عصر امام رضا

نسخه‌ای که می‌بینید نسخه‌ای قدیمی از صفحه‌است که توسط Jaafari (بحث | مشارکت‌ها) در تاریخ ‏۱۹ مهٔ ۲۰۲۵، ساعت ۱۲:۳۶ ویرایش شده است. این نسخه ممکن است تفاوت‌های عمده‌ای با نسخهٔ فعلی بدارد.

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)

جلوه‌های انحراف در عصر امام رضا(ع)

در این بخش انحراف‌های گوناگونی که در روزگار حکومت عباسیان و دوره حکومت هارون و فرزندش محمد (که در سال ۱۹۸ق. به وسیله سپاه برادرش مأمون کشته شد)؛ یعنی سال‌های ۱۸۳- ۱۹۸ق. مورد بررسی قرار می‌گیرد. نقش امام رضا(ع) در چاره‌جویی برای رهایی جامعه از انحراف‌های گوناگون این دوره و برخورد امام رضا(ع) با آن را مبحث دیگری است که به بخش بعد موکول می‌کنیم. انحراف‌هایی را که بر این دوره سایه افکنده بود، به اختصار مورد بررسی قرار می‌دهیم.

انحراف فکری

جریان‌های منحرف فکری در روزگار عباسیان رواج یافته، پیروان و یارانی به دست آورد و بازار «جدال» و «مراء» آن‌چنان گرم شد که امت اسلامی را نیز به خود مشغول کرد. حاکمان عباسی این جریان‌ها را ترویج کرده، پدیدآورندگان آن را مورد تشویق و حمایت خویش قرار دادند؛ زیرا امت اسلامی با سرگرم شدن به این جریان‌ها از عرصه سیاست، اقتصاد و زندگی عمومی خود فاصله می‌گرفت و از موضع‌گیری در برابر سیاست‌های جاری، دور می‌ماند. پیروان دیگر ادیان نیز توانستند در چنین شرایطی با آزادی مطلق اعتقادات و افکار خود را مطرح کنند، مانند: «یهودیان»، «مسیحیان»، «زرتشتیان»، «صابئیان»، «برهمنان»، «ملحدان»، «دهریان» و دیگر گروه‌های زندیقان. با ظهور پدیدآورندگان مذاهب اسلامی، شمار مذهب‌های اسلامی نیز به همان نسبت فزونی می‌گرفت. اندیشه‌های عقلی صرف و فلسفه «مثالی»[۱] (آرمانی) در جامعه منتشر شد. دامنه جدل درباره «جبر»، «تفویض»، «ارجاء»، «تجسیم» و «تشبیه» گسترش یافت. در این دوره، جنبش‌های سیاسی، مانند: «زیدیه» و «اسماعیلیه» که از جمله این جنبش‌ها بوده، جهاد مسلحانه را وجهه کار و جنبش خویش قرار داده بودند، به جریانی اعتقادی و دینی مبدل شدند.

ادعاهای باطل و پوشالی، ادعای پیامبری از سوی راه گم کرده‌ای که خود را «ابراهیم خلیل» می‌خواند، از دیگر پدیده‌های منحرف فکری این دوره بود. مسلّم این است که این جریان‌ها در سایه حاکمان عباسی و با بهره‌جویی از آزادی‌هایی که این حاکمان به جریان‌ها و مسلک‌های منحرف داده بودند و نیز حمایت‌های بی‌دریغی که از آنان می‌کردند توانستند در میان مسلمانان جای پایی برای خود بیابند و در نهایت، جامعه اسلامی را دچار سردرگمی کرده، از راه راست اهل‌بیت(ع) دور سازند. از دیگرسو، حاکمان به جعل و اختراع آرا و نظریه پرداخته، یا نظریه‌ای را پذیرفته، در جامعه اسلامی می‌پراکندند تا مسلمانان را به جدال و مناقشه و قیل و قال سرگرم کند. آنان، مخالفان آرایی که خود پذیرفته بودند به زندان و مرگ محکوم می‌کردند، در حالی‌که قبول یا ردّ این نظریه‌ها هیچ تأثیری واقعی بر اعتقادات و باورهای دینی مردم نمی‌گذاشت. به‌عنوان مثال، هارون نظریه«قدیم» بودن قرآن را پذیرفت و به سرکوب و کشتن مخالفان این نظریه پرداخت. زمانی که درباره پیکر بی‌جان مردی که پیش روی هارون افتاده بود و جلادان او را کشته بودند، از هارون پرسیده شد، هارون گفت: «از آن‌رو او را کشتم که می‌گفت: قرآن حادث است»[۲].

در روزگار مأمون، وضع کاملا معکوس شد و او در مورد قدیم بودن قرآن راهی جز راه پدرش در پیش گرفته، قرآن را «مخلوق» و نه «قدیم» خواند و این بار او بود که قرآن را موضوع آزمون عالمان قرار داد[۳]. هارون از جعل روایات و احادیث پرداخته شده و منسوب به پیامبر خدا، به‌ویژه روایاتی که خرافی بودن آن کاملا آشکار بود حمایت می‌کرد و مخالفان ترویج این‌گونه روایات را کیفر می‌داد. داستان زیر بهترین گواه بر این امر است: «روزی «ابو معاویه ضریر» به حضور هارون رسید. در آن مجلس یکی از بزرگان قریش حضور داشت. سخن بدان‌جا کشیده شد که ابو معاویه، حدیثی از «ابو هریره» نقل کرد که او آن را به رسول خدا نسبت داده بود. این حدیث که آکنده از خرافه است به این شرح می‌باشد: روزی‌ موسی(ع) با حضرت آدم(ع) دیدار کرده، به او گفت: تو همان آدم هستی که ما را از بهشت بیرون کردی؟

آن مرد قرشی از سخن ابو معاویه در شگفت شده، گفت: کجا آدم و موسی با یکدیگر دیدار کردند؟ همین ایراد ناچیز، هارون را سخت خشمگین کرده، برآشفت و گفت: نطع (سفره چرمین که بر روی آن گردن می‌زدند) و شمشیر بیاورید. به خدا او زندیق است که حدیث رسول خدا را مورد طعن قرار داده، در آن شک می‌کنند. ابو معاویه به منظور نجات جان مرد قرشی بنای آرام کردن هارون گذاشته، می‌گفت: ای امیر المؤمنین، او دستخوش خطا و لغزش شده و نفهمیده است و همچنان هارون را با این گفتار آرام می‌کرد تا اینکه هارون از کشتن مرد قرشی صرف‌نظر کرد»[۴]. هارون الرشید حمایت و احترام بی‌دریغ خود را نثار عالمانی می‌کرد که تمایلات او را در نظر گرفته، بدان تن می‌دادند و با آن همراه می‌شدند، اما عالمان بزرگ و ارجمند و امامان اهل‌بیت(ع) را که با هواها و خواسته‌ها و امیال او همراه نبودند، به زندان می‌افکند یا در محاصره قرار می‌داد. نکته‌ای که ذیلا می‌آید، خود بهترین گواه بر این امر و دلیل حمایت بی‌پایان هارون از چنین عالمانی است.

«هارون بر دست «ابو معاویه» آب می‌ریخت. در همین حال از ابو معاویه پرسید: می‌دانی چه کسی آب بر دست تو می‌ریزد؟ ابو معاویه که نابینا بود گفت: نه. هارون گفت: این منم که آب بر دستانت می‌ریزم. ابو معاویه گفت: یا امیر المؤمنین، تویی؟ هارون گفت: آری، و این کار من برای گرامیداشت دانش است!»[۵].

هارون همچنین اندیشه‌ها و آرایی را که به حکومتش قدسیت و مشروعیت می‌بخشیدند، زیر چتر حمایت خود می‌گرفت. یکی از شاعران آخرت به دنیا فروخته، چهار بیت درباره او سرود و در آن ابیات، او را «امین اللّه» خواند. هارون دستور داد تا برای هر بیت، هزار دینار به او بدهند، آن گاه گفت: «اگر بر اشعارت‌ می‌افزودی، به یقین ما نیز بر دهش خود می‌افزودیم». عطایای سخاوتمندانه هارون، شاعران را بر آن داشت تا برای رسیدن به فریبایی‌های دنیا، بی‌پروا درباره قدسیت حاکمان عباسی شعر بسرایند. یکی از اینان در مدح هارون چنین سرود: «دوستی خلیفه چیزی نیست که سربرتافتگان از فرمان خداوند؛ و آنان که از دین خارج شده، فتنه‌ها را بارور می‌کنند، بدان تن در دهند»[۶]. و «سلم خاسر»[۷] در مدح «امین» و هارون سروده است: «جن و انس با آن مهدی هدایت یافته‌؛ بر ولایت‌عهدی‌ محمد پسر «زبیده دختر جعفر» بیعت کرده‌اند.

خداوند، خلیفه را به ساختن (ایجاد) خاندان خلافت، برای گرامیان درخشان چهره‌ موفق کرد»[۸]. زبیده همسر هارون الرشید، به پاس این مدیحه‌گویی گوهری به شاعر داد و شاعر، آن را بیست هزار دینار فروخت». عباسیان، با در محاصره قرار دادن فقیهان و عالمان پیرو و پوینده راه اهل‌بیت(ع) و نیز حمایت از پیدایش جریان‌های ویرانگر فکری و اعتقادی، بر آن بودند تا مسلمانان را از مسیر و منش اهل‌بیت(ع) دور کنند. البته این نظریه، ادعایی بی‌اساس نیست، بلکه تحت پیگرد قرار ندادن صاحبان این نظریه‌ها و جریان‌ها خود بهترین دلیل بر حمایت دستگاه خلافت از این جریان‌هاست.

دستگاه عباسیان هرگز بر آن نشد تا جریان «واقفیه» و «غلات» را در آغاز پیدایش آن، محاصره کرده، آنها را از میان بردارد،؛ چراکه این دو جریان، از تشیع سربرآورده بودند و باید با حمایت‌های خلیفه عباسی، وسیله‌ای باشند برای بدنام و خدشه‌دار کردن روش و منش اهل‌بیت(ع) و از ریشه برآوردن کیان شیعه و تشیع. مأمون در ظاهر به‌عنوان نشر فرهنگ و در باطن برای ایجاد جریان‌هایی جدید که بتوانند در برابر مکتب اهل‌بیت(ع) بایستند، فرمان داد تا کتاب‌های فلسفی را از یونانی به عربی ترجمه کنند[۹]. پرواضح است که این اقدام به انتشار افکار و آرا و اصطلاحاتی منطقی و فرضیه‌های ذهنی دور از واقعیت می‌انجامید که در نهایت خواسته خلیفه را تأمین می‌کرد. در روزگار عباسیان، فتوای به رأی و تفسیر به رأی فزونی گرفت و «قیاس» باطل که براساس قیاس حکمی فرعی با حکم فرعی دیگری مبتنی بود، رواج یافت. مفتیان نیز خواسته و تمایلات حاکمان را در فتوای خویش لحاظ می‌کردند. از «ابن مبارک» نقل شده است که می‌گفت: «چون هارون الرشید به خلافت رسید، شیفته یکی از کنیزکان پدرش مهدی شد. از او تقاضای کامجویی کرد، اما کنیزک نپذیرفته، گفت: شایسته تو نیستم (برای تو حلال نیستم)؛ زیرا پدرت با من همخوابه شده است.

هارون که به شدت دلداده او شده بود، از «ابو یوسف مفتی‌» پرسید: در این زمینه حکمی و فتوایی داری؟ او در پاسخ گفت: ای امیر المؤمنین، آیا هرچیزی را که کنیزکی بگوید شایسته تصدیق است؟ گفته او را نپذیر که در گفته‌اش درستکار و امین نیست». ابن مبارک می‌گوید: «نمی‌دانم از کدام یک و از چه چیز در شگفت باشم، از این خلیفه‌ که خود را صاحب اختیار جان و مال مسلمانان دانسته، اما خود را ناچار می‌بیند که حرمت حریم پدر را بشکند یا از آن کنیزک که از امیر المؤمنین دوری می‌کند و یا از این فقیه مفتی و قاضی روی زمین که به خلیفه‌ می‌گوید: حریم حرمت پدرت را بشکن و کام دل برگیر و گناه آن را بر گردن من انداز؟»[۱۰]. نیز از «‌عبدالله بن یوسف» نقل شده است که گفت: «هارون الرشید به ابو یوسف گفت: کنیزکی خریده‌ام و می‌خواهم پیش از استبراء (دیدن خون حیض و اطمینان از عدم بارداری) با او درآمیزم. آیا راه‌حلی برای این مسأله داری؟ ابو یوسف گفت: آری. او را به یکی از فرزندان خود ببخش، سپس او را به همسری بگیر»[۱۱].

بدین ترتیب، فقیهان شیفته دنیا و آرایه‌های آن، گام در راهی نهادند که هوس‌ها و تمایلات حاکمان ستمگر و منحرف را تأمین می‌کردند و با فتوای ناحق و باطل خود، راه هرگونه بی‌بندوباری را بر خلفا هموار می‌کردند. از دیگرسو می‌بینیم که فقیهان پیرو خط و مکتب اهل‌بیت(ع) بی‌باکانه با ستمگران و انحراف آنان در ستیز بوده و به همین دلیل پیوسته تحت تعقیب آنان و عوامل آنان قرار داشتند. عالمان و فقیهان وابسته به دربار هرگز از ایفای رسالت! خود باز نایستاده، به نشر واژگونه مفاهیم زهد و تصوف می‌پرداختند تا مسلمانان را از عرصه سیاست و دخالت در آن یا اعتراض به موضع‌گیری و دخل و تصرف حاکمان دور کنند. سرانجام تلاش صادقانه این فقیهان درباری کارساز شده، مردم فراوانی را به انزوا کشاند و از عرصه زندگی دور کرد، به‌گونه‌ای که از فریضه امر به معروف و نهی از منکر نیز دست کشیدند.[۱۲]

دست‌اندازی خلیفه به بیت المال

خلفای عباسی تمام مبانی نظام اقتصادی اسلام را که به‌طور صریح دارایی بیت المال را امانتی در دست حاکم می‌دانست، نه ملک خاص او و او را به قیود شرعی مقید کرده بود، نادیده گرفته، به اموال مسلمانان دست‌اندازی کرده، آن را هزینه هوس‌های خود می‌کردند. آنان به منظور تقویت پایه‌های حکومت خود، افرادی را با هزینه‌های کلان زیر چتر حمایت خود قرار می‌دادند و خود در رفاه کامل بوده و زندگی اشرافی داشتند. خوانندگان، کنیزکان و چاپلوسان، از جمله کسانی بودند که سهم بزرگی در بیت المال داشتند. یکی از این موارد را از زبان «ابو الفرج اصفهانی» نقل می‌کنیم: «خراج سنگینی و اموالی هنگفت از موصل برای هارون فرستاده شد. هارون دستور داد تا آنها را به یکی از کنیزکان او بدهند. مردم، این کار هارون را اقدامی بزرگ و غیرطبیعی دانسته، از آن سخن می‌گفتند.

«ابو العتاهیه» گفت: شگفتا! هارون این‌چنین ثروتی را به زنی بدهد و من از آن بی‌بهره باشم؟ آن‌گاه بر هارون وارد شده، سه بیت شعر سرود و هارون بیست هزار درهم به او داد و «فضل بن ربیع» که در آنجا حاضر بود پنج هزار درهم بر آن افزود»[۱۳]. «ابراهیم بن مهدی» از دیگر کسانی بود که از این خوان به یغما گرد آمده، بهره‌مند شد. او ترانه‌ای (اشعاری) برای هارون خواند و یک میلیون درهم پاداش گرفت[۱۴]. هارون همچنین کنیزکی به قیمت هفتاد هزار درهم خرید و گوهری به مبلغ دوازده هزار دینار خریده، به او داد، سپس سوگند یاد کرد که آن کنیزک در آن روز هرچه بخواهد برای او تهیه کرده، بدو خواهد داد[۱۵].

در برابر این ولخرجی‌های خلیفه، بسیاری از مسلمانان در فلاکت، محرومیت و بینوایی روزگار می‌گذراندند، تا آنجا که دو تن از قرشیان با اشاره به همین امر، به هارون گفتند: «بلاهای خانمان‌سوز ما را از پای انداخت و مصیبت‌های روزگار دارایی ما را از دستمان ستاند»[۱۶]. وضعیت عامه مسلمانان در آن عصر این‌گونه بود، اما کارگزاران و نزدیکان خلیفه، از دهش و بخشش‌های او بهره‌مند بودند، تا جایی که دارایی والی هارون در خراسان به هشتاد میلیون رسیده بود[۱۷]. ثروتی که از هارون برجای ماند فراتر از تصور بود. او یکصد میلیون دینار نقد و معادل یکصد میلیون و پانزده هزار دینار، کالا، جواهر، ستور و... از خود برجای گذاشت[۱۸].

فرزندان هارون در اشرافیگری و چپاول اموال مسلمانان، راه پدرشان هارون را دنبال کردند. محمد امین عمارتی ساخت و آن را با فرشی زربفت و ابریشمین که آن را از حریر و دیبا پر کرده بودند، مفروش کرد[۱۹]. او بی‌اعتنا به فقر و فلاکت مسلمانان، بیت المال ایشان را به بازی گرفته، هر گونه و در هر راهی که می‌خواست، بی‌محابا خرج می‌کرد. روزی ماهی کوچکی برای او صید کردند. او یک جفت گوشواره طلا که هریک به دانه‌ای مروارید مزین شده بود به گوش آن موجود کوچک کرد[۲۰]. او اموال مسلمانان را خرج خوشگذرانی‌ها و همنشینان خود و خواجگان می‌کرد[۲۱]. مأمون نیز از این قافله عقب نمانده، اموال فراوان و بی‌شماری هزینه عروسی خود کرد و دستور داد تا خراج یک سال فارس و اهواز به پدر همسرش داده شود[۲۲]. اطرافیان والی بغداد (که از سوی او منصوب شده بود) دست تطاول به بیت المال و دارایی مسلمانان دراز کرده بودند و کسی را یارای آن نبود تا آنان را از این تعدی‌ها بازدارد[۲۳]. آنچه گذشت تنها اندکی از بی‌عدالتی‌ها، چپاول‌ها و غارتگری‌های این خاندان بود.[۲۴]

انحراف اخلاقی

رفاه‌زدگی و اشرافیگری، نقش بسزایی در شیوع انحراف اخلاقی در میان حاکمان و تشکیلات وابسته به آن و نیز در میان امت داشت. حاکم هماره سرگرم بازی و پیوسته دنبال شهوترانی بود و چیزی جز اینها را نمی‌شناخت. هارون نه تنها از این قافله عقب نماند که بر سرگرمی‌ها مواردی را افزود که خلفای پیشین بدان نمی‌پرداختند. او نخستین خلیفه‌ای بود که به سرگرمی‌هایی چون: بازی چوگان، گوی باختن و در حال سوارکاری تیر به هدف زدن پرداخت. همچنین هارون نخستین فردی از عباسیان بود که با شطرنج بازی کرد[۲۵]. هارون به اسب‌دوانی علاقه‌مند بود. در یکی از روزهای مسابقه، اسب او بر دیگر اسبان پیشی گرفت. هارون از شاعران خواست تا درباره آن اسب شعری بسرایند. «ابو العتاهیه» درباره اسب هارون شعری سرود و از دهش فراوان هارون بهره‌مند شد[۲۶]. توجه به این مطلب ضروری است که هرچند برخی از این کارها خارج از محدوده شرع نبوده و مباح بود، اما برای حاکمی که بر گستره اسلامی حکومت می‌کرد و این گستره هماره مورد تهدید دشمنان اسلام و در معرض خطر کینه‌توزان قرار داشت شایسته نبود.

هارون شدیدا شیفته آواز بود و به همین دلیل خوانندگان را طبقه‌بندی کرده بود و به تناسب توانمندی‌شان، آنان را مورد عنایت قرار می‌داد[۲۷]. همان‌طور که پیشتر گفته شد، هارون اموال و هدایای زیادی به خوانندگان می‌داد. او شیفته سه تن از کنیزکان آوازه‌خوان شده بود و از همین‌رو درباره آنان شعری سرود که در آن آمده است: «آن سه دوشیزه، اختیار مرا به دست گرفته؛ و تمام قلب مرا به تسخیر خود درآورده‌اند. چه می‌بینم! تمام خلق فرمانبردار من بوده؛ و من فرمانبردار آن سه هستم، اما ایشان نافرمانی من می‌کنند. این وضع‌ جز فرمانروایی هوا و هوس نبوده؛ و آنان از همین راه در قدرت من رخنه و مرا مغلوب خویش‌ کرده‌اند»[۲۸] در حالی‌که هزاران جنگاور در جنگ‌ها و در دفاع از حریم و مرز سرزمین‌های اسلامی جان می‌دادند، اما هارون اندک اندوهی به خود راه نمی‌داد و چون خبر مرگ کنیزکی به نام «هیلانه» شنید غرق اندوه شد، در رثای او چنین سرود: «در سوگ او باید گریه‌کنندگان بگریند؛ و هم در اندوه او مرثیه‌ها دل‌ها را بسوزانند. او با رفتنش دردی پایا برای من آفریده؛ آن را به ارث برای من بر جای گذارد»[۲۹] میگساری از دیگر سرگرمی‌های هارون بود که به شدت بدان آلوده شده بود. به دلیل همین اشتیاق، گاهی خود جام‌های می‌‌را به دست ندیمان خود می‌داد[۳۰].

از سرگرمی‌های هارون تشکیل مجالس خنده و تفریح و لطیفه‌گویی بود و به همین منظور، «ابن ابی مریم مدنی» را برای مجالس شادی خود برگزید. هارون، دوری او را برنتافته و از همزبانی‌اش ملول نمی‌شد. این علاقه قلبی و دلبستگی هارون به ابن ابی مریم به جایی رسید که در کاخ خود خانه‌ای برای او در نظر گرفت و او را در شمار افراد خانواده، اطرافیان و غلامان خود درآورد[۳۱]. هارون از به کار بردن الفاظ رکیک و مستهجن توسط مجلسیان خود رنجه نمی‌شد، بلکه آن را نشاط‌افزا می‌شمرد. «روزی «عباس بن محمد» ظرفی سفالین پر از مشک و عبیر به هارون پیشکش کرد. هارون آن را به «ابن ابی مریم» داد. عباس ناراحت شده، به ابن ابی مریم گفت: مادرش بدکاره باشد، اگر از آن بر غیر مقعدش بمالد. هارون از واکنش عباس خندید. ابن ابی مریم دست درون ظرف سفالین کرده، از محتویات ظرف برداشته، بر عورت و همه اندام خود مالید، سپس به غلام خود دستور داد تا باقی‌مانده مشک و عبیر را نزد همسرش برده، از قول ابن ابی مریم‌ به او بگوید: از محتویات ظرف به شرمگاه خود بمال تا بیایم و... هارون از شنیدن این عبارت‌های رکیک یکسره می‌خندید و به پاس این شیرین‌کاری ابن ابی مریم‌ یک صد هزار درهم به او داد»[۳۲].

زمانی که محمد امین زمام خلافت را در دست گرفت، خواجگانی خرید و در دوستی و ستایش آنان، زیاده‌روی کرده، آنان را همدم خلوت شبانه‌روز خود نمود... و برای ایشان مقرری معین نمود. او کسانی را به شهرها فرستاد تا دلقکان و نمایشگران را برای او گرد آورند و آنها را در شمار درباریان و خاصان خود درآورده، ماهانه‌ای برای آنان مقرر کرد. او با فراهم آوردن چنین مجموعه‌ای‌ از برادران و خانواده خود دوری جست و ایشان و سرداران سپاه خود را خوار و کوچک گرداند. آنچه از جواهر که در بیت المال بود و آنچه نزد خود داشت میان خواجگان، ندیمان و هم‌صحبتان خود تقسیم کرد و فرمان داد تا جاهایی را برای تفریح و مواقع خلوت و سرگرمی او ساز کنند. به فرمان محمد، پنج کشتی تفریحی به شکل‌های: شیر، فیل، عقاب، مار و اسب ساخته و به دجله انداخته شد. او برای ساخت این کشتی‌ها ثروت هنگفتی هزینه کرد[۳۳]. بنا به فرمان محمد امین در جایگاهی (سکویی) در فضای باز، گرانبهاترین فرش‌ها گسترانده شد، جام‌ها و ظرف‌های زرین و سیمین و جواهرات فراوانی در آنجا فراهم آمد. آن‌گاه امین به سرپرست کنیزکان خود دستور داد تا یک صد کنیز نوازنده و خواننده را در نظر گیرد، سپس ده تن ده تن درحالی‌که عود در دست داشته، همخوانی می‌کنند، نزد وی بروند...[۳۴]. هنگامی که در خراسان و در حضور «فضل بن سهل» نام امین برده شد، فضل گفت: «چگونه کشتن امین روا نباشد؟ در حالی‌که شاعر او در حضورش چنین سروده است: «هان، مرا می‌‌بده، و آن هنگام که جام به دستم می‌دهی، به من بگو که: این می‌‌است تا لذت نوشیدن آن با لذت شنیدن نام آن درهم آمیزد.

و چون پر کردن جام، به‌طور آشکارا ممکن باشد؛ آن را پنهانی به من مده»[۳۵]. «ابن اثیر» امین را این‌چنین معرفی می‌کند: «در سیره او چیزی‌که شایان ذکر باشد، مانند: بردباری، دادگری، تجربه حکومت‌داری‌ نیافته‌ایم»[۳۶]. ‌عبدالله مأمون در این میدان از پدرش هارون و برادرش امین عقب نمانده، در زمینه خوشگذرانی، تفریح، علاقه‌مندی به طرب و عمله طرب راه آن دو را درپیش گرفت. «اسحاق بن ابراهیم بن میمون» می‌گوید: «در میان خلق خدا کسی یافت نمی‌شد که همانند مأمون، شیفته و دلباخته زنان باشد»[۳۷]. او هم‌پیاله ندیمان خود می‌شد و آن‌قدر شراب می‌نوشیدند که از خود بی‌خود می‌شدند»[۳۸]. نیز به چند طریق نقل شده و در روایت‌های زیادی آمده است که: «مأمون میگساری می‌کرد»[۳۹]. «مأمون شب‌ها را با کنیزکان و آوازه‌خوانان به میگساری به صبح می‌رساند.

در یکی از همین شب‌ها «محمد بن حامد» در کنار مأمون ایستاده بود و مأمون شراب می‌خورد. در همین‌حال «عریب» به خواندن آواز پرداخت. مأمون از اینکه «عریب» بی‌مقدمه شروع به خواندن کرده بود، بهت‌زده شد. محمد بن حامد که متوجه بهت مأمون شد، گفت: سرورم، با بوسه‌ای او را وادار به خواندن کردم... مأمون گفت:... پس من، کنیز خود «عریب» را به همسری محمد بن حامد درآورده، چهارصد درهم از مال خویش کابین او قرار دادم... عریب همچنان تا سپیده‌دم برای مأمون آواز خواند و ابن حامد بر در سرا ایستاده بود»[۴۰]. انحراف اخلاقی به دستگاه حاکمیت و وابستگان حکومتی منحصر نبود، بلکه دستگاه قضا را نیز آلود. «یکی از قاضیان که در دوره امین و مأمون منصب قضا را در اختیار داشت، به عمل شنیع لواط آلوده شده بود و از این کار روی برنمی‌تافت تا آنجا که به این صفت شهره شد. زمانی که مسلمانان از او به مأمون شکایت بردند، مأمون در پاسخ گفت: خوب بود که پیش از اینها و قبل از صدور احکام از سوی او، به این امر اقدام می‌کردند!.

پس از آن‌که شکایت‌ها از او فزونی گرفت، امین او را عزل کرده، در شمار ندیمان خود درآورد و دست او را در کارهای فراوانی بازگذاشت»[۴۱]. انحراف اخلاقی میان نزدیکان حاکمان امری شایع بود. در آغاز حکومت مأمون برخی از سپاهیان و شرطه بغداد و کرخ، آشکارا به فسق و فجور پرداخته، راهزنی کرده و در انظار همگان، پسران و زنان را می‌ربودند... آنان در قالب گروهی به روستاها رفته... و هرچه می‌توانستند از اموال و دارایی مردم به ستم می‌گرفتند و کسی را یارای آن نبود که مانع آنان شود،؛ چراکه اینان اطرافیان سلطان (خلیفه) و مایه توانمندی و اقتدار او بودند. با تأملی در تاریخ، می‌بینیم جاهلیت منسوخ شده توسط پیامبر اکرم(ص)، در روزگار حاکمیت مدعیان جانشینی آن حضرت احیا و حمایت شد، تا جایی که حافظان جان و مال مردم، خود غارتگران بوده و قاضیانی که باید از مفاسد اخلاقی جلوگیری کنند، به پاس شکستن حرمت دین و آلوده شدن به پلیدی‌ها و ترویج آن، پاداش می‌گرفتند و تمام این جنایات در سایه حکومت خلیفة اللّه - البته به گمان خودشان- صورت می‌گرفت.[۴۲]

انحراف سیاسی

انحراف سیاسی از دیگر بحران‌هایی به شمار می‌رفت که بر فضای آن دوره سایه افکنده بود. این بحران را می‌توان در چند مقطع زمانی بررسی کرد:

اوضاع سیاسی در روزگار هارون

امام علی بن موسی الرضا(ع) در ده سال آغازین امامت خود (۱۸۳- ۱۹۳ق.) معاصر هارون الرشید بود. سیاست خصمانه هارون با سیاست خلفای پیشین و نیز سیاست او در برخورد با امام کاظم(ع) تغییر نکرده بود. هارون الرشید به دلیل به شهادت رساندن امام کاظم(ع) همچنان دستخوش بیم و هراس بود. او می‌ترسید مبادا عکس‌العمل‌های مسلحانه از سوی وابستگان به اهل‌بیت(ع) بروز کند؛ لذا در نخستین روز شهادت امام کاظم(ع) و برای دفع هرگونه اتهام از خود، سرداران، دبیران، بنی‌هاشم و قضاوت را فرا خوانده، با بازکردن چهره امام کاظم(ع) به آنان گفت: «آیا اثری از کشتن در پیکر او می‌بینید؟»[۴۳].

در چنین شرایطی که اوضاع به نفع هارون نبود، او ناچار به خودداری از برخورد مستقیم با امام رضا(ع) بود. از این‌رو از شیوه‌های سابق خود در برخورد با امام رضا(ع) استفاده نکرده، از تن دادن به تحریکات و پیشنهادهای کسانی که او را به کشتن امام رضا(ع) برمی‌انگیختند سرباز می‌زد. البته باید به این امر توجه داشت که امام رضا(ع) در عرصه سیاست و فعالیت‌های سیاسی روشی برگزید که هارون را خلع سلاح کرده، بهانه‌ای به دست او نمی‌داد و در گزارش جاسوسان، هیچ اشاره‌ای به فعالیت چشم‌گیر سیاسی از سوی امام رضا(ع) نمی‌شد. به همین دلیل، حکومت هارون، در مقایسه با دیگر حاکمان عباسی رفتار آرام‌تر و مسالمت‌آمیزتری با امام(ع) داشت، اما با این حال حکومت او با ویژگی‌های زیر مشخص شده است:

نخست: ارعاب: هارون الرشید همانند خاندان بنی امیه و دیگر عباسیان نه براساس وصیت پیامبر اکرم(ص) به حکومت رسید و مسلمانان و «اهل حل و عقد» - که نظریه مطرح آن روزگار بود و اینکه اینان می‌توانستند کسی را نصب یا عزل کنند- نیز او را انتخاب نکرده بودند، بلکه از طریق ولایت‌عهدی و تعیین از سوی خلیفه پیشین به حکومت رسید. همین احساس او سبب شد تا به هر وسیله‌ای که می‌تواند حکومت خود را تثبیت کند. از همین‌رو هارون از دو روش ارعاب و تطمیع برای استوار کردن حکومت خود بهره می‌جست و هیچ اعتراض مسالمت‌آمیزی را تحمل نمی‌کرد و به هیچ نصیحتی یا امر به معروف و نهی از منکری گوش فرا نداده، آن را برنمی‌تابید. او مشغول خواندن خطبه بود که کسی برخاسته، خطاب به او این آیه را خواند: ﴿كَبُرَ مَقْتًا عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا مَا لَا تَفْعَلُونَ[۴۴]. هارون که در پاسخ این اعتراض ناتوان مانده بود، دستور داد تا او را یکصد تازیانه بزنند[۴۵]. در سال ۱۸۸ق. هارون الرشید، یکی از نزدیکان «احمد بن عیسی علوی» را دستگیر کرده، آن‌چنان او را تازیانه‌ زد تا اینکه جان سپرد. جرم این مرد کهنسال - که بیش از نود سال از عمرش سپری شده بود- این بود که جای پنهان شده «احمد بن عیسی علوی» را به هارون نگفت[۴۶]. از دیگر موارد برخوردهای هارون با مخالفان خود رفتار او با «یحیی بن ‌عبدالله بن الحسن بن الحسن» بود. هارون او را تحت پیگرد قرار داده، سپس او را امان داد. چون یحیی را نزد هارون بردند، او را به زندان افکند تا اینکه در زندان درگذشت. در روایت دیگری آمده است: زندانبان یحیی، او را چند روزی گرسنگی داد و یحیی در اثر گرسنگی جان سپرد[۴۷]. نیز در روزگار هارون و آن هنگام که در «طوس» بود «حمید بن قحطبه طائی» به فرمان او شصت تن از علویان را کشت و پیکر آنان را در چاه انداخت[۴۸].

این نکته قابل تأمل است که هارون هرچند علویان را در معرض ارعاب، تهدید و کشتار قرار داده بود، اما تصمیم به کشتن امام رضا(ع) نگرفت، بلکه به تهدید و برنامه‌ریزی برای کشتن امام(ع) البته بدون قصد اجرای آن بسنده کرد. در یکی از موضع‌گیری‌های خود نسبت به امام رضا(ع) گفت: «امسال به مکه خواهم رفت و علی بن موسی را گرفته، نزد پدرش می‌فرستم (او را می‌کشم)». زمانی که این خبر را به امام رضا(ع) رساندند، فرمود: او به من صدمه نخواهد زد[۴۹]. یک بار که امام رضا(ع) از سوی هارون الرشید احضار شده بود، به همراهان خود فرمود: او (هارون) مرا برای اجرای اندیشه شوم خود و بلایی سترگ فرا خوانده است، اما به خدا سوگند، او نمی‌تواند کاری که بر من ناگوار باشد در حق من انجام دهد. چون امام رضا(ع) بر هارون وارد شد، هارون او را گرامی داشته، از حضرتش خواست تا نیاز خانواده‌اش را بنویسد و به خلیفه بدهد و چون از نزد هارون بیرون شد، هارون گفت: «من چیزی را می‌خواستم و خداوند چیز دیگری‌ خواست و آنچه خداوند خواست خیر بود»[۵۰]. امام رضا(ع) همچنان از سوی جاسوسان هارون زیرنظر بوده، آنان گفتار، رفتار و دیدارهای او را به اطلاع هارون می‌رساندند. از این‌رو امام رضا(ع) چنان برخوردی محتاطانه داشت تا مأمون از جانب او تهدیدی و خطری احساس نکند.

دوم: خودکامگی: هارون الرشید، حکومت و خلافت را به انحصار خود درآورد و آن را به صورت موروثی میان سه فرزند خود قرار داد. او علی‌رغم اینکه محمد (امین) را شایسته خلافت نمی‌دانست، اما برای دلجویی از «زبیده» مادر امین و خشنودی‌اش محمد را به ولایت‌عهدی خویش برگزید. هارون ضمن اعتراف به بی‌کفایتی محمد، انتخاب او را توجیه کرده، گفت: «محمد را مقدم داشتم... و نیک می‌دانم که او دنبال‌رو هوای نفس خود بوده، هرچه در دست داشته باشد، بر باد داده، نظر کنیزکان و زنان را در امور حکومتی‌ دخالت می‌دهد و اگر «ام جعفر» (زبیده) نبود و بنی‌هاشم بدو متمایل نبودند، ‌عبدالله (مأمون) را مقدم می‌داشتم»[۵۱]. هارون فقط به دلیل علاقه «زبیده» به امین او را برگزیده، به پیامدهای این انتخاب نیندیشید و فجایعی که در نتیجه رقابت میان امین و مأمون بر سر مسلمانان نازل می‌شد، او را دستخوش هیچ نگرانی نمی‌کرد. در نتیجه این انتخاب نامبارک و رقابت آن دو بر سر حکومت، هزاران تن از مسلمانان در جنگی خونین طعمه مرگ شدند و دارایی مسلمانان هزینه این جنگ شد. از دیگر مظاهر استبداد هارون، سپردن مناصب حکومتی و نظامی به خویشاوندان، یاران نزدیک و متملقان بود. او همین سه ویژگی را شرط شایستگی برای پذیرش مسئولیت می‌دانست و شایستگی‌های دینی، اخلاقی و مدیریتی از نظر او چندان ارزشی نداشت.

سوم: تهدیدهای خارجی: به گواهی تاریخ، حکومت و سرزمین اسلامی هماره از سوی دشمنان خارجی مورد تهدید قرار داشت. در آغاز روزگار امامت امام رضا(ع) «خزران» یورشی سخت بر مسلمانان برده، هزاران تن از آنان را کشتند و بیش از یک صد هزار زن و مرد را به اسارت گرفتند. تاریخ‌نویسان درباره این فاجعه گفته‌اند: «فاجعه‌ای سترگ بر اسلام رفت که هرگز مانند آن شنیده نشده است»[۵۲]. از سوی دیگر، رومیان در انتظار فرصتی بودند تا بر مسلمانان یورش ببرند و به هر بهانه‌ای پیمان صلح را نادیده می‌گرفتند و پس از جنگی خونین، مجددا پیمان صلحی نوشته می‌شد. این مسأله شایان توجه است که یورش و لشکرکشی حاکم، به انگیزه نشر مبانی اسلام و توسعه دادن به گستره دولت اسلامی نبوده، بلکه به منظور تأمین تمایلات او برای استیلای بر سرزمین‌های بیشتری و تحت یوغ درآوردن شمار افزون‌تری از مردم بود. هدف دیگر حاکم از چنین آتش‌افروزی‌ها، سرگرم کردن مسلمانان به جنگ و دور نگاه داشتن آنان از سیاست و برخورد با حاکمیت بود. رفتار و منش هارون و آن شب‌نشینی‌ها و زن‌بارگی‌های او خود بهترین گواه بر این مدعاست؛ زیرا آنان که برای اسلام و مسلمانان دل می‌سوزانند، هرگز به کنیزکان و شب‌نشینی‌های آن‌چنانی و نیز به خوشگذرانی‌ها و تجمل‌گرایی نمی‌پردازند.

چهارم: آشفتگی در جبهه داخلی: سیاست‌های نادرستی که هارون در آغاز حکومت خود درپیش گرفت، جبهه داخلی را دستخوش نابسامانی و آشفتگی کرد. سال ۱۸۴ق. شاهد شورش «ابو عمرو، حمزه شاری» بود که تا سال ۱۸۵ق. ادامه داشت. هارون الرشید پس از آن‌که ده هزار تن از یاران و همراهان ابو عمرو را کشت، توانست این شورش را سرکوب کند. در همین سال مردم طبرستان، والی منصوب از سوی هارون را کشتند. دومین شورش «ابو الخصیب» از دیگر رخدادهای این سال بود. او توانست بر «نسا»، «ابیورد»، «طوس» و «نیشابور» چیره شود. سپس به سوی «مرو» و «سرخس» لشکرکشی کرد و کار او بالا گرفت. این شورش در سال ۱۸۶ق. و پس از کشته شدن هزاران تن از دو طرف سرکوب شد[۵۳]. سال ۱۸۷ق. سال گسترش شکاف در جبهه داخلی بود؛ زیرا هارون الرشید «برمکیان» را که ارکان حکومت و پایه‌گذاران آن بوده[۵۴] و در سرکوب دشمنان و مخالفان عباسیان نقشی چشم‌گیر داشتند، از دم تیغ گذراند. در همین سال هارون بن عبد الملک بن صالح بن علی عباسی را به زندان افکند،؛ چراکه پسرش علیه او سعایت کرده، مدعی بود که او در پی دست‌یابی به خلافت و مدعی آن است[۵۵].

«ابراهیم بن عثمان بن نهیک» که به خونخواهی برمکیان قیام کرده بود، در همین سال و به دست هارون کشته شد[۵۶]. سال ۱۸۹ق. شاهد رفتن هارون به ری بود،؛ چراکه به او اطلاع داده شد «علی بن عیسی بن ماهان» والی خراسان، علیه او پرچم مخالفت برافراشته است و از دیگرسو ارتباط هارون با مردم خراسان قطع شده بود و او می‌بایست به دیدار آنان برود. پس از چهار ماه و در حالی‌که والی خراسان همچنان در منصب خود بود، هارون به بغداد بازگشت[۵۷]. هارون شتابان و بی‌تأمل متصدیان دستگاه‌های حساس دولتی را عزل می‌کرد. به‌عنوان مثال، منصب فرماندهی شرطه را به هشت تن سپرد و به هر بهانه‌ای‌ یکی را عزل و دیگری را جای او می‌نشاند[۵۸]. این سیاست غلط و ناکارآمد هارون به سست و کمرنگ شدن رابطه امت و حاکم انجامید و او را منفور همگان کرد. زمانی که هارون الرشید در مکه از کنار «فضیل بن عیاض» گذشت، فضیل گفت: «مردم، این مرد را ناخوش داشته، از او گریزانند»[۵۹]. به یک سخن اوضاع سیاسی‌ای که هارون با آن دست و پنجه نرم می‌کرد، سبب شده بود تا از کشتن امام رضا(ع) چشم‌پوشی کند؛ زیرا روزگاری از کشتن پدرش در زندان نمی‌گذشت. از سوی دیگر در روزگار امام رضا(ع) از قیام‌های علویان - که اگر وجود داشت، به یقین امام رضا(ع) مسئول پیامدهای آن شناخته می‌شد- خبری نبود. امام رضا(ع) در این دوره به اصلاح آرام اوضاع موجود می‌پرداخت که از آن جمله، تفهیم و بیان مفاهیم مسالمت‌آمیز سیاسی به دور از اعتراض‌های آشکار بود.[۶۰]

اوضاع سیاسی در روزگار محمد (امین)

امام رضا(ع) پنج سال از دوران امامت خود را (۱۹۳- ۱۹۸ق.) با محمد امین معاصر بود. در این دوره محمد امین علیه امام رضا(ع) به‌ویژه و اهل‌بیت(ع) به‌طور عموم اقدامی نکرد و در صدد کشتن او و دیگر علویان برنیامد. تاریخ‌نگاران حتی لفظی از او نقل نکرده‌اند که از آن چنین تصمیمی استشمام شود. البته این تصور دور از ذهن نیست که اوضاع و شرایطی که امین در آن قرار گرفته بود، اجازه چنین اقدامی را به او نمی‌داد. او در آغاز حکومتش با برادرش ‌عبدالله مأمون دچار چالش و نزاع شد که در نهایت به تجزیه سرزمین‌های اسلامی به دو بخش انجامید. هریک از آن دو با تمام تشکیلات اداری- نظامی و یاران و پیروان و اموالی که به آنها می‌رسید بر یک بخش از گستره اسلامی فرمان می‌راند. در سال ۱۹۴ق. مردم «حمص» علیه حکومت عباسیان سر به شورش برداشتند. فرمانده سپاه امین پس از کشتن بزرگان حمص و زندانی کردن مردم آن سامان، به آتش کشیدن نواحی و اطراف آن و به یک سخن، به بهای جان بسیاری از مردم و نابودی اقتصاد آن منطقه توانست شورش مردم حمص را سرکوب کند. در همین سال امین فرمان داد تا خطیبان ولایت‌عهدی فرزندش «موسی» را بر فراز منبرها اعلام کنند. آن‌گاه از مأمون خواست تا موسی را در ولایت‌عهدی بر خود مقدم دارد، اما مأمون نپذیرفت.

در سال ۱۹۵ق. امین به منظور جنگ با برادرش مأمون سپاهی به خراسان گسیل داشت که سپاه او با شکست روبرو شد، اما امین تا سال ۱۹۷ق. کار لشکرکشی به خراسان را دنبال کرد، ولی هیچگاه سپاه امین نتوانست بر خراسان چیره شود و هربار شکست خورده بازگشت. سپاه مأمون، لشکر شکست خورده امین را تا بغداد دنبال کرده، مدت یک سال بغداد را در محاصره کامل خود درآورد. در سال ۱۹۸ق. و پس از جنگی خونین که ده‌ها هزار تن از دو طرف را به کام مرگ فرستاد، سپاهیان مأمون بر بغداد چیره شده، امین و یاران او که در کنار او بودند کشته شدند و اینک مأمون حاکم بلامنازع سرزمین‌های اسلامی شده بود[۶۱]. پیدایش چنین اوضاعی فرصت تعقیب و زیرنظر گرفتن امام رضا(ع) و دیگر علویان را از حاکمیت گرفته بود. امام رضا(ع) نیز فرصت به دست آمده را مغتنم شمرده به اموری پرداخت، از جمله:

  1. اصلاح جامعه اسلامی و پالودن آن از نابسامانی‌ها و فسادها در حد توان؛
  2. اقدام به گسترش پایگاه تشیع در میان مردم؛
  3. نشر مفاهیم و اندیشه‌های عاری از کژی.

در این دوره علویان به تجدید ساختار نظامی پرداختند تا برای مراحل و دوره‌هایی که در پیش است و شرایطی که حاکمیت و امت اسلامی در کنار هم آن را تجربه خواهند کرد، خود را آماده کنند.[۶۲]

منابع

پانویس

  1. پیروان این مکتب فلسفی، حقیقت اشیاء را انکار کرده، آنها را اوهام و خیال‌های باطل و چونان نقشی بر آب دانسته، دانش را نتیجه تصورات می‌خوانند. نک: المنجد، واژه: «مثل» (م).
  2. البدایة و النهایه، ج۱۰، ص۲۱۵.
  3. تاریخ الخمیس، ج۲، ص۳۳۴.
  4. تاریخ بغداد، ج۱۴، ص۸.
  5. تاریخ بغداد، ج۱۴، ص۸.
  6. تاریخ الخلفاء، ص۲۳۳: حُبُّ الْخَلِيفَةِ حُبٌّ لَا يدينُ لَهُ *** عَاصِي الْإلَهِ وَ شارٍ يَلْقِحُ الْفِتَنا
  7. «سلم بن عمرو بن حماد» و از شاعران چیره‌دست بود. او قرآن خود را فروخت و یا پول آن طنبور خرید و از همین‌رو «خاسر» (زیانکار) خوانده شد. نک: خیر الدین زرکلی، الاعلام، ج۳، ص۱۱۱ (م).
  8. قَدْ بايَعَ الثَّقَلاَنِ مَهْدِي الهُدَى *** لِمُحَمَّدِ ابْنِ زُبَيْدَةَ ابْنَةِ جَعْفَرِ قَدْ وَفَّقَ اللَّهُ الْخَلِيفَةَ إِذْ بَنَى *** بَيْتَ الْخِلَافَةِ لِلْهِجَانِ الْأَزْهَرِ
  9. مأثر الإنافة فی معالم الخلافه، ج۱، ص۲۰۹.
  10. تاریخ الخلفاء، ص۲۳۳.
  11. تاریخ الخلفاء، ص۲۳۳.
  12. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۹۱.
  13. الأغانی، ج۴، ص۶۷.
  14. الأغانی، ج۱۰، ص۹۹.
  15. الأغانی، ج۱، ص۳۴۲- ۳۴۳.
  16. الأغانی، ج۱، ص۲۶۱.
  17. تاریخ طبری، ج۸، ص۳۲۴.
  18. تاریخ الخلفاء، ص۲۳۷.
  19. مروج الذهب، ج۳، ص۳۹۲.
  20. مروج الذهب، ج۳، ص۳۹۴.
  21. الکامل فی التاریخ، ج۶، ص۲۹۴.
  22. مروج الذهب، ج۳، ص۴۴۳.
  23. تاریخ طبری، ج۸، ص۵۵۱.
  24. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۹۸.
  25. تاریخ الخلفاء، ص۲۳۷.
  26. تاریخ الخلفاء، ص۲۳۷.
  27. تاریخ الخلفاء، ص۲۳۷.
  28. الأغانی، ج۱۶، ص۳۴۵؛ فوات الوفیات، ج۴، ص۲۲۶. مَلَكَ الثَّلَاثُ الْآنِسَاتُ عَنَانِي و حللن مِنْ قَلْبِي بِكُلِّ مَكَانِ مَالِي تُطَاوِعُنِي الْبَرِيَّةُ كُلُّهَا و أطيعهن و هن فِي عِصْيَانِ مَا ذَاكَ إِلَّا أَنَّ سُلْطَانَ الْهَوَى و به مَلَكْنَ أَعَزَّ مِنْ سُلْطَانِي
  29. الأغانی، ج۱۶، ص۳۴۵. فلها تبكي البواكي *** و لها تشجي المراثي خلقت سقما طويلا *** جعلت ذاك تراثي
  30. حیاة الإمام علی بن موسی الرضا، ج۲، ص۲۳۴.
  31. تاریخ طبری، ج۸، ص۳۴۹.
  32. تاریخ طبری، ج۸، ص۳۴۹- ۳۵۰.
  33. الکامل فی التاریخ، ج۶، ص۲۹۳- ۲۹۴.
  34. الکامل فی التاریخ، ج۶، ص۲۹۵.
  35. الکامل فی التاریخ، ج۶، ص۲۹۵: ألا فاسقني خمرا *** و قل لي هي الخمر و لا تسقني سرّا *** إذا أمكن الجهر
  36. الکامل فی التاریخ، ج۶، ص۲۹۵.
  37. العقد الفرید، ج۸، ص۱۵۶.
  38. الکامل فی التاریخ، ج۶، ص۴۳۷.
  39. تاریخ الخلفاء، ص۲۶۰.
  40. تاریخ الخلفاء، ص۲۶۰.
  41. مروج الذهب، ج۳، ص۳۴۵.
  42. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۱۰۱.
  43. تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۴۱۴.
  44. «نزد خداوند، بسیار ناپسند است که چیزی را بگویید که (خود) انجام نمی‌دهید» سوره صف، آیه ۳.
  45. العقد الفرید، ج۱، ص۵۱.
  46. تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۴۲۳.
  47. تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۴۰۸.
  48. عیون اخبار الرضا، ج۱، ص۱۰۹.
  49. اثبات الوصیه، ص۱۷۴.
  50. بحار الانوار، ج۴۹، ص۱۱۶ (به نقل از: مهج الدعوات).
  51. تاریخ الخمیس، ج۲۶، ص۳۳۴.
  52. ذهبی، تاریخ الاسلام، حوادث سال‌های ۱۸۱- ۱۹۱ ق.، ص۱۲.
  53. تاریخ طبری، ج۸، ص۲۷۲- ۲۷۳.
  54. تاریخ طبری، ج۸، ص۲۸۷.
  55. الکامل فی التاریخ، ج۶، ص۱۸۰.
  56. الکامل فی التاریخ، ج۶، ص۱۸۶.
  57. الکامل فی التاریخ، ج۶، ص۱۹۱- ۱۹۲.
  58. تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۴۲۹.
  59. تاریخ بغداد، ج۱۴، ص۲.
  60. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۱۰۷.
  61. الکامل فی التاریخ، ج۶، ص۲۲۲- ۲۸۲.
  62. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۱۱۵.