علویان در معارف و سیره امام صادق
امام صادق(ع) در برابر علویون منحرف
یکی از سختیهایی که در حیات پر بار امامت حضرت صادق(ع) مثل زخمی بر پیکر نهضت اسلامی آزار میداد، اندیشههای انحرافی بعضی از انقلابیون بنیالحسن بود. بنیالحسن یک گروه از علویون بودند که مورد علاقه امام صادق(ع) بودند، به دلیل عموزاده بودن آنها ولکن کجفکریشان حضرت را رنج میداد و تندروی آنها در مسائل فکری و مبارزاتی باعث زحمت برای خودشان و امام صادق(ع) شده بود.
واقعیت این است که شیعیان در درون خویش دچار انحرافاتی شده بودند، انحرافاتی که بیشتر به دلیل قطع ارتباط آنها با امامان رخ داد. طبیعی است که در یک حکومت استبدادی که نه رهبری و نه شیعیان توانایی تماس مداوم با یکدیگر را نداشته باشند در چنین شرایطی انحراف امری طبیعی بود. امامان نیز با همه کوششی که داشتند آنقدر تسلط بر شیعیان، به خصوص آنان که در عراق بوده و دور از دسترس آنان بودند «چه رسد به خراسان» نداشتند تا آنان را از نظر فکری کنترل کنند.
ولی با وجود لغزشهایی که آنها داشتند مانع روابط عاطفی و پدرانه حضرت صادق(ع) به آنها نمیشد و امام علویون بنیالحسن را علیرغم جسارتها و توهینهایی که داشتند آنها را دوست میداشت و از آنها حمایت عاطفی میکرد و در مبحث گذشته روشن شد که امام در دستگیری آنها و انتقالشان به سیاهچالهای زندان هاشمیه و شکنجهشان در ربذه به دست منصور به شدت دل آزرده شد و اشک از دیدگان بارید و تا بیست روز حضرت تب داشت. امام با بزرگواری و کرامت آنها را دوست میداشت و از خطای آنها میگذشت، گرچه بعضی از مورخان در مقام اثبات این مسئله هستند که ثابت کنند آنها «علویون بنیالحسن» هیچگونه انحرافی نداشتهاند و اختلافشان با حضرت صادق(ع) تقیهای بوده است ولی قرائن قطعی نشان میدهد که آنها داعیهدار بودهاند و از حضرت میخواستند آنها را تأیید کند تا بتوانند تأیید مردمی را داشته باشند، ولی هرگز آنها مورد تأیید فکری و مبارزاتی حضرت نبودند.
آنها امام صادق(ع) را به کنارهگیری و آرامش و سکون و دست به هیچ کار سیاسی نزدن متهم میکردند. و حال آنکه امام صادق(ع) میدانست که فعالیت علنی و مبارزه رودرروی، در آن شرایط جواب نمیدهد و به قیمت تلف شدن نیروها و زیان و ضرر همگانی تمام میشود. امام هم با علویون افراطی روی خط مسالمتآمیز و با دولتمردان عباسی با سیاست مدبرانه حرکت میکرد. در رابطه با علویون امام صادق(ع) با علم امامت میدانست که خلافت پس از سقوط امویان به دست عباسیان میافتد و علویون هیچ بهرهای از آن ندارند و لذا به نصیحت ایشان میپرداخت و آنها را از رفتن به دنبال حکومت برحذر میداشت، ولی بنیالحسن و در رأس آنها عبدالله حسن هیچ توجهی به نصایح و ارشادات حضرت صادق(ع) نداشت و معتقد بود که خلافت از آن فرزندم محمد است و او قائم این امت میباشد و امام صادق(ع) را با جسارت به بیعت فرزندش دعوت میکرد.
وقتی بنیامیه در حال سقوط بودند ابوسلمه خلال که لقب وزیر آل محمد را داشت تصمیم گرفت خلافت آینده جامعه را به علویون منتقل کند «با دو احتمال: ۱. از روی اخلاص و صمیمیت ۲. از روی مکر و فریب و احتمال دوم بسیار قویتر بود، چون حضرت صادق(ع) آن را نپذیرفت...».
سه نامه به سه نفر از علویون نوشت اول به امام صادق(ع) دوم به عبدالله محض سوم عمر اشرف، نامهها را به غلامی از امویان داد سفارش کرد اول نزد امام صادق(ع) برو اگر قبول کرد دو نامه دیگر را از بین ببر اگر قبول نکرد نزد عبدالله بن محض، اگر او هم قبول نکرد نزد عمر برو.
قاصد خدمت امام صادق(ع) رسید نامه را امام دریافت. امام فرمود: ما را به ابوسلمه چه کار او پیرو دیگری است. قاصد گفت: نامه را بخوانید هرچه صلاح بدانید بنویسید، امام چراغی خواست نامه را روی آتش گرفت تا سوخت، فرمود: جواب همان بود که دیدی! فرستاده ابوسلمه نزد عبدالله محض رفت و نامه او را داد او بسیار مسرور شد آنطور که مسعودی نوشته صبح زود الاغش را سوار شد و خدمت امام صادق(ع) رسید، حضرت بسیار احترامش نمود میدانست برای و چه کاری آمده است فرمود: گویا خبر تازهای است؟ گفت: آری! تازهای که به وصف نیاید، این نامه ابوسلمه است که برای من آمده، نوشته است همه شیعیان ما در خراسان آماده هستند که امر خلافت به ما برگردد!
امام فرمود: «مَتى كَانَ أَهْلُ خُرَاسَانَ شِيعَة لَكَ؟» از چه زمانی اهل خراسان شیعه تو شدهاند؟ آیا ابومسلم را تو به خراسان فرستادهای؟ تو به مردم خراسان گفتی که لباس سیاه بپوشند؟ آیا آنها که از خراسان به عراق آمدهاند تو آنها را آنجا آوردهای؟ اصلا تو یک نفر آنها را میشناسی؟ عبدالله از این سخنان ناراحت شد و شروع کرد به مجادله کردن، گفت: تو چه میگویی؟ اینها میخواهند پسرم را به خلافت برگزینند و او مهدی این امت است، تو رأی نمیدهی؟
حضرت فرمود: به خدا قسم مهدی این امت او نیست و اگر قیام کند کشته خواهد شد! به خدا قسم که من جز خیرخواهی تو هیچ نظر دیگری ندارم. ابوسلمه عین همین نامه را هم به من نوشته ولی من قبل از اینکه آن را بخوانم سوزاندم! عبدالله با ناراحتی زیادی از حضور امام رفت و پاسخ نامه ابوسلمه را به طور مثبت نوشت، ولی هنوز فرستاده ابوسلمه به کوفه نرسیده بود که وی کشته شد و جواب نامه به او نرسید[۱].
انحرافات بنیالحسن
۱. غالباً زیدی مذهب بودند: زیدیه تفکرشان این بود که هر کس قیام به سیف کند و شمشیر مبارزه را به دست گیرد امام است و مردم باید از او تبعیت کنند و لذا امام صادق(ع) را به عنوان امام منصوب از طرف پروردگار قبول نداشتند و به جرم اینکه چرا امام قیام به شمشیر نمیکند به حضرت خرده می. گرفتند در رأس بنیالحسن عبدالله بن حسن معتقد بود فرزندم محمد قیام میکند و او امام جامعه مسلمین است و از حضرت صادق(ع) میخواست با او بیعت کند که بعداً اشاره خواهد شد.
تلاشهای سیاسی امام در برابر قدرت حاکمه در آن وضعیت، در محدوده نارضایتی از حکومت موجود و عدم مشروعیت آن و اثبات ادعای امامت و رهبری اسلام در خانواده رسول خدا بود. از نظر امام صادق(ع) تعرض نظامی علیه حاکمیت بدون فراهم آوردن مقدمات لازم که مهمترینش کار فرهنگی بود، جز شکست و نابودی نتیجه دیگری نداشت. برای این کار به راه انداختن یک جریان شیعی فراگیر با اعتقاد به امامت لازم بود تا بر اساس آن قیامی علیه حاکمیت آغاز و حصول به پیروزی از آن ممکن باشد و گرنه یک اقدام ساده و شتابزده نهتنها دوام نمیآورد بلکه فرصتطلبان از آن بهرهبرداری میکردند، چنان که در جریان حرکتی که زید بن علی و پس از آن یحیی بن زید در خراسان به آن دست زدند بنیعباس بیشترین بهره را برده و در عمل خود را به عنوان مصداق شعار «الرضا من آل محمد» تبلیغ کردند.
پس از قیام زید و به خصوص به دنبال روی کار آمدن بنیالعباس، بنیالحسن از بنیالحسین جدا شدند و به بهانه زید و فرزندش یحیی، روی کار آوردن یکی از بنیالحسن به نام محمد بن عبدالله را وجهه همت خود قرار دادند، اینها به تدریج گروهی از شیعیان را نیز به دور خویش جمع کردند که عنوان زیدیه بر آنان اطلاق گردید. همانگونه که پس از این خواهیم دید در میان جعفریها و زیدیها اختلافات شدید و مبارزات داغی آغاز شد که در جریان آن زیدیها امام صادق(ع) را هدف اتهاماتی قرار دادند. در حدیثی آمده است: زیدیان امام صادق(ع) را متهم میکردند که ایشان اعتقاد به جهاد در راه خدا ندارند، امام این اتهام را از خود رد کرده فرمود: «وَ لَكِنِّي أَكْرَهُ أَنْ أَدَعَ عِلْمِي إِلَى جَهْلِهِمْ» ولی من نمیخواهم علم خود را در کنار جهل آنان بگذارم[۲].
۲. نفس زکیه را امام زمان میدانستند: بنیالحسن در رأس آنها عبدالله بن الحسن معتقد بود که پسرم محمد که لقب نفس زکیه به او داده بود قیام میکند و او امام زمان و مهدی موعود است. همان مهدی منتظر که در روایات پیامبر اکرم و امیرالمؤمنین از او به افتخار یاد شده و نجات امت در گرو قیام و ظهور او خواهد بود. عبدالله در مصداق، اشتباه فاحشی را مرتکب شده بود و لذا از امام صادق(ع) میخواست که با محمد بیعت کند تا زمینه برای بیعت مردم فراهم شود.
بنیالحسن به برتری خاندان علوی و حقانیت آنان برای خلافت اعتقاد داشتند اما به امامت به عنوان انتصاب الهی فردی مفترض الطاعه اعتقاد نداشتند، آنها به فضیلت علی بر عثمان در بعد سیاسی و رهبری معتقد بودند و علویون را بر سایر جناحهای سیاسی افضل میدانستند، ولی ائمه معصومین از اولاد امیرالمؤمنین علی(ع) را تا امام دوازدهم واجبالاطاعه نمیدانستند. دلیل اولیه این نقیصه و لغزش فکری، دوری از امامان شیعه که نوعاً آنها در مدینه زندگی میکردند با عراق بود که بعضی محمد بن حنفیه را امام گرفتند و کیسانیه مذهب شدند و بعضی زیدیه شدند و بنیالحسن هم متأثر از این تفکر نامطلوب بودند.
محمد بن عبدالله، به حضرت صادق(ع) گفت: به خدا من از شما داناتر و سخاوتمندتر و شجاعترم. امام فرمود: اما اینکه گفتی از تو داناترم! جد من و تو هزار بنده از دسترنج خود آزاد کرد نام آنها را اگر میدانی ببر در صورتی که بخواهی من تا آدم اسم آنها را میبرم.
اما آنچه گفتی از من سخاوتمندتری! به خداوند سوگند شبی را به صبح نرساندهام که حقی به گردن من باشد تا از من بازخواست کنند، اما اینکه از من شجاعتری من میبینم که سر تو را میآورند و بر در لانه زنبورها میآویزند در فلان محل، خون از آن قطره قطره میریزد. محمد این جریان را برای پدرش نقل کرد. پدرش گفت: خدا مرا در مصیبت تو پاداش دهد. حضرت صادق(ع) به من گفت: تو کنار لانه زنبور خواهی بود.
ابوالفرج اصفهانی در مقاتل الطالبیین مینویسد که وقتی با محمد بن عبدالله بن حسن به عنوان مهدی بیعت شد، پدرش عبدالله پیش حضرت صادق(ع) آمد، امام او را از این کار بازمیداشت ولی عبدالله خیال میکرد حضرت صادق(ع) از روی حسد این حرف را میزند. امام دست بر روی شانه عبدالله گذاشت و گفت: عجله نکن خلافت به تو و پسرت نمیرسد! نصیب این شخص میشود اشاره به سفاح نمود، بعد از او به منصور خواهد رسید. او پسرت را در احجارالزیت میکشد بعد برادرش را در طفوف خواهد کشت در حالی که پاهای اسبش درون آب باشد.
در مقاتل العصابه العلویه مینویسد: وقتی ابو مسلم خراسانی خبر مرگ ابراهیم امام را شنید، نامههای خود را به حجاز برای جعفر بن محمد و عبدالله بن حسن و محمد بن علی بن الحسین فرستاد و هر یک از آنها را دعوت به خلافت میکرد. ابتدا نامه به حضرت صادق(ع) نوشت. امام(ع) همین که نامه را خواند آن را آتش زد و به آورنده نامه فرمود: جوابش همین است! پیش عبدالله بن حسن آمد، وقتی نامه را خواند گفت: من که پیر شدهام ولی پسرم محمد مهدی این امت است.
سوار شده و خدمت حضرت صادق(ع) رسید، امام بیرون آمد دست روی گردن الاغ او گذاشت فرمود: در این موقع چرا آمدهای. عبدالله جریان را عرض کرد. فرمود: چنین کاری نکنید که امکان نخواهد داشت. عبدالله بن حسن ناراحت شده گفت: میدانی آنطور که میگویی نیست ولی این حرف تو از روی حسد نسبت به فرزند من است. امام فرمود: به خدا قسم حسد مرا وادار نمیکند اما این شخص و برادرها و فرزندانش آن مقام را میگیرند، با دست به پشت ابوالعباس سفاح زد و از جای حرکت کرد[۳].
اعلام الوری مینویسد: گروهی از بنیهاشم در ابواء اجتماع نمودند، از آن جمله ابراهیم بن محمد بن علی بن عبدالله بن عباس و منصور «دوانیقی» و صالح بن علی و عبدالله بن حسن و دو پسرش محمد و ابراهیم و محمد بن عبدالله بن عمرو بن عثمان.
صالح بن علی گفت: میدانید که امروز چشم مردم به شما است؟ خداوند شما را اینجا جمع کرده اکنون با یک نفر از میان خود بیعت کنید و به او اعتماد دهید تا خداوند فرج عنایت کند. عبدالله بن حسن پس از حمد خدا و ستایش او گفت: شما میدانید که این پسرم مهدی است بیایید با او بیعت کنید. ابوجعفر منصور: گفت چرا خود را فریب میدهید؟ میدانید مردم به هیچ کس میل و علاقه اطاعت ندارند آن مقدار که به این جوان دارند، منظورش همان محمد بن عبدالله بود. گفتند واقعاً این مطلب را همه قبول دارند. تمام با محمد بیعت کردند و دست در دستش گذاشتند.
عیسی بن عبدالله گفت: فرستادهای از طرف عبدالله بن حسن پیش پدرم آمد و پیغام آورد که تو نیز بیا ما در اینجا اجتماع نمودهایم برای کاری و خبر به جعفر بن محمد نیز بده او هم بیاید، ولی دیگران این قسمت را چنین نقل کردهاند که عبدالله بن حسن گفت: به جعفر بن محمد چیزی نگویید او کار را خراب خواهد کرد. عیسی گفت: پدرم مرا فرستاد تا ببینم اجتماع آنها برای چیست؟ وقتی رسیدم که محمد بن عبدالله روی جل الاغی مشغول نماز بود. گفتم پدرم مرا پیش شما فرستاده تا بپرسم برای چه اجتماع کردهاید. عبدالله گفت: جمع شدهایم تا با مهدی یعنی محمد بن عبدالله بیعت کنیم! در این موقع جعفر بن محمد وارد شد، عبدالله بن بن حسن به او احترام نموده پهلوی خود نشاند و همان سخن را تکرار نمود.
جعفر بن محمد فرمود: چنین کاری نکنید که فایدهای ندارد اگر تو خیال میکنی این پسرت مهدی است چنین نیست حالا موقع ظهور مهدی نیست، اگر میخواهی او را به قیام واداری به واسطه امر به معروف و نهی از منکر، در این صورت ما از تو نمیگذریم که بزرگ قبیله ما هستی و با خودت بیعت میکنیم نه با پسرت.
عبدالله بن حسن خشمگین شده گفت: میدانستم تو موافقت نخواهی کرد، از کجا خدا تو را از غیب باخبر کرده؟ ولی این حرفها به واسطه حسد است که بر فرزندم میبری. امام فرمود: نه به خدا حسد مرا وادار نمیکند.
در این موقع از جای حرکت کرد تکیه بر دست عبدالعزیز بن عمران زهری داشت امام فرمود: آن کس که ردای زرد دارد میبینی «منظورش منصور دوانیقی» بود گفت: بلی من میبینم که او را میکشد. عبدالعزیز پرسید: محمد را میکشد؟ فرمود: آری و من با خود گفتم این از حسادت است. ولی به خدا هنوز نمرده بودم که دیدم هر دو را منصور کشت. وقتی این حرف را حضرت صادق(ع) فرمود و رفت آنها متفرق شدند.
عبدالصمد و ابوجعفر «منصور دوانیقی» از پی امام رفته گفتند: این حرف را از روی حقیقت میگویی؟ فرمود: بلی. میگویم و کاملاً خبر دارم[۴].
موسی بن عبدالله بن حسن گفت: شما را از یک جریان شگفتانگیز خبر دهم!! پدرم وقتی تصمیم گرفت کار محمد بن عبدالله را درست کند و با یاران او ملاقات نماید گفت: این کار روبهراه نخواهد شد مگر اینکه با جعفر بن محمد(ع) ملاقات کنم. با هم رفتیم پدرم به من تکیه کرده بود وقتی نزدیک منزلش رسیدیم از خانه خارج شده بود و تصمیم مسجد داشت، پدرم او را نگه داشت و صحبت کرد. امام فرمود: اینجا مناسب نیست در این مورد حرف بزنیم انشاءالله همدیگر را خواهیم دید. پدرم شادمان برگشت، فردا صبح یا یک روز بعد با هم رفتیم، پدرم وارد شد من هم با او بودم، شروع به صحبت کرد از آن جمله به امام صادق(ع) عرض کرد: فدایت شوم خودت میدانی من از تو ستم زیادتر است، در میان فامیل از تو بزرگتر هم هست، از نظر من با این موضع خداوند تو را دارای مقامی کرده که هیچ کس آن مقام را ندارد. من به اعتماد لطفی که داری پیش تو آمدهام میدانم اگر با من موافقت کنی یک نفر از اصحاب از من کناره نمیگیرد، از قبیله قریش و سایر مردم دو نفر هم مخالف من نخواهند بود.
امام صادق(ع) فرمود: تو برای این کار از من شنواتر پیدا میکنی، به من احتیاجی نداری. خودت میدانی که من وقتی میخواهم خارج شهر بروم یا تصمیم این کار را میگیرم عاجزم، یا برای انجام حج جز با مشقت و ناراحتی زیاد نمیتوانم این کار را بکنم برو کس دیگری را پیدا کن، به کسی نگو پیش من آمدهای. پدرم گفت: مردم همه چشم به تو دوختهاند اگر تو دعوت مرا بپذیری هیچ کس با من مخالفت نمیکند! تو میتوانی جنگ نکنی و خود را به زحمت نیاندازی. در این موقع شلوغ شد، چند نفر آمدند صحبت ناتمام ماند. پدرم گفت: فدایت شوم چه میگویی؟ امام فرمود: انشاءالله همدیگر را خواهیم دید. پدرم گفت: آنطور که من میخواهم؟ فرمود: آنطور که تو میخواهی انشاءالله به نحوی که به صلاح تو باشد.
پدرم به خانه برگشت، کسی را پیش محمد فرستاد که در کوه بجهینه به نام اشقر بود که دو شبانهروز راه تا مدینه فاصله داشت، به او اطلاع داد که تا حدودی به منظور و هدف او نزدیک شده است. پس از سه روز باز رفتیم جلو درب ایستادیم هر وقت ما میخواستیم وارد شویم کسی مانع نمیشد. ولی غلام طول داد و دیر جواب آورد، بعد اجازه داد وارد شدیم. من در یک گوشه نشستم پدرم نزدیک شد سر آن حضرت را بوسیده گفت: من به امیدی آمدهام! مرتبه سوم با دلی پر از امید آمدهام که به هدف خود نائل شوم.
حضرت صادق(ع) فرمود: پسرعموجان! از اقدام کردن نسبت به این کاری که تصمیم گرفتهای تو را به خدا میسپارم، من میترسم موجب ناراحتی برای تو بشود. بین آنها سخنانی رد و بدل شد تا به جایی رسید که نباید میرسید، از جمله گفتار پدرم این بود که گفت: به چه دلیل اولاد حسین سزاوارترند به خلافت از اولاد حسن؟ حضرت صادق(ع) فرمود: خدا امام حسن و امام حسین را رحمت کند، تو چرا چنین حرفی را میزنی؟: گفت: برای اینکه حضرت حسین باید امامت را به بزرگترین فرزندان امام حسن میداد.
امام صادق(ع) فرمود: خداوند وقتی به حضرت محمد(ص) وحی کرد هر چه مایل بود دستور داد دیگری را معین نکرد. حضرت محمد نیز علی را قرار داد او نیز آنچه پیامبر دستور داده بود انجام داد، هرگز ما درباره علی چیزی جز همان احترام و گواهی که پیامبر نسبت به مقام او کرد نمیگوییم اگر بنا بود حضرت حسین امامت را بدهد به بزرگترین فرزند امام حسن یا در اولاد هر دو قرار دهد قرار میداد، ما هرگز به او بدبین نیستیم که امامت را از پیش خود برای فرزندان خویش نگه داشت، او از دنیا رفت و چنین کاری را نکرد و به دستور خدا عمل نمود. او جد تو «از طرف مادر است زیرا مادرش دختر حضرت حسین بود» و عموی تو است اگر نسبت خوبی به او بدهی وظیفه خود را انجام دادهای در صورتی که نسبت ناروایی بدهی خدا تو را بیامرزد. از من گوش کن و اطاعت نما قسم به خدای یکتا که در خیرخواهی چیزی فروگذاری نکردم ولی خیال نمیکنم انجام دهی! قضای خدا قابل برگشت نیست.
در این موقع پدرم روزنه امیدی پیدا کرده شاد شد. حضرت صادق(ع) فرمود: به خدا قسم میدانی این همان چشم چپی است که جلو سرش مو ندارد و سیاه چهره است همان کسی است که در سیلبند اشجع نزدیک رودخانه بین کوچهها کشته میشود. پدرم گفت: این آن شخص نیست در آینده انتقام خون فرزندان ابوطالب را خواهیم گرفت، کاملاً مطابق ستمی که به ما روا داشته شد. حضرت صادق(ع) فرمود خدا تو را بیامرزد میترسم معنی این شعر درباره تو صدق کند «منتک نفسک فی الخلاء ضلالا» به خدا قسم حکومت او از مدینه تجاوز نخواهد کرد و به طائف نمیرسد هرچه کوشش کند. بالاخره اتفاق خواهد افتاد به خود و برادرانت رحم کن! به خدا قسم میبینم او منفورترین فرد روی زمین خواهد بود او را در میان قبیلۀ اشجع میکشند گویا اکنون پیکرش را میبینم روی زمین افتاده و با لباس به دار آویخته شده که زیر پای او را آجر چیدهاند این برادرش که حرفهای ما را میشنود به گوشش نمیرود.
موسی بن عبدالله گفت: از این سخن منظورش من بودم. با او قیام میکند برادرش کشته میشود او فرار میکند باز پرچم دیگری را به دوش میگیرد «با برادر دیگرش به نام ابراهیم» ابراهیم کشته میشود و سپاهش فرار میکنند اگر این شخص به حرف من گوش بکند در این موقع از بنیعباس امان بگیرد تا خدا به او فرج بدهد، من میدانم این کار شدنی نیست من و تو هر دو میدانیم که پسرت همان چشم چپی است که سیاه چهره و موی پیشانیش کم است، کشته میشود در سیلبند محله اشجع داخل کوچهها نزدیک رودخانه. پدرم از جای حرکت کرده در حالیکه به امام میگفت: خدا ما را از تو بینیاز میکند، بالاخره تو و دوستانت به زور خواهید آمد، منظورت از بیعت نکردن این است که دیگران به واسطه عقبنشینی تو با ما همداستان نشوند.
امام فرمود: خدا میداند که من جز خیرخواهی نظری ندارم چاره دیگری نیست، پدرم با خشم تمام از جای حرکت کرد لباسش روی زمین کشیده میشد. حضرت صادق(ع) از پی او آمده گفت: من از عمویت که دایی تو نیز هست شنیدم میگفت تو و برادرهایت کشته خواهید شد. اگر اطاعت میکنی راه بهتری را انتخاب کن و خود را از این گرفتاری خلاص کن. به آن خدای یکتا و بیهمتا که پنهان و آشکار را میداند رحمان و رحیم و بزرگ و بلندمرتبه است دوست داشتم خود یا عزیزترین فرد خانوادهام فدایت بشوند، هیچ کس را مثل تو دوست نمیدارم مبادا خیال کنی من به تو خیانت میکنم. پدرم با ناراحتی و خشم از خدمت ایشان خارج شد[۵].
در حدود ۲۰ روز از این جریان گذشت که ناگهان فرماندار مدینه به دستور منصور پدر و برادران و چند تن دیگر از عموها و پسرعموهایم را که یازده نفر بودند دستگیر و آنها را با غل و زنجیر بر روی شتران برهنه بارشان کرد و دم مصلای مدینه آنها را نگه داشتند تا مردم عبرت گیرند و سپس آنها را به ربذه روانه نمودند.
انحراف بیّن و آشکاری که در سخن این علوی جسور و قدرتخواه به چشم میخورد اینست که اولاً: علم غیب امام را منکر میشود یعنی در اصل امامت حضرت صادق(ع) مشکل دارد و عدم پذیرش امامت ایشان بزرگترین لغزش فکری و اعتقادی اوست. ثانیاً: حب جاه و خلافت آنچنان چشمش را کور کرده که امام مفترضالطاعه را مورد هجوم قرار داده و به ایشان پرخاش میکند و علیرغم مهر و لطف وسیع حضرت صادق(ع)، ایشان سوءاستفاده کرده و جسارت میکند.
ثالثاً: انحراف دیگر این نگونبختان خسارتزده اینست که وقتی امام صادق(ع) افکار منحرفشان را تأیید نمیکند و بر موج آنها سوار نمیشود با نفسانیات فاسد خودشان امام را به حسادت متهم میکنند و موضوع رهبری نهضت را آنگونه حقیر میانگارند که گویا امام از طرف خود ادعای امامت کرده نه از طرف خداوند متعال.
رابعاً: اصرار دارد از وجاهت حضرت صادق(ع) به عنوان پلی برای رسیدن به اهداف و مقاصد خود استفاده کند. به امام عرض میکند مردم گردنهای خود را به سوی شما کشیدهاند، عرب به شما نگاه میکند اگر تو با پسرم بیعت نکنی کار او صورت مطلوبی نخواهد گرفت، پس امام را وسیلهای برای وصال اهداف و مطلوبهای دنیایی خود میخواهد. خامساً: وقتی از اخذ بیعت حضرت مأیوس میشود اصل امامت را زیر سؤال میبرد و میگوید از کجا بنیالحسین از بنیالحسن به امامت سزاوارترند؟
گاهی قدرتطلبی مقابل دیدگان و عقل و تقوا حائل میشود، مگر امامت به اختیار خودشان بود؟ مگر سیدالشهداء بر اساس وراثت به امامت رسیده بود؟ همه میدانند که امامت امری است الهی و احدی را در انتصاب حضرت حق دخالتی نیست. اگر امامت از نسل حسین بن علی است هیچ کس دخالتی در آن ندارد و فقط مشیت الهی به آن تعلق گرفته، این علوی نادان یا از این حقیقت غافل است یا برای رسیدن به اهدافش خود را به تغافل زده است.
۳. سوء قصد به جان امام: گاهی اندیشههای انحرافی انسان را آنگونه سمت و سوی اعتقادی میدهد که برای جانبداری و سپس ظهور آن اندیشه باطل سعی میکند از هر فرصتی استفاده کند، حتی به قیمت حذف موانع و از بین بردن چهرههایی که به زعم او مخالف آن اندیشهاند. بعضی از علویون وقتی از امامت حضرت صادق(ع) فاصله گرفتند و به تفکر انحرافی روی آوردند، طبیعتاً امام را در محدوده فکری خودشان منحرف میپنداشتند و اگر اندرز و نصایح آنها امامت را قانع نکند به خودشان اجازه میدهند که به امام حمله کنند و ایشان را ترور نمایند و این مسئله با کمال تأسف پیش آمد که یکی از علویون تندرو با اعوجاج فکری که داشت به امام صادق(ع) با کارد حمله کرد، گرچه امام با سعه صدرش او را بخشید ولی لکه ننگش باقی ماند.
ابراهیم بن عبدالحمید میگوید: سالمه خدمتگزار امام صادق(ع) برای من روایت کرد و گفت: آنگاه که امام صادق(ع) در حال احتضار قرار گرفت من در کنار بستر آن حضرت بودم، امام به حال اغماء فرو رفت و همین که به هوش آمد گفت: به حسن بن علی اصغر فرزند امام زینالعابدین مبلغ ۷۰ دینار بدهید به فلانی و فلانی هم مقداری پول پرداخت کنید و بدین ترتیب آن حضرت میخواست از دیگران و قوم و خویشان خود طلب حلالیت کند، اما این کار مورد تعجب من واقع شد و با لحن اعتراضآمیزی به آن حضرت گفتم: آیا به کسی کمک و مساعدت میکنی که در کمین قتل تو بود، با کارد به تو حمله کرد و میخواست تو را از پای درآورد؟ امام با لحن ملامتآمیزی به من گفت: وای به حال تو مگر قرآن کریم را نخواندهای، که درباره صله رحم و پیوند برقرار کردن با قوم و خویشان چه توصیهای دارد؟
وقتی من پاسخ مثبت دادم آن حضرت آیه قرآن را برای من تلاوت کرد که میفرماید: ﴿وَالَّذِينَ يَصِلُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَيَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَيَخَافُونَ سُوءَ الْحِسَابِ﴾[۶] اهل بهشت کسانی هستند که طبق دستور خداوند صله رحم مینمایند، با قوم و خویشان خود پیوند و ارتباط برقرار میسازند، خداوند را در نظر میگیرند و از مجازات الهی و سختی حساب روز قیامت بیم و هراس دارند. ای سالمه آیا نمیخواهی من از این دسته افراد باشم؟ و نمیدانی که خداوند بهشت را آفریده و آن را پاکیزه و عطرآگین قرار داد و بوی آن از فاصله دو هزار سال راه پیمودن استشمام میشود اما افرادی که عاق والدین باشند و افرادی که با قوم و خویشان خود قطع رابطه کردهاند از بهشت و بوی آن بهرهای نخواهند برد[۷].
۴. بلندپروازیها و جسارت نسبت به امام صادق(ع): بنیالحسن به دلیل عدم همراهی حضرت صادق(ع) با افکار بلندپروازانه و جاهلانه آنها راه ضلالت را در پیش گرفتند و با نسبتهای ناروا و جسارتهای صریح، امام معصوم را به باد تهمت و افترا گرفتند.
ابن ابی یعفور گفت: من و معلی بن خنیس به حسن بن حسن برخورد کردیم، گفت: یهودی بیا ببینم جعفر بن محمد چه گفته؟ امام(ع) فرمود او به خدا شما به یهودی بودن سزاوارتر است. یهودی کسی است که شراب میخورد[۸].
یکی از انحرافات اعتقادی عبدالله بن حسن این بود که نهتنها امامت حضرت صادق(ع) را انکار کرد بلکه به نحوی به امامت خود و فرزندش محمد اعتقاد پیدا کرده بود.
در بصائرالدرجات آمده: علی صائغ گفت: حضرت صادق(ع) با محمد بن عبدالله بن حسن ملاقات کرد محمد او را به منزل خود دعوت نمود، امام(ع) از رفتن امتناع ورزید، اسماعیل فرزندش را فرستاد و اشاره کرد که چیزی نگوید با دست بر روی دهان خود گذاشت که سخنی نگوید.
وقتی به منزل رفت باز یک نفر را فرستاد که امام بیاید، حضرت صادق(ع) نرفت. فرستاده برگشت و از امتناع امام اطلاع داد. محمد خندید و گفت: چیزی او را از آمدن بازنمیدارد جز اینکه مشغول مطالعه صحف است «از روی مسخره این حرف را زد». اسماعیل برگشت و سخن محمد را برای پدر خود نقل نمود، امام(ع) یک نفر را فرستاده فرمود: اسماعیل سخن تو را به من گفت، راست میگویی من مطالعه میکنم صحف اولی را صحف ابراهیم و موسی. از خود و پدرت بپرس ببین این کتابها پیش شما هست؟
پیغام امام را که رساند محمد سکوت کرده جوابی نداد! فرستاده سکوت محمد را به امام عرض کرد، فرمود: وقتی جواب درست بشنوند سخن کمتر میگویند. علی بن سعید گفت: خدمت حضرت صادق(ع) نشسته بودم مردی گفت: فدایت شوم عبدالله بن حسن میگوید آنچه در اختیار ما است از امر امامت در نزد دیگری نیست! امام صادق(ع) پس از سخنانی فرمود: از عبدالله تعجب نمیکنید؟
خیال میکند پدرش علی امام نبوده! میگوید علمی نزد ما نیست، به خدا راست میگوید او علمی ندارد ولی به خدا سوگند «اشاره به سینه خود کرد» نزد ما است اسلحه پیامبر، زره و شمشیرش نزد ما است، مصحف فاطمه که یک آیه از قرآن در آن نیست گفتاری از پیامبر اکرم است که علی(ع) به خط خود نوشته نزد ماست. جفر نیز پیش ما است که نمیدانند جفر چیست، پوست گوسفند یا شتر نیست.
علی بن سعید گفت: خدمت حضرت صادق(ع) نشسته بودم گروهی از شیعیان نیز حضور داشتند. معلی بن خنیس گفت: فدایت شوم چقدر از حسن بن حسن کشیدی. طیار عرض کرد در بین راه محمد بن عبدالله بن حسن را دیدم سوار بر الاغ اطرافش را گروهی از زیدیه گرفته بودند، چشمش که به من افتاد گفت بیا بیا! پیامبر اکرم فرمود: هر که نماز ما را بخواند و به طرف قبله ما بایستد و کشتار ما را بخورد او مسلمانی است که در پناه خدا و پیامبر است. هرکه میخواهد بخواهد و هرکه نمیخواهد برود. گفتم از خدا بترس اینها که اطراف تو را گرفتهاند فریبت ندهند. حضرت صادق(ع) به طیار گفت: دیگر چیزی نگفتی؟ گفت: نه. فرمود: چرا نگفتی؟ که این فرمایش را پیغمبر موقعی فرمود که مسلمانان همه مطیع او بودند بعد از درگذشت او اختلاف افتاد، این مطلب از بین رفت.
محمد بن عبدالله بن علی گفت تعجب است از عبدالله بن حسن که از روی مسخره میگوید: این مطلب در جعفر شما است که ادعا میکنید؟ امام صادق(ع) خشمگین شده فرمود: تعجب از عبدالله بن حسن است که میگوید در میان ما امام واقعی نیست، نه خودش امام است و نه پدرش امام بود، خیال میکند علی بن ابیطالب امام نبوده و این مطلب را رد میکند. اما اینکه از جفر صحبت کرده آن جفر پوست گاوی است مانند خیک در آن نوشتههایی است و جواب هرچه مردم تا روز قیامت از حلال و حرام به آن احتیاج داشته باشند به فرموده پیغمبر و خط علی است و در همان جفر مصحف فاطمه است که یک آیه از قرآن در آن نیست، در نزد من انگشتر پیامبر و زره و شمشیر و پرچم است. بلی نزد من جفر هست، دماغ کسی که به مسخره میگیرد به خاک مالیده شود.
معلی ابن خنیس گفت: خدمت حضرت صادق(ع) بودم محمد بن عبدالله بن حسن آمد سلام کرده رفت، امام(ع) چشمهایش پر اشک شد، عرض کردم آقا کاری کردی که تاکنون نمیکردی. فرمود دلم به حالش سوخت؛ زیرا مردم او را به مقامی نسبت میدهند که مال او نیست! در نوشتههای حضرت علی(ع) نام او را جزء خلفا و پادشاهان ندیدهام[۹].
عبدالعزیز بن اخضر گفت: بین حضرت صادق(ع) و عبدالله بن حسن گفتگویی شد اول صبح عبدالله بن حسن خیلی درشتی کرد از هم جدا شدند و به طرف مسجد رفتند. جلو درب مسجد بهم رسیدند. حضرت صادق(ع) به عبدالله بن حسن فرمود: شب شما خوش گذشته است؟ عبدالله با خشم و عصبانیت گفت: خوش گذشته، فرمود: یا ابامحمد نمیدانی صله رحم باعث تخفیف حساب روز قیامت میشود؟ گفت: همیشه یک حرفهایی میزنی که ما نمیفهمیم.
امام فرمود: من برایت از قرآن دلیل میآورم، گفت: از قرآن هم دلیل میآوری؟ فرمود: آری. گفت: بیاور. امام فرمود: خداوند میفرماید: ﴿وَالَّذِينَ يَصِلُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَيَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَيَخَافُونَ سُوءَ الْحِسَابِ﴾[۱۰] عبدالله بن حسن گفت دیگر نخواهی دید که من قطع رحم نمایم[۱۱].
در کافی آمده: کلبی نسابه گفت: وارد مدینه شدم در حالی که اعتقادی به مذهب شیعه نداشتم، به مسجد رفتم گروهی از قریش را دیدم. از آنها تقاضا کردم عالم اهل بیت پیامبر را به من معرفی کنند. عبدالله بن حسن را نشان دادند. به منزلش رفتم شخصی بیرون آمد که خیال کردم غلام اوست، گفتم: از آقایت برایم اجازه بگیر. رفت و برگشت گفت: وارد شو! وقتی داخل شدم پیرمردی را دیدم به عبادت پرداخته معلوم میشد خیلی در راه عبادت میکوشد. سلام کردم. گفت: شما کیستید؟ گفتم: من کلبی نسابه هستم. گفت: چکار دارید؟ گفتم: مردی به زنش گفته تو را طلاق دادم به اندازه ستارههای آسمان گفت: با رأس الجوزاء از او جدا میشود بقیه ستارهها برایش گناه و عقوبتی است.
با خود گفتم این یکی. گفتم درباره مسح بر روی کفش چه میگویید؟ گفت: گروهی از مردان صالح این کار را کردهاند ولی ما خانواده پیامبر این کار را نمیکنیم، با خود گفتم این دو تا. گفتم مار آبی حلال است یا حرام؟ گفت: حلال است ولی ما خانواده صرفنظر کردیم از خوردن آن، گفتم: این سه تا. گفتم: در مورد آشامیدن نبیذ چه میگویید؟ گفت: حلال است اما ما خانواده نمیآشامیم. از جای حرکت کرده رفتم با خود میگفتم اینها به این خانواده دروغ میبندند.
وارد مسجد شدم دیدم گروهی از قریش و دیگران اجتماع کردهاند سلام کرده گفتم دانشمندترین این خانواده کیست؟ گفتند: عبدالله بن حسن گفتم پیش او رفتم چیزی به دستم نیامد. یکی از آن میان سر بلند نموده گفت: برو پیش جعفر بن محمد او دانشمند این خانواده است ولی بعضی از حاضرین او را سرزنش کردند.
با خود گفتم اول که اینها مرا به عبدالله بن حسن راهنمایی کردند به واسطه حسد بود، گفتم: من هم منظورم همان شخص بود! رفتم به در منزل آن حضرت در زدم غلامی بیرون آمده گفت: وارد شو برادر کلبی. امام صادق(ع) فرمود: اکنون آنچه میخواستی سؤال کن. عرض کردم مردی به زنش گفت تو را به عدد ستارههای آسمان طلاق دادم. فرمود: مگر سوره طلاق را نخواندهای؟ گفتم: چرا! فرمود: بخوان، خواندم ﴿فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ وَأَحْصُوا الْعِدَّةَ﴾[۱۲]؛ فرمود در این آیه ستارههای آسمان هم هست؟ گفتم: نه. عرض کردم آقا مردی که به زنش بگوید تو را سه بار طلاق دادم چگونه است؟ فرمود: برگشت داده میشود به کتاب خدا و سنت پیامبر، سپس فرمود: طلاق صحیح نیست مگر در ایام پاکی زن در صورتی که با او هم بستر نشده باشد با دو شاهد عادل. با خود گفتم این یکی.
باز فرمود: بپرس. عرض کردم در مورد مسح روی کفش چه میفرمایید؟ لبخندی زده فرمود: روز قیامت که هر چیزی را خداوند به اصل خود برمیگرداند و پوست کفش را به گوسفند برمیگرداند آن وقت کسانی که مسح روی کفش کردهاند معلوم است وضوی آنها کجا میرود. گفتم این دو تا، باز به من توجه نموده فرمود: بپرس! گفتم: خوردن مار آبی چگونه است؟ فرمود: خداوند گروهی از بنیاسرائیل را مسخ نمود هرکدام به دریا فرو رفتند تبدیل به مار آبی و ماهی تیغدار و مارماهی و شکلهای دیگر شدند، آنها که آواره بیابان شدند به صورت میمون و خوک و موش صحرایی و سوسمار و صورتهای دیگر شدند. گفتم: این سه مسأله. بعد توجه به من نموده فرمود: سؤال دیگرت را بکن و برو عرض کردم درباره نبیذ چه میگویید؟ فرمود: حلال است.
گفتم: آقا ما شراب میگیریم و در آن مقداری تهمانده روغن زیتون یا چیزهای دیگر میریزیم آن را مینوشیم. فرمود: بد است بد، آن شراب است که بوی گند میدهد. عرض کردم: آقا پس شما چه نوع نبیذی را میفرمودید؟ فرمود: اهل مدینه خدمت پیامبر شکایت کردند از تغییر طعم آب که باعث ناراحتی مزاج ما شده، دستور داد که چند دانه خرما در آن بیاندازند. شخصی به خدمتکارش میگفت یک مشت خرما بریز در مشک آب از همان میآشامید و وضو میگرفت. عرض کرد چند عدد خرما میانداخت؟ فرمود آنقدر که مشت او جا بگیرد، گفتم یکی یا دو تا. فرمود: همینطور گاهی یکی و گاهی دو تا، عرض کردم آقا مشک چقدر آب میگرفت؟ فرمود بین چهل تا هشتاد رطل عراقی[۱۳].
همین ادعای اعلمیت و امامت را که عبدالله بن حسن داشت و در برابر حضرت صادق(ع) جبههگیری فکری و اعتقادی درست کرده بود در فرزندش محمد بن عبدالله به ارث گذاشته بود. محمد هم به غلط باور کرده بود که امامت از آن اوست و لذا با خودمحوری به اشجع بودن و اعلم بودن خود اعتراف میکرد.
ابن جمهور در کتاب واحده مینویسد: که محمد بن عبدالله به حضرت صادق(ع) گفت: به خدا من از تو داناتر و سخاوتمندتر و شجاعترم[۱۴]. محمد بن عبدالله وقتی قیام کرد و مردم را به بیعت خود خواند مردم در بیعت با او همداستان شدند، یک نفر از قریش و انصار و سایر عرب مخالفت نکرد.
محمد بن عبدالله با عیسی بن زید که از محرمان او بود و ریاست شهربانی را به عهده داشت مشورت کرد که آیا از پی سران قوم خود بفرستد یا نه؟ عیسی گفت: اگر آنها را با ملایمت بخوانی جواب نخواهند داد مگر اینکه سخت بگیری، به من اجازه بده تا با آنها روبرو شوم. گفت: پیش هر کدام مایلی برو. عیسی گفت: اول بفرست از پی رئیس و بزرگ آنها اباعبدالله جعفر بن محمد وقتی بر او سخت بگیری دیگران میفهمند بقیه را نیز به همین طریق وادار خواهی نمود. چیزی نگذشت که حضرت صادق(ع) را آوردند عیسی بن زید گفت: «اسلم تسلم» اسلام آور تا سالم بمانی. امام فرمود: بعد از حضرت محمد پیامبر تازهای آمده؟ محمد: گفت نه! اما بیعت کن تا مال و جان و خانوادهات در امان باشد، تو را به جنگ وادار نخواهم کرد.
حضرت صادق(ع) فرمود: مرا توان جنگ و جدال نیست، من قبلاً پدرت را نسبت به آن گرفتاری که مبتلا شد گوشزد کرده او را برحذر داشتم ولی چه سودی میبخشد ترسانیدن از چیزی که مقدر شده است؟ پسر برادر تو نیز جوانان را جمع کن به پیرمردها کاری نداشته باش. محمد گفت: سن من و شما خیلی به هم نزدیک است. امام فرمود: من با تو سر ستیز ندارم و نیامدهام که خود را قبل از تو به ریاست رسانم. محمد گفت: به خدا قسم چارهای جز بیعت نداری. امام فرمود: پسر برادر در من جنبش و جست و گریزی باقی نمانده گاهی که تصمیم میگیرم از ملک و باغ خود خبر بگیرم ضعف و ناتوانی مانع میشود، بارها خانوادهام مرا از رفتن بازداشتهاند! فقط به واسطه ضعف. تو را به خدا و حرمت خویشاوندی قسم میدهم که مرا مجبور به بیعت نکن که بعد از تو ما را به واسطه این بیعت در شکنجه قرار دهند.
محمد گفت: ابوالدوانیق «منصور» مُرد. امام فرمود: مرا چه با او، مرده باشد یا زنده، گفت: خواستم خوشحال شوی و خود را زینت نمایی. فرمود: دیگر موقع این کارها گذشته به خدا قسم منصور نمرده مگر به خواب رفته باشد. گفت: به خدا اگر بیعت نکنی به زور وادار خواهی شد که أن وقت بیعت خوبی نخواهد بود، هرچه او اصرار ورزید حضرت صادق(ع) انکار کرد، سرانجام محمد دستور داد آن حضرت را زندانی کنند. عیسی گفت: اگر او را زندانی کنیم چون زندان خراب شده و قفل و بندی ندارد میترسم فرار نماید. امام(ع) خندید و فرمود: لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم. واقعاً میخواهی مرا زندانی کنی؟ گفت: آری به آن خدایی که محمد را به پیامبری گرامی داشته زندانی میکنم و سخت هم میگیرم.
عیسی بن زید: گفت اگر صلاح است او را در مخفیگاه زندانی کنیم. اکنون آن محل خانه ریطه مادر یحیی بن زید است. امام(ع) فرمود: من میگویم و به زودی به اثبات میرسانم. عیسی گفت: اگر حرف بزنی دهانت را میشکنم. امام فرمود: ای چشم آبی سیاه، چهره تو را میبینم که در جستجوی یک سوراخ هستی تا خویشتن را پنهان کنی! تو که لیاقت جنگ و نیروی نبرد نداری. من خیال میکنم اگر پشت سرت دست را به هم بزنند از ترس مثل شترمرغ پرواز میکنی.
محمد با تندی و شدت سختگیری گفت: او را زندانی کن و سخت بگیر بر او. حضرت صادق(ع) فرمود: تو را نیز میبینم به خدا قسم از سیلبند محله اشجع خارج میشوی به طرف بیابان. سواری که نشانی بر سینه دارد به تو حمله میکند، نیزه کوتاهی که نصف آن سفید و نصف دیگرش سیاه است به دست گرفته سوار بر اسبی است که رنگش بین سیاه و قرمز است، روی پیشانی اسب مقداری سفید است، آن سوار نیزهای به تو میزند ولی کارگر نمیشود ولی تو با شمشیر بر بینی اسب او میزنی از اسب به زمین میافتد. یک نفر دیگر که از کوچه آل ابی عمار که در قبیله دئلیها است بر تو حمله میکند، دارای دو زلف است که آنها را بافته و از زیر خود آشکارا دیده میشود، به خدا قسم او کشنده تو است. هرگز خدا او را نیامرزد.
محمد گفت یا ابا عبدالله حساب تو اشتباه است. در این موقع سراقی پسر مسلح از جای حرکت کرده با مشت بر پشت مبارک امام زده به زور ایشان را زندانی کرد. اموال امام و اصحابش را که با محمد بیعت نکردند به نفع خود ضبط کردند. اسماعیل بن عبدالله بن جعفر بن ابیطالب را که پیرمردی ضعیف و از یک چشم نابینا بود آوردند پاهایش از قوت افتاده بود او را به دوش گرفته بودند، گفتند باید بیعت کنی! گفت: من پیرمردی ضعیف و ناتوانم اکنون احتیاج به کمک شما دارم نه بیعت کردن! گفتند: چارهای نیست باید بیعت کنی. گفت: از بیعت من چه سودی میبری جز اینکه با نوشتن نام من جای اسم یک نفر را در دفتر تو میگیرم، گفت راهی ندارد با شدت بر او سخت گرفت. اسماعیل گفت: پس جعفر بن محمد را بیاورید شاید با هم بیعت کنیم! حضرت صادق(ع) را آوردند، اسماعیل گفت: آقا فدایت شوم آینده آنها را خوب آشکار کن شایددست از ما بردارند. فرمود: من تصمیم گرفتهام با او صحبت نکنم هر کار مایل است بکند.
اسماعیل به حضرت صادق(ع) عرض کرد: به خاطر داری روزی که ما خدمت پدرت حضرت باقر(ع) رسیدیم و من دو جامه زردرنگ پوشیده بودم، با دقت به من نگاه کرده اشکش جاری شد. عرض کردم آقا چرا گریه میکنید؟ فرمود: گریهام برای اینست که تو را در آخر پیری بیسر و صدا بدون اینکه اختلافی و زدوخوردی شود میکشند. گفتم: این جریان چه وقت خواهد بود؟ فرمود: وقتی تو را دعوت به کار ناشایستی کنند و تو خودداری نمایی همان موقعی که چشمت افتاد به آن مرد چشم چپ از اولاد امام حسن که بالای منبر پیامبر رفته، مردم را به سوی خویش فرامی خواند تا با او بیعت کنند. نامی که مربوط به او نیست روی خود گذاشته «مهدی، نفس زکیه» وصیت خود را بنما و هرچه لازم میدانی سفارش کنی بگو، که امروز یا فردا کشته خواهی شد.
حضرت صادق(ع) فرمود: آری، ولی نه! به پروردگار کعبه قسم این شخص هم مختصری از ماه رمضان را روزه میگیرد. تو را به خدا میسپارم و اجر مصیبت تو را از خداوند جویایم، خداوند نگهبان فرزندان و خانوادهات باشد «إنا لله و إنا إلیه راجعون» اسماعیل را بردند و حضرت صادق(ع) را به زندان برگرداندند به خدا قسم هنوز شب نشده بود که پسران برادر اسماعیل یعنی پسران معاویه ابن عبدالله بن جعفر آن پیرمرد را از زیر پا آنقدر کوبیدند تا از دنیا رفت، ولی محمد، حضرت صادق(ع) را آزاد کرد تا اول ماه رمضان بر همین وضع گذشت بعد شنیدیم که عیسی بن موسی برادرزاده منصور مأمور سرکوبی مدینه شده[۱۵].
غیر از محمد بن عبدالله بن حسن و جمعی از همراهانش، دیگرانی مثل عبدالله بن علی که پسر امام سجاد و برادر امام باقر(ع) بود نسبت به امام صادق(ع) جسارت کرد و از هیچ توهینی فروگذار نکرد.
در خرایج آمده: ولید بن صبیح گفت: شبی خدمت حضرت صادق(ع) بودیم یک نفر درب حیاط را کوبید به کنیزش فرمود: ببین کیست؟ برگشت گفت: عمویت عبدالله بن علی است و فرمود: بگو بیاید. به ما دستور داد داخل اطاق دیگری شویم. ما داخل اطاق شدیم، در این بین احساس کردیم مثل اینکه یک نفر داخل اطاق شد. خیال کردیم یکی از بانوان امام بود. ما به واسطه اینکه شناخته نشویم به یکدیگر چسبیدیم، عبدالله بن علی وارد شد ولی هرچه توانست به حضرت صادق(ع) ناسزا گفت و چیزی فروگذار نکرد، آنگاه خارج شد ما نیز از مخفیگاه خود خارج شدیم، باز امام حدیث خود را از جایی که مانده بود شروع کرد. یک نفر از ما عرض کرد: آقا عبدالله بن علی به شما نسبتهایی داد که خیال نمیکنم احدی چنین حرفهایی را به کسی بزند، ما تصمیم داشتیم بیاییم و او را تأدیب کنیم! امام فرمود: نه شما بین ما مداخله نکنید. باز پاسی از شب گذشت درب به صدا آمد کنیز را فرستاد تا ببیند کیست! کنیز برگشته گفت: عمویت عبدالله بن علی است به ما فرمود: بروید به همان اطاقی که بودید! اجازه داد وارد شود، عبدالله وارد شد اما با شدت هرچه تمامتر اشک میریخت و بلند بلند گریه میکرد، میگفت: پسربرادر مرا ببخش خدا تو را ببخشد از من بگذر خدا از تو بگذرد امام فرمود: خدا تو را ببخشد عمو چه شد چرا چنین میکنی؟
گفت: همین که برای استراحت به بستر رفتم در عالم رؤیا دو نفر مرد سیاه به من حمله نمودند و دست و پایم را بستند، یکی از آنها به دیگری گفت: او را به طرف آتش ببرید، مرا بردند در بین راه حضرت رسول(ص) را دیدم فریاد زدم یا رسول الله دیگر چنین کاری نمیکنم، دستور داد مرا رها کنند هنوز دست و پایم از بستن آنها درد میکند.
حضرت صادق(ع) فرمود: وصیت خود را بکن! عرض کردم چه وصیت کنم مالی که ندارم با این اهل و عیال زیاد و قرض زیادی که دارم. فرمود تو وصیت کن قرضت را من پرداخت میکنم. عبدالله وصیت نمود، ما از مدینه خارج نشده بودیم که از دنیا رفت. امام(ع) خانواده او را جزء خانواده خود قرار داد و قرضش را پرداخت و یکی از دخترانش را به ازدواج پسر خود درآورد[۱۶].[۱۷]
منابع
پانویس
- ↑ سیره ائمه اطهار، ص۱۱۶.
- ↑ وسایل، ج۲، ص۳۲.
- ↑ بحارالأنوار، ج۴۷، ص۱۳۳.
- ↑ بحارالأنوار، ج۴۷، ص۲۷۵.
- ↑ بحارالأنوار، ج۴۷، ص۲۸۲.
- ↑ «و کسانی که آنچه را خداوند فرمان به پیوند آن داده است میپیوندند و از پروردگار خویش میترسند و از سختی حساب هراس دارند؛» سوره رعد، آیه ۲۱.
- ↑ فروع کافی، ج۷، ص۵۵؛ بحارالأنوار، ج۷۱، ص۹۶؛ ریاحین الشریعه، ج۴، ص۳۱۸.
- ↑ بحارالأنوار، ج۴۷، ص۲۷۳.
- ↑ بحارالأنوار، ج۴۷، ص۲۷۲؛ بصائرالدرجات، ج۳، ص۳۷.
- ↑ «و کسانی که آنچه را خداوند فرمان به پیوند آن داده است میپیوندند و از پروردگار خویش میترسند و از سختی حساب هراس دارند؛» سوره رعد، آیه ۲۱.
- ↑ بحارالأنوار، ج۴۷، ص۲۷۵.
- ↑ «هنگام (آغاز) عدهشان طلاق دهید و حساب عده را نگاه دارید» سوره طلاق، آیه ۱.
- ↑ بحارالأنوار، ج۴۷، ص۲۳۱.
- ↑ بحارالأنوار، ج۴۷، ص۱۳۱.
- ↑ بحارالأنوار، ج۴۷، ص۲۸۵.
- ↑ بحارالأنوار، ج۴۶، ص۱۸۵.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام صادق، ص ۱۷۵-۱۹۶.