وحی در کلام اسلامی: تفاوت میان نسخه‌ها

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت
خط ۲۲: خط ۲۲:
مسئله مهم درباره وحی آن است که چگونه پیامبران ـ که همانند همنوعان خویش، انسان‌اند ـ می‌توانند با [[آفریدگار]] خویش چنین ارتباطی برقرار سازند. بسیاری از [[مردم]]، امکان تماس مخلوق با [[خالق]] را بسیار شگفت و ناممکن می‌انگارند<ref>{{متن قرآن| أَكَانَ لِلنَّاسِ عَجَبًا أَنْ أَوْحَيْنَا إِلَى رَجُلٍ مِّنْهُمْ أَنْ أَنذِرِ النَّاسَ وَبَشِّرِ الَّذِينَ آمَنُواْ أَنَّ لَهُمْ قَدَمَ صِدْقٍ عِندَ رَبِّهِمْ قَالَ الْكَافِرُونَ إِنَّ هَذَا لَسَاحِرٌ مُّبِينٌ}}؛ سوره یونس، آیه ۲.</ref>. راه یافتن به [[حقیقت وحی]] تنها در پرتو آنچه پیامبران گفته‌اند، میسر است. با این حال، برای ایمان آوردن به دستاورد آسمانی پیامبران، بازشناختن حقیقت وحی ضروری نیست. شرط ایمان به وحی، تدین است و برای [[باور]] کردن آنچه پیامبران به عنوان وحی بازگفته‌اند، تنها روا دانستن آن و ممکن شمردن صحت ادعای پیامبران کافی است. از [[کلام]] پیامبران برمی‌آید که وحی، گشوده شدن پنجره‌ای به سوی [[عالم غیب]] و رسیدن به معانی آسمانی و [[الهی]] است. [[اختیار]] وحی به دست خداوند است؛ چونان که گاه بی‌آنکه پیامبران [[انتظار]] بکشند، درمی‌رسد<ref>{{متن قرآن|وَمَا كُنتَ تَرْجُو أَن يُلْقَى إِلَيْكَ الْكِتَابُ إِلاَّ رَحْمَةً مِّن رَّبِّكَ فَلا تَكُونَنَّ ظَهِيرًا لِّلْكَافِرِينَ}}؛ سوره قصص، آیه ۸۶.</ref>.<ref>[[فرهنگ شیعه (کتاب)|فرهنگ شیعه]]، ص۴۵۳.</ref>
مسئله مهم درباره وحی آن است که چگونه پیامبران ـ که همانند همنوعان خویش، انسان‌اند ـ می‌توانند با [[آفریدگار]] خویش چنین ارتباطی برقرار سازند. بسیاری از [[مردم]]، امکان تماس مخلوق با [[خالق]] را بسیار شگفت و ناممکن می‌انگارند<ref>{{متن قرآن| أَكَانَ لِلنَّاسِ عَجَبًا أَنْ أَوْحَيْنَا إِلَى رَجُلٍ مِّنْهُمْ أَنْ أَنذِرِ النَّاسَ وَبَشِّرِ الَّذِينَ آمَنُواْ أَنَّ لَهُمْ قَدَمَ صِدْقٍ عِندَ رَبِّهِمْ قَالَ الْكَافِرُونَ إِنَّ هَذَا لَسَاحِرٌ مُّبِينٌ}}؛ سوره یونس، آیه ۲.</ref>. راه یافتن به [[حقیقت وحی]] تنها در پرتو آنچه پیامبران گفته‌اند، میسر است. با این حال، برای ایمان آوردن به دستاورد آسمانی پیامبران، بازشناختن حقیقت وحی ضروری نیست. شرط ایمان به وحی، تدین است و برای [[باور]] کردن آنچه پیامبران به عنوان وحی بازگفته‌اند، تنها روا دانستن آن و ممکن شمردن صحت ادعای پیامبران کافی است. از [[کلام]] پیامبران برمی‌آید که وحی، گشوده شدن پنجره‌ای به سوی [[عالم غیب]] و رسیدن به معانی آسمانی و [[الهی]] است. [[اختیار]] وحی به دست خداوند است؛ چونان که گاه بی‌آنکه پیامبران [[انتظار]] بکشند، درمی‌رسد<ref>{{متن قرآن|وَمَا كُنتَ تَرْجُو أَن يُلْقَى إِلَيْكَ الْكِتَابُ إِلاَّ رَحْمَةً مِّن رَّبِّكَ فَلا تَكُونَنَّ ظَهِيرًا لِّلْكَافِرِينَ}}؛ سوره قصص، آیه ۸۶.</ref>.<ref>[[فرهنگ شیعه (کتاب)|فرهنگ شیعه]]، ص۴۵۳.</ref>


== ماهیت الهام و تفاوت آن با وحی ==
=== ماهیت الهام و تفاوت آن با وحی ===
[[الهام]] عبارت است از افكندن (القای) [[الهی]] [[امور معنوی]] به [[قلب]] [[انسان]]؛ این معنا، به معنای لغوی [[وحی]] نزدیک است و با توجه به کاربردهای گسترده معنای وحی، الهام را می‌توان از مصادیق آن شمرد؛ چنان که کاربردهای لغوی [[وحی در قرآن]]، شامل الهام به مادر موسی، [[حواریون]] و... می‌شود. در روایتی از [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} نیز نقل شده است که ایشان اقسامی از وحی را برشمردند و برای هر کدام شاهدی از [[آیات قرآن]] بیان فرمودند که از آن جمله وحی [[نبوت]] و وحی [[الهام]] است و برای وحی الهام، به [[آیات]] مربوط به الهام غریزی به زنبور عسل<ref>{{متن قرآن|وَأَوْحَى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِي مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتًا وَمِنَ الشَّجَرِ وَمِمَّا يَعْرِشُونَ}} «و پروردگارت به زنبور عسل الهام کرد که بر کوه‌ها و بر درخت و بر داربست‌هایی که (مردم) می‌سازند لانه گزین!» سوره نحل، آیه ۶۸.</ref> و الهام به مادر موسی{{ع}}<ref>{{متن قرآن|وَأَوْحَيْنَا إِلَى أُمِّ مُوسَى أَنْ أَرْضِعِيهِ فَإِذَا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقِيهِ فِي الْيَمِّ وَلَا...}} «و به مادر موسی الهام کردیم که به او شیر بده و اگر بر (جان) او ترسیدی او را (در صندوقی بنه و) به دریا فکن و مهراس و اندوهگین مباش! ما او را به تو باز می‌گردانیم و او را از پیامبران خواهیم کرد» سوره قصص، آیه ۷.</ref> استناد کردند<ref>ر.ک: محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج۹۰، ص۱۶.</ref>. چنین کاربردهایی نشان می‌دهد که الهام، یکی از اقسام وحی به معنای لغوی آن است.
{{اصلی|الهام}}
«الهام» عبارت است از افكندن (القای) [[الهی]] [[امور معنوی]] به [[قلب]] [[انسان]]؛ این معنا، به معنای لغوی [[وحی]] نزدیک است و با توجه به کاربردهای گسترده معنای وحی، الهام را می‌توان از مصادیق آن شمرد؛ چنان که کاربردهای لغوی [[وحی در قرآن]]، شامل الهام به مادر موسی، [[حواریون]] و... می‌شود. در روایتی از [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} نیز نقل شده است که ایشان اقسامی از وحی را برشمردند و برای هر کدام شاهدی از [[آیات قرآن]] بیان فرمودند که از آن جمله وحی [[نبوت]] و وحی [[الهام]] است و برای وحی الهام، به [[آیات]] مربوط به الهام غریزی به زنبور عسل<ref>{{متن قرآن|وَأَوْحَى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِي مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتًا وَمِنَ الشَّجَرِ وَمِمَّا يَعْرِشُونَ}} «و پروردگارت به زنبور عسل الهام کرد که بر کوه‌ها و بر درخت و بر داربست‌هایی که (مردم) می‌سازند لانه گزین!» سوره نحل، آیه ۶۸.</ref> و الهام به مادر موسی{{ع}}<ref>{{متن قرآن|وَأَوْحَيْنَا إِلَى أُمِّ مُوسَى أَنْ أَرْضِعِيهِ فَإِذَا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقِيهِ فِي الْيَمِّ وَلَا...}} «و به مادر موسی الهام کردیم که به او شیر بده و اگر بر (جان) او ترسیدی او را (در صندوقی بنه و) به دریا فکن و مهراس و اندوهگین مباش! ما او را به تو باز می‌گردانیم و او را از پیامبران خواهیم کرد» سوره قصص، آیه ۷.</ref> استناد کردند<ref>ر.ک: محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج۹۰، ص۱۶.</ref>. چنین کاربردهایی نشان می‌دهد که الهام، یکی از اقسام وحی به معنای لغوی آن است.


رابطۀ الهام با معنای اصطلاحی وحی که فقط شامل [[وحی نبوی]] می‌شود، در [[روایات]] به روشنی بیان نشده؛ از این‌رو طبیعی است که با ابهام همراه باشد. توجه به این نکته که وحی نبوی، خود به شکل‌های مختلفی نازل می‌شود، بر این ابهام می‌افزاید<ref>[[سید علی هاشمی (زاده ۱۳۵۲)|هاشمی، سید علی]]، [[ماهیت علم امام بررسی تاریخی و کلامی (کتاب)|ماهیت علم امام بررسی تاریخی و کلامی]] ص۲۶۱.</ref>.
رابطۀ الهام با معنای اصطلاحی وحی که فقط شامل [[وحی نبوی]] می‌شود، در [[روایات]] به روشنی بیان نشده؛ از این‌رو طبیعی است که با ابهام همراه باشد. توجه به این نکته که وحی نبوی، خود به شکل‌های مختلفی نازل می‌شود، بر این ابهام می‌افزاید<ref>[[سید علی هاشمی (زاده ۱۳۵۲)|هاشمی، سید علی]]، [[ماهیت علم امام بررسی تاریخی و کلامی (کتاب)|ماهیت علم امام بررسی تاریخی و کلامی]] ص۲۶۱.</ref>.

نسخهٔ ‏۱۲ مهٔ ۲۰۲۵، ساعت ۱۱:۵۹

مقدمه

در میان آموزه‌های اسلامی، "وحی" حقیقت محوری است که خاستگاه التزام و پذیرش بسیاری دیگر از باورهای دینی است؛ به ویژه اینکه اعتماد و عدم اعتماد به کتاب‌های مقدس، مرهون الهی یا بشری بودن وحی است[۱].

معناشناسی

معنای لغوی

کلمه "وحی" معانی متعددی دارد؛ همانند اشارت، کتابت، رساله، پیام، سخن رازناک، شتاب، اعلام در خفا و کلام یا نوشته‌ای که به دیگران القاء می‌کنند[۲].[۳]

عنصر کانونی و مشترک تعریف‌های لغوی کلمه وحی، در این گزاره خلاصه می‌‌شود که وحی، یعنی "پیام سریع و نهانی"[۴].

معنای اصطلاحی

وحی در اصطلاح سخن گفتن خداوند با پیامبران را می‌گویند. قرآن نیز وحی را بدین معنا آورده است[۵]. آیات قرآنی گاه برای غیر پیامبران نیز از تعبیر "وحی" بهره برده‌اند[۶] و حتی گاه از وحی به جمادات سخن گفته است[۷]. این معنای وحی با معنای نخست متفاوت است. معنای مشترک در همه کاربردهای قرآنی، هدایت و راهنمایی پنهانی است. وحی برای هر موجودی مناسب با همان تحقق می‌پذیرد و برای انسان، عبارت است از سخن گفتن خداوند با پیامبران خویش[۸].[۹]

در آموزه‌های اسلامی، وحی فقط در یک اصطلاح خاص و منحصر به آنچه بر پیامبران نازل می‌‌شود، به کار می‌‌رود[۱۰]. بنابر آنچه از قرآن استفاده می‌‌شود، وحی، ارتباطی است نه از نوع ارتباطاتی که افراد بشر با یکدیگر دارند، بلکه امری فوق بشری است و تلقی و دریافت راهنمایی است از راه اتصال ضمیر به غیب و ملکوت[۱۱].

مسئله مهم درباره وحی آن است که چگونه پیامبران ـ که همانند همنوعان خویش، انسان‌اند ـ می‌توانند با آفریدگار خویش چنین ارتباطی برقرار سازند. بسیاری از مردم، امکان تماس مخلوق با خالق را بسیار شگفت و ناممکن می‌انگارند[۱۲]. راه یافتن به حقیقت وحی تنها در پرتو آنچه پیامبران گفته‌اند، میسر است. با این حال، برای ایمان آوردن به دستاورد آسمانی پیامبران، بازشناختن حقیقت وحی ضروری نیست. شرط ایمان به وحی، تدین است و برای باور کردن آنچه پیامبران به عنوان وحی بازگفته‌اند، تنها روا دانستن آن و ممکن شمردن صحت ادعای پیامبران کافی است. از کلام پیامبران برمی‌آید که وحی، گشوده شدن پنجره‌ای به سوی عالم غیب و رسیدن به معانی آسمانی و الهی است. اختیار وحی به دست خداوند است؛ چونان که گاه بی‌آنکه پیامبران انتظار بکشند، درمی‌رسد[۱۳].[۱۴]

ماهیت الهام و تفاوت آن با وحی

«الهام» عبارت است از افكندن (القای) الهی امور معنوی به قلب انسان؛ این معنا، به معنای لغوی وحی نزدیک است و با توجه به کاربردهای گسترده معنای وحی، الهام را می‌توان از مصادیق آن شمرد؛ چنان که کاربردهای لغوی وحی در قرآن، شامل الهام به مادر موسی، حواریون و... می‌شود. در روایتی از امیرالمؤمنین(ع) نیز نقل شده است که ایشان اقسامی از وحی را برشمردند و برای هر کدام شاهدی از آیات قرآن بیان فرمودند که از آن جمله وحی نبوت و وحی الهام است و برای وحی الهام، به آیات مربوط به الهام غریزی به زنبور عسل[۱۵] و الهام به مادر موسی(ع)[۱۶] استناد کردند[۱۷]. چنین کاربردهایی نشان می‌دهد که الهام، یکی از اقسام وحی به معنای لغوی آن است.

رابطۀ الهام با معنای اصطلاحی وحی که فقط شامل وحی نبوی می‌شود، در روایات به روشنی بیان نشده؛ از این‌رو طبیعی است که با ابهام همراه باشد. توجه به این نکته که وحی نبوی، خود به شکل‌های مختلفی نازل می‌شود، بر این ابهام می‌افزاید[۱۸].

اقسام وحی نبوی و رابطه آن با الهام

می‌توان این اقسام را چنین برشمرد:

  1. نزول بی‌واسطه وحی بر قلب؛ مانند برخی از مواردی که حقایق بر قلب پیامبر اعظم(ص) و بدون واسطه جبرئیل(ع) نازل می‌شد. در روایات آمده است که این روش، سنگین‌ترین حالت برای آن حضرت بود و بدن مبارکشان عرق می‌کرد و از حال می‌رفت[۱۹]؛
  2. نزول وحی از طریق فرشتگان؛ مانند نزول حضرت جبرئیل(ع) بر پیامبر اکرم(ص)[۲۰]؛
  3. دریافت با واسطه غیرفرشتگان؛ مانند دریافت وحی از طریق شنیدن صدا از یک درخت؛ آن‌گونه که در جریان بعثت حضرت موسی(ع) در زمین مقدس طوی محقق شد[۲۱]؛
  4. نزول وحی در خواب؛ مانند ابلاغ مأموریت ذبح حضرت اسماعیل(ع) به حضرت ابراهیم(ع) در خواب[۲۲].

شکل‌های مختلف این ارتباط را می‌توان در سه شیوۀ نزول مستقیم وحی بر قلب پیامبر، نزول با واسطه غير فرشته و نزول از طریق فرشته خلاصه کرد که در این آیه کریمه آمده است: ﴿وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْيًا أَوْ مِنْ وَرَاءِ حِجَابٍ أَوْ يُرْسِلَ رَسُولًا فَيُوحِيَ بِإِذْنِهِ مَا يَشَاءُ إِنَّهُ عَلِيٌّ حَكِيمٌ[۲۳]. مراد از سخن گفتن خدا با بشر از طریق وحی در این آیه کریمه، ارتباط مستقیم با خداوند است. مقصود از پشت حجاب نیز ارتباط غیر مستقیم و از طریق غیر فرشته و مراد از ارتباط از راه فرستاده‌های خداوند، دریافت معارف از فرشتگان است[۲۴]. دریافت مستقیم، گاه در بیداری رخ می‌دهد و گاه در عالم خواب. با این توضیح، می‌توان دریافت وحی در عالم رویا را نیز از موارد دریافت مستقیم دانست[۲۵]؛ البته برخی خواب را نیز نوعی حجاب دانسته و دریافت وحی در خواب را از نوع دریافت غیر مستقیم شمرده‌اند[۲۶]. به هر حال، راه‌های یادشده اصلی‌ترین راه‌های دریافت وحی‌اند؛ هرچند می‌توان برخی را به اقسامی جزئی‌تر تقسیم کرد[۲۷].

از میان شیوه‌های یاد شده، وحی مستقیم، ظهور روشنی در القای قلبی دارد. برخی از آیات قرآن، برخی دیگر از مصادیق وحی مانند دریافت از فرشته وحی را نیز قلبی معرفی می‌کند: ﴿قُلْ مَنْ كَانَ عَدُوًّا لِجِبْرِيلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلَى قَلْبِكَ بِإِذْنِ اللَّهِ[۲۸][۲۹]. برخی از پژوهشگران، حتی درباره نزول با واسطه، مانند شنیدن وحی از درخت نیز معتقدند که ابتدا این پیام به قلب پیامبر می‌رسد؛ سپس گوش ایشان می‌شنود[۳۰]. بنابر این دیدگاه، ابزار دریافت تمام اقسام وحی، قلب پیامبر خواهد بود. گذشته از این دیدگاه، در قلبی بودن شیوه دریافت برخی اقسام وحی، تردید نیست.

بنابراین شیوه الهام که القای معارف الهی به قلب است، با شيوه وحی (دست کم در برخی اقسام آن) یکسان است. ممکن است الهام یکی از اقسام وحی باشد؛ چنان که معنای لغوی و کاربردهای قرآنی وحی آن را تأیید می‌کنند. در این صورت، نسبت دادن الهام به پیامبران به معنای یاد شده، بعید نیست. البته روشن است که وحی و الهام، در معنای اصطلاحی با هم تفاوت‌هایی دارند. به یقین بر غیر پیامبران، وحی پیامبرانه نازل نمی‌شود؛ اما الهام به آنان ممکن است. بنابراین اگر چه وحی و الهام در اینکه هر دو القای معارفی به قلب فرد برگزیده‌اند، اشتراک دارند، اما در نوع معارف یا برخی ویژگی‌های دیگر، مانند شدید یا ضعیف بودن آن دریافت قلبی، تفاوت‌هایی دارند. به نظر می‌رسد روایت یادشده از امام هادی(ع)، به مراتب القای قلبی اشاره دارد. در آن روایت، وحی به دو نوع مستقيم و الهام تقسیم، و وحی الهام به قرار گرفتن در قلب تعریف شده است[۳۱]. از آنجا که در وحی مستقیم نیز معارف به قلب پیامبر نازل می‌شود، این تمایز، به ویژگی‌هایی غیر از اشتراک یادشده در اصل قلبی بودن آن دو دلالت دارد. شاید هدف از این تقسیم، توجه دادن به این نکته باشد که اگرچه پیامبران و ائمه(ع) در شکل دریافت قلبی با هم مشترک‌اند، اما معارف نازل شده به پیامبر، اصل است و از راه ارتباط بی‌واسطه آن حضرت با خداوند حاصل می‌شود؛ ولی معارف الهام شده به ائمه از شاخه‌های معارف نبوی است.

در مقابل، جمع‌بندی مطالب یاد شده، ممکن است از برخی روایات، تمایز بین وحی و الهام استفاده شود. روایتی نبوی در ابتدای این بحث بیان شد که پیامبر(ص) فرمودند: «خداوند به من وحی و به على(ع) الهام عطا کرد»[۳۲]. ممکن است از این روایت این‌گونه استفاده شود که الهام شامل پیامبران نمی‌شود؛ زیرا آن حضرت فرمودند: به من وحی و الهام داده شده است و به على(ع) الهام؛ بلکه این دو را در برابر هم قرار می‌دهد، که نوعی انحصار از آن فهميده می‌شود. با این حال، این احتمال خالی از قوت نیست که این روایت در مقام اثبات الهام برای امیرالمؤمنین(ع) است، نه نفی آن از خود رسول خدا(ص) بنابراین وحی به ایشان می‌تواند شامل الهام نیز باشد.

بر این اساس، وحی و الهام از آن حیث که هر دو دریافت قلبی معارف الهي‌اند، تفاوت ماهوی ندارند؛ هرچند می‌دانیم که به ائمه(ع) وحی نبوی نمی‌شود. از این‌رو ممکن است تفاوت این دو با هم در جنبه‌های دیگر، مانند نوع معارف، یا برخی ویژگی‌های دیگر، مانند شدت و ضعف باشد. بنابراین اگر چه با رحلت رسول خدا(ص) وحی نبوی قطع شد، اما ارتباط با عالم غیب، از راه‌هایی دیگر مانند الهام، همواره برقرار بوده است[۳۳].[۳۴]

ویژگی‌های وحی

وحی دارای ویژگی‌هایی است که عبارت‌اند از:

  1. وحی آموختنی است و لازمه آموختن، داشتن معلم است و معلم غیر بشری که مقصود، خدا یا جبرئیل است. به هر حال، صحبت آموزش در کار است: ﴿وَالنَّجْمِ إِذَا هَوَى * مَا ضَلَّ صَاحِبُكُمْ وَمَا غَوَى * وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى * إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى * عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوَى[۳۵]. در وحی، تمام شخصیت پیغمبر در واسطه بودنش خلاصه می‌‌شود. در حقیقت تمام شخصیت وی در این است که توانسته است با خارج وجود خودش، با خدا، با شدید القوی، با ملک و با فرشته ارتباط پیدا کند.
  2. حالت استشعار وجود دارد، یعنی گیرنده وحی متوجه است که از بیرون بر او چیزهایی وارد می‌‌شود؛ مثلاً یک‌باره چیزی به او القا می‌‌شود و احساس می‌‌کند چیزی را درک کرد، بدون اینکه بفهمد، چیست. این نوعی الهام است.
  3. در وحی انبیا از زبان خود انبیا این نکته آمده است که آنها درک می‌‌کردند موجود دیگری غیر از خدا به عنوان فرشته، واسطه وحی بوده است: ﴿نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ * عَلَى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنْذِرِينَ[۳۶]. قرآن می‌‌گوید: گاهی اوقات، خداوند مستقیماً وحی می‌‌کند، به طوری که فرشته‌ای هم واسطه نیست، گاهی هم ﴿مِنْ وَرَاءِ حِجَابٍ[۳۷] است، یا اینکه واسطه و رسولی (فرشته‌ای) را می‌‌فرستد[۳۸].[۳۹]

حقیقت کلام خدا

از مباحثی که در شناخت حقیقت وحی باید تبیین شود، بحث کلام الهی و روشن شدن ابعاد آن و نظرات دانشمندان اسلامی دربارۀ آن است: پیروان همه شرایع آسمانی در متکلم بودن خدای سبحان اتفاق نظر دارند؛ زیرا می‌گویند: خدا به فلان کار امر کرده و از فلان عمل نهی فرموده...[۴۰]. در جایی گفته شده است: "نه اینکه انبیا خواسته باشند در این ادعای خود مجازگویی کرده و مثلاً نام قوای عقلانی را به ملائکه گذاشته باشند و نام هر چیزی را که این قوا به ادراک انسان تحویل می‌دهد، وحی نهاده باشند، بلکه تکلم خداوند با بشر، تکلم حقیقی است، اما به نحوی خاص"[۴۱].

تکلم به معنای تعیین هیئت حروف در هوای خارج دهان به کمک مخارج حروف، بدون تردید در حق سبحانه تصور ندارد. آدمی برای تشکیل اجتماع و انتقال مقاصد خود به یکدیگر، نیازمند راه‌هایی مثل تکلم است. به‌ وسیله صدایی که از حلقومش بیرون می‌آید. و کلمه را درست می‌کند که هر یک از آنها معنایی دارد و جز این علامت‌های قراردادی، هیچ راه دیگری ندارد.

واژه‌ها، در زبان‌های مختلف، باهمه وسعتش دائر مدار احتیاجات موجود بشر است؛ لذا روز به روز دامنه لغت‌ها گسترش می‌یابد. پس کلام وقتی تحقق می‌یابد که انسان در میان اجتماع قرار گیرد؛ لذا کلام به آن نحوی که از انسان سر می‌زند، از خدای تعالی سر نمی‌زند؛ برای اینکه شأن خدای تعالی اجل از آن است که مجهز به تجهیزات جسمانی باشد ﴿لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‏ءٌ.

اما حقیقت معنای تکلم درباره خدای تعالی در آیه ﴿وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلاَّ وَحْيًا أَوْ مِن وَرَاء حِجَابٍ أَوْ يُرْسِلَ رَسُولا فَيُوحِيَ بِإِذْنِهِ مَا يَشَاء إِنَّهُ عَلِيٌّ حَكِيمٌ[۴۲] اثبات شده است.

بنابراین خاصیت کلام در خدای سبحان هست؛ یعنی خداوند هم، مقصود خود را به پیامبر می‌فهماند و این همان حقیقت کلام است، لکن نه برای ما بیان شده و نه خود ما حقیقت کلام او را درک کرده‌ایم. تنها باید بگوییم آثار کلام در خدای تعالی هست.

از دقت در اندیشه متکلمان می‌توان به سه رهیافت عمده در حقیقت وحی رسید:

  1. کلام لفظی: مراد از آن، همان حروف و اصوات است که حادث و غیر قائم به ذات الهی‌اند و خداوند آن را در خارج ایجاد و خلق می‌کند تا مخاطبانش را به مقصود و مطلوبش آگاه سازد: خداوند متکلم است یعنی ایجاد می‌فرماید سخن را در جسمی از اجسام.... چنانکه آن را در شجر در کوه طور بر موسی خلق کرد[۴۳].
  2. کلام نفسی: منظور از آن، مفاهیم و صورت‌های ملفوظ است که در ذهن متکلم وجود دارد: "کلام نفسی خداوند تجربه ناپذیر است و دگرگونی در آن راه ندارد و آنچه قاریان قرائت می‌کنند، عبارت و جانشینی از کلام خداست[۴۴]. معتقدان به این باور می‌گویند: "کسی بر نفسی بودن کلام الهی اشکال نکند که تصورات و تصدیقات موجود در ذهن، علوم نفسانی هستند؛ زیرا گاهی متکلم به چیزی امر می‌کند که قصد تحقق آن را ندارد، بلکه هدف از آن، آزمودن شخص است. پس روشن است کلام نفسی غیر از علم و اراده است".
  3. کلام فعلی: برخی در معنای کلام توسعه داده و هر آنچه که از مقصود درونی اشخاص حکایت کند کلام نامیده‌اند. در این کاربرد موجودات نه‌ تنها فعلی از افعال الهی، بلکه کلمه‌ای از کلمات او شمرده می‌شود؛ زیرا حقیقت کلام همان حکایت و دلالت از محکی است. گرچه دلالت موجودات بر فاعل خود، دلالت عقلی است، نه قراردادی.

آیات و روایات نیز این توسعه در کلام الهی را پذیرفته‌اند ﴿إِنَّمَا الْمَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ رَسُولُ اللَّهِ[۴۵]، نهج البلاغه: کلام خدا فعل اوست که آن را ایجاد و تصویر کرده است: "... قول خدا در تکوینیات عین همان خلقت است، اما در غیر تکوینیات باید دانست قول خدا عبارت است از ایجاد امری که باعث پدید آمدن علمی باطنی در انسان می‌شود"[۴۶].[۴۷]

تفاوت وحی با نبوغ بشری و کشف و شهود

وحی عبارت از نبوغ و کشف و شهود و تجربه دینی نیست. نبوغ، توانایی فوق‌العاده ذهن است که از گذر آن، انسان بی‌آنکه نیازمند طی مراحل علمی متعارف باشد، به درک حقایقی توفیق می‌یابد؛ اما نوع حقایق حاصل از نبوغ، برای عقل انسانی دستیافتنی است. وحی چنین نیست و بر اثر پدیدار گشتن چشم اندازی نو به فهم انسان می‌رسد. افرادِ دارای نبوغ، از حس نیرومندی برخوردارند و آنچه را دیگران به سختی درمی‌یابند، به سرعت می‌یابند؛ اما پیامبران افزون بر این حس نیرومند، توانایی دیگری نیز دارند که از طریق آن به حقایقی می‌رسند که دیگر مردمان نتوانند رسید[۴۸].

کشف و شهود، بیش‌تر بر اثر ریاضت نفس به دست می‌آید؛ بدین گونه که هرگاه انسان توجه خویش را از جهان بیرون بردارد و به درون پردازد و نفس خویش را به سختی و ریاضت اندازد، حقایقی را می‌یابد که دیگران از آنها بی‌نصیب‌اند. در این حال، انسان چیزی از برون خویش برنمی‌گیرد؛ بلکه از درون مدد می‌گیرد. در پدیده وحی، پیامبران تنها گیرنده پیام‌اند و با کسی روبه‌رویند که با آنان سخن می‌گوید و حقایقی را از برون بدانان می‌آموزد[۴۹]. این موجب می‌گردد که وحی با معانی برساخته ذهن بشری نیامی‌زد و خلوص خویش را محفوظ دارد. قرآن کریم، ۲۹۰ بار هنگام سخن گفتن با پیامبر(ص) از تعبیر "قل" به معنای "بگو" استفاده کرده است. شاید یکی از دلایل کاربرد این تعبیر آن است که پیامبر(ص) تنها مبلّغ وحی است بی‌کم و کاست و اضافه. هر چند پیامبر اسلام(ص) از سهو و نسیان معصوم بود، اما چون وحی بر او نازل می‌گشت بی‌درنگ آن را به مؤمنین می‌رساند. خداوند نظر به احتیاط شگفت پیامبر(ص) در ابلاغ وحی الهی، بدو اطمینان می‌دهد و می‌فرماید: "... و در [رسانیدن‌] قرآن شتاب مکن پیش از آنکه وحی آن بر تو تمام گردد و بگو: پروردگارا! بر علم من بیفزای"[۵۰]. پیامبران(ع) معمولًا از کسانی بودند که در علم و دانش شهرتی نداشتند و گاه خواندن و نوشتن نمی‌دانستند تا این پندار پدید نیاید که آنچه می‌گویند، برساخته ذهن آنان است یا حاصل کشف و شهود باطنی و... است[۵۱]. وحی الهی با همان کلمات و معانی که بر پیامبر(ص) اسلام نازل می‌گشت، به دست مردم می‌رسید. خداوند در قرآن کریم آشکارا اطمینان می‌دهد که آنچه پیامبر(ص) می‌گوید، عین وحی است و به صراحت می‌فرماید: "... و اگر پیامبر پاره‌ای گفته‌ها بر ما بسته بود، دست راستش را سخت می‌گرفتیم و رگ قلبش را پاره می‌کردیم و کسی از شما مانع [عذاب‌] وی نمی‌شد"[۵۲].[۵۳]

رویکردهای گوناگون درباره وحی

رویکرد روان‌شناختی

برخی از خاورشناسان بر این اعتقادند که وحی محصول اعتقادات، ضمیر ناخودآگاه و باطنی، سیر و سلوک روانی و عرفانی پیامبران است. پیامبران که انسان‌هایی والا و وارسته‌اند و علاقه‌ای مضاعف به هدایت مردم داشتند با تراکم حالات نفسانی، چنان می‌انگارند که با عالم غیب و فرشتگان الهی ارتباط پیدا کردند و الهامات و پیام‌های وجدانی و نفسانی خود را پیام و سروش غیبی و آسمانی تلقی کرده و آن را به عنوان «وحی» به مخاطبان خود ابلاغ می‌کنند.

این رهیافت منکر ارتباط واقعی پیامبران با عالم الوهی و ملائکه است و آن را صرفاً تلقی و گمانه‌زنی مدعی نبوت می‌داند.

فرید وجدی در دائرةالمعارف خود چگونگی رویکرد دانشمندان غربی به این دیدگاه را چنین تشریح می‌کند: «دانشمندان غربی تا قرن شانزدهم میلادی به وحی و غیبی بودن آن معتقد بودند اما با رواج علوم تجربی و همچنین فلسفه مادی‌گرایی آنان منکر غیبی بودن وحی شدند، به گونه‌ای که آن را از خرافات برشمردند. لکن با ظهور علم ارواح در آمریکا در سال ١٨۴۶ و سایر علوم فراطبیعی مانند علم هیپنوتیسم، نهان‌بینی، روشن‌بینی و تله‌پاتی، غربی‌ها در انکار اصالت وحی تجدید نظر کردند»[۵۴].

اما باز وحی را مطابق اصول علم تجربی روان شناختی حالات روانی و حس ششم انسان و پیامبر توجیه و تفسیر کردند[۵۵]. درمنگام با توجه به رهیافت فوق در تفسیر وحی پیامبر اسلام(ص) می‌گوید: «عقل درونی محمد(ص) به بی‌پایگی آیین شرک پی برده بود. از این جهت به پرستش خدا پرداخت و در غار حرا برای عبادت به سر می‌برد و در آنجا ایمان او به درجه‌ای بلند رسید. افق افکارش وسیع و دید بصیرتش دو چندان شد. در این مرحله آن چنان نیرومند شد که برای هدایت مردم شایستگی پیدا کرد. او پیوسته در فکر و اندیشه بود، ناراحت می‌شد و به خود می‌پیچید تا آن‌گاه که یقین کرد او همانند پیامبر می‌باشد که خداوند او را برای هدایت بشر برانگیخته است. این اعتقاد در خواب‌هایی که می‌دید بر او تجلی نموده، سپس این وضع تقویت شد و از صورت رؤیا و خواب بالاتر رفت و آن را به صورت فرشته‌ای مجسم یافت که در حال بیداری وحی را به او تلقین می‌کند. این آگاهی‌ها بر او چنین وانمود می‌شد که از آسمان بر او نازل می‌شود»[۵۶].

برخی از معاصران از این دیدگاه متأثر شدند. علی دشتی در دهه‌های پیش نتوانست مسأله وحی و حقیقت غیبی و آسمانی آن را برای خود هضم کند؛ لذا وحی پیامبر اسلام توسط جبرئیل را به خیال و ظهور آرزوهای پیامبر از اعماق ضمیر ناخودآگاه خود توجیه می‌کند: «می‌توان آن را با اصول روانشناسی منطبق ساخت. رغبت شدید به امری آن را به صورت ظهور و واقع شده در می‌آورد، صورت آرزوی مردی که قریب سی سال به موضوعی اندیشیده و پیوسته به واسطه تماس با اهل کتاب در نفس وی راسخ شده و با ریاضت و اعتکاف در غار حرا از آن فکر اشباع شده و سپس به شکل رؤیا یا به اصطلاح متصوفه «اشراق» ظاهر گردیده است، جان می‌گیرد. صورتی از اعماق ضمیر ناخودآگاه بیرون جسته و او را به اقدام می‌خواند، ولی هول اقدام به این امر او را می‌فشارد به حدی که تاب و توان از او سلب شده حالت خفگی به وی دست می‌دهد. و گرنه توجیه دیگری نمی‌توان بر این واقعه تصور کرد که فرشته او را فشرده باشد به حدی که بی‌تابش کند؛ فرشته صورت ضمیر ناخودآگاه و آرزوی نهفته در اعماق وجود خود اوست»[۵۷].

نقطه آغازین تفسیر روان شناختی از وحی و نادیده انگاشتن اتصال نفس نبوی به عالم غیب الوهی، حداقل در حوزه آیین اسلام به عصر نزول قرآن بر می‌گردد. مشرکان و کافران با توسل به این تفسیر، به انکار وحی و نبوت پیامبر اسلام(ص) و ارتباط وی با عالم غیب می‌پرداختند. قرآن کریم یکی از تفاسیر و بهانه‌های مخالفان پیامبر(ص) را تفسیر حسی و روان شناختی وحی ذکر می‌کند و از زبان آنان در تحلیل وی می‌فرماید: ﴿إِنْ هَذَا إِلَّا اخْتِلَاقٌ[۵۸]، ﴿إِنْ هَذَا إِلَّا أَسَاطِيرُ الْأَوَّلِينَ[۵۹]، ﴿بَلْ قَالُوا أَضْغَاثُ أَحْلَامٍ[۶۰]، ﴿بَلْ هُوَ شَاعِرٌ[۶۱].

تقریر فوق به صراحت به انکار وحی و نبوت می‌پرداخت، لکن اخیراً تفسیر جدیدی از آن عرضه شده است که با مقوله نبوت متعارض نیست، بلکه احتمال جمع تفسیر روان‌شناختی با نبوت را مطرح می‌کند.

بعضی از مستشرقان و دین پژوهان غربی بعد از مطالعات و تحقیقات جامع در شخصیت حضرت محمد(ص) اذعان داشتند که ایشان فردی امین، رستگار و معتمد که از استعداد و نبوغ ویژه‌ای برخوردار بود که آن را صرف تبلیغ دین می‌کرد، اما این که آیا واقعاً نیز پیامبر آسمانی بوده‌اند؟ نمی‌توان آن را ثابت کرد.

پرفسور مونتگمری وات اسلام‌شناس غربی نه تنها وحی اسلام بلکه وحی دیگر پیامبران را «تخیل خلاق» توصیف می‌کند و پیامبران را به صاحبان قوه تخیل مانند هنرمندان، شاعران و ادبا تشبیه می‌کند که آنان آن چه را دیگران حس می‌کنند ولی نمی‌توانند بیان و اظهار کنند به شکل محسوس در می‌آورند. وی می‌نویسد: «به عقیده نگارنده انبیاء و رهبران دینی جز این دسته از صاحبان تخیل خلاق هستند. افکار و عقایدی را بیان می‌کنند که ارتباط نزدیک با عمیق‌ترین و مرکزی‌ترین کارهای بشری دارد». وی در مبدأ «تخیل خلاق» بعد از گزارش نظریات مختلف (استناد به خدا، بی‌خبری و بی‌خودی) چنین می‌نویسد: «شاید بتوان گفت که این افکار تخیل خلاق، حاصل زندگانی کسی است که از خود بزرگ‌تر است و بسیار پایین‌تر از بی‌خودی و بی‌خبری است»[۶۲].

تحلیل و بررسی:

  1. در نقد رهیافت فوق باید به این نکته اشاره کرد که تفسیر فوق نه تفسیر که انکار وحی و نبوت است و با اصول و مبانی کتب آسمانی در تعارض است.
  2. رهیافت فوق صرف ادعای بیش نیست، اینکه انسان‌ها دارای حالات روانی و باطنی مختلفی هستند و بعضی در آن نبوغ خاصی دارند، دلیل بر نبوت و ارجاع وحی به آن نمی‌شود، علاوه بر آنکه تجلی حالات روانی و ضمیر ناخودآگاه مرهون شرایط و بستر خاص است، مثلاً در انسان‌های بیمار، رنجیده و نگران و شکست‌خورده یا ریاضت کشیده بیشتر مشاهده می‌شود، در حالی که تاریخچه زندگانی پیامبران از چنین شرایط و بستری خبر نمی‌دهد.
  3. نکته دیگر اینکه مدعی نبوت و دریافت وحی به صرف ادعا بسنده نمی‌کند، بلکه دلیل یا ادله‌ای برای اثبات مدعای خود ارائه می‌دهد که اینجا می‌توان به معجزه و دیگر آموزه‌های وحیانی اشاره کرد که انجام آنها از سوی مدعی نبوت با تفسیر روان‌شناختی توجیه‌ناپذیر است؛ مثلاً چگونه تبدیل عصا به مار، شفای بیمار ناعلاج یا زنده کردن مرده را به پیامبری نسبت داد که در زعم مدعی روان‌شناختی، ارتباطی با قدرت مطلق ندارد و از سوی دیگر اصول روان‌شناختی نمی‌تواند خوارق العادات فوق را توجیه و تبیین کند[۶۳].[۶۴]

رویکرد جامعه‌شناختی

رهیافت پیشین رهیافت مادی از حقیقت وحی و نبوت بود، این رهیافت نیز بر مادی‌نگری وحی استوار است، لکن در این رهیافت دین و وحی نه محصول الهامات و پیام‌های ضمیر درونی بلکه جزء کشفیات و ابتکارات بعضی از انسان‌های جامعه است.

جامعه و جبر تاریخ چنان که در بستر خود انسان‌های ضعیف و ناتوانی را در بردارد و در مقابل آن، انسان‌های نادر و نابغه‌ای را تربیت کرده است که هر کدام در عرصه‌های خاص موجب تحولات شگرفی شده است[۶۵]. مثلاً در عرصه فلسفه، افلاطون و بوعلی سینا، در عرصه علم طب، پاستور و در عرصه سیاست و حکومت، ناپلئون؛ هر کدام تحولات و تطورات بس عظیمی را خلق کرده‌اند که در اصطلاح به نوابغ و تاریخ‌سازان تعبیر می‌شود.

رهیافت فوق مدعی است که در عرصه دین‌پژوهی نیز نوابغی ظهور کرده‌اند که با استمداد از نبوغ فکری خود و آگاهی از اوضاع و تحولات جامعه برای هدایت بهینه جامعه و سعادت آنها یک سری احکام فردی و اجتماعی را وضع یا بازآفرینی می‌کنند که در اصطلاح «دین» نامیده می‌شود. منظور از وحی و فرشته وحی در این تفسیر همان نبوغ فکری نابغه است که با اتکا به آن دست به تشریع احکام می‌زند.

اکثر جامعه‌شناسان غربی تفسیری مادی و جامعه‌شناختی از دین و وحی عرضه می‌کنند. امیل دورکهایم از پیشتازان این رویکرد است؛ چنان که تصریح می‌کند که برانگیختن حس لاهوت در اذهان افراد جامعه به خود جامعه برمی‌گردد[۶۶]. اگوست کنت (۱۷۹۸- ۱۸۵۷) از جامعه‌شناسان معروف بود که با منظر جامعه‌شناختی مادی به دین می‌نگریست. وی در کتاب «درس‌هایی در فلسفه اثباتی» مدعی پیامبری می‌شود و بر این گمان است که ادیان سنتی پاسخ‌گوی نیازهای جامعه نیست و لذا باید دین نوینی را پی افکند. او چنان تئوری خود را جدی می‌گرفت که حتی جزئیات آیین پیشنهادی خود را از قبیل نوع لباس رسمی کاهنان، چگونگی مناسک و عبادات را تهیه و تنظیم کرده بود و عملاً یک کلیسای اثبات‌گرایی را بنیان گذاشت که یکی از دو شاخه آن هنوز هم زنده است[۶۷].

تحلیل و بررسی

اشکالات رهیافت پیشین بر این رهیافت نیز به عینه متوجه است. حاصل آنکه اولاً رهیافت فوق انکار وحی و عالم غیب و قدسی است؛ ثانیاً نوابغی که از میان جامعه ظاهر شده، هیچ کدامشان ادعای نبوت و دریافت وحی نکرده‌اند و در صورت ادعای بعضی، کذب و سستی ادعای ایشان روشن شده است،؛ چراکه مدعی دریافت وحی از عالم غیب باید واجد صفات و کمالات خاص باشد و ادعای خود را با اعجاز اثبات نماید. نکته سوم اینکه پیامبرانی که با ادله ادعایشان را ثابت کرده‌اند و صدق گفتارشان نیز ثابت شده، همگی بالاتفاق مبدأ وحی خود را به خداوند نسبت می‌دهند.

نکته آخر اینکه همه یا اکثریت پیامبران فاقد صفات و ویژگی‌های انسان‌های نابغه‌ای بودند که نشانگر طرح و برنامه‌ریزی آنان در مسایل جامعه و تدوین آیین اجتماعی باشد. پیامبران در یک دوره زندگی خود و بدون برنامه‌ریزی ادعای نبوت و وحی کرده‌اند و بعضی‌شان نیز هنگام تولد مانند حضرت عیسی که ادعای جامعه‌شناسان را مردود می‌کند[۶۸].

رویکرد تجربه دینی

برخی از دانشمندان مسلمان، از جمله اقبال لاهوری، وحی را نوعی تجربه دینی دانسته‌اند[۶۹]. این اصطلاح را نخست شلایر ماخر و سپس ویلیام جیمز در ادبیات دینی رواج دادند[۷۰]. امروزه نیز این تعبیر که پیامبران دارای تجربه دینی و قدسی بوده‌اند هم در میان متفکران مسیحی و هم در میان اندیشمندان مسلمان فراوان به کار می‌رود. ایشان وحی را حاصل تعبیر و تفسیر این تجربه یا تجارب قدسی می‌دانند[۷۱]. ناگفته نماند نه همه کسانی که اصطلاح تجربه دینی را به کار برده‌اند مفهوم واحدی را قصد کرده‌اند و نه همه کسانی که می‌گویند وحی از نوع تجربه دینی است قصد یکسانی از این گزاره دارند؛ پس در مواجهه با چنین بحثی ابتدا باید تصور نظریه‌پردازان از اصطلاح و گزاره یادشده به خوبی روشن شود[۷۲].

تجربه نوعی حس و احساسی است که انسان با تجربه خود، متعلق آن را لمس و می‌یابد که از آن می‌توان به «آگاهی حسی» تعبیر کرد. مثال بارز آن تجربه وجود خود و شؤون مربوط بدان از قبیل احساس شعف و شادی، تشنگی و گرسنگی است. این قبیل تجربیات، تجربیات صرف یا مادی است.

نوع دیگر تجربه، حالات باطنی انسان است که در آن انسان به نوعی از عالم ماده و مافیها خارج شده و یک احساس فراماده و وابستگی خود به آن، در خودش حس می‌کند. از این نوع حس و تجربه، به «تجربه دینی» تعبیر می‌شود که متعلق به تجربه «دین» است و آن شامل هسته مشترک ادیان جهان می‌شود که در ادیان آسمانی «خداوند» و در دین بودیسم «نیروانا» و در هندویسم «برهمن» می‌باشد. روشن‌ترین تجربه‌های دینی، مقامات و حالات کشف و شهود و جذبه عارفان[۷۳] در ادیان مختلف است که در این تجربه عارفان غایت و هسته مشترک آیین خود و یا متعلقات آن را مشاهده و یا بدان وصل می‌شوند، سپس بعد از بیداری از حالات خود گزارش می‌دهند.

مایکل پترسون در تعریف تجربه دینی می‌نویسد: «تجربه دینی را غیر از تجربه‌های متعارف می‌دانند. یعنی شخص، متعلق این تجربه را موجود یا حضوری مافوق طبیعی می‌داند (یعنی خداوند یا تجلی خداوند در یک فعل)، یا آن را موجودی می‌انگارد که به نحوی با خداوند مربوط است (مثل تجلی خداوند یا شخصیتی نظیر مریم عذرا). یا آن را حقیقتی غایی می‌پندارد، حقیقتی که توصیف‌ناپذیر است، مثل امر مطلق غیر ثنوی برهمن یا نیروانا»[۷۴].

تعریف دقیق «تجربه دینی» به دلیل ابهام در تعریف خود «دین» و عدم امکان مشاهده تجربه برای دیگران، مشکل بل محال و به تعبیر پراود فوت جست‌وجوی بی‌نتیجه است[۷۵].

ما در اینجا به دو رویکرد مهم در تفسیر ماهیت تجربه دینی می‌پردازیم که پاسخ این سؤال است که: آیا تجربه‌های دینی هسته مشترکی دارند؟[۷۶].

ذاتی‌گرا

این دیدگاه همه تجارب دینی عارفان، پیامبران و دیگر تجربه‌گرایان را ذاتاً یکی می‌شمارد و چنان که از اسمش پیداست برای همه آنها یک هسته و گوهر مشترک به نام مواجهه با امر الوهی (مینوی) یا «ذات مطلق» قائل است. طرفداران این دیدگاه معتقدند که تجارب عرفانی، ناب بوده و از زبان، فرهنگ و پیش‌فرض‌های تجربه‌گر متأثر و منفعل نیست، بلکه مانند دیگر تجارب حسی معرفت‌زا هستند. آنان مبنای دین و گوهر آن را تجربه دینی هر شخص متأله ذکر می‌کنند و به آموزه‌های وحیانی موجود در ادیان آسمانی و همچنین آموزه‌های عقلانی موجود در الهیات طبیعی و نظریه اخلاقی کانت در شناخت خدا، وقعی نمی‌دهند. شلایر ماخر[۷۷]، رودلف اتو، ویلیام جیمز[۷۸] و استیس[۷۹] از طراحان و مبلغان رویکرد فوق هستند.

باربور در این باره می‌نویسد: «این سرآغاز نوین، در اوایل قرن [نوزدهم] منبعث از آثار و افکار فریدریش شلایر ماخر بود. به نظر او مبنای دیانت، نه تعالیم وحیانی است، چنان که در سنت‌گرایی مطرح است؛ نه عقل معرفت‌آموز است، چنان که در الهیات طبیعی (عقلی) مطرح است؛ نه اراده اخلاقی، چنان که در نظام فلسفی کانت مطرح است. بلکه در انتباه دینی «Religious Awareness» است که با همه آنها فرق دارد. دیانت موضوع تجربه زنده است نه عقاید رسمی مرده»[۸۰].

رودلف اتو نیز می‌نویسد: «دین نه در اسارت اخلاق یا غایت‌انگاری، خلق یا غایت است و نه خود را از اصول موضوعه می‌گیرد و محتوای غیر عقلانی به همان اندازه محتوای عقلانی است که ریشه‌های مستقلی در اعمال نهفته خود روح دارد»[۸۱].[۸۲].

ساختی‌گرا

این دیدگاه عکس دیدگاه پیشین و منکر هسته مشترک تجارب دینی است و تجربه‌های دینی را از پیش‌فرض‌ها و پیش‌دانسته‌های اعتقادی، فرهنگی و اجتماعی متأثر می‌داند. از طرفداران این دیدگاه می‌توان به ویتگنشتاین، کتز، هیک، نینان اسمارت، فوت، وین رایت و استیفن کاتس اشاره کرد[۸۳].

بعد از آشنایی اجمالی با این مفهوم، طرفداران رهیافت فوق بر این اعتقادند که وحی نوعی از تجربه دینی است که اصل آن در عرفان، صوفیان و مرتاضان یافت می‌شود. در این تجربه، به جای نزول فرشته وحی و آوردن کتاب آسمانی از سوی خداوند، خود تجربه‌گر موفق می‌شود که خداوند و یا جلوه و پرتویی از آن را مشاهده کند و به تعبیر دیگر، خداوند جلوه و مظهری از خود را در تجربه دینی بر نبی متجلی و ظاهر کرده است.

نبی بعد از این تجربه و بیداری و برگشت به حالت عادی، به گزارش و ابلاغ و تفسیر کشف و تجربه خود می‌پردازد. حاصل آن‌که حقیقت وحی همان تجربه دینی و تفسیر پیامبر از مکاشفات خود است. انسان در اثر تعالی نفس خویش در مکاشفه ـ تجربه دینی ـ به مرتبه‌ای صعود می‌کند که جلوه‌ای از حق تعالی بر وی ظاهر می‌شود. اما این که آیا جداً چنین کشف و پیام جلوه‌ای از سوی حق تعالی متجلی شده است، بعداً به پاسخ آن خواهیم پرداخت.

وحی در مسیحیت بیشتر بر این رهیافت مبتنی است. آباء کلیسا معتقدند که خداوند برای حضرت مسیح وحی زبانی و گزاره‌ای نفرستاد، بلکه مقام قدسی الهی در وجود مسیح تجلی پیدا کرده است و خود وجود مسیح وحی منزل است. این با ظاهر بعضی از آیات عهد جدید نیز موافقت دارد: «خدا در مسیح بود»[۸۴].

الهیات لیبرال و اعتدالی در مسیحیت وحی را حضور و تجلی خداوند در حیات حضرت عیسی و سایر پیامبران بنی‌اسرائیل توجیه می‌کرد و منکر وحی زبانی (فرستادن کتاب آسمانی) شدند. باربور در این باره می‌نویسد: «لیبرال‌ها یعنی طرفداران الهیات اعتدالی، با مسلم انگاشتن این که کتاب مقدس مستقیماً وحی منزل نیست و به دست انسان کتابت شده است، آن را با علاقه می‌خواندند. بعضی از آنان به جای انکار مفهوم وحی، تعبیر تازه‌ای از آن می‌کردند: خداوند وحی فرستاده است، ولی نه با املای یک کتاب «معصوم»؛ بلکه با حضور خویش در حیات مسیح و سایر پیامبران بنی‌اسرائیل. در این صورت، کتاب مقدس، وحی مستقیم نیست؛ بلکه گواهی انسانی بر بازتاب وحی در آئینه احوال و تجارب بشری است»[۸۵]. بارت بر این باور بود که وحی اصلی همان شخص مسیح است کلمة الله در هیأت انسانی. کتاب مقدس یک مکتوب صرفاً بشری است که شهادت بر این واقعه وحیانی می‌دهد[۸۶].

رهیافت فوق در قرن بیستم در مسیحیت پروتستان وسیعاً رواج یافت. این دیدگاه مدعی است که مصلحان دینی قرن شانزدهم مانند لوتر و کالون و حتی جلوتر از آن در عهد جدید و کلیسای اول اعتبار وحی را در خود شخصیت عیسی و نه در کتاب مقدس توجیه و تفسیر می‌کردند[۸۷].

رهیافت فوق مورد استقبال بعضی از محققان مسلمان معاصر قرار گرفته است. شیخ محمد عبده بعد از نقل تعریف معروف وحی به اعلام خداوند، دیدگاه خود را چنین بازگو می‌کند: "اما نحن فنعرفه على شرطنا بانه عرفان يجده الشخص من نفسه مع اليقين بانه من قبل الله بواسطة أو بغير واسطة و الاول بصوت يتمثل لسمعه أو بغير صوت"[۸۸].

اقبال لاهوری: وی یکی دیگر از اندیشوران معاصر اهل سنت است که با رویکرد تجربی به مسأله شناخت[۸۹] و تفسیر حقیقت دین و معرفی فلسفه (یونان و عقل محض) به عنوان مخالف قرآن[۹۰] از تفسیر تجربی دینی استقبال کرده است. وی با توصیف وحی به «حالت باطنی» و «خودآگاهی باطنی» هسته مشترک آن را با سایر تجربه‌های دینی و باطنی یکی می‌داند، چنان که می‌گوید: «پیغمبر را می‌توان همچون نوعی از خودآگاهی باطنی تعریف کرد که در آن «تجربه اتحادی» تمایل به آن دارد که از حدود خود لبریز شود»[۹۱]؛ «تجربه باطنی از لحاظ کیفیت تفاوتی با تجربه پیغمبرانه ندارد»[۹۲].

وی اساس وحی و تجربه دینی را به قوه غریزه بر می‌گرداند که در نباتات و حیوانات نیز البته با تفاوتی یافت می‌شود. «این اتصال با ریشه وجود به هیچ وجه تنها مخصوص آدمی نیست. شکل استعمال کلمه وحی در قرآن نشان می‌دهد که این کتاب آن را خاصیتی از زندگی می‌داند و البته این هست که خصوصیت و شکل آن برحسب مراحل مختلف تکامل زندگی متفاوت است»...[۹۳].

ایشان مبدأ و خاستگاه وحی را بر مبنای غریزه‌انگاری وحی، انرژی روانی در دوران کودکی توصیف می‌کند که با مواجهه با موانعی مانند عقل، زندگی دنیوی ایستا می‌ماند: «در دوران کودکی بشریت، انرژی روانی چیزی را آشکار می‌سازد که من آن را «خودآگاهی پیغمبری» می‌نامم و به وسیله آن در اندیشه فردی و انتخاب راه زندگی، از طریق پیروی از دستورها و داوری‌ها و انتخاب‌ها و راه‌های عمل حاضر و آماده، صرفه‌جویی می‌شود»[۹۴].

دکتر سروش: «پیامبری نوعی تجربه و کشف بود... هم پیامبر انسان است. دین خلاصه و عصاره تجربه‌های فردی و جمعی او(ص) است. اینک در غیبت پیامبر(ص) هم باید تجربه‌های درونی و بیرونی او بسط یابد»[۹۵]. مجتهد شبستری: «وحی، گونه‌ای تجربه دینی است»[۹۶].

احمد نراقی: «وحی نوعی تجربه دینی است... مطابق تعالیم ادیان توحیدی، وحی به یک معنا تجربه خداوند است و لذا می‌توان آن را دست‌کم مصداقی از تجربه‌های دینی دانست»[۹۷].

توجیه آیات طرفداران دیدگاه فوق آیات متعدد قرآن را که صریحاً از نزول لفظی قرآن سخن می‌گوید یا آیاتی که در آنها پیامبر مورد خطاب و چه بسا عتاب قرار گرفته است را به صورت‌های گوناگون توجیه می‌کنند. مثلاً فاعل آیات خطاب و عتاب را به خود پیامبر بر می‌گردانند که در عالم رؤیا، چنین احساس می‌کرد که گویا کسی او را خطاب یا عتاب می‌کند و بعد از بیداری نیز آن را به صورت وحی اظهار می‌کند. دکتر سروش در این باره می‌نویسد: «اینکه قرآن به پیامبر وحی می‌شده یا پیامبر چنین حس می‌کرده‌اند که کسی با او سخن می‌گوید، جای بحث ندارد. در مورد پیامبران که جای خود دارد حتی افراد مادون پیامبر همچنین احساس‌هایی را دارند... این که انسان احساس می‌کند که کسی به او خطابی می‌کند، عتابی می‌کند، فرمانی می‌دهد، امر و نهی می‌کند، تعجبی ندارد و در زندگی عادی هم اتفاق می‌افتد. ما فقط در مورد پیامبر، چون او را پیامبر می‌دانیم نظر دیگری داریم. اگر او را پیامبر نمی‌دانستیم می‌گفتیم خیالات عادی است که همه می‌کنند. اما چون او را پیامبر می‌دانیم معتقدیم احوالی که برای ایشان پیش آمده زیر نظارت و هدایت الهی قرار داشته است»[۹۸].[۹۹]

تحلیل و بررسی

در تحلیل رهیافت فوق نکات ذیل قابل تأمل است:

  1. تنزّل وحی به یک تجربه عادی: نکته اول اینکه تفسیر مزبور وحی و شهود پیامبران را به حد یک تجربه انسانی و عادی تنزل داده است که پیامبران با دیگر انسان‌ها در اصل این سنخ تجربه برابرند. در حالی که تجربه وحیانی در قالب تجربه دینی انسان‌ها نمی‌گنجد؛ چراکه مقام وحیانی آنها نه محصول تجربه و تهذیب نفس صرف که فضل الهی است که به بعضی انسان‌ها اعطا می‌شود، مانند نبوت حضرت عیسی در گهواره و بدون سابقه تجربه دینی.
  2. دخالت پیامبر در وحی: نکته دوم اینکه رهیافت فوق، وحی را تفسیر و به تعبیری برداشت و قرائت پیامبر از مواجهه و تجربه دینی خود می‌داند و این تفسیر و قرائت پیامبر در ردیف دیگر قرائت‌ها قرار خواهد گرفت و از احکام آن مستثنی نخواهد بود که نتیجه آن امکان خطا بودن اصل تجربه و شهود و کیفیت آن و همچنین احتمال عدم صدق تفسیر و برداشت پیامبر از تجربه دینی خود است. دخالت تجربه‌گر ـ براساس تفسیر ساختی‌گرانه از وحی ـ در تفسیر وحی خود و آمیختگی آن بر امور دیگر از وضوح بیشتری برخوردار است. التزام بدان نه تنها موجب بشری بودن معرفت دینی می‌شود، بلکه گوهر دین (وحی) نیز بشری خواهد بود که از لوازم بشری بودن یعنی خطا و عدم مطابقت با واقع به دور نخواهد ماند.
  3. انکار وحی: با تأمل و تحلیل انسانی انگاری وحی خصوصاً با توجه به تعریف ساختی‌گرایی آن، اصل وحی و واقعیت داشتن تجربه دینی و مکاشفه و تجلی خداوند بر عامل تجربه، مورد تردید قرار می‌گیرد.؛ چراکه محتمل است پیام تجربه دینی یا اصل آن اصلاً وجود خارجی نداشته باشد و تنها محصول پیش دانسته‌ها و تأثیر عوامل خارجی باشد. در این صورت، رهیافت تجربه دینی به رهیافت روان‌شناختی وحی قرابت پیدا می‌کند که توضیحش گذشت. لا اقل طرفداران رهیافت فوق نمی‌توانند اصل وحی و تجلی حق تعالی را مبرهن کنند.
  4. غیر آسمانی انگاشتن قرآن: یکی دیگر از لوازم این رهیافت غیر آسمانی‌انگاری کتب دینی است. این مسأله برای یهودیت و مسیحیت به دلیل دست‌نویس بودن تورات و انجیل و رسوخ تحریف در آن دو امر ممکن و عادی تلقی می‌شود و شواهد تاریخی نیز بر آن گواه است. اما این امر برای مسلمانان قابل التزام نیست که قرآن مجید (وحی) را کلام الهی و کتاب آسمانی توصیف می‌کنند.
  5. تکثّر دین به عدد تکثّر تجارب دینی: نکته پنجم و لازمه باطل رهیافت فوق این که در صورت بشری‌انگاری تجربه دینی پیامبران، تجربه فوق به دلیل بشری بودن، عام و ساری برای همه انسان‌ها خواهد بود؛ به این معنا که همه انسان‌ها می‌توانند مانند پیامبران صاحب تجربه‌های دینی گردند؛ چنان که بعضی تصریح کردند، گوهر دین همان تجربه دینی شخص متدین خواهد بود، لازمه آن تعدد دین بلکه تعدد گوهر دین به عدد صاحبان تجارب دینی خواهد بود.
  6. تعمیم نبوت: یکی دیگر از لوازم باطل تجربه دینی انگاری وحی، بسط و گستردن دایره نبوت به همه انسان‌های عادی است. از آنجا که وحی مطابق رهیافت فوق همان تجربه دینی است و آن نیز در همه یا اکثر انسان‌ها یافت می‌شود، پس با طی تجربه دینی می‌توان به مقام نبوت، حتی بعد از خاتمیت آن نایل آمد[۱۰۰]. در حالی که این نوع نگرش به مقوله نبوت و وحی متعارض با اصل خاتمیت در اسلام است. علاوه اینکه نبوت از دو مؤلفه یعنی استحقاق و انتخاب الهی حاصل می‌شود که در رهیافت فوق جهت دوم آن نادیده انگاشته شده است.
  7. تجربه دینی شرط لازم وحی نه شرط تام: اگر با دید خوش‌بینانه به تفسیر تجربه دینی نگاه کنیم و مقصود از آن این باشد که پیامبر با تعالی نفس خویش به مرتبه‌ای از عرفان می‌رسد که حق تعالی بر وی ظهور و تجلی می‌کند و بدین‌سان وحی و پیام آسمانی بر حضرت نازل و القا می‌شود و در این جهت اصل تجربه و مرتبه شهود نبی با دیگران مشترک است، هر چند از جهت شدت و ضعف تفاوت‌هایی وجود دارد (نوعی ذاتی‌گرایی)؛ در تحلیل آن باید گفت که این ادعا فی‌الجمله صحیح است که تا حدودی با دیدگاه فلاسفه و عرفا قرابت دارد، لکن تعالی نفس و تهذیب آن، شرط لازم وحی و نه شرط کافی است که ادعا شود که با حصول تجربه دینی همه انسان‌ها می‌توانند به مقام نبوت نائل آیند؛ چراکه شرط دیگر وحی و انزال شریعت، انتخاب الهی است که با این انتخاب فرشته حامل وحی نازل شده و به پیغمبر شریعت الهی را ابلاغ می‌کند. توضیح چگونگی نزول فرشته در تبیین نظریه عرفا خواهد آمد. پس با اتکا به صرف تجربه دینی نمی‌توان رهیافت گزاره‌ای را انکار کرد. اما اگر مقصود از تجربه دینی انگاری وحی این باشد که واقعاً تجربه‌گر با ذات و پرتو الهی مواجهه‌ای نداشته باشد، بلکه توهمی برایش پیش آمده است، در این باره باید گفت که این رهیافت نه تنها وحی را به پایین‌ترین حد تجربه دینی بلکه آن را به حد خیال تنزل می‌دهد.
  8. حذف اصول اجتماعی: غایت و هدف اصلی دین، هدایت جامعه و تأمین سعادت دنیوی و اخروی است که در بخش دوم به تفصیل به آن خواهیم پرداخت. اما در این دیدگاه وحی و دین به یک احساس و سلیقه فردی متنزل شده که هر انسانی می‌تواند با نگاه به احساس و تجربه خود، تفسیر فردی و ذوقی از تجربه و به تبع آن دین ارائه دهد و اصول اجتماعی و حتی آموزه‌های عقیدتی و عملی دین را از دین حذف کند. در حالی که اصل وحی و تجربه وحیانی پیامبر مقدمه‌ای برای هدایت و تأمین سعادت دنیوی و اخروی جامعه است. اما بنا بر تفسیر تجدیدگرانه، فرد هیچ نگاهی به امور جامعه و مشارکت در تأمین سعادت مادی و معنوی اجتماع ندارد. به تعبیر دیگر لازمه تجربه‌گرانه، سکولاریزاسیون دین اسلام است که این برخلاف اصول مهم اسلام می‌باشد[۱۰۱].[۱۰۲].

رویکرد معرفتی و زبانی (دیدگاه سنتی متکلمان)

رهیافت سنتی و قدیمی متکلمان ادیان آسمانی رهیافت اخباری و اعلامی است. متکلمان بر این باورند که وحی از سنخ معرفت و گزاره است که خداوند خود یا توسط فرشته وحی آن را به نبی ابلاغ می‌کند. هنگام مواجهه نبی با فرشته یا خطاب الهی پیغمبر یک سری احکام و آموزه‌هایی را دریافت می‌کند. در حقیقت شأن پیامبر، شأن پیام و خبرگیری از مقام قدسی است. در این دیدگاه به جهت نزول وحی توجه شده و جهت صعود و ارتقاء نفس نبوی مغفول انگاشته شده است. برعکس نظریه حکما که به وحی از منظر صعود نگاه می‌کنند که روح نبی در اثر تهذیب و تعالی به عقل اول متصل شده و مطالب وحیانی را خود مستقیماً از آن دریافت می‌کنند. ابوالحسن مشکینی در نقد دیدگاه آخوند خراسانی مبنی بر ارتباط نفس نبی با لوح محو و اثبات و محفوظ می‌نویسد: "لكن يرد عليه انه لا دليل على كون الوحي و الالهام باتصال النفس بعالم اللوح المحفوظ أو بعالم المحو و الاثبات لاسيما الوحي فانه قد كان بنزول الامين جبرئيل"[۱۰۳].

رهیافت معرفتی و به تعبیر جان هیک نظریه زبانی و به تعبیر سوم گزاره‌ای[۱۰۴] در باب وحی دیدگاهی است که: «در دوره قرون وسطی غالب بوده است و امروزه صورت‌های سنتی‌تر مذهب کاتولیک رومی نماینده آن است. بر اساس این نظر، وحی مجموعه‌ای از حقایق است که در احکام و یا قضایا بیان گردیده است»[۱۰۵]. در دایرةالمعارف کاتولیک وحی نیز چنین تعریف شده است: «انتقال برخی حقایق از جانب خداوند به موجودات عاقل از طریق وسائطی که ورای جریان معمول طبیعت است»[۱۰۶].

جان هیک سپس در مقام نتیجه‌گیری وحی را «اعلام و ابلاغ حقایق دینی از جانب خداوند و از زبان پیامبران» بر اساس نظریه سنتی مسیحیت تعریف می‌کند[۱۰۷]. در قاموس کتاب مقدس نیز آمده است: «کلام خداوند بر انبیاء و رسلی نازل شده که ایشان نیز بر حسب اصطلاح لغات نبی نوع بشر بر آن وحی مقدس متکلم شوند و وحی مسطور را یا خود نبی و رسول بنفسه می‌نوشت و یا به کاتب دیگر رجوع می‌فرمود»[۱۰۸].

اکثر مسیحیان معاصر هر چند از نظریه زبانی وحی برگشتند و آن را به تجربه دینی تفسیر می‌کنند لکن بعضی از آنان به دیدگاه سنتی وحی پای بندند[۱۰۹].

دیدگاه رایج و معروف متکلمان اسلامی اعم از اهل سنت و شیعه بر همین رهیافت استوار است که در اینجا به برخی اشاره می‌شود:

  1. شیخ مفید: "الوحي من الله تعالى الى نبيه(ص) فقد كان تارة باسماعه الكلام من غير واسطة و تارة باسماعه الكلام على ألسن الملائكة"[۱۱۰]، «وحی از خداوند به پیامبرش گاهی با شنواندن کلام بدون واسطه است و گاهی با واسطه فرشتگان».
  2. سید مرتضی: "الكلام الخفي من جهة ملك في حق نبي في حال اليقظة"[۱۱۱]، «وحی کلام خفی از ناحیه فرشته در حق پیامبر در حال بیداری است».
  3. محقق لاهیجی: وی در تفسیر کتاب (قرآن) می‌نویسد: «کتاب عبارت است از کلام الهی که جبرئیل آورنده آن باشد به نبی، اعم از این که بر لوحی یا بر مانند لوحی نوشته آورده باشد و یا آن کلام را جبرئیل بر نبی خوانده باشد و نبی یاد گرفته»[۱۱۲].

متکلمان اشاعره و معتزله نیز وحی را به نظریه زبانی تعریف می‌کنند که این نکته از تعاریف نبوت آنان روشن است که در موضع خود گذشت. در این جا به نقل بعضی دیگر اشاره می‌شود:

  1. عبدالقاهر بغدادی: "النبي من اتاه الوحي من الله عزوجل و تنزل عليه الملك بالوحي"[۱۱۳].
  2. باقلانی: وی وحی را اعلام الهی توسط جبرئیل با تعلیم قرآن به پیامبر تفسیر می‌کند که عبارت ایشان در بحث نزول قرآن خواهد آمد[۱۱۴].
  3. فخر رازی: «چون سخن خداوند تعالی بدون واسطه بود، وحی باشد، خواه سخن با پیغمبر بود و خواه با غیر پیغمبر»[۱۱۵]. وی با تفسیر وحی به مشاهده حقیقی ملائکه و دریافت وحی از آنان دیدگاه فلاسفه را در غایت فساد توصیف می‌کند[۱۱۶].
  4. سیف‌الدین آمدی: «طبق اصول حق از متکلمان، نبوت عبارت از قول خداوند به شخص پیغمبر که در آن گفته می‌شود تو از جانب ما به سوی مردم فرستاده شده‌ای»[۱۱۷].
  5. البدر العینی شارح صحیح بخاری: هو كلام الله المنزل على انبيائه[۱۱۸].
  6. زرقانی: اما الوحي فمعناه في لسان الشرع: ان يعلم الله تعالى من اصطفاه من عباده كل ما اراد اطلاعه عليه من الوان الهداية و العلم و لكن بطريقة سرية خفية غير معتادة للبشر[۱۱۹].
  7. محمد رشید رضا: وحي الله الى انبيائه هو ما يلقيه اليهم من العلم الضروري الذي يخفيه من غيرهم بعد ان يكون اعد ارواحهم لتلقيه بواسطة كالملك او بغير واسطة[۱۲۰].

معتزله نیز با قول به حدوث قرآن، آن را کلام الهی می‌دانند که توسط جبرئیل به پیامبر ابلاغ شده است و مقصود خود از کلام را حروف و اصوات منظوم و معنادار تفسیر می‌کنند که توسط خداوند در محلی خلق می‌شود}}[۱۲۱].[۱۲۲]

تحلیل و بررسی

  1. رهیافت فوق هر چند موافق ظاهر آیات و روایات کثیر است. لکن به حقیقت وحی و چگونگی دریافت آن اشاره‌ای نمی‌کند. به دیگر سخن متکلمان در طول چهارده قرن با اکتفا به ظواهر آیات و روایات و تفسیر وحی به اعلام و ابلاغ در تطور و عمق بخشیدن بر ماهیت وحی گامی برنداشتند، برخلاف فلاسفه و عرفا که نظریات نوینی را عرضه داشتند.
  2. نکته قابل توجه در این نظریه این است که در صورت گفتاری بودن وحی، دلیل عدم استماع حاضران در مجلس وحی چیست؟ اگر پیامبر با حواس ظاهر خود، صدای فرشته را شنیده یا آن را مشاهده می‌کرد، چرا آن برای دیگران ممکن نبود؟ یا چرا صدای وحی را حضرت علی(ع) می‌شنید؟ پس از آن برمی‌آید که وحی اگر از سنخ گفتار است، لابد از گفتار عادی و مادی نخواهد بود و گرنه اختصاص شنیدن آن به پیامبر و یا علی(ع) قابل توجیه به نظر نمی‌رسد.
  3. نکته دیگر این که در صورت پذیرفتن اصل نظریه فوق، وحی گفتاری می‌تواند یکی از اقسام وحی باشد. خود قرآن به دو قسم دیگر وحی (الهامی و تجلی) اشاره کرده است که تفصیل آن در بحث رهیافت زبانی خواهد آمد.
  4. اما ظواهر آیات و روایات، اولاً آنها را می‌توان با نظریات فلاسفه و عرفا توجیه کرد و ثانیاً از آنجا که مخاطب آنان مردم عامی است؛ خداوند مقوله وحی و همچنین سایر مقولات فراطبیعی را به گونه‌ای نازل کرده است که برای اکثر مردم قابل فهم باشد و لذا نمی‌توان از قرآن مجید و همچنین سایر کتاب‌های دینی که مخاطبان آنها مردم است انتظار داشت که مشتمل بر مطالب فلسفی و عرفانی است به صورت زبان تخصصی باشد[۱۲۳].

تقریر دیگر (افعال گفتاری)

دیدگاه دیگر از وحی که بر بعد معرفتی آن معتقد است، حقیقت وحی را القاء مطالب غیبی از طریق گفتار و زبان توسط خداوند یا فرشته تفسیر می‌کند و گفتاری و زبانی بودن وحی را سرشت و گوهر آن ذکر می‌کند.

نظریه فوق، از دیدگاه «افعال گفتاری» فیلسوف مشهور زبان، جی. ال. آستین متأثر شده است. حاصل دیدگاه وی چنین است: مطابق دیدگاه سنتی از ارتباط زبانی، «جمله» و «گزاره»، نقش اساسی ارتباط زبانی را ایفا می‌کند، آستین در نظریه خود، نقش واحد ارتباط زبانی را به «افعال گفتاری» اعطا کرد که بنا بر آن، حصول ارتباط زبانی به وجود گوینده‌ای است که افعال گفتاری انجام دهد. آستین افعال گفتاری را مورد تجزیه و تحلیل قرار داد و آن را به سه فعل ذیل تقسیم کرد:

  1. فعل گفتار: عبارت از اظهار جمله‌ای معنادار از زبان گوینده. مانند: این جایزه را به دانش آموز بدهید.
  2. فعل ضمن گفتار: گوینده با «فعل گفتار»، (جمله) خود، محتوا یا پیام خاصی را به شنونده و مخاطب خویش انتقال می‌دهد که در جمله بالا، معنای امر است که از آن به فعل ضمن گفتار تعبیر می‌شود.
  3. فعل پس از گفتار: هر جمله‌ای علاوه بر محتوا و پیام خود، یک سری لوازم و نتایجی را می‌تواند داشته باشد که بعد از اتمام گفتار بر آن مترتب می‌شود، مانند به وجود آمدن حالات روانی مختلف از شنیدن جملات از قبیل، حالت شوق و شعف، غم و اندوه، تهییج و غضب و ترس[۱۲۴].

طرفداران رهیافت فوق با استفاده از نظریه آستین معتقدند که مقصود از این که «خدا وحی کرده است» این است که اولاً خداوند، افعال گفتاری انجام داده است، ثانیاً این فعل گفتاری متضمن معنا و پیام خاصی است و ثالثاً دربردارنده آثار و نتایج خاص برای مؤمنان و چه بسا کافران است.

نیکلاس ولتر ستورف یکی از بانیان الهیات اصلاح شده، از این رهیافت حمایت کرده است[۱۲۵].

در تحلیل این تقریر باید گفت که اصل آن همان نظریه زبانی است که رهیافت سنتی از وحی است و تنها تفاوت آن، تأکید و اصرار تقریر فوق در انحصار وحی به «فعل گفتاری» است، در حالی که وحی می‌تواند در قوالب دیگر مانند ظهور و رؤیا تحقق یابد و انحصار وحی به فعل گفتاری و ذاتی انگاری آن، ادعای بدون دلیل است[۱۲۶].

تقریری دیگر از فعل گفتاری یا املای لفظ

بر اساس این نظریه، پیامبران، کلام خدا را می‌شنوند و آن را عیناً به مردم ابلاغ می‌کنند. بنابراین همان طور که خداوند دارای فعلِ رزق است دارای فعلِ گفتار نیز هست و از آن جهت که خداوند رازق، سمیع، بصیر، خالق و... است، متکلّم نیز هست. خداوند سخن خود را به شیوه‌های مختلف به پیامبرانش می‌رساند. یکی از رایج‌ترین روش‌ها سخن گفتن از طریق فرشته است. فرشته وحی به صورت انسان متمثّل می‌شود و مانند یک انسان سخن می‌گوید. تمثّل روح القدس به صورت یک انسان و تکلّم او با حضرت مریم(س) نمونه‌ای بارز از ایجاد فعل گفتاری توسط خداوند است: ﴿فَاتَّخَذَتْ مِن دُونِهِمْ حِجَابًا فَأَرْسَلْنَا إِلَيْهَا رُوحَنَا فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَرًا سَوِيًّا[۱۲۷]؛ پس روح خود را به سوی او فرستادیم تا به [شكل] بَشری خوش‌اندام بر او نمایان شد. واژه ﴿سَوِيًّ به معنای کامل است؛ یعنی فرشته الهی کاملاً به صورت یک انسان برای حضرت مریم(س) تمثّل پیدا کرد؛ تا جایی که حضرت مریم(س) از اینکه مبادا این شخص قصد سوئی داشته باشد دچار ترس و وحشت شد. داستان میهمانان حضرت ابراهیم(ع) نیز نمونه‌ای دیگر از تمثّل فرشته به صورت انسان است که هم در تورات و هم در قرآن گزارش شده است[۱۲۸]. بر اساس این حکایت، تمثّل فرشتگان به صورت انسان و گفتگوی آنها با حضرت ابراهیم به قدری طبیعی بود که آن حضرت در انسان بودن آنها هیچ شک و تردیدی نداشت؛ از این‌رو برای آنها گوساله‌ای بریان کرد، ولی وقتی دستشان به سوی غذا دراز نشد در انسان بودن آنها تردید نمود.

خداوند می‌تواند از طریق اشیای مادی نیز فعلِ گفتاری انجام دهد؛ چنان‌که برای موسی انجام داده است[۱۲۹]؛ بنابراین کسی نباید بپندارد چون خداوند دهان، زبان و حنجره ندارد، هیچ‌گاه از طریق لفظ با انسان سخن نمی‌گوید. کسانی که بر این پندارند به واقع ذات خدا و افعال و صفات او را نشناخته‌اند: ﴿وَمَا قَدَرُواْ اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِذْ قَالُواْ مَا أَنزَلَ اللَّهُ عَلَى بَشَرٍ مِّن شَيْءٍ قُلْ مَنْ أَنزَلَ الْكِتَابَ الَّذِي جَاءَ بِهِ مُوسَى نُورًا وَهُدًى لِّلنَّاسِ تَجْعَلُونَهُ قَرَاطِيسَ تُبْدُونَهَا وَتُخْفُونَ كَثِيرًا وَعُلِّمْتُم مَّا لَمْ تَعْلَمُواْ أَنتُمْ وَلاَ آبَاؤُكُمْ قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فِي خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ[۱۳۰]. بنابراین وحی از راه‌های مختلف املای الفاظ بر شخص میسر است و به تجربه نیز ثابت شده است.

این دیدگاه درباره وحی "املای الفاظ یا فعل گفتاری" را می‌توان قدیمی‌ترین دیدگاه در میان ادیان ابراهیمی، به ویژه اسلام و یهود دانست. بسیاری از متون دینی، از جمله قرآن کریم، بر تصدیق این دیدگاه صراحت یا ظهور دارد.

این نظریه بر نکات ذیل تأکید می‌کند:

  1. خداوند نقش اول را در وحی دارد؛ یعنی اوست که افرادی را بر می‌گزیند و با آنها سخن می‌گوید: ﴿كَذَلِكَ أَنزَلْنَاهُ قُرْآنًا عَرَبِيًّا وَصَرَّفْنَا فِيهِ مِنَ الْوَعِيدِ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ أَوْ يُحْدِثُ لَهُمْ ذِكْرًا[۱۳۱]
  2. وحیِ ابلاغ‌شده بر پیامبران ماهیت زبانی دارد. به عبارت دیگر خداوند الفاظ وحی را انتخاب می‌کند. در این شیوه از وحی، خداوند فقط معنی را القا نکرده است، بلکه لفظ را نیز املا نموده است.

در وحیِ گفتاری ارکان زیر موجود است: پدیدآورنده گفتار؛ دریافت‌کننده کلام؛ زبان طبیعی و پیام گفتار[۱۳۲].[۱۳۳]

رویکرد تجربی معرفتی (فلاسفه)[۱۳۴]

با ذکر مقدماتی به تبیین دیدگاه فوق می‌پردازیم:

۱. وجود عالم مجرد و مثال: بیش از عالم ماده، فلاسفه مشاء به عالم مجردات و فلاسفه اشراق به عالم مثال و مجرد معتقدند که آخرین عقل از عالم عقول یا مثال به نام «عقل فعال»[۱۳۵] به تدبیر عالم ماده می‌پردازد.

۲. انتقاش عالم ماده در مجرد: اصل و وجود محض عالم ماده با جزئیات در عالم مثال و عقول یافت می‌شود، به گونه‌ای که عالم ماده معلول و طفیل و به تعبیر دیگر صورت مفرق و تفصیلی عالم عقول است. فلاسفه از وجود عالم ماده در عالم عقول به وجود بسیط و جمعی تعبیر می‌کنند. بنابراین اصل همه حوادث و اتفاقات مادی و تاریخی پیش از وقوع در این عالم در عوالم عقول و مثالی منقوش و مضبوط است، بلکه حسب آن در این عالم واقع می‌شوند. چنان که بوعلی سینا می‌گوید: الجزئيات منقوشة في العالم العقلي نقشاً على وجه كلي[۱۳۶].

علامه حلی یکی از مقدمات نظریه فوق را اصل فوق می‌داند و در تقریر آن می‌نویسد: ان صور الجزئيات الكاينة مرتسمة في المبادي العالية قبل كونها[۱۳۷]. صدرالمتألهین نیز گوید: فيها نقوش جميع الموجودات كلها... البرازخ العلوية فيها صور الشخصيات المادية و الجزئيات الجسمانية. ان لكل معنى عقلي من عالم الابداع صورة طبيعة في عالم الكون اذا العوالم متطابقة[۱۳۸]. صدرا تنها اختراعات قوه مخیله نفس انسانی را از اصل تطابق و انتقاش استثناء می‌کند[۱۳۹].

۳. تجرد نفس و قوای آن (حس مشترک و خیال)[۱۴۰]: در فلسفه تجرد نفس انسانی ثابت شده است که انسان با اتکا به این نفس مجرد خود، از توانایی بالایی در رسیدن به کمالات برخوردار می‌شود. در بحث تبیین نبوت از دیدگاه فلسفه گفته شد که نفس انسان به دو قوه نظری و عملی تقسیم می‌شود و نشانه کمال قوه نظری ادراک کلیات و مجردات بیشتر است که در گرو مواجهه با عقل فعال و اتصال به آن است. فلاسفه که عقل دهم را خازن و لوح امور غیبی و اسرار عالم طبیعت می‌دانند، بر این اعتقادند که نفس انسانی با اتصال به این عالم قوه نظری خود را قوت خواهد بخشید.

مطابق این رهیافت، پیامبران انسان‌های والایی هستند که قوه نظری (عاقله و خیال) خود را به نهایت کمال رسانده‌اند. با این وصف آنان استعداد مواجهه با عقل فعال و اتصال به آن را دارند. با اتصال نفس نبوی به عقل فعال، وی امور غیبی را با قید کلیت می‌تواند ادراک کند. بعد از این مرحله قوه خیال صورت کلی را به صورت جزئی تنزل داده و آن را به حس مشترک می‌سپارد که نتیجه‌اش مشاهده آن صورت برای پیامبر است. این اتصال و دریافت ممکن است در حالت خواب یا بیداری اتفاق افتاد.

علامه حلی در تقریر نظریه فلاسفه می‌نویسد: اذا اتصلت بالعقل الفعال فادركت صورة كلية حصلت المتخيلة صورة جزئية محاكية لتلك الصورة الكلية و مناسبة لها ثم يدرك تلك الصورة الى قوة الحس المشترك فيترسم فيه فيشاهد[۱۴۱]، «نفس نبوی زمانی که به عقل فعال متصل شود، صورت کلیه را ادراک می‌کند آنگاه قوه متخلیه آن را به صورت جزئیه محاکی صورت کلیه و مناسب آن متحول می‌کند، سپس این صورت در حس مشترک ادراک شده و ترسیم و مشاهده می‌شود».

نقش مهم در دریافت وحی بر مشرب فلاسفه، نخست از آن قوه نظری و عاقله نفس نبوی است که قادر به اتصال با عقل فعال و ادراک کلیات می‌شود، سپس قوه مخیله نفس نبوی از چنین قدرتی برخوردار است که می‌تواند اصول کلی را با حفظ اصل وجود و سنخیت و تناسب آن به وجود پایین‌تر یعنی به صورت مثالی و مادی تنزل داده و در اختیار حس مشترک پیامبر قرار دهد. مثلاً قوه خیال جبرئیل را ـ که یک عقل کلی و مجرد محض است ـ به صورت مثالی و مادی تنزل داده و پیامبر مشاهده می‌کند. این مشاهده گاهی در قوه خیال و حس مشترک است که دیگران از مشاهده ناتوان‌اند و گاهی وجود جبرئیل به صورت ماده مانند یک انسان زیبا مثل دحیه کلبی متنزل و متمثل می‌شود که دیگران نیز می‌توانند مشاهده کنند[۱۴۲].

از مطالب پیشین چگونگی اطلاع انبیاء و اولیاء بر امور غیبی گذشته و آینده روشن می‌شود، چنان که گفته شد، اصل وجود حوادث عالم طبیعت در عالم عقول و از آن جمله عقل فعال ـ به صورت بسیط ـ یافت می‌شود، «نبی» و «ولی» با اتصال به این عالم، از بستر امور آگاه می‌شوند.

صدرالمتألهین عقل فعال را به آئینه‌ای تشبیه می‌کند که صورت‌های آن از عوالم عقول پیشین بر آن تابیده است. نفس نبوی با مواجهه با آن، به دلیل پیرایش از مادیات، حکم آئینه را دارد که با مواجهه با عقل فعال صورت‌های آن دوباره در آئینه نفس پیغمبر منعکس می‌شود[۱۴۳].

آرای فلاسفه: بعد از آشنایی اجمالی با دیدگاه فلاسفه، ادامه توضیح بیشتر را در عبارات خود فلاسفه پی می‌گیریم.

  1. فارابی: او نخستین فیلسوف اسلامی است که نبوت را از طریق اتصال نفس نبوی به عالم مجردات یعنی «عقل فعال» و تکامل قوای سه گانه تعریف و تفسیر کرده است: اذا بلغت قوته المتخيلة نهاية الكمال فيقبل في يقظته عن العقل الفعال الجزئيات الحاضرة و المستقبلة او محاكياتها من المحسوسات و يقبل محاكيات المعقولات المفارقة و سائر الموجودات الشريفة و يراها فيكون له بماقبله من المعقولات نبوة بالأشياء الالهية[۱۴۴]، «زمانی که قوه متخیله پیامبر به نهایت کمال رسید در حال بیداری از عقل فعال می‌تواند صورت جزئیه حاضر و آینده یا محاکی صورت‌های جزئیه را قبول کند، همچنین می‌تواند محاکی معقولات مجرد و دیگر وجودهای شریک را پذیرفته و مشاهده کند. پس برای پیامبر نسبت به معقولات پیشین علم و خبر حاصل می‌شود».
  2. بوعلی سینا: او نیز نبی را انسانی می‌داند که سه قوه وی به حد کمال برسد: هو الذي في قواه النفسانية خصايص ثلاث ذكرناها و هي ان يسمع كلام الله و يرى ملائكته و قد تحولت له على صورة يراها و قد بينا كيفية هذا و بينا ان هذا الذي يوحى اليه تتشبح الملائكة له و يحدث له في سمعه صوت يسمعه يكون من الله و الملائكة فيسمعه من غير ان يكون ذلك كلاماً من الناس و الحيوان قبل الأرضي و هذا هو الموحي اليه[۱۴۵]، «پیامبر کسی است که در قوه نفسانی او سه خصلت یافت شود: شنیدن کلام الهی و مشاهده فرشتگان و صورتی که دیده برای او متحول گردد. ما در توضیح آن گفتیم کسی که بر او وحی می‌شود ملائکه بر وی متشبح یعنی به صورت اشباح دیده می‌شود و نیز در قوه شنوایی او صدایی شنیده می‌شود که از سوی خداوند و ملائکه است، بدون اینکه که صدای انسان یا حیوان زمینی باشد. این همان کسی است که بر او وحی شده است». وی قوه عقلی نبی را به کبریت و عقل فعال را به آتش تشبیه می‌کند که توسط عقل فعال مشتعل شده و به جوهر خود یعنی عالم عقول متحول می‌شود[۱۴۶]. بوعلی تمثل جبرئیل را به قوه خیالی نبی استناد می‌دهد که هنگام اتصال به عقل فعال قوه خیال آن را تخیل کرده و در حس مشترک به تصویر می‌کشد[۱۴۷].
  3. شیخ اشراق: «فاضل‌ترین و کامل‌ترین انسان آن است که نفس او عاقل به فعل گردد. یعنی صورت معقولات در وی به برهان یقینی حاصل شود، آن گاه او را عقل مستفاد خوانند... ممکن باشد که قوت نفس او و قوت این شخص تا به حدی رسد که به سبب اتصال به عالم عقل و جواهر فرشتگان چنان بود که به زمانی سخت اندک چون او تحصیل اندیشه کند»[۱۴۸].
  4. دبیران کاتبی: لما كان للانسان القوة المتخيلة وقوة الحس المشترك فلا يبعد وجود نفس قوية تتصل بالعقول و النفوس الفلكية و يدرك ما عندهما من المغيبات على وجه كلي فتحاكيها المتخيلة بصورة جزئية مناسبة لها ثم ينزل منهما الى الحس المشترك فتصير مشاهدة محسوسة لصفاء الحس المشترك و لقوة النفس على استخلاصها عن تعلقات الحواس الظاهرة و هو الوحي[۱۴۹].
  5. میرداماد: حقيقة الايحاء و الوحي مخاطبة العقل الفعال للنفس الناطقة بالفاظ منظمة مسموعة مفصلة و له انحاء مختلفة و مراتب متفاوتة بحسب اختلاف درجات النفس في اطوارها[۱۵۰].

صدرالمتألهین: وی نبوت و وحی را محصول تکامل قوای سه‌گانه نفس نبوی می‌داند که با مواجهه و اتصال به عالم عقول خصوصاً عقل فعال، دریچه وحی به نفس نبوی گشوده می‌شود: ان جهة النفس التي الى عالم الغيب هي مدخل الالهام و الوحي[۱۵۱].

نتیجه گشوده شدن دریچه وحی و عالم عقل، تابش علوم آن به نفس نبوی و به بیانی قبول و پذیرش صور اشیاء آن عالم است مانند صورت در آئینه؛ فاذا اتصلت بتلك الجواهر قبلت ما فيها اعني نفس ما في تلك الجواهر من صورة الاشياء كانطباع الصورة في مراة من مراة اخرى[۱۵۲].

ایشان با تقسیم علوم باطنی به الهام و وحی، مصدر علوم باطنی وحی را مشاهده ملک و عقل فعال ذکر می‌کند: السبب الذي منه استفيد ذلك هو مشاهدة الملك الملقى و العقل الفعال[۱۵۳]. وی وحی را به وحی صریح و مأول تقسیم می‌کند و صریح را وحی‌ای می‌داند که قوه عاقله در مقایسه به خیال از قوت بیشتری برخوردار باشد و بتواند صورت عقلی را بدون تصرف خیال ادراک کند: ان ضعفت المتخيلة بقي ما انكشف له من الغيب بعينه، كان وحياً صريحاً و ان قويت المتخيلة و اشتغلت بطبيعة المحاكاة فيكون هذا الوحي مفتقراً الى التأويل[۱۵۴].

در اثر توجه نفس نبوی به خداوند و مشاهده صور عقلی در عالم عقول، صور فوق توسط خداوند در عالم مثال و طبیعت برای نبی و حواس او متمثل می‌گردد. مثلاً فرشته وحی را در صورت شخص نیکو مشاهده می‌کند و کلام فرشته یا خدا را می‌شنود[۱۵۵].

وی صورت‌ها و صداهای شنیده شده توسط قوه متخیله نبی را صورت‌های واقعی می‌داند که علاوه بر ذهن و خیال از وجود حقیقی برخوردارند: و هذا الامر المتمثل بما معه أو فيه ليس مجرد صورة خيالية لا وجود لها في خارج الذهن و التخيل كما يقوله من لاحظ له من علم الباطن و لا قدم له في اسرار الوحي و الكتاب كبعض اتباع المشائين[۱۵۶].

نکته قابل ذکر در نظریه صدرا و همچنین فلاسفه و عرفا این که آنان گاهی وحی را به مشاهده فرشته و کلام الهی از طریق فرشته تفسیر می‌کنند و گاهی وحی را کلام مستقیم الهی بیان می‌دارند. وجه اختلاف این تفسیر به اختلاف درجات پیامبران بل اختلاف حالات پیامبر در دریافت وحی برمی‌گردد. صدرا در این باره می‌نویسد: فاذا اتصلت الروح النبوية بعالمهم عالم الوحي الرباني كان يسمع كلام الله و هو اعلام الحقائق بالمكالمة الحقيقية و هي الافاضة و الاستفاضة في مقام «قاب قوسين او ادنى» و هو مقام القرب و مقصد الصدق و معدن الوحي و الالهام و هو الكلام الحقيقي كمامر و كذلك اذا عاشر النبي(ص) الملائكة الاعلين يسمع صريف اقلامهم و القاء كلامهم و كلامهم كلام الله النازل في محال معرفتهم... ثم اذا نزل الى ساحة الملكوت السماوي يتمثل له صورة ماعقلها و شاهدها في لوح نفسه الواقعة في عالم الالواح القدرية السماوية ثم يتعدي منه الاثر الى الظاهر[۱۵۷].

نقطه عزیمت دیدگاه صدرا با بیشتر فلاسفه در رویکرد عرفانی وی از حقیقت وی خصوصاً وحی حضرت محمد(ص) می‌باشد. اکثر فلاسفه وحی را محصول عقل فعال و فرشتگان می‌دانند، اما صدرا در این باره با عرفا هم‌مشرب است. وی هرچند در آثار فلسفی خود بر اساس دأب و شیوه خود مسأله را از دیدگاه فلسفی مورد تقریر و اثبات قرار می‌دهد، اما در پایان بحث با عناوین چون «حکمت عرشیة»، «انارة قلبیة» و «اشارة نوریة» به تحلیل عرفانی موضوع پرداخته است. صدرا بر این اعتقاد است که وحی پیامبر اسلام(ص) از حقیقت محمدیه نشأت گرفته و صورت‌های عقلی، مثالی و حسی وحی و صورت فرشته و صدای آن، از نفس قدسی خود نبی خلق و متمثل می‌شوند؛ لذا این صورت‌ها و صداها برای دیگران قابل مشاهده و شنیدن نیست.

وی مرحله نخست وحی پیامبر اسلام(ص) را اتصال به عالم وحی ربانی در مقام «قاب قوسین» ذکر می‌کند، سپس مراحل بعدی مانند: ملائکه علیین، عالم ملکوت و حس را مراحل نازل آن وصف می‌کند[۱۵۸].

وی منشأ و علت همه مراحل فوق از نزول و تمثل فرشته گرفته تا کتاب آسمانی را به ذات غیبی و سری پیامبر(ص) استناد می‌دهد که نفس قدسی آن حضرت از نشأه غیب به نشأه ظاهر منبعث می‌شود. به دلیل این که نزول و تمثل فرشته نه از خارج که از ذات قدسی نبوی نشأت گرفته برای دیگران قابل رؤیت و شنیدن نیست[۱۵۹].

فلاسفه بعدی نیز اکثراً از این دیدگاه جانب‌داری کرده‌اند که اینجا می‌توان به محقق لاهیجی[۱۶۰]، اخوان الصفا[۱۶۱] و سبزواری[۱۶۲] اشاره کرد.

از معاصران، شهید مطهری نظریه حکما را بهترین نظریه توصیف می‌کند و با ذکر خاطره‌ای از حالت نزدیک به احتضار خویش و مشاهده بعضی از تخیلات قوه مخیله خود تأکید می‌کند که بعد از حالت مزبور اطمینانش به نظریه فوق بیشتر شده است: «می‌گویند روح انسانی صعود می‌کند. در باب وحی اول صعود است بعد تنزل. ما فقط تنزل وحی را که به ما ارتباط دارد می‌شناسیم ولی صعودش را نه. اما روح پیغمبر صعود می‌کند و تلاقی‌ای میان او و حقایقی که در جهان دیگر هست، صورت می‌گیرد. از آنجا نزول می‌کند پایین، از آنجا نزول می‌کند در مشاعر پیغمبر، می‌آید پایین، لباس محسوسیت به اصطلاح خودش می‌پوشاند و معنی این که وحی نازل شد همین است»[۱۶۳].[۱۶۴]

تحلیل و بررسی

۱. در تحلیل دیدگاه فوق باید به این نکته اشاره کرد که این دیدگاه می‌خواهد وحی را در قالب معرفت و تجربه دینی تعریف و توصیف کند؛ لذا شرط وحی و نبوت را تکامل قوای سه‌گانه نفس قرار داد که این خود در گرو تلفیق تجربه و حالت شهود با عقل نظری محقق می‌شود.

بعد از این مرحله، نوبت به اتصال به عقل فعال می‌شود که گرفتن وحی از آن به دو صورت یعنی تمثل و تجلی و علم و آگاهی انجام می‌گیرد.

لکن اصل بحث متوجه عقل فعال یا هر عقلی است که نفس نبوی با آن مرتبط و متصل می‌شود. بنا بر نظریه مزبور، عقل فوق نقش معلم و به نوعی نقش مربی نسبت به پیامبران را دارد که مقام مافوق از متربّی و متعلم است. حالی که بنا بر ادله نقلی و عقلی اعم از فلسفی و عرفانی پیامبران خصوصاً پیامبر اسلام اولین صادر و عقل است که همه موجودات ممکن طفیل وجود آن هستند. فلاسفه خود با طرح اصل الواحد لايصدر عنه الا الواحد صادر اول را وجود قدسی پیامبر اسلام ذکر می‌کنند که وجود آن حضرت علت و مفیض سایر وجودات و کمالات آنهاست. اصل فوق با نظریه فلاسفه در تفسیر وحی و اتخاذ وحی توسط پیامبر از عقل فعال منافات دارد؛ چراکه عقل فعال خود طفیل وجود نبوی است و چگونه ممکن است که وی مفیض وحی و کمالات دیگری بر پیامبر باشد. توضیح بیشتر آن در نظریه عرفا خواهد آمد. در آنجا خواهیم گفت این نظریه با تفکیک وجود عنصری پیامبر از وجود قدسی و حقیقت محمدیه قابل توجیه است، عقل فعال که خود طفیل حقیقت محمدیه است، مربی و معلم عنصر مادی پیامبر(ص) است.

۲. نکته دیگر در تحلیل دیدگاه فلاسفه این است. آنان عقل فعال را مبدأ و مصدر وحی می‌دانند و بعضی‌شان مانند صدرالمتألهین آن را بر جبرئیل تطبیق کردند؛ چنان که در قرآن و روایات حامل وحی اسلام جبرئیل و حامل وحی پیامبران دیگر، فرشتگان دیگری مانند میکائیل معرفی شده است[۱۶۵].

در اینجا این سؤال مطرح است که مطابق اصول فلسفی عقل فعال و دیگر عقول یک وجود بیش نیستند[۱۶۶]، اگر عقل فعال همان جبرئیل است،؛ چراکه نام آن در پیامبران پیشین مختلف مانند میکائیل ذکر شده است؟ همچنین تطبیق جبرئیل بر عقل فعال که از حیث مقامات و مراتب در مرتبه پائینی قرار دارد - سؤال برانگیز است. برای این که جبرئیل بنا به ظاهر قرآن و تفسیر بیشتر مفسران[۱۶۷] مقام بالاتر از همه فرشتگان دارد.

در تحلیل رهیافت فوق سؤالات و ابهامات دیگری در تطبیق آن بر قرآن و سنت وجود دارد که مجال دیگری می‌طلبد. ابهامات فوق موجب رد رهیافت فلاسفه از سوی مفسران شده است[۱۶۸].

حاصل آنکه اصل نظریه فلاسفه مبنی بر این که وحی ترقی و صعود نفس نبوی به عالم قدسی است، قابل دفاع می‌باشد، اما فروع آن از قبیل اتصال روح نبوی به عقل فعال و تطبیق آن بر جبرئیل و تخیلی انگاری صوت و تصویر فرشته نیازمند توجیهات و تأویلات مختلف می‌باشد[۱۶۹].

رویکرد عرفانی

شناخت و بررسی نظریه عرفا احتیاج به مقدماتی دارد که به آن اشاره می‌شود:

۱. عرفا وجود حقیقی را منحصر در ذات باری تعالی می‌دانند و سایر وجودات امکانی را نه وجود که ظهور و تجلی وجود حقیقی توصیف می‌کنند[۱۷۰]. آنان ذات باری تعالی بدون لحاظ اسماء و صفات را «مقام احدیت»، «غیب مغیب» و «مقام عماء» می‌نامند که هیچ نام و نشانی ندارد.

در مکتب امثال محی الدین عربی وحی و القائی که نشانگر تغایر و جدائی دو وجود باشد، در میان نیست: و لا يلقي عليك الوحي في غير و لا تلقي[۱۷۱].

بعد از مقام احدیت، مقام واحدیت قرار دارد که در آن اسماء و صفات الهی مورد لحاظ و توجه قرار می‌گیرد. از این عالم به «اعیان ثابته»، «حضرت علمیه» و «شهادت مطلقه» تعبیر می‌شود. در این عالم اصل وجودات عوالم دیگر به صورت بسیط وجود دارد و در حقیقت این عالم هستی‌بخش و مفیض عالم ممکن است و لذا «فیض اقدس» نامیده می‌شود. لکن مطابق قاعده الواحد لا يصدر عنه الا الواحد مخلوق بلاواسطه این عالم «عقل اول» در اصطلاح فلاسفه[۱۷۲] «وجود منبسط و عام» در اصطلاح عرفا است[۱۷۳]. این وجود ممکن اول مفیض و هستی بخش وجودات دیگر خواهد بود و در واقع نقش آن نسبت به عوالم دیگر، نقش علت، معلم و مربی است.

۲. در اعتقاد عرفا و اکثر فلاسفه صادر اول و وجود منبسط همان روح پیامبر اسلام(ص) است که مفتخر به تجلی اول و مخلوق بلاواسطه الهی است[۱۷۴].

بعد از روح مجرد پیامبر اسلام(ص) ارواح ائمه اطهار و پیامبران به صورت عقول مجرد خلق شده‌اند. عقول و ارواح ملائکه از جمله جبرئیل بعد از خلق روح نبوی و ولوی و در واقع مخلوق و طفیل وجود قدسی پیامبر اسلام هستند[۱۷۵]. در عالم عقول اولین نبی یعنی خبر رسانده از سوی خداوند همان پیامبر اسلام به عنوان اولین صادر است که با سیر در حضرت علمیه و مقام واحدیت حقایقی از اسماء و صفات الهی را در اختیار عقول دیگر از جمله عقول پیامبران و ملائکه قرار می‌دهد (نبوت تعریفی). از این جا معنا و مفهوم حدیث نبوی ذیل روشن می‌شود: «كُنْتُ نَبِيّاً وَ آدَمَ بَيْنَ الْمَاءِ وَ الطِّينِ‌»[۱۷۶]؛ «آدَمُ وَ مَنْ دُونَهُ تَحْتَ لِوَائِي»[۱۷۷].

۳. مطلب دیگر اینکه آموزه‌های غیبی و وحیانی توسط فرشتگان از عالم عقول و در نهایت عقل اول یعنی پیامبر اسلام و به واسطه آن از خداوند، نازل می‌شود. از اینجا عظمت و تقدم روح نبوی و ائمه اطهار بر پیامبران و کتب آسمانی آنها حتی قرآن مجید روشن می‌شود،؛ چراکه وجود قدسی آنان اصل وحی و قرآن‌اند که از آن وجود نازل شده است[۱۷۸].

۴. آخرین نکته این که عالم دنیا و انسان آخرین و پست‌ترین عوالم ممکن است. اصل وجودات آنها نیز از عوالم عقول منبعث شده است. روح انسان‌ها در عالم عقول به صورت وجود بسیط و جمعی موجود بوده است و از آن عالم به این دنیا تنزل پیدا کرده است. نکته قابل توجه این که انتقال روح انسان از عالم عقول به عالم دنیا به معنای تجافی یعنی خالی گذاشتن وجود خود در عالم عقول نیست بلکه با حفظ آن است، نفس نبوی نیز از این اصل مستثنا نیست[۱۷۹]. پس با این نگاه انسان‌ها دارای دو وجود و حیثیت هستند: وجود اول وجود پیش از دنیا است که به صورت عقل و بسیط در عالم عقول و از جمله اعیان ثابته است. وجود دوم وجود مادی و طبیعی فعلی در دنیای مادی است که مرکب از بدن و نفس است. نفس انسان به دلیل تعلق آن به ماده و به تعبیر دقیق حکمت متعالیه پیدایش آن از ماده در اثر حرکت جوهریه استکمالی، فاقد کمالات مجرد است اما قابلیت و استعداد کسب آنها را داراست؛ لذا نفس هر انسان می‌تواند با طی مراحل مختلف و اسفار اربعه به آخرین کمال مطلوب نایل آید و به عین ثابت خود و سایر عقول متصل گردد.

۵. از نکات گذشته روشن شد که نفس انسان‌ها نیازمند هدایت و امداد الهی به واسطه فرشتگان هستند اما نفس پیامبران مخصوصاً نفس پیامبر اسلام تنها نیازمند امداد الهی هستند، پیامبر اسلام(ص) با تهذیب نفس خویش در دنیا آن را آماده معراج و اتصال به عین ثابته و وجود منبسط خویش می‌کند و با طی مراحل مختلف، نبوتی را که پیش‌تر در عالم عقول داشت، آن را به عالم مادی تنزل می‌دهد.

و اگر وحی و الهام و اتصالی هست ـ که هست ـ این در حقیقت از «حقیقت محمدیه» و «وجود منبسط» نشأت می‌گیرد؛ به دیگر سخن، وجود مادی پیامبر(ص) به وجود مجرد خویش مرتبط و متصل شده و حقایق منبسط و مجرد را از آن به صورت وحی و تفصیلی و مادی تنزل داده، به مردم ابلاغ می‌کند و حداکثر نقش فرشتگان مانند جبرئیل همراهی نفس نبوی یا رسانیدن پیام از حقیقت محمدیه به نفس نبوی است[۱۸۰].[۱۸۱]

رویکرد القای معنا (گزاره)

بر اساس این نظریه، خداوند پیام خود را بر صفحه قلب و ضمیر پیامبر(ص) نازل می‌کند؛ بنابراین محور اصلی در این نظریه پیام یا معناست و وحی لزوماً ماهیت زبانی ندارد. به عبارت دیگر خداوند معنای مقصود را به قلب پیامبرش القا می‌کند و پیامبر با زبان خودش ـ ‌آن‌طور که مناسب می‌بیند ـ پیام خداوند را به مردم ابلاغ می‌کند. این دیدگاه از قدیم در کتب علوم قرآنی چنین مطرح ‌شده که خداوند معنا را بر جبرئیل یا پیامبر(ص) وحی کرده است و سپس یکی از ایشان بر آن حقایق و معانی لباس الفاظ پوشانده‌اند.

متفکران غربی این نظریه را وحی گزاره‌ای "propositional view" می‌نامند. مقصود آنها از "گزاره" هر نوع اطلاعاتی است که از منبعی به دیگران انتقال می‌یابد. این اطلاعات لزوماً به وسیله زبان اشاره‌ای، نمادها، علائم و حتی روش‌های فرا‌روان‌شناختی "مانند تله‌پاتی" منتقل می‌شود[۱۸۲]. به طور مثال یکی از علائم راهنمایی و رانندگی به ما می‌گوید که پارک کردن در این محل ممنوع است. این یک گزاره است؛ گرچه ابزار انتقال آن یک علامت است.

از این‌رو می‌توان گفت الهامات قلبی و وسوسه‌های شیطانی از نوع وحی گزاره‌ای است. بسیاری از افراد از طریق شیاطین جن و انس پیام دریافت می‌کنند، بی‌ آن‌که در ظاهر سخن و ندایی از آنها بشنوند.

وحی گزاره‌ای سه رکن دارد: فرستنده پیام؛ گیرنده پیام و پیام. پس در این نظریه زبان طبیعی از ارکان وحی نیست، ولی ممکن است از زبان طبیعی نیز در کنار دیگر ابزارهای انتقال معنا استفاده شود.

مسیحیان و وحی گزاره‌ای

در مقابلِ تعداد کمی از مسیحیان که معتقدند کتاب‌های مقدس با همین الفاظ الهام شده و خداوند پیام خود را کلمه به کلمه به کاتب بشری منتقل کرده است، بیش‌تر مسیحیان معتقدند خداوند کتاب‌های مقدس را به وسیله مؤلفان بشری نوشته است و بر این اساس می‌گویند، این کتاب‌ها یک مؤلف الهی و چندین مؤلف بشری دارد. از نظر آنها خداوند مؤلف نهایی کتاب مقدس است، ولی این عمل را به دست مؤلفان بشری، که کارگزاران وی بوده‌اند، به انجام رسانده است. مؤلفان کتاب مقدس هر یک در عصری می‌زیسته و به رنگ زمان خود درآمده بودند. ایشان همچنین مانند دیگر انسان‌ها با محدودیت‌های زبان و تنگناهای علمی دست به گریبان بوده‌اند؛ بنابراین مسیحیان نمی‌گویند خدا کتاب‌های مقدس را بر مؤلفان بشری املا کرده است، بلکه معتقدند او به ایشان توفیق داده است پیام الهی را به شیوه خاص خود و همراه با نگارش مخصوص و سبک نویسندگی ویژه هر یک بیان کنند. پس به عقیده مسیحیان، اصل پیام از سوی خداوند آمده و حق است، اما شکل پیام تنها به خدا مربوط نمی‌شود، بلکه عامل بشری نیز در آن دخالت دارد. این عامل بشری نویسنده کتاب است که مانند همه مردم محدود و در معرض خطا است[۱۸۳].

بنابراین وحی در این نظریه عین کلام خداوند نیست، بلکه لُبّ پیام از آنِ خداوند است و الفاظ و عبارات و به تبع آن محتوای ظاهری کتاب از آنِ بشر است[۱۸۴].

پرسش‌های وابسته

جستارهای وابسته

منابع

پانویس

  1. محمدی، مسلم، فرهنگ اصطلاحات علم کلام، ص۱۸۸.
  2. اقرب الموارد، ۳/ ۴۳۲؛ لسان العرب‌، ۱۵/ ۳۸۲- ۳۷۹.
  3. فرهنگ شیعه، ص۴۵۳.
  4. محمدی، مسلم، فرهنگ اصطلاحات علم کلام، ص۱۸۹.
  5. ﴿إِنَّا أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ كَمَا أَوْحَيْنَا إِلَى نُوحٍ وَالنَّبِيِّينَ مِن بَعْدِهِ وَأَوْحَيْنَا إِلَى إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ وَإِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ وَالأَسْبَاطِ وَعِيسَى وَأَيُّوبَ وَيُونُسَ وَهَارُونَ وَسُلَيْمَانَ وَآتَيْنَا دَاوُودَ زَبُورًا؛ سوره نساء، آیه ۱۶۳؛ ﴿وَأَوْحَيْنَا إِلَى مُوسَى أَنْ أَلْقِ عَصَاكَ فَإِذَا هِيَ تَلْقَفُ مَا يَأْفِكُونَ؛ سوره اعراف، آیه ۱۱۷ و ﴿ وَقَطَّعْنَاهُمُ اثْنَتَيْ عَشْرَةَ أَسْبَاطًا أُمَمًا وَأَوْحَيْنَا إِلَى مُوسَى إِذِ اسْتَسْقَاهُ قَوْمُهُ أَنِ اضْرِب بِّعَصَاكَ الْحَجَرَ فَانبَجَسَتْ مِنْهُ اثْنَتَا عَشْرَةَ عَيْنًا قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُنَاسٍ مَّشْرَبَهُمْ وَظَلَّلْنَا عَلَيْهِمُ الْغَمَامَ وَأَنزَلْنَا عَلَيْهِمُ الْمَنَّ وَالسَّلْوَى كُلُواْ مِن طَيِّبَاتِ مَا رَزَقْنَاكُمْ وَمَا ظَلَمُونَا وَلَكِن كَانُواْ أَنفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ؛ آیه۱۶۰؛ ﴿ أَكَانَ لِلنَّاسِ عَجَبًا أَنْ أَوْحَيْنَا إِلَى رَجُلٍ مِّنْهُمْ أَنْ أَنذِرِ النَّاسَ وَبَشِّرِ الَّذِينَ آمَنُواْ أَنَّ لَهُمْ قَدَمَ صِدْقٍ عِندَ رَبِّهِمْ قَالَ الْكَافِرُونَ إِنَّ هَذَا لَسَاحِرٌ مُّبِينٌ؛ سوره یونس، آیه ۲؛ ﴿ نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِمَا أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ هَذَا الْقُرْآنَ وَإِن كُنتَ مِن قَبْلِهِ لَمِنَ الْغَافِلِينَ؛ سوره یوسف، آیه ۳.
  6. ﴿وَرَبُّكَ يَخْلُقُ مَا يَشَاء وَيَخْتَارُ مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ سُبْحَانَ اللَّهِ وَتَعَالَى عَمَّا يُشْرِكُونَ؛ سوره قصص، آیه ۶۸.
  7. ﴿يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبَارَهَا؛ سوره زلزال، آیه ۴.
  8. ﴿ إِنَّا أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ كَمَا أَوْحَيْنَا إِلَى نُوحٍ وَالنَّبِيِّينَ مِن بَعْدِهِ وَأَوْحَيْنَا إِلَى إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ وَإِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ وَالأَسْبَاطِ وَعِيسَى وَأَيُّوبَ وَيُونُسَ وَهَارُونَ وَسُلَيْمَانَ وَآتَيْنَا دَاوُودَ زَبُورًا؛ سوره نساء، آیه ۱۶۳.
  9. فرهنگ شیعه، ص۴۵۳.
  10. طباطبایی، المیزان، ج۱۲، ص۲۹۲.
  11. محمدی، مسلم، فرهنگ اصطلاحات علم کلام، ص۱۸۹.
  12. ﴿ أَكَانَ لِلنَّاسِ عَجَبًا أَنْ أَوْحَيْنَا إِلَى رَجُلٍ مِّنْهُمْ أَنْ أَنذِرِ النَّاسَ وَبَشِّرِ الَّذِينَ آمَنُواْ أَنَّ لَهُمْ قَدَمَ صِدْقٍ عِندَ رَبِّهِمْ قَالَ الْكَافِرُونَ إِنَّ هَذَا لَسَاحِرٌ مُّبِينٌ؛ سوره یونس، آیه ۲.
  13. ﴿وَمَا كُنتَ تَرْجُو أَن يُلْقَى إِلَيْكَ الْكِتَابُ إِلاَّ رَحْمَةً مِّن رَّبِّكَ فَلا تَكُونَنَّ ظَهِيرًا لِّلْكَافِرِينَ؛ سوره قصص، آیه ۸۶.
  14. فرهنگ شیعه، ص۴۵۳.
  15. ﴿وَأَوْحَى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِي مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتًا وَمِنَ الشَّجَرِ وَمِمَّا يَعْرِشُونَ «و پروردگارت به زنبور عسل الهام کرد که بر کوه‌ها و بر درخت و بر داربست‌هایی که (مردم) می‌سازند لانه گزین!» سوره نحل، آیه ۶۸.
  16. ﴿وَأَوْحَيْنَا إِلَى أُمِّ مُوسَى أَنْ أَرْضِعِيهِ فَإِذَا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقِيهِ فِي الْيَمِّ وَلَا... «و به مادر موسی الهام کردیم که به او شیر بده و اگر بر (جان) او ترسیدی او را (در صندوقی بنه و) به دریا فکن و مهراس و اندوهگین مباش! ما او را به تو باز می‌گردانیم و او را از پیامبران خواهیم کرد» سوره قصص، آیه ۷.
  17. ر.ک: محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج۹۰، ص۱۶.
  18. هاشمی، سید علی، ماهیت علم امام بررسی تاریخی و کلامی ص۲۶۱.
  19. ر.ک: محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج۱۸، ص۲۵۶ و ۲۶۰ و ۲۷۱.
  20. ﴿قُلْ مَنْ كَانَ عَدُوًّا لِجِبْرِيلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلَى قَلْبِكَ بِإِذْنِ اللَّهِ مُصَدِّقًا لِمَا بَيْنَ يَدَيْهِ وَهُدًى وَبُشْرَى لِلْمُؤْمِنِينَ «بگو: هر که دشمن جبرئیل است (آگاه باشد که) بی‌گمان او، آن (قرآن) را بر دلت با اذن خداوند فرو فرستاده است در حالی که آنچه را پیش از آن بوده است راست می‌شمارد و رهنمود و نویدی برای مؤمنان است» سوره بقره، آیه ۹۷.
  21. ﴿فَلَمَّا أَتَاهَا نُودِيَ مِنْ شَاطِئِ الْوَادِ الْأَيْمَنِ فِي الْبُقْعَةِ الْمُبَارَكَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ أَنْ يَا مُوسَى إِنِّي أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ «چون به آن (آتش) رسید از کناره راست آن درّه در آن پاره زمین خجسته، از آن درخت بانگ برآمد که: ای موسی! منم، خداوند پروردگار جهانیان» سوره قصص، آیه ۳۰.
  22. ﴿فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ قَالَ يَا بُنَيَّ إِنِّي أَرَى فِي الْمَنَامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ مَاذَا تَرَى قَالَ يَا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ «و چون در تلاش، همپای او گشت (ابراهیم) گفت: پسرکم! من در خواب می‌بینم که تو را سر می‌برم پس بنگر که چه می‌بینی؟ گفت: ای پدر! آنچه فرمان می‌یابی انجام ده که- اگر خداوند بخواهد- مرا از شکیبایان خواهی یافت» سوره صافات، آیه ۱۰۲.
  23. «و هیچ بشری نسزد که خداوند با او سخن گوید مگر با وحی یا از فراسوی پرده‌ای یا فرستاده‌ای فرستد که به اذن او آنچه می‌خواهد وحی کند؛ بی‌گمان او فرازمندی فرزانه است» سوره شوری، آیه ۵۱.
  24. ر.ک: سیدمحمدحسین طباطبایی، المیزان في تفسير القرآن، ج۱۸، ص۷۳؛ فضل بن حسن طبرسی، مجمع البيان في تفسير القرآن، ج۹، ص۵۷؛ ناصر مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، ج۲۰، ص۴۸۶؛ محمد بن عمر فخر رازی، مفاتیح الغیب، ج۲۷، ص۶۱۱.
  25. ر.ک: ناصر مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، ج۲۰، ص۴۸۷، حسین بن حسن جرجانی، جلاء الأذهان و جلاء الأحزان، ج۹، ص۳۵.
  26. محمد صادقی تهرانی، الفرقان في تفسير القرآن بالقرآن، ج۲۶، ص۲۵۱-۲۵۳؛ سید علی اکبر قرشی، تفسير أحسن الحدیث، ج۹، ص۵۱۱.
  27. ر.ک: ناصر مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، ج۲۰، ص۴۸۸-۴۸۷.
  28. «بگو: هر که دشمن جبرئیل است (آگاه باشد که) بی‌گمان او، آن (قرآن) را بر دلت با اذن خداوند فرو فرستاده است در حالی که آنچه را پیش از آن بوده است راست می‌شمارد و رهنمود و نویدی برای مؤمنان است» سوره بقره، آیه ۹۷.
  29. بقره، ۹۷؛ همچنین ر.ک: شعراء، ۱۹۳-۱۹۴.
  30. ر.ک: فياض لاهیجی، گوهر مراد، ص۳۶۶؛ حسن حسن زاده آملی، هزار و یک نکته، ص۲۷.
  31. ر.ک: علی بن ابراهیم قمی، تفسیر قمی، ج۲، ص۲۷۹.
  32. محمد بن حسن طوسی، الأمالی، ص۱۸۹؛ علی بن عیسی اربلی، کشف الغمة في معرفة الأنمة، تحقیق هاشم رسولی محلاتی، ج۱، ص۳۹۰؛ حسن بن محمد دیلمی، ارشاد القلوب إلى الصواب، ج۲، ص۲۵۴.
  33. در برخی روایات، این‌گونه تعابیر آمده است: «يَا رَسُولَ اللَّهِ لَقَدِ انْقَطَعَ بِمَوْتِكَ مَا لَمْ يَنْقَطِعْ بِمَوْتِ غَيْرِكَ مِنَ النُّبُوَّةِ وَ الْإِنْبَاءِ وَ أَخْبَارِ السَّمَاءِ»، (محمدین حسین شریف الرضی، نهج البلاغه، خطبه ۲۳۵، ص۳۵۵). با توضیح یادشده، به نظر می‌رسد مقصود از قطع شدن اخبار آسمان‌ها و زمین با رحلت رسول خدا(ص)، قطع شدن برخی اخباری است که مربوط به بعد نبوت آن حضرت بوده است؛ نه قطع شدن کامل ارتباط بین آسمان و زمین. چنین برداشتی، با روایات متعدد که نزول فرشتگان بر ائمه(ع) و آگاهی‌های غیبی آنان را به شیوه‌هایی مانند دریافت از روح القدس و الهام اثبات می‌کنند، مخالفت دارد و پذیرفته نیست.
  34. هاشمی، سید علی، ماهیت علم امام بررسی تاریخی و کلامی، ص۲۶۲.
  35. «سوگند به ستاره چون فرو افتد * که همنشین شما گمراه و بیراه نیست * و از سر هوا و هوس سخن نمی‌گوید * آن (قرآن) جز وحیی نیست که بر او وحی می‌شود * آن (فرشته) بسیار توانمند به او آموخته است» سوره نجم، آیه۱-۵.
  36. «که روح الامین آن را فرود آورده است * بر دلت، تا از بیم‌دهندگان باشی» سوره شعراء، آیه ۱۹۳-۱۹۴.
  37. «و چون از آنان چیزی خواستید از پشت پرده‌ای بخواهید» سوره احزاب، آیه ۵۳.
  38. کیفیت نزول وحی بنا بر صراحت قرآن به سه روش صورت می‌‌پذیرد: ۱. سخن گفتن مستقیم خدا با پیامبر، بدون هیچ‌گونه فاصله و واسطه‌ای؛ ۲. سخن خدا که از پشت پرده شنیده می‌‌شود؛ ۳. پیام خدا که توسط فرشته‌ای به پیامیر رسانده می‌‌شود. (شوری (۴۲): ۵۱)
  39. محمدی، مسلم، فرهنگ اصطلاحات علم کلام، ص۱۸۹ ـ ۱۹۰.
  40. صدر المتألهین، المبدأ و المعاد، ص۲۴۴.
  41. علامه طباطبایی، المیزان، ج۲، ص۴۷۷.
  42. و هیچ بشری نسزد که خداوند با او سخن گوید مگر با وحی یا از فراسوی پرده‌ای یا فرستاده‌ای فرستد که به اذن او آنچه می‌خواهد وحی کند؛ بی‌گمان او فرازمندی فرزانه است؛ سوره شوری، آیه۵۱.
  43. علامه حلی، شرح باب حادی عشر، ص۸۱.
  44. هری اوسترین ولفسن، فلسفه علم کلام، ترجمه احمد آرام، ص۲۶۹.
  45. جز این نیست که مسیح عیسی پسر مریم، پیامبر خداوند؛ سوره نساء، آیه۱۷۱.
  46. علامه طباطبایی، المیزان، ج۴، ص۴۸۰.
  47. احمدی، رحمت‌الله، پدیده وحی از دیدگاه علامه طباطبائی، ص۱۷۸ ـ ۱۸۷.
  48. نبوت/ ۷۵.
  49. ﴿إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحَى عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوَى؛ سوره نجم، آیه ۴ و ۵.
  50. ﴿فَتَعَالَى اللَّهُ الْمَلِكُ الْحَقُّ وَلا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِن قَبْلِ أَن يُقْضَى إِلَيْكَ وَحْيُهُ وَقُل رَّبِّ زِدْنِي عِلْمًا؛ سوره طه، آیه ۱۱۴.
  51. ﴿وَمَا كُنتَ تَتْلُو مِن قَبْلِهِ مِن كِتَابٍ وَلا تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ إِذًا لّارْتَابَ الْمُبْطِلُونَ؛ سوره عنکبوت، آیه ۴۸.
  52. ﴿تَنزِيلٌ مِّن رَّبِّ الْعَالَمِينَ وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنَا بَعْضَ الأَقَاوِيلِ لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْيَمِينِ ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِينَ فَمَا مِنكُم مِّنْ أَحَدٍ عَنْهُ حَاجِزِينَ وَإِنَّهُ لَتَذْكِرَةٌ لِّلْمُتَّقِينَ؛ سوره الحاقه، آیه ۴۸- ۴۳.
  53. فرهنگ شیعه، ص۴۵۴-۴۵۵.
  54. برای توضیح بیشتر ر.ک: بهاءالدین، خرمشاهی، جهان غیب و غیب جهان، مقاله کرامت و خوارق عادات و نیز مندرج در سیر بی‌سلوک، ص۱۸۷.
  55. دائرةالمعارف القرن العشرین، ج۱۰، ذیل کلمه وحی، از ص۷۱۲ تا ۷۱۹.
  56. دائرةالمعارف القرن العشرین، ج۱۰، ذیل کلمه وحی، از ص۷۱۲ تا ۷۱۹؛ و نیز: مدخل مسائل جدید در علم کلام، ج۲، ص۳۰.
  57. علی دشتی، بیست و سه سال، ص۴٣، نکته قابل ذکر این که کتاب فوق توسط استاد ارجمند آیت‌الله سبحانی در کتابی به نام «راز بزرگ رسالت» مورد نقد عالمانه قرار گرفته است.
  58. «ما چنین چیزی در آیین واپسین نشنیدیم، این جز دروغبافی نیست» سوره ص، آیه ۷.
  59. «و برخی از آنان کسانی هستند که به تو گوش می‌دهند در حالی که بر دل‌هایشان پوشش‌هایی افکنده‌ایم تا درنیابند و در گوش‌هایشان سنگینی‌یی (نهاده‌ایم) و اگر هر نشانه‌ای ببینند به آن ایمان نمی‌آورند تا آنجا که چون نزد تو آیند با تو چالش می‌ورزند؛ کافران می‌گوی» سوره انعام، آیه ۲۵.
  60. «(آنان نه تنها ایمان نیاوردند) بلکه گفتند: خواب‌هایی پریشان است یا آن را بربافته یا شاعر است پس باید برای ما نشانه‌ای بیاورد همچنان که پیشینیان (با نشانه) فرستاده شدند» سوره انبیاء، آیه ۵.
  61. «(آنان نه تنها ایمان نیاوردند) بلکه گفتند: خواب‌هایی پریشان است یا آن را بربافته یا شاعر است پس باید برای ما نشانه‌ای بیاورد همچنان که پیشینیان (با نشانه) فرستاده شدند» سوره انبیاء، آیه ۵.
  62. محمد پیامبر و سیاستمدار، ص۲۹۸.
  63. ر.ک: نگارنده، معجزه در قلمرو عقل و دین.
  64. قدردان قراملکی، محمد حسن، آیین خاتم، ص۹۷.
  65. عوامل ذیل در پیدایش انسان‌های نابغه در تایخ مؤثر بوده‌اند: ۱. عشق، ۲. رنج و مظلومیت، ۳. در اقلیت قرار گرفتن. ۴. دوران کودکی، ۵. تنهائی، ۶. سکوت، ۷. بیکاری. برای توضیح بیشتر، ر.ک: دکتر عزت الله مجیدپور، نبوغ و علل آن، ص۴٢.
  66. ر.ک: دین‌پژوهی، ج۱، ص۱۰۹ - ۱۲۱ و ۱۳۷ به بعد.
  67. ر.ک: ملکم همیلتون، جامعه‌شناسی دین، ص۴٠ و ۲۸۸.
  68. قدردان قراملکی، محمد حسن، آیین خاتم، ص۱۰۱.
  69. ر.ک: احیاى تفکر دینى در اسلام، محمد اقبال لاهوری، ترجمۀ احمد آرام، تهران، کتاب پایا، بی‌تا. ص۴۳ ـ ۳.
  70. پروفسور محمّد لنگنهاوزن، «تجربۀ دینی اسلامی»، فصل‌نامۀ حوزه و دانشگاه، شمارۀ ۳۸، ص۸.
  71. ر.ک: بسط تجربه نبوی، عبدالکریم سروش.
  72. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص۶۱- ۶۳؛ محمدی، مسلم، فرهنگ اصطلاحات علم کلام، ص۱۹۲.
  73. درباره تفاوت تجربه دینی و عرفانی آرای مختلفی ابراز شده است. معروف‌ترین فرق این است که در تجربه دینی صاحب تجربه متعلق تجربه مثلاً خداوند ادیان را تجربه و مشاهده می‌کند با این وصف که تغایر خود و آن را احساس می‌کند، اما در تجربه عرفانی تغایری نیست و صاحب تجربه به تعبیری عرفانی به مقام وحدت، فنا و عینیت نایل می‌آید. نسبت آن دو را می‌توان نسبت عموم مطلق ذکر کرد به این معنی که همه تجربه‌های عرفانی، دینی هستند. (برای توضیح بیشتر ر.ک: مجله نقد و نظر، شماره ٢٣ و ٢۴، مقاله مکاشفه یا تجربه دینی و دیگر مقالات آن). نسبت فوق بنا بر صدق و مطابقت تجربه عرفانی با واقع است، اما بنا بر فرض عدم عموم من وجه خواهد بود؛ چراکه بعضی تجربه‌های عرفانی در فرض خطا دینی نخواهد بود. این نکته یعنی احتمال خطا در تجربه عرفانی و عدم خطا در تجربه وحیانی (عصمت) تفاوت و ممیزه دوم آن دو را تشکیل می‌دهد.
  74. عقل و اعتقاد دینی، ص۳۷.
  75. ر.ک: تجربه دینی، ص۴١۴ و ٢۴۴؛ نورمن گیسلر، فلسفه دین، ص۱۷؛ عرفان و فلسفه، ص۲۹۰.
  76. قدردان قراملکی، محمد حسن، آیین خاتم، ص۱۰۳.
  77. ر.ک: عقل و اعتقاد دینی، ص۴١؛ تجربه دینی، ص۱۷؛ راهنمای الهیات پروتستان، ص۴٠.
  78. ر.ک: دین و روان، ص۱۱۵؛ تجربه دینی، ص۲۴.
  79. ر.ک: عرفان و فلسفه، ص۲۳ و ۳۱ به بعد.
  80. علم و دین، ص۱۳۱.
  81. رودلف اتو، مفهوم امر قدسی، ص۲۵۳.
  82. قدردان قراملکی، محمد حسن، آیین خاتم، ص۱۰۵.
  83. ر.ک: تجربه دینی، ص۱۷۳؛ عقل و اعتقاد دینی، ص٢۴٣؛ وحی و افعال گفتاری، ص۱۱۲.
  84. دوم قرنتیان ۵: ۱۹.
  85. علم و دین، ص۱۳۱؛ و نیز: راهنمای الهیات پروتستان، ص۶٣ – ٩۶.
  86. علم و دین، ص۱۴۵.
  87. ر.ک: علم و دین، ص۳۵؛ جان هیک، فلسفه دین، ص۱۳۳؛ و نیز پژوهشی در زمینه وحی، نامه مفید، ش۱، قرن ٢۴ به بعد.
  88. رسالة التوحید، نقل از: الوحی المحمدی، ص٣۵.
  89. در اندیشه اقبال، جایگاه عقل در مسأله شناخت به «عقل استقرائی» محدود می‌شود و منابع معرفت را چنین تحدید می‌کند: الف) طبیعت، ب) تاریخ، ج) عقل استقرائی، د) تجربه درونی. (احیای فکر دینی در اسلام، ص۱۴۶-۱۴۹).
  90. ر.ک: احیای فکر دینی در اسلام، ص١۴٨.
  91. احیای فکر دینی در اسلام، ص١۴۴.
  92. احیای فکر دینی در اسلام، ص١۴۶.
  93. احیای فکر دینی در اسلام، ص١۴۴ و ١۴۵.
  94. احیای فکر دینی در اسلام، ص۱۴۵.
  95. بسط تجربه نبوی، ص۱۰، ۲۱، ۲۵؛ صراط‌های مستقیم، ص۱۱ و ۱۳.
  96. ایمان و آزادی، ص۵۷.
  97. رساله دین شناخت، ص۵٩ و ٨۶.
  98. مجله آفتاب، شماره ١۵، ص٧۶.
  99. قدردان قراملکی، محمد حسن، آیین خاتم، ص۱۰۶.
  100. «باید اذعان داشت که کسی ممکن است برای خودش نبی شود و احوال خاصی پیدا کند و واجد اذواق و مواجیدی شود؛ ولی جامعه دینی اسلامی با این افراد - اگر اظهار نبوت کنند - برخورد سخت‌گیرانه‌ای خواهد کرد». (عبدالکریم سروش، مجله آفتاب، شماره ۱۵ و نیز: بازتاب اندیشه، شماره ۲۷ ص۶٠). ایشان تنها اظهار نبوت را برخورد سخت‌گیرانه ذکر می‌کند و در توجیه حدیث معروف نبوی: «لَا نَبِيَّ بَعْدِي‌» می‌گوید: «به پیروانش دستور داد که این باب را ببندند و دیگر به حرف مدعیان نبوت اعتنا نکنند و به کسانی هم که این احساس به آنها دست می‌دهد می‌فرمود که شما این احساسات را با کسی در میان نگذارید». (عبدالکریم سروش، مجله آفتاب، شماره ۱۵، ص۷۳). آقای سروش مطابق تصریح خودش (همان، ص۷۱) که بحث بیرون دینی می‌کند، باید به لوازم آن یعنی تجدید نبوت و مشروعیت اظهار آن ملتزم شود، نه این که به دلیل درون دینی استناد کند. نکته دیگر این که ایشان منبع حدیث منسوب به پیامبر را ذکر نکرده است که آن حضرت فرمود احساس نبوت خود را بروز ندهید، تا از جهت سند و دلالت بررسی شود. نگارنده با جستجو در منابع روایی اهل سنت و تشیع از طریق نرم‌افزار، به حدیث مورد ادعا دست نیافت، بلکه یافته‌های حدیثی، خلاف مدعای ایشان را اثبات می‌کرد. برای مثال به صورت متعدد پیامبر(ص) فرموده است که هر کس بعد از او ادعای نبوت کند، بدعت در دین و جایگاه او و پیروانش در آتش و محکوم به قتل است. اما توجیه روایت «لَا نَبِيَّ بَعْدِي‌» به عدم اظهار آن، خلاف ظاهر و نص روایت است. حدیث فوق وجود اصل نبوت بعد از خاتم(ص) را از اساس نفی می‌کند، نه این که نبی‌ای باشد اما حق اظهار آن را نداشته باشد. اما اگر مقصود از نبی، معنای عرفانی آن باشد که عرفا از آن به «ولی کامل» نام می‌برند باید گفت، اولاً نویسنده باید مقصود خود را به وضوح روشن کند و ثانیاً عرفا بر چنین نبی‌ای، نبوت و وحی اصطلاحی را اطلاق نمی‌کنند، بلکه از آن به «الهام» و «نبوت تعریفی» در مقابل «نبوت تشریعی» تعبیر می‌کنند.
  101. برای توضیح بیشتر از ناسازگاری اسلام با سکولاریزم رجوع شود به: نگارنده، سکولاریزم در مسیحیت و اسلام، بخش دوم. همچنین: قرآن و سکولاریزم.
  102. قدردان قراملکی، محمد حسن، آیین خاتم، ص۱۱۰.
  103. حاشیه کفایة الاصول، ج۱، ص۳۷۴.
  104. Propositional view..
  105. جان هیک، فلسفه دین، ص۱۱۹.
  106. جان هیک، فلسفه دین، ص۱۱۹.
  107. جان هیک، فلسفه دین، ص۱۲۰.
  108. قاموس کتاب مقدس، ذیل لفظ کتاب، ص۷۱۹.
  109. ر.ک: توماس میشال الیسوعی، مدخل الی العقیدة المسیحیة، ص۱۸.
  110. شرح عقائد صدوق، مندرج در: اوائل المقالات، ص۲۱۱.
  111. الحدود و الحقایق، ص۱۸۰.
  112. گوهر مراد، ص٣۶۴؛ شوارق الالهام، ص۵۵۵؛ سرمایه ایمان، ص٨۶.
  113. کتاب اصول الدین، ص۱۵۴.
  114. الانصاف، ص۹۷ و ۹۸.
  115. النبوات، ص۱۹۳، فصل ششم.
  116. ر.ک: البراهین فی علم الکلام، ج۱، ص٢٠١.
  117. المبین فی شرح الفاظ الحکماء و المتکلمین، ص۱۲۹؛ به نقل از: ماجرای فکر فلسفی در جهان اسلام، ج۲، ص٢۴٧، نکته قابل ذکر این که ایشان در کتاب غایة المرام خود، ص۳۲۵ وحی را به مشرب فلسفی تفسیر کرده است.
  118. صحیح بخاری، ج۱، ص١۴.
  119. مناهل العرفان فی علوم القرآن، ج۱، ص۵۶.
  120. تفسیر المنار، ج۶، ص۶٨.
  121. ر.ک: المغنی، ج۷؛ خلق القرآن، ص۶ و ۵۸؛ شرح اصول الخمسة، بحث کلام الهی.
  122. قدردان قراملکی، محمد حسن، آیین خاتم، ص۱۱۴.
  123. قدردان قراملکی، محمد حسن، آیین خاتم، ص۱۱۸.
  124. برای توضیح بیشتر ر.ک: علیرضا قائمی‌نیا، وحی و افعال گفتاری، ص۶۸ به بعد.
  125. علیرضا قائمی‌نیا، وحی و افعال گفتاری، ص۸۰.
  126. قدردان قراملکی، محمد حسن، آیین خاتم، ص۱۱۹.
  127. و از چشم آنان پنهان شد و ما روح خود را به سوی او فرو فرستادیم که چون انسانی باندام، بر او پدیدار گشت؛ سوره مریم، آیه۱۷.
  128. سفر پیدایش، باب ۱۸؛ سوره هود، آیه۷۶ ـ ۶۹.
  129. سوره قَصَص، آیه۳۵ ـ ۳۰.
  130. و خداوند را سزاوار ارجمندی وی ارج ننهادند که گفتند: خداوند بر هیچ بشری چیزی فرو نفرستاده است؛ بگو: کتابی را که موسی آورد چه کسی فرو فرستاد؟ که فروغی و رهنمودی برای مردم بود، آن را بر کاغذهایی می‌نگارید، (برخی از) آن را آشکار می‌دارید و بسیاری (دیگر) را پنهان می‌کنید؛ و آنچه شما و پدرانتان نمی‌دانستید به شما آموخته شد. بگو: خداوند (این قرآن را فرستاده است)؛ سپس آنان رها کن در بیهودگی‌شان به بازی پردازند؛ سوره انعام، آیه۹۱.
  131. و بدین‌گونه آن را قرآنی عربی فرو فرستاده‌ایم و در آن بیم دادن گوناگون آورده‌ایم باشد که پرهیزگاری ورزند یا (قرآن) برای آنان یادکردی نو آورد؛ سوره طه، آیه۱۱۳.
  132. در این‌باره ر.ک: وحی و افعال گفتاری، علی رضا قائمی‌نیا، قم، زلال کوثر، ۱۳۸۱ ش، ص۷۷ ـ ۷۶.
  133. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص۵۸ - ۶۰.
  134. برخی از محققان نظریه فلاسفه را به «دیدگاه گزاره‌ای» تعبیر نموده و در تفسیر آن خاطر نشان کردند که وحی حقایق و اطلاعات محض است که خدا یا فرشته، آنها را بر قلب پیامبر القا می‌کند و صورت زبانی ندارد؛ بلکه این پیامبر است که به آنها لباس زبانی خاص می‌پوشاند. (ر.ک: علیرضا قایمی نیا، وحی و افعال گفتاری، ص۳۵). در تحلیل این نسبت باید به این نکته اشاره کرد که نسبت فوق بر خلاف صریح عبارات فلاسفه است. در صفحات آینده خواهد آمد که فلاسفه به نزول فرشته وحی و شنیدن صدای او و آوردن متن وحی توسط وی معتقدند، اما وجود وحی و کلام الهی را در سه قالب عقلی، مثالی و مادی توجیه و تبیین می‌کنند. علاوه این که نامیدن القاء اطلاعات محض به عنوان «دیدگاه گزاره‌ای» چندان با مفهوم گزاره تناسبی ندارد.
  135. عقل فعال جوهر مجردی است که نزدیک‌ترین عقل به عالم ماده و نفس انسانی است که وظیفه تدبیر عالم ماده را به عهده دارد. در این عقل همه صور عقلی و وجود بسیط عالم ماده یافت می‌شود که انسان‌ها به درجه استعداد و اتصال به آن، از اطلاعات آن مستفیض می‌شوند. برای توضیح بیشتر از انواع عقل و چگونگی اتصال آن به عقل فعال رجوع شود به: النجاة، ص۱۶۵ و ۱۹۲؛ اشارات، نمط سوم؛ اسفار، ج۳، ص۴٢١ و ج۷، ص۲۸۱؛ التحصیل، ص١۶٠؛ القبسات، ص۳۸۵.
  136. اشارات، ج۳، ص۳۹۹، نمط دهم.
  137. ایضاح المقاصد من حکمة العین، ص۲۴۱.
  138. المبدأ و المعاد، ص۵٩۶، ۵٩٧ و ۶٠۶.
  139. المبدأ و المعاد، ص۶٠١.
  140. فلاسفه مانند ابن سینا و صدرالمتألهین نفس انسان را به نفس نباتی، حیوانی و ناطقه تقسیم می‌کنند. شأن نفس ناطقه ادراک کلیات و شأن نفس حیوانی ادراک جزئیات است که «قول مدرکه» نامیده می‌شود. شناخت امور جزئی گاهی از طریق خارج تحقق می‌یابد که همان «حواس پنج‌گانه» است و گاهی از طریق باطن، به این نحو که قوه مدرکه بعد از شناخت جزئیات خارجی از طریق حواس مختلف آن، آنها را در ظرف و خزینه‌ای نگه‌داری و بایگانی می‌کند و از این طریق آنها را ادراک می‌کند و به تعبیر صدرا، حواس پنج‌گانه به منزله نیروی‌های اطلاعاتی و جاسوسی حاکم است که حاکم از طریق آنها امور جزئی را ادراک می‌کند. به ظرف و خزینه‌ای که گزارشات حواس پنج‌گانه در آن بایگانی، حفظ و ادراک می‌شود، «حس مشترک» اطلاق می‌شود و به قوه‌ای که وظیفه حفظ و اعاده صورت‌های موجود در حس مشترک را دارد، «قوه خیال» گفته می‌شود. برای توضیح بیشتر ر.ک: النجاة، ص۲۰۱؛ اشارات، ج۲، ص٣۴٩؛ المباحث المشرقیة، ج۲، ص٣٣۵؛ ایضاح المقاصد من حکمة عین القواعد، ص٢۴١؛ اسفار، ج۸، ص۵۶ و ٢١١.
  141. ایضاح المقاصد من حکمة عین القواعد، ص٢۴١.
  142. ظواهر عبارات بعض فلاسفه مشاء دلالت بر تخیل انگاری صورت‌های وحی دارد که صدرالمتألهین به شدت منکر آن است. ر.ک: اسفار، ج۷، ص۲۵ و ۲۶.
  143. ر.ک: المبدأ و المعاد، ص۵٩۶ و ۵٩٧. نکته قابل ذکر این که در صورت قوت قوه خیال و تصرف بیشتر در صورت کلی، وحی نیازمند تأویل خواهد بود ر.ک: صدرالمتألهین، المبدأ و المعاد، ص۶١٣ و ۶٠۶.
  144. آراء اهل المدینه الفاضله، ص۱۱۵ و نیز: مجموعه رسائل فارابی، ص۴٩ و ١۵۶.
  145. الهیات شفا، ص۴٣۵؛ النجاه، ص٢٩٩.
  146. ر.ک: المبدأ و المعاد، ص۱۱۷ و ۱۱۹.
  147. فمن كان خياله قوياً جداً و نفسه قوية جداً... فخيل مايراه كالمحسوس المبصر المسموع فبعضه يتخيل شبحاً لا يمكن ان يوصف حاله و بعضه كلاماً محكياً على التمثيل و ليس تخيل النبي يفعل هذا في الاتصال بمبادئ الكائنات بل عند سطوح العقل الفعال و اشراقه على نفسه بالمعقولات فيأخذ الخيال و يتخيل تلك المعقولات و يصورها في الحس المشترك؛ (مبدأ و معاد، ص۱۱۹).
  148. مجموعه مصنفات، ج۳، ص۴۴۵ و ص۷۵؛ ج۱، ص۹۵.
  149. حکمة العین، مندرج در ایضاح المقاصد، ص٢۴٠.
  150. القبسات، ص۴٠۴؛ الرواشع السماویة، ص۳۳، طبع سنگی.
  151. مبدأ و معاد، ص۵۹۹.
  152. مبدأ و معاد، ص۵۹۶.
  153. مبدأ و معاد، ص۶۱۹.
  154. مبدأ و معاد، ص۶١٩؛ الشواهد الربوبیة، المشهد الخامس.
  155. فاذا توجهت هذه الروح القدسية التي لا يشغلها شأن عن شأن و لا يصرفها نشأة عن نشأة و تلقت المعارف الالهية بلا تعلم بشري من الله، يتعدى تأثيرها الى قواها و يتمثل الروحه البشري صورة ماشاهدها بروحه القدسي و تبرز منها الى ظاهر الكون فيتمثل للحواس الظاهرة سيما السمع و البصر لكونها اشرف الحواس الظاهرة فيرى ببصره شخصاً محسوساً في غاية الحسن و الصباحة و يسمع بسمعه كلاماً منظوماً في غاية السجودة و الفصاحة. فالشخص هو الملك النازل باذن الله الحامل للوحي الالهي و الكلام هو كلام الله تعالى؛ (اسفار، ج۷، ص۲۵ و مبدأ و معاد، ص۶١۵ و ۶١۶).
  156. اسفار، ج۷، ص٢۵ و ٢۶.
  157. اسفار، ج۷، ص۲۶ و ۲۷.
  158. فاذا اتصلت الروح النبوية بعالمهم عالم الوحي كان يسمع كلام الله و هو اعلام الحقائق بالمكالمة الحقيقية و هي الافاضة و الاستفاضة في مقام ﴿قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَى ثم اذا نزل الى الساحة الملكوت السماوي يتمثل له صورة ما عقلها و شاهدها في لوح نفسه الواقعة في عالم الالواح القدرية السماوية يتمثل له الملك بصورة محسوسة بحث... ثم ينحدر الى حسه الظاهر و هكذا الكلام في كلامه؛ (اسفار، ج۷، ص۲۶ و ۲۷: نقل با تلخیص).
  159. فيسمع اصواتاً و حروفاً منظومة مسموعة يختص هو بسماعه دون غيره لانها نزلت من الغيب الى الشهادة و برزت من باطنه الى ظاهره من غير باعث خارجي، فيكون كل من الملك و كلامه و كتابه يتأدي من غيبه و باطن سره الى مشاعره و هذا التأدية ليست من قبيل الانتقال و الحركة للملك الموحي من موطنه و مقامه اذ كل له مقام معلوم لا يتعداه و لا ينتقل بل مرجع ذلك الى انبعاث نفس النبي(ص) من نشأه الغيب الى نشأه الظهور؛ (اسفار، ج۷، ص۲۷ و ۲۸).
  160. ر.ک: گوهر مراد، ص٣۶۴، وزارت فرهنگ و ارشاد، تهران.
  161. ر.ک: رسائل اخوان الصفا، ج۴، ص١٢۵.
  162. ر.ک: اسرار الحکم، ص٣٧۵ و ٣٩۵؛ مجموعه رسائل، ص۱۸۰.
  163. نبوت ص٨۶، انتشارات صدرا، تهران.
  164. قدردان قراملکی، محمد حسن، آیین خاتم، ص ۱۲۱.
  165. حسب ظاهر آیه ۹۷ بقره، برخی از اهل کتاب به بهانه این که چرا فرشته وحی پیامبر اسلام(ص) جبرئیل است و میکائیل نیست، به مخالفت با آن حضرت پرداختند.
  166. ر.ک: النهایة الحکمة، مرحله یازدهم، فصل هفتم.
  167. ر.ک: تفاسیر مختلف ذیل آیه ۵ سوره قدر.
  168. ر.ک: تفسیر نمونه، ج۲۰، ص۴٩٣؛ منشور جاوید، ج۱۲، ص۲۳۷.
  169. قدردان قراملکی، محمد حسن، آیین خاتم، ص ۱۳۰.
  170. ر.ک: فصوص الحکم، فص یوسفی، ص١٠۴؛ کلمات مکنونة، ص١١؛ مصباح الهدایة، ص۶۶، ٨۶ و ۱۰۹، صحیفه امام، ج۱۸، ص٢۶١؛ تعلیقات علی شرح الفصوص، ص١۴٩؛ المقدمات من کتاب نص النصوص، ص۴٠٧ به بعد.
  171. فصوص، ص۹۳.
  172. «و برای توضیح بیشتر رجوع شود به: اثولوجیا، ص٢٩٣؛ الهیات شفا، ص۴۰۲؛ شرح حکمة الاشراق، ص٣۴٢؛ گوهر مراد، صحکمة الاشراق، ص۳۷۰».
  173. ر.ک: صدرالدین قونوی، رسالة النصوص، ص٧۴؛ مفتاح غیب الجمع و الوجود، مندرج در مصباح الانس، ص۶٩؛ المقدمات من کتاب نص النصوص، ص۴۴۲؛ عبدالرزاق الکاشانی، اصطلاحات الصوفیة، ص۱۱۸ مصباح الهدایة، ص۶۴.
  174. از پیامبر اسلام روایت شده است که «‌أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ نُورِي‌»، (عوالی اللئالی، ج۴، ص۹۹؛ بحار، ج١۵، ص٢۴)؛ «أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ رُوحِي‌»، (بحار، ج۵۴، ص۳۰۹).
  175. حضرت علی(ع) می‌فرماید: «نَحْنُ صَنَائِعُ اللهُ وَ الْخَلْقُ صَنَائِعُ لَنَا» (نهج البلاغه، نامه ۲۸)؛ «كُنْتُ وَصِيّاً وَ آدَمُ بَيْنَ الْمَاءِ وَ الطِّينِ» (عوالی اللئالی، ج۴، ص١٢۴؛ جامع الاسرار و منبع الانوار، ص۴۶۰).
  176. ینابیع المودة، ج۱، ص۹؛ بحار، ج١۶، ص۴۰۲؛ الغدیر، ج۷، ص۲۸.
  177. بحار، ج۱۶، ص۴۰۲.
  178. امام علی(ع) می‌فرماید: «انا القلم الأعلى انا اللوح المحفوظ انا الكتاب المبين انا القرآن الناطق... انا الاول و انا الآخر»؛ (مشارق انوار الیقین، ص١۵٩)، پیامبر اسلام درباره همراهی حضرت علی(ع) با هر پیامبری می‌فرماید: «بعث علي كل نبي سرا و معي جهرا»؛ (جامع الاسرار و منبع الانوار، ص۴٠١).
  179. یکی از محققان معاصر می‌نویسد: «عقل اول [پیامبر اسلام] بدون تجافی از مقام خود متنزل گردید و با قبول سیر و عروج به عالم شهادت نمود و بعد از ظهور به صور بسایط و عروج به عالم معدنی و نباتی و حیوانی و استوار در رحم و طی درجات نباتی و حیوانی، لباس انسانی در بر نمود و به طرف مقصد اصلی روان گردید و سرانجام به عقل اول متصل گردید». (سید جلال الدین آشتیانی، مقدمه مصباح الهدایة امام خمینی، ص١۵٢).
  180. «حقیقت محمدیه و عین ثابت او متکفل تربیت او بود، چه آنکه حقیقت هر موجود عبارت است از نحوه تعین او در علم حق و تعین آن حقیقت در علم جامع جمیع تعینات و حقایق است»، (سید جلال الدین آشتیانی، مقدمه مصباح الهدایة امام خمینی، ص١۵٢).
  181. قدردان قراملکی، محمد حسن، آیین خاتم، ص ۱۳۲.
  182. در این‌باره ر.ک: وحی و افعال گفتاری، علی رضا قائمی‌نیا، قم، زلال کوثر، ۱۳۸۱ ش، ص۳۵ ـ ۳۷.
  183. کلام مسیحی، توماس میشل، ترجمۀ حسین توفیقی، قم، مرکز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب، ۱۳۸۱ ش، ص۲۷ ـ ۲۶.
  184. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص۶۰ - ۶۱.