شایستگی
موضوع مرتبط ندارد - مدخل مرتبط ندارد - پرسش مرتبط ندارد
اصل رعایت اهلیت
﴿إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمَانَاتِ إِلَى أَهْلِهَا﴾[۱].
رعایت اهلیت، سنتی الهی
رعایت اهلیت در انتخاب افراد و واگذاری کارها از مهمترین مسائل در مدیریت است؛ یعنی کسی که قرار است مسئولیت کاری را عهدهدار شود، در مسندی قرار گیرد؛ باید شایستگیهای لازم را برای آن مسئولیت دارا باشد و به اصطلاح، اهلیت آن کار را داشته باشد. سنت الهی چنین است که خداوند به هیچکس جز بر اساس شایستگیها و اهلیتهای لازم مسئولیتی نمیدهد: ﴿وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا قَالَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِي قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ﴾[۲]. هنگامی که خداوند ابراهیم را با وسایل گوناگون آزمود و او بهخوبی از عهده آزمایش برآمد، خداوند به او فرمود: من تو را پیشوا و رهبر مردم قرار دادم؛ ابراهیم: گفت از دودمان من نیز پیشوایانی قرار ده؛ فرمود پیمان من به ستمکاران نمیرسد و تنها آن دسته از فرزندان تو که شایسته باشند به پیشوایی خواهند رسید.
خدای متعال حضرت ابراهیم خلیل(ع) را پس از آزمایشهای فراوان به مقام پیشوایی مردمان منصوب کرد. آن زمان که اهلیت او برای این مقام مسلّم شد، عهد خداوند به او رسید چنانکه فرمود: ﴿وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ﴾. «ابتلاء و بلاء هر دو به معنی امتحان و آزمایشکردن است، بهاینترتیب که کاری را به کسی پیشنهاد میکنند تا صفات باطنی او مانند اطاعت، شجاعت، سخاوت، عفت علم، وفا و میزان آنها را دریابند. و بدیهی است که امتحان اشخاص همواره باید بهوسیله عمل باشد نه سخن؛ زیرا تنها چیزی که میتواند صفات واقعی انسان را آشکار سازد عمل است؛ زیرا سخن میتواند راست یا دروغ باشد... و خداوند که در این آیه میفرماید ابراهیم را پروردگارش به کلمات آزمایش کرد، منظور از کلمات اعمال و عهدها و پیمانهایی است که کلمات حاکی از آن بوده است نه خود الفاظ»[۳]. مقصود از کلمات یک سلسله آزمایشها و وظایف دشواری بوده است که ابراهیم توانسته است از عهده انجامدادن آنها بهخوبی برآید و نشان داده است که شایستگی لازم برای عهدهدار شدن مقام پیشوایی مردمان را دارد. ابراهیم شایستگی خود را در همه آزمایشها نشان داد: دستور قربانی فرزند[۴]، قراردادن زن و فرزند در سرزمینی خشک و بیگیاه[۵]، مهاجرت از سرزمین بتپرستان[۶]، شکستن بتها[۷]، رفتن در دل آتش[۸] و... پس از همه این آزمایشها و سربلند بیرون آمدنها، لیاقت پیشوایی جهانیان را پیدا کرد. این سنت خداست. خداوند اولیای خود را که سرپرستی و پیشوایی مردمان را به آنان میسپارد در سعه صدر و بردباری و شکیبایی و وقار میآزماید و آنگاه که اهلیت خود را ثابت کردند منصوبشان میکند.
خداوند بدون تحمّل مشقتهای چوپانی، پیشوایی جهان را به پیامبری عطا نفرموده است. این مقدمه و آزمایش برای به فعلیت رسیدن وقار و شکیبایی پیامبران انجام گرفته است. سائلی از سرور عالمیان محمد مصطفی(ص) پرسید: ای سرور ما، شما هم چوپانی فرمودهاید؟ - «گفت من هم بودهام دهری شبان». هر امیری که بتواند از عهده شبانی بشر آنچنانکه به او فرمان داده شده است، برآید و شکیبایی و بردباری موسی را در چوپانی از خود نشان دهد و تدبیر و خِرَد خود را به طور شایسته در این راه به کار بیندازد؛ خداوند او را پیشوایی جهان عنایت میکند. خداوند همه پیامبران را از چوپانی گوسفندان بالا برده، به چوپانی برگزیدگان نصب کرده است[۹]. برخی گفتهاند چوپانی گوسفندان تحمّل مسئولیت آحاد متفرق است و این مناسب مسئولیت مهم پیامبری است. کاری که در آن روحیه خیرخواهی برای افراد تحت مسئولیت را افزون میسازد و تلاش در جهت تأمین امور مفید به حال آنان را زیاد میکند و خداوند برای افزون ساختن تحمّل و ملکات و تواناییهای پیامبرش در اداره مردمان چنین آزمایشی میکند تا پس از آن او را با مسئولیت بزرگ پیشوایی مردمان روبهرو سازد[۱۰]. برخی نیز گفتهاند گوسفند ضعیفترین حیوانات است و آنکه بتواند با چنین موجودی از سر لطف و دلسوزی و مهربانی رفتار کند و تندی و خشونت نورزد، میتواند با مردمان از سر محبت و عدالت رفتار کند[۱۱]. ابن اسحاق آورده است که رسول خدا(ص) میفرمود: «مَا مِنْ نَبِيٍّ إِلَّا وَ قَدْ رَعَى الْغَنَمَ». (هیچ پیامبری نبوده است مگر آنکه چوپانی کرده است). گفته شد: «آیا شما هم چوپانی کردهاید؟» فرمود: «آری»[۱۲].
در این باره از امام صادق(ع) روایت شده است که فرمود: «مَا بَعَثَ اللَّهُ نَبِيّاً قَطُّ حَتَّى يَسْتَرْعِيَهُ الْغَنَمَ يُعَلِّمُهُ بِذَلِكَ رِعْيَةَ النَّاسِ»[۱۳]. خداوند هیچگاه پیامبری را مبعوث نکرد مگر آنکه او را به چوپانی واداشت تا بدینوسیله راه سرپرستی مردم را به او بیاموزد. آنچه مسلم است این است که خداوند جز بر اساس شایستگیهای حقیقی به کسی مسئولیت نمیدهد. داستان برگزیدن طالوت برای فرماندهی بنیاسرائیل گویای این واقعیت است. ﴿أَلَمْ تَرَ إِلَى الْمَلَإِ مِنْ بَنِي إِسْرَائِيلَ مِنْ بَعْدِ مُوسَى إِذْ قَالُوا لِنَبِيٍّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنَا مَلِكًا نُقَاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ قَالَ هَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتَالُ أَلَّا تُقَاتِلُوا قَالُوا وَمَا لَنَا أَلَّا نُقَاتِلَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَقَدْ أُخْرِجْنَا مِنْ دِيَارِنَا وَأَبْنَائِنَا فَلَمَّا كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقِتَالُ تَوَلَّوْا إِلَّا قَلِيلًا مِنْهُمْ وَاللَّهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمِينَ * وَقَالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طَالُوتَ مَلِكًا قَالُوا أَنَّى يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنَا وَنَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ وَلَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمَالِ قَالَ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَاهُ عَلَيْكُمْ وَزَادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ وَاللَّهُ يُؤْتِي مُلْكَهُ مَنْ يَشَاءُ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ﴾[۱۴].
طالوت جوانی بود نیرومند و زیرک و دانشمند و با تدبیر، اما گمنام که چارپایان پدر را به چرا میبرد و کشاورزی میکرد. به دنبال گمشدن چارپایانش در صحرا نزد اشموئیل پیامبر رفت و اشموئیل در نخستین برخورد شایستگیهای او را دریافت و پی برد که او همان کسی است که خداوند او را مأمور نجات بنیاسرائیل کرده است. اشموئیل به قوم خود اعلام کرد که خداوند طالوت را به فرماندهی آنان برگزیده است تا با رهبری او به پیکار با دشمن برخیزند اما آنان برای فرماندهامتیازاتی از نظر نسب و ثروت را شرط میدانستند و طالوت فاقد همه آن ویژگیهایی بود که برای آنان ملاک تصدّی مسئولیت بود. او فردی گمنام و تهیدست بود. اشموئیل ملاکهای باطل بنیاسرائیل را مورد سرزنش قرار داد و اظهار داشت ویژگیهای تصدّی مسئولیت، علم و قدرت است که بهاندازه کافی در طالوت هست[۱۵]. خداوند طالوت را به سبب اهلیت او برای فرماندهی برگزید و این سنت جاری الهی است که مسئولیتها با توجه به اهلیتها داده میشود. بسیاری میزان شایستگی برای تصدّی مسئولیتهای بزرگ را سن و ثروت یا نسب و حسب میدانستهاند و در اینجا اهلیتهای واقعی یعنی «علم» و «قدرت» بهعنوان ویژگیهایی که فرد را شایسته مدیریت میکند، معرفی شده است. خداوند کار رسالت خویش را به آن میسپارد که صلاحیت دارد.
﴿وَإِذَا جَاءَتْهُمْ آيَةٌ قَالُوا لَنْ نُؤْمِنَ حَتَّى نُؤْتَى مِثْلَ مَا أُوتِيَ رُسُلُ اللَّهِ اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَهُ﴾[۱۶]. در شأن نزول این آیه نوشتهاند که ولید بن مغیره که ثروت بسیار داشت و از قضات و اندیشمندان عرب به شمار میرفت به پیامبر میگفت: «اگر نبوّت راست و حق است من برای احراز این مقام از تو سزاوارترم زیرا هم سنم از تو بیشتر است و هم مال و اموالم!»[۱۷]. بدین ترتیب خدای متعال این سخن سخیف را رد کرد و فرمود که نبوّت به نسب و بزرگی سن و فراوانی مال نیست بلکه به فضایل انسانی است و فرمود خدای داناتر است که رسالت خویش را کجا قرار دهد و هر که را که صلاحیت دارد محل رسالت و شایسته نبوّت باشد، بر میگزیند[۱۸]. خداوند جز بر اساس صلاحیت، کاری را به کسی نمیسپارد. ماجرای ابلاغ سوره برائت نمونهای گویاست.
تقریباً تمام مفسران و مورخان اتفاقنظر دارند[۱۹] هنگامی که این سوره - یا آیات نخستین آن - نازل شد و رسماً اعلام گردید که خدا و پیامبر او از بتپرستان بیزارند و پیمانهایی که مشرکان با پیامبر اسلام داشتند لغو شده است، پیامبر برای ابلاغ این قطعنامه آن را به ابوبکر داد تا در هنگام حج در مکه برای همگان بخواند، سپس علی(ع) را به دنبال او فرستاد و آن را از او گرفت و فرمود: «لَا يَذْهَبْ بِهَا إِلَّا رَجُلٌ مِنِّي وَ أَنَا مِنْهُ»[۲۰]. (ابلاغ این سوره تنها بهوسیله کسی باید باشد که او از من است و من از اویم).
ابوعبدالرحمن، نسائی پیشوای بزرگ اهلسنت، از زید بن سبیع از علی(ع) روایت کرده است که رسول خدا(ص) سوره برائت را بهوسیله ابوبکر بهسوی اهل مکه فرستاد؛ سپس علی(ع) را به دنبال او روانه کرد و گفت: «نامه را از او بگیر و بهسوی مکه برو». علی(ع) در راه به ابوبکر رسید و نامه را از او گرفت، ابوبکر درحالیکه محزون شده بود بازگشت و به رسول خدا(ص) گفت: «آیا درباره من آیهای نازل شده است که مرا از ابلاغ برائت عزل فرمودی؟» حضرت فرمود: «لَا، إِلَّا أَنِّي أُمِرْتُ أَنْ أُبَلِّغَهُ أَنَا أَوْ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ بَيْتِي»[۲۱]. (خیر، جز آنکه من مأمور شدم که یا خودم آن را ابلاغ کنم یا مردی از خاندانم آن را ابلاغ کند). و از قول عبدالله بن رقیم از سعد آورده است که پیامبر فرمود: «لَا يُؤَدِّيَ عَنِّي إِلَّا أَنَا أَوْ رَجُلٌ مِنِّي»[۲۲]. (این آیات از من ادا نشود مگر بهوسیله خودم یا مردی از خودم). بدین ترتیب پیامبر اکرم(ص) از جانب خدا مأمور شد که چنین کند و این عمل میزانی در برتر بودن علی(ع) بر همگان و اهلیت او بود که پیامبر وی را همچون خودش و خویش را همچون او میدانست. مناصب و مسئولیتها، امانتهای الهی است که باید به اهلش سپرده شود تا آن را به مقصد برسانند.[۲۳]
سپردن مسئولیتها بهعنوان امانت به اهلش
آنچه سبب گردش درست امور و سلامت و صلابت کارها میشود، آن است که مناصب و مسئولیتها امانت تلقی گردد و به شایستگان سپرده شود. خداوند فرمان داده است که امانتها به اهلش سپرده شود: ﴿إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمَانَاتِ إِلَى أَهْلِهَا وَإِذَا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ﴾[۲۴]. برخی در شأن نزول این آیه نوشتهاند که وقتی رسول خدا(ص) با پیروزی کامل وارد مکه شد، عثمان بن طلحه را که کلیددار خانه کعبه بود احضار کرد و کلید را از وی گرفت تا درون خانه را از بتها پاک سازد. پس از انجامدادن این کار، عباس عموی پیامبر نزد آن حضرت آمد و تقاضا کرد که منصب کلیدداری خانه کعبه به او سپرده شود ولی پیامبر درحالیکه این آیه را تلاوت میکرد، کلید را به عثمان بن طلحه سپرد[۲۵].
از ظاهر آیه مورد بحث بر میآید که مفهوم «الامانات» در آیه مفهومی عام است که مشتمل بر همه امانتهاست؛ اعم از امانتهای مالی و غیر مالی میان مردم و امانتهای خداوند بر بندگانش، اعم از قرآن و سایر اوامر و نواهی الهی و امانتهای خداوند که بر عهده زمامداران است؛ زیرا رهبری و پیشوایی نزد زمامداران امانتی است الهی و آنان مأمورند حقوق مردمان را ادا کنند و میان ایشان عدالت جاری سازند و با آنان از سر لطف و مهربانی رفتار کنند و ایشان را بر اساس دین و شریعت اسلام راه ببرند و حقوق آنان را از صدقات و غنائم بپردازند و امانتهای رهبری و پیشوایی را به امام بعدی بسپارند... خلاصه آنکه آیه مورد بحث بر مفهومی عام دلالت دارد؛ اگرچه برخی از مصادیق آن ارزشمندتر و با اهمیتتر از دیگر مصادیق باشد. بنابراین روایتهایی که از طریق شیعه و سنی در تفسیر امانت وارد شده، در مقام حمل امانت بر مصادیق مهم آن است و نه بیان مفهوم اصلی امانت و در واقع از باب «جری» و «انطباق» است و افاده حصر نمیکند. البته هر چند که آیه مورد بحث از نظر لفظ و مفهوم، عام است و در نتیجه همه امانتها را شامل میشود، اما حکومت و ولایتی که از جانب خداوند به کسی محول میگردد، یا مردم به شخصی واگذار میکنند از بزرگترین امانتهاست و تکلیف نسبت به آن بسیار خطیر و سنگین است[۲۶]. و روایات متعدد گویای این امر است که این مصداق امانت (اداره امور) از مهمترین و مورد توجهترین مصادیق آن است، یعنی مدیریت مردم امانتی است سنگین که باید به اهلش سپرده شود. چنانکه از زید بن اسلم نقل شده است که درباره آیه شریفه ﴿إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمَانَاتِ إِلَى أَهْلِهَا﴾ میگفت: «این آیه درباره رهبران و کسانی که کاری از امور مردم را بر عهده دارند، نازل شده است»[۲۷]. از شهر بن حوشب نیز نقل شده است که میگفت: «این آیه در خصوص امرا نازل شده است»[۲۸].
طبری در این باره مینویسد: اهل تأویل در مقصود این آیه اختلاف کردهاند. برخی قائل شدهاند که مراد و مقصود این آیه زمامداران مسلمانان هستند که این قول از زید بن اسلم و شهر بن حوشب و مکحول و ابن عباس نقل شده است[۲۹]. و علی(ع) سخنی فرموده و مقصود را بدین شکل بیان کرده است: «حَقٌّ عَلَى الإِمَامِ أَنْ يَحْكُمَ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ، وَ أَنْ يُؤَدِّيَ الأَمَانَةَ، وَ إِذَا فَعَلَ ذَلِكَ فَحَقٌّ عَلَى النَّاسِ أَنْ يَسْمَعُوا وَ أَنْ يُطِيعُوا وَ أَنْ يُجِيبُوا إِذَا دُعُوا»[۳۰]. بر پیشوا لازم است بدانچه خداوند حکم کرده، حکم کند و امانت را ادا نماید و آنگاه که این وظایف را انجام داد، بر مردم است که سخنش را بشنوند و اطاعت کنند و هنگامی که آنان را فراخواند اجابت کنند.
در روایات متعددی که از امام باقر، صادق، کاظم و رضا(ع) وارد شده، از «امانت» به «ولایت» و «امامت» تعبیر شده است و پیشوایان معصوم گفتهاند که معنی آیه مورد بحث این است که خداوند به امام امر فرموده است که امانتها را به امام بعدی برساند و سپس در سایر امانتها جاری است[۳۱]. علامه طباطبایی پس از نقل نمونهای از این روایات مینویسد: «صدر حدیث از طرق متعدد از ائمه(ع) روایت شده است و ذیلش دلالت بر این دارد که بیان آن موارد از باب جری و انطباق در مصادیق است و در حقیقت آیه در مطلق حکم و اعطای هر ذی حقّی حقّش را نازل شده است»[۳۲]. طبری نیز پس از ذکر اقوال مختلف در بیان مقصود آیه مورد بحث مینویسد: «بهترین قول نزد من قول کسانی است که قائل شدهاند بر اینکه مراد از آیه زمامداران مسلماناناند که خداوند آنان را مخاطب قرار داده و فرمان داده است که امانت را نسبت به کسانی که زمامدار ایشانند، ادا کنند؛ زمامدارانی که در فیء و سایر حقوق و کارها امین قرار داده شدهاند تا در امور مردم با عدالت رفتار کنند و سهمشان را به مساوات بپردازند»[۳۳].
رشید رضا درباره آیه مورد بحث و آیه پس از آن[۳۴]، یادآور میشود که این دو آیه اساس حکومت اسلامی را میسازند و اگر در قرآن غیر از این دو آیه درباره حکومت و اداره امور آیهای نازل نمیشد همین مسلمانان را کفایت میکرد[۳۵]. وی آنگاه از قول شیخ محمد عبده مینویسد: «به کتاب السیاسة الشرعیة تألیف ابن تیمیه دست یافتم و مشاهده کردم که تمام مطالب کتاب برمبنای این آیه شریفه تنظیم شده است. آیه مورد بحث در این کتاب تشریح شده و انواع امانتهایی که خداوند به زمامداران سپرده است بر اساس آن تبیین شده است. و از جمله گفته است که نباید کارها را جز به اشخاص صالح و واجد شایستگی برای آن امور واگذار کنند. ابن تیمیه در این باره روایاتی متعدد را نقل کرده که یکی از آنها روایتی است که بخاری آن را نقل کرده است: «إِذَا وُسِّدَ الْأَمْرُ إِلَى غَيْرِ أَهْلِهِ، فَانْتَظِرُوا السَّاعَةَ» آنگاه که کار به دست نااهل سپرده شود منتظر قیامت و هلاکت باشید.
یعنی زمان قیامت امت و هلاکت آن؛ زیرا برای هر امتی قیامتی است که مر اد زمانی است که در آن زمان هلاک میشوند یا استقلالشان از بین میرود»[۳۶]. مسئولیتها امانتهایی بسیار مهماند که باید به اهلش سپرده شوند. آنان که بدون داشتن شایستگیهای لازم خود را در مقام اداره امور قرار میدهند، یا آنان که افراد فاقد شایستگیهای لازم را بر اداره امور میگمارند، بالاترین خیانتها را مرتکب میشوند و بیگمان سبب هلاکت خود و دیگران میشوند و در دنیا و آخرت مبغوضاند. امیرمؤمنان(ع) در نامهای که به قاضی منصوب از طرف خویش بر اهواز، نوشت چنین آورد: «اعْلَمْ يَا رِفَاعَةُ! أَنَّ هَذِهِ الْإِمَارَةَ أَمَانَةٌ، فَمَنْ جَعَلَهَا خِيَانَةً فَعَلَيْهِ لَعْنَةُ اللَّهِ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ، وَ مَنِ اسْتَعْمَلَ خَائِناً فَإِنَّ مُحَمَّداً(ص) بَرِيءٌ مِنْهُ فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ»[۳۷]. بدان ای رفاعه که این حکومت امانتی است که هر کس به آن خیانت کند، لعنت خدا تا روز قیامت بر او باشد و هر کس خائنی را استخدام کند و بر سر کار نهد محمد(ص) از او در دنیا و آخرت بیزار است.
پیشوایان حق تلاش میکردند که کارگزارانشان بهخوبی دریابند که مسئولیت امانت است و مِلک شخصی کسی و طعمهای برای بهرهبری نیست و باید در دست اهلش باشد تا حق امانت ادا شود. پیامبر اکرم(ص) وقتی معاذ بن جبل را بهعنوان فرماندار به یمن میفرستاد، در وصیت خود به او فرمود: «وَ أَنْفِذْ فِيهِمْ أَمْرَ اللَّهِ وَ لَا تُحَاشِ فِي أَمْرِهِ وَ لَا مَالِهِ أَحَداً، فَإِنَّهَا لَيْسَتْ بِوَلَايَتِكَ وَ لَا مَالِكَ، وَ أَدِّ إِلَيْهِمُ الْأَمَانَةَ فِي كُلِّ قَلِيلٍ وَ كَثِيرٍ»[۳۸]. امر خدا را در میان ایشان اجرا کن و کسی را بر دخالت در امر و مال مردم جرأت مده زیرا این حکومت و اموال، ملک شخصی تو نیست. و در هر چیز کم یا زیاد امانت را نسبت به ایشان ادا کن. امیرمؤمنان(ع) نیز در نامه خود به اشعث بن قیس فرماندار آذربایجان نوشت: «وَ إِنَّ عَمَلَكَ لَيْسَ لَكَ بِطُعْمَةٍ وَ لَكِنَّهُ فِي عُنُقِكَ أَمَانَةٌ»[۳۹]. کاری که در دست توست شکار و طعمه نیست که به چنگت افتاده باشد، بلکه امانتی است بر گردن تو.
بنابراین مسئولیتها امانتهایی از جانب خدا و مردم است که باید در دست اهلش باشد تا در آن امانتها خیانتی صورت نگیرد که این بزرگترین خیانتهاست، چنانکه امیرمؤمنان علی(ع) فرموده است: «وَ مَنِ اسْتَهَانَ بِالْأَمَانَةِ وَ رَتَعَ فِي الْخِيَانَةِ وَ لَمْ يُنَزِّهْ نَفْسَهُ وَ دِينَهُ عَنْهَا، فَقَدْ أَحَلَّ بِنَفْسِهِ الذُّلَّ وَ الْخِزْيَ فِي الدُّنْيَا، وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ أَذَلُّ وَ أَخْزَى، وَ إِنَّ أَعْظَمَ الْخِيَانَةِ خِيَانَةُ الْأُمَّةِ، وَ أَفْظَعَ الْغِشِّ غِشُّ الْأَئِمَّةِ»[۴۰]. کسی که امانت حکومت و مسئولیت را خوار شمارد و دست به خیانت آلاید و خویشتن و دینش را از آن منزه نسازد، درهای ذلت و رسوایی را در دنیا به روی خود گشوده است و در قیامت خوارتر و رسواتر خواهد بود. و بزرگترین خیانت، خیانت به امت است و رسواترین تقلّب، تقلّب نسبت به پیشوایان مسلمانان.[۴۱]
ضرورت رعایت اهلیت در مدیریت
در اداره درست کارها چیزی چون رعایت اهلیتها ضروری نیست. مسئولیت اداره هر کاری، از بالاترین امور که منصب امامت و رهبری مردمان است تا پایینترین امور، باید بر اساس رعایت اهلیتها باشد؛ و چنانچه این اصل اصیل زیر پا گذارده شود، شیرازه امور از هم میپاشد و هیچ کاری به مقصد نمیرسد. هر فسادی که در عالم روی داده، از آنجا پیدا شده است که کسی در جایی قرار گرفته است که شایستگی و صلاحیت لازم برای آنجا را نداشته است. امیرمؤمنان(ع) در ضرورت این مسئله، در ابتدای خطبه شقشقیه فرموده است: «أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ تَقَمَّصَهَا فُلَانٌ[۴۲] وَ إِنَّهُ لَيَعْلَمُ أَنَّ مَحَلِّي مِنْهَا مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحَى يَنْحَدِرُ عَنِّي السَّيْلُ وَ لَا يَرْقَى إِلَيَّ الطَّيْرُ»[۴۳].
آری به خدا سوگند فلان، جامه خلافت را، بدون اینکه اندامش برای آن متناسب باشد، در بر کرد، با آنکه بهخوبی میدانست که موقعیت من نسبت به خلافت، موقعیت قطب است نسبت به آسیا. چشمههای فضایل و معارف، سرشار و سیلآسا، از دامنه کوه وجود من فرومیریزد، و پرنده همتهای بلند به قلّه شامخ من نرسد[۴۴]. امیرمؤمنان(ع) به اصلی اشاره دارد که عدم پایبندی به آن، سبب اصلی نابسامانیها در اداره امور است: جامهای را با «تکلّف» بهتنکردن یعنی پذیرفتن کاری بدون داشتن صلاحیتها و اهلیتهای لازم آن. در منصبی قرار گرفتن بدون داشتن شایستگی لازم برای آن. بزرگترین آفت یک نظام، عدم رعایت اهلیتها در مدیریت است. یعنی افرادی بر سر کارها گمارده شوند که شایستگیها و تواناییهای لازم برای آن امور را نداشته باشند. «امیرالمؤمنین در آغاز این خطبه با جملات نغز و تشبیهات پر مغزش حقیقت حکومت و خلافت اسلامی و شخصیت خود و دیگران را بیان میدارد و تذکر میدهد که حکومت اسلام که نیابت و خلافت از پیغمبر اسلام است، شایسته کسی است که متخصص در آن باشد؛ و به واسطه شخصیت بزرگ الهی و غریزه ذاتی و تربیت دینی، باید مرکز ثقلی باشد که اجتماع و افراد در همه حوایج مادی و معنوی خود به گرد او گروند. و همه ضعیفان در دامن تربیت او رشید شوند، و جمله نیازمندان از سرچشمههای علوم و معارف سرشار او چون گلها و گیاهان دامنه کوه خرم و سرسبز شوند، و برای علوم و معارفش، چون چشمههای کوهستان، پایان و خشکشدن نباشد. همّت او بلندتر و شامختر باشد از مردمی که در پرواز خود چون به آرزو و شهواتی رسیدند آشیان گیرند و چون به شاخسار سلطنت و اوج ریاست ناخن بند کردند، منزل گیرند. و هر کسی با هر سابقه و سنی، اگر ساختمان روحی و تربیتی او چنان نباشد، لایق چنین مقامی نیست و چون این جامه را در بر کند، بر اندامش ناموزون و زشت است: «لَقَدْ تَقَمَّصَهَا ابْنُ أَبِي قُحَافَةَ»[۴۵].
ابومنصور طبرسی از علمای بزرگ قرن پنجم هجری مینویسد: «روایت شده است که چون رسول خدا(ص) رحلت کرد و با ابوبکر بیعت شد، پدر او ابو قحافه در طائف بود. ابوبکر نامهای با این عنوان به پدرش نوشت: از جانب خلیفه رسول خدا به ابو قحافه. اما بعد، مردم به خلافت من توافق کرده و راضی شدهاند و من امروز خلیفه خدا هستم و اگر به اینسوی آیی موجبات سرور و خوشی تو فراهم باشد و چشمهای تو روشن گردد. چون ابو قحافه نامه ابوبکر را خواند به آورنده آن گفت: چگونه مردم با علی(ع) بیعت نکردند؟ او در پاسخ گفت: بهخاطر آنکه علی جوان است و نیز بسیاری از قریش و دیگران را کشته و مخالفان و دشمنان زیادی پیدا کرده است ولی ابوبکر پیر و سالخورده است. ابو قحافه گفت: اگر ملاک تصدّی حکومت سالخوردگی و پیری است، من پدر او هستم و سنم از او بیشتر است. انصاف این است که درباره علی ستم روا داشتهاند؛ زیرا پیامبر با او بیعت کرد و ما را به بیعت با او فراخواند. سپس پاسخ نامه ابوبکر را چنین نوشت: از ابو قحافه به پسرش ابوبکر. اما بعد، نوشته تو به من رسید و مانند این بود که آن را فردی بیفکر نوشته باشد؛ زیرا جملههای آن مخالف یکدیگر بود. یکمرتبه گفتهای که خلیفه رسول خدایی، و مرتبه دیگر اظهار داشتهای که خلیفه خدایی و بار دیگر گفتهای که مردم به خلافت تو تن داده و راضی شدهاند. بنابراین کارت بسی مشتبه است و مبادا خود را در چنین امری که خارجشدن و خلاص گشتن از آن دشوار است داخل کنی! و متوجه باش که عاقبت این امر بهسوی آتش و ندامت و ملامت نفس لوّامه هنگام حساب روز قیامت است. البته برای هر امری راه ورود و خروجی هست. و تو خوب میدانی که چه کسی نسبت به تو سزاوارتر بر امر خلافت است. پیوسته مراقب خود باش و خدا را حاضر و ناظر بین. و این امر را به صاحبش واگذار و متوجه باش که دستکشیدن از آن، امروز برایت بسی آسانتر و سهلتر است»[۴۶]. آنکه در مسندی قرار میگیرد که شایستگیهای لازم برای آن را ندارد، هم موجب تباهی خود میشود و هم آن کار را به تباهی میکشاند. در هر کاری داشتن توانایی و دانش لازم، شرط اساسی است. امیرمؤمنان(ع) درباره خلافت و حکومت فرمود: «أَيُّهَا النَّاسُ! إِنَّ أَحَقَّ النَّاسِ بِهَذَا الْأَمْرِ أَقْوَاهُمْ عَلَيْهِ وَ أَعْلَمُهُمْ بِأَمْرِ اللَّهِ فِيهِ»[۴۷]. یعنی ای مردم سزاوارترین کس به خلافت، قویترین مردم نسبت به آن و داناترین آنان به فرمانهای خداست.
یعنی آنکه در منصب اداره مردمان مینشیند، باید قویترین افراد از نظر مدیریت باشد؛ مدبّرترین، شجاعترین و تواناترین و نیز عالمترین افراد در مسائل دین باشد. این دو شرط در بالاترین مرتبهاش لازمه رهبری مردمان است و در مراتب نازلهاش در سایر مدیریتها. در هر کاری باید اداره آن کار به فردی قوی و عالم در آن کار سپرده شود. با قوّت و علم است که اهلیت فراهم میشود. قوّت زمینههای مختلفی را در بر میگیرد: قوّت جسم و روح؛ توان اداره، شجاعت کافی، قاطعیت لازم و سایر قوتها. و نیز علم مربوط به کار خود و علم دین در حد لازم. بنابراین در هر مدیریتی، در اداره هر کاری، باید اهل آن را یافت و امانت را بدو سپرد چنانکه امیرمؤمنان علی(ع) فرمود: «فَالْتَمِسُوا ذَلِكَ مِنْ عِنْدِ أَهْلِهِ»[۴۸]. آن را از اهلش بخواهید. راه راست، وفای به عهد طریق هدایت و مدیریت صحیح را از اهلش درخواست کنید. اگر کار به دست نااهل سپرده شود، هم کار و هم خود فرد تباه میشود. و اگر در این میان پای دین در وسط باشد، دین نیز بیآبرو میشود. شیخ اجل، سعدی شیرازی میگوید: «ناخوشآوازی به بانگ بلند قرآن همی خواند. صاحبدلی بر او بگذشت. گفت: تو را مشاهره چند است؟ گفت: هیچ. گفت: پس زحمت خود چندین چرا همی دهی؟ گفت: از بهر خدا میخوانم! گفت: از بهر خدا مخوان!» گر تو قرآن برین نمط خوانی *** ببری رونق مسلمانی[۴۹]
مشکلی که پس از پیامبر پیش آمد، به سبب عدم رعایت اهلیت بود. افرادی بر سر کار آمدند که شایستگی، توان و کفایت لازم را نداشتند. شایستگان کنار زده شدند و ناشایستگان خود را بر مناصب تحمیل کردند. به بیان ابن خالویه از فضلا و ادبای برجسته امامیه، درگذشته به سال ۳۷۰ هجری:[۵۰] إِذَا لَمْ يَكُنْ صَدْرَ الْمَجَالِسِ سَیِّدٌ *** فَلَا خَيْرَ فِيمَنْ صَدَّرَتْهُ الْمَجَالِسُ وَ كَمْ قَائِلٍ مَا لِي رَأَيْتُكَ رَاجِلًا *** فَقُلْتُ لَهُ مِنْ أَجْلِ أَنَّكَ فَارِسُ[۵۱]
زمانی که در صدر مجلسها سیّد و بزرگی نباشد، پس خیری در وجود آن کسی که مجلسها او را در صدر خود جایدادهاند نیست. چهبسا گویندهای به من میگوید چرا تو را پیاده میبینم؟ و من به او میگویم: برای این است که تو سوار شدهای. چنانچه ناشایستگان بر مصدر امور قرار گیرند، خیر و برکت را میبرند؛ اموال مردمان را به خود و خویشان خود اختصاص میدهند؛ سبب کجی و گمراهی میشوند؛ پیوندهای مردمان را میگسلند و نیازهای به حق آنان را تأمین نمیکنند؛ بیتالمال را حیف و میل میکنند و گروهی را بر گروهی بهناحق مقدم میدارند؛ در اقامه حق کوتاهی میورزند و سیره و سنت پیامبر(ص) را به تعطیلی میکشانند. امیرمؤمنان(ع) در تبیین بر سر کار آمدن افراد نااهلی و پیامدهای تصدّی امور به دست ناشایستگان فرموده است: «وَ قَدْ عَلِمْتُمْ أَنَّهُ لَا يَنْبَغِي أَنْ يَكُونَ الْوَالِي عَلَى الْفُرُوجِ وَ الدِّمَاءِ وَ الْمَغَانِمِ وَ الْأَحْكَامِ وَ إِمَامَةِ الْمُسْلِمِينَ الْبَخِيلُ فَتَكُونَ فِي أَمْوَالِهِمْ نَهْمَتُهُ، وَ لَا الْجَاهِلُ فَيُضِلَّهُمْ بِجَهْلِهِ، وَ لَا الْجَافِي فَيَقْطَعَهُمْ بِجَفَائِهِ، وَ لَا الْحَائِفُ لِلدُّوَلِ فَيَتَّخِذَ قَوْماً دُونَ قَوْمٍ، وَ لَا الْمُرْتَشِي فِي الْحُكْمِ فَيَذْهَبَ بِالْحُقُوقِ، وَ يَقِفَ بِهَا دُونَ الْمَقَاطِعِ، وَ لَا الْمُعَطِّلُ لِلسُّنَّةِ فَيُهْلِكَ الْأُمَّةَ»[۵۲]. شما میدانید آن کس که بر نوامیس، خونها، غنائم و احکام مسلمانان ولایت دارد و امانت آنان را عهدهدار میشود، نباید بخیل باشد تا در جمعآوری اموال آنان برای خویش حرص ورزد؛ و نباید جاهل و نادان باشد که با جهلش آنان را گمراه کند؛ و نه جفاکار تا پیوندهای آنان را از هم بگسلد و به نیازهای آنان پاسخ نگوید؛ و نه ستمکار که در اموال و ثروت آنان حیف و میل کند، و گروهی را بر گروه دیگر مقدم دارد؛ و نه رشوهگیر در قضاوت تا حقوق را از بین ببرد و در رساندن حق به صاحبانش کوتاهی ورزد؛ و نه آن کس که سنت پیامبر(ص) را تعطیل کند و بدین سبب امت را به هلاکت بیفکند. اینان هیچکدام شایسته سرپرستی و مدیریت مسلمانان نیستند. مسئولان نظام اسلامی نباید تنگچشم و آزمند و ستمپیشه و سستاندیشه باشند. نباید طرفدار قدرتمندان و ثروتمندان باشند. نباید کسانی در نظام اسلامی در مصدر امور قرار گیرند که نسبت به مستکبران اهل کرنش و نسبت به مستضعفان جفاپیشه باشند. نباید کسانی باشند که خلاف سنت و رویه نبوی حرکت کنند. نشستن فرد بر مسندی که اهلیت آن را دارا نیست، سبب بدبختی خود او و امور مربوط به اوست. اسحاق بن عمار از امام صادق(ع) روایت کرده است که امیرمؤمنان(ع) به شریح قاضی فرمود: «يَا شُرَيْحُ! قَدْ جَلَسْتَ مَجْلِساً لَا يَجْلِسُهُ إِلَّا نَبِيٌّ أَوْ وَصِيُّ نَبِيٍّ أَوْ شَقِيٌّ»[۵۳].
ای شریح، تو در جایگاهی نشستهای که در آن منصب نمینشیند مگر پیامبری یا وصی پیامبری یا بدبختی. آنکه اهلیت نشستن در چنین مقامی را ندارد، بدبختی است که بدین سبب خود را بهسوی آتش میبرد؛ بلکه با همین عمل خود را در آتش قرار میدهد. فردی که قرار است در منصبی قرار گیرد و مسئول اداره کاری شود و حمل امانتی را بپذیرد، باید خودش ملاحظه کند که آیا شایستگیهای لازم برای آن را دارد یا ندارد. اهل ایمان خود را در معرض مسئولیتی قرار نمیدهند که اهلیت آن را نداشته باشند. مؤمن حق ندارد خود را در معرض خواری قرار دهد. داوود رقی گوید شنیدم امام صادق(ع) میفرمود: «لَا يَنْبَغِي لِلْمُؤْمِنِ أَنْ يُذِلَّ نَفْسَهُ قِيلَ لَهُ: وَ كَيْفَ يُذِلُّ نَفْسَهُ؟ قَالَ: يَتَعَرَّضُ لِمَا لَا يُطِيقُ»[۵۴]. سزاوار نیست که مؤمن خود را ذلیل سازد. سؤال شد چگونه خود را ذلیل میسازد؟ فرمود: کاری که در عهده طاقت و توانایی او نیست میپذیرد. مؤمن عزیز است و در اداره امور نیز باید عزت خود را حفظ کند. ابو بصیر از امام صادق(ع) روایت کرده است که فرمود: «إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى فَوَّضَ إِلَى الْمُؤْمِنِ كُلَّ شَيْءٍ إِلَّا إِذْلَالَ نَفْسِهِ»[۵۵]. خدای تبارکوتعالی همه چیز را به مؤمن واگذار کرده است جز آنکه خود را ذلیل کند.
و نیز سماعه گوید که حضرت صادق(ع) فرمود: «إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فَوَّضَ إِلَى الْمُؤْمِنِ أُمُورَهُ كُلَّهَا وَ لَمْ يُفَوِّضْ إِلَيْهِ أَنْ يُذِلَّ نَفْسَهُ؛ أَ مَا تَسْمَعُ لِقَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: ﴿وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِينَ﴾[۵۶] فَالْمُؤْمِنُ يَنْبَغِي أَنْ يَكُونَ عَزِيزاً وَ لَا يَكُونَ ذَلِيلًا؛ يُعِزُّهُ اللَّهُ بِالْإِيمَانِ وَ الْإِسْلَامِ»[۵۷]. خداوند همه امور مؤمن را به خودش واگذاشته است ولی اجازه نداده است که خود را ذلیل سازد. آیا نمیبینی که خدا میفرماید: «عزت بتمامه از آن خدا و رسولش و مؤمنان است». پس شایسته است که مؤمن عزیز باشد و ذلیل نباشد که خداوند او را به سبب ایمان و اسلام عزت بخشیده است. خداوند ذلت مؤمن را نمیپسندد و چنین اجازهای به او نداده است. چرا مؤمن خودش را ذلیل کند؟ چرا عهدهدار کاری شود که توان ادارهاش را ندارد؟ پیروان حقیقی پیشوایان معصوم، به سیره آنان پایبند بودند و اینگونه امور را بادقت رعایت میکردند. این دقتها تا آنجاست که اگر به فردی مسئولیتی پیشنهاد شود و او ببیند که فردی شایستهتر از او برای آن کار هست، باید به او محول کند و هرگز خود را پیش نیندازد. دیگران را به سمت خودش نخواند. خواندن دیگران به سمت خود، با وجود اقوی و اعلم و افضل، سبب تباهی است. امام صادق(ع) فرمود: «مَنْ دَعَا النَّاسَ إِلَى نَفْسِهِ وَ فِيهِمْ مَنْ هُوَ أَعْلَمُ مِنْهُ فَهُوَ مُبْتَدِعٌ ضَالٌّ»[۵۸]. کسی که مردم را بهسوی خودش بخواند، حالآنکه میان ایشان عالمتر از او باشد، فردی بدعتگذار و گمراه است.
البته آن جایی که کسی میبیند شایستگیها و اهلیتهای لازم را دارد، نباید خودش را کنار بکشد؛ نباید اجازه دهد کاری معطّل بماند و خطری متوجه اسلام و جامعه اسلامی و امور مسلمانان شود. علمای عامل به سیره نبوی چنین بودهاند. آنجا که اهلیت لازم را در خودشان نمیدیدند، یا فردی را قویتر و عالمتر از خود مییافتند، هرگز خود را پیش نمیانداختند. و آنجا که اهلیت لازم را در خود میدیدند، هرگز کناره نمیگرفتند. نمونههایی فراوان در تاریخ زندگی علمای عامل ثبت شده است که شاهدی گویا بر این امر است. مرحوم محمد بن قاسم طباطبایی فشارکی اصفهانی از جمله آنان است. وی از خواص اصحاب میرزای شیرازی بزرگ و از مبرزترین یاران او و محل مشورت میرزا بود. میرزا در امور عامه و مصالح اسلام و مسلمانان با وی مشورت میکرد. تا اینکه میرزا در شعبان ۱۳۱۲ هجری قمری رحلت کرد. عدهای از اهل فضل نزد فشارکی رفتند. آنان معتقد بودند که وی پس از میرزا اعلم است و باید او رهبری دینی و سیاسی مسلمانان را عهدهدار شود. بنابراین از وی تقاضا کردند که تصدّی اداره امور مسلمانان را به عهده گیرد. مرحوم فشارکی پاسخی به ایشان داد که نشاندهنده تقوای دینی و سیاسی او و دقت نظر وی در مدیریت بود. فرمود: أَنَا أَعْلَمُ أَنِّي لَسْتُ أَهْلًا لِذلِكَ، لِأَنَّ الرِّيَاسَةَ الشَّرْعِيَّةَ تَحْتَاجُ إِلَى أُمُورٍ غَيْرَ الْعِلْمِ بِالْفِقْهِ وَ الْأَحْكَامِ مِنَ السِّيَاسَاتِ وَ مَعْرِفَةِ مَوَاقِعِ الْأُمُورِ. (من آگاهترم که اهلیت این کار را ندارم؛ زیرا ریاست دینی مسلمانان نیاز به مسائلی غیر از علم فقه و احکام دارد، نیاز به آشنایی با سیاستها و شناخت زمانه و مسائل روز دارد که من در خود نمیبینم). و آنان را به میرزا محمدتقی شیرازی ارجاع کرد[۵۹]. آن بزرگوار عاقلی تمام بود؛ زیرا شأن انسان عاقل این است که هر کس و هر چیز را در موضع و جای خودش قرار دهد. چنانکه به امیرمؤمنان(ع) گفته شد: «عاقل را برای ما توصیف کنید». حضرت فرمود: «هُوَ الَّذِي يَضَعُ الشَّيْءَ مَوَاضِعَهُ». (عاقل کسی است که هر چیزی را در موضع و جایگاه خودش قرار میدهد). گفته شد: «جاهل را توصیف کنید». فرمود: «توصیف کردم»[۶۰]. یعنی آنکه هر چیز را در موضع و جای خودش قرار نمیدهد جاهل است. انسان عاقل هر کس را در منصب و مسئولیت مناسب خودش قرار میدهد که اگر چنین نشود به همه چیز رنگ نادانی و ندانمکاری زده میشود. امور مختل میگردد. جهالت همه چیز را آشفته میسازد. شاخصه مدیریت صحیح و مبتنی بر سیره معصومان(ع) آن است که هر کس در مقام مناسب خودش قرار گیرد بهطوریکه توان اداره درست آن را داشته باشد. امیرمؤمنان(ع) به مالک اشتر چنین تعلیم فرموده است: «وَ اجْعَلْ لِرَأْسِ كُلِّ أَمْرٍ مِنْ أُمُورِكَ رَأْساً مِنْهُمْ لَا يَقْهَرُهُ كَبِيرُهَا وَ لَا يَتَشَتَّتُ عَلَيْهِ كَثِيرُهَا»[۶۱].
باید برای هر نوعی از کارها یک رئیس انتخاب کنی؛ رئیسی که کارهای مهم، وی را مغلوب و درمانده نسازد و کثرت کارها او را پریشان و خسته نکند. این دو امر میزان روشنی برای اهلیت لازم در مدیریت است. کارهای بزرگ و مهم فرد را درمانده و مقهور نسازد و فراوانی کارها و کثرت مسائل او را آشفتهخاطر و خسته نگرداند. وقتی فرد در جای مناسب خودش قرار نمیگیرد، مقهور و مغلوب کارها میشود. بهجای آنکه او بر کار مسلط شود کار بر او مسلط میشود. بهجای آنکه او امور را اداره کند، امور او را اداره میکند. ضرورت رعایت اهلیت در مدیریت از همین روست. و این حقیقت به زیبایی در بیان شیخ اجل سعدی شیرازی آمده است: «صیادی ضعیف را ماهی قوی به دام اندر افتاد. طاقت حفظ آن نداشت. ماهی برو غالب آمد و دام از دستش در ربود و برفت». شد غلامی که آب جوی آرد *** آب جوی آمد و غلام ببرد دام هر بار ماهی آوردی *** ماهی این بار رفت و دام ببرد[۶۲] برای حفظ سلامت و صلابت امور و جلوگیری از هرگونه تباهی، و اداره درست کارها و هدایت مردمان باید از تصدّی امور بدون اهلیت، و سپردن امور به نااهلان و واگذاردن مسئولیتها به اشخاص با وجود شایستهتر از ایشان، و تقدم و تأخرهای نادرست و نابجا در هر شکل پرهیز شود.[۶۳]
پرهیز از تصدّی امور بدون اهلیت لازم
آنان که بدون داشتن شایستگیهای لازم خود را بر مصدر امور قرار میدهند و بدون «علم» و «قوّت» دست به کاری میزنند، آنچه را تباه میکنند بیشتر از آن چیزی است که اصلاح میکنند. از امام صادق(ع) روایت شده است که فرمود رسول خدا(ص) فرموده است: «مَنْ عَمِلَ عَلَى غَيْرِ عِلْمٍ كَانَ مَا يُفْسِدُ أَكْثَرَ مِمَّا يُصْلِحُ»[۶۴]. آنکه بدون علم کاری را انجام دهد، آنچه تباه میکند بیشتر از آن چیزی است که اصلاح میکند. به همین سبب، انسان برای حفظ خود و کارها از تباهی باید از تصدّی امور بدون اهلیت لازم بپرهیزد. شیخ صدوق به اسناد خود از امام صادق(ع) روایت کرده است: «لَا يَطْمَعَنَّ الْقَلِيلُ التَّجْرِبَةِ الْمُعْجَبُ بِرَأْيِهِ فِي رِئَاسَةٍ»[۶۵]. فرد کمتجربه خودرأی نباید در ریاست طمع بندد.
و رسول خدا(ص) فرموده است: «إِنَّ الرِّئَاسَةَ لَا تَصْلُحُ إِلَّا لِأَهْلِهَا فَمَنْ دَعَا النَّاسَ إِلَى نَفْسِهِ وَ فِيهِمْ مَنْ هُوَ أَعْلَمُ مِنْهُ لَمْ يَنْظُرِ اللَّهُ إِلَيْهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ»[۶۶]. ریاست شایسته نیست مگر برای اهلش؛ پس هر کس مردم را به خود بخواند و در میان مردم داناتر از او وجود داشته باشد، خداوند در روز قیامت به وی نظر نخواهد افکند. چنین افرادی که خود را به پستی و سقوط کشاندهاند، سبب میشوند که کار مردم و اموری که تصدّی کردهاند به پستی و سقوط کشانده شود. از پیامبر اکرم نقل شده است که فرمود: «مَنْ أَمَّ قَوْماً وَ فِيهِمْ أَعْلَمُ مِنْهُ أَوْ أَفْقَهُ مِنْهُ لَمْ يَزَلْ أَمْرُهُمْ فِي سَفَالٍ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ»[۶۷]. هر که رهبری جماعتی را به عهده گیرد و در میان ایشان داناتر و فقیهتر از وی باشد، پیوسته کارشان تا روز قیامت در پستی و سقوط است.[۶۸]
پرهیز از سپردن امور به نااهلان
از عوامل عمده تیرهبختی و ضعف و سستی مدیریتها، سپردن امور به کسانی است که اهلیت لازم برای آن امور را ندارند: افراد فاقد علم، قدرت، عدالت و تجربه؛ افراد ناپخته و بیبصیرت و بیتدبر؛ افراد خودرأی و مستبد و قدرتطلب؛ افراد تنگنظر و کوتهبین و خودخواه؛ افراد ترسو و تنگچشم و آزمند؛ افراد بیپروا و بدکار و بدسابقه. پیشوایان حق تأکید داشتند که چنین افرادی در مصدر امور قرار نگیرند و خود از سپردن مسئولیتها به آنان پرهیز داشتند. ابوبردة از ابوموسی نقل کرده است که گفت من به همراه دو نفر از پسرعموهایم بر پیامبر(ص) وارد شدیم، یکی از آن دو گفت: «ای رسول خدا ما را بر قسمتی از آنچه خداوند تو را بر آن ولایت و حکومت داده، زمامداری ده». دیگری نیز سخنی نظیر این گفت. حضرت فرمود: «إِنَّا وَ اللَّهِ لَا نُوَلِّي عَلَى هَذَا الْعَمَلِ أَحَدًا سَأَلَهُ وَ لَا أَحَدًا حَرَصَ عَلَيْهِ»[۶۹]. به خدا سوگند ما هرگز به کسی که درخواست حکومت و زمامداری کند و یا بر کسب آن حریص باشد، حکومت نخواهیم داد. پیامبر اکرم(ص) بهصراحت میفرماید که طالبان زمامداری و آزمندان در آن، شایستگی سپردن امور را ندارند: «إِنَّا لَا نَسْتَعْمِلُ عَلَى عَمَلِنَا مَنْ يُرِيدُهُ»[۷۰]. ما آن کس را که به دنبال حکومت باشد در امورمان به کار نمیگماریم.
«لَا نَسْتَعْمِلُ عَلَى عَمَلِنَا مَنْ يَحْرِصُ عَلَيْهِ»[۷۱]. ما کسی را که بر کسب حکومت حرص دارد، در امورمان به کار نمیگماریم. رسول خدا(ص) قدرتطلبان را شایسته آن نمیدانست که مسئولیتی بدیشان سپرده شود و میفرمود: «لَنْ نَسْتَعْمِلْ أَوْ لَا نَسْتَعْمِلُ عَلَى عَمَلِنَا مَنْ أَرَادَهُ»[۷۲]. ما هرگز کسی را که به دنبال حکومت و زمامداری است، در امورمان به کار نمیگماریم. ابن قتیبه آورده است که طلحه و زبیر پس از بیعت همگانی با علی(ع) نزد آن حضرت آمدند و اظهار کردند که ما با تو بیعت کردهایم بر آنکه در زمامداری با تو شریک باشیم. پس از گفتوگوی آنها با امام، آن حضرت با ابن عباس به گفتوگو نشست و از وی نظر خواست: ابن عباس گفت به نظر من آن دو خواهان حکومت هستند. پس زبیر را به حکومت بصره و طلحه را به حکومت کوفه بگمار. حضرت خندید و فرمود: وای بر تو، در کوفه و بصره اموال و مردان بسیار است و اگر آن دو را بر گردنهای مردم سوار کنم و به آنها حکومت دهم، کمخردان را با طمع و بیچارگان را با اذیت و فشار بهسوی خود جذب میکنند و بر قدرتمندان با زور سلطنت، حکومت مییابند. و اگر من برای دفع ضرر و جلب منفعت افراد به کسی حکومت میدادم، بیگمان معاویه را بر شام میگماردم؛ و اگر حرص این دو به زمامداری و حکومت بر من آشکار نشده بود، ممکن بود به آنها نظری داشته باشم[۷۳].
امیرمؤمنان(ع) بههیچوجه حاضر نشد در سپردن مسئولیتها مسامحه روا دارد و از اصول و معیارها عدول نماید. در عهدنامه خود به مالک اشتر، به او یادآور شد که مبادا نااهلان را در مصدر امور قرار دهد و گمان کند که با یاری آنان میتواند به اداره درست امور بپردازد: «إِنَّ شَرَّ وُزَرَائِكَ مَنْ كَانَ لِلْأَشْرَارِ قَبْلَكَ وَزِيراً، وَ مَنْ شَرِكَهُمْ فِي الْآثَامِ فَلَا يَكُونَنَّ لَكَ بِطَانَةً، فَإِنَّهُمْ أَعْوَانُ الْأَثَمَةِ، وَ إِخْوَانُ الظَّلَمَةِ، وَ أَنْتَ وَاجِدٌ مِنْهُمْ خَيْرَ الْخَلَفِ مِمَّنْ لَهُ مِثْلُ آرَائِهِمْ وَ نَفَاذِهِمْ، وَ لَيْسَ عَلَيْهِ مِثْلُ آصَارِهِمْ وَ أَوْزَارِهِمْ وَ آثَامِهِمْ، مِمَّنْ لَمْ يُعَاوِنْ ظَالِماً عَلَى ظُلْمِهِ، وَ لَا آثِماً عَلَى إِثْمِهِ؛ أُولَئِكَ أَخَفُّ عَلَيْكَ مَئُونَةً، وَ أَحْسَنُ لَكَ مَعُونَةً، وَ أَحْنَى عَلَيْكَ عَطْفاً، وَ أَقَلُّ لِغَيْرِكَ إِلْفاً، فَاتَّخِذْ أُولَئِكَ خَاصَّةً لِخَلَوَاتِكَ وَ حَفَلَاتِكَ»[۷۴]. بدترین وزیران برایت کسانیاند که وزیر زمامداران بد و اشرار پیش از تو بودهاند؛ کسانی که با آن گناهکاران در کارها شرکت داشتهاند نباید جزو صاحبان سرّ تو باشند، آنان همکاران گناهکاران و برادران ستمکارانند؛ درحالیکه تو بهترین جانشین را از میان مردم بهجای ایشان خواهی یافت، کسانی که از نظر فکر و نفوذ اجتماعی کمتر از ایشان نیستند، و در مقابل، بار گناهان آنان را بر دوش ندارند، کسانی که با ستمگران در ستمشان همکاری نکرده و در گناه شریک ایشان نبودهاند. این افراد هزینهشان بر تو سبکتر، همکاریشان با تو بهتر، محبتشان با تو بیشتر و انس و الفتشان با بیگانگان کمتر است. بنابراین آنان را از خواص و دوستان خود و رازداران خویش قرار ده.[۷۵]
پرهیز از سپردن امور به افراد با وجود شایستهتر از ایشان
از عمدهترین ضعفهای مدیریت، عدم توانایی در سپردن امور به شایستهترین افراد و قراردادن ایشان در مناسبترین جایگاه است. این عمل ممکن است آگاهانه یا ناآگاهانه صورت گیرد. از جمله علل پدیدآمدن چنین امری جهالت، رقابت، حسادت، حقارت، خصومت و خیانت است. ناتوانی در شناخت شایستهترین افراد و بهکارگرفتن ایشان، سبب بر سر کار آمدن افرادی میگردد که نمیتوانند حق اداره امور را ادا کنند. البته رقابتهای نادرست نیز از جمله عواملی است که سبب کنار زده شدن شایستهترین افراد برای اداره امور میشود. گاهی نیز حسادتهای زمامداران و مسئولان است که توان دیدن شایستهترین افراد را ندارند و از سر نفسانیت خویش بهترینها را کنار میزنند. این پدیده مذموم و مخرّب گاهی نیز از آن روست که افراد ناتوانی بر سر کار قرار میگیرند و زمام امور به ایشان سپرده میشود و آنان بیم از بر سر کار آمدن انسانهای تواناتر از خود بیم دارند. حقارت نفسانی ایشان، مانع سپرده شدن امور به شایستهترین افراد میگردد. چنین مدیرانی تنها کسانی را میپسندند که ضعیف و مطیع باشند تا حقارت نفسانی ایشان ظهور نیابد. همچنین خصومتها و دشمنیها سبب میشود که شایستهترین مدیران کنار زده شوند و اداره امور بازیچه دست قدرتطلبی گردد. البته مناسبات ناسالم اجتماعی و سیاسی و روابط نادرست مدیریتی خود سبب میگردد که شایستهترین افراد به کنارهگیری کشیده شوند. نفوذ فرصتطلبان و میدان یافتن ایشان نیز خود از علل کنار رفتن صاحبان اهلیت است. زمامداران و مدیرانی که با علم به وجود افراد شایستهتر، جز ایشان را به کار میگمارند، باب خیانتی خانمانبرانداز را بر خود و مردم خویش میگشایند. از رسول خدا(ص) روایت شده است که فرمود: «مَنِ اسْتَعْمَلَ عَامِلاً مِنَ الْمُسْلِمِينَ و هو يَعْلَمُ أَنَّ فِيهِمْ أَوْلَى بِذَلِكَ مِنْهُ وَ أَعْلَمُ بِكِتَابِ اللَّهِ وَ سُنَّةِ نَبِيِّهِ، فَقَدْ خَانَ اللَّهَ، وَ رَسُولَهُ، وَ جَمِيعَ الْمُسْلِمِينَ»[۷۶].
هر که کارگزاری از مسلمانان را به کار گمارد و بداند که در میان ایشان شایستهتر از او و داناتر از او به کتاب خدا و سنت پیامبرش هست، به خدا و پیامبرش و به همه مسلمانان خیانت کرده است. این مسئله آنقدر بااهمیت است که عدم رعایتش در محدودترین کارها و اداره کوچکترین واحدها فاجعهآمیز است. از رسول خدا(ص) نقل کردهاند که فرمود: «أَيُّمَا رَجُلٍ اسْتَعْمَلَ رَجُلًا عَلَى عَشَرَةِ أَنْفُسٍ عَلِمَ أَنَّ فِي الْعَشَرَةِ أَفْضَلُ مِمَّنِ اسْتَعْمَلَ فَقَدْ غَشَّ اللَّهَ وَ غَشَّ رَسُولَهُ وَ غَشَّ جَمَاعَةَ الْمُسْلِمِينَ»[۷۷]. هر که فردی را بهعنوان مسئول بر ده تن بگمارد و بداند در میان ایشان فردی شایستهتر از او هست، بیگمان به خدا و پیامبرش و همه مسلمانان خیانت کرده است. و نیز از آن حضرت وارد شده است: «مَن اسْتَعْمَلَ رَجُلاً مِنْ عِصَابَةٍ، وَ فِي تِلْكَ الْعِصَابَةِ مَنْ هُوَ أَرْضَى لِلَّهِ مِنْهُ، فَقَدْ خَانَ اللَّهَ، وَ خَانَ رَسُولَهُ، وَ خَانَ الْمُؤْمِنِينَ»[۷۸]. هر که در میان جمعی، کسی را بهعنوان مسئول بگمارد و در میان ایشان کسی که بیشتر از او مورد رضایت خداست، یافت شود، به خدا و پیامبرش و مؤمنان خیانت کرده است. این همه تأکید برای آن است که چنین شیوههایی در اداره امور سبب خواری مدیریت، افول قدرت و زوال حکومت است. از امیرمؤمنان(ع) روایت شده است که آن حضرت درباره شایستگی خویش برای خلافت گفت که آنان از رسول خدا(ص) مکرر شنیده بودند که میفرمود: «مَا وَلَّتْ أُمَّةٌ رَجُلًا قَطُّ أَمْرَهَا وَ فِيهِمْ أَعْلَمُ مِنْهُ إِلَّا لَمْ يَزَلْ أَمْرُهُمْ يَذْهَبُ سَفَالًا حَتَّى يَرْجِعُوا إِلَى مَا تَرَكُوا»[۷۹]. هیچ امتی امر زمامداری خویش را به عهده شخصی که آگاهتر از وی در میان آن امت وجود دارد نمیسپارد مگر اینکه روزبهروز کار آنان به مذلت و پستی کشیده شود تا آنکه به آنچه واگذاشتهاند بازگردند.
همچنین شیخ طوسی به اسناد خود آورده است که امام حسن(ع) در خطبهای که پس از صلح، در برابر معاویه ایراد نمود، این سخن پیامبر خدا(ص) را یادآور شد که هیچ امتی رهبری خود را به شخصی که بهتر و داناتر از وی در میان آنان بوده، واگذار نکرده است مگر آنکه پیوسته کارشان بهطرف قهقرا و سقوط پیش رفته تا به آنچه واگذاشتهاند (جاهلیت) بازگردند[۸۰]. این سنت حاکم بر جوامع است. پس باید سخت مراقب بود و از تاریخ عبرت گرفت. هیچ خردمندی در اداره امور چون داناتر و تواناتری بیابد، کار را به کسی که دانش و تواناییاش کمتر از اوست نمیسپارد. چنانکه در صحیفه عیص بن قاسم[۸۱] از امام صادق(ع) آمده است که آن حضرت فرمود: «عَلَيْكُمْ بِتَقْوَى اللَّهِ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ وَ انْظُرُوا لِأَنْفُسِكُمْ فَوَ اللَّهِ إِنَّ الرَّجُلَ لَيَكُونُ لَهُ الْغَنَمُ فِيهَا الرَّاعِي فَإِذَا وَجَدَ رَجُلًا هُوَ أَعْلَمُ بِغَنَمِهِ مِنَ الَّذِي هُوَ فِيهَا يُخْرِجُهُ وَ يَجِيءُ بِذَلِكَ الرَّجُلِ الَّذِي هُوَ أَعْلَمُ بِغَنَمِهِ مِنَ الَّذِي كَانَ فِيهَا»[۸۲]. بر شما باد به تقوای خداوند یکتای بیشریک، و مراقب خود باشید. به خدا سوگند اگر شخص گوسفندداری، چوپان دیگری را بیابد که از چوپان فعلی او داناتر به گوسفندداری باشد، چوپان نخستین را اخراج کند و چوپان دوم را برای نگهداری گوسفندان خویش به کار گمارد.[۸۳]
پرهیز از تقدم و تأخرهای نادرست
پیش انداختن کسانی که فاقد شایستگیهای لازماند و دورکردن شایستگان از اداره امور، و نیز نابجا قراردادن اشخاص در مسئولیتها، در طول تاریخ سبب اصلی تباهی نظامها و فروپاشی آنها بوده است. از امیرمؤمنان علی(ع) چنین وارد شده است: «يُسْتَدَلُّ عَلَى إِدْبَارِ الدُّوَلِ بِأَرْبَعٍ: تَضْيِيعُ الْأُصُولِ وَ التَّمَسُّكُ بِالْفُرُوعِ، وَ تَقْدِيمُ الْأَرَاذِلِ وَ تَأْخِيرُ الْأَفَاضِلِ»[۸۴]. چهار چیز نشانه تیرهبختی و ادبار دولتهاست: واگذاردن کارهای اصلی و اساسی و پرداختن به امور فرعی، جلو انداختن فرومایگان و پس راندن صاحبان فضل. پیش افتادن کسانی که فاقد «علم» و «قدرت» لازم برای اداره امورند و کنارگذاردن شایستگان، خطری بزرگ برای هر جامعه و سازمانی است. از حکیمی پرسیدند چرا دولت ساسانی به انقراضگرایید و مضمحل شد؟ در پاسخ گفت: از آن روی که افراد ضعیف و ناشایست و کوچک را در رأس کارهای بزرگ قرار دادند، از عهده برنیآمدند؛ و افراد توانا و لایق و بزرگ را بر کارهای کوچک گماشتند. پس بدان اعتنا نکردند؛ در نتیجه وحدت آنان به تفرقه و نظام ایشان به گسیختگیگرایید[۸۵]. این همان چیزی است که به شدت باید از آن پرهیز کرد. همان چیزی که پس از پیامبر اکرم(ص) پیش آمد و خلاف سیره آن حضرت عمل شد و بنیان کجی گذاشته شد تا امویان و عباسیان بدون اهلیت بر منبر پیامبر و خلافت اسلامی تکیه کنند[۸۶].[۸۷]
رعایت اهلیتها در مدیریت پیامبر
رسول خدا(ص) در انتخاب افراد و سپردن مسئولیت به آنان رعایت اهلیت و شایستگی افراد را میکرد و نه چنانکه مرسوم و معمول بوده است رعایت خویشاوندی یا بزرگی سن یا قدرت مالی را؛ و همین امر موجب اعتراضهایی به آن حضرت از جانب کسانی میشد که هنوز پایبند سنتهای پیشین بودند. چنانکه به فرماندهی اسامة بن زید جوان بر سپاهی که بزرگان مهاجر و انصار در آن بودند اعتراض کردند[۸۸]، همانگونه که به فرماندهی پدرش زید بن حارثه بهعنوان یکی از سه فرمانده سریّه موته اعتراض کرده بودند[۸۹]. آنان در حرکت سپاه اسامه کارشکنی کردند و بهانه آوردند که چرا رسول خدا(ص) جوانی نورس را بر بزرگان مهاجر و انصار فرمانده ساخته است و همراه وی نرفتند. پیامبر اکرم(ص) از این نافرمانی به خشم آمد و در حال بیماری آهنگ مسجد کرد و به منبر رفت و پس از حمد خدا و ثنای الهی فرمود: «مردم، فرماندهی اسامه را بپذیرید و سپاه را حرکت دهید که به جان خودم سوگند اگر درباره فرماندهی او سخن میگویید، پیش از این درباره فرماندهی پدرش هم سخنها گفتید ولی او شایسته فرماندهی است چنانکه پدرش نیز در خور آن بود»[۹۰].
آن حضرت در سپردن همه امور تنها شایستگیهای افراد را ملاحظه میکرد و خلاف رسم و رسوم زمانه خویش جوانان شایسته را در مناصب و مسئولیتهای مهم قرار میداد. چنانکه عمرو بن حزم را درحالیکه جوانی هفدهساله بود به فرمانداری نجران در یمن منصوب کرد[۹۱]. و عتاب بن اسید را که جوانی بیست و چند ساله و در نهایت زهد و پرهیزگاری بود، فرماندار مکه قرار داد که از نظر سیاسی پس از مدینه مهمترین پایگاه محسوب میشد و او نخستین «امیر شهر الحاج» مکه بود[۹۲]. تکیه بر شایستگان در اداره امور از عمدهترین ویژگیهای یک مدیریت موفق است. سیری در سریههای انجامیافته[۹۳]، در ده سال دوران مدینه و دقت در نتایج موفقیتآمیز غالب این سریهها حاکی از آن است که پیامبر اکرم(ص) چگونه بر اساس رعایت اهلیت، مسئولیتها را واگذار و امور را اداره کرده است. از عوامل مهم در توفیق این سریّهها انتخاب افراد مناسب برای فرماندهی بوده که به بهترین نحو انجام شده است. همچنین نگاهی به آمار غزوههای پیامبر اکرم(ص) و افرادی که بهعنوان جانشین خود در مدینه تعیین کرده، حاکی از رعایت همین اصل است. انتخاب فرد مناسب راهگشای امور است. بهعنوان نمونه به دو حادثه مهم در این باره میپردازیم.[۹۴]
علی(ع) پرچمدار پیروز پیکار خیبر
«خیبر» که به عبری به معنای دژ و قلعه نظامی است[۹۵]، در جلگهای وسیع و حاصلخیز به فاصله سی و دو فرسنگی شمال مدینه قرار داشت. ده قلعه مستحکم با بیست هزار مرد جنگاور و دلیر[۹۶]. ساکنان این قلاع، یهودیانی ثروتمند بودند که در زراعت و صناعت مهارت داشتند. خیبر همواره پایگاه توطئه و تحریک بر ضد اسلام بود و پیوسته موجب نگرانی پیامبر میشد. یهودیان توطئهگر بنینضیر، بنیقینقاع و بنیقریظه که از مدینه رانده شده بودند با یهود خیبر در ارتباط بودند. یهود از همان ابتدای ورود پیامبر به مدینه بر ضد اسلام و مسلمانان توطئهها کردند و همچنان ادامه داشت[۹۷]. و نیز همکیشی و پیوند یهود خیبر با یهودیان روم و یمن و ایران، آنان را با بیرون از مرزهای حجاز مرتبط میساخت. یهود خیبر در سال پنجم هجری همه قبایل عرب را برای درهمکوبیدن حکومت اسلام تشویق کردند و سپاه شرک با کمک مالی آنان تا دیوارهای مدینه پیش آمد. اکنون در سال هفتم هجری به دنبال صلح «حدیبیه» میان مسلمانان و قریش و آسودگی خاطر از ناحیه جنوب، فرصتی مناسب برای برچیدن آخرین کانون توطئه یهود پیشآمده بود. البته با توجه به آنکه پیامبر پس از صلح «حدیبیه» سران دولتهای آن روز دنیا را به اسلام دعوت کرده بود این خطر وجود داشت که یهود خیبر پایگاهی برای یک قدرت خارجی شوند و با همدستی قبایل عرب که هنوز در دشمنی خود پابرجا بودند، بهسوی مدینه سرازیر شوند و همه چیز را پایان بخشند. در این هنگام خبر رسید که طوایف «غطفان» که پس از «قریش» سرسختترین و نیرومندترین دشمنان اسلام بودند بهسوی خیبر حرکت کردهاند و ممکن بود این اقدام مقدمه تهاجمی دوباره به مدینه باشد[۹۸]. پیامبر مصمم شد که بهسرعت کانون توطئه خیبر را در هم بشکند. سپاه اسلام با غافلگیری کامل خود را به خیبر رساند و نیز با تسلط بر «رجیع» - آبی متعلق به غطفان، میان خیبر و منازل غطفان - ارتباط غطفان و اهل خیبر را قطع کرد. طوایف غطفان که برای یاری یهود پیش میآمدند به دلیل آنکه پیامبر در منطقهای فرود آمده بود که بر منازل آنان مسلط بود، ترسیدند و خود را کنار کشیدند[۹۹]. صبحگاه که اهل خیبر برای کار روزانه بیرون آمدند ناگهان خود را در محاصره دیدند. بهسرعت داخل قلعهها شدند و نبرد آغاز شد. مقاومت یهود سخت بود و قلعهها استوار. روزها گذشت، و فتح خیبر به انجام نرسید. پیامبر پرچم سفید خود را به ابوبکر سپرد و او را مأمور گشودن قلعهها کرد. او پس از کوششهای بیثمر بازگشت. پیامبر پرچم را از او گرفت و روز بعد به عمر بن خطاب سپرد. وی نیز پس از تلاش فراوان بدون آنکه کاری از پیش برد بازگشت. پیامبر فرمود: «این پرچم شایسته اینان نیست»[۱۰۰]. آنگاه فرمود: «لَأَدْفَعَنَّ الرَّايَةَ غَدًا إِنْ شَاءَ اللهُ إِلَى رَجُلٍ كَرَّارٍ غَيْرِ فَرَّارٍ یُحِبُّ اللهَ وَ رَسُولَهُ وَ يُحِبُّهُ اللهُ وَ رَسُولُهُ لَا يَنْصَرِفُ حَتَّى يَفْتَحَ اللهُ عَلَى يَدِهِ»[۱۰۱].
خدا بخواهد فردا پرچم را به مردی بسیار حملهکننده نه گریزنده، میدهم که خدا و رسولش را دوست میدارد و خدا و رسولش او را دوست میدارند؛ باز نمیگردد تا خدا به دست او بگشاید. صبح فردای آن روز پیامبر(ص) پرچم خود را به علی(ع) سپرد و او با گروهی از جنگاوران به دژی که ناگشودنی مینمود حمله برد. ناگهان قهرمان مشهور خیبر به نام مرحب درحالیکه غرق سلاح بود و کلاهخودی یمنی به رنگ زرد بر سر داشت که روی آن سنگی به شکل تخممرغ تراشیده شده بود و میدرخشید، پیش آمد و بهرسم قهرمانان عرب رجز خواند: قَدْ عَلِمَتْ خَيْبَرُ أَنِّي مَرْحَبُ *** شَاكِي السِّلَاحِ بَطَلٌ مُجَرَّبُ أَطْعَنُ أَحْیَانًا وَ حِينًا أَضْرِبُ *** إِذَا اللُّيُوثُ أَقْبَلَتْ تَلَهَّبُ اهل خیبر میدانند که من مرحبم. سراسر وجودم پوشیده از زره و سلاح است و قهرمانی با تجربهام. گاهی با نیزه حمله میکنم و زمانی با شمشیر. و این زمانی است که شیران شجاع، خروشان پیش آیند. و علی(ع) در پاسخ گفت: أَنَا الَّذِي سَمَّتْنِي أُمِّي حَيْدَرَهْ *** أَكِيلُكُمْ بِالسَّيْفِ كَيْلَ السَّنْدَرَهْ لَيْثٌ بِغَابَاتٍ شَدِيدٌ قَسْوَرَهْ[۱۰۲]
من همان کسی هستم که مادرم مرا حیدر (شیر) خوانده است. و شما را بهسرعت به دیار عدم خواهم فرستاد. همانند شیران بیشه که سخت حمله میکنند و مخالفان را از پای در میآورند. پس از این رجزها، دو قهرمان به هم تاختند و دو ضربه شمشیر ردوبدل شد که ناگاه کلاهخود و سنگ و سر مرحب دونیمه شد و شمشیر بر دندانهایش نشست و دشوارترین دژ خیبر گشوده شد. پس به دژ بعدی حمله بردند. مدافعان دژ بیرون ریختند و جنگی سخت درگرفت. در آستانه فتح دژ ناگهان سپر علی(ع) به ضرب شمشیری از دستش پرید و در میان انبوه جنگجویان گم شد. علی(ع) بیدرنگ متوجه در دژ شد و آن را از جای کند و تا پایان نبرد بهجای سپر بهکار برد. پس از پایان نبرد آن را بر زمین افکند. ابورافع مولای پیامبر گوید: «هفت نفر که من هشتمین آنان بودم کوشیدیم تا آن در را از این رو به آن رو کنیم نتوانستیم»[۱۰۳]. علی(ع) در را بهجای پل بر مدخل دژ افکند و مسلمانان از روی آن گذشتند و دژ را اشغال کردند[۱۰۴]. او پرچمدار پیروز پیکار بزرگ خیبر بود. خود در این باره سخنی روشنگر فرموده است. پس از بازگشت علی(ع) از نهروان رئیس یهودیان نزد او آمد و درباره آزمایشهایی که خداوند از جانشینان پیامبران میکند تا شایستگی آنان برای تصدّی امور ثابت شود، پرسش کرد و علی(ع) آن آزمایشهایی را که از وی شده بود توضیح داد و از این ماجرا بهعنوان یکی از آزمایشهای ثابتکننده شایستگی برای خلافت و زمامداری و اداره امور امت اسلام یاد کرد و فرمود: «ای برادر یهود ما در رکاب رسول خدا(ص) به خیبر - شهرستان رفیقان تو - بر مردانی از یهود و قهرمانانی که از قریش و دیگران آنجا بودند، تاختیم. افراد دشمن از سوارهنظام و پیاده درحالیکه همه با سازوبرگ کامل مجهز بودند مانند کوههای محکم در برابر ما ایستادند. آنان با افرادی زیاد که داشتند در محکمترین دژها سنگر گرفته بودند. هر یک از آنان فریاد میزد و مبارز میطلبید و بر جنگ پیشدستی میکرد. هیچ یک از یارانم به نبرد آنان نرفت مگر اینکه او را کشتند تا آنکه چشمها چون کاسه خون شد و فریاد جنگ برخاست و هر کس به فکر جان خود بود. یارانم متوجه یکدیگر شده، همگی میگفتند: ای ابا الحسن برخیز. تا آنکه رسول خدا(ص) به من فرمان داد که برخیزم و بهسوی دژ حمله برم. پس از فرمان حمله هر کس با من روبهرو شد او را کشتم و هر قهرمانی بر من حمله آورد خردش کردم، سپس همچون شیری که شکار خود را بدرد آنان را از هم شکافتم و مجبورشان ساختم تا داخل شهر عقبنشینی کنند. آنان به دژ پناه بردند و در را بستند. من در دژ آنان را با دست خود از جای کندم و یکّه و تنها به میان دژ رفتم و هر مردی از ایشان که به مقابله آمد او را کشتم و هر زنی را که دیدم اسیر گرفتم تا آنکه بهتنهایی فاتح و پیروز شدم و در این راه کمک و یاوری جز خدا نداشتم. سپس رو به اصحابش کرد و فرمود: مگر چنین نبود؟ گفتند: همینگونه بود ای امیرمؤمنان»[۱۰۵].[۱۰۶]
علی(ع) جانشین شایسته پیامبر(ص) در مدینه هنگام غزوه تبوک
سال نهم هجری، عربستان شاهد بزرگترین حرکت نظامی مسلمانان بود. نفوذ و گسترش سریع اسلام و سقوط قدرت مکه و تسلیم همه قبایل پراکنده میان مدینه و مرزهای شمال و شمال شرقی، نشانههای ظهور قدرتی جدید در دنیای آن روز بود. دولت روم که در نبرد با رقیب قدرتمند خویش - دولت ساسانی - به پیروزیهای چشمگیر دست یافته بود، نمیتوانست ظهور قدرتی جدید را تحمّل کند. خاطره پیکار موته و نمایش دلاوری و جانبازی سه هزار مسلمان در برابر دویست هزار رومی و عرب که عملاً به متارکه منجر شده بود - و نه پیروزی روم - خود بهاندازه کافی برای دولت روم نگرانکننده بود. گروهی از بازرگانان «نبطی» که از شام میآمدند به پیامبر اطلاع دادند که سپاه روم در نوار مرزی شام مستقر شده است و قبایل «لخم»، «جذام»، «عامله» و «غسان» به آنان پیوسته، تا «بلقاء» پیشروی کردهاند. پیامبر بیدرنگ به تدارک سپاه پرداخت و طی چند روز سی هزار سپاه شامل دههزار سوارهنظام و بیست هزار پیادهنظام برای بزرگترین اقدام نظامی آماده شد. غزوه تبوک آزمونی بزرگ بود هر چند که به جنگ - جز در یک مورد کوچک با برخی از اعراب - منجر نشد. فصل گرما بود و مردم مدینه و اطراف آن هنوز محصول خود را برنداشته بودند. بسیاری با بهانههای واهی از جنگ سر باز زدند. منافقان به عناوین گوناگون مردم را از شرکت در این پیکار سرنوشتساز باز میداشتند. اما همه اینها در دل مجاهدانی که رضای خدا و رسولش و آرمانهای والای انسانی را بر همه چیز مقدم میداشتند تأثیری نداشت. از این رو منافقان کار را از جنگ روانی میگذرانده، دست به عمل زدند. گزارش رسید که گروهی از سران منافقان در خانه سویلم یهودی در محله «جاسوم» اجتماع کرده، برای اخلال در کار تجهیز نیرو و مقابله با روم توطئه میکنند. پیامبر برای نخستینبار دستور داد کانون توطئه را به آتش بکشند. طلحة بن عبیدالله مأمور این کار شد و با گروهی کانون توطئه را آتش زد. همه آنان از میان شعلههای آتش فرار کردند و یکی از آنان پایش شکست. این درس عبرتی برای توطئهگران بود. در چنین حال و هوایی سپاه بزرگ اسلام عازم دورترین نقطه و مقابله با بزرگترین قدرتها میشد[۱۰۷]. رسول خدا(ص)، علی(ع) را در مدینه جانشین خود ساخت و به علی(ع) گفت: «مدینه را جز ماندن من یا تو شایسته نیست»[۱۰۸].
پیامبر بیم داشت که در نبودنش - آن هم در چنین حرکتی - دشمنان بر مدینه هجوم آورند و منافقان توطئهها کنند. میبایست «شایستهترین» را جانشین خود میساخت. چون رسول خدا(ص)، علی(ع) را در مدینه جانشین گذاشت و حرکت کرد، منافقان به بدگویی علی پرداختند و گفتند علی چگونه در شهر مانده است، مگر او قهرمان میدانهای جنگ نیست؟ پیامبر خواسته است او را از سر خود واکند؛ با این کار به او بیاعتنایی کرده است! این سخنان به گوش علی رسید. سلاح خود را برگرفت و بر اسبش جست و به تاخت خود را به «جرف» منزلی در سه میلی مدینه، به پیامبر رساند و گفت: «ای رسول خدا، منافقان گمان میکنند که مرا بدین خاطر در مدینه گذاشتهای که از من گرانخاطر بوده و از سر بیاعتنایی به من این کار را کردهای». پیامبر فرمود: «دروغ گفتهاند، بلکه تو را بهمنظور حفظ و حراست آنچه پشت سر میگذارم در مدینه گذاشتم»[۱۰۹]. و به روایت شیخ مفید به او فرمود: «برادرم، بهجای خویش بازگرد که مدینه را جز من یا تو کسی شایسته نیست و تو جانشین من در خاندانم و محلّ هجرتم و عشیره من هستی»[۱۱۰]. آنگاه سخنی را فرمود که بارزترین سخنان در شایستگی جانشینی علی است: «أَ مَا تَرْضَى يَا عَلِيُّ أَنْ تَكُونَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِيَّ بَعْدِي»[۱۱۱]. ای علی مگر خشنود نیستی که نسبت به من همان مقام و منزلت را داشته باشی که هارون نسبت به موسی داشت، جز آنکه پس از من پیامبری نیست. علی(ع) به مدینه بازگشت و رسول خدا(ص) بهسوی مقصد رهسپار شد.[۱۱۲]
انحراف از اصل رعایت اهلیت پس از پیامبر
اصل رعایت اهلیت پس از رسول خدا(ص) دگرگون شد و این انحراف همچنان ادامه یافت. در دوره خلیفه سوم کار بدانجا رسید که ناشایستترین افراد بر مصادر امور قرار گرفتند. عثمان خویشاوندان خود را که نهتنها فاقد هرگونه صلاحیت بودند بلکه بدسابقهترین اشخاص بودند، مقام و منزلت بخشید و بیتالمال مسلمانان و صدقات را به پایشان ریخت. بلاذری از قول سعید بن مسیب[۱۱۳] آورده است که چون عثمان زمام امور را به دست گرفت بسیاری از امویانی را که از اصحاب پیامبر نبودند و فاقد هرگونه شایستگی لازم بودند به فرمانروایی برگماشت. بدین ترتیب از عمال او کارهایی سر میزد که اصحاب پیامبر بدشان میآمد و به سرزنش او برمیخاستند، ولی عثمان ایشان را برکنار نمیکرد. او در شش سال آخر خلافتش تمام امتیازات را یکسره به عموزادگانش (بنیامیه) داد و ایشان را فرمانروایی بخشید[۱۱۴]. اقدامات عثمان در دادن مسئولیتها به ناشایستگان اموی، در واقع تحقّق سخن ابوسفیان بود که روز آغاز خلافت او به زبان آورد. شعبی گوید پس از آنکه با عثمان بیعت شد و عثمان به خانه رفت، بنیامیه همگی در خانهاش حضور یافتند، خانه پر شد، پس از آن در خانه را بستند. ابوسفیان پرسید: «غیر از بنیامیه کسی اینجا هست؟» گفتند: «خیر» گفت: «ای بنیامیه خلافت را همچون گوی میان خود بگردانید؛ که سوگند به آن کسی که ابوسفیان به آن سوگند یاد میکند، نه عذابی خواهد بود و نه حسابی، نه بهشتی و نه آتشی، نه زنده شدن و نه قیامتی!»[۱۱۵] همچنین از طریق ابن مبارک از زبان «حسن» نقل شده است که چون خلافت به عثمان رسید، ابوسفیان بر وی در آمد و گفت: «پس از تیم و عدی (قبیله ابوبکر و عمر) کار به تو رسید، پس آن را مانند گوی بگردان و میخهای آن را از امویان قرار ده که این بساط جز سلطنت چیزی نیست و نمیدانم بهشت و دوزخ چیست!»[۱۱۶] و نیز در گزارش مسعودی آمده است که عمّار یاسر گفتار ابوسفیان را شنیده بود که وقتی با عثمان بیعت شده بود و او به خانه خود رفته بود و بنیامیه همراه او بودند، ابوسفیان گفته بود: آیا بیگانهای میان شما هست؟» زیرا ابوسفیان کور بود. گفتند: «خیر». گفت: «ای بنیامیه، خلافت را مانند گوی دستبهدست بگردانید که سوگند به آنکه ابوسفیان به او سوگند میخورد پیوسته امید داشتم خلافت به شما رسد و البته میان فرزندان شما موروثی خواهد شد»[۱۱۷]. و از قول انس بن مالک آوردهاند که ابوسفیان پس از کور شدنش بر عثمان وارد شد و پرسید: «آیا اینجا بیگانهای هست؟» گفتند: «نه». گفت: «خدایا کار را به همانگونه جاهلیت بگردان و کشورداری را به صورتی غاصبانه و امویان را میخهای زمین قرار ده»[۱۱۸].
آری، عثمان، به همینگونه عمل کرد. اصول مدیریت نبوی را زیر پا گذاشت و به شیوه جاهلیت و با ملاکهای جاهلی اقوام خویش را پیش انداخت و زمام امور را به آنان سپرد. عثمان عموی خود، حکم بن ابی العاص رانده شده پیامبر[۱۱۹]، را مقرّب درگاه خویش قرار داد و صدقات مسلمانان را به او بخشید[۱۲۰].
خلیفه، برادر مادریاش، ولید بن عقبة بن ابی معیط را شایسته مسئولیت دانست و سرپرستی صدقات «بنی تغلب» و سپس فرمانداری کوفه را به او سپرد و او را بر احکام دین و جان و مال مسلمین حاکم کرد[۱۲۱]. ولید همان کسی است که وحی الهی بهصراحت او را تبهکار و فاسق خوانده است[۱۲۲]. او فردی تبهکار و دائمالخمر بود[۱۲۳].
زمانی که از طرف عثمان فرماندار کوفه بود در حال مستی به امامت نماز حاضر شد و نماز صبح را چهار رکعت خواند. پس از آن گفت: «آیا بیشتر برایتان بخوانم؟» و نقل شده است که وی ضمن سجده که بسیار طولانی کرده بود میگفت: «بنوش و به من بنوشان». و یکی از کسانی که در صف اول جماعت پشت سر او بود گفت: «چه چیز را بیفزایی؟ خدا خیرت ندهد. به خدا سوگند از آن کسی که تو را حاکم و امیر ما قرار داده است، تعجب میکنم». این شخص عتاب بن عیلان ثقفی بود. و چون ولید برای مردم خطبه خواند از ریگهای مسجد بهسوی او پرتاب کردند و ولید تلوتلوخوران به قصر خود بازگشت[۱۲۴]. عدهای به نزد عثمان رفتند و این واقعه را گزارش دادند. واقدی گوید: برخی گفتهاند که عثمان کسانی از گواهان را تازیانه زد. پس آنها نزد علی(ع) رفتند و از این رفتار عثمان گله کردند. علی(ع) به نزد عثمان رفت و به او گفت: «حدود خدا را پایمال کردی و گروهی را که به زیان برادرت شهادت دادهاند کتک زدی و حکم را زیر و رو نمودی، با آنکه عمر گفت امویان و بهویژه خاندان ابو معیط را بر گردن مردم سوار مکن!» عثمان: پرسید: «میگویی چه کنم؟» گفت: «بهنظر م ن باید او را از کار برکنار کنی و سرپرستی هیچ یک از امور مسلمانان را به او نسپاری و شاهدان را مورد بازجویی قرار دهی و اگر کسانی نیستند که گمان بد به ایشان رود و از سر کینهتوزی و دشمنی دروغ گویند، برادرت را به کیفری که شایسته اوست برسانی». اما پس از آنکه ولید به مدینه احضار شد و شاهدان علیه او گواهی دادند، کسی حاضر نمیشد از ترس خلیفه او را حد بزند و علی(ع) او را حد زد[۱۲۵]. بدین ترتیب ولید از فرمانداری کوفه عزل شد اما با همه این آبروریزیها خلیفه او را شایسته مسئولیت و اداره کار مسلمانان میدانست و پس از آن او را مسئول جمعآوری زکات قبایل «کلب» و «بلقین» کرد[۱۲۶].
خلیفه بدسابقهترین افراد و ناشایستهترین مردمان را تنها به سبب خویشاوندی بر مهمترین مسئولیتها میگماشت. عبدالله بن سعد بن ابی سرح برادر مادری خود را حاکم مصر ساخت[۱۲۷]. او همان کسی است که پیش از فتح مکه مسلمان شد و به مدینه رفت و از کاتبان وحی بود. سپس خیانت کرد و مرتد شد و به مشرکان قریش پیوست و روی به مکه آورد و پیامبر(ص) را بسیار مورد آزار و هجو قرار داد؛ نسبتهای دروغ به آن حضرت میداد و به مشرکان قریش میگفت: «به خدا سوگند محمد نمیفهمد چه میگوید. من مثل او حرف میزدم چیزی نمیگفت. پس من دستکمی از او ندارم و اینک من هم مثل آنچه را که خدا نازل کرده، نازل میکنم». پس این آیه دربارهاش نازل شد[۱۲۸]: ﴿وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَى عَلَى اللَّهِ كَذِبًا أَوْ قَالَ أُوحِيَ إِلَيَّ وَلَمْ يُوحَ إِلَيْهِ شَيْءٌ وَمَنْ قَالَ سَأُنْزِلُ مِثْلَ مَا أَنْزَلَ اللَّهُ وَلَوْ تَرَى إِذِ الظَّالِمُونَ فِي غَمَرَاتِ الْمَوْتِ وَالْمَلَائِكَةُ بَاسِطُو أَيْدِيهِمْ أَخْرِجُوا أَنْفُسَكُمُ الْيَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذَابَ الْهُونِ بِمَا كُنْتُمْ تَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ غَيْرَ الْحَقِّ وَكُنْتُمْ عَنْ آيَاتِهِ تَسْتَكْبِرُونَ﴾[۱۲۹].
پس از فتح مکه رسول خدا(ص) دستور قتل او را صادر کرد و فرمود: «هر جا او را یافتید بکشیدش هرچند که به پردههای خانه کعبه چسبیده باشد». اما عثمان او را پنهان کرد و پس از آنکه آبها از آسیاب افتاد او را همراه خود نزد رسول خدا(ص) آورد و برای وی امان خواست. پیامبر سکوت کرد و عثمان مجدداً برای وی طلب بخشش کرد. این کار تکرار شد تا آنکه پیامبر فرمود: «گذشتم، بروید». پس از رفتن آنان حضرت فرمود: «چرا وقتی من سکوت کردم کسی برنخاست او را بکشد؟ مگر به شما نگفتم او را بکشید؟» مردی گفت: «ای رسول خدا ای کاش اشاره میکردید من منتظر اشاره شما بودم». پیامبر فرمود: «پیامبران کسی را با اشاره نمیکشند»[۱۳۰]. بر سر کار گماردن اینگونه اشخاص و بیدادگری آنان بر مردم بود که فریادها را علیه عثمان بلند کرد و کار را به شورش همگانی کشاند. عثمان کسانی را مسئولیت داد که نه سابقهای داشتند و نه شایستگی. امیرمؤمنان(ع) درباره ابن ابی معیط و ابن ابی سرح و امثال آنان که بعدها در صف «قاسطین» به مصاف حق عثمان برآمدند فرمود: «لَيْسُوا بِأَصْحَابِ دِينٍ وَ لَا قُرْآنٍ إِنِّي أَعْرَفُ بِهِمْ مِنْكُمْ صَحِبْتُهُمْ أَطْفَالًا وَ صَحِبْتُهُمْ رِجَالًا فَكَانُوا شَرَّ أَطْفَالٍ وَ شَرَّ رِجَالٍ»[۱۳۱].
آنان نه اهل دیانتاند و نه به قرآن اعتقادی دارند. من آنان را بهتر از شما میشناسم. در دوران خردی و بزرگی با آنان مصاحب بودهام. در خردی و بزرگی بدترین مردمان بودند. ابن قتیبه مینویسد جمعی از یاران پیامبر گرد آمدند و نامهای نوشتند و در آن کارهایی را که عثمان خلاف سنت پیامبر و روش دو صحابیاش (ابوبکر و عمر) کرده بود برشمردند. از جمله اینکه مسئولیت امور و مقام استانداری و فرمانداری را یکپارچه به خویشاوندان و پسرعموهای امویاش سپرده است که همگی جوان و کمسنوسال بودند و نه مصاحبت پیامبر(ص) را درک کرده بودند و نه تجربه و لیاقتی داشتند[۱۳۲]. به روایت ابن سعد، عثمان پس از برکناری ولید از حکومت کوفه، سعید بن عاص را که جوانکی نازپرورده و عیاش و بیدادگر بود و هیچ سابقهای نداشت، بهجای وی منصوب کرد؛ و او از گرد راه نرسیده دست تطاول آغاز کرد و از همان نخستین روز حکومت کارهایی کرد که احساسات را بر ضد خود برانگیخت و دلها را به نگرانی انداخت و به مردم اتهام گردنکشی و دشمنی زد و آشکارا اظهار نمود که دهکدهها و کشتزارهای عراق، باغستانی است برای کودکان قریش. مردم از دست او به خلیفه شکایت کردند و او اعتنایی نکرد و گفت: «بهمحض اینکه یکی از شما ستمی از امیرش ببیند از ما میخواهد که او را برکنار کنیم؟!» پس سعید با خاطری جمع به کوفه بازگشت و به مردم زبان بسیار رسانید[۱۳۳].
سپردن حکومت بصره به عبدالله بن عامر بن کریز به صرف خویشاوندی با خلیفه از همین نمونهها بود. عبدالله پسردایی عثمان بود. جوانکی ناشایست و ناتوان و اسرافگر. ابن اعثم کوفی آورده است: «روز آدینه عبدالله بن عامر بن کریز خواست که خطبه گوید. بر منبر رفت. چون انبوهی مردمان بدید او را دهشت آمد و سخن بر وی بسته شد. مطلع خطبه برین منوال آغاز نهاد که الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ فِي سِتَّ سِنِينَ یعنی سپاس و ستایش مر خدای را جل جلاله که آسمانها و زمینها را به شش سال آفرید. مردی از بنی مازن برپای جست و گفت: أَصْلِحْ الْأَمِيرُ اگر لابد در خطبه خویشتن تقریر مدت آفرینش زمین و آسمان خواهی، باری بگوی که به شش روز آفرید[۱۳۴]. عبدالله شرم داشت و هیچ سخن دیگر نگفت و از منبر فرود آمد و دیگری را فرمود تا بر منبر برفت و خطبه گفت و پیشنمازی کرد و چون از نماز فارغ شد، مردی از قریش عبدالله را گفت: اگر خود تو بر منبر نشدی و هیچ سخن نگفتی چنانکه به آخر دیگری را خطبه گفتن فرمودی به اول فرمودی، اولی بود که چون خود بر منبر شدی و مردم بسیار دیدی سخن نتوانستی گفت. عبدالله گفت: راست میگویی، بعد از امروز هرگز دیگر مرا نبینی که بر منبر شوم»[۱۳۵]. اینگونه بود که عثمان با سپردن اداره امور به ناشایستگان، مردم را بر خود شورانید. ملاک او در سپردن مسئولیتها، تنها خویشاوندی و همسویی با او بود و نه رعایت اهلیتها. هر نظام و حکومتی اداره امور خود را به ناشایستگان بسپارد، در حقیقت سلامت و بقای خود را به باد فنا سپرده است. شیوه مدیریت عثمان چنان بود که حتی آنان که برای او بیعت گرفته بودند و او را بر سرکار آورده بودند، اظهار شگفتی و ندامت میکردند. ابن عبد ربه آورده است چون در دوره حکومت عثمان آن پیشامدها رخ داد و مردم زبان به سرزنش عثمان گشودند که خویشاوندان نوجوان و نالایق خود را بر اصحاب بزرگ پیامبر(ص) برتری داده و حکومت بخشیده است، به عبدالرحمن بن عوف گفتند: «این نتیجه کار تو و ثمره انتخاب تو برای امت پیامبر است». و عبدالرحمن پاسخ داد: «گمان نمیکردم که چنین کارهایی از او سر بزند»[۱۳۶]. اینگونه بود که عملکرد خلیفه، شیرازه امور را گسست و کردار ناشایستش کارش را تباه ساخت و عملش به زندگیاش خاتمه داد: «وَ أَجْهَزَ عَلَيْهِ عَمَلُهُ»[۱۳۷].
و چون امیرمؤمنان علی(ع) زمام امور را به دست گرفت، تلاشی همهجانبه را آغاز کرد تا در همه زمینهها به سیره نبوی بازگشت شود. از جمله، بازگشت به اصول مدیریت پیامبر. از همینرو در نخستین خطبه خود پس از پذیرش حکومت فرمود: «أَلَا وَ إِنَّ بَلِيَّتَكُمْ قَدْ عَادَتْ كَهَيْئَتِهَا يَوْمَ بَعَثَ اللَّهُ نَبِيَّهُ(ص) وَ الَّذِي بَعَثَهُ بِالْحَقِّ لَتُبَلْبَلُنَّ بَلْبَلَةً، وَ لَتُغَرْبَلُنَّ غَرْبَلَةً، وَ لَتُسَاطُنَّ سَوْطَ الْقِدْرِ حَتَّى يَعُودَ أَسْفَلُكُمْ أَعْلَاكُمْ، وَ أَعْلَاكُمْ أَسْفَلَكُمْ، وَ لَيَسْبِقَنَّ سَابِقُونَ كَانُوا قَصَّرُوا، وَ لَيُقَصِّرَنَّ سَبَّاقُونَ كَانُوا سَبَقُوا»[۱۳۸]. هشیار باشید که بلیه و آزمایش کنونی شما به وضع و سامان همان روزی برگشته است که خدا پیامبرش را برانگیخت تا آن اوضاع را دگرگون کند. به خدایی که او را بر اساس و اقتضای حق برانگیخت هر آینه سخت زیر و زبر و به شدت غربال خواهید شد، و بیگمان همچون مواد موجود در دیگ جوشان با کفگیر درهم خواهید گردید؛ تا آنان که بهناحق در طبقه پست قرار گرفتهاند به موضع حق والای خود بازگردند، و آنان که به ناحق امتیازاتی کسب کرده در طبقه بالا مستقر شدهاند بهجای پست خود جای گزینند، و باید پیشتازان ایمانی که بر اثر بیعدالتی و فرصتطلبی و کوتاهی در حقشان عقب ماندهاند حتماً پیشی گیرند، و بهناحق سبقت گیرندگانی که پیش افتاده بودند، بهجای مناسب خود در عقب باز پس روند![۱۳۹].[۱۴۰]
منابع
پانویس
- ↑ «خداوند به شما فرمان میدهد که امانتها را به صاحب آنها باز گردانید» سوره نساء، آیه ۵۸.
- ↑ «و (یاد کن) آنگاه را که پروردگار ابراهیم، او را با کلماتی آزمود و او آنها را به انجام رسانید؛ فرمود: من تو را پیشوای مردم میگمارم. (ابراهیم) گفت: و از فرزندانم (چه کس را)؟ فرمود: پیمان من به ستمکاران نمیرسد» سوره بقره، آیه ۱۲۴؛ و ر.ک: ابوجعفر محمد بن الحسن الطوسی، تلخیص الشافی، منشورات العزیزی، قم، ۱۳۹۴ ق. ج۲، صص۲۵۴-۲۵۵.
- ↑ المیزان فی تفسیر القرآن، ج۱، ص۲۶۸.
- ↑ سوره صافات، آیه ۱۰۱-۱۰۶. و خداوند فرمود: ﴿إِنَّ هَذَا لَهُوَ الْبَلَاءُ الْمُبِينُ﴾ «بیگمان این همان آزمایش آشکار بود».
- ↑ ﴿رَبَّنَا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوَادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنَا لِيُقِيمُوا الصَّلَاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ وَارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَرَاتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ﴾ «پروردگارا! من برخی از فرزندانم را در درّهای کشتناپذیر نزدیک خانه محترم تو جای دادم تا در آن نماز برپا دارند؛ پس دلهایی از مردم را خواهان آنان گردان و به آنها از میوهها روزی فرما باشد که سپاس گزارند» سوره ابراهیم، آیه ۳۷.
- ↑ ﴿وَأَعْتَزِلُكُمْ وَمَا تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَأَدْعُو رَبِّي عَسَى أَلَّا أَكُونَ بِدُعَاءِ رَبِّي شَقِيًّا﴾ «و از شما و آنچه به جای خداوند (به پرستش) میخوانید کناره میجویم و پروردگارم را میخوانم باشد که در خواندن پروردگارم رنجور نباشم» سوره مریم، آیه ۴۸.
- ↑ ﴿وَتَاللَّهِ لَأَكِيدَنَّ أَصْنَامَكُمْ بَعْدَ أَنْ تُوَلُّوا مُدْبِرِينَ * فَجَعَلَهُمْ جُذَاذًا إِلَّا كَبِيرًا لَهُمْ لَعَلَّهُمْ إِلَيْهِ يَرْجِعُونَ * قَالُوا مَنْ فَعَلَ هَذَا بِآلِهَتِنَا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِينَ * قَالُوا سَمِعْنَا فَتًى يَذْكُرُهُمْ يُقَالُ لَهُ إِبْرَاهِيمُ﴾ «و سوگند به خداوند تا سر بگردانید در کار بتهایتان چارهای خواهم کرد * آنگاه آنها را ریزریز کرد جز (بت) بزرگی که داشتند، باشد که آنان به سوی او باز آیند * گفتند: چه کسی با خدایان ما چنین کرده است؟ بیگمان او از ستمگران است * گفتند: شنیدیم جوانی که به او ابراهیم میگویند از آنان یاد میکرد» سوره انبیاء، آیه ۵۷-۶۰.
- ↑ ﴿قَالُوا حَرِّقُوهُ وَانْصُرُوا آلِهَتَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ فَاعِلِينَ﴾ «گفتند: اگر میخواهید کاری کنید، او را بسوزانید و خدایان خود را یاری کنید» سوره انبیاء، آیه ۶۸.
- ↑ ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، ج۱۴، ص۳۰۴.
- ↑ ر.ک: الصحیح من سیرة النبی الاعظم، ج۱، ص۱۱۰.
- ↑ ر.ک: محمد عطیة، الابراشی، عظمة الرسول(ص)، دار القلم، القاهرة، ۱۹۶۵ م. ص۳۹.
- ↑ سیرة ابن هشام، ج۱، ص۱۷۸؛ بخاری به اسناد خود از ابوهریره روایت کرده است که رسول خدا(ص) فرمود: «مَا بَعَثَ اللَّهُ نَبِيًّا إِلَّا رَعَى الْغَنَمَ. فَقَالَ أَصْحَابُهُ: وَ أَنْتَ؟ فَقَالَ: نَعَمْ، كُنْتُ أَرْعَاهَا عَلَى قَرَارِيطَ لِأَهْلِ مَكَّةَ». (خداوند پیامبری را مبعوث نکرد مگر آنکه چوپانی کرده بود. اصحاب گفتند: آیا شما نیز ای رسول خدا؟ فرمود: آری، من نیز برای اهل مکه در برابر چند قیراط چوپانی کردهام). صحیح البخاری، ج۳، ص۱۸۹؛ این روایت و مانند آن در بسیاری از کتابهای سیره و حدیث اهلسنت وارد شده است، مانند: الطبقات الکبری، ج۱، صص۱۲۵-۱۲۶؛ الوفاء بأحوال المصطفی، ج۱، ص۱۴۲؛ عیون الاثر، ج۱، ص۶۷؛ تاریخ الذهبی، ج۱، صص۵۴-۵۵؛ فتح الباری، ج۴، ص۵۵۶؛ السیرة الحلبیة، ج۱، صص۱۲۵-۱۲۶؛ احمد بن زینی دحلان، السیرة النبویة، بهامش السیرة الحلبیة، دار احیاءالتراث العربی، بیروت، ج۱، ص۹۸؛ البته سید جعفر مرتضی عاملی در صحت این اخبار تردید کرده مینویسد: «ما تردید فراوان داریم که حضرت برای غیر خاندان خودش چوپانی کرده باشد». و در این باره دلایلی ارائه کرده است. ر.ک: الصحیح من سیرة النبی الاعظم، ج۱، صص۱۰۸-۱۰۹.
- ↑ عللالشرائع، ص۳۲؛ بحارالانوار، ج۱۱، ص۶۵؛ سفینة البحار، ج۲، ص۵۶۵.
- ↑ «آیا به (سرگذشت) بزرگان بنی اسرائیل پس از موسی ننگریستهای که به پیامبری که داشتند گفتند: پادشاهی بر ما بگمار تا در راه خداوند کارزار کنیم. گفت: آیا گمان نمیکنید که اگر جنگ بر شما مقرّر شود، کارزار نکنید؟ گفتند: چرا در راه خداوند جنگ نکنیم در حالی که ما از سرزمینمان رانده و از فرزندانمان ماندهایم؛ اما چون بر آنان جنگ مقرر شد جز تنی چند رو گرداندند و خداوند به (احوال) ستمکاران داناست * و پیامبرشان به آنان گفت: خداوند طالوت را به پادشاهی شما گمارده است، گفتند: چگونه او را بر ما پادشاهی تواند بود با آنکه ما از او به پادشاهی سزاوارتریم و در دارایی (هم) به او گشایشی ندادهاند. گفت: خداوند او را بر شما برگزیده و بر گستره دانش و (نیروی) تن او افزوده است و خداوند پادشاهی خود را به هر که خواهد میدهد و خداوند نعمتگستری داناست» سوره بقره، آیه ۲۴۶-۲۴۷.
- ↑ سیره نبوی (منطق عملی)، دفتر دوم، سیره اجتماعی، چاپ اول، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، ۱۳۷۲ ش. صص۴۲۴-۴۲۵؛ و نیز ر.ک: کتاب مقدس، انجمن پخش کتب مقدسه، ۱۹۷۸ م. عهد عتیق، کتاب اول سموئیل، بابهای نهم و دهم، صص۴۳۲-۴۳۵؛ تفسیر الطبری، ج۲، صص۳۷۸-۳۸۰؛ تفسیر مجمعالبیان، ج۱، صص۳۵۰-۳۵۱؛ الجامع لاحکام القرآن، ج۳، صص۲۴۵-۲۴۶؛ الدر المنثور، ج۱، صص۳۱۳-۳۱۵؛ تفسیر منهج الصادقین، ج۲، صص۶۰-۶۱.
- ↑ «و هنگامی که نشانهای (از سوی خداوند) نزدشان آید میگویند ما هرگز ایمان نمیآوریم تا به ما نیز همانند آنچه به پیامبران خداوند داده شده است داده شود. خداوند داناتر است که رسالت خود را کجا قرار دهد» سوره انعام، آیه ۱۲۴.
- ↑ تفسیر مجمعالبیان، ج۲، ص۳۶۱.
- ↑ ر.ک: تفسیر منهج الصادقین، ج۳، ص۴۴۶-۴۴۷.
- ↑ امین الاسلام طبرسی در تفسیر مجمعالبیان، ج۳، ص۳، مینویسد: «مفسران و ناقلان اخبار اجماع کردهاند که چون برائت نازل شد، رسول خدا(ص) آن را به ابوبکر داد و سپس آن را از وی پس گرفت و به علی بن ابیطالب(ع) سپرد. سپس در تفصیل مطلب اختلاف کردهاند». در این باره ر.ک: المغازی، ج۳، ص۱۰۷۷؛ سیرة ابن هشام، ج۴، ص۲۰۳؛ الطبقات الکبری، ج۲، صص۱۶۸-۱۶۹؛ صحیح البخاری، ج۶، ص۴۰۴؛ تفسیر الطبری، ج۱۰، صص۴۶-۴۷؛ تفسیر العیاشی، ج۲، ص۷۴؛ تلخیص الشافی، ج۳، ص۱۵؛ تفسیر التبیان، ج۵، ص۱۶۹؛ تفسیر الکشاف، ج۲، ص۲۴۳؛ ابو المؤید الموفق بن احمد الحنفی المعروف باخطب خوارزم (الخوارزمی)، المناقب، قدم له الموسوی الخرسان، مکتبة نینوی الحدیثة، طهران، صص۱۰۰-۱۰۱؛ تفسیر روض الجنان، ج۲، ص۵۵۵؛ یحیی بن الحسن الاسدی الحلی المعروف بابن البطریق، عمدة عیون صحاح الاخبار فی مناقب امام الابرار، مؤسسة النشر الاسلامی، قم، ۱۴۰۷ ق. ۱۶۰-۱۶۶؛ التفسیر الکبیر، ج۱۵، ص۳۱۸؛ جامع الاصول، ج۹، ص۴۷۱؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۲۹۱؛ شمسالدین ابوالمظفر یوسف بن قزأو علی (سبط ابن الجوزی)، تذکرة الخواص، مؤسسة اهلالبیت، بیروت، ۱۴۰۱ ق. صص۴۲-۴۳؛ الجامع لاحکام القرآن، ج۸، صص۶۷-۶۸؛ ذخائر العقبی، ص۶۹؛ عیون الاثر، ج۲، ص۲۷۵؛ تاریخ الذهبی، ج۲، ص۶۶۴؛ تفسیر ابن کثیر، ج۳، صص۳۵۹-۳۶۰؛ سیرة ابن کثیر، ج۲، ص۲۶۹؛ الدر المنثور، ج۳، صص۲۰۹-۲۱۰؛ تفسیر الصافی، ج۱، ص۶۸۲؛ تفسیر البرهان، ج۱، ص۱۰۱؛ تفسیر روح المعانی، ج۱۰، صص۴۴-۴۵؛ ینابیع المودة، ج۱، ص۸۶؛ فتح القدیر، ج۲، ص۳۳۴؛ محمد رشید رضا، تفسیر المنار، الطبعة الثانیة، دارالمعرفة، بیروت، ج۱۰، ص۱۵۷.
- ↑ مسند احمد بن حنبل، ج۱، ص۲۳۱.
- ↑ ابو عبدالرحمن احمد بن شعیب النسائی، خصائص امیر المؤمنین علی بن أبی طالب کرم الله وجهه، دار مکتبة التربیة، بیروت، ۱۹۸۷ م. ص۲۷.
- ↑ ابو عبدالرحمن احمد بن شعیب النسائی، خصائص امیر المؤمنین علی بن أبی طالب کرم الله وجهه، دار مکتبة التربیة، بیروت، ۱۹۸۷ م. ص۲۷.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی، ج۳، ص ۲۰۱.
- ↑ «خداوند به شما فرمان میدهد که امانتها را به صاحب آنها باز گردانید و چون میان مردم داوری میکنید با دادگری داوری کنید» سوره نساء، آیه ۵۸.
- ↑ تفسیر الطبری، ج۵، ص۹۲؛ تفسیر التبیان، ج۳، ص۲۳۴؛ اسباب النزول، صص۱۰۴-۱۰۵؛ تفسیر الکشاف، ج۱، ص۵۲۳؛ تفسیر مجمعالبیان، ج۲، ص۶۳؛ ابو حیان محمد بن یوسف الاندلسی، تفسیر البحر المحیط، الطبعة الثانیة، دارالفکر، بیروت، ۱۴۰۳ ق. ج۳، صص۲۷۶-۲۷۷؛ التفسیر الکبیر، ج۱۰، ص۱۳۸؛ تفسیر ابن کثیر، ج۲، ص۳۲۱؛ الدر المنثور، ج۲، ص۱۷۴.
- ↑ حسینعلی منتظری، دراسات فی ولایة الفقیه و فقه الدولة الاسلامیة، الطبعة الأولی، المرکز العالمی للدراسات الاسلامیة، قم، ۱۴۰۸ ق. ج۱، صص۴۳۱-۴۳۳؛ و نیز ر.ک: السید محمدحسین الطباطبائی، المیزان فی تفسیر القرآن، دارالکتاب الاسلامی، قم، ۱۳۹۳ ق. ج۴، صص۳۷۸، ۳۸۵.
- ↑ مصنف ابن أبی شیبة، ج۷، ص۵۷۱؛ الدر المنثور، ج۲، ص۱۷۵.
- ↑ تفسیر الطبری، ج۵، ص۹۲؛ الدر المنثور، ج۲، ص۱۷۵.
- ↑ تفسیر الطبری، ج۵، ص۹۲ و نیز تفسیر التبیان، ج۲، ص۲۳۴؛ تفسیر مجمعالبیان، ج۲، ص۶۳؛ التفسیر الکبیر، ج۱۰، صص۱۳۸-۱۳۹؛ الجامع لاحکام القرآن، ج۵، صص۲۵۵-۲۵۶؛ الدر المنثور، ج۲، ص۱۷۵؛ تفسیر المنار، ج۵، صص۱۶۸-۱۶۹.
- ↑ تفسیر الطبری، ج۵، ص۹۲؛ الدر المنثور، ج۲، ص۱۷۵.
- ↑ تفسیر العیاشی، ج۱، ص۲۴۹؛ الکافی، ج۱، صص۲۷۶-۲۷۷؛ تفسیر فرات الکوفی، ص۱۰۷؛ من لا یحضره الفقیه، ج۳، ص۳؛ تهذیب الاحکام، ج۶، صص۲۲۳-۲۲۴؛ تفسیر الصافی، ج۱، صص۳۶۳-۳۶۴؛ تفسیر نور الثقلین، ج۱، صص۴۹۵-۴۹۶؛ تفسیر البرهان، ج۱، صص۳۷۹-۳۸۰.
- ↑ تفسیر المیزان، ج۴، ص۳۸۵.
- ↑ تفسیر الطبری، ج۵، ص۹۲.
- ↑ ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ ذَلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلًا﴾ «ای مؤمنان، از خداوند فرمان برید و از پیامبر و زمامدارانی که از شمایند فرمانبرداری کنید و اگر به خداوند و روز بازپسین ایمان دارید، چون در چیزی با هم به ستیز برخاستید آن را به خداوند و پیامبر بازبرید که این بهتر و بازگشت آن نیکوتر است» سوره نساء، آیه ۵۹.
- ↑ تفسیر المنار، ج۵، ص۱۶۸.
- ↑ تفسیر المنار، ج۵، ص۱۷۳.
- ↑ دعائم الاسلام، ج۲، ص۵۳۱؛ مستدرکالوسائل، ج۱۷، ص۳۵۵؛ نهجالسعادة، ج۵، ص۳۳.
- ↑ تحفالعقول، ص۱۹؛ مدینة البلاغة، ج۱، ص۵۲۰.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۵.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۲۶.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی، ج۳، ص ۲۰۸.
- ↑ در برخی منابع از جمله: عللالشرایع، ص۱۵؛ الارشاد، ص۱۵۲؛ شرح ابن أبی الحدید، ج۱، ص۱۵۰؛ منهاج البراعة الخوئی، ج۳، ص۳۶؛ «ابن أبی قحافة» آمده که اشاره به ابوبکر است. یعنی عبدالله بن عثمان بن عامر بن کعب بن سعد بن تیم بن مرة بن کعب بن لؤی القرشی التیمی. نامش «عبدالکعبه» بود و پیامبر آن را به «عبدالله» تغییر داد. بدو «عتیق» نیز گویند. ر.ک: الطبقات الکبری، ج۳، ص۱۶۹؛ ابومحمد عبدالله بن مسلم بن قتیبة الدینوری، المعارف، دارالکتب العلمیة، بیروت، ۱۴۰۷ ق. ص۹۸؛ حلیة الاولیاء، ج۱، ص۲۸؛ صفة الصفوة، ج۱، ص۲۳۵؛ اسد الغابة، ج۳، ص۲۰۵؛ الاصابة، ج۲، ص۳۳۳.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ۳.
- ↑ سید محمدمهدی جعفری، پرتوی از نهجالبلاغه، پژوهش و برگردان و ویراستاری، با استفاده از ترجمه سید محمود طالقانی، چاپ اول، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، ۱۳۷۲ ش. ج۱، ص۱۳۵.
- ↑ سید محمدمهدی جعفری، پرتوی از نهجالبلاغه، ج۱، صص۱۳۰-۱۳۱؛ و نی ز ر.ک: تلخیص الشافی، ج۲، ص۹۶.
- ↑ الاحتجاج، ج۱، صص۸۸-۸۷؛ منهاج البراعة الخوئی، ج۳، صص۳۹-۴۰.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ۱۷۳.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ۱۴۷.
- ↑ مشرفالدین مصلح بن عبدالله سعدی شیرازی، کلیات شیخ سعدی، به تصحیح محمدعلی فروغی، مؤسسه مطبوعاتی علمی، تهران، گلستان، ص۱۵۶.
- ↑ ابوعبدالله حسین بن احمد بن خالویه اهل همدان بود که به بغداد هجرت کرد و از محضر درس بزرگان آنجا از جمله ابن مجاهد، ابن انباری، ابن عمر زاهد، ابن درید و سیرافی بهره برد. آنگاه به شام رفت و در حلب وطن گزید و یکی از مردان برجسته و کمنظیر روزگار شد. آل حمدان او را اکرام میکردند و نزدش درس میخواندند ر.ک: ابومنصور عبدالملک بن محمد بن اسماعیل الثعالبی النیسابوری، یتیمة الدهر فی محاسن أهل العصر، شرح و تحقیق مفید محمد قمیحة، الطبعة الثانیة، دارالکتب العلمیة، بیروت، ۱۴۰۳ ق. ج۱، ص۱۳۶؛ معجم الادباء، ج۹، صص۲۰۰-۲۰۱؛ وفیات الاعیان، ج۲، ص۱۷۸؛ شهابالدین احمد بن علی ابن حجر العسقلانی، لسان المیزان، الطبعة الأولی، دارالفکر، بیروت، ۱۴۰۷ ق. ج۲، ص۳۲۹؛ مجالس المؤمنین، ج۱، صص۵۵۷-۵۵۸؛ عباس بن محمدرضا القمی، الکنی و الالقاب، مؤسسة الوفاء، بیروت، ۱۴۰۳ ق. ج۱، ص۲۷۴.
- ↑ یتیمة الدهر، ج۱، ص۱۳۷؛ معجم الادباء، ج۹، ص۲۰۵؛ وفیات الاعیان، ج۲، ص۱۷۹؛ مجالس المؤمنین، ج۱، ص۵۵۸؛ الکنی و الالقاب، ج۱، ص۲۷۵.
- ↑ نهجالبلاغه، کلام ۱۳۱.
- ↑ الکافی، ج۷، ص۴۰۶؛ من لا یحضره الفقیه، ج۳، ص۵؛ تهذیب الاحکام، ج۶، ص۲۱۷؛ وسائل الشیعة، ج۱۸، ص۷.
- ↑ وسائل الشیعة، ج۱۱، ص۴۲۵؛ همین خبر با مختصر اختلاف از پیامبر اکرم(ص) نقل شده است: علل الحدیث، ج۲، ص۱۳۸.
- ↑ الکافی، ج۵، ص۶۳؛ مشکاة الانوار، ص۲۴۵؛ وسائل الشیعة، ج۱۱، ص۴۲۴.
- ↑ «فراپایگی تنها از آن خداوند و پیامبر او و مؤمنان است» سوره منافقون، آیه ۸.
- ↑ وسائل الشیعة، ج۱۱، ص۴۲۴.
- ↑ تحفالعقول، ص۲۸۰؛ سفینة البحار، ج۲، ص۲۲۰.
- ↑ عباس بن محمدرضا قمی، فوائد الرضویة، انتشارات مرکزی ۱۳۲۷ ش. ج۲، ص۵۹۴.
- ↑ نهجالبلاغه، حکمت ۲۳۵.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۵۳.
- ↑ کلیات شیخ سعدی، گلستان، ص۱۴۳.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی، ج۳، ص ۲۱۴.
- ↑ الکافی، ج۱، ص۴۴.
- ↑ ابوجعفر محمد بن علی بن الحسین بن بابویه القمی (الصدوق)، الخصال، صحّحه و علّق علیه علیاکبر الغفاری مکتبة الصدوق، طهران، ۱۳۸۹ ق. ج۲، ص۴۳۴؛ بحارالانوار، ج۷۵، صص۶۷، ۹۸.
- ↑ ابوعبدالله محمد بن النعمان البغدادی الملقب بالمفید، الاختصاص، صحّحه و علّق علیه علیاکبر الغفاری، منشورات جماعة المدرسین، قم، ص۲۵۱.
- ↑ المحاسن، ج۱، ص۹۳؛ ابوجعفر محمد بن علی بن الحسین بن بابویه القمی (الصدوق)، ثواب الاعمال و عقاب الاعمال، صحّحه و علّق علیه علیاکبر الغفاری، مکتبة الصدوق، تهران و کتابفروشی کتبی نجفی، قم، ۱۳۹۱ ق. ص۲۴۶ «إلی سفال» آمده است.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی، ج۳، ص ۲۲۳.
- ↑ صحیح مسلم، ج۱۲، ص۲۵۷؛ صحیح البخاری، ج۹، ص۷۰۴ با اختلاف؛ محمد بن خلف بن حیان المعروف بوکیع، اخبار القضاة عالم الکتب، بیروت، ج۱، صص۶۵-۶۷ با اختلاف.
- ↑ العقد الفرید، ج۱، ص۳۵.
- ↑ اخبار القضاة، ج۱، ص۶۷.
- ↑ سنن أبی داود، ج۲، ص۲۶۹.
- ↑ ابومحمد عبدالله بن مسلم بن قتیبة الدینوری، الامامة و السیاسة، مکتبة الحلبی، القاهرة، ۱۳۸۸ ق، ج۱، صص۵۱-۵۲.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۵۳.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی، ج۳، ص ۲۲۴.
- ↑ السنن الکبری، ج۱۰، ص۱۱۸؛ کنز العمال، ج۶، ص۷۹. این حقیقت بدین صورت نیز وارد شده است: «مَنْ وَلَّى أَحَداً مِنَ الْمُسْلِمِينَ وَ هُوَ يَعْلَمُ أَنَّ فِيهِمْ مَنْ هُوَ أَوْلَى بِذَلِكَ وَ أَعْلَمُ بِكِتَابِ اللَّهِ وَ سُنَّةِ نَبِيِّهِ فَقَدْ خَانَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ». (هر که فردی از مسلمانان را سرپرستی دهد و بداند که در میان ایشان شایستهتر از او و عالمتر از او به کتاب خدا و سنت پیامبرش هست به خدا و پیامبرش خیانت کرده است). اخبار القضاة، ج۱، ص۶۸.
- ↑ کنز العمال، ج۶، ص۱۹.
- ↑ مستدرک الحاکم، ج۴، صص۹۲-۹۳.
- ↑ سلیم بن قیس الهلالی العامری الکوفی، کتاب سلیم بن قیس الکوفی (کتاب السقیفة)، دارالفنون للطباعة و النشر و التوزیع، بیروت، ۱۴۰۰ ق. ص۱۴۸.
- ↑ امالی الطوسی، ج۲، ص۱۷۲.
- ↑ «ابوالقاسم عیص بن قاسم بن ثابت کوفی» از راویان مورد اعتماد و ثقه که از امام صادق و امام کاظم(ع) روایت کرده است. ر.ک: ابو العباس احمد بن علی بن العباس النجاشی، فهرست أسماء مصنفی الشیعة المعروف برجال النجاشی مکتبة الداوری، قم، ۱۳۹۷ ق. ص۲۱۴؛ ابوجعفر احمد بن أبی عبدالله البرقی، کتاب الرجال، تصحیح السید کاظم الموسوی المیاموی، انتشارات دانشگاه تهران، ۱۳۴۲ ش. ص۴۱؛ رجال الکشی، ص۳۶۲؛ ابوجعفر محمد بن الحسن الطوسی، الفهرست، به کوشش محمود رامیار، دانشگاه مشهد، ۱۳۵۱ ش. ص۲۵۰؛ معجم رجال الحدیث، ج۱۳، ص۲۱۵.
- ↑ الکافی، ج۸، ص۲۶۴؛ وسائل الشیعة، ج۱۱، ص۳۵.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی، ج۳، ص ۲۲۷.
- ↑ غررالحکم، ج۲، ص۳۷۶.
- ↑ منهاج البراعة الخوئی، ج۱۱، ص۱۴۴.
- ↑ ابوعبدالله محمد بن عبدالله بن أبی بکر القضاعی المعروف بابن الأبار، الحلة السیراء، حقّقه و علّق حواشیه حسین مؤنس، الطبعة الثانیة، دار المعارف، القاهرة، ۱۹۸۵ م. ج۱، صص۲۹۵-۲۹۴. درباره احوال «ابن معز فاطمی» و اشعار او ر.ک: یتیمة الدهر، ج۱، صص۵۲۴-۵۳۴؛ ابوالفرج عبدالرحمن بن علی ابن الجوزی، المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، دراسة و تحقیق محمد عبدالقادر عطا، مصطفی عبدالقادر عطا، راجعه و صحّحه نعیم زرزور، الطبعة الأولی، دارالکتب العلمیة، بیروت، ۱۴۱۲ ق، ج۱۴، صص۲۶۲-۲۶۴؛ وفیات الأعیان، ج۱، صص۳۰۱-۳۰۳.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی، ج۳، ص ۲۳۰.
- ↑ ر.ک: سیره نبوی (منطق عملی)، دفتر دوم سیره اجتماعی، صص۴۲۵-۴۲۷.
- ↑ سریّه موته در اوایل سال هشتم هجری روی داد. در این زمان رسول خدا(ص) با توجه به امنیت نسبی که پس از صلح حدیبیه در سال هفتم در بیشتر نقاط حجاز به وجود آمده بود متوجه شمال شد. پس از دعوت رسمی امپراتور روم و امیر غسّانی - دستنشانده عرب وی در شمال - اینک پیامبر قصد آن داشت که اسلام را بهطورجدی در شمال اشاعه دهد. از این رو حارث ابن عمیر ازدی را به سفارت نزد شرحبیل بن عمرو غسانی پادشاه بصری فرستاد، اما وی بر خلاف سنتهای مرسوم و پذیرفته شده، وی را کشت و پیامبر بیدرنگ دستبهکار شد و تصمیم گرفت نیروی اسلام را بدان سوی روانه کند. در جمادیالاولی سه هزار نفر را به جنگ شمال بسیج کرد و بنابر نظر عموم مورخان زید بن حارثه را فرمانده جنگ کرد و گفت اگر زید کشته شد جعفر بن ابیطالب فرمانده باشد و اگر جعفر کشته شد، عبدالله بن رواحه فرماندهی را به دست گیرد و اگر عبدالله نیز کشته شد، هر که را سپاه برگزید فرماندهی را به عهده گیرد. سپاه اسلام با چنین فرماندهانی به شام رسید و در معان منزل کرد در آنجا خبر یافتند که امپراتور روم شرقی با صدهزار سپاه رومی در مآب از سرزمین بلقاء فرود آمده است و نیز قبایل لخم، جذام، وائل، بکر، یقین (قین یا بلقین)، بهراء، بلّی که از مستعربه بودند صدهزار نیرو به سرکردگی مالک بن زافله به یاری رومیان فرستادهاند. سپاه اسلام دو شبانهروز در معان ماند تا تصمیم بگیرند که چه کنند. از برابر دشمن بگریزند و تن به ذلت و خواری دهند و زمینه نفوذ و تهاجم دشمن را فراهم کنند یا از مرگ نهراسند و بر دشمن بتازند و خدا و رسولش را خشنود کنند و به دشمن نشان دهند که چهسان میاندیشند و چگونه به استقبال مرگ میروند. عبدالله بن رواحه - مرد شعر و شمشیر - سپاه را دلیر ساخت و گفت: يَا قَوْمِ، وَ اللهِ إِنَّ الَّتِي تَكْرَهُونَ لِلَّتِي خَرَجْتُمْ تَطْلُبُونَ الشَّهَادَةَ، وَ مَا نُقَاتِلُ النَّاسَ بِعَدَدٍ وَ لَا قُوَّةٍ وَ لَا كَثْرَةٍ، وَ لَا نُقَاتِلُهُمْ إِلَّا بِهَذَا الدِّينِ الَّذِي أَكْرَمَنَا اللهُ بِهِ، فَانْطَلِقُوا فَإِنَّمَا هِيَ إِحْدَى الْحُسْنَيَيْنِ إِمَّا ظُهُور وَ إِمَّا شَهَادَة. (ای قوم! آنچه را که اکنون بد میشمارید، همان است که در جستجوی آن بیرون آمدهاید و آن شهادت در راه خداست. ما به اتکای شماره و نیرو و فزونی سپاه با دشمن نمیجنگیم، بلکه به نیروی این دینی میجنگیم که خداوند ما را بدان گرامی داشته است. پیش روید که یکی از دو نیکوترین در پیش است: پیروزی یا شهادت). سخن عبدالله چنان روح حماسه در آنان دمید که بیدرنگ به پیکار برخاستند. در قریهای به نام موته موضع گرفتند و صفآرایی کردند. پیکاری سخت نابرابر درگرفت. مسلمانان در جستجوی یکی از دو نیکوترین قهرمانیهای شگفتانگیز کردند و هر سه فرمانده پس از نبردهایی قهرمانانه و حماسی به شهادت رسیدند. آنگاه خالد بن ولید را به فرماندهی برگزیدند. وی در انتظار شب به برخوردهای محتاطانهای دست زد و پس از توقف نبرد، گروه بسیاری از سپاه را به عقب فرستاد و دستور داد که سحرگاه بعد در صفی طولانی با هیاهوی بسیار بهطرف لشکرگاه پیش آیند. روز بعد، به دنبال این نیرنگ نظامی، رومیان یقین کردند که نیروی عظیمی برای کمک از مدینه رسیده است و چون رزمیدن این نیروی اندک را دیده بودند در جنگ تردید کردند و به حمله نپرداختند تا مسلمانان حمله کنند؛ و چون مسلمانان حمله نکردند عملاً جنگ به متارکه کشید و خالد کمتر از سه هزار نفر را بهسلامت به مدینه بازگرداند. ر.ک: المغازی، ج۲، صص۷۵۵-۷۶۵؛ سیرة ابن هشام، ج۳، صص۴۲۷-۴۳۸؛ الطبقات الکبری، ج۲، صص۱۲۸-۱۳۰؛ تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۶۵؛ تاریخ الطبری، ج۳، صص۳۶-۴۱؛ سیرة ابن حبان، صص۳۱۷-۳۱۹؛ جوامع السیرة، ص۱۷۴-۱۷۶؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، صص۲۳۳-۲۳۸؛ عیون الأثر، ج۲، صص۱۶۵-۱۶۷؛ سیرة ابن کثیر، ج۲، صص۱۳۱-۱۴۰. البته بر خلاف نظر غالب مورخان، نظر شیعه بر این است که فرمانده اول سریّه موته جعفر بن ابیطالب بوده است. چند دلیل مؤید این نظر است: الف. جعفر بن ابیطالب بهمراتب شایستگی بیشتری از زید بن حارثه داشت. او از نظر اخلاق و روحیات و نیز قیافه و اندام بسیار شبیه پیامبر بود. چنانکه نوشتهاند: «در صورت و سیرت شبیهترین مردم به رسول خدا(ص) بود». او واجد کمالات و تواناییهای بینظیر بود. وی پس از علی(ع) به فاصله کوتاهی اسلام آورده بود و رهبر مهاجران حبشه بود. پیامبر او را «ابوالمساکین» (پدر مسکینان) مینامید. در هجرت به حبشه نزد نجاشی بماند تا هنگامی که خیبر گشوده شد به نزد پیامبر بازگشت. پیامبر به دیدار او رفت و او را در آغوش گرفت و بر وسط دو چشمش بوسه زد. پیامبر با خبر بازگشت جعفر چنان مسرور شده بود که فرموده بود: «نمیدانم به کدامین شادترم: به رسیدن جعفر یا گشودن خیبر». روایات در فضیلت جعفر بسیار است. از رسول خدا(ص) روایت شده است که فرمود: «خُلِقَ النَّاسُ مِنْ أَشْجَارٍ شَتَّى، وَ خُلِقْتُ أَنَا وَ جَعْفَرٌ مِنْ شَجَرَةٍ وَاحِدَةٍ». (مردم از درختهای مختلف آفریده شدهاند و من و جعفر از یک درخت آفریده شدهایم). و نیز بدو فرمود: «وَ أَمَّا أَنْتَ يَا جَعْفَرُ فَأَشْبَهْتَ خَلْقِي وَ خُلُقِي». (ای جعفر بدان که تو در خلقت و اخلاق شبیه منی). ر.ک: الطبقات الکبری، ج۴، صص۳۴-۴۱؛ حلیة الأولیاء، ج۱، صص۱۱۴-۱۱۸؛ صفة الصفوة، ج۱، صص۵۱۱-۵۱۹؛ فضل الله بن علی الحسینی الراوندی، نوادر الراوندی، مؤسسة البلاغ بیروت صص۳۱-۳۲؛ اسد الغابة، ج۱، صص۳۴۱-۳۴۴؛ مختصر تاریخ دمشق، ج۶، صص۶۲-۷۴؛ الإصابة، ج۱، صص۲۳۹-۲۴۰. ب. آنچه برخی مورخان آوردهاند که جعفر بن ابیطالب فرمانده اول سریّه موته بود. ر.ک: الطبقات الکبری، ج۲، ص۱۳۰؛ تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۶۵؛ تهذیب التهذیب، ج۲، ص۸۳. ج. اشعاری که شعرای توانای اسلام در همان روزها در سوک فرماندهان پیکار موته سرودهاند و بهوضوح حاکی از آن است که جعفر بن ابیطالب فرمانده اول این پیکار بوده است. حسان بن ثابت، شاعر رسول خدا(ص)، پس از رسیدن گزارش شهادت فرماندهان پیکار موته قصیدهای سرود و در آن چنین گفت: فَلَا يُبْعِدَنَّ اللهُ قَتْلَى تَتَابَعُوا *** بِمُؤْتَةَ مِنْهُمْ ذُو الْجِنَاحَيْنِ جَعْفَرُ وَ زَيْدٌ وَ عَبْدُ اللهِ، حِينَ تَتَابَعُوا *** جَمِيعًا وَ أَسْبَابُ الْمَنِيَّةِ تَخْطِرُ غَدَاةَ مَضَوْا بِالْمُؤْمِنِينَ يَقُودُهُمْ *** إِلَى الْمَوْتِ مَيْمُونُ النَّقِيبَةِ أَزْهَرُ أَغَرُّ كَضَوْءِ الْبَدْرِ مِنْ آلِ هَاشِمٍ *** أَبِيِّ إِذَا سِيمَ الظُّلَامَةَ مِجْسَرُ ر.ک: سیرة ابن هشام، ج۳، ص۴۴۱؛ مختصر تاریخ دمشق، ج۶، ص۷۰؛ معجم البلدان، ج۵، ص۲۲۰؛ شرح ابن أبی الحدید، ج۱۵، ص۶۲؛ سیرة ابن کثیر، ج۲، ص۱۵۱؛ الإصابة، ج۱، ص۲۴۰؛ دیوان حسان بن ثابت الأنصاری، ج۱، ص۹۸. و نیز کعب بن مالک انصاری در رثای شهدای موته سرود که در آن تصریح دارد که نخستین فرمانده این سریّه جعفر بوده است و اینکه خود او شاهد آن بوده است که پیامبر او را فرمانده اول قرارداد و پرچم او نخستین پرچم و چه نیکو پرچمی بوده است: صَبَرُوا بِمُؤْتَةَ لِلْإِلهِ نُفُوسَهُمْ *** حَذَرَ الرَّدَى وَ مَخَافَةً أَنْ يَنْكُلُوا فَمَضَوْا أَمَامَ الْمُسْلِمِينَ كَأَنَّهُمْ *** فُنُقٌ عَلَيْهِنَّ الْحَدِيدُ الْمُرْفَلُ إِذْ يَهْتَدُونَ بِجَعْفَرٍ وَ لِوَائِهِ *** قُدَّامَ أَوَّلِهِمْ فَنِعْمَ الْأَوَّلُ ر.ک: سیرة ابن هشام، ج۳، صص۴۴۳-۴۴۴؛ مقاتل الطالبیین، ص۳۳؛ شرح ابن أبی الحدید، ج۱۵، ص۶۳؛ سیرة ابن کثیر، ج۲، ص۱۵۱. د. روایاتی که از اهلبیت عصمت و طهارت وارد شده است که جعفر بن ابیطالب فرمانده اول این پیکار بوده است. از جمله روایت ابان بن عثمان از امام صادق(ع) است که فرمود: «پیامبر ابتدا جعفر بن ابیطالب را به فرماندهی لشکر برگزید و فرمود اگر او به شهادت رسید زید فرماندهی را به عهده گیرد و اگر او به شهادت رسید عبدالله بن رواحه فرمانده لشکر باشد». ر.ک: إعلام الوری ص۱۱۰؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج۱، ص۲۰۵؛ بحار الأنوار، ج۲۱، ص۵۵. با وجود این دلایل و دلایل دیگری که نشاندهنده آن است که جعفر بن ابیطالب فرمانده نخست سریّه موته بوده است، این امر مورد بیمهری مورخان قرار گرفته و از کنار آن گذشتهاند. شاید این بیمهری دلیلی جز آن نداشته باشد که جعفر، برادر علی(ع) است. برادر پیشوای مستحقّان محروم و سرور مظلومان تاریخ و جعفر نیز از آن محرومیت و مظلومیت بیبهره نمانده است. و خداوند آگاه به همه امور است. در این باره ر.ک: السید جعفر مرتضی العاملی، دراسات و بحوث فی التاریخ و الإسلام، مؤسسة النشر الإسلامی، قم، ۱۴۰۹ ق، ج۱، ص۲۴۳.
- ↑ سیرة ابن هشام، ج۴، ص۳۲۸؛ انساب الأشراف، ج۱، ص۴۷۴؛ و نیز ر.ک: المغازی، ج۳، ص۱۱۱۸؛ الطبقات الکبری، ج۲، ص۱۹۰؛ تاریخ الطبری، ج۳، ص۱۸۶؛ عبدالرحمن بن عبدالله بن احمد بن ابی الحسن الخثعمی السهیلی، الروض الأنف فی شرح السیرة النبویة لابن هشام، تحقیق و تعلیق و شرح عبدالرحمن الوکیل دارالکتب الحدیثة، القاهرة، ج۷، ص۵۱۲؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۳۱۷؛ عیون الأثر، ج۲، صص۳۵۲-۳۵۳؛ سیرة ابن کثیر، ج۲، ص۴۵۷.
- ↑ اسد الغابة، ج۳، ص۷۱۱؛ تهذیب التهذیب، ج۸، ص۱۸؛ عبد الحی الکتانی، التراتیب الإداریة (نظام الحکومة النبویة)، دارالکتاب العربی، بیروت، ج۱، ص۱۶۸؛ و نیز ر.ک: الجرح و التعدیل، ج۶، صص۲۲۴-۲۲۵؛ مختصر تاریخ مدینة دمشق، ج۱۹، صص۱۹۵-۱۹۶.
- ↑ سیرة ابن هشام، ج۴، صص۶۹ و ۱۴۸-۱۴۹؛ تاریخ الطبری، ج۳، صص۷۳ و ۹۴-۹۵؛ جوامع السیرة، ص۱۹۸؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، صص۲۶۲ و ۲۷۲؛ عیون الأثر، ج۲، ص۲۱۵؛ شفاء الغرام، ج۲، ص۲۵۱.
- ↑ سیرة ابن هشام، ج۴، صص۶۹ و ۱۴۸-۱۴۹؛ تاریخ الطبری، ج۳، صص۷۳ و ۹۴-۹۵؛ جوامع السیرة، ص۱۹۸؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، صص۲۶۲ و ۲۷۲؛ عیون الأثر، ج۲، ص۲۱۵؛ شفاء الغرام، ج۲، ص۲۵۱.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی، ج۳، ص ۲۳۱.
- ↑ معجم البلدان، ج۲، ص۴۰۹؛ لغتنامه دهخدا، ذیل واژه «خیبر».
- ↑ ر.ک: محمدابراهیم آیتی، تاریخ پیامبر اسلام، تجدیدنظر و اضافات از ابوالقاسم گرجی، چاپ اول، انتشارات دانشگاه تهران ۱۳۵۹ ش. صص۴۶۷-۴۶۸.
- ↑ ر.ک: حسن إبراهیم حسن، تاریخ الإسلام السیاسی و الدینی و الثقافی و الاجتماعی، الطبعة السابعة، مکتبة النهضة المصریة القاهرة، ۱۹۶۴ م. ج۱، صص۱۳۱-۱۳۵؛ الصحیح من سیرة النبی الأعظم، ج۴، صص۱۱۹-۱۲۷.
- ↑ ر.ک: اسلامشناسی، ص۲۵۴.
- ↑ سیرة ابن هشام، ج۳، صص۳۸۰-۳۸۱.
- ↑ الارشاد، ص۶۶.
- ↑ تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۵۶؛ این خبر را با قدری اختلاف اکثر مورخان و مفسران و اهل حدیث نقل کردهاند: «لَأُعْطِيَنَّ (لَأَدْفَعَنَّ) الرَّايَةَ (اللِّوَاءَ) غَدًا رَجُلًا يُحِبُّ اللهَ وَ رَسُولَهُ وَ يُحِبُّهُ اللهُ وَ رَسُولُهُ يَفْتَحُ اللهُ عَلَى يَدَيْهِ لَيْسَ بِفَرَّارٍ». ر.ک: المغازی، ج۲، ص۶۵۳؛ سیرة ابن هشام، ج۳، ص۳۸۶؛ الطبقات الکبری، ج۲، ص۱۱۰؛ مصنف ابن أبی شیبة، ج۷، ص۵۰۰؛ صحیح البخاری، ج۵، صص۸۰ و ۲۴۵-۲۴۶؛ صحیح مسلم، ج۱۲، ص۱۸۵؛ ج۱۵، صص۱۷۶-۱۷۹؛ سنن الترمذی، ج۵، ص۵۹۶؛ تاریخ الطبری، ج۳، ص۱۲؛ سیرة ابن حبان، ص۳۵۲؛ مستدرک الحاکم، ج۳، ص۳۸؛ علی بن احمد بن سعید بن حزم الاندلسی، الفصل فی الملل و الأهواء و النحل، تحقیق محمد إبراهیم نصر و عبدالرحمن عمیره، دار الجیل، بیروت، ج۴، ص۲۲۴؛ سنن البیهقی، ج۶، ص۳۶۲؛ ج۹، صص۱۰۷ و ۱۳۱؛ الاستیعاب، ج۳، ص۳۶؛ إعلام الوری، ص۱۰۷، ۲۵۳-۲۵۴؛ تفسیر مجمعالبیان، ج۵، ص۱۲۰؛ مناقب الخوارزمی، صص۱۰۳، ۱۰۵؛ العمدة، صص۱۳۹-۱۶۰؛ اسد الغابة، ج۳، ص۶۰۱، ۶۰۵؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۲۱۹؛ تذکرة الخواص، صص۳۳-۳۲؛ ذخائر العقبی، ص۷۳؛ مختصر تاریخ دمشق، ج۵، ص۱۸۰؛ ج۱۷، صص۳۳۳-۳۲۶؛ نهایة الأرب، ج۱۷، ص۲۵۲؛ عیون الأثر، ج۲، ص۱۳۸؛ تاریخ الذهبی، ج۲، ص۴۰۷؛ زاد المعاد فی هدی خیر العباد، ج۲، ص۱۳۴؛ تاجالدین ابو نصر عبد الوهاب بن علی بن عبدالکافی السبکی، طبقات الشافعیة الکبری تحقیق عبد الفتاح محمد الحلو، محمود محمد الطناحی، دار إحیاء الکتب العربیة، القاهرة، ج۱، صص۲۵۴-۲۵۶؛ البدایة و النهایة، ج۴، صص۲۱۱-۲۱۴؛ سیرة ابن کثیر، ج۲، صص۷۶-۸۰؛ الشریف علی بن محمد الجرجانی، شرح المواقف للقاضی عضد الدین عبدالرحمن الإیجی، الطبعة الأولی، مطبعة السعادة، القاهرة، ۱۳۲۵ ق. ج۸، ص۳۶۹؛ علی بن محمد بن احمد المالکی الشهیر بابن الصباغ، الفصول المهمة فی معرفة أحوال الأئمة(ع)، منشورات الأعلمی، طهران، ص۲۷؛ الإصابة، ج۲، ص۵۰۲؛ السیرة الحلبیة، ج۳، صص۳۵-۳۷؛ ینابیع المودة، ج۱، صص۴۶-۴۷؛ سیرة ابن زینی دحلان، ج۲، صص۱۹۹-۲۰۱.
- ↑ تاریخ الطبری، ج۳، صص۱۲-۱۳؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، صص۲۱۸-۲۲۰.
- ↑ سیرة ابن هشام، ج۳، ص۳۸۷؛ تاریخ الطبری، ج۳، ص۱۳؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۲۲۵؛ عیون الأثر، ج۲، ص۱۳۹؛ البدایة و النهایة، ج۴، ص۲۱۶؛ سیرة ابن کثیر، ج۲، ص۸۱.
- ↑ الارشاد، ص۶۷.
- ↑ الخصال، ج۲، ص۳۶۹.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی، ج۳، ص ۲۳۶.
- ↑ المغازی، ج۳، صص۹۸۹-۱۰۰۵؛ سیرة ابن هشام، ج۴، صص۱۶۹-۱۷۳؛ الطبقات الکبری، ج۲، صص۱۶۸-۱۶۷؛ صحیح البخاری، ج۶، صص۳۰۹-۳۱۵؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۳۶۸؛ تاریخ الطبری، ج۳، صص۱۰۱-۱۰۳؛ سیرة ابن حبان، صص۳۶۶-۳۶۷؛ جوامع السیرة، صص۱۹۹-۲۰۰؛ دلائل النبوة البیهقی، ج۵، صص۲۱۲-۲۱۹؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، صص۲۷۶-۲۷۸؛ نهایة الارب، ج۱۷، صص۳۵۲-۳۵۴؛ عیون الاثر، ج۲، صص۲۵۳-۲۵۴؛ تاریخ الذهبی، ج۲، صص۶۲۷-۶۳۱؛ البدایة و النهایة، ج۵، صص۵-۱۰؛ سیرة ابن کثیر، ج۲، صص۲۶۶-۲۷۰.
- ↑ الارشاد، ص۸۲؛ إعلام الوری، ص۱۲۹
- ↑ سیرة ابن هشام، ج۴، ص۱۷۴؛ تاریخ الطبری، ج۳، ص۱۵۴؛ سیرة ابن حبان، ص۳۶۷؛ دلائل النبوة البیهقی، ج۵، ص۲۲۰؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۲۷۸؛ عیون الاثر، ج۲، ص۲۵۵؛ تاریخ الذهبی، ج۲، ص۶۳۱؛ البدایة والنهایة، ج۵، ص۱۱؛ سیرة ابن کثیر، ج۲، ص۲۷۵.
- ↑ الارشاد، ص۸۳.
- ↑ سیرة ابن هشام، ج۴، ص۱۷۴؛ مصنف ابن أبی شیبة، ج۷، ص۴۹۸؛ ابوجعفر محمد بن عبدالله الاسکافی، المعیار و الموازنة، تحقیق محمدباقر المحمودی، بیروت ۱۴۰۲ ق. ص۲۱۹؛ صحیح البخاری، ۶، ص۳۰۹؛ صحیح مسلم، ج۱۵، صص۱۷۴-۱۷۶؛ سنن الترمذی، ج۵، ص۵۹۶؛ تاریخ الطبری، ج۳، ص۱۰۴؛ سیرة ابن حبان، ص۳۶۷؛ الارشاد، ص۸۳؛ الفصل فی الملل و الاهواء و النحل، ج۴، ص۲۲۴؛ دلائل النبوة البیهقی، ج۵، ص۲۲۰؛ الاستیعاب، ج۳، ص۳۴؛ ابومحمد عبدالرحمن بن احمد بن الحسین الخزاعی النیسابوری، کتاب الاربعین عن الاربعین، تحقیق محمدباقر المحمودی، الطبعة الأولی، مؤسسة الطباعة و النشر وزارة الثقافة و الارشاد الاسلامی، ۱۴۱۴ ق. ص۴۹؛ مناقب الخوارزمی، ص۶۰؛ صفة الصفوة، ج۱، ص۳۱۲؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۲۷۸؛ اسد الغابة، ج۳، ص۶۰۳؛ ذخائر العقبی، ص۶۳؛ مختصر تاریخ دمشق، ج۱۷، صص۳۴۳-۳۴۸؛ عیون الاثر، ج۲، ص۲۵۵؛ تاریخ الذهبی، ج۲، ص۶۳۲؛ البدایة و النهایة، ج۵، ص۱۱؛ سیرة ابن کثیر، ج۲، ص۲۷۰؛ الاصابة، ج۲، ص۵۰۱؛ ینابیع المودة، ج۱، ص۴۷.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی، ج۳، ص ۲۴۰.
- ↑ «ابومحمد سعید بن مسیب بن حزن» یکی از فقهای هفتگانه مدینه و بزرگان تابعین و طراز اول این گروه است. وی محدث و فقیه و زاهد و عابد و پرهیزگار بود. از «زهری» و «مکحول» پرسیدند که فقیهترین عالمی که دیدهاید کیست؟ پاسخ دادند سعید بن مسیب فقیهترین کسی است که دیدهایم. در سال دوم خلافت عمر به دنیا آمد و در دهه نود هجری درگذشت. سعید بن مسیب نزد رجالیون اهلسنت دارای وثاقت و علم و ضبط است. درباره احوال او و اختلاف آرا درباره تشیع وی ر.ک: الطبقات الکبری، ج۵، صص۱۱۹-۱۴۳؛ الجرح و التعدیل، ج۴، صص۵۹-۶۱؛ رجال البرقی، ص۱۷۱؛ حلیة الاولیاء، ج۲، صص۱۶۱-۱۷۵؛ رجال الکشی، صص۹-۱۰ و ۱۱۵-۱۱۹؛ وفیات الاعیان، ج۲، صص۳۷۵-۳۷۸؛ صفة الصفوة، ج۲، صص۷۹-۸۲؛ تهذیب التهذیب، ج۴، صص۷۴-۷۷؛ محمدباقر الخوانساری، روضات الجنات فی احوال العلماء و السادات، الطبعة الأولی الدار الاسلامیة، بیروت، ۱۴۱۱ ق. ج۴، صص۴۲-۴۷؛ تنقیح المقال، ج۲، صص۳۰-۳۱؛ معجم رجال الحدیث، ج۸، صص۱۳۲-۱۳۹.
- ↑ ابوالحسن احمد بن یحیی البلاذری، انساب الاشراف، ج۵، تصحیح ماکس شلوسینگر، الطبعة الأولی، مکتبة المثنی بغداد ۱۹۳۸ م. ص۲۶؛ و نیز ر.ک: تلخیص الشافی، ج۴، ص۵۵؛ ابوالقاسم علی بن الحسن المعروف بابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ترجمة عثمان بن عفان، تحقیق سکینة الشهابی، مطبوعات مجمع اللغة العربیة، دمشق ۱۹۸۴ م. ص۲۴۵؛ جمالالدین الحسن بن یوسف المطهر (العلامة الحلی)، نهج الحق وکشف الصدق، علّق علیه عینالله الحسنی الارموی، الطبعة الرابعة، دار الهجرة، قم، ۱۴۱۴ ق. ص۲۹۰؛ جلال الدین عبدالرحمن بن ابی بکر السیوطی، تاریخ الخلفاء، حقّقه و قدّم له و خرج آیاته قاسم الشماعی الرفاعی، محمد العثمانی، الطبعة الأولی، دار القلم، بیروت، ۱۴۰۶ ق. ص۱۷۵.
- ↑ شرح ابن ابی الحدید، ج۹، ص۵۳؛ و نیز ر.ک: ابومحمد احمد بن أعثم الکوفی، الفتوح، دار الندوة الجدیدة، بیروت، ج. ۲، ص۲۴۲.
- ↑ الاستیعاب، ج۴، صص۸۷-۸۸؛ تقیالدین ابوالعباس احمد بن علی المقریزی، النزاع و التخاصم فیما بین بنیامیة و بنیهاشم، قدم له السید محمد بحرالعلوم مؤسسة اهلالبیت، بیروت، ۱۴۰۱ ق، ص۴۴.
- ↑ مروجالذهب، ج۲، صص۳۴۲-۳۴۳.
- ↑ عبدالحسین الامینی، الغدیر فی الکتاب و السنة و الادب، الطبعة الخامسة، دارالکتاب العربی بیروت، ۱۴۰۳ ق. ج۸، ص۲۷۸.
- ↑ «حکم بن ابی العاص» در جاهلیت همسایه پیامبر بود و پس از بعثت بیش از همه آن حضرت را آزار میداد. پس از فتح مکه به مدینه آمد و همچنان مانند گذشته عمل میکرد. پشت سر پیامبر(ص) راه میافتاد و شکلک در میآورد و چون پیامبر به نماز میایستاد، پشت سر پیامبر میایستاد و مسخرگی میکرد. حضرت او و خاندانش را به طائف تبعید کرد. چون رسول خدا(ص) درگذشت عثمان تلاش کرد که آنان را بازگرداند، نزد ابوبکر شفاعت کرد ولی او نپذیرفت و گفت: من راندهشدگان رسول خدا(ص) را پناه نمیدهم. سپس وقتی عمر خلافت یافت با او نیز سخن گفت و شفاعت آنان را کرد ولی او نیز نپذیرفت و پاسخی مانند پاسخ ابوبکر داد. ر.ک: انساب الاشراف، ج۵، ص۲۷.
- ↑ ر.ک: انساب الاشراف، ج۵، ص۲۸؛ تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۶۴؛ المعارف، ص۱۱۲؛ فتوح ابن أعثم، ج۲، ص۱۵۱؛ ابو عمر احمد بن محمد بن عبد ربه الاندلسی، العقد الفرید، شرحه و ضبطه و عنون موضوعاته احمد امین، احمد الزین، ابراهیم الابیاری، الطبعة الأولی، دار الاندلس، بیروت، ۱۴۰۸ ق. ج۳، ص۳۰۸؛ مرآة الجنان، ج۱، ص۸۵.
- ↑ ر.ک: الغدیر، ج۸، ص۲۷۶.
- ↑ ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْمًا بِجَهَالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلَى مَا فَعَلْتُمْ نَادِمِينَ﴾ «ای مؤمنان! اگر بزهکاری برایتان خبری آورد بررسی کنید مبادا نادانسته به گروهی زیان رسانید، آنگاه از آنچه کردهاید پشیمان گردید» سوره حجرات، آیه ۶. نزول این آیه بنابر اخبار فراوان در مورد ولید بن عقبه است. رسول خدا(ص) او را برای جمعآوری زکات از قبیله «بنی المصطلق» فرستاد اما ولید به سبب دشمنی که میان او و آنان در جاهلیت بود وحشت کرد و از میانه راه بازگشت و بهدروغ گفت که آنان از پرداخت زکات خودداری کردهاند و با این خبر دروغ نزدیک بود که جنگی برپا شود. آیه یاد شده درباره ولید فاسق و تحقیق درباره خبرهایی که چنین افرادی میدهند و در حقیقت نهی از عمل به خبر اشخاص فاسق نازل شد. نزول این آیه درباره ولید خبری مستفیض دارای بیش از سه زنجیره سند و طریق است و ابن عبدالبر قرطبی در کتاب الاستیعاب ج۳، ص۵۹۵ مینویسد: «در میان اهل علم آنان که دانای به تأویل قرآن هستند تا آنجا که من خبر دارم هیچ اختلافی نیست در این که آیه ﴿إِنْ جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا﴾ درباره ولید بن عقبه نازل شده است». و نیز ر.ک: الطبقات الکبری، ج۲، ص۱۶۱؛ انساب الاشراف، ج۵، ص۳۵؛ تفسیر الطبری، ج۲۶، ص۷۸؛ تفسیر التبیان، ج۹، ص۳۴۳؛ اسباب النزول، ص۲۶۱؛ تفسیر الکشاف، ج۶، ص۳۵۹؛ تفسیر مجمعالبیان، ج۵، ص۱۳۲؛ التفسیر الکبیر، ج۲۸، ص۱۱۹؛ اسد الغابة، ج۴، ص۶۷۵؛ الجامع لاحکام القرآن، ج۱۶، ص۳۱۱؛ تفسیر ابن کثیر، ج۴، ص۳۷۲؛ الاصابة، ج۳، ص۶۰۱؛ الدر المنثور، ج۶، ص۸۸.
- ↑ ر.ک: أنساب الاشراف، ج۵، صص۳۰-۳۱؛ الأغانی، ج۵، ص۱۳۹؛ الاستیعاب، ج۳، ص۵۹۶؛ اسدالغابة، ج۴، ص۶۷۶.
- ↑ مروجالذهب، ج۲، ص۳۳۵.
- ↑ ر.ک: مسند احمد بن حنبل، ج۱، ص۱۴۴؛ انساب الاشراف، ج۵، صص۳۳-۳۵؛ تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۶۵؛ فتوح ابن أعثم، ج۲، صص۱۶۶-۱۶۸؛ الأغانی، ج۵، ص۱۳۹؛ ابوعلی احمد بن محمد مسکویه الرازی، تجارب الأمم، تحقیق ابوالقاسم امامی، الطبعة الأولی، دار سروش للطباعة و النشر، تهران ۱۳۶۶ ش. ج۱، صص۲۷۱-۲۷۳؛ الاستیعاب، ج۳، ص۵۹۷.
- ↑ تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۶۵.
- ↑ جمالالدین ابو المحاسن یوسف بن تغری بردی الاتابکی، النجوم الزاهرة فی ملوک مصر و القاهرة، وزارة الثقافة و الارشاد القومی المؤسسة المصریة العامة للتألیف و الترجمة و الطباعة و النشر، القاهرة، ۱۳۸۳ ق. ج۱، ص۷۹.
- ↑ انساب الاشراف، ج۵، ص۴۹؛ تفسیر العیاشی، ج۱، ص۳۶۹؛ تفسیر التبیان، ج۴، ص۲۰۲؛ تفسیر الکشاف، ج۲، ص۴۵؛ تفسیر مجمعالبیان، ج۲، ص۳۳۵؛ التفسیر الکبیر، ج۱۳، ص۸۴؛ الجامع لاحکام القرآن، ج۷، ص۴۰؛ فتح القدیر، ج۲، ص۱۴۰.
- ↑ «ستمگرتر از کسی که بر خداوند دروغی بندد کیست یا گوید به من وحی شده است در حالی که هیچچیز به او وحی نشده است و (یا) آن کس که گوید: به زودی مانند آنچه خداوند فرو فرستاده است، فرو خواهم فرستاد؛ و کاش هنگامی را میدیدی که ستمگران در سختیهای مرگند و فرشتگان دست گشودهاند که: جانهایتان را بسپارید! امروز به سبب آنچه ناحق درباره خداوند میگفتید و از آیات او سر برمیتافتید با عذاب خوارساز کیفر داده میشوید» سوره انعام، آیه ۹۳.
- ↑ المغازی، ج۲، صص۸۵۵-۸۵۶؛ سیرة ابن هشام، ج۴، صص۲۸-۲۹؛ سنن أبی داود، ج۲، صص۴۴۱-۴۴۲؛ سیرة ابن حبان، ص۳۳۴؛ مستدرک الحاکم، ج۳، ص۱۰۰؛ دلائل النبوة البیهقی، ج۵، ص۶۰؛ الاستیعاب، ج۲، ص۳۶۸؛ اسد الغابة، ج۳، ص۱۵۵؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۲۴۹؛ الجامع لا حکام القرآن، ج۷، ص۴۰؛ مختصر تاریخ دمشق، ج۱۲، ص۲۵۵؛ الاصابة، ج۲، ص۳۰۹.
- ↑ ابوالفضل نصر بن مزاحم المنقری، وقعة صفین، تحقیق و شرح عبدالسلام محمد هارون، افست مکتبة المرعشی النجفی، قم، ۱۴۰۳ ق. ص۴۸۹.
- ↑ الامامة و السیاسة، ج۱، ص۳۲.
- ↑ الطبقات الکبری، ج۵، ص۳۲؛ مختصر تاریخ دمشق، ج۹، ص۳۰۶؛ و نیز ر.ک: انساب الاشراف، ج۵، صص۴۰-۴۲.
- ↑ ﴿وَهُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ﴾ «و اوست که آسمانها و زمین را در شش روز آفرید» سوره هود، آیه ۷.
- ↑ فتوح ابن أعثم، ج۲، ص۱۰۱.
- ↑ العقد الفرید، ج۳، ص۳۰۷؛ و نیز ر.ک: محمد عبده، شرح نهج البلاغة، دارالمعرفة، بیروت، ج۱، ص۳۵ ذیل خطبه شقشقیه.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ۳.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ۱۶.
- ↑ پرتوی از نهجالبلاغه، ج۱، ص۲۲۷.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی، ج۳، ص ۲۴۳.