اطاعت در معارف و سیره نبوی
تبعیت و اطاعت در مدیریت بر قلب
در مدیریت بر قلب، تبعیت و اطاعت محصول الفت قلبها و نتیجه محبت میان والی و رعیت است. در اینگونه تبعیت و اطاعت از استبداد، برتریجویی و ریاستطلبی از یکسوی و نافرمانی و اطاعت کورکورانه و حقارت از دیگر سوی اثری نیست. در این شیوه مدیریت، تبعیت از مدیر و اطاعت او ثمره محبت به او و در واقع محبت به خداست.
«حقیقت آن است که حب و دوستی تنها وسیله ارتباط هر طالبی به مطلوب و هر مریدی به مراد خود است و دوست را به محبوب خود جذب میکند تا او را دریابد و بدینوسیله نقص خود را کامل نماید. و هیچ بشارتی برای محب لذتبخشتر از آن نیست که به او خبر دهند که محبوبت تو را دوست دارد. و در این حال دوستیها تلاقی کرده، رابطهای دو سویی محقّق میشود که بیپرده با یکدیگر سخن گویند. بندهای که خالصانه راه محبت الهی را طی میکند، آرزویی ندارد جز آنکه خدا هم او را دوست بدارد و همانگونه که او برای خداست، خدا هم برای او باشد. اما باید دانست که خدای متعال هر محبتی را نسبت به خود محبت نمیشمارد مگر آنکه آثار و لوازم محبت - بر اساس سنتی صحیح که بر هستی حاکم است - از آن ظاهر باشد. یعنی حب و دوستی یک شیء هنگامی حقیقت دارد که به خود آن شیء و به همه متعلقات آن تعلّق گیرد و نسبت به تمام جوانب آن حالت خضوع و تسلیم آورد»[۱].
بر اساس این حقیقت است که خداوند به پیامبرش فرمود که بگوید: «اگر خدا را دوست میدارید پس مرا پیروی کنید تا خدا شما را دوست بدارد».
نشانه صداقت در دوستی حق، پیروی از آیین اوست که بر پایه «حب» یعنی «اخلاص» و «اسلام» نهاده شده است و این همان «صراط مستقیم» الهی است[۲] و نیز پیروی و فرمانبرداری پیامبری که مظهر «صراط مستقیم»[۳] و جلوه جامع «محبت» الهی است[۴]. و اطاعت او اطاعت خداست[۵]: ﴿مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللَّهَ﴾[۶].
اطاعت خدا و رسول برخاسته از محبت به خدا و رسول است؛ زیرا «محبت» اصل و اساسی است که «ولایت» بر آن استوار میشود[۷]. آدمی همان را پیروی میکند که به او دل داده است و محب، رنگ محبوب را به خود میگیرد: لَوْنُ الْمُحِبِّ لَوْنُ مَحْبُوبِهِ[۸]. و محبوب حقیقی و مُطاع یکتا، خداست. تنها رنگی که باید پذیرفت رنگ اوست: ﴿صِبْغَةَ اللَّهِ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً وَنَحْنُ لَهُ عَابِدُونَ﴾[۹].
تبعیت و اطاعت جز برای او نیست؛ زیرا انسان از کسی اطاعت میکند که فیض هستی خود را از او دریافت کرده باشد، و چون افراد عادی نه به انسان هستی بخشیده، نه در بقا و دوام هستی او مؤثرند؛ بنابراین رأی هیچکس برای دیگری لازمالاتباع نیست. و از آنجا که انسان تمام شئون هستی خود را از خداوند دریافت میکند، موظف است تنها در برابر او تمکین نماید؛ و اما تبعیت از دستور غیر خداوند مشروط به این است که از طرف آن ذات اقدس تعیین شده باشد[۱۰]. و از همینروست که در حدیث شریف حضرت رضا(ع) آمده است که رسول خدا(ص) فرمود: «هر کس به سخن گویندهای گوش سپارد او را پرستیده است، پس اگر گوینده از جانب خدا باشد، خدا را پرستیده و اگر از جانب ابلیس باشد، ابلیس را پرستیده است»[۱۱].
تبعیت و اطاعت در مدیریت بر قلب، پیروی و فرمانبرداری از کسانی است که قلب به پیروی و فرمانبرداری آنان حکم میکند و خداوند بر اتّباع و پیروی آنان فرمان داده است. قرآن کریم در این مورد که اطاعت از انبیا به اذن خداوند، در واقع اطاعت از پروردگار است میفرماید[۱۲]: ﴿وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا لِيُطَاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ﴾[۱۳].
و هیچکس حق ندارد در گناه و نافرمانی خدا کسی را پیروی کند و فرمان برد؛ زیرا تبعیت و اطاعت به پرستش و عبودیت باز میگردد و کسی جز خدای متعال شایسته پرستش و فرمانبرداری نیست. خداوند در مذمت یهود همین را فرموده است: ﴿اتَّخَذُوا أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَابًا مِنْ دُونِ اللَّهِ وَالْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ وَمَا أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا إِلَهًا وَاحِدًا لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ سُبْحَانَهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ﴾[۱۴].
از امام باقر(ع) روایت شده است که درباره این آیه شریفه فرمود: «به خدا سوگند که آنان برای ایشان نماز نگزاردند و روزه نگرفتند، بلکه ایشان را در معصیت خدا فرمان بردند»[۱۵].
احبار و رهبان مردم را به بندگی و پرستش خویش دعوت نکردند و اگر هم میکردند، ایشان نمیپذیرفتند اما مردم را به نافرمانی خدا کشیدند و آنان پذیرا شدند، به مدیریت باطل آنان تن دادند؛ حلال را حرام و حرام را حلال کردند و مردم در این نافرمانیهای خدا از آنان پیروی و فرمانبرداری کردند، یعنی آنان را بهجای خدا معبود خویش گرفتند[۱۶]. از امام صادق(ع) روایت شده است که فرمود: «کسی که فردی را در نافرمانی خدا اطاعت کند، بیگمان او را پرستیده است»[۱۷].
بنا بر سیره پیامبر، پیروی و فرمانبرداری جز در امور حق نیست و کسی در مدیریت خود اجازه قدرتطلبی و خودمحوری ندارد. سلیم بن قیس هلالی گوید: شنیدم امیرمؤمنان(ع) میفرمود: «از سه کس بر دین خودتان بترسید!... کسی که خدای عزوجل قدرتی به دست او داده باشد و او گمان کند که اطاعت او، اطاعت خداست و سرپیچی از فرمان او، سرپیچی از فرمان خداست. درحالیکه چنین نیست؛ زیرا فرمانبرداری مخلوق در معصیت خالق جایز نیست و نباید چنین کرد، و مخلوق را نزیبد که دلبند گناه شود؛ پس نه در راه معصیت الهی باید از کسی فرمان برد و نه تحت فرمان شخص گنهکار بایستی درآمد. فقط میبایست از خداوند و فرستادهاش و جانشینان او فرمان برد، و اینکه خداوند دستور داده است که فقط از فرمانهای پیامبر اطاعت شود، برای این است که او معصوم است و پاک، و به نافرمانی خدا دستور نمیدهد؛ و اینکه فقط به اطاعت جانشینان او امر کرده است، برای این است که آنان نیز معصوماند و پاک و به نافرمانی خدا دستور نمیدهند»[۱۸].
انسانهای الهی هرگز مردم را به خود و بندگی خود نمیخوانند و در اداره مردمان مقصدی را جز سیر آنان بهسوی الهی شدن دنبال نمیکنند؛ میخواهند که مردم جز خدا نپرستند و «ربّانی» شوند: ﴿مَا كَانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُؤْتِيَهُ اللَّهُ الْكِتَابَ وَالْحُكْمَ وَالنُّبُوَّةَ ثُمَّ يَقُولَ لِلنَّاسِ كُونُوا عِبَادًا لِي مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلَكِنْ كُونُوا رَبَّانِيِّينَ بِمَا كُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ الْكِتَابَ وَبِمَا كُنْتُمْ تَدْرُسُونَ *وَلَا يَأْمُرَكُمْ أَنْ تَتَّخِذُوا الْمَلَائِكَةَ وَالنَّبِيِّينَ أَرْبَابًا أَيَأْمُرُكُمْ بِالْكُفْرِ بَعْدَ إِذْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ﴾[۱۹].
در شأن نزول این دو آیه گفتهاند که مردی نزد پیامبر آمد و گفت: «ای رسول خدا ما به تو همانند دیگران سلام میکنیم درحالیکه چنین احترامی برای تو کافی نیست، تقاضا داریم به ما اجازه دهی امتیازی برایت قائل شویم و تو را سجده کنیم!» پیامبر فرمود: «سجده برای غیر خدا جایز نیست، پیامبر خود را تنها بهعنوان یک بشر احترام کنید ولی حق او را بشناسید و از او پیروی کنید». و نیز نقل کردهاند هنگامی که دانشمندان و بزرگان یهود و نصارای نجران در مدینه نزد رسول خدا(ص) آمدند و پیامبر آنان را به اسلام دعوت کرد، یکی از یهودیان به نام ابورافع قرظی و نیز سرپرست هیئت نصارای نجران به پیامبر گفتند: «آیا مایل هستی همانگونه که نصارا عیسی را میپرستند، ما هم تو را پرستش کنیم؟» حضرت فرمود: «پناه بر خدا که من اجازه دهم کسی جز پروردگار یگانه مورد پرستش قرار گیرد، خداوند هرگز مرا برای چنین کاری مبعوث نکرده است!»[۲۰].
پیامبران الهی و اوصیای آنان مردمان را به خدا میخواندند و پیروی و فرمانبرداری از خود را در جهت حق میخواستند و نه در جهت خود، سخن آنان این بود: ﴿وَإِنَّ رَبَّكُمُ الرَّحْمَنُ فَاتَّبِعُونِي وَأَطِيعُوا أَمْرِي﴾[۲۱].
همه آنان پیش از آنکه مردم را به فرمانبرداری خود بخوانند، به خدا و تقوای الهی میخواندند. سیر دعوت انبیای الهی شاهدی گویا بر این واقعیت است. آنان خود را فرستادهای «امین» معرفی میکردند، آنگاه به تقوا و فرمانبرداری از خود که فرمانبرداری از خداست، دعوت میکردند. چون نوح(ع) شریعت آورد چنین گفت: ﴿إِنِّي لَكُمْ رَسُولٌ أَمِينٌ * فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِيعُونِ﴾[۲۲].
چون هود(ع) آمد همین سخن را گفت[۲۳]. و آنگاه که صالح(ع) برای هدایت مردمان برانگیخته شد باز همین سخن بود[۲۴]. لوط(ع) نیز در دعوت خود همین را گفت[۲۵]. و چون شعیب(ع) برای هدایت قوم خویش به پا خاست این سخن تکرار شد[۲۶] و... .
آنانکه به اداره قلوب قیام میکنند، جز بهحق نمیخوانند و خود و مدیران خود را وقتی مُطاع میدانند که حق بگویند و حق را برپا دارند. امیرمؤمنان(ع) زمانی که مالک اشتر را زمامدار مصر ساخت، در نامهای به مردم مصر این حقیقت را به آنان یادآور شد: «سخنش را بشنوید و فرمانش را در آنجا که مطابق حق است اطاعت کنید»[۲۷].[۲۸]
تبعیت و اطاعت رسول خدا(ص) و اوصیایش
خدای متعال اطاعت خودش را در اطاعت فرستاده گرامیاش قرار داده است. فرستادهای که جان مؤمنان را از محبت خویش پر کرد و آنان را پیرو و فرمانبردار حق گردانید. خداوند آن وجود گرامی را به محبت خویش تربیت کرد[۲۹]، و حقایق را به او تعلیم نمود و آن حضرت به مرتبهای رسید که جز حق و صواب اختیار نمیکرد و در هیچ امری بر خلاف خواست الهی چیزی به خاطرش خطور نمیکرد و خواهان چیزی نبود جز آنچه خدا میخواست. ابواسحاق نحوی[۳۰] گوید بر امام صادق(ع) وارد شدم و شنیدم میفرمود: «خدای عزوجل پیامبرش را به محبت خویش تربیت کرد و سپس فرمود: «و هر آینه تو بر خویی بس بزرگ هستی». و آنگاه امر دین و امّت را به او واگذار کرد و فرمود: «آنچه را پیامبر به شما داد بگیرید و از آنچه شما را بازداشت باز ایستید». و باز فرمود: «هر که پیامبر را فرمان بَرد هر آینه خدای را فرمان بُرده است». سپس امام فرمود: پیامبر خدا کار را به علی واگذار کرد و او را امین شمرد»[۳۱].
و نیز از امام صادق(ع) روایت شده است که فرمود: «همانا خدای عزوجل پیامبرش را تربیت کرد و نیکو تربیت کرد، چون تربیت او را تکمیل نمود، فرمود: «هر آینه تو بر خویی بس بزرگ هستی». سپس امر دین و امّت را به او واگذار کرد تا اداره و سیاست بندگانش را به عهده گیرد، سپس فرمود: «آنچه را پیامبر به شما داد بگیرید و از آنچه شما را بازداشت باز ایستید». همانا رسول خدا(ص) استوار و موفق و مؤیّد به روحالقدس بود و نسبت به سیاست و تدبیر خلق هیچگونه لغزش و خطایی نداشت؛ به آداب خدا تربیت شد»[۳۲].
رسول خدا(ص) و اوصیای او در هدایت خلق هیچگونه خطا و اشتباهی ندارند و از همینروست که خداوند فرمود: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ﴾[۳۳].
علامه طباطبایی در تفسیر کریمه فوق مینویسد: «جای تردید نیست که این اطاعت که در آیه: ﴿أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ﴾، به آن امر شده، اطاعتی مطلق و بدون قید و شرط است و همین خود دلیل آن است که رسول، امر به چیزی و نهی از چیزی که مخالف حکم خدا باشد نمیکند، وگرنه اطاعت وی ناقض اطاعت خدا میشد. و این امر تمام نمیشود مگر آنکه رسول معصوم باشد. این سخن بعینه درباره اولیالامر نیز جریان دارد... با توجه به آنکه در آیه، بین رسول و اولیالامر جمع کرده، و برای هر دو با هم یک اطاعت ذکر کرده است و فرموده: ﴿وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ﴾، و اینکه برای رسول امر به معصیت خدا یا اشتباه در حکم محال است، اگر در اولیالامر محال نبود، چارهای نبود جز آنکه قید آن را ذکر نماید و چون قید ذکر نشده است، پس آیه مطلق است و لازمهاش آن است که در اولیالامر هم قائل به عصمت شویم، همانطور که درباره رسول خدا(ص) قائلیم بدون هیچ تفاوتی»[۳۴]. امام فخر رازی نیز در ذیل این آیه شریفه مینویسد: «کسی که خداوند بهطور قطع و جزم امر به اطاعتش کرده است حتماً باید معصوم از خطا باشد؛ زیرا اگر معصوم از خطا نباشد، آنگاه که مرتکب اشتباهی میشود، چون خداوند اطاعت او را واجب شمرده، و پیروی از او را در آن اشتباه لازم دانسته است، این به معنای اجتماع امر و نهی در یک فعل با یک اعتبار محسوب میشود که امری محال است. بنابراین از یک طرف مسلم است که خداوند اطاعت اولیالامر را بدون قید و شرط لازم دانسته، و از طرف دیگر میدانیم هرکسی را که خداوند اطاعتش را بهطور قطع لازم دانسته است باید معصوم باشد. پس از این مقدمه نتیجه میگیریم که اولیالامر در این آیه حتماً باید معصوم باشد»[۳۵].
بنا بر آنچه ذکر شد رسول خدا(ص) و اوصیایش هرگز در هدایت مردمان خطا و اشتباهی ندارند و تبعیت و اطاعت ایشان بدون قید و شرط است و هرگونه نافرمانی نسبت بهامر ایشان نادیدهگرفتن فرمانی است که ضامن خیر و سعادت است و این همان گمراهی آشکار است: ﴿وَمَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلَا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَى اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْرًا أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا مُبِينًا﴾[۳۶].[۳۷]
نظام تبعیت و اطاعت
رسول خدا(ص) نظامی را برای تبعیت و اطاعت شکل داد که در آن جز پیروی و فرمانبرداری حق نباشد. قدرتطلبی، ریاستطلبی، استبداد، اطاعت کورکورانه در آن جای نداشته باشد. مردم بدون آنکه تن به ذلّت دهند فرمانبردار باشند. آنانکه در گفتن حق از همه صریحترند و حق را یاورند، جذب شوند و آنانکه اهل ستایشهای بیجا و بلهقربانگوییاند، رانده شوند. در این نظام، مدیران از سر نفسانیت و بهدلخواه خود رفتار نمیکنند. آنان خواستار سلطه و تجبّر نیستند. آنان رفتار تصنّعی و سراسر روی و ریا را خوش نمیدارند. از شنیدن حق و عدل گریزان نیستند. خود را برتر و والاتر از دیگران نمیدانند. و مردم آنان را با دل پذیرفته، پیروی و فرمانبرداریشان میکنند.
اکنون به برخی از اجزای این نظام اشاره میکنیم:
نفی فرمانبرداری مخلوق در نافرمانی خالق
سیاست[۳۸] و تدبیر مردمان در سیره نبوی، هدایت و راهبردن ایشان بهسوی مقصد کمال است؛ اهتمام بر اصلاح مردم با ارشاد و هدایت آنان به راهی است که موجب نجات آنان در دنیا و آخرت شود. و باید دانست که نجات دنیا و آخرت تنها در فرمانبرداری خدا و اولیای او و پیروی حق است. کسی اجازه ندارد فردی را در باطل او پیروی کند و سخن ناحق را بپذیرد[۳۹]. از علی(ع) نقل کردهاند که رسول خدا(ص) سپاهی گسیل داشت و مردی را به فرماندهی آن گماشت و به سپاهیان دستور داد که فرمان او را بشنوند و از او اطاعت کنند. فرمانده، آتشی برافروخت و به آنان امر کرد تا میان آتش روند. گروهی خواستند فرمان او را اطاعت کنند و وارد آتش شوند و گروهی خودداری کردند و گفتند: «ما از آتش فرار کردهایم». خبر به پیامبر رسید. به کسانی که میخواستند وارد آتش شوند فرمود: «اگر وارد آتش میشدید پیوسته تا روز قیامت در آتش میماندید». و عمل آنان را که دستور فرمانده را نپذیرفته بودند، تأیید کرد و از آنان تمجید نمود.
آنگاه فرمود: «اطاعت در نافرمانی خدا معنا ندارد. اطاعت منحصراً در نیکی و کار درست است»[۴۰] و نیز از پیامبر اکرم(ص) روایت شده است که فرمود: «اطاعت مخلوق در معصیت خالق روا نیست»[۴۱].
باید دانست که پیروی و فرمانبرداری افراد در ناحق و آنچه موجب خشم خداست مطیع و مطاع را هلاک میسازد. در حدیث ابن ابییعفور از امام صادق(ع) آمده است که از مناجاتهای خدای متعال با موسی(ع) این بود که: «به حال کسی که مردم از او خشنودند غبطه مخور، تا بدانی خدا هم از او خشنود است و نیز به حال مخلوقی که مردم از او اطاعت کنند غبطه مخور؛ زیرا اطاعت و پیروی مردم از او در غیر حق سبب هلاکت او و پیروانش است»[۴۲].[۴۳]
نفی برتریجویی و ریاستطلبی
در نظام تبعیت و اطاعت نبوی جایی برای برتریجویی و ریاستطلبی نیست. رسول اکرم(ص) در مدیریت خود بهشدت با هرگونه برتریجویی و ریاستطلبی و حرکتی که نشانهای از آن داشته باشد، برخورد میکرد و اجازه نمیداد بههیچ وجه اینگونه ویژگیها ظهور و رشد یابد.
واقدی از قول عکرمه آورده است که مردم در چگونگی تقسیم غنائم بدر اختلاف کردند. رسول خدا(ص) فرمان داد تا همه غنائم را به بیتالمال برگردانند و همه برگردانده شد. شجاعان میپنداشتند که رسول خدا(ص) غنائم را به آنان اختصاص خواهد داد، بدون آنکه چیزی به ناتوانان داده شود. ولی آن حضرت فرمان داد که همه غنائم را بهطور مساوی میان آنان تقسیم کنند. سعد بن ابیوقاص گفت: «ای رسول خدا، آیا به شهسواران که نگاهبانان قوم هستند بهاندازه ناتوانان سهم میدهی؟» پیامبر فرمود: «مادرت به عزایت بنشیند! مگر شما جز به برکت ناتوانان پیروز میشوید؟»[۴۴]
در سخن سعد تنها نادیدهگرفتن عنایتهای الهی به مستضعفان نبود، بلکه نشانههای برتریجویی در آن آشکار بود که رسول خدا(ص) اینگونه سخت با آن برخورد کرد.
رسول اکرم(ص) که همه عالم به فیض وجود او هستی یافته است[۴۵]، درباره خود فرموده است: «من آقای فرزندان آدم در روز قیامت هستم و افتخاری نیست؛ و پرچم ستایش به دست من است و افتخاری نیست؛ و هیچ پیامبری از آدم گرفته تا دیگران نیست که زیر پرچم من نباشد، و من نخستین شفاعتکنندهام و نخستین کسی که شفاعتش پذیرفته شود و افتخاری نیست»[۴۶].
پیامبر خدا از هرگونه برتریجویی و ریاستطلبی در رفتار بیزار بود و رفتار سراسر تواضعش درس خوبی بود تا مسلمانان چگونه زیستن و رفتار کردن و چگونه اداره کردن امور را بیاموزند. از انس بن مالک نقل شده است که گفت: «هیچ شخصیتی نزد مسلمانان محبوبتر از رسول خدا نبود، با وجود این هنگامی که او را میدیدند پیش پایش برنمیخاستند زیرا میدانستند که این کار را نمیپسندد»[۴۷]. و آن حضرت در وصایای خود به ابوذر فرمود: «ای ابوذر! هر کس دوست بدارد که مردم در برابر او به حال احترام بایستند، نشستنگاه او پر از آتش دوزخ گردد»[۴۸].
محدث قمی درباره سیره رسول خدا(ص) آورده است: «نمیگذاشت کسی در برابر او بایستد»[۴۹].
در نظام حق جای هیچگونه ریاستطلبی و برتریجویی وجود ندارد و هر کس خود را بدین صفات متصف سازد، خود را به آتش کشیده و از حیات طیبه محروم ساخته است. آخرت از آن کسانی است که حتی میل و اراده برتریجویی نداشته باشند: ﴿تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ﴾[۵۰].
تقواپیشگان نهتنها برتریجوی و تباهکار نیستند که اراده برتریجویی نیز نمیکنند؛ قلبشان از این صفات پاک و روحشان از این آلودگیها منزه است[۵۱]. زاذان[۵۲] نقل کرده است که امیرمؤمنان(ع) در دوران خلافت خود شخصاً در بازارها گردش میکرد و گمشدهها را راهنمایی مینمود و ضعیفان را کمک میکرد و از کنار فروشندگان و کاسبان رد میشد و این آیه را بر آنان میخواند و میفرمود: «این آیه درباره زمامداران عادل و متواضع و همچنین سایر مردم صاحب قدرت نازل شده است»[۵۳]. آن حضرت به همه نشان میداد که مدیران و مسئولان پیرو سیره پیامبر چگونهاند؛ حکومت و قدرت و مسئولیت را وسیله برتریجویی و ریاستطلبی قرار نمیدهند و میآموخت که هر کس نسبت به مردم مسئولیتی دارد، باید به سیره او تأسی کند. اگر کسی خواهان عاقبت نیک در دنیا و آخرت است باید اینگونه باشد. بالاتر قرار گرفتن به معنای برتریجویی نیست بلکه موقعیت و مقام وسیلهای است برای آزمایش. حاکم مطلق خداست و حکومت از آن اوست. مدیریت امور به دست بندگان اوست تا آنان آزموده شوند. آنانکه میخواهند بر جسمها حکومت کنند و نه آنکه بر قلبها مدیریت نمایند، خود را در مقام نبرد با خدا قرار میدهند. امیرمؤمنان(ع) به مالک اشتر نخعی نوشت: «تو مافوق آنها و پیشوایت مافوق تو و خداوند مافوق کسی است که تو را زمامدار قرار داده است. امور آنان را به تو واگذار کرده و بهوسیله آنها تو را آزمایش نموده است. هرگز خود را در مقام نبرد با خدا قرار مده! زیرا تو تاب کیفر او را نداری»[۵۴].
ریاستدوستی و ریاستطلبی آدمی را به نافرمانی حق میکشاند؛ زیرا دوستی ریاست با دوستی خدا جمع نمیشود، همانگونه که دوستی دنیا با دوستی حق گرد نمیآید. از رسول خدا(ص) روایت شده است که فرمود: «نخستینبار که در پیشگاه خدای تبارک و تعالی گناه صورت گرفت به سبب شش خصلت بود: دوستی دنیا و دوستی ریاست...» [۵۵].
به همین سبب است که بدترین آدمیان، دوستداران دنیا و ریاستطلباند. آنانکه دوست دارند مردم پشت سرشان راه بیفتند و چنان مست باده ریاستاند که خدا را نادیده میگیرند و خلق او را حقیر میشمارند. محمد بن مسلم گوید از امام صادق(ع) شنیدم که میفرمود: «بدان شما کسانی هستند که دوست دارند مردم پشت سرشان راه روند»[۵۶].
اینگونه انسانها تباهاند و تباهکننده خلق که امام صادق(ع) فرمود: «هر که ریاست طلبد، هلاک شود»[۵۷].
برتریجویی و ریاستطلبی از ویژگیهای فرعون وجود است که موجب هلاکت آدمی است. آنانکه فرعون درونشان، حاکم وجودشان است در مدیریت خود این تفرعن را بهصورت برتریجویی و ریاستطلبی ظهور میدهند: ﴿وَإِنَّ فِرْعَوْنَ لَعَالٍ فِي الْأَرْضِ وَإِنَّهُ لَمِنَ الْمُسْرِفِينَ﴾[۵۸].
برتریجویی آدمی را به گزافکاری و تباهی میکشد و در این مسیر همه حدّ و مرزها را میشکند و خود و آنان را که پیرو او شوند، در دریای برتریجویی و ریاستطلبی غرق سازد و هلاک کند: ﴿فَأَغْرَقْنَاهُ وَمَنْ مَعَهُ جَمِيعًا﴾[۵۹].
از این روست که پیشوایان حق پیروان خود را بهشدت از ریاستدوستی و طلب آن پرهیز میدادند. امام صادق(ع) به سفیان بن خالد فرمود: «ای سفیان، از ریاست بپرهیز که کسی خواهان آن نشد مگر آنکه هلاک شد»[۶۰].
ریاستطلبی عین دوری از رحمت و هدایت الهی است، محروم ساختن خود از لطف حق است و در نتیجه عین هلاکت است. از امام صادق(ع) روایت شده است که فرمود: «کسی که ریاست را به خود ببندد، ملعون است؛ کسی که به آن همّت گمارد، ملعون است؛ کسی که به فکر آن باشد ملعون است»[۶۱].
ریاستدوستان همان کسانی هستند که مسئولیت را طعمه میدانند و به آنچه وسیله خدمت است از سر دنیاخواهی مینگرند. از اینرو تباهاند و تباهکننده. امام صادق(ع) خطر آنان را چنین گوشزد کرده است: «بپرهیزید از این رؤسایی که ریاست را به خود میبندند زیرا به خدا سوگند که کفشها دنبال سر کسی صدا نکند جز آنکه هلاک شود و هلاک کند»[۶۲].[۶۳]
نفی گردنفرازی و خودکامگی
در شیوه اداره بندگان خدا هیچگونه خودکامگی و گردنفرازی نیست؛ زیرا تا کسی به بندگی حق پشت نکند، به خودکامگی روی نمیکند؛ تا کسی در حجاب خودبینی و خودپرستی فرو نرود به گردنکشی دست نمییازد. خودکامگان کسانی هستند که پای از گلیم خود بیرون میکنند و از مرتبه حقیقی خود خارج میشوند؛ از حق روی میگردانند و خواستههای پست خویش را پیروی میکنند و آیات الهی را انکار میکنند[۶۴] که نزدیکترین و بزرگترین این آیات خود حقیقی ایشان است، پس به جدال با آیات خدا میپردازند، بر بندگان خدا گردنفرازی میکنند و خودکامگی روا میدارند که این سیره آنان است که بنده اهریمن خویشاند: ﴿كَذَلِكَ يَطْبَعُ اللَّهُ عَلَى كُلِّ قَلْبِ مُتَكَبِّرٍ جَبَّارٍ﴾[۶۵].
خودکامگان و گردنکشان مردم را حقیر میدانند و حق را سبک میشمارند و این بزرگترین تکبرهاست که ذرهای از آن راه دریافت حق و ورود به بهشت را سد سازد[۶۶]. امام صادق(ع) از قول رسول خدا(ص) فرموده است: «بزرگترین گردنفرازی خوار شمردن مخلوق و سبک شمردن حق است»[۶۷].
البته حقیقت آن است که سبک شمردن حق و خوار شمردن مردم از جانب گردنکشان و خودکامگان جز از حقارت و ذلّت نفس آنان نیست. امام صادق(ع) فرموده است: «هیچ انسانی گردنفرازی یا خودکامگی ننمود مگر به سبب ذلّت و حقارتی که در درون خویش دارد»[۶۸].
آنکه به حقیقت خود پشت نکرده، حق را سبک نمیشمارد. آنکه از ارزشهای واقعی برخوردار است خلق را حقیر نمیداند. بلکه به میزانی که افراد از درون تهیاند و به حقارت درونی دچارند، به همان میزان در روابط بیرونی و مدیریت خویش اهل خودکامگی و گردنفرازیاند. و این ذلّت و حقارت در آن روز که پردهها کنار زده میشود، بر همگان آشکار میگردد و صورت واقعی مییابد. از رسول اکرم(ص) روایت شده است که فرمود: «گردنفرازان و خودکامگان در روز قیامت به صورت مور محشور میشوند و مردم آنها را به سبب خواری که نزد خدای تعالی دارند پایمال کنند»[۶۹].
اما آنانکه روی به بندگی حق کردهاند و از عزت ربوبی مقام یافتهاند، از خودبینی به خدابینی و از خودخواهی به حقخواهی سیر کردهاند؛ و در شیوه اداره آنان هیچگونه خودکامگی و گردنفرازی نیست. آنان از سر بندگی حق به اداره خلق دست مییازند. بندگان حقیقی خدا هرگز نمیخواهند مردم برای ایشان شأنی فراتر از بندگی حق - که بالاترین شأن کمالی آدمی است - قائل شوند. از رسول خدا(ص) روایت شده است که فرمود: «مرا بالاتر از آنچه هستم قرار مدهید و آنسانکه نصارا درباره مسیح سخن گفتند درباره من سخن مگویید که بهدرستی خداوند پیش از آنکه مرا رسول خویش گیرد، بنده خود گرفته است»[۷۰] و نیز میفرمود: «در مدح و ستایش من آنسآنکه نصارا در مورد عیسی بن مریم مبالغه کردند، مبالغه نکنید که من تنها بنده هستم؛ پس درباره من فقط بگویید که او بنده خدا و فرستاده اوست»[۷۱].
آن حضرت برترین نمونه تواضع با مردم خویش بود با آنکه والاترین مقام و مرتبه را نزد خدای متعال و مردم داشت، اما هرگز جز تواضع در برخورد با مردم از او دیده نشد و همین تواضع، آن حضرت را در دیده مردم بالاتر میبرد و محبتش را در دلها افزون میساخت[۷۲]. خود میفرمود: «هر که برای خدا تواضع کند، خدا او را بالا برد، پس او در نزد خویش ناتوان است و در دیده مردم بزرگ»[۷۳].
آنانکه خود و خدا را شناختهاند و به حقیقت بندگی رسیدهاند چنیناند. در رفتار و روش مدیریت آنان، هرگز خودکامگی و گردنفرازی پادشاهان و قدرتطلبان دیده نمیشود. نقل کردهاند که مردی نزد پیامبر آمد و با او سخن میگفت و در آن حال لرزه بر اندامش افتاده بود، پیامبر گفت: «راحتباش، من که پادشاه نیستم، پسر زنی هستم که گوشت مانده خشک شده میخورد»[۷۴].
تواضع رسول خدا(ص) در تمام رفتارهای آن حضرت و شئون مختلف اداره امور جلوه داشت[۷۵]. از ابوسعید خدری نقل شده است که در توصیف آن حضرت گفت: «رسول خدا خود شتر را علف میداد و زانوی آن را میبست. خانه را جارو میکرد و شیر گوسفند را میدوشید. کفش پینه میکرد و لباس وصله میزد. با خدمتکار خود همغذا میشد و چون خدمتکارش در کار آسیا کردن گندم خسته میشد، آن حضرت کار را به عهده میگرفت. خود به بازار میرفت و خرید میکرد و شخصاً آنچه خریده بود به خانه حمل میکرد. با توانگر و نادار و بزرگ و کوچک دست میداد و در برخورد با همه افراد - اعم از کوچک یا بزرگ، سیاه یا سفید، آزاد یا برده - در سلام کردن پیشی میگرفت»[۷۶].
پیامبر خدا(ص) در همه سختیها پابهپای سایر مسلمانان شرکت داشت و چون دیگران قسمتی از بار مشکلات را به دوش میکشید و همین امر موجب میشد که شور و نشاط همکاری و همگامی در مسلمانان شدّت گیرد. چنانکه وقتی خبر لشکرکشی احزاب و تهاجم به مدینه به آن حضرت رسید و تصمیم بر آن شد که با حفر خندق جلوی تجاوز احزاب را بگیرند، پیامبر خود شخصاً مشغول کار شد و بیل و کلنگ میزد و گاه توبرههای خاک را به دوش میکشید[۷۷].
از ابوقتاده انصاری[۷۸] نقل شده است که گفت با پیامبر در سفری بودیم، آب وضوی آن حضرت نزد من بود. وقتی پیامبر وضو گرفت مقداری از آب وضو در محل وضو زیاد آمد. هنگامی که روز گرم شد و تشنگی بر همسفران چیره شد، افراد بهسوی رسول خدا(ص) شتافتند و میگفتند: آب، آب. پیامبر همه آنان را بهوسیله مازاد آب وضو که در محل وضو باقیمانده بود سیراب کرد. آنگاه به من فرمود: ابوقتاده آب بیاشام. گفتم: خیر شما بیاشامید. پیامبر فرمود: تو بیاشام؛ زیرا ساقی قوم آن است که آخر همه بیاشامد. پس من آشامیدم و سپس رسول خدا(ص) آب آشامید[۷۹].
و نیز از ابوقتاده نقل شده است هنگامی که هیئت نمایندگی نجاشی بر پیامبر وارد شدند، آن حضرت شخصاً مشغول پذیرایی شد. اصحاب گفتند: «ما این کار را انجام میدهیم و نیازی نیست شما بهزحمت بیفتید». حضرت فرمود: «خیر، آنان اصحاب مرا در حبشه گرامی داشتند و احترام کردند و من میخواهم خود پذیراییشان کنم»[۸۰].
پیامبر خدا(ص) اینگونه بود و به پیروانش میآموخت که خدمتگزار مردم باشند و از هرگونه خودکامگی و گردنفرازی پرهیز کنند. شایستهترین تربیتیافته مکتب پیامبر، علی(ع)، با همه وجود سیره آن حضرت را پاس میداشت و آنگاه که حکومت را به دست گرفت، تلاش کرد مدیرانش به سیره رسول خدا(ص) تأسی کنند و به اداره امور قیام کنند. امیرمؤمنان(ع) با تأکید فراوان آنان را از خودکامگی و گردنفرازی نهی میکرد. در عهدنامه مشهور خویش به مالک اشتر نخعی نوشت: «مبادا بگویی من اکنون بر آنان مسلّطم، از من فرماندادن است و از آنان اطاعتکردن؛ که این عین راهیافتن فساد در دل و خرابی دین و نزدیکشدن تغییر و تحول در قدرت است»[۸۱].
آن حضرت پیامدهای خطرناک و تباهکننده خودکامگی و گردنفرازی را هشدار میدهد؛ اینکه با ظهور این صفات ابتدا خود انسان هلاک میشود و چنانچه به اسم دین بر مصدر امور قرار گرفته باشد، دین را بیآبرو میسازد و البته اوضاع اینگونه پایدار نمیماند و به نارضایتی عمومی و مخالفت مردم و آشوب و انقلاب میکشد. امیرمؤمنان(ع) به کارگزاران خود هشدار میدهد که قدرت و مقام نباید فرد را دچار گردنکشی و خودکامگی کند و به آنان میآموزد که اگر چنین حالاتی به سبب موقعیتشان در ایشان پیدا شد، بلافاصله به ریشهکنکردن آن همّت گمارند: «اگر در اثر موقعیت و قدرتی که در اختیار داری در دلت سرکشی و خودبینی پدید آمد، آنگاه به عظمت قدرت خدای بنگر که برتر از تو است؛ و به قدرت او در آنچه به آن توانا نیستی نظاره کن که این کار سرکشی تو را بشکند و از تندی تو بکاهد و از خودپسندیات بازدارد و عقل از دست رفتهات را به تو بازگرداند»[۸۲].
آنکه به سبب منزلت دنیایی ناپایدار، دچار نخوت و گردنفرازی میشود و با بندگان خدا خودکامانه برخورد میکند، به پیکار با خدای برخاسته و خود را در معرض هلاکتی سخت قرار داده است. اگر بیندیشد که او در برابر خدا هیچ بهرهای از وجود ندارد و بداند که هر چه هست اوست و از اوست، بیخردی نمیکند که: لَيْسَ وُجُودٌ إِلَّا وُجُودُ الْحَقِّ[۸۳].
اگر آدمی به عجز و ناتوانی خود پی برد، کی گردنفرازی کند؟ اگر آدمی دریابد که وجود موجودات، همه جنبه ظلّی و اضافی و سایهوار دارد نه حقیقی؛ بلکه تنها حضرت حقتعالی، وجود حقیقی دارد، کی خودکامگی کند؟ ما کییم اندر جهان پیچ پیچ؟ *** چون الف، او خود چه دارد؟ هیچ هیچ[۸۴].
امیرمؤمنان(ع) کارگزاران خود را هشدار میدهد که از همتایی در عظمت و قدرت با خداوند برحذر باشند و از تشبّه به او در جبروتش خود را برکنار دارند؛ زیرا خداوند هر خودکامهای را ذلیل و هر گردنفرازی را خوار میکند: «بپرهیز از برابر داشتن خود با خدای در بزرگی، و همانند داشتن خود با او در توانایی، که خدا هر گردنکشی را خوار میسازد و هر خودبینی را بیمقدار مینماید»[۸۵].[۸۶]
نفی اطاعت کورکورانه
پیامبر اکرم(ص) چون طبیبی بود که به سراغ بیماران میرفت و مرهمهایش را که بهترین درمان بود آماده ساخته بود و برای آنجا که دارو سود ندهد، ابزار داغکردن زخمها را گداخته بود. و این همه برای آن بود که دلهای نابینا از دیدن حقیقت را بینا سازد و گوشهای ناشنوا از حق را شنوا سازد و زبانهای ناگویا به حق را گویا نماید. آن حضرت تلاش میکرد با داروی خود، دلهایی را که در غفلت و حیرت فرورفته بود بینا سازد[۸۷]، و مردمان را از سر آگاهی بهسوی حق رهنمون گردد. رسول خدا(ص) پیروی بدون دلیل و فرمانبرداری کور را نمیپسندید و اجازه نمیداد. رسالت الهی او بر این بود که آدمیان را بصیر سازد و آنان را بر اساس درکی درست از حق و حقیقت به پیروی کشاند؛ و نه آنکه از مردمان خیل بردگانی مطیع و کور گرد آورد تا نفهمیده و ندانسته دنبالهروی و فرمانبرداری کنند. رسالت آن حضرت آزاد کردن انسانها از اسارتها، از جمله پیروی کورکورانه و فرمانبرداری جاهلانه بود. خداوند به آن حضرت فرمود که چنین گوید: ﴿قُلْ هَذِهِ سَبِيلِي أَدْعُو إِلَى اللَّهِ عَلَى بَصِيرَةٍ أَنَا وَمَنِ اتَّبَعَنِي﴾[۸۸].
دعوت پیامبر، دعوتی است از روی بینایی و بر اساس توحید خالص که بههیچوجه از توحید بهسوی شرک گرایش نمییابد[۸۹]. و باید دانست که کوری و ناآگاهی در توحید خالص راه ندارد. خداوند به پیامبرش فرموده است که دعوت او به راه حق با بینایی است و این امر درباره آنانکه او را پیروی میکنند و به سیره او تأسی میشوند نیز صادق است[۹۰]. رسول خدا(ص) و پیروان واقعی او به بصیرت میخوانند، نه جهالت. به اطاعت آگاهانه میخوانند نه اطاعت کورکورانه. خداوند به پیامبرش فرمان میدهد که بگو: من با یقین و معرفت و حجت قاطع به توحید و عدالت میخوانم و نه بر اساس تقلید؛ و این سیره من و سیره هر کسی است که به من ایمان آورد[۹۱].
روش همه پیامآوران الهی چنین بوده است: دعوت مردمان به راه هدایت و سیر دادن ایشان بهسوی کمال بر اساس پیروی و فرمانبرداری از پیامبران، با بینایی. و البته هیچ پیامبری مردم را به حق دعوت نکرد مگر آنکه با مشکل تبعیت کورکورانه مردم از آباء و اجداد و سنتهای گذشته و عرف و عادات روبهرو شد[۹۲]: ﴿وَكَذَلِكَ مَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ فِي قَرْيَةٍ مِنْ نَذِيرٍ إِلَّا قَالَ مُتْرَفُوهَا إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَى أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَى آثَارِهِمْ مُقْتَدُونَ﴾[۹۳].
خدای متعال در مقام مذمت و نفی پیروی چشم و گوش بسته فرمود: ﴿وَإِذَا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مَا أَنْزَلَ اللَّهُ قَالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مَا أَلْفَيْنَا عَلَيْهِ آبَاءَنَا أَوَلَوْ كَانَ آبَاؤُهُمْ لَا يَعْقِلُونَ شَيْئًا وَلَا يَهْتَدُونَ﴾[۹۴].
منطق عملی قرآن کریم اجازه نمیدهد مردمان، رهبران و پیشوایان خود را چشم و گوش بسته دنبال کنند و چنین کاری را سبب تباهی زندگی اینجهانی و زندگی آن جهانی مردم میداند. شناختهای قلبی و ملاکهای عقلی و عمل نمونههای عینی، اجازه پیروی و فرمانبرداری چشم و گوش بسته را نمیدهد. خداوند در مقام نکوهش پیروی و فرمانبرداری کورکورانه، عوام یهود را نمونه آورده است تا همگان برای همیشه بدانند که حق چیست و خداوند راضی به اینگونه سرسپردگیها نیست: ﴿وَمِنْهُمْ أُمِّيُّونَ لَا يَعْلَمُونَ الْكِتَابَ إِلَّا أَمَانِيَّ وَإِنْ هُمْ إِلَّا يَظُنُّونَ﴾[۹۵].
در رابطه با این آیه شریفه مردی به امام صادق(ع) گفت: «عوام یهود از کتاب همان را میدانستند که از علمای خود شنیده بودند و راهی نداشتند جز اینکه از علمای خود هر چه میشنوند قبول کنند و پیروی نمایند. پس چرا قرآن آنان را از این پیروی و تقلید سرزنش کرده است؟ چه فرقی بین عوام یهود و بین عوام ما هست؟ آیا عوام یهود مانند عوام ما نیستند که از علمای خود پیروی میکنند؟ اگر تقلید و پیروی عوام از علما مذموم است پس عوام ما نیز که از علما پیروی میکنند باید مورد مذمت قرار گیرند. اگر آنان نمیبایست قول علمای خود را بپذیرند اینان نیز نباید بپذیرند». حضرت فرمود: «عوام و علمای ما و عوام و علمای یهود از یک نظر فرق دارند و از یک نظر مثل هماند. از آن نظر که مثل هم هستند خداوند عوام ما را نیز به آن نوع تقلید از علما مذمت کرده است؛ اما از آن نظر که فرق دارند، نه». آن شخص گفت: «ای فرزند رسول خدا این موضوع را برایم روشن کن». امام فرمود: «عوام یهود علمای خود را در عمل دیده بودند که صریحاً دروغ میگویند، حرام میخورند، از رشوه پرهیز ندارند، احکام را بهخاطر شفاعتها، رودربایستیها و سازشکاریها تغییر میدهند. میدانستند علمایشان چنان متعصباند که در اثر آن یکسره از آیین خود دست میکشند و درباره افراد و اشخاص عصبیت به خرج میدهند و حب و بغض شخصی را دخالت میدهند. اگر مخالف کسی باشند حق وی را به دیگری میدهند که مستحق نیست و برای خاطر دوستان و طرفداران خود به دیگران ستم میکنند و مرتکب محرمات الهی میشوند. عوام یهود بهحکم شناختهای فطری خود که خداوند در سرشت هر کس قرار داده است میدانستند که هر کس چنین اعمالی داشته باشد فاسق است و نباید قول او را پیروی کرد و نباید قول خدا و پیامبران خدا را از زبان او پذیرفت. چون عوام یهود از این افراد پیروی کردند خداوند مذمتشان کرده که نبایستی گفته آنان را بپذیرند و عمل کنند. بر این مردم واجب بود که خود در کار رسول خدا نظر میکردند؛ زیرا دلیلهای راستی او واضحتر از آن بود که پوشیده ماند و مشهورتر از آن بود که برای آنان واضح نشود. عوام ما نیز اگر از فقیهان خود فسق آشکار و تعصب نابجا و توجه به دنیا و امور حرام مشاهده کنند، و ببینند آنان چون به زیان کسی تعصب ورزند از میانش میبرند و او را از هستی میاندازند، گرچه سزاوار آن باشد که کارش اصلاح شود؛ و چون به سود کسی سر تعصب آیند به وی نیکی و دستگیری میکنند، گرچه سزاوار خواری و اهانت باشد؛ و باز هم به تقلید از ایشان ادامه دهند، آنان نیز همچون قوم یهودند که خدا ایشان را به سبب تقلیدکردن از فقیهان فاسق مذمت کرده است. اما آن کس از فقیهآنکه پاسدار نفس و نگهبان دین و مخالف با هوای خود و فرمانبردار امر خدا باشد بر عوام واجب است که از او تقلید کنند. و این اوصاف جز در بعضی فقیهان شیعه نیست، نه در همه آنان. پس هر کس از فقیهان مرتکب کارهای زشت و قبیح شود، و به راهی برود که دیگر فقیهان فاسق رفتند، از زبان او سخنی از طرف ما نپذیرید و هیچ ارزش و احترام و حرمتی برایش قائل نباشید»[۹۶].
منطق عملی دین اینگونه است و نه آنکه به پیروی بیدلیل و سرسپردگی و دنبالهروی چشم و گوش بسته بخواند، بلکه این امور را مذموم دانسته و از ساحت دین و دینداری زدوده است. رسول اکرم(ص) مردم خویش را از اینگونه پیروی و فرمانبرداری و همرنگ جماعت شدن نهی میکرد، چنانکه نقل شده است که فرمود: «پیرو بیچون و چرای مردمان نباشید که چون آنان نیکی کردند بگویید ما نیز نیکی میکنیم و اگر ستمپیشه کردند ستم میکنیم. بلکه باید خود راهبر خود باشید که اگر مردم به راه نیک رفتند شما راه نیک روید و اگر به بدی رفتار کردند شما ستم پیشه نکنید»[۹۷].
آن حضرت به یاران خود میفرمود که «امعه» نباشند. «امعه» یعنی کسی که از خود اندیشه و رأیی ندارد و هر کسی را پیروی میکند. «هاء» در آن برای مبالغه است و «امع» نیز به کار میرود و گویا از «مع» مشتق شده است؛ زیرا فرد «امعه» پیوسته «با» دیگران است و استقلال رأی ندارد؛ دوست دارد سر بسپارد. در واقع فردی است که به هر کسی میگوید من با تو هستم[۹۸]. چنین فردی پیرو هر راهبری و هر جمعیتی میشود، حال آنکه پیشوایان حق از اینگونه بودن - که سبب تباهی و هلاکت آدمی است - پرهیز دادهاند. از امام صادق(ع) روایت شده است که به یکی از یارانش فرمود: ««امعة» مباش که بگویی من با مردم هستم و من نیز چون یکی از ایشانم»[۹۹].
در سیره پیشوایان حق، اطاعت کورکورانه ناپسند و محکوم است، و آنان مردم را بههیچوجه به پیروی بدون چون و چرا و بیدلیل نمیخواندند، بلکه از این امور پرهیز میدادند. ابوحمزه ثمالی گوید: امام صادق(ع) فرمود: «از ریاستطلبی و دنبالهروی شخصیتها بپرهیز». به امام(ع) گفتم: «فدایت شوم مقصود شما را در مورد ریاستطلبی دریافتم ولی منظور شما را در مورد اینکه نباید دنبالهرو شخصیتها باشم نفهمیدم؛ زیرا دو سوم آنچه از علوم و معارف تحصیل کردهام در نتیجه دنبالهروی از شخصیتها بوده است». امام(ع) فرمود: «منظورم از دنبالهروی شخصیتها آنچه پنداشتهای نیست، بلکه بپرهیز از اینکه بدون اجازه عقل و بدون حجت و دلیل، شخصی را بهعنوان رهبر و پیشوا انتخاب کنی و هر چه او گفت بدون چون و چرا بپذیری و چشم و گوش بسته تسلیم او شوی»[۱۰۰].
سیره پیامبر اکرم و تربیتیافتگان مکتب او چنین بوده است و چنین خواستهاند[۱۰۱].
پرهیز از عصیان و نافرمانی
در مدیریت بر قلب، همانگونه که باید از اطاعت کورکورانه پرهیز کرد، از عصیان و نافرمانی پیشوایان حقیقتمدار و مدیران عدالتپیشه نیز باید دوری جست و هرگز خود را و نظام حق و عدل را به تباهی نکشاند[۱۰۲] و خدای متعال آنان را که با پیامبر اکرم(ص) بیعت کردند از اینکه آن حضرت را در امور نیکو و پسندیده نافرمانی کنند، پرهیز داد. دوری از نافرمانی پیامبر در امور نیکی که آن حضرت مسلمانان را بدان میخواند یکی از مفاد بیعتی بود که صورت گرفت[۱۰۳]؛ ﴿وَلَا يَعْصِينَكَ فِي مَعْرُوفٍ﴾[۱۰۴].
بدیهی است که رسول خدا(ص) جز به امور نیکو و پسندیده فرمان نمیدهد، پس چرا چنین فرموده است؟ بیان جارالله زمخشری مفسر بزرگ اهلسنت در این باره، یادآوری مفید و راهگشایی در اداره امور و فرمانبرداری است. وی مینویسد: «به نظر من خداوند با این بیان توجه داده است که باید نهایت دقت را در پرهیز و دوری از فرمان مخلوق در نافرمانی خالق داشت»[۱۰۵].
بنابراین همانگونه که نباید فرمان مخلوق را در نافرمانی خدا پذیرفت، نباید نسبت به زمامداران عادل نافرمانی رواداشت که پیروی و فرمانبرداری ایشان حق مسلم آنان بر مردمان است، چنانکه امیرمؤمنان(ع) درباره حقوق زمامدار بر مردم فرمود: «و اما حق من بر شما این است که در بیعت خود با من وفادار باشید و در آشکارا و نهان خیرخواهی را از دست ندهید و چون شما را بخوانم اجابت و چون فرمانتان دهم اطاعت کنید»[۱۰۶].
هیچ نظام و سازمانی نمیتواند بدون فرمانبرداری درست، اداره شود. با وجود نافرمانی در یک سازمان، بهترین برنامهها و تدابیر منفعل و خنثی میشود: «تدبیر کسی که فرمان برده نمیشود، سود نمیبخشد»[۱۰۷].
نظام و سازمانی بهدرستی اداره میشود که در آن مخالفت و نافرمانی نباشد. البته این سخن به معنای پذیرش فرمانبرداری کورکورانه نیست؛ زیرا در یک مدیریت درست و توانا و مبتنی بر اصول نبوی، افرادی برای مسئولیت شایستهترند که در گفتن حق صریحترند و در برابر مواضع ناحق مسئول بالاتر خود بیشتر ایستادگی میکنند نه افراد بلهقربانگوی حقیر و فرمانبردار محض.
امیرمؤمنان(ع) درباره مقدم داشتن کارگزاران حقگوی بر متملّقان کرکسخوی، و همراهیکنندگان در حق بر پیرویکنندگان در حق و ناحق، به مالک اشتر نخعی نوشت: «سپس - از میان اینان - افرادی را که در گفتن حق از همه صریحترند و در مساعدت و همراهی نسبت به آنچه خداوند برای اولیایش دوست نمیدارد، به تو کمتر کمک میکنند، مقدمدار؛ خواه موافق میل تو باشند یا نه. به اهل ورع و صدق و راستی بپیوند و آنان را طوری تربیت کن که ستایش بیحد از تو نکنند و تو را نسبت به اعمال نادرستی که انجام ندادهای تمجید ننمایند؛ زیرا مدح و ستایش بیش از حد عجب و خودپسندی بهبار میآورد و انسان را به کبر و غرور نزدیک میسازد»[۱۰۸].
و نیز از آن حضرت نقل شده است که فرمود: «برگزیدهترین مردمان نزد تو باید کسی باشد که عیبت را به تو هدیه کند و تو را بر نفست یاری نماید»[۱۰۹].
چنین افرادی باید گرامیترین کارگزاران محسوب شوند و عدم همراهی آنان در اشتباهها و صراحت و صداقتشان، از اسباب سلامت و استواری مدیریتهاست و آنان باید محبوب و مقدم باشند. از علی(ع) چنین نقل شده است: «محبوبترین مردمان نزد تو باید کسی باشد که تو را بهسوی کاری راه نماید که استوارت سازد و عیبهایت را بر تو آشکار کند»[۱۱۰].
و البته آنانکه عیوب مسئولان را از ایشان پنهان میدارند و زشت را در نظر آنان زیبا جلوه میدهند، خائنانی بیش نیستند و باید مورد بیاعتنایی قرار گیرند و طرد شوند؛ آنانکه اهل مماشات نسبت به خطاهای مسئولانند: «باید خطاکارترین مردمان نزد تو کسی باشد که بیشتر با تو در اشتباههایت مماشات میکند»[۱۱۱].
بنابراین در عین رعایت این امر که ضامن سلامت هر نظام و سازمانی است، آنجا که زمامداران بر مبنای اصول و در چارچوب موازین کار میکنند، بههیچوجه نباید نافرمانی ظهور کند که در این صورت بدترین آفتها یعنی نافرمانی رعیت، آن نظام و سازمان را از درون میپوساند: «آفت رعیت مخالفت فرمانبرداری از زمامدار است»[۱۱۲].
بسیاری از ناکامیها و شکستها در طول تاریخ اسلام ریشه در همین مسئله دارد و در زمان پیامبر اکرم(ص) نیز بارها عصیان و نافرمانی عدهای موجب آسیبهای جبرانناپذیر شد. از آن جمله، حوادثی است که در روزهای آخر زندگی پیامبر رخ داد و عصیان و نافرمانی برخی اصحاب پیامبر صدماتی به نظام مدیریتی آن حضرت وارد کرد که طعم تلخ آن کام هر انسان منصفی را برای همیشه تلخ میکند و دل هر آزادهای را به آتش میکشد.
رسول خدا(ص)، شانزده روز پیش از رحلت[۱۱۳]، خود پرچمی برای اسامة بن زید بست و به او چنین فرمان داد: «به نام خدا و در راه خدا نبرد کن، با دشمنان خدا پیکار کن. سحرگاهان بر اهالی «ابنی»[۱۱۴] حمله ببر و این مسافت را چنان سریع طی کن که پیش از آنکه خبر حرکت تو برسد خود و سربازانت به آنجا رسیده باشید»[۱۱۵]. آن حضرت دستور داد که مردم بسیج شوند و لشکر مهاجر جمله همراه وی کرده بود[۱۱۶]. در این بسیج کسی از بزرگان مهاجران نخستین و انصار جز علی بن ابیطالب نبود که پیامبر(ص) او را زیر پرچم اسامه قرار نداده باشد. بزرگانی چون ابوبکر، عمر بن خطاب، ابوعبیدة جراح، سعد بن ابیوقاص، سعید بن زید، قتادة بن نعمان، سلمة بن اسلم بن حریش در زمره آنان بودند[۱۱۷]. اسامه پرچم را به بریدة بن حصیب اسلمی داد و «جرف»[۱۱۸] را بنا به فرمان پیامبر، اردوگاه خود قرار داد تا سربازان اسلام دستهدسته به آنجا بیایند و همگی در وقت معینی حرکت کنند[۱۱۹]. اما علیرغم همه تأکیدهای پیامبر، اصحاب فرمان آن حضرت را نادیده گرفتند و در انجامدادن آن کوتاهی کردند. آنان به دستور صریح پیامبر مبنی بر وجوب تسریع در رفتن ترتیب اثر ندادند. گروهی از اصحاب از انتصاب اسامة بن زید، با وجود سن کم، به پیامبر ایراد گرفتند، با اینکه دیده بودند پیامبر شخصاً او را منصوب کرده است و بر آن - به سبب اهلیت او - اصرار دارد. رسول خدا(ص) از نکوهشها و خردهگیریهای بهدور از ملاکهای اسلامی و برخاسته از روحیههای دوران جاهلیت، بهشدت ناراحت و خشمگین شد و درحالیکه سخت بیمار بود به منبر رفت و پس از حمد و ثنای الهی، کارشکنی و نافرمانی در حرکت سپاه اسامه را مطرح کرد؛ از آنان خواست که فرمان او را اطاعت کنند و توضیح داد که او شایسته این کار است همانگونه که پدرش شایسته بود. آنگاه سفارش اکید کرد که هر چه زودتر خود را به لشکرگاه اسامه برسانند و تأخیر روا ندارند. اما با همه این تأکیدها عدهای که باید میرفتند، نرفتند. حتی هنگامی که بیماری حضرت شدت یافت، پیوسته میفرمود: «سپاه اسامه را حرکت دهید، سپاه اسامه را حرکت دهید»[۱۲۰]. ولی آن دسته همچنان سستی نشان میدادند و بهانه میآوردند. ابوبکر احمد بن عبدالعزیز جوهری عالم، ادیب و محدث اهلسنت، صاحب کتاب «السقیفة و فدک» در گذشته به سال ۳۲۳ هجری[۱۲۱] در این باره به اسناد خود از عبدالله بن عبدالرحمن چنین نقل کرده است: رسول خدا(ص) در بیماریی که منجر به رحلتش شد، اسامة بن زید را به فرماندهی لشکری گماشت که عموم بزرگان مهاجر و انصار در آن شرکت داشتند و ابوبکر، عمر، ابوعبیده جراح، عبدالرحمن بن عوف، طلحه و زبیر هم در زمره آنان بودند. پیامبر(ص) به اسامه فرمان داد که به موته، یعنی جایی که پدرش زید، کشته شده بود حرکت کند و در سرزمین فلسطین پیکار کند. اسامه در حرکت، کندی نشان داد و افراد سپاه نیز به پیروی از او کوتاهی ورزیدند. پیامبر در همان حال بیماری که گاهی شدید و زمانی خفیف میشد تأکید میکرد که سپاه هر چه زودتر حرکت کند تا آنجا که اسامه به پیامبر گفت: پدر و مادرم فدایت، آیا اجازه میفرمایی چند روزی درنگ کنم تا خداوند به شما شفا دهد؟ پیامبر فرمود: خیر، حرکت کن و در پناه خدا برو. اسامه گفت: ای رسول خدا، اگر من در این هنگام حرکت کنم و شما بدین حال باشید، دلم آرام نمیگیرد. فرمود: برو که با پیروزی و سلامت قرین خواهی بود. گفت: ای رسول خدا، خوش نمیدارم که مرتب از مسافران و کاروانها درباره حالتان بپرسم. فرمود: آنچه را به تو فرمان دادم انجام ده. سپس ضعف بر رسول خدا(ص) چیره شد. اسامه نیز برخاست و آماده حرکت شد. بهمحض اینکه رسول خدا(ص) از آن حال ضعف بیرون آمد از اسامه و سپاه اعزامی پرسش کرد. گفتند: خود را آماده حرکت کردهاند. با این وصف پیامبر(ص) پیدرپی میفرمود: «أَنْفِذُوا بَعْثَ أُسَامَةَ، لَعَنَ اللَّهُ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهُ»؛ سپاه اسامه را حرکت دهید. خدا لعنت کند آنان را که از این کار تخلف کنند.
و این جمله را مکرر میفرمود. اسامه درحالیکه پرچم بر دوش داشت و اصحاب همراهش بودند بیرون رفت و در «جرف» فرود آمد درحالیکه ابوبکر و عمر و بیشتر مهاجران و اسید بن حضیر و بشیر بن سعد و سران دیگر انصار با او بودند. در این هنگام فرستاده امایمن نزد اسامه آمد و گفت: برگرد که رسول خدا در حال مرگ است. اسامه بیدرنگ برخاست و درحالیکه پرچم همراهش بود وارد مدینه شد و آن را بر در خانه رسول خدا بر زمین نهاد و رسول خدا در همان لحظه رحلت کرده بود[۱۲۲].
بدین ترتیب در اجرای فرمان پیامبر آنقدر کوتاهی کردند و تعلل ورزیدند تا رسول خدا(ص) درگذشت و آنچه را که تلاش میکرد از وقوعش جلوگیری کند، روی داد[۱۲۳].
در همین روزها بود که حادثه تلخ و گزنده دیگری از نافرمانی نسبت به رسول خدا(ص) رخ نمود؛ حادثهای تکاندهنده و تأسفانگیز از چند طریق با قدری اختلاف روایت شده است که «ابن عباس» میگفت: «روز پنجشنبه و چه روز پنجشنبهای!» آنگاه چندان گریست که اشک چشمش گونههایش و زمین را خیس کرد. از او پرسیدند: «آن روز پنجشنبه چه روزی بود؟» گفت: «همان روز که بیماری رسول خدا شدت یافت. گروهی در خانه نزد آن حضرت بودند از جمله عمر بن خطاب». پیامبر(ص) فرمود: «برایم لوحه و دوات یا فرمود استخوان کتف و دواتی بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که پس از من هرگز گمراه نشوید.» عمر گفت: «بیماری بر پیامبر غلبه کرده است و هذیان میگوید! قرآن نزد شماست و کتاب خدا ما را کافی است!» در این هنگام میان حاضران در خانه اختلاف و نزاع افتاد. بعضی گفتند بیاورید تا پیامبر نامه خود را بنویسد تا هرگز گمراه نشوید، درحالیکه بعضی دیگر سخن عمر را تکرار میکردند. هنگامی که سخنان ناشایست و اختلاف بالا گرفت، پیامبر فرمود: «برخیزید و از من دور شوید. در حضور هیچ پیامبری شایسته نیست نزاع شود»...»[۱۲۴] بعدها عمر بن خطاب گفت که پیامبر(ص) در بیماری خود میخواست به نام علی بهعنوان خلافت پس از خودش تصریح کند و من از آن کار جلوگیری کردم![۱۲۵]
اگر فرامین و رهنمودهای زمامدار، توجیه و تأویل شود و هر کس بهدلخواه و تشخیص خود عمل کند، سنگ روی سنگ بند نمیشود و تواناترین مدیران در اداره امور به بنبست میرسد. از علل اصلی عدم موفقیت سیاست امیرمؤمنان(ع) همین بود، چنانکه حضرتش در بخشی از خطبه جهادیه خود فرمود: «ای کسانی که به مردان میمانید ولی مرد نیستید! ای کودکصفتان بیخرد! و ای نوعروسان به حجله نشسته! که جز عیش و نوش به چیزی نمیاندیشید. چقدر دوست داشتم که هرگز شما را ندیده بودم و نمیشناختم؛ شناختی که به خدا سوگند بس پشیمانی به بار آورده، اندوهها بهجای گذاشته است. خدا مرگتان دهد که اینقدر خون به دل من کردید و سینهام را از خشم انباشتید و کاسههای غم و اندوه را جرعهجرعه و در هر نفسکشیدن به کامم ریختید. با سرپیچی و یارینکردن طرح و برنامه مرا تباه کردید، تا آنجا که قریش گفتند پسر ابوطالب مردی دلاور است ولی به فنون جنگ دانا نیست. خدا خیرشان دهد! آیا هیچ یک از آنان در میدان جنگ باسابقهتر و پیشگامتر از من بوده است؟ من آن روز در میدان کارزار پا گذاشتم که هنوز عمرم به بیست سال نرسیده بود؛ در میدانهای کارزار قد برافراشتم و هماکنون از شصت گذشتهام. ولی آن کس که فرمانش را اجرا نمیکنند، طرح و برنامهاش بینتیجه میماند»[۱۲۶].
آنان امام را برای خود و دنیایشان میخواستند، از اینرو هر جا که طرح و برنامه امام را در تزاحم با آن میدیدند، نافرمانی میکردند و برنامه امام را برای به سرمنزل رساندن همگان، به شکست میکشاندند. حضرتش در این باره فرمود: «کار من و شما یکسان نیست. من شما را برای خدا میخواهم و شما مرا برای خویشتن. ای مردم! به من برای اصلاح خودتان کمک کنید»[۱۲۷].
بهترین برنامهها، با کارگزاران و مردمان نافرمان در عمل عقیم میماند و از مرز سخن فراتر نمیرود؛ زیرا تدبیر کسی که اطاعت نمیشود، سود نمیبخشد و زمانی کار به انجام میرسد که طرح و برنامه بهوسیله کارگزاران و مردمی بصیر و فهیم بهدرستی اجرا گردد. بهوسیله کسانی که از اطاعت کورکورانه رهایی یافتهاند، از سر بینایی و ادراک در اجرای فرمانها نه تندی روا میدارند و نه سستی. نمونه کامل تربیتیافته نظام تبعیت و اطاعت در مکتب رسول خدا(ص) و امیرمؤمنان(ع)، مالک اشتر نخعی بود که امام(ع) زمانی که او را زمامدار مصر ساخت دربارهاش به مردم مصر چنین نوشت: «اما بعد، یکی از بندگان خدا را بهسوی شما فرستادم که به هنگام خوف خواب به چشم راه نمیدهد و در ساعات ترس و وحشت از دشمن هراس نخواهد داشت و نسبت به بدکاران از شعله آتش سوزندهتر است. او «مالک بن حارث» از قبیله «مذحج» است. سخنش را بشنوید و فرمانش را در آنجا که مطابق حق است، اطاعت کنید؛ زیرا او شمشیری است از شمشیرهای خدا که نه تیزیاش به کُندی میگراید و نه ضربتش بیاثر میگردد. اگر او فرمان بسیج و حرکت داد، حرکت کنید و اگر دستور توقف داد، توقف نمایید که او هیچ اقدام، هجوم، عقبنشینی و پیشروی نمیکند مگر به فرمان من»[۱۲۸].
مالک اشتر نمونه یک کارگزار کامل برای امام(ع) و زمامدار و مدیری شایسته بر اساس ویژگیهای مدیریت بر قلب بود. ویژگیهای نظام تبعیت و اطاعت نبوی بهتماممعنا در او جلوه داشت.
در هنگامه پیکار صفین آنگاه که از قاسطین فقط نفسی باقی مانده بود و مالک اشتر - سردار مکتبی و مدیر تربیت شده بر اساس سیره نبوی - نزدیک بود کار ستمپیشگان شام را به آخر برساند و چیزی نمانده بود به خیمه و خرگاه «معاویه» برسد، قرآنها بر سر نیزه رفت و ناگهان بیست هزار نفر جاهل مقدسمآب فریبخورده در برابر امام(ع) ایستادند و خواستار توقف جنگ و برگرداندن مالک اشتر شدند. توطئه در حال به بار نشستن بود. عصیان و نافرمانی بخشی از سپاه امام، پیروزی مسلّم بر دشمنان خدا و عدالت را بهسوی یک درگیری تند درونی در سپاه امام و در نتیجه غلبه قطعی دشمن میکشاند. امام برای مالک پیام فرستاد که برگردد. مالک پیام داد که به من اندکی مهلتدهید تا کار سپاه شام را یکسره کنم. اما تهدیدها بالا گرفت که ما خود با شما میجنگیم. به امام گفتند که تو را همانسان که عثمان را کشتیم، میکشیم و یا تو را تسلیم دشمن میکنیم! امام پیام دوم را برای مالک فرستاد که برگرد که فتنه رخ داده است. مالک که فرمانبردار حق بود برگشت و خطاب به آن خیل مقدسمآب بیبصیرت فریاد زد: «ای ذلّت پیشگان سست عنصر، آیا در این هنگام که دشمن شما را قاهر و غالب میبیند دعوت به حکمیت قرآن میکند؟!
به خدا سوگند که آنها اوامر الهی و سنن نبوی را رها کردهاند، پس نباید دعوتشان را بپذیرید. به من اندکی فرصت دهید تا پیروز شویم». گفتند: «ما در گناه و خطای تو شرکت نمیکنیم». گفت: «وای بر شما، شما را چه شده است؟ نیکان و برگزیدگانتان کشته شدهاند و زبونان و سفلگانتان باقیماندهاند. شما چه هنگام بر حق بودهاید؟ هنگامی که با شامیان پیکار میکردید، یا اکنون که دست از پیکار کشیدهاید؟ حال کشتهشدگان شما که منکر فضل و برتری آنان نیستند، چگونه است؟ در بهشتاند یا در دوزخ؟» گفتند: «ای اشتر، از ما دستبردار. در راه خدا با آنان پیکار کردیم و اکنون هم بهخاطر خدا دست از پیکار شستیم. ما از تو اطاعت نمیکنیم، پس دور شو». مالک گفت: «به خدا سوگند که مفتون شدهاید و فریب خوردهاید. شما را به ترک پیکار خواندهاند و پذیرفتهاید. ای سیاهرویان، گمان میکردیم که نماز و نیایش شما بهخاطر ترک دنیا و شوق لقای خداست، اما اینک روشن است که گریز شما جز به سبب رویکرد به دنیا و هراس از مرگ نیست. ننگ همیشگی بر شما باد ای شبه مهتران. بدانید که پس از این هرگز روی عزّت نخواهید دید. گم شوید همان سان که ستمکاران گم شدند». آنان اشتر را دشنام دادند و او هم ایشان را دشنام داد و با تازیانههای خود به صورت اسب اشتر زدند و او همچنین کرد. امام فریاد زد که تمامش کنید و آنها دست از مناقشه کشیدند. اشتر گفت: «ای امیرمؤمنان، صفوف عراق را آماده پیکار کن». آنان فریاد زدند که: «علی، امیرمؤمنان، حکمیت را پذیرفته و به حکم قرآن راضی شده است و جز این راهی ندارد». اشتر گفت: «اگر امیرمؤمنان به حکمیت رضا داده است، من نیز بدان راضی و خرسندم». گفتند: «امیرمؤمنان راضی شده و پذیرفته است». در این هنگام امام خاموش بود و هیچ سخنی نمیگفت و نگاهش را به زمین دوخته بود[۱۲۹].
بدین ترتیب پیکاری که نزدیک بود طومار ستمپیشگان و زیر پا گذارندگان سیره نبوی را در هم پیچد به متارکهای دردآور با پیامدهای ناخوشایند کشیده شد. و اینها نتایج پشت کردن آن بیبصیرتان به نظام تبعیت و اطاعت نبوی بود. و در این میان مالک اشتر روسپید و سرافراز همه تاریخ است. او بهدرستی میدانست که تبعیت و اطاعت مکتبی چیست و چگونه است. خدایش رحمت کند و به دوستداران سیره نبوی توفیق تأسی به او را عنایت کند[۱۳۰].
منابع
پانویس
- ↑ تفسیر المیزان، ج۳، ص۱۵۸.
- ↑ تفسیر المیزان، ج۳، ص۱۵۹.
- ↑ الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۱، ص۲۷.
- ↑ ر.ک: فصوصالحکم، ص۲۱۴ (فص حکمة فردیة فی کلمة محمدیة).
- ↑ ابوبکر احمد بن الحسین البیهقی، معرفة السنن و الآثار، بتحقیق السید احمد صقر، لجنة احیاء امهات کتب السنة، مطابع الاهرام التجاریه، القاهرة، ۱۳۸۹ ق. ج۱، ص١۰؛ الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۱، ص۱۸. امام خمینی در این باره مینویسد: «چون رسول ختمی عبد حقیقی فانی در حق است، اطاعت او اطاعت حق است... و عبد سالک باید از خود مراقبت کند که قصور در طاعت رسول، که طاعت الله است، نکند تا از برکات عبادت که وصول به بارگاه قدس است، به دستگیری ولیّ مطلق، محروم نشود. و بداند که کسی را بیدستیاری ولینعم و رسول اکرم(ص) به بارگاه قدس و جایگاه انس بار ندهند». امام روحالله موسوی خمینی، آدابالصلوة، چاپ سوم، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی ۱۳۷۲ ش. ص۳۶۵.
- ↑ «هر که از پیامبر فرمانبرداری کند بیگمان از خداوند فرمان برده است» سوره نساء، آیه ۸۰.
- ↑ تفسیر المیزان، ج۳، ص۱۶۰.
- ↑ تاجالدین حسین بن حسن خوارزمی، شرح فصوصالحکم، به اهتمام نجیب مایل هروی، انتشارات مولی، ۱۳۶۴ ش. ج۱، ص۲۶۰.
- ↑ «رنگ (و نگار) خداوند را (بگزینید) و خوشرنگ (و نگار)تر از خداوند کیست؟ و ما پرستندگان اوییم» سوره بقره، آیه ۱۳۸.
- ↑ عبدالله جوادی آملی، ولایتفقیه، رهبری در اسلام، چاپ دوم، مرکز نشر فرهنگی رجاء، ۱۳۶۸ ش. صص۲۸-۲۹.
- ↑ «مَنْ أَصْغَى إِلَى نَاطِقٍ فَقَدْ عَبَدَهُ، فَإِنْ كَانَ النَّاطِقُ عَنِ اللَّهِ فَقَدْ عَبَدَ اللَّهَ، وَ إِنْ كَانَ النَّاطِقُ عَنْ إِبْلِيسَ فَقَدْ عَبَدَ إِبْلِيسَ»؛ عیون اخبار الرضا، ج۱، ص۳۰۴؛ وسائل الشیعة، ج۱۸، ص۹۲. همین خبر از طریق حسن بن علی بن یقطین از امام باقر(ع) بدین صورت نقل شده است: «مَنْ أَصْغَى إِلَى نَاطِقٍ فَقَدْ عَبَدَهُ، فَإِنْ كَانَ النَّاطِقُ يُؤَدِّي عَنِ اللَّهِ فَقَدْ عَبَدَ اللَّهَ، وَ إِنْ كَانَ النَّاطِقُ يُؤَدِّي عَنِ الشَّيْطَانِ فَقَدْ عَبَدَ الشَّيْطَانَ». الکافی، ج۶، ص۴۳۴؛ وسائل الشیعة، ج۱۸، ص۹۱.
- ↑ ولایت فقیه، رهبری در اسلام، ص۲۹.
- ↑ «و ما هیچ پیامبری را نفرستادیم مگر برای آنکه به اذن خداوند از او فرمانبرداری کنند» سوره نساء، آیه ۶۴.
- ↑ «آنان دانشوران دینی و راهبان خود را به جای خداوند پروردگاران خویش برگزیدهاند و نیز مسیح پسر مریم را در حالی که جز این فرمان نیافتهاند که خدایی یگانه را بپرستند که خدایی جز او نیست؛ پاکا که اوست از شرکی که میورزند» سوره توبه، آیه ۳۱.
- ↑ «وَ اللَّهِ مَا صَلَّوْا لَهُمْ وَ لَا صَامُوا وَ لَكِنْ أَطَاعُوهُمْ فِي مَعْصِيَةِ اللَّهِ»؛ المحاسن، ص۲۴۶؛ وسائل الشیعة، ج۱۸، ص۹۶؛ بحارالانوار، ج۲، ص۹۷.
- ↑ ابوبصیر گوید: از امام صادق(ع) درباره آیه ﴿اتَّخَذُوا أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَابًا مِنْ دُونِ اللَّهِ﴾ پرسیدم و امام(ع) فرمود: «أَمَا وَ اللَّهِ مَا دَعَوْهُمْ إِلَى عِبَادَةِ أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ دَعَوْهُمْ إِلَى عِبَادَةِ أَنْفُسِهِمْ لَمَا أَجَابُوهُمْ وَ لَكِنْ أَحَلُّوا لَهُمْ حَرَاماً وَ حَرَّمُوا عَلَيْهِمْ حَلَالًا فَعَبَدُوهُمْ مِنْ حَيْثُ لَا يَشْعُرُونَ». المحاسن، ص۲۴۶؛ الکافی، ج۲، ص۳۹۸؛ وسائل الشیعة، ج۱۸، ص۸۹؛ بحارالانوار، ج۲، ص۹۸.
- ↑ «مَنْ أَطَاعَ رَجُلًا فِي مَعْصِيَةٍ فَقَدْ عَبَدَهُ»؛ الکافی، ج۲، ص۳۹۸؛ وسائل الشیعة، ج۱۸، ص۹۱.
- ↑ «احْذَرُوا عَلَى دِينِكُمْ ثَلَاثَةً:... وَ رَجُلًا آتَاهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ سُلْطَاناً فَزَعَمَ أَنَّ طَاعَتَهُ طَاعَةُ اللَّهِ وَ مَعْصِيَتَهُ مَعْصِيَةُ اللَّهِ وَ كَذَبَ لِأَنَّهُ لَا طَاعَةَ لِمَخْلُوقٍ فِي مَعْصِيَةِ الْخَالِقِ؛ لَا يَنْبَغِي لِلْمَخْلُوقِ أَنْ يَكُونَ حُبُّهُ لِمَعْصِيَةِ اللَّهِ فَلَا طَاعَةَ فِي مَعْصِيَتِهِ وَ لَا طَاعَةَ لِمَنْ عَصَى اللَّهَ. إِنَّمَا الطَّاعَةُ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِوُلَاةِ الْأَمْرِ، وَ إِنَّمَا أَمَرَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِطَاعَةِ الرَّسُولِ لِأَنَّهُ مَعْصُومٌ مُطَهَّرٌ، لَا يَأْمُرُ بِمَعْصِيَتِهِ وَ إِنَّمَا أَمَرَ بِطَاعَةِ أُولِي الْأَمْرِ لِأَنَّهُمْ مَعْصُومُونَ مُطَهَّرُونَ لَا يَأْمُرُونَ بِمَعْصِيَتِهِ»؛ الخصال، ج۱، ص۱۳۹؛ بحارالانوار، ج۷۵، صص۳۳۷-۳۳۸.
- ↑ «هیچ بشری را نسزد که خداوند به او کتاب و حکمت و پیامبری بدهد سپس او به مردم بگوید: به جای خداوند، بندگان من باشید ولی (میتواند گفت): شما که کتاب (آسمانی) را آموزش میداده و درس میگرفتهاید؛ (دانشورانی) ربّانی باشید * و او را نسزد که به شما فرمان دهد که فرشتگان و پیامبران را پروردگاران (خود) گیرید، آیا شما را پس از مسلمانیتان به کفر فرمان میدهد؟» سوره آل عمران، آیه ۷۹-۸۰.
- ↑ تفسیر الکشاف، ج۱، صص۳۷۷-۳۷۸؛ تفسیر مجمعالبیان، ج۱، ص۴۶۶؛ التفسیر الکبیر، ج۸، ص۱۱۷؛ تفسیر ابن کثیر، ج۲، ص۶۳؛ الدر المنثور، ج۲، صص۴۶-۴۷.
- ↑ «و پروردگار شما (خداوند) بخشنده است پس، از من پیروی و از دستور من فرمانبرداری کنید» سوره طه، آیه ۹۰.
- ↑ «من برای شما پیامبری امینم * پس، از خداوند پروا و از من فرمانبرداری کنید!» سوره شعراء، آیه ۱۰۷-۱۰۸.
- ↑ سوره شعراء، آیه ۱۲۵-۱۲۶.
- ↑ سوره شعراء، آیه ۱۴۳-۱۴۴.
- ↑ سوره شعراء، آیه ۱۶۲-۱۶۳.
- ↑ سوره شعراء، آیه ۱۷۸-۱۷۹.
- ↑ «فَاسْمَعُوا لَهُ وَ أَطِيعُوا أَمْرَهُ فِيمَا طَابَقَ الْحَقَّ»؛ نهجالبلاغه، نامه ۳۸.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۲۵۵.
- ↑ ر.ک: مرآة العقول، ج۳، ص۱۴۱.
- ↑ او ثعلبة بن میمون اسدی کوفی معروف به ابواسحاق فقیه؛ قاری، فقیه، نحوی، لغوی و راوی حدیث از امام صادق(ع) و امام کاظم(ع) بوده است. عالمی وارسته و زاهد و اهل عبادت بسیار بود. او را از برجستگان اصحاب ائمه(ع) شمردهاند. ر.ک: رجال النجاشی، ص۸۵؛ رجال الکشی، صص۳۷۵ و ۴۱۲؛ تقیالدین الحسن بن علی بن داوود الحلّی، کتاب الرجال، حقّقه و قدّم له محمدصادق آل بحرالعلوم، المطبعة الحیدریة، النجف، ۱۳۹۲ ق. ص۶۰؛ معجم رجال الحدیث، ج۳، صص۴۰۸-۴۱۰.
- ↑ «إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَدَّبَ نَبِيَّهُ عَلَى مَحَبَّتِهِ فَقَالَ: ﴿وَإِنَّكَ لَعَلَى خُلُقٍ عَظِيمٍ﴾ (سوره قلم، آیه ۴) ثُمَّ فَوَّضَ إِلَيْهِ فَقَالَ عَزَّ وَ جَلَّ: ﴿وَمَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا﴾ (سوره حشر، آیه ۷) وَ قَالَ عَزَّ وَ جَلَّ: ﴿مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللَّهَ﴾ (سوره نساء، آیه ۸۰) ثُمَّ قَالَ وَ إِنَّ نَبِيَّ اللَّهِ فَوَّضَ إِلَى عَلِيٍّ وَ ائْتَمَنَهُ...»؛ الکافی، ج۱، ص۲۶۵؛ بحارالانوار، ج۱۷، صص۳-۴.
- ↑ «إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَدَّبَ نَبِيَّهُ فَأَحْسَنَ أَدَبَهُ فَلَمَّا أَكْمَلَ لَهُ الْأَدَبَ قَالَ: ﴿وَإِنَّكَ لَعَلَى خُلُقٍ عَظِيمٍ﴾. ثُمَّ فَوَّضَ إِلَيْهِ أَمْرَ الدِّينِ وَ الْأُمَّةِ لِيَسُوسَ عِبَادَهُ، فَقَالَ عَزَّ وَ جَلَّ: ﴿وَمَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا﴾. وَ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ(ص) كَانَ مُسَدَّداً مُوَفَّقاً مُؤَيَّداً بِرُوحِ الْقُدُسِ لَا يَزِلُّ وَ لَا يُخْطِئُ فِي شَيْءٍ مِمَّا يَسُوسُ بِهِ الْخَلْقَ فَتَأَدَّبَ بِآدَابِ اللَّهِ»؛ الکافی، ج۱، ص۲۶۶؛ بحارالانوار، ج۱۷، صص۴-۵.
- ↑ «ای مؤمنان، از خداوند فرمان برید و از پیامبر و زمامدارانی که از شمایند فرمانبرداری کنید» سوره نساء، آیه ۵۹.
- ↑ تفسیر المیزان، ج۴، صص۳۸۹ و ۳۹۱.
- ↑ التفسیر الکبیر، ج۱۰، ص۱۴۴.
- ↑ «و چون خداوند و فرستاده او به کاری فرمان دهند سزیده هیچ مرد و زن مؤمنی نیست که آنان را در کارشان گزینش (دیگری) باشد؛ هر کس از خدا و فرستادهاش نافرمانی کند به گمراهی آشکاری افتاده است» سوره احزاب، آیه ۳۶.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۲۶۲.
- ↑ السِّيَاسَةُ: اسْتِصْلَاحُ الْخَلْقِ بِإِرْشَادِهِمْ إِلَى الطَّرِيقِ الْمُنْجِي فِي الْعَاجِلِ وَ الْآجِلِ. سعید الخوری الشرتونی، اقرب الموارد، افست مکتبة المرعشی النجفی، قم، ۱۴۰۳ ق، ج۱، ص۵۵۷.
- ↑ ر.ک: بحارالانوار، ج۷۳، صص۳۹۱-۳۹۴.
- ↑ «لَا طَاعَةَ فِي مَعْصِيَةِ اللَّهِ، إِنَّمَا الطَّاعَةُ فِي الْمَعْرُوفِ»؛ مسند احمد بن حنبل، ج۱، ص۹۴ و ۱۱۴؛ صحیحالبخاری، ج۹، ص۷۴۰؛ صحیح مسلم، ج۱۲، صص۲۲۷-۲۲۶؛ تنبیهالخواطر، ج۱، ص۵۱.
- ↑ «لَا طَاعَةَ لِمَخْلُوقٍ فِي مَعْصِيَةِ الْخَالِقِ»؛ مسند احمد بن حنبل، ج۵، صص۱۶ و ۶۶؛ المعجم الکبیر، ج۱۸، ص۱۷۰؛ تقیالدین ابوالعباس احمد بن تیمیة الحسنة و السّیئة، تقدیم محمد جمیل، غازی، دارالکتب العلمیة، بیروت، صص۹۶-۹۷؛ الجامع الصغیر، ج۲، ص۷۴۹.
- ↑ «وَ لَا تَغْبِطَنَّ أَحَداً بِرِضَى النَّاسِ عَنْهُ، حَتَّى تَعْلَمَ أَنَّ اللَّهَ رَاضٍ عَنْهُ وَ لَا تَغْبِطَنَّ مَخْلُوقاً بِطَاعَةِ النَّاسِ لَهُ، فَإِنَّ طَاعَةَ النَّاسِ لَهُ وَ اتِّبَاعَهُمْ إِيَّاهُ عَلَى غَيْرِ الْحَقِّ هَلَاكٌ لَهُ وَ لِمَنِ اتَّبَعَهُ»؛ الکافی، ج۲، صص۱۳۵-۱۳۶؛ بحارالانوار، ج۷۳، ص۷۳.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۲۶۵.
- ↑ المغازی، ج۱، ص۹۹.
- ↑ ر.ک: فصوصالحکم، ص۲۱۴ (فص حکمة فردیة فی کلمة محمدیة)؛ الامام روحالله الموسوی الخمینی، مصباح الهدایة الی الخلافة و الولایة، مقدمه از سید جلال الدین آشتیانی، چاپ اول، مؤسسة تنظیم و نشر آثار امام خمینی ۱۳۷۲ ش. صص۷۲-۷۸.
- ↑ «أَنَا سَيِّدُ وُلْدِ آدَمَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ لَا فَخْرَ، وَ بِيَدِي لِوَاءُ الْحَمْدِ وَ لَا فَخْرَ، وَ مَا مِنْ نَبِيٍّ يَوْمَئِذٍ آدَمُ فَمَنْ سِوَاهُ إِلَّا تَحْتَ لِوَائِي، وَ أَنَا أَوَّلُ شَافِعٍ، وَ أَوَّلُ مُشَفَّعٍ وَ لَا فَخْرَ»؛ الجامع الصغیر، ج۱، ص۴۱۳؛ و نیز ر.ک: مسند احمد بن حنبل، ج۳، ص۲؛ سنن الترمذی، ج۵، صص۵۴۸-۵۴۹؛ مسند أبی یعلی الموصلی، ج۷، ص۲۸۱؛ ج۱۳، ص۴۸۱؛ مستدرک الحاکم، ج۱، ص٣۰؛ تاریخ بغداد، ج۴، ص۳۹۷؛ الفردوس بمأثور الخطاب، ج۱، ص۷۶؛ کنز العمال، ج۱۱، صص۴۳۶-۴۳۳.
- ↑ سنن الترمذی، ج۵، ص۸۴؛ الشمائل النبویة، ص۱۶۰؛ مکارمالاخلاق، ص۱۶؛ بحارالانوار، ج۱۶، ص۲۲۹؛ و نیز ر.ک: عوالی اللآلی، ج۱، ص۴۳۵؛ مستدرک الوسائل، ج۹، ص۱۵۹.
- ↑ «يَا أَبَا ذَرٍّ، مَنْ أَحَبَّ أَنْ يَتَمَثَّلَ لَهُ الرِّجَالُ قِيَاماً فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ»؛ امالی الطوسی، ج۲، ص۱۵۱؛ مکارمالاخلاق، ص۴۷۱؛ تنبیه الخواطر، ج۲، ص۶۵؛ أعلام الدین، ص۲۰۲؛ بحارالانوار، ج۷۷، ص۹۰؛ و نیز از آن حضرت روایت شده است که فرمود: «مَنْ سَرَّهُ أَنْ يَتَمَثَّلَ لَهُ الرِّجَالُ قِيَاماً فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنْ النَّارِ». سنن الترمذی، ج۵، ص۸۴؛ سنن أبی داود، ج۲، ص۶۴۸؛ وسائل الشیعة، ج۸، ص۵۶۰؛ «مَنْ أَحَبَّ أَنْ يَتَمَثَّلَ لَهُ النَّاسُ...» نیز وارد شده است؛ المستطرف، ج۱، ص۱۹۶؛ عوالی اللآلی، ج۱، ص۴۳۴.
- ↑ منتهی الآمال، ج۱، ص۳۱.
- ↑ «آنک سرای واپسین! آن را برای کسانی مینهیم که بر آنند تا در روی زمین، نه گردنکشی کنند و نه تباهی؛ و سرانجام (نیکو) از آن پرهیزگاران است» سوره قصص، آیه ۸۳.
- ↑ تفسیر نمونه، ج۱۶، صص۱۷۷-۱۷۸.
- ↑ کنیه او ابو عمره یا ابو عمرو است. وی از اصحاب امیرمؤمنان(ع) بوده و ابوجعفر برقی در رجال خود او را از خواص اصحاب آن حضرت شمرده است. ر.ک: رجال البرقی، ص۴؛ معجم رجال الحدیث، ج۷، ص۲۱۲.
- ↑ تفسیر مجمعالبیان، ج۴، ص۲۶۹.
- ↑ «فَإِنَّكَ فَوْقَهُمْ وَ وَالِي الْأَمْرِ عَلَيْكَ فَوْقَكَ، وَ اللَّهُ فَوْقَ مَنْ وَلَّاكَ. وَ قَدِ اسْتَكْفَاكَ أَمْرَهُمْ وَ ابْتَلَاكَ بِهِمْ. وَ لَا تَنْصِبَنَّ نَفْسَكَ لِحَرْبِ اللَّهِ. فَإِنَّهُ لَا يَدَ لَكَ بِنِقْمَتِهِ»؛ نهجالبلاغه، نامه ۵۳.
- ↑ «أَوَّلُ مَا عُصِيَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى بِسِتِّ خِصَالٍ: حُبُّ الدُّنْيَا وَ حُبُّ الرِّئَاسَةِ...»؛ الخصال، ج۱، ص۳۳۰؛ بحارالانوار، ج۷۳، ص۱۵۳.
- ↑ «إِنَّ شِرَارَكُمْ مَنْ أَحَبَّ أَنْ يُوطَأَ عَقِبُهُ»؛ الکافی، ج۲، ص۲۹۹؛ بحارالانوار، ج۷۳، ص۱۵۲؛ سفینة البحار، ج۱، ص۴۹۲.
- ↑ «مَنْ طَلَبَ الرِّئَاسَةَ هَلَكَ»؛ الکافی، ج۲، ص۲۹۷؛ بحارالانوار، ج۷۳، ص۱۵۰؛ سفینة البحار، ج۱، ص۴۹۲.
- ↑ «و بیگمان فرعون در (سر) زمین (مصر) بلند پروازی کرد و او به راستی از گزافکاران بود» سوره یونس، آیه ۸۳.
- ↑ «ما هم او و آنان را که با وی بودند همه را غرق کردیم» سوره اسراء، آیه ۱۰۳.
- ↑ «يَا سُفْيَانُ! إِيَّاكَ وَ الرِّئَاسَةَ فَمَا طَلَبَهَا أَحَدٌ إِلَّا هَلَكَ»؛ معانی الاخبار، ص۱۸۰؛ بحارالانوار، ج۷۳، ص۱۵۳.
- ↑ «مَلْعُونٌ مَنْ تَرَأَّسَ، مَلْعُونٌ مَنْ هَمَّ بِهَا، مَلْعُونٌ مَنْ حَدَّثَ بِهَا نَفْسَهُ»؛ الکافی، ج۲، ص۲۹۸؛ بحارالانوار، ج۷۳، ص۱۵۱؛ سفینة البحار، ج۱، ص۴۹۲.
- ↑ «إِيَّاكُمْ وَ هَؤُلَاءِ الرُّؤَسَاءَ الَّذِينَ يَتَرَأَّسُونَ، فَوَ اللَّهِ مَا خَفَقَتِ النِّعَالُ خَلْفَ رَجُلٍ إِلَّا هَلَكَ وَ أَهْلَكَ»؛ الکافی، ج۲، ص۲۹۷؛ بحارالانوار، ج۷۳، ص۱۵۰؛ سفینة البحار، ج۱، ص۴۹۲.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۲۶۷.
- ↑ ر.ک: تفسیر المیزان، ج۱۷، ص۳۳۱.
- ↑ «بدینگونه خداوند بر دل هر خویشبین گردنکشی مهر مینهد» سوره غافر، آیه ۳۵.
- ↑ از رسول خدا(ص) روایت شده است که فرمود: «لَا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ مَنْ فِي قَلْبِهِ مِثْقَالُ ذَرَّةٍ مِنْ كِبْرٍ». (هر کس بهاندازه سنگینی ذرّهای تکبر در دلش باشد وارد بهشت نشود). احیاءالعلوم، ج۳، ص۳۲۳. همین حدیث شریف را زراره از امام باقر و امام صادق(ع) روایت کرده است: الکافی، ج۲، ص۳۱۰.
- ↑ «إِنَّ أَعْظَمَ الْكِبْرِ غَمْصُ الْخَلْقِ وَ سَفَهُ الْحَقِّ»؛ الکافی، ج۲، ص۳۱۰.
- ↑ «مَا مِنْ رَجُلٍ تَكَبَّرَ أَوْ تَجَبَّرَ إِلَّا لِذِلَّةٍ وَجَدَهَا فِي نَفْسِهِ»؛ الکافی، ج۲، ص۳۱۲.
- ↑ «يُحْشَرُ الْجَبَّارُونَ الْمُتَكَبِّرُونَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فِي صُوَرِ الذَّرِّ َيَطَؤُهُمُ النَّاسُ لِهَوَانِهِمْ عَلَى اللَّهِ تَعَالَى»؛ احیاءالعلوم، ج۳، ص۳۱۸؛ المحجة البیضاء، ج۶، ص۲۱۵. از امام صادق(ع) نیز روایت شده است که فرمود: «إِنَّ الْمُتَكَبِّرِينَ يُجْعَلُونَ فِي صُوَرِ الذَّرِّ يَتَوَطَّؤُهُمُ النَّاسُ حَتَّى يَفْرُغَ اللَّهُ مِنَ الْحِسَابِ». (گردنفرازان - در روز قیامت - به صورت مور درآیند و مردم آنها را پایمال کنند تا خدا از حساب آنها فارغ شود). الکافی، ج۲، ص۳۱۱.
- ↑ «لَا تَرْفَعُونِي فَوْقَ قَدْرِي، فَتَقُولُوا فِي مَا قَالَتِ النَّصَارَى فِي الْمَسِيحِ، فَإِنَّ اللَّهَ اتَّخَذَنِي عَبْداً قَبْلَ أَنْ يَتَّخِذَنِي رَسُولًا»؛ الکامل فی اللغة و الادب، ج۱، ص۱۳۹؛ و نیز ر.ک: مجمع الزوائد، ج۹، ص۲۱.
- ↑ «لَا تُطْرُونِي كَمَا أَطْرَتِ النَّصَارَى ابْنَ مَرْيَمَ وَ إِنَّمَا أَنَا عَبْدٌ، فَقُولُوا عَبْدُ اللّهِ و رَسُولُهُ»؛ مسند احمد بن حنبل، ج۱، ص۲۴؛ الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۱، ص۱۶۹؛ الوفاء بأحوال المصطفی، ج۲، ص۴۳۵.
- ↑ ر.ک: احمد محمد الحوفی من اخلاق النبی، دار نهضة مصر للطبع و النشر، القاهرة، ۱۹۷۹ م. ص۳۴۳.
- ↑ «مَنْ تَوَاضَعَ لِلَّهِ رَفَعَهُ اللَّهُ، فَهُوَ فِي نَفْسِهِ ضَعِيفٌ وَ فِي أَعْيُنِ النَّاسِ عَظِيمٌ»؛ کنز العمال، ج۳، ص۱۱۳.
- ↑ «هَوِّنْ عَلَيْكَ، فَإِنِّي لَسْتُ بِمَلِكٍ، إِنَّمَا أَنَا ابْنُ امْرَأَةٍ تَأْكُلُ الْقَدِيدَ»؛ سنن ابن ماجة، ج۲، ص۱۱۰۱؛ اخلاق النبی و آدابه، صص۶۵-۶۶؛ مستدرک الحاکم، ج۲، ص۴۶۶؛ دلائل النبوة البیهقی، ج۵، ص۶۹؛ تاریخ بغداد، ج۶، ص۲۷۷؛ احیاءالعلوم، ج۲، ص۳۵۰؛ الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۱، ص۱۷۱؛ الوفاء بأحوال المصطفی، ج۲، ص۴۳۷؛ مکارمالاخلاق، ص۱۶؛ مجمع الزوائد، ج۹، ص۲۰؛ المستطرف، ج۱، ص۱۹۶؛ نهایة الارب، ج۱۸، ص۲۶۳؛ کنز العمال، ج۶، ص۸۸؛ المحجة البیضاء، ج۴، ص۱۵۲؛ بحارالانوار، ج۱۶، ص۲۲۹.
- ↑ من اخلاق النبی، صص۳۴۳-۳۴۹؛ ر.ک: محمد الخضری بک، نور الیقین فی سیرة سید المرسلین، تحقیق حمدی، زمزم دار الایمان، دمشق، ۱۹۸۸ م. صص۲۶۴-۲۶۵.
- ↑ من اخلاق النبی، ص۳۴۳.
- ↑ المغازی، ج۲، صص۴۴۵-۴۴۶؛ الطبقات الکبری، ج۲، ص۶۶؛ تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۵۰؛ تاریخ الطبری، ج۲، ص۵۶۶؛ جوامع السیرة، ص۱۴۹.
- ↑ «ابوقتاده انصاری» نامش حارث بن ربعی یا نعمان بود و از وی به «فارس النبی» تعبیر میکردند. در سال ۵۴ هجری در مدینه از دنیا رفت و گفتهاند که در کوفه فوت کرد و علی(ع) بر بدنش نماز خواند. ر.ک: الاستیعاب، ج۴، صص۱۵۷-۱۵۸؛ اسد الغابة، ج۵، صص۲۵۰-۲۵۱؛ الاصابة، ج۴، صص۱۶۱-۱۶۲؛ الکنی و الالقاب، ج۱، ص۱۴۶.
- ↑ مختصر تاریخ دمشق، ج۲۹، ص۱۱۲؛ الکنی و الالقاب، ج۱، ص۱۴۶.
- ↑ احیاءالعلوم، ج۲، ص۱۹؛ المحجة البیضاء، ج۳، ص۴۴.
- ↑ «وَ لَا تَقُولَنَّ إِنِّي مُؤَمَّرٌ آمُرُ فَأُطَاعُ، فَإِنَّ ذَلِكَ إِدْغَالٌ فِي الْقَلْبِ وَ مَنْهَكَةٌ لِلدِّينِ وَ تَقَرُّبٌ مِنَ الْغِيَرِ»؛ نهجالبلاغه، نامه ۵۳.
- ↑ «وَ إِذَا أَحْدَثَ لَكَ مَا أَنْتَ فِيهِ مِنْ سُلْطَانِكَ أُبَّهَةً أَوْ مَخِيلَةً، فَانْظُرْ إِلَى عِظَمِ مُلْكِ اللَّهِ فَوْقَكَ وَ قُدْرَتِهِ مِنْكَ عَلَى مَا لَا تَقْدِرُ عَلَيْهِ مِنْ نَفْسِكَ، فَإِنَّ ذَلِكَ يُطَامِنُ إِلَيْكَ مِنْ طِمَاحِكَ، وَ يَكُفُّ عَنْكَ مِنْ غَرْبِكَ، وَ يَفِيءُ إِلَيْكَ بِمَا عَزَبَ عَنْكَ مِنْ عَقْلِكَ»؛ نهجالبلاغه، نامه ۵۳.
- ↑ فصوصالحکم، ص۹۶ (فص حکمة روحیة فی کلمة یعقوبیة).
- ↑ مثنوی معنوی، دفتر اول، بیت ۱۵۱۴؛ و نیز ر.ک: کریم زمانی، شرح جامع مثنوی معنوی، چاپ اول، انتشارات اطلاعات، ۱۳۷۲-۱۳۷۸ ش. ج۱، ص۴۲۰.
- ↑ «إِيَّاكَ وَ مُسَامَاةَ اللَّهِ فِي عَظَمَتِهِ وَ التَّشَبُّهَ بِهِ فِي جَبَرُوتِهِ، فَإِنَّ اللَّهَ يُذِلُّ كُلَّ جَبَّارٍ، وَ يُهِينُ كُلَّ مُخْتَالٍ»؛ نهجالبلاغه، نامه ۵۳.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۲۷۲.
- ↑ برگرفته از کلام مولای مؤمنان علی(ع) آنجا که فرمود: «طَبِيبٌ دَوَّارٌ بِطِبِّهِ قَدْ أَحْكَمَ مَرَاهِمَهُ وَ أَحْمَى مَوَاسِمَهُ، يَضَعُ ذَلِكَ حَيْثُ الْحَاجَةُ إِلَيْهِ، مِنْ قُلُوبٍ عُمْيٍ وَ آذَانٍ صُمٍّ وَ أَلْسِنَةٍ بُكْمٍ، مُتَتَبِّعٌ بِدَوَائِهِ مَوَاضِعَ الْغَفْلَةِ وَ مَوَاطِنَ الْحَيْرَةِ». نهجالبلاغه، خطبه ۱۰۸.
- ↑ «بگو: این راه من است که با بینش به سوی خداوند فرا میخوانم، من و (نیز) هر کس که پیرو من است» سوره یوسف، آیه ۱۰۸.
- ↑ ر.ک: تفسیر المیزان، ج۱۱، ص۲۷۷.
- ↑ ر.ک: تفسیر التبیان، ج۶، ص۲۰۵.
- ↑ ر.ک: تفسیر مجمعالبیان، ج۳، ص۲۶۸.
- ↑ ر.ک: مرتضی مطهری، تعلیم و تربیت در اسلام، چاپ چهاردهم، انتشارات صدرا، ۱۳۶۷ ش. صص۴۶-۴۷.
- ↑ «و بدینگونه ما پیش از تو در هیچ شهری بیمدهندهای نفرستادیم مگر که کامروایان آن (شهر) گفتند: ما پدران خویش را بر آیینی یافتهایم و آثار آنان را پی میگیریم» سوره زخرف، آیه ۲۳.
- ↑ «و چون به آنان گفته شود از آنچه خداوند فرو فرستاده است پیروی کنید میگویند: (نه) بلکه ما از آنچه پدرانمان را بر آن یافتهایم پیروی میکنیم؛ آیا حتی اگر پدرانشان چیزی را در نمییافته و راه به جایی نمیبردهاند، (باز از پدرانشان پیروی میکنند؟)» سوره بقره، آیه ۱۷۰.
- ↑ «و برخی از آنان بیسوادانی هستند که از کتاب آسمانی (تورات) جز خیالهای خام چیزی نمیدانند و جز به پندار نمیگرایند» سوره بقره، آیه ۷۸.
- ↑ الاحتجاج، ج۲، صص۴۵۷-۴۵۸؛ تفسیر الصافی، ج۱، صص۱۰۵-۱۰۶؛ وسائل الشیعة، ج۱۸، صص۹۴-۹۵؛ بحارالانوار، ج۲، صص۸۷-۸۸.
- ↑ «لَا تَكُونُوا إِمَّعَةً؛ تَقُولُونَ إِنْ أَحْسَنَ النَّاسُ أَحْسَنَّا، وَ إِنْ ظَلَمُوا ظَلَمْنَا، وَ لَكِنْ وَطِّنُوا أَنْفُسَكُمْ؛ إِنْ أَحْسَنَ النَّاسُ أَنْ تُحْسِنُوا، وَ إِنْ أَسَاءُوا فَلَا تَظْلِمُوا»؛ سنن الترمذی، ج۴، ص۳۲۰؛ رکنالدین عبدالعظیم بن عبد القوی المنذری، الترغیب و الترهیب، الطبعة الثالثة، دار احیاءالتراث العربی، بیروت، ۱۳۸۸ ق. ج۳، ص۳۴۱؛ کنز العمال، ج۱۵، صص۷۷۲-۷۷۳.
- ↑ معجم مقاییساللغة، ج۱، ص۱۳۹؛ النهایة فی غریب الحدیث و الاثر، ج۱، ص۶۷؛ لسانالعرب، ج۱، ص۲۱۱. در دیوان منسوب به امیرمؤمنان(ع) آمده است: «إِذَا الْمُشْكِلَاتُ تَصَدَّيْنَ لِي *** كَشَفْتُ حَقَائِقَهَا بِالنَّظَرِ وَ لَسْتُ بِإِمِّعَةٍ فِي الرِّجَالِ *** أُسَائِلُ هَذَا وَ ذَا مَا الْخَبَرُ وَ لَكِنَّنِي مُدَرَّبُ الْأَصْغَرَيْنِ *** أُبِينُ مَعَ مَا مَضَى مَا غَبَرَ» دیوان الامام علی(ع)، صص۶۰-۶۱.
- ↑ «لَا تَكُونَنَّ إِمَّعَةً تَقُولُ: أَنَا مَعَ النَّاسِ وَ أَنَا كَوَاحِدٍ مِنَ النَّاسِ»؛ معانی الاخبار، ص۲۶۶؛ السرائر، ج۳، ص۵۹۵ «لَا تَقُولَنَّ أَنَا مَعَ النَّاسِ وَ لَا أَنَا كَوَاحِدٍ مِنَ النَّاسِ» آمده است؛ بحارالانوار، ج۲، ص۸۲ «لا تکون» آمده است.
- ↑ «عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثُّمَالِيِّ قَالَ: قَالَ لِي أَبُو عَبْدِ اللَّهِ(ع): إِيَّاكَ وَ الرِّئَاسَةَ وَ إِيَّاكَ أَنْ تَطَأَ أَعْقَابَ الرِّجَالِ، قُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ أَمَّا الرِّئَاسَةُ فَقَدْ عَرَفْتُهَا وَ أَمَّا أَنْ أَطَأَ أَعْقَابَ الرِّجَالِ فَمَا ثُلُثَا مَا فِي يَدِي إِلَّا مِمَّا وَطِئْتُ أَعْقَابَ الرِّجَالِ. فَقَالَ لِي: لَيْسَ حَيْثُ تَذْهَبُ، إِيَّاكَ أَنْ تَنْصِبَ رَجُلًا دُونَ الْحُجَّةِ، فَتُصَدِّقَهُ فِي كُلِّ مَا قَالَ». الکافی، ج۲، ص۲۹۸؛ معانی الاخبار، ص۱۶۹؛ وسائل الشیعة، ج۱۸، صص۹۰-۹۱؛ بحارالانوار، ج۲، ص۸۳.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۲۷۹.
- ↑ ﴿وَمَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَيَتَعَدَّ حُدُودَهُ يُدْخِلْهُ نَارًا خَالِدًا فِيهَا وَلَهُ عَذَابٌ مُهِينٌ﴾ «و هر کس با خداوند و فرستاده او نافرمانی ورزد و از حدود او فراتر رود (خداوند) او را در آتشی در میآورد (که) جاودانه در آن است و او را عذابی خوارساز (در پیش) خواهد بود» سوره نساء، آیه ۱۴.
- ↑ ر.ک: تفسیر الطبری، ج۲۸، صص۵۳-۵۴؛ تفسیر الکشاف، ج۴، ص۵۲۰؛ تفسیر مجمع البیان، ج۵، صص۲۷۵-۲۷۶؛ التفسیر الکبیر، ج۳۰، صص۳۰۷-۳۰۸.
- ↑ «و در هیچ کار شایستهای سر از فرمان تو نپیچند» سوره ممتحنه، آیه ۱۲.
- ↑ تفسیر الکشاف، ج۴، ص۵۲۰.
- ↑ «وَ أَمَّا حَقِّي عَلَيْكُمْ فَالْوَفَاءُ بِالْبَيْعَةِ، وَ النَّصِيحَةُ فِي الْمَشْهَدِ وَ الْمَغِيبِ، وَ الْإِجَابَةُ حِينَ أَدْعُوكُمْ، وَ الطَّاعَةُ حِينَ آمُرُكُمْ»؛ نهجالبلاغه، خطبه ۳۴؛ و نیز ر.ک: الامامة و السیاسة، ج۱، ص۱۵۰؛ انساب الاشراف، ج۲، ص۳۸۰؛ تاریخ الطبری، ج۵، ص۹۱.
- ↑ «لَا يَنْجَعُ تَدْبِيرُ مَنْ لَا يُطَاعُ»؛ شرح غررالحکم، ج۶، ص۴۱۴.
- ↑ «ثُمَّ لْيَكُنْ آثَرُهُمْ عِنْدَكَ أَقْوَلَهُمْ بِمُرِّ الْحَقِّ لَكَ، وَ أَقَلَّهُمْ مُسَاعَدَةً فِيمَا يَكُونُ مِنْكَ مِمَّا كَرِهَ اللَّهُ لِأَوْلِيَائِهِ، وَاقِعاً ذَلِكَ مِنْ هَوَاكَ حَيْثُ وَقَعَ. وَ الْصَقْ بِأَهْلِ الْوَرَعِ وَ الصِّدْقِ، ثُمَّ رُضْهُمْ عَلَى أَلَّا يُطْرُوكَ وَ لَا يَبْجَحُوكَ بِبَاطِلٍ لَمْ تَفْعَلْهُ، فَإِنَّ كَثْرَةَ الْإِطْرَاءِ تُحْدِثُ الزَّهْوَ وَ تُدْنِي مِنَ الْعِزَّةِ»؛ نهجالبلاغه، نامه ۵۳.
- ↑ «لِيَكُنْ آثَرُ النَّاسِ عِنْدَكَ مَنْ أَهْدَى إِلَيْكَ عَيْبَكَ وَ أَعَانَكَ عَلَى نَفْسِكَ»؛ غررالحکم، ج۲، ص۱۲۴.
- ↑ «لِيَكُنْ أَحَبُّ النَّاسِ إِلَيْكَ مَنْ هَدَاكَ إِلَى مَرَاشِدِكَ وَ كَشَفَ لَكَ عَنْ مَعَايِبِكَ»؛ غررالحکم، ج۲، ص۱۲۴.
- ↑ «لِيَكُنْ أَخْطَأُ النَّاسِ عِنْدَكَ أَعْمَلَهُمْ بِالرِّفْقِ»؛ غررالحکم، ج۲، ص۱۲۴.
- ↑ «آفَةُ الرَّعِيَّةِ مُخَالَفَةُ الطَّاعَةِ»؛ شرح غررالحکم، ج۳، ص۱۰۴.
- ↑ مورّخان اهلسنت تاریخ بستن پرچم جنگ برای اسامه را چهار روز مانده از ماه صفر و رحلت آن حضرت را دوازده ربیع اول نوشتهاند که زمان بستن پرچم شانزده روز پیش از رحلت میشود. ر.ک: المغازی، ج۳، ص۱۱۱۷؛ الطبقات الکبری، ج۲، ص۱۸۹؛ تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۱۳؛ عیونالاثر، ج۲، صص۳۵۲-۳۵۳.
- ↑ «ابنی» جزئی از خاک بلقا واقع در سرزمین شام در نزدیکی موته میان عسقلان و رمله است. الروض الأنف، ج۷، صص۵۱۱-۵۱۲؛ معجم البلدان، ج۱، ص۷۹؛ لسان العرب، ج۱، ص۵۴.
- ↑ المغازی، ج۳، ص۱۱۱۷؛ الطبقات الکبری، ج۲، ص۱۹۰؛ عیونالاثر، ج۲، ص۳۵۲.
- ↑ سیرت رسول الله، ج۲، ص۱۰۹۵؛ و نیز ر.ک: تاریخ الطبری، ج۳، ص۱۸۴؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۳۱۷. «مسعودی» مورخ نامدار در این باره چنین مینویسد: فَجَيَّشَ أَكْثَرَ أَصْحَابِهِ مَعَ أُسَامَةَ بْنِ زَيْدٍ لِلْغَزَاةِ فَلَمْ يَتَّبِعُوهُ وَ تَثَاقَلُوا وَ قَعَدُوا عَنْهُ وَ خَالَفُوا أَمْرَ رَسُولِ اللَّهِ(ص). «پس اکثر اصحاب را برای نبرد همراه سپاه اسامه کرد اما آنان از وی پیروی نکردند و در رفتن کوتاهی کردند و باز ایستادند و با فرمان پیامبر مخالفت نمودند). أبو الحسن علی بن الحسین المسعودی، اثبات الوصیة للامام علی بن أبی طالب(ع)، المکتبة المرتضویة، النجف، ص۱۰۵.
- ↑ المغازی، ج۳، ص۱۱۱۸؛ الطبقات الکبری، ج۲، ص۱۹۰؛ عیونالاثر، ج۲، ص۳۵۲؛ و نیز ر.ک: انساب الاشراف، ج۱، ص۴۷۴؛ تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۱۳؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۳۱۷.
- ↑ «جرف» منطقه وسیعی در سه میلی مدینه به سمت شام است. معجم البلدان، ج۲، ص۱۲۸.
- ↑ المغازی، ج۳، ص۱۱۱۸؛ الطبقات الکبری، ج۲، ص۱۹۵؛ عیونالاثر، ج۲، ص۳۵۲.
- ↑ ر.ک: المغازی، ج۳، ص۱۱۱۸؛ سیرة ابن هشام، ج۴، ص۳۲۸؛ الطبقات الکبری، ج۲، ص۱۹۰؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۴۷۴؛ تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۱۳؛ تاریخ الطبری، ج۳، ص۱۸۶؛ الروض الأنف، ج۷، ص۵۱۲؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۳۱۷؛ عیونالاثر، ج۲، صص۳۵۲-۳۵۳؛ سیرة ابن کثیر، ج۲، ص۴۵۷.
- ↑ محدثان بزرگ او را ستودهاند و مصنفاتش را روایت کردهاند. ر.ک: فهرست الطوسی، ص٣۰؛ الکنی و الالقاب، ج۲، ص۱۶۳؛ الذریعة، ج۱۲، ص۲۰۶؛ محمدتقی التستری، قاموس الرجال، الطبعة الثانیة، مؤسسة النشر الاسلامی، قم، ۱۴۱۰ ق، ج۱، صص۴۸۹-۴۹۰.
- ↑ ابوبکر احمد بن عبدالعزیز الجوهری، السقیفة و فدک، روایة عز الدین عبدالحمید بن هبة الله ابن أبی الحدید المعتزلی، تقدیم و جمع و تحقیق، محمدهادی الامینی، مکتبة نینوی الحدیثة، طهران، صص۷۴-۷۵؛ شرح ابن أبی الحدید، ج۶، ص۵۲.
- ↑ ر.ک: انساب الاشراف، ج۱، ص۵۵۳؛ السقیفة و فدک، صص۴۳-۴۴؛ نهجالبلاغه، خطبه ۱۵۰؛ شرح ابن أبی الحدید، ج۶، ص۴۴؛ عبدالفتاح عبد المقصود، السقیفة و الخلافة، مکتبة غریب، القاهرة، ص۱۲۲.
- ↑ الطبقات الکبری، ج۲، صص۲۴۲-۲۴۵؛ صحیح البخاری، ج۶، صص۳۱۷-۳۱۸؛ صحیح مسلم، ج۱۱، صص۸۹-۹۵؛ تاریخ الطبری، ج۳، ص۱۹۳؛ دلائل النبوة البیهقی، ج۷، صص۱۸۱-۱۸۵؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۳۲۰؛ شرح ابن أبی الحدید، ج۶، ص۵۱؛ ج۱۳، ص۳۱؛ تاریخ الذهبی، ج۱، صص۵۵۱-۵۵۲؛ البدایة و النهایة، ج۵، صص۲۴۷-۲۴۸.
- ↑ شرح ابن أبی الحدید، ج۱۲، ص۲۱.
- ↑ «يَا أَشْبَاهَ الرِّجَالِ وَ لَا رِجَالَ! حُلُومُ الْأَطْفَالِ وَ عُقُولُ رَبَّاتِ الْحِجَالِ، لَوَدِدْتُ أَنِّي لَمْ أَرَكُمْ وَ لَمْ أَعْرِفْكُمْ، مَعْرِفَةً وَ اللَّهِ جَرَّتْ نَدَماً، وَ أَعْقَبَتْ سَدَماً. قَاتَلَكُمُ اللَّهُ لَقَدْ مَلَأْتُمْ قَلْبِي قَيْحاً، وَ شَحَنْتُمْ صَدْرِي غَيْظاً وَ جَرَّعْتُمُونِي نُغَبَ التَّهْمَامِ أَنْفَاساً، وَ أَفْسَدْتُمْ عَلَيَّ رَأْيِي بِالْعِصْيَانِ وَ الْخِذْلَانِ؛ حَتَّى لَقَدْ قَالَتْ قُرَيْشٌ: إِنَّ ابْنَ أَبِي طَالِبٍ رَجُلٌ شُجَاعٌ وَ لَكِنْ لَا عِلْمَ لَهُ بِالْحَرْبِ لِلَّهِ أَبُوهُمْ! وَ هَلْ أَحَدٌ مِنْهُمْ أَشَدُّ لَهَا مِرَاساً وَ أَقْدَمُ فِيهَا مَقَاماً مِنِّي؟ لَقَدْ نَهَضْتُ فِيهَا وَ مَا بَلَغْتُ الْعِشْرِينَ، وَ هَا أَنَا ذَا قَدْ ذَرَّفْتُ عَلَى السِّتِّينَ! وَ لَكِنْ لَا رَأْيَ لِمَنْ لَا يُطَاعُ»؛ نهجالبلاغه، خطبه ۲۷؛ و نیز ر.ک: البیان و التبیین، ج۲، صص۳۶-۳۷؛ عیون الاخبار، ج۲، ص۲۳۷؛ انساب الاشراف، ج۲، ص۴۴۳؛ الأخبار الطوال، ص۲۱۲؛ الکامل فی اللغة و الادب، ج۱، صص۱۳-۱۴؛ العقد الفرید، ج۳، ص۱۲۲؛ مروجالذهب، ج۲، ص۴۰٣.
- ↑ «لَيْسَ أَمْرِي وَ أَمْرُكُمْ وَاحِداً إِنِّي أُرِيدُكُمْ لِلَّهِ وَ أَنْتُمْ تُرِيدُونَنِي لِأَنْفُسِكُمْ. أَيُّهَا النَّاسُ أَعِينُونِي عَلَى أَنْفُسِكُمْ»؛ نهجالبلاغه، کلام ۱۳۶.
- ↑ «أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ بَعَثْتُ إِلَيْكُمْ عَبْداً مِنْ عِبَادِ اللَّهِ، لَا يَنَامُ أَيَّامَ الْخَوْفِ وَ لَا يَنْكُلُ عَنِ الْأَعْدَاءِ سَاعَاتِ الرَّوْعِ، أَشَدَّ عَلَى الْفُجَّارِ مِنْ حَرِيقِ النَّارِ، وَ هُوَ مَالِكُ بْنُ الْحَارِثِ أَخُو مَذْحِجٍ؛ فَاسْمَعُوا لَهُ وَ أَطِيعُوا أَمْرَهُ فِيمَا طَابَقَ الْحَقَّ، فَإِنَّهُ سَيْفٌ مِنْ سُيُوفِ اللَّهِ، لَا كَلِيلُ الظُّبَةِ، وَ لَا نَابِي الضَّرِيبَةِ: فَإِنْ أَمَرَكُمْ أَنْ تَنْفِرُوا فَانْفِرُوا، وَ إِنْ أَمَرَكُمْ أَنْ تُقِيمُوا فَأَقِيمُوا فَإِنَّهُ لَا يُقْدِمُ وَ لَا يُحْجِمُ، وَ لَا يُؤَخِّرُ وَ لَا يُقَدِّمُ إِلَّا عَنْ أَمْرِي»؛ نهجالبلاغه، نامه ۳۸.
- ↑ وقعة صفین، صص۴۸۹-۴۹۲؛ الأخبار الطوال، صص۱۸۹-۱۹۱؛ تاریخ الطبری، ج۵، صص۴۸-۵۱؛ فتوح ابن اعثم، ج۳، صص۳۱۲-۳۱۶.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۲۸۴-۲۹۵.