را به دنبال من فرستاد و گفت: ای ابو حنیفه، مردم بسیار فریفته جعفر بن محمد شدهاند. پس برای مقابله با او چند مسأله سخت آماده کن.
من چهل مسأله برای برخورد با امام(ع) آماده کردم. سپس ابو جعفر منصور به دنبال من فرستاد و من به حیره که ابو جعفر در آن زمان در آنجا اقامت داشت رفتم. من در حالی بر منصور داخل شدم که جعفر بن محمد در سمت راست او نشسته بود، هنگامی که نگاهم به امام صادق(ع) افتاد، از هیبت جعفر بن محمد چنان حالتی به من دست داد که از دیدن ابو جعفر منصور آن حالت به من دست نمیداد. من به منصور سلام کردم. او به من اشاره کرد که بنشینم. من نشستم. سپس منصور رو به امام صادق(ع) کرد و گفت: ای ابا عبدالله، این ابو حنیفه است. امام صادق(ع) فرمودند: آری او را میشناسم. سپس منصور رو به من کرد و گفت: ای ابو حنیفه مسائل خود را با ابا عبدالله مطرح کن.
من شروع به طرح مسائل کردم و امام(ع) اینگونه به من جواب میدادند: «شما در این مسأله این رأی را دارید. اهل مدینه در این مسأله این رأی را دارند و ما اینچنین میگوییم». گاهی بود که نظر آن حضرت با نظر ما موافق بود. گاهی هم نظر آن حضرت با نظر اهل مدینه موافق بود، و گاهی نیز نظر آن حضرت با هر دوی ما مخالف بود. تا اینکه چهل مسأله تمام شد، و آن حضرت هیچکدام از آن چهل مسأله را خالی از جواب نگذاشت. سپس ابو حنیفه گفت: آیا چنین نیست که فقیهترین مردم آن کسی است که اختلاف آراء مردم را بهتر بداند؟![۱۲].
روش سوّم: سیاست امام صادق(ع) در برابر حکومت منصور همان رویه سابق که روش تغییر و اصلاح بود بوده و دارای ویژگیهای مسالمتآمیز بود، از سابق هم به صورت غیر مستقیم به منصور فهمانده بود که درصدد برنامهریزی برای انقلاب بر ضدّ او نیست. بلکه چندین بار به او تصریح کرده بود که چنین قصدی ندارد. امّا منصور مطمئنّ نبود که امام به حرکت و قیام دست نخواهد زد. این ظنّ منصور به خاطر بسیاری طرفداران و پیروان امام صادق(ع) بود.
در روایتی که اکنون میخوانیم، امام صادق(ع) از شک و شبهههایی که منصور هنگام دیدار با امام صادق(ع) بر آن حضرت وارد کرده بود، سخن به میان آورده است: حمران روایت میکند که وقتی در نزد امام صادق(ع) از بنی عبّاس و سوء ظنّ آنان نسبت به شیعه سخن به میان آمد فرمودند: «من همراه ابو جعفر منصور سیر میکردم و او سوار بر اسب در موکب خود حرکت میکرد. از جلو و پشت او اسبان در حرکت بوده و من در کنار او سوار بر درازگوش بودم. منصور به من گفت: ای ابا عبدالله، سزاوار است که تو از نیرو، پیروزی و عزّتی که خداوند به ما عطا کرده است مسرور و خوشحال باشی و هیچگاه به مردم نگویی که تو و اهل بیتت به خلافت سزاوارتر از ما هستی تا بدینوسیله ما را نسبت به خود و اهل بیتت تحریک نمایی.
امام صادق(ع) میفرماید: به منصور گفتم: هرکس چنین خبری از من به تو رسانده است دروغ گفته است. منصور گفت: آیا بر آنچه گفتی قسم میخوری؟ امام صادق(ع) میفرماید: به منصور گفتم: مردم جادوگرانی هستند که دوست دارند قلب تو را نسبت به من چرکین کنند. به حرف آنها گوش نده که ما به تو محتاجتریم تا تو به ما.
منصور به من گفت: آیا به یاد میآوری روزی که از تو پرسیدم آیا حکومت به ما میرسد؟ و تو گفتی: آری، حکومتی عریض و طویل و شدید، و شما همواره در امر خود مهلت داده خواهید شد و از نظر دنیوی در گشایش خواهید بود. تا اینکه خون حرامی از ما، در ماه حرام و سرزمین حرام بر زمین بریزید! امام صادق(ع) میفرماید: من دانستم که او حدیث را حفظ کرده است. پس به او گفتم: شاید خداوند تعالی تو را از ریختن آن خون حرام باز دارد.؛ چراکه منظور من در نقل این حدیث، شخص تو نبوده بلکه مراد من، تنها نقل حدیث بوده. شاید کس دیگری از شما بنی عبّاس این کار را انجام دهد. پس از این، منصور سکوت کرد[۱۳].[۱۴]
شاخه سوّم سیاست دیگر منصور در برابر امام صادق(ع) سیاست به حضورطلبیدن و برخورد آمیخته با تهمت و افترا
یا به حضورطلبیدنهای بدون سؤال و جواب بود. او قصد داشت از طریق این سیاست حرکت امام را مختل کرده و آن را تحت سیطره مراقبتی سازمانهای اطّلاعاتی خود قرار دهد تا اینکه به عدم خطر از ناحیه امام(ع) مطمئنّ شود. وی همچنین با هدف ضربه زدن به شخصیت والای امام صادق(ع) از بعضی شیوهها استفاده کرد. از جمله این روشها این است:
۱. بشیر نبّال گوید: من بر بالای کوه صفا بودم و امام صادق(ع) نیز در آنجا حضور داشتند. آن حضرت از کوه به زیر آمده، من نیز از کوه به زیر آمدم، در این هنگام منصور دوانیقی که سوار بر درازگوشی بود پیش آمد. سپاهیان او در کنارش سوار بر اسب و شتر بودند. آنان به امام صادق(ع) فشار آوردند چنانکه من ترسیدم اسبهای آنان به امام صادق(ع) آسیبی برسانند. من پیش رفتم تا خود را سپر بلا ساخته و بین آنها و امام صادق(ع) قرار گیرم. پیش خود میگفتم ای خدا، این بنده تو و بهترین مخلوقات تو در روی زمین است و این گروه پستتر از سگ هستند و قصد آزار او را دارند!
بشیر گوید: امام رو به من کرد و فرمود: «ای بشیر! عرض کردم: لبّیک. آن حضرت فرمودند: سر را بالا بگیر تا ببینی». بشیر گوید: به خدا سوگند که ناگهان سپری از جانب خدا دیدم بزرگتر از آنکه من بتوانم توصیفش کنم. بشیر گوید: امام صادق(ع) به من فرمود: ای بشیر، ما از این قبیل چیزها که اکنون دیدی بهرهمندیم. امّا مأمور شدهایم تا صبر کنیم. پس صبر کردیم»[۱۵].
۲. روایتی است که از مفضّل بن عمر وارد شده که گفت: منصور دوانیقی چندبار تصمیم به قتل امام صادق(ع) گرفت. او هنگامی که به دنبال آن حضرت میفرستاد و آن حضرت را به حضور میطلبید قطعا تصمیم داشت تا آن حضرت را به قتل برساند، امّا وقتی که چشمش به آن حضرت میافتاد، ترس آن حضرت در دلش میافتاد و او را نمیکشت. امّا در عینحال مردم را از رفتن به نزد امام صادق(ع) منع کرده و امام صادق(ع) را نیز از دیدار عمومی با مردم جلوگیری میکرد، او امام صادق(ع) را تحت شدیدترین مراقبتها قرار داد. تا جایی که اگر برای یکی از شیعیان مسألهای دینی در امر زناشویی، طلاق، یا مسائل دیگر شرعی پیش میآمد و آنها حکم آن مسئله را نمیدانستند، راهی برای رسیدن به امام صادق(ع) و سؤال از او نمییافتند و بسیار میشد که مرد همسر خود را ترک میگفت.
این مطلب بر شیعیان بسیار سخت آمده بود تا اینکه خداوند در دل منصور انداخت که از امام صادق(ع) بخواهد که هدیهای به او بدهد که هیچکس مانند آن را نداشته باشد. امام صادق(ع) عصایی را که از آن پیامبر اکرم(ص) و طول آن یک ذرع بود برای منصور به رسم هدیه فرستاد. منصور از دیدن این هدیه بسیار خوشحال شد و دستور داد آن را به چهار قسمت تقسیم کنند و هر تکه از آن را در جایی گذاشت.
سپس به امام صادق(ع) گفت: پاداش تو در نزد من جز این نیست که تو را آزاد بگذارم تا علم خود را برای پیروانت آشکار کنی و متعرّض تو و شیعیانت نگردم، پس بدون هیچگونه ترس و واهمهای بنشین و برای مردم فتوا بده. امّا در شهری که من در آن هستم نباش، این مطلب باعث انتشار علوم بسیاری از امام صادق(ع) گردید[۱۶].
۳. و از عبدالله بن ابی لیلی روایت شده که گفت: من به همراه منصور دوانیقی در ربذه بودم. او به دنبال امام صادق(ع) فرستاده بود و حضرت را به نزد او آورده بودند. منصور به دنبال من نیز فرستاده و من را نیز دعوت کرده بود. هنگامی که به در سرای منصور رسیدم شنیدم که میگفت: زود باشید او را بیاورید. خدا مرا بکشد اگر او را نکشم. خدا زمین را از خون من سیراب سازد اگر زمین را از خون او سیراب نسازم.
من از حاجب سؤال کردم که منظور منصور در این کلام، چه کسی است؟ گفت: منظورش جعفر بن محمد است. ناگاه دیدم جعفر بن محمد را عدّهای از مأموران خاصّ میآورند. امام صادق(ع) به در رسید. هنوز پرده را بالا نبرده بودند. دیدم لبهای آن حضرت هنگام بالا رفتن پرده حرکت میکند و آنگاه داخل شد. هنگامی که چشم منصور به او افتاد گفت: خوش آمدی ای پسر عمو، خوش آمدی ای پسر رسول خدا، و همچنان آن حضرت را احترام کرده بالا میبرد، تا اینکه آن حضرت را بر تشکچه خود نشاند، سپس گفت غذا بیاورند. من سر بلند کردم و شروع کردم به نگاه کردن به چهره آن حضرت. دیدم که منصور غذاها را لقمهلقمه خنک کرده و به آن حضرت میدهد. او حاجات آن حضرت را برآورد و دستور داد تا آن حضرت را برگردانند.
هنگامی که امام صادق(ع) از در خارج شد به او گفتم: تو میدانی که از پیروان و دوستان تو هستم و اینکه من به دخول در دستگاه بنی عبّاس مبتلا شدهام. من سخنان این مرد را شنیدهام که درباره تو چه میگفت. هنگامی که به در رسیدی دیدم که لبهایت حرکت میکند و شک ندارم که چیزی میگفتی. آنگاه دیدم که رفتار منصور با تو چگونه شد. حال اگر مایل هستی به من هم آن چیز را که گفتی بیاموز تا من هم هنگام داخل شدن در نزد او آن را بگویم.
امام صادق(ع) فرمودند: «باشد، من هنگام ورود به نزد منصور گفتم: «مَا شَاءَ اللَّهُ، مَا شَاءَ اللَّهُ، لَا يَأْتِي بِالْخَيْرِ إِلَّا اللَّهُ، مَا شَاءَ اللَّهُ، مَا شَاءَ اللَّهُ، لَا يَصْرِفُ السُّوءَ إِلَّا اللَّهُ...»؛ هرچه خدا بخواهد، هرچه خدا بخواهد، جز خداوند متعال خیر نمیرساند، ما شاءالله، ما شاءالله، جز خداوند متعال شر و بدی را از انسان برنمیگرداند»[۱۷].
حرکت علویان به سمت برپایی نهضت
پس از آنکه منصور از طریق خبرهایی که از جاسوسانش به او میرسید اطمینان یافت که سادات حسنی برای نهضت بر علیه او برنامهریزی میکنند منتظر موسم حج شد. هنگامی که موسم حج فرارسید، او و درباریانش به سمت خانه خدا مسافرت کرد. پس از آنکه مناسک حجش را انجام داد به یثرب برگشت، عقبة بن مسلم جاسوسی که او برای مراقبت از حرکات آل حسن گماشته بود نیز همراه او بود. او قبل از سفر به عقبة بن مسلم اینچنین سفارش کرد که چون بنی حسن که عبدالله محض نیز در میان آنان هست به نزد من آمدند، من آنها را اکرام و بزرگداشت میکنم و میگویم برای ما غذا بیاورند. هنگامی که ما از غذا دست کشیدیم و به تو اشاره کردم، بیا و جلوی او بایست. عبدالله محض چشم خود را از تو برخواهد گرداند. تو دور بزن و با شست پایت به پشت او بزن تا کاملا متوجه تو شده و چشمش را برای دیدن تو بگشاید.
هنگامی که منصور به یثرب رسید، سادات حسنی او را استقبال کردند که عبدالله بن حسن در میان آنان بود. منصور عبدالله بن حسن را در کنار خود نشاند و گفت تا برای آنها غذا بیاورند. آنان از آن غذا خوردند. پس عقبة بن مسلم وارد شد و آنچه منصور به او گفته بود انجام داده روبروی عبدالله نشست. عبدالله از دیدن او وحشت کرد و به منصور گفت: مرا ببخش که خدا تو را ببخشد.
منصور فریاد کشید: خدا مرا نبخشد اگر تو را ببخشم[۱۸]. سپس دستور داد عبدالله بن حسن را با غل و زنجیر بسته به زندان بیاندازند. آنان عبدالله را با جماعتی از علویان زنجیر کرده و در خانه مروان زندانی کردند.
آنها از عبدالله خواستند تا جای دو پسر خود محمد نفس زکیه و برادرش ابراهیم را به آنها بگوید. امّا وی جای آن دو نفر را به آنها نگفت و بر سر این کار نیز جان باخت. عبدالله محض عمق این فاجعه را به برادرزاده خود حسن بن زید این گونه گفته است: ای برادرزاده، به خدا سوگند که ابتلای من از ابتلای حضرت ابراهیم(ع) بزرگتر است.؛ چراکه خداوند متعال به ابراهیم امر کرد تا فرزند خود را قربانی کند و این کار اطاعت خدا بود. امّا ابراهیم گفت: ﴿إِنَّ هَذَا لَهُوَ الْبَلَاءُ الْمُبِينُ﴾[۱۹]. امّا شما آمدهاید و به من میگویید دو پسر خود را به این مرد بدهم تا او آنها را بکشد که این کار معصیت خداوند نیز هست[۲۰].
سادات حسنی به مدّت سه سال در آن زندان باقی ماندند، در سال ۱۴۲ هجری منصور سفر دیگری به مکه کرد. منظور او از این سفر تدارک اوضاع در مدینه و جلوگیری از بالا رفتن قیام و انقلاب در آن شهر بود. او هنگامی که مناسک حج خود را تمام کرد به ربذه رفت که سه میل از مدینه فاصله دارد. پس از آنکه به آنجا رسید دستور داد تا سادات حسنی و علویان دیگری را که به همراه آنان زندانی شده بودند به ربذه بیاورند. عقبة بن مسلم کار خارج کردن آنان از زندان و بردنشان به ربذه را انجام داد.
پس از آنکه آنان را از زندان بیرون آوردند دستهای آنان را با زنجیر بستند و آنها را به مسجد رسول خدا(ص) آوردند. در آنجا مردم گرد آنان حلقه زدند و گریه کرده و تأسّف میخوردند. امّا سربازان به آنان ناسزا گفته و از مردم میخواستند تا به آنها ناسزا بگویند.
امّا این خواسته مأموران از جانب مردم نتیجه عکس داشته و مردم شروع به ناسزا گفتن به عقبة بن مسلم و منصور دوانیقی کرده و بر علویان رحمت میفرستادند[۲۱].[۲۲]
موضعگیری امام صادق(ع) در برابر آل حسن
امام صادق(ع) به عبدالله بن حسن نامهای نوشته است و در آن او را بر واقعهای که نسبت به او و یارانش پیش آمده دلداری داده و امر به صبر نموده است. اسحاق بن عمّار صیرفی روایت میکند که: امام صادق(ع) هنگامی که عبدالله بن حسن و خاندانش را به صورت زندانی برده بودند نامهای به او نوشته و او را از آنچه را که به او رسیده بود دلداری داد: به نام خداوند بخشنده مهربان، به جانشین صالح و ذریه پاک از فرزندان برادر و پسر عمویش: امّا بعد، اگر تو و خاندانت در آنچه بر سر شما آمده است تنها بودهاید، امّا در حزن و اندوه و ناراحتی و به درد آمدن دل تنها نبودهاید، من هم درد و شریک غم شما بودهام. من از مصیبتهایی که بر سر شما آمده است همچون شما ناراحت و مصیبتزده هستم. امّا به دستور خداوند متعال که به متّقین دستور صبر و آرامش در هنگام نزول مصیبت داده است رجوع کردهام. آنجا که خداوند در قرآن شریف به پیامبرش(ص) فرموده است: ﴿وَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ فَإِنَّكَ بِأَعْيُنِنَا﴾[۲۳]. و فرموده است: ﴿فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَلَا تَكُنْ كَصَاحِبِ الْحُوتِ إِذْ نَادَى وَهُوَ مَكْظُومٌ﴾[۲۴].
تا آنجا که امام صادق(ع) فرمودند: ای عمو و ای پسر عمو، بدان که خداوند متعال لحظهای به گرفتاری اولیای خود در دنیا اعتنایی نمیکند و هیچچیز در نزد خدا محبوبتر از این نیست که اولیای او در دنیا سختی و ناملایمات را ببینند و تحمّل و صبر پیشه کنند. و بدان که خداوند متعال به اینکه نعمت دنیا را به دشمنان خود بدهد لحظهای اعتنا نمیکند و اگر این چنین نبود، دشمنان خدا اولیای او را نکشته، آنان را نترسانیده و مزاحم آنان نمیشدند، در حالیکه دشمنان خدا در امنیت و اطمینان بهسر برده، همیشه دست بالا داشته و پیروزند. اگر اینچنین نبود زکریای پیغمبر کشته نمیشد و یحیای پیغمبر به خاطر زن بدکاری به ظلم و جور کشته نمیگردید. و اگر اینچنین نبود جدّ تو علی بن ابی طالب(ع) نیز چون به امر خدا قیام کرد، به ظلم و جور کشته نمیگردید یا عمویت حسین پسر فاطمه اینچنین به کینه و دشمنی گرفتار نمیآمد[۲۵].
منصور خود نیز به سیاست ظالمانهاش برضدّ علویان که براساس کشتار و پراکنده ساختن ذریه رسول خدا(ص) پایهریزی شده بود اعتراف کرده است. آنجا که گفته است: من از ذریه فاطمه زهرا هزار تن یا بیشتر را کشتم، امّا سید و مولای آنان جعفر بن محمد را باقی گذاشتم[۲۶].[۲۷]
قیام محمد بن عبدالله (صاحب نفس زکیه)
محمد بن عبدالله بن حسن بن حسن بن علی ملقّب به صاحب نفس زکیه، پیش از به حکومت رسیدن عبّاسیان به اتّفاق آراء همه بنی هاشم برای خلافت برگزیده شده بود. همین منصور دوانیقی در خدمت او بوده، لباسهای او را مرتّب کرده و برای نزدیک کردن خود به او عنان اسبش را میگرفت. منصور به همراه برادرش ابو العبّاس سفّاح دوبار با محمد بن عبدالله بیعت کرد. امّا پس از آنکه عبّاسیان حکومت را ربوده، شروع به استبداد کردند و ظلم آنان در میان جامعه منتشر شد، محمد بن عبدالله از کار آنها ناراحت شد و مردم را به سوی خود خواند. مردم به سمت او گرایش پیدا کردند و او با برادرش ابراهیم مخفی شد و مبلّغان خود را به شهرهای اسلامی فرستاد تا مردم را به بیعت او بخوانند.
هنگامی که خبر شهادت عبدالله محض پدر نفس زکیه و سایر سادات حسنی که به همراه او بودند به محمد رسید، او در مدینه قیام خود را آشکار کرد. مردم با او بیعت کردند. حتّی فقهای مدینه نیز از بیعت با او بسیار خوشحال شدند. هنگامی که کار او گسترش یافت به سمت اهل یمن و مکه رفت و آنان نیز برای بیعت با او درنگ نکردند. محمد در میان آنان به سخنرانی ایستاد و گفت: امّا بعد. ای مردم، کار این طاغوت و دشمن خدا ابو جعفر منصور بر شما پوشیده نیست. او قصری به نام قبّه خضراء بنا نهاده و در ساختن آن با خداوند متعال عناد ورزیده و آن را برای کوچک کردن مقام کعبه بنا کرده است. بدانید که فرعون زمانی به عذاب خداوند گرفتار آمد که گفت من خداوند بلند مرتبه شما هستم. مردم، بدانید که سزاوارترین کس برای قیام به امر دین اسلام فرزندان مهاجران و انصار هستند که در راه اسلام از بذل تمام زندگی خود دریغ نکردهاند.
خداوندا، این گروه (بنی عبّاس) حلال تو را حرام کرده و حرامت را حلال کردهاند. آنان کسانی را که تو آنان را ترسانیدهای امان داده و آن کسانی که تو آنان را امان دادهای ترسانیدهاند. خداوندا عدد آنها را کم کن. آنان را در حال پراکندگی بکش و از آنان یک تن را باقی مگذار[۲۸].
هنگامی که خبر قیام او به منصور دوانیقی رسید، سپاهی را که چهار هزار سواره به فرماندهی عیسی بن موسی بود بهسوی او فرستاد.-محمد بن عبدالله برای حفظ ساکنان شهر از دستاندازی سپاه منصور جنگ را به خارج شهر کشید- پس از آنکه جنگ میان دو سپاه در خارج مدینه درگرفت محمد بن عبدالله پس از متفرّق شدن سپاهش سخت مجروح شد و به زمین افتاد. در این هنگام حمید بن قحطبه جنایتپیشه پیشدستی کرد و سر مبارکش را از بدن جدا کرد[۲۹].[۳۰]
موضع امام صادق(ع) در برابر قیام محمد نفس زکیه
امام صادق(ع) عبدالله بن حسن را از تبلیغات برای پسرش محمد بر این اساس که او مهدی این امّت است برحذر داشته و به او خبر داده بود که در آینده چه رویدادهایی به وقوع خواهد پیوست آن حضرت به او هشدار داده بود که این رویدادها به شهادت محمد و برادرش ابراهیم منتهی شده و خلافت پس از ابو العبّاس سفّاح به ابو جعفر منصور عبّاسی خواهد رسید.
همچنین هنگامی که پیش از آشکار شدن قیام محمد نفس زکیه از امام صادق(ع) درباره او و قیامش سؤال شد، آن حضرت پاسخ دادند: در نزد من دو کتاب موجود است که در آن اسم همه پیامبران و همه پادشاهانی که به پادشاهی میرسند نوشته است. به خدا قسم که نام محمد بن عبدالله در هیچکدام از آنها نیست[۳۱].
و هنگامی که محمد بن عبدالله (صاحب نفس زکیه) قیام کرد، امام صادق(ع) مدینه را ترک کرده و به زمینی که در منطقه «فرع» داشت رفت و در آنجا بود تا کار قیام محمد به اتمام رسیده او کشته شد و مردم آرام گرفته و امنیت به مدینه بازگشت، آنگاه آن حضرت نیز به مدینه برگشتند[۳۲].[۳۳]
امام صادق(ع) شیعه را برای ادامه راه خود آماده میکند
برهه آخر از حیات امام صادق(ع) با حکومت منصور، برهه تشدید مراقبتهای حکومت از حرکت امام بود و در خلال این برهه چندین عملیات ترور به انجام رسید. امام(ع) نیز میدانست که منصور بر قتل او تصمیم گرفته است. بههمین خاطر بود که چندین فعالیت را به انجام رساند تا خطّ شیعه را پس از خود برای پیگیری راه آماده سازد. فعالیت اوّل: امام صادق(ع) سعی کرد تا صفوف شیعه را بههم پیوسته و عمل و فعالیت آنها را متّحد کند. آن حضرت بر این نکته تأکید میکرد که اگر از طرف منصور کشته شده و به شهادت رسید، رهبری بعد از او به امام کاظم(ع) خواهد رسید. آن حضرت راه را بر سودجویان و مدّعیانی که منتظر سوء استفاده از فرصتها بودند بست.؛ چراکه اسماعیل پسر امام صادق(ع) که پیش از آن از دنیا رفته بود، زمینه مناسبی برای اندیشه تفرقهافکنی میان صف شیعیان بود.؛ چراکه او فرزند بزرگتر و پرهیزگار امام صادق(ع) بود.
عجیب است که ما میبینیم -علیرغم تأکیدات مکرّر امام صادق(ع)- و حزن و اندوهی که امام صادق(ع) هنگام مرگ اسماعیل از خود نشان دادند و تصریحی که در برابر جمع بزرگی از اعیان شیعه از خود نشان دادند که اسماعیل از دنیا رفته و دفن شده است، باز میبینیم بعد از امام صادق(ع) بعضیها قضیه اسماعیل را مورد سوءاستفاده قرار داده و این گمان را انتشار دادند که امامت به اسماعیل میرسد و او نمرده، بلکه زنده است و در بصره قیام خواهد کرد و بعضی از مردم نیز او را در بصره دیدهاند.
اینجاست که امام صادق(ع) چندین گام برای حلّ این مشکل که در آینده باعث تفرقه شیعه میشد برداشت.
۱. زرارة بن اعین گوید: امام صادق(ع) داوود بن کثیر رقی، حمران بن اعین و ابو بصیر راطلبید. مفضّل بن عمر نیز داخل شد و جماعتی به همراه او آمدند تا اینکه تعداد حاضران به سی نفر رسید. سپس امام صادق(ع) فرمودند: «ای داوود، صورت اسماعیل را باز کن». داوود صورت اسماعیل را باز کرد، امام صادق(ع) به او فرمودند: «ای داوود، خوب در چهره او نگاه کن، ببین آیا او زنده است یا مرده؟» داوود گفت: البتّه مرده است. امام(ع) اسماعیل را به تکتک مردانی که در آنجا حضور داشتند نشان داد و همگی آنها را به شهادتطلبید. سپس فرمود: «خداوندا من شهادت میدهم». سپس دستور داد تا اسماعیل را غسل داده و کفن کردند. سپس فرمود: «ای مفضّل، بند کفن از چهره اسماعیل باز کن». مفضّل چهره اسماعیل را گشاد، امام صادق(ع) فرمودند: «آیا این زنده است یا مرده؟ همه به او نگاه کنید». همه گفتند: ای آقای ما او مرده است. امام صادق(ع) فرمودند: «آیا به این امر شهادت داده و کاملا یقین دارید؟» گفتند: آری و از کار امام صادق(ع) تعجّب کردند.
امام صادق(ع) فرمودند: «خداوندا بر آنها شاهد باش». سپس اسماعیل را به سمت قبر او بردند. هنگامی که او را داخل قبر گذاشتند، امام صادق(ع) فرمودند: «ای مفضّل، صورتش را باز کن». مفضّل صورت او را باز کرد. امام صادق(ع) به جماعت حاضران فرمودند: «ببینید آیا او مرده است یا زنده؟» همه گفتند: ای ولی خدا او مرده است.
امام صادق(ع) فرمودند: «خداوندا شاهد باش. همانا که در آیندهای نزدیک پیروان باطل به شک خواهند افتاد ﴿يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ﴾[۳۴]». سپس امام صادق(ع) به موسی بن جعفر(ع) اشاره کرده و فرمودند: ﴿وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ﴾[۳۵].
سپس خاک بر جنازه اسماعیل ریختند و سپس دوباره همان کلام را به آن جماعت تکرار کرده و فرمودند: «این میتی که کفن شد و دفن شد در این قبر چه کسی بود؟» همگی گفتیم: پسر شما اسماعیل بود. امام صادق(ع) فرمودند: «خداوندا شاهد باش». سپس دست پسرش موسی را گرفت و فرمود: او حقّ است و حقّ با او و از او است. تا اینکه خداوند زمین را و آنچه بر آن است به میراث گیرد[۳۶].
۲. عنبسه عابد گوید: هنگامی که اسماعیل پسر جعفر بن محمد(ع) از دنیا رفت و ما از کار جنازه او فارغ شدیم، امام صادق(ع) نشسته و ما هم در دور آن حضرت نشستیم. آن حضرت سر به زیر داشتند. سپس سر برداشته و فرمودند: ای مردم، این دنیا محلّ جدایی است و بنای کار این دنیا بر پیچیدگی است نه بر راه راست و مستقیم، علاوه بر اینکه جدایی از اشخاصی که با آنان انس داریم سوزشی است که درمان پیدا نمیکند و آتشی است که خاموش نمیشود، امّا برتری مردمان بر یکدیگر به رفتار نیکو و اندیشه درست است، پس هرکه در مرگ برادر به عزا ننشیند برادرش روزی به عزایش خواهد نشست و هر پدری که داغ فرزند نبیند فرزندش روزی داغ او را خواهد دید. سپس امام صادق(ع) به شعر ابی خراش هذلی در مرگ برادرش تمثّل فرمودند: «مادر، گمان مدار که من او را فراموش کردهام. نه چنین است، بلکه صبرم در فراغ او صبری نیکو است»[۳۷].
۳. اسحاق بن عمّار گوید: برادرم اسماعیل دین و اعتقاد خود را به نزد امام صادق(ع) اینچنین شرح کرد و گفت: من شهادت میدهم که خدایی جز الله نیست و اینکه محمد فرستاده خداست و شما- یعنی ائمّه- یکی پس از دیگری امام من هستید تا اینکه به امام صادق(ع) رسیده و سپس گفت: و اسماعیل بعد از شما! امام صادق(ع) فرمودند: «امّا اسماعیل، نه، او از ائمّه نیست»[۳۸].
فعالیت دوّم: علیرغم جنگ سردی که بین منصور و امام صادق(ع) بود، میبینیم که امام صادق(ع) برای اینکه امّت را حفظ کند و روح عدم پذیرش را در آنان زنده نگه دارد و حرکت آنان را تضمین نماید، به برقراری ارتباط با حکومت وقت میپرداخت.؛ چراکه بیم آن داشت کارشکنیهای منصور در شیعیان او حالتی از شکست در اجرای برنامههای آن حضرت ایجاد کند.
- روزی ابو جعفر منصور به امام صادق(ع) گفت: من میخواهم که مدینه را ویران کنم و نفسکشی در آن باقی نگذارم. امام صادق(ع) به او فرمودند: ای امیر المؤمنین!، من چارهای جز خیرخواهی و نصیحت تو نمیبینم. اگر میخواهی نصیحت مرا بپذیر، اگر هم نخواستی نپذیر. سپس امام صادق(ع) فرمودند: در پیشینیان تو سه نفر بودند و تو میتوانی به هر کدام از آنها که خواستی اقتدا کنی. ایوب(ع) که مبتلا به بلاهای مختلف شد و صبر کرد، سلیمان(ع) که نعمت دنیا به او داده شد و شکر کرد، و یوسف(ع) که قدرت بر انتقام پیدا کرد و گذشت کرد. منصور گفت: من نیز گذشت کردم[۳۹].
- عبدالله بن سلیمان تمیمی گوید: هنگامی که محمد و ابراهیم دو پسر عبدالله بن حسن کشته شدند، مردی به نام شبة بن عقال به عنوان والی منصور به مدینه آمد. هنگامی که او به مدینه وارد شد برای خطبه نماز جمعه به مسجد رفته، بر منبر نشست و بعد از حمد و ثنای الهی گفت: امّا بعد، بدانید که علی بن ابی طالب وحدت صفوف مسلمین را درهم شکست. او با مؤمنین جنگید و حکومت را برای خود میخواست و آن را از اهلش بازداشت. بنابراین خداوند متعال حکومت را بر او حرام کرد و او را در غم و غصّه کشت. و اینها اولاد او هستند که در فساد دنبالهرو او هستند آنان طالب ریاستی هستند که مستحقّ آن نیستند. آنها در نقطههای مختلف زمین کشته شده و در خون خود غلتیدهاند. عبدالله بن سلیمان گوید: این کلام او بر مردم بسیار گران آمد، امّا هیچکس جرأت و جسارت این که کلمهای لب به سخن بگشاید نداشت. ناگاه مردی به پاخاست که لباسی قومسی[۴۰] ضخیمی بر تن داشت، گفت: ما نیز خداوند را شکر میکنیم و بر محمد خاتم پیامبران و سرور آنان درود میفرستیم، همچنین بر همه پیامبران خداوند درود میفرستیم. امّا آنچه که گفتی درباره خیر، ما اهل آن هستیم و امّا آنچه درباره ما بد گفتی، خودت و دوستت یعنی خلیفه به آن اولی و سزاوارتر هستید، ای که مرکب دیگران را میرانی و بر سر سفره آنان نان میخوری، زوزهکشان بازگرد. سپس رو به مردم کرد و گفت: آیا به شما نگویم که چه کسی در روز قیامت ترازوئی سبک دارد و زیانش آشکارتر است؟: او کسی است که آخرت خود را به دنیای شخصی دیگر بفروشد، و او همین فاسق است. مردم ساکت شده و والی از مسجد خارج شد و دیگر کلمهای سخن نگفت. من پرسیدم این مرد که بود. گفتند این جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب(ع) بود[۴۱].
فعالیت سوّم: این فعّالیت امام صادق(ع) ارتباط برقرار کردن با شیعیان در این شرایط سخت و روشهایی بود که برای ارتباط با شیعیان به کار میگرفت.
امام صادق(ع) اصول اسلامی و کارهای اصلاحی خود را در دل و جان شیعیانش به صورت ملکه درمیآورد. مانند اصول تقیه، کتمان سرّ، رابطه با نهضت حسینی و غیره. تا اینکه این اصول و فعالیتها وجود شیعه را از ضربات و برنامهریزیهای دشمنان حفظ کند.
روایتی که از پی میآید برای ما فعّالیت سرّی امام را با اصحابش در این زمان تصویر میکند. روایت شده است که ولید بن صبیح گفته: شبی در نزد امام صادق(ع) بودیم که دیدیم در خانه به صدا درآمد. امام صادق(ع) به کنیز خود فرمودند ببین چه کسی پشت در است؟ کنیز بیرون رفت و باز آمد و گفت: عموی شما عبدالله بن علی است. حضرت فرمودند او را داخل کن و به ما گفتند داخل اطاق دیگر شوید. ما داخل اطاق شدیم و در آن اطاق تاریک احساس کردیم کس دیگری نیز در آن اطاق هست و گمان کردیم که شاید یکی از زنان آن حضرت باشد؛ لذا به یکدیگر چسبیدیم. هنگامی که عبدالله بن علی داخل شد، رو به امام صادق(ع) کرد و از گفتن حرفهای زشت نسبت به امام صادق(ع) فروگذار نکرد. سپس او بیرون رفت و ما نیز از آن اطاق بیرون آمدیم. امام صادق(ع) حدیث خود را از همانجا که قطع کرده بود با ما از سر گرفت.
یکی از ما به آن حضرت گفت: این مرد حرفهای زشت و ناپسندی به شما زد که ما گمان نمیکردیم کسی چنین حرفهایی را به کسی بزند. حتّی یکی از ما خواست خارج شده و او را بکشد. امام صادق(ع) فرمودند: آرام باش. شما در آنچه بین ما میگذرد، دخالت نکنید. هنگامی که پاسی از شب گذشت، باز در را کوبیدند. امام صادق(ع) به کنیز خود فرمودند ببین چه کسی پشت در است؟ آن کنیز خارج شد و چون بازگشت گفت: عموی شما عبدالله بن علی است. امام صادق(ع) به ما فرمودند: به همان جایی که بودید برگردید، سپس اجازه ورود به او دادند.
ناگاه دیدیم که عبدالله بن علی(ع) به ضجّه و گریه و ناله داخل شد و میگفت: برادرزاده مرا ببخش که خدا تو را ببخشد، از من درگذر که خدا از تو درگذرد. امام صادق(ع) فرمودند: خداوند تو را بیامرزد ای عمو. چه چیزی تو را به این کار وادار کرده است؟ عبدالله گفت: من هنگامی که برای خواب به رختخواب رفتم دیدم که دو مرد سیاه به نزد من آمده و مرا دستگیر کرده با زنجیر بستند. یکی از آن دو به دیگری گفت او را به سمت آتش ببر. پس مرا بردند. در بین راه رسول خدا(ص) را دیدم. گفتم ای پیامبر خدا، من دیگر آن کار که انجام دادم تکرار نخواهم کرد. رسول خدا به آنها امر کردند تا مرا آزاد کردند و من هنوز درد آن زنجیر را احساس میکنم.
امام صادق(ع) به او فرمودند: وصیت کن. عبدالله گفت: به چه چیزی وصیت کنم؟ مالی ندارم و زن و فرزند فراوان داشته و قرض دارم. امام صادق(ع) به او فرمودند: قرض تو بر گردن من و خانوادهات همچون خانواده من هستند. پس وصیت کن. ما از مدینه خارج نشدیم مگر اینکه دیدیم عبدالله بن علی مرده است. ابو عبدالله(ع) خانواده او را به خانواده خود ملحق کرده، دینش را پرداخت و دختر خود را به همسری پسر او درآورد[۴۲].
البتّه آنچه بیشتر به ذهن میآید این است که این نوع از فعالیتهای امام صادق(ع) بیشتر در ایام منصور بوده،؛ چراکه در ایام منصور جاسوسهای فراوانی حرکت امام صادق(ع) را زیر نظر داشتند که امام(ع) مجبور میشد تا اجتماعات خانه خود را اینگونه سرّی برقرار نماید تا بتواند نقش الهی خود را در رابطه با امّت از طریق نخبگان صالحی که برای ایفای این نقش موفّق شده بودند به انجام برساند[۴۳].
محاصره امام صادق(ع) اندکی قبل از شهادت
منصور فشارهای خود را بر امام صادق(ع) بیشتر کرده، خود را آماده به شهادت رساندن آن حضرت میکرد. فضل بن ربیع از پدرش روایت میکند که گفت: منصور مرا خواست و گفت: جعفر بن محمد در سلطنت من فتنه ایجاد میکند. خداوند مرا بکشد اگر او را نکشم. من به نزد امام صادق(ع) رفتم و گفتم: امیر المؤمنین را اجابت کن. آن حضرت وضو گرفته و لباس نو پوشیدند. من آن حضرت را به نزد منصور آورده اجازه دخول گرفتم. منصور گفت: او را داخل کن که خداوند مرا بکشد اگر او را نکشم. هنگامی که چشم منصور به آن حضرت افتاد از جای خود برخاسته به استقبال امام صادق(ع) آمد و گفت: ای مرد عرصه پرهیزکاری و ای کسی که از هرگونه خیانت و نیرنگی مبرّا هستی، خوش آمدی ای برادر و پسر عموی من.
پس آن حضرت را بر تخت خود نشاند و رو به آن حضرت کرده حال آن حضرت را جویا شد. و سپس گفت: حاجت خود را از من بخواه، امام صادق(ع) فرمودند: حقوق اهل مکه و مدینه مدّتی است که به تأخیر انداخته، دستور بده تا به آنان بدهند. گفت: انجام میدهم. سپس گفت: ای کنیز، آن تحفه را بیاور. کنیز یک روغندان (غالیهدان) شیشهای که در آن روغن خوشبو بود آورده، او به دست خود آن را پیچیده و به حضرت داد. حضرت بیرون آمد و من به دنبال او آمدم. عرض کردم: ای پسر پیامبر خدا، من تو را در حالی آوردم که شک نداشتم او تو را میکشد. امّا او کاری کرد که دیدی اما دیدم که لبهای تو در هنگام دخول حرکت میکرد. چه چیز میگفتی؟ آن حضرت فرمودند: «گفتم: «اللَّهُمَّ احْرُسْنِي بِعَيْنِكَ الَّتِي لَا تَنَامُ وَ اكْنُفْنِي بِرُكْنِكَ الَّذِي لَا يُرَامُ وَ اغْفِرْ لِي بِقُدْرَتِكَ عَلَيَّ وَ لَا أَهْلِكَ وَ أَنْتَ رَجَائِي»»؛ خداوندا، مرا به آن چشمت که هرگز خواب بدان راه ندارد حراست کن و مرا با تکیهگاه تزلزل ناپذیرت حمایت کن. با قدرتی که بر من داری نگهداریم کن و در حالیکه امیدم به تو است هلاکم مکن[۴۴].
این اوّلینباری نبود که منصور به دنبال امام صادق(ع) میفرستاد. بلکه او بارها این کار را کرده بود و هربار نیز قصد کشتن آن حضرت را داشته است[۴۵]. در حدیثی که در پی میآید، امام صادق(ع) عمق فاجعهای که در آن شرایط با آن رودررو بوده و آزاری که منصور بر آن حضرت وارد میکرده است اینگونه تصویر نموده است. عنبسه نقل نموده است: از امام صادق(ع) شنیدم که میفرمود: من تنهایی و به ستوه آمدنم از مردم مدینه را به نزد خداوند شکوی میکنم. تا آن هنگام که شما یاران، نزد من بیایید و من از دیدارتان شادمان گردم، ای کاش که این طاغوت به من اجازه میداد تا من در طائف ساختمانی اختیار کرده در آن ساکن شده و شما یارانم را در آن ساکن میکردم و به او تضمین میدادم که از جانب ما هیچ مشکلی برای او ایجاد نخواهد شد[۴۶].[۴۷]
امام صادق(ع) در ملکوت اعلی
در زمان منصور دوانیقی بلاها و محنتها یکی پس از دیگری بر نواده پیامبر و شخصیت بزرگ اندیشه اسلامی امام صادق(ع) باریدن گرفت. آن حضرت انواع محنتها و بلایایی که علویان متحمّل آن میشدند یا خود آن حضرت متحمّل آن فشارها و بدرفتاریها میشدند به چشم میدیدند.
طاغوت زمان گاه و بیگاه آن حضرت را به حضور خود میطلبید و با ناسزاگویی و تهدید با آن حضرت برخورد میکرد. او احترام مقام علمی و بزرگی سنّی امام صادق(ع)، همچنین روگردانی آن حضرت از دنیا و میل آن حضرت به عبادت و نشر علم را وقعی نمینهاد. در نظر او امام یک شبح ترسناک جلوه میکرد. اکنون بهطور ایجاز آخرین مراحل زندگی امام و شرح وفات و شهادت آن حضرت را بیان میداریم.
امام صادق(ع) نزدیک شدن مرگ خود را به مردم اعلام کرد. آن حضرت به آنها گفت که وعده دیدار پروردگار نزدیک شده است. از آن جمله روایات این است:
- شهاب بن عبدربه گوید: امام صادق(ع) به من فرمود: حال تو چگونه است هنگامی که محمد بن سلیمان خبر مرگ مرا به تو بدهد؟ شهاب گوید: به خدا قسم که من تا آن زمان نمیدانستم که محمد بن سلیمان کیست. امّا روزی در بصره نزد والی آن شهر به نام محمد بن سلیمان بودم. ناگاه نامهای را به من نشان داد و گفت: ای شهاب، خداوند تو را و ما را در مصیبت پیشوایت جعفر بن محمد اجر دهد. شهاب گوید: من به یاد کلام امام(ع) افتادم و گریه راه گلوی مرا بست[۴۸].
- امام صادق(ع) خبر نزدیک شدن مرگ خود را به منصور هم دادند. هنگامی که منصور دوانیقی قصد کشتن آن حضرت را کرد امام صادق(ع) به او فرمودند: با من مدارا کن، پس به خدا سوگند که روزهای زیادی از مصاحبت من و تو باقی نمانده است، سپس آن حضرت از نزد منصور بیرون رفت، ناگهان منصور به عیسی بن علی گفت: به پا خیز و برو از او بپرس آیا مرگ من نزدیک شده است یا او؟
عیسی رفت و به امام صادق(ع) رسید و سخن منصور را برای آن حضرت بازگو کرد، امام(ع) به او فرمودند: «نه، مرگ من نزدیک شده است»[۴۹]. زمانی نگذشت که این خبر امام(ع) به حقیقت پیوست و مرگ آن حضرت فرارسید.
امام صادق(ع) همچون استخوانی در گلوی طاغوت زمان، منصور دوانیقی بود. او از وجود امام صادق(ع) احساس تنگی و ناراحتی میکرد. وی این مطلب را به دوست و صاحب اسرار خود محمد بن عبدالله اسکندری این گونه بیان کرد: محمد بن عبدالله اسکندری گوید: بر منصور وارد شدم و او را غمگین یافتم، به او گفتم: در چه فکری هستی؟ منصور پاسخ داد: ای محمد، از اولاد فاطمه صد و اندی کشته شدهاند -البتّه همه آنها را خود منصور به قتل رسانده بود- امّا آقا و امامشان هنوز باقی مانده است. گفتم: منظور تو چه کسی است؟
منصور پاسخ داد: جعفر بن محمد صادق. محمد سعی بسیاری کرد تا منصور را از این تصمیم منصرف کند. وی به منصور گفت: جعفر بن محمد مردی است که از شدّت عبادت ضعیف شده و اشتغال به عبادت خدا وی را از طلب ملک و خلافت روگردان کرده است. امّا منصور کلام او را نپذیرفت و به او گفت: ای محمد، میدانی که میدانم که تو او را قبول داشته و به امامت او اعتقاد داری. امّا بدان که سلطنت عقیم است[۵۰].
منصور دوانیقی دایره فشار را بر امام صادق(ع) تنگتر کرد. او منزل آن حضرت را با جاسوسهای فراوان احاطه کرد. آنان هر کاری که از امام صادق(ع) صادر میشد ثبت و ضبط کرده و به منصور گزارش میدادند. از امام صادق(ع) درباره مشکلاتی که از این فشارها متحمّل میگردید اینگونه روایت شده است که فرمود: سلامتی کمیاب شده، تا جایی که راه بهدست آوردن سلامتی مخفی شده است. امّا اگر در این زمانه سلامتی پیدا شود در گمنامی است و اگر در گمنامی پیدا نشد شاید که در سکوت پیدا شود، سعادتمند کسی است که در نفس خود خلوتی بیابد که به خود مشغول شود[۵۱]. امّا منصور بیاعتنا به ننگ و آتش جهنّم مصمّم بر قتل امام(ع) شد[۵۲]. او سمّ مهلکی را برای حاکم مدینه فرستاد و او نیز آن سم را به امام صادق(ع) نوشانید، هنگامی که امام از آن سم خوردند اعضای دستگاه گوارش آن حضرت پارهپاره شد و آن حضرت با دردهای سخت دست به گریبان شده و دیگر یقین کردند که به آخرین مراحل حیات و زندگی شریف خود نزدیک شدهاند.
هنگامی که امام(ع) نزدیک شدن مرگ را احساس کردند شروع به وصیت کردند که از میان آن وصیتها به چند فقره از آن اشاره میکنیم:
- آن حضرت وصیت کردند که به حسن بن علی معروف به افطس هفتاد دینار بپردازند، کسی به آن حضرت گفت: آیا بر مردی که با شمشیر به تو حمله کرده است، پول میبخشی؟ امام صادق(ع) فرمودند: «وای بر تو، آیا قرآن نمیخوانی؟! که میفرماید: ﴿وَالَّذِينَ يَصِلُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَيَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَيَخَافُونَ سُوءَ الْحِسَابِ﴾[۵۳][۵۴]. امام صادق(ع) بالاترین حدّ پایبندی را به دین اسلام داشته و به تمام ارزشها و اهداف این دین بزرگ ایمان داشتهاند. آن حضرت از عواطف و هواهای نفسانی به دور بودند. آن حضرت در آخر عمر شریف خود به نیکویی کردن به مردی وصیت میکنند که قصد کشتن آن حضرت را داشته است.؛ چراکه احسان به آن شخص مستلزم انجام فریضه واجب صله رحم است که خداوند متعال همگان را به آن سفارش کرده است.
- آن حضرت وصایای خاصّی نیز داشتهاند. ایشان امر امامت مردم را به پنج نفر واگذار کردند که عبارت از: منصور دوانیقی، محمد بن سلیمان، عبدالله، فرزند بزرگوارشان امام موسی بن جعفر(ع) و همسر گرامی آن حضرت بانو حمیده بودند. امام(ع) این وصیت را برای حفظ و نگهداری امام کاظم(ع) از حیله و دشمنی حکومت ستمگر بیان فرمودند که به زودی نیز اندکی بعد از وفات آن حضرت سرّ این کار معلوم شد، آنجا که منصور به عامل یثرب نامهای نوشت و دستور داد تا وصی امام(ع) را به قتل برساند، حاکم یثرب در جواب نامه منصور نوشت او به پنج نفر وصیت کرده است که تو هم یکی از آنها هستی. منصور در جواب او گفت: راهی برای کشتن این عدّه وجود ندارد[۵۵].
- آن حضرت تمام وصایای واقعی خود را به فرزندش امام کاظم(ع) نموده و آن حضرت را به تجهیز و غسل و تکفین و نماز خواندن بر جنازه خود سفارش کردند. همچنین او را به عنوان امام بعد از خود منصوب کردند و به دنبال عدّهای از خواص شیعه فرستاده و آنها را به اطاعت و پیروی از آن حضرت دستور دادند.
- آن حضرت بیبی حمیده همسر گرامیشان راطلبیده و به او دستور دادند تا گروهی از همسایگان و دوستان و پیروان آن حضرت را در نزد او حاضر کنند. سپس به آنها فرمودند: همانا که شفاعت ما به کسی که نماز را سبک بشمارد نمیرسد[۵۶].
مرگ به زودی به نواده خاندان نبوّت و رهبر نهضت فکری اسلام نزدیک میشد. در آخرین لحظات حیات نیز امام صادق(ع) اهل بیت خود را به مکارم اخلاق و صفات نیکو سفارش کرده و آنها را از مخالفت با اوامر و احکام الهی برحذر میداشت. آن حضرت همچنین سورهها و آیاتی از قرآن کریم را زیر لب تلاوت میفرمود. سپس آخرین نگاه را بر فرزند برومند خود امام موسی کاظم(ع) انداخته و روح پاکیزهاش بهسوی پروردگارش پرکشید.
شهادت امام صادق(ع) از مهمترین حوادثی بود که عالم اسلام در آن زمان به آن امتحان شد. مرگ آن حضرت سرتاسر دیار اسلامی را در آن زمان به لرزه انداخت. از خانه هاشمیان صدای شیون و ناله برخاست و مردم با عجله به سمت خانه امام(ع) حرکت کردند. بعضی از آنها بهتزده و بعضی دیگر حال گریه و نوحه برای فقدان از دست رفته بزرگی داشتند که پناه و ملجأ همه مسلمانان بود. امام موسی کاظم(ع) با قلبی مجروح شروع به تجهیز جسد مطهّر پدر نمود. او جنازه پدر را غسل داده و او را با دو پارچه شطوی[۵۷] که آن حضرت به آنها احرام میبست، همچنین پیراهن و عمّامهای که از امام زین العابدین(ع) بود کفن نموده و در انتها آن را با بردی که خود امام موسی کاظم(ع) به چهل دینار خریداری کرد پیچید، و بعد از فراق از تجهیز، بر امام صادق(ع) نماز خواند و صدها نفر از مسلمانان در این نماز به آن حضرت اقتدا کردند.
سپس جسد مقدّس امام صادق(ع) را بر سر دست و در هالهای از تکبیر به سمت بقیع تشییع کردند. در اینحال مردم غرق در گریه بودند. آنان فضائل و برکات امام(ع) را بر امّت و توان علمیای که به جامعه بخشید و شامل همه انواع علوم بود با یکدیگر یاد میکردند. جسد مطهّر را به بقیع مقدّس برده و در منزل ابدی در کنار جدّش امام زین العابدین(ع) و پدرش امام محمد باقر(ع) به خاک سپرده و به همراه او علم و حلم و هرچه باعث شرافت هر انسانی میباشد به خاک سپردند[۵۸].
اکنون مناسب است که کلام را در این باب به مرثیهای که ابو هریره عجلی که از اصحاب آن حضرت بوده است ختم کنیم که گفت: در حالیکه آنان میرفتند و او را بر دوش و شانههای خود حمل میکردند، به آنها میگویم: آیا میدانید که چه چیزی را بهسوی خاک میبرید، فردا خاکپاشان بر آن قبر خاک خواهند پاشید اما سزاوار است این خاکها را بر فرق سر خود بریزند[۵۹].[۶۰]
پانویس
- ↑ الکامل فى التّاریخ، ج۴، ص۳۵۵.
- ↑ تاریخ یعقوبى، ج۲، ص۳۹۹.
- ↑ تاریخ یعقوبى، ج۲، ص۳۶۹؛ تاریخ الامم و الملوک، ج۶، ص۲۶۶.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۸، ص ۲۶۳.
- ↑ کشف الغمة، ج۲، ص۴۲۰، به نقل از تذکره ابن حمدون، و به نقل از آن بحار الانوار، ج۴۷، ص۱۸۴.
- ↑ «خداوند هر چه را بخواهد (از لوح محفوظ) پاک میکند و (یا در آن) مینویسد و لوح محفوظ نزد اوست» سوره رعد، آیه ۳۹.
- ↑ امالى ابن الشّیخ، ص۴۸۰، ح۱۰۴۹ و به نقل از آن بحار الانوار، ج۴۷، ص۱۶۳؛ البرهان، ج۲، ص۲۹۹.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۸، ص ۲۶۴.
- ↑ دلائل الامامه، ص۱۲۹؛ مدینة المعاجز، ص۳۶۴؛ اثبات الهداة، ج۵، ص۴۵۶.
- ↑ بنا به تعبیرى که در دلائل الامامه آمده است اموال را بین آنان پخش کنم.
- ↑ الخرائج و الجرائح، ج۲، ص۶۴۶؛ بحار الانوار، ج۴۷، ص۱۷۲.
- ↑ سیر اعلام النّبلاء، ج۹، ص۵۴۳؛ مناقب آل ابى طالب، ج۴، ص۲۷۷، به نقل از مسند ابو حنیفه تألیف ابو القاسم بغّار.
- ↑ روضه کافى، ص۳۱، حدیث امام صادق با منصور در موکب، و به نقل از آن بحار الانوار، ج۵۲، ص۲۵۵، اثبات الهداة، ج۵، ص۳۵۱.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۸، ص ۲۶۶.
- ↑ الاصول الستّة عشر، ص۱۰۰؛ اثبات الهداة، ج۵، ص۴۶۵.
- ↑ مناقب ابن شهر آشوب، ج۴، ص۲۵۹، و به نقل از آن بحار الانوار، ج۴۷، ص۱۸۰.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۸، ص ۲۷۲.
- ↑ الکامل فى التّاریخ، ج۴، ص۳۷۱.
- ↑ «بیگمان این همان آزمایش آشکار بود» سوره صافات، آیه ۱۰۶.
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۱۹۱- ۱۹۴ تحقیق سید احمد صقر.
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۲۲۰- ۲۱۹.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۸، ص ۲۷۶.
- ↑ «و بر فرمان پروردگارت شکیب کن که تو را زیر نظر داریم» سوره طور، آیه ۴۸.
- ↑ «پس برای (رسیدن) فرمان پروردگارت شکیبایی پیشه کن و چون «همراه ماهی» (یونس) مباش آنگاه که بانگ برداشت در حالی که اندوهگین بود» سوره قلم، آیه ۴۸.
- ↑ اقبال الاعمال، ص۵۷۸؛ بحار الانوار، ج۴۷، ص۲۹۸.
- ↑ عبدالله نعمه، الادب فى ظلّ التشیع، ص۱۶۳، به نقل از شرح قصیده شافعى از ابى فراس، ص۱۶۱.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۸، ص ۲۷۸.
- ↑ تاریخ الامم و الملوک، ج۶، ص۱۸۸- ۱۸۹.
- ↑ یعقوبى، ج۲، ص۳۷۶؛ مسعودى، ج۳، ص۲۹۴- ۲۹۶؛ الکامل فى التّاریخ به نقل از طبرى، ج۵، ص۵۴۹.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۸، ص ۲۸۰.
- ↑ بحار الانوار، ج۲۶، ص۱۱۵، به نقل از بصائر الدّرجات، ص۱۶۹.
- ↑ کشف الغمّة، ج۲، ص۱۶۲، و به نقل از آن بحار الانوار، ج۴۷، ص۵.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۸، ص ۲۸۲.
- ↑ «برآنند که نور خداوند را با دهانهاشان خاموش گردانند» سوره توبه، آیه ۳۲.
- ↑ «و خداوند کاملکننده نور خویش است هر چند کافران نپسندند» سوره صف، آیه ۸.
- ↑ مناقب ابن شهر آشوب، ج۱، ص۳۲۷، به نقل از صدوق و به نقل از آن بحار الانوار، ج۴۷، ص۲۵۳.
- ↑ کمال الدّین، ص۷۲- ۷۳؛ امالى صدوق، ص۱۹۷، و به نقل از آن دو در بحار الانوار، ج۴۷، ص۲۴۵. «وَ لَا تَحْسَبِي أَنِّي تَنَاسَيْتُ عَهْدَهُ *** وَ لَكِنَّ صَبْرِي يَا إِمَامُ جَمِيلٌ».
- ↑ الغیبة، ص۲۲۴، و به نقل از آن بحار الانوار، ج۴۷، ص۲۶۱.
- ↑ امالى طوسى، ص۵۰، ح۶۶، و به نقل از آن بحار الانوار، ج۴۷، ص۱۸۴ و ر.ک: مناقب آل ابى طالب، ج۴، ص۲۵۱؛ کشف الغمّة، ج۲، ص۴۲۰.
- ↑ قومس نام مکانى است.
- ↑ امالى شیخ طوسى، ص۶۶؛ بحار الانوار، ج۴۷، ص۱۶۵؛ حلیة الابرار، ج۲، ص۲۱۵.
- ↑ الخرائج و الجرائح، ج۲، ص۶۱۹، و به نقل از آن بحار الانوار، ج۴۷، ص۹۶؛ اثبات الهداة، ج۵، ص۴۱۰ ح۱۴۳.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۸، ص ۲۸۲.
- ↑ سیر اعلام النّبلاء، ج۶، ص۲۲۶؛ ملحقات احقاق الحقّ، ج۱۹، ص۵۱۳، فرج بعد از شدّت ۷۰ به نقل از تذکره ابن جوزى، ص۳۰۸، ۳۰۹ با سند.
- ↑ کافى، ج۲، ص۵۵۹؛ ج۶، ص۴۴۵، و به نقل از آن الخرائج و الجرائح، ج۲، ص۱۹۵؛ تاریخ مدینة الدّمشق، ج۱۹، ص۵۱۶.
- ↑ کافى، ج۸، ص۲۱۵؛ رجال کشّى، ص۳۶۵؛ بحار الانوار، ج۴۷، ص۸۵.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۸، ص ۲۹۰.
- ↑ اختیار معرفة الرّجال، ص۴۱۴، ح۷۸۱؛ دلائل الامامة، ص۱۳۸؛ اعلام الورى، ج۱، ص۵۲۲؛ مناقب آل ابى طالب، ج۴، ص۲۴۲.
- ↑ مهج الدّعوات، ص۲۳۱.
- ↑ مهج الدّعوات، ص۲۴۷.
- ↑ حیاة الامام موسى بن جعفر، ج۱، ص۴۱۲.
- ↑ نور الابصار، ص۱۳۳؛ الاتحاف بحبّ الاشراف، ص۵۴؛ سبائک الذّهب، ص۷۲.
- ↑ «و کسانی که آنچه را خداوند فرمان به پیوند آن داده است میپیوندند و از پروردگار خویش میترسند و از سختی حساب هراس دارند؛» سوره رعد، آیه ۲۱.
- ↑ غیبت طوسى، ص۱۹۷؛ بحار الانوار، ج۴۷، ص۲۷۶.
- ↑ کافى، ج۱، ص۳۱۰؛ ر.ک: مناقب آل ابى طالب، ج۴، ص۳۴۵.
- ↑ بحار الانوار، ج۴۷، ص۲، به نقل از عقاب الاعمال صدوق، ص۲۷۲ چاپ تهران، انتشارات صدوق.
- ↑ منسوب به روستایى در مصر به نام شطا.
- ↑ باقر شریف القرشى، عصر الامام الصّادق، ص۱۶۷- ۱۷۰.
- ↑ جوهرى، مقتضب الاثر فى النّص على الائمّة الاثنى عشر، ص۵۲.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۸، ص ۲۹۲.