علوم عقلی
مقدمه
امام علی(ع) در زمینه علوم عقلی راهنمای امت برای فهم مباحث عقاید اسلامی بوده است. با وجود آنکه سرچشمه علم کلام، مباحث اعتقادی میان پیامبر اکرم(ص) و صحابه درباره آیات قرآن و احادیث نبوی بوده است. اما تا قبل از گسترش اسلام به دیگر سرزمینها، مسائل اساسی کلام به وجود نیامده بود. بنابراین پس از رحلت پیامبراکرم(ص)، زمینه مرجعیت امام علی(ع) در کلام اسلامی فراهم شد، چه پس از انتشار اسلام خارج از جزیره العرب و ورود اسلام به روم شرقی و ایران، دانشمندان یهودی و مسیحی در پی شناسایی پیامبراکرم(ص) و اوصیای او و برای تحقیق درباره اسلام به مدینه آمدند و سؤالهایی مطرح کردند، که چون خلفا تخصصی در معارف اسلامی نداشتند، برای پاسخ به آنها ناگزیر به امام علی(ع) متوسل میشدند و آن حضرت به سؤالات آنها پاسخ میداد[۱].
روایات گوناگون منقول از امام علی(ع) درباره مباحث توحید[۲]، نبوت[۳] و امامت[۴] مذکور در ابواب کلامی جوامع حدیث شیعه است. همچنین در میان خطبههای منقول از امام علی(ع) سخنان شگفت انگیزی درباره اصول توحید، عدل و تنزیه خداوند از شباهت به خلق وجود دارد که هر تشنهای را سیراب میکند[۵].
برخی از روایات عقیدتی، بیانگر مراجعه اهل کتاب به امام علی(ع) است. مانند سؤال علمای یهودی از زمان بودن خدا[۶]امتحان اوصیاء الهی[۷]، و سؤال عالم یهودی از عمر که آیا از عقاید یهود با خبر است و آنکه عمر او را خدمت امام علی(ع) ارجاع داد[۸] و سؤال بزرگ اسقفهای مسیحی از وجه رب که ابوبکر نتوانست پاسخ دهد و به امام علی(ع) مراجعه کردند و امام پاسخ دادند[۹].
گاه امام علی(ع) را در زمینه مباحث کلام در مقام راوی بیانات پیامبر اکرم(ص) مییابیم. مثلاً از قول ایشان درباره تقدیم تقدیر بر خلق پدیدهها بیان کردند: پیامبر اکرم(ص) فرمودند: «خدامند متعال دو هزار سال پیش از آفرینش آدم، حدود و اندازهها را تعیین نمود و به تدابیر امور پرداخت»[۱۰].
از بارزترین مباحث عقیدتی که به نقل از منابع فریقین، امام علی(ع) اعلم بدان بودند، مسائل قضا و قدر و مشیت الهی است. امام(ع) آن مسائل را از جنبههای مختلف پاسخ دادهاند. از جمله؛ به تبیین معنای واژه «قضا» در آیات قرآن پرداخته را به خلق در آیه ﴿فَقَضَاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ فِي يَوْمَيْنِ﴾[۱۱]حکم در آیه ﴿وَقُضِيَ بَيْنَهُمْ بِالْحَقِّ﴾[۱۲]، فرمان در آیه ﴿وَقَضَى رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ﴾[۱۳] و علم در آیه ﴿وَقَضَيْنَا إِلَى بَنِي إِسْرَائِيلَ فِي الْكِتَابِ لَتُفْسِدُنَّ فِي الْأَرْضِ مَرَّتَيْنِ﴾[۱۴] تفسیر کرده و به چگونگی قضاء و قدر الهی پرداختهاند: «همه چیز به قضاء و قدر الهی است»[۱۵] همچنین در برخی خطابه، خود این قبیل مباحث را مطرح کردهاند: «خداوند متعال برای هر چیز اندازهای قرار داد»[۱۶] و یا فرمود: «خداوند متعال آنچه را که آفرید، اندازهگیری نمود و تقدیر آن را محکم و استوار کرد»[۱۷]. و چه بسا از امام علی(ع) درخواست میشد در این باره صحبت کند، مثلاً متقی هندی نقل کرده است که روزی مردی در میان سخنرانی امام علی(ع) برخاست و عرض کرد: «ای امیرمؤمنان، برای ما از قضا و قدر سخن بگو». حضرت فرمودند: «قضا و قدر الهی امری است میان دو چیز، نه جبر است و نه تفویض»[۱۸]. همچنین منابع اهل سنت سؤال مشهور یکی از مجاهدان صفین از امام علی(ع) درباره قضا و قدر الهی را نقل کردهاند که پس از جنگ پرسید: آیا رفتن ما به شام به قضا و قدر الهی بود؟ و پس از آنکه امام علی(ع) این مطلب را تأیید کردند. آن مجاهد مسائل دیگری مطرح کرد که آیا رنج ما به پاداشی ندارد؟ و چگونه ما بر این کار مجبور نبودیم حال آنکه رفتن و برگشتن و ماندن ما به قضا و قدر الهی بوده است؟ و امام علی(ع) برای او توضیح دادهاند که؛ خداوند برای این عمل پاداش بزرگی به شما داده است؛ زیرا قضا و قدر خدا بر بنده حتم نیست به این معنا که از او سلب اختیار کند که اگر چنین بود، ثواب و عقاب و امر و نهی و وعده پاداش و وعید کیفر لغو بود و گنه کار سرزنش نمیشد و خوش کردار لایق ستایش نبود[۱۹]. این قول در نهج البلاغه به گونه دیگر مطرح شده است. امام در پاسخ او چنین موضع میگیرد: وای بر تو شاید قضاء لازم و قدر حتم را گمان کردهای، اگر چنین باشد پاداش و کیفر باطل بود، و نوید و تهدید عاطل.
انتساب شیعه به کلام علوی آشکار است؛ زیرا شیعیان علوم را از ائمه اطهار(ع) اخذ میکنند و علم ائمه(ع) بنا به تقدم از امام علی(ع) به ایشان منتقل شده است. از دیگر سوی حتی مشایخ خوارج به رغم آنکه خود در غایت بعد نسبت به امام(ع) قرار داشتند، به گونهای شاگرد امام علی(ع) بودند. مرجعیت امام علی(ع) در این زمینه برای معتزله نیز روشن است؛ زیرا آنان اکثر اصول خود را در باب توحید و عدل از ظواهر کلام امام علی(ع) گرفتهاند. حتی حسن بصری و واصل بن عطا به عنوان مشایخ معتزله، منتسب به امام علی(ع) و وامدار علم ایشان بودهاند. از مشایخ اشاعره نیز ابوالحسن اشعری، شاگرد ابوعلی جبائی بود، که ابوعلی از بزرگان معتزله به شمار میرفت. اما از برخی مواضع معتزله روی گرداند[۲۰].[۲۱]
نقش امامان شیعه در گسترش علوم عقلی
سخنان امیرمؤمنان(ع) نخستین سرچشمه توجه شیعیان به علوم عقلی بود؛ ولی روی آوردن مسلمانان به این علوم، به طور رسمی و برای اولین بار، در قالب جریان معتزله پدیدار شد. معتزله یک جریان عقلگرا در میان مسلمانان بود که از علوم عقلی برای اثبات عقاید در حوزه علم کلام بهره میبرد. با ترجمه کتابهایی از فلاسفه یونان، علوم عقلی کمکم استقلال یافتند. بیشتر این کتابها در زمان مأمون ترجمه شدند؛ ولی پیش از او نیز کم و بیش ترجمههایی از این کتابها وجود داشت. از این زمان به بعد مسلمانان در کنار ترجمه کتابهای فلسفی، آثار مستقلی نیز در فلسفه پدید آوردند. نخستین مسلمانی که با عنوان فیلسوف شناخته شد، کندی بود. پس از او فلسفه در میان مسلمانان رو به رشد نهاد؛ تا جایی که فارابی را دانشمندی همطراز ارسطو دانستند و او را «معلم ثانی» خواندند؛ زیرا ارسطو به عنوان «معلم اول» شهرت یافته بود. در اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم، فلسفه با ابنسینا به اوج خود رسید.[۲۲]
زمینههای عقلگرایی در سخنان ائمه(ع)
بیشک نقطهٔ آغاز توجه مسلمانان به علوم عقلی و، دستور قرآن به تأمل، تفکر و اندیشیدن است. خدای متعالی در بسیاری از آیات قرآن به مسلمانان دستور میدهد که در آفرینش آسمان، زمین، موجودات هستی، انسان و احوال گذشتگان، تفکر و تدبر کنند[۲۳].
بعد از قرآن، سخنان ائمه(ع) یکی از مهمترین عوامل توجه مسلمانان به علوم عقلی است. در احادیث ایشان، عقل بالاترین آفریده و مخلوق خدا شمرده شده است. در حدیثی از امام باقر(ع) میخوانیم: «وقتی که خدای متعالی عقل را آفرید، با او سخن گفت و به او فرمود: پیش بیا. پس پیش آمد. آنگاه فرمود: برگرد. برگشت. در این هنگام فرمود: به عزت و جلالم سوگند مخلوقی محبوبتر از تو نیافریدم و تو را آنگونه که دوست داشتم، کامل کردم. بدان که با تو امر میکنم و با تو نهی مینمایم و با تو عقاب میکنم و با تو ثواب میدهم». همچنین پیامبر اکرم(ص) فرموده است: «خدای متعالی میان بندگانش چیزی بهتر از عقل تقسیم نکرده است. خواب عاقل، بهتر از بیداری جاهل است. نشستن عاقل بهتر از برخاستن جاهل است. خدا پیامبری را مبعوث نکرده، مگر اینکه عقل او را کامل کرده است، و عقل هر پیامبری بیشتر از عقول جمیع امتش بوده.»..[۲۴]. در بسیاری از احادیث امامان شیعه(ع) همواره نوعی اتحاد میان عقل و دین به چشم میخورد؛ مانند این احادیث:
- «هر کس عقل داشته باشد، دین دارد و هر کس دین داشته باشد، وارد بهشت میشود»[۲۵]؛
- «عقل چیزی است که خدا با آن عبادت میشود و بهشت به دست میآید»[۲۶]؛
- «خدای متعالی بر مردم دو حجت دارد: حجت ظاهر و حجت باطن. حجت آشکار، پیامبران و امامان(ع) هستند و حجت باطی عقل است»[۲۷]؛
- «خدای متعالی پیامبران را بر بندگانش نفرستاده است، مگر برای اینکه درباره خدا تعقل و اندیشه کنند. پس آنان بهترند که معترفتشان بهتر باشد و عاقلترین آنها داناترینشان به کار خدا هستند، و آنان که عقلشان کامل است، در دنیا و آخرت بالاترین درجه را دارند»[۲۸]؛
- «عاقل کسی است که حلال، او را از شکر باز ندارد، و حرام از صبر»[۲۹]؛
- «حجت خدا بر بندگان پیامبر است، و حجت میان مردم و خدا عقل است»[۳۰]؛
- «وقتی که از حسن حال و خوبی شخصی خبردار شدید، به عقل او بنگرید که چگونه است؛ زیرا هر کس به واسطه عقل پاداش داده میشود»[۳۱]؛
- «در حساب روز قیامت، خدای متعالی اعمال بندگان را به اندازه عقلی که در دنیا به آنها داده، بررسی میکند»[۳۲].
همچنین عقل، سرچشمه صفات نیک به شمار آمده و همه آن صفات از شاخههای عقل و زیرمجموعه آن، و عقل نیز در مقام فرماندهی و آنها در مقام سربازان عقل به شمار آمدهاند. در حدیثی از امیرمؤمنان(ع) آمده است: جبرئیل بر آدم نازل شد و گفت: ای آدم من تو را میان سه چیز مخیر قرار میدهم؛ یکی را برگزین و دو دیگر را رها کن. آدم پرسید: ای جبرئیل؛ آن سه چیز چیستند؟ جبرئیل گفت: عقل، حیا و دین. در این هنگام آدم گفت: من عقل را برگزیدم. پس جبرئیل به حیا و دین فرمود: برگردید و او را رها کنید. آن دو گفتند: به ما دستور داده شده که پیوسته همراه عقل باشیم[۳۳]. مسلمانان پس از آشنا شدن با فلسفه یونان، فلسفه را با همان حکمتی که در کلام پیشوایان اسلام آمده بود، تطبیق دادند و آن را دانش راستین، معنا کردند؛ پس منظور از حکمت در عربی، همان فلسفه است و از اینرو فیلسوف را حکیم گفتهاند[۳۴]. علاوه بر این، در گفتوگوها و مناظرههای امامان با مخالفان، از قواعد عقلی و فلسفی، چون محال بودن دور و تسلسل و اجتماع نقیضین سخن به میان آمده است. یکی از آن اصول عقلی، وجوب دفع خطر محتمل است که ائمه(ع) با استناد به آن، لزوم مشی موحدانه را به اثبات میرساندند و منکران را بیش از پیش در روش خودشان مردد میکردند. در این زمینه به نقل دو گفتوگو از امام صادق(ع) و امام رضا(ع) بسنده میکنیم.
مرحوم طبرسی روایت کرده که، امام صادق(ع) به ابن ابی العوجا فرمود: «اگر عاقبت کار چنان که شما میگویید، باشد - که اینگونه نیست - هم ما نجات یافتهایم و هم شما؛ اما اگر آنگونه باشد که ما میگوییم - که آنگونه نیز هست - ما نجات مییابیم و شما هلاک میشوید»[۳۵]. همچنین مرحوم صدوق از محمد بن عبدالله خراسانی، خادم امام رضا(ع)، نقل کرده که مردی از زنادقه خدمت آن حضرت وارد شد؛ در حالی که نزد ایشان جماعتی نشسته بودند. در این هنگام امام رضا(ع) به او فرمود: «آیا نمیبینی که اگر سخن شما صحیح باشد - که صحیح نیست - ما و شما مساوی هستیم و نماز خواندن ما، روزه گرفتن ما، زکات دادن ما و اقرار به وجود خداوند، ضرری به ما نمیزند»، که در این هنگام مرد زندیق ساکت شد و جوابی نداد. آن گاه امام ادامه داد: «اما اگر سخن ما صحیح باشد - که صحیح است - در این هنگام شما هلاک شده اید و ما نجات یافتهایم»[۳۶]. مرحوم کلینی مناظرهای را از امام صادق(ع) با زندیقی نقل میکند که مبتنی بر لزوم سنخیت میان علت و معلول است. امام(ع) خطاب به زندیق میفرماید: «سخن تو درباره اینکه آفریننده عالم دوتاست، مستلزم این است که یا آن دو قدیم و قوی باشند، یا هر دو ضعیف، و یا یکی قوی باشد و دیگری ضعیف؛ اگر هر دو قوی هستند، پس چرا یکی دیگری را کنار نمیزند تا عالم را به تنهایی اداره کند، و اگر گمان میکنی که یکی از آن دو قوی است و دیگری ضعیف، پس ثابت میشود که او یکی است؛ زیرا ناتوانی در دومی است. پس اگر بگویی که خالق دوتاست، آنها نمیتوانند از هر جهت با هم هماهنگ باشند، و یا ناهماهنگ؛ در حالی که آفرینش را منظم و هماهنگ، و فلک را پیوسته در حرکت مییابیم و میبینیم که تدبیر یکی است، و شب و روز، و گردش خورشید و ماه و هماهنگی امور، دلالت میکنند که مدبر یکی است. علاوه بر این اگر ادعا کنی که آنان دوتا هستند، باید ملتزم شوی که میانشان فاصلهای هست که در این صورت فاصله دومین آنها میشود، که مانند آنها قدیم است و در این صورت میان آن سومی و آنها باید فاصلهای باشد که آن نیز باید مثل آنها قدیم باشد و او نیز فاصلهای دیگر را میطلبد که تا بینهایت میرود»[۳۷].
همچنین از امامان شیعه(ع) هیچ موضع منفیای درباره تعلیم و تعلم فلسفه ثبت نشده است؛ بلکه آنان همواره از کوششهای فلاسفه، با زبان ستایش سخن گفتهاند؛ چنان که به کسانی که به دلایل واهی چنگ زدهاند، انتقاد کرده و به دلایل سستشان پاسخ دادهاند. امام صادق(ع) در روز چهارم املای کتاب توحید، به مفضل میگوید: «اینک به شرح آفتهایی میپردازم که گاه نادانان آنها را بهانه میگیرند و آفرینش و آفرینشگر، و هدف و تدبیر و حکمت در کار او را انکار میکنند. همچنین به بیان عقیده گروه معطله و اصحاب مانی میپردازم که حکمت سختیها و مصیبتها و مرگ و فنا را انکار کردند. همچنین به رد کسانی میپردازم که به طبیعت اعتقاد دارند و همه آفرینش اشیا را بالعرض و اتفاقی میپندارند. خدای اینان را بکشد! از جانب حق به کدام سوی میگریزند؟»[۳۸]. امام(ع) در ادامه، از ارسطو سخن به میان آورده، میفرماید: «ارسطاطالیس به آنان چنین پاسخ داده است: اینکه گاه بالعرض و اتفاق، چیزی به سبب دلیلهای چندی پدید میآید و از راه طبیعی خود خارج میشود، به منزله بیرون رفتن امور از حالت طبیعی نیست و این اتفاقات نادر، همیشه و به طور دائم جاری نیستند»[۳۹]. همچنین امام صادق(ع) از فلاسفه یونان به طور عموم سخن گفته و به مفضل فرموده است: «ای مفضل؛ بدان که نام این جهان در نزد یونانیان «قوسموس» است. این کلمه به معنای آراستگی است. کسانی که دعوی فلسفه و حکمت دارند، نامش را اینگونه نهادهاند. آیا این نامگذاری جز به این دلیل است که، حساب و کتابی دقیق همراه با نظم و حکمت در آن دیدند و به اینها راضی نشدند و سرانجام جهان هستی را آراستگی و زینت نام نهادند، تا بگویند که با تمام استواری و حکمتی که در آن نهفته، در نهایت نیکویی و زیبایی نیز هست»[۴۰].
بدین جهت شیعیان پیش از همه به مطالعه کتابهای فلسفی پرداختند و قبل از عصر مأمون و آغاز نهضت ترجمه، در جایگاه مترجم یا متکلم یا فیلسوف، با فلسفه در ارتباط بودند. یکی از نخستین مترجمان شیعی، محمد بن ابراهیم فزاری (م. ۱۵۶ق) است، که بیشتر به دلیل مهارتش در علم نجوم شهرت یافته بود؛ ولی قفطی او را در میان حکمای اسلامی آورده است[۴۱]. بزرگان خاندان نوبخت نیز، از پیشگامان توجه به علوم عقلی و فلسفی بودند و از نخستین مترجمان به شمار میآمدند[۴۲]. فضل بن ابی سهل نوبختی، رئیس اداره ترجمه در عصر هارون بود و کتابهای حکمت از زبان فارسی، زیر نظر او به عربی ترجمه میشد[۴۳].[۴۴]
ترتیب متکلمان در مکتب ائمه(ع)
رواج مباحث کلامی و عقیدتی، یکی از مهمترین زمینههای توجه به علوم عقلی در میان مسلمانان بوده است؛ زیرا بخشی از کلام، مباحث عقلی است. علم کلام، علمی صد در صد اسلامی است. خدای متعالی در قرآن به پیامبرش دستور میدهد که با مخالفان فکری، به نیکوترین روش گفتوگو کند. در حدیثی از پیامبر اسلام(ص) نقل شده که ما از زبان هفتاد پیامبر در دین خدا مجادله میکنیم[۴۵]. امام صادق(ع) در پاسخ فردی که پرسید آیا رسول خدا(ص) مجادله میکرده است، فرمود: در هر چه به رسول خدا(ص) ظن و گمان کردی، در اینکه ایشان با امر خدا مخالفت کند [هیچ گاه] به او گمان مبر. مگر خدای متعالی [به پیامبر] نفرموده است: ﴿وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ﴾[۴۶] و ﴿قُلْ يُحْيِيهَا الَّذِي أَنْشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ﴾[۴۷]. آیا میتوانی گمان کنی که رسول خدا(ص) با امر خدا مخالفت کرده و درباره آنچه که خدا به او دستور داده، مجادله نکرده و از آنچه که خدا به او خبر داده، مردم را آگاه نکرده است؟
یکی از علوم امامان(ع)، علم کلام است. امیرمؤمنان(ع) نخستین کسی بوده که در سخنانش به برخی مسائل کلامی چون توحید، صفات خدا، قضا و قدر، و جبر و اختیار پرداخته است. آن حضرت بعد از پیامبر(ص)، مهمترین مدافع فکری و عقیدتی اسلام بود و همواره در مقابل اهل کتاب از اسلام دفاع میکرد و به پرسشها و شبهههای آنان پاسخ میگفت. عبدالقاهر بغدادی میگوید: نخستین متکلم اهل سنت از صحابه علی بن ابی طالب(ع) است؛ به سبب مناظرهاش با خوارخ در مسائل وعد و وعید و مناظرهاش با قدریه درباره قضا، قدر، مشیت و استطاعت... قدریه ادعا کردهاند علی(ع) از آنهاست و رهبر آنان واصل بن عطا مذهبش را از محمد و عبدالله پسران علی(ع) گرفته است»[۴۸]. بغدادی همچنین زید بن علی و امام صادق(ع) را از متکلمان اهل سنت به شمار آورده و برای امام صادق(ع) کتابهایی در کلام برشمرده که عبارتاند از: کتابی در رد بر قدریه؛ کتابی در رد بر خوارج؛ کتابی در رد بر خلافت؛ او همچنین کتابی با عنوان رد بر قدریه از قرآن گزارش کرده است[۴۹]. همچنین تعدادی از اصحاب پیامبر(ص)، که در شمار یاران امام علی(ع) به شمار میرفتند، نخستین کسانی بودند که بعد از رحلت پیامبر(ص) با استدلالهایشان از حق آن حضرت در مقابل جریان سیاسی دستگاه خلافت دفاع کردند. از جمله آنها، دوازده نفری بودند که درباره مسئله امامت امیرمؤمنان(ع) با ابوبکر مناظره کردند: خالد بن سعید، سلمان فارسی، ابوذر غفاری، مقداد، عمار، بریده اسلمی، ابوالهیثم بن تیهان، سهل بن حنیف، عثمان بن حنیف، خزیمة بن ثابت ذوالشهادتین، ابی بن کعب و ابوایوب انصاری[۵۰]. بعد از آنها تعدادی از اصحاب و شاگردان آن حضرت مانند صعصعة بن صوحان، میثم تمار، کمیل بن زیاد نخعی، اویس قرنی، سلیم بن قیس، حارث بن اعور همدانی، اصبغ بن نباته، ابوذر غفاری و ابن عباس، همواره در طول عمرشان از حق امیرمؤمنان(ع) دفاع میکردند.
اما بیشترین دوره رونق علم کلام، در قرن دوم، به ویژه عصر امام صادق(ع) بود که در اثر فضای باز سیاسی حاصل از سقوط بنی امیه و حکومت نوپای عباسیان به وجود آمده بود. آن حضرت، شاگردان برجستهای مانند هشام بن سالم، هشام بن حکم، مؤمن طاق، فضال بن حسن و جابر بن یزید جعفی را تربیت کرد که در کلام بسیار ورزیده بودند. مناظرههای این افراد با زندیقان، اهل کتاب، معتزله، مرجئه و اهل رأی و قیاس، در کتابها به یادگار مانده است. به نقل مرحوم کلینی در «کتاب الحجة»، امام صادق(ع) تعداد از اصحاب خود را متکلم خوانده است[۵۱]. او همواره آنان را در این راه تشویق میکرد؛ چنان که وقتی هشام بن حکم ماجرای مناظرهاش را با عمرو بن عبید، از بزرگان و رهبران معتزله، نقل کرد، به او فرمود: «ای هشام؛ چه کسی این را به تو آموخت؟» هشام گفت: «یابن رسول الله؛ اینگونه بر زبانم جاری شد». پس فرمود: «ای هشام؛ به خدا سوگند در صحف ابراهیم و موسی اینگونه نوشته شده است»[۵۲]. حتی امام صادق(ع) دستور میداد که متکلمان شیعی در حضور خودش با مخالفان مناظره کنند و بدین ترتیب و به طور عملی آنان را تعلیم میدادند. هشام بن حکم میگفت: در منا پانصد مسئله کلامی از امام صادق(ع) پرسیدم که همه را پاسخ گفت[۵۳]. همچنین امامان شیعه(ع) به تدوین رساله یا کتاب در مسائل کلامی تشویق میکردند. از هشام بن سالم نقل شده که امام کاظم(ع) فرمود: به هشام بن حکم بگویید: چیزی بنویسد و برای من بفرستد و در آن قدریه را رد کند[۵۴].
مرحوم سید حسن صدر، متکلمان شیعی را تا عصر امام سجاد در یک طبقه قرار داده و متکلمان بعدی را در چند طبقه دستهبندی کرده است[۵۵]. تعدادی از متکلمان مشهور آن دوره عبارتاند از:
- قیس الماصر که از اصحاب و شاگردان امام سجاد(ع) بود و کلام را از آن حضرت آموخته بود و شاگردانی را تربیت کرده بود[۵۶]؛
- ابوجعفر مؤمن طاق، از اصحاب امام سجاد(ع)، که کلام را از آن حضرت آموخته بود و کتابهایی نوشته بود؛ مانند إفعل لاتفعل، الاحتجاج فی امامة امیرالمؤمنین، الکلام علی الخوارج، مجالسة مع الامام ابی حنیفه و المرجئه، المعرفه، و الرد علی المعتزله[۵۷]؛
- حمران بن اعین، برادر زراره، که کلام را از امام سجاد(ع) آموخته بود[۵۸]؛
- هشام بن حکم که از بزرگان شیعه، بلکه از اساتید علم کلام در میان همه مسلمانان و فرقههای اسلامی است. او مناظرات و گفتوگوهای بسیاری با علمای فرقههای مختلف داشت و ناظر مجالس مناظرهای بود که یحیی بن خالد برمکی وزیر هارون تشکیل میداد. او به سبب داشتن کیاست، حاضر جوابی و اطلاعات عمیق، همواره مورد حسد همعصرانش بود[۵۹]. ابن ندیم این کتابها را برای او برشمرده است: کتاب الامامة، کتاب الدلالات علی حدوث الاشیاء، کتاب الرد علی الزنادقة، کتاب الرد علی اصحاب الاثنین، کتاب التوحید، کتاب الرد علی هشام الجوالیقی، کتاب الرد علی اصحاب الطبائع، کتاب الشیخ و الغلام، کتاب التدبیر، کتاب المیزان، کتاب المیدان، کتاب الرد علی من قال بامامة المفضول، کتاب اختلاف الناس فی الامامة، کتاب الوصیة و الرد علی من انکرها، کتاب فی الجبر و القدر، کتاب الحکمین، کتاب الرد علی المعتزلة فی طلحه و الزبیر، کتاب القدر، کتاب الالفاظ، کتاب المعرفة، کتاب الاستطاعة، کتاب الثمانیة الابواب، کتاب الرد علی شیطان الطاق، کتاب الاخبار، کتاب یفتح، کتاب الرد علی ارسطاطالیس فی التوحید، کتاب المعتزلة[۶۰]؛
- یونس بن یعقوب، از اصحاب امام صادق(ع)، که از متکلمان ماهر و زبردست بود[۶۱]؛
- فضال بن حسن کوفی، از متکلمان مشهوری که همواره در مناظرههایش پیروز میدان بود. شیخ مفید بعضی از مناظرات او را با مخالفان در کتاب الفصول المختاره، آورده است[۶۲]. این متکلمان همگی در قرن دوم میزیستند و پیش از پایان این قرن از دنیا رفته بودند؛ اما پس از آنها هم متکلمان برجستهای بودند که به برخی از آنها اشاره میکنیم.
- سکاک محمد بن خلیل بغدادی، شاگرد هشام بن حکم بود و علم کلام را از او آموخته بود[۶۳]؛
- ابومالک ضحاک حضرمی از بزرگان علم کلام بود و از محضر امام صادق(ع) و امام کاظم(ع) علم آموخته بود[۶۴].
همچنین بسیاری از متکلمان شیعه، از خاندان نوبخت برخاستهاند. به گفته ابن ندیم آل نوبخت به تشیع معروف بودهاند[۶۵]. از میان این خاندان، فضلای بسیاری در سه قرن برخاسته است؛ از جمله فضل بن ابی سهل بن نوبخت که در زمان هارون در رأس کتابخانه معروف بیت الحکمه، و از مترجمان فارسی به عربی در عصر هارون و مأمون بود؛ همچنین اسحاق بن ابی سهل بن نوبخت و پسرش اسماعیل بن اسحاق و پسر دیگرش علی بن اسحاق و نوادهاش ابوسهل اسماعیل بن علی بن اسحاق، که او را شیخ المتکلمین در شیعه لقب دادهاند[۶۶]، و حسن بن موسی نوبختی، خواهرزاده ابوسهل اسماعیل بن علی و عدهای دیگر از آنها[۶۷]. متکلمان از اصحاب و شاگردان امامان(ع)، از توجه به فلسفه، حتی پیش از عصر مأمون که هنوز بسیاری از کتابهای فلسفی ترجمه نشده بود و بازار فلسفه رونق چندانی نداشت، غافل نبودند و گاهی در مباحث کلامی از آن بهره میجستند. نظریههای آنان به ویژه هشام بن حکم در برخی مسائل کلامی، شاهد این مطلب است. در میان آنان حتی بودند کسانی که با دیده نقد به فلسفه مینگریستند؛ چنان که نوشتهاند هشام بن حکم به فلاسفه ایراد میگرفت و این امر خوشایند یحیی برمکی، که خود را حامی فلسفه میدانست، نبوده و سرانجام همین امر موجب جدایی میان آن دو شد و کار به جایی کشید که یحیی هارون را بر ضد او تحریک کرد[۶۸]. هشام نیز کتابی در رد نظریه ارسطو در توحید نوشته که ابن ندیم[۶۹] و نجاشی[۷۰] به آن اشاره کردهاند.[۷۱]
تأثیرپذیری معتزله از افکار ائمه(ع)
بدون تردید، نخستین گروهی که در میان مسلمانان به طور رسمی شیوه عقلگرایی را اختیار کردند، معتزلیان بودند. مکتب معتزله در اواخر قرن اول هجری شکل گرفت. مؤسس این مکتب، واصل بن عطا بوده است. او از حلقه درس استادش حسن بصری کناره گرفت و برخی عقاید این مکتب را برای نخستین بار مطرح کرد. از آن پس واصل و پیروانش به معتزله معروف شدند[۷۲]. از میان خلفای اموی، یزید بن ولید به معتزله تمایل نشان داد[۷۳]. با روی کار آمدن عباسیان و ترجمه کتابهای خارجی و ورود افکار جدیدی که باعث پدید آمدن موج زندیقی گری در جهان اسلام شد، معتزلیان به دلیل توان پاسخگویی به اندیشههای الحادی، رشد بیشتری کردند و طرف داران فراوانی یافتند. از اینرو خلفای عباسی نیز آنان را در برابر زنادقه تقویت میکردند[۷۴]. در زمان مأمون بر توسعه این مکتب افزوده شد؛ زیرا مأمون، اعتزال را مذهب رسمی اعلام کرد و دستور داد که همه مردم نظر معتزله را مبنی بر خلق قرآن بپذیرند. معتصم و واثق نیز راه مأمون را ادامه دادند[۷۵]. از اینرو، عدهای از فقها و بزرگان اهل حدیث، از جمله احمد بن حنبل تحت فشار قرار گرفتند. سرانجام متوکل عباسی پس از به خلافت رسیدن، به اهل حدیث گروید و نظر آنان را رسمی اعلام کرد[۷۶]. از آن زمان به بعد معتزلیان رو به ضعف گذاشتند[۷۷]. به گواهی دانشمندان، متکلمان معتزله از امامان شیعه(ع) تأثیر پذیرفتهاند. قاضی عبدالجبار، از علمای بزرگ معتزله، درباره تأثیرپذیری معتزلیان از امیرمؤمنان علی(ع) در دو اصل توحید و عدل، که از اصول مهم معتزله است و آنان را از فرقههای دیگر جدا میکند، میگوید: «خطبههای امیرمؤمنان(ع) در نفی تشبیه و اثبات عدل، بیش از آن است که به شمارش درآید»[۷۸]. همو امام علی و امام حسن و امام حسین و امام باقر(ع) را از متقدمان معتزله شمرده است.
ابن ابی الحدید هم علم معتزله را منتهی به علم امیرمؤمنان(ع) دانسته، میگوید: اشرف علوم، علم الهی است؛ زیرا شرف علم به شرف موضوعش است و موضوع علم الهی اشرف موجودات است. پس این علم اشرف علوم است که از سخن آن حضرت اقتباس شده و از او نقل گشته و به او منتهی شده و از او شروع گشته است؛ زیرا معتزله، که اهل توحید و عدل و صاحبان نظر هستند و مردم از آنها این فن را آموختهاند، شاگردان و یاران آن حضرت هستند. بدین جهت که بزرگ آنها واصل بن عطا، شاگرد ابوهاشم پسر محمد حنفیه است و ابوهاشم شاگرد پدرش [محمد حنفیه] و پدرش شاگرد آن حضرت است[۷۹]. بسیاری از معتزلیان، به ویژه اهل بغداد، امیرمؤمنان(ع) را از دیگر صحابه برتر میدانستند[۸۰]. آنان حتی روایات شیعه را، که در آنها به شیعیان امیرمؤمنان(ع) وعده بهشت داده شده، بر خودشان منطبق کردهاند[۸۱]. همچنین درباره ابوالهذیل، که از بزرگان معتزله بوده و یکی از فرقههای معتزله (هذلیه) به نام اوست، گفتهاند که سلسله اساتید او هم به ابوهاشم پسر محمد حنفیه منتهی میشود[۸۲]. به نظر برخی از عالمان، او نخستین کسی بود که کلام را عقلی کرد[۸۳]. همچنین ابراهیم بن سیار نظام که از بزرگان معتزله بوده و با فلسفه و علوم عقلی بسیار سر و کار داشته و از آنها در کلام بیشتر سود میجسته و فرقه نظامیه به نام اوست، شاگرد هشام بن حکم به شمار میآمده[۸۴]، و ابوالحسن اشعری معتقد است که او به امامیه گرایش داشته است[۸۵]. شهرستانی یکی از ویژگیهای فردی او را، تمایلش به رافضیان و اهانتش به بزرگان صحابه دانسته و از او نقل کرده است که امامت تنها با نص و تعیین آشکار محقق میشود و پیامبر(ص) در مواضع متعدد امامت علی(ع) را به گونهای روشن و آشکار بیان کرد تا مردم به اشتباه نیفتند؛ اما عمر این مطلب را کتمان کرد و همو عهدهدار جریان بیعت با ابوبکر در روز سقیفه بود. شهرستانی سپس میگوید: «نظام به عمر نسبت شک داده که در روز حدیبیه از پیامبر پرسید: آیا ما بر حق نیستیم؟ آیا آنها بر باطل نیستند؟ پیامبر جواب داده: آری؛ و عمر گفته: پس چرا در دینمان پستی را بپذیریم؟ نظام گفته: این به معنای شک و تردید در دین، و مقاومت در برابر تصمیم پیامبر(ص) است. او به دروغ خود ادامه داده و گفته عمر در روز بیعت [[[ابوبکر]]] به شکم فاطمه(س) ضربه زده، تا اینکه او سقط جنین کرده است و فریاد میکرد که خانه را با کسانی که در آن هستند، آتش بزنید؛ در حالی که در خانه غیر از علی، فاطمه، حسن و حسین کس دیگری نبود.»..[۸۶].[۸۷]
رونق فلسفه در میان شیعیان
با تعالیم ائمه(ع) عقلگرایی در مکتب تشیع از همه جریانهای فکری مسلمانان به جز معتزله بیشتر بود و در مقایسه با معتزله هم از نوعی عقلگرایی معتدل برخودار بود. در آموزههای ائمه(ع)، هیچ گاه عقلگرایی در تعارض با شرع قرار نمیگرفت و امامان(ع) و عالمان شیعه هیچ وقت فیلسوفان را نفی یا انکار نمیکردند. دکتر نصر در این باره میگوید: در میان شاخههای مختلف مذهب شیعه، دو تا از آنها برای تحقیق در فلسفه اسلامی اهمیت خاص دارند که یکی مذهب جعفری دوازده امامی است و دیگری مذهب اسماعیلی که در دوران قدیم تأثیر فرهنگی و سیاسی فراوان داشته است. امامان شیعه(ع) که حامل نور نبوتاند، مفسران واقعی معنای درونی اشیا و کتاب خدا و کتاب طبیعتاند. علم همه چیز در نزد ایشان است؛ خواه طبیعی و خواه فوق طبیعی و بعضی از ایشان، بالخاصه امام ششم امام جعفر صادق(ع)، نه تنها استادان دین و علوم روحانی بودهاند، بلکه درباره علوم طبیعی نیز چیزهایی نوشتهاند؛ چنانکه جابر بن حیان یکی از شاگردان امام صادق(ع) بوده است[۸۸].
در عصر ظهور فلاسفه مسلمان، از نیمه دوم قرن سوم به بعد، عقلگرایی در میان اهل سنت رو به افول نهاد و به تدریج مذهب کلامی اشعری که براساس دیدگاههای قشری و ظاهرگرایانه اهل حدیث و در رأسشان احمد بن حنبل شکل گرفته بود[۸۹]، مذهب رسمی اهل سنت شد. از آن زمان به بعد، فعالیتهای فلسفی تنها در بستر فرهنگ شیعی میسر بود. بدین ترتیب بیشتر فلاسفه، یا از میان شیعیان بودند و یا نوعی تأثیرپذیری از تعالیم شیعه داشتند. شهید مطهری میگوید: «در میان فلاسفه مسلمان، اکثریت با فلاسفه شیعه است. فلاسفه غیر شیعی به استثنای فیلسوفان اندلس که از محیط و اندیشه تشیع دور بودهاند، اکثریت قریب به اتفاق تمایل شیعی دارند. این نیز میتواند دلیل بر مطلبی باشد و آن اینکه، عقل شیعی از اول عقل فلسفی بوده است»[۹۰]. برخلاف شیعه، از وقتی که مذهب اهل حدیث در زمان متوکل قوت گرفت، عقلگرایی به ضعفگرایید و توجه به فلسفه افول کرد و به نقل قاضی صاعد اندلسی از زمان متوکل که ترکان بر دستگاه خلافت حاکم شدند، توجه به فلسفه از سوی دستگاه خلافت از بین رفت[۹۱].
سرانجام با ظهور غزالی و رشد جریان مبارزه با فلسفه، این دانش در میان اهل سنت، به جز اهالی اندلس، فروکش کرد؛ از اینرو، فلسفه تنها در جوامع شیعی، زمینه رشد مناسب برای خود یافت؛ چنان که دکتر حسین نصر میگوید: ولی باید میان واکنشهای شیعه و سنی نسبت به فلسفه تمایزی قائل شویم. جهان تسنن تقریباً پس از ابن رشد فلسفه را طرد کرد و جز استفاده از منطق و تأثیری که فلسفه در استدلالهای کلامی داشت و پارهای معتقدات جهان شناختی، که در زمینه علم کلام و تصوف برجای مانده بود، با فلسفه کاری نداشت؛ ولی در جهان تشیع در قرنهای متوالی، هر دو فلسفه مشایی و اشراقی در مدارس دینی به عنوان سنتی زنده تدریس میشد[۹۲]. از اینرو در بستر مکتب تشیع، فیلسوفان بزرگی ظهور کردهاند؛ مانند خاندان نوبخت که از اوایل حکومت عباسی تا قرن چهارم، فلاسفه بزرگی از میان آنها برخاستند که طبق نقل ابن ندیم، همه شیعه بودهاند؛ به ویژه اینکه ورود آنان به فلسفه در زمان ائمه(ع) بوده است؛ و نیز مانند جمعیت اخوان الصفا و خلان الوفا که خود خواستهاند گمنام باشند؛ اما به شدت تمایل شیعی داشتهاند. نوشتههای آنها ۵۲ رساله است که در همه آنها حضور توأم فلسفه و دین به چشم میخورد.
همچنین درباره فلاسفه بزرگی چون کندی، احمد بن طیب سرخسی، احمد بن سهل بلخی، رازی، فارابی، ابن سینا، بیرونی و ابن مسکویه ادعای تشیع شده است[۹۳]. گرچه درباره شیعه بودن این فیلسوفان اجماعی وجود ندارد، به طور حتم این فلاسفه تمایل شیعی داشتهاند؛ به ویژه فلاسفه بزرگی چون رازی، فارابی، ابن سینا و ابن مسکویه که تمایلات آشکار شیعی داشتهاند و بیشتر فلاسفه با واسطه یا بیواسطه شاگرد ایشان بودهاند. حاکمان شیعه نیز همواره از فلاسفه حمایت میکردهاند[۹۴]. فیلسوف بزرگی چون فارابی در دربار حاکمان و فرمانروایان آل حمدان که شیعه بودهاند، به سر میبرد. همچنین فلاسفه بسیاری به دربار امرای آل بویه رفت و آمد داشتهاند. ابن سینا با دربار حاکمان شیعی چون سامانیان، آل بویه و شمس المعالی قابوس بن وشمگیر ارتباط داشت و از نزدیکی به دربار شخصی چون سلطان محمود که در تسنن تعصب داشت، میگریخت. میرفندرسکی کتابی درباره اثبات تشیع ابن سینا نوشته است. رازی کتابی دارد به نام فی آثار الامام الفاضل المعصوم[۹۵] که به احتمال قوی بر اساس دیدگاه شیعی نوشته شده است. ابن مسکویه نوشته است: «عضدالدوله دیلمی در خانه خویش جای ویژهای برای حکیمان و فیلسوفان در نظر گرفته بود که در آنجا گرد آیند و به دور از غوغای سفیهان و مردم نادان به گفتوگو بپردازند»[۹۶]. ابن مسکویه با وزیران شیعه چون ابن عمید و پسرش ابوالفتح هم نشین بوده و بعد از آنها با امرای شیعی آل بویه مانند عضدالدوله و بهاءالدوله ارتباط داشته است.
شیخ عبدالله نعمة در کتابش فلاسفة الشیعة در فصل «آثار الشیعة فی الفلسفة» میگوید: در اینجا شخصیت فکر شیعی به وضوح روشن میشود و بلکه بیشتر از هر موضوع دیگری. بهترین دلیل این مطلب، وجود مهمترین شخصیتهای فکری و فلسفی از شیعه است، که با تمایلات شیعی شناخته شدهاند. از جمله آنها هستند: هشام بن حکم، جابر بن حیان، ابویوسف کندی، بنی نوبخت که مهمترین آنها، فضل بن ابی سهل بن نوبخت و حسن بن موسی نوبختی هستند؛ فارابی، ابوزید بلخی، ابوبکر رازی، ابن سینا، همدانی، صنعانی، ابن مسکویه، بیرونی، قطب الدین رازی، جلال الدین دوانی، غیاث الدین کاشانی، فیض کاشانی، عبدالرزاق لاهیجی، میرداماد، صدرالمتألهین، سبزواری صاحب منظومه و دیگر بزرگان فلسفه و نابغههای فکر اسلامی...[۹۷]. در سخنان، نظریهها و آرای فلاسفه، شباهتهای بسیاری با اصول شیعه، که برگرفته از تعالیم ائمه(ع) است، دیده میشود و این نشان میدهد که آنان از آموزههای امامان شیعه(ع) متأثر بودهاند. برای نمونه به بخشی از این شباهتها در نوشتههای سه فیلسوف بزرگ اسلام، فارابی، ابن سینا و ابوریحان بیرونی اشاره میکنیم.[۹۸]
منابع
پانویس
- ↑ عسکری، مرتضی، نقش ائمه در احیای دین، ج۲، ص۴۶۱.
- ↑ کلینی رازی، محمد بن یعقوب، الکافی، ج۱، ص۸۵، ح۱.
- ↑ ابن بابویه، عیون أخبار الرضا، ج۱، ص۵۳، ح۱۹.
- ↑ کلینی رازی، محمد بن یعقوب، الکافی، ج۱، ص۱۹۱، ح۵؛ ج۱، ص۲۱۷، ح۱.
- ↑ نک: سید رضی، نهج البلاغه، خطبه ۱، ۳، ۸۹، ۹۶، ۱۰۰.
- ↑ کلینی رازی، محمد بن یعقوب، الکافی، ج۱، ص۸۹، ح۴ و ۵.
- ↑ ابن بابویه، الخصال، ج۲، ص۳۶۵، ح۵۸.
- ↑ ابن بابویه، عیون أخبار الرضا(ع)، ج۱، ص۵۳، ح۱۹.
- ↑ ابن بابویه، التوحید، ص۱۸۲، ح۱۶.
- ↑ ابن بابویه، عیون أخبار الرضا(ع)، ج۱، ص۱۴۱، ح۳۹.
- ↑ «آنگاه آنها را در دو روز (به گونه) هفت آسمان برنهاد» سوره فصلت، آیه ۱۲.
- ↑ «و میان آنان به حقّ داوری میکنند» سوره زمر، آیه ۶۹.
- ↑ «و پروردگارت فرمان داده است که جز او را نپرستید» سوره اسراء، آیه ۲۳.
- ↑ «و به بنی اسرائیل در کتاب (تورات) خبر دادیم که دو بار در این سرزمین تباهی میورزید» سوره اسراء، آیه ۴.
- ↑ الفقه المنسوب إلی الإمام الرضا(ع)، ص۴۱۰.
- ↑ سید رضی، نهج البلاغه، خطبه ۱۸۳.
- ↑ سید رضی، نهج البلاغه، خطبه ۹۱.
- ↑ متقی هندی، کنز العمال، ج۱، ص۳۴۸ و ۳۴۹، ح۱۵۶۷.
- ↑ نک: نهج البلاغه (ترجمه سیدجعفر شهیدی)، حکمت ۷۵، ص۳۷۲.
- ↑ ابن میثم بحرانی، شرح نهج البلاغه، ج۱، ص۷۸.
- ↑ فقهیزاده و تاجیک، مرجعیت علمی امام علی در گستره علوم دینی، ص ۶۳.
- ↑ محرمی، غلام حسن، نقش امامان شیعه در گسترش علوم عقلی ۱
- ↑ به برخی از این آیات اشاره میکنیم: ﴿كَذَلِكَ نُفَصِّلُ الْآيَاتِ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ﴾ «بدینگونه نشانههای خود را برای گروهی که میاندیشند روشن میداریم» سوره یونس، آیه ۲۴؛ ﴿إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ﴾ «بیگمان در آن (کار) نشانههایی برای گروهی است که میاندیشند» سوره رعد، آیه ۳؛ ﴿وَتِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ﴾ «و این مثلها را برای مردم میزنیم باشد که بیندیشند» سوره حشر، آیه ۲۱؛ ﴿بِالْبَيِّنَاتِ وَالزُّبُرِ وَأَنْزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَلَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ﴾ «(آنان را) با برهانها (ی روشن) و نوشتهها (فرستادیم) و بر تو قرآن را فرو فرستادیم تا برای مردم آنچه را که به سوی آنان فرو فرستادهاند روشن گردانی و باشد که بیندیشند» سوره نحل، آیه ۴۴؛ ﴿الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِيَامًا وَقُعُودًا وَعَلَى جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَاطِلًا﴾ «(همان) کسان که خداوند را ایستاده و نشسته و آرمیده بر پهلو یاد میکنند و در آفرینش آسمانها و زمین میاندیشند: پروردگارا! این (ها) را بیهوده نیافریدهای» سوره آل عمران، آیه ۱۹۱.
- ↑ محمد بن یعقوب کلینی، اصول کافی، ج۱، ص۲۱.
- ↑ محمد بن یعقوب کلینی، اصول کافی، ج۱، ص۱۱.
- ↑ محمد بن یعقوب کلینی، اصول کافی، ج۱، ص۱۱.
- ↑ محمد بن یعقوب کلینی، اصول کافی، ج۱، ص۱۶.
- ↑ محمد بن یعقوب کلینی، اصول کافی، ج۱، ص۱۶.
- ↑ محمد بن یعقوب کلینی، اصول کافی، ج۱، ص۱۶.
- ↑ محمد بن یعقوب کلینی، اصول کافی، ج۱، ص۲۵.
- ↑ محمد بن یعقوب کلینی، اصول کافی، ج۱، ص۱۲.
- ↑ محمد بن یعقوب کلینی، اصول کافی، ج۱، ص۱۱.
- ↑ محمد بن یعقوب کلینی، اصول کافی، ج۱، ص۱۰.
- ↑ محمد بن محمد فارابی، تحصیل السعادة، ص۸۶.
- ↑ احمد بن علی طبرسی، الاحتجاج، ج۲، ص۳۳۶.
- ↑ محمد بن علی بن حسین بن بابویه قمی (صدوق)، عیون اخبار الرضا(ع)، ج۱، ص۳۰۱.
- ↑ محمد بن یعقوب کلینی، اصول کافی، ج۱، ص۸۰.
- ↑ مفضل بن عمر، توحید مفضل، ترجمه نجفعلی میرزایی، ص۱۵۲. برخی از رجالیان شیعه چون ابن غضائری، مفضل بن عمر کوفی را به غلو متهم کردهاند. نجاشی نیز این تهمت را به صورت قیل مطرح کرده که نشان میدهد این مطلب را خودش قبول نداشته است. ولی شیخ مفید او را از اصحاب خاص امام صادق(ع) و از فقهای صالح به شمار آورده و شیخ طوسی هم او را در زمره سفرای ممدوح آورده است. مرحوم آیتالله خویی او را از این تهمت مبرا میداند و سخن ابن غضائری را به دلیل مشکوک بودن نسبت کتابش فاقد ارزش میداند (ر.ک: ابوالقاسم خویی، معجم رجال الحدیث، ج۱۹، ص۳۱۷-۳۳۰).
- ↑ مفضل بن عمر، توحید مفضل، ص۱۶۸.
- ↑ مفضل بن عمر، توحید مفضل، ص۱۶۲.
- ↑ ابن ندیم، الفهرست، ص۳۸۱؛ یوسف بن ابراهیم قفطی، تاریخ الحکما، ترجمه فارسی قرن ۱۱، ص۱۰۳.
- ↑ یوسف بن ابراهیم قفطی، تاریخ الحکما، ص۲۲۷.
- ↑ قطب الدین لاهیجی، محبوب القلوب، المقالة الثانیة، ص۱۳۰.
- ↑ محرمی، غلام حسن، نقش امامان شیعه در گسترش علوم عقلی ۱
- ↑ احمد بن علی طبرسی، الاحتجاج، ج۱، ص۲۲.
- ↑ «و با آنان با روشی که بهتر باشد چالش ورز!» سوره نحل، آیه ۱۲۵.
- ↑ «بگو: همان کس که آن را نخست آفرید زندهاش میگرداند» سوره یس، آیه ۷۹.
- ↑ عبدالقاهر بغدادی، اصول الدین، ص۳۲۱.
- ↑ عبدالقاهر بغدادی، اصول الدین، ص۳۲۱.
- ↑ احمد بن محمد بن خالد برقی، رجال البرقی، ص۱۴۹.
- ↑ محمد بن یعقوب کلینی، اصول کافی، ج۱، ص۱۷۱.
- ↑ محمد بن حسن طوسی، اختیار معرفة الرجال (رجال کشی)، ج۲، ص۵۵۱.
- ↑ محمد بن حسن طوسی، اختیار معرفة الرجال (رجال کشی)، ج۲، ص۵۵۱.
- ↑ محمد بن حسن طوسی، اختیار معرفة الرجال (رجال کشی)، ج۲، ص۵۴۷.
- ↑ سید حسن صدر، الشیعة و فنون الاسلام، ص۲۷۴-۲۷۸.
- ↑ سید حسن صدر، الشیعة و فنون الاسلام، ص۲۷۸.
- ↑ احمد بن علی نجاشی، رجال النجاشی، ش ۸۸۶، ص۳۲۵.
- ↑ ابوغالب ذراری، رسالة ابی غالب الذراری، ص۱۱۳.
- ↑ محمد بن حسن طوسی، اختیار معرفة الرجال (رجال کشی)، ج۲، ص۵۳۰.
- ↑ ابن ندیم، الفهرست، ص۲۵۰.
- ↑ احمد بن علی نجاشی، رجال النجاشی، ش ۱۲۰۸، ص۴۴۶.
- ↑ محمد بن محمد بن نعمان (شیخ مفید)، الفصول المختاره، ص۷۴.
- ↑ احمد بن علی نجاشی، رجال النجاشی، ش ۸۸۹، ص۳۲۸.
- ↑ احمد بن علی نجاشی، رجال النجاشی، ش ۵۴۶، ص۲۰۵.
- ↑ ابن ندیم، الفهرست، ص۲۵۱.
- ↑ احمد بن علی نجاشی، رجال النجاشی، ش ۶۸، ص۳۰.
- ↑ ابن ندیم، الفهرست، ص۲۵۱. نوبخت، منجم دربار منصور عباسی بود. روزی پسرش ابوسهل را به دربار منصور برد تا به جانشینی خود معرفی کند. منصور نامش را پرسید. گفت: «خورشید ماه طیما ذاه مابازارد باد خسرونه شاه». منصور گفت: «همه اینها اسم تو است»؟ گفت: «آری». منصور تبسم کرد و گفت: «پدرت چه کرده؟! اسمت را مختصر کن؛ یا همان کلمه طیماذ را از میان اسمت برگزین و یا من کنیه ابوسهل را برایت انتخاب میکنم». ابوسهل به همین کنیه راضی شد. از اینرو کنیه بسیاری از نوبختیان ابوسهل است.
- ↑ محمد بن حسن طوسی، اختیار معرفة الرجال (رجال کشی)، ج۲، ص۵۳۰.
- ↑ ابن ندیم، الفهرست، ص۲۵۰.
- ↑ احمد بن علی نجاشی، رجال النجاشی، ص۴۳۳، ش ۱۱۶۴.
- ↑ محرمی، غلام حسن، نقش امامان شیعه در گسترش علوم عقلی ۱
- ↑ شهرستانی، الملل و النحل، ج۱، ص۴۸.
- ↑ علی بن حسین مسعودی، مروج الذهب، ج۳، ص۲۴۵.
- ↑ علی بن حسین مسعودی، مروج الذهب، ج۴، ص۳۳۴.
- ↑ علی بن حسین مسعودی، مروج الذهب، ج۴، ص۹۴، ۹۵.
- ↑ ابن کثیر دمشقی، البدایة و النهایة، ج۱۰، ص۳۳۷.
- ↑ ر.ک: حسن ابراهیم حسن، تاریخ الاسلام، ج۳، ص۴.
- ↑ محمدرضا کاشفی، کلام شیعه، ص۱۹۱، به نقل از: احمد بن عبدالجبار، طبقات المعتزلة، ج۱، ص۱۵-۲۱۴.
- ↑ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱، ص۱۷.
- ↑ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱، ص۱۷.
- ↑ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۲۰، ص۲۲۶.
- ↑ شهرستانی، الملل و النحل، ج۱، ص۵۳.
- ↑ شهرستانی، الملل و النحل، ج۱، ص۵۵.
- ↑ شهرستانی، الملل و النحل، ج۱، ص۵۸.
- ↑ ابوالحسن اشعری، مقالات الاسلامیین، ص۲۵۲.
- ↑ شهرستانی، الملل و النحل، ص۵۹.
- ↑ محرمی، غلام حسن، نقش امامان شیعه در گسترش علوم عقلی ۲
- ↑ سید حسین نصر، علم و تمدن در اسلام، ترجمه احمد آرام، ص۳۲۱.
- ↑ ر.ک: ابوالحسن اشعری، الابانة عن اصول الدیانه، ص۲۱ و ۵۱، باب الکلام فی اثبات رؤیة الله تعالی بالابصار فی الاخرة، باب الکلام فی الوجه و العینین و البصر و الیدین.
- ↑ مرتضی مطهری، خدمات متقابل اسلام و ایران، ص۶۲۴.
- ↑ صاعد اندلسی، التعریف بطبقات الامم، ص۲۱۴.
- ↑ سید حسین نصر، علم و تمدن در اسلام، ص۳۲۰.
- ↑ ر.ک: عبدالله نعمه، فلاسفة الشیعة، ص۱۱۶، ۱۳۳، ۱۵۴، ۲۸۸، ۴۱۲، ۴۶۶، ۵۶۷، ۶۵۲.
- ↑ قطب الدین لاهیجی، محبوب القلوب، المقالة الثانیة فی احوال حکماء الاسلام، ص۱۵۱.
- ↑ ابن ندیم، الفهرست، ص۴۱۹.
- ↑ ابن مسکویه، تجارب الامم، ج۶، ص۴۵۵.
- ↑ عبدالله نعمه، فلاسفة الشیعة، ص۳۲.
- ↑ محرمی، غلام حسن، نقش امامان شیعه در گسترش علوم عقلی ۲