فاطمه دختر امام حسین در تاریخ اسلامی
فاطمه دختر امام حسین (ع)، نام مادرش ام اسحاق بود. او از زنان با فضیلت و نمونه در روزگار خویش به شمار میآمد. ایشان با عموزادهاش، حسن مثنی، فرزند امام حسن مجتبی (ع) ازدواج کرد. فاطمه همراه پدر و همسرش در کربلا حضور داشت و بعد از شهادت امام و یارانش به اسارت درآمد و با خواندن خطبه همراه عمهاش زینب کبری (س) در کوفه و شام به افشاگری علیه حکومت دست زد.
مقدمه
فاطمه بنت الحسین، مادرش ام اسحاق دختر طلحة بن عبیدالله (یا عبدالله تمیمی) بود[۱]. او از زنان با فضیلت و نمونه در روزگار خویش به شمار میآمد. ایشان بانویی با شرافت و دانش که اهل ذکر و شب زنده داری و عبادت بود و روزها روزه میگرفت و از جمال ظاهر و باطن برخوردار و اهل روایت و نقل حدیث بود[۲].
"نمازی" مینویسد: "او از نظر تقوا، کمال و فضایل و زیبایی نظیر نداشت، به گونهای که او را حورالعین میگفتند"[۳]. وی از پدرش امام حسین، فاطمه زهرا، دختر رسول خدا، ابن عباس، بلال موذن پیامبر، اسماء بنت عمیس و عایشه نقل حدیث کرده است. فاطمه با عموزادهاش، حسن مثنی، فرزند امام حسن مجتبی (ع) ازدواج کرد. در چگونگی خواستگاری او آمده است: "حسن بن حسن از عمویش امام حسین (ع) تقاضا کرد که یکی از دو دخترش سکینه یا فاطمه را به ازدواج او درآورد. امام فرمود: هر کدام را دوست داری انتخاب کن. حسن از پاسخ شرم کرد. آنگاه امام فرمود: برای تو فاطمه را برمیگزینم؛ همانا او بیشترین شباهت را به مادرم فاطمه زهرا (س) دارد. سپس وی را به ازدواج حسن درآورد[۴].[۵]
فاطمه بنت الحسین در کربلا
فاطمه به همراه پدر و همسرش به کربلا آمد و در همه مصائب اهل بیت شرکت داشت. بر اساس فرموده امام باقر (ع)، امام حسین (ع) در آستانه شهادت نوشته پیچیدهای را به دخترش فاطمه داد و وصیت زبانی نیز به او کرد. سپس فرمود: دخترم این را به بزرگترین فرزندانم بده. چون در آن زمان امام زین العابدین بیمار بود، فاطمه بعدها آن نوشته را به او تسلیم کرد و پس از آن به ما رسید[۶].
ابی الجارود میگوید: از امام پرسیدم: خدا مرا فدای شما گرداند، در آن کتاب چه بود؟ امام باقر (ع) فرمود: به خدا سوگند! در آن کتاب هر آنچه را که فرزندان آدم نیاز دارند از زمانی که خداوند آدم را آفرید تا زمانی که دنیا را نابود کند، وجود دارد. به خدا سوگند! در آن همه حدود حتی ارش خدش هست[۷]. از این روایت استفاده میشود، امانتی که امام حسین به دخترش فاطمه سپرده غیر از آن امانتی بوده است که به ام سلمه هنگام حرکت از مدینه سپرده بود.
شیخ صدوق به نقل از عبدالله حسن از مادرش فاطمه بنت الحسین نقل میکند که گفت: مردم به چادرهای ما ریختند. من که کودکی خُرد سال بودم دو خلخال طلا به پا داشتم. مردی آمد. در حالی که گریه میکرد، آنها را از پایم کند. گفتم: ای دشمن خدا چرا گریه میکنی؟! گفت: چگونه گریه نکنم و حال آنکه دختر رسول خدا را غارت میکنم! گفتم: نکن. گفت: ترس آن دارم که دیگری بیاید و آنها را ببرد. آنها هر چه در خیمهها بود غارت کردند، حتی روپوشهای ما را نیز بردند[۸].
علامه مجلسی از فاطمه صغری نقل کرده که میگوید: من در مقابل در خیمهها ایستاده بودم و نگاه میکردم که پدرم و یارانش همانند قربانی بر روی خاکها افتاده بودند و اسبها بر پیکرشان جولان میدادند. در این هنگام با خودم فکرکردم بنی امیه پس از پدرم با ما چه رفتاری خواهند داشت. آیا ما را میکشند یا به اسارت میبرند؟ ناگهان مردی سوار بر اسب با کعب نیزهاش زنها را میراند و در حالی که آنها به یک دیگر پناه میبردند، زیورهایشان را میگرفت و آنان فریاد میزدند: "یا جدّاه، وا أبتاه، وا علیّاه، وا قلّة ناصراه، وا حسناه" و میگفتند: آیا کسی نیست ما را پناه دهد و از ما دفاع کند؟
در این هنگام قلبم به تپش افتاد و به شدت از آنکه مبادا به سوی من بیاید، ترسیدم. چپ و راست دنبال عمهام، امکلثوم، میدویدم. در همین حال او به سوی من آمد و من از ترس گریختم. او مرا دنبال کرد و ناگهان با کعب نیزه میان کتفهایم زد و من با صورت به زمین خوردم. او گوشوارههایم را کنده مقنعه را از سرم برداشت. خون بر گونههایم جاری شد و آفتاب بر سرم میتابید. او به خیمه گاه بازگشت و من از هوش رفتم. ناگهان دیدم عمهام نزد من آمده و گریه کنان میگوید: برخیز تا برویم. نمیدانم بر سر دختران و برادر بیمارت چه آمده است؟ من بلند شدم و گفتم: عمه جان! آیا چیزی نیست که من سرم را از دید نا محرمان بپوشانم؟ فرمود: دخترم! عمه نیز مثل توست؛ دیدم که سرش برهنه است و از شدت ضربت سیاه شده است. چون به خیمه گاه رسیدیم، دیدیم که آن را غارت کردهاند و برادرم علی بن الحسین به رو در افتاده و از شدت گرسنگی و تشنگی و بیماری توان برخاستن ندارد. ما برای او گریه میکردیم و او برای ما[۹].
فاطمه دختر امام حسین (ع) همگام با عمهاش زینب کبری و دیگر زنان هاشمی در بیان حادثه کربلا و افشای جنایتهای بنی امیه حضوری فعال داشت و در کوفه پس از عمهاش خطبهای مشروح ایراد کرد. محتوای خطبه او به گونهای بود که فریاد گریه و زاری مردم را بلند کرد. تا جایی که گفتند: بس است ای دختر پاکان! قلبهای ما را آتش زدی و دلهای ما را کباب کردی. سپس آن بزرگوار ساکت شد[۱۰].
همچنین هنگامی که اسیران را وارد کاخ یزید کردند، فاطمه فریاد زد: «ای یزید، آیا دختران رسول خدا اسیراناند؟»[۱۱]؟
سخن یاد شده اشاره به قواعدی است که در جنگ حتی در زمان جاهلیت رعایت میشده است. آزار و اذیت کودکان، زنان و پیران در جاهلیت ممنوع بود. در سنت عربی نیز این کار پذیرفته نبود. در اسلام نیز بر این قاعده صحه گذاشته شد. در کربلا نه سنت اسلامی رعایت شد و نه به سنت عربی توجه شد. گذشته از آنکه زنان و کودکان به پیامبر وابسته بودند و رعایت حرمت آنان به حکم شریعت و دیانت لازم بود. اینجا بود که دختر امام حسین با خطاب به یزید وجدانهای بیدار را به داوری میطلبد و رفتار یزید و پیروان او را نه تنها با اسلام که با غیرت عربی و سنتهای جاهلی نیز ناسازگار میخواند. این سخن کوتاه انسانیت بنی امیه را زیر سؤال برد[۱۲].
درخواست مرد شامی از یزید
از فاطمه دختر امام حسین نقل شده است: در کاخ یزید مردی برخاست و گفت: این دختر را به من ببخش تا کمک کار من باشد.... من به خود لرزیدم، گمان کردم که چنین کاری خواهد شد. پیراهن عمهام زینب را گرفتم. عمهام میدانست که چنین کاری شدنی نیست. از اینرو به آن مرد شامی گفت: به خدا دروغ گفتی و خود را پست کردی. سوگند به خدا! این کار نه برای تو و نه برای یزید روا نیست.
در این هنگام یزید در خشم شد و به زینب گفت: تو دروغ گفتی! این کار به دست من است. اگر بخواهم آن را انجام میدهم.
زینب فرمود: خدا هرگز این کار را به دست تو نداده، جز اینکه از دین ما بیرون روی و به آیین دیگری در آیی.
یزید به شدت خشمگین شد و گفت: با من چنین سخن میگویی، پدر و برادرانت از دین بیرون رفتهاند.
زینب گفت: اگر مسلمانی، تو و پدر و جدت به دین خدا و آیین پدر و برادرم هدایت گشتهاید.
یزید گفت: دروغ گفتی ای دشمن خدا!
زینب فرمود: تو اکنون امیر و فرمانروایی، هر چه خواهی بگو و هر چه خواهی انجام بده، به ستم دشنام میدهی و به سلطنت خود بر ما چیره میشوی. یزید از سخنان حضرت زینب شرمنده و خاموش شد. پس، آن مرد بار دیگر در خواست خود را تکرار کرد، یزید گفت: دور شو، خدا مرگت دهد![۱۳].
در نقل ابن طاووس پس از سخنان زینب آمده است: آن مرد شامی از یزید پرسید: این دختر کیست؟ یزید در پاسخ گفت: فاطمه دختر حسین است و او عمهاش زینب دختر علی است.
مرد شامی گفت: ای یزید خدا تو را لعنت کند! عترت پیامبرت را میکشی و خاندانش را اسیر میکنی. به خدا سوگند! من پنداشتم که اینها اسیران روماند.
یزید گفت: به خدا سوگند! تو را نیز به آنها ملحق خواهم کرد. سپس دستور داد گردن وی را زدند[۱۴].
این خبر و امثال آن دلالت دارد که یزید نه تنها اخبار درست را از مردم مخفی نگه داشته بود، بلکه امام و یاران و خانوادهاش را به عنوان کافر و خارج از دین معرفی کرده بود. از این رو، همه اهل بیت تأکید و تکرار میکردند که ما فرزندان رسول خداییم و تکرار همین مطالب و مواضع سبب افشای دروغهای یزید و چهره واقعی وی و نفرت مردم از او شد[۱۵].
روایتی دیگر از ورود اسرای اهل بیت به دربار یزید
در تاریخ طبری آمده است که زنان و فرزندان امام را بر یزید وارد کردند[۱۶].
فاطمه دختر امام حسین که بزرگتر از سکینه بود، فرمود: ای یزید! آیا دختران رسول خدا اسیراناند؟
یزید گفت: من این کار را نمیخواستم. فاطمه فرمود: به خدا سوگند که سپاه تو هیچ چیز برای ما باقی نگذاشتند.
درباره روایت فوق دو نکته در خور یادآوری است:
- از سخنان یاد شده برمی آید که یزید به ظاهر ناگزیر شد از موضع پیشین خود برگردد و این از پی آمدهای تلاشهایی است که اهل بیت در شام انجام دادند، همان گونه که در فصل گذشته به آن اشاره کردیم.
- با گفتن جمله: «وَ اللَّهِ مَا تَرَكَ لَنَا خرصٌ»، ممکن است این سؤال به ذهن بیاید که دختر امام دغدغه اموال و دارایی خود و دیگر زنان را داشته است، ولی باید توجه داشت که آن بانو با این سخنان میخواسته عمق جنایاتی را که سپاه اموی انجام داده است، به تصویر بکشد، نه اینکه اسباب و اثاثیه و اموالی که از آنها به غارت بردهاند، برای او دارای اهمیت باشد. افزون بر این، همانگونه که از برخی گزارشهای دیگر بر میآید، در آنچه سپاهیان او به یغما برده بودند، برخی از یادگارهای حضرت فاطمه زهرا (س) وجود داشت که برای آنها از این جهت دارای اهمیت بود و سبب شد که دختر امام حسین (ع) از غارت آنها سخن بگوید.
مرزبانی نقل میکند که ابو الرمح بر فاطمه دختر امام حسین (ع) وارد شد و مرثیهای درباره امام حسین به شرح زیر سرود:
| أَجَالَتْ عَلَى عَيْنِي سَحَائِبُ عَبْرَةٍ | فَلَمْ تَصْحُ بَعْدُ الدَّمْعُ حَتَّى ارْمَعَلَّتِ | |
| تَبْكِي عَلَى آلِ النَّبِيِّ مُحَمَّدٍ | وَ مَا أَكْثَرَتْ فِي الدَّمْعِ لَا بَلْ أَقَلَّتِ | |
| أُولَئِكَ قَوْمٌ لَمْ يَشِيمُوا سُيُوفَهُمْ | وَ قَدْ نَكَأَتْ أَعْدَاؤُهُمْ حِينَ سَلَّتِ | |
| وَ إِنَّ قَتِيلَ الطَّفِّ مِنْ آلِ هَاشِمٍ | أَذَلَّ رِقَاباً مِنْ قُرَيْشٍ فَذَلَّتِ |
- ابرهای باران خیز برگستره دیدگانم سایه افکنده و جولان میدهد. بر خاندان گران مایه محمد (ص) میگرید و هر آنچه بر آن عدالت خواهان و آزادگان بگرید ناچیز و اندک است. آنان کسانی بودند که به هنگام ستم و بیداد رژیم اموی بر آنان، در برابر تجاوز دشمن، شجاعانه ایستادند و حق شمشیرهای خود را ادا کردند. بدون تردید شهادت شهیدان کربلا از فرزندان هاشم گردنها و سرهای بسیاری از قریش را فرود آورد و گرد و غبار ذلت به چهره آنان نشست.
هنگامی که سروده غم انگیز او به این جا رسید، فاطمه دختر امام فرمود: ای ابو رمح! آیا چنین میگویی؟ عرض کرد: پس چگونه بگویم، خدا مرا فدای تو گرداند! فاطمه فرمود: بگو: "اذل رقاب المسلمین فذلت". بیگمان شهادت شهید کربلا از دودمان هاشم است که کشته شدن او، نسلهای مسلمان را به ذلت کشیده و آنان در برابر این حادثه بزرگ ذلت زده شدند،؛ چراکه هدفهای اصلاح طلبانه، عدالتخواهانه و بشردوستانه پیشوای آزادی، نه از آن یک خاندان، یک نسل و یک جامعه که جهانی و جاودانه بود و برای نجات و آزادی عصرها و نسلهاست.
ابورمح گفت: از امروز همانگونه که شما فرمودید، شعرم را اصلاح میکنم[۱۷].
همسر فاطمه در روز عاشورا هفده سال بیشتر نداشت. وی در جنگ با دشمنان هفده نفر را کشت و هجده زخم برداشت. در این جنگ پس از اینکه دست راست وی قطع شد، او به زمین افتاد[۱۸]. وی جزء اسیرانی بود که به کوفه آورده شدند.
اسماء بن خارجه از هواداران ابن زیاد که دایی او به شمار میآمد، وی را از بین اسیران جدا کرد و به مداوای وی پرداخت. سپس او را به مدینه روانه کرد[۱۹]. اما فاطمه با کاروان اسیران به کوفه و شام رفت، آنگاه به مدینه بازگشت. ثمره این ازدواج، پنج فرزند به نامهای فاطمه، عبدالله، ابراهیم، حسن و زینب بود.
سلسله قیامهای علوی که بر ضد بنی امیه و بنی عباس انجام گرفته است همه رهبران آن از نسل فاطمه دختر امام حسین (ع) هستند. نخستین این قیامها را محمد معروف به نفس زکیه که فرزند عبدالله بن حسن مثنی میباشد، انجام داده است.
علامه مجلسی به نقل از ابو مقدام مینویسد: من و پدرم حج گزاردیم. در راه مدینه مادر پدرم مُرد و من رفتم که به حضور امام صادق (ع) برسم. دیدم که امام بیرون آمده و قصد جایی دارد. به من فرمود: ای ابومقدام چگونهای؟ گفتم: فدایت گردم! خوبم. آن گاه به یکی از خدمتکاران گفت که از عمهاش اجازه ورود بخواهد. آن گاه فرمود: تا من نیامدهام بازنگرد. او میگوید: من نزد عمهاش فاطمه دختر امام حسین رفتم. وی پس از احترام، از احوال من پرسید. گفتم: ای دختر رسول خدا! خداوند مرا فدای شما گرداند، خوبم. سپس گفتم: آیا چیزی از آثار رسول خدا (ص) نزد شما هست؟ وی فرزندانش را فرا خواند. پنج تن آمدند. سپس گفت: اینها گوشت و خون رسول خدایند. آن گاه کاسه بزرگی را به من نشان داد که اثر غذا در آن پیدا بود. سپس گفت: این کاسهای است که پر از گوشت و ترید به رسول خدا (ص) هدیه داده شد. من آن را گرفتم و بر آن دست مالیدم[۲۰].[۲۱]
وفات
فاطمه با مرگ شوهرش[۲۲] به مدت یک سال در کنار قبرش خیمه زد. روزها روزه میگرفت و شبها به عبادت میپرداخت. پس از یک سال به شهر بازگشت[۲۳] و در سال ۱۱۷ ق. در مدینه درگذشت[۲۴].[۲۵]
پاسخ به برخی شبهات
بی گمان، امام حسین (ع) دختری به نام فاطمه داشته که روایات بسیاری از ایشان نقل شده است. او این روایات را از طریق پدرش از رسول خدا (ص) و یا از طریق پدرش از علی بن ابیطالب (ع) از رسول خدا (ص) نقل کرده، احادیثی را هم از امام سجاد (ع) و اسماء بنت عمیس روایت کرده است. به نظر میرسد در اینکه او همسر پسر عمویش حسن بن حسن (ع) بوده، اختلافی بین علما و مورخان وجود ندارد و از آنچه که در کتاب «عمدة الطالب»[۲۶] و نیز کتاب «الارشاد» شیخ مفید[۲۷] نقل شده چنین به دست میآید که او با پسر عمویش در دوران حیات امام حسین (ع) ازدواج کرده است. این مطلب، از اقوال بسیاری از مورخین همچون ابوالفرج اصفهانی در کتاب «الاغانی» و ابن ابوالفتح اربلی در کتاب «کشف الغمه»[۲۸] و ابنصباغ در کتاب «الفصول المهمه»[۲۹] و دیگران نیز استفاده میشود.
علیرغم تتبع بسیار، به متنی که حکایت از عدم حضور فاطمه بنت الحسین (ع) در کربلا به همراه با پدر بزرگوارشان -امام حسین (ع)- داشته باشد، دست نیافتیم. بلکه متون متعدد، همگی دالّ بر آن است که ایشان در کربلا حضور داشته و در زمره اسرای اهل بیت (ع) که بعد از واقعه کربلا به شام نزد یزید بن معاویه فرستاده شدند، قرار داشته است. از جمله این متون، روایتی است که کلینی در کتاب خود «الکافی» با سلسله سندش از ابیجعفر امام محمد باقر (ع) نقل کرده است. در این روایت آمده: «چون حسین (ع) وقت وفاتش در رسید، دختر بزرگش فاطمه را خوانده، کتابی پیچیده شده و وصیّتی آشکار بدو سپرد. و علی بن حسین (ع) در شکم بیماریای داشت و او را در حال مرگ میپنداشتند، که فاطمه کتاب را به او داد. سپس به خدا سوگند، آن کتاب به ما رسید». [۳۰]
این روایت را ابن بابویه قمی در «الإمامه و التبصره»[۳۱] و محمد بن حسن صفار در کتاب «بصائر الدرجات»[۳۲] و ابنشهر آشوب در «المناقب»[۳۳] و طبرسی در «إعلام الوری»[۳۴] نیز روایت کردهاند.
این روایت علاوه بر آنکه بر حضور فاطمه بنت الحسین (ع) در کربلا صراحت دارد، گویای این مطلب است که ایشان موقعیت ممتازی نزد پدرشان امام حسین (ع) داشتند به طوری که حضرت وصیتش را به او سپرد نه به زنان دیگر. همچنین در این روایت از فاطمه بنت الحسین (ع) تعبیر به «ابنته الکبری» شده که بیانگر آن است که ایشان دختر بزرگ امام حسین (ع) بودند. البته از توصیف فاطمه بنت الحسین (ع) به «الکبری» در این روایت، نباید چنین برداشت کرد که امام حسین (ع) دختر کوچکتری به نام «فاطمه» داشته یا دختر دیگری داشته که بواسطه کوچکتر بودن از فاطمه بنت الحسین (ع)] توصیف به «الصغری» شده؛ چراکه در این صورت، مناسب بود که در روایت از ایشان تعبیر به «فاطمه الکبری» میشد نه «ابنته الکبری».
از متون صریحه دیگری که دال بر حضور فاطمه بنت الحسین (ع) در کربلاست، روایتی است که شیخ صدوق با سند خود از عبدالله بن حسن محض از مادرش فاطمه بنت الحسین (ع) نقل کرده که میگفت: «هنگامی که غارتگران به خیمه ما هجوم آوردند، یکی از آنان، در حال که اشک میریخت، خلخالهایی را که در پا داشتم، به زور از من گرفت. گفتم: چرا اشک میریزی ای دشمن خدا؟ گفت: چگونه نگریم که وسایل زینتی دختر پیامبر (ص) را به غارت میبرم. گفتم: پس چنین نکن. گفت: اگر من غارت نکنم دیگران آن را به غارت میبرند! فاطمه بنت الحسین (ع) در ادامه گفت: همه چیزمان را به غارت بردند، حتی پارچههای سر ما را»[۳۵].
همچنین، از جمله این متون، روایتی است که ابننما حلی در کتاب «مثیر الاحزان» نقل کرده که در آن آمده: «علی بن الحسین (ع) گفت: ما دوازده مرد بودیم که دست بسته بر یزید وارد شدیم. پس چون در مقابلش ایستادیم گفتم: ای یزید! تو را به خدا سوگند، اگر رسول خدا (ص) ما را در این حال میدید چه میکرد؟... سپس فاطمه بنت الحسین (ع) گفت: ای یزید! دختران رسول خدا (ص) و اسارت؛ پس مردم گریستند و اهل منزل یزید نیز گریستند»[۳۶]
علاوه بر این موارد، متون بسیاری در کتب ما و کتب اهل سنت وجود دارد که همگی بر حضور حضرت فاطمه بنت الحسین (ع) در کربلا و اسارتشان همراه با دیگر اسرای از دختران رسول خدا (ص) تصریح دارند.
اما اینکه گفته شده امام حسین (ع) دختر دیگری داشتند که در مدینه ماند و بواسطه بیماریاش در کاروان ایشان حضور نیافته، مطلبی است که ما بر آن شاهد و دلیل متقنی که بتوان بر آن اعتماد کرد، نیافتیم.
همچنین، در منابع از دختر دیگری برای امام حسین (ع) که نامش «فاطمه» باشد و همراه ایشان به کربلا رفته باشد، ذکری به میان نیامده است.
پس در میان دختران امام حسین (ع) که علمای شیعه و سنی نامشان را به ثبت رساندهاند غیر از این فاطمه، دختر دیگری به این نام وجود ندارد و این فاطمه همان فاطمهای است که با حضرت به سوی کربلا حرکت کرده، میباشد و او همان فاطمه، همسر حسن بن حسن (ع) است که با امام حسین (ع) در کربلا مشارکت کرد و در آن زخم برداشت اما به شهادت نرسید و فاطمه بنت الحسین (ع) برای او عبدالله معروف به «محض» و دیگران را به دنیا آورد.
بله؛ علامه مجلسی در «بحارالأنوار» به نقل از نسخه قدیمی کتاب «المناقب» روایتی را از مفضَّل بن عمر جعفی از امام جعفر صادق (ع) از پدرش از علیِّ بن الحسین (ع) ذکر کرده که در آن آمده: «چون حسین (ع) شهید شد، کلاغی آمد و خود را به خون او آمیخت و پرواز کرد و در مدینه روی دیوار خانه فاطمه دختر امام حسین (ع) نشست. و او دختری کوچک بود پس سر بلند کرد و کلاغ را دید. پس به شدت گریست و گفت: کلاغ را صدا کردم و گفتم: وای بر تو ای کلاغ!... امام باقر (ع) فرمود: وی خبر را به اهل مدینه گفت»[۳۷].
البته، این روایت اگر صحت نیز داشته باشد، تنها شاهد بر این مطلب قرار میگیرد که دختری از امام حسین (ع) به نام «فاطمه» در مدینه باقی مانده است. اما این روایت بواسطه وجود برخی مجاهیل در سند آن، مخدوش است و قابلیت اثبات یک واقعه تاریخی را ندارد بخصوص اینکه علما و مؤرخین از فاطمه دیگری برای امام حسین (ع) ـ با وجود این که قصدشان برشمردن تمامی پسران و دختران حضرت بود، ـ ذکری به میان نیاوردهاند. و این احتمال هم که علما در ذکر نام این فاطمه اهمال کرده یا اطلاعی از وجود چنین دختری بهخاطر عدم حضورش در کربلا نداشتند، هم بسیار بعید به نظر میرسد؛ چراکه آنان حتی از ذکر نام فرزندی به نام جعفر برای امام حسین (ع) که در ایام حیات حضرت و در طفولیت از دنیا رفته، غفلت نورزیدند چه رسد به دختری با این سن و سال و اوصاف.
اما ممکن است گفته شود: برخی از روایات و بسیاری از متون از «فاطمه صغری» یاد کرده و او را دختر امام حسین (ع) خواندهاند؛ شاید این فاطمه همان دختری باشد که در کربلا حاضر نشده است.
در پاسخ باید گفت فاطمهای که برخی از روایات و بعضی از نصوص او را «صغری» توصیف کردهاند، در کربلا حضور داشته است و روایات متعددی بر این امر صحه میگذارد. از جمله این متون، مطلبی است که شیخ طوسی در کتاب «الاحتجاج» نقل کرده و در آن آورده است که فاطمه بنت الحسین (ع) پس از واقعه کربلا و بعد از ورود به این شهر خطبهای ایراد نمودند و گفتند: خدای را سپاس میگویم به شماره ریگها و تعداد شنها، و او را میستایم به عظمت و سنگینی عرش تا فرش، به او ایمان آوردهام، و نیز بر او توکل میکنم...
اما بعد؛ ای مردم کوفه! ای اهل نیرنگ و بیوفایی و خودخواهی!... و ریختن خون ما را حلال، و غارت و چپاول اموال ما را مباح دانستید، گویی ما از نسل ترک و تاتاریم!! دیروز جد ما را کشتید و (امروز) از شمشیرهایتان خون ما اهل بیت میچکد!... آنگاه، با برادر رسول خدا (ص) علی بن ابی (ع) - جدم - بیوفایی کردید...».[۳۸]
بنابراین، این متن روشن میسازد که مراد از «فاطمه صغری» همان فاطمه بنت الحسین (ع) است نه فاطمه بنت علیای که او نیز به «صغری» توصیف شده است. دلیل آن فراز: «كَمَا قَتَلْتُمْ جَدَّنَا بِالْأَمْسِ» از خطبه فاطمه بنت الحسین (ع) است و عبارت: « ثُمَّ غَدَرْتُمْ بِأَخِيهِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ جَدِّي ».
همچنین، در تأیید اتصاف فاطمه بنت الحسینی که در کربلا حاضر بوده به «صغری»، میتوان به روایتی از «بحار الانوار» استناد کرد. علامه مجلسی در این روایت آورده: «در برخی کتب دیدم که فاطمه صغری میگفت: (در روز عاشورا) کودکی صغیر بودم. در کنار درب خیمه ایستاده و به اجساد پدرم و اصحابش نظاره میکردم که مانند قربانی قطعه قطعه شده، بر روی ریگهای بیابان افتاده و اسبها بر روی بدن آنان میتاختند. در این فکر بودم که بعد از شهادت پدرم، بنیامیه چه بر سر ما میآورند، آیا ما را هم میکشند یا ما را به اسارت میبرند؟».[۳۹]
مؤید دیگر بر این گفته، روایات منقوله عبدالله بن حسن محض از پدرش از مادرش فاطمه صغری از پدرش امام حسین (ع) است؛ چراکه فاطمهای که مادر عبدالله بن حسن محض است همان فاطمهای است که در کربلا حضور داشته، میباشد. و اوست که موصوف به صغری بوده و عبدالله محض روایات بسیاری را از وی ـ یعنی فاطمه صغری بنت الحسین (ع) ـ نقل کرده است.
اما توصیف فاطمه بنت الحسین (ع) به «الصغری» دال بر این نیست که امام حسین (ع) دختر دیگری به نام فاطمه داشته که بزرگتر از فاطمه صغری بوده است. شاید منظور از توصیف او به «الصغری» که در اسناد برخی روایات بدان پرداخته شده، تمییز او از حضرت فاطمه دختر نبی مکرم اسلام (ص) باشد. این گفته بهواسطه تعدادی از روایات که در آن از فاطمه بنت الحسین (ع) توصیف به «الصغری» و از حضرت فاطمه زهرا (س) توصیف به «الکبری» شده نیز تأیید میگردد. از جمله این روایات، حدیث محمد بن جریر طبری در کتاب «دلائل الإمامه» به سندش از عبدالله بن حسن محض از فاطمه صغری از پدرش حسین (ع) از فاطمه کبری دختر رسول خدا (ص) نقل کرده، است که در آن آمده: پیامبر (ص) هرگاه وارد مسجد میشد میفرمود: «بِسْمِ اَللَّهِ، اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ، وَ اِغْفِرْ ذُنُوبِي» [۴۰]
پس فاطمهای که عبدالله بن حسن محض پسر او بوده و از وی روایت نقل کرده، توصیف به «الصغری» شده تا از فاطمه دختر رسول خدایی که در روایت توصیف به «الکبری» شده، متمایز گردد.
از دیگر مؤیدات ما در این مقوله، روایت ابنجریر است که به سند خود از عبدالله بن حسن محض از فاطمه صغری از پدرش از جدهاش فاطمه کبری دختر پیامبر (ص) روایت کرده که فرمود: «رسول خدا (ص) به من فرمود: هفت تن از فرزندانم در ساحل فرات مدفون خواهند شد که نه پیشینیان در جلالت و مقام بر آنها سبقت میگیرند و نه آیندگان درک مقامشان خواهند نمود»[۴۱]
علاوه بر این روایات و متون روایات بسیاری وجود دارد که در آن فاطمه بنت الحسین (ع) در برابر فاطمه کبری دختر پیامبر (ص) به «صغری» توصیف شده است.
پس از آنچه گفتیم چنین نتیجه گرفته میشود که وجود دختری برای امام حسین (ع) به نام «فاطمه» که بهواسطه بیماری در مدینه ماند و ایشان را در سفر کربلا همراهی نکرد، قابل اثبات نیست. آنچه تأیید و تصدیق میشود این است که حضرت، دختری به نام «فاطمه» داشتند که تا کربلا ایشان را همراهی کرده و این دختر از زنان فاضله و از عبادتکنندگان پرهیزگاری بود که شبها را به نماز و روزها را با روزهداری سپری میکرد. از این بانو، روایات بسیاری بر جای مانده که آنها را از پدر و برادرش امام سجاد (ع) و از عمهاش زینب (س) و از اسماء بنت عمیس ـ همسر جدش امام علی (ع) ـ نقل کرده و زمان شهادت پدرش به احتمال زیاد ازدواج کرده بود.
همچنین آنچه قابل اثبات و تصدیق است این است که همسرش، پسر عمویشان حسن بن حسن (ع) بود که همراه عمویش ـ امام حسین (ع) ـ در کربلا حضور یافت و همراه با او جنگید و پس از مجروح شدن به اسارت درآمد و سپس بعد از بهبودی به مدینه بازگشت[۴۲].
فاطمه(س)
مادرش اماسحاق دختر طلحة بن عبیدالله از اصحاب مشهور پیامبر اکرم(ص) بود[۴۳].
ولادت
فاطمه دختر بزرگ امام حسین(ع) است[۴۴]. تاریخ دقیق تولد او مشخص نیست، ولی چون مادرش بعد از شهادت امام حسن(ع) (۴۹ یا ۵۰هجری)، به همسری امام حسین(ع) درآمد، تولد وی بعد از سال ۵۰ هجری بوده است و در کربلا حدود ده یا یازده سال سن داشته است.[۴۵]
ازدواج
فاطمه با پسرعمویش حسن بن حسن بن علی بن ابیطالب مشهور به حسن مثنی ازدواج کرد[۴۶]. گویند حسن مثنی برای خواستگاری یکی از دو دخترعمویش نزد امام حسین(ع) رفت. امام فرمود: «إِنِّي قَدِ اِخْتَرْتُ لَكَ اِبْنَتِي فَاطِمَةَ وَ هِيَ أَكْثَرُهُمَا شَبَهاً بِأُمِّي فَاطِمَةَ بِنْتِ رَسُولِ اللَّهِ(ص)» من فاطمه را برایت برمیگزینم که در بین آن دو بیشتر به مادرم فاطمه(س) شباهت دارد. سپس در ادامه فرمود: «&& وَ أمّا في الدِّين فتقوم اللّيل كلّه و تصوم النّهار، و أمّا في الجمال فتشبه الحور العين &&» در دینداری چنان میباشد که شب را سراسر به عبادت و روز را به روزه به سر میبرد. او در جمال آنسان است که حورالعین را مانند میباشد[۴۷]. بدین ترتیب فاطمه به عقد حسن مثنی درآمد و برای او سه پسر به نامهای عبدالله، ابراهیم، حسن و دختری به نام زینب آورد[۴۸].
فاطمه بانویی پرهیزکار و سخنور بود[۴۹]. همسرش حسن مثنی در روز عاشورا در کربلا حضور داشت. وی بعد از ظهر عاشورا و پس از شهادت همه اصحاب امام حسین(ع) به میدان جنگ شتافت و دلیرانه جنگید و درحالیکه مجروح شده بود از اسب به زمین افتاد. دشمنان به گمان اینکه به قتل رسیده او را رها کردند اما بعد از شهادت امام حسین(ع)، اسماء بن خارجه فزاری که از اقوام مادری او بود و در سپاه عمر بن سعد حضور داشت از کشتن او مانع شد و او را با خود به کوفه برد و جراحاتش را معالجه کرد تا اینکه التیام یافت و آنگاه به مدینه منتقل گردید[۵۰].[۵۱]
دوران اسارت
فاطمه نیز همراه اسیران خاندان رسالت از کربلا وارد کوفه و سپس شام شد[۵۲]. برخی از ماجراهای هجوم به خیمهها و دوران اسارت اهل بیت(ع) از وی نقل شده است. در دروازه شهر کوفه چون موقعیت را مناسب دید، سخنانی ایراد فرمود. احمد بن علی طبرسی، احتجاج او را با اهل کوفه چنین آورده است: «حمد و سپاس میگویم خداوند را به شماره شنها و ریگها و همسنگ جهان از عرش تا خاک او را ستایش میکنم و به او ایمان آوردهام و توکل بر او کردم و گواهی میدهم که غیر خداوند یگانه بیشریک معبودی نیست و اینکه محمد(ص) بنده و فرستاده اوست و اینکه اولاد او را در کنار فرات سر بریدند با آنکه کسی را نکشته بودند تا از وی قصاص خواهند. بارخدایا! به تو پناه میبرم از اینکه دروغ بر تو بندم و خلاف آنچه بر رسول خدا فرستادی سخنی گویم. رسول تو برای وصی خویش علی بن ابیطالب(ع) از مردم پیمان گرفت، اما آنان حقش را غصب کردند و بیگناه او را کشتند، باز فرزند او را دیروز در خانهای از خانههای خدا شهید کردند. گروهی از مسلمانان به زبان، که نیست باد چنان مسلمانی، تا آن حضرت زنده بود آبش ندادند و هنگام شهادت تشنگی او را فرونشاندند تا تو ای خداوند او را به جوار خود بردی. ستوده خوی پاک سرشت، هنرهای وی شناخته و روش او روشن، از نکوهش کسی باک نداشت از ملامت احدی نترسید او را از کوچکی به اسلام راه نمودی و در بزرگی خصایل وی را ستودی پیوسته با تو و پیامبرت دل راست داشت تا او را به جوار رحمت خود بردی. بیرغبت در دنیا و حرص بدان، بلکه راغب در آخرت بود. برای رضای تو، در راه تو کوشش نمود. او را پسندیدی و برگزیدی و راه راست را به او نشان دادی.
اما بعد ای اهل کوفه! ای مردم دغا و بیوفا و خودخواه! ما خانوادهای هستیم که خداوند ما را به شما آزمایش فرمود و شما را به ما؛ و ما از آزمایش پاک بیرون آمدیم و دانستیم و دریافتیم، سرّ الهی نزد ماست و ماییم حافظ علم و حکمت خدا و ماییم آن حجت که در زمین برای بندگان نصب فرمود. ما را به بزرگی بنواخت و به رسولش بر بسیاری از آفریدگان خود برتری داد، اما شما ما را دروغگو دانستید و ناسپاسی نمودید و کشتن ما را حلال شمردید و مال ما را تاراج کردید، گویا ما اولاد ترک و کابل بودیم چنانکه دیروز جد ما را کشتید و از شمشیر شما به کینههای گذشته خون ما میچکد، چشم شما بدان روشن گشت و دلتان شاد شد، با خدای تعالی دلیری نمودید و مکری اندیشیدید، ولی مکر خدا بهتر و بالاتر است.
مبادا شما از ریختن خون و بردن مال ما شادمان شوید چون این مصیبت بزرگ که به ما رسید در کتابی ثبت افتاده است پیش از اینکه خداوند آن را انفاذ کند و آن بر خدا آسان است تا بر آنچه از دست شد اندوه نخورید و به آنچه خداوند به شما بخشید، ننازید و نبالید که خداوند آن را که به خود ببالد و بنازد، دوست نمیدارد. هلاک باد شما را! منتظر لعنت و عذاب باشید که گویی اکنون آمده است و از آسمان لعنتها پیدرپی فرومیبارد و شما را هلاک میکند. شما را در این جهان به جان یکدیگر اندازد آنگاه در عذاب الیم روز قیامت جاودان مانید که بر ما ستم کردید و لعنت خدا بر ستمکاران باد. وای بر شما! آیا میدانید کدام دست بر ما ستم کرد و کدام دل به پیکار ما رغبت نمود و به کدام پای به آهنگ کارزار سوی ما آمدید؛ دل شما سخت شد و جگرها درشت گردید و بر دل و چشم و گوش شما مهر نهاده شد، شیطان در نظر شما زشتیها را بیاراست و نوید طول اجل داد و بر دیده شما پردهای آویخته است و راه را نمیشناسید. هلاک باد شما را! ای اهل کوفه که شما را با رسول خدا کینههاست و از وی خونها خواهید، آنگاه با برادرش علی بن ابیطالب(ع)، جد ما و با فرزندان وی هم که عترت پیغمبر و پاکان و برگزیدگانند، بیوفایی کردید و یک تن از شما مینازد به آن و میگوید: ما علی و فرزندانش را با شمشیرها و نیزههای هندی کشتیم و زنانشان را همچو اسرای ترک، اسیر کردیم و ضربهای زدیم آنچنان ضربهای.
پس فرمود: خاک و سنگ در دهانت ای شاعر! آیا به کشتن آن قوم مینازی که خداوند پاک و پاکیزهشان کرد و پلیدی را از ایشان دور داشت. پس از این غصه بسوز و مانند پدرت سنگ اسافل خویش را به زمین بسای هرکس فردا بدان رسد که از پیش فرستاد بر آن فضل که خداوند ما را بخشید رشگ میبرد، وای بر شما! گناه ما چیست که دریاهای ما جهان را فرو گرفت و دریای تو آرام است که دعموص را هم نمیشناسد. این فضل خداست؛ به هر که خواهد میبخشد و خداوند را فضلی عظیم است و کسی را که خداوند برایش نوری قرار نداد، دیگر نوری نخواهد داشت»[۵۳]. خطبه فاطمه همچون خطبه عمهاش زینب(س) یادآور خطبههای آتشین امیرالمؤمنین علی(ع) در برابر دشمنان است. الفاظ پرمعنی و هیجانانگیز، جملات کوبنده و تعبیرات تکاندهنده است و هرگز به سخنان یک مصیبتزده داغدیده اسیر نمیماند! سخنان فاطمه که به پایان رسید صدای گریه مردم بلند شد. آنان همگی از هراس این مصیبت بزرگ، مات و از خود بیخود شدند و گفتند: ای دختر پاکان بس است که دلهای ما را سوزاندی و سینههای ما را (از غایت حسرت) کباب کردی و اندرون ما را آتش زدی.
به نظر میرسد ایراد خطبهای به این مفصلی در آن مجال اندک غیرممکن باشد. شاید فاطمه فقط چند کلمه سخن گفته باشد و با همان سخنان توانست قلوب مردم کوفه را منقلب سازد. سخنان عمهاش زینب(س)، برادرش امام سجاد(ع) و خودش کاملاً صحنه را تغییر داد و پس از اندک آرامشی که از سرکوب و پیروزی نظامی حاصل شده بود در همان زمان توفانی بنیان کن وزیدن گرفت و طلیعه شکست سپاه پسر سعد آشکار گردید. جو شهر کوفه منقلب شد و ندای همدردی با اسیران از گوشه و کنار برخاست. این خطبهها نهال شهادت شهدای کربلا را آبیاری کرد و به ثمر نشاند. در شام و در مجلس یزید یکی از شامیان از یزید خواست تا فاطمه را به عنوان کنیز به او بدهد. فاطمه در حالتی که از وحشت میلرزید متوسل به عمهاش زینب(س) شد. زینب(س) به تندی و شدت و در عین حال عالمانه و فقیهانه میفرماید: گمان دروغ بردی و فرومایگی کردی، نه تو و نه یزید چنین حقی ندارید. یزید گفت: من این حق را دارم و اگر بخواهم این کار را خواهم کرد. زینب با منطق و استدلال خویش او را هدف قرار میدهد که: نه والله مگر اینکه از دین و آیین ما خارج شوی و دین دیگری اختیار کنی. یزید خشمگین شد و گفت: اینچنین با من سخن میگویی؟ پدر و برادرت از دین خارج شدند. زینب(س) فرمود: تو و پدر و جدت به دین خدا و دین جد و دین پدر و دین برادرم هدایت شدید. یزید گفت: دروغ میگویی ای دشمن خدا. زینب(س) سرش را بهطور استخفاف تکان داد و فرمود: تو امیر مسلط هستی، از روی ستم دشنام میدهی و زور میگویی. در این وقت گویی یزید از ادامه سخن گفتن حیا کرد و ساکت شد. مجلس را خاموشی بهتآمیز و سنگینی فراگرفت. مرد شامی که فاطمه چشمش را پر کرده بود، دوباره به سخن آمد و گفت: یا امیرالمؤمنین این دختر را به من ببخش. یزید بر او بانگ زد: خفه شو. خدا به تو مرگ حتمی دهد[۵۴]. بنا به نقل مجلسی مرد شامی از یزید پرسید: مگر این دختر کیست؟
او فرزند حسین(ع) و نوه فاطمه(س) است. فاطمه دختر پیامبر اکرم(ص)؟ آری! لعنت خدا بر تو ای یزید! من گمان میکردم که اینان اسرای روم هستند. به دستور یزید مرد شامی را گردن زدند[۵۵]. گفته شده میان فاطمه و یزید نیز سخنانی ردوبدل گردیده است. ای یزید اینان دختران رسول خدایند که اسیر شدند آیا رواست که آنان اسیر باشند و در معرض تماشای مردم قرار بگیرند؟ مردم گریستند و خاندان یزید شیون کردند یزید گفت من به این کار راضی نبودم. پس از آن یزید دستور داد تا با اسرا در کمال مهربانی رفتار کنند[۵۶].[۵۷]
در مدینه
فاطمه پس از پایان دوران اسارت و حضور در مدینه به زندگی مشترک خود با همسرش حسن مثنی ادامه داد. بنابر حدیثی از امام محمد باقر(ع)، امام حسین(ع) قبل از شهادت، ودایع امامت و وصایای مکتوب خود را به فاطمه سپرد و او بعدها آنها را به برادرش امام سجاد(ع) تحویل داد[۵۸]، اما بنا به روایت دیگر چون امام حسین(ع) مجبور شد مدینه را ترک و به مکه هجرت کند، کتابهای علم امیرالمؤمنین(ع)، ذخایر نبوت و خصایص امامت را نزد امسلمه همسر رسول الله(ص) به ودیعت نهاد و او نیز به هنگام بازگشت امام زینالعابدین(ع) به مدینه آنها را به آن حضرت سپرد[۵۹]. به نظر میرسد روایت دوم از اعتبار بیشتری برخوردار است زیرا فاطمه در سفر کربلا که سفر پرمخاطرهای بود، در کنار پدرش حضور داشته است و امکان دست یافتن دشمنان به این ودایع در جریان غارت خیام میرفت به همین جهت امام این ودایع را در مدینه به امانت سپرد. فاطمه پس از درگذشت همسرش حسن مثنی بر مزار او خیمهای برپا کرد و یک سال به سوگ نشست و روزها روزه میگرفت و شبها به عبادت میپرداخت[۶۰]. پس از آن با عبدالله بن عمرو نوه عثمان بن عفان که به سبب زیبایی به او جامه زرنگار میگفتند ازدواج کرد و برای او دو پسر به نامهای قاسم و محمد و دختری به نام رقیه آورد. محمد از زیبایی مشهور به دیباج شد. عبدالله بن عمرو هم درگذشت[۶۱].
بنا به نقل واقدی، خلیفه اموی یزید بن عبدالملک عبدالرحمان بن ضحاک بن قیس فهری را به حکومت مدینه گماشت. او از فاطمه خواستگاری کرد فاطمه او را از سر باز میکرد و چون از او بیم داشت، نمیخواست آشکارا با او مخالفت کند. پس پاسخ داد: به خدا سوگند قصد ازدواج ندارم و برای تربیت و پرورش پسران خود بر جای نشستهام، اما عبدالرحمان بر آن کار پای فشرد و گفت: به خدا سوگند اگر نپذیری پسر بزرگت را به تهمت بادهنوشی تازیانه خواهم زد. در همان زمان یزید بن عبدالملک به ابنهرمز که سرپرست دیوان مدینه بود نوشت که برای گزارش درآمد دیوان پیش او برود. ابنهرمز برای خداحافظی پیش فاطمه رفت و پرسید کاری و نیازی نداری؟ گفت: پادشاه را آگاه کن که پسر ضحاک مزاحم من است و از او چه میبینم. همچنین شخص دیگری را هم با نامهای پیش یزید بن عبدالملک فرستاد و در آن نامه از خویشاوندی خود با یزید و از بیم و وعید پسر ضحاک سخن گفت. ابنهرمز پیش یزید رفت و او را آگاه کرد. یزید همین که نامه فاطمه را خواند از فراز تخت خود فرود آمد و در حالی که با چوبدستی خود بر دست خود میکوبید، گفت: پسر ضحاک چه گستاخی کرده است، کدام مرد است که او را در مدینه چنان شکنجه کند که شیون او را همینجا بر تخت خود بشنوم؟ آنگاه طی نامهای به کارگزار خود در طائف عبدالواحد بن عبدالله نصری نوشت تو را به امیری مدینه گماشتم پسر ضحاک را چهل هزار دینار جریمه کن و او را چنان شکنجه کن که صدایش را اینجا بر تخت خود بشنوم. این خبر به پسر ضحاک رسید به شام گریخت و به مسلمة بن عبدالملک پناه برد.
مسلمه از برادرش یزید خواست او را ببخشد اما یزید نپذیرفت و گفت او چنان کاری کرده است و اینک رهایش سازم! و او را به مدینه برگرداند حاکم مدینه عبدالرحمان بن ضحاک را چهل هزار دینار جریمه و شکنجه کرد و او را در جامه پشمین در شهر گرداند[۶۲]. فاطمه زنی عالمه، محدثه و زاهدهای بود که عمر خویش را در جهاد در راه خدا گذراند و نقشی شگرف در استمرار نهضت عاشورا داشت. او به کثرت عبادت و تهجد مشهور بود. همواره تسبیحی به صورت نخهایی که گره داشت، در دستش بود و پروردگار را حمد و سپاس میگفت روزها را روزه و شبها را به راز و نیاز با خداوند و نماز میگذراند[۶۳].
فاطمه اخلاقی ستوده و صفاتی نیک داشت. یکی از مهمترین صفات او سخاوت و بزرگواری است. کمیت بن زید اسدی خالق هاشمیات[۶۴] بعد از سرودن اشعار خود به دیدار فاطمه رفت. فاطمه فرمود: ای کمیت! تو شاعر ما اهلبیت هستی سپس ظرفی پر از شربت گوارا آورد و به کمیت داد تا بنوشد و سیصد دینار و یک اسب سواری نیز به او بخشید. کمیت با چشمانی اشکبار گفت: به خدا سوگند! این هدایا را نمیپذیرم محبت من به شما به خاطر امور دنیوی نیست[۶۵]. فاطمه از زنان تابعی و از راویان حدیث بوده است. او از پدرش، عمهاش زینب(س)، برادرش امام سجاد(ع)، عبدالله بن عباس و اسماء بنت عمیس چندین حدیث نقل کرده است[۶۶]؛ و پسرانش عبدالله حسن و ابراهیم و نوههایش فرزندان حسن، محمد بن عبدالله بن عمرو، شیبة بن نعامه، یعلی بن ابی یحیی، عایشه دختر طلحه و دیگران روایت کردهاند[۶۷].[۶۸]
وفات
تاریخ دقیق وفات او مشخص نیست. گفته شده حدود سال ۱۱۷ هجری و در مدینه بوده است[۶۹]. ابن حبان بدون اشاره به تاریخ دقیق، وفات او را در حدود نود سالگی میداند[۷۰]. ابن عساکر نیز از درگذشت وی در زمان خلافت هشام بن عبدالملک خبر میدهد[۷۱]. بنا به نقلی او در واپسین سالهای عمر با بعضی از فرزندان خود به مصر مهاجرت کرد و در همانجا درگذشت. مورخان آرامگاه او را در محل درب احمر در کوچهای که اکنون کوچه فاطمه نبوی نام دارد و در آنجا مقام و مسجد شکوهمندی هم تأسیس گردیده در مصر میدانند. بیشتر فرزندان و نوادگان وی در مبارزه با خلفای عباسی به شهادت رسیدند و یا زندانی شدند. أنان مردان دین و جهاد و فداکاری در راه اهلبیت(ع) بودند[۷۲].[۷۳]
منابع
پانویس
- ↑ الفصول المهمه، ج۲، ص۸۵۲؛ شیخ مفید، الارشاد، ج۲، ص۱۳۵؛ الاغانی، ج۱۶، ص۱۴۲.
- ↑ اعیان الشیعه، ج۸، ص۳۸۸.
- ↑ مستدرکات علم رجال الحدیث، ج۸، ص۵۹۲؛ الفصول المهمه، ج۲، ص۷۵۱؛ الارشاد، ج۲، ص۲۶.
- ↑ «أَنَّ الْحَسَنَ بْنَ الْحَسَنِ خَطَبَ إِلَى عَمِّهِ الْحُسَيْنِ (ع) إِحْدَى ابْنَتَيْهِ فَقَالَ لَهُ الْحُسَيْنُ اخْتَرْ يَا بُنَيَّ أَحَبَّهُمَا إِلَيْكَ فَاسْتَحْيَا الْحَسَنُ وَ لَمْ يُحِرْ جَوَاباً فَقَالَ الْحُسَيْنُ (ع) فَإِنِّي قَدِ اخْتَرْتُ لَكَ ابْنَتِي فَاطِمَةَ وَ هِيَ أَكْثَرُهُمَا شَبَهاً بِأُمِّي فَاطِمَةَ بِنْتِ رَسُولِ اللَّهِ (ص)»؛ الفصول المهمه، ج۲، ص۷۵۰؛ الارشاد، ج۲، ص۲۵؛ بحارالانوار، ج۴۴، ص۱۶۷.
- ↑ مزینانی، محمد صادق، نقش زنان در حماسه عاشورا، ص۲۲۴-۲۳۲؛ محدثی، جواد، فرهنگ عاشورا، ص ۳۶۵؛ محمدی ریشهری، محمد، گزیده دانشنامه امام حسین ص ۹۷.
- ↑ بصائرالدرجات، ص۱۶۳؛ بحارالانوار، ج۲۶، ص۵۰؛ نفس المهموم، ص۳۱۶.
- ↑ بصائرالدرجات، ص۱۶۸؛ المناقب، ج۴، ص۱۷۲؛ اثبات الوصیه، ص۱۴۲.
- ↑ امالی صدوق ص۱۳۹، مجلس ۳۱.
- ↑ بحارالانوار، ج۴۵، ص۶۰-۶۱.
- ↑ الملهوف، ص۱۹۴؛ بحارالانوار، ج۴۵، ص۱۱۰؛ تسلیه المجالس، ج۲، ص۳۵۵ - ۳۶۰.
- ↑ «أبناتُ رسولِ اللهِ سبايا يا يزيد»؛ تاریخ طبری، ج۴، ص۳۵۵.
- ↑ مزینانی، محمد صادق، نقش زنان در حماسه عاشورا، ص۲۲۴-۲۳۲.
- ↑ الارشاد، ج۲، ص۱۲۱؛ اعلام الوری، ص۲۴۹؛ الملهوف، ص۲۱۸؛ ابن اثیر، الکامل، ج۴، ص۸۶؛ اعیان الشیعه، ج۱، ص۶۱۶.
- ↑ الملهوف، ص۲۱۸؛ تسلیة المجالس، ج۲، ص۳۸۵.
- ↑ مزینانی، محمد صادق، نقش زنان در حماسه عاشورا، ص۲۲۴-۲۳۲.
- ↑ تاریخ طبری، ج۴، ص۳۵۵.
- ↑ ابن نما حلی، مثیر الاحزان، ص۱۱۱؛ بحارالانوار، ج۴۵، ص۲۹۴.
- ↑ سیر اعلام النبلا، ج۳، ص۳۰۳؛ الملهوف، ص۱۴۶.
- ↑ الفصول المهمه، ج۲، ص۷۵۰؛ الارشاد، ج۲، ص۲۶.
- ↑ بحارالانوار، ج۲۶، ص۲۱۴.
- ↑ مزینانی، محمد صادق، نقش زنان در حماسه عاشورا، ص۲۲۴-۲۳۲.
- ↑ الفصول المهمه، ج۲، ص۷۵۱. در این کتاب آمده است که او به هنگام مرگ ۸۵ سال داشته است، اما برخی از کتابها از جمله ارشاد مفید سن او را ۳۵ سال دانستهاند.
- ↑ الفصول المهمه، ج۲، ص۷۵۱؛ الارشاد، ج۲، ص۲۶.
- ↑ مستدرکات علم رجال الحدیث، ج۸، ص۵۹۲.
- ↑ مزینانی، محمد صادق، نقش زنان در حماسه عاشورا، ص۲۲۴-۲۳۲؛ محدثی، جواد، فرهنگ عاشورا، ص ۳۶۵.
- ↑ عمدة الطالب، ابن عنبه، ص۱۹۳
- ↑ الإرشاد، شیخ مفید، ج۲، ص۲۶.
- ↑ کشف الغمه، ابن أبو الفتح اربلی، ج۲، ص۲۰۲.
- ↑ الفصول المهمه فی معرفة الأئمه، ابنصباغ، ج۲، ص۷۵۱.
- ↑ «... ثُمَّ إِنَّ حُسَيْناً حَضَرَهُ اَلَّذِي حَضَرَهُ فَدَعَا اِبْنَتَهُ اَلْكُبْرَى فَاطِمَةَ بِنْتَ اَلْحُسَيْنِ عَلَيْهَا اَلسَّلاَمُ فَدَفَعَ إِلَيْهَا كِتَاباً مَلْفُوفاً وَ وَصِيَّةً ظَاهِرَةً وَ كَانَ عَلِيُّ بْنُ اَلْحُسَيْنِ عَلَيْهِمَا اَلسَّلاَمُ مَبْطُوناً لاَ يَرَوْنَ إِلاَّ أَنَّهُ لِمَا بِهِ فَدَفَعَتْ فَاطِمَةُ اَلْكِتَابَ إِلَى عَلِيِّ بْنِ اَلْحُسَيْنِ ثُمَّ صَارَ وَ اَللَّهِ ذَلِكَ اَلْكِتَابُ إِلَيْنَا »؛ الکافی، کلینی، ج۱، ص۲۹۱.
- ↑ الإمامة و التبصره، ابن بابویه قمی، ص۶۴.
- ↑ بصائر الدرجات، محمد بن حسن صفار، ص۱۶۸.
- ↑ مناقب آل أبی طالب، ابنشهرآشوب، ج۳، ص۳۰۸.
- ↑ إعلام الوری بأعلام الهدی، طبرسی، ج۱، ص۴۸۳.
- ↑ «ما رواه الشیخ الصدوق بإسناده عن اِبْنُ اَلْمُتَوَكِّلِ عَنِ اَلسَّعْدَآبَادِيِّ عَنِ اَلْبَرْقِيِّ عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي اَلْجَارُودِ زِيَادِ بْنِ اَلْمُنْذِرِ عَنْ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ اَلْحَسَنِ عَنْ أُمِّهِ فَاطِمَةَ بِنْتِ اَلْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَالَ: دَخَلَتِ اَلْعَامَّةُ عَلَيْنَا اَلْفُسْطَاطَ وَ أَنَا جَارِيَةٌ صَغِيرَةٌ وَ فِي رِجْلَيَّ خَلْخَالاَنِ مِنْ ذَهَبٍ فَجَعَلَ رَجُلٌ يَفُضُّ اَلْخَلْخَالَيْنِ مِنْ رِجْلَيَّ وَ هُوَ يَبْكِي فَقُلْتُ مَا يُبْكِيكَ يَا عَدُوَّ اَللَّهِ فَقَالَ كَيْفَ لاَ أَبْكِي وَ أَنَا أَسْلُبُ اِبْنَةَ رَسُولِ اَللَّهِ فَقُلْتُ لاَ تَسْلُبْنِي قَالَ أَخَافُ أَنْ يَجِيءَ غَيْرِي فَيَأْخُذَهُ قَالَتْ وَ اِنْتَهَبُوا مَا فِي اَلْأَبْنِيَةِ حَتَّى كَانُوا يَنْزِعُونَ اَلْمَلاَحِفَ عَنْ ظُهُورِنَا»؛ الأمالی، شیخ صدوق، ص۲۲۸.
- ↑ «ما رواه ابن نما الحلِّی فی کتاب مثیر الأحزان»: «قَالَ عَلِيُّ بْنُ اَلْحُسَيْنِ عَلَيْهِمَا السَّلاَمُ: أُدْخِلْنَا عَلَى يَزِيدَ وَ نَحْنُ اِثْنَا عَشَرَ رَجُلاً مُغَلَّلُونَ فَلَمَّا وَقَفْنَا بَيْنَ يَدَيْهِ قُلْتُ أَنْشُدُكَ اَللَّهَ يَا يَزِيدُ مَا ظَنُّكَ بِرَسُولِ اَللَّهِ لَوْ رَآنَا عَلَى هَذِهِ اَلْحَالِ»... «وَ قَالَتْ فَاطِمَةُ بِنْتُ اَلْحُسَيْنِ يَا يَزِيدُ بَنَاتُ رَسُولِ اَللَّهِ سَبَايَا فَبَكَى اَلنَّاسُ وَ بَكَى أَهْلُ دَارِهِ حَتَّى عَلَتِ اَلْأَصْوَاتُ»؛ مثیر الأحزان، ابن نما حلی، ص۷۸.
- ↑ « عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَحْمَدَ اَلْعَاصِمِيِّ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ أَحْمَدَ اَلْبَيْهَقِيِّ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ اَلْحَافِظِ عَنْ يَحْيَى بْنِ مُحَمَّدٍ اَلْعَلَوِيِّ عَنِ اَلْحُسَيْنِ بْنِ مُحَمَّدٍ اَلْعَلَوِيِّ عَنْ أَبِي عَلِيٍّ اَلطَّرَسُوسِيِّ عَنِ اَلْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ اَلْحُلْوَانِيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ يَعْمُرَ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَبَّادٍ عَنِ اَلْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ اَلْجُعْفِيِّ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ اَلصَّادِقِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ اَلْحُسَيْنِ عَلَيْهِمَا السَّلاَمُ قَالَ: لَمَّا قُتِلَ اَلْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّ جَاءَ غُرَابٌ فَوَقَعَ فِي دَمِهِ ثُمَّ تَمَرَّغَ ثُمَّ طَارَ فَوَقَعَ بِالْمَدِينَةِ عَلَى جِدَارِ فَاطِمَةَ بِنْتِ اَلْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ هِيَ اَلصُّغْرَى فَرَفَعَتْ رَأْسَهَا فَنَظَرَتْ إِلَيْهِ فَبَكَتْ بُكَاءً شَدِيداً. قَالَ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ فَنَعَتُّهُ لِأَهْلِ اَلْمَدِينَةِ فَقَالُوا قَدْ جَاءَتْنَا بِسِحْرِ عَبْدِ اَلْمُطَّلِبِ فَمَا كَانَ بِأَسْرَعَ أَنْ جَاءَهُمُ اَلْخَبَرُ بِقَتْلِ اَلْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ»؛ بحار الأنوار، علامه مجلسی، ج۴۵، ص۱۷۱.
- ↑ «اَلْحَمْدُ لِلَّهِ عَدَدَ اَلرَّمْلِ وَ اَلْحَصَى وَ زِنَةَ اَلْعَرْشِ إِلَى اَلثَّرَى أَحْمَدُهُ وَ أُومِنُ بِهِ وَ أَتَوَكَّلُ عَلَيْهِ ... أَمَّا بَعْدُ يَا أَهْلَ اَلْكُوفَةِ يَا أَهْلَ اَلْمَكْرِ وَ اَلْغَدْرِ وَ اَلْخُيَلاَءِ ... وَ رَأَيْتُمْ قِتَالَنَا حَلاَلاً وَ أَمْوَالَنَا نَهْباً كَأَنَّنَا أَوْلاَدُ تُرْكٍ وَ كَابُلٍ كَمَا قَتَلْتُمْ جَدَّنَا بِالْأَمْسِ وَ سُيُوفُكُمْ تَقْطُرُ مِنْ دِمَائِنَا أَهْلَ اَلْبَيْتِ ... ثُمَّ غَدَرْتُمْ بِأَخِيهِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ جَدِّي ...»؛ الاحتجاج، طبرسی، ج۲، ص۲۸.
- ↑ «رأیت فی بعض الکتب انَّ فاطمة الصغری قالت: كنت واقفة بباب الخيمة و أنا أنظر إلى أبي و أصحابه مجزّرين كالأضاحي على الرّمال، و الخيول على أجسادهم تجول، و أنا افكّر فيما يقع علينا بعد أبي من بني اميّة، أ يقتلوننا أو يأسروننا؟...»؛ بحار الأنوار، علامه مجلسی، ج۴۵، ص۶۰.
- ↑ «وَ حَدَّثَنَا أَبُو اَلْمُفَضَّلِ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اَللَّهِ، قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ هَارُونَ اِبْنِ حُمَيْدٍ اَلْمُجَدَّرُ، قَالَ: حَدَّثَنَا عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ عُمَرَ بْنِ أَمَانٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا قُطْبُ بْنُ زِيَادٍ، عَنْ لَيْثِ بْنِ أَبِي سُلَيْمٍ، عَنْ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ اَلْحَسَنِ بْنِ اَلْحَسَنِ، عَنْ فَاطِمَةَ اَلصُّغْرَى، عَنْ أَبِيهَا اَلْحُسَيْنِ (عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ)، عَنْ فَاطِمَةَ اَلْكُبْرَى اِبْنَةِ رَسُولِ اَللَّهِ (صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ)، قَالَتْ: إِنَّ اَلنَّبِيَّ كَانَ إِذَا دَخَلَ اَلْمَسْجِدَ يَقُولُ: بِسْمِ اَللَّهِ، اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ، وَ اِغْفِرْ ذُنُوبِي، وَ اِفْتَحْ لِي أَبْوَابَ رَحْمَتِكَ. وَ إِذَا خَرَجَ يَقُولُ: بِسْمِ اَللَّهِ، اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ، وَ اِغْفِرْ ذُنُوبِي، وَ اِفْتَحْ لِي أَبْوَابَ فَضْلِكَ»؛ دلائل الامامه، محمد بن جریر طبری (شیعی)، ص۷۵.
- ↑ «عَنْ فَاطِمَةَ اَلصُّغْرَى، عَنْ أَبِيهَا، عَنْ جَدَّتِهَا فَاطِمَةَ اَلْكُبْرَى بِنْتِ رَسُولِ اَللَّهِ (صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ)، قَالَتْ: قَالَ لِي رَسُولُ اَللَّهِ: يُدْفَنُ مِنْ وُلْدِي سَبْعَةٌ بِشَاطِئِ اَلْفُرَاتِ، لَمْ يَسْبِقْهُمُ اَلْأَوَّلُونَ، وَ لَمْ يُدْرِكْهُمُ اَلْآخَرُونَ»؛ دلائل الامامه، محمد بن جریر طبری (شیعی)، ص۷۲.
- ↑ صنقور، محمد، پرسش و پاسخی با عنوان «فاطمة بنت الحسين كانت معه في كربلاء».
- ↑ الطبقات الکبری، ج۳، ص۲۱۴؛ ج۸، ص۴۷۱؛ کتاب نسب قریش، ص۲۸۲؛ المعارف، ص۲۰۰، ۲۱۳؛ اعلام الوری باعلام الهدی، ج۱، ص۴۱۶، ۴۷۸؛ مقاتل الطالبیین، ص۱۶۶؛ تاریخ مدینة دمشق، ج۷۰، ص۱۵.
- ↑ تاریخ طبری، ج۵، ص۴۶۴؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۵۷۷.
- ↑ محمدزاده، مرضیه، زنان ائمه معصومین و زنان با ائمه معصومین، ص ۲۲۰.
- ↑ ر.ک: المعارف، ص۲۱۳؛ سر السلسلة العلویه، ص۶؛ مقاتل الطالبیین، ص۱۲۲؛ الارشاد، ج۲، ص۲۵؛ تاریخ مدینة دمشق، ج۷۰، ص۱۷؛ لباب الانساب، ج۱، ص۳۸۵؛ اسعاف الراغبین در حاشیه نور الابصار، ص۲۰۲.
- ↑ ر.ک: سر السلسلة العلویه، ص۶؛ مقاتل الطالبیین، ص۱۲۲؛ الارشاد، ج۲، ص۲۵؛ تاریخ مدینة دمشق، ج۷۰، ص۱۷؛ لباب الانساب، ج۱، ص۳۸۵؛ عمدة الطالب، ص۹۸؛ کشف الغمه فی معرفة الائمه، ج۲، ص۲۰۵؛ اسعاف الراغبین در حاشیه نور الابصار، ص۲۰۲.
- ↑ الطبقات الکبری، ج۸، ص۴۷۱؛ انساب الاشراف، ج۲، ص۱۹۸؛ سر السلسلة العلویة، ص۶.
- ↑ ر.ک: سر السلسلة العلویه، ص۶؛ مقاتل الطالبیین، ص۱۲۲؛ الارشاد، ج۲، ص۲۵.
- ↑ الارشاد، ج۲، ص۱۲۱.
- ↑ محمدزاده، مرضیه، زنان ائمه معصومین و زنان با ائمه معصومین، ص ۲۲۰.
- ↑ الارشاد، ج۲، ص۱۲۱؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۵۷۷.
- ↑ الاحتجاج، ج۲، ص۲۷-۲۹. «الْحَمْدُ لِلَّهِ عَدَدَ الرَّمْلِ وَ الْحَصَى وَ زِنَةَ الْعَرْشِ إِلَى الثَّرَى أَحْمَدُهُ وَ أُومِنُ بِهِ وَ أَتَوَكَّلُ عَلَيْهِ وَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ وَ أَنَّ أَوْلَادَهُ ذُبِحُوا بِشَطِّ الْفُرَاتِ مِنْ غَيْرِ ذَحْلٍ وَ لَا تِرَاتٍ اللَّهُمَّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ أَنْ أَفْتَرِيَ عَلَيْكَ الْكَذِبَ وَ أَنْ أَقُولَ خِلَافَ مَا أَنْزَلْتَ عَلَيْهِ مِنْ أَخْذِ الْعُهُودِ لِوَصِيِّهِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ(ع) الْمَسْلُوبِ حَقُّهُ الْمَقْتُولِ مِنْ غَيْرِ ذَنْبٍ كَمَا قُتِلَ وُلْدُهُ بِالْأَمْسِ فِي بَيْتٍ مِنْ بُيُوتِ اللَّهِ وَ بِهَا مَعْشَرٌ مُسْلِمَةٌ بِأَلْسِنَتِهِمْ تَعْساً لِرُءُوسِهِمْ مَا دَفَعَتْ عَنْهُ ضَيْماً فِي حَيَاتِهِ وَ لَا عِنْدَ مَمَاتِهِ حَتَّى قَبَضْتَهُ إِلَيْكَ مَحْمُودَ النَّقِيبَةِ طَيِّبَ الضَّرِيبَةِ مَعْرُوفَ الْمَنَاقِبِ مَشْهُورَ الْمَذَاهِبِ لَمْ تَأْخُذْهُ فِيكَ لَوْمَةُ لَائِمٍ وَ لَا عَذْلُ عَاذِلٍ هَدَيْتَهُ يَا رَبِّ لِلْإِسْلَامِ صَغِيراً وَ حَمِدْتَ مَنَاقِبَهُ كَبِيراً وَ لَمْ يَزَلْ نَاصِحاً لَكَ وَ لِرَسُولِكَ(ص) حَتَّى قَبَضْتَهُ إِلَيْكَ زَاهِداً فِي الدُّنْيَا غَيْرَ حَرِيصٍ عَلَيْهَا رَاغِباً فِي الْآخِرَةِ مُجَاهِداً لَكَ فِي سَبِيلِكَ رَضِيتَهُ فَاخْتَرْتَهُ وَ هَدَيْتَهُ إِلَى طَرِيقٍ مُسْتَقِيمٍ أَمَّا بَعْدُ يَا أَهْلَ الْكُوفَةِ يَا أَهْلَ الْمَكْرِ وَ الْغَدْرِ وَ الْخُيَلَاءِ إِنَّا أَهْلُ بَيْتٍ ابْتَلَانَا اللَّهُ بِكُمْ وَ ابْتَلَاكُمْ بِنَا فَجَعَلَ بَلَاءَنَا حَسَناً وَ جَعَلَ عِلْمَهُ عِنْدَنَا وَ فَهْمَهُ لَدَيْنَا فَنَحْنُ عَيْبَةُ عِلْمِهِ وَ وِعَاءُ فَهْمِهِ وَ حِكْمَتِهِ وَ حُجَّتُهُ فِي الْأَرْضِ فِي بِلَادِهِ لِعِبَادِهِ أَكْرَمَنَا اللَّهُ بِكَرَامَتِهِ وَ فَضَّلَنَا بِنَبِيِّهِ(ص) عَلَى كَثِيرٍ مِنْ خَلْقِهِ تَفْضِيلًا فَكَذَّبْتُمُونَا وَ كَفَّرْتُمُونَا وَ رَأَيْتُمْ قِتَالَنَا حَلَالًا وَ أَمْوَالَنَا نَهْباً كَأَنَّا أَوْلَادُ التُّرْكِ أَوْ كَابُلَ كَمَا قَتَلْتُمْ جَدَّنَا بِالْأَمْسِ وَ سُيُوفُكُمْ تَقْطُرُ مِنْ دِمَائِنَا أَهْلَ الْبَيْتَ لِحِقْدٍ مُتَقَدِّمٍ قَرَّتْ بِذَلِكَ عُيُونُكُمْ وَ فَرِحَتْ بِهِ قُلُوبُكُمْ اجْتِرَاءً مِنْكُمْ عَلَى اللَّهِ وَ مَكْراً مَكَرْتُمْ وَ اللَّهُ خَيْرُ الْماكِرِينَ فَلَا تَدْعُوَنَّكُمْ أَنْفُسُكُمْ إِلَى الْجَذَلِ بِمَا أَصَبْتُمْ مِنْ دِمَائِنَا وَ نَالَتْ أَيْدِيكُمْ مِنْ أَمْوَالِنَا فَإِنَّ مَا أَصَابَنَا مِنَ الْمَصَائِبِ الْجَلِيلَةِ وَ الرَّزَايَا الْعَظِيمَةِ فِي كِتابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلى ما فاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ تَبّاً لَكُمْ فَانْظُرُوا اللَّعْنَةَ وَ الْعَذَابَ - فَكَأَنْ قَدْ حَلَّ بِكُمْ وَ تَوَاتَرَتْ مِنَ السَّمَاءِ نَقِمَاتٌ فَيُسْحِتُكُمْ بِمَا كَسَبْتُمْ وَ يُذِيقَ بَعْضَكُمْ بَأْسَ بَعْضٍ ثُمَّ تَخْلُدُونَ فِي الْعَذَابِ الْأَلِيمِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ بِمَا ظَلَمْتُمُونَا أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمِينَ وَيْلَكُمْ أَ تَدْرُونَ أَيَّةُ يَدٍ طَاعَنَتْنَا مِنْكُمْ؟ أَوْ أَيَّةُ نَفْسٍ نَزَعَتْ إِلَى قِتَالِنَا؟ أَمْ بِأَيَّةِ رِجْلٍ مَشَيْتُمْ إِلَيْنَا؟ تَبْغُونَ مُحَارَبَتَنَا قَسَتْ قُلُوبُكُمْ وَ غَلُظَتْ أَكْبَادُكُمْ وَ طُبِعَ عَلَى أَفْئِدَتِكُمْ وَ خُتِمَ عَلَى سَمْعِكُمْ وَ بَصَرِكُمْ وَ سَوَّلَ لَكُمُ الشَّيْطَانُ وَ أَمْلَى لَكُمْ وَ جَعَلَ عَلَى بَصَرِكُمْ غِشَاوَةً فَأَنْتُمْ لَا تَهْتَدُونَ تَبّاً لَكُمْ يَا أَهْلَ الْكُوفَةِ كَمْ تِرَاتٍ لِرَسُولِ اللَّهِ(ص) قِبَلَكُمْ وَ ذُحُولَهُ لَدَيْكُمْ ثُمَّ غَدَرْتُمْ بِأَخِيهِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ(ع) جَدِّي وَ بَنِيهِ عِتْرَةِ النَّبِيِّ الطَّيِّبِينَ الْأَخْيَارِ وَ افْتَخَرَ بِذَلِكَ مُفْتَخِرٌ فَقَالَ: نَحْنُ قَتَلْنَا عَلِيّاً وَ بَنِي عَلِيٍّ *** بِسُيُوفٍ هِنْدِيَّةٍ وَ رِمَاحٍ وَ سَبَيْنَا نِسَاءَهُمْ سَبْيَ تُرْكٍ *** وَ نَطَحْنَاهُمْ فَأَيَّ نِطَاحٍ فَقَالَتْ بِفِيكَ أَيُّهَا الْقَائِلُ الْكَثْكَثُ وَ لَكَ الْأَثْلَبُ افْتَخَرْتَ بِقَتْلِ قَوْمٍ زَكَّاهُمُ اللَّهُ وَ طَهَّرَهُمْ وَ أَذْهَبَ عَنْهُمُ الرِّجْسَ فَاكْظَمْ وَ أَقْعِ كَمَا أَقْعَى أَبُوكَ وَ إِنَّمَا لِكُلِّ امْرِئٍ مَا قَدَّمَتْ يَدَاهُ حَسَدْتُمُونَا وَيْلًا لَكُمْ عَلَى مَا فَضَّلَنَا اللَّهُ فَمَا ذَنْبُنَا أَنْ جَاشَ دهر [دَهْراً] بُحُورُنَا *** وَ بَحْرُكَ سَاجٍ لَا يُوَارِي الدَّعَامِصَا ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ».
- ↑ ر.ک: تاریخ طبری، ج۵، ص۴۶۱-۴۶۲؛ الفتوح، ج۵، ص۲۴۳-۲۴۴؛ الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۸۶.
- ↑ بحارالانوار، ج۴۵، ص۱۳۶-۱۳۷.
- ↑ تاریخ طبری، ج۵، ص۴۶۴؛ شرح الاخبار فی فضائل ائمة الاطهار، ج۳، جزء ۱۳، ص۲۶۷.
- ↑ محمدزاده، مرضیه، زنان ائمه معصومین و زنان با ائمه معصومین، ص ۲۲۱.
- ↑ بصائر الدرجات الکبری، ص۱۸۳-۱۸۳؛ الکافی، ج۱، ص۳۰۳.
- ↑ وسائل الشیعه، ج۲۰، ص۱۴۳.
- ↑ الارشاد، ج۲، ص۲۶؛ صحیح بخاری، ج۱، ص۴۴۶؛ العدد القویه، ص۳۵۵؛ روضة الواعظین، ص۵۴۲؛ کشف الغمه فی معرفة الائمه، ج۲، ص۲۰۶؛ تهذیب الکمال فی اسماء الرجال، ج۶، ص۹۵؛ بحارالانوار، ج۴۴، ص۱۶۸.
- ↑ الطبقات الکبری، ج۸، ص۴۷۱؛ انساب الاشراف، ج۲، ص۱۹۸؛ مقاتل الطالبیین، ص۱۲۲؛ تذکرة الخواص، ص۲۴۹؛ المجدی فی انساب الطالبیین، ص۹۱؛ تهذیب الکمال، ج۳۵، ص۲۵۶.
- ↑ الطبقات الکبری، ج۸، ص۴۷۱؛ انساب الاشراف، ج۲، ص۱۹۷-۱۹۹.
- ↑ الطبقات الکبری، ج۸، ص۴۷۱؛ الارشاد، ج۲، ص۲۶.
- ↑ هاشمیات بهترین سرودههای کمیت میباشد و بسیار قوی و مستحکم و مستدل است. اشعار هاشمیات شامل مدح، هجو، سیاست، دیانت، دفاع از حق و حقیقت است و هم شامل رثای اهلبیت میباشد. سلسله قصیدههای هاشمیات دارای ۵۷۸ بیت است و از معروفترین اشعار اوست.
- ↑ الغدیر، ج۲، ص۲۹۰.
- ↑ الطبقات الکبری، ج۸، ص۴۷۲؛ تاریخ مدینة دمشق، ج۷۰، ص١٠؛ تهذیب الکمال فی اسماء الرجال، ج۳۵، ص۲۵۴-۲۵۵؛ تهذیب التهذیب، ج۶، ص۵۵۵؛ ترجمة الامام الحسین(ع)، ابن عدیم، ص۲۱.
- ↑ تاریخ مدینة دمشق، ج۷۰، ص۱۰؛ تهذیب الکمال فی اسماء الرجال، ج۳۵، ص۲۵۴-۲۵۵؛ تهذیب التهذیب، ج۶، ص۵۵۵.
- ↑ محمدزاده، مرضیه، زنان ائمه معصومین و زنان با ائمه معصومین، ص ۲۲۵.
- ↑ الطبقات الکبری، ج۸، ص۴۷۱؛ انساب الاشراف، ج۲، ص۱۹۸؛ مقاتل الطالبیین، ص۱۲۲؛ تذکرة الخواص، ص۲۴۹؛ تاریخ مدینة دمشق، ج۷۰، ص۱۷.
- ↑ الثقات، ج۵، ص۳۰۱.
- ↑ تاریخ مدینة دمشق، ج۷۰، ص۱۷.
- ↑ رک تاریخ طبری، ج۷، ص۵۳۶.
- ↑ محمدزاده، مرضیه، زنان ائمه معصومین و زنان با ائمه معصومین، ص ۲۲۷.