عصر امام حسن عسکری در تاریخ اسلامی

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت

ویژگی‌های زمان حضرت امام حسن عسکری(ع) ‌

اوضاع سیاسی‌

ویژگی عصر دوم عبّاسی که با حکومت متوکل در سال ۲۳۲ ه. ق آغاز گردید نفوذ وسیع ترکان در دولت بود. آنان حتّی بر خلفا چیره شده و زمام اداره دولت را از آنان سلب نموده بودند، ترکان حتّی از زمان معتصم عبّاسی که قبل از متوکل، خلیفه بوده، با اهالی پایتخت که بغداد بود بسیار بد رفتار می‌کرده‌اند و این اوضاع باعث شد که معتصم مرکز حکومت را از بغداد به سامرا منتقل کند؛ چراکه آنان با خشونت بسیار با اهل بغداد رفتار کرده و اهل بغداد از آنان به خلیفه شکایت برده بودند.

این عصر همچنین به ضعف قدرت مرکزی دولت و از دست دادن تقریبی هیبت و ابهتی که این دولت، از عصر اوّل عبّاسی به میراث برده بود شناخته شده است، این مطلب دلایلی چند دارد. از آن جمله است: مشغول شدن حاکمان به لذت‌جویی و شهوات و علاوه بر آن استیلای «موالی» (افرادی از طوایف غیر عرب که در اثر جنگ‌ها به کشور اسلام آمده و جزو اقشار جامعه اسلامی شده بودند) ـ خصوصا ترکان ـ بر مناصب کلیدی سیاست جامعه که پیامد لذت‌جویی حاکمان است.

سیطره ترکان و فرماندهان آنها بر امور حکومت به حدّی رسید که در تاریخ اسلام مثل و مانندی برای آن نیست؛ چراکه آنان خلفا را به حسب اراده خود عزل و نصب می‌نمودند، نتیجه این تعدّد اراده سیاسی و ضعف خلفا در برابر ترکان، پدیده بسیار خطرناک کوتاهی دوران حکومت خلفا، سرعت تعویض آنان و عدم استقرار مرکز خلافت بود که نقش مرکزیت دولت اسلامی را ایفا می‌نمود.

این ضعف مرکزیت به نوبه خود نتایج منفی دیگری در پی داشت، مثل اعلام استقلال امیران در اطراف و اکناف دولت اسلامی و رفتن آنان به سوی تأسیس دولت‌های شبه مستقل در شرق و غرب دولت اسلامی. این پدیده به شکل دیگری حتی داخل مرکز کشور اسلام نیز شده بود که از علایم آن بروز شورش‌هایی از ناحیه خوارج بود که از سال ۲۵۲ ه. ق تا سال ۲۶۲ ه. ق دائما استمرار داشته است.

از همین قبیل است ظهور صاحب الزّنج در سال ۲۵۵ ه. ق، به علاوه حرکت‌های انقلابیان علوی که قیام‌های خود را برای دعوت به رضایت آل محمد(ص) انجام می‌دادند. خصوصا بعد از اینکه دانستیم متوکل تا چه اندازه علویان را دشمن داشته و همچنین قتل امام هادی(ع) و مراقبت شدید از امام حسن عسکری(ع)[۱].[۲]

وضعیت اجتماعی ‌

در بخش قبلی از شرایط سیاسی عصر دوّم عبّاسی و ملازمات آن‌که عبارت از عدم ثبات و امنیت بود صحبت کردیم. دلیل این مطلب نیز گذشته از نقش بارز ترکان در عزل و نصب خلفای عبّاسی، تعدّد حرکت‌های سیاسی و مذهبی بود که بر ضدّ دولت عبّاسی در شهرهای مختلف کشور اسلامی سر برمی‌داشتند. شکی نیست که همه این مسائل اثر منفی خاصی بر شرایط اجتماعی داشت که فرزندان امت اسلام در آن می‌زیسته‌اند و منجر به تیره شدن روابط حکومت با مردم و عدم تثبیت وضعیت اجتماعی می‌گردید، هم‌چنان که مختل شدن شرایط سیاسی باعث تفاوت اجتماعی و ظهور نظام طبقاتی و پیدایش لایه‌هایی در جامعه می‌گردید که از نظر معیشتی و حقوقی دارای سطوح مختلف بودند. این تفاوت صرفا در اثر دوستی، نزدیکی یا دوری آن طبقات از دربار و رجال درباری شکل می‌گرفت، در نتیجه، این نظام اجتماعی فرزندان امت اسلام و پیروان دینی را که همواره بر برادری دینی و مساوات و عدل و انصاف تأکید داشت[۳] به دو گروه تقسیم نمود.

یکی گروه کم تعداد اما مرفّه و برخوردار از قدرت حکومت و دیگری گروه بسیار وسیع که اکثریت فرزندان امت اسلام را شامل می‌گردید، اما در عین حال نادیده انگاشته شده و محروم از همه حقوق بود. جدال‌های دائمی و درگیر کردن آنها در جنگ‌هایی که یکی فروکش نکرده دیگری شعله می‌کشید نیز، آنها را خسته و فرسوده کرده بود. جنگ‌هایی که با شعله‌ورتر شدن و وسیع‌تر شدن روزافزون خود، مساحت بیشتری از سرزمین اسلام را در بر می‌گرفت[۴]، و هرکدام از آنها قسمتی از دولت اسلام را جدا کرده و دولتی مستقل از حکومت مرکزی به وجود می‌آورد که هیچ کدام مطیع حکومت‌ مرکزی نبودند. تاریخ‌نویسان به این مرحله از تاریخ اسلام، مرحله خودمختاری امیران نام نهاده‌اند[۵]، به علاوه دولت‌های مستقلی از قبیل امارت حمدانیان، آل بویه و دولت صفّاریان در ۱۵۴ ه. ق، دولت سامانیان در ۲۶۱ تا ۳۸۹ ه. ق و... که رفته‌رفته به پاره‌پاره شدن و سقوط دولت عبّاسیان در سال ۶۵۶ هجری منجر گردید.

بافت جامعه اسلامی در اواخر عصر اوّل عبّاسی از عناصر چندی تشکیل می‌شد که آن عناصر عبارت بودند از: عرب، فارس و مغربی. در زمان معتصم عبّاسی عنصر ترک نیز در صحنه سیاست جهان اسلام ظاهر گردید؛ چراکه معتصم آنها را به‌عنوان نگهدار و پاسدار خود انتخاب نموده و مناصب دولتی را به آنها سپرده، عرب و فارس را از آن مناصب محروم نمود. عرب‌ها و فارس‌ها وقتی که وجود ترک‌ها را برای خود به‌عنوان خطری احساس نمودند دست به دامن کمک از مغربی‌ها (- آفریقایی‌ها) و فراغانی (- آسیای میانه)[۶] و دیگر سپاهیان مزدور گردیدند[۷].

همچنین ملاحظه می‌کنیم که در این عصر مسلمانان به پیروان طوایف مختلف تقسیم شدند و جامعه اسلامی در معرض انواع تنازعات مذهبی که خود منجر به جدایی و پراکندگی می‌شد قرار گرفت.

در جامعه آن روز اهل سنّت قسمت اعظم جامعه را تشکیل داده و در زمان نفوذ ترکان به مقدار زیادی از آزادی مذهبی و اعتماد به نفس برخوردار بودند، در جامعه آن روزگار شیعه نیز وجود داشتند اما با سختی و آزار بسیار زیادی روبرو بودند[۸].

البته این بدین معنا نبود که حاکمان دولت عبّاسی به مذهب سنّی التزام دینی داشته‌اند، بلکه آنها تنها می‌خواستند حرکت ائمّه را در میان امت کنترل کرده و به محاصره درآوردند و با وسایل و طرق مختلف آنها را تحت نظر داشته باشند. از جمله این راه‌ها و وسایل می‌توان به موارد زیر اشاره نمود: کمک و یاری به فرقه‌ها و حرکت‌هایی که آراء و عقاید هیأت حاکم را تحمّل کرده و هیأت حاکم می‌دانست که با تقویت آنها هیچ سرکشی و تمرّدی از جانب آنان صورت نخواهد گرفت. بدین شکل بود که چنین فرقه‌هایی بر سر سفره بذل و بخشش حکومت زندگی کرده، بزرگ شده و در راه استمرار و ادامه حکومت خلفا قیام می‌نمودند.

و چنانکه سابقا توضیح دادیم این مهم جز با وارد شدن عنصر ترک در حکومت که همواره به تکبّر، سیطره و عدم فرمانبرداری از حکومت خلیفه عبّاسی مایل بودند امکان‌پذیر نمی‌گردید.

اما در رابطه با پراکندگی اجتماعی در این عصر می‌توان طبقات مختلف جامعه را در آن دوره بررسی نمود. طبقات آن دوره عبارتند از:

  1. طبقه بردگان. مصر، آفریقای شمالی و شمال جزیرة العرب از مهمترین بازارهای فروش بردگان سیاه بود، بسیاری از زنان و مردان اهل زنگ برای کشاورزی و نگهبانی از خانه‌ها گرفته و به این بازارها آورده می‌شدند. لازم به ذکر است که فراوانی زنگیان در عراق منجر به قیام و نهضت زنگیان گردید که‌ از سال ۲۵۵ تا ۲۷۰ ه. ق بیش از چهارده سال به طول انجامید[۹]. دولت و امت اسلامی برای خاموش کردن این قیام خون‌های بسیاری ریخته و اموال بسیاری صرف نمودند که خود، عامل مهمی در تضعیف دولت مرکزی گردید.
  2. اهل ذمّه، آنان یهود و نصاری بوده و دولت در امور و شعائر مذهب آنان به هیچ وجه دخالتی نداشته بلکه برعکس تساهل و تسامح حاکمان در برابر آنان به حدّی بود که آنان در مراسم و جشن‌های حکومتی شرکت کرده و حکومت‌ها دستور به حمایت از آنان می‌دادند[۱۰].
  3. مردان درباری، مالکان و دیگرانی که نفوذ زیادی در سیاست دولت و تأثیر گسترده‌ای در وضع اقتصادی و اجتماعی جامعه داشتند.
  4. عامّه مردم که مالیات‌های سنگین، جنگ‌های خانمان‌سوز و اختلافات و منازعات داخلی، آنان را از پا درآورده بود.
  5. طبقه گسترده دیگری نیز از بردگان و غیر بردگان به وجود آمده بود که عبارت از مطربان و آوازخوانانی بود که رونق‌بخش شب‌زنده‌داری‌های پر لهو و لعب خلفا و دیگران بودند، و قیمت چنین بردگانی به صورت قابل توجّهی بالا رفته بود[۱۱]، تا جایی که این امر حتّی در داخل دربار روابط میان دربار و فرماندهان سپاه را از ترک و غیر ترک ضعیف کرده بود، چه رسد به آثار منفی که در کل جامعه اسلامی داشته است[۱۲].

وضعیت فرهنگی‌

فرهنگ اسلامی در این دوره به مدد ترجمه از زبان‌های خارجی، به خصوص یونانی، فارسی و هندی به عربی، به‌طور شگفت‌انگیزی گسترش یافت.

اوّلین عامل در این مسأله ترغیب و تشویق مسلمانان توسط اسلام نسبت به طلب علم و دانش، به اعتبار یک امر واجب بر هر مرد و زن مسلمان بود. به همین دلیل دانشمندان از جانب خلفا، سلاطین، امرا و رجال علم و ادب دائما بر کسب علم و دانش تشجیع و ترغیب می‌شدند.

مراکز این حرکت فرهنگی را می‌توان در دربار سامانیان، غزنویان، آل بویه، حمدانیان در مشرق، و در غرب مملکت اسلام در دربار طولونیان، اخشیدیان، فاطمیان مصر و امویان آندلس جستجو نمود.

ظهور بسیاری از فرق را نیز می‌توان به این پدیده اضافه کرد که فرهنگ و علم را به‌عنوان وسیله‌ای برای تحقّق اهداف سیاسی خود به کار می‌بردند.

جدال و بحثی که میان این فرقه‌ها از یک سو و میان این فرقه‌ها و دانشمندان رسمی یعنی فقیهان سلطنتی از جانب دیگر درمی‌گرفت اثر بزرگی در این نهضت علمی داشت که این عصر را به خصوص در قرن چهارم هجری به رغم مشکلات کلی جهان اسلام، از حالت تفرقه، انحلال، ضعف و وهن دولت عبّاسی، از نظر علمی به صورت عصری درخشان درآورده بود[۱۳].[۱۴]

اوضاع اقتصادی‌

عبّاسیان همواره اهمیت خاصی به کشت و زرع و باغداری براساس متدهای علمی می‌دادند[۱۵]. این امر به مدد گستردگی مدارس کشاورزی بود که اثر بزرگی در روشن فکری مسلمانان داشته است.

و از آنجا که اساس زراعت بر آبیاری استوار است عبّاسیان نیز به تنظیم روش‌های مختلف آبیاری همّت گماشته و آب را برای همگان مباح نمودند، آنان در مصر، عراق، یمن، شمال شرقی فارس و شهرهای ماوراء النّهر دست به اجرای برنامه‌هایی برای آبیاری و تنظیم آب زدند، این سیستم رفته‌رفته به دقّت بسیار بالایی دست یافت تا آنجا که اروپاییان نیز بسیاری از اصول این سیستم را در شهرهای خود به کار گرفتند.

عبّاسیان همچنین به حفاظت و نگهداری سدّها و کانال‌های آبرسانی اهمیت ویژه‌ای می‌دادند. آنها گروهی از کارمندان دولت را که بر آنها نام مهندسان اطلاق می‌گردید ایجاد نمودند که وظیفه آنها محافظت از سدها در برابر خطر شکستگی، سوراخ شدن یا فرار آب از آنها و در صورت ایجاد سوراخ جلوگیری از انهدام و تخریب آنها بود[۱۶].[۱۷]

دوره حضرت امام عسکری(ع) ‌

حضرت امام حسن عسکری(ع) بخش عمده عمر شریف خود را در پایتخت حکومت عبّاسی یعنی شهر سامرا گذرانده و با همه شرایط، رویدادها و موضع‌گیری‌هایی که پدربزرگوارش حضرت امام هادی(ع) با آن روبرو بود، همگام و همدم بوده است، سپس در سال ۲۵۴ ه. ق با شهادت پدر بزرگوارش رهبری امت و مسئولیت امامت را در سن بیست و دو سالگی در دست گرفت.

مواضع آن حضرت نیز به‌عنوان مرجع فکری و روحی اصحاب و پیروان خود، امتداد مواضع پدر بزرگوارش بود. آن حضرت علاوه بر وظیفه مهم برنامه‌ریزی و زمینه‌چینی برای غیبت پسر بزرگوارش حضرت امام مهدی منتظر(ع) می‌بایست به مصالح عقیدتی و اجتماعی جامعه نیز بپردازد[۱۸].

حکومت وقت علی‌رغم ضعفی که دولت عبّاسی را در زمان امام عسکری(ع) احاطه کرده بود، همچنان برنامه‌های خشونت‌بار خود را در رابطه با آن حضرت و گروه نخبگان پیرو آن حضرت که مطیع تعالیم و ارشادات حضرتش بودند ادامه می‌داد. آنان به هیچ‌وجه در مراقبت از آن حضرت کوتاهی نکرده و هیچگاه در برخورد، به زندان انداختن و یا تبعید آن حضرت‌ به کوفه از شدت عمل، کوتاهی نمی‌کردند. همه این کارها به دلیل ترس حکومت از حرکت فعّال و تأثیرگذار آن حضرت در میان امت بوده است.

از دیگر سوی مقابله با حضرت امام حسن عسکری(ع) به‌عنوان رهبر حرکت رسالی اسلام منحصر به خلفای عبّاسی معاصر آن حضرت نبوده است.

چراکه در آن زمان خطرهای دیگری نیز وجود داشت، از جمله خطر نواصب که آشکارا به دشمنی با اهل بیت نبوی(ع) پرداخته و در برابر تز فکری و سیاسی برجسته آنان، که با تزهای گروه قبضه‌کننده حکومت و منحرف از اسلام نبوی مخالف بود به کارشکنی می‌پرداختند[۱۹].

ناصبیان از اموی گرفته تا عبّاسی، به خوبی می‌دانستند که اهل بیت نبوی وارثان حقیقی پیغمبر بوده و تسلط آنان بر حکومت جز با دور کردن این خاندان از مصادر قدرت میسر نمی‌گردد. آنان، ائمّه معصومین و شیعیان آنها را به شدت محدود کرده، حرکت آنها را کند نموده، ایشان را از امت اسلام جدا کرده و به طرق مختلف و با هر وسیله سرکوبگرانه‌ای که برایشان دست می‌داد کار را بر آنها سخت می‌گرفتند.

این شرایط زمانی که حضرت امام عسکری(ع) و پیروان آن حضرت با آن دست به گریبان بودند نقش بزرگی در موضع‌گیری‌های مثبت یا منفی حضرت امام حسن عسکری(ع) در برابر رویدادها و پدیده‌هایی که امت اسلام با آن روبرو بوده و بعدا آنها را خواهیم شناخت، داشته است.

حضرت امام حسن عسکری(ع) با سه تن از خلفای دولت عبّاسی معاصر بوده است.

مقداری از خلافت معتزّ عباسی در زمان امامت آن حضرت بوده است تا اینکه وی به دست ترکان به هلاکت رسید، تا مهتدی عباسی- که می‌خواست به روش عمر بن عبدالعزیز اموی حکومت کند- به خلافت برسد. قصد وی از این کار فریب عامّه مردم و برگرداندن عقیده آنها به سمت خود بود؛ مردمی که به دلیل زهد و تقوی و ورع امام حسن عسکری(ع) و تحمّل سختی‌ها و ناراحتی‌های بسیار توسط آن حضرت و همدردی ایشان با ناراحتی‌های و ستم‌هایی که مردم از حکومت و تجاوزات آن در عرصه‌های مختلف می‌دیدند به آن حضرت معتقد و علاقه‌مند شده بودند.

اما مهتدی نتوانست با این‌روش حتی اضطراب فراوان دربار عبّاسی را نیز خاموش نماید. امری که باعث شد ترکان در سال ۲۵۶ هجری بر وی شوریده و او را به قتل برسانند. پس از او معتمد عبّاسی بر تخت حکومت عبّاسی نشست و حکومت او تا سال ۲۷۰ ه. ق به طول انجامید[۲۰].[۲۱]

معتز عباسی (۲۵۲- ۲۵۵ هق)

پس از قتل متوکل به دست ترکان در سال ۲۴۷ ه. ق و جانشین کردن فرزندش منتصر به دست آنان، نفوذ ترکان در دربار عثمانی بیش از پیش زیاد گردید، تا جایی که خلیفه عبّاسی در دست آنها کاملا بی‌اراده و به صورت آلت دست آنها بود. این مطلب از روایتی که ابن طباطبا نقل می‌کند به خوبی روشن می‌گردد: «... هنگامی که معتزّ بر کرسی خلافت نشست خاصّان او حاضر شده و منجّمان را در مجلس حاضر کرده و به آنها گفتند: نگاه کنید و در طالع او بنگرید که معتزّ چقدر زندگانی می‌کند و چه مقدار در مقام خلافت باقی می‌ماند، ظریفی در مجلس حاضر بود. گفت: من از این منجّمان بهتر می‌دانم که عمر و خلافت معتزّ چه مقدار است، آنها گفتند: تو در این رابطه چه می‌گویی؟ وی گفت: هر مقدار که ترکان اراده کنند، در آن مجلس کسی باقی نماند مگر اینکه از سخن او به خنده افتاد»[۲۲].

این‌روایت نفوذ و نقش ترکان را در اداره دولت و عزل خلفا و حکم کردن در امور کلی جامعه برای ما آشکار می‌سازد، آنان بر مملکت مستولی شده و خلفا را تضعیف کرده بودند، تا جایی که خلیفه مانند اسیری در دست آنان بود.

اگر می‌خواستند وی را از حکومت خلع کرده یا می‌کشتند. معتزّ بسیار از ترکان می‌ترسید و از شر آنان در امان نبود. بغای صغیر یکی از خطرناکترین آنان بود، وی یکی از فرماندهان سپاه بود که به همراه گروهی از ترکان بعد از اینکه معتزّ را وادار کردند تا خود را از خلافت خلع کند، او را به قتل رساندند.

اوائل امامت حضرت امام حسن عسکری(ع) معاصر با اواخر خلافت معتزّ بود، همان خلیفه‌ای که شهادت حضرت امام هادی(ع) به دست او و با فرستادن سم به وسیله او انجام گرفت. سیاست معتزّ در مبارزه با ائمّه اطهار و به خصوص امام حسن عسکری(ع) و شیعیان آنها، امتداد سیاست متوکل بود.

بلکه در زمان معتزّ این شرایط دشوار نسبت به حضرت امام حسن عسکری(ع) بیش از پیش زیاد شد تا آنجا که وی چون خطر وجود امام را در سامرّا، گسترش دایره نفوذ آن حضرت و زیادی یارانش را دید دستور داد تا آن‌ حضرت را به کوفه تبعید کنند.

محمد بن بلبل گوید: معتزّ به سعید حاجب دستور داد که ابو محمّد را به سمت کوفه ببر و در طول راه گردن او را بزن[۲۳]. ابو الهیثم نیز که از اصحاب حضرت امام حسن عسکری(ع) بود نامه‌ای به آن حضرت نوشته و در رابطه با دستور معتزّ درباره تبعید آن حضرت به کوفه سؤال کرده و در آن نامه نوشته بود: «خداوند مرا فدای شما کند. خبری به ما رسیده که ما را بسیار ناراحت و اندوهگین نموده است»، حضرت امام حسن عسکری(ع) در پاسخ او نوشتند: سه روز دیگر به شما فرج و گشایشی خواهد رسید، و بعد از سه روز معتزّ از خلافت خلع شده و به قتل رسید[۲۴].

رابطه میان حضرت امام عسکری(ع) و معتزّ چیزی جز همان جنگ و دشمنی قدیمی نبوده است که جز در زمان‌های بسیار کوتاه، از ابتدای سلطنت بنی عبّاس که پس از سقوط دولت اموی، خلافت را در دست گرفتند، همواره ادامه داشته است، حیله‌های هیأت حاکم و مراقبت دائم آنان از تحرّکات امام(ع) نیز گواه این مطلب است. این تنها بدین دلیل بود که خلفا از مقام والا و نقش فعّال ائمّه(ع) در میان امت، آگاهی داشته و برای بقای سلطنت و نظام خود از ائمّه اطهار(ع) بسیار هراسان بودند؛ سلطنتی که پایه‌های آن را با شمشیر و خون بر سرهای بریده فرزندان بیگناه و پرهیزکار امت اسلام بنا نموده بودند.

محمد بن علی سمری بر ما روایت می‌کند که امام حسن عسکری(ع) کشته‌ شدن معتزّ را برای ما این‌گونه پیشگویی کرده بود: «بر ابواحمد عبیدالله بن عبدالله داخل شدم و دیدم که در پیش روی او نامه حضرت امام حسن عسکری(ع) قرار دارد که در آن آمده است: من شکایت این طاغوت سرکش یعنی زبیری ـ زبیری لقب معتزّ بوده است ـ را به نزد خداوند متعال برده‌ام و [عذاب‌] خداوند متعال بعد از سه روز وی را خواهد گرفت. هنگامی که روز سوّم فرا رسید آن قضیه برای معتزّ پیش آمد و او به بدترین شکل به قتل رسید[۲۵].

ابن اثیر ماجرای قتل معتزّ را این‌گونه شرح داده است: «گروهی از ترکان بر معتزّ داخل شده، پای او را گرفته و او را به درب حجره کشاندند و با چماق به جان او افتاده، لباسش را پاره کردند، آنگاه او را در همان خانه در مقابل آفتاب نگاه داشتند به حدّی که وی از شدت گرمای آفتاب یک پا را بر زمین می‌گذاشت و پای دیگر را برمی‌داشت. در این هنگام یکی از آنها به صورت او سیلی می‌زد و او با دست خود از صورتش دفاع می‌کرد، سپس وی را داخل حجره کرده، ابن ابی الشّوارع [قاضی‌] و گروهی دیگر را حاضر کرده و آنها را بر خلع او شاهد گرفتند، همچنین صالح بن وصیف را شاهد گرفتند که به معتزّ و مادر و فرزندان و خواهرش امان داده‌اند، آنگاه معتزّ را به دست کسی سپردند تا او را شکنجه کند، سپس او را سه روز از غذا و آب منع نمودند تا آنجا که یک جرعه از آب چاه می‌خواست اما به او ندادند، سپس وی را داخل سردابی کرده، درب سرداب را بر وی بستند و در آنجا ماند تا مرد»[۲۶].

سبب خلع معتزّ از خلافت این بود که وی به دلیل ضعف مالی و خالی‌ بودن خزانه، حقوق ترکان را قطع کرد. آنها برای دریافت طلب خود تا پنجاه هزار دینار پایین آمدند. وی کسی را به نزد مادرش فرستاد تا پولی از او قرض بگیرد، اما مادر در پاسخ او گفت: من چیزی ندارم، اینجا بود که ترکان بر ضد وی توطئه کرده، او را به قتل رساندند.

این قصّه اشاره خوبی به ضعف حکومت عبّاسی و خارج شدن امر خلافت از دست خلیفه دارد، خزانه‌داران که مسئول حفظ اموال بودند هرگونه که دلخواهشان بود در بیت المال تصرّف کرده و در هیچ کاری از خلیفه اطاعت نمی‌کردند. این، پایان فضاحت‌بار زندگی معتزّ به دست اعوان و انصار و پاسبانان ترک تبارش بود[۲۷].

مهتدی عباسی (۲۵۵- ۲۵۶ هق)

وی محمد بن واثق بن معتصم، مادرش کنیزی امّ ولد به نام ورده بوده است. وی بعد از قتل برادرش معتزّ در سال ۲۵۵ ه. ق حکومت را به دست گرفت، البتّه هیچ‌کس قبل از آن‌که برادرش معتزّ حاضر شود که در برابر شهود به عجز خود از خلافت اعتراف کند، با وی بیعت نکرد. معتزّ دست خود را دراز کرد و با مهتدی بیعت نمود و سپس مهتدی به صدر مجلس رفت و با وی به‌عنوان خلافت بیعت شد[۲۸].

مهتدی عبّاسی به پارسایی و دوری از دنیا تظاهر می‌کرد و می‌خواست خود را پیرو روش عمر بن عبد العزیز نشان بدهد، اما این پارسایی تصنّعی را برای فریفتن عموم مردم در پیش گرفته بود. هدف وی از این کار این بود که در نزد مردم آبرو و اعتبار پیدا کند و مردم حساب او را از خلفای عبّاسی سابق که به لهو و لعب، رفاه‌طلبی، زیاده‌روی در کسب لذّت‌ها، شرب خمر و مشغول شدن به مجالس لهو مشهور بودند، جدا نمایند، مهتدی در جواب هاشم بن قاسم که علّت این زهد و پارسایی را در عین داشتن اموال و نعمت بسیار، از او پرسیده بود، گفت: درست گفتی. اما من در این باره فکر کردم که در بنی امیه کسی مانند عبد العزیز بود که از نظر زهد و پارسایی و بی‌اعتنایی به دنیا چنان بود که خبرش را خود بهتر می‌دانی. من نیز از سر همچشمی با بنی هاشم خود را به این حالت درآوردم[۲۹].

بنابراین انگیزه‌ای که در پشت این کار مهتدی بوده رضایت خداوند سبحان نبوده است، بلکه این‌روش برای این بوده که به خود رنگ تدین بدهد تا عامّه مردم را مطیع خود گردانده و نظر مردم را از بنی هاشم و در رأس آنها حضرت امام حسن عسکری(ع) برگرداند؛ چراکه بنی هاشم و در رأسشان حضرت امام حسن عسکری(ع) به تقوی، ورع، یاری کردن و همدردی با امت در شرایط سخت معروف بودند، پس اگر مهتدی نیت خیری در این کار داشت شایسته‌تر این بود که به روش خلیفه‌ای همچون امیر المؤمنین علی بن ابی طالب(ع) اقتدا نماید که [نه تنها] از نظر زهد و تقوی مشهور بوده، بلکه وی بود که بعد از پیامبر اکرم(ص) سنّت زهد را برای مسلمانان باقی گذاشت و برپا داشت، عمر بن عبد العزیز خود نیز، آنگاه که همنشینانش درباره پارساترین مردم بحث کرده و وی را پارساترین مردم خواندند پاسخ داد: نه، همانا پارساترین مردم علی بن ابی طالب است[۳۰].[۳۱]

سیاست مهتدی در برابر مخالفان‌

۱. خلیفه و فرماندهان سپاه: سیاست مهتدی در برابر ترکان کاملا آمیخته با احتیاط و ترس از انقلاب و شورش آنان بود وی بیم آن داشت که آنان کاری را که با متوکل و معتزّ کردند با وی نیز انجام دهند، به همین دلیل [پیش‌دستی کرده‌] دستور داد تا موسی و مفلح دو نفر از فرماندهان ترک سپاه را که دارای نفوذ بسیار و نقش مؤثری در جریان حوادث بودند به قتل برسانند. اما بکیال که از جانب مهتدی مأموریت قتل این دو نفر به او واگذار شده بود، موسی بن بغا را به قتل نرساند؛ چراکه فهمیده بود نقشه مهتدی محدود کردن نفوذ ترکان و کم و کوتاه کردن جایگاهی بود که آنان از آن بهره‌مند بودند، بکیال گفت: من از این عمل خوشحال نمی‌شوم؛ چراکه این عمل با همه ما انجام خواهد شد، پس با همدیگر نشسته و بر قتل مهتدی اجتماع کردند. بین ترکان و یاران خلیفه جنگ سختی درگرفت و در یک روز چهار هزار نفر از ترکان به قتل رسیده و آنقدر جنگ ادامه پیدا کرد تا اینکه سپاه خلیفه که از مغربی‌ها، فرغانی‌ها و أشروسنی‌ها[۳۲] تشکیل شده بود شکست خورده، خلیفه به دست ترکان اسیر شده و در سال ۲۵۶ ه. ق به قتل رسید[۳۳].

از مهمترین رویدادهای عصر مهتدی می‌توان به این‌رویدادها اشاره نمود:

  1. شورش اهل حمص به رهبری ابن عکار بر ضدّ محمد بن اسرائیل.
  2. تبعید مادر معتزّ و ابواحمد و اسماعیل دو پسر متوکل و پسر معتزّ توسط مهتدی از عراق به مکه و سپس برگرداندن آنها به عراق.
  3. آوردن گروهی از شیعیان همچون جعفر بن محمود به بغداد و دور کردن آنان از شهرهایشان.
  4. امان دادن مهتدی به مخالفان.
  5. جنگ بین عیسی بن شیخ ربعی و اما جور ترک حاکم دمشق و شکست عیسی[۳۴].

۲. مهتدی و اصحاب امام حسن عسکری(ع): شرایطی که حضرت امام حسن عسکری(ع) و اصحاب آن حضرت را در زمان مهتدی احاطه کرده بود از نظر سخت‌گیری، تبعید، کوچ دادن و قتل، بهتر از شرایط زمان معتزّ و متوکل و خلفای قبل از آنها نبود، بلکه سیاست مهتدی امتداد همان رویه عبّاسی در کنترل امام و شیعیان و خواص آن حضرت، آزار آنها، جاسوسی کردن درباره آنها، مصادره کردن اموال و پراکنده ساختن آنان بوده است.

حضرت امام حسن عسکری(ع) و شیعیان آن حضرت در زمان مهتدی، متحمّل ظلم و خشونت بسیاری گردیدند که می‌توان در خلال روایتی که احمد بن محمد نقل کرده است به گوشه‌ای از آن دست یافت. وی گوید: در زمانی که مهتدی شروع به قتل موالی کرده بود، نامه‌ای به امام حسن عسکری(ع) نوشتم که در آن آمده بود: مولای من، شکر خدایی را که خلیفه را از آزار تو به کار دیگری مشغول کرد، به من خبر رسیده است که خلیفه شما را نیز تهدید کرده و گفته است: «به خدا سوگند که آنان را از روی زمین بر خواهم داشت». حضرت امام حسن عسکری(ع) به خط خود در جواب وی نوشتند: «ذاک أقصر لعمره، وعد من یومک هذا خمسة أیام و یقتل فی الیوم السادس بعد هوان و استخفاف بموته».

عمر او کوتاهتر از این است که چنین کاری انجام بدهد. از روزی که نامه به دست تو می‌رسد پنج روز بشمار و بدان‌که وی در روز ششم با ذلّت و خواری کشته خواهد شد. و همان شد که حضرت امام حسن عسکری(ع) فرموده بودند و ما توضیح این مطلب را در بالا آوردیم[۳۵].

از جلوه‌های آزار و اذیت شیعه و مصادره املاک و اموال آنها روایتی است که عمر بن ابو مسلم نقل نموده. آنجا که گوید: مردی از اهل مصر به نام سیف بن لیث برای تظلم و دادخواهی درباره باغی که از آن او بوده و شفیع خادم آن را از وی غصب کرده، وی را از آن بیرون انداخته بود به دربار مهتدی در سامرا آمد، ما به او سفارش کردیم که نامه‌ای به حضرت امام حسن عسکری(ع) نوشته و از آن حضرت بخواهد کار او را تسهیل نماید، حضرت امام عسکری(ع) در پاسخ وی نوشتند: بر تو باکی نیست. باغ تو به تو باز خواهد گشت. به نزد سلطان نرو، بلکه همان وکیلی که اختیار باغ به دست اوست را ملاقات کن و او را از سلطان اعظم که الله پروردگار جهانیان است بترسان. وی وکیل را ملاقات کرده، وکیل به وی گفت: هنگامی که تو از مصر خارج شدی نامه‌ای به دست من رسید که تو را بطلبم و باغ را به تو بازگردانم، وی باغ را به حکم قاضی ابن ابی الشّوارع و شهادت شهود به او بازگرداند و مرد به رفتن نزد مهتدی محتاج نشد[۳۶]. می‌توان از خلال این‌روایت بر گستردگی پایگاه مردمی حضرت امام حسن عسکری(ع) و ارتباط آن حضرت با مردم و عمق پیوندهایی که آن حضرت را به آنان متصل می‌نمود به خوبی استدلال کرد. آن حضرت همواره در جستجوی نیازهای آنان بوده و به صورت مستقیم یا غیر مستقیم در برآوردن حاجات آنان همکاری و کمک می‌نموده است، همچنین می‌توان از این‌روایت به خوبی دریافت که بعضی از اصحاب آن حضرت در شهرهای مختلف روابطی با والیان و مدیران امور داشته و در عملکرد آنان تأثیرگذار بوده‌اند، اخبار شیعیان نیز همواره به صورت دست اوّل به آن حضرت می‌رسیده است، آن حضرت نیز سعی در دور کردن شیعیان از افتادن در دام‌های هیأت حاکم داشته است، همچنان‌که در قصّه سیف بن لیث مصری کاملا مشهود است.

۲. به زندان افتادن حضرت امام حسن عسکری(ع): مهتدی عبّاسی دریافت که از طریق تهدید و تبعید و مصادره اموال، نمی‌تواند فعالیت‌های امام(ع) و شیعیان و گسترش دامنه حرکت آنان را محدود کند؛ چراکه تعلیمات حضرت امام حسن عسکری(ع) و مراقبت دائم آن حضرت از شیعیانش اقدامات حکومت عبّاسی را خنثی می‌نمود. این بود که چاره‌ای جز به زندان انداختن حضرت امام(ع) و سخت گرفتن کار بر آن حضرت در زندان ندید، و صالح بن وصیف را به‌عنوان زندان‌بان آن حضرت گمارد؛ همان کسی که مهتدی، موسی بن بغای ترک را برای قتل وی مأمور کرده بود. از ابتدای دستگیری حضرت امام عسکری(ع) عبّاسیان به نزد صالح آمده و به او گفتند: کار را بر وی سخت بگیر و با او به هیچ وجه مدارا نکن. صالح به آنان گفت: من دیگرچه کاری می‌توانم انجام دهم؟ در حالی‌که دو نفر از بدترین کسانی که توانستم مأمور مراقبت از او نمودم. اما آن دو نفر در اثر مصاحبت با او از نظر عبادت و نماز و روزه به درجه بالایی رسیده‌اند. من به آنها گفتم: مگر در این مرد چه دیده‌اید؟ آنان به من پاسخ دادند: چه می‌گویی درباره مردی که روزها را روزه می‌گیرد و تمام شب را به قیام و نماز و عبادت به درگاه خداوند مشغول است؟ هیچگاه سخن نمی‌گوید و هیچ چیزی او را از ذکر و یاد خداوند غافل نمی‌کند. او کسی است که چون به او نگاه می‌کنیم همه اندام ما به لرزه درمی‌آید و ترسی به دل و جان ما می‌افتد که قادر به کنترل خود نیستیم، هنگامی که عبّاسیان این سخن را از صالح بن وصیف شنیدند با ناامیدی از نزد او بیرون رفتند[۳۷].

مهتدی همواره حضرت امام عسکری(ع) را به قتل تهدید می‌کرد. این خبر به یکی از اصحاب امام(ع) رسیده، در نامه‌ای به آن حضرت نوشت: سید و مولای من، شکر خدا را که او را از مشغول شدن به شما بازداشت و به من خبر رسیده است که او شما را تهدید به قتل می‌نماید. این در زمانی بود که مهتدی عبّاسی به فتنه موالی مشغول شده و قصد در ریشه‌کنی آنان داشت. اما در اینجا می‌بینیم امام(ع) جواب دقیقی می‌دهند که در آن، آینده مهتدی عبّاسی را پیش‌بینی می‌نمایند.

آن حضرت نوشتند: «ذَاكَ أَقْصَرُ لِعُمُرِهِ، عُدَّ مِنْ يَوْمِكَ هَذَا خَمْسَةَ أَيَّامٍ وَ يُقْتَلُ فِي الْيَوْمِ السَّادِسِ بَعْدَ هَوَانٍ وَ اسْتِخْفَافٍ يَمُرُّ بِهِ»؛ عمر او کوتاه‌تر از این است که چنین کاری انجام بدهد. از روزی که نامه به دست تو می‌رسد پنج روز بشمار و بدان‌که وی در روز ششم با ذلّت و خواری کشته خواهد شد[۳۸]. و چنان شد که امام فرموده بودند. سپاه مهتدی در آن جنگ شکست خورده و وی تنها به داخل شهر سامرا گریخته و به عموم مردم استغاثه می‌کرد و فریاد می‌زد: ای مسلمانان، من امیر المؤمنین هستم. بیایید و در دفاع از خلیفه خود بجنگید. اما کسی وی را اجابت نکرد[۳۹].

ابو هاشم جعفری گوید: من به همراه امام حسن عسکری(ع) در زندان مهتدی پسر واثق محبوس بودم. آن حضرت به من فرمودند: در همین شب خداوند عمر او را کوتاه خواهد کرد، هنگامی که صبح شد ترکان شوریده و مهتدی را کشته، معتمد را بر جای او نشاندند[۴۰].[۴۱]

معتمد پسر متوکل عباسی (۲۵۶- ۲۷۹ هق)

حضرت امام حسن عسکری(ع) بعد از معتزّ و مهتدی با معتمد عباسی معاصر بوده است؛ خلیفه‌ای که در لهو و لعب و لذّات غوطه‌ور شده و اصلا به فکر مردم و رعیت نبوده است. به همین خاطر مردم او را ناخوش داشته و برادرش طلحه را دوست می‌داشتند[۴۲].

معتمد نیز بسیار ضعیف بوده و تحت تأثیر ترکانی که اداره امور حکومت به دست آنان بوده، خلفا و امرا را تغییر می‌دادند عمل می‌کرده است. معتمد ضعف خود را در این چند بیت به تصویر کشیده است: «آیا از عجایب نیست که شخصی مثل من کمترین چیزها هم برایش دست نیافتنی باشد» «همه دنیا به نام او روزی بخورند و او از همه آن اموال هیچ چیز در دست‌ نداشته باشد» «همه اموال به سمت او برده شود اما قسمتی از آنچه به سمت او برده می‌شود به دستش نرسد»[۴۳].

دورانی که حضرت امام حسن عسکری(ع) در عهد معتمد به سرآوردند تقریبا پنج سال به طول انجامید. این مدت از ابتدای خلافت معتمد در سال ۲۵۶ ه. ق آغاز شده و تا زمان شهادت حضرت امام حسن عسکری(ع) در سال ۲۶۰ ه. ق امتداد یافته است، وضعیت کلی جامعه در این دوره به صورتی کاملا پریشان درآمده بوده است. نخست به خاطر سیطره پیدا کردن ترکان بر حکومت و در درجه دوّم به خاطر به وقوع پیوستن حوادث مختلف از قبیل حرکت‌های ضد حکومت در شهرهای مختلف کشور اسلام و سپس به واسطه مبارزه و فشاری که حکومت بر شیعیان و حضرت امام حسن عسکری(ع) وارد می‌آورد و از آنها شدیدا مراقبت می‌نمود.

مهمترین رویدادهایی که در دوران معتمد به وقوع پیوست از این قرار است:

قیام زنگیان‌

قیام زنگیان که عرب‌ها آنان را زنج می‌نامیدند مهمترین حادثه‌ای بود که آثار سوئی از خود به جا گذاشت. حرکت زنگیان همراه با قتل، غارت، چپاول‌ و آتش‌سوزی بود که اوضاع اقتصادی و اجتماعی را در بسیاری از شهرها که رهبر این حرکت «صاحب الزّنج» بر آنها مسلط شده بود به اضطراب کشانیده بود، قیام زنگیان از بصره آغاز شده و تا آبادان و اهواز و شهرهای دیگر امتداد پیدا کرده بود.

نابود کردن این حرکت برای دولت عباسی هزینه بسیاری دربرداشت، به علاوه اینکه صاحب الزّنج بسیاری از لشکریان دولت عباسی را در چندین معرکه شکست داد. اما دست آخر، حکومت عباسی توانست آنان را سرکوب نماید[۴۴].

صاحب الزّنج که علی بن محمد نام داشت ادّعا کرده بود که منسوب به حضرت امام علی(ع) می‌باشد، اما حضرت امام حسن عسکری(ع) ادّعای او را تکذیب نموده است، از محمد بن صالح خثعمی روایت شده است که گفت: به حضرت امام حسن عسکری(ع) نامه‌ای نوشته و از مسائلی سؤال کردم و می‌خواستم در رابطه با صاحب الزّنج که در بصره قیام نموده بود نیز از آن حضرت سؤال کنم... آن حضرت در پاسخ مرقوم داشتند: صاحب الزّنج از ما اهل بیت نیست[۴۵].

این عبارت حضرت امام حسن عسکری(ع) به روشنی بر عدم مشروعیت قیام صاحب الزّنج و عدم ارتباط آن با خط اهل بیت(ع) دلالت می‌کند و اینکه وی شخصی دور از تقید به اصول اسلام بوده است[۴۶].

حرکت ابن صوفی علوی‌

در سرزمین مصر نیز شخصی به نام ابراهیم بن محمد که به ابن صوفی معروف بود قیام کرده و شهر أشنا را تحت اشغال خویش درآورد[۴۷]. میان سپاهیان ابن صوفی و سپاهیان دولت عباسی به فرماندهی ابن طولون جنگ‌های بسیاری درگرفت که به مبارزه و کشتار شدیدی انجامید، و از مردان ابن صوفی بسیاری در این جنگ‌ها کشته شده، ابن صوفی عقب‌نشینی کرد.

سپس در سال ۲۵۹ هجری جنگ دیگری میان سپاه ابن صوفی و ابن طولون درگرفت که باز ابن صوفی در این جنگ شکست خورده به شهر فرار کرد، اما وی را گرفته و به مصر به نزد ابن طولون فرستادند[۴۸].[۴۹]

قیام علی بن زید در کوفه ‌

حرکت علی بن زید در سال ۲۵۶ هجری در کوفه آغاز شد و بر آن شهر مسلط گردید، وی نماینده خلیفه را از آن شهر برکنار کرده خود در آن شهر مستقرّ گردید. معتمد شخصی به نام شاه بن مکیال را با سپاهی انبوه به سمت او فرستاد. آنها با یکدیگر روبه‌رو شده و جنگ سختی درگرفت. در این جنگ شاه شکست خورده، عدّه زیادی از یارانش کشته شده، اما خود سالم مانده و فرار کرد. سپس معتمد فرمانده ترکی به نام کیجور ترک را به جنگ علی بن زید فرستاد، در ابتدا کیجور نامه‌ای به علی بن زید فرستاده، وی را به طاعت خویش خوانده و به او امان داد. علی بن زید برای او شرایطی معین کرد که کیجور آن شرایط را نپذیرفت و کار به جنگ کشید. علی بن زید از کوفه خارج‌ شده و در منطقه قادسیه اردو زد. خبر به کیجور رسیده، وی نیز به آن منطقه شتافته و جنگ درگرفت. در این جنگ علی بن زید شکست خورده و گروهی از یارانش کشته شدند[۵۰].

در زمان معتمد حوادث دیگری نیز روی داد. مانند مستولی شدن حسن بن زید علوی بر گرگان و کشتن بسیاری از لشکریان حکومت مرکزی و به غنیمت گرفتن آنچه را که لشکریان داشتند توسّط اصحاب حسن بن زید.

همچنین مساور خارجی و شخصی به نام طوق از بنی زهیر که او نیز از خوارج بود، سر به قیام برداشتند. حسن بن ایوب بن احمد عدوی به جنگ با آنان رفته، آنان را شکست داده، سر مساور را برید و به سامرا فرستاد[۵۱].

این حرکت‌ها که‌همه‌اش بر ضدّ دولت عباسی بود به واسطه عدم مشروعیت این دولت و دوری خلفا و فرماندارانشان از اصول حنیف دین اسلام، مدت زمانی بسیار طولانی بعد از عصر حضرت امام حسن عسکری(ع) نیز ادامه یافت تا آن‌که در سال ۶۵۶ بغداد به دست مغولان سقوط کرد[۵۲].

معتمد و امام عسکری(ع) ‌

معتمد سعی بسیاری در خلاص شدن از دست حضرت امام حسن عسکری(ع) داشت. وی در برخورد با ائمّه معصوم به همان راهی می‌رفت که خلفای اموی و عباسی پیش از وی می‌رفتند. اما به زودی موضع او در قبال حضرت امام حسن عسکری(ع) به ظاهر تغییر کرده و پس از اینکه به قصد از بین بردن حضرت امام حسن عسکری(ع)، آن حضرت را به کنار درندگان‌ انداخت ـ همان عملی که متوکل نیز مانند آن را با پدرش حضرت امام هادی(ع) انجام داده بود ـ به عذرخواهی از آن حضرت و مدارا با ایشان پرداخت، جریان از این قرار بود که وی حضرت امام حسن عسکری را به یحیی بن قتیبه سپرد که همواره آن حضرت را تحت فشار قرار می‌داد، وی نیز آن حضرت را در محل نگهداری گروهی از درندگان انداخت به این گمان که آنها به زودی حضرت امام حسن عسکری(ع) را خواهند خورد، البته باید دانست که پیش از آن، زن یحیی وی را از آزار رساندن به امام عسکری(ع) بر حذر داشته و به او گفته بود: «از خدا بترس، که من بر تو از او بیمناکم».

روایت شده است که یحیی بن قتیبه بعد از سه روز به همراه مربّی شیران به محل نگهداری درندگان آمد، اما دید که آن حضرت مشغول نماز بوده و شیران در اطراف آن حضرت هستند. در این هنگام مربّی شیرها وارد محل نگهداری آنان شد، اما شیرها بر سر او ریخته و او را خوردند. یحیی به نزد خلیفه معتمد رفته و او را به این امر آگاه کرد. معتمد بر حضرت امام عسکری(ع) داخل شده و از آن حضرت عذرخواهی نموده و به نزد آن حضرت تضرّع نمود...[۵۳].

اما معتمد سختگیری بر امام حسن عسکری(ع) را بعد از آن نیز ادامه داد تا جایی که وی را در زندان علی بن جرین انداخته و همواره درباره آن حضرت از وی سؤال می‌کرد. اما زندانبان در پاسخ وی می‌گفت: وی روزها روزه‌دارد و شب‌ها به نماز و عبادت مشغول است[۵۴].

ابن صبّاغ مالکی گوید: ابوهاشم داوود بن قاسم جعفری گوید: من در حبسی که در منطقه جوشق بود با حسن بن محمد عتیقی و محمد بن ابراهیم‌ عمری و پنج یا شش تن از شیعیان زندانی بودیم که ناگاه حضرت امام حسن عسکری(ع) و برادرش جعفر به همان زندان آورده شدند. ما ترسیدیم مبادا به حضرت امام عسکری(ع) آسیبی برسد. متصدّی آن زندان صالح بن وصیف حاجب بود و مردی جمحی نیز با ما در همان حبس بود.

حضرت امام حسن عسکری(ع) رو به ما کرده و آهسته به ما فرمودند: اگر این مرد در میان شما نبود به شما خبر می‌دادم که شما کی آزاد خواهید شد، و این مرد که می‌بینی نامه‌ای به خلیفه نوشته و در آن نامه وی را به آنچه شما می‌گویید خبر داده است.

اکنون آن نامه را در لباس خود مخفی کرده، درصدد است تا راهی بیابد و آن را به خلیفه برساند و شما متوجّه نشوید، پس از شرّ او بر حذر باشید.

ابو هاشم گوید: ما که دیگر توان خودداری نداشتیم همگی بر آن مرد حمله آورده او را تفتیش نموده، نامه را در بین لباس او مخفی شده یافتیم و دیدیم که وی در آن نامه از ما به کمال بدی یاد کرده است. ما نامه را از وی گرفته و وی را از این کار بر حذر داشتیم، حضرت امام حسن عسکری(ع) در زندان همواره روزه‌دار بود. هنگامی که آن حضرت افطار می‌کرد ما نیز با او افطار کرده و به همراه او و از غذای او که غلامش هر روز در جعبه سر به مهری برایش می‌آورد می‌خوردیم.

ابو هاشم گوید: من نیز با او روزه می‌گرفتم. اما یکی از روزها در اثر گرفتن روزه ضعف بر من غلبه کرد، به غلام خود دستور دادم تا برای من کلوچه‌ای بیاورد. من به مکانی خلوت در زندان رفته و آن کلوچه را خورده و آب نوشیدم، سپس به کنار جماعت برگشته و کسی متوجّه من نشد، هنگامی که حضرت امام حسن عسکری(ع) مرا دیدند تبسم فرموده و گفتند: «افطار کردی؟» من خجالت کشیدم، آن حضرت فرمودند: ابو هاشم، گناهی بر تو نیست.

هنگامی که دیدی از روزه گرفتن ضعیف شده‌ای و خواستی خود را تقویت کنی گوشت بخور؛ چراکه کلوچه قوّه چندانی ندارد. سپس آن حضرت به من فرمودند: تو را سوگند می‌دهم که سه روز از گرفتن روزه خودداری کنی؛ چراکه وقتی بنیه انسان در اثر روزه گرفتن تحلیل می‌رود پس از سه روز تقویت شده و به حال اوّل باز می‌گردد.

ابو هاشم گوید: مدت زیادی از بودن حضرت امام عسکری(ع) در زندان نگذشته بود که در سامرا خشکسالی شدیدی واقع شد و خلیفه «معتمد علی الله» پسر متوکل دستور داد تا مردم برای استسقا یعنی طلب باران از شهر خارج شوند. آنان سه روز از شهر خارج شده و طلب باران نموده دعا کردند اما بارانی نبارید، در روز چهارم جاثلیق که رهبر مسیحیان بود به صحرا رفت و نصاری و راهبان به همراه او وارد شدند و در میان آنها راهبی بود که هرگاه دست به آسمان برمی‌داشت باران از آسمان می‌بارید.

آنان در دوّمین روز نیز به همین ترتیب به صحرا رفته و مانند روز اوّل دست به دعا برداشتند. باران از آسمان بارید و آنها کاملا سیراب شده و از آب استفاده کردند و بازگشتند، مردم از این مسأله تعجّب کرده و شک در دل بعضی از آنها افتاد و خیلی از آنها به دین مسیحیت مشتاق شدند. این مسأله بر خلیفه سخت آمد. به صالح بن وصیف دستور داد که حضرت امام حسن عسکری(ع) را از زندان خارج کن و او را به نزد من بیاور.

هنگامی که حضرت عسکری(ع) بر خلیفه وارد شد خلیفه به او گفت: امت محمد را از این مصیبتی که بر او وارد شده است دریاب، حضرت امام عسکری(ع) فرمود: «بگذار تا آنها فردا سوّمین بار خارج شوند» خلیفه گفت: مردم به اندازه کافی از آب استفاده کرده‌اند، پس دیگر فایده خارج شدن آنان چیست؟ آن حضرت فرمودند: تا شک را از مردم زایل کنم و آنان را از این ورطه‌ای که عقل‌های ضعیف را فاسد کرده است بیرون آورم.

خلیفه به جاثلیق و راهبان دستور داد تا اینکه در روز سوّم نیز به عادت روزهای گذشته برای طلب باران خارج شوند، مردم نیز به همراه آنان خارج شوند، نصاری خارج شده و حضرت امام حسن عسکری(ع) با جمعیت بسیاری به همراه آنان رفتند. نصاری طبق عادت طلب باران خود ایستاده و آن راهب دست به آسمان برداشت. مسیحیان و سایر راهبان نیز دست به آسمان برداشتند. در این هنگام ابر در آسمان پیدا شده و باران بارید.

در این هنگام حضرت امام عسکری(ع) دستور داد تا دست آن راهب را بگیرند و آنچه در دست اوست خارج کنند. ناگاه دیدند که در میان انگشتان او استخوانی از آدمیزاد وجود دارد، امام عسکری(ع) آن استخوان را گرفته و در پارچه‌ای پیچیدند و به او گفتند: حال طلب باران کن. ناگاه ابرها کنار رفته و آفتاب تابیدن گرفت. مردم از این قضیه متعجّب شدند و خلیفه به آن حضرت عرضه داشت: ای ابو محمد، سرّ این کار چه بوده است؟!

آن حضرت فرمود: این استخوان یکی از پیامبران خداوند عزّ و جلّ است که ایشان با به‌کارگیری بعضی از فنون انبیا آن را پیدا کرده‌اند، و هیچ وقت استخوان پیامبری در زیر آسمان برهنه نمی‌شود مگر اینکه از آسمان باران می‌بارد. آنان از کلام امام عسکری(ع) خشنود شده و استخوان را امتحان کردند و آن را همان‌گونه که آن حضرت فرموده بود یافتند.

حضرت امام حسن عسکری(ع) پس از این ماجرا در حالی‌که مردم را از آن شبهه نجات داده بودند به خانه خود در سامرا رفتند و خلیفه و مسلمانان همه از این قضیه خشنود شدند. امام حسن عسکری(ع) با خلیفه در رابطه با آزاد کردن یارانش که با او در زندان بودند صحبت کرد و خلیفه آنان را نیز آزاد نمود. حضرت امام عسکری(ع) از آن پس در خانه خود در سامرا با عزّت و احترام زندگی می‌کرد و صله‌ها و انعام خلیفه دائما در منزل آن حضرت به دستش می‌رسید تا اینکه آن حضرت دار فانی را وداع گفت که خداوند او را به رحمت بیکران خود غرقه گرداند[۵۵].[۵۶]

معتمد و موضع او در برابر شیعه‌

عملیات سرکوبگرانه‌ای که حکومت عباسی مدت‌ها بود در برابر شیعه به آن توسل می‌جست در زمان معتمد عباسی تغییر نکرده، بلکه عصر معتمد امتداد همان سیاست دیرین بوده که خلفای عباسی آن را از یکدیگر به میراث برده بودند. آنان در برابر ائمّه اطهار و شیعیانشان این سیاست را به قویترین شکل پیاده می‌کردند؛ چراکه خلفا از تحول اوضاع به نفع ائمّه و اتباع آنان و گسترش فعالیت سیاسی ایشان که خود نشانه تغییر اوضاع بر ضدّ حکومت وقت بود، همچنین از روی آوردن مردم به شکل گسترده به حضرت امام(ع) که در نتیجه ممکن بود به اتّخاذ موضع جهادی توسّط امام در برابر خلیفه و سلطنت او منجرّ گردد سخت وحشت داشتند.

در زمان معتمد نیز روش‌های حکومت در برابر شیعه چیزی جز همان روش‌های عصرهای گذشته نبوده است که عبارتند از:

  1. مراقبت و زیر نظر گرفتن تحرّکات اصحاب امام(ع) و پیروان او.
  2. زندان که برای محدود کردن فعالیت اصحاب امام به کار می‌رفت.
  3. قتل که حکومت هنگامی که از روش‌های دیگر در برابر شیعه نتیجه نمی‌گرفت و یا احساس می‌کرد فعالیت آنها رو به رشد و تزاید نهاده است دست به قتل شخصیت‌های بارز و نزدیکان امام(ع) می‌زد[۵۷].

فرزندان امام حسن عسکری(ع) ‌

مشهور بین شیعه امامیه این است که امام حسن عسکری(ع) به جز امام محمد مهدی منتظر(ع) هیچ فرزند دیگری نداشته است، دلیل این مطلب آن است که شیخ مفید به آن اشاره نموده است[۵۸]. آنجا که می‌گوید: امام حسن بن علی عسکری، پس برای او فرزندی به جز صاحب الزّمان نبوده و جز آن حضرت هیچ فرزندی ظاهر یا باطن از خود به جا نگذاشته است[۵۹].

ابن شهر آشوب نیز همین قول را پذیرفته و گفته است: و فرزند امام حسن عسکری(ع) قائم بوده و غیر از او فرزندی نداشته است[۶۰].

صاحبان منابع تاریخی مانند طبری[۶۱] و مسعودی[۶۲] و غیر از این دو هیچ یک اشاره‌ای به فرزندی غیر از امام منتظر(ع) نکرده‌اند و وی همان پسری است که در نیمه شعبان سال ۲۵۵ هجری به دنیا آمده است[۶۳].

نیازهای دوره حضرت امام عسکری(ع)‌

روایات نبوی به تبعیت از قرآن کریم به صورت متواتر بر جاودانگی رسالت اسلام و پیروز شدن آن بر همه رسالت‌های دیگر دلالت دارد، و اینکه این امر منقضی نخواهد شد مگر اینکه دوازده خلیفه به عدد نقبای بنی اسرائیل که همه آنها از قریش باشند بیایند و بروند[۶۴].

این تعبیر از پیامبر اکرم(ص) وارد شده است که به روایت عبدالله بن مسعود فرموده است: «الْأَئِمَّةُ مِنْ بَعْدِي اثْنَا عَشَرَ كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ» امامان بعد از من دوازده تن هستند که همه از قریش می‌باشند[۶۵].

از ابو سعید خدری نیز روایت شده است که گفت: پیامبر اکرم(ص) نماز اوّل را برای ما خواندند، سپس به ما روکرده و فرمودند: ای گروه اصحاب من، بدانید که همانا مثل اهل بیت من در میان شما مثل سفینه نوح و باب حطّه در بنی اسرائیل می‌باشد. پس بعد از من به اهل بیت من و ائمه هدایتگر از ذریه من چنگ زنید که در این صورت هرگز گمراه نخواهید گردید. به آن حضرت عرض شد: ای رسول خدا ائمّه بعد از شما چند تن هستند؟

آن حضرت فرمودند: آنها دوازده تن از اهل بیت من می‌باشند[۶۶]. گذشته از کتبی که اختصاصا در موضوع امامت نوشته شده است، کتاب‌هایی که تحت عنوان صحیح و مسند نیز نوشته شده کاشف از میزان اهمیت این جایگاه حسّاس و مهم در نصوص کتاب و سنّت و سیره مسلمانان است، تا آنجا که گروهی از مردم پیدا شده و برای تصرّف این جایگاه به جان یکدیگر افتاده‌اند که نه از نظر قرآن و نه از نظر سنّت پیامبر اکرم شایستگی احراز این جایگاه را نداشته‌اند. آنان این جایگاه رفیع را جز به بهانه‌ای سست‌تر از خانه و تار عنکبوت تصرّف نکرده‌اند و آن دلیل سست این است که اگر آنان برای گرفتن زمام امور مبادرت و عجله نکرده بودند امت اسلام متفرّق شده و بدون رهبر نابود می‌گردید، آنان این عجله و سرعت عمل را برای پوشانیدن لباس مشروعیت بر تصرّف غاصبانه خود در حکومت و به دست گرفتن زمام امور بعد از پیامبر اکرم دلیل قرار داده‌اند.

این خط که حکومت را تصرّف نمود با این عنوان که نبوّت و خلافت یکجا جمع نمی‌شوند. برنامه‌ریزی بلندمدتی برای خود انجام داد، استدلال آنها این بود که: اگر نبوّت در خاندان بنی هاشم قرار داده شد، سزاوار نیست که امامت نیز در میان آنان باشد، در حالی‌که نصوص و روایات پیغمبر اکرم کاملا بر این نکته تأکید دارد که امامت پس از پیامبر در اهل بیت آن حضرت بوده و آنان همچون کشتی نوح و باب حطّه بوده و هم آنان امان امت از غرق شدن و گمراهی می‌باشند.

اما همین استدلال پوچ و برنامه‌ریزی درازمدت خط حاکم توانست اقدام آنان، در جهت کنار گذاشتن سیاسی اهل بیت(ع) از مقامی که برای آنان تعیین شده بود را به پیروزی برساند. سپس خط حاکم دست به اقدام دیگری زده و نگارش و تدوین احادیث را ممنوع اعلام کرد تا بدین وسیله نگذارد احادیث‌ پیامبر اکرم(ص) که بسیاری از آنها مربوط به اهل بیت(ع) و جایگاه آنان به عنوان پیشرو و پیشوا بعد از رسول خدا(ص) می‌باشد در میان مردم پخش گردد و این اقدام، زمینه‌ساز اقدامات آتی آنان در جهت سلب مرجعیت دینی و فکری از اهل بیت(ع) بود.

اما علی‌رغم همه اقداماتی که برای کنار گذاشتن سیاسی و اسقاط مرجعیت دینی که پیامبر اکرم(ص) به تصریح قرآن کریم برای اهل بیت قرار داده بود، شایستگی اهل بیت(ع) و اهلیت آنها برای رهبری مسلمانان و خصوصیات ویژه‌ای که در آن بزرگواران بود به همراه مبارزه اصولی آنان با تصرف‌کنندگان قدرت پس از مبارزه‌ای طولانی، منجر به بازگشت اقتدار فکری و دینی به ساحت اسلام گردید.

امامت زود هنگام دو امام بزرگوار حضرت امام جواد و حضرت امام هادی(ع) دلیلی محسوس و بسیار قاطع و قوی بر شایستگی علمی اهل بیت برای پیشوایی و رهبری امت به سمت ساحل سعادت بود که قرآن کریم به آن بشارت داده و روایات صریح سنّت نبوی آن را تأکید کرده است؛ آنجا که به صراحت از مهدی سخن به میان می‌آورد که از اهل بیت رسالت بوده و زمین را پس از پر شدن از ظلم و جور، پر از عدل و داد می‌کند.

شکست همه اقدامات امویان و عبّاسیان برای ساقط کردن ائمّه اهل بیت(ع) و پرده کشیدن بر شخصیت‌های درخشان آنان، باعث شد که مأمون عبّاسی سیاست گذشتگان خود را تغییر دهد تا بدین وسیله بتواند اهل بیت(ع) را از نزدیک زیر نظر بگیرد. وی تظاهر به احترام آنان می‌نمود، اما در باطن کینه آنان را در سینه داشت.

سیاست وی همان سیاستی بود که بعضی از خلفای بعدی نیز مانند معتصم و متوکل و خلفای پس از او تا معتمد عبّاسی از آن تبعیت نمودند. سیاست احترام گذاشتن به امام در ظاهر امر اما مراقبت شدید از او و زیر نظر داشتن همه فعالیت‌هایش، محبوس کردن وی در مرکز خلافت، ممنوعیت سفر و دستگیر کردن هرکس که با او ارتباط دارد و از اتباع او می‌باشد دارای دلالت عمیقی بوده است که مأمون، متوکل و خلفای دیگر هرکدام به نوبه خود گوشه‌ای از آن را بیان کرده‌اند. متوکل گفته است: وای بر شما، امر ابن الرّضا مرا بیچاره کرده است، و این زمانی بود که همه اقدامات وی برای ساقط کردن حضرت امام هادی(ع) با شکست مواجه شده بود.

تلاش‌های مأمون نیز بی‌فایده بود؛ چراکه نمی‌توانست شخصیت درخشان امام رضا(ع) را کمرنگ نماید و همه اقداماتش وی را از اهداف شومش دورتر می‌نمود، چنان‌که همه تلاش‌های معتصم و متوکل نیز بیهوده بود، دلیل این مطلب هم این است که معتصم امام جواد(ع) را در عنفوان جوانی که سن شریفش از بیست و پنج سال تجاوز نمی‌کرد به شهادت رساند.

همچنین است ترور امام هادی(ع) به دست معتزّ عبّاسی،؛ چراکه متوکل علی‌رغم اقدامات متعدّد برای ترور حضرت امام هادی(ع) در ترور آن حضرت موفّق نبوده است. و هنگامی که زمان امامت فرزندش امام حسن عسکری(ع) رسیده و آن حضرت در بیست و دوّمین سال زندگی مبارک خود امامت را به دست گرفت نیز در سیاست عبّاسیان هیچ تغییری حاصل نشده بود، چنان‌که در شرایط محیطی آن حضرت نیز هیچ چیزی تغییر نکرده بود.

می‌دانیم که از زمان شهادت حضرت امام حسین(ع) در زمان هیچ یک از این خلفا اقدام مستقیمی از سوی اهل بیت(ع) برای قیام بر علیه خلفا انجام نشده بود. پس این همه ترس و وحشت از اهل بیت(ع) برای چه بوده و چرا آنان تا این اندازه در کشتن آنان تسریع می‌نمودند؟

حضرت امام حسن عسکری(ع) در ضمن حدیثی سرّ این مطلب را بیان می‌کند: بنی امیه و بنی عبّاس به دو دلیل شمشیر در میان ما آل پیامبر گذاشتند: یکی از آن دو دلیل اینکه آنان می‌دانستند حقّی در خلافت ندارند، و می‌ترسیدند ما ادّعای خلافت کنیم و ناگهان حق به حقدار برسد. دوّمین دلیل اینکه آنان از اخبار متواتر، دانسته بودند که از بین رفتن حکومت جابران و ظالمان، به دست قائمی از ما اهل بیت به وقوع خواهد پیوست. آنان شک نداشتند که جزو گروه جابران و ستمگران هستند. به همین دلیل بود که سعی کردند اهل بیت رسول خدا(ص) را بکشند و به طمع اینکه نگذارند آن قائم(ع) به دنیا بیاید یا اگر به دنیا آمده کشته شود، نسل پیغمبر اکرم(ص) را قطع کنند. اما خداوند متعال نخواست تا امر آن قائم برای هیچ کدام از این خلفای ستمگر آشکار شود، بلکه اراده کرد تا نور خود را کامل کند، اگرچه کافران نپسندند[۶۷].

مقدمه‌چینی پیامبر اکرم(ص) به تبعیت از قرآن کریم در رابطه با قضیه مصلح جهانی اسلام و تصریح آن حضرت به اینکه آن مصلح جهانی از فرزندزادگان حضرت رسول اکرم(ص) از فرزندان فاطمه و علی به دنیا خواهد آمد و اینکه او نهمین فرزند از فرزندان حسین شهید(ع) می‌باشد یک ضرورت بود که اعتقادات اسلامی آن را بر پیامبر اکرم(ص) واجب می‌کرد.؛ چراکه مصلح جهانی، در سیاهترین و ظالمانه‌ترین شرایطی که بر امت اسلام می‌گذشت، نقطه تابش نور امید و تنها امیدواری بزرگ آنان بود. شرایطی که پس از وفات پیامبر اکرم(ص) مسلمانان را دربر گرفت این اخبار و روایات پیش از موعد را تأیید نمود.

این مقدمه‌چینی وسیع پیامبر در رابطه با حتمیت ظهور، ولادت، غیبت، ظهور، علایم ظهور، عدل و حکومت اسلامی نمونه‌ای که حضرت مهدی(ع) آن را برپا خواهد ساخت، در طی روایات فراوانی از پیامبر اکرم(ص) نقل شده که تعداد آن روایات، در نزد شیعه و اهل سنّت به بیش از پانصد روایت می‌رسد. ائمّه و پیشوایان از اهل بیت(ع) نیز در طول دو قرنی که میان وفات پیغمبر اکرم و غیبت حضرت مهدی(ع) طول کشیده است بنا به روش جد بزرگوار خود، پیامبر اکرم(ص) عمل کرده و همواره در جهت تأکید بر این اصل و تأیید و تثبیت آن در دل و جان مردم تلاش کرده و این اعتقاد را گذشته از شیعیان و موالیان و پیروان اهل بیت(ع)، حتی در میان سایر مسلمانان نیز به‌عنوان یکی از عقاید حتمی درآوردند. اعتقاد به این اصل، همچون میدانی آکنده از مین، ظالمان را با خطر مرگ و نیستی مواجه ساخته بود که قادر بود آنها و خط انحرافی آنها را از میان بردارد؛ چراکه این اصل، منبع پرتوافشانی نور امید و هدایت برای همه مسلمانان بوده، باعث ترس و وحشت ظالمانی بود که به ناحق برگرده مسلمانان سوار شده بودند، تا آنجا که اگر اهل بیت(ع) جز تأکید بر این اصل اعتقادی، هیچ کار دیگری انجام نمی‌دادند و از نظر سیاسی هیچ تحرکی بر ضد حاکمان ستمگر نمی‌کردند، اعتقاد به همین اصل و ترویج آن، در نظر حاکمان برای از میان برداشتن آنان کافی بود؛ چراکه اعتقاد به این اصل و شیوع آن در میان مردم خواب را از چشمان آنان گرفته بود. اما از دیگر سوی حاکمان مجبور بودند تا افکار عمومی دنیای اسلام را نیز رعایت کنند و این مسأله مانع از آن بود تا آنچه را که در دل داشته و در سر می‌پروراندند به موقع اجرا درآورده، به برنامه‌ریزی آشکار علیه اهل بیت(ع) بپردازند، و این همان اراده خداوند است که بالاتر از اراده آنان است. البته آنان در عین حال از توطئه‌های پنهان برای توجیه کشتن و از میان برداشتن هریک از امامان اهل بیت پیامبر اکرم(ص) فروگذار نمی‌کردند.

آنان درباره حضرت امام حسین(ع) این‌گونه شایع کردند که از دین جد خود خارج شده است و قتلش واجب است، در حالی‌که او کسی بود که می‌خواست امت جد خود را اصلاح نماید. حضرت امام کاظم(ع) و امامان پیش از آن حضرت نیز همواره متهم بودند که برای قیام بر علیه حکومت مرکزی برنامه‌ریزی کرده و طرفدارانشان از اطراف و اکناف مملکت اسلامی برای آنها پول می‌آورند.

درباره حضرت امام رضا و امام جواد(ع) نیز علی‌رغم اینکه مأمون می‌دانست در ترور حضرت امام رضا(ع) متهم اصلی است و معتصم هم دختر مأمون را برای ارتکاب جنایت ترور حضرت امام جواد(ع) مأمور کرد، و این مطلب از چشم امت اسلام به دور نخواهد ماند اما این دو امام بزرگوار به شکلی بسیار حیله‌گرانه و پلید به دست این دو تن به شهادت رسیدند.

در عین حال پیامبر اکرم(ص) آرزوهایی برای آینده امت اسلامی داشتند؛ امتی که به تقدیر الهی می‌بایست امتی شاهد و میانه باشد که عقب‌ماندگان خود را به حد او برسانند و پیشی‌گرفتگان بازگردند تا به اصول و معیارهای آن رسیده، در نتیجه پرچم «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ» در چهار گوشه زمین برافراشته شده، دین حق علی‌رغم اکراه کافران بر همه ادیان پیروز و مسلط گردد، به همین دلیل، مسأله اسلامی انتظار حضرت امام مهدی(ع) و اعتقاد به وجود و ظهور آن حضرت و اصلاح امور جهان به دست آن بزرگوار را به گونه‌ای مطرح کردند که به‌عنوان یک نقطه اساسی در اعتقادات اسلامی مطرح شده و به عنوان یکی از اصول تغییرناپذیر دین اسلام معرّفی شود.

اهل بیت(ع) برای به پا داشتن این اصل قرآنی که رسول اکرم(ص) مبین آن بوده و اهل بیت آن حضرت بر آن اعتماد کرده و چون یک خط‌مشی اصولی و کلی سعی در تثبیت آن در دل و جان مسلمانان داشتند، از هیچ کوششی فروگذار نکردند.

شاهد این مطلب کتاب‌هایی است که دانشمندان در رابطه با «ملاحم» یعنی اخبار غیبی مربوط به زمان غیبت و ظهور حضرت امام زمان(ع)، به نحو قابل توجّهی در قرن اوّل و دوّم هجری تألیف کرده‌اند.

نام حضرت امام مهدی(ع) بیش از دو قرن قبل از ولادتش در فرهنگ اسلامی می‌درخشیده، راویان اخبار، اهداف، ویژگی‌ها، نسب و هرچه را که رابطه‌ای با انقلاب اسلامی آن حضرت داشته است نقل می‌نمودند.

این تبلیغات به مدت دو قرن و نیم ادامه داشته و مسلمانان همواره این اخبار و روایات را شنیده و متون این‌روایات را نسل به نسل برای یکدیگر نقل کرده، گاه حتّی این‌روایات را به صورت مستقل جمع‌آوری و تألیف نموده‌اند.

واقعیت این است که در عصر امام باقر و صادق(ع) و امامان پس از آنها به تأکید بر مسأله امام مهدی(ع) اهمیت ویژه‌ای داده شده است. هنگامی که روایات امام صادق(ع) را که درباره حضرت مهدی(ع) صادر شده است به تنهایی شماره می‌کنند، تعداد آنها به حدود سیصد روایت می‌رسد و در دهه‌های بعد از زمان امام صادق نیز تأکید بر این مسأله از سوی‌ اهل بیت(ع) همچنان ادامه داشته است.

حال باید دید این واقعیت از نظر سیاسی و اجتماعی چه پیامدهایی داشته، از چنین قضیه‌ای انتظار چه تأثیری بر دل و جان مسلمانان می‌رفته است؟

حقیقتی که حضرت امام حسن عسکری(ع) بدان تصریح نموده‌اند پرده از سرّ این پدیده‌ها که گاه ممکن است در نظر محققان عجیب نیز جلوه نماید برداشته است آن حضرت دقیقا سبب عجله‌ای که خلفا در به شهادت رساندن امامان بعد از امام رضا(ع) داشته‌اند و دلیل تبعیت بلااستثنای همه آنان از سیاست مأمون در قبال این امامان را به خوبی تفسیر فرموده‌اند؛ سیاستی که مراقبت شدید، ثبت و ضبط همه فعالیت‌های اهل بیت(ع) و کاشتن جاسوسان مرد و زن در داخل خانه آنها بخشی از آن را تشکیل می‌داد.

حال می‌توانیم سرّ این مطلب را که امامان بعد از حضرت صادق(ع) از زن‌های معروف و مشهور هاشمی به دنیا نیامده‌اند کشف نماییم؛ چراکه این امامان بزرگوار(ع) از کنیزانی پاک، عفیف و برگزیده به دنیا می‌آمده‌اند، و برای همین مطلب مهم بود که این امامان بزرگوار هیچ‌کدام مولود ازدواجی رسمی و علنی نبوده‌اند. به همین دلیل بود که این امامان پس از ولادت چندان از سوی حتّی خواص و معتمدان از اصحاب اهل بیت(ع) مورد جلب توجّه نبوده‌اند.

حاکمان، تنها در زمانی متوجّه این فرزندان ـ که امامان آینده بودند ـ می‌شدند که امام قبلی با فرصت کافی‌ برای امامت او و مطرح کردن نامش در سطح جامعه به تدریج برنامه‌ریزی و مقدمه‌چینی کرده بود، و این‌گونه بود که فرصت ترور و کشتن زود هنگام امام بعدی از حاکمان گرفته می‌شد.

شاهد این مدّعا این است که وقتی آن فرزند، مورد توجّه مردم واقع شده و جان‌ها و دل‌ها به سوی او گرایش پیدا می‌کرد، تازه دستگاه‌های فتنه دشمن در برابر او شروع به کار می‌کرد.

ایوب بن نوح گوید: به حضرت رضا(ع) عرض کردم: ما خیلی امید داریم که صاحب این امر، یعنی آن‌کس که خداوند به دست او جهان را اصلاح می‌کند شما باشید، و خداوند امر خلافت را بدون شمشیر و خونریزی در اختیار شما قرار دهد؛ چراکه می‌بینیم مردم به‌عنوان ولایت‌عهدی با شما بیعت کرده‌اند و سکه به نام شما ضرب شده است، امام رضا(ع) در پاسخ او فرمودند: هرکدام از ما اهل بیت که مردم برای او نامه‌های بسیار نوشته، درباره مسائل شرعی و اجتماعی از او سؤال کرده، مورد توجّه جامعه قرار گرفته، پول به سمت او حمل شد، ناگهان به صورتی مشکوک‌ در بستر بیماری افتاده و از دنیا رفت. تا اینکه خداوند عزّ و جلّ برای این امر مردی برانگیزد که آن‌چنان مخفی و دور از دیدگان باشد که حتّی ولادت و رشد و نموّ او نیز در خفا به انجام رسد[۶۸].

امام کاظم(ع) و امام رضا(ع) در سن پنجاه سالگی از دار دنیا رفته و به شهادت رسیدند. اما می‌بینیم که امام جواد(ع) در بیست و پنج سالگی از دنیا رفته است، و می‌دانیم هیچ‌کدام از ائمه(ع) نیز به واسطه بیماری از دنیا نرفته‌اند، بلکه آنان در نهایت صحّت و سلامت بدنی بودند، تا آنجا که صحّت و سلامت جسمی آنها خود عاملی برای تحریک حسادت حاکمان عبّاسی بود.

در چنین شرایطی امام جواد(ع) با امامت زود هنگام خود که خود پدیده‌ای بی‌همتا بود و زبان به زبان در میان دوست و دشمن نقل می‌شد، در امر رهبری الهی و ربّانی به نوعی رکوردشکنی دست یافته، امت اسلام را به یاد کلام خداوند متعال در قرآن کریم انداخت که: خداوند در مرحله صباوت و خردسالی به حضرت یحیی و عیسی(ع) کتاب و حکم و نبوّت را اعطا کرده است.

اکنون، امت اسلام با تمام وجود لمس می‌کرد و می‌دید طفلی که هنوز دهه اوّل زندگی را پشت سر نگذاشته بر عقل و دل میلیون‌ها نفر از مردم مسلمان استیلا پیدا کرده است.

خود این نوع امامت، زمینه‌سازی برای امامت امامانی بود که پس از آن حضرت امر امامت را برخلاف آنچه مردم در زندگی خود به آن عادت کرده بودند، در مرحله خردسالی به عهده می‌گرفتند.

امامت زودهنگام فرزند حضرت امام جواد، یعنی امام هادی(ع)، دوّمین مصداق این پدیده بی‌همتا بود که به زودی دیگر نه تنها چندان شگفت‌انگیز نمی‌نمود بلکه به خط رسالی اهل بیت نقش جدید و تأثیرگذاری بزرگی می‌بخشید؛ چراکه بدین وسیله پیروان مکتب اهل بیت از نمونه منحصر به فرد دیگری از این نوع امامت برخوردار می‌شدند.

حضرت امام مهدی(ع) که علی‌رغم کنترل شدید و در کمین بودن حاکمان ستمگر کار ولادت و امامت او به انجام رسید، مصداق سوّمی برای امامت زودهنگام در میان امامان دوازده‌گانه شیعه بوده، پس از انس گرفتن مردم با دو نمونه از این نوع امامت، دیگر در جامعه اسلامی عموما و شیعی خصوصا موجب شگفتی کسی نمی‌شد.

از همین‌رو بود که شرایط زمانی امام هادی(ع) شرایط انتقال از مرحله امامت آشکار به امامت پنهانی امامی بود که می‌بایست از پس پرده غیبت امور جامعه را حل و فصل نماید و امت نیز می‌بایست به چنین امام پنهانی رو کرده، به امامت وی معتقد شده و علی‌رغم سختی شرایط، با وی تعامل نماید. زمان امامت امام هادی(ع) تنها فرصتی بود که می‌شد در آن، امت را برای استقبال از شرایط جدید امامت آماده کرد. خصوصا وقتی بدانیم که امام هادی(ع) هفتمین فرزند از نه فرزند امام حسین(ع) است که بناست مهدی موعود نهمین آنها باشد. یعنی امام هادی(ع) همان کسی است که باید از طریق برنامه‌ریزی یک ازدواج خاص و پنهان برای پسرش حضرت امام حسن عسکری(ع) اوضاع را برای ولادت نوه خود آماده نماید؛ چراکه تا زمان به دنیا آمدن آن موعود فاصله زمانی جدا کوتاهی بود که می‌بایست از آن برای یک آمادگی لازم و فراگیر نهایت استفاده بشود.

بنابراین، برای قیام به این مسئولیت بسیار سنگین، فرصت برای امام هادی(ع) بسیار کم و کوتاه بود؛ چراکه آن حضرت می‌بایست در کمال دقّت و احتیاط از یک جهت، و تبلیغات عمومی از طرف دیگر، فرصت را از حاکمان ستمگر گرفته و مفهوم انتظار و آمادگی برای ظهور و قیام در برابر ستمگران را در میان امت تعمیق بخشد، و یا لااقل به وسیله پیروان مخلص خود بر مسلمانان اتمام حجّت نماید.

از همین جا است که می‌بینیم امام هادی(ع) کاری بس بزرگ و سنگین بر عهده داشته است؛ چراکه باید با احتیاط کامل از برانگیخته شدن سوءظن حاکمانی که در کمین او و فرزندان او نشسته بودند جلوگیری کند، تا بدین وسیله بتواند نقش خود را که همان محقّق ساختن حلقه ارتباطی میان آنچه را که پدران بزرگوارش به انجام رسانده و آنچه را که فرزند و فرزندزاده بزرگوارش می‌بایست به انجام برسانند بوده است، به بهترین شکل ایفا نماید.

به همین دلیل بود که حضرت امام حسن عسکری(ع) به جز شش سال فرصت امامت پیدا نکرد که این کوتاهترین مدت امامت در تاریخ اهل بیت(ع) می‌باشد؛ چراکه امامت حضرت امام علی(ع) سی سال، حضرت امام حسن(ع)‌ ده سال، حضرت امام حسین(ع) بیست سال، حضرت امام زین العابدین(ع) سی و چهار یا سی و پنج سال، حضرت امام باقر(ع) نوزده سال، حضرت امام صادق(ع) سی و چهار سال، حضرت امام کاظم(ع) سی و پنج سال، حضرت امام رضا(ع) بیست سال، حضرت امام جواد(ع) علی‌رغم عمر کوتاهش هفده سال و حضرت امام هادی(ع) سی و چهار سال به طول انجامید.

به همین ترتیب همه برنامه‌هایی که حضرت امام هادی و بعد از آن حضرت امام حسن عسکری(ع) انجام دادند، مانند حضور دائم در دار الخلافه و یا جایگاه بلندی که در نزد همه اصناف و طبقات جامعه از امیران و وزرا گرفته تا فرماندهان سپاه و کاتبان و همه مرتبطان به دربار در همین رابطه ارزیابی می‌شود.

آنچه تاکنون بیان داشتیم بارزترین ویژگی‌های اوضاع کلی سیاسی بود که حضرت امام حسن عسکری(ع) را احاطه کرده بود. همچنین نیازهایی که چنین وضعیتی به صورت خاص داشت.

البته برای به تحقّق رساندن اهداف بزرگی که تحقق آن به صورت عام به ائمّه اطهار(ع) و به صورت خاص به حضرت امام حسن عسکری(ع) منوط و مربوط بوده است.

ما نیازهای زمانه حضرت امام حسن عسکری(ع) را در دو بخش بیان خواهیم کرد. یک بخش مخصوص به نیازهای جامعه اسلامی به صورت کلی و بخش دوّم مربوط به نیازهای گروه صالح پیروان امام عسکری(ع) که مجموعه‌ای از مسئولیت‌های رسالی بزرگ به آنها مربوط می‌شد؛ مسئولیت‌هایی که ائمّه(ع) برای تحقّق آن از طریق اسباب و راه‌های صحیحی که قرآن کریم همگان را به آن هدایت کرده است برنامه‌ریزی کرده بودند[۶۹].

منابع

پانویس

  1. ر.ک: الکامل فی التّاریخ و مروج الذّهب، حوادث بین سال‌های ۲۳۲ تا ۲۵۶ ه ق.
  2. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۳، ص ۱۳۹.
  3. خداوند متعال در آیه ۱۳ سوره حجرات می‌فرماید: ﴿إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ؛ «در حقیقت مؤمنان باهم برادرند» و پیامبر اکرم(ص) می‌فرماید: «النَّاسُ سَوَاءٌ كَأَسْنَانِ الْمُشْطِ»؛ «مردم همچون دندانه‌های شانه مساوی هستند». مبسوط سرخسی، ج۵، ص۲۳؛ لسان المیزان، ج۲، ص۴۳ با اندک اختلاف.
  4. ابن اثیر، تاریخ کامل، ج۴، حوادث سال‌های ۳۲۲ تا ۲۴۸ ﻫ.ق
  5. دکتر حسن ابراهیم حسن، تاریخ الاسلام السّیاسی، ج۳، ص۲۶ به بعد.
  6. ظاهرا مراد از مغاربه (اهالی مغرب) مراکش و فراغنه اهالی فرغانه باشد. فرغانه منطقه‌ای است که امروزه در حدود آسیای میانه و قسمتی از افغانستان واقع می‌گردد و طبق آنچه یاقوت حموی در معجم البلدان (ج۴، ص۲۵۳) آورده در پنجاه فرسنگی سمرقند بوده است.
  7. تاریخ الاسلام السّیاسی، ج۳، ص۴۲۲-۴۲۳.
  8. تاریخ الاسلام السّیاسی، ج۳، ص۴۲۳.
  9. تاریخ طبری، جلد هفتم، رویدادهای سال ۲۵۵ تا ۲۷۰ ﻫ.ق
  10. الحضارة الاسلامیة، ص۲۶۸؛ ر.ک: تاریخ الاسلام السّیاسی، ج۳، ص۴۲۴.
  11. تاریخ الاسلام السّیاسی، ج۳، ص۴۳۵.
  12. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۳، ص ۱۴۰.
  13. تاریخ الاسلام السّیاسی، ج۳، ص۳۳۲.
  14. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۳، ص ۱۴۵.
  15. تاریخ الاسلام السّیاسی، ج۳، ص۳۱۹ با اندکی تغییر.
  16. مسکویه، تجارب الامم، ج۲، ص۲۹۶-۲۹۷ (با اندک تصرّف). همچنین معتزلی گوید: هندسه کلمه‌ای است که اصل آن فارسی است و کلمه اندازه می‌باشد و مهندس به‌معنای شخص اندازه‌گیری کننده است.
  17. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۳، ص ۱۴۶.
  18. الائمّة الاثنی عشر، ص۲۳۵.
  19. الائمّة الاثنی عشر، ص۲۳۵.
  20. ابن طباطبا، الفخری فی الآداب السّلطانیه، ص۲۲۱.
  21. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۳، ص ۱۴۷.
  22. الفخری فی الآداب السّلطانیه، ص۲۲۱.
  23. کشف الغمّه، ج۳، ص۲۰۶.
  24. الخرائج و الجرائح، ج۱، ص۴۵۱، ح۳۶.
  25. کشف الغمّه، ج۳، ص۲۰۷ به نقل از کتاب دلائل.
  26. الکامل فی التّاریخ، ج۷، ص۱۹۵-۱۹۶.
  27. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۳، ص ۱۴۹.
  28. سیوطی، تاریخ الخلفا، ص۴۲۲.
  29. تاریخ الخلفا، ص۴۲۳.
  30. تاریخ طبری، جلد سوّم، رویدادهای سال‌های ۹۱ تا ۱۰۱ ه.ق که دوران خلافت عمر بن عبد العزیز می‌باشد.
  31. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۳، ص ۱۵۳.
  32. به اهالی أشروسنه گفته می‌شود که منطقه‌ای در ماوراء النهر در بیست‌و‌شش فرسنگی شرق سمرقند بوده است. معجم البلدان، ج۱، ص۱۹۷.
  33. سیوطی، تاریخ الخلفا، ص۴۲۴.
  34. تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۵۰۵-۵۰۶.
  35. اصول کافی، ج۱، ص۵۱۰، ح۱۶، و به نقل از آن ارشاد، ج۲، ص۳۳۱؛ اعلام الوری، ج۲، ص۱۴۴-۱۴۵، و به نقل از ارشاد کشف الغمّه، ج۳، ص۲۰۴.
  36. اصول کافی، ج۱، ص۵۱۱، ح۱۸.
  37. اصول کافی، ج۱، ص۵۱۲، ح۲۳، و به نقل از آن ارشاد، ج۲، ص۳۳۴؛ اعلام الوری، ج۲، ص۱۵۰، و به نقل از ارشاد کشف الغمّه، ج۳، ص۲۰۴.
  38. اعلام الوری، ج۲، ص۳۵۶.
  39. الکامل فی التّاریخ، ج۵، ص۳۵۶.
  40. مناقب، ج۲، ص۴۶۲.
  41. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۳، ص ۱۵۵.
  42. سیوطی، تاریخ الخلفا، ص۴۲۵.
  43. سبائک الذّهب، ص۸۷. أَ لَيْسَ مِنَ الْعَجَائِبِ أَنَّ مِثْلِي *** يَرَى مَا قَلَّ مُمْتَنِعًا عَلَيْهِ وَ تُؤْكَلُ بِاسْمِهِ الدُّنْيَا جَمِيعًا *** وَ مَا مِنْ ذَاكَ شَيْءٌ فِي يَدَيْهِ إِلَيْهِ تُحْمَلُ الْأَمْوَالُ طُرًّا *** وَ يُمْنَعُ بَعْضَ مَا يُجْبَى إِلَيْهِ
  44. ر.ک: الکامل فی التّاریخ، ج۴، ص۴۳۰-۴۴۵.
  45. کشف الغمّه، ج۳، ص۲۱۴، به نقل از کتاب الدّلائل.
  46. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۳، ص ۱۶۱.
  47. الکامل فی التّاریخ، ج۴، ص۴۳۲.
  48. الکامل فی التّاریخ، ج۴، ص۴۳۲-۴۳۳.
  49. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۳، ص ۱۶۳.
  50. الکامل فی التّاریخ، ج۴، ص۴۴۷.
  51. الکامل فی التّاریخ، ج۴، ص۴۳۹.
  52. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۳، ص ۱۶۳.
  53. مناقب آل ابی طالب، ج۴، ص۴۳۰.
  54. مهج الدّعوات، ص۲۷۵.
  55. الفصول المهمّه، ص۲۸۶.
  56. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۳، ص ۱۶۴.
  57. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۳، ص ۱۶۹.
  58. ارشاد، ص۳۳۹.
  59. تاج الموالید، ص۱۳۵.
  60. ابن شهر آشوب، مناقب، ج۴، ص۴۵۵.
  61. تاریخ طبری، ج۷، ص۵۱۹.
  62. تاریخ مسعودی، ج۴، ص۱۱۲ به نقل از اکثریت شیعه.
  63. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۳، ص ۱۷۴.
  64. ر.ک: احادیث خلافت، امارت و امامت در صحاح و مسانید.
  65. منتخب الاثر، ص۲۴ به نقل از کفایة الاثر.
  66. منتخب الاثر، ص۲۵ به نقل از کفایة الاثر.
  67. منتخب الاثر، ص۳۵۹ چاپ دوّم به نقل از اربعین خاتون‌آبادی کشف الحقّ.
  68. کمال الدّین، ص۳۵۴.
  69. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۳، ص ۱۷۷.