تقیه در معارف و سیره امام کاظم

امام کاظم(ع) در تشکیلات تقیّه‌ای

امام کاظم(ع) در عصر چهار خلیفه عباسی زندگی کرد که دو نفرشان «منصور و هارون الرشید» از دیگران مکارتر و خونریزتر بودند و در عین حال که این دو نفر بیش از بیست سال خلافت کردند و کاملاً بر اوضاع مسلط و به جریانات سیاسی زمانه واقف بودند، امام کاظم(ع) به حکم وظیفه الهی می‌بایست مبانی امامت شیعه و رهبری صالح در دنیای اسلام را تشریح کند و مردم را به جریانات امامت نار و غاصبان خلافت واقف سازد. ولی جو خفقان خلافت اجازه فعالیت آزاد را از امام گرفته بود و لذا حضرت کاظم(ع) مثل سایر ائمه تشکیلات مخفی و زیرزمینی را تدارک دید تا اصحاب بدون اینکه شناسایی شوند و ضربه بخورند بتوانند به اهداف فرهنگی خود دست یابند.

لزوم رعایت تقیه و پافشاری ائمه بر حفظ تقیّه و عدم پخش اسرار مبارزاتی به این جهت بود که تشکل شیعه و رهبری آن به‌طور پنهانی مسیر مبارزه خود را پیش ببرد، طبعاً این وضعیت اختفا سبب می‌شد تا مورخین نتوانند از حرکات سیاسی آنها ارزیابی دقیقی به عمل آورند.

در قرب الاسناد آمده: محمد بن عیسی از شخصی نقل کرد که حضرت موسی بن جعفر(ع) برای خیزران مادر خلیفۀ عباسی نامه نوشت و او را نسبت به فرزندش موسی تسلیت و تعزیت گفت و تهنیت گفت نسبت به خلافت فرزند دیگرش هارون بدین شرح: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ» نامه‌ایست برای خیزران مادر امیرالمؤمنین از طرف موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین، خداوند تو را آسایش و آرامش عنایت کند و از همت و جودت بهره‌مند گرداند و گرامی بدارد و حفظ فرماید و نعمت و رحمت خویش را در دنیا و آخرت برای تو تکمیل فرماید.

باید توجه داشته باشی که تمام کارها به دست خداست که اجرا می‌کند و مقدر به قدرت و نیروی خویش ضمانت نموده که گذشته را حفظ کند و آینده را تکمیل فرماید، آنچه مقدم داشت کسی نمی‌تواند به تأخیر اندازد و آنچه به تأخیر انداخت هیچ کس او را نمی‌تواند مقدم دارد، پایداری و جاودانه بودن را برای خود اختصاص داد و موجودات جهان را فناپذیر آفرید. آنها را در دنیای زودگذر ساکن کرد ولی بازگشت ایشان را به جهانی پایدار منتهی فرمود.

مرگ را برای همه تعیین کرد و همه را به این گرفتاری مبتلا نمود تا عدالت برقرار شود، در ضمن قدرت و عزت خویش را بر آنها داشته باشد، هیچ کس را وسیله جلوگیری از مرگ یا راه فرار از آن نیست تا خداوند تمام جهانیان را در سرای جاوید جمع نماید و خود حاکم مطلق و وارث زمین و آنچه در اوست شود تمام به سوی او برمی‌گردند، خدا عمر تو را طولانی کند، شنیدم امیرالمؤمنین موسی طبق مشیت و خواست خداوند دار فانی را وداع گفته درود خدا بر روان او باد و مشمول رحمت و مغفرت و رضای پروردگار گردد. «إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ» می‌گویم مصیبت بزرگی روی داد و گرفتاری شدیدی پیش آمد با رفتن او «إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ» می‌گویم و شکیبایم بر مقدرات خدا و تسلیم در مقابل قضا و فرمانش هستیم.

باز «إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ» می‌گویم چه مصیبت سختی بر تو وارد شد مخصوصاً نسبت به ما و آتشی که در دل ما از این مصیبت شعله‌ور گردید و زندگی را بر کام ما تلخ کرد، از خدا می‌خواهم که درود خویش را بر امیرالمؤمنین فرستد و او را رحمت کند و او را ملحق به پیامبر اکرم و آباء اجداد شایسته‌اش بکند و زندگی آینده را برای او بهتر از دنیای از دست رفته‌اش قرار دهد. از خدا خواهانم که به تو اجر زیاد و طول عمر عنایت کند و عاقبت به خیر فرماید و به پاداش از دست دادن امیرالمؤمنین بهترین پاداشی که مقرر کرده برای شکیبایان از درود و رحمت و هدایت خویش عنایت کند.

از خدا می‌خواهم به تو صبر عنایت کند و تسلیت نیکو و خلفی بهتر عنایت کند. در آینده دیگر ناراحتی درباره خود و نعمت‌هایی که خداوند به تو ارزانی داشته نبینی. از خدا خواستارم خلافت امیرالمؤمنین هارون را بر تو مبارک کند و از وجودش بهره‌مند گردی و عمرش را طولانی و از بهترین نعمت و کرامت بهره‌مندش گرداند و او را حفظ فرماید شما و مخصوصاً ما و تمام مسلمانان را از وجودش بهره‌مند گرداند، به‌طوری که به بهترین آرزوهای خود در مورد او و شما برسیم. خدا زندگی پایدار به او عنایت کند و ما نیز خدمتگزار او باشیم. هیچ کدام از بستگان من و خویشاوندان و نزدیکان و خانواده شما بیشتر از من نسبت به مصیبت شما ناراحت نشده و بیشتر دعا برای اجر و پاداش شما و ادامه نعمت فرمانروایی و طول عمر و بقای نعمت و رفع ناراحتی از امیرالمؤمنین نمی‌کند.

خدا را سپاسگزارم که مرا متوجه مقام تو و نعمتی که به شما ارزانی داشته و شکرگزار در گرفتاری‌های شما و امیدوار نسبت به آینده‌تان قرار داده. خدا از نعمت وجود شما ما را بهره‌مند گرداند و به شما بهترین پاداش عنایت کند. اگر صلاح بدانی از حال خود مخصوصاً و کیفیت برگزار کردن این مصیبت و ناراحتی را برایم بنویسی من خیلی مشتاق و آرزومندم و پیوسته انتظار دارم که از حال شما مطلع باشم خداوند نعمت خویش را که بر تو ارزانی داشته تکمیل فرماید و کرامت و لطف خود را مستدام دارد درود و رحمت خدا و برکتش بر تو باد.

تاریخ پنجشنبه هفت شب از ماه ربیع الآخر گذشته سال صد و هفتاد نوشته شد[۱]. ظاهر نامه اگر مدح یک ستمگر و خوش‌آمد به ستمگر دیگری است، ولی پشت این نامه مصلحت‌هایی برای حفظ اسرار و گویای فضای مبارزاتی امام وجود دارد که ضرورت تداوم مبارزه و نگهداری نیروهای انقلابی اقتضا می‌کند امام نامه‌ای تقیّه‌ای را به مادر خلیفه داشته باشد و او را تسلیت گوید.

امام کاظم(ع) از آغاز امامتش تحت مراقبت‌های شدید قرار داشت، چون از طرفی منصور عباسی تشکیلات امام صادق(ع) را می‌شناخت و از طرف دیگر به محبوبیت امام صادق(ع) در دل مردم واقف بود و پس از شهادت حضرت صادق(ع) یقین داشت که شیعه به امام کاظم(ع) مراجعه خواهند کرد. ارتباط امام با علویون و انقلابیونی که از فشار ظلم و حجم انبوه منکرات در جامعه به ستوه آمده بودند دلیل دیگری بود که خلفا نتوانند از امام کاظم(ع)، بگذرند، به ویژه تأیید امام نسبت به واقعه فخ علت اساسی حبس و زندان امام کاظم(ع) بود.

خلفا نسبت به امام کاظم(ع) به عنوان گرداننده اصلی حرکت‌ها و جنبش‌های آزادی‌بخش می‌نگریستند و معتقد بودند اگر امام را آزاد بگذارند تهدیدی جدی برای خلافت آنهاست و لذا حیات سیاسی امام خلاصه می‌شود در تحت نظر گرفتن و حبس و مخفی بودن خلفایی مثل هادی عباسی پس از واقعه فخ و تأیید امام کاظم(ع) نسبت به آن نهضت شیعی قسم خورد که امام را خواهم کشت ولی عمرش کفاف نکرد و در زمان هارون مراقبت‌ها شدیدتر می‌شود و امام از زندانی به زندان دیگر منتقل می‌شود به دلیل اینکه هجوم مردم را به سوی امام می‌دیدند.

تشکیلات امام آن‌چنان حساب شده و منسجم با ضریب امنیت بالا بود که برخی از شیعیان اوایل در زندان نیز به حضور امام می‌شتافتند و از حضرت مسائل شرعی را می‌پرسیدند و رهنمودهای تشکیلاتی را اخذ می‌کردند. امام نمایندگان بسیاری به سرزمین‌های اسلامی فرستاده بود تا بودجه امامت «خمس» را از مردم دریافت کنند و به مصرف فقرا و مساکین و تشکیلات مبارزاتی برسانند.

مورخان نوشته‌اند: سخن‌چینان و خبرگزاران به هارون رساندند که مردم خمس اموالشان را به موسی به جعفر می‌دهند و به امامت و رهبری او اعتقاد دارند و او هم در تدارک خروج علیه توست. سخن‌های دیگری نیز به رشید گفتند تا اهمیت مسئله و حساسیت موضوع بیش از پیش او را ناراحت کرد[۲].

صالح بن واقد طبری گفت: خدمت موسی بن جعفر(ع) رسیدم فرمود: صالح هارون ستمگر تو را خواهد خواست، از من جستجو می‌کند بگو او را نمی‌شناسم! تو را زندانی خواهد کرد وقتی وارد زندان شدی این‌طور دعا کن بگو: ای کسی «یعنی ای موسی بن جعفر(ع)» که می‌خواهی زندانی را از زندان بیرون آوری، خارج نما به اجازه خدا، صالح گفت: هارون مرا از طبرستان خواست، گفت: موسی بن جعفر(ع) چه شد شنیده‌ام او پیش تو بوده؟

گفتم: من موسی بن جعفر(ع) را نمی‌شناسم! تو یا امیرالمؤمنین بهتر می‌شناسی و از مکانش اطلاع داری. دستور داد مرا زندانی کنند. به خدا قسم یک شب نشسته بودم زندانیان همه در خواب بودند، ناگهان چشمم به موسی بن جعفر(ع) افتاد فرمود: صالح! عرض کردم: بلی آقای من! فرمود: اینجا افتادی؟ گفتم: آری! فرمود: حرکت کن برویم از پشت سر من بیا، از جای حرکت کرده خارج شدم در بین راه عرض کردم: آقا از دست این ستمگر به کجا پناه ببرم؟ فرمود: برو به همان شهر خودت او هرگز دستش به تو نمی‌رسد. صالح گفت: برگشتم به طبرستان، دیگر از من جستجو نکرد و یادش نیامد که مرا زندانی کرده[۳].

گفتگوی امام کاظم(ع) با مهدی عباسی و سپس مشابه آن مذاکره را با هارون در باب طلب نمودن فدک و معرفی محدوده خلافت اسلامی به عنوان حقی که در ذمه شماست نشانگر چیست؟ این‌گونه برخوردها به روشنی نشانگر هدف بزرگ امام یعنی تشکیل حکومت و ایجاد نظام صالح الهی است، حاکمان ستمگر هم عصر امام کاظم(ع) این هدف را به خوبی می‌دانستند، اینست که مهدی عباسی به امام می‌گوید: آیا مرا از خروج خویش در امان قرار می‌دهی؟ پس تشکیل حکومت به عنوان یک استراتژی، ایده امام بوده و از طرف دیگر صف‌آرایی خلفا جهت عدم تحقق این ایده امامت سرانجام امام را به تشکیلات زیرزمینی و مخفی می‌کشاند و تقیه را امام کاظم(ع) همچون سپری برای حفظ ضربه خوردن تشکیلات سفارش می‌کند.

امام به چند محور اساسی در حفظ تشکیلات تقیّه‌ای عنایت داشته است. ۱. نفوذ در دستگاه خلیفه ۲. انتقال اسرار به خواص. ۳. ایجاد تشکیلات منسجم شیعی حتی در زندان‌ها. ۴. حفظ چهره‌ها[۴].

نفوذ در دستگاه خلیفه

فعالیت تشکیلاتی اقتضا می‌کند که در پست‌های کلیدی جامعه، نیروهای نفوذی حضور فعال داشته باشند تا اهداف تشکیلات و نهضت را یاری دهند. امام کاظم(ع) در قبضه کردن بعضی از موقعیت‌های حکومتی بسیار موفق عمل کرده بود، چون شرایط تقیه اقتضا می‌کرد که شیعه از یکسو خلافت عباسیان را نامشروع بداند و از سوی دیگر در حکومت آنها تا حد وزارت، نیروی نفوذی به‌کار گیرد. امام کاظم(ع) علی بن یقطین را در قلب حکومت ظالمانه گماشت و آموزش‌های لازم تقیّه‌ای را جهت بیمه شدنش از ضربات سعایت و بدگویی افراد به او یاد داد.

علی بن یقطین یکی از چهره‌های برجسته اصحاب حضرت است که در دستگاه خلافت به عنوان چهره‌ای اثرگذار و نفوذی شمرده می‌شد، مامقانی درباره او می‌گوید: كَانَ وَزِيراً لِهَارُونَ وَ وَلِيّاً مِنْ أَوْلِيَاءِ اللهِ وَ مُدَافِعاً عَنْهُ كَمَا قَالَ الْإِمَامُ أَبُو الْحَسَنِ فِي حَقِّهِ؛ او وزیر هارون و از اولیای خدا و از مدافعان حریم امام بر حق بود. چنان‌که امام کاظم(ع) در حقش فرموده بود، علی بن یقطین بارها از امام خواستند که دستگاه خلافت را ترک کند! ولی امام به وی اجازه نداد.

چهره دیگری از تشکیلات نفوذی امام در حکومت جور عبدالله بن سنان است که خزانه‌دار منصور و مهدی و هادی عباسی بوده و از چهره‌های کاملاً مورد اعتماد امام صادق(ع) است. نجاشی درباره او گفته است ثِقَةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا جَلِيلٌ لَا يُطْعَنُ عَلَيْهِ فِي شَيْءٍ؛ او کاملاً اعتماد است از شیعیان جلیل القدر است و هیچ اشکالی بر او وارد نیست. چهره دیگر محمد بن اسماعیل بن بزیع است که از بزرگان اصحاب امام صادق(ع) و وزیر منصور عباسی است.

امام کاظم(ع) علی بن یقطین را به دربار هارون می‌فرستد او یکی از نمونه‌های بارز مردان سخت‌کوش است که برای رسیدن به اهداف عالیه امام سختی‌های فراوان کشید. عبدالله فرزند یحیی کاملی می‌گوید: خدمت امام کاظم(ع) بودیم آنگاه علی بن یقطین از دور نمایان شد. امام فرمود: هر کس با دیدن مردی از اصحاب رسول خدا خوشحال می‌شود به این مرد علی بن یقطین که دارد می‌آید بنگرد. یکی از حاضران از امام پرسید: آیا وی اهل بهشت است؟ امام فرمود: آری من گواهی می‌دهم که وی اهل بهشت است.

موسی بن جعفر(ع) فرمود: «إِنَّ قَوْماً يَصْحَبُونَ السُّلْطَانَ يَتَّخِذُهُمُ الْمُؤْمِنُونَ كُهُوفاً، فَهُمُ الْآمِنُونَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ، إِنْ كُنْتُ لَأَرَى فُلَاناً مِنْهُمْ» همانا مردانی همراه سلطان می‌شوند و مؤمنان آنان را پناه خود قرار می‌دهند، آنهایند که روز رستاخیز در امانند و فلانی را از ایشان گمان می‌برم و نزد امام نام بعضی از ستمگران برده شد، امام کاظم(ع) فرمود: «وَ اللّٰهِ لَئِنْ عَزَّ بِالظُّلْمِ فِي الدُّنْيَا، لَيَذِلُّنَّ بِالْعَدْلِ فِي الْآخِرَةِ‌»[۵] هان به خدا سوگند که اگر در دنیا با ستمگری عزیز شده است، البته در آخرت با عدالت «خداوندی» خوار گردد.

علی بن یقطین گفت: من نزد هارون الرشید بودم که هدایایی از طرف پادشاه روم آوردند، از آن جمله جبه دیبای سیاهی طلا بافت بود که نظیر آن را ندیده بودم، دید من چشم به آن جبه دوخته‌ام آن را به من بخشید! من همان جبه را برای موسی بن جعفر(ع) فرستادم، قریب نه ماه از این جریان گذشت. یک روز که نهار با هارون خورده بودم به منزل برگشتم غلامی که لباس‌هایم را می‌گرفت جلو آمد حوله‌ای که درون آن پارچه‌ای بود با نامه‌ای که هنوز مهرش خشک نشده بود به من داد. گفت: هم اکنون مردی برای شما آورد و گفت: اینها را به آقایت می‌دهی. نامه را گشودم دیدم نامه موسی بن جعفر(ع) است نوشته: اکنون احتیاج به آن جبه داری برایت فرستادم. تا گوشه حوله را بالا زدم دیدم همان جبه است! شناختم. ناگهان خادم مخصوص هارون بدون اجازه وارد شد. گفت: فوری بیا که امیرالمؤمنین تو را می‌خواهد. گفتم: چه خبر شده؟ گفت: نمی‌دانم.

سوار شده رفتم، وقتی وارد شدم دیدم عمر بن بزیع نیز حضور دارد هارون گفت: آن جبه‌ای که به تو بخشیدم چه کردی؟ گفتم: موهبت و الطاف امیرالمؤمنین از جبه و غیره نسبت به من زیاد بود، بفرمایید کدام جبه؟ گفت: آن جبۀ دیبای سیاه رومی طلاباف. گفتم: چه می‌خواستید بکنم هنگام نماز می‌پوشم و چند رکعت نماز با آن می‌خوانم. هم‌اکنون که از خدمت شما مرخص شوم آن را خواسته بودم تا بپوشم. نگاهی به عمر بن بزیع نموده گفت: بگو فوری آن را حاضر کند. خادم خود را فرستادم جبه را آورد. همین که چشمش به جبه افتاد گفت: بعد از این نباید درباره علی چیزی قبول کرد! دستور داد پنجاه هزار درهم به من جایزه بدهند با جبه به خانه آوردم[۶].

امام با درایت امامتش نیروهای تشکیلات را در حساس‌ترین لحظات فریادرسی می‌کند تا ضربه نخورند و تداوم نهضت کند نشود. محمد بن فضل گفت: در بین اصحاب اختلاف بود که مسح پاها از سر انگشتان است تا مچ پا یا از مچ پا است تا سر انگشتان. علی بن یقطین نامه‌ای برای موسی بن جعفر(ع) نوشت که اصحاب در مورد مسح پا اختلاف دارند خواهش می‌کنم نامه‌ای به خط خود در این مورد بنویسید تا به آن عمل کنیم. امام(ع) در جواب نوشت متوجه شدم که اصحاب درباره وضو اختلاف دارند، آنچه به تو دستور می‌دهم اینست که سه مرتبه مضمضه کنی و سه مرتبه استنشاق سه بار صورت را بشویی و آب را به لای موهای ریش خود برسانی و تمام سرت را مسح بکشی با روی گوش‌ها و داخل دو گوش و پاهایت را تا کعب سه مرتبه بشویی مبادا برخلاف این عمل کنی وقتی نامه رسید علی بن یقطین از مضمون آن تعجب کرد که برخلاف نظر تمام علمای شیعه است. با خود گفت: امام من بهتر می‌داند من دستورش را اجرا می‌کنم. از آن پس وضوی خود را طبق این دستور می‌گرفت به واسطه اطاعت امر امام برخلاف رفتار تمام شیعیان.

از علی بن یقطین پیش هارون الرشید سعایت کردند که او رافضی است و مخالف تو است. هارون به یکی از خواص خود گفت: خیلی درباره علی بن یقطین حرف می‌زنند و او را متهم به تشیع می‌نمایند گرچه من در کار او کوتاهی نمی‌بینم و بارها نیز امتحانش نموده‌ام، چیزی که شاهد بر این اتهام باشد ندیده‌ام! مایلم طوری که خودش متوجه نشود یک آزمایش دیگر بکنیم زیرا اگر متوجه شود، تقیّه خواهد کرد. آن شخص گفت: رافضی‌ها با اهل سنت در وضو اختلاف دارند. آنها سبک‌تر وضو می‌گیرند و پاها را نمی‌شویند به طوری که متوجه نشود به وسیله وضو او را آزمایش کن. گفت: بسیار خوب این راه عالی است. مدتی تصمیم خود را به تأخیر انداخت تا یک روز به قدری کار به او داد که تا وقت نماز مشغول بود. علی بن یقطین در یک اطاق مخصوص وضو می‌گرفت و نماز می‌خواند.

موقع نماز که شد هارون از پشت دیوار اطاق به طوری که علی بن یقطین متوجه نشود مراقب او بود، علی آب خواست سه مرتبه مضمضه نمود و سه مرتبه استنشاق و سه بار صورتش را شست و داخل موی صورت نیز آب رسانید دستش را تا آرنج سه مرتبه شست سر و دو گوش خود را مسح کرد و دو پای خود را شست، هارون تمام کارهای او را زیر نظر داشت. همین که دید چنین وضو می‌گیرد نتوانست خود را نگه دارد سر بلند نمود به طوری که علی بن یقطین او را نبیند صدا زد دروغ گفتند آنهایی که خیال می‌کردند تو رافضی هستی، بعد از این جریان مقام علی پیش هارون بالا گرفت. ولی پس از این آزمایش نامه‌ای از حضرت موسی بن جعفر(ع) رسید به این مضمون: علی بعد این طوری وضو بگیر که خداوند دستور داده، یک بار صورتت را از روی وجوب بشوی و یک مرتبه به واسطه شادابی و دستت را از آرنج همینطور دو مرتبه بشوی جلو سرت را مسح کن و روی دو پا را با رطوبت وضوی دست، آنچه بر تو بیم داشتم از بین رفت والسلام[۷].

علی بن یقطین با ظرافت به مأموریت خود ادامه می‌دهد و تحت پوشش تقیّه، اهداف بلند امام زمانش را تأمین می‌کند، ولی چون شرایط سختی بر او حاکم است نامه‌ای به امام کاظم(ع) می‌نویسد و دلتنگی‌اش را از شرایط حضور در دربار خلیفه ظالم این‌گونه می‌نویسد: «إِنَّ قَلْبِي يَضِيقُ مِمَّا أَنَا عَلَيْهِ مِنْ عَمَلِ السُّلْطَانِ فَإِنْ أَذِنْتَ جَعَلَنِيَ اللَّهُ فِدَاكَ هَرَبْتُ مِنْهُ» از عملکرد سلطان ستمگر دلم می‌گیرد و به من فشار می‌آید فدایت شوم اگر اجازه‌ام دهی از تشکیلات وزارت جدا شوم و فرار کنم. امام کاظم(ع) در جواب به علی نوشت: «لَا آذَنُ لَكَ بِالْخُرُوجِ مِنْ عَمَلِهِمْ وَ اتَّقِ اللَّهَ...»[۸]؛ اجازه نداری از دستگاه آنها خارج شوی خدا را در نظر داشته باش.

از کتاب حقوق المؤمنین که نوشته ابوعلی بن طاهر است نقل شده که علی بن یقطین از موسی بن جعفر(ع) اجازه خواست که از وزارت هارون استعفا دهد. امام(ع) فرمود: «لَا تَفْعَلْ فَإِنَّ لَنَا بِكَ أُنْساً وَ لِإِخْوَانِكَ بِكَ عِزّاً وَ عَسَى أَنْ يَجْبُرَ اللَّهُ بِكَ كَسْراً وَ يَكْسِرَ بِكَ نَائِرَةَ الْمُخَالِفِينَ عَنْ أَوْلِيَائِهِ يَا عَلِيُّ كَفَّارَةُ أَعْمَالِكُمُ الْإِحْسَانُ إِلَى إِخْوَانِكُمْ» این کار را نکن ما به تو انس و علاقه داریم و شغل تو در دربار هارون سبب عزت و سربلندی برادران دینی تو است، شاید خداوند به وسیله تو یک ناراحتی را رفع کند و یا آتش کینه مخالفین را نسبت به دوستان خود به وسیله تو خاموش کند. علی! کفاره خدمت تو در دربار سلطان همان نیکی بر برادران دینی است.

تو یک چیز را برای من ضمانت کن، من سه چیز را برای تو ضامن می‌شوم. ضمانت کن که هر یک از دوستان ما را دیدی احترام کنی و حاجتش را برآوری، من ضامن می‌شوم که هرگز سقف زندان بر سرت سایه نیافکند و تیزی شمشیر پیکرت را فرا نگیرد و فقر و تنگدستی به خانه تو راه نیابد. علی هر کس مؤمنی را شاد کند ابتدا خدا را خرسند و در مرتبه دوم پیامبر را و در مرتبه سوم ما را خرسند نموده[۹].

روزی هارون الرشید مقداری لباس که ضمن آن یک لباده خز از لباس‌های پادشاهان که طلاکاری شده بود از باب تشویق به علی بن یقطین بخشید. علی بن یقطین تمام آن لباس‌ها و همان لباده و مقداری پول که قبلاً تهیه دیده بود و طبق معمول خمس مال خود را به امام می‌داد برای موسی بن جعفر(ع) فرستاد، امام(ع) پول و لباس‌ها را پذیرفت اما لباده را توسط همان آورنده برگرداند.

نامه‌ای برای علی بن یقطین نوشت که این لباده را نگه دار مبادا از دست بدهی، به زودی به آن احتیاج پیدا خواهی کرد. علی بن یقطین مشکوک شد و علت برگرداندن لباده را نمی‌دانست بالاخره آن را نگه داشت.

پس از چند روز علی بن یقطین بر یکی از غلامان مخصوص خود خشم گرفت و او را از کار برکنار نمود، آن غلام می‌دانست که علی بن یقطین هوادار موسی بن جعفر(ع) است و از فرستادن هدیه‌ها اطلاع داشت از او پیش هارون الرشید سعایت کرد و گفت: علی بن یقطین موسی بن جعفر(ع) را امام می‌داند و خمس مال خود را هر سال برای او می‌فرستد از آن جمله همان لباده که امیرالمؤمنین در فلان تاریخ به او لطف نمود برای موسی بن جعفر(ع) فرستاده است.

هارون بسیار برآشفت و خشمگین شد گفت: باید این جریان را تحقیق کنم اگر صحت داشته باشد علی را خواهم کشت. همان ساعت از پی علی بن یقطین فرستاد، همین که آمد گفت: آن لباده‌ای که به تو دادم چه کردی؟ گفت: دارم در جامه‌دانی سر به مهر گذاشته‌ام، آن را معطر کرده‌ام و محفوظ نگه داشته‌ام، هر صبح و شام سر جامه‌دان را باز می‌کنم، از نظر تبرک آن را می‌بوسم و باز به جای اولش می‌گذارم.

هارون گفت: هم‌اکنون آن را بیاور. گفت: بسیار خوب یکی از غلامان خود را خواست به او گفت: به فلان اطاق می‌روی و کلید آن را از کنیزی که کلیددار است می‌گیری، اطاق را که باز کردی فلان صندوق را می‌گشایی آن جامه‌دانی که رویش مُهر زده‌ام می‌آوری، طولی نکشید که غلام جامه‌دان را مهرزده آورد و در مقابل هارون گذاشت، دستور داد مُهر بردارند و باز کنند. وقتی جامه‌دان باز شد هارون لباده را به همان حال درون آن مشاهده کرد که عطرآلود است، خشم او فرو نشست به علی بن یقطین گفت: لباس‌ها را برگردان به محل اولش به سلامت برو، دیگر حرف سخن‌چینان را درباره تو نمی‌پذیرم. دستور داد به او جایزه گرانی بدهند، امر کرد به سخن‌چین هزار تازیانه بزنند در حدود پانصد تازیانه زده بودند که از دنیا رفت[۱۰].

در قرب الاسناد آمده: موسی بن بکیر گفت: حضرت موسی بن جعفر(ع) نامه‌ای به من داد که در آن چیزهایی خواسته بود برایش تهیه کنم. من نامه را زیر جانماز گذاشتم کوتاهی کردم، وقتی رفتم خدمت آقا دیدم نامه دست خود امام است. از نامه پرسید: گفتم در خانه است، فرمود: موسی وقتی کاری به تو می‌گویم انجام بده و الا بر تو خشم می‌گیرم! فهمیدم که مأمورین آن نامه را به امام داده‌اند[۱۱].[۱۲]

انتقال اسرار به خواص

امام کاظم(ع) در فضایی زندگی می‌کند که جو عمومی توسط رژیم عباسی تغذیه فکری و فرهنگی و اعتقادی می‌شود، باورهای مردم کپی‌برداری از باورهای حکومت است، برای امامت شیعه به عنوان وارثان غدیر، حق خلافت قائل نیستند و خلفای جور را خلیفه رسول خدا می‌دانند. شکستن این فضای آلوده و احیای تفکر غدیر و استمرارش در امامت شیعه نیاز به فردسازی دارد و امام با وجود اصحابی فکور و فعال و کاردان این مهم را به پیش می‌برد.

تربیت شاگردانی فاضل و عمیق چون هشام بن حکم سرمایه‌ای بزرگ برای تأمین اهداف بلند امامت شیعه بود. هشام ضمن سؤالاتی از امام کاظم(ع) عرض می‌کند اجازه یک سؤال دیگر را بفرما امام بعد از آن‌که اجازه سؤال را به من داد فرمود به دیگران اخبار ما را بگو ولی هرگز شیوع پیدا نکند که اگر شایع گردید خطر مرگ در پیش است «فَإِنْ أَذَعْتَ فَهُوَ الذَّبْحُ» ای هشام اگر با افراد شایسته و رشد یافته برخورد نمودی دعوت به پیروی از ما بنما و به آنان گوشزد کن که این سر و مطلب را بپوشانند والا دچار سختی‌ها می‌شوند و با دست اشاره به گلوی خود فرمود، کنایه از مرگ حتمی است[۱۳].

امام انتقال اسرار را به افراد شایسته و زمینه‌دار توصیه می‌کند ولی حفظ اسرار را از اهم مسائل تشکیلاتی معرفی می‌نماید و عدم رعایت آن را ضربه تشکیلات و حبس و کشته شدن می‌داند.

علی بن سوید گوید: هنگامی که حضرت موسی بن جعفر(ع) در زندان بسر می‌برد من نامه به آن حضرت نوشتم و در ضمن احوالپرسی از آن حضرت چند مسأله هم پرسیدم، چند ماه طول کشید تا پاسخ نامه‌ام رسید و این بود عین نسخه که حضرت در پاسخ من مرقوم فرموده بود: به نام خدای بخشاینده مهربان ستایش خاص خدای والای بزرگی است که به بزرگی و نورش دل‌های مؤمنان را بینا کرد، و به همان بزرگی و نورش نادانان با او دشمنی کنند، و به همان بزرگی و نور او است که هر که در آسمان‌ها و زمین است وسیله‌ای به درگاهش جوید با کارهای گوناگون و کیش‌های مختلف پس یکی به راه درست رود و آن دیگری به خطا رود، یکی گمراه و دیگری راه یافته، شنوا و کر، بینا و کور سرگردان، پس ستایش خدایی را که دین و آیینش را به «حضرت» محمد(ص) شناساند و توصیف کرد.

اما بعد، به راستی که تو مردی هستی که خداوند جای مخصوصی و «مرتبه خاصی» در خاندان محمد به تو عنایت کرده و در دلت دوستی آنچه را از دین خود به تو سپرده نگه داشته است و آنچه از رشد و هدایت به تو الهام فرموده و تو را در کار دینت چنان بینا کرده که آنها را «یعنی امامان بر حق را» برتری دادی و کارها را به آنان بازگرداندی. در نامه‌ات چیزهایی از من پرسیده‌ای که من از پاسخ آنها در تقیّه بودم و به ناچار بایستی آنها را کتمان کنم ولی چون دوران تسلط زورگویان سپری شده و ایام سلطنت سلطان بزرگ «خدای متعال» رسیده «و عمرم به آخر رسیده» و از این دنیای نکوهیده دور می‌شوم و آن را به دنیاداران سرکش بر آفریننده خویش وامی‌گذارم صلاح دیدم که آنچه را پرسیده بودی برایت شرح دهم از ترس آنکه مبادا شیعیان کم بصیرت ما از راه نادانی به سرگردانی دچار گردند.

پس از خدای عز ذکره بترس و باید که این امر را «یعنی امامت را یا آنچه برایت می‌نویسم» به اهلش مخصوص داری یعنی برای غیر اهل آن فاش نکنی و برحذر باش از اینکه سبب گرفتاری اوصیاء گردی یا کسی را بر آنان بشورانی به اینکه آنچه را به تو سپرده‌ام افشا کنی و رازهایی که کتمانش را از تو خواسته‌ام آشکار‌سازی و ان‌شاءالله که هرگز این کار را نخواهی کرد. و بدان که نخستین مطلبی را که به تو گزارش می‌دهم خبر مرگ خودم می‌باشد که در همین شب‌ها اتفاق خواهد افتاد و هیچگونه بی‌تابی و پشیمانی و شکی «یا شکایتی» در آنچه شدنی است و خدای ع ز و جل حتم و مقرر فرموده است ندارم، پس به دستاویز محکم دین بچسب که آل محمد هستند و دستاویز محکمی که وصی پس از وصی و امامی پس از امام دیگر باشد و تسلیم آنها باش و بدان چه گفته‌اند راضی و خوشنود باش، و مجوی دین کسی را که جزء شیعیان نیست و دینشان را دوست مدار زیرا که آنها خیانتکارانی هستند که به خدا و رسولش خیانت کردند و به امانت‌هایی نیز که بدان‌ها سپرده شده خیانت نموده‌اند.

و هیچ می‌دانی چگونه به امانت‌ها خیانت کردند؟ اینها به کتاب خدا که بدیشان سپرده شده بود خیانت کردند و آن را تحریف کرده و تغییر دادند. اینها به «پیروی از» سرپرستان خود راهنمایی شده بودند ولی از آنها روی گرداندند، و خدا نیز جامه گرسنگی و ترس را به کیفر کاری که کردند در برشان کرد و پرسیده بودی از حال آن دو مردی که مال مرد دیگری را که به بینوایان و مستمندان و در راه ماندگان و در راه خدا، خرج می‌کرد از او به زور گرفتند و به این اندازه هم راضی نشدند بلکه آن مال را بر دوش او گذاردند که به خانه‌شان نیز ببرد و چون آن را به چنگ آوردند خرج و انفاق آن را خود به عهده گرفتند، آیا بدین کردارشان به حد کفر رسیده‌اند؟ «مقصود از آن دو مرد ابوبکر و عمر و مقصود از مرد سوم علی(ع) است».

«پاسخ» به جان خودم سوگند آن دو نفر پیش از آن منافق بودند و کلام خدای عز و جل را رد کردند و رسول خدا(ص) را به مسخره گرفتند و آن دو کافرند که لعنت خدا و فرشتگان و همه مردم بر آنها باد. به خدا قسم که در دل هیچ یک از آن دو از آن روزی که از حال «بت‌پرستی» خود بیرون آمدند ذره‌ای ایمان داخل نگشت و جز شک و تردید چیزی بر آنها نیفزود، آن هر دو فریبکار و مردد و منافق بودند تا آنگاه که فرشتگان عذاب آن دو را به جایگاه رسوایی در خانه ابدی بردند و پرسیده بودی از مردمی که حاضر بودند که مال آن مرد را غصب کردند و بر گردنش نهادند.

برخی از آنها عارف و آشنا بدین جریان بودند و برخی منکر بدان که آنان همان مرتدان نخست از این امتند که لعنت خدا و فرشتگان و همه مردم بر آنها باد. و پرسیده بودی از اندازه علم ما؟ «بدان که» علم ما بر سه گونه است: علم درباره امور گذشته، علم درباره امور آینده، علم درباره اموری که حادث شود و تازه پدید آید. اما علم درباره گذشته علمی است که برای ما تفسیر و شرح شده و اما راجع به آینده آن نوشته‌ای است «که نزد ما است» و اما درباره اموری که حادث شود به‌طور خطور در دل و تأثیر کردن در گوش‌ها است و این قسم بهترین علم ما است با اینکه پس از پیغمبر ما محمد(ص) پیغمبری نیست و پرسیده بودی از ام ولدهای آنان «یعنی خلفای جور» و از نکاح و طلاقشان؟ اما ام ولدهاشان تا روز قیامت زناکارند «زیرا اسارتشان در اصل بدون اذن امام(ع) بوده» و نکاح آنها بدون ولی شرعی است و طلاقی است در غیر عده «چون طلاق با شرایط آن از قبیل وقوع آن در طهر غیر مواقعه و بودنش در حضور دو شاهد عادل و امثال آن نبوده». و اما هر کس که در دعوت ما داخل گردد محققاً ایمان او گمراهیش را از بین می‌برد و یقین او شک و تردیدش را برطرف سازد و از زکات دادن به آنها پرسیدی؟ «بدان که» آنچه از مال زکات است شما بدان سزاوارترید زیرا ما برای شما آن را حلال کرده‌ایم هر که از شما باشد و در هر کجا باشد.

و پرسیده بودی از ناتوانان «از مخالفین که امید نجاتی در آنها هست؟» «بدان که» ناتوان کسی است که حجتی به او نرسد و اختلاف را نداند پس هرگاه اختلاف را فهمید او دیگر جزء ناتوانان «و مستضعفین» نیست و پرسیده بودی از گواه شدن برای مخالفان؟ تو گواهی را به خاطر رضای خدای عز و جل بده اگرچه به زیان خودت و پدر و مادر و نزدیکانت باشد در میان خودت و آنان و اما اگر ترس آن داری که «با دادن شهادت» ستمی به برادر دینیت بشود، نه.

و هر که را امید داری که سخنت را بپذیرد با شرایطی که از طرف خدای عز و جل مقرر شده به معرفت و شناسایی ما دعوت کن، و خود را در قلعه ریاء و خودنمایی پناهنده مکن «شاید مقصود این باشد که بیش از حد مقرر برای تقیه از مخالفین تظاهر مکن» و آل محمد را دوست بدار، و درباره چیزی که از طرف ما به تو رسید و به ما منسوب بود نگو باطل است اگرچه خلاف آن را از ما سراغ داشته باشی؛ زیرا تو نمی‌دانی برای چه ما آن را گفته‌ایم و به چه گونه آن را شرح داده‌ایم. آنچه را به تو خبر می‌دهیم آن را باور کن و هر خبری را که ما کتمانش را از تو خواستیم فاش مکن، و از جمله حقوقی که برادر دینیت بر تو دارد این است که هرچه به کار دنیا و آخرت او سودی بخشد از او پنهان نداری و کینه او را در دل نگیری اگرچه به تو بدی کند و هرگاه تو را خواند دعوتش را بپذیری، و او را به دست دشمنی که از مردم دارد نسپاری اگرچه نزدیک‌تر باشد به او از تو و در بیماریش از او عیادت کن.

«و بدان که» از اخلاق مؤمنان نیست غش و دغلی و آزار نمودن و نه خیانت و تکبر و ناسزا و دشنام دادن و نه دستور بدان دادن و هرگاه آن اعرابی زشت منظر را به سرکردگی لشکر انبوهی دیدی منتظر فرج برای خودت و شیعیان با ایمان هم مذهب خود باش، و هنگامی که خورشید گرفت دیده‌ات را به آسمان بیانداز و بنگر که خدا با مجرمان چه می‌کند. و من برای تو مطالب مجمل را تفسیر کردم، و درود خدا بر محمد و خاندان برگزیده‌اش باد[۱۴].

امام کاظم(ع) در این نامه اولاً: اسرار تشکیلاتی را جواب نمی‌دهد تا مبادا به دست نااهلان افتاده و شبکه قوی مبارزاتی ضربه بخورد. ثانیاً: بسیاری از جواب‌ها را در هاله‌ای از رمز و کنایه بیان می‌کند یعنی بعضی از جواب‌ها صریح نیست تا فرد سؤال کننده با درایت خود حقایق را دریابد. امام این‌گونه اسرار را از زندان به افراد مستعد منتقل می‌کند[۱۵].

تشکیلات منسجم شیعی

استحکام تشکیلات مخفی و تقیّه‌ای هرقدر بیشتر باشد، خلا عدم دسترسی به رهبری را تا مدتی جبران می‌کند. امام کاظم(ع) در بسیاری اوقات گرچه در زندان به‌سر می‌برد و خلیفه دلخوش بود که موسی بن جعفر(ع) را از دسترس مردم حبس کرده ولی ابتکار بی‌نظیر حضرت در جذب یاران مخلص و سازماندهی دقیق و نفوذ در قلب تشکیلات خلافت باعث شده بود ارتباط امام با امت به خوبی صورت گیرد.

وجود نیروهای نفوذی در تشکیلات زندان، باعث شده بود پرسش مسائل حاد و مهم و دیدارهای ضروری و حیاتی در داخل زندان صورت گیرد، گرچه فضای تقیه‌ای آن روز اجازه نمی‌داد که مسائل به تاریخ منتقل شود و جز نمودهای معدودی به دست ما نرسیده، ولی همان حداقل ارتباطات نقل شده در تاریخ نشان از انسجام عالی تشکیلات مبارزاتی حضرت کاظم(ع) دارد.

علی بن سوید سابی می‌گوید: امام کاظم(ع) از زندان برای من نوشت اما آنچه یادآوری کردی که از چه کسی معالم دینت را بگیری، معالم دینیت را از غیر شیعیان مگیر. اگر تو به غیر شیعیان روی آوری دینت را از خائنانی که به خدا و رسول و امانات آنها خیانت کرده‌اند گرفته‌ای[۱۶].

دریافت نامه از زندان امام کاظم(ع) یعنی تشکیلات منجسم امامت و این حقیقتی است انکارناپذیر که امام گرچه در زندان است و مثل خورشید پشت ابر می‌ماند ولی لحظه‌ای از رهبری شیعیان غافل نیست.

وقتی که علمای بصره و راویان حدیث اطلاع پیدا کردند که امام در زندان بصره است به‌طور پنهانی به خدمتش می‌رسیدند که بعدها برخی از علوم و احکام را از آن بزرگوار نقل کردند. از جمله یاسین زیاتی به محضر امام آمده و از آن حضرت روایت کرده[۱۷]. و گروهی دیگر از دانشمندان مبرز به خدمت امام آمده و به مقدار زیادی از آنچه به شریعت اسلامی مربوط می‌شد روایت کرده‌اند.

خلیفه هرگاه به کسی نظر خیر داشت تسلیم ربیع می‌کرد و به هر کس نظر بد داشت به دست مسیب می‌سپرد. امام کاظم(ع) را به نزد مسیب زندانی کرد و با آن‌که او را به نگهبانی زندان امام تعیین کرد، امام مسیب را تحت تأثیر قرار داد و روی مشاعر و افکارش سیطره انداخت و در نتیجه مسیب به راه راست و درست هدایت شد و از شیعیان خالص امام و از جمله رازداران ائمه گردید[۱۸].

امام سه روز پیش از وفاتش مسیب را خواست وقتی خدمت رسید، امام فرمود: مسیب من امشب به مدینه می‌روم تا آن عهدی را که پدرانم به من سپرده‌اند به فرزندم علی بسپارم و او را وصی و جانشین خود قرار دهم و امری را که بر عهده من است به او محول کنم! مسیب گفت: آقا جان امر می‌فرمایید با وجود پاسبانان و دربانان، درها و قفل‌ها را چگونه باز کنم؟ فرمود: مسیب درجه یقین تو درباره خدا و ما اهل‌بیت اندک است. گفت: نه ایمان من ضعیف نیست دعا بفرما تا خدا ایمان ما را ثابت بداردا بعد فرمود: مسیب خدا را به آن اسم اعظمش می‌خوانم که آصف بن برخیا خواند که با چشم برهم زدنی تخت بلقیس را آورد تا اینکه خداوند بین من و پسرم علی را در مدینه جمع کند و به هم برسیم.

مسیب گوید: من شنیدم که امام دعا می‌خواند دیگر امام را در جای نمازش ندیدم! من سر پا ایستاده بودم تا اینکه دیدم به جای خودش بازگشته و با دست مبارکش زنجیرها را به پای خود می‌بندد به سجده افتادم و خدا را شکر کردم که نعمت معرفت امام را به من داده است.

امام نگاهی به من کرد و فرمود: مسیب سرت را بلند کن و بدان که من از امروز سومین روز از دنیا خواهم رفت، مسیب می‌گوید: با شنیدن این سخن امام، من گریه کردم، امام فرمود: مسیب گریه نکن زیرا که پسرم علی پس از من امام و مولای توست و تو به ولای او چنگ بزن که هرگز تا وقتی که به ولایت او پایبندی گمراه نخواهی شد.

موسی بن ابراهیم مروزی از اصحاب امام کاظم(ع) دارای کتابی بوده است که درباره آن می‌گوید: هنگامی که امام کاظم(ع) نزد سندی بن شاهک زندانی بودند و او معلم فرزندان سندی بوده مطالب آن را از امام شنیده است[۱۹].

بر اساس این داستان موسی بن ابراهیم به بهانه تعلیم فرزندان سندی بن شاهک با امام دیدار می‌کرده و در حد یک کتاب از فیوضات امام بهره برده است.

خطیب در تاریخ بغداد آورده که عمار بن ابان گفت: امام کاظم(ع) نزد سندی زندانی شد، من از خواهر سندی که متدین بود، درخواست کردم که حبس امام را بر عهده بگیرد، این کار را انجام داد و در خدمت امام بود[۲۰].

کشاجم، خواهر سندی که از دوستداران اهل‌بیت بوده در زندان خدمت‌گزار امام می‌شود، طبیعی است که راه برای مکاتبات با امام و پرسیدن از ایشان باز می‌شود، او به بهانه زندانبانی به دنبال خدمت به امام کاظم(ع) بوده است[۲۱].

نفوذ در دستگاه خلافت عباسی حتی در بیت سندی بن شاهک که آخرین زندانبان امام بوده، از مسائل بسیار عجیب و حائز توجه است. امام کاظم(ع) که به شدت مورد بغض و کینه هارون قرار دارد و زندان و سیاه‌چال، ره‌آورد این کینه عمیق شده با این حال برخی از متفکران ژرف‌نگر پس از شهادت امام صادق(ع) با توجه به آگاهی‌های به‌وجود آمده در ذهنیت مردم معتقدند که امام هفتم به حرکتی از نوع حرکت عاشورا می‌اندیشید[۲۲].

در رجال کشی آمده: بشار غلام سندی بن شاهک گفت: من از همه بیشتر دشمن خاندان ابوطالب بودم، روزی مرا سندی بن شاهک خواست، گفت: می‌خواهم تو را امین بر سری قرار دهم که هارون مرا امین آن سر قرار داده، گفتم: هرگز کوتاهی نخواهم کرد. گفت: موسی بن جعفر(ع) را به من سپرده و من تو را مأمور نگهداری او کردم. بشار گوید: امام را در اطاقی در همان منزلی که خانواده سندی بود زندانی کرد و مرا نگهبان او قرار داد من هم چند قفل روی هم می‌زدم، هر وقت پی کاری می‌رفتیم زنم را مأمور او می‌کردم و سفارش می‌نمودم که تا من برمی گردم از اینجا نروی! بشار گفت: خداوند آن بغض و کینه را به محبت و ارادت تبدیل کرد. یک روز موسی بن جعفر(ع) مرا خواست فرمود بشار! برو به زندان قنطره به هند بن حجاج بگو ابوالحسن موسی بن جعفر تو را می‌خواهد، او داد بر سر تو می‌کشد و تو را از خود دور می‌کند، وقتی چنین کرد به او بگو من پیغام را رساندم مایلی انجام بده نمی‌خواهی انجام نده! او را رها کن بیا. بشار گفت: هرچه امام دستور داده بود انجام دادم و درها را مثل سابق قفل کردم و زنم را بر در زندان نشاندم، گفتم از اینجا نروی تا برگردم. به طرف زندان قنطره رفتم هند بن حجاج را ملاقات کردم به او گفتم: حضرت ابوالحسن فرموده: آنجا بیایی! داد و فریاد زد مرا دور کرد، گفتم: من پیغام را رساندم می‌خواهی بکن نمی‌خواهی نکن! او را رها کرده به زندان موسی بن جعفر(ع) برگشتم دیدم زنم بر در زندان نشسته درها نیز قفل است، یکی یکی آنها را گشودم تا رسیدم به موسی بن، جعفر، جریان را خدمتش عرض کردم. فرمود: درست است او آمد و برگشت. پیش زنم آمدم به او گفتم: بعد از رفتن من کسی اینجا آمد که وارد زندان شود؟ گفت: نه به خدا من از جلو درب هیچ جا نرفتم و نه در را برای کسی گشودم تا تو آمدی[۲۳].[۲۴]

حفظ چهره‌ها

قبلاً اشاره شد که تشکیلات شیعی در عصر امام کاظم(ع) ابعاد وسیعی پیدا کرده بود و سوژه تقیه و مبارزات مخفی تحت پوشش حفظ اصول امنیتی اقتضا می‌کرد که شیعیان اولاً تبلیغات سری داشته باشند. ثانیاً: هسته‌های مقاومت را تقویت کنند. ثالثاً: دیوارنویسی در دستور کار آنها باشد. رابعاً: مناظرات با شخصیت‌های فکری مخالف را در ضرورت به تجویز رهبر تشکیلات به پیش ببرند. امام کاظم(ع) گرچه اصول مناظره و عمق مفاهیم اسلامی را به شاگردانش یاد داده بود ولی مناظره را برای همه اصحاب تجویز نمی‌کرد.

در عصر امام صادق(ع) حضرت به پاره‌ای از یاران خود اصول بحث و مناظره را تعلیم نمود و به آنان اجازه داد تا با مخالفان مذهب به مناظره برخیزند و حتی در بعضی از موارد حضرت به اصلاح روش آنان از نظر استدلال و شیوه سخن می‌پرداخت. زراره، ابوجعفر احول «مؤمن طاق» ابان بن تغلب، هشام بن حکم، هشام بن سالم، محمد بن مسلم و حمران از جمله افرادی بودند که به چنین اجازه‌ای نائل شدند. درحالی‌که سایر اصحاب ماذون به مناظره با مخالفان نبودند.

به خوبی روشن است که امام قابلیت‌ها را لحاظ می‌کند در عین حال که باید چهره‌ها حفظ شود و برای نظام حکومت پلیسی عباسیان کمتر کشف گردند. در عصر امام کاظم(ع) هم این سیاست تقیّه‌ای و اصرار بر حفظ عناصر کلیدی نهضت ادامه می‌یابد.

درست بن ابی منصور نقل کرده خدمت امام کاظم(ع) بودم، کمیت هم آنجا بود امام به کمیت فرمود: تو هستی که می‌گویی: فَالْآنَ صِرْتُ عَلَى أُمَيَّةَ *** وَ اَلْأُمُورُ إِلَى مَصَائِرَ هم‌اکنون به جانب امویان می‌روم در حالی که کارها سرانجام به کام من است. کمیت عرض کرد آن را من گفته‌ام اما به خدا قسم که از ایمان خود دست برنداشته‌ام و من دوستدار شمایم و به زبان چیزی به دشمن شما گفته‌ام و از روی تقیه آن را اظهار داشته‌ام. امام فرمود: تقیّه حتی باعث جواز شرب خمر می‌گردد[۲۵].

یونس از راویان است، می‌گوید: به هشام بن حکم گفتم شنیده شده که امام کاظم(ع) تو را امر به سکوت فرمود، ولی تو باز به امر معروف و نهی از منکر زبان باز کرده‌ای؟ هشام در جواب گفت: آری! در زمان خلافت مهدی عباسی، امام کاظم(ع) امر به سکوت کرد و پیغام نزد من فرستاد و فرمود: «كُفَّ هَذِهِ الْأَيَّامَ عَنِ الْكَلَامِ فَإِنَّ الْأَمْرَ شَدِيدٌ» در این روزها دم فرو بند از سخن؛ زیرا اوضاع دگرگون و کار مشکل است. هشام اضافه کرد: «فَكَفَفْتُ عَنِ الْكَلَامِ حَتَّى مَاتَ الْمَهْدِيُّ وَ سَكَنَ الْأَمْرُ» من نیز بر حسب دستوری که رسیده بود و بنا بر امری که فرمود زبان از مبارزه و دفاع بستم تا مهدی مرد و آشفتگی‌ها آرام شد «فَهَذَا الْأَمْرُ الَّذِي كَانَ مِنْ أَمْرِهِ» پس این بود دستور که از حضرت به من رسید.

داود بن زربی از شیعیان با اخلاص امام کاظم(ع) و از ثقات و اهل علم و ورع و تقوا است. و باز مثل علی بن یقطین از خواص هارون است. روایت شده وقتی داوود بن کثیر رقی بر امام صادق(ع) وارد شد و از آن حضرت عدد شستن اعضای وضو را سؤال کرد، حضرت فرمود: آنچه خدا واجب کرده یکی است و رسول خدا به جهت ضعف مردم یکی بر آن اضافه فرمود و هر کس سه مرتبه بشوید نمازش باطل است. در این حال داوود زربی «جاسوس امام در دستگاه خلافت هارون» وارد شد و همین سؤال را نمود، حضرت فرمود: هر یک از اعضا باید سه دفعه شسته شود و این شبیه به وضوی اهل تسنن بود که حضرت به او فرمود.

داود رقی گفت: که از این اختلاف کلام حضرت در یک وقت لرزیدم و نزدیک شد که شیطان بر من غالب شود که امام مرا امر کرد به سکون و فرمود: «اسْكُنْ يَا دَاوُدُ هَذَا هُوَ الْكُفْرُ أَوْ ضَرْبُ الْأَعْنَاقِ» و خلاصه عمل داوود زربی به همین وضو بود تا آنکه وقتی در کنار باغ منصور وضو گرفت و منصور از خارج تماشای وضوی او می‌کرد، فرستاد و او را به نزد خود‌طلبید و گفت: درباره تو سعایت کرده بودند که تو رافضی هستی و من از وضوی تو دانستم که تو رافضی نیستی مرا حلال کن و صدهزار درهم به او داد.

وقتی هر دو داوود خدمت امام صادق(ع) شرفیاب شدند داوود زربی گفت: فدایت شوم خون مرا در دنیا حفظ کردی و امیدوارم به برکت تو داخل بهشت شوم در قیامت، حضرت فرمود: خدا چنین کند به تو و به تمام برادران مؤمن تو. پس فرمود: حکایت خود را برای داوود رقی بگو تا دلش آرام شود، پس حدیث خود را نقل کرد.

حضرت فرمود: من به همین جهت او را بدین نحو فتوا دادم که از دست این دشمن، مشرف بر قتل بود، پس فرمود: بعد از این اعضای وضو را دو دفعه بشوی و همین مورد برای علی بن یقطین در زمان هارون پیش آمد[۲۶].

همین سیاست را امام کاظم(ع) از بابای بزرگوارش در عصر خلفای عباسی ادامه می‌داد. هارون بهلول را خواست و مقام قضاوت را به او پیشنهاد کرد. بهلول گفت: من صلاحیت ندارم! هارون گفت: تمام اهل بغداد می‌گویند جز تو کسی سزاوار این مقام نیست و باید آن را بپذیری! بهلول یک شب مهلت گرفت و مخفیانه از امام کاظم(ع) راه نجات خواست! حضرت به او فرمود: خود را به دیوانگی بزن! فردا صبح همه دیدند بهلول سوار بر چوبی شده و در میان کوچه و بازار صدا می‌زند دور شوید راه بدهید اسبم شما را لگد نزند. خبر به هارون رسید که بهلول دیوانه شده است! هارون گفت: نه او دیوانه نشده بلکه با این کار از دست ما فرار کرد تا دینش را حفظ کند[۲۷].[۲۸]

ظلم‌ستیزی امام کاظم(ع) در عین تقیه

امام در شرایطی عصر هارون را سپری می‌کرد که این عنصر عیاش و شکم‌باره به هیچ یک از ارزش‌های الهی و اسلامی پایبند نبود و از طرفی مردم از نظر فکری به رشد و تعالی رسیده بودند و امام در بین کثیری از مردم به عنوان الگوی حق مطرح شده بود. امام کاظم(ع) مصلحت جامعه آن روز را در جهت تنویر افکار عمومی در این می‌دید که کمترین سازش و مسالمت را با هارون نداشته باشد و با او به مسامحه رفتار نکند، بلکه نسبت به خلیفه غاصب موضعی قاطع اعمال کند، در عین حال که از رویارویی باید پرهیز شود.

موضع امام مبارزه مخفی با این طاغوت است و آگاهی دادن به مردم چنانچه در جریان صفوان جمال شاهد بودیم.

محمد بن سابق طلحه انصاری گفت: روزی هارون در بغداد در یکی از کاخ‌های مجلل و زیبایی که نظیرش را کسی در بغداد ندیده بود امام کاظم(ع) را احضار کرد. از سخنانی که هارون به موسی ابن جعفر(ع) گفت، وقتی ایشان را پیش او آوردند این بود که پرسید: این کاخ مال کیست؟ «نظرش ابراز عظمت و تجلیل از خودش بود» امام بی‌اعتنا به قدرت و سلطنت او فرمود: این سرای فاسقین است، مگر نمی‌بینی خداوند در قرآن فرموده است: ﴿سَأَصْرِفُ عَنْ آيَاتِيَ الَّذِينَ يَتَكَبَّرُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَإِنْ يَرَوْا كُلَّ آيَةٍ لَا يُؤْمِنُوا بِهَا وَإِنْ يَرَوْا سَبِيلَ الرُّشْدِ لَا يَتَّخِذُوهُ سَبِيلًا وَإِنْ يَرَوْا سَبِيلَ الْغَيِّ يَتَّخِذُوهُ سَبِيلًا[۲۹].

هارون لرزه بر پیکرش افتاد و به امام گفت: پس این کاخ کیست؟ فرمود: اگر حقیقت را بخواهی این خانه در اصل متعلق به شیعیان ما است که در اختیار دیگران از روی آزمایش و امتحان قرار گرفته. هارون گفت: اگر این قصر از شیعیان شما می‌باشد پس چرا صاحب خانه منزل خود را پس نمی‌گیرد؟ امام فرمود: این خانه را از دست صاحب اولیه‌اش در حال عمران و آبادی گرفته‌اند و اکنون تا آباد نگردد نخواهند گرفت.

هارون گفت: شیعیان تو کجایند. امام(ع) این آیه را خواند: ﴿لَمْ يَكُنِ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ وَالْمُشْرِكِينَ مُنْفَكِّينَ حَتَّى تَأْتِيَهُمُ الْبَيِّنَةُ[۳۰] هارون با خشم با رنگی مضطرب و لحنی ناراحت گفت: پس ما کافریم؟ امام فرمود: ولی مشمول این آیه می‌شوید که خداوند فرموده: ﴿الَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ كُفْرًا وَأَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دَارَ الْبَوَارِ[۳۱]. هارون خشمگین شده و بر آن حضرت سخت گرفت[۳۲].

فضل بن ربیع و مرد دیگری گفتند: هارون الرشید برای حج به مکه رفت وقتی شروع به طواف نمود مردم را از طواف بازداشتند تا هارون تنها طواف کند، در همین موقع شخص عربی آمد و با هارون شروع به طواف کرد. نگهبان گفت: دور شو از جلو خلیفه! اعرابی نگهبان را راند و گفت: خداوند در این محل بین تمام مردم مساوات را برقرار نموده و فرموده است: ﴿سَوَاءً الْعَاكِفُ فِيهِ وَالْبَادِ[۳۳] هارون به نگهبان گفت: به او کاری نداشته باش. همیشه مرد عرب جلو هارون طواف می‌کرد. هارون تصمیم گرفت حجرالاسود را ببوسد، مرد عرب بر او سبقت جست و جلوتر از او حجرالاسود را بوسید. هارون خواست در مقام نماز بخواند مرد عرب جلو او به نماز ایستاد. وقتی نماز هارون تمام شد مرد عرب را خواست. نگهبانان به او گفتند: امیرالمؤمنین تو را می‌خواهد.

گفت: من با او کاری ندارم اگر او با من کار دارد باید پیش من بیاید! هارون گفت: راست می‌گوید از جا حرکت کرده پیش مرد عرب رفت، سلام نمود. جواب سلامش را داد. هارون گفت: اجازه می‌دهی بنشینم؟ اعرابی گفت این محل متعلق به من نیست که اجازه نشستن از من می‌خواهی این خانه خدا است که برای بندگان خود ترتیب داده اگر می‌خواهی بنشین و در صورتی که مایل نیستی برو. هارون روی زمین نشست رو به آن مرد کرده گفت: چرا چون تویی باید مزاحم پادشاهان شود؟ گفت: بلی باید در مقابل علم کوچکی کنی و گوش فرا دهی! هارون گفت: از تو چند سؤال می‌کنم اگر جواب ندادی تو را آزار می‌نمایم! مرد عرب گفت: سؤال می‌کنی که چیزی بیاموزی یا سؤال تو از روی لجبازی است؟

هارون گفت: نه سؤال برای یاد گرفتن می‌کنم، عرب گفت: طوری بنشین که شاگردی پیش استاد می‌نشیند! در ضمن بدان که از تو نیز سؤال خواهد شد. هارون پرسید: بگو چه بر تو واجب است. عرب گفت: واجب یکی، پنج و هفده و سی و چهار و نود و چهار و صد و پنجاه و سه بر هفده عدد و از دوازده یکی و از چهل، یکی و از دویست پنج عدد و از تمام عمر یکی و یکی به یکی.

هارون خندید و گفت: می‌پرسم چه بر تو واجب است تو برایم عدد شماری می‌کنی؟ گفت: مگر نمی‌دانی دین تمامش حساب است! اگر در دین حساب نبود خداوند برای مردم حساب را قرار نمی‌داد این آیه را خواند ﴿وَإِنْ كَانَ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَيْنَا بِهَا وَكَفَى بِنَا حَاسِبِينَ[۳۴] هارون گفت: توضیح بده منظورت از این اعداد چه بود وگرنه دستور می‌دهم تو را بین صفا و مروه بکشند. نگهبان از هارون تقاضا کرده التماس نمود که او را به خدا نکش و این مقام بزرگ او را ببخش. مرد عرب از گفتار نگهبان خنده‌اش گرفت. هارون گفت: چرا خندیدی؟ گفت: از شما دو نفر خنده‌ام گرفت؛ زیرا نمی‌دانم کدامیک نادان‌ترید، آن کسی تقاضای بخشش می‌کند مرگی را که رسیده یا کسی که عجله برای کشتن می‌نماید نسبت به شخصی که اجلش نرسیده. هارون الرشید گفت: بالاخره سخن خود را توضیح بده. مرد عرب گفت: آنکه گفتم یکی است دین اسلام است که یکی است و بر آن دین پنج نماز واجب شده که آن نمازها هفده رکعت است و سی و چهار سجده دارد و نود و چهار تکبیر و صد و پنجاه و سه تسبیح دارد.

اما آنچه گفتم از دوازده عدد یکی منظورم ماه رمضان است که از دوازده ماه یک ماه روزه واجب است و آنچه گفتم از چهل یکی هر کس چهل دینار طلا داشته باشد یک دینار واجب است زکات بدهد و گفتم از هر دویست تا، پنج، هر کس دویست درهم نقره داشته باشد باید پنج درهم زکات بدهد. آنچه گفتم از تمام عمر یکی، حج واجب است و اینکه گفتم یکی به یکی، هر کس خون کسی را به ناحق بریزد باید کشته شود. خداوند می‌فرماید: ﴿النَّفْسَ بِالنَّفْسِ[۳۵]. هارون الرشید گفت: به‌به خدا خیرت دهد یک بدره زر به او داد مرد عرب گفت: به چه جهت این کیسه زر را به من می‌دهی به واسطه سخن گفتن یا سؤال نمودن؟ گفت: به واسطه توضیح دادن و سخن راندن. مرد عرب گفت: من نیز یک مسأله از تو می‌پرسم اگر جواب دادی این کیسه زر مال خودت باشد، در این مکان شریف آن را صدقه بده، اگر جواب ندادی یک بدره دیگر به آن اضافه می‌کنی تا بین تنگدستان قبیله خود تقسیم کنم! هارون امر کرد کیسه زر دیگری بیاورند آنگاه گفت هرچه می‌خواهی بپرس. مرد عرب گفت: بگو ببینم خنفساء به بچه‌اش دانه می‌دهد یا شیر! هارون خشمناک شده گفت باید از مثل من چنین سؤالی بکنی؟ مرد عرب گفت: شنیدم از کسی که از پیامبر اکرم شنیده بود که فرمود: هر کس رهبر مردم شود به او آنقدر عقل می‌دهند به اندازه تمام مردم، تو پیشوای این مردم هستی لازم است که هر سؤالی از امور دینی و واجبات از تو بپرسند جواب بدهی، اکنون جواب این سؤال را می‌دانی یا نه؟

هارون گفت: نه توضیح بده آنچه از من سؤال کردی و دو کیسه زر را بگیر! فرمود: خداوند تبارک و تعالی وقتی زمین را آفرید جنبنده‌هایی در زمین به وجود آورد که معده و خون ندارند آنها را از خاک آفرید و خوراک آنها نیز از همان خاک است، وقتی جنبنده از مادر به وجود آمد نه او را شیر می‌دهد و نه دانه، زندگی او از خاک است.

هارون گفت: به خدا قسم کسی دچار چنین سؤالی تاکنون نشده، مرد عرب دو بدره را گرفت و خارج شد چند نفر از پی او رفتند و از اسمش سؤال کردند متوجه شدند موسی بن جعفر(ع) است. به هارون اطلاع دادند گفت: به خدا قسم باید درخت نبوت دارای چنین شاخ و برگی باشد[۳۶].

یحیی برمکی نخست وزیر هارون قصد داشت در مورد امام وساطت کند و او را از زندان نجات دهد، این بود که به امام پیشنهاد کرد تا از هارون عذرخواهی کند و از او درخواست عفو نماید تا او را از زندان آزاد سازد. به خیال خودش می‌خواست بر امام احسان کند. اما امام در برابر حرف او ایستاد و پیشنهاد او را به شدت رد کرد. موضع امام کاظم(ع) به سرسختی و قاطعیت با هارون و دیگر خلفای عصرش مشخص گشته و آن حضرت با هیچ یک از ایشان سازش نکرد، در صورتی که اگر با آنها همراهی می‌کرد اموال و ثروت زیادی را به او ارزانی می‌داشتند و آن همه گرفتاری‌های سخت را نمی‌دید و لکن امام خشنودی و طاعت خدا را بر هر چیزی مقدم داشته و جز همگامی با کاروان حق با کسی تن به همکاری نداد.

امام کاظم(ع) نه‌تنها خود نسبت به حکومت جابرانه هارون کمترین نرمش و مماشاتی نشان نداد، بلکه اصحاب خود را از همراهی و همکاری و همفکری و همسویی با حکومت ظلم برحذر می‌داشت و این خط ظلم‌ستیزی و عدم معاونت بر ظَلَمه را در جامعه ترسیم کرده بود تا جامعه مسلمین و آحاد مردم از اتصال و ارتباط با دستگاه ستمگری دور باشند و این بایکوت خلافت از دید رهبری شیعه مقدمه‌ای برای تأمین اهداف بلندتری گردد.

زیاد بن ابی سلمه گفت: خدمت حضرت موسی بن جعفر(ع) رسیدم فرمود: زیاد تو برای سلطان کار می‌کنی؟ گفتم: آری. فرمود: چرا؟ گفتم: من مردی پر خرج و عیال‌وارم و ثروتی ندارم که خرج خود را تأمین کنم. فرمود: اگر مرا از بالای کوهی پرت کنند و قطعه قطعه شوم بیشتر دوست دارم از اینکه برای یکی از اینها کاری را به عهده بگیرم یا قدم روی فرش آنها بگذارم! «کسی حق نزدیک شدن به دستگاه ظلم را ندارد» می‌دانی برای چه؟ گفتم: فدایت شوم نمی‌دانم. فرمود: مگر غم از دل مؤمنی بردارد یا ناراحتی او را برطرف کند یا قرضش پرداخت گردد. زیاد! کمترین عذابی که خدا نسبت به کسانی که برای آنها کار می‌کنند در نظر گرفته اینست که خیمه‌ای از آتش بر سر آنها می‌زنند تا خداوند از حساب خلائق فارغ شود[۳۷].

امام صادق(ع) به یونس بن یعقوب می‌فرماید: «لَا تُعِنْهُمْ عَلَى بِنَاءِ مَسْجِدٍ»[۳۸] اینان را در بنای مسجد هم یاری نکن.

در عصر هارون، صفوان جمال شترهایی داشت که آنها را کرایه می‌داد، شترهای او را هارون برای زیارت حج کرایه کرد. روزی صفوان بر امام کاظم(ع) وارد شد حضرت به او فرمود: همه کارهای تو خوب است فقط یک عمل است که برای شما شایسته نیست! صفوان گفت: کدام عمل قربانت گردم؟ امام فرمود: کرایه دادن شترهای خود به هارون، صفوان گفت: به خدا قسم من شترهای خود را به جهت ظلم کردن و یا شکار و خوشگذرانی به او اجاره ندادم! بلکه به خاطر زیارت خانه خدا کرایه داده‌ام و خودم متصدی آنها نیستم، بلکه نوکران من همراه شترها هستند. امام فرمود: آیا کرایه تو بر عهده اوست؟ گفت: آری! امام فرمود: آیا دوست داری که زنده بماند و کرایه تو را بدهد؟ گفت: آری! امام فرمود: «فَمَنْ أحَبَّ بَقائَهُمْ فَهُوَ مِنْهُمْ» آن کس که بقای آنان را دوست بدارد از طایفه آنها محسوب است و کسی که از طایفه آنها باشد داخل آتش خواهد بود. صفوان در اثر سخن امام تمام شترهای خود را فروخت. این عمل به گوش هارون رسید، هارون صفوان را احضار کرد و گفت: شنیده‌ام شترهای خود را فروخته‌ای! صفوان گفت: بلی! هارون گفت: چرا؟ گفت: پیرمردم و نمی‌توانم دنبال شترهای خود بروم و نوکران من نمی‌توانند از شترها حفاظت کنند. هارون گفت: چنین نیست! من می‌دانم چه کسی به تو اشاره کرده، موسی بن جعفر به تو گفته است شترهایت را بفروشی! صفوان گفت: من چه ربطی به موسی بن جعفر دارم؟ هارون گفت: این صحبت‌ها را کنار بگذار وَ اللَّهِ لَوْ لَا حُسْنُ صُحْبَتِكَ لَقَتَلْتُكَ به خدا اگر حساب خوبی رفاقت ما نبود تو را می‌کشتم[۳۹].[۴۰]

منابع

پانویس

  1. بحارالانوار، ج۴۸، ص۱۳۵.
  2. فصول المهمه، ص۲۵۲؛ ترجمه تاریخ الفخری، ص۲۶۸؛ حیاة الامام موسی بن جعفر(ع)، ج۲، ص۴۵۲.
  3. بحارالانوار، ج۴۸، ص۶۷.
  4. راجی، علی، مظلومیت امام کاظم، ص ۱۰۵.
  5. تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۴۲۰.
  6. بحارالانوار، ج۴۸، ص۶۰.
  7. بحارالانوار، ج۴۸، ص۳۹.
  8. وسایل، ج۱۲، ص۱۴۳.
  9. بحارالانوار، ج۴۸، ص۱۲۱.
  10. بحارالانوار، ج۴۸، ص۱۳۸؛ اعلام الوری، ص۲۹۳.
  11. بحارالانوار، ج۴۸، ص۴۴.
  12. راجی، علی، مظلومیت امام کاظم، ص ۱۰۹.
  13. رجال مامقانی، در ذیل هشام.
  14. روضه کافی، ج۱، ص۱۸۴؛ بحارالانوار، ج۴۸، ص۲۴۵.
  15. راجی، علی، مظلومیت امام کاظم، ص ۱۱۵.
  16. وسایل، ج۱۸، ص۱۰۹؛ بحارالانوار، ج۲، ص۸۲.
  17. رجال نجاشی، ص۳۵۲.
  18. تنقیح المقال، ج۳، ص۲۱۷.
  19. جامع الرواة، ج۲، ص۲۷۰.
  20. الکنی و الالقاب، ج۳، ص۱۱۴.
  21. اجتهاد در عصر معصومین، ص۲۸۰.
  22. امام در عینیت جامعه، ص۶۰؛ الامام الصادق(ع) و المذاهب الاربعه از اسد حیدر.
  23. بحارالانوار، ج۴۸، ص۲۴۱.
  24. راجی، علی، مظلومیت امام کاظم، ص ۱۲۰.
  25. وسائل الشیعه، باب امر به معروف؛ زندگانی امام کاظم از شریف قرشی، ج۲، ص۲۱۴.
  26. تنقیح المقال، ج۱، ص۴۰۸؛ تحفة الاحباب، ص۱۳۶.
  27. روضات الجنات، ج۲، ص۱۴۶.
  28. راجی، علی، مظلومیت امام کاظم، ص ۱۲۳.
  29. «به زودی کسانی را که در زمین ناحق گردنفرازی می‌ورزند از نشانه‌های خود روگردان خواهم کرد و هر نشانه‌ای ببینند بدان ایمان نخواهند آورد؛ و اگر راه درست را ببینند آن را راه (خویش) نخواهند گزید و چون کژراهه را ببینند آن را راه (خود) برخواهند گزید؛ این از آن روست که آنان نشانه‌های ما را دروغ شمردند و از آن غافل بودند» سوره اعراف، آیه ۱۴۶.
  30. «کافران از اهل کتاب و مشرکان، (از کیش خود) دست نمی‌کشیدند تا آنکه آن برهان به آنان رسد» سوره بینه، آیه ۱.
  31. «آیا در (کار) کسانی که ناسپاسی را جایگزین نعمت خداوند کردند و قوم خود را به «سرای نابودی» درآوردند ننگریسته‌ای؟» سوره ابراهیم، آیه ۲۸.
  32. بحارالانوار، ج۴۸، ص۱۵۶.
  33. «آن را برای بومی و غیر بومی یکسان قرار داده‌ایم» سوره حج، آیه ۲۵.
  34. «و اگر (کرداری) همسنگ دانه خردلی باشد آن را (به شمار) خواهیم آورد و ما حسابرسی را بسنده‌ایم» سوره انبیاء، آیه ۴۷.
  35. «آدمی در برابر آدمی» سوره مائده، آیه ۴۵.
  36. بحارالانوار، ج۴۸، ص۱۴۳.
  37. بحارالانوار، ج۴۸، ص۱۷۱.
  38. وسایل، ج۱۲، ص۱۲۰.
  39. رجال کشی، ص۴۴۰.
  40. راجی، علی، مظلومیت امام کاظم، ص ۱۲۶.