عصر امام هادی: تفاوت میان نسخه‌ها

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت
خط ۷: خط ۷:


==جامعه‌شناسی آن دوران==
==جامعه‌شناسی آن دوران==
[[بحران]] [[ارزش‌ها]] و فقدان [[قیم]] [[اخلاقی]] در ساختار [[حکومتی]] [[عباسیان]] موج می‌زد و [[خلیفه]] سعی می‌کرد بر [[رفاه]] و [[خوش‌گذرانی]] و عیاشی‌اش خللی وارد نیاید، [[کارگزاران حکومتی]] و مأموران رده [[پایین‌تر]] هم با [[تأسی]] از رأس مخروط جامعه‌شناسی یعنی [[هیئت حاکمه]]، تلاش در [[غارت]] و بی‌هویت کردن [[جامعه]] را داشتند و چون زالو [[حیات]] سالم جامعه را [[تهدید]] می‌کردند.
[[بحران]] [[ارزش‌ها]] و فقدان [[قیم]] [[اخلاقی]] در ساختار [[حکومتی]] [[عباسیان]] موج می‌زد و [[معتصم عباسی]] سعی می‌کرد بر [[رفاه]] و [[خوش‌گذرانی]] و عیاشی‌اش خللی وارد نیاید، [[کارگزاران حکومتی]] و مأموران رده [[پایین‌تر]] هم با [[تأسی]] از رأس مخروط جامعه‌شناسی یعنی [[هیئت حاکمه]]، تلاش در [[غارت]] و بی‌هویت کردن [[جامعه]] را داشتند و چون زالو [[حیات]] سالم جامعه را [[تهدید]] می‌کردند.
[[مسعودی]] در مروج الذهب می‌نویسد: بغا از [[ترک‌ها]] بود و از [[غلامان]] معتصم به‌شمار می‌رفت، در جنگ‌های بزرگ خودش در صحنه [[جنگ]] [[نبرد]] می‌کرد و همیشه [[جان]] سالم به در می‌برد، هیچگاه بر تن خود [[زره]] نمی‌پوشید، در این مورد از او سؤال شد، گفت: در [[خواب]] [[پیامبر اکرم]]{{صل}} را دیدم به من فرمود: بغا به یکی از افراد امتم [[نیکی]] کردی او برای تو [[دعا]] کرد و دعایش [[مستجاب]] شد. عرض کردم: یا [[رسول الله]] آن مرد چه کسی بود؟ فرمود: همان کسی که او را از درندگان [[نجات]] دادی. گفتم: یا رسول الله از [[خداوند]] بخواه به من [[عمر طولانی]] [[عنایت]] کند! حضرت دست به دعا برداشته فرمود: خدایا عمرش را طولانی کن و از [[اجل]] او [[چشم‌پوشی]] نما. عرض کردم: یا رسول الله ۹۵ سال؟ فرمود: ۹۵ سال.
[[مسعودی]] در مروج الذهب می‌نویسد: بغا از [[ترک‌ها]] بود و از [[غلامان]] معتصم به‌شمار می‌رفت، در جنگ‌های بزرگ خودش در صحنه [[جنگ]] [[نبرد]] می‌کرد و همیشه [[جان]] سالم به در می‌برد، هیچگاه بر تن خود [[زره]] نمی‌پوشید، در این مورد از او سؤال شد، گفت: در [[خواب]] [[پیامبر اکرم]]{{صل}} را دیدم به من فرمود: بغا به یکی از افراد امتم [[نیکی]] کردی او برای تو [[دعا]] کرد و دعایش [[مستجاب]] شد. عرض کردم: یا [[رسول الله]] آن مرد چه کسی بود؟ فرمود: همان کسی که او را از درندگان [[نجات]] دادی. گفتم: یا رسول الله از [[خداوند]] بخواه به من [[عمر طولانی]] [[عنایت]] کند! حضرت دست به دعا برداشته فرمود: خدایا عمرش را طولانی کن و از [[اجل]] او [[چشم‌پوشی]] نما. عرض کردم: یا رسول الله ۹۵ سال؟ فرمود: ۹۵ سال.
بغا نسبت به [[اولاد علی]]{{ع}} [[مهربان]] و [[بخشنده]] بود، پرسیدند آن مردی که از درندگان نجاتش دادی که بود؟ گفت: مردی را پیش معتصم آوردند که نسبت [[بدعت]] و خلاف [[دین]] به او داده بودند، شب هنگام بین او و معتصم سخنانی رد و بدل شد. معتصم به من گفت: این مرد را بیانداز میان درندگان. او را تا باغ وحش آوردم و از دستش ناراحت بودم، ولی در بین راه شنیدم چنین می‌گفت: خدایا تو می‌دانی که من فقط برای تو سخن گفتم و دین تو را کمک کردم و از بابت [[توحید]] و [[یگانه‌پرستی]] گرفتار شدم با اینکه جز برای رضای تو نبود، فقط خواستم تقربی به پیشگاه تو حاصل کنم، با [[اطاعت]] و [[فرمانبرداری]] و به پای داشتن [[حق]] در مورد کسی که با تو [[مخالفت]] ورزیده! اکنون مرا [[تسلیم]] اینها می‌کنی؟!
بغا نسبت به [[اولاد علی]]{{ع}} [[مهربان]] و [[بخشنده]] بود، پرسیدند آن مردی که از درندگان نجاتش دادی که بود؟ گفت: مردی را پیش معتصم آوردند که نسبت [[بدعت]] و خلاف [[دین]] به او داده بودند، شب هنگام بین او و معتصم سخنانی رد و بدل شد. معتصم به من گفت: این مرد را بیانداز میان درندگان. او را تا باغ وحش آوردم و از دستش ناراحت بودم، ولی در بین راه شنیدم چنین می‌گفت: خدایا تو می‌دانی که من فقط برای تو سخن گفتم و دین تو را کمک کردم و از بابت [[توحید]] و [[یگانه‌پرستی]] گرفتار شدم با اینکه جز برای رضای تو نبود، فقط خواستم تقربی به پیشگاه تو حاصل کنم، با [[اطاعت]] و [[فرمانبرداری]] و به پای داشتن [[حق]] در مورد کسی که با تو [[مخالفت]] ورزیده! اکنون مرا [[تسلیم]] اینها می‌کنی؟!

نسخهٔ ‏۱۳ ژوئیهٔ ۲۰۲۵، ساعت ۱۸:۲۲

جامعه‌شناسی آن دوران

بحران ارزش‌ها و فقدان قیم اخلاقی در ساختار حکومتی عباسیان موج می‌زد و معتصم عباسی سعی می‌کرد بر رفاه و خوش‌گذرانی و عیاشی‌اش خللی وارد نیاید، کارگزاران حکومتی و مأموران رده پایین‌تر هم با تأسی از رأس مخروط جامعه‌شناسی یعنی هیئت حاکمه، تلاش در غارت و بی‌هویت کردن جامعه را داشتند و چون زالو حیات سالم جامعه را تهدید می‌کردند. مسعودی در مروج الذهب می‌نویسد: بغا از ترک‌ها بود و از غلامان معتصم به‌شمار می‌رفت، در جنگ‌های بزرگ خودش در صحنه جنگ نبرد می‌کرد و همیشه جان سالم به در می‌برد، هیچگاه بر تن خود زره نمی‌پوشید، در این مورد از او سؤال شد، گفت: در خواب پیامبر اکرم(ص) را دیدم به من فرمود: بغا به یکی از افراد امتم نیکی کردی او برای تو دعا کرد و دعایش مستجاب شد. عرض کردم: یا رسول الله آن مرد چه کسی بود؟ فرمود: همان کسی که او را از درندگان نجات دادی. گفتم: یا رسول الله از خداوند بخواه به من عمر طولانی عنایت کند! حضرت دست به دعا برداشته فرمود: خدایا عمرش را طولانی کن و از اجل او چشم‌پوشی نما. عرض کردم: یا رسول الله ۹۵ سال؟ فرمود: ۹۵ سال. بغا نسبت به اولاد علی(ع) مهربان و بخشنده بود، پرسیدند آن مردی که از درندگان نجاتش دادی که بود؟ گفت: مردی را پیش معتصم آوردند که نسبت بدعت و خلاف دین به او داده بودند، شب هنگام بین او و معتصم سخنانی رد و بدل شد. معتصم به من گفت: این مرد را بیانداز میان درندگان. او را تا باغ وحش آوردم و از دستش ناراحت بودم، ولی در بین راه شنیدم چنین می‌گفت: خدایا تو می‌دانی که من فقط برای تو سخن گفتم و دین تو را کمک کردم و از بابت توحید و یگانه‌پرستی گرفتار شدم با اینکه جز برای رضای تو نبود، فقط خواستم تقربی به پیشگاه تو حاصل کنم، با اطاعت و فرمانبرداری و به پای داشتن حق در مورد کسی که با تو مخالفت ورزیده! اکنون مرا تسلیم اینها می‌کنی؟! بغا گوید: بدن من به لرزه افتاد و دلم به حالش سوخت و از وضع او ناراحت شدم راه جایگاه درندگان را عوض کرده او را به خانه آوردم و در اطاق خودم پنهانش نمودم، پیش معتصم آمدم، گفت: چه شد؟ گفتم: انداختمش پیش درندگان! گفت: نفهمیدی چه می‌‌گفت؟ گفتم: من مردی ترک زبانم او به عربی صحبت می‌کرد نفهمیدم چه می‌گفت ولی آن مرد با معتصم به درشتی صحبت کرده بود.

سحرگاه به او گفتم: اینک درها را گشودم و تو را با نگهبانان خارج می‌کنم! تو را آزاد کردم و جان خویش را به خطر انداختم! سعی کن تا معتصم زنده است خود را آشکار نکنی. قبول کرد، پرسیدم جریان گرفتاریت برای چه بود؟ گفت: مردی از مأمورین معتصم در شهر ما تجاوز به ناموس مردم می‌کرد و آشکارا فسق و فجور می‌نمود، کار او خلل در دین و توحید به‌وجود می‌آورد، کسی را نیافتم که با من هم‌داستان شود و کار او را بسازیم، یک شب خودم تنها به او حمله کردم و خونش را ریختم؛ زیرا او با کارهایش استحقاق چنین کیفری را داشت. مرا گرفتند و دیدی که کارم به کجا کشید[۱]. در موضوع تاریخی فوق چند نکته به چشم می‌خورد، اولاً: چون در رأس حکومت تعدی و تجاوز به حقوق مردم وجود دارد و تجاوز و چپاول نهادینه شده، کارگزاران جزء به تبعیت از هیئت حاکمه، نه‌تنها از تجاوز به حریم شهروندان ابایی ندارند بلکه هر نوع تعدی را حق مسلّم خود می‌دانند. ثانیاً: فضای حاکم بر روابط دولت‌مردان و رعیت، به خوبی ترسیم شده که هر کس خود را به خلافت عباسی وصل کرده مجوزی بر اشاعه فساد و انحراف را به دست آورده است. ثالثاً: آحاد مردم از عدم امنیت مالی و جانی و ناموسی رنج می‌برند و این اولین ثمره حاکمیت ناصالحان بر امت است. آن روز که فاطمه زهرا جان شریفش را در دفاع از امام زمانش تقدیم کرد و برای احقاق حق مسلّم علی(ع) به صحنه آمد تا خلافت حقه الهیه راه کج و انحرافی را در پیش نگیرد، گویا با بصیرت کامل این صحنه‌ها را می‌‌دید که روزی نااهلان، زمامدار جامعه اسلامی می‌شوند و به نام خلافت اسلامی به حقوق مردم تجاوز خواهد شد. رابعاً: آنها که بر اساس غیرت دینی دست به اقدام زده و منادی نهی از منکر باشند چون در حکومت جور سران خلافت اهل منکرند، محکوم به اعدام با اعمال شاقه خواهند شد و لذا بغا اگرچه با عنایت ویژه نبوت او را از افتادن در قفس شیران نجات می‌دهد ولی قفس شیران سزای او نبود. پس از شهادت امام جواد(ع) در مدت هفت سالی که امام هادی(ع) در عصر معتصم عباسی می‌‌زیست، اصحاب امام در فشار و شکنجه بسر می‌بردند و به جرم نزدیکی آنها به اهل‌بیت آسایش نداشتند.

یسع بن حمزه قمی گفت: عمر بن مسعده وزیر معتصم مرا در فشار قرار داد و در وضع نابسامانی قرار گرفتم، به‌طوری‌که بر جان خود بیمناک شدم و ترسیدم بچه‌هایم به فقر و تنگدستی مبتلا شوند. نامه‌ای برای مولایم ابوالحسن امام هادی(ع) نوشتم و شکایت ناراحتی خود را به ایشان نمودم. در جواب نوشت هیچ باکی بر تو نیست ناراحت نباش، خداوند را به وسیله این کلمات بخوان به زودی نجاتت خواهد داد و فرج نصیبت می‌گردد؛ زیرا آل محمد(ص) هرگاه گرفتار بلا و یا دشمنان و یا تنگدستی و ناراحتی می‌شوند با همین دعا خدا را می‌خوانند. یسع بن حمزه گفت: خدا را با همین کلمات خواندم اول صبح هنوز به خدا قسم چیزی از روز برنیامده بود که پیکی از طرف عمرو بن مسعده آمد که وزیر تو را می‌خواهد! از جای حرکت کرده پیش او رفتم همین که چشمش به من افتاد تبسمی کرد، دستور داد غل و زنجیر را از گردنم بردارند و امر کرد برایم خلعت بیاورند و مرا معطر نمود و خیلی احترام کرد و نزدیک خود نشاند. شروع کرد با من به صحبت کردن و عذر و پوزش خواستن، هرچه از من گرفته بود بازگرداند و بسیار گرامی داشت[۲].[۳]

امام هادی(ع) در عصر الواثق

آن روز که گروه مبارز عباسیون به رهبری ابراهیم امام علیه حکومت جابرانه امویان می‌‌جنگیدند، به ذهن هیچ کس خطور نمی‌کرد که روزی خلافت را قبضه می‌کنند و در انحصار خلافت جامعه اسلامی، تمام ارزش‌های الهی را زیرپا می‌گذارند و از هیچ زشتی و آلودگی فروگذار نمی‌کنند. آن روز که خلافت حقه الهیه را از امامت نور به تاراج بردند، هیچ کس فکر نمی‌کرد مدعیان نهضت و انقلاب، خود مجسمه امامت نار شوند و تدبیر و سیاست و روش و منش و اخلاقشان متأثر از آلودگی‌های نفسانی و سلطه‌گری مخرب آنها باشد. آن روز که امام صادق(ع) را خانه‌نشین کردند و محدودیت‌ها و ظلم‌ها و فشارهای عدیده را بر امام معصوم تحمیل کردند و برای بسط قدرت و سلطه سیاسی خود از هرگونه تنویر افکار امامت ممانعت به عمل آوردند، فقط خواص می‌فهمیدند که حکومت اگر به دست صالحان اداره می‌‌شد جامعه متعالی می‌شود و اگر به دست ناصالحان بیفتد سقوط و انحطاط، تقدیر محتوم جامعه مسلمین خواهد بود. خلفای عباسی هرچه جلوتر می‌رفتند، ابتذال و انحرافشان عمیق‌تر می‌‌شد، به ویژه در عصر امامت امام هادی(ع) پلیدی آنها شکل تازه‌ای گرفت و امام هادی(ع) در اوج مظلومیت و مهجوریت بود.

الواثق پس از پدرش معتصم در سال ۲۲۷(هـ. ق) به خلافت رسید. ایشان از خلفای عیاش و خوشگذران و لذت‌جو بود. در میان خلفای عباسی به پرخوری و شکم‌بارگی شهرت داشت، در امر حکومت بسیار ضعیف و ناتوان بود و عمده فکر و اندیشه‌اش به شکم و شهوت می‌گذشت و طبیعی بود که در امور مملکت و وظایف حکومت‌داری ناتوان و ضعیف باشد. تدبیر خلافت را به احمد بن داوود قاضی القضاه کشور و محمد بن عبدالملک زیات وزیر و منشی مخصوص خود محول کرده بود. امام هادی(ع) در عصر این چهره متعفن دنیایی زندگی می‌کرد که در اثر افراط در امر شهوت و عیاشی به مرض استسقاء در سن ۳۷ سالگی درگذشت[۴]. یکی از مصادیق بارز مظلومیت امام هادی(ع) این بود که در عصر خلیفه‌ای زندگی می‌کرد که افق فکر و بینش و عملکردش هیچ وجه اشتراک و وجه شباهتی با امام هادی(ع) نداشت. واثق بسیار میگسار بود و در این امر افراط می‌کرد و برای لذت‌جویی بیشتر به داروهای مخصوصی پناه برده بود که سرانجام همان داروها باعث مرگ او شد[۵]. واثق آنقدر شهوتران بود که از طبیب مخصوص خود داروی قوه باه خواست، طبیب گفت: کثرت جماع بدن را منهدم می‌کند! من دوست ندارم برای شما این انهدام را، واثق گفت: چاره‌ای نیست و همان افراط در شراب و جماع باعث مرگ زودهنگام او شد و پس از پنج سال خلافت درگذشت.

انسانی که فکر و هوش و استعدادش با شراب و شهوت به تحلیل رفته و به دلیل عجز از اداره مملکت، امور را به قاضی و وزیر خود سپرده تا فارغ البال جرعه لذت دنیا را سر کشد، آیا به امام هادی(ع) و آن رسالت الهی‌اش و بینش آسمانی‌‌اش، اجازه فعالیت می‌دهد؟ اجازه نورانیت فکری به طور آزاد می‌دهد؟ اجازه ایجاد ارتباط با مردم را صادر می‌کند؟ اصولاً طاغوت‌های جامعه برای فراغت از دغدغه خاطر و شهوت‌رانی بلامنازع، اولیاء خدا را در حصر و زندان و فشار قرار می‌دادند تا هیچ مانعی سر راه امیال شیطانی‌شان نباشد و امام هادی(ع) در این مقطع از خلافت ۶ ساله الواثق در اوج فشار و محدودیت به سر می‌برد و از فعالیت‌های فرهنگ‌سازش محروم بود. امام هادی(ع) ۳۳ سال امامتش به طول انجامید. در مدت امامت آن حضرت بقیه حکومت معتصم بود که بعد از او واثق پنج سال و هفت ماه حکومت کرد. پس از واثق متوکل چهارده سال به حکومت رسید، متوکل آن حضرت را به وسیله یحیی بن هرثمه ابن اعین از مدینه به سامرا آورد بعد از متوکل پسرش منتصر چند ماه حکومت کرد، پس از او مستعین خلیفه شد که او احمد بن محمد بن معتصم است و دو سال و نه ماه حکومتش دوام یافت، بعد از او معتز هشت سال و شش ماه خلافت کرد. در آخر حکومت معتز بود که امام(ع) به شهادت رسید و در منزل خود در سامرا دفن شد. امام بیست سال و چند ماه در سامرا حضور داشت[۶]. امام هادی(ع) در طول حیات ننگین این خلفای جور در فشار و محدودیت زندگی می‌کرد، اساس زندگی این خلفا را شراب و شهوت تشکیل داده بود و لذا امام را مانع لذت‌جویی خود می‌‌دیدند و در حصر کامل قرارش دادند.[۷]

امام هادی(ع) در خفقان عصر متوکل

خودکامگی و دیکتاتوری یک حاکم گاهی باعث می‌شود تا تمامی ارزش‌های یک چهره مطلوب و محبوب الهی را در محاق فرو برد. متوکل عباسی حاکم لجام‌گسیخته‌ای است که چون به ارزش‌های دینی و قیم اخلاقی پشت کرده بود، نه‌تنها حضرت هادی(ع) را در عسرت و سختی گرفته بلکه زندگی و حیات عامه مردم در اختناق و فشار قرار گرفته بود. زمانی که امام هادی(ع) در تبعیدگاه سامرا زندگی می‌کرد، خیلی از مردم نمی‌دانستند که امام هادی(ع) فرزندی به نام امام عسکری(ع) دارد و لذا در روایت آمده وقتی امام هادی(ع) به شهادت رسید تمام اشراف کشوری و لشکری حاضر بودند، امام عسکری(ع) گریبان چاک زد و پدر را غسل نمود و کفن کرد و به خاک سپرد. برخی به امام عسکری(ع) اعتراض کردند که چرا گریبان چاک زدی؟ فرمود: حضرت موسی در ماتم برادر و خواهر خود گریبان چاک زد. تاریخ نقل می‌کند چیزی که مورد توجه است اینست که در مجلس دفن امام هادی(ع) شخصیت امام عسکری(ع) مورد توجه قرار گرفت، چون بسیاری نمی‌دانستند امام هادی(ع) فرزندی با این خصوصیات دارد و امام شیعیان است.

ابراهیم بن عباس، مدایح بسیاری برای حضرت رضا(ع) سروده بود و اشعار او در مدح آن حضرت معروف است و مردم آن را استنساخ می‌کردند تا زمان متوکل رسید، ابراهیم از ترس و تقیه، تمام اشعار خود را جمع کرد و آنها را سوزانید و پسران خود را که ابی‌محمدالحسن و ابی‌عبدالله‌الحسین نام داشتند کنیه و نامشان را تغییر داد و ابی محمد اسحق و ابی الفضل عباس نامید[۸]. «ابراهیم همان است که با دعبل در زمان ولایتعهدی امام رضا خدمت آن جناب آمدند» فشار خلفا آنچنان بود که حق حیات را از شیعه علی(ع) گرفته بود و الا چرا شاعر شیعی مدایح خود را از ترس جانش بسوزاند و کنیه اولادش را تغییر دهد؟ این هم از ضایعات فرهنگی است که در اثر ظلم خلفا بر جامعه شیعی تحمیل شده است. زمانی که متوکل شنید ابومحمد عبدالله بن عمار برقی اشعاری در مذمت خلفای نخستین سروده دستور داد تا زبان او را بریدند و دیوان اشعارش را پاره کردند وی پس از چند روز درگذشت[۹]. مورد مشابه دیگر به دستور متوکل و با حکم قاضی وی، عیسی بن جعفر بن عاصم را هزار ضربه شلاق زدند آنگاه در آفتاب رها شد تا جان داد، سپس جنازه‌اش را به دجله انداختند[۱۰].

ابوالقاسم بن قاسم از خادم حضرت هادی نقل کرد که گفت: متوکل حضرت امام علی النقی(ع) را تحت نظر گرفته بود و نمی‌گذاشت کسی خدمتش برسد[۱۱]. هبه الله بن ابی منصور موصلی گفت: در سرزمین ربیعه کاتبی مسیحی بود از اهالی کفرتوثا بنام یوسف بن یعقوب، روزی به منزل ما آمد، پدرم از او پرسید: چطور شده در چنین وقتی عزم سفر کرده‌ای؟ گفت: مرا متوکل خواسته نمی‌دانم چه تصمیم دارد جز اینکه سلامتی خود را از خداوند خریده‌ام با صد دینار طلا که آن صد دینار را تقدیم کنم به علی بن محمد الهادی و آن پول را با خود برداشته‌ام. یوسف بن یعقوب به جانب متوکل رفت و چند روز بیشتر نگذشت که شاد و مسرور پیش ما برگشت. پدرم گفت: بگو چه شد؟ گفت: وارد سامرا شدم با اینکه تا آن وقت این شهر را ندیده بودم با خود گفتم اول صد دینار را به ابن الرضا(ع) برسانم قبل از اینکه پیش متوکل بروم تا هنوز کسی متوجه آمدنم نشده. گفت: من خبر داشتم متوکل ایشان را از خارج شدن مانع شده و خانه‌نشین کرده است. در فکر افتادم که چگونه منزلش را پیدا کنم؟ یک مرد نصرانی از خانه ابن الرضا چگونه سؤال کند؟ می‌‌ترسیدم کسی این خبر را به متوکل برساند، بیشتر موجب ناراحتی و عصبانیت او شود. ساعتی در این مورد به فکر فرو رفتم بالاخره به دلم افتاد سوار الاغی شوم و در شهر به راه افتم هر جا که خواست برود، شاید به در خانه آن حضرت راه یابم بدون اینکه از کسی بپرسم. دینارها را در کاغذی گذاشتم و در آستین نهادم. سوار الاغ شدم از بازارها و کوچه‌ها گذشت به هرجا که می‌خواست میرفت تا رسید به درب خانه‌ای. آنجا ایستاد هرچه سعی کردم حرکت کند از جای تکان نخورد.

به غلام خود گفتم: بپرس این خانه متعلق به کیست؟ گفتند: این خانه ابن الرضا(ع) است. با خود گفتم: الله اکبر عجیب شاهدی بر حقانیت این خانواده. در همین موقع غلامی سیاه از منزل خارج شده و گفت: یوسف بن یعقوب تو هستی؟ گفتم: آری! گفت پایین بیا، پیاده شدم مرا در راهرو حیاط نشاند و خود داخل شده با خودم گفتم این شاهدی دیگر، از کجا این غلام اسم مرا می‌دانست؟ در این شهر کسی مرا نمی‌شناسد و نه تا کنون وارد آن شده‌ام. خادم باز خارج شده گفت: صد دینار که در آستین داری بده. پول را در اختیارش گذاشتم. با خود گفتم: این دلیل سوم، باز برگشت پیش من گفت داخل شو، خدم ت آن حضرت رسیدم تنها نشسته بود، فرمود: یوسف هنوز موقع آن نرسیده که اسلام آوری؟ گفتم: آنقدر دلیل و برهان مشاهده کرده‌ام که هر شخصی را کافی است. فرمود: نه نه! تو مسلمان نخواهی شد، ولی فلان پسرت به زودی مسلمان می‌شود او از شیعیان ما است یوسف![۱۲] در این نکته تاریخی خفقان عصر متوکل نسبت به فعالیت‌های امام هادی(ع) به وضوح به چشم می‌‌خورد که امام خانه‌نشین است و این مسیحی خبر داد که متوکل ایشان را از خارج شدن از منزل مانع شده و امام معصوم به امر اعجاز و امور خارق‌العاده او را به حقیقت آگاه کرد.[۱۳]

امام هادی(ع) در رواج فساد عصر متوکل

در ارزش‌ها و ضدارزش‌های اجتماعی اصولاً جامعه متأثر از بافت تربیتی نظام حاکم عمل می‌‌کند و مولفه تربیت از ناحیه حکومت نقش بسیار مؤثری را در ساختار جامعه ایفا می‌کند. گرچه امروزه نظام تربیتی جوامع به مؤلفه‌های دیگری مثل تربیت از ناحیه دشمنان از طریق ماهواره‌ها و فضای مجازی و... بستگی پیدا کرده ولی در آن زمان «عصر خلفای عباسی» عمده تربیت بعد از والدین مرهون نحوه نگرش و القائات نظام حاکم بود و از آنجا که خلفای اموی و عباسی به فساد و عیاشی و حریم‌شکنی آلوده بودند طبیعی بود که جامعه عصر آنها از فسق و فجور و فساد زایدالوصفی برخوردار باشند. بزم‌های فساد، اغفال زن‌ها و دختران معصوم، به آلودگی کشیدن دامن‌های پاک، لکه‌دار کردن خانواده‌های نجیب و اصیل، به انحراف کشیدن فطرت‌های سالم، اولین ره‌آورد حاکمیت و خلافت طاغوت‌هاست. در نکته تاریخی‌ای که ذیلاً ذکر می‌شود فساد موجود در بدنه نظام خلافت متوکل عباسی به چشم می‌خورد. اسحق بن ابراهیم از مهره‌های اصلی حکومت عباسیان بود که در دوران خلافت مأمون و معتصم و الواثق و متوکل رئیس شهربانی بغداد «پایتخت» بود و به حدی نزد آنان عزیز و مؤثر و محترم بود که وقتی کار ضروری و واجبی برای خلفا پیش می‌آمد و مجبور به ترک پایتخت می‌‌شدند، اسحق را جانشین خودشان قرار می‌دادند. اسحق بن ابراهیم در زمان ریاستش بر شهربانی پایتخت نقل می‌کند: شبی در عالم خواب خدمت پیامبر اکرم رسیدم و به من فرمود: قاتل را آزاد کن. از خواب بیدار شدم درحالی‌که وحشت‌زده و خود را باخته بودم، به پرونده‌های زندانیان نگاه کردم و آنها را زیر و رو نمودم ولی پرونده زندانی قاتل را نیافتم!

سندی بن شاهک و عباس بن محمد که از مأموران شهربانی و متصدی بررسی پرونده‌ها بودند را احضار نمودم و از آنها پرسیدم آیا کسی را که متهم به قتل باشد پیش شما آورده‌اند؟ عباس گفت: بله پرونده دارد و جریانش را نوشته‌ام. اسحق بن ابراهیم گوید: دوباره پرونده‌ها را بررسی کردم، پرونده را در لابلای پرونده زندانیان یافتم، دیدم در پرونده نوشته شده که فلانی قاتل فلان شخص است و گروهی به صحت و درستی آن شهادت و گواهی داده و خود متهم به قتل اقرار و اعتراف نموده است. صاحب پرونده را احضار نمودم وقتی که او را آوردند به او گفتم: اگر حقیقت مطلب و واقع امر را بگویی تو را آزاد خواهم کرد. آنگاه جریان خود را برایم شرح داده و گفت: با گروهی از جوانان دوست و رفیق بودم به کارهای زشت و ناروا مشغول بودیم و محرمات خدا را حلال و جایز می‌شمردیم. در بغداد خانه‌ای داشتیم که در آن بزم داشته و مرتکب هر جنایت و فاجعه‌ای می‌شدیم.

پیرزنی واسطه ما بود و برای تأمین طعمه‌های فساد پیش ما رفت و آمد می‌کرد، زنان و دختران مردم را در اختیار ما قرار می‌داد. روزی که بنا بود مجلس عیش و نوش و باده‌گساری دائر گردد، دیدم پیرزن با یک دختر بسیار زیبا و خوش‌اندام وارد خانه شد، وقتی که دختر در وسط خانه قرار گرفت داد و فریاد زد و زار زار گریست و اشکش جاری شد من زودتر از دوستان به پا خاستم و او را داخل اطاقی کردم و به او تسکین و قوت قلب دادم و از داستان او جویا شدم آن دختر با زاری و اشک و التماس گفت: خدا را درباره من در نظر بگیرید، این پیرزن مرا فریب داد و گولم زد و به من گفت که در خزانه و گنجینه‌ام ظرف‌های کوچک و زیبا و حقه‌های جالبی که مانند آن دیده نشده وجود دارد، مرا برای دیدن آنها تشویق و ترغیب نمود، من هم اعتماد کردم و به همراهش به اینجا آمدم، اکنون وضع را به گونه‌ای دیگر می‌بینم. من جدم پیامبر خدا و مادرم فاطمه زهرا و پدرم حسن بن علی است، احترام آنان را در حق من رعایت کنید. آن مرد می‌گوید: وقتی این سخنان را از او شنیدم ضمانت کردم که او را نجاتش دهم و از شر دوستان خلافکارم خلاصش کنم. از اطاق خارج شدم نزد دوستان آمدم و داستان دختر معصوم از ذریه پیغمبر را برایشان نقل کردم و از ارتکاب خلاف نهیشان نمودم ولی نه‌تنها قبول نکردند! بلکه به من گفتند: اکنون که حاجت خود را برآوردی و به کام دل رسیدی می‌خواهی ما را از او بازداری؟ پس از این سخن با عجله به سوی دختر رفتند و من هم در مقابل آنها ایستادم و از تجاوز به آن دختر جلوگیری نمودم.

اختلاف ما اوج گرفت و شدید و خطرناک شد، در نتیجه جراحت و زخم‌هایی به من وارد شد. یکی از مهاجمین بیش از همه طمع‌کار بود و در ارتکاب بی‌ناموسی بسیار می‌‌کوشید، او را در نظر گرفتم و به قتل رساندم! با زحمت توانستم دختر را نجات دهم و دختر از آنچه که می‌ترسید رهایی یافت! او را بی‌خطر از خانه بیرون کردم، شنیدم که دختر هنگام رفتن می‌‌گفت: خدا تو را نگاه دارد چنان‌که مرا نگاه داشتی، خدا پشت و پناه تو باد، خداوند تو را از پیشامدهای بد و حوادث ناگوار روزگار حفظ کند. همسایه‌ها وقتی که داد و فریاد ما را شنیدند با شتاب به سوی ما آمدند درحالی‌که دست‌هایم خون‌آلود و کارد در دستم بود و آن مرد در خون خود می‌‌غلطید و دست و پا می‌زد با این وضع مرا دستگیر و زندانی شدم. اسحق گفت: دانستم که تو از آن زن حمایت و پشتیبانی کرده‌ای تو را به خدا و پیامبر او بخشیدم برو که آزادی. این نکته تاریخی به وضوح فضای جامعه آفت‌زده آن روز را نشان می‌دهد، در عصر متوکل که هیئت حاکمه در عیش و نوش و شرب خمر باشند و فضای زندگیشان را هوا و هوس و تعدی به مال و جان و عرض مردم پر کرده باشد چرا جوانان متأثر از نظام حاکم عمل نکنند؟ چرا بزم میگساری و به دام انداختن زن و دختر بیگناه در دستور کارشان نباشد؟ چرا معصیت و فعل حرام رایج زندگیشان نباشد؟ هوسرانی‌های این جامعه‌ای که گرد فساد بر سر و رویش نشسته قلب مبارک امام هادی(ع) را زخم کرده بود و امام با درک واقعی از مفاسد اجتماعی نشأت گرفته از حکومت طاغوت در اوج تقیّه تلاش می‌کند رسالت امامتش را ایفا نماید و فرهنگ اسلامی را جایگزین فرهنگ هوس‌محوری خلفا گرداند.[۱۴]

امام هادی(ع) در برابر بازی خلفا با اعتقادات

در عصر خلفا آگاهی دینی و اعتقادی مردم بسیار ضعیف بود و اکثر مسلمانان درک درستی از مبانی دینی خویش نداشتند، بلکه تنها به تقلید از گذشتگان و جوسازی حاکم، ظواهر دین را فرا می‌گرفتند و لذا غُلات و دیگر دشمنان اسلام فرصت یافتند تا عوام مردم را از پایه‌های استوار اسلام منحرف سازند و عقاید سخیف خود را به آنان تحمیل کنند. یکی از حوادث مصیبت‌بار جامعه اسلامی که قربانیان بی‌شماری گرفت، کشمکشی بود که بر سر یک بدعت میان مسلمین به وجود آمد. عباسیان برای از بین بردن مخالفان خود و سرگرم ساختن مردم، مسئله خلق قرآن و حدوث آن را پیش کشیدند و سالیان دراز گروهی به خاطر قدیم بودن قرآن جان باختند و زمانی دیگر بر سر حادث بودن آن کشته شدند. بحث یاد شده از دوران خلافت مأمون که به موضوعات و مسائل ماورای جهان ماده «همچون صفات باری‌تعالی و ذات او و رابطه میان آن دو و حدوث و قدم عالم و.».. علاقه نشان داده شد وارد محافل علمی و کلامی گشت. حکومت عباسیان پیش از به خلافت رسیدن مأمون به مذهب اشعری گرایش داشت و مأموران هر فرد معتزلی را می‌گرفتند و پس از آن‌که او را به کفر متهم می‌کردند به قتل می‌رساندند. مأمون در دوران خلافت خود به معتزله گرایش پیدا کرد، معتصم و واثق نیز راه او را پی گرفتند. بر اساس همین اعتقاد به مخلوق بودن قرآن قائل شدند و از این طریق بسیاری از دانشمندان و مخالفان خود را که به مخلوق بودن قرآن اعتراف نمی‌کردند با شکنجه و زندان و قتل از میدان بیرون راندند، ولی چون متوکل به حکومت رسید به اشاعره گرایش پیدا کرد و قائلان به مخلوق بودن قرآن را سخت کیفر نمود.

امام هادی(ع) با بینشی الهی شیعیان را از فرو رفتن در این فتنه عباسی برحذر داشت و بحث از آن را سلباً و ایجاباً ممنوع کرد. حضرت در سال ۲۲۷(هـ. ق) نامه‌ای به احمد بن اسماعیل بن یقطین در این باره نوشت و فرمود: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ» خداوند ما و تو را از وقوع در فتنه مصون دارد، که در این صورت بزرگ‌ترین نعمت را به ما ارزانی داشته است و جز این، هلاکت و سیه‌روزی است. نظر ما این است که بحث و جدال درباره قرآن «که مخلوق است یا غیر مخلوق، قدیم است یا حادث؟» بدعتی است که سؤال‌کننده و پاسخ‌دهنده در آن شریکند؛ زیرا پرسش‌کننده بی‌جهت آنچه را که سودی برایش ندارد می‌پرسد و پاسخ‌دهنده برای پاسخ موضوعی که به عهده او نیست و جز او همه مخلوقند. قرآن کلام خداست و از پیش خود، اسمی بر آن قرار مده که جزء گمراهان خواهی گشت[۱۵]. خداوند ما و تو را از مصادیق این آیه قرار دهد ﴿الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ وَهُمْ مِنَ السَّاعَةِ مُشْفِقُونَ[۱۶]. خوض در مباحث خلق یا عدم خلق قرآن و جدل در این باب بدعت و گمراهی و پرسشگر و پاسخگو شریک گناه می‌باشند و همان‌طور که امام فرمود: مسلمانان باید قرآن را کلام خداوند بدانند و دیگر چیزی بدان نیفزایند و خلقت و عدم خلقت آن را به میان نیاورند؛ چراکه عاقبت این بحث گمراهی و کج‌روی خواهد بود.[۱۷]

فضاسازی علیه امام

متوکل احضار امام از مدینه به سامرا را به این جهت ترتیب داد تا فعالیت‌های امام را کاملاً زیر نظر داشته باشد و در دورانی که امام در سامرا به سر می‌برد امام را مکرر به دارالاماره احضار می‌کرد و در بین عناصر اطراف خلیفه سعی می‌شد قدر و منزلت امام تنزل یابد. فضاسازی متوکل علیه امام هادی(ع) باعث شده بود که کارگزاران خلیفه جز به دیده منفی و تحقیر به امام ننگرند. در انوارالبهیه از اثبات الوصیه روایت شده که روزی امام هادی(ع) در سامرا و در دارالخلافه متوکل بود که هنگام نماز شد، برای اینکه نماز به تأخیر نیفتد آن حضرت در همان‌جا به نماز ایستاد، یکی از حاشیه‌نشینان متوکل مقابل آن حضرت ایستاد و گفت: إِلَى كَمْ هَذَا الرِّيَاءُ؟ ریاکاری و مردم‌فریبی تا کی و تا چند؟ امام نماز خود را سرعت بخشید و بعد از نماز فرمود: اگر این سخن را به دروغ گفتی خداوند تو را از بیخ بَرکند ناگهان آن خبیث افتاد و هلاک گردید[۱۸].

نسبت ریاء و ظاهر‌سازی به امام، با آن درجه عالی از معرفت و وصل به ابدیت حق‌تعالی نتیجه حجم تبلیغات منفی و بازدارنده متوکل علیه امام بود. متوکل چشم دیدن محبوبیت و عزت اجتماعی امام هادی(ع) را نداشت و لذا به انحای مختلف در تخریب شخصیت امام تلاش می‌کرد. این فضاسازی مسموم متأسفانه دامن بعضی از علویان خودفروخته را هم گرفته بود و آنهایی که ریشه‌های حسادت و جاه‌طلبی دل آنها را به مردابی متعفن تبدیل کرده بود، قدرت دیدن جلال و شکوه امام را نداشتند و لذا به سمپاشی افتادند. زید بن موسی برادر امام رضا چندین بار به عمر بن فرج گوشزد کرد و از او خواست که وی را بر فرزند برادرش حضرت هادی(ع) مقدم بدارد و می‌گفت: او جوان است و من عموی پدرش هستم[۱۹]. دل‌های ناپاک قدرت هضم چهره‌های مهذب و پاکیزه را ندارد و فرقی بین خواص و عوام نیست، امام هادی(ع) در برابر چهره‌های ناپاک علوی به همان میزان جسارت می‌بیند که از کارگزاران خودفروخته خلیفه.[۲۰]

امام هادی(ع) در برابر جاسوسان خلیفه

خلفای جور به میزانی که محبوبیت و وجاهت ائمه را متوجه می‌شدند تمام نیروی خود را برای حصر و محدودیت آن بزرگواران بسیج می‌کردند و روابط عمومی و ارتباط ائمه را تحت نظارت و کنترل خود قرار می‌دادند. در راستای کنترل ائمه موضوع جاسوسی و مراقبت‌های مخفی شکل می‌گرفت. ما در زندگی تمام ائمه اطهار بعد از حادثه کربلا پدیده جاسوسی و گزارش از اسرار نهانی زندگی آن بزرگواران را شاهدیم و ائمه تلاش می‌کردند به نحوی اطلاعات و اسرار تقیه‌ای را کتمان و در برابر بزرگنمایی آنچه را که جواسیس گزارش می‌دادند خود را تبرئه نمایند. امام هادی(ع) در برابر موج شرارت‌های متوکل با موضوع جاسوسی‌های او مواجه است و امام تلاش می‌کند با تدبیر و درایت از گردنه گزارشات کذب جواسیس رهایی یابد. روزی شخصی خدمت امام هادی(ع) رسید و پس از عرض سلام و ارادت گفت که یکی از شیعیان است قرض زیادی دارد که از عهده آن برنمی آید و چاره‌ای جز متوسل شدن به امام ندیده است و اکنون خدمت رسیده که عرض حال کند تا امام چه صلاح بداند! امام به او فرمود: به تو حاجتی دارم و تو را به خدا قسم می‌دهم که مخالفت ننمایی! آن مرد قول داد و امام کاغذی نوشت و در آن متعهد شد مبلغی را به آن شخص پرداخت نماید و آن کاغذ را به او داد و گفت فلان موقع در فلان مکان نزد من بیا می‌بینی عده‌ای نزد من نشسته‌اند در آن اوضاع تو با خشونت و تندی این کاغذ را ارائه نموده و مطالبه پول خود بنما پس از چندی چنان شد و در موعد مقرر آن شخص آمد و با تندی و خشونت کاغذ را به امام نشان داد و پول را طلب می‌کرد. اما حضرت با نرمی به او جواب می‌داد و قول می‌داد که ان‌شاءالله آن پول را به او خواهد رسانید و او را راضی خواهد نمود، چیزی نگذشت که قاصدی از طرف متوکل آمد و کیسه‌ای پول به امام هادی(ع) تقدیم کرد و در آن کیسه حتی از آن مبلغ که طلب آن شخص بود بیشتر موجود بود، امام تمام آن مبلغ را به آن شخص داد.

از این قضیه چند نکته مشهود است: اینکه امام قصد داشت به متوکل و جاسوسان او که مراقب اوضاع بودند بفهماند که پولی نزد او نیست و علتش این بود که عده‌ای نزد متوکل از امام بدگویی کرده بودند که او اسلحه و پول زیادی نزد خود جمع کرده و تصمیم به خروج بر او دارد و لذا امام که با علم امامت خود بر این امر واقف بود هم نیاز آن مرد را از جانب متوکل تأمین کرد و هم رفع آن بدگویی‌ها را نمود. نکته‌ای که به وضوح قابل تأمل بود وجود جاسوسان متوکل بود که همیشه مراقب امام بودند و اخبار مجلس آن حضرت را به متوکل می‌رساندند. جاسوسان به متوکل خبر دادند که مالی از قم برای امام فرستاده‌اند، متوکل هم وزیرش فتح بن خاقان را مأمور کرد که در انتظار آن مال باشد و جریان آن را گزارش کند، وزیر هم از شخصی به نام ابوموسی چاره‌جویی کرده بود؛ زیرا اکراه داشت که در این کار وارد شود. ابوموسی خدمت امام می‌آمد و می‌نشست و هیچ حرف نمی‌زد و امام هم که در همه این قضایا به علم امامت آگاه بود، خود جاسوس را به کار گرفت و به او فرمود: آن مال را شبانه خواهند آورد و تو نیز همین‌جا باش! و او آنجا بود و مدتی از شب گذشت امام به ابوموسی فرمود: هم‌اکنون مال را آوردند و آورنده دم در است، برو بگیر! ابوموسی خارج شد و کسی را دید که زنبیلی دارد و آن زنبیل را گرفت و خدمت امام آورد، امام فرمود: به او بگو آن جبه‌ای را که عوض کرده‌ای بیاور، آورنده مال از این سخن وحشت کرد و اعتراف کرد که آری آن جبه را دخترش پسندیده بود و لذا او آن را عوض کرده است می‌رود و آن را می‌آورد[۲۱]. اولاً امام در این ماجرا باز از جاسوسی و بدگویی که نزد متوکل از او شده بود خبر داد و به طریقی غیر مستقیم سعی کرد تا رفع تهمت کند و لذا قبل از اینکه ابوموسی شروع به صحبت نماید، قصد قلبی او را نشانش داد. ثانیاً خود ابوموسی را مأمور می‌کند که برود مال را تحویل بگیرد و ببیند چه مالی بوده که تمامش یک زنبیل بود و یکی از اقلامش یک جبه بود و به این صورت ابوموسی که به چشم خود مقدار آن مال را دیده بود به فتح بن خاقان و او به متوکل برساند و متوکل نسبت به آن بدگویی‌ها که شده بود ارزیابی صحیحی داشته باشد. متوکل عباسی علاقه خاصی به زر و زیور و غلام و کنیز داشت. ابن اثیر می‌نویسد: دوازده هزار غلام و ۱۸ هزار کنیز داشت و مرکب‌های بسیاری گردآورده بود، وقتی به کسی تفقد می‌نمود او برایش کنیز و غلام هدیه می‌فرستاد.

متوکل برای جاسوسی و کسب اطلاعات از امور داخلی زندگی امام هادی(ع) ۲۰ کنیز و غلام را به عنوان هدیه و به منظور جاسوسی و تفتیش و رسیدگی به امور داخلی امامت فرستاد و آنها اسرار خانه امامت را به خلیفه گزارش می‌دادند و امام باید در این فضای مسموم کار سازماندهی تشکیلات شیعی را به انجام برساند. بدگویی از امام راهی شده بود برای نزدیک شدن به خلیفه، بدگویی شده بود که آن حضرت مال و اسلحه فراوانی جمع کرده است، متوکل هم سعید حاجب را مأمور کرد که شبانه به‌طور ناگهانی و بدون اجازه داخل خانه امام بشود و آنچه اموال و اسلحه نزد او می‌یابد بگیرد و بیاورد، سعید نردبانی گذاشت و بالای دیوار خانه امام رفت، ولی چون شب تاریکی بود ورود به حیاط منزل مشکل می‌نمود! ناگهان شنید که امام از داخل حیاط او را می‌خواند که: همان‌جا باش تا چراغ برایت بیاورم! آنگاه چراغ و نردبان آورد و سعید فرود آمد و همه‌جا را تفتیش کرد و جز شمشیری و کیسه پولی که تازه آن را مادر متوکل برای حضرت فرستاده بود چیزی نیافت و آنها را نزد متوکل برد. متوکل از مادرش پرسید که جریان آن پول چیست؟ مادرش گفت: آن هنگام که تو مریض بودی نذر کرده بودم اگر بهبودی یابی آن پول را به امام تقدیم کنم! متوکل که چنین دید برای چندمین بار بدگمانی‌اش برطرف شد و دستور داد پول‌ها و شمشیر را به حضرت برگردانند! سعید حاجب وقتی که به خانه حضرت بازمی‌گشت تا آن چیزها را بیاورد عرض کرد که من معذور بودم و حضرت در جوابش فرمود: ﴿وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ[۲۲] و با ذکر این آیه که در جواب او خواند به او بفهماند که مأمور معذور نیست!

خصوصاً کسی که وارد خانه اهل‌بیت پیغمبر شود که در حقیقت خانه آنان خانه پیغمبر است و سرزده و بی‌اجازه وارد شدن در خانه اهل‌بیت هتک حرمت پیغمبر و ترساندن اطفال و عیال آن حضرت به این عذرها مورد عفو الهی نخواهد بود و خداوند انتقام خواهد کشید. هر بار که حضرت امام هادی(ع) می‌خواست وارد خانه متوکل شود، بعضی‌ها بی‌اختیار در را برای او باز می‌کردند و پرده را برای او کنار می‌زدند تا ایشان بی‌زحمت داخل آنجا شود و همین‌طور موقع خارج شدن، امام به سبب احترام آن عده بی‌زحمت خارج می‌گردید. در آنجا هم عده‌ای به قصد چاپلوسی و تملق و خوش‌رقصی به متوکل سعایت کردند. سلمه کاتب گفت: متوکل خطیبی داشت به نام هریسه روزی خطیب به متوکل گفت: هیچ کس مثل خودتان بر ضرر شما کار نمی‌کند! آن‌طور که درباره علی بن محمد می‌کنی! هر کس اینجا هست او را احترام و خدمت می‌کند، خدمت‌کاران پرده را هم بالا می‌زنند. متوکل دستور داد پرده را برندارند، ولی مأمور گزارش چنین نوشت که علی بن محمد وارد شد هیچ کس برایش پرده برنداشت، اما بادی وزید که پرده را بالا برد و امام وارد گردید و خارج شد. متوکل دستور داد بعد از این پرده را بردارند ما علاقه نداریم باد پرده را برایش بالا بزند. صالح بن حکم بیاع سابری گفت: من واقفی مذهب بودم این جریان را که برایم حاجب متوکل نقل کرد او را مسخره کردم! ناگاه حضرت ابوالحسن خارج گردید، لبخندی به صورت من زد بدون اینکه سابقه‌ای با هم داشته باشیم! به من فرمود: صالح! خداوند درباره سلیمان می‌فرماید: ﴿فَسَخَّرْنَا لَهُ الرِّيحَ تَجْرِي بِأَمْرِهِ رُخَاءً حَيْثُ أَصَابَ[۲۳] پیامبر و جانشینان او در نزد خدا از سلیمان گرامی‌ترند، شک و تردید من درباره امامت رفع شد دیگر مذهب واقفی را رها کردم[۲۴].[۲۵]

امام هادی(ع) در برابر سعایت‌های مخالفین

متوکل شیوه عداوت و دشمنی با اهل‌بیت پیامبر را آنگونه بنا کرده بود که فضای اهانت و تحقیر نسبت به امام هادی(ع) در درباریان متوکل شکل گرفته بود. رفتار متوکل طوری بود که بدگویی و سعایت از امام هادی(ع) را تشویق می‌کرد. دائماً از آن حضرت نزد متوکل بدگویی می‌شد، از آنجا که خود او عداوت زیادی با خانواده پیامبر داشت اگر کسی می‌آمد و چیزی به آنها نسبت می‌داد که متوکل آن را بد می‌دانست فکر می‌کرد که آن شخص خیر او یعنی متوکل را می‌خواهد و لذا او را می‌نواخت و به خود نزدیک می‌کرد. ابراهیم بن محمد طاهری گفت: متوکل مبتلا به دملی بزرگ شد، به‌طوری‌که نزدیک بود از بین برود! هیچ کس جرأت نداشت پای او را جراحی کند. مادرش نذر کرد اگر متوکل خوب شد مبلغ زیادی پول برای حضرت هادی(ع) بفرستد. فتح بن خاقان به او گفت: اگر پیغام بفرستی به این مرد«منظورش حضرت هادی(ع) بود» ممکن است دارویی برای تو تجویز کند که شفا پیدا کنی. گفت: یک نفر را بفرستید، پیک رفت و پس از مراجعت گفت: فرموده است مدفوع گوسفند را با گلاب مخلوط کنید آن را بگذارید روی دمل ان‌شاءالله سودمند خواهند بود. کسانی که حضور داشتند از این طبابت خنده کرده و مسخره نمودند. فتح گفت: چه اشکالی دارد گفتار ایشان را تجربه کنیم. به خدا من امیدوارم که با همین دوا خوب شود. مدفوع گوسفند حاضر شد و با گلاب مخلوط کرده روی دمل گذاشتند. سر باز کرد و هرچه درون آن بود خارج شد. خبر خوب شدن متوکل را به مادرش بشارت دادند. ده هزار دینار در کیسه‌ای با مهر خود برای امام(ع) فرستاد. متوکل از بیماری نجات یافت. پس از چند روز بطحایی «که از اولاد زید بن حسن(ع) است» نسبت به حضرت هادی پیش متوکل سخن‌چینی کرد. گفت او سلاح جنگی جمع می‌کند و مبالغی پول تهیه دیده است.

ابراهیم بن محمد گفت: سعید حاجب نقل کرد که من شبانه به خانه حضرت ابوالحسن(ع) رفتم داخل اطاق شدم امام جبه‌ای بر تن داشت و شب کلاهی بر سر و سجاده را روی حصیر پهن کرده بود و روی به قبله مشغول مناجات بود، به من فرمود می‌توانی از تمام اطاق‌ها بازدید کنی! داخل اطاق‌ها شدم ولی چیزی پیدا نکردم همان کیسه پولی که مادر متوکل فرستاده بود با مهر خودش یافتم، حضرت فرمود: زیر جانماز را نیز نگاه کن! وقتی بلند کردم شمشیری که داخل غلاف بود و روپوش دیگری نداشت مشاهده کردم آن را نیز برداشته برای متوکل بردم[۲۶]. متوکل در اقدام کینه‌توزانه دیگری در مراسم عید فطر دستور داد تمامی بنی‌هاشم از جلوی او پیاده رژه بروند و انگیزه اصلی‌اش از این کار این بود که امام هادی(ع) نیز چنین کند و از این طریق تحقیر گردد[۲۷]. وی در حرکت خصمانه دیگری فتح بن خاقان را مأمور کرد تا به امام ناسزا گوید[۲۸]. از افرادی که چهره‌های شاخص حکومت بودند و سعایت آنها ریشه در منافع شخصی داشت و چشم دیدن امام هادی(ع) را به دلیل حسادت نداشتند یکی بریحه امام جمعه حرمین شریفین بود که قبلاً اشاره شد و دیگری حاکم و فرماندار مدینه یعنی عبدالله بن محمد هاشمی که او هم با خباثت نامه‌هایی به متوکل نوشت و خطری را از ناحیه وجود امام در مدین ه به خلیفه گوشزد کرد. فرماندار مدینه زمانی که امام در مدینه بود از ترس آن‌که مبادا مردم با محبوبیتی که امام هادی(ع) دارد دور او را بگیرند و اطراف او خلوت شود یا علیه نظام شورش شود، شیوه آزار و اذیت و بدگویی نسبت به امام هادی(ع) را در پیش گرفت، نامه‌ها بدین مضمون به متوکل نوشت: ای متوکل بدان که عده کثیری از مردم پیرامون علی الهادی گرد آمده‌اند و روزبه‌روز گرایش و توجه مردم به ایشان بیشتر می‌شود و او را امام و پیشوا خطاب می‌کنند. آن‌قدر عبدالله بن محمد با قاصد و نامه متوکل را علیه امام تحریک کرد که امام هادی(ع) مجبور شد برای متوکل نامه بنویسد و ذهن خلیفه را روشن کند که آنچه عبدالله حاکم مدینه نوشته روی حقد و حسد و کینه است و اصلی ندارد، بعد از این نامه بود که متوکل امام هادی(ع) را به سامرا فراخواند و گفت: بنابر این اختلاف، بهتر است که علی الهادی(ع) در میان قشون در سامرا باشد تا عبدالله هم ترسی به خود راه ندهد.

سعایت و بدگویی از امام هادی(ع) نزد متوکل توسط افراد متملق و نداهای شیطانی آنها به حدی رسید که متوکل احترام حضرت را نگاه نداشت و خلیفه را بر آن داشتند تا از امام آزمایشی به عمل آورد. متوکل این پیشنهاد را پذیرفت و پیغام فرستاد تا امام در کاخ خلافت حضور یابد، حضرت آمد و گویا سخنانی چند بین او و متوکل رد و بدل شد، هنگام مراجعت از دربار خلافت مأموران دست نشانده متوکل در مقابلش دری را گشودند که منتهی به باغ وحش خلیفه می‌شد، در آنجا شیرها بودند و غرش و فریادشان، غرشی که گوش‌ها از شنیدن آن به لرزه می‌افتاد، امام با خونسردی غیر مترقبه‌ای راه خود را به سوی شیرها ادامه داد و بدون کوچک‌ترین عکس‌العملی به میان شیرها آمد! خلیفه و اطرافیانش از لابلای شبکه‌ای که بر قفس درندگان تعبیه شده بود به او و شیرها نظر دوخته بودند و در کمال تعجب شاهد آن منظره بودند. دیدند درندگان به رسم ادب و احترام گرد او جمع شدند و سکوتی که حاکی و ناشی از هیبت امام بود آنها را فرا گرفت! سر و روی خود را به پای امام می‌مالیدند. آن گروه دژخیم و جلادان پست سیرت از شدت تعجب به وحشت افتادند، دریافتند که توطئه و نقشه آنها مواجه با شکست شده است و فهمیدند که نتیجه این طرح جز به ضرر و ذلت و خواری آنها منجر نشد.

بدخواهان به قدری متوکل را به امام بدبین کرده بودند که به نام امام هادی(ع) غضبناک می‌شد، رگ‌های گردنش متورم شده فریاد می‌کشید: می‌کشم آن زندیقی را که ادعای امامت می‌کند! ابوالعباس فضل بن احمد، کاتب متوکل می‌گوید: در حضور او بودم دیدم صحبت از امام هادی(ع) شد و سعایت کنندگان تهمت‌ها می‌زدند و افتراها می‌بستند، متوکل بر زانو نشست سخت غضبناک شد، گفت: قسم به خدا آن‌که ادعای امامت به دروغ کند خواهم کشت! چهار غلام قهرمان را خواست، گفت: تا علی بن محمد بر من وارد شد او را بکشید! باز تکرار کرد که والله او را خواهم کشت! وقتی امام هادی(ع) وارد شد با آن سطوت و جلال لب‌هایش حرکت می‌کرد تا متوکل او را دید محو سطوت و عظمت امام شد، از تخت به زیر آمد و امام را استقبال کرد، در بغل گرفت و بی‌اختیار گفت: یا سیدی یابن رسول الله یا خیر خلق الله یابن عمی یا مولای یا ابا الحسن الهادی، امام فرمود: پناه به خدا می‌برم! متوکل پرسید: چرا در این وقت آمدی؟ فرمود: قاصد تو آمد مرا طلب کرد! متوکل گفت: دروغ گفته و دستور داد فتح بن خاقان و عبیدالله بن خاقان و منتصر امام را مشایعت کردند تا به منزل رسانیدند[۲۹].

از کتاب استدراک نقل شده که به متوکل گفتند: ابوالحسن علی بن محمد این آیه را ﴿يَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَى يَدَيْهِ[۳۰] تفسیر به اولی و دومی می‌کند، خلیفه پرسید: چطور ما این مطلب را ثابت کنیم؟ گفتند: او را بخواه و از تفسیر همین آیه در مقابل مردم از ایشان سؤال کن! اگر همان‌طور تفسیر کرد مردم کارش را خواهند ساخت و به حسابش می‌رسند اگر برخلاف آن معنی کرد پیش دوستان و اصحاب خود رسوا می‌شود. متوکل قاضیان و بنی‌هاشم و اشخاص برجسته را خواست و در حضور آنها سؤال کرد. حضرت امام علی النقی(ع) فرموده: منظور از این آیه دو نفر هستند که خداوند نخواسته نام ایشان را ببرد، به کنایه فرمود: اگر امیرالمؤمنین مایل باشند پرده بردارند از چیزی که خداوند بر آن پرده کشیده اشکالی ندارد! متوکل گفت: نه میل به چنین کاری ندارم[۳۱].[۳۲]

امام هادی(ع) در عصر خلافت مستعین

با مرگ مشکوک منتصر خلیفه عباسی به جرم هواداری از عدل و عدالت و اتخاذ شیوه رأفت و رحمت بر اولاد امیرالمؤمنین علی(ع)، مستعین به عنوان دوازدهمین خلیفه عباسی در سال ۲۴۸ (هـ. ق) به حکومت رسید. مستعین در طول خلافت کم‌عمر خود که سه سال و اندی به درازا کشید، شیوه متوکل را به کار گرفت، ایشان چهره‌ای بود عاطل و باطل و شهوتران و فاسد. با روی کار آمدن مستعین فشارهای همه‌جانبه بر مردم به ویژه بر امامت شیعه و بنی‌هاشم سر گرفته شد، باز هم دستگاه خلافت عباسیان به هرزگی و بزم شراب و فساد و فجور روی آوردند و خون مردم را شیشه کردند ولی چون در برهه‌ای کوتاه طعم آزادی را چشیده بودند، آزادمردانی در برابر دستگاه ظلم مستعین قد علم کردند و جمعی از علویان رشید و آزاده در مدت کمتر از چهار سال خلافت ننگین او قیام کردند تا شاید بتوانند شاخ او را بشکنند. یکی از علویون شجاع که علیه مظالم مستعین قیام کرد یحیی بن عمر بن الحسین بن زید بن علی بن الحسین بن ابیطالب بود. یحیی مردی شجاع و سواری جنگجو و نیرومند و پردل بود و از سبک‌سری‌های جوانی که موجب عیب دیگران است برکنار بود. یحیی برای کاری نزد یکی از حکمرانان رفت و او با بی‌ادبی با یحیی برخوردی کرد که خوش‌آیند نبود، یحیی به کوفه رفت و مردم دور او جمع شدند و در کوفه قیام کرد. احمد بن عبیدالله از ابی‌عبدالله بن ابی‌الحصین نقل می‌کند که وقتی یحیی تصمیم به قیام گرفت ابتدا به زیارت قبر سیدالشهداء آمد و برای زواری که در آنجا بودند تصمیم خود را آشکار ساخت.

جمعی از حاضران به دعوتش پاسخ مثبت دادند و اطراف او را گرفتند، یحیی از آنجا به شاهی «نزدیک قادسیه» رفته و تا شب در آنجا توقف کرد و چون شب فرا رسید به سوی کوفه حرکت کرد و شبانه وارد شهر کوفه گردید، کسانی که همراهش بودند فریاد می‌زدند ای مردم «داعی حق را پاسخ دهید» و دعوت او را بپذیرید! جمع بسیاری گرد او را گرفتند و با او بیعت کردند، وقتی روز شد به طرف بیت‌المال رفت و هرچه آنجا بود تصرف کرد. بعد نزد صرافانی که پول‌های حکومتی نزد آنان بود فرستاد و آنها را نیز گرفت. در زندان را باز کرد و همه زندانیان را آزاد نمود و عامل کوفه را بیرون کرد. یعقوبی می‌نویسد: مستعین مردی از ترک‌ها را فرستاد که به او وکلکاتکین گفته می‌شد و محمد بن عبدالله بن طاهر هم حسین بن اسمعیل را فرستاد و یحیی بن عمر با گروهی زیاد پیش تاخت و سرانجام در رجب سال ۲۴۹(هـ. ق) نبردی سخت درگرفت. یاران یحیی او را رها کرده به هزیمت رفتند و یحیی در معرکه جنگ به شهادت رسید[۳۳]. مقاتل الطالبین می‌نویسد: شخصی به نام عبدالله بن محمود با لشکری که از اطراف کوفه جمع‌آوری کرده بود به جنگ یحیی آمد، یحیی از جا برخاست و بر اسب خود سوار شد و به عبدالله بن محمود حمله کرد و ضربتی با شمشیر به صورت او زد، همراهان او که چنان دیدند رو به هزیمت نهادند، یحیی در جنگ مردی بی‌باک و متهور بود، به طوری که یکه و تنها حمله می‌کرد و میان لشکر دشمن می‌رفت و دوباره بازمی‌گشت تا اینکه یک بار یک تنه حمله کرد و در میان لشکر دشمن به زمین افتاد و به شهادت رسید.

حسین بن اسمعیل سر یحیی بن عمر را برید و به سوی بغداد حرکت کرد، وقتی که سر یحیی وارد بغداد شد دولتیان نزد محمد بن عبدالله بن طاهر رفته و او را در این پیروزی که نصیبش شده بود تبریک گفتند. مردی از بنی‌هاشم به نام ابوهاشم جعفری به ابن طاهر گفت: تو را به چه چیزی تهنیت می‌گویند که اگر پیامبر زنده بود به آن تعزیت داده می‌شد. محمد بن عبدالله بن طاهر که فرمانده لشکر مستعین بود امر کرد خواهر و زن‌های حرم یحیی را به جانب خراسان کوچ دهند. ابن عمار نقل می‌کند وقتی اسیران اهل‌بیت یحیی و اصحاب او را به بغداد می‌آوردند به سختی تمام با پای برهنه و دوانیدن ایشان را می‌آوردند و هرگاه یکی از ایشان از کثرت خستگی و تعب عقب می‌ماندند او را گردن می‌زدند و تا آن زمان شنیده نشده بود که با اسیری اینگونه رفتار کنند[۳۴]. قیام دوم، در سال ۲۵۱(هـ. ق) حسین بن محمد بن حمزه بن عبدالله بن الحسین بن علی بن الحسین در کوفه خروج کرد. قیام سوم محمد بن جعفر بن الحسین بن جعفر بن الحسین بن الحسن بن علی(ع) که بعد از حسین بن محمد در کوفه خروج کرد. قیام چهارم، حسن بن زید بن محمد بن اسمعیل بن الحسن بن زید بن الحسن بن علی(ع) که در طبرستان قیام کرد.[۳۵]

امام هادی(ع) در عصر خلافت معتز

معتز پسر متوکل پس از خلع مستعین با حمایت ترک‌ها به خلافت نشست و چون توسط مستعین به زندان افتاده بود وقتی به قدرت رسید خلیفه مخلوع را به زندان افکند و دستور داد سر از تنش جدا کردند و بدنش را به جاده عمومی انداختند و جمعی از عابرین او را دفن کردند. معتز جوانی خام و فاقد ارزش‌های اخلاقی و اعتقادی بود که در سن ۱۸ سالگی به خلافت رسید. تمامی کینه‌ها و حقدهای پدرش متوکل را به ارث برده بود و لذا در برابر امامت حضرت هادی(ع) نه‌تنها اهل مراعات نبود بلکه با کینه‌توزی در اندیشه حذف و از بین بردن امام شیعیان نقشه می‌کشید. معتز نسبت به علویون کینه به دل داشت و چون علویون او را در رأس فساد و لغزش و انحراف می‌دیدند جنبش‌هایی را علیه او سازماندهی کردند. از جمله علویونی که در عصر معتز قیام کرد موسی بن موسی بن محمد بن سلیمان بن داوود بن حسن بن حسن بن علی بود، ایشان در زمان معتز قیام کرد و در مصر دستگیر گردید و به سامرا برده شد و در آنجا به زندان افتاد و در زمان معتمد در همان‌جا از دنیا رفت[۳۶]. مناقب ابن شهرآشوب طرح ترور امام هادی(ع) توسط معتز را اینگونه می‌نگارد: معتز به سعید حاجب دستور می‌دهد که ابامحمد(ع) را به کوفه ببر و در بین راه دور از چشم مردم او را بکش و گردن بزن! راوی می‌گوید: نامه‌ای از امام به ما رسید «یعنی به اصحاب» که در آن نامه حضرت نوشته بود «الَّذِي سَمِعْتُمُوهُ تُكْفَوْنَهُ» یعنی چیزی که شنیده‌اید دامن او را خواهد گرفت، بعد از سه روز معتز از خلافت عزل و کشته شد[۳۷].[۳۸]

منابع

پانویس

  1. بحارالانوار، ج۵۰، ص۲۱۹.
  2. مجمع الدعوات، ص۳۳۸؛ بحارالانوار، ج۵۰، ص۲۲۴.
  3. راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۵.
  4. مروج الذهب، ج۴ ص۶۴.
  5. تتمة المنتهی، ص۲۹.
  6. اعلام الوری، ص۲۳۹؛ بحارالانوار، ج۵۰، ص۲۰۶.
  7. راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۷.
  8. انوار البهیه، ص۲۴۸؛ تحفة الاحباب، ص۱۶.
  9. الغدیر، ج۴، ص۱۴۰.
  10. تاریخ بغداد، ج۷، ص۳۵۷.
  11. بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۴۸.
  12. بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۴۵؛ مختار الخرایج، ص۲۱۰؛ جامع الدرر، ج۲، ص۲۳۶.
  13. راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۲۸.
  14. راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۳۶.
  15. عیون اخبار الرضا، ص۲۲۵؛ التوحید، ص۲۲۴.
  16. «آنان که از پروردگارشان در نهان می‌هراسند و از رستخیز می‌ترسند» سوره انبیاء، آیه ۴۹.
  17. راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۶۳.
  18. انوار البهیه، ص۱۴۵.
  19. اعلام الوری، ص۳۴۷.
  20. راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۶۴.
  21. مناقب، ج۳، ص۵۱۵.
  22. «و آنان که ستم ورزیده‌اند به زودی خواهند دانست که به کدام بازگشتگاه باز خواهند گشت» سوره شعراء، آیه ۲۲۷.
  23. «پس ما باد را رام او کردیم که به فرمان او هر جا می‌خواست به نرمی روان می‌شد» سوره ص، آیه ۳۶.
  24. بحارالانوار، ج۵۰، ص۲۰۴.
  25. راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۶۵.
  26. اعلام الوری، ص۳۴۴.
  27. بحارالانوار، ج۵۰، ص۲۰۹.
  28. بحارالانوار، ج۵۰، ص۲۰۴.
  29. زندگانی امام هادی(ع) از عمادزاده، ص۲۷.
  30. «و روزی که ستم‌پیشه، دست خویش (به دندان) می‌گزد» سوره فرقان، آیه ۲۷.
  31. بحارالانوار، ج۵۰، ص۲۱۴.
  32. راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۶۹.
  33. یعقوبی، ج۲، ص۵۳۰؛ مروج الذهب، ج۲، ص۵۵۳.
  34. مقاتل الطالبین، ص۵۹۵؛ تتمة المنتهی، ص۳۳۶.
  35. راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۸۹.
  36. ترجمه مقاتل الطالبین، ص۶۳۰.
  37. مناقب، ج۳، ص۵۳۶.
  38. راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۹۲.