موضوع مرتبط ندارد - مدخل مرتبط ندارد - پرسش مرتبط ندارد

تاریخ خلفانگاری از قرن سوم تا دهم هجری

«زمان» و «حاکم» دو مؤلفه اصلی تاریخ‌نگاری سنتی در اسلام هستند، به طوری که هر کدام اینها برداشته شود نظم و انسجام در رویدادهای تاریخی مشکل‌دار می‌شود. به همین دلیل، غالب تاریخ‌ها یا بر اساس سالشمار است یا بر محور زندگی خلفا. البته همه منابع چنین نیستند و برخی، خاندان محور یا رویداد محور هستند. انواع دیگری هم وجود دارد که در جای خود به آن پرداخته شده است. پژوهش درباره خلافت از چند زاویه متصور بوده است. بحث‌های مربوط به جنبه‌های سیاسی و فقهی آن اغلب در کتاب‌های احکام السلطانیه آمده است. حتی پیش از آن، در مباحث تاریخی - کلامی در قرن سوم و چهارم، مباحث مربوط به خلافت در چارچوب مشروعیت خلفای نخستین و پاسخ به ایراداتی که شیعیان و یا دیگر گروه‌ها به آن داشته‌اند، و به طور عمده با تکیه بر احادیث فضائل که بیشترشان ساختگی است مورد توجه بوده است. این بحث بعدها، صورت کلامی‌تر یافت و حتی زمانی کاملاً در فقه سیاسی جای گرفت. نوع دیگری از بحث درباره خلافت، آداب و رسوم خلافت بود که از قرن چهارم و پنجم مورد توجه بود و آثاری در این باره نوشته شد. این آثار تحت تأثیر فرهنگ ایرانی و درباری بود و به خصوص به جنبه‌های سازمانی و ساختاری خلافت می‌پرداخت. شاید یکی از جدی‌ترین آنها البته در دوره متأخرتر، کتاب مآثر الانافة فی معالم الخلافة است که علم «معالم و معارف خلافت» را هدف گرفته است. این اثر از احمد بن علی قلقشندی (م ۸۲۱) است که چندین چاپ دارد و از جمله چاپ‌های آن کار عبدالستار احمد فراج است که عالم الکتب در سال ١۴٢٧ ق منتشر کرده است. فصل‌های کتاب نشان می‌دهد که این بحث به صورت یک دانش کاملاً مجزا و مستقل مطرح بوده است. اما آنچه ما در اینجا دنبال می‌کنیم نوع سومی است که با محتوای دو موضوع قبلی متفاوت است. مقصود ما در اینجا نوعی تاریخ‌نگاری است با جهت‌گیری و محوریت خلفا که می‌توان از آن با عنوان تاریخ‌نگاری خلفا یاد کرد. عنوان تاریخ خلفانگاری نباید این تصور را ایجاد کند که می‌خواهیم از تاریخ‌نگاری سالشمار مانند طبری، یعقوبی، اخبارالطوال یا مروج الذهب مسعودی که تاریخ عمومی اسلام‌اند، سخن بگوییم بلکه مقصود ما تک‌نگاری‌ها یا بخش‌هایی از آثار دایرةالمعارفی است که صرفاً به صورت «فهرست» یا «لیست» به ارائه اسامی خلفا پرداخته و اطلاعات ویژه‌ای را در این باره ارائه می‌کنند.

مبنای این سبک اهمیت نقش خلیفه در تاریخ عمومی اسلام است، و اینکه به هر حال «خلافت» به دلیل اهمیتی که در متن زندگی اجتماعی و باورهای دینی، مذهبی و سیاسی مسلمانان در قرون طولانی اسلامی داشته، درست مانند پادشاهی قدیم، محور ویژه در تاریخ نویسی شده است. این سبک از یک دوره‌ای در تاریخ‌نگاری اسلامی وارد شده که در اینجا از آن و تطورش سخن خواهیم گفت. مسأله را از زاویه دیگری هم می‌توان مورد توجه قرار داد و آن این است که در تاریخ اسلام منهای چهل سال نخست، خلافت بر پایه نظریه خاندانی و موروثی که در عرب سابقه داشت برآمد و بنابراین ترکیبی از قبیله و خلافت به صورت یک قالب در تاریخ‌نگاری درآمد. این امر دست کم برای بسیاری از خاندان‌ها وجود داشت و مهم‌ترین آنها که امویان و عباسیان بودند، تاریخی خاندانی - خلافتی داشتند. زمانی که «خلیفه» در ذهن مسلمان، محور همه چیز در آمد و مقدس شد، به صورت طبیعی حرکت او، حرکت امت اسلامی تلقی می‌شود. شاید بتوان گفت هیچ‌گاه اهمیت خلافت به پای موقعیت شاهان ساسانی نرسید، شاهی که روز شروع پادشاهی‌اش «نوروز» تلقی می‌شد اما به هر حال از روزگاری که خلافت او شرعی تلقی شد و همه را به تسلیم وامی‌داشت توانست در تاریخ به عنوان یک محور به شمار آید و مسیر تاریخ را در اطراف خود رقم بزند. در این تاریخ نویسی چند نکته مهم مورد توجه بود: نخست تاریخ بود؛ و تاریخ در اینجا یعنی سال؛ و سال یعنی سال شروع خلافت و پایان آن. اینکه این خلیفه دقیقا از چه زمانی تا چه زمانی خلافت کرده است برای تاریخ‌نگار در این سبک از تاریخ نویسی، همین اهمیت دارد که این خلیفه از چه سالی تا چه سالی حتی با تعیین تعداد ماه‌های اضافی و روزها، حکومت کرده است. بنابراین دقتی که در این باره به کار می‌رود بسیار مهم است. معمولاً روز شروع خلافت، روزی است که با خلیفه جدید بیعت می‌شود. روز مرگ یا قتل وی و احیاناً خلع او از خلافت، روز پایان به حساب آید. نکته دیگر تعیین نسبت خانوادگی بود، اینکه فرزند خلیفه قبلی است که معمولاً چنین بود یا عموزاده یا برادر او؛ به علاوه معرفی مادر او و ذکر نام و نسبش یکی از مسائلی است که اغلب مورد توجه بود این مادران به جز یک دوره کوتاه که از قبایل عربی بودند. غالباً از کنیزکانی بودند که به شکل‌های مختلف از میان بربرها، ایرانی‌ها، رومی‌ها، ترک‌ها و یا حبشی‌ها به مرکز انتقال می‌یافتند و به عنوان ام ولد «مادر بچه» - یعنی پس از آن‌که فرزندی به دنیا می‌آوردند - جایگاه بهتری پیدا می‌کردند. این وضعیت در جاهلیت و اوائل اسلام امر خوشایندی نبود؛ اما به تدریج و وقتی که بسیاری از شخصیت‌های مهم مادرانشان از همین ام ولدها شدند آن رویه سابق عوض شود. نکته سوم برخی از خصوصیات جسمی و مسائل مربوط به قیافه و رنگ پوست و جز اینهاست که در این شرح حال‌ها طی عبارات کوتاه یا بلند از خلیفه به‌دست داده می‌شود. نکته چهارم درباره برخی از ویژگی‌های اخلاقی و روش‌های حکومتی در امور مالی یا سیاسی است که برخی از خلفا به آنها شهرت دارند. مانند اینکه برای مثال معاویه آدم حلیمی بوده، یا فلان خلیفه به کارهای ساختمانی حرمین شهرت داشته، یا فلان اولین کسی بوده که بیمارستان ساخته و یا دست و دلباز یا به عکس بخیل بوده و مانند آنها نکاتی است که در این نوع از تاریخ‌نگاری خلافتی مورد توجه است.

اما در این سبک از تاریخ‌نگاری به جز حساسیتی که روی معرفی خلفا هست، یک نکته تاریخ‌نگارانه وجود دارد که می‌توان از آن با تعبیر «لیست‌نگاری» یا در شکل سنتی و رسمی آن «تسمیه‌نگاری» یاد کرد. این سنتی است که در تاریخ‌نگاری اسلامی سابقه داشت و بر اساس آن به طور معمول فهرستی از اشخاصی که در یک مسأله یا رویداد دخالت داشتند به‌دست داده می‌شد؛ مانند آنچه درباره فهرست صحابه حاضر در بدر یا شهیدان احد یا هر جای دیگری از تاریخ ارائه می‌شد. ارائه لیست و فهرست درباره خلفا اهمیت خاص خود را می‌یافت، از این جهت که می‌توانست تاریخ اسلامی را به صورت کلاسه شده ارائه دهد. برای این کار از تعبیر «جدول» هم استفاده می‌شود. در واقع این یک روش اساسی برای دادن ذهنیت تاریخی و عبور از قرون در اذهان مخاطبان بود و به همین دلیل هرچه تعداد خلفا و سلسله امرای محلی و سلاطین مناطق بیشتر می‌شد، ضرورت نگارش این قبیل آثار بیشتر و بیشتر می‌شد؛ زیرا مخاطبان از مورخان انتظار داشتند تاریخ را به گونه‌ای بیان کنند که آنان بتوانند در عبور از تاریخ قرن‌های گذشته، ذهنشان را از نظر طبقه‌بندی خلفا و شاهان و امیران منسجم کنند و به آسانی جای خلفا و طبعاً رویدادهای مهمی که منسوب به آنان بود را تشخیص دهند. بنابرین ساده‌ترین نوع این قبیل تاریخ‌نگاری در روش ارائه یک لیست ساده بود؛ لیستی که دارای حداقل اطلاعات، اما به صورت منظم درباره خلفا بود. در این باره ابن ابی الدنیا (م ۲۸۱) کتابی با عنوان اخبار الخلفاء داشته که ظاهرا به‌دست نیامده است. پس از آن آثار دیگری نوشته شده که برخی را مرور خواهیم کرد؛ اما جدای از اینها اسامی آثار دیگری هم در این زمینه در منابع هست که گویا تاکنون یافت نشده است؛ برای مثال اخبار الخلفاء از دولابی (م ۳۲۰) که نقل‌هایی از وی در آثار بعدی مانده و اشاره خواهیم کرد. جالب است که رساله‌های منظومی هم وجود دارد که تاریخ خلفاء را به شعر عرضه کرده‌اند. نمونه آن کتاب فرائد السلوک فی تاریخ الخلفاء و الملوک از محمد بن احمد باعونی (م ۸۷۱) است. سه کتاب با عنوان تاریخ الخلفاء یکی از ابراهیم بن محمود نفطویه نحوی اخباری (م۳۲۳)، دیگری از زهیر بن حسن سرخسی فقیه (م ۴۵۴) و سوم از اسماعیل بن علی خطبی ادیب اخباری (م ۳۵۰) در منابع معرفی شده که از وجود یا عدم آن اطلاعی نداریم. همینطور کتابی با عنوان الانباء عن الانبیاء و تواریخ الخلفاء از محمد بن سلامه قضاعی (م ۴۵۴) صاحب شهاب الاخبار که از آن هم بی‌اطلاعیم. در اینجا باز هم تأکید می‌کنیم که در تواریخ عمومی نیز می‌توان در پایان هر دوره از خلافت خلیفه‌ای خاص از ویژگی‌های او و تواریخ وی مطالبی یافت؛ اما هدف ما در اینجا دنبال کردن نوعی نگارش خاص است که شرح آن رفت. بحث را با یکی از قدیمی‌ترین متن‌ها در این زمینه آغاز می‌کنیم.[۱]

المحبر اثر محمد بن حبیب بغدادی (قرن سوم)

پیش از اشاره به کهن‌ترین این موارد باید گفت پرداختن به خلفا، در آثار محمد بن حبیب دیده می‌شود. وی در المحبر تاریخ خلفا را به اختصار تا زمان معتضد آورده است. البته این ابهام وجود دارد که معتضد در رجب سال ۲۷۹ به خلافت رسیده و محمد بن حبیب در سال ٢۴۵ درگذشته است. ایضاً شگفت آن است که در آخرین جمله پس از ذکر بیعت معتضد آمده است: قَالَ أَبُو سَعِيدٍ السُّكَّرِيُّ: أَخْبَرَنِي مُحَمَّدُ بْنُ حَبِيبٍ أَبُو جَعْفَرٍ بِذلِكَ كُلِّهِ. یعنی همه این مطالب درباره تاریخ خلفا را محمد بن حبیب برای من گفته است. سکری متوفای ٢٧۵ و محمد بن حبیب متوفای ٢۴۵ است. بنابرین چطور این دو توانسته‌اند از ولایت معتضد در سال ۲۷۹ سخن بگویند؟

با این حال، در المحبر (که پس از المنمق که تاریخ جاهلیت است به تاریخ اسلام پرداخته) از صفحه ١٢ تا ۴۴ یک دوره تاریخ خلفا شامل چهار خلیفه اول به علاوه امام حسن(ع)، سپس خلفای اموی و آنگاه خلفای عباسی تا سال ۲۷۹ آمده و درباره هرکدام، مدت خلافت، و زمان ولادت و وفات یا کشته شدن آمده است. یک نکته مهم دیگر در میانه این بخش بحث از اقامه حج هم هست و گویی از ابتدا بحث بر محور خلافت و حج بوده و حتی عنوان اصلی این فصل هم این است: تَسْمِيَةُ مَنْ أَقَامَ الْحَجَّ وَ أَسْمَاءُ الْخُلَفَاءِ به هر حال، باید این بحث را نوعی لیست خلفا نامید، کاری که به طور معمول درباره لیست‌های دیگر از شهداء و رؤسا می‌شده و در اینجا از خلفا شده است. اطلاعات محمد بن حبیب، پس از پایان فهرست و لیست خلفا، شامل اطلاعات دیگری هم درباره آنان می‌شود: ابناء القرشیات من الخلفاء، ابناء العربیات من الخلفاء، ابناء امهات الاولاد من الخلفاء (المحبر، ص۴۵). بعد از آن باز اطلاعات دیگری درباره خلفا و غالباً به ترتیب آنان دارد. برای نمونه: اصهار ابی بکر، اصهار عمر و.... و این تا واثق ادامه یافته است (ص۵۴ - ۶٢). پس از تمام شدن خلفا، به سراغ معرفی برخی از دامادهای دیگر صحابه هم رفته است. به طور کلی باید کتاب محبر را کتاب لیست دانست که ضمن آن بر حسب موضوعی، فهرستی از اشخاصی که اطلاعی در ارتباط با آن موضوع مربوط به آنها هست معرفی می‌شوند.[۲]

معارف ابن قتیبه (قرن سوم)

یک اثر دیگر که مشابه المحبر در ارائه یک گزارش لیستی از تاریخ اسلام است، کتاب المعارف ابن قتیبه است. گویا این توهم وجود داشته که ابن قتیبه از المحبر یا المنمق استفاده کرده است. مصحح المعارف با تطبیق دو اثر ابن حبیب و سپس تطبیق میان المحبر با المعارف، تأکید دارد که هیچ اقتباسی از سوی ابن قتیبه از المحبر در کار نبوده است. (المعارف، ص٢٣ - ٢۴). این به رغم آن است که به لحاظ ساختاری شباهت وجود دارد و اگر اقتباسی در کار نباشد، نشانگر وجود یک روش واحد و استفاده از آن در این دست از نگارش‌هاست که خود به لحاظ علم تاریخ جالب است. این آثار نوعی دایرةالمعارف تاریخ اسلام اما به صورت مختصر و در عین حال با انضباط و انسجام است که می‌تواند به عنوان یک کتاب‌دست مورد مراجعه هر کسی قرار گیرد. بخش تاریخ خلفای معارف ابن قتیبه از ص١۶٧ با عنوان «اخبار ابی‌بکر» آغاز می‌شود. آگاهی‌های ارائه شده درباره نام دقیق، لقب و کنیه سال تولد و اطلاعاتی درباره اسلام آوردن تا مرگ وی است. طبعاً احادیثی هم در فضائل او آورده است. منهای این اطلاعات که از سر ارادت به خلیفه اول است، اصل بر یاد کردن از «تاریخ‌ها» یعنی تولد، زمان اسلام آوردن، خلافت، مرگ و سن او می‌باشد. سپس اطلاعاتی درباره همسران، اولاد و موالی او. وصف قیافه وی نیز شده است. به همین ترتیب اخبار عمر و سپس باقی خلفا در ادامه آمده و در این باره بر اساس یک سنت مذهبی، از خلفای نخستین بیشتر گفته شده است. در بحث از عمر، بحث از مهم‌ترین رویدادهای زمان وی نیز به میان آمده که به طور عمده فتوحات است (ص ۱۸۲ - ۱۸۳) به طور معمول درباره خلفای اول، آگاهی‌های نسب‌شناسانه به‌ویژه درباره فرزندان دختر و پسر آنان و اعقاب پسین، نشانگر مهارت ابن قتیبه در این مورد و تلاش وی برای روشن کردن دامنه نفوذ خاندانی آنها و نیز پیوند با طوائف و خاندان‌های دیگر است. نمونه‌ای که درباره فرزندان امام علی است، نشانگر این وضعیت است (ص ۲۱۰ - ۲۱۷). گفتنی است که ابن قتیبه چهار خلیفه اول را به عنوان افراد برجسته صحابی آورده و در ادامه گزیده‌ای از صحابه را نیز به همان صورت و البته در مواردی اجمالی‌تر یاد کرده است. این بحث ادامه دارد تا به «اسماء الخلفاء» رسیده و از معاویه آغاز می‌کند (ص٣۴۴). بحث از معاویه مفصل‌تر است و دنباله آن یزید و مروان و باقی خلفای اموی هیچ قضاوت صریحی نسبت به این اشخاص ندارد، حتی در جایی که از امام حسین یاد می‌کند، هیچ نکته‌ای درباره یزید ابراز نمی‌کند. البته گاه درباره فرزندان و اعقاب اینها قضاوتی از حیث علم و تقوا دارد. متن بسیار استوار، دقیق، حاوی اطلاعات ارزشمند تاریخی و فارغ از هرگونه تحلیل است. از صفحه ۳۷۲ بحث از خلفای عباسی آغاز می‌شود؛ اما تغییری در سبک داده نمی‌شود. آخرین خلیفه عباسی که وی از او یاد کرده معتمد عباسی است که در رجب سال ٢۵۶ با وی بیعت شد (ص٣٩۴). پس از آن چهره‌های سیاسی و علمی معروف دنیای اسلام در قرون اولیه فهرست شده و ارتباط و پیوند آنها با تحولات سیاسی بیان شده است. طبعاً این بخش دیگر به بحث فعلی ما ارتباطی ندارد. در اینجا یک نمونه از شرح حالی که وی برای عمر بن عبدالعزیز آورده را نقل می‌کنیم تا ساختار این سبک تاریخ‌نگاری روشن شود: عُمَرُ بْنُ عَبْدِ الْعَزِيزِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ: وَ كَانَ «عَبْدُ الْعَزِيزِ» مِنَ الْوَلَدِ عَشَرَةً: عُمَرُ، وَ أَبُو بَكْرٍ، وَ مُحَمَّدٌ، وَ عَاصِمٌ - أُمُّهُمْ: أُمُّ عَاصِمٍ بِنْتُ عَاصِمِ بْنِ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ - وَ الْأَصْبَغُ، وَ سَهْلٌ، وَ سُهَيْلٌ، وَ أُمُّ الْحَكَمِ، وَ زَبَّانٌ، وَ أُمُّ الْبَنِينَ. فَأَمَّا «عَاصِمٌ» فَوَلَدَ «سُفْيَانَ» وَ تَزَوَّجَ «سُفْيَانُ» «آمِنَةَ بِنْتَ عُمَرَ بْنِ عَبْدِ الْعَزِيزِ»، فَوَلَدَتْ لَهُ «الْأَصْبَغَ»، وَ كَانَ مُخَنَّثًا. وَ أَمَّا «الْأَصْبَغُ بْنُ عَبْدِ الْعَزِيزِ» فَكَانَ عَالِمًا بِخَبَرِ مَا يَكُونُ. وَ هَلَكَ بِمِصْرَ قَبْلَ أَبِيهِ. وَ لَهُ عَقِبٌ. وَ مِنْ وَلَدِهِ: «دِحْيَةُ بِنْتُ مُصْعَبِ بْنِ الْأَصْبَغِ»، كَانَتْ عَالِمَةً بِمَا يَكُونُ. وَ أَمَّا «عُمَرُ بْنُ عَبْدِ الْعَزِيزِ» فَكَانَ يُكْنَى: أَبَا حَفْصٍ، وَ هُوَ أَشَجُّ «بَنِي أُمَيَّةَ»، ضَرَبَتْهُ دَابَّةٌ فِي وَجْهِهِ، فَلَمَّا رَأَى «الْأَصْبَغُ» أَخُوهُ الْأَثَرَ، قَالَ: اللَّهُ أَكْبَرُ! هَذَا أَشَجُّ «بَنِي مَرْوَانَ» الَّذِي يَمْلِكُ. وَ كَانَ «عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ» - رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ - يَقُولُ: إِنَّ مِنْ وُلْدِي رَجُلًا بِوَجْهِهِ أَثَرٌ يَمْلَأُ الْأَرْضَ عَدْلًا. حَدَّثَنِي عَبْدُ الرَّحْمَنِ، عَنِ الْأَصْمَعِيِّ، قَالَ: هُوَ فِي كِتَابِ «دَانِيَالَ»: الدَّرْدُوقُ الْأَشَجُّ. فَوَلِيَ بَعْدَ «سُلَيْمَانَ بْنِ عَبْدِ الْمَلِكِ» «عُمَرُ»، بِعَهْدِهِ إِلَيْهِ. فَعَزَلَ «يَزِيدَ بْنَ الْمُهَلَّبِ»، وَ «صَالِحَ بْنَ عَبْدِ الرَّحْمَنِ» عَنِ «الْعِرَاقِ»، وَ اسْتَعْمَلَ عَلَى «الْكُوفَةِ» «عَبْدَ الْحَمِيدِ بْنَ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنَ زَيْدِ بْنِ الْخَطَّابِ»، وَ عَلَى «الْبَصْرَةِ» «عَدِيَّ ابْنَ أَرْطَاةَ الْفَزَارِيَّ». وَ تُوُفِّيَ «بِدَيْرِ سِمْعَانَ» مِنْ أَرْضِ «حِمْصَ»، سَنَةَ إِحْدَى وَ مِائَةٍ، وَ هُوَ ابْنُ تِسْعٍ وَ ثَلَاثِينَ سَنَةً. فَوَلَدَ «عُمَرُ بْنُ عَبْدِ الْعَزِيزِ» أَرْبَعَةَ عَشَرَ ذَكَرًا، مِنْهُمْ: «عَبْدُ الْمَلِكِ بْنُ عُمَرَ بْنِ عَبْدِ الْعَزِيزِ» وَ كَانَ مِنْ أَنْسَكِ النَّاسِ وَ مَاتَ قَبْلَ أَبِيهِ، وَ هُوَ ابْنُ تِسْعَ عَشْرَةَ سَنَةً وَ نِصْفٍ. وَ مِنْهُمْ: «عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عُمَرَ، كَانَ شُجَاعًا جَوَّادًا، وَلِيَ «الْعِرَاقَيْنِ» لِـ «يَزِيدَ ابْنِ الْوَلِيدِ بْنِ عَبْدِ الْمَلِكِ» سِتَّةَ أَشْهُرٍ، فَلَمَّا مَاتَ «يَزِيدُ» أَرَادَ أَهْلُ «الْعِرَاقِ» أَنْ يُبَايِعُوا لَهُ بِالْخِلَافَةِ. وَ هُوَ الَّذِي احْتَفَرَ «نَهْرَ ابْنِ عُمَرَ» بِـ «الْبَصْرَةِ». وَ لَهُ عَقِبٌ[۳].[۴]

یعقوبی و اخلاقیات خلفا (قرن سوم)

در اینجا یعنی در قرن سوم باید یک توقف کوتاه دیگری هم داشت و آن تک‌نگاری شگفتی از یعقوبی (م ٢٨۴) درباره خلفاست. این تک‌نگاری در قالب سلسله نویسی‌های معمول در این زمینه نیست؛ گرچه ترتیب سلسله‌ای در آن حفظ شده است، بلکه مروری است بر اخلاقیات خلفا و تقلید مردم از آنان در این اخلاقیات. یک کار جامعه شناختی بر اساس سنجش رفتارهای خلفا و اصل تقلید مردم از حاکمانشان بر حسب اصل الناس علی دین ملوکهم. نام این رساله کوتاه مشاکلة الناس لزمانهم است که توسط ویلیام ملوَرد تصحیح شده است (بیروت، دارالکتاب الجدید، ۱۹۸۰). یعقوبی از ابوبکر و عمر آغاز و از زهد و پوشش ساده آنان روایت کرده و اینکه هر پادشاه و پادشاه‌زاده‌ای که می‌آمد و این تواضع و زهد را می‌دید، تحت تأثیر قرار می‌گرفت. از عثمان هم به خاطر صله رحم و بخشش‌هایش یاد کرده و اینکه به تدریج به سمت دنیاداری و ساخت بناهای باشکوه پیش رفت و باز فَامْتَثَلَ النَّاسُ فِعْلَهُ، مردم از او تبعیت کردند و نهایت اینکه وَ فِي أَيَّامِ عُثْمَانَ اتَّخَذَ أَصْحَابُ رَسُولِ اللَّهِ(ص) الْأَمْوَالَ وَ بَنَوْا الدُّورَ همه به سمت پول رفتند و خانه ساختند! (ص۱۳). از امام علی(ع) کوتاه یاد کرده، همه آن ایام به جنگ گذشت، اما هیچ لباس تازه‌ای نپوشید، مزرعه‌ای درست نکرد، مالی فراهم نیاورد جز آنچه در یَنبُع داشت. مردم چهارصد خطبه از او در حفظ دارند و در خطابه‌ها و سخنان خود از آنها استفاده می‌کنند (ص ١۵). این را می‌دانیم که در دیگر آثار مربوط به خلفا هم به بیان ویژگی‌ها پرداخته می‌شود، اما این رساله، اختصاصاً به این مبحث پرداخته و نوعی خلیفه‌شناسی از زاویه خاصی است که اغلب رنگ تاریخی هم ندارد بلکه حاوی نوعی معرفت اجتماعی نیز هست. در بخش مربوط به خلفای اول، گاه از صحابه‌ای چون سعد بن ابی‌وقاص، زبیر، سلمان و برخی دیگر هم یاد می‌شود. این افراد به طور معمول کسانی هستند که یا عاملان خلفا بر شهرهایند یا آن‌که موقعیت برجسته‌ای دارند که دیگران از آنان تقلید می‌کنند. در بخش خلفای اموی هم علاوه بر خلفاء، گهگاه از امرا و حکام ولایات هم‌صحبت می‌شود. بیشتر این موارد در باره مسائل مالی و دنیوی از دید منفی است که البته در بررسی مسائل تمدنی این دوره بسیار اهمیت دارد. گاهی نیز در رفتارهای ظالمانه یا عادلانه است. درباره ولید بن عبدالملک گوید: كَانَ جَبَّارًا عَنِيدًا ظَلُومًا و درباره عمر بن عبدالعزیز گوید: فَوَلِيَ بِتَوَاضُعٍ وَ نُسُكٍ وَ تَزَهُّدِ دِينٍ وَ تَقَرُّبٍ لِأَهْلِ الْفَضْلِ. (ص ۱۸ - ۱۹).

از صفحه ۲۲ خلفای عباسی آغاز می‌شود که به دلیل آنکه به عصر یعقوبی نزدیک‌تر است، و هم به دلیل رشد بیشتر جامعه و تنوع آن نکات جالب‌تری وجود دارد. مدل اطلاعات ارائه شده نیز متفاوت و متنوع و از هر جهت قابل استفاده است. بحث ترجمه کتب قدیمه عجمیه در دوره منصور و همینطور استفاده از موالی غیر عرب و ترجیح آنان بر عرب در این دوره، نمونه‌ای از رفتاری است که منصور دارد و سرمشق دیگران می‌شود. (ص ۲۳). درباره رواج الحاد و کتب زندیقی در دوره مهدی و همینطور تمایل مأمون به قِرَاءَةُ الْكُتُبِ الْقَدِيمَةِ سخن گفته شده است (ص ۲۸). معتصم نیز از نظر مذهبی راه مأمون را رفته و به علاوه در «تشبه به عجم» اصرار داشته است (ص ۳۱) از آخرین خلفای عباسی کمتر سخن گفته شده و برای هر کدام از مستعین، معتز، مهتدی، معتمد و معتضد (م ۲۸۹) از یک سطر تا چهار سطر سخن گفته شده است. درحالی که از مأمون ۴ صفحه کامل یاد شده که البته ضمن آن از اخلاقیات عبدالله بن طاهر و حسن بن سهل هم سخن به میان آمده است. کتاب در صفحه ۳۵ پایان یافته است.[۵]

تاریخ خلفای ابن ماجه (قرن سوم و چهارم)

یکی از قدیمی‌ترین آثار که با محوریت خلفا نوشته شده کتاب ابن ماجه با عنوان تاریخ خلفا است. نام نویسنده ابوعبدالله محمد بن یزید ربعی قزوینی است که از موالی قبیله ربیعه بوده و به ابن ماجه صاحب سنن شناخته می‌شود. وی متوفای ۲۷۳ (یا ۲۸۳) بوده و آنچه تاکنون از وی شناخته شده بوده، همان کتاب سنن اوست. گفته‌اند تفسیر و تاریخی هم داشته که برجای نمانده است. مقصود از این تاریخ، گویا و علی‌القاعده باید اثری رجالی بوده باشد که تاریخ درگذشت افراد را از عصر صحابه تا زمان خودش در آن نوشته بوده است. ممکن است مقصود از تاریخ او همین تاریخ خلفا باشد، نه کتابی در رجال آنچنان که از تاریخ بخاری می‌فهمیم. به هر روی و در حال حاضر کتابی با نام تاریخ خلفا از وی منتشر شده است. این کتاب نخستین بار توسط محمد مطیع الحافظ و بار دیگر توسط مدیحه شرقاوی (قاهره، مکتبة الثقافة الدینیه، ١۴٢٠) تصحیح و انتشار یافته است. مرور بر این کتاب نشان می‌دهد که اثر یاد شده، یکی از آثار سلسله‌ای در معرفی خلفا آن هم در حد یک معرفی اجمالی است. اشاره خواهیم کرد که اصل کتاب توسط ابن ماجه بوده، مطالبی توسط راوی نخست این کتاب از مؤلف یعنی ابوبکر سدوسی بر آن افزوده شده و سپس ابوبکر شافعی هم باز تا چند خلیفه بعدی را بر آن اضافه کرده است.

نخستین روایت او درباره تواریخ سیره است، یعنی سال بعثت اقامت سیزده ساله در مکه، ده ساله در مدینه و وفات در شصت و سه سالگی همینطور نسب رسول و نام مادر (ص ۹، ۱۰). پس از آن به سراغ ابوبکر رفته و با اختصار از زمان خلافت دوره زمانی خلافتش و همینطور نام و نسب کامل وی یاد شده است. همین روال ترتیب و ترکیب اطلاعات برای خلفای بعدی هم ادامه یافته و همانطور که اشاره شد دادن یک لیست از خلفا به ضمیمه چند اطلاع از سال، دوره خلافت و نام دقیق بوده است. درباره امام علی(ع) چنین آمده است: وَ اسْتُخْلِفَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ(ع) - وَ كُنْيَتُهُ أَبُو الْحَسَنِ - لِاثْنَتَيْ عَشْرَةَ لَيْلَةً بَقِيَتْ مِنْ ذِي الْحِجَّةِ سَنَةَ خَمْسٍ وَ ثَلَاثِينَ، وَ قُتِلَ فِي شَهْرِ رَمَضَانَ سَنَةَ أَرْبَعِينَ لِسِتٍّ بَقِينَ مِنْهُ أَوْ سَبْعٍ، فَكَانَتْ خِلَافَتُهُ أَرْبَعَ سِنِينَ وَ تِسْعَةَ أَشْهُرٍ وَ أَيَّامًا، قَتَلَهُ عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ مُلْجَمٍ بِالْكُوفَةِ. وَ أَسْلَمَ وَ هُوَ ابْنُ إِحْدَى عَشْرَةَ سَنَةً، ثُمَّ هَاجَرَ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ(ص)، وَ لَهُ إِحْدَى وَ عِشْرُونَ سَنَةً. وَ قُتِلَ فِي يَوْمِ الْجُمُعَةِ فِي شَهْرِ رَمَضَانَ سَنَةَ أَرْبَعِينَ وَ لَهُ ثَلَاثٌ وَ سِتُّونَ سَنَةً. وَ هُوَ: عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبِ بْنِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ بْنِ هَاشِمٍ. وَ أُمُّهُ: فَاطِمَةُ بِنْتُ أَحْمَدَ بْنِ هَاشِمٍ، وَ هِيَ بِنْتُ عَمِّ أَبِي طَالِبٍ، وَ صَلَّى عَلَيْهِ الْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ. (ص ۱۲ - ۱۳) در اینجا اشارتی هم به صلح امام حسن(ع) و قتل امام حسین دارد(ع) تا به خلافت معاویه برسد فَكَانَ بَيْنَ مَقْتَلِ عُثْمَانَ إِلَى اصْطِلَاحِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ وَ مُعَاوِيَةَ خَمْسِ سِنِينَ وَ ثَلَاثَةِ أَشْهُرٍ وَ سَبْعِ لَيَالٍ؛ وَ قُتِلَ الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّ(ع) يَوْمَ عَاشُورَاءَ فِي الْمُحَرَّمِ سَنَةَ إِحْدَى وَ سِتِّينَ بِكَرْبَلَاءَ، وَ هُوَ ابْنُ سَبْعٍ وَ خَمْسِينَ سَنَةً. پس از آن خلفای اموی به ترتیب یاد و اطلاعاتی در مورد آنان داده شده که بسیار مختصر و کوتاه و همانطور که گفته شد به معنای خاص تاریخ، تاریخ است؛ یعنی سال حکومت، دوره خلافت، سن و نام مادر و در مواردی محل فوت که بیشتر از دوره عباسی به بعد این نکته اخیر رعایت شده است. برای ولید بن عبدالملک این‌چنین آمده است: ثُمَّ وَلِيَ الْوَلِيدُ بْنُ عَبْدِ الْمَلِكِ لِلنِّصْفِ مِنْ شَوَّالٍ يَوْمَ تُوُفِّيَ عَبْدُ الْمَلِكِ، وَ كُنْيَتُهُ أَبُو الْعَبَّاسِ، وَ تُوُفِّيَ سَنَةَ سِتٍّ وَ تِسْعِينَ فِي شَهْرِ رَبِيعٍ الْأَوَّلِ أَوِ الْآخِرِ لِلنِّصْفِ مِنْهُ. فَكَانَتْ وِلَايَتُهُ تِسْعَ سِنِينَ وَ خَمْسَةَ أَشْهُرٍ أَوْ سَنَةً. وَ تُوُفِّيَ وَ لَهُ تِسْعٌ وَ أَرْبَعُونَ سَنَةً. وَ أُمُّهُ وَلَّادَةُ وَ هِيَ أُمُّ سُلَيْمَانَ بِنْتِ الْعَبَّاسِ بْنِ جُزْءٍ الْعَبْسِيَّةُ (ص ۱۷). گاهی در لابلای عبارت مطلبی از ابوبکر سدوسی نقل شده است، مانند آنچه ذیل شرح حال مروان حمار آمده: قَالَ أَبُو بَكْرٍ السَّدُوسِيُّ: وَ قُتِلَ بِأَرْضِ بُوصِيرَ مِنْ مِصْرَ. از همین ابوبکر سدوسی مطلبی درباره امین عباسی و هم متوکل نکته‌ای افزون بر متن اولیه ابن ماجه درج شده است. ابوبکر سدوسی (م ۲۹۳) راوی این کتاب از مؤلف است و طبعاً این موارد را خودش به متن افزوده است.

از صفحه ۲۲ نام خلفای عباسی، از ابوالعباس سفاح آغاز می‌شود. درباره هارون آمده است: وَ اسْتُخْلِفَ هَارُونُ بْنُ الْمَهْدِيِّ الرَّشِيدُ سَنَةَ سَبْعِينَ وَ مِائَةٍ فِي رَبِيعٍ الْأَوَّلِ، وَ تُوُفِّيَ سَنَةَ ثَلَاثٍ وَ تِسْعِينَ وَ مِائَةٍ لِثَلَاثٍ بَقِينَ مِنْ جُمَادَى الْأُولَى، وَ كَانَتْ خِلَافَتُهُ ثَلَاثًا وَ عِشْرِينَ سَنَةً وَ شَهْرَيْنِ وَ ثَلَاثَةَ عَشَرَ يَوْمًا أَوْ نَحْوَ هَذَا. وَ ذُكِرَتْ وَفَاتُهُ، وَ نَعَاهُ مُحَمَّدُ بْنُ هَارُونَ بِمَدِينَةِ السَّلَامِ يَوْمَ الْجُمُعَةِ لِسِتَّ عَشْرَةَ خَلَتْ مِنْ جُمَادَى الْآخِرَةِ. وَ أُمُّهُ: الْخَيْزُرَانُ. قَالَ أَبُو بَكْرٍ السَّدُوسِيُّ: وَ كُنْيَتُهُ أَبُو جَعْفَرٍ، وَ مَاتَ بِطُوسَ، وَ صَلَّى عَلَيْهِ صَالِحُ بْنُ الرَّشِيدِ. وَ تُوُفِّيَ وَ لَهُ سِتٌّ وَ أَرْبَعُونَ سَنَةً (ص ٢۴). در ادامه دیگر خلفای عباسی آمده و علی‌القاعده، حتی اگر ابن ماجه متوفای ۲۸۳ باشد، باید تا خلافت معتضد که در سال ۲۸۹ درگذشته، آمده باشد، اما تاریخ خلفا ادامه یافته و تا مستکفی (خلافت از ۳۳۳ تا ۳۳۸) در آن آمده که ممکن است یکی از راویان بعدی کتاب که در ابتدای نسخه خطی نامشان آمده، آن را افزوده باشند. سدوسی در سال ۲۹۳ درگذشته که او هم نمی‌تواند زمان مستکفی را درک کرده باشد. راوی بعدی ابوبکر شافعی محمد بن عبدالله بن بزاز بغدادی (م ٣۵۴) است و راوی پسین ابوعلی حسن بن احمد بن بزاز بغدادی اصولی (م۴٢۶). راوی دوم پس از یاد از خلافت مکتفی که در سال ۲۸۹ به خلافت رسید گوید: قَالَ أَبُو بَكْرٍ الشَّافِعِيُّ: إِلَى هَاهُنَا سَمِعْتُ مِنْ أَبِي بَكْرٍ السَّدُوسِيِّ (ص ٣۴) معلوم می‌شود که مطالب بعدی و از جمله خبر وفات مکتفی، از همین ابوبکر شافعی است و جالب است که اطلاعات ارائه شده درباره خلفای پس از دوره ابن ماجه گاه مطالب بیشتری ارائه شده که نمونه آن معتمد عباسی است (ص ۳۱) و آنچه ابوبکر شافعی آورده، حتی از آن هم مفصل‌تر و عینی‌تر است. در کل این رساله، یک اقدام جالب درباره مادران خلفاست که در این تاریخ با دقت ضبط شده و نشان می‌دهد که تقریبا مادر اکثریت قریب به اتفاق خلفای عباسی، ام ولد یعنی کنیز بوده است. یافتن جنسیت اینان از روی این داده‌ها به آسانی ممکن است. سه خلیفه آخر یعنی راضی، متقی و مستکفی در این کتاب شرح حال بسیار مختصری دارند و متن رساله در صفحه ۴٠ تمام شده است.[۶]

اسماءالخلفاء ابن حزم (قرن پنجم)

ابومحمد علی بن محمد مشهور به ابن حزم (٣٨۴ - ۴۵۶) از متفکران و نویسندگان اندلسی است که در حوزه‌های مختلف دینی و از جمله تاریخ، نگاشته‌های ارزشمندی دارد. درباره سهم وی در تاریخ‌نگاری، در همین کتاب مقاله ترجمه شده‌ای را آورده‌ام. به علاوه، یک کتاب مستقل درباره وی با عنوان ابن حزم الاندلسی و جهوده فی البحث التاریخی و الحضاری هست که خواستاران می‌توانند به آن مراجعه کنند. این کتاب توسط عبدالحلیم عویس نوشته شده و چاپ دوم آن در سال ۱۹۸۸ منتشر شده است. ابن حزم، به رغم اینکه تابع مذهب فقهی ظاهری و متخصص در آثار دینی و فقهی است، آثار تاریخی هم دارد و از نظر نقادی یکی از بهترین مورخان دنیای اسلام است که البته و همزمان در بسیاری از موارد متعصبانه وارد بحث می‌شود. نقادی‌های او را در مقاله مستقلی با عنوان «روش ابن حزم در نقد اخبار تاریخی» (چاپ شده در مقالات تاریخی، دفتر دوازدهم) آورده‌ام، و بسیاری بر این باورند که ابن خلدون متأثر از روش نقادانه اوست. کتابی هم سعید الافغانی درباره مواضع ابن حزم در مفاضله میان صحابه نوشته که سال ۱۹۴۰ میلادی منتشر شده است. وی در مقدمه می‌گوید که ابن حزم از موالی امویان بوده و از آنان جانبداری کرده و حتی متهم به ناصبی‌گری بود. (ص ٢۶) شعری هم از او نقل شده است که از وقتی رایات سود آشکار شد (عباسیان) راه رشد بسته شد: وَ مُذْ لَاحَتِ الرَّايَاتُ سُودًا تَيَقَّنَتْ *** نُفُوسُ الْوَرَى أَنْ لَا سَبِيلَ إِلَى الرُّشْدِ جدای از کارهای تاریخی، وی نویسنده یکی از بزرگ‌ترین موسوعه‌های ملل و نحل با نام الفصل است که حاوی مواد تاریخی بسیار مفصل و البته با نثر مغلق او و مملو از اظهار نظرهای متعصبانه است. شمار تألیفات وی فراوان بوده و بسیاری هم برجای مانده و قاضی صاعد اندلسی، با اشاره به فراوانی آثار او، وی را با طبری مقایسه کرده و البته تأکید دارد که هیچ کس در دنیای اسلام از نظر کثرت نگارش، به پای طبری نمی‌رسد[۷].

در میان رسائل وی، سه رساله درباره خلفا در مجلد دوم رسائل ابن حزم با تصحیح احسان عباس (بیروت، ۱۹۸۷) هست که هر سه رساله در زمینه تاریخ خلفانگاری بسیار جالب است. یک رساله در باره اسامی مادران خلفا است که به لحاظ مسائل خانوادگی اهمیت خاصی در شناخت خلفا دارد. در موارد دیگری هم اشاره کردیم که برخی از آثار مشابه، ضمن اطلاعاتی که می‌دهند، اسامی مادران خلفا را می‌نویسند. این تک‌نگاری از این حیث که به صورت مستقل به مسأله پرداخته، جالب توجه است (صص ۱۱۹ - ۱۲۲). رساله دیگر که آن هم جنبه موضوعی در شناخت خلفا دارد، رساله نقط العروس فی تواریخ الخلفا است (۴٣ - ١١۶). رساله‌ای بی‌نظیر است که گرچه در برخی از موضوعات مشابه مطالب درج شده در المحبر است، اما از لحاظ تنوع و تکثر اطلاعات دسته‌بندی شده درباره خلفا، اثری بی‌مانند است. ابن حزم در این رساله خلفا را موضوع اصلی قرار داده و اطلاعات مربوط به آنان را ذیل عناوین بسیار زیادی دسته‌بندی و موادش را با استفاده از اخباری که درباره خلفا نقل شده تدوین کرده است. القاب خلفا مانند آنچه برای عباسیان گفته شده است، ولایتعهدانی که به خلافت نرسیدند، طالبان خلافت که نام خلیفه هم یافتند اما کارشان سرانجام نیافت خلفایی که به خلافت رسیدند درحالی که برادرشان از آنان مسن‌تر بود، مواردی که در یک زمان دو خلیفه وجود داشت، خلفایی که کمتر از یکسال خلافت کردند، خلفایی که بیش از بیست سال خلافت کردند، زنانی که دو فرزندشان خلیفه شد، ازدواج‌های شگفت خلفا، خلفایی که اظهار زهد و خشوع داشتند اما طاغی بودند، خلفایی که پایتخت جدید گرفتند، نخستین خلفایی که علنا مشروب‌خواری کردند، خلفایی که آشکارا گناه کردند، خلفایی که فتوحات داشتند، خلفایی که در بچگی به خلافت رسیدند، خلفایی که بالای شصت سال خلیفه شدند، همینطور پنجاه ساله‌ها، چهل ساله‌ها، سی ساله‌ها و... معمولاً در این قسمت خلفایی از آل عباس و آل علی از بنی حمود معرفی می‌شوند، خلیفگان غیر قریشی جدای از خوارج.

در اینجا خبری نقل شده که عضدالدوله قصد داشت خود خلیفه شود و برای این کار به حسین بن علی بصری دستور داد کتابی درباره امکان تحول امر خلافت قریش به غیر قریش بنگارد (ص ۶٧)، خلیفگانی که پدرشان را کشتند یا برادرشان را یا عم‌شان را، یا دیگر اقوام را، القابی که می‌توانست برای خلفا باشد اما هیچ وقت بکار نرفت، مانند المعول علی الله، المومل الله، الراغب الی الله و...، نخستین بار که نام‌های مضاف در دولت بکار رفت مانند معین الدوله...، خلفایی که کشته شدند و چگونه با شمشیر یا...، خلفایی که پیش از خلافت شلاق خوردند، هاشمیانی که زن از امویان گرفتند، و به عکس؛ نخستین امویانی که توسط هاشمیان بکار گرفته شدند، عکس آن و چند موضوع دیگر. چنان‌که از عناوین بالا - که انتخابی از تعداد بیشتری است و البته مهم‌ترین‌ها برمی‌آید، تنوع اطلاعات درباره خلفا نشانگر سبک جدیدی است که ابن حزم بکار گرفته است. سومین رساله در این مجلد، «اسماء الخلفاء» است که دقیقاً همان موضوعی است که ما در این مقاله دنبال می‌کنیم. این رساله کوتاه (۱۳۷ - ۱۵۷) عنوان بلندی دارد: اسماء الخلفاء والولاة و ذکر مدَدِهم و یک عنوان دیگر ذیل آن أسماء الخلفاء المهدیین و الائمة امراء المؤمنین و اسماء الولاة - من قریش و من بنی هاشم - امور المسلمین و ذکر مُدَدِهم الی زماننا. این رساله اطلاعات اولیه درباره خلفا را به ترتیب از ابوبکر تا قائم بالله که سال ۴٢٣ پس از القادر به خلافت رسید و تا ۴۶٧ بر مسند خلافت بود، و این یعنی تا زمان ابن حزم، دربردارد. نام، مدت خلافت، نام مادر و اشاره‌ای به حوادث عصر وی، قالب کلی این رساله است؛ اما هرجا به مناسبت اشاراتی دارد و گاه نکات تحلیلی کوتاه به خصوص دیدگاه خودش را بیان می‌کند. نمونه سخن وی درباره امام علی(ع) از همه این جهات جالب توجه است: خِلَافَةُ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ الْهَاشِمِيِّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ، يُكَنَّى أَبَا الْحَسَنِ، وَلِيَ الْخِلَافَةَ يَوْمَ قُتِلَ عُثْمَانُ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمَا بِالْمَدِينَةِ، فَرَحَلَ عَنِ الْمَدِينَةِ إِلَى الْكُوفَةِ فَاسْتَقَرَّ بِهَا، وَ كَانَتِ الْخِلَافَةُ قَبْلَ ذَلِكَ بِالْمَدِينَةِ، وَ تَأَخَّرَ عَنْ بَيْعَتِهِ قَوْمٌ مِنَ الصَّحَابَةِ بِلَا عُذْرٍ شَرْعِيٍّ إِذْ لَا شَكَّ فِي إِمَامَتِهِ، وَ قُتِلَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ بِالْكُوفَةِ، قَتَلَهُ عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ مُلْجَمٍ الْمُرَادِيُّ حِينَ دَخَلَ الْمَسْجِدَ، وَ ذَلِكَ فِي رَمَضَانَ لِثَلَاثٍ بَقِينَ مِنْهُ سَنَةَ أَرْبَعِينَ مِنَ الْهِجْرَةِ وَ لَهُ ثَلَاثٌ وَ سِتُّونَ سَنَةً. أُمُّهُ: فَاطِمَةُ بِنْتُ أَسَدِ بْنِ هَاشِمٍ بْنِ عَبْدِ مَنَافٍ، مُهَاجِرَةٌ، رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَيْهَا. وَ فِي أَيَّامِهِ كَانَتْ وَقْعَةُ الْجَمَلِ وَ صِفِّينَ، وَ عَلِمَ النَّاسُ مِنْهُ فِيهَا كَيْفَ قِتَالُ أَهْلِ الْبَغْيِ، وَ حَدِيثُهُمَا قَدِ اعْتَنَى بِهِ ثِقَاتُ أَهْلِ التَّارِيخِ، كَأَبِي جَعْفَرٍ ابْنِ جَرِيرٍ وَ غَيْرِهِ. وَ قَتْلُ أَهْلِ النَّهْرَوَانِ مِنَ الْخَوَارِجِ وَ نِعْمَ الْفَتْحُ، أَنْذَرَ بِهِ(ص)، وَ كَانَتْ خِلَافَتُهُ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ أَرْبَعَ سِنِينَ وَ تِسْعَةَ أَشْهُرٍ وَ عَشَرَةَ أَيَّامٍ، وَ اسْتُضِيمَ الْمُسْلِمُونَ فِي قَتْلِهِ غِيلَةً رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ. درباره یزید تندترین عبارات را دارد (ص ١۴٠) این در حالی است که بسیاری از منابع در این باره سکوت می‌کنند. از امویان اندلس ستایش قابل ملاحظه‌ای دارد (ص ١۴۶). علت قتل متوکل توسط پسرش منتصر را این دانسته که پسر می‌دید که آشکارا متوکل و همراهانش علیه آل البیت بد می‌گویند و آنان را تنفیص می‌کنند (ص۱۵۱). یک خلاصه هفت صفحه‌ای از همین رساله نیز از ابن حزم برجای مانده که در ادامه آن چاپ شده است. در آنجا ذیل خلافت مطیع آمده است که در این زمان، ظَهَرَ الرَّفْضُ وَ دِينُ الْغَالِيَةِ فِي أَعْمَالِ فَارِسَ وَ الرَّيِّ وَ مَا وَالَاهَا (ص ١۶٧). برای تاریخ تشیع این جمله جالب است.[۸]

الإنباء فی تاریخ الخلفاء (قرن ششم)

کتاب دیگری که نوع تگ‌نگاری در حوزه تاریخ خلفا و فی الواقع، نمونه‌ای از تواریخ سیاسی عمومی صدر اسلام است که در قرن ششم نگاشته شده، الإنباء فی تاریخ الخلفاء است. نخستین بار عباس عزاوی از این کتاب آگاه شد و مقاله‌ای با عنوان «العمرانی و تاریخه» در مجله مجمع علمی عربی دمشق در سال ١٩۴٨ نوشت. کتاب یاد شده که چند نسخه از آن برجای مانده یک بار توسط تقی بینش در مشهد (۱۳۶۳) چاپ شده و بار دیگر قاسم سامرائی تصحیح آن را تصحیح کرده است (بیروت، دارالافاق، ١۴٢١). ظاهرا سامرایی از چاپ ایران خبر نداشته است. نویسنده این اثر علی بن محمد بن علی بن احمد عمرانی (م حدود ۵۶٠) است که گرچه شرح حال وی نگاشته نشده اما شرح حال پدرش توسط سمعانی و شماری دیگر نوشته شده است. پدرش از عالمان و ادیبان بوده و در علم نحو، تفسیر، اصول فقه و کلام تخصص داشته و در دربار سنجر نیز رفت و آمد می‌کرده و موقعیتی داشته است. اصل این خانواده سرخسی است و چنان‌که سمعانی گفته، علی بن محمد عمرانی عنوان رئیس داشته و قرابت و رفاقتی نیز با خاندان آنها است. بنابراین وی تعلق به فرهنگ خوارزمی و خراسانی قرن ششم دارد؛ اما شرح حال فرزند وی محمد در منابع نیامده و جز این نسخه از آن اطلاعی حاصل نشده است. از این کتاب نخستین بار ظهیرالدین کازرونی (۶٩٧) نویسنده مختصر التاریخ یاد و نویسنده را با تعبیر «الشیخ الفقیه» یاد کرده و افزده است که خود ذیلی بر آن نوشته و از زمان مستنجد تا آخر ایام مستعصم را بر آن افزوده است. چنان‌که در مقدمه اثر مذکور آمده، سخاوی نیز با این کتاب آشنا بوده و از آن سخن گفته است. بدین ترتیب نویسنده این اثر تاریخ اسلام را از بعثت رسول خدا(ص) تا رویدادهای سال ۵۶٠ یعنی آغاز خلافت مستنجد عباسی آورده است. او در مقدمه نوشته است: «ستایش خدای را..... و درود بر سید امم محمد... و بر خلفای راشد چهارگانه او و بر آن و عترت طاهرینش... و بر عموی او عباس پدر خلفای راشدین و جد سید ما مستنجد بالله که خداوند با دوام دولت او اسلام و مسلمانان را پایدار بدارد. من در این کتاب بخشی از اخبار دولت قاهره عباسی و فصلی از مناقب دعوت هادی هاشمی را خواهم آورد، و ابتدا می‌کنم با یاد از سید البشر و شفیع روز قیام ت... پس از آن ائمه چهارگانه و سپس امویان تا آنکه حق به اهلش برگشت، و آنان همانا آل النبی و بنو عم و وارث علم و امناء بر وحی او هستند، کسانی که سنت را نصرت دادند.»... سپس از نسب و مولد و ازواج... رسول شروع می‌کند. این عبارات دیدگاه او را درباره خلفای اول، امویان و سپس عباسیان که سخت به آنان وفادار است را نشان می‌دهد. او اصلاً و ابداً امویان را مشروع نمی‌داند و از آنان نه به عنوان خلفا که به عنوان ملوک یاد می‌کند و این حساسیت حضور نگرش عباسیان را حتی پس از گذشت چهارصد سال از دولت آنان نشان می‌دهد. نویسنده سخت به عباسیان وفادار است و بارها به روایات و خواب‌ها و جز اینها برای اثبات مشروعیت عباسیان تمسک می‌کند. عمرانی از دوره امویان بسیار کوتاه یاد کرده و پس از پایان آن شرحی از امام حسین(ع) به‌دست داده و حتی خبری مبنی بر رسیدن سر امام حسین(ع) به یک دیر و مسلمان شدن هفتصد راهب را آورده است. زمانی که به عباسیان می‌رسد با تفصیل بیشتری از آنان یاد می‌کند. خبر دیگری هم از راهب دیر در دوره معتصم درباره فتح عموریه آورده که شگفت است (ص ١٠۶). مصحح کتاب ادعا کرده است که نویسنده کتاب را از روی حافظه نوشته و گویا در شرایطی بوده که نمی‌توانسته به مصادر مکتوب مراجعه کند. شاید هم روش او این بوده که حتی با نقل از مصادر مقید به رعایت اسلوب نقل و آوردن عین عبارات نیست. مصحح نمونه‌هایی را در مقایسه اخباری که او آورده با اصل این اخبار در منابع پیشین ارائه کرده است. آنچه را مصحح در این باره ادعا کرده شاید در موارد اندکی درست باشد، اما در مجموع بسیاری از نقل‌ها تاریخی و عین عبارات پیشینیان است. ویژگی دیگر کتاب استفاده از داستان‌ها و قصه‌ها و برخی شایعات تاریخی در این کتاب است. نوع نگارش نشان می‌دهد که وی بیش از آن‌که به اخبار نقل شده در منابع ایمان داشته باشد به آنچه در زبان عوام بوده و قصه‌خوانان نقل می‌کرده‌اند، اعتماد می‌کرده است. با این حال، این اثر منبعی متفاوت است و اخباری در آن آمده که در منابع دیگر به چشم نمی‌خورد. علاوه بر آنکه به دلیل استفاده از آثار ادبی قصه‌ها و حکایات ادبی نیز در آن آمده است.

به طور کلی فضای این کتاب متفاوت با آثار تاریخی دیگر بوده و نیازمند تحلیل جداگانه گفتمانی است که بخشی از آنها حرکت در چارچوب قداست و مشروعیت عباسیان است. باورهای عمومی وی سنی است و شگفت که عبارت صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ وَ عَلَى آلِهِ وَ أَصْحَابِهِ وَ أَزْوَاجِهِ الطَّاهِرِينَ الطَّيِّبِينَ را به‌کار برده است. همانطور که اشاره شد از امویان دل خوشی ندارد و جز از عمر بن عبدالعزیز ستایش نمی‌کند زیرا كَانَ بَنُو أُمَيَّةَ كُلُّهُمْ يَلْعَنُونَ عَلِيًّا - صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ وَ سَلَامُهُ - عَلَى الْمِنْبَرِ، فَمُذْ وُلِّيَ عُمَرُ بْنُ عَبْدِ الْعَزِيزِ قَطَعَ تِلْكَ اللَّعْنَةَ (ص ۵١). وی از امام حسین(ع) به عنوان کسی که در زمان امویان با او به عنوان خلیفه بیعت شد یاد کرده و برخی از مسائل را متفاوت با نقل‌های رایج تاریخی در مقاتل دارد از جمله این خبر که عبیدالله اعلام کرد: فَحِينَ الْتَقَى الْقَوْمُ لَمْ يَرْمِ أَحَدٌ مِنْ عَسْكَرِ عُبَيْدِ اللَّهِ سَهْمًا وَ لَمْ يَسُلَّ سَيْفًا. فَقَالَ عُبَيْدُ اللَّهِ بْنُ زِيَادٍ: مَنْ أَتَانِي بِرَأْسِ الْحُسَيْنِ فَلَهُ الرَّيُّ. فَتَقَدَّمَ إِلَيْهِ عُمَرُ بْنُ سَعْدِ بْنِ أَبِي وَقَّاصٍ وَ قَالَ لَهُ: أَيُّهَا الْأَمِيرُ اكْتُبْ لِي عَهْدَ الرَّيِّ حَتَّى أَفْعَلَ مَا تَأْمُرُ فِي الْحَالِ. فَكَتَبَ وَ سَلَّمَ إِلَى عُمَرَ. فَتَقَدَّمَ وَ انْتَزَعَ سَهْمًا مِنْ كِنَانَتِهِ وَ رَمَى بِهِ الْحُسَيْنَ فَوَقَعَ فِي نَحْرِهِ، فَسَالَ دَمُهُ عَلَى صَدْرِهِ وَ لِحْيَتِهِ، فَأَخَذَ الدَّمَ بِيَدِهِ وَ رَمَى بِهِ إِلَى فَوْقُ وَ صَاحَ: اللَّهُمَّ هَذَا فِعَالُهُمْ بِابْنِ بِنْتِ نَبِيِّكَ. ثُمَّ تَكَاثَرُوا عَلَيْهِ، وَ جَاءَ الشِّمْرُ - لَعَنَهُ اللَّهُ - فَاحْتَزَّ رَأْسَهُ وَ وَضَعَهُ فِي مِخْلَاةٍ فِيهَا تِبْنٌ، وَ حَمَلَهُ إِلَى عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ زِيَادٍ، فَنَفَّذَهُ عُبَيْدُ اللَّهِ عَلَى هَيْئَتِهِ تِلْكَ إِلَى يَزِيدَ. وَ كَانَ يَزِيدُ نَازِلًا عَلَى أَنْطَاكِيَةَ مُحَاصِرًا لَهَا، فَلَمَّا كَانَ الرَّسُولُ فِي بَعْضِ الطَّرِيقِ وَ أَجَنَّهُ اللَّيْلُ عَدَلَ إِلَى دَيْرٍ فِيهِ رُهْبَانٌ فَبَاتَ فِيهِ. فَحِينَ انْتَصَفَ اللَّيْلُ قَامَ بَعْضُ الرُّهْبَانِ لِشَأْنِهِ فَرَأَى عَمُودًا مِنْ نُورٍ مُتَّصِلًا بَيْنَ تِلْكَ الْمِخْلَاةِ وَ بَيْنَ السَّمَاءِ، فَتَقَدَّمَ إِلَى الْمِخْلَاةِ وَ فَتَّشَهَا فَوَجَدَ الرَّأْسَ فِيهَا، فَقَالَ: لَا شَكَّ أَنَّ هَذَا رَأْسُ الْمَقْتُولِ بِكَرْبَلَاءَ. فَمَضَى وَ أَخْبَرَ بَقِيَّةَ الرُّهْبَانِ، فَحِينَ جَاءُوا وَ رَأَوْا تِلْكَ الصُّورَةَ أَسْلَمُوا كُلُّهُمْ عَلَى الرَّأْسِ، وَ جَعَلُوا الدَّيْرَ مَسْجِدًا وَ كَانُوا سَبْعَ مِائَةِ رَاهِبٍ. اشاره وی به اینکه عمارت مزار امام حسین(ع) توسط عضدالدوله ساخته شده در ادامه آمده و اینکه در این زمان کربلا هزار خانه داشته و به مشهد الحسین معروف بوده است. (ص۵۴). وی از کسانی چون محمد بن حنفیه، عبدالله بن زبیر و... به عنوان افرادی که در دوره امویان با آنان به عنوان خلیفه بیعت شد یاد کرده و افزوده که کار آنها نگرفت تا آن‌که خلافت به مستحق آن و کسانی که خدا به آنان وعده خلافت داده و وارث آن بودند، یعنی عباسیان رسید. در این باره چندین خبر و روایت هم آورده است (ص ۵۵) یکی از این روایات هم این است که رسول(ص) ضمن وعده خلافت به فرزندان عباس، وقتی از جبرئیل پرسید که یاوران آنها چه کسانی هستند، جبرئیل پاسخ داد: أَهْلُ الْمَنَاطِقِ مِنْ وَرَاءِ جَيْحُونَ، دَهَاقِنَةُ الصُّغْدِ وَ التُّرْكِ (ص ۵۶). وی از انقلاب عباسی با تفصیل بیشتری سخن گفته و همه بحث را در سمت و سوی حقانیت آنان پیش برده است. سخنرانی انقلابی سفاح در آغاز خلافتش در کوفه همان که ابومسلم دستش را گرفت و بالای منبرش برد جالب است. آن وقت فقط امام به حق در طول سال‌های پس از رحلت پیامبر(ص) فقط علی(ع) بود و سفاح: يَا أَهْلَ الْكُوفَةِ، مَا رَقِيَ عَلَى مِنْبَرِكُمْ هَذَا خَلِيفَةٌ إِلَّا أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ، وَ هَذَا الْإِمَامُ بَعْدَهُ بعد هم این وعده که ما نیامده‌ایم که قصری بسازیم و نهری در زمین‌های مردم حفر کنیم و سیره جباران را داشته باشیم: إِنَّا وَ اللَّهِ مَا خَرَجْنَا لِنَبْنِيَ عِنْدَكُمْ قَصْرًا وَ لَا لِنَحْفِرَ فِي أَرْضِكُمْ نَهْرًا وَ لَا لِنَسِيرَ سِيرَةَ الْجَبَابِرَةِ (ص ۶٠). بعد هم خبر قتل ابوسلمه به دست ابومسلم چون خودش گفته بود که این دولت از اوست و اگر خواست آن را «فاطمیه» خواهد کرد؛ وقتی ترسید ابوسلمه خبر را به سفاح بدهد؛ او را کشت. (ص ۶١). خبری هم نقل کرده که منصور پیش از خلافت عباسیان رسول(ص) را در خواب دیده بود که در داخل کعبه پرچم سیاه را به‌دست او داده بود تا با دجال بجنگد وَ دَخَلْتُ الْكَعْبَةَ فَإِذَا رَسُولُ اللَّهِ جَالِسٌ فَسَلَّمْتُ عَلَيْهِ فَرَدَّ عَلَيَّ وَ عَقَدَ لِي بِيَدِهِ لِوَاءً أَسْوَدَ طَوِيلًا وَ قَالَ: خُذْ هَذَا بِيَدِكَ حَتَّى تُقَاتِلَ بِهِ الدَّجَّالَ. قَالَ: فَأَخَذْتُهُ. وی علت قتل ابومسلم را نیز همین دانسته که او می‌خواست دولت را فاطمی‌کند و برای این کار داعیان را هم به خراسان فرستاده است: وَ قَدْ بَثَّ الدُّعَاةَ فِي الْبِلَادِ لِنَقْضِ مَا كَانَ أَسَّسَهُ مِنْ مُلْكِ بَنِي الْعَبَّاسِ وَ أَرَادَ أَنْ يُعِيدَهَا فَاطِمِيَّةً كَمَا كَانَ فِي نَفْسِهِ (ص ۶٣ - ۶۴) نویسنده پس از آن به ترتیب از خلفای عباسی یاد و رویدادهای دوره آنان را بیان کرده است. جالب است که نویسنده هیچ نوع عبارتی که به نوعی این احساس را پدید آورد که او حتی عنایت بسیار اندکی به علویان دارد، از خود نشان نمی‌دهد، چنان‌که اخباری از امامان(ع) هم ندارد. تنها در ماجرای ولایتعهدی امام رضا(ع) اشاراتی به آن حضرت و از جمله نماز عیدی دارد که حضرت به توصیه مأمون خواست بخواند، بعد هم مانع او شد. وی از تغییر رنگ عباسیان از سیاه به «الخضرة الاسمانجونیة» سبز آسمانی آبی آسمانی هم یاد کرده اما رحلت آن حضرت را اتفاقی دانسته است (ص ۹۸). عبارت وی درباره نوع حرکت حضرت برای نماز عید جالب است: وَ اتَّفَقَ أَنَّ الْمَأْمُونَ فِي يَوْمِ عِيدٍ أَمَرَ عَلِيَّ بْنَ مُوسَى الرِّضَا عَلَى بَابِ مَرْوَ بِالْخُرُوجِ وَ الْخُطْبَةِ وَ الصَّلَاةِ بِالنَّاسِ، فَخَرَجَ وَ عَلَى بَدَنِهِ قَمِيصٌ أَبْيَضُ وَ عَلَى رَأْسِهِ قِطْعَةُ كِرْبَاسٍ بَيْضَاءُ وَ هُوَ يَمْشِي بَيْنَ الصُّفُوفِ وَ يَقُولُ: اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَيَّ وَ عَلَى أَبَوَيَّ آدَمَ وَ نُوحٍ، اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَيَّ وَ عَلَى أَبَوَيَّ إِبْرَاهِيمَ وَ إِسْمَاعِيلَ، اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَيَّ وَ عَلَى أَبَوَيَّ مُحَمَّدٍ وَ عَلِيٍّ، فَحِينَ شَاهَدَهُ عَسْكَرُ الْمَأْمُونِ وَ هُوَ عَلَى هَذِهِ الْحَالِ تَرَجَّلُوا كُلُّهُمْ وَ سَجَدُوا لَهُ وَ وَافَقُوهُ رِجَالَةً إِلَى الْمُصَلَّى. وَ فِي تِلْكَ السَّاعَةِ دَخَلَ بَعْضُ قُوَّادِ الْمَأْمُونِ عَلَى الْمَأْمُونِ وَ أَخْبَرَهُ بِصُورَةِ الْحَالِ فَهَالَهُ الْأَمْرُ وَ خَافَ أَنْ تَخْرُجَ الْخِلَافَةُ مِنْ يَدِهِ فِي حَالِ حَيَاتِهِ، فَنَفَّذَ مَنْ رَدَّ عَلِيَّ بْنَ مُوسَى قَبْلَ أَنْ يَصِلَ إِلَى الْمُصَلَّى وَ خَرَجَ هُوَ وَ خَطَبَ بِالنَّاسِ وَ اتَّفَقَ فِي عَقِيبِ ذَلِكَ وَفَاةُ عَلِيِّ بْنِ مُوسَى فَنَفَّذَ الْمَأْمُونُ إِلَى بَغْدَادَ وَ طَيَّبَ قُلُوبَ بَنِي الْعَبَّاسِ وَ أَعْلَمَهُمْ بِرُجُوعِهِ عَمَّا كَانَ عَلَيْهِ مِنْ بَيْعَةِ عَلِيِّ بْنِ مُوسَى وَ أَخْبَرَهُمْ بِمَوْتِهِ وَ طَلَبَ مِنَ إِبْرَاهِيمَ أَنْ يَخْلَعَ نَفْسَهُ فَمَا فَعَلَ فَسَارَ ٣٨ أ الْمَأْمُونُ بِنَفْسِهِ إِلَى الْعِرَاقِ (ص ۹۹).

اشاره وی به رفتاری که معتصم با احمد بن حنبل داشت، و آن هم متأثر از تحریک احمد بن ابی دواد معتزلی بود؛ نشان از تمایلات غیر معتزلی نویسنده است (ص ١٠۵). وی از متوکل نیز ستایش دارد و باز هم تمایل جدی به اخبار کتب ملاحم دارد تا آنجا که می‌نویسد متوکل در کتب ملاحم خوانده بود که دهمین خلیفه عباسی کشته خواهد شد. وَ لَمَّا دَخَلَتْ سَنَةُ سَبْعٍ وَ أَرْبَعِينَ، قَرَأَ الْمُتَوَكِّلُ فِي كُتُبِ الْمَلَاحِمِ أَنَّ الْعَاشِرَ مِنْ بَنِي الْعَبَّاسِ يُقْتَلُ، وَ كَانَ هُوَ الْعَاشِرَ (ص ۱۱۹). اما هیچ اشاره‌ای به رفتارهای ضد علوی و حسینی او نکرده است. وی به ندرت به منابع خود اشاره دارد، و از جمله این موارد نادر که فراوان از آن یاد کرده، نقل از ابن حمدون الندیم است، یک ادیب و ندیم شیعی که از قضا مدت‌ها در دستگاه متوکل بود و همزمان با امام هادی(ع) نیز ارتباط داشت[۹] وی آثار فراوانی دارد اما روشن نیست عمرانی از کدام یک از آثار وی این مقدار نقل را دارد (ص١۴٢ - ١۴۶ و موارد دیگر).[۱۰]

ابن کردبوس و کتاب الاکتفاء فی اخبار الخلفاء (قرن ششم)

یکی از آثار نسبتاً مفصل و جامع تاریخ عمومی اسلام که به نوعی محصول مشترک شرق و غرب اسلامی است کتاب الاکتفاء فی الاخبار الخلفاء اثر عبدالملک بن قاسم معروف به ابن کردبوس تونسی است. وی که در نیمه دوم قرن ششم هجری می‌زیسته در این اثر، یک دوره تاریخ عمومی اسلام را از سیره نبوی تا روزگار خویش بر اساس منابع اصلی نگارش شده در شرق اسلامی و گاه مغرب اسلامی نوشته است. تاریخ درگذشت وی دقیقا دانسته نیست، گرچه در سال ۵۷۵ زنده بوده و عالمان معاصر وی اغلب میان ۶٠٠ تا ۶١٠ درگذشته‌اند. شاید بتوان گفت وی هم حوالی ۶٠٠ درگذشته است. وی از مردمان توزر بوده که در حال حاضر در جنوب تونس قرار دارد. ابن کردبوس مانند بسیاری از دانشمندان برجسته مغربی، برای کسب علم، در سال ۵۷۳ به اسکندریه سفر کرده و دانش تاریخی و حدیثی شرق را از استادان این شهر اخذ کرده است. کتاب مهم او که برجای مانده همین الاکتفاء است که بخشی از آن تاریخ اسلام، شامل تاریخ صدر اسلام امویان و عباسیان و بخشی تاریخ اندلس در دوره اسلامی است. از این کتاب نسخه‌های فراوانی در کتابخانه‌ها برجای مانده و همین نشان می‌دهد که الاکتفاء محل توجه بوده است. مصحح کتاب، از ده نسخه خطی این اثر یاد کرده و گفته است که متن را بر اساس آنها منتشر کرده است. پیش از وی، بخش اندلس آن به صورت مستقل تصحیح و چاپ شده بود.

به گفته غامدی، روش ابن کردبوس، روشی است عمومی که در آن از تمامی روش‌هایی که در آثار پیشین وجود داشته استفاده کرده است. روش سالشمار به همراه روش‌های موضوعی مانند آنچه در یعقوبی و مسعودی و حتی سبک‌های شرح حال به سبک آنچه ابن عبدالبر در الاستیعاب آورده در این اثر مورد استفاده قرار گرفته است. با این حال بنیاد آن، بر اساس سنت تاریخ خلفانگاری است و از این جهت زندگینامه خلفا و تاریخ سیاسی دوران هر یک از آنان به همراه ویژگی‌های آنان مورد توجه خاص وی قرار داشته است. برای اثری که تاریخ شش قرن را نوشته طبیعی بوده که متأثر از نوع مصادری باشد که هر کدام به بخشی از تاریخ این دوره توجه و تمرکز داشته است. این کتاب از سیره نبوی آغاز می‌شود که در آن بخش، هم به صورت موضوعی به زندگینامه پیامبر(ص) پرداخته و هم مهم‌ترین رویدادهای سیره نبوی را بر اساس سال‌های هجری نگاشته است. در ادامه تاریخ خلفای اولیه بحث شده و نه تنها رویدادها که ویژگی‌های شخصی آنان نیز مورد توجه وی بوده است. وی به طور خاص از دوران امام علی(ع) با تفصیل بیشتری سخن گفته و به خصوص درباره عاشورا همراه با همدلی فراوان، رویدادها را به تفصیل تمام (صص ۶٩٨ - ٧۶٠) نوشته است. نگاه وی به معاویه به مانند سایر اهل سنت است و حتی او را به قول خودش همراه خلفای راشدین آورده، اما نسبت به یزید با تأکید فراوان بر انحراف و فسق و ظلم اوست، به‌طوری که او را فرعون زمانش نامیده است. (ص۷۶۰ - ۷۵۹). پس از آن تاریخ خلفای اموی را به ترتیب آورده و ویژگی‌های هر یک از آنان را بیان کرده است. بخش تاریخ اندلس وی به دلیل استفاده از منابع محلی از بخش‌های سودمند این اثر به شمار آید. پس از آن از عباسیان سخن گفته و در این بخش‌ها کاملاً متأثر از منابع عمومی این دوره مانند مسعودی است. در کنار تاریخ، به برخی از مطالب ادبی و حکایات مربوط به خلفا نیز توجه شده است. وی در بیشتر بخش‌ها رعایت اختصار را کرده و به خصوص تأکید دارد که برای طولانی نشدن مجبور به حذف بسیاری از اخبار و تلخیص آنها شده است. وی بدون آن‌که به سبک سنتی اسناد نقل‌ها را بیاورد، غالباً به ذکر نام مورخان و نویسندگان اشاره کرده و گاهی نیز برخی از اخبار را به نقل از راویان نخست آنها آورده است. در بخش سیره از ابن اسحاق درباره صحابه بیش از همه از استیعاب و در بخش عباسیان اغلب از مسعودی نقل کرده است. نقل وی از ابن قتیبه آن هم نقلی که در الامامة و السیاسه آمده نشان می‌دهد. که آن زمان آن هم در اندلس این کتاب منسوب به این قتیبه بوده است. (ص ۵۳۸). وی بخش‌های ادبی کتابش را از آثار مبرد، ثعالبی و بسیاری از آثار دیگر نقل کرده است.

کتاب الاکتفاء با مقدمه‌ای مفصل و تصحیحی مبسوط و درحالی‌که تحت تاثیر گرایش‌های مذهبی وهابی است در سه مجلد و جمعا در ۱۹۲۱ صفحه منتشر شده است (مدینه، دانشگاه مدینه، ١۴٢٩). یک نسخه کهن از این اثر که البته شامل تاریخ خلفاء اولیه تا دوره سلجوقی است، و رویدادهای تا زمان قائم عباسی را در سال ۴۶٧ دارد در کتابخانه مجلس به شماره ١٣۶۵٢ موجود است. روی صفحه اول این نسخه نام کتاب بدین شرح آمده است: الاکتفاء فی ضبط دول الخلفاء. شاید لازم باشد زمانی این نسخه با آنچه چاپ شده مقابله شود. جالب است که در آغاز آن نویسنده می‌گوید که منبع مهم وی در بخش‌های نخست، تاریخ طبری است و از آن با تعبیر «ابوالتواریخ» یاد می‌کند. البته در ادامه هر بار از طبری مطلبی نقل کرده اگر در منابع دیگر در دسترسش هم نکته‌ای بوده با تصریح اینکه جز طبری چنین گفته‌اند مطالبی را نقل کرده است.[۱۱]

بلغة الظرفاء فی تاریخ الخلفاء (قرن ششم)

یکی دیگر از آثاری که در حوزه تاریخ‌نگاری خلفا در قرن ششم نوشته شده اثری است با عنوان بلغة الظرفاء فی تاریخ الخلفاء که نخستین بار در سال ۱۹۰۹ منتشر شده و در سال ۲۰۰۳ با تصحیحی تازه در قاهره انتشار یافته است. درباره نام دقیق نویسنده اختلاف است و صورتی که در روی کتاب آمده ابوالحسن علی بن ابی‌عبدالله محمد بن ابی السرور روحی است. بر اساس آنچه مصحح نوشته زندگینامه وی در هیچ کتابی نیامده است. بر اساس اطلاعاتی که در یکی از نسخ این کتاب آمده نوشته‌اند که وی پس از سال ۶۴٨ درگذشته است، اما اشارتی در خود کتاب، سبب این اظهار نظر شده که وی تألیف این اثر را در سال ۵۵٩ آغاز کرده است (ص ۳۰۱). یک بار هم به رویدادی در سال ۵۵۵ اشاره کرده و نوشته است وَ هُوَ عَصْرُنَا الْآنَ. او رویدادهای تا سال ۵٧۶ را نیز بر آن افزوده است. این در حالی است که یکی از نسخه‌ها رویدادهای تا سال ۶۴٨ را ادامه داده و به نظر می‌رسد کسی آن رویدادها را بر آن افزوده است. وی در اصل از افریقیه و شهر روحه است که از شهرهای نزدیک به قیروان بوده است؛ به همین دلیل عنایت خاصی به رویدادهای مغرب اسلامی دارد و به عکس از حوادث فارس خراسان ماوراءالنهر و دولت‌های شرقی مانند سامانی‌ها، سلجوقی‌ها و خوارزمشاهیان یاد نکرده است. طبعاً مانند مغربی‌ها از فرهنگ مصری و به خصوص شهر اسکندریه متأثر است.

این کتاب در چارچوب روش خلیفه‌نگاری است و به همین دلیل محور خلفا و اطلاعاتی درباره آنهاست. بنابرین هرچند در آغاز تاریخ اسلام با سیره نبوی آغاز می‌شود، اما در ادامه با محوریت خلفا و ارائه آگاهی‌هایی درباره شخصیت آنها، سال‌های خلافت و برخی از جزئیات ادامه می‌یابد. با این حال آنچه درباره امویان و عباسیان گفته می‌شود، در قیاس با آنچه درباره فاطمیان و سپس دولت‌های غرب اسلامی ارائه می‌گردد، بسیار اندک است. در بخش دوم نه تنها خلفا بلکه بسیاری از تحولات سیاسی و اطلاعات فراوانی درباره امرا و دولت‌های فرعی هم ارائه می‌گردد. به نوشته مصحح، بروکلمان مدعی شده است که این کتاب گویی خلاصه کتاب عیون المعارف قضاعی است، اما به نظر وی چنین نیست، هرچند در بخش اموی و عباسی شباهتی بین آنها وجود دارد که بیشتر به دلیل اشتراک در منابع است، اما در بخش فاطمی و تاریخ اندلس، اساساً چنین مباحثی در کتاب قضاعی نیامده است. روحی در بخش تاریخ صدر اسلام از برخی از منابع و مؤلفان مشهور مانند واقدی و ابن قتیبه نقل کرده، چنان که به تناسب از آثاری از جاحظ یا ثعالبی و غیر او نقل می‌کند. کتاب حاضر منبعی برای ابن خلکان، ابن سعید اندلسی در کتاب المغرب فی حلی المغرب و نیز مقریزی بوده و به صراحت از آن یاد و به عنوان قال الروحی از آن نقل کرده‌اند. مصحح تصریح دارد که این کتاب یکی از منابع اصلی تاریخ فاطمیان بوده و از این جهت بسیار ارزشمند است، به طوری که بسیاری از منابع بعدی اخبار خود در این زمینه را از این کتاب گرفته‌اند. این احتمال که وی تحت تأثیر فضای برجای مانده از عصر فاطمی هم بوده وجود دارد چنان‌که در نخستین عبارت وقتی حمد خدا را آغاز می‌کند عبارت را با وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ خَاتَمِ النَّبِيِّينَ وَ عَلَى آلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ آغاز کرده و در نسخه‌ای دیگر، به احتمال کاتب جمله وَ أَصْحَابِهِ الْأَكْرَمِينَ را بر آن افزوده است؛ هرچند نباید این را دلیل بر تشیع او گرفت.

وی در آغاز از نسب و ولادت رسول(ص) و خاندان آن حضرت آغاز کرده و مطالبی از محمد بن حبیب نقل کرده است. سپس رویدادهای زندگی آن حضرت را به اختصار آورده و اخبار سیره را با تأکید بر یاد از تاریخ دقیق در قالب سالشمار ارائه کرده که شامل گزارشی درباره بیشتر غزوات و سرایا نیز هست در واقع این بخش یک سیره نبوی مختصر، تاریخ مند و نسبتا دقیق است. این عبارت وی درباره حجةالوداع هم اشارتی به همان گرایش شیعی - فقط گرایش - اوست که وَ خَرَجَ مَعَهُ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ، فَتَلَا عَلَى النَّاسِ أَرْبَعِينَ آيَةً مِنْ سُورَةِ بَرَاءَةَ. در بخش رحلت و دفن پیامبر(ص) بار دیگر نام ابن اسحاق به میان آمده و ضمن آن گفته شده است که وَ خَرَجَ مَعَهُ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ، فَتَلَا عَلَى النَّاسِ أَرْبَعِينَ آيَةً مِنْ سُورَةِ بَرَاءَةَ و این خبر که بعدها وقتی مغیره ادعا کرده بود که آخرین نفری است که در قبر وارد شده و این مطلب را برای امام علی(ع) گفتند: فَذُكِرَ ذَلِكَ لِعَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ(ع) فَقَالَ: كَذَبَ الْمُغِيرَةُ، فَمَا أَحْدَثْنَا عَهْدًا بِهِ. گزارشی از همسران پیامبر(ص) موالی، کاتبان، رسولان، اسبان و نکاتی از این دست در پایان این بخش آمده است. به هر روی نظم بخش سیره در عین اختصار بسیار قابل توجه و دقت در نقل تواریخ و اسامی در آن آشکار است. پس از آن از تاریخ خلفا آغاز کرده و درباره هر خلیفه اطلاعات شخصی و مهم‌ترین رویدادها را آورده است. در این زمنیه وی مانند یک مورخ حرفه‌ای فقط اطلاعات و اخبار را آورده و غالباً از تعریف و تمجید و نقل فضائل خودداری کرده است. تنها نکته‌ای که در فضیلت ابوبکر و عمر آورده اشاره به معنای کلمه صدیق و فاروق است و بس حتی درباره فاروق این نقل را آورده که ابن شهاب زهری گفت که اهل کتاب او را فاروق نامیدن (ص ۱۱۵). منبع عمده مطالبی که در این بخش آمده ابوبشر دولابی است. جالب است که مصحح درباره کتابی از دولابی که این مطالب از آن گرفته شده شرحی نمی‌دهد و این به رغم آن است که بعد از این نیز باز نام ابوبشر و نقل از وی ادامه یافته است. تا آنجا که می‌دانیم از ابوبشر دولابی (٢٢۴ - ۳۱۰) کتاب «الذریة الطاهرة» منتشر شده (تصحیح محمد جواد جلالی، قم، مؤسسه النشر الاسلامی، ١۴١٨ق).

نویسنده به اختصار به فتح تمام شهرها اشاره کرده و خوشبختانه مصحح، در پاورقی، به تفصیل درباره سال فتح هر شهری توضیحی مختصر داده است. در اینجا نیز نشانی از ستایش و تمجید از خلیفه نیست و به عکس با حالت طعنه از شراب‌خواری دو فرزند وی یاد شده و البته اینکه عمر هر دو را حد زده است. در پایان از کاتبان، قاضیان و حاجبان خلیفه هم یاد شده است. از اضافاتی که از یکی از نسخه‌های کتاب در متن در کروشه آمده، به‌دست می‌آید که می‌کاتب آن نسخه، مطالبی را به صورت جهت‌دار بر نسخه افزوده است. سومین خلیفه در ادامه آمده و به اختصار تمام درباره اطلاعات شخصی و تواریخ او از ابن اسحاق و واقدی نقل و به دفن او در حشّ کوکب اشاره شده است. (ص ۱۲۳). فهرست اسامی شهرهای مفتوحه و نام اصحاب معروفی که در این دوره درگذشته‌اند، به اجمال آمده است. شگفت آن‌که از شورش بر عثمان اصلاً یادی نکرده است روش او در نقل تاریخ بدون ورود در نگره‌های مذهبی و فضائلی در بخش امام علی(ع) هم ادامه یافته و متن تاریخ گزارش شده است. در این میان از کشته شدن دو بچه عبیدالله بن عباس به‌دست بسر بن ارطات به تفصیل یاد کرده است. وی از دوره امام حسن(ع) هم با نام خلافت ی اد کرده و پایان آن را مصداق همان سی سال روایت سفینه دانسته الْخِلَافَةُ بَعْدِي ثَلَاثُونَ سَنَةً و گفته است که دقیقا سی سال و سیزده روز می‌شود (ص ١٣۶). دو تاریخ درگذشت برای امام حسن(ع) نقل کرده و از آنها، دومی را که شب شنبه هشتم محرم سال ۵۰ است را درست‌تر می‌داند. اشاره‌ای هم به سخن قتیبی یعنی ابن‌قتیبه کرده که همسرش او را مسموم نموده اما آن را به معاویه مربوط نمی‌کند (ص ۱۳۷).

زین پس تاریخ امویان را آغاز کرده اما از عنوان خلافت یاد نمی‌کند و تنها به ذکر نام آنها بسنده می‌کند و باز هم مطلبی درباره تاریخ بیعت با وی و مطالبی دیگر از ابوبشر دولابی نقل کرده است (ص ۱۳۸). سپس مطابق روش خودش اشارت کوتاهی به درگذشتگان و نیز مطالبی درباره کاتبان، حاجبان و نقش انگشتری و... معاویه دارد. از روزگار یزید خبر شهادت امام حسین(ع) را در یک صفحه و ماجرای حره و آتش زدن کعبه را آورده است. (١۴۴ - ١۴۵). یک نکته مورد توجه نویسنده در تمام این دوره‌ها، اشاره‌اش به اوائل است، اولین‌هایی که در هر دوره توسط خلیفه یا دیگران رسم شده است. در اینجا نیز وقتی اشاره به دولت عبدالله بن زبیر دارد و اینکه عبدالملک مروان مردم را روز عرفه در مسجد الصخره گرد می‌آورد، به سنت «تعریف» در مساجد شهرها اشاره دارد که از آن زمان رواج یافت، یعنی اینکه مردمان دیگر شهرها به پیروی از حجاج که روز عرفه در عرفات جمع می‌شوند، هر کدام در شهرهای خود در روز عرفه در مساجد جمع شوند (ص١۴۶)؛ هرچند می‌افزاید که برخی این سنت را از ناحیه عبدالله بن عباس دانسته‌اند و برخی از زمان عبدالعزیز بن مروان به هر روی تاریخ خلفای اموی به همین سبک تا پایان این دولت آمده است. ذکر نکات تمدنی از قبیل اوائل، باز هم ادامه می‌یابد و برای مثال در بخش ضرب سکه به رغم آن‌که اصل اشاره به تبدیل سکه‌های فارسی به عربی در دوران عبدالملک است، اما تفصیل ماجرا را تا دوره‌های بعد حتی عباسیان و نیز اوزان آنها را در دوره ایرانیان همین‌جا بیان می‌کند (ص ١۴٩). درباره ولید هم آورده است که وَ هُوَ أَوَّلُ مَنِ اتَّخَذَ الْبِيمَارِسْتَانَ لِلْمَرْضَى وَ دَارَ الضِّيَافَةِ (ص ١۵١). این روش تا بیان زندگی‌نامه آخرین خلیفه اموی ادامه می‌یابد. پس از آن نویسنده تحت عنوان «جامع اخبار بنی‌امیه» مروری کلی بر این دوره دارد.

وی ضمن بیان اینکه ١۴ نفر از امویان به مدت ۹۱ یک سال و ۹ ماه و ۵ روز حکومت کردند، از فرار شماری از آنها در بلاد مختلف از جمله آمدن عبدالرحمن بن معاویة بن هشام بن عبدالملک به اندلس یاد کرده و تاریخ امویان اندلس را در همین‌جا، و زین پس در ادامه دولت اموی می‌آورد (ص۱۷۰). نگاهی که از نظر تاریخ‌نگاری بسیار جالب است. پس از شرح حال خلفای اموی اندلس سراغ دولت حمودیین رفته (ص ۱۹۱ به بعد) و به بیان زندگی، ویژگی‌ها و رویدادهای مهم عصر آنان می‌پردازد. در اینجا باز هم تحت عنوان جَامِعُ أَخْبَارِ الْأَنْدَلُسِ بَعْدَ خُرُوجِهَا عَنِ الدَّوْلَةِ الْأُمَوِيَّةِ نگاهی عمومی به تاریخ سیاسی اندلس دارد (ص ۲۰۰). زمانی که به رویدادهای آغازین دهه‌های قرن ششم می‌رسد اخباری را به صورت شفاهی هم نقل می‌کند. برای مثال به این عبارت توجه کنید: قَالَ الشَّيْخُ الْفَقِيهُ أَبُو الْحَسَنِ الرُّوحِيُّ الْمُؤَلِّفُ: وَ كَانَ مُحَمَّدُ بْنُ تُومَرْتَ الْمَهْدِيُّ مِنْ أَهْلِ الْعِلْمِ وَ الْفَضْلِ. حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ الْحَارِثِ الْآمِدِيُّ وَ كَانَ نَازِلًا فِي مَنْزِلِي قَالَ: كَانَ مُحَمَّدُ بْنُ تُومَرْتَ إِذَا رَأَى عَبْدَ الْمُؤْمِنِ بْنَ عَلِيٍّ صَاحِبَ الْمَغْرِبِ الْيَوْمَ يَقُولُ: تَكَامَلَتْ فِيكَ أَوْصَافٌ خُصِّصْتَ بِهَا *** فَكُلُّنَا بِكَ مَسْرُورٌ وَمُغْتَبِطٌ (ص٢٠۴). و بدین ترتیب نشان می‌دهد که در این بخش از اخبار شفاهی استفاده کرده است.

با پایان یافتن تاریخ اندلس تا روزگار وی به تاریخ شرق بازمی‌گردد و تاریخ عباسیان را آغاز می‌کند (ص۲۰۷). در این شرح حال‌ها نیز ارکان بحث درباره خلفا، عبارت از تاریخ ولادت و خلافت و درگذشت، شمارش حاجبان، کاتبان و قاضیان و برخی از رویدادهای مهم از جمله فتوحات و زیادت در بناهای حرمین است. ضمن بیان خلفای عباسی، وقتی به مقتدر می‌رسد، اشاره می‌کند که این زمان دولت فاطمیان در مغرب و مصر شکل گرفت؛ سپس می‌افزاید: وَ سَأَذْكُرُ أَخْبَارَهَا وَ أَخْبَارَ مِصْرَ فِيمَا بَعْدُ بِمَشِيئَةِ اللَّهِ (ص ٢۴٨). در متن تا آخرین خلیفه عباسی آمده است که بر اساس آنچه پیش از این گفته شد، محتملاً این بخش تکمیل شده است. روحی پس از آن به اخبار مصر و مغرب بازمی‌گردد: قَالَ الشَّيْخُ الْفَقِيهُ أَبُو الْحَسَنِ الرُّوحِيُّ: ثُمَّ تَذْكُرُ الْآنَ لُمَعًا مِنْ أَخْبَارِ مِصْرَ وَ الْمَغْرِبِ، بَعْدَ خُرُوجِهَا مِنَ الدَّوْلَةِ الْعَبَّاسِيَّةِ. زین پس بحث از دولت فاطمی آغاز شده و به همان ترتیب از تک تک خلفای فاطمی با همان ساختار سخن به میان می‌آید. نخستین آنها مهدی فاطمی است (ص ۲۸۵). در اینجا نیز اصل بر ارائه اطلاعات شخصی و تاریخی است و به ندرت قضاوتی درباره آنان به صورت مثبت یا منفی صورت می‌گیرد، مگر آن‌که عبارتی در منابع بوده باشد که از عدل یا کارهای خاصی از آنان یاد کرده باشد مانند اینکه درباره منصور فاطمی گوید: وَ كَانَ بَلِيغًا خَطِيبًا فَصِيحًا (ص ۲۹۱). وی پس از بیان فتح مصر توسط معز فاطمی، می‌گوید که وقتی افریقیه را ترک کرد، بادیس صهناجی را جای خود گذاشت که پس از او معز فرزندش در افریقیه جای پدر نشست. سپس از امرای بعدی در افریقیه یاد کرده (ص۳۰۰ - ۳۰۱) تا به عبدالمؤمن بن علی صاحب المغرب بنیانگذار دولت مرابطین می‌رسد که مهدیه را در سال ۵۴٧ گشود و به سال ۵۵٨ درگذشت و مؤلف در اینجا اشاره دارد که وَ هُوَ بَاقٍ إِلَى سَنَةِ تِسْعٍ وَ خَمْسِينَ وَ خَمْسِمِائَةٍ، وَ هُوَ عَصْرُنَا الَّذِي أَلَّفْنَا فِيهِ هَذَا الْكِتَابَ، وَ قَدْ مَضَى خَبَرُ عَبْدِ الْمُؤْمِنِ فِي جَامِعِ أَخْبَارِ الْأَنْدَلُسِ. این هم تأکیدی است بر اینکه مؤلف کتاب خود را در میانه قرن ششم هجری نوشته و آنچه تا پایان عصر عباسی در بخش قبل آمده از اضافات دیگری بر کتاب است. این اشاره مؤلف به افریقیه ضمن بحث از دولت فاطمی بود و در ادمه از عبدالعزیز فاطمی و سپس حاکم (ص۳۰۵) و بیش از همه درباره الحاکم و اعمال و رفتارهای وی سخن می‌گوید (تا ص۳۱۵). در ادامه از دیگر خلفای فاطمی یاد کرده تا نزدیک روزگار خود که باز برخی از اخبار را شفاهی و به صورت وَ حَدَّثَنِي جَمَاعَةٌ مِنْ أَهْلِ الْعِلْمِ نقل می‌کند (ص۳۲۴). در سال ۵٢۴ آمر فاطمی کشته شد و الحافظ به خلافت رسید. وزیر وی ابوعلی احمد بن افضل بن امیر الجیوش بود که وزرات او را داشت و سپس بر امور تسلط یافت. او حافظ را زندانی کرده نام او را از منابر و خطبه‌ها انداخت وَ خَطَبَ الْأَئِمَّةَ الْإِمَامِيَّةَ، وَ لِلْمُنْتَظَرِ مُحَمَّدِ الْمَهْدِيِّ، وَ أَسْقَطَ ذِكْرَ آلِ إِسْمَاعِيلَ مِنَ الْخُطْبَةِ، وَ أَمَرَ الْمُؤَذِّنِينَ أَنْ يُسْقِطُوا مِنَ الْأَذَانِ «مُحَمَّدٌ وَ عَلِيٌّ خَيْرُ الْبَشَرِ»، وَ أَمَرَ أَنْ يُعَنْوِنَ عَنْهُ الْكُتُبَ إِلَى سَائِرِ الْأَقْطَارِ، وَ يُدْعَى لَهُ عَلَى الْمَنَابِرِ بِنُعُوتٍ اخْتَرَعَهَا وَ هِيَ: «السَّيِّدُ الْأَجَلُّ الْأَفْضَلُ، سَيِّدُ مَمَالِكِ أَرْبَابِ الدُّوَلِ، وَ الْمُحَامِي عَنْ حَوْزَةِ الدِّينِ وَ نَاشِرُ جَنَاحِ الْعَدْلِ عَلَى الْأَقْرَبِينَ وَ الْأَبْعَدِينَ، نَاصِرُ إِمَامِ الْحَقِّ فِي حَالَتَيْ غَيْبَتِهِ وَ حُضُورِهِ، وَ الْقَائِمُ فِي نُصْرَتِهِ بِمَاضِي سَيْفِهِ.... (۲۳۵ - ۲۳۵). حافظ به خلافت بازگشت و سال‌های پایانی دولت فاطمی با وی و الظافر که در سال ۵۴٣ و فائز که به سال ۵۴٩ به خلافت رسید سپری شد. نویسنده در این دوره از خیلی از جزئیات با تواریخ آن سخن نمی‌گوید اما در عین حال آنچه حفظ کرده به دلیل آن‌که مربوط به روزگار اوست مهم است. فائز در سال ۵۵۵ درگذشت و عاضد به خلافت رسید و در ۵۶٠ در قصرش کشته شد. این زمان آغاز فعالیت ایوبی‌ها به نام المستضی بالله فاطمی است که نویسنده هم اخبار آنها را در اوضاع آشفته قاهره و جنگ‌های صلیبی و حمله به اسکندریه آورده است (ص ٣۵۵ - ٣۵۶). ظاهراً اخبار پس از این یا مقارن آن هم توسط دیگری به این کتاب افزوده شده است به طوری که از الملک العادل ایوبی متوفای ۶١۵ و نیز الملک الکامل متوفای ۶٣۵ هم به اجمال یاد شده است (ص ۳۵۷): وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَحْدَهُ، وَ حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ، وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ صَحْبِهِ وَ سَلَّمَ... تَمَّ كِتَابُ «بُلْغَةِ الظُّرَفَاءِ فِي تَوَارِيخِ الْخُلَفَاءِ» عَلَى يَدِ الْفَقِيرِ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى أَحْمَدَ بْنِ الشَّاهِدِ الدَّيْلَمِيِّ، غَفَرَ اللَّهُ لَهُ.[۱۲]

ابن دحیه کلبی و نبراس

ابن دحیه کلبی، (ابوعلی حسن بن علی سبط الامام ابی البسام فاطمی) از مورخان اندلسی متولد ۵۴۴ و متوفای ۶٣٣ کتابی با عنوان النبراس فی تاریخ خلفاء بنی العباس دارد. وی تاریخ خلفای عباسی را تا ناصر عباسی که در سال ۵۷۵ به خلافت رسید، در ۲۲۵ صفحه نوشته است. اینکه اساساً تاریخ ماقبل عباسی را ننوشته پدیده عجیبی است و بسا نمی‌خواسته چیزی از امویان بنگارد و به همین جهت از آن دوره کلاً صرف نظر کرده است. کتاب بر اساس ترتیب زمان خلفا پیش رفته، نثری روان و از نظر تاریخی گزارش‌گونه است. از ولایتعهدی رضا(ع) با احترام یاد کرده و اینکه مأمون سیاه را کنار گذاشت و لباس سبز پوشید. و وقتی رضا در طوس درگذشت سه روز در کنار قبر وی ماند و فقط نان و نمک می‌خورد. در اینجا قید می‌کند که این مطلب را از احمد بن ابی یعقوب بن وهب بن واضح کاتب نقل کرده که نشان می‌دهد تاریخ یعقوبی در اختیار وی بوده است. (النبراس، ص٨۵) این از موارد نادری است که ارجاع به تاریخ یعقوبی آن هم در اندلس یا مصر داریم. نامه‌ای مفصل از ملک هند به مأمون آورده و پاسخی مفصل‌تر که مأمون درباره اسلام و ماهیت آن به وی داده است (ص ۸۹ - ۱۰۰). نویسنده در موارد متعدد بحث‌های فکری و دینی طرح شده در دوره‌های مختلف از خلافت خلفای عباسی را هم دارد. این کتاب با تصحیح عباس عزاوی عراقی در سال ۲۰۱۵ توسط دارالمقتبس منتشر شده است.[۱۳]

یک تاریخ خلفای ناشناخته (قرن هفتم)

کتابی در تاریخ اسلام به شماره ۱۸۵۰ در کتابخانه سلیمانیه استانبول مشتمل بر ۱۲۱ برگ موجود است که بنده نام و نشان آن را در میان کتاب‌های در دسترس نیافتم. روی صفحه نخست چند یادداشت کوتاه هست. از جمله قید شده: «تاریخ خلفا». زیر آن باز نوشته شده است: «تاریخ الخلفاء للام ابن عبدربه». دو تملک هم روی آن آمده و در بالای صفحه نوشته شده است: «کتاب فلک المعانی لابن الهباربه یه نقل عنه المصنف کثیرا فی هذا الکتاب». بنده که نام این کتاب را در این مرور نیافتم. از ترکیب نسخه آشکار است که صفحات آغازین آن افتادگی داشته و بنابراین سه صفحه و نیم از روی نسخه تاریخ الخلفای ابن عبدربه بازنویسی و ضمیمه این نسخه شده است. این بخش تاریخ دوره پیامبر(ص) بوده و اصل نسخه کتاب از ابتدای «ذکر اخبار ابی‌بکر» آغاز می‌شود. به نظر می‌رسد کسی که این صفحات اول را بازنویسی کرده و در اینجا گذاشته به هر دلیل تصور کرده است که این کتاب اخبار الخلفاء ابن عبدربه، یعنی بخشی از کتاب العقد الفرید است که در چاپ دارالکتب العلمیه مجلد پنجم آن کتاب (۳۸۸ ص) می‌شود که بر این اساس آمده و قسمت تاریخ رسول الله(ص) را که اطلاعاتی کلی درباره ولادت، وفات، اولاد و ازواج و عمات و غیره است از آن کتاب بر ابتدای این نسخه افزوده است.

محتمل است که منشأ اشتباه وی این بوده که پیش از او کسی این کتاب را همان اخبار الخلفاء ابن عبدریه دانسته است. پیش از هر چیز اشاره کنیم که ابن عبدربه متوفای ۳۲۸ است و بنابرین این کتاب که در تمامی اطلاعات بعدی با تاریخ الخلفاء کتاب العقد الفرید ناسازگار است، حتی بدون تطبیق روشن می‌شود که ربطی به آن ندارد؛ چراکه نسخه مزبور رویدادهای تا سال ۴٣٠ را دارد؛ و یک نکته عجیب دیگر هم پیش از توضیح درباره این نسخه اشاره کنیم و آن اینکه، به رغم آن‌که ابن عبدربه متوفای ۳۲۸ است در کتاب العقد الفرید، تاریخ خلفاء تا دوره مطیع آمده است. مطیع عباسی در ۲۳ شعبان ٣٣۴ روی کار آمد و پس از ۲۳ سال خلافت در سال ٣۶٣ خلع شد و سال بعد هم درگذشت. اینکه چطور اطلاعات مربوط به مطیع که دوره پس از حیات ابن عبدربه است در آن کتاب آمده، نکته‌ای است که باید توجیهی برای آن یافت. یکی از این توجیهات آن است که کسی اطلاعات آن دوره را بر کتاب افزوده است، امری که مشابه هم دارد. در هر حال بخشی از العقد الفرید را که نامش اخبار الخلفاء است، می‌توان یکی از منابع مهم تاریخ خلفانگاری تلقی کرد که در نیمه قرن چهارم نوشته شده است. متن یاد شده حاوی نکات تازه‌ای است که با استفاده از مصادر کهن نوشته شده مصادری که برخی از آنها از دسترس ما خارج شده است. اما به این نسخه بازگردیم. همانطور که اشاره شد از برگ ۳، تاریخ با دوره ابوبکر آغاز می‌شود. برگ اول آسیب زده و ضمن آن‌که بخشی هم در اثر صحافی محو شده، مرور بر آن دشوار است، هرچند محال نیست. پرسش این است که این چه کتابی است و نام آن و نویسنده‌اش چیست؟ بدون شک این کار نیاز به خواندن تمام متن و تطبیق آن با متون دیگر دارد که حتی با این حال هم شاید نتوان به سادگی به نویسنده پی برد. در اینجا نظری بر این کتاب خواهیم داشت.

این کتاب، یک دوره تاریخ عمومی اسلام در قالب سالشمار است، هرچند در برخی از سال‌ها، به شرح و بسط بیشتر رویدادها پرداخته و ضمن عناوین چندی، اطلاعاتی را به‌دست داده است. در همان برگ ۳ (رو و پشت آن) دو بار از التاریخ المظفری مطلبی درباره سقیفه بنی ساعده نقل شده است. این اثر از ابن ابی الدم الحموی (۵۸۳ - ۶۴٢) است و نسخه‌ای از آنکه متعلق به کتابخانه شهرداری اسکندریه است در اختیار بشار عواد معروف بود، و در برخی از آثار تصحیحی خود از جمله به صورت گسترده در «تاریخ الاسلام ذهبی» به آن ارجاع داده است. حاجی خلیفه آن را تاریخ الملة الاسلامیه در شش مجلد وصف کرده است[۱۴]. تا اینجا می‌توان حدس زد که کتاب تاریخ ما مربوط به قرن هفتم و بعد از آن است. نقل‌ها از کتاب مظفر ی ادامه یافته و از جمله در برگ ۴ نیز باز با تعبیر «قال المظفری» مطالبی درباره سقیفه نقل کرده است؛ از جمله این نقل که وقتی پس از سقیفه با ابوبکر بیعت شد، ابوسفیان همراه با صدقاتی که گرفته بود وارد مدینه شد. عمر به ابوبکر گفت: «این آدم شری است، صدقات را به خودش بده یا کار صدقات را به همو بسپار. او چنین کرد و ابوسفیان هم راضی شد»! فَقَالَ عُمَرُ لِأَبِي بَكْرٍ: هُوَ فَاعِلُ شَرٍّ، فَدَعْ لَهُ مَا بِيَدِهِ مِنَ الصَّدَقَهِ فَفَعَلَ أَبُوبَكْرٍ وَ رَضِيَ أَبُوسُفْيَانُ.... در برگ ۴ مطلبی از «صاحب تاریخ حماه» در باره افرادی که از بیعت تخلف کردند و به علی مایل شدند نقل کرده است. مقصود از این کتاب می‌تواند کتاب تاریخ حماه ابن واصل باشد که در برخی از منابع از جمله کنز الدرر و جامع الغرر (۷/۶) از آن نقل کرده‌اند. این ابن واصل که به ابن واصل الحموی شهرت دارد و نام کاملش جمال الدین أبوعبدالله محمد بن سالم بن نصرالله (م ۶٩٧) است نویسنده کتاب مفروج الکروب فی اخبار بنی ایوب است. اینکه مظفری و ابن واصل هر دو حموی منسوب به شهر حماة هستند، شاید این گمان را تقویت کند که کتاب مربوط به قرن هفتم یا هشتم در حوزه شامات در منطقه حماة باشد. در برگ ۳۲ هم از جمال الدین ابن واصل مطلبی نقل کرده که ما را مطمئن می‌کند مقصود همین شخص است.

نویسنده، اخبار دوره ابوبکر از جمله رفتن سپاه اسامه و اختلاف بر سر اعزام آن و نیز مدعیان نبوت و مسائل مشهور به مرتدین را آورده است. این اخبار که تا برگ ۹ ادامه می‌یابد، بدون ذکر منبع است. یک بار «قال ابن درید» دارد و چند بار هم: «قال الرواه». وی اخبار این بخش را به تفصیل آورده است. در برگ ۸ (پشت) و ۹، تفصیل خبر مالک بن نویره و مسائل مربوط به خالد درج شده است. احتمال اینکه نکات تازه‌ای در این بخش باشد وجود دارد. نویسنده تا برگ ۱۱ اخبار مسیلمه را آورده و به نقل از ابن الجوزی در برگ ۱۱ نقل کرده است که از المنتظم ۴/ ٨٣ اوست. در ادامه اخبار مرتدین بحرین و عمان، مطلبی را با تعبیر «قال الاصفهانی» درباره ارتداد عمرو بن معدی کرب دارد که باید مقصود الاغانی باشد که مطلب مزبور را آورده است (۳۹/ ۱۵) با این حال بیشتر مطالب با تعبیر «قالت الرواه» است.

از برگ ١۴ اخبار دوره عمر آغاز شده و نخستین بحث درباره جمع قرآن است. پس از آن اخبار فتوحات آمده است. تقریباً همه این مطالب با همان تعبیر «قالت الروات» نقل شده است. از برگ ۲۰ (پ) اخبار دوره عثمان آغاز شده است. نظم بحث به صورت سالشمار از اینجا دقیق‌تر شده و نویسنده ذیل هر سال به نقل خلاصه اخبار معروف و مشهور در منابع می‌پردازد. اخبار مخالفت‌ها و شورش علیه عثمان و قتل وی هم طبق روال آمده است (برگ ٢١ - ٢۴). در این اخبار گاه نام ابن سیرین یا زهری به عنوان راوی دیده می‌شود که البته اینها راوی خبر هستند نه منبع مؤلف؛ مثلا با این عبارت «حکی بعض علماء التاریخ عن الزهری» (برگ ٢۴). در ٢۴ پ مطلبی از الاستیعاب ابن عبدالبر نقل کرده است. از برگ ۲۵ با عنوان ذکر خلافت امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب، تاریخ این دوره آمده است. در برگ ٢۶ از طبقات ابن سعد نقل شده، اما غالباً بدون ذکر منبع مطالب آمده است. اخبار شهادت امام در برگ ۲۸- ۲۹ آمده و در برگ ۳۰ و پس آن از اخلاقیات و ویژگی‌های امام یاد شده است. در برگ ۳۱ شهادت امام حسن(ع) را توسط همسرش و به امر معاویه دانسته و پس از آن اخبار خلافت معاویه را بر حسب سنوات آورده است. طبق معمول از رویدادها و درگذشته‌های هر سال یاد شده است. در برگ ۳۲ با عبارت قَالَ الْقَاضِي جَمَالُ الدِّينِ بْنُ وَاصِلٍ مطلبی را به نقل از ابن جوزی آورده است. شاید نقل‌های دیگر از المنتظم هم به واسطه وی باشد و البته می‌تواند مستقیم از آن نقل شده باشد. در برگ ۲۳ پ نقل‌هایی درباره حلم معاویه از همین جمال الدین دارد: حَكَى الْقَاضِي جَمَالُ الدِّينِ بْنُ وَاصِلٍ فِي تَارِيخِهِ... این نقل‌ها ما را به این صرافت می‌اندازد که کتاب یاد شده از منابع اصلی او در این بخش‌هاست. ایضا در برگ ۳۹پ.

در برگ ٢۴ پ و ٢۵ داستان کربلا و مقتل الحسین(ع) آمده است. عبارت قَالَ مُحَمَّدُ بْنُ جَرِيرٍ نشان از آن دارد که یا مستقیم یا مع الواسطه از طبری استفاده شده است. اخبار حره هم از واقدی در برگ ٢۶ نقل شده که باید مع الواسطه باشد. پس از آن اخبار امویان به ترتیب سال نقل شده و غالب قریب به اتفاق بدون نقل منبع است. اخبار دعوت عباسی از برگ ۴١ آغاز شده و از برگ ۴٢ به ترتیب از خلفای عباسی یاد شده است. این مطالب باید با منابع دیگر تطبیق داده شود، کاری که بنده قصد انجام آن را ندارم و صرفاً هدفم معرفی کوتاهی از این منبع است. در برگ ۴۴ و ذیل رویدادهای سال ١۴٨ از وفات امام جعفر صادق(ع) یاد کرده و نوشته است که أَحَدُ الْأَئِمَّةِ الْإِثْنَيْ عَشَرَ عَلَى رَأْيِ الْإِمَامِيَّةِ... وَ سُمِّيَ جَعْفَرُ الصَّادِقُ لِصِدْقِهِ وَ لَهُ كَلَامٌ فِي صَنْعَةِ الْكِيمِيَاءِ وَ الزَّجْرِ وَ الْفَالِ....

در برگ ۴٧ نیز خبر وفات امام کاظم(ع) را آورده و نوشته است: هُوَ سَابِعُ الْأَئِمَّةِ الْإِثْنَيْ عَشَرَ عَلَى رَأْيِ الْإِمَامِيَّةِ وَ وُلِدَ مُوسَى الْمَذْكُورُ فِي سَنَةِ تِسْعٍ وَ تِشْرِينَ وَ مِائَةٍ تُوُفِّيَ فِي سَنَةِ ثَلَاثٍ وَ ثَمَانِينَ وَ مِائَةٍ لِخَمْسٍ بَقِينَ مِنْ رَجَبٍ بِبَغْدَادَ وَ قَبْرُهُ مَشْهُورٌ هُنَاكَ عَلَيْهِ مَشْهَدٌ عَظِيمٌ فِي الْجَانِبِ الْغَرْبِيِّ مِنْ بَغْدَادَ. نویسنده به جز رویدادها گاهی از برخی از افراد شرح حال‌های مفصل‌تری هم به‌دست می‌دهد چنان‌که در برگ ۴٩ تحت عنوان ترجمه صالح بن عبدالقدوس درباره وی مطالبی آورده است. در برگ ۴٩ مطلبی به نقل از قاضی تنوخی نویسنده نشوار المحاضره آمده است، چنان‌که در برگ ۵۱ پ از بلاذری مطالبی درباره فرزندان مهدی درج شده است. محتملاً این مطالب از الفرج بعد الشده است که در برگ ۵۲ نیز باز مطلبی درباره درگذشت هادی عباسی از آن کتاب نقل کرده است. نقل مطالبی در برگ ۵٣ پ از ابن ابی الدنیا درباره هارون هم جالب است. اینکه این نقل‌ها از کدام کتاب ابن ابی الدنیا است، مهم است؛ زیرا بسیاری از رسائل تاریخی او از دست رفته است. نقل‌هایی که از ابومعشر است محتملاً از منابع دیگری است. از کتاب جعفر بن قدامه قدامة بن جعفر هم در برگ ۵۵ نقل شده است. در برگ ۵۶ نقلی از کتاب بلوغ الاداب و لطایف العتاب دارد که عجالتاً یادی از این کتاب در منابع در دسترس نیافتم. نقلی هم از ابونعیم درباره عبدالله بن مبارک- که باید در حلیة الأولیاء باشد - در برگ ۵۷ پ آمده است. اخبار جعفر برمکی و مسائل خاندان آنها نسبتاً مفصل به نقل از خطیب و دیگران در برگ‌های ۵۹ و ۶۰ آمده است. طبعاً مقصود باید تاریخ بغداد باشد که نقل دیگری هم که در برگ ۶٠ پ از خطیب آمده در تاریخ بغداد (۷/ ۱۶۸) هست. بعد از آن هم مطالب دیگری از خطیب آمده است.

تمامی این مطالب مربوط به دوره هارون است که بیشتر موارد بدون تقید به سالشمار به صورت موضوعی و تحت عناوین خاص آمده است. به نظر می‌رسد که در این میانه مطالبی نه در قالب سالشمار به کتاب افزوده شده است. در برگ ۶٠ پ و ۶١، شرح حالی از بخاری آمده است. اخبار این بخش با تعبیر قَالَ عُلَمَاءُ السِّيَرِ و معمولا بدون یاد از منبع آمده است. همانطور که اشاره شد نویسنده پس از هارون سراغ مهتدی رفته است. بعد از آن از متوکل و و منتصر یاد شده است. جالب است که باز در برگ ۶۴ پ به مهتدی برگشته درحالی که پیش از آن از وصیف الترکی و مطالب دیگر سخن گفته است. به نظر می‌رسد این بخش‌ها به نحو خاصی در داخل این تاریخ گنجانده شده و این وضعیت تا برگ ۸۳ ادامه یافته است، جایی که دوباره سالشمار و اخبار امین و مأمون آغاز شده است. اما پیش از آن: در برگ ۶۶ پس از سه صفحه که درباره مهتدی سخن گفته عنوانی دارد به این عبارت: ذِكْرُ طَرَفٍ مِنْ عِلْمِ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ وَ عَنْ آبَائِهِ. پس از آن متن مفصلی به نقل از صولی و خبری هم از خطیب نقل کرده که مشابه آن اما با تفاوت‌های قابل توجه، در تذکرة الخواص (ص ٣٢۴) آمده است. مقایسه اینها و تفاوت در عبارت جالب خواهد بود. در ادامه این بخش اخبار دیگری هم از صولی درباره شعرا و فصحای عرب نقل شده است. (برگ ۶٧ - ۶٨) خبر شهید فخ نیز مفصل نقل شده است (برگ ۷۰ - ۷۱)

شرح حال مالک بن انس نیز مفصل آمده که برخی از نقل‌های آن از ابونعیم است که می‌تواند از حلیة الاولیاء باشد (برگ ٧۴ پ - ۷۵). همینطور شرح شماری از علما و فضلای عهد هارون در ادامه آمده است (ص ۷۵ پ - ٧۶). بیشتر اطلاعات این شرح حال‌ها از خطیب یعنی تاریخ بغداد است. در برگ ۸۱ به مناسب شرح حال مفصلی از امام موسی بن جعفر(ع) آورده که گرچه اخبار آن در منابع دیگر هم هست اما لازم است تا با دقت هرچند خبری که درباره امام دارد با منابع دیگر تطبیق داده شود بخشی از مطالب نقل شده در آن شرح حال از منتظم ابن جوزی است. زین پس یعنی برگ ۸۳ به بعد باز سالشمار آغاز شده و همانطور که اشاره شد، نزدیک بیست برگ در این میانه مباحث متفرقه‌ای در اخبار علما، شعراء، خلفا و برخی از امامان آمده است. از برگ ۸۳ به بعد ادامه تاریخ هارون و ماجراهای امین و مأمون آمده و اشارتی هم به رحلت امام رضا(ع) شده است (برگ ۸۷). در این بخش تا پایان کتاب که می‌تواند تلخیصی از المنتظم یا منابع مشابه دیگر باشد، کمتر نام کتابی به چشم می‌خورد. محور رویدادهای سال‌ها و یاد از خلفاست. باورهای رسمی وی تسنن است اما از این که گهگاه حریتی در ارائه برخی از نقل‌ها از خود نشان می‌دهد و نیز اینکه مثلاً از حنابله بغداد به عنوان ذِكْرُ فِتْنَةِ الْحَنَابِلَةِ (برگ ۱۰۱) یاد می‌کند، می‌توان نشانی از اعتدال در وی مشاهده کرد. آخرین سالی که وقایع آن به اختصار آمده سال ۴٣٠ است. سه چهار سطر آخرین برگ کتاب هم با خط دیگری نوشته شده و معلوم نیست اصل کتاب ادامه داشته است یا نه. همانطور که در ابتدا اشاره شد کتاب از مآخذی نقل می‌کند که در قرن هفتم نوشته شده و به نظر می‌رسد کتاب از آثار شامی اواخر قرن هفتم یا اوائل قرن هشتم باشد. تاریخی روی نسخه نیست و خط نیز همان دوره زمانی را نشان می‌دهد.

در صفحه سفید پایانی کتاب نوشته شده: كِتَابُ تَوَارِيخِ أَخْبَارِ الْخُلَفَاءِ لِلْإِمَامِ الْقَاضِي الْأَدِيبِ الْمَشْهُورِ بِابْنِ عَبْدِ رَبِّهِ. کسی دیگر نوشته: لَمْ نَعْلَمْ مُؤَلِّفَهُ وَ لَمْ نَظْفَرْ بِهِ، که تأکیدی است بر اینکه در اصل کتاب نامی از مؤلف یاد نشده است. از جمله تواریخ عمومی که در قرن هفتم نگاشته شد، یکی هم التاریخ الصالحی از جمال الدین محمد بن سالم بن نصر الله بن واصل است که در دو مجلد توسط عمر تدمری (بیروت، المکتبة العصریه، ۲۰۱۰) تصحیح و منتشر شده است. این اثر دو جلدی تاریخ انبیاء و سیره نبوی و نیز تاریخ خلفا و پادشاهان مسلمان را تا سال ۶٣۶ دنبال کرده است. نیز از جمله آثار در تاریخ الخلفاء از این دوره کتاب مختصر تاریخ الخلفاء از مغلطای مورخ و سیره‌نویس معروف قرن هفتم و هشتم هجری (۶۸۹ - ٧۶٢) است که به کوشش یحیی بن حمزه الوزنه (قاهره، مکتبة الثقافة الدینیه، ۲۰۰۲) منتشر شده است.[۱۵]

تاریخ الخلفاء سیوطی

نگارش درباره خلفا هیچ‌گاه به پایان نرسید و همچنان در قرون بعدی ادامه یافت اما از نظر سبک و سیاق، شاید تاریخ الخلفاء جلال الدین سیوطی (٨۴٩ - ٩١١) را بتوان آخرین نمونه‌ای دانست که قابل تأمل و تدقیق است. جدیدترین چاپ این کتاب که بر اساس چندین نسخه تصحیح و با حواشی فراوان تصحیح و منتشر شده است (جده، دارالمنهاج، ۲۰۱۲) سیوطی ید طولایی در تلخیص، تبویب جدید و مرتب کردن آثار پیشینیان و معلومات پراکنده برای استفاده دیگران دارد و در بسیاری از علوم دست به این کار زده و آثار بی‌شماری از گذشتگان را در شکل و قیافه جدید به صورتی مبوّب و منظم عرضه کرده است. این کتاب نیز از همان دست آثار است و از این جهت پس از تألیف معمولاً مورد استفاده دیگران بوده است. سیوطی در مقدمه تاریخ الخلفاء به این نوع از نگارش‌های خود درباره انبیاء، صحابه، طبقات مفسران، حفاظ، نحویان، اصولیان و دیگران اشاره کرده و در پایان گوید: «تنها چیزی که از شخصیت‌ها مانده بود خلفا بود که این تک‌نگاری را برای آنها تدوین کردم وَ لَمْ يَبْقَ مِنَ الْأَعْيَانِ إِلَّا الْخُلَفَاءُ، مَعَ تَشَوُّفِ النُّفُوسِ إِلَى أَخْبَارِهِمْ، فَأَفْرَدْتُ لَهُمْ هذَا الْكِتَابَ وی تأکید می‌کند که از مدعیان خلافت که خروج بر حکومت کردند اما به خلافت نرسیدند، مانند بسیاری از علویان و عباسیان یاد نکرده است (ص ۶۶). همانجا می‌گوید که از خلفای فاطمی هم یاد نکرده و دلایل آن را توضیح داده که نشان از گرایش خاص سیوطی دارد.

سیوطی در آغاز چند بحث مقدماتی درباره اصل خلافت دارد که از آن جمله درباره خلافت و قریش، عدد دوازده در روایت نقل شده، مدت خلافت راشده و نیز احادیثی است که در پرهیز از روی کار آمدن امویان یا بشارت به ظهور عباسیان وارد شده است (ص ۷۹). از صفحه ۹۹ بحث از خلافت ابوبکر آغاز می‌شود و تا صفحه ۲۰۸ ادامه می‌یابد. این متن یک شرح حال کامل و مفصل اما بیش از هر چیز در یک قالب مذهبی، برای ابوبکر است که شامل زندگینامه، فضائل، روایات نقل شده از او و بسیاری از مطالب دیگر دارد. زان پس تا صفحه ۲۵۹ درباره خلیفه دوم است که کمتر از نیمی از صفحاتی است که به ابوبکر اختصاص یافته است. درباره عثمان تا صفحه ۲۸۲ بحث شده که باز نصف شده است. درباره امام علی(ع) تا صفحه ۳۱۲ و پس از شرحی درباره خلافت امام حسن(ع) تا صفحه ۳۲۰ به سراغ امویان رفته است. آنچه در این صفحات آمده، جدای از اطلاعات شخصی مربوط به خلفا، رنگ و بوی مذهبی داشته و بیش از هر چیز در چارچوب باورهای مذهبی عرضه شده است. جالب است که گرایش مورخان قدیمی در نگارش درباره خلفا حتی مانند کسی چون یعقوبی شیعی، فارغ از گرایش‌های مذهبی و صرفاً در جهت اطلاع‌رسانی بود. با این حال نباید غفلت کرد که همین اطلاعات که سیوطی زحمت گردآوریش را کشیده حاوی اطلاعاتی است که می‌تواند در تحلیل تاریخ این دوره به ما کمک کند. درباره معاویه عمر می‌گفت: هذَا كِسْرَى الْعَرَبِ (ص ٣٢۴) و درباره اقدام معاویه در برادر کردن زیاد برای خود این اولین بار بود که به‌طور رسمی حکم پیامبر(ص) تغییر داده شد». (ص۳۲۵) و نمونه‌های دیگر مانند تحلیل حسن بصری که دو چیزی که کار مردمان را فاسد کرد: یکی قرآن سر نیزه کردن و دیگری کار مغیره در توصیه معاویه به ولی‌عهد کردن یزید (ص۳۳۹). و درباره شهادت امام حسین(ع) هم نکاتی را دارد از جمله اینکه وَ فِي قَتْلِهِ قِصَّةٌ فِيهَا طُولٌ لَا يَحْتَمِلُ الْقَلْبُ ذِكْرَهَا (ص٣۴١). جالب است که مقایسه این قسمت از چاپ دارالمنهاج با چاپ دار صادر، (١۴١٧ق)، جابجایی‌هایی را در عبارات نشان می‌دهد که شگفت است.

آنگاه تاریخ امویان و عباسیان ادامه یافته و طبعاً اطلاعات محدودتر و منطبق با همان فرم معمول در تواریخ خلفا است؛ هرچند باز درباره خلفایی که صفحه روشن‌تری دارند، مانند عمر بن عبدالعزیز بحث‌های بیشتری شده است. داستان خلافت مستعصم آخرین خلیفه عباسی در ص۷۲۲ تمام شده و سیوطی ادامه خلافت در مصر را با مستنصر (۶۵٩ - ۶۶٠) آورده است. این دوره تا عصر متوکل (۸۸۴ - ۹۰۳) ادامه یافته و مرگ او هم در صفحه ۷۸۰ گزارش شده است. پس از آن منظومه‌ای از خودش در اسامی خلفا آورده است. در نهایت، فهرستی از امویان اندلس، فاطمیان مصر که او اصرار دارد آنها را عبیدیان بنامد، و دو حکومت علوی در عراق و طبرستان با اختصار تمام به‌دست داده است. این اثر جدای از آن‌که در ردیف آثار دیگر سلسله‌نگاری خلفائی است، یک اثر در تاریخ عمومی اسلام هم هست و این به دلیل توجهی است که به ارائه و عرضه مهم‌ترین رویدادهای تاریخی در هر دوره گاه بر حسب موضوع و گاه سالشمار کرده است. بیفزایم که ابن طولون (م ۹۰۰) معاصر سیوطی، کتابی با عنوان النزهة السنیة فی اخبار الخلفاء و الملوک المصریة دارد که به سبک همان آثار و البته بسیار ملخص و کوتاه است. (بیروت، عالم الکتب، ١۴٠٨ق). او تقریباً در باره تک تک خلفا، از تاریخ بیعت، مدت حکومت، تاریخ مرگ یا خلع و مقدار عمر آنها سخن گفته است.[۱۶]

منابع

پانویس