حکومت در نهج البلاغه

مقدمه

حکومت در اصطلاح سیاسی در دو معنای «حکم‌راندن»، و «مجموعه نهادهای قانون‌گذار و مجری احکام» به‌کار می‌رود. از این‌رو حکومت را می‌توان اعم از وضع قوانین و اجرای آن دانست. سازوکارهای حکومت و فرایند آن در جوامع می‌تواند وضعیت عمومی یک ملت را سازمان‌دهی کند و در مجموع، موجبات رفاه و زندگی مردم را سامان دهد. از این‌رو نظام حکومت دارای اهمیت است. امام علی (ع) در آغاز دستورنامه خود به مالک اشتر، وظایف حکومت را در چهار مورد خلاصه می‌کند: گردآوری خراج (مسائل اقتصادی)، پیکار با دشمنان (مسائل نظامی)، اصلاح امور مردم (تعلیم‌وتربیت) و آبادسازی شهرها (رفاه، عمران و آبادانی)[۱]. از این‌رو وظیفه حکومت، وظیفه‌ای چندجانبه و در راستای اهداف سیاسی، نظامی، اقتصادی و تربیتی بیان شده است»[۲].

معناشناسی

واژه حکم ۴۱ بار در نهج ابلاغه به‌کار رفته‌است. معانی این واژه عبارت‌اند از: حکم در معنای قضاوت[۳]؛ حکم در معنای فرمان خدا[۴]؛ حکم در معنای حکومت[۵].

پس از ماجرای حکمیّت و بحثی که میان خوارج و امام درگرفت، خوارج با استناد به آیه شریفه ﴿إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ (فرمان جز به دست خدا نیست)[۶]، بر این باور بودند که هیچ‌گونه حکومت و مدیریت اجرایی در جامعه وجود ندارد. امام (ع) در مناظره با آنان می‌فرماید: سخن حقّی است که باطل از آن خواسته‌اند. آری فرمان، فرمان خداست، امّا اینان حکومت و قانون را منکرند. بی‌تردید مردم از داشتن زمام‌دار ناگزیرند، چه نیکوکار و چه تبه‌کار[۷]. جامعه به‌ناچار باید حاکمی داشته باشد تا در سایه حکومت مجرای امور مشخص شود. در غیر این صورت جامعه دچار هرج‌ومرج خواهد شد. از این‌رو حکومت و مدیریت اجرایی نیاز و حق مردم است. امام (ع) حکومت را در سه مفهوم مدیریت[۸]، امانت‌داری (چنان‌که در نامه‌ای به والی آذربایجان حکومت را امانت و نه طعمه برمی‌شمرد)[۹] و خدمت به خلق[۱۰] می‌داند. از این‌رو افزون بر مواردی که در ابتدای نامه ۵۳ آمده و در آن مسائل محوری حکومت بیان شده، اهمّ وظایف حاکم در چهار مورد تشریح شده است: انتقاد خیرخواهانه که به سود مردم باشد و آن‌ها را از انحراف و اشتباه بازدارد، تأمین رفاه عمومی، آموزش مردم تا در اصول دین، امور اجتماعی و حقوق عمومی نادان نباشند و نسبت به حقوق و وظایف فردی و اجتماعی خود آگاه باشند[۱۱]»[۱۲].

اصطلاح قدرت در سیاست نیز غالباً به جای حکومت و دولت به کار گرفته می‌شود، ولی مورد استعمال آن بیشتر در مواردی است که به نیروی نظامی یا اقتصادی کشوری اشاره می‌شود. در علم سیاست، مبحث قدرت جایگاه ویژه‌ای دارد و صدها کتاب و رساله درباره منابع قدرت و چگونگی تحصیل قدرت و کاربرد آن نوشته شده است. در کشورهای دموکراسی اصل بر این است که قدرت ناشی از ملت است و مقامات اجرایی که از طرف پارلمان منتخب مردم تعیین می‌شوند فقط در حدود وظایف و اختیارات خود می‌توانند عمل کنند، اما در کشورهایی که تحت حکومت‌های دیکتاتوری اعم از پادشاهی یا جمهوری قرار دارند، قدرت حاکمان نامحدود است و نهادهای دموکراتیک در این کشورها بیشتر جنبه نمایشی دارند[۱۳].[۱۴]

خاستگاه حکومت

امام علی (ع) خاستگاه حکومت را از آنِ خدا می‌داند. خداوند با اعطای اراده و تدبیر به انسان‌ها، حق حکومت را بر اساس اندیشه و اعتقاد، به انسان‌ها تفویض کرده است. امام (ع) در مبنای بینش الهی خود، دو دلیل و برهان را در پذیرش حکومت بیان می‌دارد: نخست حضور مردم برای بیعت و اعلام یاری و طرفداری آن‌ها؛ دوم، پای‌بندی و تعهد به آگاهی و دانش خود از اوضاع نابسامان مردم و شکاف طببقاتی و تبعیض و ستم طبقه حاکم بر توده مردم؛ زیرا خداوند از آگاهان و دانشمندان تعهد گرفته است که در برابر سیری ظالم و گرسنگی مظلوم ساکت ننشینند[۱۵]. از این‌رو امام علی (ع) در دوران خلافت برای از میان برداشتن فاصله طبقاتی و کوتاه کردن دست ستمگران و انحصارطلبان اقدام می‌کند»[۱۶].

هدف حکومت

حکومت در مکتب امام علی (ع) هدفی برای به‌دست آوردن قدرت و سلطه بر مردمان نیست. بلکه هدف برپاداری حق و از بین بردن باطل عنوان شده است[۱۷]. امام (ع) در کلامی فرمود: خدایا تو می‌دانی که تلاش‌ها و جهادهای ما هیچ یک نه برای رقابت بر سر قدرت بوده است و نه به درخواست اندکی از بهره‌های بیشتر این جهان بی‌ارزش؛ بلکه همه تلاش‌های ما برای به‌جای خود بازگردانیدن راه‌نشان‌های دین تو و پدیدار کردن اصلاح در سرزمین‌های توست، تا در پرتو آن بندگان ستم‌دیده‌ات به امنیت و ایمنی دست یابند و قانون و حدود فروگذاشته تو برپا داشته شود[۱۸].

البته این دو موضوع تمام اهداف حکومت نیست، بلکه دو هدف مهم از اهداف سرپرستی و زمام‌داری به‌ شمار می‌رود که امام در شرایط خاص بیان داشته است»[۱۹].

شایستگی حکومت

مدیریت اجتماع و اجرای قانون از یک سو نیازمند تخصص و دانش و از سوی دیگر، نیازمند قدرت اجرایی است. حاکم پس از احراز این دو شرط انتخاب یا نصب می‌شود. امام (ع) این ویژگی‌ها را از شرایط حاکم می‌داند[۲۰]. ایشان برخی صفات سلبی برای حاکم را بدین‌شرح برمی‌شمرد: بخل، جهل، درشت‌خویی، حیف و میل کردن اموال عمومی، فرق گذاشتن بین مردمان، رشوه گرفتن، تعطیل کردن سنت‌های نیکو[۲۱].[۲۲]

رعایت حقوق متقابل

امام (ع) از حقوق متقابل حکومت و شهروند به‌عنوان بزرگ‌ترین حقوقی که خداوند واجب کرده است یاد می‌کند. رعایت حقوق متقابل، هم‌بستگی مردم و حکومت را در پی دارد و باعث می‌شود حق و عدالت در جامعه برپا و بنیاد دین و حکومت استوار شود[۲۳]. امام (ع) از منظر دیگر هم به حقوق متقابل توجه دارد. اگر حقوق متقابل در جامعه اجرا نشود، در این صورت ناراستی در دین پیش می‌آید و در نتیجه به تباهی دین، حکومت و جاعه می‌انجامد [۲۴].[۲۵].

امام (ع) در نهج البلاغه به بخشی از صفاتی که حاکم باید واجد آن‌ها باشد، اشاره کرده‌اند. از آن‌جمله است: زندگی‌ای هم‌سطح با توده‌های فرودست[۲۶]؛ پرهیز از حمیّت و خودبرتربینی[۲۷]؛ رأفت و مهربانی با مردم[۲۸]؛ ضرورت ارتباط مستقیم با مردم[۲۹]؛ تبعیض نگذاشتن بین نزدیکان و دیگران[۳۰]؛ سعه صدر[۳۱]؛ عدالت‌ورزی[۳۲]؛ رفق و مدارا[۳۳]؛ میانه‌روی[۳۴]، نظم و انضباط و سازمان‌دهی و برنامه‌ریزی[۳۵]؛ مسئولیت‌پذیری[۳۶]؛ پای‌بندی به عهود[۳۷]؛ هماهنگی میان کردار و گفتار[۳۸]؛ مشورت[۳۹]؛ تأمین زندگی و امنیت اجتماعی کارمندان[۴۰]؛ نظارت بر کارگزاران[۴۱]؛ ارزش‌یابی کارگزاران[۴۲]؛ تشویق و تنبیه[۴۳].[۴۴]

حکومت و قدرت در نگاه امام علی(ع)

اصل حکومت و قدرت به معانی ذکر شده، در نگاه امام علی(ع) پست‌تر و بی‌ارزش‌تر از «آب بینی ماده بز»[۴۵] و «نعلین وصله‌دار»[۴۶] است و این درست نقطه مرکزی تفاوت دیدگاه حضرت(ع) با کسانی است که قدرت و حکومت را دست‌مایه رسیدن به مقاصد نفسانی خود می‌دانستند. عبدالفتاح عبدالمقصود تعبیر جالبی درباره نگاه امام علی(ع) به حکومت دارد؛ او می‌نویسد: امیری برای معاویه هدف بود و برای امام(ع) وسیله. نهایت سعی امیر شام از سیاستش سلب حکومت بود از حاکم قانونی و این هدفی بود که در راه آن همه وسایل مشروع و نامشروع را مورد استفاده قرار می‌داد و همه غایات و محرمات در برابر آن برایش بی‌ارزش جلوه می‌کرد. مسلک امام به زیر فرمان آوردن حکومت به عنوان وسیله‌ای بود برای رسیدن به هدفی ارجمند یعنی تثبیت و استقرار انسانیت انسان، ریشه‌کن کردن انحراف، کاشتن فضیلت‌ها، برقرار کردن دادگری و توزیع یکسان نتیجه کار و درآمد مجتمع به حق بین همه افراد آن مجتمع[۴۷].[۴۸]

چرایی و چگونگی دست‌یابی به قدرت

اهداف امام علی(ع) در پذیرش حکومت

وقتی در نظر امام(ع) قدرت و حکومت پست و بی‌مقدار است، بجاست اگر پرسیده شود پس برای چه آن حضرت(ع)، حکومت را پذیرفت و در رأس هرم قدرت قرار گرفت؟ در جواب باید گفت امام هشت هدف اساسی را در حکومت خویش دنبال می‌کرد که عبارت‌اند از:

  1. برپایی حق و براندازی باطل «أَنْ أُقِيمَ حَقّاً أَوْ أَدْفَعَ بَاطِلًا»[۴۹]؛
  2. مقابله با شکمبارگی ستمکاران «أَنْ لَا يَقِرُّوا عَلَى كِظَّةِ ظَالِمٍ»[۵۰]؛
  3. یاری رساندن به گرسنگان فقیر «أَنْ لَا يَقِرُّوا عَلَى... سَغَبِ مَظْلُومٍ»[۵۱]؛
  4. فراهم آوردن خراج «جِبَايَةَ خَرَاجِهَا»[۵۲]؛
  5. جهاد با دشمنان «جِهَادَ عَدُوِّهَا»[۵۳]؛
  6. سر و سامان بخشیدن به امور مردم «وَ اسْتِصْلَاحَ أَهْلِهَا»[۵۴]؛
  7. آباد کردن شهرها «وَ عِمَارَةَ بِلَادِهَا»[۵۵]؛
  8. بازگرداندن نشانه‌های دین «لِنَرِدَ الْمَعَالِمَ مِنْ دِينِكَ»[۵۶].

حضرت امیر(ع) در خطبه سوم نهج‌البلاغه سوگند یاد می‌کند که اگر بیعت‌کنندگان نبودند و یاران حجت را بر من تمام نمی‌کردند و خداوند به علما دستور نداده بود تا در مقابل ستمکاران بایستند و به یاری ستمدیدگان بشتابند، هرگز مسئولیت خلافت و حکومت را نمی‌پذیرفتم، بلکه آن را به کسانی که عاشق آن بودند واگذار می‌کردم. در خطبه ۳۳ نیز همین نگاه و هدف را دنبال می‌کنند[۵۷].

تفاوت دیدگاه سیاسی امام(ع) با سیاست‌مدارانی چون معاویه

حضرت امیر(ع) برای دست‌یابی به همین هدف‌های بسیار متعالی و ارزشمند در حکومت که در رأس آنها برپایی حق و عدالت و براندازی باطل بود، از هر شیوه‌ای استفاده نمی‌کرد؛ برخلاف سیاست‌بازانی چون معاویه که برای رسیدن به مقاصد غیر قانونی و غیر شرعی خود به هر وسیله‌ای متوسل می‌شدند. طه حسین (از نویسندگان مشهور معاصر) در این‌باره می‌نویسد: «فرق بین علی و معاویه در روش و سیاست خیلی زیاد است. علی مؤمن به خلافت است و می‌داند که یکی از حقوقش برپایی عدالت به گسترده‌ترین معانی آن بین مردم است، هیچ‌کس را بر نمی‌گزیند و می‌داند از حقوق او این است که مال مسلمانان را حفظ کند و آن را جز به حقش انفاق نکند و برای خودش مباح نداند که از بیت‌المال به مردم برساند، چه برسد به اینکه برای خود و خانواده‌اش از بیت‌المال بگیرد». علی(ع) دوست نداشت بیت‌المال را ذخیره کند، بلکه از آن برای مصالح مسلمانانانفاق می‌کرد و اگر پس از آن چیزی باقی می‌ماند، بین مردم عادلانه تقسیم می‌کرد. علی همیشه در حال انفاق به مردم بود، اما بر اساس اصل ثابت عدل و داد. در مقابل، کمترین توصیف روش معاویه این است که به هر که از رؤسا و رهبران که قصد پیوند و رابطه دارد، می‌بخشد و در این بخشیدن‌های بی‌ضابطه هیچ باکی از هیچ‌کس ندارد. پس طمع‌کنندگان آنچه می‌خواهند، نزد او می‌یابند. برای معاویه در عراق جاسوسانی بودند که با ایجاد رعب و وحشت از مردم مال جمع می‌کردند و به طور پنهانی به اموال او اضافه می‌نمودند، در حالی که چنین چیزی برای علی وجود نداشت؛ او بر چیزی جز امانت در مال و وفای به عهد و عدم سستی در دین حریص نبود و بر چیزی جز قرار گرفتن درهمی از بیت‌المال در غیر جای خودش، یا انفاق در غیر حق آن و نیز مکر و نیرنگ و هر آنچه به سببی از اسباب جاهلیت نخستین می‌رسد، خشمگین نمی‌شد»[۵۸].

بیان طه حسین درباره عملکرد امام علی(ع) و معاویه آن قدر واضح است که نیازی به آوردن شواهد و مدارک دیگر نیست، اما بد نیست نظر خود حضرت(ع) را در این‌باره جویا بشویم. در خطبه ۲۰۰ نهج‌البلاغه، حضرت(ع) در جواب برخی‌ها که معاویه را زیرک‌تر از او می‌پنداشتند، می‌فرماید: «وَ اللَّهِ! مَا مُعَاوِيَةُ بِأَدْهَى مِنِّي وَ لَكِنَّهُ يَغْدِرُ وَ يَفْجُرُ، وَ لَوْ لَا كَرَاهِيَةُ الْغَدْرِ لَكُنْتُ مِنْ أَدْهَى النَّاسِ»؛ به خدا سوگند، معاویه زیرک‌تر از من نیست، لیکن شیوه او مکاری و جنایت است. اگر مکر و حیله، ناخوشایند نمی‌نمود، من زیرک‌ترین مردم بودم. در ذیل این خطبه، ابن ابی‌الحدید می‌نویسد: سیاستمدار به حد نهایی سیاست نمی‌رسد، مگر هنگامی که به رأی خویش و آنچه صلاح مملکت و قدرت او در آن است، عمل نماید، خواه موافق شریعت باشد یا نباشد و آن‌گاه که در سیاست و تدبیر به موجب آنچه گفتیم عمل نکند، بعید است بتواند کارش را سر و سامان بخشد یا موقعیتش را محکم نماید، در حالی که امیرالمؤمنین مقید به رعایت دستورات شریعت بود[۵۹].

حضرت امیر(ع) مرز حیله و نیرنگ را با زیرکی از هم جدا می‌کند، همان چیزی که عمده سیاستمداران را به خلط و اشتباه انداخته است و اصولاً سیاست را مساوی با نیرنگ و حیله می‌دانند. امام(ع) در جای دیگر به این موضوع پرداخته است: «ما در روزگاری به سر می‌بریم که بیشتر مردم آن، بی‌وفایی را زیرکی می‌دانند و نادانان آن مردم را زرنگ و چاره‌اندیش خوانند. خداشان کیفر دهد. چرا چنین می‌پندارند؟ گاه بود که مرد آزموده و دانا از چاره کار آگاه است اما فرمان خدای مانع راه است. پس دانسته و توانا بر کاری، چاره را واگذارد تا آن‌که پیروی دین ندارد، فرصت شمارد و سود آن بردارد»[۶۰]. از این کلمات این‌گونه استفاده می‌شود که امام(ع) فرصت‌ها، وسایل و اسباب رسیدن به پادشاهی و قدرت را می‌شناخت، اما به سبب دین‌داری از آنها استفاده نمی‌کرد؛ چراکه او پیروزی و رستگاری را جز رضای خدا و عمل به حق و عدل نمی‌دانست[۶۱]. این که گفته شد عموماً سیاست را با نیرنگ و حیله برابر می‌دانند، واقعیتی است که از گذشته تا حال در اذهان مردم نقش بسته است. با این نگاه حاکمان مقتدری چون امام علی(ع) سیاستمدار نیستند. امام در جواب به چنین شبهه و ذهنیتی خطبه بالا را ایراد فرمود. مرحوم مغنیه در ذیل خطبه ۴۱ در همین خصوص می‌نویسد: یُجِیبُ بِهَذَا عَنْ قَوْلِ مَنْ قَالَ: إِنَّ عَلِیًّا لَا یَعْرِفُ السِّیَاسَةَ؛ «حضرت امیر(ع) با این خطبه نظر کسی را که قائل است به اینکه علی سیاست نمی‌داند، جواب می‌دهد و رد می‌کند». مغنیه در ادامه از قول جورج جرداق مسیحی می‌آورد: «کسانی که می‌گویند: علی سیاست نمی‌داند، می‌خواهند علی، معاویة بن ابی سفیان باشد، در حالی که علی ابا دارد از اینکه جز پسر ابی طالب باشد»[۶۲].

جورج جرداق در بیان مقایسه بین امام علی(ع) و معاویه می‌نویسد: علی در مقابل خدمتی که به مردم می‌کرد، چیزی از آنها نمی‌خواست، جز اینکه مردم در راه حق از وی پیروی کنند و بسیار از اوقات این سخن را تکرار می‌کرد: «اگر ظرفیتی داشته باشد، بدون پول سهم می‌گیرد». مقصود حضرت این بود که اگر روح مردم توانا و پذیرا باشد و خردهایشان درک کند، دانش حکمت و دادگری را بدون چشم‌داشتی در اختیار همگان قرار می‌دهد. معاویه از کسانی نبود که ظرفیت کافی برای این کار داشته باشد. عدالت و حقوق در دست او به سلامت نبود. به همین جهت، علی(ع) او را بر حکومت شام تثبیت نکرد. در صورتی که اگر علی(ع) می‌خواست در راه حق با معاویه معامله‌ای بکند و به جز آنچه صفای وجدان او الهام می‌کرد، عمل کند می‌توانست با معاویه سازش نماید. اگر معاویه با علی(ع) بیعت ننمود و دستور آن حضرت را اجرا نکرد، به خاطر این بود که تا آنجایی که می‌تواند پایه‌های قدرت و نفوذ را تحت تصرف خود درآورد و به خود اختصاص دهد[۶۳].[۶۴]

رویکردهای سه‌گانه امام علی(ع) برای دست‌یابی به قدرت

بالاخره جای این سؤال، همچنان باقی است که با وجود نگاه خاص امیر مؤمنان به قدرت و حکومت، چه ابزاری برای دست آوردن به آن در اختیار داشتند؟ با توسل به چه اهرم‌هایی، قدرتی را که مناسب با اهداف بلندشان بود دنبال می‌کردند؟ سه رویکرد را می‌توان برای این منظور از کلام حضرت(ع) در نهج‌البلاغه به دست آورد که عبارت‌اند از:

  1. دین‌مداری؛
  2. بیعت مردم و همراهی دوستان؛
  3. اتحاد و همبستگی و دوری از تفرقه؛

۱. دین‌مداری: محور اصلی تمامی اقدامات نظری و عملی امیر مؤمنان(ع)دین است. در حکومت هم «دین‌محوری» برای او یک اصل مسلم است؛ از این‌رو برای دست‌یابی به قدرت تنها با ملاک همراهی و تأیید دین اقدام می‌کند، می‌فرماید: «اللَّهُمَّ إِنَّكَ تَعْلَمُ أَنَّهُ لَمْ يَكُنِ الَّذِي كَانَ مِنَّا مُنَافَسَةً فِي سُلْطَانٍ، وَ لَا الْتِمَاسَ شَيْ‏ءٍ مِنْ فُضُولِ الْحُطَامِ، وَ لَكِنْ لِنَرِدَ الْمَعَالِمَ مِنْ دِينِكَ»[۶۵]؛ خدایا، تو می‌دانی آنچه از ما رفت، نه به خاطر رغبت در قدرت بود و نه از دنیای ناچیز خواستن زیادت، بلکه می‌خواستیم نشانه‌های دین را به جایی که بود بنشانیم. حضرت(ع) در این کلام قدرت‌طلبی و دنیا‌طلبی را از قاموس حکومت علوی به صراحت خارج می‌کند و دغدغه دین را عامل پذیرش خلافت ذکر می‌نماید. در خطبه ۱۲۰ از آن حضرت(ع) می‌خوانیم: «أَلَا وَ إِنَّ شَرَائِعَ الدِّينِ وَاحِدَةٌ، وَ سُبُلَهُ قَاصِدَةٌ. مَنْ أَخَذَ بِهَا لَحِقَ وَ غَنِمَ، وَ مَنْ وَقَفَ عَنْهَا ضَلَّ وَ نَدِمَ»؛ بدانید که راه‌های دین که نزد ماست، یک راه است و آن راه راست و کوتاه است. کسی که آن راه پیش گیرد، به منزل رسیده و غنیمت برده و کسی که در آن نرود، گمراه است و پشیمانی خورده. در این بیان، دین‌مداری عامل رستگاری و خروج از آن، عامل گمراهی و تباهی دانسته شده است. امام(ع) وقتی حکومت مصر را به محمد بن ابی بکر سپرد، در طی نامه‌ای به او نوشت: «بدان ای محمد، پسر ابوبکر که من تو را بر مردم مصر والی گردانیدم، مردمی که در نظرم بزرگترین سپاهیان من‌اند. پس تو را باید که با نفس خویش به پیکار درآیی و دین خود را حمایت نمایی، هر چند که در روزگار بیش از ساعتی نپایی»[۶۶]. در این نامه هم فلسفه فرستادن پسر ابوبکر برای حکومت مصر، «دین‌مداری» عنوان شده است.

۲. بیعت مردم و همراهی دوستان: گرچه مشروعیت حکومت در اسلام از آن خدا و جانشینان اوست، اما مقبولیت آن با مردم است. این مردم هستند که می‌توانند زمینه عملی حکومت حاکمان را فراهم نمایند؛ بنابراین حکومت اسلامی هیچ‌گاه بدون خواست و اراده مردم متحقق نمی‌شود و تفاوت اساسی حکومت اسلامی با حکومت‌های جابر در همین است که حکومت اسلامی، حکومتی مردمی است و بر پایه زور و جبر نیست، بلکه بر اساس عشق و علاقه مردم به دین و حاکم اسلامی صورت می‌پذیرد و هر چه مردم از اخلاق و معارف دینی بهره‌مندتر باشند و هر چه احکام دینی را بیشتر عمل کنند و هر چه از اتحاد و همبستگی و الفت الهی برخورداری بیشتری داشته باشند، حکومت اسلامی نیز استوارتر و در رسیدن به اهدافش موفق‌تر است و هیچ‌گاه نباید تصور نمود که اگر مردم با حکومت اسلامی نباشند و اگر مؤمنان راستین کمر همت نبندند، خداوند حکومت اسلامی را برپا می‌دارد[۶۷].

امام علی(ع) در دست‌یابی به قدرت، اقبال عمومی مردم را به عنوان شرط اساسی می‌دانست؛ از این‌رو تا زمانی که زمینه مردمی پذیرش حکومت را که همان «بیعت» باشد ندید، با وجود بیان حقانیت خود در خلافت و حکومت مسلمانان، اصرار بر پذیرش آن از ناحیه مردم نداشت، اما وقتی پس از قتل عثمان، مردم سیل‌وار برای بیعت و همراهی با حضرت(ع) به سمت او هجوم آوردند، مجبور به پذیرش آن شد؛ توصیف چگونگی روی آوردن مردم به امام(ع) از زبان مبارک خود آن حضرت(ع) بسیار خواندنی است. در خطبه سوم آمده است: ناگهان دیدم مردم از هر سوی روی به من نهادند و چون یال کفتار پس و پشت هم ایستادند، چندان که حسنان[۶۸] فشرده گشت و دو پهلویم آزرده، به گرد من فراهم و چون گله گوسفند سر نهاده به هم».

حضرت امیر(ع) وقتی این همه اقبال مردمی را مشاهده کرد، تن به قبول خلافت داد؛ بیان حضرت چنین است: «لَوْ لَا حُضُورُ الْحَاضِرِ وَ قِيَامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ... لَأَلْقَيْتُ حَبْلَهَا عَلَى غَارِبِهَا، وَ لَسَقَيْتُ آخِرَهَا بِكَأْسِ أَوَّلِهَا»؛ اگر این بیعت‌کنندگان نبودند و یاران، حجت بر من تمام نمی‌نمودند، رشته این کار از دست می‌گذاشتم و پایانش را چون آغازش می‌انگاشتم و چون گذشته، خود را به کناری می‌داشتم[۶۹]. شاید از این عبارت‌ها، شائبه انتخابی بودن امامت و خلافت استفاده شود. باید گفت:امامت و خلافت دارای واقعیت و مقام ظهور و بروزی است؛ واقعیت آن از سوی خدا و پیامبر(ص) تعیین می‌شود، ولی ظهور و بروز آن و تدبیر و تصرف در امور مسلمین و جامعه اسلامی منوط به این است که در مردم آمادگی وجود داشته باشد و یار و یاورانی برای حمایت آن به‌پاخیزند و این جز با بیعت و پذیرش مردم امکان‌پذیر نیست. به همین دلیل علی(ع) در دوران خلفای سه‌گانه - یعنی حدود ۲۵ سال - خانه‌نشین بود و در امر خلافت دخالتی نمی‌کرد، در عین اینکه مقام امامت او که از سوی خدا بود هیچ‌گونه کمبودی نداشت. در زندگی امامان مانند امام صادق(ع) شبیه این اتفاق افتاده است؛ ابو مسلم پیشنهاد خلافت به آن حضرت(ع) کرد و حضرت(ع) چون اطمینان به توطئه داشت، نپذیرفت. گاه به امامان پیشنهاد می‌کردند که چرا قیام نمی‌کنید و مقام خلافت را که از آن شماست بر عهده نمی‌گیرید؟ در جواب می‌فرمودند: ما یار و یاور به مقدار کافی برای این امر نداریم[۷۰].

۳. اتحاد و همبستگی و دوری از تفرقه: اگر قرار بود به هر صورت ممکن، خلافت که حق امیر مؤمنان(ع) بود، به او برسد، مشکلی نداشت، و شدنی بود اما به قیمت اختلاف و تفرقه شدید بین مسلمانان تمام می‌شد، تفرقه‌ای که می‌توانست بنیان اسلام را از ریشه نابود کند. حضرت امیر(ع) برای اینکه این اختلاف و پراکندگی به وجود نیاید، از حق خود چشم‌پوشی کرد. سخن حضرت(ع) به هنگام بیعت با عثمان این مطلب را به نحو بهتری تبیین می‌کند: «لَقَدْ عَلِمْتُمْ أَنِّي أَحَقُّ النَّاسِ بِهَا مِنْ غَيْرِي وَ وَ اللَّهِ لَأُسْلِمَنَّ مَا سَلِمَتْ أُمُورُ الْمُسْلِمِينَ وَ لَمْ يَكُنْ فِيهَا جَوْرٌ إِلَّا عَلَيَّ خَاصَّةً»[۷۱]؛ همانا می‌دانید که سزاوارتر از دیگران به خلافت منم، به خدا سوگند، بدانچه کردید گردن می‌نهم تا مرزهای مسلمانان ایمن بود و کسی را جز من ستمی نرسد.

امام(ع) ضمن گوشزد نمودن حق خود به خلافت، امور مسلمانان را بر ستم به خویش ترجیح داد و با اجبار و اکراه و از روی ناچاری تسلیم خلافت به ناحق خلفای سه‌گانه شد. در منهاج البراعة آمده است: «به حکیمی گفته شد: چرا دولت ساسانیان به انقراض‌گرایید؟ در پاسخ گفت: از آن روی که افراد کوچک را به کارهای بزرگ گماشتند، پس از عهده آن برنیآمدند و افراد بزرگ را به کارهای کوچک گماردند، پس بدان اعتنا نکردند، در نتیجه وحدت آنان به اختلاف و نظام آنان به گسیختگی‌گرایید»[۷۲]. حق آن است که قد و قواره خلفای سه‌گانه در برابر امیر مؤمنان(ع) متناسب با قبای خلافت نبود و از همین رو آثار زیان‌باری متوجه جامعه اسلامی شد و حتی اختلاف‌های شدید بعدی را موجب شده است. با این حال در آن مقطع برای حفظ اسلام نوپا، بهترین راه همان راهی بود که امیرمؤمنان(ع) برگزیده بود؛ چراکه آثار ویرانگر تفرقه و اختلاف را می‌دانست؛ از این‌رو می‌فرمود: «از تفرقه بپرهیزید که موجب آفت است. آن‌که از جمع مسلمانان به یک سو شده، بهره شیطان است، چنان‌که گوسفند چون از [گله دور ماند نصیب گرگ بیابان است. آگاه باشید هر که مردم را بدین شعار بخواند او را بکشید، هر چند زیر عمامه من باشد»[۷۳].[۷۴]

چگونگی نگه‌داشت و کاربرد قدرت

هر حکومتی برای حفظ و بقای خود به راه‌کارهایی دست می‌زند. به نظر می‌رسد مبانی نگهداشت و کاربرد قدرت برگرفته از همان مبانی دست‌یابی به قدرت است؛ به بیان دیگر همان اصولی که حاکم را به سمت تحصیل قدرت، تحریک و تشویق می‌کند، همان هم او را به چگونگی حفظ قدرت و کاربرد آن می‌کشاند. با این توضیح کسی که حکومت را هدف می‌بیند، همان‌گونه که برای دست‌یابی به آن از هر شیوه‌ای استفاده می‌کند، برای نگه‌داشت آن نیز از هر روشی بهره می‌گیرد و کسی که حکومت را ابزاری می‌بیند، همان‌گونه که برای تحصیل آن به هر شیوه‌ای تن در نمی‌دهد، برای حفظ آن نیز حاضر نیست از هر روش استفاده کند. امام علی(ع) به عنوان «ابرمرد عدالت» با نگاه ابزاری به حکومت و قدرت، فقط از اموری که در راستای اهداف بلند او و مورد رضای خدا بوده، بهره می‌گرفت. در مجموع تمامی اموری که حضرت امیر(ع) برای حفظ قدرت و حکومت در نظر داشت به شرح زیر است:

۱. حق‌مداری و عدالت‌محوری: مدار و محور حکومت عدل علوی بر اساس این جمله است: «همانا فاضل‌ترین مردم نزد خدا کسی است که کارحق را از باطل دوست‌تر دارد، هر چند کار حق از مدار او بکاهد و او را بیازارد و باطل بدو سود رساند و رتبت او را بالاتر گرداند»[۷۵]. جالب توجه است که حضرت امیر(ع) هم علت پذیرش خلافت و حکومت را برپایی حق و عدل می‌دانند و هم علت حفظ و بقای آن را. شاید بهترین دلیل برای اثبات این مدعا جریانی باشد که در خطبه ۳۳ نهج‌البلاغه آمده است. داستان از این قرار است که «عبدالله پسر عباس می‌گوید: در «ذوقار» نزد امیرالمؤمنین(ع) رفتم و او نعلین خود را پینه می‌زد. پرسید: بهای این نعلین چند است؟ گفتم: بهایی ندارد. فرمود: به خدا، این را از حکومت شما دوست‌تر دارم، مگر آن‌که حقی را برپا سازم یا باطلی را براندازم». یعنی در صورت برپایی حق، این حکومت با ارزش می‌شود و در غیر این صورت کمترین ارزشی نخواهد داشت.

در نامه امام(ع) به مالک اشتر، یکی از توصیه‌های آن حضرت(ع)، حفظ حکومت عدل گذشته است: «وَ الْوَاجِبُ عَلَيْكَ أَنْ تَتَذَكَّرَ مَا مَضَى لِمَنْ تَقَدَّمَكَ مِنْ حُكُومَةٍ عَادِلَةٍ»؛ و بر تو واجب است به خاطر داشتن آنچه بر والیان پیش از تو رفته است، از حکومت عدلی که کرده‌اند. کسی که می‌گوید: «به خدا، اگر شب را روی خار شتر مانم بیدار و از این سو بدان سوی کشندم در طوق‌های آهنین گرفتار، خوش‌تر دارم تا روز رستاخیز بر خدا و رسول(ص) درآیم، بر یکی از بندگان ستمکار یا اندک چیزی گرفته باشم به ناسزاوار»[۷۶]، چگونه ممکن است ذره‌ای از مسیر حق و عدل خارج شود؟ کسی که با تمام وجودش اعلام می‌کند: «وَ اللَّهِ لَوْ أُعْطِيتُ الْأَقَالِيمَ السَّبْعَةَ بِمَا تَحْتَ أَفْلَاكِهَا عَلَى أَنْ أَعْصِيَ اللَّهَ فِي نَمْلَةٍ أَسْلُبُهَا جُلْبَ شَعِيرَةٍ مَا فَعَلْتُهُ»[۷۷]؛ به خدا، اگر هفت اقلیم را با آنچه زیر آسمان آنهاست به من دهند، تا خدا را نافرمانی نمایم و پوست جوی را از مورچه‌ای به ناروا بربایم، چنین نخواهم کرد. آیا می‌تواند در راهی جز عدالت گام نهد؟

حفظ سنت‌های نیکو: از عوامل بقای حکومت، حفظ سنت‌های نیکوی گذشته است، سنت‌هایی که ریشه در عمق وجود نسل‌های گذشته دارد و عامل اتحاد میان آنهاست. حفظ سنت‌های نیکو از سیاست‌هایی است که امام(ع) در نامه ۵۳ به آن اشاره می‌فرماید: «وَ الْوَاجِبُ عَلَيْكَ أَنْ تَتَذَكَّرَ مَا مَضَى لِمَنْ تَقَدَّمَكَ مِنْ... سُنَّةٍ فَاضِلَةٍ»؛ بر تو واجب است به خاطر داشتن آنچه بر والیان پیش از تو رفته است، از سنت نیکویی که نهاده‌اند. حفظ سنت و فرهنگ، امروز را به دیروز و دیروز را به امروز پیوند می‌زند و این پیوند میمون متقابل گذشته و حال می‌تواند به نوعی مسیر فراراه آینده را نیز ترسیم نماید. در بخش پایانی خطبه ۱۴۵ نهج‌البلاغه، امام علی(ع) با اشاره به پدیده شوم بدعت می‌فرماید: «هیچ بدعتی را پدید نیاوردند، جز که با آن سنتی را رها کردند. پس خود را از بدعت واپایید و راه راست را بپیمایید. نیکوترین کارها سنتی است که دیرینه است و سالیانی بر آن گذشته است و بدترین آنچه نو پدید آمده و پیشینه‌ای نداشته».

۳. حفظ سنت نبوی و آموزه‌های قرآنی: حکومتی که قانون اساسی آن، قرآن کریم و مجری اولیه آن حضرت رسول(ص) است، باید برای دوام و ماندگاری به این دو رکن اساسی بیشتر توجه نماید. امام علی(ع) در کنار توصیه به حفظ حکومت عدل و سنت‌های نیکوی گذشته، به نگه‌داری دو سرمایه سنت نبوی و آموزه‌های قرآنی و اهمیت آنها توجه می‌نماید و می‌فرماید: «بر تو واجب است به خاطر داشتن آنچه بر والیان پیش از تو رفته است، از اثری که از پیامبر ما(ص) بجاست یا واجبی که در کتاب خداست»[۷۸].

۴. پاسبانی دین خدا در زمین: حکومت حاکم مسلمان باید ضامن حفظ دین خدا باشد؛ چراکه با ولنگاری و بی‌تفاوتی حاکم، زمینه برای آزادی‌های افسارگسیخته و نامشروع فراهم می‌شود و فساد و گناه عالمگیر و دین بی‌خاصیت می‌گردد؛ از این‌رو امام(ع) در حکمت ۳۳۲ فرموده است: «السُّلْطَانُ وَزَعَةُ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ»؛ «قدرت حاکمان پاسبانان خداست در زمین». ابن میثم در ذیل این حکمت پس از معنای «الوزعة» می‌نویسد: إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى وَضَعَهُ فِي أَرْضِهِ لِيَمْنَعَ بِهِ مَا يُرِيدُ مَنْعَهُ وَ أَرَادَ السُّلْطَانَ الْعَادِلَ[۷۹]؛ «منظور از سلطان، سلطان عادل است». مرحوم مغنیه با آوردن «قرینه» سلطان را اعم از عادل و جائر می‌داند. یکی به سبب الف و لام «السلطان» که برای عموم است و دیگری آوردن شاهدی از خطبه چهل که حضرت فرموده است: «لَا بُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ أَمِيرٍ بَرٍّ أَوْ فَاجِرٍ»[۸۰]. گرچه نظر مغنیه مبنی بر ضرورت وجود حاکم از نظر حضرت علی(ع) پذیرفتنی است، ولی بعید به نظر می‌رسد با وجود سلطان و حاکم جائر بتوان از دین خدا در زمین پاسبانی نمود؛ چراکه فسق و فجور سلطان، خود عاملی برای ترویج بی‌دینی در بین مردم می‌شود، از بابت «الناس على دین ملوکهم». بنابراین نظر ابن میثم به اینکه منظور از سلطان در حکمت ۳۳۲، سلطان عادل است، منطقی‌تر است. از طرفی عبارتی با همین مضمون در نامه ۵۳ نهج‌البلاغه می‌تواند ادعای ما را تصدیق نماید؛ در آنجا آمده است: «إِنَّ السُّلْطَانَ لَأَمِينُ اللَّهِ فِي الْأَرْضِ، وَ مُقِيمُ الْعَدْلِ فِي الْبِلَادِ وَ الْعِبَادِ».

۵. توجه ویژه به ضعفا و ستمدیدگان: حاکمی که فلسفه پذیرش حکومتش را رسیدگی به مستمندان معرفی می‌کند، یقیناً در حین قدرت و حکومت به آن پایبند است. این توجه به ویژه در نامه ۵۳ نهج‌البلاغه معروف به «عهدنامه مالک اشتر» پررنگ‌تر از جاهای دیگر است. حضرت(ع) در این نامه به مالک اشتر می‌نویسد: «اللَّهَ اللَّهَ فِي الطَّبَقَةِ السُّفْلَى مِنَ الَّذِينَ لَا حِيلَةَ لَهُمْ مِنَ الْمَسَاكِينِ وَ الْمُحْتَاجِينَ وَ أَهْلِ الْبُؤْسَى وَ الزَّمْنَى»؛ خدا را، خدا را، در طبقه فرودین از مردم، آنان که راه چاره ندانند و از درویشان و نیازمندان و بینوایان و از بیماری بر جای ماندگان‌اند. حضرت در ادامه برای دستگیری از آنان این‌گونه راه‌کار ارائه می‌دهد: «برای خدا حقی از خود را که خدا به آنان اختصاص داده و نگهبانی آن را به عهده‌ات نهاده، پاس دار و بخشی از بیت‌المال و بخشی از غله‌های زمین‌های خالصه را در هر شهر به آنان واگذار، که دوردست‌ترین آنان را همان باید که برای نزدیکان است و آنچه بر عهده تو نهاده‌اند، رعایت حق ایشان است. پس مبادا فرو رفتن در نعمت از پرداختن به آنان بازت دارد. پس از رسیدگی به کارشان دریغ مدار و روی ترش بدانان میار و کسی را که بدو اعتماد داری برای تفقد حال آن جماعت بگذار».

۶. مشورت با صاحب‌نظران: حکومتی پایدار می‌ماند که حاکمانش هر از چند گاهی به ارزیابی عملکرد خود بپردازند و نقاط ضعف و قوت خود را بشناسند و این امر تنها در سایه داشتن مشاورانی دلسوز و امین اما کارکشته و مسلط به جریان امور، عملی خواهد شد. اصل مشورت در همه امور پسندیده و در امر حکومت پسندیده‌تر است. حضرت امیر(ع) خودرأیی و استبداد را موجب تباهی و مشورت با مردان فکر و اندیشه را شریک شدن در خرد آنها می‌داند[۸۱]. در امر حکومت از مردم می‌خواهد نظر حق را مطرح نمایند و آن را کتمان نکنند: «فَلَا تَكُفُّوا عَنْ مَقَالَةٍ بِحَقٍّ أَوْ مَشُورَةٍ بِعَدْلٍ»[۸۲]؛ پس از گفتن کلمه حق یا مشورت دادن در عدالت بازمایستید.

۷. انتقادپذیری: از نشانه‌های مردمی بودن حکومت، روا بودن نقد و انتقاد در آن است. حکومت‌های استبدادی راه هر گونه نقدی را می‌بندند تا همه امور مطابق میل آنها انجام شود. حضرت امیر(ع) از این شیوه به شدت انتقاد می‌کند و از مردم می‌خواهد به نقد او بپردازند، چیزی که کمتر حکومتی سراغ آن می‌رود. در خطبه ۲۱۶ خطاب به مردم می‌فرماید: «مرا به نیکی مستأیید تا از عهده حقوقی که مانده است برآیم و واجب‌ها که بر گردنم باقی است ادا نمایم. پس با من چنان‌که با سرکشان گویند،سخن مگویید و چونان که با تیره‌خویان کنند از من کناره مجویید و با ظاهرآرایی آمیزش ندارید و شنیدن حق را بر من سنگین مپندارید و نخواهم مرا بزرگ انگارید، چه آن کس که شنیدن سخن حق بر او گران افتد و نمودن عدالت بر وی دشوار بود، کار به حق و عدالت کردن بر او دشوارتر است».

۸. سرسختی در اصول و دوری از سازش‌کاری: امام علی(ع) شدیداً به اصول پایبند بود و هرگز در این امور کوتاه نمی‌آمد. در طول دوران حکومتش حتی یک مورد هم نمی‌توان پیدا کرد که بر سر اصول با کسی معامله کرده باشد و در این امر فرقی بین دوست و دشمن، دور و نزدیک و غریبه و آشنا وجود نداشت. در برخورد با برادرش عقیل که تقاضای مال بیشتر از بیت‌المال برای رفع گرسنگی فرزندانش داشت و در برخورد با معاویه که دشمن واقعی حضرت بود، این سرسختی به یکسان دیده می‌شود. سلیمان کتانی در این‌باره می‌نویسد: «سرسختی و پافشاری اصولی هرگز با نرمش و سازش و مدارای انحرافی سازگار نبود. همان گوهر خشونتی بود که از معدن حق و عدالت برآورده و تراشیده و پرداخت کرده بود و رنگ عفت و پاکدامنی به آن زده بود و با دلیری و قهرمانی ویژه‌اش عرضه کرده بود... به هیچ وجه و هرگز دست از این سرسختی بر نداشت، چون مایه اصلی شخصیت بی‌همتایش بود، مشعلی که همواره فرا راه زندگی داشت و همان که در هر جهاد همراهش بود و هم‌اینک با تاریخ جاودانگی‌اش قرین است..».[۸۳]. «با شیوه حکومتش نشان داد که کارش شوخی‌بردار نیست و هرگز سازش‌کاری نخواهد کرد، بلکه با جدیت و سرسختی و قدرت عمل می‌کند. مغیرة بن شعبه و عبدالله بن عباس با لحن دلسوزانه به او سفارش کردند که نرم‌تر عمل کند و سازش‌کاری نماید، نپذیرفت و گفت: در دینداری خویش چرب‌زبانی و سازش‌کاری نمی‌کنم و در حکومت و فرماندهی به فرومایه چیزی نمی‌بخشم و نه با او کنار می‌آیم. چگونه چنین کاری بکند در صورتی که شیوه‌ای بی‌همتا و صریح و روشن دارد؟[۸۴]... لفظ سازش‌کاری و معنای آن به فرهنگ علی راه نیافته بود و به جای آن واژه دیگری پر معنا نوشته و ثبت شده بود و آن سرسختی بود»[۸۵]. گذشته از سنت عملی حضرت امیر(ع) بر سرسختی در اصول که در نهج‌البلاغه موارد آن فراوان است، به این اصل در کلام حضرت(ع) نیز می‌توان استناد کرد. امام(ع) در حکمتی به طور شفاف به این مسئله اشاره می‌فرماید: «لَا يُقِيمُ أَمْرَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ إِلَّا مَنْ لَا يُصَانِعُ وَ لَا يُضَارِعُ وَ لَا يَتَّبِعُ الْمَطَامِعَ»[۸۶]؛ فرمان خدا را برپا ندارد جز کسی که در حق مدارا نکند و خود را خوار نسازد و پی طمع‌ها نتازد.

۹. معرفی برنامه‌های کاری حکومت: امام علی(ع) برای استفاده بهینه از حکومت، برنامه‌های کاری حکومت را برای کارگزاران و مدیران و عوامل دستگاه مدیریت کشور و محدوده تحت سلطه خویش تشریح می‌کرد و همه را به همراهی با این برنامه فرا می‌خواند و حتی افرادی را مأمور رسیدگی به کم و کیف اجرای برنامه‌ها می‌کرد. بارزترین نمونه این برنامه مدون در نامه آن حضرت(ع) به مالک اشتر آمده است. امام(ع) در این نامه ابتدا سرفصل اصلی وظایف مالک را در چهار عنوان کلی: «گرفتن خراج، پیکار با دشمنان، سامان دادن به کار مردم و آباد کردن شهرها» بیان نمود و سپس به تشریح وظایف جزئی وی و تمامی عاملان، مجریان و کارگزاران و حتی صاحبان مشاغل و حرف گوناگون پرداخت و در پایان‌نامه هم او را به اجرای دقیق بند‌بند آن واداشت. این سیاست، امروزه در حکومت‌های جمهوری، در قالب قوانینی صورت می‌گیرد که قوه مقننه وضع و قوه مجریه آن را اجرا می‌کند. گذشته از قوانین مجلس، در کشور ما بعد از پایان جنگ تحمیلی، الگوهایی کاری به نام سند چشم‌انداز تدوین گردیده است که سیاست‌های راهبردی تمامی دستگاه‌ها و نهادهای مدیریتی و اجرایی را در اجرای هر چه بهتر برنامه‌های حکومت به طور دقیق تعریف و الزامی کرده است. از طرفی تعیین شعار برای هر سال از طرف مقام معظم رهبری در همین راستاست. همه این برنامه‌ریزی‌های خرد و کلان برای پیشرفت کشور در قالب‌های گوناگون به نوعی متأثر از برنامه‌های مدیریتی امیرمؤمنان(ع) است. سلیمان کتانی حق مطلب را به خوبی ادا کرده است؛ وی می‌نویسد: «از همان دمی که قدرت اجرایی حکومت را به دست گرفت شروع به اجرای برنامه‌اش کرد. استانداران، فرماندهان و همه کارمندان عالی‌رتبه‌ای را که حاکم سابق بر شهرها و مناطقی که به قدرت دین گشوده شد گماشته بود برکنار کرد، تا به جای آنها کسانی را که امتحان فضیلت و پاکدامنی داده بودند به کار گمارد و چون فرمان حکومت به دست هر کدامشان می‌سپرد این شعار نوین اداری را به وی تسلیم می‌نمود، «پاکی». شعار جدید «پاکی» این معانی را در بر داشت: راستی، پاکدامنی، پاکدلی، پرهیزکاری، مهربانی و... نشد که کسی را به مقام استانداری و فرماندهی بگمارد و قبلاً دستورالعمل خیرخواهانه‌ای به او نداده باشد، دستورالعملی مانند آنچه به اشعث بن قیس استاندار آذربایجان، زیاد بن ابیه و... نوشته بود»[۸۷].

۱۰. پرهیز از خون‌ریزی: هیچ حکومتی با کشت و کشتار و رعب و وحشت غیر منطقی نمی‌تواند اداره شود و سر پا بماند؛ لذا تمامی حکومت‌هایی که با خون و خون‌ریزی سر کار می‌آیند و بر همان اساس بر مردم حکومت می‌کنند، نمی‌توانند چند صباحی بیش دوام بیاورند. حکومت‌های هیتلر، موسولینی، رضاخان و صدام نمونه‌ای از چنین قدرت‌ها هستند. از این‌رو امام(ع) به صراحت می‌فرماید: «بپرهیز از خون‌ها و ریختن آن به ناروا، که چیزی چون ریختن خون به ناحق آدمی را به کیفر نرساند و گناه را بزرگ نگرداند و نعمت را نبرد و رشته عمر را نبرد و خداوند سبحان روز رستاخیز نخستین داوری که میان بندگان کند در خون‌هایی باشد که از یکدیگر ریخته‌اند، پس حکومت خود را با ریختن خونی به حرام نیرومند مکن که خون به حرام ریختن قدرت را به ناتوانی و سستی کشاند، بلکه دولت را از صاحب آن به دیگری بگرداند»[۸۸]. حضرت(ع) در این کلام نفرمود که خون به ناحق ریختن تنها باعث سستی و ناتوانی قدرت می‌شود، بلکه فرمود باعث از بین بردن قدرت و انتقال آن به دیگری می‌گردد.

۱۱. زهد و بی‌رغبتی به دنیا: از جمله مواردی که می‌تواند در نگه‌داشت قدرت و حکومت نقش داشته باشد، دوری از دنیاگرایی است. هر چه دنیاگرایی مسئولان و مدیران کشور بیشتر شود، به همان اندازه آنها را از اهداف بلند حکومت دورتر می‌کند. امام علی(ع) با این نگاه بر عمق دل‌های توده مردم نفوذ می‌کرد؛ چراکه دیدن حاکمی زاهد در رأس حکومت، جزء عجایب حکومت‌های آن روز بود. البته داشتن این روحیه از همه کس برنمی‌آید. این امام علی(ع) است که به نقل از سلیمان کتانی: «برای زندگی دنیا فقط پیراهن کرباس و نیم‌تنه وصله‌داری برگرفت و از خوراکی‌هایش مشتی جو که با دستش دستاس می‌کرد و به صورت نان خشکی می‌جوید و نه در کاخ‌ها بلکه در ساده‌ترین کلبه‌ها می‌زیست و مثل سوار تیز دوی که به میدان جهاد بشتابد از دنیا می‌گذشت و در آن حال دنیا را هدفی بس پست و حقیر می‌دید و وسیله‌ای بس گرامی و مغتنم[۸۹]... یک‌بار عاصم بن زیاد حارثی به او گفت: ای امیرالمؤمنین، این تویی که جامه خشن می‌پوشی و خوراک ناگوار می‌خوری. در جوابش گفت: وای از دست تو، من که مثل تو نیستم، خدا پیشوایان عادل را موظف کرده که خود را با ناتوان‌ترین افراد بسنجند و تطبیق دهند تا بینوایان از بینوایی به ستوه نیامده برنیاشوبند»[۹۰]. حضرت امیر(ع) در نامه‌ای که به عثمان بن حنیف انصاری می‌نویسد، پس از آن‌که او را به سبب شرکت در یک مهمانی اشرافی نکوهش می‌کند، می‌فرماید: «آگاه باش که هر پیروی را پیشوایی است که پی وی را پوید و از نور دانش او روشنی جوید. بدان که پیشوای شما بسنده کرده است از دنیای خود به دو جامه فرسوده و دو قرصه نان را خوردنی خویش نموده به خدا از دنیای شما زری نیندوختم و از غنیمت‌های آن ذخیرت ننمودم و بر جامه کهنه‌ام نیفزودم»[۹۱].

۱۲. فراهم کردن امنیت: امنیت زمینه را برای هر نوع فعالیت مثبت فراهم می‌کند و هیچ اقدامی جز در سایه امنیت عملیاتی نخواهد شد. حتی مقتدرترین حاکمان در فضای ناامن نمی‌توانند کشور را اداره کنند. بنابراین اولین اقدام همه حاکمان برای باقی ماندن و ادامه دادن حیات سیاسی، تأمین امنیت برای شهروندان است. حضرت امیر(ع) اسلام را مایه امنیت و آرامش می‌داند و خدا را به سبب آن سپاس می‌گوید. در نامه ۴۵ نهج‌البلاغه آمده است: «سپاس خدای را که راه اسلام را گشود و در آمدن به آبشخورهای آن را بر تشنگان آن آسان فرمود و ارکان آن را استوار ساخت تا کس با آن چیرگی نتواند و نستیزد و آن را امانی ساخت برای کسی که بدان در آویزد و آرامش برای آن‌که در آن در آید». امام(ع) در خطبه ۱۳۱ از امنیت به عنوان یکی از دلایل پذیرش حکومتش یاد می‌کند و به طور غیر مستقیم حکومت را ضامن امنیت می‌داند. در آن خطبه می‌خوانیم: «خدایا، تو می‌دانی که آنچه از ما رفت نه به خاطر رغبت در قدرت بود و نه از دنیای ناچیز خواستن زیادت، بلکه می‌خواستیم تا بندگان ستم‌دیده‌ات را ایمنی فراهم آید». حضرت امیر نقش حکومت را در تأمین امنیت این‌گونه بیان می‌فرماید: «در سایه حکومت است که فرد دین‌دار می‌تواند دینش را حفظ کند، مال دیوان فراهم می‌شود، می‌توان با دشمنان جنگید، راه‌ها ایمن می‌شود، می‌توان حق را به حق‌دار رساند، نیکوکار می‌تواند شب را آسوده بخوابد و از آسیب تبهکاران در امان باشد»[۹۲].[۹۳]

مفهوم حکومت

جایگاه مفهوم حکومت

نوع رفتار و ساختار و سازمان حکومتی و مدیریتی، به‌شدت متاثر از نوع دریافت از مفهوم حکومت است و هرگونه که حکومت فهمیده شود، به تناسب آن فهم و دریافت، رفتار، ساختار و سازمان حکومتی شکل می‌گیرد. اگر حکومت به مفهوم سلطه، تجبّر، تحکّم و خودکامگی باشد، رفتارها، ساختارها و سازمان‌هایی سلطه‌گرانه، مستبدانه، آمرانه و خودکامانه در رفتار و مناسبات حکومتی ظهور می‌نماید؛ و اگر حکومت به مفهوم مدیریت، مشارکت، هدایت و خدمت باشد، رفتارها و مناسباتی مدیریتی، مشارکتی، هدایتی و خدمتی در حکومت رخ می‌نماید. تاریخبشر، پیوسته شاهد دریافت مفهومی سلطه‌گرانه از مفهوم حکومت بوده است و این مفهوم رایج از دریافت مفهوم حکومت به شمار می‌آمده است؛ گاه صریح و آشکار و خشن، و گاه غیرمستقیم و در پرده و فریب‌کارانه. دریافت متداول از مفهوم حکومت، حکمرانی و گردن‌کشی و گردن‌فرازی و برخورداری گروه و طبقه‌ای خاص از همه چیز و اعمال اراده فردی یا گروهی اندک بر اراده جمعی و گروهی کثیر بوده است. بسیاری حکومت را به مفهوم تسلّط بر جان و مال و ناموس مردمان و اختیار اعمال قدرت به هرگونه که خواستند و تصرف همه‌جانبه و همه‌گونه در امور مردمان می‌دانسته‌اند و بر این اساس، حکومت‌های خودکامه فردی یا جمعی را شکل داده‌اند و در بسیاری مواقع، چون حکومت‌شوندگان نیز همین دریافت را از مفهوم حکومت داشته‌اند، این سلطه‌گری و فرمان‌فرمایی را امری طبیعی دانسته و بدان تن داده‌اند و گاهی نیز برای اجتناب از وضعی بدتر و رفتاری خشونت‌بارتر، به سلطه‌گری رایج، رضایت داده‌اند.

در مواقعی مفهوم حکومت، چنان از جایگاه حقیقی خودش دور شده است که حکومت به مفهوم سیاست مطلقه و بی‌حد و مرزی حاکمان درآمده و به صورت به بندگی کشیدن مردمان و دست‌به‌دست کردن اموال و دارایی‌ها و گروه‌گروه کردن جامعه و برآوردن برخی گروه‌ها و به زیر کشیدن برخی دیگر، جلوه کرده است. بسیاری از حکومتگران، مفهوم حکومت را با خودرأیی و خودکامگی مترادف می‌دیده‌اند و حکومت را به مفهوم حکم‌فرمایی درمی‌یافته‌اند و بر این اساس، حکومت را حق خویش می‌دانسته‌اند و بالطبع برای دیگران، هیچ‌گونه حقی در حکومت و مدیریت جامعه قائل نبوده‌اند و از این رو، اجازه اندیشیدن، سخن گفتن، انتخاب کردن، انتقاد نمودن و نصیحت کردن به کسی نمی‌داده‌اند، جز در آنچه آنان می‌پسندیده‌اند و بدان رضایت می‌داده‌اند، آن هم از سر منّتی که حکم‌فرمایان بر مردمان می‌گذاشته‌اند.[۹۴]

مفهوم حکومت در «نهج‌البلاغه»

مفهوم حکومت در نهج‌البلاغه و در اندیشه و سیره علی(ع)، جز به مفهوم مدیریت، محبت، مشارکت، هدایت و خدمت نیست و این مفهوم، به زیبایی تمام در سخن و عمل امیرمؤمنان(ع)، جلوه یافته است. ایشان تلاش می‌کرد تا چنین مفهومی را که با مفاهیم کهن و رایج ناسازگار بود، تبیین نماید و در عمل، محقق سازد. پیشوای موحدان، علی(ع)، در نامه‌ای که به اشعث بن قیس، استاندار آذربایجان نوشته است، آن مفهوم کهن و رایج حکومت را به زیر پا می‌گذارد و مفهوم درست و انسانی حکومت را بدو می‌آموزد. اشعث بن قیس، پیش از شکل‌گیری حکومت امام(ع) و در دوران حکومت خلیفه سوم به استانداری آذربایجان منصوب شده بود و حکومت را آن‌گونه می‌فهمید که فهم رایج عصر حکومت خلیفه سوم بود، یعنی تسلّط و تجبّر و خودمحوری و خودکامگی[۹۵]. البته امام(ع) پس از مدتی کوتاه او را از استانداری آذربایجان، عزل نمود[۹۶]. نامه امیرمؤمنان به اشعث بن قیس در تبیین نگاه امام(ع) به حکومت و دریافت ایشان از مفهوم حکومت، بسیار درخور توجه است. وی چنین نوشته است: همانا کاری که به عهده توست، طعمه‌ای برایت نیست، بلکه امانتی است بر گردنت و آن‌که تو را بدان کار گمارده، نگهبانیامانت را به عهده‌ات گذارده و تو، نسبت به آن‌که فرادست توست، پاسخ‌گوی آنی، این حق برای تو نیست که در میان مردمان به استبداد و خودرأیی عمل نمایی و به کاری دشوار جز با دستاویز محکم درآیی. در دست تو، مالی از مال‌های خدای است و تو خزانه‌دار آنی تا آن را به من بسپاری. امیدوارم برای تو بدترین والیان نباشم، و السلام.[۹۷].

امیرمؤمنان(ع) در این نامه، آن ذهنیت کهن و رایج از مفهوم حکومت را منکوب می‌کند و آن فهمی را که سال‌ها مهجور بوده است، تبیین می‌نماید. امام(ع) این برداشت از زمامداری و کارگزاری را که حکومت، همچون طعمه‌ای در اختیار زمامداران و کارگزاران است و هرگونه بخواهند، می‌توانند عمل کنند و هرگونه که میل کنند، می‌توانند تصرف نمایند، به‌شدت نفی می‌کند و نقطه مقابل چنین برداشتی را اثبات می‌کند که حکومت و مسئولیت، امانتی است بر گردن زمامداران و کارگزاران که باید آن را به‌خوبی نگهبانی کنند و از آن، پاسداری نمایند و در خدمت آن امانت باشند، نه مسلّط بر آن.

دیگر اینکه زمامداران و کارگزاران، در حیطه عمل خود پاسخ‌گو باشند و این، همان معنای مسئولیت است، یعنی زمامداری و کارگزاری، مسئولیت‌پذیری است، نه سلطه‌گری و هیچ‌کس این حق را ندارد که هرگونه که خواست، عمل و رفتار نماید، و هیچ‌کس،حق خودرأیی و خودکامگی ندارد و مسئولان برای اقدامات خود باید ملاک داشته باشند و بر اساس حجتی روشن عمل نمایند و در اداره امور، باید از اعمال نظر بی‌مبنا و استبداد در رأی بپرهیزند. همچنین امام(ع) تکلیف اموال و امکانات را روشن می‌کند تا راه خودسری در این زمینه را ببندد و مسئولان بدانند که اموال و دارایی‌ها و امکانات، در اصل از آن خداست که به صورت امانت و از باب نیابت در اختیار مردمان (همه مردمان، نه گروهی خاص) نهاده است تا در راه رفاه و آسایش همگانی و به‌گونه‌ای خردمندانه و با تدبیری درست، استفاده شود[۹۸]. مسئولان، خزانه‌داران اموال و دارایی‌ها و امکانات هستند، یعنی خزانه‌داران آنچه متعلق به مردمان است، بر اساس نیابت الهی. آنان، در واقع خزانه‌داران و وکیلان مردمان‌اند، نه حاکمان و مسلطان بر ایشان. از امیرمؤمنان(ع) روایت شده است که فرمود: «إِنَّ السُّلْطَانَ لَأَمِينُ اللَّهِ فِي الْأَرْضِ وَ مُقِيمُ الْعَدْلِ فِي الْبِلَادِ وَ الْعِبَادِ وَ وَزَعَتُهُ فِي الْأَرْضِ»[۹۹]. همانا زمامدار، امین خدا در زمین و برپادارنده عدالت در جامعه و عامل جلوگیری از تعدّی در میان مردم است.[۱۰۰]

تأکید بر فهم درست از حکومت و خطر فهم نادرست از حکومت

پیشوای آزادی‌خواهان، علی(ع)، بر فهم درست از حکومت و مدیریت، سخت تأکید می‌کرد و تلاش می‌نمود که مسئولان و کارگزاران حکومتش با دریافتی درست از مسئولیت و کارگزاری، بدین امر اهتمام ورزند. ایشان، در سفارش خود به مالک اشتر در تبیین این امر به مالک چنین نوشته است: «وَ لَا تَقُولَنَّ إِنِّي مُؤَمَّرٌ آمُرُ فَأُطَاعُ، فَإِنَّ ذَلِكَ إِدْغَالٌ فِي الْقَلْبِ، وَ مَنْهَكَةٌ لِلدِّينِ، وَ تَقَرُّبٌ مِنَ الْغِيَرِ»[۱۰۱]. مبادا بگویی: «من اکنون بر آنان مسلطم، از من، فرمان دادن است و از آنان،اطاعت کردن» که این، عین راه یافتن فساد در دل و خرابی دین و نزدیک شدن تغییر و تحول [در قدرت] است. تصوّر بسیاری از زمامداران و مدیران از زمامداری و مدیریت، تجبّر و تحکّم و خودرأیی و خودمحوری بوده است و امیرمؤمنان علی(ع) به صراحت، چنین فهمی را منفور و مطرود اعلام می‌نماید و پیامدهای تباه‌گر چنین دریافتی از زمامداری و مدیریت را یادآور می‌شود. آن‌که خود را مسلّط بر دیگران می‌بیند و خودکامگی می‌کند، در ابتدا خود را تباه می‌سازد آن‌گاه دین را بی‌آبرو می‌نماید و سپس، زمینه تغییر و تحول در قدرت و دگرگونی در امور را فراهم می‌سازد. فهم کهن و رایج از قدرت، چنین بوده است که حکومت و سطوت، ملازم یکدیگرند و هر که در منصب اداره امور نشست، از حق تسلّط و غلبه بهره‌مند است و اگر روز را شب بخواند، باید به جان پذیرفت.

چنین فهمی از حکومت (خودکامگی و سلطه‌گری)، عین نابخردی و نابکاری است و حکومت بر پایه خودکامگی و سلطه‌گری، حکومت جهالت و حکومت ضلالت است و هیچ چیز هراس‌انگیزتر از غلبه جاهلان و دولت گمراهان نیست. امیرمؤمنان علی(ع) در ضمن خطبه‌ای پس از جنگ جمل، در این باره چنین فرموده است: «مَا شَكَكْتُ فِي الْحَقِّ مُذْ أُرِيتُهُ! لَمْ يُوجِسْ مُوسَى(ع) خِيفَةً عَلَى نَفْسِهِ، بَلْ أَشْفَقَ مِنْ غَلَبَةِ الْجُهَّالِ وَ دُوَلِ الضَّلَالِ»[۱۰۲]. از آن روز که حق را دیده‌ام، در آن دودل نگردیده‌ام. هراسی که موسی(ع) را [هنگام روبه‌رو شدن با ساحران] گرفت، به جهت بیم جان خود نبود، بلکه فقط از غلبه جاهلان و دولت گمراهان اندیشناک شد. امام(ع)، پیوسته همان هراسی را در دل داشت که موسی(ع) در رویارویی با ساحران در درون خود احساس کرد: ﴿فَأَوْجَسَ فِي نَفْسِهِ خِيفَةً مُوسَى[۱۰۳]. این هراس، هراسی بود واقعی، بر اساس آنچه پیوسته در تاریخ روی داده و حکومت جهالت، و حکومت ضلالت بر مردمان،حکم رانده است.

فهم خودکامانه و سلطه‌گرانه از حکومت و مدیریت،انسان را به روش‌های نابخردانه و نابکارانه می‌کشاند، چنان‌که امیرمؤمنان علی(ع)، در نامه‌ای که خطاب به مصریان نوشت و با مالک اشتر فرستاد فرموده است: «وَ لَكِنَّنِي آسَى أَنْ يَلِيَ أَمْرَ هَذِهِ الْأُمَّةِ سُفَهَاؤُهَا وَ فُجَّارُهَا، فَيَتَّخِذُوا مَالَ اللَّهِ دُوَلًا وَ عِبَادَهُ خَوَلًا، وَ الصَّالِحِينَ حَرْباً، وَ الْفَاسِقِينَ حِزْباً»[۱۰۴]. نگرانی من از آن است که نابخردان و نابکاران این امت، زمامداری را به دست آرند و مال خدا را دست به دست گردانند و بندگان او را به بندگی و خدمت خود گیرند و با صالحان، در پیکار باشند و فاسقان را یاران خود سازند. با این احساس خطر است که امام(ع) نسبت به کم‌ترین ظهور فهم خودکامانه و سلطه‌گرانه از حکومت و مدیریت، هشدار داده است. امیرمؤمنان(ع) به مالک اشتر می‌آموزد که به محض پیدایش فهمی خودکامانه و سلطه‌گرانه از حکومت و مدیریت، دریافت خود را از زمامداری و کارگزاری تصحیح نماید و اجازه ندهد که این تلقّی در او رشد کند. ایشان به مالک اشتر چنین نوشته است: و اگر قدرتی که از آن برخورداری، نخوتی در تو پدید آورد و خود را بزرگ شمردی، به بزرگی حکومت پروردگار که برتر از توست بنگر، که چیست و قدرتی را که بر تو دارد و تو را بر خود، آن قدرت نیست که چنین نگریستن، سرکشی تو را می‌خواباند و تندی تو را فرو می‌نشاند و عقل از دست‌رفته‌ات را به تو بازمی‌گرداند.[۱۰۵].

از این بیان امام(ع)، روشن می‌شود که فهم خودکامانه و سلطه‌گرانه از حکومت و مدیریت،انسان را به بی‌خردی، تندی و سرکشی می‌کشاند. همین که انسان تصور کند که بر دیگران مسلّط است و از او فرمان دادن است و از دیگران، بی‌چون‌وچرا فرمان بردن، از مرتبه انسانی بیرون می‌شود و از خرد نورانی، بی‌بهره می‌گردد. همین، انسان را به تندی و سرکشی راه می‌برد. از این روست که امام(ع) به مالک اشتر سفارش می‌نماید که به محض ظهور چنین تصوری و پیدا شدن احساس نخوت و بزرگ‌شماری خود، به قدرت خداوند و به حکومت او بنگرد، تا دریابد که او هیچ قدرتی ندارد و این، سبب شود که سرکشی‌اش فرو نشیند و تندی و تیزی‌اش خاموش گردد و خرد از دست‌رفته‌اش باز آید. احساس گردن‌فرازی در حکومت، سپر میان انسان و شیطان را زایل می‌کند و انسان را گرفتار خویی شیطانی می‌نماید. تنها سپر میان انسان و شیطان، گردن‌فرازی نکردن و فروتنی است، چنان‌که امیرمؤمنان(ع) فرموده است: «وَ اعْتَمِدُوا وَضْعَ التَّذَلُّلِ عَلَى رُءُوسِكُمْ، وَ إِلْقَاءَ التَّعَزُّزِ تَحْتَ أَقْدَامِكُمْ، وَ خَلْعَ التَّكَبُّرِ مِنْ أَعْنَاقِكُمْ؛ وَ اتَّخِذُوا التَّوَاضُعَ مَسْلَحَةً بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ عَدُوِّكُمْ إِبْلِيسَ‏ وَ جُنُودِهِ»[۱۰۶]. تاج افتخار فروتنی را بر سرهای خویش نهید و گردن‌فرازی را به زیر پای خود بیفکنید و رشته تکبر را از گردن‌هایتان فرود آرید و افتادگی را همچون سپری میان خود و دشمن (شیطان و سپاهیان او) بشمارید.

اگر فهم انسان از حکومت و مدیریت به خودبزرگ‌بینی و قدرت‌مداری کشیده شود، برای خود جایگاهی خدایی قائل می‌شود و دیگران را چون بندگان خود به خدمت می‌گیرد و در این صورت، خود را هم‌نبرد با خداوند می‌خواند. امیرمؤمنان علی(ع) در این باره به مالک اشتر چنین هشدار داده است: «إِيَّاكَ وَ مُسَامَاةَ اللَّهِ فِي عَظَمَتِهِ، وَ التَّشَبُّهَ بِهِ فِي جَبَرُوتِهِ، فَإِنَّ اللَّهَ يُذِلُّ كُلَّ جَبَّارٍ، وَ يُهِينُ كُلَّ مُخْتَالٍ»[۱۰۷]. بپرهیز از اینکه خود را در عظمت با خدا برابر داری، یا در کبریا و جبروت، خود را همانند او دانی که خدا هر سرکشی را خوار می‌نماید و هر خودکامه‌ای را پست و بی‌مقدار می‌سازد. امام علی(ع) برای زدودن چنین فهمی از حکومت و مدیریت، در ضمن خطبه‌ای که آموزش حقوقی داده و حقوق متقابل را تبیین کرده، چنین فرموده است: «فَإِنَّمَا أَنَا وَ أَنْتُمْ عَبِيدٌ مَمْلُوكُونَ لِرَبٍّ لَا رَبَّ غَيْرُهُ»[۱۰۸]. جز این نیست که ما و شما، بندگان پروردگاریم و جز او پروردگاری نیست.[۱۰۹]

تبیین فهم حکومت

بنا بر آنچه گذشت، در اندیشه سیاسی امام علی(ع)، مفهوم حکومت به مفهوم قدرت‌مداری و سلطه‌گری و فرمان‌فرمایی و خودکامگی نیست، بلکه امانت‌داری و خدمت‌گزاری و پاسداری و مهرورزی است. امیرمؤمنان(ع) در نامه به مالک اشتر، بدو چنین آموزش داده است: «وَ أَشْعِرْ قَلْبَكَ الرَّحْمَةَ لِلرَّعِيَّةِ، وَ الْمَحَبَّةَ لَهُمْ، وَ اللُّطْفَ بِهِمْ، وَ لَا تَكُونَنَّ عَلَيْهِمْ سَبُعاً ضَارِياً تَغْتَنِمُ أَكْلَهُمْ، فَإِنَّهُمْ صِنْفَانِ: إِمَّا أَخٌ لَكَ فِي الدِّينِ، وَ إِمَّا نَظِيرٌ لَكَ فِي الْخَلْقِ»[۱۱۰]. قلب خود را از مهربانی و دوستی و لطف به مردمان، لبریز ساز و مبادا نسبت به آنان، چون جانور درنده آزارکننده‌ای باشی که خوردنشان را غنیمت شماری؛ زیرا مردمان دو دسته‌اند: دسته‌ای برادر دینی تواند و دسته دیگر، در آفرینش با تو همانندند.

امام(ع) به صراحت می‌آموزد که دریافت درست از حکومت و مدیریت، چنین است. حکومت از منظر امیرمؤمنان علی(ع)، مفهومی انسان‌دوستانه، مهرورزانه و خدمت‌گزارانه دارد، نه مفهومی سلطه‌گرانه، درنده‌خویانه و خودکامانه. امام(ع) در این بیان والا، نوع نگاه خود به مردمان و احساس خویش نسبت به آنان را مطرح می‌کند و کارگزاران خود را به چنین دیدگاه و دریافتی فرامی‌خواند. آن‌که چنین فهمی از حکومت و مدیریت دارد و مردمان را با همه وجود دوست دارد و خود را خدمت‌گزار آنان می‌بیند، می‌تواند به‌درستی و بر اساس مناسباتی معنوی، مردمان را اداره کند و هدایت نماید. دریافت سلطه‌گرانه و خودکامانه از حکومت،انسان را به چنان مرتبه‌ای تنزل می‌دهد که چون جانوری درنده‌خوی با مردمان رفتار می‌کند و کرامت آنان را زیر پا می‌گذارد و عزت ایشان را می‌شکند و حرمتشان را می‌درد.

امام(ع) با بیانی موکد می‌فرماید: «وَ لَا تَكُونَنَّ عَلَيْهِمْ سَبُعاً ضَارِياً تَغْتَنِمُ أَكْلَهُمْ»[۱۱۱]. مبادا نسبت به مردمان، چون جانور درنده آزارکننده‌ای باشی که خوردنشان را غنیمت شماری. و این سخن، بیانگر طرد نوعی فهم و دریافت از حکومت و مدیریت است؛فهم و دریافتی سلطه‌گرانه و خودکامانه. آنان که برای مردمان، اعتباری قائل نیستند و خود را بر جان و مال و ناموس ایشان مسلّط می‌بینند و این را از شئون حکومت می‌دانند، چنان در رفتار با مردمان تنزّل می‌نمایند که همچون درندگان عمل می‌کنند. همین که کسی حرمت مردمان را زیر پا بگذارد و حقوق آنان را پایمال سازد، بالاترین درنده‌خویی‌ها را نشان داده است؛ زیرا حرمت مردمان، بالاترین حرمت‌هاست. به بیان پیشوای آزادگان، علی(ع): «إِنَّ اللَّهَ حَرَّمَ حَرَاماً غَيْرَ مَجْهُولٍ، وَ أَحَلَّ حَلَالًا غَيْرَ مَدْخُولٍ، وَ فَضَّلَ حُرْمَةَ الْمُسْلِمِ عَلَى الْحُرَمِ كُلِّهَا، وَ شَدَّ بِالْإِخْلَاصِ وَ التَّوْحِيدِ حُقُوقَ الْمُسْلِمِينَ فِي مَعَاقِدِهَا»[۱۱۲]. خداوند، حرامی را حرام کرده که ناشناخته نیست و حلالی را حلال کرده که از عیب، خالی است و حرمت مسلمان را از دیگر حرمت‌ها برتر نهاده است و حقوق مسلمان را با اخلاص و یگانه‌پرستی پیوند داده است.

این مفهوم انسانی از حکومت که امیرمؤمنان علی(ع) تصویر می‌نماید، مفهومی به دور از هرگونه تنگ‌نظری و گروه‌گرایی و پاک از هرگونه سبعیت و عصبیت است. حکومت، از آنِ همه مردمان است و زمامداران، پاسداران حقوق همه مردمان و خدمت‌گزاران واقعی ایشان‌اند. از این رو، امام(ع) یادآور شده است که: «فَإِنَّهُمْ صِنْفَانِ: إِمَّا أَخٌ لَكَ فِي الدِّينِ، وَ إِمَّا نَظِيرٌ لَكَ فِي الْخَلْقِ». مردمان دو دسته‌اند: دسته‌ای برادر دینی تواند و دسته دیگر، در آفرینش با تو همانندند.

و این سفارش، فرع آن بیان کلی است که نباید حکومت را به مفهوم سلطه‌گری و خودکامگی دریافت و نسبت به مردمان، درنده‌خویی روا داشت، بلکه باید با فهمی انسان‌دوستانه، مهرورزانه و خدمت‌گزارانه به حکومت و اداره مردمان برخاست و حقوق آنان را پاس داشت که حکومت، پاسداری از حقوق مردمان و رساندن هر ذی‌حقی به حقوق خودش است. استاد شهید مرتضی مطهری در این باره می‌نویسد: اندیشه‌ای خطرناک و گمراه‌کننده در قرون جدید میان بعضی از دانشمندان اروپایی پدید آمد که در گرایش گروهی به ماتریالیسم، سهمی بسزا دارد و آن، اینکه نوعی ارتباط تصنّعی میان ایمان و اعتقاد به خدا از یک طرف و سلب حق حاکمیت توده مردم، از طرف دیگر برقرار شد. مسئولیت در برابر خدا، مستلزم عدم مسئولیت در برابر خلق خدا فرض شد و حق‌الله، جانشین حق‌الناس گشت.ایمان و اعتقاد به ذات احدیت که جهان را به حق و به عدل برپا ساخته است، به جای اینکه زیربنا و پشتوانه اندیشه حقوق ذاتی و فطری تلقی شود، ضد و مناقض آن شناخته شد و بالطبع،حق حاکمیت ملی، مساوی شد با بی‌خدایی. از نظر اسلام، درست امر برعکس آن اندیشه است. در نهج‌البلاغه با آن‌که این کتاب مقدس قبل از هر چیز، کتاب توحید و عرفان است و در سراسر آن،سخن از خداست و همه‌جا نام خدا به چشم می‌خورد، از حقوق واقعی توده مردم و موقع شایسته و ممتاز آنها در برابر حکمران و اینکه مقام واقعی حکمران امانت‌داری و نگهبانی حقوق مردم است، غفلت نشده، بلکه سخت بدان توجه شده است.

در منطق این کتاب شریف، امام و حکمران، امین و پاسبان حقوق مردم و مسئول در برابر آنهاست. از این دو (حکمران و مردم)، اگر بناست یکی برای دیگری باشد، این حکمران است که برای توده مردم است، نه توده مردم برای حکمران. سعدی، همین معنی را بیان کرده، آنجا که گفته است: گوسفند از برای چوپان نیست *** بلکه چوپان برای خدمت اوست[۱۱۳] واژه رعیت، علی‌رغم مفهوم منفوری که تدریجاً در زبان فارسی به خود گرفته است، مفهومی زیبا و انسانی داشته است. استعمال کلمه «راعی» را در مورد حکمران و کلمه «رعیت» را در مورد توده مردم، اولین مرتبه در کلمات رسول اکرم(ص) و سپس به وفور در کلمات علی(ع) می‌بینیم. این لغت از ماده «رعی» است که به معنی حفظ و نگهبانی است. به مردم، از آن جهت کلمه رعیت اطلاق شده است که حکمران، عهده‌دار حفظ و نگهبانی جان و مال و حقوق و آزادی‌های آنهاست[۱۱۴]. امیرمؤمنان علی(ع)، در بیان این حقیقت که حکومت به مفهوم پاسداری از حرمت و حقوق و آزادی‌های مردمان است، در حکمتی نورانی چنین فرموده است: «السُّلْطَانُ وَزَعَةُ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ»[۱۱۵]. حاکمان، پاسبانان خدایند در زمین او.

بدین ترتیب، در مفهومی که امام علی(ع) از حکومت ارائه می‌نماید، هیچ نشانه‌ای از تسلّط و تجبّر نیست، بلکه اگر زمامداران، خود را بر مردمان مسلّط ببینند و احساس کنند که بر هر تصمیمی و بر هر عملی مجازند، بی‌گمان به خودکامگی و سلطه‌گری کشیده می‌شوند. امیرمؤمنان علی(ع)، در سخنی صریح و روشن فرموده است: «مَنْ مَلَكَ اسْتَأْثَرَ»[۱۱۶]. هر که ملک یابد همه چیز را برای خود خواهد.

دریافت نادرست از مفهوم حکومت، بی‌گمان،انسان را به خودکامگی و تمامت‌خواهی می‌کشاند و دست تطاول و تعدّی به حرمت مردمان و حقوق آنان و آزادی‌های ایشان می‌گشاید. به بیان پیشوای عدالت‌خواهان، علی(ع): «مَنْ نَالَ اسْتَطَالَ»[۱۱۷]. آن‌که به نوایی رسید، خود را از دیگران برتر دید. اگر انسان نگاه خود را به حکومت و مدیریت، تصحیح نکند و دریافتی درست و انسانی از قدرت و سیادت نداشته باشد، در گردابی فرو می‌رود و به مرتبه‌ای از تباهی تنزّل می‌نماید که بازگشتی در آن و نجاتی از آن نیست.[۱۱۸]

حکومت، عرصه سخت‌ترین آزمون‌ها

عرصه حکومت و مدیریت، عرصه سخت‌ترین آزمون‌هاست و نخستین شرط توفیق در این آزمون، دریافت درست از مدیریت و فهم انسانی از حکومت است که امتحان و ابتلا برای ظهور بواطن است[۱۱۹]. آن‌که حکومت را امانت‌داری و خدمت‌گزاری می‌فهمد، صورت و سیرتی انسان‌دوستانه، امانت‌دارانه و خدمت‌گزارانه از آن ارائه می‌نماید و آن‌که حکومت را فرمان‌فرمایی و برخورداری می‌فهمد، صورت و سیرتی درنده‌خویانه، سلطه‌گرانه و خودکامانه از آن اراده می‌نماید و چه سخت آزمونی است، آزمون حکومت‌داری. امیرمؤمنان علی(ع) فرموده است: «الْوِلَايَاتُ مَضَامِيرُ الرِّجَالِ»[۱۲۰]. حکمرانی‌ها، میدان‌های مسابقه و آزمودن انسان‌هاست.

امام علی(ع) در فرمان‌های حکومتی خود به کارگزارانش تلاش کرده است تا آنان را به فهمی درست و انسانی از حکومت سوق دهد و فهم سلطه‌گرانه و خودکامانه را از اندیشه آنان، پاک سازد و زمینه توفیق آنان را در این آزمون سخت، فراهم نماید. تصور بسیاری از مفهوم حکومت، پیوسته این بوده است که حکومت و مدیریت، مترادف فرمان‌فرمایی و برخورداری است. امیرمؤمنان علی(ع) در نامه‌ای به زیاد بن ابیه، قائم‌مقام عبدالله بن عباس، استاندار بصره، چنین نوشته است: «أَ تَرْجُو أَنْ يُعْطِيَكَ اللَّهُ أَجْرَ الْمُتَوَاضِعِينَ وَ أَنْتَ عِنْدَهُ مِنَ الْمُتَكَبِّرِينَ وَ تَطْمَعُ - وَ أَنْتَ مُتَمَرِّغٌ فِي النَّعِيمِ، تَمْنَعُهُ الضَّعِيفَ وَ الْأَرْمَلَةَ - أَنْ يُوجِبَ لَكَ ثَوَابَ الْمُتَصَدِّقِينَ؟ وَ إِنَّمَا الْمَرْءُ مَجْزِيٌّ بِمَا أَسْلَفَ وَ قَادِمٌ عَلَى مَا قَدَّمَ»[۱۲۱]. امید داری خدا به تو پاداش فروتنان را دهد، در حالی که تو نزد او از گردن‌فرازان به شمار آیی؟ و طمع بسته‌ای که ثواب صدقه‌دهندگان یابی، در حالی که در ناز و نعمت، فرو رفته‌ای و آن را از ناتوانان و بیوه‌زنان، دریغ می‌داری؟ آدمی، بدانچه کرده است،پاداش یابد و بدانچه از پیش فرستاده است، درآید.

امام(ع)، در واقع به همگان می‌آموزد که مفهوم حکومت فرمان‌فرمایی نیست تا حاکمان به رفتاری گردن‌فرازانه و خودکامانه میل کنند. نیز مفهوم حکومت برخورداری حاکمان و فرو رفتن آنان در ناز و نعمت نیست تا به مکنت و اشرافی‌گری روی کنند؛ بلکه حکومت به مفهوم امانتداری و خدمت‌گزاری است؛ زیرا زمامداران امانتداران و وکیلان مردم‌اند. امیرمؤمنان(ع) در نامه‌ای به کارگزاران خود، در امر خراج، به صراحت چنین نوشته است: «فَأَنْصِفُوا النَّاسَ مِنْ أَنْفُسِكُمْ، وَ اصْبِرُوا لِحَوَائِجِهِمْ، فَإِنَّكُمْ خُزَّانُ الرَّعِيَّةِ، وَ وُكَلَاءُ الْأُمَّةِ»[۱۲۲]. داد مردم را از خود بدهید و در برآوردن حاجت‌های آنان شکیبایی ورزید که شما، خزانه‌داران مردم و وکیلان امت هستید.

چنین دریافتی، یعنی خود را خزانه‌دار، امانتدار، کارگزار و خدمت‌گزار دیدن، زمامداران را به رفتاری انسانی و پاسداری از حرمت و حقوق مردمان، و به پیوند و نزدیکی با ایشان، سوق می‌دهد. امام علی(ع) در نامه‌ای به فرماندهان سپاه خود، چنین نوشته است: «أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ حَقّاً عَلَى الْوَالِي أَلَّا يُغَيِّرَهُ عَلَى رَعِيَّتِهِ فَضْلٌ نَالَهُ، وَ لَا طَوْلٌ خُصَّ بِهِ؛ وَ أَنْ يَزِيدَهُ مَا قَسَمَ اللَّهُ لَهُ مِنْ نِعَمِهِ دُنُوّاً مِنْ عِبَادِهِ، وَ عَطْفاً عَلَى إِخْوَانِهِ»[۱۲۳]. اما بعد، بر زمامدار است که اگر به زیادتی رسید و یا نعمتی مخصوص وی گردید، موجب دگرگونی او نشود آنچه خداوند از نعمت خویش نصیبش کرده است، بر نزدیکی وی به بندگان خدا و مهربانی او به برادرانش بیفزاید. بدین ترتیب، مفهوم روشن حکومت نزد امام علی(ع)، مهرورزی، امانتداری، خدمت‌گزاری و پاسداری است، نه قدرت‌مداری، سلطه‌گری، فرمان‌فرمایی و خودکامگی.[۱۲۴]

حق حکومت

جایگاه حق حکومت

مراد از حق حکومت، این است که چه کسی یا کسانی حق دارند زمام امور حکومت و مدیریت را به دست گیرند؟ حق در اینجا به معنای سزاواری و شایستگی است[۱۲۵] و حق حکومت، یعنی شایستگی و سزاواری حکومت و مدیریت کردن. سؤال مهم این است که حق حکومت برای چه کسانی است؟ و این حق، تابع چیست و بر چه اساسی حق حکومت برای اشخاصی پیدا می‌شود؟ با توجه به آنچه درباره خاستگاه حکومت مطرح شد، امیرمؤمنان علی(ع)، حکومت و مدیریت را در همه مراتبش حق شایستگان می‌داند و به صراحت بیان می‌فرماید که زمامداری و اداره امور مردمان، باید بر عهده کسانی باشد که شایستگی‌های لازم را داشته باشند و تا کسی از ویژگی‌ها و شروط لازم که اهلیت حکومت و مدیریت را فراهم می‌نماید، برخوردار نباشد، حق حکومت نمی‌یابد و اگر کسانی بدون صلاحیت‌های لازم در مصدر امور قرار گیرند، جز تباهی به بار نخواهند آورد. البته اگر کسانی نیز همه صلاحیت‌ها را داشته باشند، ولی اقبال مردم بدیشان تحقق نیابد، حکومت و مدیریت برای آنان، محقق نمی‌شود. امیرمؤمنان علی(ع) در این باره، سخنانی روشن و روشنگر دارد، چنان‌که درباره اوصیای پیامبر و شایستگان زمامداری امت پس از ایشان فرموده است: «هُمْ أَسَاسُ الدِّينِ وَ عِمَادُ الْيَقِينِ؛ إِلَيْهِمْ يَفِيءُ الْغَالِي، وَ بِهِمْ يُلْحَقُ التَّالِي، وَ لَهُمْ خَصَائِصُ حَقِّ الْوِلَايَةِ، وَ فِيهِمُ الْوَصِيَّةُ وَ الْوِرَاثَةُ»[۱۲۶]. آل محمد(ص) پایه دین و ستون یقین‌اند. هر که از حد در گذرد، به آنان باز گردد و آن‌که وامانده، بدیشان پیوندد. خصوصیات حق ولایت و حکومت، در آنان است و وصیت و وراثت، در حق آنان ثابت است.

امام(ع)، حق ولایت و حکومت را بر اساس خصوصیاتی می‌داند که موجب این حق می‌شود، چنان‌که ایشان در ابتدای خطبه‌ای که در رحبه کوفه در میان اصحاب خاص خود ایراد کرده و گوشه‌ای از جوش سینه و درد دل خود را چون آتش‌فشانی سرازیر نموده و سپس خاموش شده «شِقْشِقَةٌ هَدَرَتْ ثُمَّ قَرَّتْ»، فرموده است[۱۲۷]: «أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ تَقَمَّصَهَا فُلَانٌ وَ إِنَّهُ لَيَعْلَمُ أَنَّ مَحَلِّي مِنْهَا مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحَى. يَنْحَدِرُ عَنِّي السَّيْلُ، وَ لَا يَرْقَى إِلَيَّ الطَّيْرُ»[۱۲۸]. آری! به خدا سوگند، فلان، جامه خلافت را بدون اینکه اندامش برای آن متناسب باشد، در بر کرد، با آن‌که به خوبی می‌دانست که موقعیت من نسبت به خلافت، موقعیت قطب است نسبت به آسیا. چشمه‌های فضائل و معارف، سرشار و سیل‌آسا از دامنه کوه وجود من فرو می‌ریزد و پرنده (همت‌های بلند) به قله شامخ من نرسد[۱۲۹]. بر اساس همین جایگاه و فضائل و معارف بود که امیرمؤمنان علی(ع) خود را سزاوارترین کس برای حکومت و اداره امور امت و هدایت مردمان به سر منزل مقصود دانسته و این حقیقت را مکرر گوشزد کرده است. پس از رحلت پیامبر(ص) و ماجرای سقیفه، چون از امام(ع) خواستند که بیعت کند، فرمود: «أَنَا أَحَقُّ بِهَذَا الْأَمْرِ مِنْكُمْ...»[۱۳۰]. من به این حکومت از شما سزاوارترم.

همچنین در پاسخ به آنان که سال‌خوردگی را شرط تصدی حکومت مطرح کردند و بر این اساس، بیعت سقیفه را توجیه نمودند، فرمود: «فَوَ اللَّهِ يَا مَعْشَرَ الْمُهَاجِرِينَ، لَنَحْنُ أَحَقُّ النَّاسِ بِهِ، لِأَنَّا أَهْلُ الْبَيْتِ، وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِهَذَا الْأَمْرِ مِنْكُمْ مَا كَانَ فِينَا الْقَارِي لِكِتَابِ اللَّهِ، الْفَقِيهُ فِي دِينِ اللَّهِ، الْمُضْطَلِعُ بِأَمْرِ الرَّعِيَّةِ، الْمُدَافِعُ عَنْهُمُ الْأُمُورَ السَّيِّئَةَ، الْقَاسِمُ بَيْنَهُمْ بِالسَّوِيَّةِ؛ وَ اللَّهِ إِنَّهُ لَفِينَا، فَلَا تَتَّبِعُوا الْهَوَى فَتَضِلُّوا عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ، فَتَزْدَادُوا مِنَ الْحَقِّ بُعْداً»[۱۳۱]. ای گروه مهاجران! به خدا سوگند که ما بر امر خلافت، از تمام مردم سزاوارتریم؛ زیرا ما اهل بیت پیامبریم و ما به این امر از شما شایسته‌تریم مادام که قرائت‌کننده کتاب خدا، فقیه در دین خدا، آگاه به سنت‌های پیامبر خدا، قوی در کار رعیت، و بازدارنده امور ناخوشایند از مردمان، و تقسیم‌کننده بیت‌المال به مساوات در میان ایشان، در میان ماست. پس از هوای نفس پیروی نکنید که در این صورت، از راه خدا گمراه می‌شوید و پیوسته از حق، دور و دورتر می‌گردید. و نیز پس از بیعت جمعی با عثمان، خطاب به آنان فرمود: «لَقَدْ عَلِمْتُمْ أَنِّي أَحَقُّ النَّاسِ بِهَا مِنْ غَيْرِي»[۱۳۲]. همانا می‌دانید که من سزاوارتر از دیگران به خلافت هستم.

و چون پس از ۲۵ سال، مردم گرد امام(ع) را گرفتند و با اصرار با او بیعت کردند، فرمود: «الْآنَ إِذْ رَجَعَ الْحَقُّ إِلَى أَهْلِهِ، وَ نُقِلَ إِلَى مُنْتَقَلِهِ»[۱۳۳]. اکنون، حق به خداوند آن رسید و رخت، بدان‌جا که بایسته است، کشید. همچنین امام(ع) در ضمن سخنی در راه رفتن از مدینه به بصره، در جریان جنگ جمل، در این باره فرموده است[۱۳۴]: «فَوَاللَّهِ مَا زِلْتُ مَدْفُوعاً عَنْ حَقِّي، مُسْتَأْثَراً عَلَيَّ مُنْذُ قَبَضَ اللَّهُ نَبِيَّهُ(ص) حَتَّى يَوْمِ النَّاسِ هَذَا»[۱۳۵]. به خدا سوگند، از هنگامی که خداوند پیامبرش(ص) را برگرفت، تا امروز که مردم در آن هستند، پیوسته از حقم برکنار شده‌ام و دیگران را بر من ترجیح داده‌اند.[۱۳۶]

راه تحقق حق حکومت

حق حکومت، جز با خواست و رویکرد مردم، محقق نمی‌شود، چنان‌که امیرمؤمنان علی(ع) فرموده است: «إِنَّ لَنَا حَقّاً، إِنْ نُعْطَهُ نَأْخُذْهُ»[۱۳۷]. همانا برای ما حقی است که اگر آن را به ما بدهند، بستانیم. امیرمؤمنان علی(ع) درباره چگونگی اقبال مردم به وی پس از ۲۵ سال و تحقق حکومت مردمی خود، فرموده است: «فَمَا رَاعَنِي إِلَّا وَ النَّاسُ كَعُرْفِ الضَّبُعِ إِلَيَّ، يَنْثَالُونَ عَلَيَّ مِنْ كُلِّ جَانِبٍ، حَتَّى لَقَدْ وُطِئَ الْحَسَنَانِ، وَ شُقَّ عِطْفَايَ، مُجْتَمِعِينَ حَوْلِي كَرَبِيضَةِ الْغَنَمِ»[۱۳۸]. ناگهان، دیدم که مردم از هر سوی روی به من نهادند و چون یال کفتار پس و پشت هم ایستادند، چندان‌که کنار بازوها فشرده گشتند و دو پهلویم آزرده گردید، مردم، چون گله گوسفند، سر نهاده به هم، گرد من فراهم آمدند.

مردم، گرد امام(ع) را گرفتند و پس از اصرار بسیار، در کمال آزادی و بینایی با امیرمؤمنان(ع) بیعت کردند، چنان‌که ایشان فرموده است: «وَ بَايَعَنِي النَّاسُ غَيْرَ مُسْتَكْرَهِينَ وَ لَا مُجْبَرِينَ، بَلْ طَائِعِينَ مُخَيَّرِينَ»[۱۳۹]. مردم بدون اکراه و اجبار و از سر میل و اختیار، با من بیعت کردند. همچنین امام(ع) در نامه‌ای که به طلحه و زبیر، پیش از جنگ جمل نگاشته[۱۴۰]، بر این امر تأکید کرده و آورده است: «وَ إِنَّ الْعَامَّةَ لَمْ تُبَايِعْنِي لِسُلْطَانٍ غَالِبٍ، وَ لَا لِعَرَضٍ حَاضِرٍ»[۱۴۱]. و بی‌گمان، عموم مردمان با من بیعت کردند، نه برای آن‌که دست قدرت من گشاده بود یا مالی آماده. بدین ترتیب، با اقبالی مردمی و بیعتی همگانی، از سر میل و آزادی، حکومت امام(ع) تحقق یافت.[۱۴۲]

هدف یا وسیله

هدف یا وسیله بودن حکومت

از جمله مسائل مهم و تعیین‌کننده در باره حکومت، این است که مشخص شود حکومت در دیدگاه امیرمؤمنان علی(ع) هدف شمرده شده است یا وسیله؟ تلقی حاکمان و زمامداران از این امر، به شدت در رفتار حکومتی و نوع زمامداری آنان، تأثیر دارد. اینکه آیا حکومت به خودی خود با ارزش است یا به امری دیگر ارزش می‌یابد و اینکه آیا حکومت بالاتر از هر امر دیگر است یا خود در خدمت اموری دیگر قرار دارد، در تصمیم‌گیری‌ها، برنامه‌ریزی‌ها و رفتارهای حکومتی، نقشی اساسی بازی می‌کند؟ برخی، حکومت را هدف و غایت و مقصد تلقی می‌کنند و از این رو، همه چیز را برای آن می‌خواهند و در راه آن می‌دانند. بر این مبنا، حکومت به خودی خود، بالاترین ارزش را داراست و همه چیز باید با آن سنجیده شود و خود آن با چیزی محک نمی‌خورد. در این صورت، همه تلاش‌ها برای رسیدن و دستیابی به حکومت و حفظ و نگهداری آن به هر صورت و با هر وسیله است و بالاترین لذت و مهم‌ترین سعادت، دستیابی به حکومت و حفظ قدرت است. حکومت برای برخی معبودی است که همه چیز را در پای آن قربانی می‌کنند: حرّیت، انسانیت، عدالت و.... برخی دیگر، حکومت را وسیله و آلت و طریق می‌دانند و از این رو، حکومت را برای اموری دیگر می‌خواهند و در آن جهت به کار می‌گیرند. در اینجا ممکن است حکومت، وسیله و آلت و طریق رسیدن به قدرت و مُکنت و نگهداری و گسترش اینها باشد و ممکن است حکومت، وسیله و آلت و طریق خدمت‌گزاری و دادگری باشد و اعتبارش فقط در این جهت باشد. اکنون باید دید که امیرمؤمنان علی(ع)، حکومت را چگونه دیده و برای آن چه نقشی قائل شده است؟[۱۴۳]

اندیشه و سیره امام علی(ع) در باره وسیله بودن حکومت

در اندیشه سیاسی و سیره حکومتی امام علی(ع)، حکومت به هیچ وجه به خودی خود، اعتباری ندارد و جز وسیله‌ای برای مقاصد انسانی و تحقق اهداف عالی نیست. شریف رضی آورده است عبدالله بن عباس گوید: پیش از جنگ جمل، در ذی‌قار[۱۴۴]، نزد امیرمؤمنان(ع) رفتم. ایشان مشغول پینه زدن کفش خود بود. چون مرا دید، گفت: «ارزش این کفش چه‌قدر است؟» گفتم: «قیمتی ندارد». فرمود: «وَ اللَّهِ لَهِيَ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ إِمْرَتِكُمْ إِلَّا أَنْ أُقِيمَ حَقّاً أَوْ أَدْفَعَ بَاطِلًا»[۱۴۵]. به خدا سوگند این کفش بی‌ارزش نزد من محبوب‌تر از حکومت بر شماست، مگر آن‌که به وسیله آن، حقی را بر پا سازم یا باطلی را براندازم.

دلالت سخن امام(ع) بر اینکه حکومت، به خودی خود هیچ ارزشی ندارد و امری آلی است، نه عالی و وسیله‌ای در جهت اقامه حق و دفع باطل بیش نیست، کاملاً روشن است. امام خمینی (ره) در این باره چنین فرموده است: عهده‌دار شدن حکومت، فی حد ذاته، شأن و مقامی نیست؛ بلکه وسیله انجام وظیفه اجرای احکام و برقراری نظام عادلانه اسلام است. حضرت امیرالمؤمنین(ع) در باره نفس حکومت و فرماندهی به ابن عباس فرمود: «این کفش چه‌قدر می‌ارزد؟». گفت: هیچ. فرمود: «فرماندهی بر شما نزد من، از این هم کم‌ارزش‌تر است، مگر اینکه به وسیله فرماندهی و حکومت بر شما بتوانم حق (یعنی قانون و نظام اسلام) را برقرار سازم و باطل (یعنی قانون و نظامات ناروا و ظالمانه) را از میان بردارم». پس، نفس حاکم شدن و فرمان‌روایی، وسیله‌ای بیش نیست و برای مردان خدا، اگر این وسیله به کار خیر و تحقق هدف‌های عالی نیاید، هیچ ارزشی ندارد؛ لذا در خطبه نهج‌البلاغه می‌فرماید: «اگر حجت بر من تمام نشده و ملزم به این کار نشده بودم، آن را (یعنی فرماندهی و حکومت را) رها می‌کردم».

بدیهی است تصدی حکومت، به دست آوردن وسیله است، نه اینکه یک مقام معنوی باشد؛ زیرا اگر مقام معنوی بود، کسی نمی‌توانست آن را غصب کند یا رها سازد. هرگاه حکومت و فرماندهی وسیله اجرای احکام الهی و برقراری نظام عادلانه اسلام شود، قدر و ارزش پیدا می‌کند و متصدی آن، صاحب ارجمندی و معنویت بیشتر می‌شود. بعضی از مردم، چون دنیا چشمشان را پر کرده، خیال می‌کنند که ریاست و حکومت، فی نفسه، برای ائمه(ع) شأن و مقامی است که اگر برای دیگری ثابت شد، دنیا به هم می‌خورد. ائمه و فقهای عادل موظف‌اند که از نظام و تشکیلات حکومتی برای اجرای احکام الهی و برقراری نظام عادلانه اسلام و خدمت به مردم، استفاده کنند. صرف حکومت برای آنان، جز رنج و زحمت، چیزی ندارد؛ منتها چه بکنند؟ مأمورند انجام وظیفه کنند[۱۴۶]. در اندیشه و سیره پیشوای آزادی‌خواهان، امیرمؤمنان علی(ع)، حکومت، جز وسیله خدمت و عدالت نیست و هرگز آلت کسب قدرت و مُکنت، تلقی نشده است. ایشان، در ضمن خطبه‌ای چنین فرموده است: «اللَّهُمَّ إِنَّكَ تَعْلَمُ أَنَّهُ لَمْ يَكُنِ الَّذِي كَانَ مِنَّا مُنَافَسَةً فِي سُلْطَانٍ، وَ لَا الْتِمَاسَ شَيْءٍ مِنْ فُضُولِ الْحُطَامِ»[۱۴۷]. خدایا! تو می‌دانی آنچه از ما رفت، نه به سبب رغبت در قدرت بود و نه برای رسیدن به چیزی از بهره‌های ناچیز دنیا.

امام(ع) یادآور شده که آن همه تلاش و مبارزه، برای دستیابی به قدرت و مُکنت نبوده است. حکومت، به خودی خود و امور دنیایی، به طور کلی، بی‌ارزش‌تر از آن است که مقصد آدمی قرار گیرد و اینها جز وسیله‌ای برای تحقق اهداف انسانی و الهی نباید باشد، چنان‌که پیشوای عدالت‌خواهان، امیرمؤمنان علی(ع)، پس از به دست گرفتن حکومت، مکرر یادآور شده است. ایشان، در خطبه «شقشقیه»، پس از آن‌که اشاره نموده که اگر حضور حاضران و اتمام حجت با اعلام وجود ناصران نبود و اگر خداوند از عالمان، پیمانی سخت نگرفته بود که در برابر شکم‌بارگی ستمگر و گرسنگی ستم‌دیده، هیچ آرام و قرار نگیرند، بی‌تأمل، رشته حکومت را از دست می‌گذاشته و خود را به کناری می‌کشیده، چنین فرموده است: «وَ لَأَلْفَيْتُمْ دُنْيَاكُمْ هَذِهِ أَزْهَدَ عِنْدِي مِنْ عَفْطَةِ عَنْزٍ!»[۱۴۸]. و می‌دیدید که دنیای شما را به چیزی نمی‌شمارم و برای حکومت، پشیزی ارزش نمی‌گذارم.

واژه «عفطة»، به معنای آب‌بینی بز و گوسفند است که هنگام عطسه کردن، پرتاب می‌شود و «عنز»، به معنای ماده بز است. عَفْطَةِ عَنْزٍ؛ «آب بینی بز» را برای بیان چیزی بسیار بی‌ارزش، استعاره می‌آورند[۱۴۹] و امام(ع) حکومت را فی نفسه، چنین بی‌ارزش معرفی کرده و در واقع، دعوا بر سر حکومت و قدرت را دعوا بر سر آب‌بینی بز اعلام نموده است. همچنین پیشوای آزادگان، امیرمؤمنان علی(ع) فرموده است: «وَ إِنَّ دُنْيَاكُمْ عِنْدِي لَأَهْوَنُ مِنْ وَرَقَةٍ فِي فَمِ جَرَادَةٍ تَقْضَمُهَا»[۱۵۰]. و دنیای شما نزد من، خوارتر است از برگی در دهان ملخ که آن را می‌خاید و طعمه خود می‌نماید. «وَ اللَّهِ لَدُنْيَاكُمْ هَذِهِ أَهْوَنُ فِي عَيْنِي مِنْ عِرَاقِ خِنْزِيرٍ فِي يَدِ مَجْذُومٍ»[۱۵۱]. به خدا سوگند که این دنیای شما در دیده من، خوارتر از استخوان خوکی است که در دست جذامی باشد.

امیرمؤمنان(ع) در ضمن نامه‌ای که به عثمان بن حنیف انصاری[۱۵۲]، کارگزار بصره نوشته و او را به سبب حضورش در مجلس عروسی یکی از جوانان بصره که مجلسی اشرافی بوده، توبیخ کرده، چنین فرموده است: «وَ لَهِيَ فِي عَيْنِي أَوْهَى وَ أَوْهَنُ مِنْ عَفْصَةٍ مَقِرَةٍ»[۱۵۳]. و این دنیا در نظر من، از دانه حنظل تلخ هم حقیرتر و بی‌ارزش‌تر است.

پیشوای آزادگان، علی(ع)، در باره نگاه به دنیا و نظر به حکومت به خودی خود و آزادی از دام دنیا و وارستگی از وسوسه قدرت، چنین سفارش کرده است: «فَلْتَكُنِ الدُّنْيَا فِي أَعْيُنِكُمْ أَصْغَرَ مِنْ حُثَالَةِ الْقَرَظِ وَ قُرَاضَةِ الْجَلَمِ وَ اتَّعِظُوا بِمَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ، قَبْلَ أَنْ يَتَّعِظَ بِكُمْ مَنْ بَعْدَكُمْ وَ ارْفُضُوهَا ذَمِيمَةً، فَإِنَّهَا قَدْ رَفَضَتْ مَنْ كَانَ أَشْغَفَ بِهَا مِنْكُمْ»[۱۵۴]. پس، دنیا را بی‌ارزش‌تر از پر کاه و خشکیده‌گیاه ببینید و از پیشینیان خود، پند گیرید، پیش از آن‌که پسینیان، از شما عبرت گیرند. دنیای نکوهیده را برانید؛ چراکه او کسانی را از خود رانده است که بیش از شما شیفته آن بوده‌اند. در دیدگاه پیشوای عدالت‌خواهان، امیرمؤمنان علی(ع)، حکومت، تنها زمانی اعتبار می‌یابد که وسیله‌ای در جهت تحقق اهداف انسانی و الهی و ابزار برپایی عدالت و رفاه همگانی و حفظ حرمت و حقوق انسانی و بستر تعالی آدمی باشد.[۱۵۵]

منابع

پانویس

  1. «وَاعْلَمْ أَنَّ الرَّعِيَّةَ طَبَقَاتٌ لاَ يَصْلُحُ بَعْضُهَا إِلاَّ بِبَعْض، وَلاَ غِنَى بِبَعْضِهَا عَنْ بَعْض فَمِنْهَا جُنُودُ اللهِ، وَمِنْهَا کُتَّابُ الْعَامَّةِ وَالْخَاصَّةِ، وَمِنْهَا قُضَاةُ الْعَدْلِ وَمِنْهَا عُمَّالُ الاْنْصَافِ وَالرِّفْقِ، وَمِنْهَا أَهْلُ الْجِزْيَةِ وَالْخَرَاجِ مِنْ أَهْلِ الذِّمَّةِ وَمُسْلِمَةِ النَّاسِ، وَمِنْهَا التُّجَّارُ وَأَهْلُ الصِّنَاعَاتِ وَمِنْهَا الطَّبَقَةُ السُّفْلَى مِنْ ذَوِي الْحَاجَةِ وَالْمَسْکَنَةِ، وَکُلٌّ قَدْ سَمَّى اللهُ لَهُ سَهْمَهُ، وَ وَضَعَ عَلَى حَدِّهِ فَرِيضَةً فِي کِتَابِهِ أَوْ سُنَّةِ نَبِيِّهِ (صلى الله عليه وآله) عَهْداً مِنْهُ عِنْدَنَا مَحْفُوظاً»؛ نهج البلاغه، نامه ۵۳.
  2. دین‌پرور، سید حسین، دانشنامه نهج البلاغه ج۱، ص ۳۰۷.
  3. «فَأَجْمَعَ رَأْيُ مَلَئِكُمْ عَلَى أَنِ اخْتَارُوا رَجُلَيْنِ، فَأَخَذْنَا عَلَيْهِمَا أَنْ يُجَعْجِعَا عِنْدَ الْقُرْآنِ وَ لَا يُجَاوِزَاهُ وَ تَكُونَ أَلْسِنَتُهُمَا مَعَهُ وَ قُلُوبُهُمَا تَبَعَهُ، فَتَاهَا عَنْهُ وَ تَرَكَا الْحَقَّ وَ هُمَا يُبْصِرَانِهِ وَ كَانَ الْجَوْرُ هَوَاهُمَا وَ الِاعْوِجَاجُ [دَأْبَهُمَا] رَأْيَهُمَا، وَ قَدْ سَبَقَ اسْتِثْنَاؤُنَا عَلَيْهِمَا فِي الْحُكْمِ بِالْعَدْلِ وَ الْعَمَلِ بِالْحَقِّ سُوءَ رَأْيِهِمَا وَ جَوْرَ حُكْمِهِمَا، وَ الثِّقَةُ فِي أَيْدِينَا لِأَنْفُسِنَا حِينَ خَالَفَا سَبِيلَ الْحَقِّ وَ أَتَيَا بِمَا لَا يُعْرَفُ مِنْ مَعْكُوسِ الْحُكْمِ»؛ نهج البلاغه، خطبه ۱۷۷.
  4. «وَ لِلَّهِ حُكْمٌ وَاقِعٌ فِي الْمُسْتَأْثِرِ وَ الْجَازِعِ»؛ نهج البلاغه، خطبه ۳۰.
  5. «لَا حُكْمَ إِلَّا لِلَّهِ»؛ نهج البلاغه، خطبه ۴۰.
  6. انعام / ۵۷ و یوسف / ۴۰ و ۶۷.
  7. «كَلِمَةُ حَقٍّ يُرَادُ بِهَا بَاطِلٌ، نَعَمْ إِنَّهُ لَا حُكْمَ إِلَّا لِلَّهِ وَ لَكِنَّ هَؤُلَاءِ يَقُولُونَ لَا إِمْرَةَ إِلَّا لِلَّهِ وَ إِنَّهُ لَا بُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ أَمِيرٍ بَرٍّ أَوْ فَاجِرٍ»؛ نهج البلاغه، خطبه ۴۰.
  8. «وَ إِنَّهُ لَا بُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ أَمِيرٍ بَرٍّ أَوْ فَاجِرٍ، يَعْمَلُ فِي إِمْرَتِهِ الْمُؤْمِنُ وَ يَسْتَمْتِعُ فِيهَا الْكَافِرُ وَ يُبَلِّغُ اللَّهُ فِيهَا الْأَجَلَ وَ يُجْمَعُ بِهِ الْفَيْءُ وَ يُقَاتَلُ بِهِ الْعَدُوُّ وَ تَأْمَنُ بِهِ السُّبُلُ وَ يُؤْخَذُ بِهِ لِلضَّعِيفِ مِنَ الْقَوِيِّ حَتَّى يَسْتَرِيحَ بَرٌّ وَ يُسْتَرَاحَ مِنْ فَاجِرٍ»؛ نهج البلاغه، خطبه ۴۰.
  9. «وَ لَكِنَّهُ فِي عُنُقِكَ أَمَانَةٌ»؛ نهج البلاغه، نامه ۵ و ۵۱.
  10. «وَ أَشْعِرْ قَلْبَكَ الرَّحْمَةَ لِلرَّعِيَّةِ وَ الْمَحَبَّةَ لَهُمْ وَ اللُّطْفَ بِهِمْ»؛ نهج البلاغه، نامه ۵۳.
  11. نهج البلاغه، خطبه ۳۴.
  12. دین‌پرور، سید حسین، دانشنامه نهج البلاغه ج۱، ص ۳۰۷- ۳۰۸.
  13. محمود طلوعی، فرهنگ جامع سیاسی، ص۶۶۷-۶۶۸.
  14. احمدی، علی اصغر، عدالت اجتماعی در نهج البلاغه، ص ۹۱.
  15. «لَوْ لَا حُضُورُ الْحَاضِرِ وَ قِيَامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ وَ مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلَمَاءِ أَلَّا يُقَارُّوا عَلَى كِظَّةِ ظَالِمٍ وَ لَا سَغَبِ مَظْلُومٍ لَأَلْقَيْتُ حَبْلَهَا عَلَى غَارِبِهَا»؛ نهج البلاغه، خطبه ۳.
  16. دین‌پرور، سید حسین، دانشنامه نهج البلاغه ج۱، ص ۳۰۸.
  17. «وَ إِنَّ مَسِيرِي هَذَا لِمِثْلِهَا فَلَأَنْقُبَنَّ الْبَاطِلَ حَتَّى يَخْرُجَ الْحَقُّ مِنْ جَنْبِهِ»؛ نهج البلاغه، خطبه ۳۳.
  18. «اللَّهُمَّ إِنَّكَ تَعْلَمُ أَنَّهُ لَمْ يَكُنِ الَّذِي كَانَ مِنَّا مُنَافَسَةً فِي سُلْطَانٍ وَ لَا الْتِمَاسَ شَيْءٍ مِنْ فُضُولِ الْحُطَامِ، وَ لَكِنْ لِنَرِدَ الْمَعَالِمَ مِنْ دِينِكَ وَ نُظْهِرَ الْإِصْلَاحَ فِي بِلَادِكَ، فَيَأْمَنَ الْمَظْلُومُونَ مِنْ عِبَادِكَ وَ تُقَامَ الْمُعَطَّلَةُ مِنْ حُدُودِكَ»؛ نهج البلاغه، خطبه ۱۳۰.
  19. دین‌پرور، سید حسین، دانشنامه نهج البلاغه ج۱، ص ۳۰۸- ۳۰۹.
  20. «أَيُّهَا النَّاسُ، إِنَّ أَحَقَّ النَّاسِ بِهَذَا الْأَمْرِ، أَقْوَاهُمْ عَلَيْهِ وَ أَعْلَمُهُمْ بِأَمْرِ اللَّهِ فِيهِ، فَإِنْ شَغَبَ شَاغِبٌ اسْتُعْتِبَ، فَإِنْ أَبَى قُوتِلَ»؛ نهج البلاغه، خطبه ۱۷۲.
  21. «وَ قَدْ عَلِمْتُمْ أَنَّهُ لَا يَنْبَغِي أَنْ يَكُونَ الْوَالِي عَلَى الْفُرُوجِ وَ الدِّمَاءِ وَ الْمَغَانِمِ وَ الْأَحْكَامِ وَ إِمَامَةِ الْمُسْلِمِينَ الْبَخِيلُ، فَتَكُونَ فِي أَمْوَالِهِمْ نَهْمَتُهُ، وَ لَا الْجَاهِلُ فَيُضِلَّهُمْ بِجَهْلِهِ، وَ لَا الْجَافِي فَيَقْطَعَهُمْ بِجَفَائِهِ، وَ لَا الْحَائِفُ لِلدُّوَلِ فَيَتَّخِذَ قَوْماً دُونَ قَوْمٍ، وَ لَا الْمُرْتَشِي فِي الْحُكْمِ، فَيَذْهَبَ بِالْحُقُوقِ وَ يَقِفَ بِهَا دُونَ الْمَقَاطِعِ، وَ لَا الْمُعَطِّلُ لِلسُّنَّةِ فَيُهْلِكَ الْأُمَّة»؛ نهج البلاغه، خطبه ۱۳۰.
  22. دین‌پرور، سید حسین، دانشنامه نهج البلاغه ج۱، ص ۳۰۹.
  23. «وَ أَعْظَمُ مَا افْتَرَضَ سُبْحَانَهُ مِنْ تِلْكَ الْحُقُوقِ حَقُّ الْوَالِي عَلَى الرَّعِيَّةِ وَ حَقُّ الرَّعِيَّةِ عَلَى الْوَالِي، فَرِيضَةٌ فَرَضَهَا اللَّهُ سُبْحَانَهُ لِكُلٍّ عَلَى كُلٍّ، فَجَعَلَهَا نِظَاماً لِأُلْفَتِهِمْ وَ عِزّاً لِدِينِهِمْ»؛ نهج البلاغه، خطبه ۲۱۵.
  24. «وَ إِذَا غَلَبَتِ الرَّعِيَّةُ وَالِيَهَا أَوْ أَجْحَفَ الْوَالِي بِرَعِيَّتِهِ، اخْتَلَفَتْ هُنَالِكَ الْكَلِمَةُ وَ ظَهَرَتْ مَعَالِمُ الْجَوْرِ وَ كَثُرَ الْإِدْغَالُ فِي الدِّينِ وَ تُرِكَتْ مَحَاجُّ السُّنَنِ، فَعُمِلَ بِالْهَوَى وَ عُطِّلَتِ الْأَحْكَامُ وَ كَثُرَتْ عِلَلُ النُّفُوسِ، فَلَا يُسْتَوْحَشُ لِعَظِيمِ حَقٍّ عُطِّلَ وَ لَا لِعَظِيمِ بَاطِلٍ فُعِلَ، فَهُنَالِكَ تَذِلُّ الْأَبْرَارُ وَ تَعِزُّ الْأَشْرَارُ وَ تَعْظُمُ تَبِعَاتُ اللَّهِ سُبْحَانَهُ عِنْدَ الْعِبَادِ»؛ نهج البلاغه، خطبه ۲۱۵.
  25. دین‌پرور، سید حسین، دانشنامه نهج البلاغه ج۱، ص ۳۰۹.
  26. «قَالَ وَيْحَكَ، إِنِّي لَسْتُ كَأَنْتَ، إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى فَرَضَ عَلَى أَئِمَّةِ [الْحَقِ] الْعَدْلِ أَنْ يُقَدِّرُوا أَنْفُسَهُمْ بِضَعَفَةِ النَّاسِ، كَيْلَا يَتَبَيَّغَ بِالْفَقِيرِ فَقْرُهُ»؛ نهج البلاغه، خطبه ۲۰۸ و «أَلَا وَ إِنَّ لِكُلِّ مَأْمُومٍ إِمَاماً يَقْتَدِي بِهِ وَ يَسْتَضِيءُ بِنُورِ عِلْمِهِ؛ أَلَا وَ إِنَّ إِمَامَكُمْ قَدِ اكْتَفَى مِنْ دُنْيَاهُ بِطِمْرَيْهِ وَ مِنْ طُعْمِهِ بِقُرْصَيْهِ؛ أَلَا وَ إِنَّكُمْ لَا تَقْدِرُونَ عَلَى ذَلِكَ، وَ لَكِنْ أَعِينُونِي بِوَرَعٍ وَ اجْتِهَادٍ وَ عِفَّةٍ وَ سَدَادٍ. فَوَاللَّهِ مَا كَنَزْتُ مِنْ دُنْيَاكُمْ تِبْراً وَ لَا ادَّخَرْتُ مِنْ غَنَائِمِهَا وَفْراً وَ لَا أَعْدَدْتُ لِبَالِي ثَوْبِي طِمْراً وَ لَا حُزْتُ مِنْ أَرْضِهَا شِبْراً وَ لَا أَخَذْتُ مِنْهُ إِلَّا كَقُوتِ أَتَانٍ دَبِرَةٍ، وَ لَهِيَ فِي عَيْنِي أَوْهَى وَ أَوْهَنُ مِنْ عَفْصَةٍ مَقِرَةٍ»؛ نامه ۴۵.
  27. «إِيَّاکَ وَ مُسَامَاةَ اللهِ فِي عَظَمَتِهِ، وَالتَّشَبُّهَ بِهِ فِي جَبَرُوتِهِ، فَإِنَّ اللهَ يُذِلُّ کُلَّ جَبَّار وَ يُهِينُ کُلَّ مُخْتَال»؛ نهج البلاغه، نامه ۵۰.
  28. «وَ اخْفِضْ لِلرَّعِيَّةِ جَنَاحَكَ وَ ابْسُطْ لَهُمْ وَجْهَكَ وَ أَلِنْ لَهُمْ جَانِبَكَ»؛ نهج البلاغه، نامه ۴۶؛ «وَ أَشْعِرْ قَلْبَكَ الرَّحْمَةَ لِلرَّعِيَّةِ وَ الْمَحَبَّةَ لَهُمْ وَ اللُّطْفَ بِهِمْ»؛ نامه ۵٣ و «وَ قَدْ أَوْصَيْتُهُمْ بِمَا يَجِبُ لِلَّهِ عَلَيْهِمْ مِنْ كَفِّ الْأَذَى وَ صَرْفِ الشَّذَا»؛ نامه ۶٠.
  29. «وَأَمَّا بَعْدُ فَلاَ تُطَوِّلَنَّ احْتِجَابَکَ عَنْ رَعِيَّتِکَ»؛ نهج البلاغه، نامه ۵۳.
  30. «وَأَلْزِمِ الْحَقَّ مَنْ لَزِمَهُ مِنَ الْقَرِيبِ وَالْبَعِيدِ»؛ نهج البلاغه، نامه ۵۳.
  31. «آلَةُ الرِّيَاسَةِ، سَعَةُ الصَّدْرِ»؛ نهج البلاغه، حکمت ۱۷۶.
  32. نهج البلاغه، خطبه «فَإنَّ فِي الْعَدْلِ سَعَةً»؛ ۱۵ و ۸۶، نامه «وَأَعَمُّهَا فِي الْعَدْلِ»؛ ۵۳ و حکمت ۳۷۴.
  33. نهج البلاغه، نامه «فَاخْفِضْ لَهُمْ جَنَاحَكَ، وَ أَلِنْ لَهُمْ جَانِبَكَ»؛ ۲۷ و «وَ اخْفِضْ لِلرَّعِيَّةِ جَنَاحَكَ وَ ابْسُطْ لَهُمْ وَجْهَكَ»؛ نامه ۴۶.
  34. نهج البلاغه، خطبه‌ «وَ مِنْهَا مَنْفَذُ السُّنَّةِ وَ إِلَيْهَا مَصِيرُ الْعَاقِبَةِ»؛ ۱۶، «أَلَا وَ إِنَّ شَرَائِعَ الدِّينِ وَاحِدَةٌ وَ سُبُلَهُ قَاصِدَةٌ»؛ خطبه ۱۱۹ و «بِمَا خَلَّفْتُمُ الْحَقَّ وَرَاءَ ظُهُورِكُمْ وَ قَطَعْتُمُ الْأَدْنَى وَ وَصَلْتُمُ الْأَبْعَدَ»؛ ۱۶۶.
  35. «وَ نَظْمِ أَمْرِكُمْ»؛ نهج البلاغه، نامه‌ ۴٧ و «إِقَامَةِ مَا اسْتَقَامَ بِهِ النَّاسُ قَبْلَکَ»؛ ۵۳.
  36. «فَإِنَّكُمْ مَسْئُولُونَ حَتَّى عَنِ الْبِقَاعِ وَ الْبَهَائِمِ»؛ نهج البلاغه، خطبه‌های ۱۰۲ و ۱۶۶ و نامه ۵۳.
  37. «وَتَجْتَهِدَ لِنَفْسِکَ فِي اتِّبَاعِ مَا عَهِدْتُ إِلَيْکَ فِي عَهْدِي هَذَا، وَاسْتَوْثَقْتُ بِهِ مِنَ الْحُجَّةِ لِنَفْسِي عَلَيْکَ»؛ نهج البلاغه، نامه ۵۳.
  38. «وَ أَنْ يَنْصُرَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بِقَلْبِهِ وَ يَدِهِ وَ لِسَانِهِ»؛ نهج البلاغه، نامه ۵۳ خطبه ۱۷۴.
  39. «وَلاَ تُوَلِّهِمْ مُحَابَاةً وَأَثَرَةً، فَإِنَّهُمَا جِمَاعٌ مِنْ شُعَبِ الْجَوْرِ وَالْخِيَانَةِ»؛ نهج البلاغه، نامه ۵۳ و خطبه ۲۱۵.
  40. «وَلْيَکُنْ آثَرُ رُءُوسِ جُنْدِکَ عِنْدَکَ مَنْ وَاسَاهُمْ فِي مَعُونَتِهِ، وَأَفْضَلَ عَلَيْهِمْ مِنْ جِدَتِهِ، بِمَا يَسَعُهُمْ وَيَسَعُ مَنْ وَرَاءَهُمْ مِنْ خُلُوفِ أَهْلِيهِمْ، حَتَّى يَکُونَ هَمُّهُمْ هَمّاً وَاحِداً فِي جِهَادِ الْعَدُوِّ»؛ نهج البلاغه، نامه ۵۳.
  41. «ثُمَّ انْظُرْ فِي أُمُورِ عُمَّالِکَ»؛ نهج البلاغه، نامه ۵۳.
  42. «فَاسْتَعْمِلْهُمُ اخْتِبَاراً»؛ نهج البلاغه، نامه ۵۳.
  43. «وَلاَ يَکُونَنَّ الْمُحْسِنُ وَالْمُسِيءُ عِنْدَکَ بِمَنْزِلَة سَوَاء، فَإِنَّ فِي ذَلِکَ تَزْهِيداً لاَهْلِ الاحْسَانِ فِي الاْسَانِ، وَتَدْرِيباً لااَهْلِ الاِسَاءَةِ عَلَى الاِسَاءَةِ وَأَلْزِمْ کُلاًّ مِنْهُمْ مَا أَلْزَمَ نَفْسَهُ»؛ نهج البلاغه، نامه ۵۳.
  44. دین‌پرور، سید حسین، دانشنامه نهج البلاغه ج۱، ص ۳۰۹.
  45. ر.ک: نهج‌البلاغه، خطبه ۳.
  46. ر.ک: نهج‌البلاغه، خطبه ۳۳.
  47. عبدالفتاح عبدالمقصود، امام علی بن ابی طالب، ترجمه محمدمهدی جعفری، ج۷، ص۱۴۳.
  48. احمدی، علی اصغر، عدالت اجتماعی در نهج البلاغه، ص ۹۲.
  49. نهج‌البلاغه، خطبه ۳۳.
  50. نهج‌البلاغه، خطبه ۳.
  51. نهج‌البلاغه، خطبه ۳.
  52. نهج‌البلاغه، نامه ۵۳.
  53. نهج‌البلاغه، نامه ۵۳.
  54. نهج‌البلاغه، نامه ۵۳.
  55. نهج‌البلاغه، نامه ۵۳.
  56. نهج‌البلاغه، خطبه ۱۳۱.
  57. احمدی، علی اصغر، عدالت اجتماعی در نهج البلاغه، ص ۹۳.
  58. طه حسین، علی و بنوه، ص۵۹-۶۰.
  59. ابن ابی‌الحدید، شرح نهج‌البلاغه، به کوشش محمد ابوالفضل ابراهیم، ج۱۰، ص۲۱۲.
  60. نهج‌البلاغه، خطبه ۴۱.
  61. ر.ک: احمد الرحمانی الهمدانی، الامام علی بن ابی طالب، ص۶۹۲.
  62. محمد جواد مغنیه، فی ظلال نهج‌البلاغه، ج۱، ص۲۵۸.
  63. جورج جرداق، امام علی(ع) صدای عدالت انسانی، ترجمه سیدهادی خسروشاهی، ج۵، ص۳۱۸-۳۱۹.
  64. احمدی، علی اصغر، عدالت اجتماعی در نهج البلاغه، ص ۹۴ ـ ۹۷.
  65. نهج‌البلاغه، خطبه ۱۳۱.
  66. نهج‌البلاغه، نامه ۲۷.
  67. ر.ک: عبدالله جوادی آملی، ولایت فقیه؛ ولایت فقاهت و عدالت، ص۸۳-۸۴.
  68. حسنان را عموم، امام مجتبی و سیدالشهدا(ع) گرفته‌اند. ابن ابی‌الحدید به نقل از: قطب راوندی حسنان را به معنای دو انگشت شست نوشته است. همین کلمه را به معنای کنار استخوان بازو نیز ضبط کرده‌اند (نهج‌البلاغه، ترجمه سید جعفر شهیدی، ص۴۵۰-۴۵۱).
  69. نهج‌البلاغه، خطبه ۳.
  70. ر.ک: مکارم شیرازی و همکاران، پیام امیرالمؤمنین(ع)، ج۱، ص۴۰۵.
  71. نهج‌البلاغه، خطبه ۷۴.
  72. حسینعلی منتظری، مبانی فقهی حکومت اسلامی، ترجمه و تقریر محمود صلواتی، ج۳، ص۲۱۰، نقل از: میرزا حبیب‌الله هاشمی خوئی، منهاج البراعة فی شرح نهج‌البلاغه، ج۱۱، ص۱۴۴.
  73. نهج‌البلاغه، خطبه ۱۲۷.
  74. احمدی، علی اصغر، عدالت اجتماعی در نهج البلاغه، ص ۹۷ ـ ۱۰۲.
  75. نهج‌البلاغه، خطبه ۱۲۵.
  76. نهج‌البلاغه، خطبه ۲۲۴.
  77. نهج‌البلاغه، خطبه ۲۲۴.
  78. نهج‌البلاغه، نامه ۵۳.
  79. ابن میثم بحرانی، شرح نهج‌البلاغه، تصحیح عده من الافاضل، ج۵، ص۴۰۶.
  80. محمدجواد مغنیه، فی ظلال القرآن، ج۲، ص۴۱۳.
  81. ر.ک: نهج‌البلاغه، حکمت ۱۶۱.
  82. نهج‌البلاغه، خطبه ۲۱۶.
  83. سلیمان کتانی، امام علی، مشعلی و دژی، ترجمه جلال‌الدین فارسی، ص۱۴۹.
  84. سلیمان کتانی، امام علی، مشعلی و دژی، ترجمه جلال‌الدین فارسی، ص۱۴۸-۱۴۹.
  85. سلیمان کتانی، امام علی، مشعلی و دژی، ترجمه جلال‌الدین فارسی، ص۱۴۶.
  86. نهج‌البلاغه، حکمت ۱۱۰.
  87. سلیمان کتانی، امام علی، مشعلی و دژی، ترجمه جلال الدین فارسی، ص۱۴۹-۱۵۰.
  88. نهج‌البلاغه، نامه ۵۳.
  89. سلیمان کتانی، امام علی، مشعلی و دژی، ترجمه جلال‌الدین فارسی، ص۱۴۶.
  90. سلیمان کتانی، امام علی، مشعلی و دژی، ترجمه جلال‌الدین فارسی، ص۱۴۷، اشاره به خطبه ۲۰۹.
  91. نهج‌البلاغه، نامه ۴۵.
  92. ر.ک: نهج‌البلاغه، خطبه ۴۰.
  93. احمدی، علی اصغر، عدالت اجتماعی در نهج البلاغه، ص ۱۰۲-۱۱۴.
  94. دل‍ش‍اد ت‍ه‍ران‍ی‌، م‍ص‍طف‍ی‌، حکومت و مدیریت در نهج البلاغه ص ۲۹.
  95. ر.ک: شرح نهج‌البلاغه، ابن ابی‌الحدید، ج۳، ص۱۳، ۱۴۵؛ سیر أعلام النبلاء، ج۲، ص۴۱.
  96. انساب الأشراف، ج۳، ص۸۰.
  97. «وَ إِنَّ عَمَلَكَ لَيْسَ لَكَ بِطُعْمَةٍ، وَ لَكِنَّهُ فِي عُنُقِكَ أَمَانَةٌ، وَ أَنْتَ مُسْتَرْعًى لِمَنْ فَوْقَكَ. لَيْسَ لَكَ أَنْ تَفْتَاتَ فِي رَعِيَّةٍ، وَ لَا تُخَاطِرَ إِلَّا بِوَثِيقَةٍ، وَ فِي يَدَيْكَ مَالٌ مِنْ مَالِ اللَّهِ، وَ أَنْتَ مِنْ خُزَّانِهِ حَتَّى تُسَلِّمَهُ إِلَيَّ، وَ لَعَلِّي أَلَّا أَكُونَ شَرَّ وُلَاتِكَ لَكَ، وَ السَّلَامُ»؛ نهج‌البلاغه، نامه ۵.
  98. ر.ک: الحیاة، ج۳، ص۶۴.
  99. شرح غرر الحکم و درر الکلم، ج۲، ص۶۰۴.
  100. دل‍ش‍اد ت‍ه‍ران‍ی‌، م‍ص‍طف‍ی‌، حکومت و مدیریت در نهج البلاغه ص ۳۰.
  101. نهج‌البلاغه، نامه ۵۳.
  102. نهج‌البلاغه، خطبه ۴.
  103. «پس، موسی در خویش ترسی یافت» سوره طه، آیه ۶۷.
  104. نهج‌البلاغه، نامه ۶۲.
  105. «وَ إِذَا أَحْدَثَ لَكَ مَا أَنْتَ فِيهِ مِنْ سُلْطَانِكَ أُبَّهَةً أَوْ مَخِيلَةً، فَانْظُرْ إِلَى عِظَمِ مُلْكِ اللَّهِ فَوْقَكَ وَ قُدْرَتِهِ مِنْكَ عَلَى مَا لَا تَقْدِرُ عَلَيْهِ مِنْ نَفْسِكَ، فَإِنَّ ذَلِكَ يُطَامِنُ إِلَيْكَ مِنْ طِمَاحِكَ، وَ يَكُفُّ عَنْكَ مِنْ غَرْبِكَ، وَ يَفِيءُ إِلَيْكَ بِمَا عَزَبَ عَنْكَ مِنْ عَقْلِكَ»؛ نهج‌البلاغه، نامه ۵۳.
  106. نهج‌البلاغه، خطبه ۱۹۲.
  107. نهج‌البلاغه، نامه ۵۳.
  108. نهج‌البلاغه، خطبه ۲۱۶.
  109. دل‍ش‍اد ت‍ه‍ران‍ی‌، م‍ص‍طف‍ی‌، حکومت و مدیریت در نهج البلاغه ص ۳۲.
  110. نهج‌البلاغه، نامه ۵۳.
  111. نهج‌البلاغه، نامه ۵۳.
  112. نهج‌البلاغه، خطبه ۱۶۷.
  113. کلیات سعدی گلستان، ص۱۰۲.
  114. سیری در نهج‌البلاغه، ص۱۲۷-۱۲۸.
  115. نهج‌البلاغه، حکمت ۳۳۲.
  116. نهج‌البلاغه، حکمت ۱۶۰.
  117. نهج‌البلاغه، حکمت ۲۱۶.
  118. دل‍ش‍اد ت‍ه‍ران‍ی‌، م‍ص‍طف‍ی‌، حکومت و مدیریت در نهج البلاغه ص ۳۶.
  119. ر.ک: المیزان فی تفسیر القرآن، ج۱، ص۲۶۸.
  120. نهج‌البلاغه، حکمت ۴۴۱.
  121. نهج‌البلاغه، نامه ۲۱.
  122. نهج‌البلاغه، نامه ۵۱.
  123. نهج‌البلاغه، نامه ۵۰.
  124. دل‍ش‍اد ت‍ه‍ران‍ی‌، م‍ص‍طف‍ی‌، حکومت و مدیریت در نهج البلاغه ص ۴۰.
  125. ر.ک: تفسیر موضوعی نهج‌البلاغه، ص۸۱.
  126. تفسیر موضوعی نهج‌البلاغه، ص۸۱.
  127. پرتوی از نهج‌البلاغه، ج۱، ص۱۲۸.
  128. نهج‌البلاغه، خطبه ۳.
  129. پرتوی از نهج‌البلاغه، ج۱، ص۱۳۵.
  130. الإمامة و السیاسة، ج۱، ص۱۱؛ السقیفة و فدک، ص۶۰؛ شرح نهج‌البلاغه ابن ابی‌الحدید، ج۶، ص۱۱.
  131. الإمامة و السیاسة، ج۱، ص۱۲؛ با قدری اختلاف: السقیفة و فدک، ص۶۱؛ شرح نهج‌البلاغه، ابن ابی‌الحدید، ج۶، ص۱۲.
  132. نهج‌البلاغه، خطبه ۷۴.
  133. نهج‌البلاغه، خطبه ۲.
  134. ر.ک: پرتوی از نهج‌البلاغه، ج۱، ص۱۶۸.
  135. نهج‌البلاغه، حکمت ۶.
  136. دل‍ش‍اد ت‍ه‍ران‍ی‌، م‍ص‍طف‍ی‌، حکومت و مدیریت در نهج البلاغه ص ۵۹.
  137. شرح نهج‌البلاغه ابن ابی‌الحدید، ج۶، ص۱۶۷.
  138. نهج‌البلاغه، خطبه ۳.
  139. نهج‌البلاغه، نامه ۱.
  140. ر.ک: الإمامة و السیاسة، ج۱، ص۷۰.
  141. نهج‌البلاغه، نامه ۵۴.
  142. دل‍ش‍اد ت‍ه‍ران‍ی‌، م‍ص‍طف‍ی‌، حکومت و مدیریت در نهج البلاغه ص ۶۲.
  143. دل‍ش‍اد ت‍ه‍ران‍ی‌، م‍ص‍طف‍ی‌، حکومت و مدیریت در نهج البلاغه ص ۶۳.
  144. ذی‌قار، محلی بوده است نزدیک بصره، همان‌جایی که پیش از اسلام، جنگی میان اعراب و ایرانیان روی داد و ایرانیان، شکست خوردند. (شرح نهج‌البلاغه ابن ابی‌الحدید، ج۲، ص۱۸۶).
  145. نهج‌البلاغه، خطبه ۳۳.
  146. ولایت فقیه، ص۴۴.
  147. نهج‌البلاغه، کلام ۱۳۱.
  148. نهج‌البلاغه، خطبه ۳.
  149. اساس البلاغة، ص۴۲۸؛ بهج الصباغة فی شرح نهج‌البلاغه، ج۵، ص۲۵۹-۲۶۱.
  150. نهج‌البلاغه، حکمت ۲۲۴.
  151. نهج‌البلاغه، حکمت ۲۳۶.
  152. عثمان بن حنیف انصاری، از اصحاب پیامبر خدا(ص) و از شرکت‌کنندگان در غزوه اُحد و نبردهای پس از آن همراه پیامبر(ص) است. وی از شخصیت‌های برجسته و والامقام صدر اسلام و از اصحاب خاص امیرمؤمنان(ع) شمرده می‌شود. (ر.ک: الاستیعاب، ج۳، ص۸۹-۹۰؛ اسد الغابة، ج۳، ص۴۷۳؛ الدرجات الرفیعة، ص۳۸۱-۳۸۸).
  153. نهج‌البلاغه، نامه ۴۵.
  154. نهج‌البلاغه، خطبه ۳۲.
  155. دل‍ش‍اد ت‍ه‍ران‍ی‌، م‍ص‍طف‍ی‌، حکومت و مدیریت در نهج البلاغه ص ۶۴.