شهادت امام رضا در تاریخ اسلامی

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت

مقدمه

مأمون پس از مدت‌ها که اخبار ناخوشایندی از نافرمانی عباسیان در بغداد می‌شنید، تصمیم گرفت تا خود برای آرام‌سازی وضعیت، به سوی مرکز پیشین خلافت عباسی حرکت کند[۱]. به ویژه آنکه خبر رسید در یک گردهمایی و با حضور بزرگان خاندان عباسی، برخلافت ابراهیم، پسر مهدی عباسی، توافق شده است. عباسیان بر اقدام خود پافشاری می‌کردند و گفته شده است که به هر کس با ابراهیم بیعت می‌کرد، مبلغی به عنوان پاداش می‌پرداختند[۲]؛ اما واضح بود که با وجود تعصب عربی و خاندانی عباسیان، حضور فضل بن سهل ایرانی به عنوان بالاترین مقام لشکری و کشوری و امام رضا(ع) به عنوان خلیفه بعدی، مانعی بزرگ در برقراری روابط مأمون و عباسیان به شمار می‌رفت.

در اوایل شعبان سال ۲۰۲ ق و با رسیدن کاروان مأمون به سرخس، گروهی از سوی مأمون به فضل بن سهل حمله کرده و او را از پای در آوردند. نقل شده است که وی آنچنان در رأی و عمل مأمون تأثیرگذار بود که اهل بغداد و عباسیان، مأمون را اسیر جادوی وی می‌خواندند[۳]. مأمون برای پوشاندن اقدامش، خود را داغدار فضل نشان داد، دستور قتل قاتلان را صادر کرد و سرهای آنان را برای حسن بن سهل، برادر فضل و والی واسط فرستاد و حسن را به عنوان وزیر انتخاب کرد[۴]. بر پایه برخی گزارش‌ها از همین زمان نیز امام رضا(ع) به طور ویژه تحت نظر قرار گرفته و کمتر اجازه داشت با دیگران ارتباط برقرار کند[۵].

مأمون نمی‌توانست میان حفظ منصب ولایتعهدی برای امام رضا(ع) و همراهی عباسیان جمع کند. بدین جهت بعدها تصمیم خود درباره امام(ع) را توجیه کرد و گفت که این اقدام برای جبران محبت امام علی(ع) به عباسیان در دوره خلافتش بوده است. دستیابی به حمایت عباسیان برای مأمون چنان اهمیت داشت که وی پس از شهادت امام رضا(ع) و پیش از ورود به بغداد در نامه‌ای خطاب به عباسیان از این موضوع به آنان خبر داد و درخواست کرد که از این پس به اطاعت وی در آیند. گفته شده که وی معتقد بود، تنها دلیل مخالفت‌های عباسیان با خلیفه، روی کار بودن امام رضا(ع) بوده است[۶].[۷]

امام رضا(ع) در زندان مأمون

حضور حضرت امام علی بن موسی الرضا در مرو و تحقق نقشه تبعید محترمانه حضرت مقدمه‌ای شد تا تمام فعالیت‌های امام تحت نظر و مراقبت ویژه مأمون قرار گیرد. عملکرد سالوسانه مأمون اقتضا می‌کرد که امام را به ولایت‌عهدی خود برگزیند تا امامت زاهد و بی‌رغبت به دنیا را قلب حقیقت نشان دهد و به علویون انقلابی وانمود کند که امام شما شیوه دنیاطلبی را برگزیده است و امام با کیاست و فطانت این سوژه تخریبی را از دست مأمون گرفت و به مأمون فرمود: هرگز در امور سیاسی و عزل و نصب‌ها دخالت نخواهم کرد.

مأمون که با چشم‌انداز تحقیر امام و محدودیت‌های سیاسی حضرت و علویون دست به تحمیل ولایت‌عهدی زد، در عمل به ناکامی اهداف خود دست یافت. بلکه از اقدامات خود برای خاموش کردن نور امامت نتیجه عکس گرفت و امام در صحنه‌های علمی و مناظراتش با ملل گذشته، توفیقات عالی پیدا کرد.

از اینکه حضرت رضا(ع) توانسته بود محبوبیت مردمی یابد و قلوب به سوی ایشان متمایل شده بود، مأمون از نظر روحی سخت رنج می‌برد و لذا حسادت درونی خود را نمی‌توانست پوشیده دارد. در طول دو سال توقف حضرت در مرو و فاصله داشتنش از عزل و نصب‌ها یک‌بار مبغوض خلیفه قرار می‌گیرد و حضرت را در سرخس زندانی کرد. گرچه تاریخ از علت و ماهیت زندانی حضرت ساکت است؛ ولی به طور قطع یک‌بار حضرت مدتی را در زندان سپری کرده است.

مأمون برای سرپوش گذاشتن بر خورشید امامت، حضرت را در سرخس زندانی کرد و محدودیت‌های رنج‌آور در زندان آن‌چنان بود که امام از خداوند طلب مرگ می‌کرد. خباثت مأمون در آزار جسمی و روحی امام در چه حدی بوده که حضرت برای نجاتش طلب مرگ کرده است؟ آن گونه که بابای بزرگوارش در زندان هارون تمنای مرگ می‌کرد.

اباصلت هروی می‌گوید: زمانی که امام در سرخس زندانی بود، به در زندان حضرت آمدم و از زندانبان اجازه ملاقات با امام را خواستار شدم. زندانبان گفت: امکان ملاقات وجود ندارد، پرسیدم: چرا؟ گفت: غالب اوقات در شبانه روزش هزار رکعت نماز می‌خواند و فقط یک ساعت قبل از ظهر و قبل از غروب خورشید مشغول نماز نیست که بر سر سجاده‌اش نشسته و با خداوند مناجات می‌کند. اباصلت گوید به زندانبان گفتم: در این اوقات که امام مشغول نماز نیست برایم اجازه بگیر تا حضوری خدمتش برسم و زندانبان برایم وقت گرفت و بر حضرت وارد شدم در حالی که بر سر سجاده‌اش متفکرانه نشسته بود. گوید: مسائلی را با حضرت در میان گذاشتم و ایشان جواب دادند[۸].

قطعاً این زندان گرچه به طول نیانجامیده؛ ولی از ارتباطات حضرت با علویان و انقلابیون حکایت می‌کند که آنها اهداف براندازی حکومت ظالمانه بنی عباس را در سر می‌پروراندند. علویون به دلیل خفقان فضای حجاز و بغداد و فضای آزادانه‌ای که در ایران آن روز وجود داشت، غالباً به ایران مهاجرت کرده بودند و برای تحکیم روابط خود با حضرت رضا(ع) مشورت کرده و رهنمود می‌گرفتند و اِلّا معنا ندارد حضرت رضا(ع) اگر فقط به نماز و عبادت خود بپردازد مجازات زندان را داشته باشد[۹].

زمینه‌های شهادت حضرت رضا(ع)

خلفای جور آنچه در درجه اول اهمیت در طول حیات‌شان موضوعیت داشته است، حفظ خلافت و قدرت آنها بوده است و به زعم آنها هر کس در برابر سلطنت و قدرت آنها به نحوی از انحاء ایستادگی و تقابل داشته است به عنوان رقیب می‌بایست از صحنه خارج شود. رقیب از دید خلفای جور فقط رقیب سیاسی نیست، بلکه هر عنصری که توجه مردم را به خود جلب کند و بتواند قفل دل مردم را باز کند و براساس جاذبه فکری و... مردم به او متمایل شوند از دید خلفا قابل تحمل نیستند.

ائمه اطهار مخصوصاً پس از حادثه سوزناک کربلا، با توجه به شرایط سیاسی عصر مروانیان و عباسیان که زمینه قیام و نهضت بسیار کم‌رنگ شده بود، بیشتر به قیام فکری و فرهنگی اهتمام ورزیدند و پرده‌برداری از جهالت و بی‌خبری مردم کردند. یکی از ضرورت‌هایی را که تشخیص دادند این بود که غفلت را در مردم به هشیاری و بیداری و تنویر افکار بدل کنند. مواضع حق مکتب راستین پیامبر اکرم را بدون تحریف و یا کتمان حقایق به مردم برسانند، در راستای این ابلاغ حقایق است که خلفای جور احساس خطر می‌کردند و در برابر ائمه اطهار جبهه‌گیری نموده و بر اساس خباثت و پلیدیشان اقدام به شهادت یا زندانی نمودن حجج الهی می‌کردند.

حضرت رضا(ع) وقتی براساس اجبار و اصرار مأمون به مرو تشریف‌فرما می‌شود، در نیشابور حدیث معروف سلسلة الذهب را به یادگار می‌گذارد. در این حدیث نقل می‌کند از پدرش و او از پدرش و... تا جدش و پیامبر از جبرئیل که خداوند فرمود: «كَلِمَةُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ حِصْنِي فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِي أَمِنَ مِنْ عَذَابِي» و حضرت اضافه کرد «بِشَرْطِهَا وَ شُرُوطِهَا» بعد به خود اشاره کرد و فرمود: «وَ أَنَا مِنْ شُرُوطِهَا» اولاً: با توحید سیاسی که امام مطرح می‌کند خطوط عقیدتی و سیاسی اصیل اسلامی و ناب مکتب وحی را بیان می‌فرماید و ولایت به حق خود را اعلام می‌کند. ثانیاً: موارد انحراف خلیفه را که از محور ولایت خارج است گوشزد می‌نماید امام در این کلام در عین اثبات حقانیت خود به طور طبیعی تعرضی بر خلیفه جور دارد، که این خلفا موحد نیستند و هرگز در حصن الهی قرار ندارند و در قیامت از عذاب الهی ایمن نخواهند بود، چون شرط توحیدی که تضمین بهشت کند و از عذاب ایمن باشد، داشتن ولایت ائمه معصومین است و آن هم نه بعضی دون بعضی، بلکه شرط توحید مقبول، داشتن ولایت ائمه معصومین به تمامه می‌باشد و لذا حضرت فرمود: «وَ أَنَا مِنْ شُرُوطِهَا» و این تفکر و ایده امام، در مقابل خواسته‌ها و امیال و قدرت‌پرستی مأمون قرار داشت.

مأمون این اندیشه‌های امامت را نمی‌پذیرفت و در صندوقچه دل ناپاکش برای تسویه حساب از امام آن را نگه می‌داشت. نکته دومی که باید متعرض شد این است که ائمه واقعاً خود را مدعی راستین خلافت اسلامی می‌دانستند و پیام غدیر را تداوم خلافت صالحان اعلام می‌کردند و لذا در عین حال که زمینه‌سازی فکری و فرهنگی می‌نمودند، مترصد تحقق عینی امامت و تشکیل خلافت حق الهیه هم بودند.

امام خمینی در کلامی بسیار رسا و پر نغز این‌گونه می‌فرمود: حکام جور هم همیشه از ائمه وحشت داشتند، آنها می‌دانستند که اگر به ائمه فرصت بدهند قیام خواهند کرد، این که می‌بینید مأمون، حضرت رضا(ع) را به مرو می‌برد و تحت‌الحفظ نگه می‌دارد و سرانجام مسموم می‌کند، نه از این جهت است که سید و اولاد پیغمبرند و اینها با پیغمبر مخالفند، بلکه از باب الملک عقیم است و اینها می‌دانستند که اولاد علی داعیه خلافت داشته و بر تشکیل حکومتی اسلامی اصرار دارند و خلافت و حکومت را وظیفه خود می‌دانند. چنان‌که آن روز که به امام پیشنهاد شد حدود فدک را تعیین فرماید تا آن را به ایشان برگردانند، طبق روایت حضرت حدود کشورهای اسلامی را تعیین فرمودند؛ یعنی تا این حدود حق ماست و ما باید بر آن حکومت داشته باشیم و شما غاصبید! همچنین مأمون، حضرت رضا(ع) را با آن همه تزویر و سالوس و گفتن یابن عم و یابن رسول الله تحت نظر نگه می‌دارد که مبادا روزی قیام کند و اساس سلطنت را در هم بریزد[۱۰].

نکته سومی که باید اشاره کرد؛ این است که حضرت رضا(ع) با بیان حقایق با لسانی صریح به مأمون و پرهیز از تملق و چاپلوسی، خشم مأمون را بر می‌انگیخت. امام نمی‌توانست حقایق را کتمان کند و رعایت تقیه را در فروع می‌دانست نه در اصول و لذا مأمون در برابر صراحت لهجه امام، گاهی تحمل خود را از دست می‌داد و کینه‌های کهنه دل ناپاکش را می‌آزرد و تصمیم به شهادت حضرت گرفت.

محمد بن سنان گفت: خدمت حضرت رضا(ع) در خراسان بودم، مأمون ایشان را طرف راست خود می‌نشاند، موقعی که در روز دوشنبه و پنجشنبه برای رسیدگی به درخواست‌های مردم که می‌نشست، خبر دادند به مأمون که مردی صوفی دزدی کرده دستور داد او را بیاورند! همین که چشمش به او افتاد دید مردی پارسا به نظر می‌آید و در پیشانی اثر سجده زیاد دارد. گفت وای به این ظاهر پسندیده که کاری چنین زشت از او سر زند، دزدی کرده‌ای با این ظاهری که نشان عبادت و پارسایی است؟ گفت: من این کار را از مجبوری کرده‌ام! چاره‌ای نداشتم چون تو حق مرا از خمس و غنیمت نپرداختی. مأمون گفت: تو چه حقی در خمس و غنیمت داری؟ گفت: خداوند خمس را به شش قسمت نموده و فرموده است: ﴿وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ إِنْ كُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللَّهِ وَمَا أَنْزَلْنَا عَلَى عَبْدِنَا يَوْمَ الْفُرْقَانِ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعَانِ[۱۱] غنیمت را نیز به شش قسمت کرده ﴿مَا أَفَاءَ اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرَى فَلِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ كَيْ لَا يَكُونَ دُولَةً بَيْنَ الْأَغْنِيَاءِ مِنْكُمْ[۱۲] گفت: چون حق مرا ندادی با اینکه ابن السبیل هستم و بیچاره و درمانده که راهی برای زندگی ندارم و در ضمن از کسانی هستم که به قرآن واردم.

مأمون گفت: یکی از حدود خدا را در مورد دزدی تعطیل کنم و حکم خدا را از بین ببرم با این داستان‌ها که نقل می‌کنی؟ صوفی گفت: اول خود را پاک کن، بعد دیگری را و حد بر خویش جاری کن سپس بر دیگری. مأمون رو به حضرت رضا(ع) نموده گفت: شما چه می‌فرمایید؟ امام فرمود: او می‌گوید تو هم دزدی کرده‌ای من هم دزدی کرده‌ام.

مأمون خیلی خشمگین شد، سپس به صوفی گفت: به خدا دست و پایت را قطع می‌کنم. صوفی در جواب گفت: دست و پای مرا قطع می‌کنی با اینکه بنده منی. مأمون گفت: وای بر تو از کجا من بنده تو شدم؟ گفت: به جهت اینکه مادرت را از بیت المال مسلمانان خریده‌اند! تو بنده تمام مسلمانان شرق و غربی تا آزادت کنند! من که آزاد نکرده‌ام، از آن گذشته خمس را خودت فرو می‌بری و حق اولاد پیامبر را نمی‌دهی، حق من و امثال مرا نیز نمی‌دهی.

دلیل دیگر اینکه ناپاک نمی‌تواند ناپاکی را پاک کند، باید ناپاک را شخص پاک، پاکیزه کند. کسی که به گردن خودش حد باشد، نمی‌تواند حد بر دیگری جاری کند، مگر اینکه ابتدا از خود شروع نماید. نشنیده‌ای خداوند عزیز می‌فرماید: ﴿أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَتَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ وَأَنْتُمْ تَتْلُونَ الْكِتَابَ أَفَلَا تَعْقِلُونَ[۱۳] مأمون رو به جانب حضرت رضا(ع) کرده گفت: چه صلاح می‌دانی درباره این مرد؟ امام فرمود: خداوند عزیز به محمد مصطفی(ص) می‌فرماید: ﴿فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبَالِغَةُ[۱۴] خدا را دلیل رسایی است. این همان دلیل است که نادان با نادانی می‌فهمد و دانا نیز به علم خود می‌یابد، دنیا و آخرت به به دلیل استوار است و این مرد دلیل آورد.

مأمون دستور داد صوفی را آزاد کنند و از روبه‌رو شدن با مردم خود را کنار کشید! در فکر این شد که کار حضرت رضا(ع) را تمام کند. بالاخره ایشان را مسموم کرد و به شهادت رساند[۱۵].

احمد بن علی انصاری گفت که از اباصلت هروی پرسیدم: چطور مأمون راضی به کشتن حضرت رضا(ع) شد با این احترام و محبتی که به او داشت و ولی‌عهد خویش قرارش داد؟ گفت: مأمون او را گرامی می‌داشت و با او محبت می‌ورزید و چون مقام و موقعیتش را می‌دانست او را ولی‌عهد خویش قرار داد تا مردم ببینند که علاقه‌مند به دنیا است و از مقامش در نزد آنها کاسته شود، ولی تمام این کارها بیشتر موجب علاقه و ارادت مردم به ایشان می‌شد به همین جهت دانشمندان و متکلمین را از اطراف جمع کرد شاید بتوانند در مناظره بر او پیروز شوند و مقامش نزد علماء کم شود تا موجب پایین آمدن مقام او در نزد عموم شود. هر کدام از دانشمندان یهود نصرانی، مجوس، ستاره‌پرستان و زردشتیان و منکرین خدا و طبیعی‌مذهبان و دانشمندان اسلام از مخالفین شیعه که با آن حضرت بحث و مناظره می‌کردند، مغلوب می‌شدند و دلیل آن حضرت را می‌پذیرفتند.

مردم می‌گفتند: وَ اللَّهِ إِنَّهُ أَوْلَى بِالْخِلَافَةِ مِنَ الْمَأْمُونِ به خدا این شخص شایسته خلافت است نه مأمون. جاسوس‌ها این سخنان را به او می‌رساندند و او ناراحت می‌شد و بر آن حضرت رشک می‌برد. حضرت رضا(ع) نیز در مورد حق‌گویی از مأمون باکی نداشت، بیشتر اوقات جواب‌هایی به او می‌داد که خوشش نمی‌آمد و خشمگین می‌شد و کینه او را در دل می‌گرفت ولی اظهار نمی‌کرد، وقتی دیگر از مبارزه با آن حضرت عاجز شد او را مسموم کرد[۱۶].

یکی از موارد صراحت لهجه حضرت نسبت به مأمون در بحث پیشنهاد دروغین انتقال خلافت به امام رضا(ع) بود. مأمون گفته بود که می‌خواهد از خلافت و حکومت دست بردارد و این کار را به آن حضرت که از نظر فضل و برتری از او سزاوارتر است بسپارد، امام در جواب فرموده بود: اگر خلافت را خداوند به تو داده است نمی‌توانی از آن دست برداری و به دیگری بسپاری و اگر حقاً از تو نباشد چگونه می‌توانی چیزی را به من ببخشی که از آن تو نیست؟ ولی‌عهدی را به امام سپرد تا ۱. توجه محافل شیعی را به خود جلب کند و آنان را از اندیشه قیام‌های متعدد باز دارد ۲. با استمالت از علویون مردم خراسان را به یاری خود یک دل کند، همچنان که می‌خواست با این کار پاسخی در خور به آن دسته از عباسیان بدهد که به دلیل تعصبات سخت عربی و اینکه مأمون فرزند کنیزی ایرانی است از امین طرفداری و شایستگی مأمون را برای خلافت انکار کرده بودند[۱۷].

طرح ترور حضرت توسط مأمون

تنها دو سال دوران ولایت‌عهدی حضرت طول کشید و مأمون قدرت تحمل و چشم دیدن حضرت رضا(ع) را نداشت و او را به شهادت رساند. هر چه زمان می‌گذشت حقیقت بر مردم آشکارتر می‌شد و بیشتر شیفته علم و عبادت و معنویت حضرت می‌شدند و در مقابل، حسادت و رشک مأمون بیشتر می‌شد. مأمون چند بار تصمیم به ترور حضرت گرفت و هربار آن‌گونه اطلاعاتی عمل می‌کرد تا بتواند از قتل حضرت خود را تبرئه نماید؛ ولی از دید حضرت رضا(ع) تقدیر الهی در روز موعود، ساعتی کم و زیاد ندارد.

هرثمه بن اعین گفت: خدمت آقا و مولایم علی بن موسی الرضا(ع) در خانه مأمون رسیدم. میان خانه مأمون چنان مشهور شده بود که حضرت رضا(ع) از دنیا رفته، ولی این حرف صحت نداشت، وارد شدم و اجازه خواستم که خدمتش برسم. میان غلامان مورد اعتماد مأمون شخصی بود به نام صبیح دیلمی که در واقع ارادتمند حضرت رضا(ع) بود، در این موقع دیدم صبیح خارج می‌شود تا چشمش به من افتاد گفت: هرثمه مگر نمی‌دانی من مورد اعتماد و اطمینان مأمون در اسرارش هستم؟ گفتم: چرا! گفت: مرا مأمون با سی نفر غلام از کسانی که مورد اعتمادش بود خواست ثلث اول شب وارد شدم در تالاری روشن، مأمون نشسته بود که از زیادی شمع مثل روز بود جلو او شمشیرهایی زهرآلود و برهنه قرار داشت.

یک نفر یک نفر ما را خواست و عهد و پیمان گرفت که هیچ کس غیر از ما در آنجا نبود، گفت: پیمان ببندید که هر چه به شما دستور دادم انجام دهید و مخالفت نکنید! همه قسم یاد کردیم. هر کدام یک شمشیر را بردارید بروید به خانه علی بن موسی الرضا(ع) اگر دیدید ایستاده نشسته یا خواب است، با او هیچ صحبت نکنید، شمشیرهای خود را به پیکرش فرود آورید و خون و گوشت و پوست و موی او را با مغز استخوانش مخلوط کنید؛ بعد فرش اتاقش را برمی‌گردانید و دم شمشیرهای خود را با آن پاک می‌کنید پس از انجام مأموریت پیش من بر می‌گردید، در مقابل این‌کار و کتمان آن برای هر کدام شما ده کیسه درهم و ده باغ عالی و تا زنده باشم بهره‌های کافی می‌دهم.

ما شمشیرها را برداشتیم و وارد اتاق حضرت رضا(ع) شدیم، دیدیم در بستر است و دست خود را تکان می‌دهد و چیزی می‌گوید که ما نمی‌فهمیدیم، غلامان با شمشیرها حمله کردند ولی من شمشیر نکشیدم! ایستاده تماشا می‌کردم، گویا اطلاع داشت که ما برای کشتنش می‌آییم در زیر لباس‌های خود چیزی پوشیده بود که شمشیر در آن کارگر نبود. غلامان مأموریت خود را انجام دادند و فرش را درهم پیچیدند و پیش مأمون رفتند. پرسید: چه کردید؟ گفتند: آنچه دستور دادی انجام دادیم! گفت مبادا به کسی چیزی بگویید!

نزدیک صبح مأمون به مجلس خود نشست با سر برهنه و گریبان چاک زده خود را تعزیه‌دار نشان می‌داد. بعد حرکت کرد با پای برهنه رفت تا حضرت رضا(ع) را ببیند، من هم با او بودم، وارد اتاق که شد صدای حرف زدن شنید! لرزه بر اندامش افتاد، پرسید: کیست نزد او؟ گفتم: نمی‌دانم. گفت: زود برو ببین! من به سرعت رفتم دیدم مولایم نشسته در محراب مشغول نماز و تسبیح است. گفتم یا امیرالمؤمنین یک نفر در محراب مشغول نماز و تسبیح خداست. مأمون سخت به لرزه افتاد و گفت: مرا فریب دادید؟ خدا لعنت کند شما را! بعد از میان آنها رو به من کرده گفت: صبیح تو او را می‌شناسی، برو ببین کیست نماز می‌خواند؟

صبیح گفت: وارد شدم، مأمون برگشت همین که به درب خانه رسیدم صدای امام بلند شد! فرمود: صبیح! عرض کردم: بلی آقای من! به رو به زمین خوردم، امام فرمود: حرکت کن خدا تو را رحمت کند ﴿يُرِيدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ[۱۸] برگشتم پیش مأمون دیدم صورتش چون شب تار سیاه شده، گفت صبیح چه دیدی؟ گفتم: یا امیرالمؤمنین به خدا قسم امام در میان خانه نشسته است! مرا صدا زد و به من این سخنان را گفت، در این موقع گریبان خود را بست و دستور داد لباس‌هایش را بیاورند. مأمون گفت: بگویید بی‌هوش شده بود، ولی به هوش آمد.

هرثمه گفت: من شکر و سپاس خدا را به جای آوردم، بعد خدمت حضرت رضا(ع) رسیدم، همین که مرا دید فرمود: هرثمه! مبادا آنچه صبیح به تو گفت به دیگری بگویی! مگر کسانی را که می‌دانی خداوند دل‌های آنها را به نور ولایت و محبت ما روشن کرده، عرض کردم: بسیار خوب. سپس فرمود: هرثمه به خدا قسم مکر و حیله آنها در ما اثر ندارد تا موقعش برسد[۱۹].[۲۰]

شهادت امام رضا(ع)

اقوال متعددی درباره زمان و کیفیت شهادت امام رضا(ع) وجود دارد[۲۱]؛ برای نمونه، برخی علمای اهل سنت بر این باورند که مأمون، امام رضا(ع) را مسموم نکرده است یا اینکه ایشان به دست کسی غیر از مأمون مسموم شده است؛ اما بر اساس نقل مشهور و صحیح[۲۲]، آن حضرت در آخرین روز ماه صفر سال ۲۰۳ ق و ۵۵ سالگی، به دست مأمون مسموم شد و به شهادت رسید. مطابق قول اباصلت، مأمون، امام رضا(ع) را فراخواند و آن حضرت را مجبور کرد تا از انگور بخورند و آن حضرت به واسطه آن مسموم شد[۲۳].

مأمون تا یک روز خبر شهادت امام(ع) را آشکار نکرد. او در یک برنامه از پیش تعیین شده نخست محمد پسر امام جعفر صادق(ع)، عموی امام رضا(ع) و جمعی از علویان حاضر در خراسان را مطلع ساخت. خود نیز با گریه و اندوه بسیار این خبر را به آنان تسلیت گفت. سپس پیکر امام رضا(ع) را به آنان نشان داد و آنان را بر سالم بودن بدن امام(ع) گواه گرفت[۲۴]. رفتار ریاکارانه مأمون سبب نشد که مردم پس از اطلاع از شهادت امام(ع) متوجه اقدام مأمون نشوند، از این رو، اجتماعی تشکیل داده و به اعتراض پرداختند. مأمون به وسیله عموی امام رضا(ع) مردم را متفرق ساخت و اعلام شد که آن حضرت در زمان دیگری تشییع خواهند شد. وضعیت به حدی متشنج بود که پیکر امام(ع) به دستور مأمون شبانه و در قریه سناباد از توابع نوقان در ناحیه طوس و در کنار قبر هارون عباسی، دفن شد[۲۵].

بررسی اوضاع سیاسی و اجتماعی شهرهای اسلامی در دوره مأمون نشان می‌دهد، به رغم آنکه وی موفق شد با انتصاب امام(ع) به ولایتعهدی، تا مدتی کوتاه نظر شیعیان و علویان را نسبت به خود جلب کند، ولی امام رضا(ع) با تدبیرهای حکیمانه خود نه تنها حیله‌های مأمون را خنثی کرد، بلکه موفق شد تا نهایت بهره را در ترویج تشیع ناب از جلسات عمومی، یا مناظرات در جایگاه ولایتعهدی عباسیان ببرد. بنابراین، هم محبوبیت امام رضا(ع) و هم جوشش امید و رضایت در قلوب شیعیان به طور چشمگیری افزایش یافت[۲۶].[۲۷]

شهادت امام رضا(ع) از دیدگاه روایات

پیامبر اکرم(ص) می‌فرمایند: «تُقْتَلُ حَفَدَتِي بِأَرْضِ خُرَاسَانَ»؛ «فرزندی از فرزندانم در زمین خراسان کشته خواهد شد»[۲۸]. در روایتی از امام صادق(ع) نقل شده: «يَخْرُجُ رَجُلٌ مِنْ وُلْدِ ابْنِي مُوسَى اسْمُهُ اسْمُ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ(ع) إِلَى أَرْضِ طُوسَ وَ هِيَ بِخُرَاسَانَ يُقْتَلُ فِيهَا بِالسَّمِّ»؛ «مردی از نسل فرزندم موسی که نامش هم چون نام امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب(ع) می‌باشد، به خراسان خواهد رفت و در آنجا به وسیله زهر، به شهادت خواهد رسید»[۲۹].[۳۰]

شهادت امام(ع) از زبان اباصلت

مهم‌ترین مسئله‌ای که تاریخ‌نویسان به آن پرداخته‌اند، نحوه به شهادت رسیدن امام رضا(ع) می‌باشد در این باره، گزارشاتی از اباصلت، هرثمة بن أعین، عبداللّه بن بشیر و محمد بن جهم به ثبت رسیده است. طبق تحقیقات وسیع و دقیق در مورد شهادت امام(ع) از زبان هرثمة بن اعین، مشخص گردید که تاریخ مرگ هرثمة بن اعین، سه سال قبل از شهادت امام رضا(ع) بوده و نمی‌توانسته شاهد شهادت امام رضا(ع) بوده و امام(ع) با وی پیرامون شهادتشان صحبتی داشته باشند. بنابراین گزارش وی که تاریخ نویسان در گذشته به آن دامان زده‌اند، مردود و بی‌اعتبار است[۳۱].

اما بهترین و مستندترین گزارش، گزارش جناب اباصلت هروی می‌باشد. امید است از این پس، در مورد گزارش شهادت امام رضا(ع)، تنها به گزارشی از ایشان استناد شود. ابن بابویه قمی به سند معتبر در عیون اخبار الرضا(ع) آن را نقل کرده است. اباصلت می‌گوید: «یک روز قبل از شهادت حضرت رضا(ع)، نزد ایشان بودم. حضرت فرمودند: ای اباصلت! به این قبّه‌ای که قبر هارون الرشید در آن است وارد شو و از چهار طرف قبر او، مشتی از خاک برگیر و نزد من بیاور. من طبق دستور حضرت، خاک‌ها را آماده کردم، حضرت آن خاکی را که مربوط به پشت و پایین و بالای سر هارون بود، بوئیدند و سپس بر زمین ریختند و فرمودند: مأمون قصد دارد مرا پشت سر هارون دفن کند که قبر او قبله من قرار گیرد و دستور می‌دهد که آن ناحیه را حفر کنند، ولی زمانی که کلنگ می‌زنند به صخره‌ای اصابت می‌کند که اگر تمام کلنگ داران توس جمع شوند، نمی‌توانند آن را حرکت دهند. وقتی حضرت خاک سمت قبله را بوئیدند، فرمودند: به زودی دفن من در این موضع خواهد بود، پس امر کن که این محل را حفر کنند تا ضریحی نمایان شود و امر کن که لحد آن را دو ذراع و یک وجب بسازند و حق تعالی هر اندازه که خواهد آن را گسترده خواهد نمود و آن را باغی از باغ‌های بهشتی می‌گرداند. در آن هنگام از جانب بالای سر قبر، رطوبتی ظاهر می‌شود، همان وقت آنچه را که به تو می‌آموزم بخوان تا به قدرت الهی، آن قدر آب می‌جوشد که لحد را فرا می‌گیرد و ماهیان کوچکی در آب ظاهر می‌شوند و این نانی را که به تو می‌دهم، برای آنها در آب ریزه کن تا آن ماهیان بخوردند؛ سپس ماهی بزرگی ظاهر می‌شود و آن ماهیان کوچک را می‌بلعد؛ و ناپدید می‌شود. پس در آن هنگام، دست خود را در آب بگذار و این دعایی را که به تو تعلیم می‌کنم قرائت کن تا آب‌ها بر زمین فرو رود و قبر خشک گردد. آنگاه که مرا درون قبر می‌کنید، قبر به هم متصل می‌گردد و احتیاج به ریختن خاک نیست. همانا این اعمال تو در حضور مأمون خواهد بود».

اباصلت می‌گوید: «فردای آن روز، من در خدمت امام(ع) بودم. آن حضرت بعد از نماز صبح، جامه‌هایشان را پوشیدند و در محراب نشستند و گویا منتظر چیزی بودند. تا اینکه غلام مأمون آمد. آنگاه امام(ع) کفش خویش را پوشیدند و ردای مبارک را بر دوش افکندند و خطاب به من فرمودند: ای اباصلت! به مجلس مأمون داخل می‌شوم. به هنگام بازگشت، اگر ردایم بر دوشم بود با تو سخن می‌گویم و اگر ردایم را بر سر کشیده بودم، با من سخن مگو».

اباصلت در ادامه می‌گوید: «حضرت به خانه مأمون وارد شدند و من نیز ایشان را تا پشت درب همراهی کردم و در حالی که در نگرانی و اضطراب به سر می‌بردم، منتظر ماندم و بدون این که کسی متوجه گردد، به سخنان امام(ع) و مأمون، گوش فرا می‌دادم. با ورود امام(ع) به خانه مأمون، او مشتاقانه و به حسب ظاهر، با خوشرویی به استقبال امام(ع) آمد و آنچه می‌توانست اکرام و احترام نمود و به اصرار ایشان را به خوردن انگور دعوت کرد. دیری نپایید که درب اتاق باز شد و امام(ع) قصد خارج شدن از اتاق را داشتند که مأمون گفت: ای پسرعمو! کجا می‌روی؟! امام(ع) در حالی که باقی انگور از دست مبارکشان بر زمین افتاد، فرمودند: به آنجا که مرا فرستادی».

آن حضرت غمگین و محزون، ردایشان را بر سر خویش کشیدند و از خانه مأمون بیرون آمدند. من به دستور امام، با ایشان سخن نگفتم تا به خانه وارد شدند و فرمودند: «یا اَباصَلْتِ! قَدْفَعَلُوها»؛ اباصلت! آنها کار خود را انجام دادند و در این هنگام، زبان آن حضرت به ذکر توحید و شکر و حمد خدا، گویا بود[۳۲].[۳۳]

پیشگویی امام از شهادتش

صدوق از هروی روایت کرده است که گفت: دعبل در مرو، شرفیاب خدمت ابی الحسن الرضا(ع) شد و گفت: ای فرزند رسول خدا(ص) قصیده‌ای در ستایش شما سروده‌ام و سوگند خورده‌ام که پیش از شما برای هیچ کس نخوانم! فرمود: بخوان و دعبل خواند تا به این سروده خود رسید که: أَرَى فَيْئَهُمْ فِي غَيْرِهِمْ مُتَقَسِّماً *** وَ أَيْدِيَهُمْ مِنْ فَيْئِهِمْ صِفْرَاتٍ‏ امام گریست و فرمود: راست گفته‌ای ای خزاعی و چون به این شعر رسید که: إِذَا وُتِرُوا مَدُّوا إِلَى وَاتِرِيهِمْ *** أَكُفّاً عَنِ الْأَوْتَارِ مُنْقَبِضَاتٍ‏ امام دست مبارکش را برگرداند و فرمود: آری به خدا سوگند که بسته است و چون به این بیت رسید که: لَقَدْ خِفْتُ فِي الدُّنْيَا وَ أَيَّامِ سَعْيِهَا *** وَ إِنِّي لَأَرْجُو الْأَمْنَ بَعْدَ وَفَاتِي‏ امام رضا(ع) فرمود: خداوند تو را در روز فزع اکبر امان بخشد و چون به این شعر رسید که: وَ قَبْرٌ بِبَغْدَادَ لِنَفْسٍ زَكِيَّةٍ *** تَضَمَّنَهَا الرَّحْمَنُ فِي الْغُرُفَاتِ

حضرت رضا(ع) فرمود: دو خط به اشعارت اضافه بکنم که قصیده‌ات تکمیل شود؟ عرض کرد: بفرمایید یا ابن رسول الله! امام این دو شعر را فرمود: «وَ قَبْرٌ بِطُوسٍ يَا لَهَا مِنْ مُصِيبَةٍ *** تَوَقَّدُ فِي الْأَحْشَاءِ بِالْحُرُقَاتِ إِلَى الْحَشْرِ حَتَّى يَبْعَثَ اللَّهُ قَائِماً *** يُفَرِّجُ عَنَّا الْهَمَّ وَ الْكُرُبَاتِ»

دعبل عرض کرد: یا ابن رسول الله این قبری که می‌فرمایید در طوس متعلق به کیست؟ فرمود: قبر من است، به زودی طوس مرکز رفت و آمد شیعیان و زائرین من می‌شود. هر که مرا در غربت زیارت کند با من خواهد بود در درجۀ خودم روز قیامت و آمرزیده است[۳۴].

حضرت رضا(ع) پس از پایان قصیده دعبل از جای حرکت کرد. به دعبل فرمود: حرکت نکن تا من برگردم، داخل خانه شد، پس از ساعتی خادم خارج شد و صد دینار از پول‌های طلایی که به نام خود حضرت سکه زده شده بود برایش آورد، گفت: مولایت می‌فرماید: این پول را در زندگی خود مصرف کن. دعبل گفت: به خدا سوگند برای این نیامده بودم! هرگز این قصیده را به طمع مال دنیا نگفته‌ام! کیسه زر را رد کرد، تقاضا نمود یکی از لباس‌های خود را بدهند برای تبرک داشته باشد و موجب افتخارش گردد. حضرت رضا(ع) یک جبّه خز با کیسه زر برایش فرستاد و به خادم فرمود: بگو این پول را بگیر به زودی احتیاج به آن پیدا خواهی کرد دیگر رد نکنی. دعبل کیسه زر و جبه را گرفت به همراه یک قافله از مرو خارج شد، در بین راه دزدها به قافله حمله کردند و تمام وسایل آنها را گرفتند و شانه‌های اهل قافله را بستند، دعبل نیز از کسانی بود که شانه‌اش بسته شد. دزدها شروع کردند به تقسیم کردن اموال قافله یکی از آنها به عنوان شاهد مثال یک شعر از قصیده دعبل را می‌خواند: أَرَى فَيْئَهُمْ فِي غَيْرِهِمْ مُتَقَسِّماً *** وَ أَيْدِيَهُمْ مِنْ فَيْئِهِمْ صِفْرَاتٍ دعبل شنید، به او گفت: این شعر از کیست؟ گفت: متعلق به مردی از قبیله خزاعه است به نام دعبل بن علی، گفت: من دعبل هستم، این یک شعر از قصیده‌ای است که من گفته‌ام.

آن مرد پیش رئیس دزدها رفت که بالای تل مشغول نماز بود و مذهب شیعه داشت. جریان را به او گفت، خودش آمد پیش دعبل، به او گفت: تو دعبل هستی؟ گفت: آری. تقاضا کرد قصیده‌اش را بخواند! قصیده را خواند. شانه او و تمام اهل قافله را باز کرد. تمام آن‌چه را که گرفته بودند به احترام دعبل به آنها برگردانید.

دعبل از آنجا به قم رفت، اهالی قم درخواست کردند که قصیده را بخواند گفت: همه در مسجد جامع اجتماع کنید. پس از اجتماع بالای منبر رفت و قصیده را خواند، مردم مبالغ زیادی پول و خلعت به او صله دادند، جریان جبّه را شنیدند، تقاضا کردند جبه را به آنها بفروشد به هزار دینار! اما دعبل خودداری کرد. گفتند: مقداری از آن را به هزار دینار بفروشد! باز امتناع کرد از قم خارج شد.

از شهر که دور شد گروهی از جوانان عرب جبّه را به زور از او گرفتند. دعبل به قم بازگشت تقاضا کرد که جبه را به او بدهند؛ ولی جوان‌های عرب نپذیرفتند و گوش به حرف پیرمردها نکردند. به دعبل گفتند: دیگر جبّه را نخواهی دید! هزار دینار پول آن را بگیر؛ ولی دعبل نپذیرفت. وقتی مأیوس شد تقاضا کرد یک تکه از جبّه را بدهند این پیشنهاد را قبول کردند. مقداری از جبّه را دادند و بقیه آن را به هزار دینار از او خریدند. دعبل به وطن بازگشت، دید دزدها هر چه در منزل داشته است برده‌اند! صد دیناری که حضرت رضا(ع) به او صله داده بود به شیعیان فروخت، هر دینار را به صد درهم فروخت، ده هزار درهم به دست آورد.

به یادش آمد از فرمایش حضرت رضا(ع) که فرمود احتیاج به این دینارها پیدا خواهی کرد. دختری داشت که خیلی مورد علاقه‌اش بود، به چشم‌درد سختی مبتلا شد. پزشک برای او آورد، پس از معاینه گفتند: چشم راست که خوب‌شدنی نیست و کور شده، ولی چشم چپ کوشش خود را می‌کنیم، امید است که بهبودی پیدا کند. دعبل خیلی غمگین و افسرده شد و بسیار ناراحت گردید، بعد به خاطرش آمد که مقداری از جبّه حضرت رضا(ع) را به همراه آورده، جبّه را روی چشم او مالید و با یک پارچه بر روی چشم دخترک از اول شب بست. صبح‌گاه به برکت حضرت رضا(ع) چشم‌هایش سالم‌تر از اول شده بود[۳۵].

در عیون اخبار الرضا(ع) آمده که ابو الحسن داوود بکری گفت: از علی پسر دعبل بن علی خزاعی شنیدم که می‌گفت: پدرم وقتی به حال احتضار و مرگ رسید، رنگش تغییر کرد و زبانش بند آمد و صورتش سیاه شد، نزدیک بود از مذهب او برگردم، پس از سه روز در خواب دیدم لباس‌های سفید پوشیده و یک عرق‌چین سفید بر سر دارد. گفتم: بابا خدا با تو چگونه رفتار کرد؟ گفت: پسرم اینکه دیدی صورتم سیاه و زبانم بند آمد به واسطه شرب خمری بود که در دنیا کرده بودم، به همان حال بودم تا اینکه پیغمبر اکرم(ص) را دیدم که لباسی سفید و عرق‌چینی سفید رنگ بر سر دارد، فرمود: تو دعبل بن علی هستی؟ عرض کردم: آری یا رسول الله! فرمود: شعر خود را که درباره اولادم سروده‌ای بخوان. این شعرم را خواندم: لَا أَضْحَكَ اللَّهُ سِنَّ الدَّهْرِ ضَحِكَتْ *** وَ آلُ أَحْمَدَ مَظْلُومُونَ قَدْ قُهِرُوا مُشَرَّدُونَ نُفُوا عَنْ عُقْرِ دَارِهِمْ *** كَأَنَّهُمْ قَدْ جَنَوْا مَا لَيْسَ يُغْتَفَروا فرمود: احسنت و درباره‌ام شفاعت کرد و لباس‌های خود را به من داد، این همان لباس‌های پیغمبر است[۳۶].

هرثمه بن اعین که وزیر دربار و ملازم مأمون بود گفت: یک شب پیش مأمون بودم تا چهار ساعت از شب گذشت، بعد مرا اجازه رفتن داد. خارج شدم نیمه شب کسی درب خانه‌ام را کوبید، یکی از غلامان جواب داد: گفت: به هرثمه بگو آقایت تو را می‌خواهد. با عجله حرکت کردم لباس پوشیدم تا به سرعت خدمت حضرت رضا(ع) برسم. غلام آن حضرت از جلو می‌رفت و من نیز از پشت سرش، ناگاه چشمم به آقا علی بن موسی الرضا(ع) افتاد که در صحن خانه نشسته است.

فرمود: هرثمه! گفتم: بلی آقای من! فرمود: بنشین. نشستم. فرمود: هر چه به تو می‌گویم گوش کن و به خاطر بسپار، نزدیک سفر من به جانب خدا شده که به اجداد طاهرین خود ملحق شوم، دیگر آخر زندگی من است. این ستمگر تصمیم گرفته مرا به وسیله انگور و خرما مسموم بکشد! اما انگور را به وسیله نخی که در سم فرو می‌برد و نخ آلوده به سم می‌شود آن را در انگور فرو می‌برد، او دستور داده یکی از غلامان دستش را آلوده به سم نموده انار را دانه می‌کند تا دانه‌های انار در این سم آلوده شود.

فردا مرا خواهد خواست، انار و انگور زهرآلود را پیش من می‌گذارد و درخواست خوردن می‌کند! من می‌خورم کار تمام می‌شود و مرگم فرا می‌رسد. وقتی از دنیا رفتم، او خواهد گفت: من به دست خویش او را غسل می‌دهم! وقتی این حرف را زد به او بگو: علی بن موسی به من گفته: به شما بگویم مبادا دست بگشایی برای غسل و کفن و دفن من! اگر چنین کاری بکنی به زودی گرفتار عذابی خواهی شد که قرار است تأخیر افتد. گرفتار یک ناراحتی خواهی شد که از آن می‌ترسی این حرف را بزنی دست برمی‌دارد.

عرض کردم: آقای من آن‌چه بفرمایید انجام می‌دهم! فرمود: وقتی که دست از غسل دادن من برداشت، می‌رود در یکی از اتاق‌های بالای قصرش می‌نشیند که بتواند محل غسل دادن مرا مشاهده کند، ولی تو توجه داشته باش که کاری به غسل دادن من نداشته باشی! تا می‌بینی یک طرف حیاط خیمه سفیدی زده می‌شود، وقتی آن خیمه را دیدی مرا با لباس‌هایم ببر داخل آن خیمه، خودت پشت خیمه بایست، آنهایی که با تو هستند پشت سر تو باشند، خیمه را کنار نزنی که مرا ببینی! اگر چنین کنی هلاک خواهی شد.

مأمون از آن بالا می‌گوید: هرثمه مگر تو عقیده نداری که امام را باید فقط امام غسل دهد، اکنون چه کسی حضرت رضا(ع) را غسل می‌دهد با اینکه پسرش محمد در مدینه و حجاز است و ما در طوس؟ در جوابش بگو، ما می‌گوییم: امام را کسی جز امام غسل نمی‌دهد، اگر یک نفر سرکشی و تعدی نمود و او را غسل داد امامت او به واسطه تجاوز و سرکشی غسل دهنده باطل نمی‌شود و نه امامت امام بعدش باطل می‌شود، که نگذاشته‌اند پدرش را غسل دهد. اگر حضرت رضا(ع) در مدینه بود، فرزندش آشکارا ایشان را غسل می‌داد، اکنون نیز جز او کسی غسل نمی‌دهد ولی پنهانی.

وقتی خیمه برداشته شد می‌بینی مرا در کفن پیچیده‌اند، بدنم را داخل تابوتی بگذار و برای دفن ببرید. موقع دفن مأمون مایل است قبر پدرش را قبله قبر من قرار دهد! چنین چیزی امکان ندارد و کلنگ که می‌زنند به زمین اثر نمی‌کند حتی به اندازه سر ناخنی کنده نمی‌شود، وقتی کوشش خود را کردند و نتوانستند، از طرف من به او بگو که به من دستور داده یک کلنگ در قبله قبر پدرت بزنم! قبری آماده با ضریح دیده می‌شود.

وقتی این قبر آشکار شد، بدنم را در آن فرو نبرید تا از داخل آن آب سفیدی بالا بیاید تا قبر پر شود و مساوی با زمین گردد، بعد یک ماهی به طول قبر در آن به حرکت در می‌آید، تا وقتی ماهی از نظر پنهان نشود و آب خشک نگردد مرا داخل قبر نکنید. پس از ناپدید شدن ماهی و خشک شدن آن، مرا داخل قبر می‌گذارید و لحد مرا در همان ضریح قرار می‌دهید، مگذار داخل قبر خاک بریزند زیرا خود قبر پر می‌شود! عرض کردم: بسیار خوب. آقا فرمود: هر چه می‌گویم به یاد داشته باش و عمل کن، مبادا مخالفت کنی. گفتم: آقا به خدا پناه می‌برم که دستور شما را مخالفت کنم.

هرثمه گفت: بعد با گریه و اندوه خارج شدم و پیوسته چون اسپندی بر روی آتش می‌سوختم، کسی جز خدا از حالم خبر نداشت. بعد مأمون مرا خواست، پیش او رفتم همان‌جا بودم تا نزدیک ظهر. بعد گفت: هرثمه! برو خدمت ابو الحسن سلام مرا به او برسان بگو یا تشریف بیاورد. اینجا یا من خدمتش برسم! اگر گفت: ما می‌رویم بگو تقاضا کرده زود تشریف بیاورید. گفت: خدمت حضرت رضا(ع) رسیدم، تا چشمش به من افتاد، فرمود: وصیت و سفارش مرا به خاطر داری؟ گفتم: آری. فرمود: کفش مرا بیاورید! می‌دانم برای چه تو را فرستاده! کفش آن حضرت را آوردم.

امام به طرف مأمون تشریف برد، همین که وارد مجلس مأمون شد، خلیفه از جای حرکت کرده آن حضرت را در آغوش گرفت و پیشانی ایشان را بوسید، پهلوی خودش روی تخت نشاند! ساعتی شروع به صحبت کردند، بعد به یکی از غلامان دستور داد انگور و انار بیاور. هرثمه گفت: تا این حرف را شنیدم، نتوانستم خود را نگه دارم، بدنم به ارتعاش افتاد و رنگم قرمز شد! ترسیدم متوجه شوند! به عقب برگشتم تا خارج شدم و خودم را به گوشه‌ای انداختم.

نزدیک ظهر متوجه شدم مولایم علی بن موسی الرضا(ع) خارج شد و به منزل برگشت. بعد دیدم مأموری بیرون آمد از پیش مأمون و در جستجوی پزشک و پرستار است، گفتم: چه شده؟ گفت: حضرت رضا(ع) ناراحتی پیدا کرده. مردم نمی‌دانستند و شک داشتند در اصل جریان ولی من یقین داشتم. ثلث دوم شب صدای ناله بلند شد از میان خانه حضرت رضا(ع) گریه و زاری را شنیدم من هم با کسانی که برای کشف جریان متوجه آن حضرت شده بودند رفتم، دیدم مأمون سر برهنه کرده گریبان چاک زده روی پا ایستاده گریه می‌کند.

من هم در میان جمعیت ایستادم نفسی سرد می‌کشیدم! فردا صبح مأمون مجلس تعزیت گرفت، بعد رفت به محلی که آقا علی بن موسی الرضا(ع) آنجا بود. گفت: محلی را ترتیب دهید می‌خواهم آقا را غسل دهم! من نزدیک شدم و آنچه مولایم فرموده بود در مورد غسل و کفن و دفن به مأمون گفتم. او گفت: بسیار خوب من کاری ندارم! گفت: هر کار که تو می‌خواهی بکن.

ایستاده بودم خیمه‌ای زده شد، پشت خیمه ایستادم، تمام آنها که در خانه بودند پیش من ایستادند، صدای تکبیر و تهلیل و تسبیح بلند بود، صدای رفت و آمد ظرف و ریزش آب و بوی خوش که تاکنون استشمام نکرده بودم بلند بود. ناگهان مأمون از بلندی صدایش بلند شد، گفت: هرثمه تو که معتقد هستی امام را جز امام غسل نمی‌دهد! اکنون پسر حضرت رضا(ع) محمد بن علی کجا است او در مدینه و ما در طوسیم؟ گفتم: ما عقیده داریم که امام را واجب نیست کسی جز امام غسل دهد، اگر متجاوزی خودسرانه غسل داد امامت امام، به واسطه غسل دادن او باطل نمی‌شود و نه امامت امام بعد که نگذاشته‌اند پدرش را غسل دهد. اگر حضرت رضا(ع) در مدینه بود او را پسرش محمد آشکارا غسل می‌داد، اکنون نیز او غسل می‌دهد ولی پنهانی.

مأمون سکوت کرد در این موقع خیمه برداشته شد، دیدم مولایم در کفن پیچیده شده است. بدن شریف آن حضرت را در تابوت گذاشتم، به جانب قبر بردیم، مأمون با حاضرین بر ایشان نماز خواند، بعد آوردیم به محل قبر. دیدم با کلنگ زمین را پشت قبر هارون حفر می‌کنند تا قبر او را قبله قبر حضرت رضا(ع) قرار دهند، ولی کلنگ‌ها کارگر نیست و ذره‌ای از خاک را جدا نمی‌کند. مأمون به من گفت: ببین چطور خاک سخت شده و نمی‌شود آن را حفر کرد. گفتم: یا امیرالمؤمنین آن حضرت به من دستور داده که فقط یک کلنگ جلو قبر پدرت هارون الرشید بزنم. مأمون گفت: وقتی یک کلنگ زدی چه می‌شود؟ گفتم: او فرموده نباید قبر پدرت قبله قبرش باشد، اگر من یک کلنگ بزنم قبری آماده بدون کندن ظاهر می‌شود که در وسط آن ضریحی است.

مأمون گفت: سبحان الله چه حرف‌های عجیبی! ولی نباید از کار حضرت رضا(ع) تعجب نمود، بزن ببینم چه می‌شود؟ هرثمه گفت: کلنگ را گرفتم و در جلو قبر هارون زدم! قبری آماده با ضریحی که در وسطش بود آشکار شد، مردم تماشا می‌کردند. مأمون گفت: بگذار بدنش را داخل قبر. گفتم: یا امیرالمؤمنین به من دستور داده بدنش را پایین نبرم تا از درون قبر آب سفیدی بیرون آید و قبر پر شود تا برابر زمین، بعد یک ماهی به طول قبر در آن پیدا می‌شود! وقتی ماهی رفت و آب خشک شد آن حضرت را کنار قبرش می‌گذارم و کاری به لحد ندارم. گفت: هر چه دستور داده انجام ده. هرثمه گفت: منتظر جوشیدن آب و آمدن ماهی شدم. ماهی پیدا شد و آب خشک گردید، مردم نگاه می‌کردند، پیکر آن حضرت را کنار قبر گذاشتم! داخل قبر به وسیله پارچه‌ای سفید پوشیده شد که من نیانداخته بودم. بدون اینکه من دست بزنم بدنش سرازیر قبر شد بی‌آنکه احدی دست زده باشد.

مأمون به حاضرین اشاره کرد که خاک بریزید. گفتم چنین کاری نکنید! گفت: پس چه کسی قبر را پر می‌کند؟ گفتم: به من فرموده خاک نریزید! قبر خودش پر می‌شود. پس از پر شدن مقداری هم از روی زمین بالا می‌آید. مأمون به مردم اشاره کرد کاری نداشته باشید. خاک دست‌های خود را به زمین ریختند، قبر پر شد و از روی زمین بالا آمد به صورت مربع، مأمون رفت من نیز بازگشتم.

مأمون مرا در خلوت خواست، آن‌گاه گفت: تو را به خدا قسم می‌دهم راستش را بگو، چه از ابوالحسن علی بن موسی شنیدی؟ گفتم: هر چه فرموده بود برایت گفتم. گفت: نه تو را به خدا راست بگو! دیگر چه فرموده؟ گفتم: یا امیرالمؤمنین از چه چیز می‌پرسی؟ گفت: هرثمه آیا اسراری غیر از اینها به تو سپرده؟ گفتم: بلی! پرسید: چه چیز؟ گفتم: جریان انار و انگور را نیز به من فرموده! رنگ از چهره مأمون پرید، گاهی زرد و گاهی قرمز می‌شد و گاهی سیاه. بالاخره غسل کرد در همان حال غسل شنیدم می‌گوید: وای بر مأمون از خدا! وای بر او از پیامبر خدا! وای بر او از علی! وای بر مأمون از فاطمه! وای به مأمون از حسن و حسین! وای بر او از علی بن الحسین! ای وای از محمد بن علی و از جعفر بن محمد و موسی بن جعفر! وای بر مأمون از علی بن موسی الرضا(ع) به خدا این زیان آشکار است.

این کلمات را پیوسته تکرار می‌کرد. چون دیدم سخنان او به طول انجامید من رفتم یک گوشه حیاط نشستم. مأمون از جای حرکت کرده نشست، مرا صدا زد، مثل آدم‌های مست بود. گفت: به خدا قسم تو و هر که در زمین و آسمان است نزد من از او عزیزتر نیست، اگر بفهمم این سخنان را به کسی گفته‌ای و یا نشانه‌ای بیابم خود را بکشتن داده‌ای! گفتم: یا امیرالمؤمنین اگر یک کلمه از این اسرار را از من شنیدی خونم برایت حلال باشد! گفت: نه به خدا امکان ندارد باید عهد و پیمان ببندی که مخفی کنی و دومرتبه بازگو نکنی. عهد و پیمانی محکم از من گرفت، همین که چند قدم رفتم دست‌های خود را بر هم کوبیده گفت: ﴿يَسْتَخْفُونَ مِنَ النَّاسِ وَلَا يَسْتَخْفُونَ مِنَ اللَّهِ وَهُوَ مَعَهُمْ إِذْ يُبَيِّتُونَ مَا لَا يَرْضَى مِنَ الْقَوْلِ وَكَانَ اللَّهُ بِمَا يَعْمَلُونَ مُحِيطًا[۳۷].[۳۸]

روایت دیگری از اباصلت نقل شده که چگونگی مسمومیت و تجهیز حضرت را بیان می‌کند، گرچه سیاق هر دو روایت یکی است ولی با تفاوت مختصری نقل شده است. امام به اباصلت فرمود: من می‌روم پیش این نابکار وقتی خارج شدم اگر سرم پوشیده نبود با من حرف بزن، جواب می‌دهم چنان‌چه سرم پوشیده بود با من صحبت مکن. اباصلت گفت: صبح‌گاه فردا امام لباس پوشید در محراب به انتظار نشست، در این موقع غلام مأمون وارد شده گفت: امیرالمؤمنین شما را می‌‌خواهد! کفش پوشیده از جای حرکت نمود و رفت، من هم از آن حضرت رفتم. تا وارد بر مأمون شد، جلو مأمون ظرفی از انگور و چند ظرف دیگر از میوه‌های مختلف بود، یک خوشه انگور به دست داشت که مقداری از آن را خورده بود همین که چشمش به حضرت رضا(ع) افتاد از جای حرکت کرده او را در بغل گرفت و پیشانیش را بوسید، آن حضرت را پهلوی خود نشانید! امام فرمود: انگور خوب انگور بهشتی است، مأمون درخواست کرد از آن انگور بخورد، امام فرمود: مرا معاف دار! گفت: ممکن نیست! شاید به من اطمینان نداری، مأمون خوشه را گرفت و چند دانه از آن را خورد برای مرتبه دوم به دست حضرت رضا(ع) داد، آن حضرت سه دانه از انگور خورد به گوشه‌ای گذاشت از جای حرکت نمود.

مأمون گفت: کجا می‌روی؟ امام فرمود: به جایی که مرا فرستادی! وقتی خارج شد عبا را بر سر کشیده بود چیزی عرض نکردم تا داخل خانه شد، دستور داد درها را ببندم، در رختخواب خوابید من با حزن و اندوه داخل حیاط ایستاده بودم.

در همین موقع مشاهده کردم جوانی خوش‌روی با موی‌های مجعد شبیه به حضرت رضا(ع) وارد شد، پیش رفته عرض کردم: از کجا آمدی، درها که بسته بود؟ فرمود: کسی که مرا از مدینه در این ساعت به طوس آورده از درهای بسته نیز داخلم کرده. گفتم: شما کیستی؟ «فَقَالَ أَنَا حُجَّةُ اللَّهِ عَلَيْكَ يَا أَبَا الصَّلْتِ أَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ» من حجت خدایم بر تو. من محمد بن علی هستم! به طرف اطاق علی بن موسی الرضا(ع) رفت، به من نیز فرمود: وارد شوم. همین که چشم حضرت رضا(ع) به او افتاد از جای برخاست و فرزندش را در آغوش گرفت و به سینه چسبانید، پیشانیش را بوسید، به جانب خود کشانید. امام جواد پیوسته پدر را می‌بوسید و آرام با او سخنانی می‌گفت که من نفهمیدم. در این هنگام کفی بر دهان حضرت رضا(ع) آشکار شد، سفیدتر از برف... در این موقع حضرت رضا(ع) از دنیا رفت.

حضرت جواد فرمود: اباصلت حرکت کن از انبار تخت بیاور با آب، تا پدرم را غسل دهم، عرض کردم: در انبار تخت و آب نیست، فرمود: هر چه می‌گویم به جای آور! داخل انبار شدم تخت و آب بود، بیرون آوردم آماده شدم تا امام را غسل دهم. فرمود: تو کنار برو، کسی هست که به من کمک کند، حضرت رضا(ع) را غسل داد، باز فرمود: داخل انبار شو زنبیلی که در آن کفن و حنوط پدرم هست بیاور! وارد شدم زنبیلی دیدم که قبلاً در آنجا ندیده بودم، آوردم خدمت ایشان، پدر خود را کفن کرد و بر بدنش نماز خواند.

آن‌گاه فرمود: تابوت بیاور، عرض کردم: بروم پیش نجار بگویم تابوت بسازد؟ فرمود: داخل انبار تابوت هست! وارد شدم تابوتی دیدم که در آنجا قبلاً ندیده بودم، جسم پاک امام را در آن تابوت نهاد، دو رکعت نماز خواند، هنوز تمام نشده بود تابوت بلند شد و سقف شکافته گردید از خانه خارج شد. عرض کردم: یا ابن رسول الله هم‌اکنون مأمون می‌آید، حضرت رضا(ع) را از من می‌خواهد چه کنم؟ فرمود: آرام باش الان برمی‌گردد، هر پیغمبر اگر چه در مشرق بمیرد و وصی او در مغرب، خداوند بین ارواح و اجساد آنها جمع خواهد کرد.

هنوز سخن امام جواد(ع) تمام نشده بود که سقف شکافته شد و تابوت بر زمین آمد، از جای حرکت نمود پیکر پاک امام را از تابوت بیرون آورد و در رختخوابش گذاشت، مثل اینکه نه غسل داده شد و نه کفن گردیده. فرمود: حرکت کن در را برای مأمون بگشا! همین که در را گشودم دیدم مأمون و غلامان ایستاده‌اند با گریه داخل شد، گریبان چاک زد و بر سر خود می‌زد، با صدای بلند می‌گفت: آه آقای من! تو را از دست دادم، کنار بستر حضرت رضا(ع) نشست و دستور داد آماده غسل و کفن شوند، امر کرد برایش قبر بکنند.

تمام آنچه حضرت رضا(ع) فرموده بود، آشکار گردید. خواست قبر پدرش را قبله قبر حضرت رضا(ع) قرار دهد یکی از اطرافیان گفت: مگر نمی‌گویی این شخص امام است؟ جواب داد: چرا، گفت: باید قبر او جلو باشد، دستور داد در طرف قبله قبر بکنند، گفتم: به من فرموده است که هفت پله بکنند و ضریحی بگشایند، گفت: به مقداری که اباصلت می‌گوید بدون ضریح بکنید؛ ولی لحد قرار می‌دهم. وقتی رطوبت و ماهی‌ها را مشاهده کرد: گفت پیوسته حضرت رضا(ع) در عصر حیاتش ما را از عجایب خود بهره‌مند می‌کرد، اینک بعد از مرگ نیز نشان می‌دهد. وزیرش گفت: می‌دانی منظور از نشان دادن این عجایب چیست؟ مأمون گفت: نه! وزیر گفت: می‌خواهد بفهماند که اقتدار و سلطنت شما بنی‌عباس با زیادی حکمرانان و مدت طولانی حکومت‌تان مثل این ماهی‌های کوچک است، وقتی مدت شما تمام شود خداوند شخصی از ما را بر شما مسلط خواهد کرد که این سلسله را منقرض کند. مأمون گفت: راست می‌گویی. اباصلت می‌گوید: آن‌گاه مأمون گفت آن دعایی که می‌خواندی به من بیاموز! سوگند یاد کردم که همین الان فراموش کردم، راست هم می‌گفتم. دستور داد مرا زندانی کنند و حضرت رضا(ع) را دفن نمود.

یک‌سال در زندان بودم خیلی دلم تنگ شد، شبانگاهی تا به صبح متوسل به خاندان نبوت شدم و از خدا خواستم به حق آنها مرا نجات دهد، هنوز دعایم تمام نشده بود که امام جواد وارد شد، فرمود: دلت تنگ شده است؟ عرض کردم: آری به خدا قسم. فرمود: حرکت کن. دست به زنجیرهایی که به آن بسته شده بودم زد، باز شد دست مرا گرفت و از زندان خارج نمود با اینکه غلام‌ها و زندانبان‌ها ایستاده بودند و مرا می‌دیدند، ولی قدرت حرف زدن نداشتند از زندان که بیرون آمدم فرمود: در پناه خدا برو دیگر نه تو مأمون را خواهی دید و نه او تو را. اباصلت گفت: بعد از آن تاکنون مأمون را ندیده‌ام[۳۹].

مأمون زهر دادن به امام را بسیار سری و مخفیانه انجام داده بود و سعی داشت مردم از این جنایت آگاهی نیابند و برای پوشیدن جنایت خود به اندوه و عزاداری تظاهر می‌کرد، حتی سه روز بر آرامگاه امام اقامت کرد و نان و نمک خورد و خود را عزادار معرفی نمود، اما با همه اینها سرانجام بر علویان آشکار شد.

نقل شده که امام وقتی از خانه مأمون برمی‌گشت، زهر خیلی زود اثر کرد، زهری که به امام حسن(ع) دادند بعد از مدتی اثر کرد ولی امام رضا(ع) در برگشت از خانه مأمون چند بار در بین راه نشست و برخاست، به خانه که آمد به اباصلت گفت: اباصلت در را ببند! یعنی نمی‌خواهم در لحظات مرگ این منافقان و درباریان مثل مأمون دور من باشند، در را بست! امام فرمود: اباصلت فرش‌ها را هم جمع کن! می‌خواهم مثل جدم حسین بر روی خاک‌ها شهید شوم! امام پیراهن را بالا زد بدن را برهنه کرد و شکم را روی خاک گذاشت تا مثل جدّ غریبش حسین برهنه به دیدار خداوند بشتابد.

شیخ مفید و صاحب مقاتل الطالبین موضوع مسمومیت حضرت توسط مأمون را با تفاوتی ذکر کرده‌اند. ایشان معتقدند حضرت دو روز بعد از مسمومیتش حیات داشته؛ سپس به شهادت رسیده است. مأمون از فضل بن سهل و برادرش حسن نزد آن حضرت سخن می‌گفت، حضرت عیب کارهای آن دو را برای مأمون می‌گفت و او را از اینکه چشم و گوش بسته به سخنان آن دو گوش می‌دهد نهی فرموده و باز می‌داشت، فضل بن سهل و حسن برادرش این جریان را فهمیدند و شروع کردند نزد مأمون بدگویی کردن از آن حضرت و خرده گرفتن بر کارها و سخنان آن حضرت و گفتن سخنان و ذکر مطالبی که آن حضرت را از نظر مأمون دور سازند و او را از میل و علاقه مردم نسبت به آن حضرت می‌ترسانیدند و پیوسته این‌گونه سخنان به مأمون گفتند تا اینکه رأی مأمون را درباره آن حضرت دگرگون ساختند و تصمیم به کشتن آن بزرگوار گرفت و چنان شد که روزی آن حضرت با مأمون غذا می‌خورد و حضرت از آن خوراک بیمار شد و مأمون نیز خود را به بیماری زد.

از عبدالله بن بشیر روایت شده که گفت: مأمون به من دستور داد ناخن‌های خود را بلند بگذارم و این کار را برای خود عادی کنم و برای کسی درازی ناخن خود را آشکار ننمایم، من نیز چنان کردم، سپس مرا خواست و چیزی به من داد که شبیه به تمر هندی بود و به من گفت: این را به همه دو دست خود بمال، من چنان کردم سپس برخاسته و مرا به حال خود گذاشت و نزد حضرت رضا(ع) رفته گفت: حال شما چگونه است؟ فرمود: امید بهبودی دارم، مأمون گفت: من نیز بحمدالله امروز بهترم، به امام عرض کردم: آیا هیچ کدام از پرستاران و غلامان امروز به نزد شما آمده‌اند؟ حضرت فرمود: نه، مأمون خشمناک شده به غلامان فریاد زد که چرا رسیدگی به حال آن حضرت نکرده‌اند.

سپس گفت: هم‌اکنون آب انار بگیر و بخور که برای رفع این بیماری چاره‌ای جز خوردن آن نیست، عبدالله بن بشیر گوید: پس به من گفت: انار برای ما بیاور و من اناری چند حاضر کردم مأمون گفت: با دست خود آن را بفشار! من فشردم و مأمون آن آب انار فشرده را با دست خود به حضرت خورانید و همان سبب شهادت آن حضرت شد و پس از خوردن آن، دو روز بیشتر زنده نماند که از دنیا رفت[۴۰].

روز آخر عمر حضرت بود در آن روز بسیار ناتوان و ضعیف شده بود، نماز ظهر را خواند به غلام خود یاسرفرمود: آیا غلامان و خدمتکاران طعام خورده‌اند؟ یاسر جواب داد: آقا جان با این حالی که شما دارید کی میل به غذا دارد؟ حضرت برخاست و نشست! فرمود: سفره بیاورید و تمام آنها را با خود سر سفره نشاند و از حال یکایک آنها تفقد می‌فرمود، وقتی از غذا خوردن فارغ شدند امام بی‌هوش شد و ضعف بر او غلبه کرد و به دنبال آن صدای ضجه برخاست، کنیزان و زنان مأمون هم با سر و پای برهنه آمدند و شهر طوس به لرزه درآمد و مأمون هم با سر و پای برهنه دست بر سرزنان و ریش‌کنان آمد، تأسف می‌خورد و می‌گریست و اشک بر گونه‌هایش جاری بود، بالای سر حضرت ایستاد و آن حضرت به هوش آمده بود. مأمون گفت: ای سید من نمی‌دانم کدام‌یک از این دو مصیبت بر من بزرگ‌تر است، فقدان و جدایی تو یا اتهام مردم به من، که می‌گویند من تو را غافل ساخته و به قتل رساندم! امام رو به سوی او نمود و فرمود: با ابی جعفر (امام جواد) خوش‌رفتاری کن[۴۱].

وقتی شب فرا رسید امام پس از گذشتن پاسی از شب رحلت فرمود و آخرین سخن آن حضرت این بود: «قُلْ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَ الَّذِينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ إِلى‏ مَضاجِعِهِمْ‏ وَ كانَ أَمْرُ اللَّهِ قَدَراً مَقْدُوراً» یعنی: بگو ای محمد اگر شما در خانه‌ها و منزل‌های خود باشید کسانی که کشته شدند و مرگ به به نام آنان نوشته شده و به جایگاه وفات خود بیرون می‌آیند و امر خدا مقدر و محتوم است. وقتی صبح شد مردم جمع شدند و گفتند: این مرد یعنی مأمون، امام رضا(ع) را با حیله کشت و فرزند رسول خدا را به قتل رسانید. محمد بن جعفر که عموی حضرت رضا(ع) بود از مأمون امان خواسته و به خراسان آمده بود، مأمون به او گفت: ای ابا جعفر نزد مردم برو و اعلام کن که جنازه حضرت رضا(ع) امروز خارج نمی‌شود و مأمون کراهت داشت از اینکه جنازه حرکت داده شود و فتنه‌ای به وجود آید.

محمد بن جعفر نزد مردم آمد و گفت: ای مردم پراکنده شوید زیرا تشییع جنازه امروز نیست، مردم متفرق شدند و آن حضرت در شب غسل داده شد و مدفون گردید. (این هم یکی از مصادیق مظلومیت امام رضاست که غریبانه غسل داده شد و غریبانه مدفون گردید)[۴۲].

از امیه بن علی روایت شده که من در مدینه بودم در خدمت حضرت جواد رفت و آمد می‌کردم و در آن هنگام حضرت رضا(ع) در خراسان بود و اهل بیت آن حضرت و عموهای پدرش نزد امام جواد می‌آمدند و بر او سلام می‌کردند. روزی امام کنیزی را‌طلبید و فرمود: به خویشان و خاندان ما بگو آماده عزاداری باشند. چون آنان پراکنده شدند به یک‌دیگر گفتند ما از امام جواد نپرسیدیم عزاداری برای کی؟ چون فردا شد امام جواد به ترتیب روز گذشته دستور داد برای اقامه عزا آماده شوند، آنان پرسیدند برای ماتم کی آماده شویم؟ امام فرمود: برای عزاداری بهترین مردم روی زمین و از آن پس خبر شهادت امام رضا(ع) پخش شد[۴۳].

از مفاد تاریخ استنباط می‌شود که قنات سناباد را اسکندر ساخت و این اسکندر کبیر غیر از اسکندر مقدونیه است، این همان اسکندری است که در تاریخ انبیا به نام عبد صالح شهرت داشته و پس از حفر قنات سناباد، کاخ ییلاقی برای خود ساخته که هر وقت بخواهد چند صباحی در آن عمارت رفع خستگی کند و این قبه و بنا را قبه اسکندری می‌گفتند و چون طوس شهریت یافت، سناباد و نوقان ییلاق طوس و مسکن ییلاقی استانداران و فرماندهان بود. حمید بن قحطبه آنجا را خرید و باغ منظمی بزرگ که وسعت سه کیلومتر مربع بود بنا کرد و هارون که آنجا دفن شد، کاخ اسکندری به قبه هارون تغییر نام داد و چون امام رضا(ع) شهید شد آرامگاه حضرت گردید. پیامبر فرمود: «تُدْفَنُ بِمَدِينَةٍ بَنَاهَا الْعَبْدُ الصَّالِحُ الْإِسْكَنْدَرُ ذُو الْقَرْنَيْنِ، بَلْدَةٌ بِأَرْضِ طُوسٍ يُقَالُ لَهَا سَنَابَادُ، بِضْعَةٌ مِنِّي»[۴۴].[۴۵]

اختلاف اقوال در علت شهادت امام رضا(ع)

راویانی که به علت وفات امام رضا(ع) پرداخته و در این زمینه نقل روایت کرده‌اند، راه اختلاف درپیش گرفته‌اند. برخی از این روایات مرگ امام(ع) را طبیعی خوانده و برخی دیگر وفات حضرتش را به وسیله زهر می‌دانند که نظریه دوم، نظر غالب راویان و مورخان است. در اینجا به اختصار، روایاتی را نقل می‌کنیم که به شهادت امام(ع) با زهر تصریح دارند:

  1. «صلاح الدین صفدی» می‌گوید: «فرجام کار او (امام رضا(ع)) با مأمون این بود که مأمون با انار زهرآلوده او را مسموم کرد... تا بدین ترتیب از بنی عباس دلجویی کرده باشد»[۴۶].
  2. «یعقوبی» در این‌باره گفته است: «گفته می‌شود: «علی بن هشام» اناری زهرآلوده به او خوراند»[۴۷].
  3. «ابن حبّان» در کتاب خود آورده است: «علی بن موسی الرضا ع‌ در طوس و در اثر نوشیدنی‌ای که مأمون به او خوراند در دم جان سپرد»[۴۸].
  4. از دیگر راویانی که از کیفیت وفات امام رضا(ع) سخن گفته‌اند «شهاب الدین نویری» است. او پس از نقل مطالبی در این زمینه، می‌گوید: «و گفته شده است: مأمون به وسیله انگور زهرآلوده او را مسموم کرد، اما عده‌ای این را بعید دانسته، رد کرده‌اند»[۴۹].
  5. از «قلقشندی» نیز در این زمینه نقل روایت شده است. او می‌گوید: «گفته می‌شود او با خوردن اناری زهرآلوده، مسموم شد»[۵۰].
  6. مردم طوس، مأمون را عامل مسموم کردن و کشتن امام(ع) می‌دانستند و خود مأمون معترف بود که مردم درباره او چنین مطلبی بیان می‌کنند. از همین رو لحظاتی پیش از شهادت امام(ع) نزد او رفت و گفت: «سرورم، نمی‌دانم کدام مصیبت بر من سنگین‌تر و ناگوارتر است؟ از دست دادن تو و تنهایی پس از تو؟ یا تهمت مردم که مرا قاتل تو خواهند خواند؟..».[۵۱].
  7. یک روز از شهادت امام رضا(ع) سپری شده بود که مردم گرد آمده، می‌گفتند: «این (مأمون) او را کشته است»[۵۲].

دلایلی در دست است که مأمون امام رضا(ع) را به وسیله زهر به شهادت رساند، از آن جمله برنامه‌ریزی مأمون برای رهایی از امام رضا(ع) بود. مأمون به بنی عباس گفت: «... می‌دانم که‌ نباید در کار او سستی ورزید، اما می‌بایست اندک اندک و به تدریج از منزلت و مقام او بکاهیم تا در نظر رعیت! چنان جلوه کند که شایستگی منصب امامت را ندارد. آن‌گاه است که برای رهایی از او و از بلایی که از سوی او متوجه ماست به چاره‌جویی خواهیم پرداخت»[۵۳].

با کندوکاوی در تاریخ درمی‌یابیم که شهادت امام رضا(ع) پس از تصمیم مأمون به عزیمت به بغداد و انتقال مرکز خلافت به آن سامان رخ داد. این خود بهترین گواه بر دخالت مستقیم مأمون در کشتن امام رضا(ع) بود؛ چراکه در صورت بودن امام رضا(ع) در منصب ولایت‌عهدی، عباسیان همچنان در جبهه مخالفت با مأمون قرار می‌گرفتند. او در نامه که به منظور دلجویی از عباسیان بغداد، خطاب به آنان نوشت: «از آن‌رو بر من خشم گرفته‌اید که علی بن موسی الرضا ع‌ را به ولایت‌عهدی خویش برگزیدم. اینک او مرده است، پس به فرمان من تن دهید»[۵۴].

با چنین پیش‌زمینه‌ای اقدام مأمون به کشتن امام رضا(ع) نه تنها غیرطبیعی نیست که طبیعی نیز می‌نماید؛ چراکه او با هدف دست‌یابی به قدرت مطلق و بدون معارضی، برادرش امین و هزاران مسلمان را که در سپاه او و سپاه امین حضور داشتند به کام مرگ فرستاد تا به سفارش پدرش عمل کند که گفته بود: الْمُلْكُ عَقِيمٌ؛ حکومت عقیم است و خویشاوندی نمی‌شناسد»[۵۵].

بازتاب شهادت امام رضا

با شهادت امام رضا(ع) به دست مأمون، مردم به این فاجعه بزرگ اعتراض کردند و مأمون را عامل این جنایت بزرگ دانستند؛ به‌طوری که مأمون خود شکوه از این اتهام می‌کرد که چرا مردم او را عامل مسموم کردن امام(ع) می‌پندارند! در روایت آمده که هنگام شهادت امام رضا(ع)، مردم با اعتراضی پر سر و صدا، مقابل کاخ مأمون اجتماع کرده و پیوسته می‌گفتند که این مرد- یعنی مأمون - عامل قتل امام(ع) است؛ این اعتراضات با سخنان عموی امام - محمد بن جعفر - خوابید[۵۶].

هم‌چنین بعد از اینکه خبر شهادت امام رضا(ع) به بغداد و مدینه رسید، جمع کثیری از برادران و علویان به نشانه اعتراض و به خون‌خواهی خون امام و سرور خویش از مدینه به سوی خراسان رهسپار شدند. ابن خلدون علت قیام «ابراهیم بن موسی(ع)» را آن دانسته که وی مأمون را متهم به قتل برادرش می‌نمود[۵۷]. حرکت کاروان علویان به رهبری «احمد بن موسی(ع)» و «محمد عابد بن موسی(ع)»، به خاطر آگاهی از حیله مأمون و کمک به برادر و امامشان بود که به دست عوامل مأمون به شهادت رسیدند[۵۸].

با توجه به این وقایع، در می‌یابیم که مسأله شهادت امام رضا(ع) به دست مأمون، در همان ایام با عکس‌العمل‌های شدیدی از طرف مردم و خانواده بزرگ ایشان و هم‌چنین دیگر علویان گشت[۵۹].

تغسیل امام رضا

منابع تاریخی در مورد «تغسیل امام رضا(ع)» گزارشی از «ابا صلت» و «هرثمة بن اعین» بیان کرده‌اند. بنابر تاریخ مرگ هرثمة بن اعین در سال ۲۰۰ هجری قمری، این گزارش بی‌اعتبار بوده و تنها به گزارش جناب ابا صلت می‌پردازیم[۶۰]. ایشان بعد از گزارش نحوه شهادت امام رضا(ع) می‌گوید: «چون امام جواد(ع) بر پیکر بی‌جان پدر بزرگوارشان حاضر شدند، به من دستور دادند که از اندرون آب و تخته بیاورم. به حضرت عرض کردم: در اندرون آب و تخته موجود نیست. حضرت فرمودند: آنچه را که می‌گویم عمل کن! اطاعت کردم و به اندرون وارد شدم؛ دیدم آب و تخته موجود است. آنها را برای حضرت بردم؛ خواستم ایشان را در تجهیز بدن پدر بزرگوارشان کمک کنم. فرمودند: اکنون ملائکه مقرب با من همکاری می‌کنند و به کمک تو احتیاجی ندارم. وقتی مراسم غسل تمام شد، به من دستور دادند که از داخل سرا کفن و حنوط بیاورم. وقتی داخل شدم، سبدی بود که کفن و حنوطی در آن قرار داشت ولی من هرگز آن را ندیده بودم، آن را برداشتم و به خدمت حضرت آوردم؛ پدر بزرگوارش را کفن پوشاندند و بر مواضع سجده شریف حضرت حنوط پاشیدند. سپس فرمودند: تابوت را حاضر کن. عرض کردم بروم و تابوت تهیه کنم؟ فرمودند: از داخل سرا بیاور. وقتی به سرا وارد شدم، دیدم تابوتی در آنجا مهیا است که به قدرت حق تعالی از چوب سدرة المنتهی آماده شده بود بدن پدر بزرگوارش را در آن قرار داد و به نماز ایستادند.

هنوز نماز امام جواد الائمه(ع) تمام نشده بود که ناگهان دیدم سقف شکافته شد و بعد از اتمام نماز، تابوت از آن شکاف به طرف آسمان رفت. گفتم: یابن رسول الله(ص)! الان مأمون می‌آید و می‌گوید بدن مبارک حضرت رضا(ع) چه شد؟ امام(ع) فرمودند: آرام باش! آن بدن مطهر به زودی برمی‌گردد. ای ابا صلت! هیچ پیامبری در شرق عالم نمی‌میرد، مگر آنکه خداوند ارواح و اجساد او و وصی‌اش را به هم ملحق فرماید، حتی اگر وصی او در غرب عالم بمیرد. در این هنگام دوباره سقف شکافته شد و تابوت به زمین نشست. سپس حضرت جواد(ع)، بدن مبارک پدرش را از تابوت خارج کرد و به وضعیت اولیه خود در بستر قرار داد. گویی نه غسل داده و نه کفن شده بود. بعد فرمودند: ای ابا صلت! برخیز و در را برای مأمون باز کن»[۶۱].

بر اساس برخی منابع تاریخی و اعتقادات مردمی، تغسیل امام رضا(ع) در محل سر چشمه قنات روستای سناباد انجام گردید. بعدها آن محل به قبرستان غسلگاه و قبرستان قتلگاه تغییر نام داد[۶۲].[۶۳]

نمازگزاران بر پیکر امام رضا

یکی از مسلّمات این است که پیکر مطهر و پاک امام را غیر از امام، کسی نمی‌تواند غسل و حنوط و کفن کند و بر آن نماز بگذارد. چون امام رضا(ع) به دست مأمون لعین، توسط انگور زهرآگین مسموم شدند، امام جواد(ع) - فرزند خلف امام رضا(ع) - با مجهز بودن به معجزه «طی الأرض»، بر بالین پدر حاضر شدند و بعد از سخنانی چند، آن هنگام که امام رضا(ع) به شهادت رسیدند، امام جواد(ع) ایشان را غسل و کفن نمودند و بر پیکر ایشان نماز خواندند که بی‌تردید صفوفی از ملائک به ایشان اقتدا نمودند. شاهد بر این ماجرا، جناب اباصلت هروی - خادم مخصوص خانه امام رضا(ع) - بود که به احتمال قوی، ایشان نیز بر پیکر امام(ع) نماز خواند و این روایت را نقل کرده است[۶۴].[۶۵]

قاتل امام رضا

ابوبصیر از امام صادق(ع) نقل می‌کند که ایشان فرمودند: «پدرم امام محمد باقر(ع) روزی جابر بن عبدالله انصاری را خواست و به او فرمود: «يَا جَابِرُ أَخْبِرْنِي عَنِ اللَّوْحِ الَّذِي رَأَيْتَهُ فِي يَدِ أُمِّي فَاطِمَةَ(س)»؛ ای جابر! از آن لوح که در دست مادرم فاطمه(س) دیده‌ای، برایم سخن بگو. جابر گفت: برای تبریک ولادت امام حسین بن علی(ع) به حضور مادرت فاطمه(س) شرفیاب شدم. در دست وی لوح سبزی دیدم که گویی از زمرد بود. درباره آن لوح از ایشان پرسیدم که در پاسخ فرمود: هدیه خداوندی است به پدرم که در آن نام پدرم، همسرم، فرزندان و امامان نسل من آمده است. پدرم نیز آن را به من داده است تا مرا مژده بخشد». در بخشی از این لوح که مربوط به امام رضا(ع) می‌باشد آمده: «يَقْتُلُهُ عِفْرِيتٌ مُسْتَكْبِرٌ»، او را عفریتی خودخواه و قدرت‌طلب خواهد کشت[۶۶].[۶۷]

تهمت به امام رضا

اعتقاد ما شیعیان و حتی برخی از اهل تسنن بر این حقیقت استوار است که مأمون (شخصا) با خوراندن انگور زهرآلود به امام رضا(ع)، ایشان را به شهادت رساند. اما عده‌ای از دانشمندان و علما، دیده بر حقیقت بسته و آن‌چه را که به زعم خلفا شیرین بود، بیان کردند.

طبق نوشته برخی از این نویسندگان، امام(ع) انگور خورد و آن قدر زیاد خورد که به مرگش منتهی گردید[۶۸]. ابن خلدون هم که شخصی اموی مشرب بود، در تاریخ خود چنین آورده: «چون مأمون به طوس وارد شد، امام رضا(ع) بر اثر انگوری که خورده بود به طور ناگهانی درگذشت»[۶۹]. «اربلی» مسموم شدن امام(ع) را پذیرفته، ولی منکر آن است که مأمون عامل این جنایت بوده باشد. آنها حتی دلایلی را برای «تبرئه نمودن مأمون» از این گناه بزرگ و جرم عظیم، بیان کردند:

  1. به موجب پیمان ولی‌عهدی، امام(ع) پس از مأمون به خلافت می‌رسید.
  2. بزرگداشت شأن امام و تأیید شرف و علم و فضیلت وی و ارجمندی خانواده‌اش از طرف مأمون.
  3. مأمون دخترش را به همسری امام(ع) در آورد که خود عامل تحکیم دوستی میان آن دو بود.
  4. استدلال مأمون بر برتری امام(ع) در برابر علما.
  5. ابن جوزی می‌گوید: «پس از یک استحمام، در برابر امام(ع) بشقابی از انگور که به وسیله سوزن به زهرآلوده شده بود، نهادند و او با تناول انگورها مسموم شده، بدرود حیات گفت. و این درست نیست که بگوییم مأمون عامل مسموم کردن وی بوده باشد. چه اگر این طور بود، پس چرا آن همه در مرگ امام(ع)، «ابراز حزن و اندوه» می‌کرد. این حادثه چنان بر مأمون گران آمد که از شدت اندوه چند روز از خوردن و آشامیدن و هر گونه لذتی چشم پوشیده بود»[۷۰].
  6. دفن کردن امام(ع) در کنار قبر پدرش رشید، و اینکه او خود بر جسد وی نماز گزارد.
  7. احمد امین می‌گوید: «کسی به غیر از مأمون بود که سم را به امام(ع) خورانیده، چه او حتی پس از مرگ امام(ع) و ورودش به بغداد، هنوز جامه سبز می‌پوشید و به علاوه، مأمون با علما درباره برتری حضرت علی(ع) مباحثه می‌کرد[۷۱].
  8. پیوسته با علویان به رغم اقدام‌های مکرر بر ضدش، مهربانی می‌نمود.
  9. خلق و خوی مأمون به او اجازه سم خوراندن به امام(ع) را نمی‌داد.
  10. دکتر احمد محمود صبحی می‌نویسد: «داستان مسمومیت امام رضا(ع) از مطالب ساختگی و جعلی شیعه است که هرگز بین موقعیت امام(ع) در نزد مأمون که از آن همه ارجمندی برخوردار بود با خورانیدن سم به او، تناقضی احساس نمی‌کنند[۷۲].

این خلاصه همه دلایلی بود که تبرئه کنندگان مأمون آورده‌اند. ولی به نظر ما، اینان یا به تمام حقایق علم کافی نداشتند و در نتیجه نتوانستند نظر درستی درباره این مسأله تاریخی ابراز کنند، و یا آن‌که حقیقت را می‌دانستند، ولی همچون پیشینیان خود بر ضد ائمه تعصب ورزیده، به پیروی از هوای خویش و خلفایشان، حقایق مضر به احوالشان را لوث کرده‌اند. روایاتی موثق و قابل اعتماد، چه از طرف اصحاب و یاران امام(ع) و چه از طرف کارگزاران مأمون، پیرامون اخلاق و رفتار امام(ع) بیان شده است که همگی آنها بیانگر ادب سرشار و رعایت حد افراط و تفریط و سنجیده عمل نمودن امور توسط امام(ع) می‌باشند. آمده است که ایشان مناجات و راز و نیاز زیادی با خداوند داشتند و بیشتر اوقات شبانه روز را در سجده و شب زنده داری و عبادت ذات پروردگار سپری می‌کردند. کسی می‌تواند شب زنده داری کند که شب را با شکم پر نخوابیده باشد. کسی می‌تواند دلش را مشغول مناجات خداوند کند که دل مشغولی دنیایی نداشته باشد. بسیاری از اصحاب و خدمتکاران ایشان نقل کرده‌اند که امام رضا(ع) کم خوراک بودند؛ غذایی را که خادمین حضرت حاضر می‌نمودند، امام(ع) قبل صرف غذا، مقداری از آن را در ظرفی می‌ریختند و به خادمین می‌فرمودند که آن را به فقرا برسانید. چگونه ممکن است امامی که در رساله ذهبیه، مأمون را هشدار می‌دهند که بدن سالم، در رعایت حد اعتدال در خوردن و نوع غذا می‌باشد، به گفته این مورخین، خود آن قدر انگور می‌خورد که منجر به مرگش می‌شود؟! حتی پذیرش این چنین پرخوری برای یک آدم معمولی سخت است و غیر عقلانی، چه برسد به امامی که همه به دانش، حکمت، زهد و پارسائیش اعتراف داشتند. آیا انسان عاقل به خود اجازه چنین پنداری می‌دهد که شخصی عاقل و حکیم همچون امام رضا(ع) با پرخوری دست به خودکشی زده باشد؟ به راستی که این بیانات و تهمت‌های عجیب، «خیانت به تاریخ» است[۷۳].[۷۴]

منابع

پانویس

  1. طبری، تاریخ، ج۸، ص۵۵۶.
  2. یعقوبی، تاریخ، ج۲، ص۴۷۰.
  3. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۶، ص۳۴۶.
  4. طبری، تاریخ، ج۸، ص۵۶۵.
  5. صدوق، عیون اخبار الرضا(ع)، ج۲، ص۱۹۷.
  6. طبری، تاریخ، ج۸، ص۵۶۷.
  7. پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، تاریخ اسلام بخش دوم ج۲، ص۱۱۴؛ راجی، علی، مظلومیت امام رضا، ص ۱۸۲.
  8. بحار الانوار، ج۴۹، ص۹۱؛ عیون اخبار الرضا(ع)، ج۲، ص۱۸۴.
  9. راجی، علی، مظلومیت امام رضا، ص ۱۷۳.
  10. ولایت فقیه، ص۱۸۱.
  11. «و اگر به خداوند و به آنچه بر بنده خویش، روز بازشناخت درستی از نادرستی (در جنگ بدر)، روز رویارویی آن دو گروه (مسلمان و مشرک) فرو فرستادیم ایمان دارید بدانید که آنچه غنیمت گرفته‌اید از هرچه باشد یک پنجم آن از آن خداوند و فرستاده او و خویشاوند (وی) و یتیمان و بینوایان و ماندگان در راه (از خاندان او) است و خداوند بر هر کاری تواناست» سوره انفال، آیه ۴۱.
  12. «آنچه خداوند از (دارایی‌های) اهل این شهرها بر پیامبرش (به غنیمت) بازگرداند از آن خداوند و پیامبر و خویشاوند و یتیمان و مستمندان و در راه مانده است تا میان توانگران شما دست به دست نگردد» سوره حشر، آیه ۷.
  13. «آیا مردم را به نیکی فرا می‌خوانید و خود را از یاد می‌برید با آنکه کتاب (خداوند) را می‌خوانید؟ آیا خرد نمی‌ورزید؟» سوره بقره، آیه ۴۴.
  14. «برهان رسا از آن خداوند است» سوره انعام، آیه ۱۴۹.
  15. علل الشرایع، ج۱، ص۲۲۸؛ عیون اخبار الرضا(ع)، ج۲، ص۲۲۷.
  16. عیون اخبار الرضا(ع)، ج۲، ص۲۳۷؛ بحار الانوار، ج۴۹، ص۲۹۰.
  17. راجی، علی، مظلومیت امام رضا، ص ۱۷۵؛ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۲۳۶.
  18. «بر آنند که نور خداوند را با دهان‌هاشان خاموش کنند و خداوند کامل‌کننده نور خویش است هر چند کافران نپسندند» سوره صف، آیه ۸.
  19. عیون اخبار الرضا(ع)، ج۲، ص۲۱۴؛ بحار الانوار، ج۴۹، ص۱۸۶.
  20. راجی، علی، مظلومیت امام رضا، ص ۱۷۹.
  21. برای نمونه، ر.ک: ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص۵۶۷؛ مسعودی، مروج الذهب، ج۳، ص۴۰۰؛ اربلی، کشف الغمه، ج۳، ص۱۱۲.
  22. کلینی، کافی، ج۱، ص۴۶۸؛ طبری، تاریخ، ج۸، ص۵۶۸.
  23. طبرسی، اعلام الوری، ص۸۲- ۸۳.
  24. ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص۵۶۷.
  25. صدوق، عیون اخبار الرضا(ع)، ج۲، ص۲۶۹-۲۷۰؛ مفید، الارشاد، ج۲، ص۲۷۱.
  26. مفید، الارشاد، ج۲، ص۲۶۰؛ طبرسی، اعلام الوری، ج۲، ص۸۰.
  27. پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، تاریخ اسلام بخش دوم ج۲، ص۱۱۴؛ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۲۳۶.
  28. مجمع البحرین، ج۳، ص۳۸، ذیل واژه حفد.
  29. عیون اخبار الرضا(ع)، ج۲، ص۲۵۵.
  30. محمدی، حسین، رضانامه، ص۴۴۴.
  31. گزارش شهادت امام رضا(ع) از زبان هرثمة بن اعین، در کتاب عیون اخبار الرضا(ع)، ج۲، باب ۶۴، ص۶۰۲ تا ص۶۱۳ آمده است. برای آشنایی بیشتر با این شخصیت، به تیتر واژه هرثمة بن اعین مراجعه کنید.
  32. مقاتل الطالبیین، ص۳۷۷؛ عیون أخبار الرضا(ع)، ج۲، ص۲۴۲-۲۴۵.
  33. محمدی، حسین، رضانامه، ص۴۴۴.
  34. ترجمه الغدیر، ج۴، ص۲۶۳؛ امالی، صدوق، ص۲۱۱.
  35. بحار الانوار، ج۴۹، ص۲۴۰.
  36. عیون اخبار الرضا(ع)، ج۲، ص۲۶۶.
  37. «(کارهای خود را) از مردم پوشیده می‌دارند و از خداوند پوشیده نمی‌توانند داشت در حالی که او هنگامی که آنان شب را با گفتاری ناخوشایند وی می‌گذرانند با آنان است و خداوند به آنچه انجام می‌دهند نیک داناست» سوره نساء، آیه ۱۰۸.
  38. عیون اخبار الرضا(ع)، ص۳۵۹.
  39. بحار الانوار، ج۴۹، ص۳۰۱؛ اعلام الوری، ص۳۴۱.
  40. ارشاد، ج۲، ص۲۶۲.
  41. انوار البهیه، ص۲۵۵.
  42. انوار البهیه، ص۲۵۷؛ مقاتل الطالبین، ص۵۲۹.
  43. انوار البهیه، ص۲۶۱؛ سرور الفؤاد، ص۷۹.
  44. عیون اخبار الرضا(ع)، ج۱، ص۸۵.
  45. راجی، علی، مظلومیت امام رضا، ص ۱۸۳.
  46. الوافی بالوفیات، ج۲۲، ص۲۵۱.
  47. تاریخ طبری، ج۵، ص۱۴۸، رویدادهای سال ۲۰۳.
  48. الثقات، ج۸، ص۴۵۷.
  49. نهایة الإرب، ج۲۲، ص۲۱۰.
  50. مآثر الإنافة فی معالم الخلافه، ج۱، ص۲۱۱.
  51. عیون اخبار الرضا، ج۲، ص۲۴۱.
  52. عیون اخبار الرضا، ج۲، ص۲۴۱.
  53. فرائد السمطین، ج۲، ص۲۱۴- ۲۱۵.
  54. ابن کثیر، البدایة و النهایة، ج۱۰، ص۲۷۲.
  55. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۲۳۴.
  56. مسند الامام الرضا(ع)، ج۱، ص۱۳۰؛ بحار الانوار، ج۴۹، ص۲۹۹؛ عیون اخبار الرضا(ع)، ج۲، ص۲۴۲.
  57. تاریخ ابن خلدون، ج۳، ص۱۱۵.
  58. قیام سادات علوی، ص۱۶۹؛ اعیان الشیعه، ج۱۱، ص۲۸۶ و ۲۸۷ به نقل از کتاب الانساب محمد بن هارون موسوی نیشابوری، ج۲، ص۹۱؛ بحار الانوار، ج۸، ص۳۰۸؛ حیاة الامام موسی بن جعفر(ع)، ج۲، ص۴۱۳؛ فرق الشیعة، ص۹۷ به نقل از بحر الأنساب (چاپ بمبئی).
  59. محمدی، حسین، رضانامه ص۱۴۴.
  60. به تیتر واژه خواجه مراد و هرثمة بن اعین مراجعه کنید.
  61. بحار الانوار، ج۴۹، ص۳۰۰؛ عیون اخبار الرضا(ع)، ج۲، ص۲۴۲.
  62. روضه رضوان، ص۱۰.
  63. محمدی، حسین، رضانامه ص۱۸۶.
  64. عیون اخبار الرضا(ع)، ج۲، ص۵۹۵.
  65. محمدی، حسین، رضانامه، ص۷۷۵.
  66. سفینة البحار، ج۱، ص۴۴.
  67. حسین محمدی|محمدی، حسین، رضانامه (کتاب)|رضانامه ص۷۱۵.
  68. الکامل فی التاریخ، ج۵، ۱۵۰؛ تاریخ طبری، ج۱۱، ص۱۰۳۰؛ تاریخ ابو الفداء، ج۲، ص۲۳؛ وفیات الاعیان، ج۱، ص۳۲۱.
  69. تاریخ ابن خلدون، ج۳، ص۱۳ و ۲۵۰.
  70. تذکرة الخواص، ص۳۵۵.
  71. ضحی الاسلام، ج۳، ص۲۹۵ و ۲۹۶.
  72. نظریة الامام، ص۳۸۷.
  73. برگرفته از: زندگی سیاسی هشتمین امام(ع).
  74. محمدی، حسین، رضانامه ص۱۹۷.